رفتم سمت مامان اینا.
کنار مرضیه خانم و مریم خانم و فاطمه خانم مادر پژمان ایستاده بود. بهشون سلام کردم. مامان یه خسته نباشید گفت بهم.
با دیدن افروز، خواهر بزرگترم رفتم سمتش و دست دادم و روبوسی کردم. کاملا پیدا بود که بوی آش شنیده این ورا آفتابی شده وگرنه تا دیروز که اسباب کشی داشتیم به بهانه ی اینکه مادر شوهرش اینا دعوتشون کردن و از این چیزا و ماها رو پیچوند و نیومد کمک.
خواستم برم بالا کیفم و بزارم که شهرزاد اومد دستم و کشید و گفت: بیخیال شو بزارش همین گوشه بعداً ببرش.
اصلا حس نشستن نداشتم ترجیح می دادم برم خونه و لباسهام و در بیارم و یه دوش بگیرم. اما نمیشد. تقریباً کل ساختمون بیرون بودن و یه جورایی ضایع بود اگه من می رفتم تو.
رفتم و رو زیر اندازی که کنار آلاچیق پهن کرده بودن و بقیه ی خانم ها روش نشسته بودن و هر کی مشغول یه کاری بود نشستم. یه سلام کلی به همه کردم و رفتم کنار عزیز بانو نشستم.
عزیز بانو و حاج حسین قدیمی ترین همسایه ی محل قدیممون بود. یه جورایی پدر و مادر کل محل بودن. بچه هاشون همه ازدواج کرده بودن. همه مون دوستشون داشتیم. خیلی آدم های خوب و مهربونی بودن. اینجا هم خونه ی رو به روی واحد ما بودن.
من: سلام عزیز بانو خوبید؟
عزیز بانو: فدای تو دختر اخمو.
بی اختیار یه لبخند کوچیک زدم. عزیز بانو همیشه نگران اخم و خط اخم رو پیشونیم بود. میگفت انقدر که به مردم اخم کردی و جدی بودی ملت می ترسن بیان طرفت.
عزیز بانو صداش و آروم کرد و همون جور که چشمش به پژمان و اون پسره آیدین و سونیا بود گفت: ببینم این پسره خوش تیپه کیه که باهاش اومدی؟
چشمهام گرد شد معترض گفتم: عزیز بانو... این چه حرفیه؟ من دم در این آقا رو دیدیم اصلا هم نمیدونستم می خواد بیاد این خونه. خودمم تعجب کردم.
یه لبخند بزرگ زد و گفت: ولی خوبه ها. بزار ببینیم می تونم یکی از دخترامون و بهش قالب کنم.
لبخند کوچیکم بزرگ شد.
عزیز بانو دست خیرش زیاد بود. همه ی فکرش شوهر دادن و زن دادن دخترا و پسرا بود. اگه نبود السا و پژمان هنوزم که هنوزه این یه ذره رفت و آمدم و با هم نداشتن. یادمه یه روز اومد خونه امون و با بابا در مورد پژمان و ازدواج و السا و شناخت و ... اونقدر گفت تا بابا رضایت داد بدون نامزدی و هیچی این دوتا یه کوچولو با هم برن و بیان البته با نظارت.
داشتم به عزیز بانو، پژمان و السا فکر می کردم که صدای عزیز بانو از فکر درم آورد.
رو به پژمان با صدای بلندی گفت: پژمان مادر بیا اینجا.
پژمان یه چشمی گفت و به پسره اشاره کرد و اومدن سمت ما. سعی کردم بهشون نگاه نکنم اما خدایی نمیشد. همه اش چشمم می رفت سمت اون موهاش که تا رو چشمهاش اومده بود و کلا چشمش و نمیدیدم.
اومدن جلومون ایستادن و پژمان یکم خم شد و دستش و گذاشت رو سینه اش و گفت: مخلص عزیز بانوی گل.
عزیز بانو با لبخند زد و با چشم به پسره اشاره کرد.
پژمان دستش و گذاشت پشت کمر پسره و گفت عزیز بانو معرفی می کنم این دوستم آیدینه. پسر مژگان خانم و آقا علیرضا همسایه ی جدیدمون و از دوستان من. طبقه ی دوم میشینن.
آیدین مودب سلام کرد. عزیز بانو لبخند زد و گفت: سلامت باشی پسرم. خوبی؟ ازدواج کردی؟
کل بدنم سیخ شد و چشمهام در اومد. یعنی این عزیز بانو خیلی تابلو بود. صاف می رفت سر اصل مطلب. پژمان زیر زیرکی می خندید و من شرمنده شده بودم و پسره بدبختم هنگ کرده بود با لبخند گفت: نه عزیز جان من مجردم.
عزیز بانو لبخند گشادی زد و آروم آروم گفت: چه خوب چه خوب چه خوب...
پژمان دیگه خنده اشو ول کرده بود و این پسره هم پررو شده بود و می خندید البته بی صدا.
دوباره عزیز بانو گفت: ببینم نمی خوای زن بگیری؟
قبل از اینکه آیدین بتونه جواب بده سونیا تند گفت: عزیز بانو زن داره. منم. خودم زود بزرگ میشم زنش می شم.
فقط لبمو گاز گرفتم و یه چشم غره به این دختر فسقل بی حیا رفتم همچینم دستش و انداخته بود دور گردنه پسره مثل این دوست دخترای حسود که نگو.
عزیز بانو و پژمان خندیدن و آیدینم با لبخند یه ماچ گنده از رو لپ سونیا گرفت و رو به عزیز بانو گفت: بله عزیز جان این خانم کوچولو میشه زن من از الان بهم قولش و داده.
پژمان با خنده گفت آی آی سونیا خانم ببین چه زود بی وفا شدیا. تو که می خواستی زن من بشی. پس چی شد؟ سونیا اخم غلیظی کرد و صادق گفت: خاله السا گفت اگه یه بار دیگه بگم زنت میشم چشمام و در میاره و زبونم و می بره. گفت پژمان برای اونه و عموی من.
فقط دوست داشتم این بچه ی فضول دهن لق و بگیرم ببرم با اون خاله ی آبرو برش دوتاییشون و سیر بزنم. اما نمیشد. برای همینم بی حرف فقط اخم کردم و به سونیا چشم غره رفتم.
مگه میشد عزیز بانو و پژمان و این پسره رو جمع کرد بس که می خندیدن. پژمان که انگار با این حرف سونیا دلش غش رفته باشه همچین از تو بغل آیدین گرفتش و بغلش کرد و فشارش داشت که بچه جیغش در اومد.
هر چند من شک دارم این بغل سهم سونیا بوده باشه بیشتر مطمئن بودم اگه می تونست می رفت السا رو این جوری می چلوند که سرش با یه بچه هم دعوا می کنه.
دیگه نتونستن ادامه حرفشون و بگن چون از تو آلاچیق صداشون کردن. می خواستم سونیا رو بگیرم یه نیشگون حسابی از پاش بکنم تا دیگه بلبل زبونی نکنه. بچه ی بی حیا.
اما دریغ چون اینا که رفتن این فنچولم با خودشون بردن. اشکال نداره جاش شب السا و نیشگون می گیرم.
بابا با مردای ساختمون تو آلاچیق نشسته بودن.
سمت چپ بابا آقا محمد نشسته بود شوهر مرضیه خانم. ساکن یکی از واحد های طبقه ی پنجم. آقا محمد مکانیک بود و مرضیه خانم خانه دار. حدود 10 سالی میشد که ازدواج کرده بودن اما طفلی ها بچه نداشتن. یعنی هنوز بچه دار نشده بودن. هیچ کدومم مشکلی نداشتن ولی خوب هنوز قسمتشون نشده بود. آدم های خوب و مهربونی بودن. مرضیه خانم یه جورایی مشکل گشای خانواده هائیه که بچه ی کوچیک دارن و نمی تونن تنهاشون بذارن.
مثل خانواده ی صماعی. آقا سهیل و فاطمه خانم که اونا هم طبقه ی پنجم میشینن. یه جورایی هر دوشون شاغلن. آقا سهیل برق کاره و فاطمه خانم هم تو خونه خیاطی می کنه کارشم خیلی خوبه من که به شخصه مانتوهامم فاطمه خانم می دوزه. وقتی سرش خیلی شلوغه سامان 6 ساله و سلاله ی 10 سالش و می ذاره پیش مریضه خانم. واقعاً با محبت ازشون مراقبت می کنه مثل یه خاله ی واقعی.
حتی وقتی شیوا خانم زن آقا فرشاد همسایه ی طبقه ی دوم از دست دوقولوهای 8 ساله اش فرهاد و فرزین کلافه میشه مرضیه خانم به دادش می رسه.
کلاً برعکس من رابطه ی خیلی خوبی با بچه ها داره. واقعاً از ته دلم دعا میکنم خدا هر چه زودتر بهشون بچه بده چون واقعاً مادر عالی ای میشه.
سمت راست بابا علی آقا پدر پژمان نشسته بود و کنارش یه آقایی که نمی شناختم ولی از ظواهر پیدا بود پدر همین پسره است همسایه ی جدیدمون.
کنار این آقا جدیده هم احمد آقا نشسته بود که عجیب بود. چون شنبه بود و ایشونم که استاد دانشگاه بودن ادبیات تدریس می کردن و بودنشون این ساعت روز تقریباً 2 ظهر تو خونه عجیب بود. حالا مریم خانم زنش و بگی یه چیزی شنبه ها مدرسه نداشت. مریم خانم معلم زبان بودن تو مقطع دبیرستان.
خودم و کج کردم به سمت دخترها که شراره داشت براشون بلبل زبونی می کرد و السا هم یه گوشش این ور بود و یه گوشش همراه چشمهاش سمت پژمان و زیر زیرکی بهش می خندید. کنارشونم مینا دختر خانواده ی مینایی همین احمد آقا اینا و مهرانه دختر آقا وحید و مهناز خانم نشسته بود. مینا 20 ساله و دانشجوی رشته ی عمرانِ.
رو به مینا گفتم: مینا بابات چرا خونه است؟
مینا با خنده گفت: ناراحتی بگم بره تو خیابون وایسه. امروز کلاسش صبح بوده فقط.
آهانی گفتم. اومدم رومو برگردونم که چشمم خورد به مهدی که از تو آلاچیق خیره شده بود بهم. بی اختیار اخم کردم. خوشم نمیومد کسی بهم خیره بشه. مهرانه خواهر مهدی بود یه خواهر 11 ساله هم داشت به اسم مهین که با بچه ها مشغول بازی بود.
مهرانه لیسانس مدیریت داشت و الان برای ارشد درس می خوند. تا کنکور بده هر چند بیشتر پی بازیگوشی بود تا درس. کشیک می داد ببینه کی کجا میره باهاش بره تا از زمان درس خوندنش کم بشه.
مهدی هم حسابداری خونده بود و توی یه شرکت کار می کرد. باباشون قنادی داره خودشون شیرینیها رو درست می کنن و انصافاً هم خیلی خوشمزه می پزن. من که فقط از اونا شیرینی می خرم.
مهرانه اینا طبقه ی سوم می شینن.
پژمان اینا هم طبقه ی سوم می شینن. یه برادر بزرگتر از خودش داره به اسم پیمان که یه دو سالی میشه که ازدواج کرده. علی آقا نظامی بوده و الان بازنشسته است و با بابا دوتایی سرشون و تو بنگاه ها گرم می کنن. هر دو زبون قالب کردن خونه و ملک رو به ملت دارن.
پژمان کامپیوتر خونده و با دوستش یه شرکت زدن.
شهرزاد اینا طبقه ی چهارمن. 2 سال از من کوچیکتره و 25 سالشه ولی خیلی صمیمی هستیم. پرستاری خونده و تو بیمارستان کار میکنه. مامانش شهناز خانم ماماست. آقا شهیادم تو صدا و سیما کار می کنه. یه خواهر 6 ساله به اسم شیما و یه برادر 14 ساله به اسم شهرام داره که با آرمین می گرده.
چشم چرخوندم دیدم اون خانمه که اون روز اومده بود خونه سرکشی و من و شراره رو به هیچ انگاشته بود کنار دیگ بزرگ آش ایستاده و با مامان اینا حرف می زنه. کنارشم یه دختر 14-15 ساله بود که سرش و انداخته بود پایین و به همه جا و مخصوصاً آرمین نگاه می کرد.
سریع چرخیدم سمت آرمین. اونم با این که مشغول حرف زدن بود اما هر چند دقیقه یه بار یه نگاه به دختره می انداخت و یه لبخندی هم می زد.
یادم باشه شب حالشو بگیرم. آدم با همسایه هاش تیک و تاک نمی کنن مخصوصا وقتی کم سن و سال باشن.
نگام که به دیگ آش افتاد تازه یادم اومد که این آش چه وقته است؟ اصلا ماها برنامه ی اش نداشتیم.
دوباره کج شدم سمت شراره و گفتم: شراره کِی قرار شد آش درست کنید؟
شراره حرفش و قطع کرد و چرخید سمتم و گفت: مژگان خانم اومد به مامان پژمان گفت برای خونه ی جدیدیه نذری داره باید آش درست کنه. دیگه مهناز خانمم گفته چون روز اولیه که اینجا جا گیر شدیم با کمک همه یه دیگ بزرگتر آش می پزیم شگون داره. دیگه همه از 8 بیدارن و به کوب کار می کنن. خیلی از کارهاشم دیشب خودشون انجام داده بودن. اون دختره که اونجاست و میبینی؟ دختر مژگان خانمه، آیدا. بزار برم صداش کنم یکم ازش اطلاعات بگیرم.
از جاش بلند شد و رفت و بعد یکم حرف زدن دست دختره رو گرفت و آوردش وسط جمع دخترا نشوندش و گفت: بچه ها این آیدا خانمه باهاش آشنا شین.
یعنی من بگم این شراره احتمالا یکی از کس و کاراش تو ساواکی بخش جاسوسی چیزی بوده دروغ نگفتم. در عرض 5 دقیقه کل زندگی دختره رو بیرون کشید.
آقا علیرضا یه باشگاه بدن سازی داشت. خودش و پسرش مربی بدنسازی بودنو پسرش تربیت بدنی خوند بود. خود آیدا عضو تیم ایروبیک بوده و مامانشم مربی باشگاه تو زمانهایی که باشگاه زنونه بوده.
بوی پیاز داغ تازه کل حیاط و برداشته بود و واقعاً آدم رو به هوس می انداخت جوری که منی که زیاد اهل آش نبودم خیلی دلم می خواست بخورمش.
کم کم آش حاضر شد و ما دخترا قبل از اینکه صدامون کنن و نشون بدن که داریم تنبلی می کنیم خودمون رو سنگین نگه داشتیم و رفتیم کمک و کاسه های آش رو حاضر کردیم.
مامان اینا تو کاسه آش می ریختن با سینی کاسه های پر شده رو می بردیم پیش مامان شراره شهناز خانم و اون روشون کشک می ریخت و بعدم مهناز خانم روشون رو با پیاز داغ و سیر داغ تزیین می کرد. بوش آدم رو مست می کرد.
من و السا و شراره سینی به دست رفتیم سمت مردا تا بهشون آش بدیم. همیشه از دولا شدن و چیز تعارف کردن بدم میومد. خدا رو شکر که اینجا مجبور نبودم خم شم می تونستم دستم و پایین نگه دارم تا خودشون بر دارن. تو سینیم 4 تا کاسه ی آش بود که داده بودم به بابا اینا و سینیم خالی شده بود. برگشتم برم که دیدم السا کنار پژمان اینا گیر کرده و پژمانم با حرکت آهسته دستش رو میبره سمت کاسه ی آش، خیلی ضایع بازی بود.
اخم کردم. خواستم برم سمتش تا بهش تشر بزنم که بفهمه کجاست و تو چه موقعیتیه، چشمم خورد به پسره آیدین که سونیا از بغلش تکون نخورده بود و هنوز داشت براش بلبل زبونی می کرد. این بچه هم این پسره رو ول نمی کرد دو زار آش بخوره.
آروم با اخم رفتم سمتشون و بین راه سینی آشم رو دادم دست شراره که تازه آش هاش رو پخش کرده بود.
از کنار السا رد شدم و آروم با آرنج کوبیدم تو پهلوش که قدِ خم شده اش صاف شد و بدون اینکه کل بدنش رو بچرخونه سرش رو چرخوند و یک نگاهی بهم کرد که با اخم و اشاره ی چشم بهش فهموندم که بره و اینجا واینسته.
کنارش خم شدم سمت سونیا که بغل پسره مو قشنگ بود و گفتم: سونیا جان از بغل آقا بیا بیرون می خوان آش بخورن.
تا دستم و بردم سمتش که بگیرمش همچین مثل کنه چسبید به گردن پسره که فکر کنم همون لحظه یه مسدودی نای پیدا کرد.
سونیا: نمی خوام می خوام پیش خوآن بمونم. با هم آش بخوریم.
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم اخمم بیشتر شد بچه پررو از الان آویزون پسراست معلوم نیست دو روز دیگه بره مدرسه چی کارا که نمی کنه. بی آبرویی نیاره برامون؟
آروم دستم و بردم زیر یه بازوش و با تحکم گفتم: سونیا جان زشته بیا بریم بهت آش بدم بعدش برگرد.
یه نوچ بلندی و کش داری گفت: نـــــــــــــــــــچ من می خوام با خوآن بخورم.
زیر لب گفتم: ای تو روح هر کی این سریالها رو درست می کنه.
این بچه به این نون و ماست پایین بیا نبود. تحکمم و زیاد کرد و با چاشنیه جدیت رو بهش گفتم: سونیا ..
همچین نگاهم و به چشمهاش دوختم که خود به خود دستش شل شد و لبهاش جمع و آماده ی گریه.
دوباره خم شدم بغلش کنم که این بار زیبای خفته گفت: کاریش نداشته باشید بذارید بمونه با هم آش می خوریم.
نگاه جدیم و دوختم بهش و گفتم: مزاحمتون نمیشیم شما راحت آش تونو بخورید.
چشمهاش و نمیدیدم اما از صداش پیدا بود که احتمالاً ابروهای اونم زیر اون موهاش گره خورده. جدی و محکم گفت: بذارید بمونه.
خیلی دوست داشتم ضایعش کنم. معنی نداشت تو کار من دخالت می کرد. این دخالت بی موردش باعث شده بود سونیا حس کنه با وجود یه حامی می تونه با زور کارش رو از پیش ببره. چون به محض اینکه دید این پسره گفت بمونه حلقه ی دستش و سفت تر کرد و چشمهاشم همراه دهنمش جمع کرد و ریزه ریزه شروع کرد به گریه کردن.
کلاً تحمل گریه ی بچه رو ندارم. میره رو اعصابم. واقعاً درک نمی کنم وقتی بدون گریه هم می تونن کارهاشون رو انجام بدن آخه چرا جیغ و داد و اشک؟
رو به پسر گفتم: ممنونم اما لطفاً دخالت نکنید.
این بار سفت تر دست سونیا رو گرفتم و با قدرت بیشتری کشیدمش. همچین گردن پسره رو چسبیده بود که گردن اون بدختم کشیده شد سمت جلو.
پژمان و السا هم خیره شده بودن به بحث و کلنجارهای ما.
پژمان: خوب بذار مونه ما بهش آش میدیم.
من: پژمان جان بهتره پیش خودمون بخوره اینجا اذیت می کنه.
پژمان: خوب مراقبشیم.
گریه ی سونیا بیشتر شد. بهش نگاه کردم. خم شدم و آروم دم گوشش گفتم: عزیزم ساکت باش وگرنه می دونی چی کارت می کنم.
دهنش و جمع کرد و به حالت بغض نگام کرد و گفت: خاله نمیشه بمونم؟
من: اگه همون اول لج نمی کردی شاید اجازه می دادم اما چون گریه کردی نه.
پژمان: یعنی راه نداره؟
رو به پژمان گفتم: نه باید یاد بگیره با لج چیزی رو بدست نمیاره.
برگشتم که بازم با زور از بغل اون پسره بکشمش بیرون که پسره رو به سونیا گفت: خانم خوشگله شما برو آشتو بخور تموم که شد بدو بیا اینجا پیش من باشه؟ منم آشم رو می خورم و منتظرت می مونم، خوب؟
یه لبخند ملیحم چاشنی حرفاش کرد. مونده بودم که چرا یهو تغییر موضع داد. اما هر چی که بود باعث شد سونیا گره ی دستهاش و از گردنش شل کنه و همون جور که میومد بغل من گفت: پس من زود آش می خورم میام باشه؟
آیدین آروم گونه اش و کشید و یه باشه گفت.
دیگه موندن بیشتر درست نبود. رو به السا گفتم: آش آقا رو بده بریم.
با حرف من به خودش اومد و سریع آخرین کاسه ی آش تو سینیش رو به آیدین داد و دنبال من راه افتاد.
آروم گفتم: خدا من و بکشه از دست شما خواهر و خواهر زاده ی آبرو بر خلاص شم. دوتایی چسبیدین به این پسرا ولشون نمی کنید. اینم شد زندگی.
با اخم غلیط رفتم سمت مامان و سونیا رو دادم بهش. دیگه حتی بوی آشم به هوسم نمی انداخت. رفتم کیفم رو برداشتم و از غفلت بقیه استفاده کردم و تند رفتم تو ساختمون و خودمو رسوندم به خونه.
آنقدر خسته و کلافه بودم که به محض در آوردن لباسهام پریدم تو حموم و بعد یه دوش 5 دقیقه ای با موهای خیس افتادم رو تخت السا.
پاشو ببینم. اه چندش حالمو بهم زدی کی گفته با موهای خیس بخوابی رو تخت من. بالشتم رو به گند کشیدی. اه مگه خرسی این جوری خوابیدی بیدار شو دیگه.
صداش رو اعصاب بود. با همه ی روانم بازی می کرد. چرا خفه نمیشه؟ مدام با اون صدای جیغ مانندش تو یه ریتم خاص غر می زد. برای ساکن کردنش بدون اینکه چشمهام و باز کنم از تخت پایین اومدم و بدون بالشت و هیچی دراز کشیدم کف زمین تا به ادامه ی خوابم برسم.
السا: دیوونه شدی؟ اونجا چرا خوابیدی؟ تنت درد می گیره.
زیر لب غریدم: خفه شو....
صدای بلندش قطع شد و فقط زمزمه های زیر لبیش باقی موند. می تونستم با عمیق تر شدن خوابم اون وزوزش رو نادیده بگیرم.
تازه داشتم بر می گشتم به خواب شیرینم که صدای بلند تلویزیون و بعدم بلند بلند حرف زدن آرمین و جیغ های لج درآر سونیا آخرین تیر خلاصی رو به رویام زد و خواب قشنگم برای همیشه محو شد.
با اخم رو زمین نشستم و عصبی چشمهام رو باز کردم. کار هر روزشونه. یه درصد به کسی که ممکنه خواب باشه اهمیت نمیدن.
الان دلم یه دعوای بزرگ می خواست که فقط داد بزنم اما چه فایده. ترجیح دادم فقط اخمم و بکنم و اخلاق خوشگل سگیمو تو خاموشی نشون بدم.
از جام بلند شدم.
السا: بیدار شدی؟ الان چه وقت خواب بود دختر شب خوابت نمی بره. چرا یهو رفتی؟ ما اصلا نفهمیدیم. آشم نخوردی. مامان برات آورده.
بی توجه به حرفهای تموم نشدنیش از اتاق اومدم بیرون. طبق معمول آرمین بلند بلند حرف می زد. این پسر اصلا چیزی به اسم صدای پایین رو نشنیده بود و درکش نمی کرد. گل سر سبد مونم که تشریف داشت
اما خبری از ننه باباش نبود.
بی حوصله پوفی کشیدم و خیره شدم به سونیا که چسبیده به مامان پشت سرش راه می رفت و دهنش رو تا جای ممکن باز کرده بود و یه گریه ی متظاهرانه راه انداخته بود که بیشتر صدا داشت تا اشک و مدام میگفت " دایی آرمین اذیتم کرده ".
مطمئنن باز آرمین رفته سمتش که بغلش کنه و ببوستش این بچه هم لوس شده نذاشته و اونم باهاش قهر کرده. بچه هم کم طاقت فکر می کنه اگه چغلیش رو بکنه شاید دوباره با هم دوست بشن.
یعنی من مرده ی هوش این کودکانم. رفته پسره رو پیش مامان باباش بده کرده تازه انتظار داره بازم بیاد سمتش.
به موهای مشکی پریشونِ فرِ تو هم گره خودش که آزاد دور صورتش ریخته بود نگاه کردم.
بی اختیار دستم رفت سمت موهام. درسته که میگن حلال زاده به داییش میره اما این دختر مطمئنن یه اسکن از خاله اشه.
شاید برای همینم هست که کمتر از هر کس دیگه ای با هم می سازیم. چون انتظاراتمون یکیه.
دوباره دستی به صورتم کشیدم و رفتم سمت دستشویی.
لازم نبود بپرسم تا السا کل اتفاقاتی که در نبود و بود من افتاده رو برام تعریف کنه. من نمی دونم این دختر با این شم قوی جاسوسی و کنجکاوی که داره نباید مدیریت بخونه شاید وکیل بهتری میشد. بس که حرف می زد قاضی به شرط ساکت کردنش موکلش رو تبرئه می کرد.
رو تخت دراز کشید بود و یه ریز حرف می زد. وسط حرفهاش یهو برگشت سمتم و گفت: ببینم تو اون پایین چرا یهو گیر دادی به این سونیای بدبخت؟ چه اصراری داشتی بچه رو از بغل آیدین در بیاری؟
اخمام دوباره رفت تو هم. یاد اون پسره موقشنگه افتادم که جلوی در اشتباهی زدم به کلاهش.
من: چون باید میومد پیش خودمون. پسره می خواست آش بخوره. با وجود سونیا تو بغلش نمی تونست. دیگه خودمون که می دونیم این بچه وقتی پیله می کنه به یکی چقدر می تونه اعصاب طرف رو خُرد کنه. ما که فامیلشیم یه وقتها از دستش کلافه می شیم چه برسه به غریبه ها.
با یه حرکت پاهاش و از تخت آویزون کرد و نشست و گفت: ولی آیدین خودش راضی بود که سونیا پیشش بمونه.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم: اون می خواست ادب و رعایت کنه ما که نباید شعورمون و فراموش می کردیم؟
رومو ازش برگردونم. خودش فهمید که بحث تموم شده. دوباره شروع کرد به تعریف کردن.
از تو کتاب خونه ام کتاب از خشت تا خشت رو در آوردم و همون گوشه تو اتاق رو زمین نشستم و سعی کردم صدای صحبت السا رو تو ذهنم کم کنم و رو نوشته ها تمرکز کنم.
عاشق این کتاب بودم. توش پر بود از هر خرافه و هر چیزی که ملت ایران از گذشته تا حال بهش معتقد بوده و باورش داشته. یه وقتهایی یه چیزایی توش پیدا می شد که آدم میموند.
رسیدم به یه تیکه هایی که مربوط به شوهر دادن دخترای کم سن و سال بود. معتقد بودن که مردا باید با دختر بچه ها ازدواج کنن تا بتونن همون جور که خودشون می خوان اونها رو بزرگ کنند و در واقع باب میلشون تربیتشون کنن.
چه کار چندش آوری. یکم شعور نداشتن اجازه بدن بچه بزرگ بشه بفهمه چی به چیه. با خوندن این موضوعات حالت انزجاری از مردا و تفکرات اون زمانها پیدا کردم که باعث شد صورتم چین بخوره. فکرشو بکن یه بچه ی بیچاره ی کوچیک. یه دختر کم سن و سال در حدود 9-10 ساله.
-: خاله تو گوشیت نقطه بازی میدی من بازی کنم؟
سرم و از رو کتاب برداشتم و خیره شدم به سونیا که سعی می کرد با لبخند زدن منو قانع کنه گوشیم رو بدم بهش.
یه لحظه یاد نوشته های تو کتاب افتادم. خیلی از اون بچه های کم سن به سختی شب اول ازدواجشون رو تحمل می کردن و حتی نوشته بود چند موردی هم دووم نیاورده بودن.
دلم گرفت. دست بلند کردم و آروم موهای فرش و نوازش کردم. وای اگه من بودم و کسی می خواست به بچه ام از این ظلما بکنه با ناخونام چشمهاش و در میاوردم.
تو یه لحظه دلم به شدت برای سونیایی که رو به روم ایستاده بود تنگ شد. جفت دستهام و بلند کردم و محکم بغلش کردم. صداش در اومد.
سونیا: خاله داری خفه ام می کنی.
یه بوسه ی سفت رو موهاش نشوندم و از خودم جداش کردم.
من: مگه بهت نگفتم موهات و این جوری ول نکن؟ خفه نشدی از دستشون؟ بزار با کش ببندمشون.
تند گفت: نه نمی خواد.
همچین خودش و عقب کشیده بود که خنده ام گرفته بود. عاشق موهای بلند بود همه ی عشقش این بود که موهاش و بریزه دورش و وقتی می بینه از شونه اش پایین تره ذوق زده بشه و هی تکونشون بده.
به میز اشاره کردم و گفتم: گوشیم رو میزه. برو بیارش تا برات نقطه بازی بذارم.
تند رفت گوشیم رو آورد و براش بازی رو پلی کردم. یکم به بازیش خیره شدم. هیچ وقت از این کامپیوتر نمی برد. بچه ام یکم خنگ بود.
با اینکه خیلی وقتها با هم بحث می کردیم و دعوا اما بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستش داشتم. آروم رو موهاش رو ناز کردم که سریع با دست پسم زد. بچه پررو... محبت بهش نیومده.
یه خمیازه ی درون دهانی پنهان کشیدم و آروم چشمهام رو مالیدم. امروز 6 صبح بیدار شده بودم و دیشبم به خاطر کتاب خوندن و سر و صدای طبقه ی بالایی که انگار مدام یه وسیله ی سنگینی و میکشیدن این طرف اون طرف تا ساعت 3 صبح نتونستم بخوابم و صبحم 8 یه کلاس داشتم و الان به شدت خوابم میومد. من نمیدونم بعد یک هفته چرا هنوز اینا جاگیر واگیر نشدن. هر شب صدای حرکت میاد از خونشون.
از زور خواب و خمیازه به آبریزش چشم و بینی افتاده بودم. حالا تو این گیر و دار از دستمالم خبری نبود. مدام دستم و تو کیفم می چرخوندم اما پیدا نمیکردم.
بی خیال دستمال شدم و به همون بالا کشیدن بینیم بی امکانات رضایت دادم.
با دیدن در خونه امید تو دلم جوونه زد. یاد تختم و لحاف گرمم افتادم و بی اختیار یه لبخند محو رو لبم نشست.
دست دراز کردم که در و باز کنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد. قبل اینکه کلید رو تو قفل بندازم دستم و عقب کشیدم.
از تو جیب مانتوم گوشیم و در آوردم و به شماره نگاه کردم. با دیدن اسم السا اخمام رفت تو هم.
یعنی چی شده که این وقت روز بهم زنگ زده؟ وقتی دانشگاه نداره تا لنگ ظهر می خوابه.
دکمه ی وصل تماس و زدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم.
السا: الو آرام...
من: سلام چی شده؟
السا: کجایی؟
اخمام بیشتر شد.
من: دم در خونه چی شده؟
تند گفت: هیچی همون جا باش بالا نیا با هم بریم یه جایی.
قبل از اینکه بپرسم "چه جایی؟" تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و یه چشم غره بهش رفتم. به شدت بدم میومد کسی تماسی رو روم قطع کنه همون قدر که بدم میومد به حرفهام بی توجه باشن یا در رو روم ببندن.
یه نفس عمیق کشیدم رفتم کنار در و تکیه دادم به دیورا بین دوتا در بزرگ و کوچیک خونه امون و منتظر موندم.
با کمال تعجب بعد 2 دقیقه در باز شد و اول السا و پشت سرش شراره و مهرانه هم اومدن بیرون.
با تعجب تکیه ام و از دیوار گرفتم و بهشون خیره شدم.
شراره با دیدن من لبخند گشادی زد و گفت: درست به موقع اومد. بریم تا دیر نشده.
دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند و بقیه هم در حد 2 تا سلام گفتن حرف زدن و ساکت دنبالمون اومدن.
با تعجب به قیافه های خندون و مصممشون نگاه کردم. اینجا چه خبر بود؟
حس می کردم مثل یه سگی که بهش قلاده بستن و دنبالشون می کشن دنبال شراره کشیده میشم. سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بیارم اما سفت چسبیده بود بهم.
من: بابا یکیتون بگه اینجا چه خبره؟ کجا داریم میریم؟
شراره بدون اینکه نگام کنه گفت: میای میفهمی. دیگه هم بی خیال سوال کردن بشو خودتم لوس نکن شده بزنیمت با خودمون می بریم چون اخلاق گندت دستمونه.
اخمام رفت تو هم و دندونامو رو هم فشردم. هیچم اخلاقم به این گندی که می گفتن نبود. خوب وقتی آدم حس رفتن جایی و حوصله اش و نداره چه معنی داره به زور بره؟ مخصوصاً با آدم های بد پیله ای مثل اینا. میان میچسبن به آدم و ول نمی کنن تا باهاشون برم خرید یا بازار یا نمی دونم سینما. خوب شاید تفریحات شما برای من جذاب نباشه. از نظر من وقت گذروندن 4 ساعته برای خرید هدر دادن عمر مفید بود. این که بی خودی بری تو بازار بچرخی بدون اینکه هدف خاصی برای خرید داشته باشی کجاش جذاب و مهیجه؟
همیشه سعی می کردم از زیر رفتن به این جور خریدها در برم و همیشه هم این دخترا پیله میشدن. از هر 10 بار 7 بارش رو مجبور بودم برم و تنها 3 بار می تونستم با راهکارهای مختلف و خلاقانه فرار کنم.
یا میرفتم حمام و بیرون نمیومدم و کیسه ی یه سالم رو می کردم. یا سریع حاضر میشدم و به هوای خرید کردن از سوپری می زدم بیرون و تا وقتی اینا بی خیال نمیشدنُ و نمی رفتن بر نمی گشتم.
اما خوب بعد این همه سال همه ی شگردهام رو یاد گرفته بودن و میزان موفقیت من خیلی کم شده بود.
بدونن اینکه من رو آدم حساب کنن تاکسی گرفتن و سوار شدیم و رفتیم. حتی مقصدم بهم نگفتن.
با تعجب به تابلوی بزرگ جلوی در آهنی نگاه کردم.
اخمام غلیط تر از همیشه رفت تو هم.
با تحکم پرسیدم: ما اینجا چی کار می کنیم؟
مهرانه شوخ گفت: اومدیم تحقیقات محلی در مورد همساده امون. آخه اینم سواله؟ خوب اومدیم باشگاه دیگه.
بدون توجه به شوخیش گفتم: می خواستین بیاین میومدین منو چرا آوردین؟ من نمیام.
یه قدم عقب برداشتم که راه اومده رو برگردم که السا و شراره تند اومدن سمتم و هر کدوم یه دستم و چسبیدن و کشیدنم سمت ورودی باشگاه.
السا: آرام خودت و لوس نکن دیگه. تا اینجا اومدی بقیه اشم بیا دیگه؟
شراره: اتفاقاً اگه یکی باشه که از همه بیشتر به این باشگاه نیاز داشته باشه تویی. می ترسم چند وقت دیگه از در تو نیای.
دیگه نمی تونستم پیشونیم و بیشتر از این تو هم کنم و چین بدم. از اینکه به هیکلم گیر بدن و برام نسخه بپیچن متنفر بودم. به نظرم فضولی تو خصوصی ترین مورد زندگی هر آدمی بود.
السا ادامه ی حرف شراره رو گرفت و گفت: خواهر من برای خودتم لازمه تا کی می خوای این جوری بمونی؟ یکم همت داشته باش.
مهرانه با خنده گفت: ببین داری می ترشی یکم وزن کم کن ملت چشمشون بگیرتت و ...
با چشم غره ی من ادامه ی حرفش رو خورد و نیشش بسته شد.
از این بحثا متنفر بودم. از پله ها به زور پایین رفتم و جلوی میز منشی باشگاه ایستادم.
تو آینه های قدی و بزرگ باشگاه به خودم نگاه کردم. قد 166 و یه هیکل تو پر و تپلی.
البته من خودم می گفتم تپلی اما بقیه می گفتن داری از چاقی می ترکی.
آخه 5- 6 کیلو چاقی کی رو میکشه؟ نه که نخوام کم کنم اما از این که یه نقص یا یه ایرادی رو تو چشمم کنن متنفر بودم و بیشتر لج می کردم و دلم نمی خواست درستش کنم، مخصوصاً که تا من یه چیز شیرین یا هر چیز خوراکی می خوردم یهو 6 تا چشم بهم خیره میشدن و با چشم و ابرو اشاره می کردن که نخور، کم بخور.
هیچکی نبود به اینا بگه شاید من یه دوست پسر دارم که دختر تپلی دوست داره. والا... فضولن دیگه.
دست به سینه با یه اخم عمیق یه قدم دور تر از السا و شراره که رو میز منشی خم بودن ایستادم و مهرانه برای اینکه نکنه یه وقت در برم یه قدم عقب تر از من ایستاده بود.
یه چشم غره ی یه وری بهش رفتم و چشمهام و تو باشگاه چرخوندم. صدای بلند یه آهنگ شاد تو کل فضا پیچیده بود. یه گروه تو یه فضای تقریباً خلوتی که دستگاهی نبود مشغول ورزش بودن. ایروبیک کار می کردن و با دستور مربیه هی می چرخیدن و لنگاشونو از هم باز می کردن. یکم مسخره بود.
دور تا دور سالن بزرگم پر بود از دستگاه های متعدد اعم از برقی و غیره برقی. وزنه های سنگین و سبک.
کمِ کم پول هر کدوم از دستگاه ها حقوق چند ماه من بود. چون همه برقی و آخرین مدل بودن. پوفی کردم و رومو برگردوندم و چشم تو چشم مژگان خانم شدم. همون زنی که روز اول اون جوری سر زده اومده بود تو آپارتمان.
با دیدن ما با لبخند به سمتمون اومد. قبل اینکه به خودم بیام و اخمهای کشیده تو همم رو باز کنم از دور سلام دسته جمعی گفت که باعث شده همه برگردن سمتش.
سعی کردم اخمام و از هم باز کنم که نگه دختره ادب و شخصیت نداره. اما ساکت موندم و یه سلام زیر لبی بیشتر نگفتم. شراره و السا با شور و هیچان و لبخند انگار یه آشنای خیلی قدیمی دیدن رفتن جلو دست دادن و خوش و بش کردن.
چشمهام رو ریز کردم.
باید حدس می زدم اینجا اومدن در واقع برای از بین بردن حس فضولیشون بوده نه لاغر کردن من. فقط شریک جرم یم خواستن که همه چیز رو بندازن گردنش که کسی هم بهتر از هیکل من پیدا نکردن.
بی خیال و بی تفاوت منتظر موندم تا خوش و بششون تموم شه و ثبت نام کنن. با حرص زیر لب غریدم. من اینجا نباید باشم. من حتی لباسم ندارم.
مهرانه: السا برات همه چیز آورده.
یه چشم غره هم به السای بی خبر رفتم. دختره ی نخود ...
مژگان خانم برای همه امون برنامه نوشت که از کدوم دستگاه استفاده کنیم. به من که رسید یه نگاه سر تا پا و یه نگاهم از پشت بهم انداخت و سرش رو برد تو برگه و همون جور که می نوشت گفت: سینه ها کوچیک بشه باسن بزرگ بشه شکم کمی بره تو بازوها...
دوباره سرش و بلند کرد و یه نگاهی انداخت و گفت: خوب بازو و رون زیادم بد نیست.
چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. کلاً می خواست منو از نو بسازه. تاحالا فکر نکرده بودم که هیکلم هیچ نکته ی مثبتی نداره.
السا یه وقتهایی که محبتش زیاد میشد می گفت درسته که باسن درست و حسابی نداری اما شکمت اونقدرها هم بزرگ نیست یه ذره شکم زیاد پیدا نیست. سینه هاتم درشت خوبه تو لباس قشنگ میشه.
اما وقتی حالش بد بود و در حد ترور شخصیتی بود میگفت: گامبوی چاق.
اون موقع بود که کلام مادر بزرگ گرامی رو باید طلا گرفت که به السا می گفت: اَتا سی یو خِشکه چوِ قرب
چشم. که ترجمه اش میشد یه دونه چوب خشک سیاه با چشمهای در اومده.
و عجیب این جور وقتها به کار میومد چون نمی تونست به من برش گردونه. منی که بر عکس پوست گندمی اون سفید پنبه ای بودم و تپل.
با اخمهای یه سره شده از تاکسی پیاده شدم و بی توجه به بقیه و تا حدی جدا حرکت میکردم. اونقدر بدنم به خاطر تمرینها و دستگاه ها و وزنه ها درد می کرد که به زور پاهام رو بلند می کردم.
مژگان خانم خودش شخصاً به من تمرین داد و بالا سرم موند تا تک تک حرکات رو انجام بدم و نتونم از زیرش در برم.
منم کل مدت اخم کرده بودم و تو دلم با روح دخترا جلسه گذاشته بودم. نمیدونستم چرا چشم ندارن این 5-6 کیلو اضافه وزن منو ببین. حالا یه نفر از میزان باربی بودنش کمتر بشه به جایی بر نمی خوره که.
بی حوصله پوفی کردم.
نگاهی به دخترا که سر خوش می گفتن و می خندیدن انداختم. با اخم بهشون چشم غره رفتم. به اونا بد نگذشت هیچکی بالا سر شون نبود و راحت برای خودشون می گشتن. دوتا دستگاه می زدن قد 5 دقیقه یک ربع حرف می زدن.
همه ی بدنم درد می کرد. پاهام و رو زمین می کشیدم و این وحشتناک بود. همیشه از شل راه رفتن بدم میومد و برام عذاب آور بود.
به یاد صبح افتادم که چقدر امیدوار اومد سمت خونه که بی خوابی شب قبلم رو جبران کنم.
جلوی در خونه منتظر موندیم تا شراره کلید بندازه و در و باز کنه. دستهام و تو جیب شلوارم فرو بردم و بی تفاوت به بحث مهرانه و السا در مورد عظمت و خوبیِ باشگاه گوش کردم.
قبل اینکه شراره کلید و تو قفل بندازه در باز شد. با صدای در همه سرهاشون به سمت در چرخید.
قامت بلند پژمان و به دنبالش پسر جدیده از در بیرون اومد.
پژمان یه سلام بلند بالا به همه امون کرد و پسر هم زیر لبی یه چیزی مثل سلام گفت و یه وری ایستاد و دست به جیب به جهت مخالف ما نگاه کرد.
السا با دیدن پژمان گل از گلش شکفت و یه قدم به سمتش برداشت. شراره خودش و با در مشغول کرد و مهرانه نزدیک من شد. جالب بود که همه سعی می کردن برای یک دقیقه هم که شده به این دوتا جوون عاشق فرصت ابراز احساسات بدن.
نگاه بی تفاوتم رو صورت و موهای بلند آیدین ثابت شد. خیلی دوست داشتم همه ی بدن دردی که الان میکشیدم و جواب همه ی پیله بازیهای مژگان خانم و تا حدودی توهین به هیکلم و با یه چشم غره ی آتیشی و سنگین روی این پسر خالی کنم اما چون فکر می کردم اون با اون موهاش که تا رو چشمش اومده مطمئنن چشم غره ی ملیحم و نمی تونه ببینه و یه جورایی هم هدر داد انرژی باقیمونده ام میشد، خودم رو سنگین نگه داشتم و چشم ازش گرفتم و به پژمان و السا نگاه کردم.
پژمان با محبت سرش رو خم کرده بود تا بتونه به چشمهای السا نگاه کنه و السا هم سرش و بالا گرفته بود تا خوب ببینتش. یه لبخند کج رو لبهام نشست. هر چه قدر که این دختر به من میگفت خپل من هم می تونستم تو جوابش بهش بگم کوتوله. 5 سانت کوتاه تر بودن از من بهم این حق رو می داد که این عنوان و گاه گداری بهش ببخشم. مخصوصاً در مواردی که نزدیک یا کنار پژمان مثل الان می ایستاد و تفاوت قدشون تو چشم بود.
پژمان: خانما کجا تشریف برده بودین دسته جمعی؟
السا با سر به آیدین اشاره کرد و گفت: رفته بودیم باشگاه مژگان خانم اینا.
و آروم تر به امید اینکه کسی نشنوه گفت: دیشب که بهت پیام دادم.
پژمان چشمکی زد و سری تکون داد و گفت: خوندم.
نگاه قدی به هیکل السا انداخت و پر مهر گفت: ولی شما که نیازی به باشگاه ندارید.
دوباره آروم تر گفت: من همین جوری هیکلت رو دوست دارم.
السا قرمز شد و با خجالت و لبخند و ذوق گفت: ما به عنوان همراه رفته بودیم. هدف آرام بود.
با این حرف پوزخندم به یکباره محو شد و چشمهام گرد و بدنم صاف. مهرانه سرش و انداخت پایین و شراره لبش و به دندون گرفت و سرهای پژمان و آیدین به سمتم چرخید.
پژمان یه لبخند گشاد زد و گفت: خوب آرامم نیاز نداره آنچنان.
تا حدودی از حرفش خوشم اومد اما اون آنچنان آخرش زیاد جالب نبود. تیز به مو قشنگ نگاه کردم و با دیدن لبخند کجش بی اختیار اخمهام تو هم رفت. درسته که چشمهاش پیدا نبود اما می تونستم حدس بزنم داره هیکلم رو وارسی می کنه.
اخمهام غلیظ شد. پسره ی هیز به مامانش رفته.
همه خواهر دارن ما هم دشمن خونی داریم. با عصبانیت کنترل شده به سمت خونه قدم برداشتم و با یه با اجازه از بین حد فاصل السا و پژمان که نزدیک در ایستاده بودن رد شدم و تنه ای به السا زدم که تکونی خورد و چند قدم عقب رفت. برای اولین بار از بزرگ بودن جثه ام خوشحال بودم حداقل می تونستم گاهی با یه تنه این دختر و ناکار کنم.
از در تو رفتم و وارد حیاط شدم و به شدت در برابر وسوسه ی زیر لبی فحش دادن به روح و روان حاضرین جمع مقابله کردم.
در عرض کمتر از یک دقیقه خودم رو به خونه رسوندم و یه سلام گفتم و سریع پریدم تو حمام و قاطع بودم که زودتر از 2 ساعت بیرون نیام. اینم به جبران حرصی که السا امروز بهم داد بزار تو بوی گند عرق بمیره.
با صدای زنگ گوشیم سرم و از رو لب تاپ برداشتم و گوشیم رو از تو گوشهام بیرون آوردم. چشم دوختم به صفحه ی خاموش روشن شوی گوشی. عکس افروز کل صفحه رو پوشونده بود.
گوشی و برداشتم و دکمه ی وصل رو زدم.
من: جانم افروز.
افروز: سلام خوبی؟
من: سلام مرسی تو خوبی؟
افروز: ممنونم کی خونه است؟
من: غیر آرمین همه امون هستیم.
افروز: ببینم عصر چی کار داری؟ جایی می خوای بری؟
فکری کردم. نه امروز از صبح بی کار بودم و تو خونه مشغول استراحت البته اگه میشد استراحتی کرد. با وجود سر و صداهای سونیا و لج کردن های بی موردش و گاهی شیون کردناش استراحت حروم بود.
من: هیچی بی کارم. نه تو خونه ام. برنامه ندارم.
افروز: آرام جان میشه سونیا رو ببری کلاس موسیقیش؟ با آژانس برو با آژانس بیا.
اخمام رفت تو هم. می خواستم عصری یه دل سیر بدون سر و صدای این وروجک بخوابم. اما کی می تونست به افروز بگه نه. سعی کردم کار و پاس بدم به یکی دیگه.
من: باشه حالا ببینم. یا من میبرمش یا مامان.
افروز: نه آرام حتماً خودت ببرش چون یه ربع آخر کلاس باید بشینی که مربیش به شماها درس بده و خواندن نت ها رو یاد بده. راستی کتابش اونجاستا شعرش رو با نتش بهش یاد دادی؟
یه ابروم رفت بالا.
من: نه یاد ندادم. کسی به من نگفته بود که باید نت یاد سونیا بدم.
افروز: وای استادشون می پرسه ازشون. تا جایی که می تونی یادش بده خوب؟ سفارش نکنم سر ساعت باید اونجا باشه. 4 حرکت کنید که به موقع برسید. مواظب باشید. به مامان اینا سلام برسون. شب میام دنبالش. قربونت خداحافظ.
حتی فرصت نکردم یه باشه بگم. حرفش که تموم شد قطع کرد. نمی کنه بذاره من کارش رو انجام بدم بعد این جوری ندید بگیرتم.
گوشی و رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
خودش میدونه قدرت دستشه برای همینم این جوری رفتار می کنه. خواهر بزرگه است و عزیز دوردونه ی مامان اینا کسی جرات نداره رو حرفش حرف بزنه.
دوباره سرم رو بردم تو کامپیوتر و مشغول کارم شدم.
****
چشمهام و رو هم فشار دادم تا خودم و آروم کنم. دقیقاً بیست دقیقه بود که من، حاضر و آماده بودم اما سونیا خانم اطوار میومد. فقط 5 دقیقه طول کشید تا راضی بشن با من تشریف ببرن کلاس. 8 دقیقه بعد صرف لباس پوشیدنش شد. 4 دقیقه بستن موهای فرش بالای سرش طول کشید. الانم 3 دقیقه است که سر کشوی بدلیجات السا ایستاده تا یه گوشواره برای خودش پیدا کنه.
وقتمون داشت تموم میشد. اگه یکم بیشتر طولش می داد ممکن بود دیر به کلاس برسیم. دستش و گرفتم و بی توجه به نق نق هاش کشوندمش سمت در. به مامان که جلوی در آشپزخونه به خاطر سر و صدای سونیا ایستاده بود و قصد داشت بیاد سمتمون اخم کردم و تو یک کلام گفتم: دیرمون شد.
دیگه خودش تا تهش رو خوند و جلو نیومد فقط از همون جا شروع کرد به قربون صدقه رفتن سونیا تا بلکه بتونه آرومش کنه یا بهتر بگم شاید خرش کرد ساکت شد.
ولی این بچه سرتق تر از این حرفها بود. کفشهای اون و خودم رو گرفتم و از در خونه زدم بیرون. اول کفش خودم رو پوشیدم و بعد خم شدم نشستم که کفشهاش رو بپوشونم.
شروع کرده بود به ادای گریه در آوردن و عجیب تو این موارد می تونست پر اشک باشه. با بغض الکی و گریه و اشکهای گوله شده با دهن 3 متر باز حرفم می زد.
کفشهاش رو پوشیدم و دستش رو گرفتم که ببرمش. ولی این گریه اش خیلی اذیت می کرد مخصوصاً که رو صورتش رد اشک می موند و وقتی از خونه بیرون می رفتیم نمی تونستم تمیزش کنم و به شدتم بدم میومد یه بچه تو خیابون گریه کنه. مخصوصا که ملت جوری به همراهش نگاه می کردن که انگار اون نیشگونش گرفته و اشکش رو درآورده.
دیگه تحملم رو داشت تموم می کرد. هنوزم بحث همون گوشواره هایی بود که نتونست بذاره.
پام و رو پله ی اول نذاشته چرخیدم سمت سونیا. دست بردم سمت گوشهام و گوشواره های گرد حجیم کوچیکم رو در آوردم و زانو زدم کنارش و خیره شدم به چشمهاش. با اخم نگام کرد.
قربون اخلاق خوشت برم که بی شباهت به خودم نیست.
دماغش رو بالا کشید و لوسی با ادای گریه گفت: چیه خوب؟ گوشواره می خوام. یاس همیشه گوشواره های خوشگل میذاره و آرادم همیشه میگه چقدر خوشگل شدی. منم می خوام خوشگل بشم.
نفسم رو فوت کردم بیرون و مشتم رو باز کردم و گوشواره های توی دستم رو نشونش دادم و گفتم: اینا رو دوست داری؟ می خوای بذارم گوشِت؟
با دیدنش اون چشمهاش برقی زد و تو یه ثانیه اشک و گریه اش تبدیل به خنده شد و با ذوق گفت: خاله اینا رو میدی به من؟
با اخم یه ابرومو بردم بالا. بچه پررو.
من: نه اینا مال خودمه اما چون تو امروز گوشواره نداری اجازه میدم ازشون استفاده کنی.
دست بردم و یکی یکی گوشواره ها رو گوشش کردم.
سونیا: امروز منم خوشگل میشم. آراد به منم میگه خوشگل.
دستهام رو گرفتم به شونه هاش تا حواسش و از گوشواره هاش به سمت خودم جلب کنم.
تو چشمهام که نگاه کرد گفتم: اولاً که تو همیشه خوشگلی. تو ماه خاله ای این رو یادت نره. بعدم زیاد به حرفای پسرا توجه نکن تموم عقلشون تو چشمشونه نمیشه روشون حساب کرد.
گیج نگام کرد. از نگاهش یه لبخند کج زدم . از جام بلند شدم و چشم تو چشم مو قشنگ که تو پاگرد ایستاده بود شدم. دست به جیب ایستاده بود و به من و سونیا خیره شده بود.
چشمهام ریز شد. این پسره چند دقیقه است اون بالا ایستاده؟
از مدل ایستادنش و مکث کردنش میشد حدس زد که حرفهامون رو شنیده. پسره ی فضول. چشم غره ای که تموم این بیست دقیقه می خواستم خرج سونیا کنم رو حرومش کردم و بی توجه بهش برگشتم و دست سونیا رو گرفتم و از پله ها پایین اومدیم و از خونه زدیم بیرون.
افروز چی گفت؟ رفت و برگشت آژانس بگیر؟ حتماً. فکر کرده من سر گنج نشستم که کلی پول آژانس در بستی بدم. سر خیابون ماشین بگیریم و بعد یکم پیاده روی راحت میرسیم دم آموزشگاه. آژانس بی آژانس.
واره ها رو میدی به من؟
من: نه.
سونیا: آخه من ندارم. میدیش؟
من: نه.
با بغض گفت: مامانم اینا برام از اینا نمی خرن.
یاد جعبه ی پر انگشترها و گوشواره های مختلف و متنوعش افتادم که وقتی می رفتی خونه اشون حتی به زور اجازه می داد نگاشون کنی. از ترس اینکه نکنه یکیشون رو برداری با خودت ببری. یا حتی بخوای همون موقع نگاهشون کنی.
برگشتم و نگاش کردم و خشک گفتم: نه.
موتور آیدین با سرعت از کنارمون رد شد و رفت. نگاهم و از سونیا و موتوری که تو پیچ خیابون محو شده بود گرفتم و به راه دوختم.
فکر کنم سونیا از مالک تنها شدن گوشواره ها به نتیجه ای نرسید که نرم شد.
سونیا: پس این گوشواره ها برای جفتمون باشه؟
من: نه.
سونیا: خوب هر دوتامون ازش استفاده می کنیم. اگه تو خواستی بهت میدم بزاری گوشت.
دزد پررو یقه ی صاحب خونه رو می گیره همینه. مال خودم رو می خواد لطف کنه و گاهی بهم بده که ازش استفاده کنم. واقعاً این بچه ی 5 ساله فکر کرده منی که 22 سال ازش بزرگترم کودنم؟
بی توجه به حرفهاش دستش رو کشیدم و کنار خیابون متوقفش کردم تا تاکسی بگیریم.
یه ریز حرف می زد و سعی می کرد راضیم کنه که اختیار گوشواره هام رو بدم بهش اما نه تنها تو خونه امون بلکه تو کل ساختمونمون می دونستن که این گوشواره ها چقدر برام مهمه.
این گوشواره های کوچیک سادهی نقره ای نشونی از اولین پس اندازم بودن. تو سن 9 سالگی برای اولین بار اینها رو پشت ویترین مغازه دیدم . یک ماه همه ی پول تو جیبیهام رو جمع کردم و تو مدرسه با همه ی گشنگیم هیچی نخوردم تا بتونم پول خریدشون رو جمع کنم.
وقتی به گوشواره ها نگاه می کنم یاد اراده ی قویم می افتم که تو اون یک ماه با اون سن کم چقدر مقاومت کردم که حتی تو اوج گرسنگی و یا هوس نه سراغ خوراکی رفته بودم نه حتی به وسوسه ی خوردن یه بستنی شکلاتی یخ توجه کرده بودم. هنوزم وقتی مواقعی کم می آوردم این گوشواره ها بهم می گفت که می تونم چقدر مقاوم باشم.
برای تاکسی که به سمتمون میومد دست تکون دادم و تاکسی چند قدم جلوتر از ما ایستاد. به سمتش رفتم و در ماشین و باز کردم و اول سونیا رو نشوندم و بعد خودم نشستم. وقتی برگشتم که در و ببندم چشمم خورد به پسری که با پیراهن مردونه و شلوار جین سر کوچه ایستاده بود و به انتهای کوچه نگاه می کرد.
بارها این فرم ایستادنِ منتظرش و دیده بودم.
فرصت نگاه کردن بیشتر و به خاطر حرکت تاکسی از دست دادم.
دم غروب که برگشتم دیگه اثری از پسر منتظر نبود.
بچه ها اول مقدمه رمان لالایی بیداری رو بخونین بعد رمان رو.....
آهنگ پوست شیر ابی:
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت این شبای روشن
برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
به نام خدا
لالایی بیداری
صدای تق تق کفشم رو سنگ سرد پله تو فضا پیچید. مثل یه ریتم، مثل ضربان قلبم... همیشگی شده بود. تق .. تق... تق ....
حتی تعدادشم حفظ بودم. چشم بسته می تونستم فقط با صدای برخورد کف کفشم با زمین راهم و پیدا کنم.
نایلون توی دستم و جابه جا کردم. کیفم و رو شونه ام بالاتر انداختم. به راهروی سمت چپ پیچیدم. با سر به همه سلام کردم.
دیگه همه رو میشناختم. نگاه های همیشه پر سوالشون فقط یه لبخند می نشوند رو لبهام.
حتی زمزمه ی حرفهاشون و میشنیدم و بی توجه رد میشدم.
-: دوباره اومد.
-: سر وقت.
-: تا کی می خواد بیاد؟
-: بگو کی خسته میشه؟
تو دلم لبخند زدم. پشت در سفید ایستادم دستم و گرفتم به دستگیره و با لبخندی که به چشمهاشون زدم با یه هول در و باز کردم.
****
جمعه 26 آذر
دست به کمر با سری کج شده رو به عقب به ساختمون بلند 5 طبقه نگاه کردم. اخم روی پیشونیم بیشتر شد.
خیلی بلنده....
سرم و پایین آوردم و به حیاط بزرگ آپارتمان خیره شدم. استخر بزرگش با خاک پر شده بود و یه آلاچیق با نمای چوب وسط باغچه ی بزرگ درست کرده بودن. ستونهاش با گلهای خودرو پیچیده شده بود.
-: جیـــــــــــــــغ ... اینجا عالیه.. عالیه.. من عاشق اینجام.
نگاه پر اخم و دلخورم و به سمت شراره بردم. حس می کنم بهم خیانت شده، شراره داره خیانت میکنه.
نگاهم و دید. دستهاش و که با همه ی هیجانش از هم باز کرده بود تو هوا خشک شد. رو سنگ فرش وسط باغچه ایستاده بود و با هیجان خونه رو بو می کشید. نگاه دلخورم لبهاش و بست و خود به خود دستهاش پایین اومد.
سرش و یکم پایین آورد و با صدای آرومتری گفت: خوب اینجا رو دوست دارم...
نگاه ثابت و خیره ام و ازش گرفتم. راه افتادم سمت ساختمون و از پله ها بالا رفتم و یه لنگه از در شیشه ای ساختمون و باز کردم و واردش شدم.
شراره حق نداشت اینجا رو دوست داشته باشه. نه انقدر سریع.
طبقه ی اول ...
مثل قبل...
مثل قدیم....
اما قبل و قدیم کجا و الان کجا.... همیشه از فضولی بدم میومد اما حالا... هر کسی که بخواد بره خونه اش از جلوی در خونه ی ما رد میشه. این یعنی صدا .. این یعنی سر و صدا... این یعنی شکستن سکوت و آرامش.. این یعنی مزاحمت...
اخمم بیشتر شد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم و در واحدمون و باز کردم. خونه ی بزرگی بود. نه به بزرگی قبلی. نه به قشنگی قبلی. نه به با صفائیه قبلی...
وارد شدم و چشم دوختم به دیوارهای سفید. درهای شیک و آشپزخونه ی اپن بزرگ سمت راست. از این آشپزخونه هم بدم میومد. از اپن بودنش بدم میومد. آشپزخونه باید بسته باشه. باید دیوار داشته باشه. باید محافظت بشه از چشم هر غریبه ای که پا تو خونه میزاره. باید حریم داشته باشه. باید بتونی توش راحت باشی.
رومو از آشپزخونه گرفتم و رفتم سمت اتاقها. از بین اسباب و اساسیه که کارتون زده و بی نظم هر گوشه ی خونه ولو شده بودن رد شدم و رسیدم به راهروی اتاقها.
4 تا در با فاصله ی کمی از هم. دوتا وسط، یکی چسبیده به دیوار سمت چپ و دیگری، درست رو به روی این در، سمت راست قرار داشت.
یکی از درهای وسط و باز کردم. حمام بود. نگاهی گذرا بهش انداختم و بی تفاوت درش و بستم و در کناریش و باز کردم. نگاهی به داخلش انداختم. اتاق به نسبت بزرگیه برای دوتا شریک همیشگی و همراه.
همیشه اتاقی و میگیرن که بین اتاق ماها باشه. شاید ... شاید می ترسن با وجود بزرگی سن و قد و اندام باز هم مثل دوران بچگی به جون هم بی افتیم.
می خوان وسط و بگیرن که به کسی آسیب نرسه.
در سمت چپ و باز کردم. بی اختیار از بین اون همه اخم رو پیشونیم یه پوزخندی زدم.
آرمین.. آرمین...
این پسر هنوز نیومده مالکیتش و اعلام کرده. به پوستر بزرگ قدی که عکس خودش روش بود نگاه کردم. چرا پسرها در سنین خاص عاشق خودشون میشن؟
رفتم جلو و با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم.
رنگ عکس سیاهِ. لباسش سیاهِ و موهاش با این نور سیاهِ. سرش به سمت چپ رفته و مصمم به اون سمت نگاه می کنه. سیاهی موهاش تو سیاهی پس زمینه ی عکس گم شده. ته ریش صورتش با موهایی که فقط بغلهای خیلی کوتاه شده اش پیداست هم خونی داره. دستش به یقه ی باز پیراهن مردونه ی سیاهشه و سینه اش تا ناکجا پیداست. موهای ریز رو سینه اش لبخند به لبم میاره.
چقدر سر اینکه موهای سینه اش و با ریش تراش زده با السا دعوا کردن. السا مسخره اش می کرد و اونم کم طاقت عصبی دنبالش می دویید تا لهش کنه.
با چه شوقی عکسش و پوستر کرد و زد به دیوار اتاقش.
هیچ وقت دلم نیومد بهش بگم چقدر اون کله اش که موهاش محو شده تو سیاهی پس زمینه مسخره و ناقص به نظر میاد و اون شصتت که صاف گرفتی بالا خیلی فحشه.
دستی رو پوستر مالک اتاق کشیدم و از اتاق بیرون اومدم. مستقیم رفتم به اتاق رو به رو. تخت دو طبقه ی کنج اتاق چشمهام و خیره کرد.
روزی که این تخت و خریدیم یادمه. برای اولین بار واقعاً یه چیز و از ته دلم می خواستم. یه تخت دو طبقه که طبقه ی دومش برای من باشه.
فقط و فقط برای یه هدف. اینکه السا نتونه دیگه وقت و بی وقت ولو بشه روش و بهمش بزنه.
قبل این تخت تو اتاق مشترکمون دوتا تخت یه نفره داشتیم. من زیاد تو اتاق نمی موندم اما السا همیشه تو اتاق بود و رو تخت. با کتاب، با دفتر، با موبایل...
چاره داشت غذاش رو هم رو تخت می خورد و دستشویشم رو همون تخت انجام میداد.
این بین برای خودش تنوع هم ایجاد می کرد. 2 ساعت رو تخت خودش، خسته که شد رو تخت من.
السا نامرتب و شلخته بود و این برای من منظم عذاب بود. درسته که با یه اخم حساب کار دستش میومد. اما تا کی باید اخم کرد؟ بالاخره منم خسته میشدم و بی خیال.
این تخت 2 طبقه برام نعمتی بود که حداقل بتونم تو حد فاصل بین طبقه ی دوم و سقف یک فضای خصوصی برای خودم داشته باشم. به دور از دستهای حریص السا خواهر کوچیکم.
صدای در حیاط باعث شد برم سمت پنجره ی اتاق و خیره بشم به زن میانسال شیکی که با کفش های پر صداش طول حیاط و طی کرد و به ورودی ساختمون رسید.
اخمام رفت تو هم. چهره ی غریبه ی این زن زنگ خطری بود.
کل ساکنین این آپارتمان نو ساز و می شناختم و مطمئنن این زن کسی نبود که قبلاً دیده باشم. بعد سالها زندگی با این همسایه ها دیدین یه غریبه تو خونه، هشدارهای خوبی بهم نمیداد. اونم با وجود تمام اسباب و اساسیه و کارتن ها و درهای باز آپارتمانها.
همسایه ها فقط بارهاشون و خالی کرده بودن و ماشین ها برگشته بودن تا بقیه ی وسایل هر خانواده رو بیارن. اساسیه خونه ها همه جا پخش بود.
من و شراره هم به عنوان همراه و بپا مونده بودیم که مواظب خونه و زندگی بقیه باشیم.
تا جایی که یادم میاد در حیاط بسته بود پس...
صدای بلند شراره از رو پله ها تو گوشم فرو رفت.
شراره: خانم اینجا چی کار می کنید؟ شما نمی تونید همین جوری بیاید تو خونه ی بقیه. اِوا خانم با شماما....
دیگه معطل کردن جایز نبود. از اتاق و بعد خونه زدم بیرون. رو پاگرد چشمم به پله ها افتاد که زن و به دنبالش شراره ازش به پایین سرازیر شدن. زن بی توجه به صدای بلند شراره به پایین اومدنش ادامه می داد و وکوچکترین توجهی هم به اعتراضات دختری که پشت سرش گلوش و پاره می کرد نداشت. همه ی تاثیر دادهای شراره یه اخم ریز بود تو صورت مصمّم و بی تفاوت زن.
رو پاگرد جلوی زن ایستادم و راهش رو سد کردم.
از سر اجبار سر بلند کرد و بهم خیره شد.
با همون صدای خشکم گفتم: شما اجازه ندارید اینجا باشید. اینجا یه ملک خصوصیه و من می تونم به خاطر ورود بی اجازه ازتون شکایت کنم.
پوزخندِ زن نگاهم و جذب خودش کرد. با صدای پر اُبهتی گفت: و من می تونم به خاطر مزاحمت از شما شکایت کنم. نکنه برای دیدن خونه ام هم باید از شما اجازه بگیرم.
اخمهام بیشتر شد. چشم از زن و پوزخندش گرفتم و با استفهام به شراره چشم دوختم. از من بدتر با گیجی و کمی منگلی به من و زن نگاه می کرد. شونه ای به نشونه ی نمیدونم بالا انداخت.
زن بی توجه به ما از کنارم رد شد و از پله ها پایین رفت. هر دو دنبالش راه افتادیم به امید اینکه بفهمیم این زن اینجا چی می خواد و منظورش از خونه ام چی بود؟
زن بدون کوچکترین توجهی به ما از در خونه خارج شد و سوار ماشین سیاه رنگش شد و راه افتاد.
خیره به مسیر حرکت زن پرسیدم: در حیاط باز بود؟
شراره: نه خودم بستمش.
من: پس چه جوری اومد تو؟
شراره: کلید داشت.
اخمم بیشتر شد. چشم از کوچه ی خالی برداشتم و رو به شراره گفتم: کجا رفت؟
شراره: رفت واحد بالاییه رو نگاه کرد و اومد بیرون.
من: واحد کی بود؟
کمی فکر کرد و گیج گفت: هیچکی... واحد کسی نیست. هیچ کارتن و وسیله ای توش نبود. امروز همه اسباب کشی کردن دیگه، مگه نه...
متفکر گفتم: آره. مهلت شهرداری تموم شده همه باید امروز بیان.
نگاهی به هم انداختیم و شروع کردیم به شمردن همسایه ها.
شراره: آقای متولی و ساداتی و شهبازی. خانواده ی مینایی و ...
من: حسین پور و رشیدی و و صماعی و ما و شما...
شراره که با انگشتهاش حساب می کرد انگشتهای باز شده اش و بالا آورد و با تعجب گفت: شدیم 9 تا... پس...
دوباره به کوچه ی خالی نگاه کردم و گفتم: پس این خانم همسایه ی واحد آخره.
بی حرف برگشتم تو حیاط.
روزی که به خونه برگشتم و دیدم همه جلسه دارن و خوب یادمه. روزی که فهمیدم بدون هیچ اختیاری مجبوریم خونه ی بچگیهام و با خاطراتش و بدیم دست یه عدّه که خرابش کنن و همه ی اون خاطرات و با خونه صاف کنن و بکننش اتوبان و یادمه.
ناچاریه بابا، ناراحتی مامان، اخم غلیظ من، خوشحالی السا و آرمین. حرص خوردن بی صدا و دلتنگی من برای خونه ی بچگیهام، برای خاطرات خوب و بدش.
کل محل تو طرح بود. تو طرح بزرگراه. باید خونه هامون و به شهرداری می فروختیم. خونه ی قشنگ دوبلکس حیاط دارمون رو.
باید از محل آشنامون می رفتیم به جایی که شاید هیچ وقت فرصت نشه با همسایه هاش مثل اینجا صمیمی بشیم. مثل اینجا یه خانواده بشیم.
شبی که بابا و مامان خوشحال از خونه ی مهری خانم اومدن رو یادمه. مامان چادر گل دار رنگیش رو از سرش برداشت و خودشو رو مبل ولو کرد.
نگران و کنجکاو از خوشحالیشون رو مبل کنارش نشستم و گفتم: چی شد؟
مامان نفسی کشید و داد زد: السا.. یه لیوان آب برام بیار مادر...
رو به من با لبخند گفت: همه چی درست میشه. واقعاً نگران دوری از این محل و همسایه هاش بودم. اما الان خیالم کمی راحته. شاید محل رو نشه کاریش کرد اما میشه با همسایه ها موند.
با استفهام نگاش کردم.
مادر لبخندی زد و گفت: قرار بر این شد که با پول فروش خونه هامون به شهرداری، بریم تو یه محله ی کمی بالاتر یه آپارتمانِ نو ساز چند واحدی بخریم که همه با هم بازم همسایه باشیم.
بی اختیار لبخندی از سر آرامش زدم. این همسایه ها بعد گذشت این همه سال شده بودن جزئی از خانواده. حداقلش این بود که از هم جدا نمی شدیم.
هر چند برای من زیاد فرقی نداشت چون من، خونه ی بچگیهام مهم بود که داشت نابود میشد. اما حداقلش مامان و بابا از دوستان چندین ساله اشون جدا نمیشدن و دلگرمیشون و داشتن.
بعد از شراره وارد خونه شدم و این بار خودم در و بستم.
کار از محکم کاری عیب نمی کنه به این شراره ی بی حواس اعتباری نبود.
راه آلاچیق رو پیش گرفتم و شراره هم دنبالم اومد. نمیشد با وجود این همه وسیله ی پخش و پلا ی توی حیاط بریم تو آپارتمان.
بدون توجه به پر حرفیهای شراره هندزفیری گوشیم و گذاشتم تو گوشم و آلبوم گروه رستاک و پلی کردم.
دست به سینه تکیه دادم و خیره شدم به ساختمونی که حالا شده بود خونه.
حدود نیم ساعت گذشت تا صدای ماشین ها و کامیون ها و سر و صدای همسایه ها اومد و در باز شد و چند تا کارگر با مردا و پسرای ساختمون همراه با وسایل وارد شدن و پشت بندشم بچه ها و زنها با کلی سرو صدا.
یهو حیاط شلوغ شد و اون ارامشش و از دست داد. از جام بلند شدم و اهنگ و قطع کردم و رفتم کمک بقیه.
نرسیده به مامان اینا صدای آرمین و السا رو شنیدم. طبق معمول با هم بحث می کردن. یکی این می گفت یکی اون می گفت.
السا: خیلی بی شعوری نمی فهمی یه خانم نباید بار سنگین بلند کنه؟
آرمین: خوب بلند نکن. منم نمی کنم نوکرت که نیستم.
آیلبین: آخه این یه ذره کارتن انقدر برات سنگینه، نترس کمرتون درد نمی گیره.
آرمین: از کجا معلوم؟ اصلا به من چه برو به آقا پژمانتون بگو. خر مفت گرفته.
این و گفت و با یه اخمی بی خیال رفت سمت آپارتمان السا هم با حرص براش زیر زبونی خط و نشون کشید.
همیشه همین بوده. این دوتا به قول مادربزرگم پیرزاد بودن و برا همین به هم می سوکیدن. یه جورایی هووی هم دیگه بودن. از طرفی هم یکیشون نبود اون یکی بد جوری حوصله اش سر می رفت و مدام سراغش و می گرفت. من مونده بودم تو محبت این دوتا که بد جوری رو اعصاب بود و با دعوا ابراز میشد.
-: باز دعوا کردن؟
برگشتم و به پژمان که کنارم ایستاده بود و به السا خیره شده بود نگاه کردم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: کار همیشه اشونه هنوز عادت نکردی؟
پژمان با یه فوت کلافه گفت: من نمیفهمم چرا انقدر به هم گیر میدن؟
راه افتادم سمت کامیون بارها و گفتم: به قول خودشون محبت می کنن و ابراز علاقه. به این چیزاشون توجه نکن. سعیم نکن هیچ وقت طرف هیچ کدومشون و بگیری چون اون موقع است که خونشون می کشه و پشت هم رو می گیرن و می توپن بهت. الانم اونجا واینستا تا السا حرصشو رو تو خالی نکرده برو کمکش. امروز باید جون بکنی. هم خونه ی خودتون هم خونه ما. به پدر خانمت نشون بده داماد یعنی چی؟ فکر که نمی کنی همین جوری خشک و خالی بهت دختر میده، ها؟؟
خنده ای کرد و گفت تا من این زنم رو ازتون بگیرم فکر کنم عمرم تموم بشه.
برگشتم و با یه لبخند محو گفتم: پس چی فکر کردی؟ باید خودتو نشون بدی.
سری خم کرد و محجوب گفت: چشم ما که گله ای نداریم.
این بار لبخند محوم یکم جلوه پیدا کرد.
پژمان پسر خوبی بود. کل محل قبولش داشتن. از نوجوونی عاشق السا بود. جوری که همه فهمیده بودن. هیچی نمی گفت کاری هم نمی کرد فقط دورادور هواش رو داشت که کسی چپ نگاش نکنه یا مزاحمش نشه یا مشکلی براش پیش نیاد. آروم بود و سر به زیر. براشم خیلی صبر کرد. هنوزم که هنوزه منتظره.
فکر می کنم واقعاً وفاداره. نه که شیطنت پسرونه نداشته باشه یا دوست و رفیق کم داشته باشه نه ولی سالم بود و همینم باعث شده بود که بابا با وجود اینکه می دونست السا رو دوست داره اما هیچ حرفی نمی زد و هنوزم بهش اطمینان داشت. سال اول دانشگاه السا بود که بالاخره دل رو به دریا زد و به مامانش گفت که از السا خواستگاری کنه. اما بابا قبول نکرد. نه که قبول نکنه اما گفت الان زوده برای همه چیز و اینکه هنوز یه دختر بزرگتر مجرد داره. از نظر من هیچ اشکالی نداشت. همون موقع هم گفتم. اما بابا گفت تو هم که نبودی الان برای این دوتا زود بود. برای السا با وجود همه ی اخلاقای بچگونه اش زود بود که مسئولیت قبول کنه. برای همینم گفت نه. گفت نه اما نه به این معنی نبود که حق ندارن همو ببینن. یه جورایی اون دوتا نشون کرده بودن و همه هم میدونستن. خانواده ها با هم رفت و آمد داشتن و خودشونم با حفظ حریم می تونستن با هم باشن و بگردن و همدیگه رو بشناسن البته گفتم که با حفظ حریم یعنی همیشه یکی باید همراهشون می بود و از اونجایی که آرمین زیر بار نمی رفت معمولاً اون آدم اضافه ی سوم من بودم.
بی حرف رفتم سمت بارهامون و یه کارتن برداشتم که زودتر وسایل خالی بشن.
همه مشغول کار بودن و هیچکی به هیچکی بود. کارتن به دست رفتم سمت پله ها که وارد ساختمون بشم وارد که شدم جلوی در خوردم به مهدی پسر آقای حسین پور.
خواستم از کنارش رد شم برم که اومد جلوم. به ناچار سرم رو بلند و نگاش کردم.
با اون لبخند همیشه پهنش نگام کرد و عینک باریکش رو یکم فرستاد بالا و گفت: بذارید کمکتون کنم شما چرا تو زحمت افتادید کارگرا هستن.
بی اختیار اخمام رفت تو هم و کمی سرم رو کشیدم عقب. سعی کردم حدالمقدور جلوی صورتش نباشم و از یه زاویه ی دیگه ببینمش.
من: ممنونم خودم می تونم ببرم شما به بقیه کمک کنید.
بی توجه به حرف من دستش رو جلو آورد و گرفت اون سر کارتن و تو صورتم گفت: این چه حرفیه؟ خسته میشید بدینش به من.
اخمام بیشتر شد.
جدی گفتم: آقا مهدی خودم می....
مهدی: این چه حرفیه به خدا ناراحت میشم با من تعارف کنید.
اخمام شد یه خط صاف و دستم ول شد. مهدی لبخندش گشادتر از همیشه شد و چرخید و با جعبه رفت بالای پله ها.
لبهام و رو هم فشار دادم و با حرص تو جیبهام دنبال دستمال گشتم.
پژمان: باز آب پاشیت کرد؟
اخمم رو کشیدم سمتش و بی حرف نگاش کردم. یه خنده ای کرد و گفت: تو جیبمه. می تونی برش داری؟
یکم باسنش و متمایل من کرد که یعنی بردار. با همون اخم یه ابروم رفت بالا. چی فکر کرده بود که من دست به جیب مبارک می زنم؟
اما دستمال و می خواستم. نمیتونستمم حرف بزنم. فقط خیره شدم به باسن یه وری شده اش. خودش خندید و رو به السا که تازه اومده بود کرد و گفت: السا خانم اگه میشه این دستمال و از جیب من در بیارین.
یه جورایی دیدن این دوتا که جلوی بقیه چقدر معذب حرف می زنن و رعایت می کنن جالب بود. اونم وقتی که چند بار خودم قربون صدقه رفتناشون و تو این کنج و اون کنج دیده بودم.
السا یه نگاهی به جفتمون کرد و با دیدن اخمای تو هم من یه لبخند گشاد زد و تا تهش و خوند. با خنده رفت سمت باسن و جیب پژمان و بیحرف دست کرد تو جیبش و دستمال در آورد و گرفت سمتم. سریع ازش گرفتم و تند تند صورتم و پاک کردم. بیچاره مهدی پسر خوبی بود ولی نمیدونم چرا به من که می رسید آب پاشیش شروع میشد. یه سلام می کرد و یه پارچ تُف رو صورتم خالی می کرد. یه وقتهایی یاد کلاه قرمزی و آقای مجری می افتادم که مجری مدام کلاه قرمزی و می فرستاد عقب تا کمتر تُفی بشه.
صورتم و که کامل پاک کردم تازه تونستم دهنم و باز کنم و نفس بکشم. هر چند کار این صورت با یه دستمال درست نمیشد باید می رفتم صورتم و میشستم اما خوب تا بالا و تو خونه برسم حداقل می تونستم دهنم و باز کنم.
برگشتم دیدم این دوتا با هم مشغول حرف زدنن. بی حرف راهمو گرفتم و از پله ها بالا رفتم.
مهدی کارتن و تو خونه گذاشته بود و داشت میومد بیرون.
تا دیدمش یه قدم رفتم بیرون و فقط نگاش کردم.
دوباره لبخند زد و گفت نمیدونستم کجا بزارمش گذاشتم گوشه ی حال. یه متشکرم گفتم و سری تکون داد و رفت. یه نفس راحت کشیدم که دوباره تُفیم نکرده بود.
رفتم تو خونه و یه سره تو دستشویی که صورتم و بشورم.
کل روز و شب و کار کردیم تا تقریباً همه ی واحد ها خونه اشون سر و سامون گرفته بود و میشد حداقل توش خوابید. چون کلاً خونه هامون و تخلیه کردیم.
شب موقع خواب با خستگی دو برابر معمول خوابیدم. چون علاوه بر جمع کردن خونه باید تنبلی های السا و دعواهاش با آرمین و حرص خوردن مامان از دست این دوتا رو که کار نمی کردن و تحمل می کردم و واقعاً برای این کار نیروی بیشتری نسبت به تمیز کاری خونه مصرف کرده بودم.
خوبیش این بود که اتاقمون وسیله ی کمی داشت و زود جمع شد و همین دیدن تمیزیش بهم آرامش داد تا بتونم یه خواب راحت داشته باشم.
چشمهام و بستم و سعی کردم با نفس کشیدن خودم و آروم کنم. 1003 - 1002 – 1001 ....
چشمهام و باز کردم و چایی نیمه سرد شده ام و یه نفس سر کشیدم. از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم و انداختم دور گردنم که کج وایسه و از خطر احتمالی هر دزدی در امان بمونه. هر چند پول زیادی هم توش نبود.
سعی کردم به بحث هر روزه ی آرمین و بابا که سر پول توجیبی بود بی توجه باشم و با یه " خداحافظ من رفتم " از خونه زدم بیرون و در و بستم. از تو جا کفشی کفشهامو در آوردم و پوشیدم.
همه چیز این خانواده رو از بر بودم. حتی اگه چند سالم نمیدیمشون می تونستم برنامه ی هر روزشون و از حفظ بگم.
صبح ها بابا ساعت 5 بیدار میشد. چایی و روشن می کرد. میرفت نون داغ می خرید میومد خونه چایی و دم می کرد مامان ساعت 5:30 بیدار میشد. صبحونه رو میاورد جلوی تلویزیون با بابا که مشغول گوش دادن به اخبار اول صبح بود می خوردن. از ساعت 6 سوزن مامان گیر می کرد.
مامان: آرام، آرمین، السا .....
و این صداها و این ریتم مدام تکرار میشد تا این ولوم یکنواخت از صدای هر زنگی کاراتر باشه و بره رو مخ همه امون تا بیدار بشیم. هر چند آرمین جدیداً به این صدا مصون شده چون مقاومتش رفته بالا و تا 7 می تونه خودش و نگه داره و بخوابه اما خوب بقیه امون سریع بیدار میشیم و تو صف دستشویی بس می شینیم تا نوبتمون بشه و قبل از آرمین بریم چون وقتی اون وارد بشه بیرون اومدنش معلوم نیست.
موسیقی بدرقه امونم دعوای بابا و آرمین سر پول روزانه اشه که تمومی نداره. دلم برای بابا می سوزه. مگه یه فرهنگی بازنشسته چقدر در میاره که بخواد فقط روزانه به این پسر کلی پول بده؟ صبح برای مدرسه یه بار پول می گرفت. عصر که می خواست بره بیرون یه بار، اگه قرار بود باشگاهی هم بره یه بار دیگه، پول خرید شارژ برای گوشیشم که جدا می گرفت. و جالبیش اینجا بود که شب که بر می گشت خونه چیزی ته جیبش نبود.
همیشه وقتی بچه بودم و پولام تموم میشد به بابا می گفتم: خوب تموم شد بستنی که نخریدم بخورمش.
هنوزم که هنوزه برای خوراکی بیرون از خونه پول خرج نمی کنم برعکس آرمین و السا که کل پولاشون و برای خریدن خوراکی میدن. حتی چند بار دیدم آرمین بستنی به دست تا دم خونه میاد تمومش میکنه میاد تو.
گاهی از دست کارهاش که با وجود قد بلندش و هیکل درشتش که کمتر از 23 نمیزنه بازم بچگانه است خنده ام می گیره و یه سوال بزرگ تو سرم ایجاد میشه که " این پسر کی می خواد بزرگ بشه و از همه مهمتر عاقل بشه؟ "
هزار بار به بابا گفتم برای آرمین پول ماهانه بزار و بریز تو یه کارت عابری که خودش دستش باشه تو کل ماه چقدر پول داره و یه قرون بیشترم گیرش نمیاد. بزار خودش مدیریت کنه تا پولهاش رو تا اخر ماه برسونه اما ....
هیچ وقت حرفهایی که می زنم به موقع بهش گوش نمیدن که اگه می دادن این وضعمون نبود و شاید آرمین سر به راه تر از الان بود.
السا هم مشکلاتش یه جور دیگه بود. هر روز صبح از خونه میزد بیرون و میرفت دانشگاه. معمولا تا عصری کلاس داشت. عصر خسته و کوفته بر می گشت خونه و اتاق و می کرد بازار شام. بهشم تذکر بدی میگه خوب خسته ام. انگار بقیه کل روز و میشینن تو خونه و پا رو پا می ندازنو خودشون و باد می زنن.
چون دختر آخره کمی لوس شده. این آخرین دختر بودن بهش این باور و داده که تا همیشه دختر کوچیکه است حتی اگه 90 سالشم بشه بازم حرکات بچه گانش رو ول نمیکنه. با این حال وقتی خسته نیست پر انرژی و خونه رو رو سرش می ذاره و صدای موزیک و آهنگهای شاد تا هفت تا خونه اون ورتر هم میره و کل محل و خبر دار می کنه که چی؟ السا خانم دارن می رقصن. بعضی وقتها این کارهای بچه گانش آدم و به وجد میاره.
و اما من.... هر روز صبح با یه امید از خونه می زنم بیرون که شاید، شاید این روز آخرین روی باشه که میرم سر کاری که دوستش ندارم و شاید فردا صبح که بیدار شدم به عشق رفتن سر کار مورد علاقه ام از خونه بزنم بیرون. کاری متناسب رشته ای که عاشقش بودم و براش 6 سال وقت صرف کردم.
و عصر که به خونه بر می گردم. داغون تر و غمزده تر از همیشه با یه امیدی که نورش کم شده و سری که از بحثهای هر روزه ی بچه ها پر شده و خسته است.
روز اول دانشگاه با چه عشقی رفتم سر کلاس، حتی روزی که ارشد قبول شدم چه هیجانی داشتم و مدام جیغ می کشیدم و می پریدم. اما بعد 3 سال و تموم کردن پایان نامه با هزار زحمت و مشقت که هر لحظه اش برام شیرین بود. پر خستگی اما شیرین چون واقعاً عاشقش بودم و حالا...
حالا باید صبح به صبح بیدار میشدم و از خونه میزدم بیرون و می رفتم آموزشگاه و به یه مشت بچه کنکوری و دبیرستانی عربی درس می دادم اونم درسی که 90 درصدشون دوستش نداشتن و با اکراه میومدن سر کلاس. درسی که خیلی کم به عنوان یه زبان خارجی لازم شناخته میشد و بیشتر با یه حالت تدافعی می گفتن " اخه چرا ما باید عربی یاد بگیریم؟ مگه چقدر قرآن می خونیم که نیاز باشه زبونش و با این همه قواعد یاد بگیریم".
و جالب این بود که هیچ کس به این فکر نمی کرد که شاید با یاد گیری این زبون مثل زبان انگلیسی بتونی تو یه کشور دیگه با مردم دیگه صحبت کنی. هر چند یادگیریشون فقط در حد تست زدن و پاس کردن درسهای مدرسه بود و هیچ گونه مکالمه ای و یاد نمی گرفتن.
خسته و کوفته از سر و کله زدن با بچه هایی که بیشتر از درس به فکر صافی موهاشون و رنگ رژشون و مداد تو چشمشون و تمیزی ابروشون و دوست پسر همدیگه هستن سر کوچه ی خونه از ماشین پیاده شدم.
چشمم خورد به سوپری بزرگ سر کوچه رفتم تو و یه شیرکاکائوی کوچیک خریدم.
حادثه خبر نمیکنه شاید امروز زلزله بیاد بهتره امکانات داشته باشم.
شیرکاکائو رو تو کیفم گذاشتم و وارد کوچه شدم. نرسیده به خونه یه موتور تند از کنارم رد شد و رفت جلوی در خونه.
یه لبخند محو زدم. باز این پژمان موتور آورده. بی تربیت یه سلامی هم نکرده بود. بر اساس خبرگزاری شراره صبح این همسایه جدیدا اومده بودن حتماً پژمان هم خبر داشت.دیروز کلاً یادم رفت در مورد اون خانمه بگم اما خدا بذاره شراره رو حرف تو دهنش نمیمونه کل ساختمون رو خبر کرد.
رفتم کنار موتورش که حالا جلوی در نگهش داشته بود.
من: سلام خوبی؟ سلام نکنیا. همین جوری می خوای دل خاندان و به دست بیاری؟ سرو سامون گرفتنت یه سال افتاد عقب. ببینم همسایه جدیدا اومدن؟
چشمم به در بود دیدم جواب نمیده. برگشتم دیدم موتور و خاموش کرد.
یه نگاه به موتور انداختم. با اینکه فرق موتور ها رو تشخیص نمیدادم و فقط در حد اینکه گازی نباشه برای من کفایت می کرد تا یه موتور خوب باشه با این حال این موتوره یه چیزه دیگه بود برای خودش غولی بود و شیکی و کلاس از سر و روش می بارید.
من: ببینم تو باز موتور آوردی؟ کدوم آدم ناقصی به تو موتور میده آخه؟ السا بفهمه بازم بحث دارینا.
دستهاشو گرفت به جلوی موتور و بی توجه به من پاشو تا کجا بالا آورد و از رو موتور پایین اومد.
این پژمانم امروز مشکل پیدا کرده بود. محال بود با من این جوری برخورد کنه غیر موضوع السا ماها هم بازی بچگی بودیم و تنها کسی که من جلوش انقدر راحت و شنگول بودم.
حرصم گرفت و حرصی دست بلند کردم و کوبوندم به کلاه کاسکتش و با حرص گفتم: آقا پژمان با شماما گل که لگد نمیکنم. میگم اینا اومدن؟
بدون اینکه جواب بده دستش و گرفت دو طرف کلاهش و با یه حرکت از سرش کشید بالا.
ادامه دارد...
با جیغ برگشتمو بهش نگاه کردم .... مخم کار نمیکردمو صورتش تو تاریکی بودو هیچی معلوم نبود .ترسیدم....
عقب عقب میرفتمو اون جلو جلو میومد هنوز صورتشو ندیده بودمو تو شُک بودم... وحشت کرده بودم ... پام به یه چیز گیر کرد داشتم عقبی میفتادم که به سمتم هجوم آوردو دساشو دور کمرم انداخت...
******************************************************
حالا صورتش معلوم بود...نور ماه کمک میکرد ببینمش ... تا چهرشو دیدم نور امید تو دلم روشن شد .. دست خودم نبود محکم بغلش کردممم..
گریم گرفته بود ... اون بغلم نکرده بود ولی من محکم چسبیده بودم بهشو ولشم نمیکردم...
- حالت خوبه؟؟ ول کن رها.
- ...
- رها گریه نکن بیبینم چی میگی؟؟؟
- ...
- هییییییییییس بسه دیگه تموم شد نترس ...
- ...
- رها ؟؟؟
با بغض گفتم :- بله؟
- گریه نکن تو که میگفتی شجاعی..
- هستم..
- پس گریه واسه چیه؟؟؟
- تو منو تنهایی گذاشتی تو خونه به این بزرگی بعدشم سر زنده بر گشتی .خب ترس داره دیگه ...
- خودت خواستی تنها بمونی.. انتظار داشتی بذازمت پیش اون پسره آره؟؟؟
- نخیرمممممممم.من خودمم نمیخوام با اون تو یه خونه باشم ..
- ولی اونو اوردی تو خونه ی من .دروغ میگم؟؟؟
واییییی این از کجا فهمید ؟؟؟
- فقط اومد یه چایی بخوره.
- میدونم میدونم ... همه با یه چایی شروع میکنن...
- ساکت شوووووووو.
- ببین جوجو اون النای بدبختم قصدش چایی خوردن بود حالا نمیدونه با بچه تو شکمش چی کار کنه...
- تو چی ؟؟تو حواست کج بود؟؟؟توم چایی خوردی؟؟؟
- این قضیه به من هیچ ربطی نداره قبلنم گفتم ... اونارو ببین عبرت کن ...
به خودم اومدمو از خودمو بغلش کشیدم بیرون
رفتم سمت اتاق مشترکمونو دفترو گوشیم که اونجا بود برداشتم ..
- دیگه نمیخوام تو اون اتاق ببینمت افتاد ؟؟؟
- نه .
- خب میندازمش.
منو انداخت رو شونش. به عبارتی تقریبا سرو ته بودم ...
- هرچی خوردم دارم بالا میارم منو بذار پایین ... با توممممممممممممممم
- افتاد؟؟؟
شروع کردم مشت زدن به کمرش :
- ای بابا ولم کن الان سکته میکنممممم... ولم کننننننن.
زد پشتم :
- ساکت اه چه قد جیغ میزنی . میگم افتاد؟؟
- اره افتاد
- آفرین
ولم کرد با کمر خوردم زمین :
- آیییییییییییییییی خیر نبینییییییییی...
اون شب از درد کمرم خوابم نبرد از بس محکم پرت شدم زمین...
**********************************
فرداش مدرسه رفتمو بعد از مدرسم با ارسلان رفتیم گشت زدیم ... گفت مامان باباش قصد دارن واسش خونه بخرن... منم گفتم که این عالیه . شیرینیه خونشم ازش گرفتم... میگفت دوس داره وسایل خونشو باهم بخریم...
وقتی رفتم خونه بازم سگا بهم حمله کردن... انگار نمیخواستن ووجودمو تو این خونه بپذیرن... خودمم نمیخواستم...
جیغ میکشیدمو میدوییدممممم...
- سپهر بیا اینارو جمشون کنننن..
از تو ویلا اومد بیرونو سگارو فرستاد سمت در ورودی.
- اههههههه بمیرن اون سگات ...
- هر یدونشون اندازه شیش تایه تو قیمت داره...
صدای خنده نظرمو جلب کرد ... بلههههههههه النا خانوم بودن ... نگاهم بین النا و سپهر چرخید ... و بعد با تنفر بهش زل زدم ... راه افتادم رفتم تو خونه ...
النا:- سلام
- علیک..
از کنارش رد شدمو از پلها رفتم بالا ...
- سپهر نگفته بودی خواهرت مدرسه میره.
- بیا بشین باید حرف بزنیم.
در اتاقو محکم بستمو لباسامو عوض کردم ... دلم داشت صدای قورباغه و کلاغ و اینا در میاورد
پسره ی پرو هرروز ور میداره اینو میاره اینجا...
رفتم از اتاقم بیرون که صدای پچ پچشون اومد ... از رو پله ها خم شدمم...
- حالا میخوای چی کار کنی؟؟
- نمیدونم...(دختر صداش بغض داشت)
- ببین پیمانم اون بچرو نمیخواد ... باید یه کاری کنی اگه شکمت بزرگ بشه همه میفهمن....
- داداش دوسش دارم نمیفهمی؟؟؟پیمان قول داده بود صیغه کنیم اگه اتفاقی افتاد عقد دائمش بشم... تنها راهی که بهش برسم همینه...
- میخوای بهش برسی که چی بشه وقتی اون تورو نمیخواد؟؟
- هیچ کس منو نمیخواد ... تنها فرق اون با بقیه اینکه من اونو میخوام ...
- النا بس کن ...
واییییی یعنی سپهر راس میگفت ؟؟؟اون بچش نیست؟؟؟النا معشوقش نیست؟؟؟
- هوی رها اونجا داری چی کار میکنی؟؟
دست پاچه شدم ...
- من؟؟؟من... چیزه داشتم میومدم پایین ...
- آره جون...من که تورو میشناسم...
اومد بالاو دستامو گرفت منم که دیده بودم ضایع کردم از راه مظلوم بازی وارد شدم .. مث این دختر کوچولوها خودمو زدم به موش مردگی...
- زود از النا عذر خواهی کن
- اخه..
- زودددددد
- مگه بابامی که دستور میدی؟؟
النا شروع کرد خندیدن اشکای کنار چشماشو پاک کردو گفت :
- واییی شما دوتا چرا اینجوری میکنین... سپهر خانومت چه نازه ... بیا اینجا رها ببینم...
با تعجب به سپهر نگاه کردمو بعدشم با شک به النا...
- عزیزم من همه چیزو میدونم ... میدونم دیگه آجیش نیستی..
- ولی ما...
سپهر بازومو چنان ویشگونی گرفت که صدام خفه شد ..
- میدونم از من خوشت نمیاد.. ولی من دوست دارم ... هرچی باشه زن داداشمی.
- رها زود از النا عذر خواهی کن.
- من متاسفم ...
- اشکالی نداره
سپهر با پروویی گفت:
- النا این بچه زبونش زیادی درازه تو ناراحت نباش کوتاش میکنم..
- اِاِاِا چیکارش داری؟؟
من:- ببخشید من برم ..
رفتم سمت آشپزخونه و برای خودم غذا کشیدم... ماکارونی بود ... هی میپیچیدمشون دور چنگال ولی از بس چرب بود سر میخورد . دوباره از اول...
در حال فکر کردن به این بودم که شاید النا اونقدارم که من فک میکنم بد نباشه که به خودم اومدم دیدم نیم ساعته دارم ماکاردونی میپیچم دور چنگال...
بعد از اینکه غذام تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم النا داشت میرفت .
- من دیگه برم .خداحافظ رها جون
- خداحافظ ..
بعد از رفتن النا رفتم تو اتاق مشترکمون سپهر حولش رو شونش بود .. انگار میخواست بره حموم .. رفتم تو تراس ... هوا تقریبا سرد بود ولی من از رو نرفتمو همونجا موندم ... گوشیم تو جیب شلوارم زنگ خورد ...
- بله ؟
- سلام خانومم خوبی؟؟
- مرسی تو خوبی؟؟
- نه. هنوز ازم ناراحتی؟
(به خدا حتی یه ذره هم ناراحت نبودم)
- چرا خوب نیستی؟
- چون تو ازم ناراحتی ...
- نه عزیزم نیستمممممم...
- قولِ قول؟
- آره قولِ قول.
- رها تازگیا دلم خیلی بیشتر برات تنگ میشه.
- منم همینطور عزیزم..
- میای فردا بریم تخت و مبل بخریم ؟؟
- واسه کجا ؟
- خونم دیگه
- فک نکنم فردا بتونم...
- آخه چرا؟؟
- این چند روز خیلی باهم رفتین بیرون...
- خب باشه ... خالتیانا که مسافرتن..
- نه برگشتن.
- اوکی. پس نمیای.
- نه.بازم مبارکت باشه .
- مبارک صاحبش باشه اونجا مال توهه
- این حرفو نزن
- چرا خوشگلم؟ مال توهه خب
- ممنونم هر چند که میدونم تعارفه ... ارسلان من برم یکم درس بخونم کاری نداری؟؟؟
- ...
- الو؟؟
- بله؟
- میگم میرم درس بخونم بای بای
- بای عزیزم ...
وااااا اینم یه چیزیش میشها
از تراس که اومدم بیرون سپهرو دیدم که حوله تنش بودو از حموم اومده بود بیرون . فک کنم میخواست لباس عوض کنه.کم مونده بود حیصیت جفتمون به فنا بره که شروع کردم سرفه کردن ... به پشتش نگاه کرد :
- تو اینجا بودی صدات در نمیومد پرو؟؟
- تو تراس بودم...
- میشینی منو دید میزنی؟؟
- خودتم میدونی اصلا به این کار علاقه ندارم.
- چرا؟؟؟؟؟؟
ازش خجالت کشیدمو سرمو پایین انداختم ... خواستم از اتاق برم بیرون که دستمو گرفت:
- میگم ضعیفی میگی نه.
- ضعیف تویی...
محکم دستمو چرخوند جوری که کامل رو در رو بودیم ... نمیخواستم سرمو پایین بگیرم تا فکر بد کنه واسه همین به گردنش نگا کردم ...
- دستمو ول کن ..
- گفتی از هیچی نمیترسی آره؟؟
- آره..
- ولی در عین حال که ترسوویی خیلیم شیطونی..
- نه ترسوم نه شیطون .
- منو دید میزنی .. میترسی ولی واس خودت کم نمیذاری...
- ساکت
- میخوای ثابت کنم ازم مث سگ میترسی؟؟
- نه نیازی به اثبات نیست
- پس میترسی
- ولم کن لعنتی ...
منو به خودش نزدیک کرد...
- بهت نمیاد بدت بیاد...
- ولم کن حرف دهنتو بفهم .
- ههههه(خندید) چرا انقدر گستاخی؟؟
- به تو ربطی نداره
- میدونستی گستاخی کار دست آدم میده؟؟؟
- نه نمیدونم نمیخوامم بدونم...
به سمت در رفتو درو قفل کرد ...
بهم نگاه کرد :
- کسی نمیتونه ازم منعت کنه...
- در برای چی میبندی؟؟؟؟؟؟
- به تو ربطی نداره...
- پس من میرم بیرون هر غلطی خواستی بکن.
دستامو محکم کشید پرتم کرد رو تخت ... کمرم درد میکردو با اینکارش گرفت... :
- تو جایی نمیری ...
نمیخواستم به ارسلان تو این لحظه فک کنم.از خودم بدم میومد. اون داشت به من فکر میکردو من اینجا با سپهر تو یه اتاق...
مث بچه آدم پتورو کشیدم رو سرمو جمع شدم ... جیکمم در نیومد که یهو احساس کردم زلزله اومد ... پتورو از سرم کشیدم کنار که دیدم درست کنارم لم داده
خندید :
- چشاشو....
- مگه چشام چشه؟؟
- مث چش وزق شده...
- وزق عمته...
- عمه ندارم هر چی دلت میخواد بگوو.
بلیز تنش نبودو همین منو خیلی معذب میکرد.
- تو برات چه فرقی داره ؟؟بذار برم اون یکی اتاق دیگه..
- لازم نکرده. امروز با اون ضیقی حرف زدی؟؟
- ضیقی کیه؟؟
- ارخران دیگه
- بی ادبببببببببببب اسمش ارسلانهههههه.
- همون ارخران لیاقتشه ..
- اوووووووووووووووف.درست حرف بزن.
- نگفتی حرف زدی؟؟
- آره
- خوشم میاد پرویی. جلو شوهرش وایمیسته میگه آره ...
- من شوهر ندارم ...
- واقعا؟؟؟؟؟
- بله واقعا.
- الان معلوم میشه.
دستشو دور بازوم پیچیدو روم خیمه زد... با ترس نگاش کردم...
- گریه نکن کوچولو...
- گمشو اونور...
میترسیدم ..نمیخواستم اون اتفاقی که نباید میوفتاد بیوفته... من ارسلانو میخواستم... فقط اون...
صورتش به صورتم نزدیک شد... از ته ریش متنفر بودمممممم... حتی نمیخواستم تصور کنم اگه نزدیک تر بشه چی میشه...
- سپهر برو عقب ولم کن...
- ...
- سپهر ...(اشک توچشمام حلقه زد)
تو چشمام خیره شد...
خیلییییی آروم گفت :
- این چشما...
نمیدونم انگار وقتی چشمای خیسمو دید وجدانش اجازه نداد... یا شایدم من اونو یاد کسی انداختم ...نمیدونم...
سرشو تکون دادو کنارم دراز کشید ... اشکام چکیدن .پشتمو بهش کردمو بی صدا گریه کردم...دستاشو رو کمرم حس کردمو به سرعت نشستم رو تخت. قیافش آروم بود...با تردید نگاش کردم که گفت:
- رابطتت با عمو و زن عمو چطور بود؟؟
- برای چی میپرسی؟؟
- چرا باهام ازدواج کردی ؟؟؟
- چون مجبور شدم... نمیتونستم دیگه اونجا بمونم...
- منو یه موقعیت مناسب دیدی؟؟
- آره وقتی گفتی میذاری با ارسلان باشم گفتم چی از این بهتر چند سال دیگه ازش جدا میشمو با ارسلان ازدواج میکنم..ولی نمیدونستم که وارد یه جهنم میشم... جهنمی که توش ترس از سوختن خودم نداشتم ترسم از سوختن عشقمه ... قرار نبود تا سر حد مرگ کتک بخورم قرار نبود هر روز حرف زور بشنومو هرروز تهدید بشم...نمیخوام این زندگیرو...
اشکام با سرعت بیشتری میچکید ... سپهر منو بغل کردو به سینش فشرد... به خودم اومدم ... گوشه تخت دراز کشیدم ...
- منم تو زندگیم سختی زیاد کشیدم. بچه که بودم تنهاییامو با سارینا پر میکردم ... مامانم که اصلا یادم نمیاد فقط ازش یه عکس دارم ...بابام هیچ رغبتی به بچهاش نداشت ما تو مدرسه شبانه روزی درس میخوندیم تویه کشور غریب... وقتی 15 سالم شد فهمیدم دنیا اون چیزی که من فک میکردم نیست...اینکه پدر داشته باشی ولی نخوادت خیلی بدتر از اینکه نداشته باشی سارینا تو سن 21 سالگی با یه پسر انگیلیسی ازدواج کرد که یه زمانی هم کالجیمون بود ولی پسر فوت شد... زندیگیم تنها خواهرم بود که شکسته بود... تنهای تنها تو امریکا بودیم ... به نون شبمون محتاج بودیمو بابامون با معشوقه هاش تو پول غلط میزدن...با هزار مصیبت برگشتیم ایران ... بابا بزرگ مادریم پول دار بود و ملکو املاک زیاد داشت بهم سرمایه داد تا کار کنم آدم خَیِری بود ... تو مدت سه سال سرمایمو 10 برابر کردم کلی تشویقم کرد ... ولی اونم رفت اون دنیا ...
چشمام سنگین شده بود ولی هنوز میشنیدم...
احساس کردم نزدیکم شد :
- خوابی؟؟؟
- ...
- اوف ...
فردا صبحش که از خواب بیدار شدم کنارم دراز کشیده بودو زل زده بود بهم .هیچی نگفتموسریع از اتاق بیرون رفتم ...
لباس مدرسمو تنم کردمو کولمو برداشتم. خواستم برم بیرون :
- سارینا برگشته ایران ... امروز میاد اینجا ... حواست به رفتارت باشه دختر حساسیه...
- خداحافظظظظظظظظظظظ
- ادبت میکنم ...
بازم معلوم نبود چشه که عصبانیه...
مدرسه ام که مثل هرروز بود امتحانو درسو بی حوصلگی...
از مدرسه رفتم پارک همیشگیمون...
دلم واسه روزایی که با درسا و نهالو پرستو میومدیم اینجا لک زده بود...
کنار همین خیابونا با ارسلان آشنا شدم ... همه دنیام تو این پارک بود... آرزو هام به اینجا ختم میشدو آیندمم به همین جا بسته بود ...
داشتم قدم میزدمو فکر میکردم که صدای خنده پسری نظرمو جلب کرد
سرمو چرخوندم سمت صدا... حدسایی میزدم ولی نباد حقیقت باشه باور نمیکنم...
دور پارکو زدم حالا از روبه رو میدیدمش... همون بلیز جذب و جذاب ... قیافش واضح نبود ولی از 100 فرسخیم میشناسمش...
دستش دور گردن دختری لوند بودو باهم میخندیدن ... دختر پا رو پا انداخته بودو کفشای پاشنه 12 سانتیشو تکون میداد ... سرشو عقب میبرد میخندید انگار خیلی خوش حال بود... اون نامردم فقط نگاش میکرد.... انگار مسخش شده بود...
پاهام سست شده بودن چجوری میتونستم وایستمو نگاه کنم؟؟؟
یه دختر بچه بودم که دنیاش عشقش بودو حالا اونم یکی دیگرو تو بغل گرفته...
قدمهای ارومی برداشتمو از پارک بیرون رفتم تا نزدیکای ساعت 5 بیرون بودمو تو خیابونا راه میرفتم تو شک بودم ... صداهای اطرافمو نمیشنیدم حتی گریه م نمیکردم فقط فکر میکردم یه کم که گذشت انگار تازه به عمق فاجعه پی برده بودم...
اون عشق پاکی که ازش دم میزد آسمونی نبود...همه آرزوهام تباه شدن .. همه زندیگمو از دست دادم آیندم دیگه اونی که میخوام نیست ...
سخته ... خیلی سخته که تنها تکیه گاهت یه ابر باشه ... یه ابر که با هر بادی جاشو عوض کنه و بره پشت یکی دیگه...
میخواستم ثابت کنم یه عاشقم ... میخواستم همه بدونن ارسلان چه قدر دوسم داره ... میخواستم مال اون باشمم
اشکام روی گونه هام میچکیدو دیگه نا نداشتم پاکشون کنم... هق هق نبود... فقط اشک سرازیر میشد ...
سرمو بالا بردمو به اسمون شهر تهران نگاه کردم...
تو دلم فریاد زدم:
خدااااااااااااااااا کجای این آسمونی ؟؟؟؟خدایا چی بینمونه که نمیذاره منو ببینی... خدایا چرا کمکم نمیکنی پس؟؟؟؟این همه گفتی باورت کنم ...چرا دستامو نمیگیری؟؟؟؟چرا از چاله تو چاه میندازی منو...؟؟؟
بذار بیام بیروننننن....
اون روز تا 9 شب تو خیابونا پرسه میزدمو از خدا گلایه میکردم ... چند بار تصمیم گرفتم دیگه اسمشو نیارم ولی این کارا به من نمیومد ... این کارا مال بچه سوسولا بود که مامیو دَدیشون پیششونه ...پول پارو میکنن ... نه واسه منه بد بخت که جز خدا هیچ کسو نداشتم... تنها تکیه گاهم بود... دلخور بودم ولی قهر نه...
ماشینا رد میشدنو میرفتن... دختر پسرایی که خنده سر میدادن... میخواستم عشق منو ارسلان مث اونا نباشه... میخواستم قلبامون همو بخواد... نه جسمون...
خیلی برام سنگین بود... تو یه هفته دوتا رفتار غیر عادی از ارسلان دیده بودم...من عاشقاش بودمممممم. بخاطر عشقم کاراشو نادیده گرفتم... ولی اون چی؟؟؟
آدما از کنارم عبور میکنند... سرعتشان آنگونه است که گویی هدفی دارند... ولی من چه؟؟؟به شوق چه چیز قدم بردارم؟؟؟به شوق کدام هدف سرعتم را زیاد کنم؟؟؟بی تو من به انتها رسیده ام....
بی حال کلیدو توی در چرخوندم هنوز کامل بازش نکرده بودم که یه صدای دختر اومد:
- سپهر وای ینی کجاس؟؟؟
- نمیدونم .نمیدونم. نمیدونم .انقد این سوالو نپرس .
- نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
- خیلی کله خرابه... من مسئولیتشو قبول کرده بودم... حالا جواب خاله مهریرو چی بدم؟فقط میخوام خودش برگرده، جنازشو میفرستم بیرون.
این جملرو که شنیدم بیشتر قاطی کردمو درو با شتاب باز کردم.
سپهرو سارینا تو حال بودن... یه سلام زیر زبونی به سارینا کردمو بیخیالو بی حال رفتم سمت پله ها.
- هوی کجا ؟
هیچی نگفتمو پامو رو پله ی اول گذاشتم:
- باتوم . کودوم گوری بودی؟
آروم پله هارو بالا رفتم.بازومو محکم کشیدو منو روبه رو خودش نگه داشت ... بی حوصله تو چشماش نگاه کردمو خواستم از کنارش رد شم که گفت:
- پس آدم نمیشی نه؟خیل خب... این مدتم دلم سوخت از راهای دیگه وارد نشدم... گوشاتو باز کن ببین چی بهت میگم. این خونه قانون داره. حق نداری هر وقت میخوای بری هروقت میخوای بیای.اجازه میگیری میری بیرون. میگی با کی کِی کجا و چرا میری... واسه امروزم دارم برات.
- ول کن بازومو حیوون .کبود شد .
چشماش مث شیرای درنده شده بود . غرید:
- چی گفتی؟؟؟
- گفتم یه حیوونی.
سارینا که تا الان ساکت بود وسط حرفامون پرید :
- بسه دیگه. بچه شدین. تهدید میکنین همدیگرو؟مث دوتا آدم عاقل بشینین حرف بزنین.
- دِ آخه خواهر من این حتی آدم نیس چه برسه بخواد عاقل باشه.
- حرف دهنتو بفهم . هیچی بهت نمیگم هوا ورت نداره.
- نفهمم میخوای چی کار کنی؟؟؟
- اگه یه قطره از آب اون دریایی که من توش دارم غرق میشم روت پاشیده بود الان به خودت اجازه نمیدادی باهام اینطوری رفتار کنی... مغرورِ پست فطرت..
بدو بدو از پلها رفتم بالا :
سارینا:- رها صب کن میخوام حرف بزنیم.
- الان نه سارینا. خواهش میکنم...
- باشه..
من همه زندگیمو از دست داده بودمو اینا راجب قوانین خونشون باهام حرف میزنن.. بَده .. خیلی بده که هیچ کس دردتو نمیفهمه...
چشمم خورد به خرسی که ارسلان برام گرفته بود... بی اختیار طرفش رفتمو تو آغوشم گرفتمش... بوش کردم... چرا پیشم نیستی ارسلان...؟؟آهی کشیدمو گذاشتم اشکام بازم صورتمو خیس کنن...
شاید اگه از اول عمرم اشکامو جمع میکردم الان یه دریا چه به اسم اشک رها داشتیم...
ارسلان تنها همدمم بود... اون خیانت کرد... حالا من چی کار کنم؟؟؟
نکنه چون من ازدواج کردم خدا داره عذابم میده؟؟؟
نکنه ارسلان فهمیده و حالا داره ازم فاصله میگیره؟؟؟
یعنی منو بخاصر چیز دیگه ای ماخواسته و حالا که دیده با من به اونا نمیرسه رفته سراغ یکی دیگه؟؟؟
اینا سوالایی بود که دائما تو ذهنم میچرخیدنو دیوانم میکردن...
دفترمو با لرزش دستام باز کردم...
جمله ای به ذهنم نمیرسید ... فقط یک کلمه...خیانت ...
این کلمه رو انقدر نوشتم که رو قلبم حک شد... به یققین رسیدم که به هیچ مردی نمیشه اعتماد کرد... با خودم میگفتم:همشون فکر منافع خودشونن . هیچ کودوم به اطرافیانشن اهمیت نمیدن...
از پایین صدا های عربده سپهرو میشنیدم که تهدید میکرد...و سارینام همش میگفت هیییییییییس تو که دلیل کاراشو نمیدونی....
باخودم تکرار کردم:
- تو که دلیل کاراشو نمیدونی
- تو که دلیل کاراشو نمیدونی
- تو که دلیل کاراشو نمیدونی
سارینا حرف خوبی زد... حرف سارینارو به مسئله خودمو ارسلان ربط دادم.من که دلیل اون کار ارسلانو نمیدونستم. شاید اشتباه از من بوده. شاید من کم گذاشتم براش که رفته سراغ یکی دیگه . اره تقصیر خودمه... من براش کم گذاشتم... ازش دور شدمو اینا همش بخاطر سپهرههههههههههه. از ته دلم نفرینش کردم..
- خدایااا قسم میخورم عزیزشو ازش میگیرم...
اون شب هیچ یادم نمیاد چه جوری خوابم برد ولی خوب یادمه که تا یه هفته مدرسه نرفتم.
سپهر صبحا میرفت شرکتو نمیفهمید مدرسه نمیرم...
کارم شده بود گریه ... خط خطی کردن کاغذا...ناله کردنو اسم خدارو صدا زدن...
دیگه هیچی واسم مهم نبود هیچی....
یه غروب مثل هرروز روی تاپ پشت باغ نشستم...به آسمون نگاه میکردمو گریه میکردم... آروم خودمو تکون میدادم ... صدای قیژ قیژ تاپ که در اومد پارس سگام شروع شد... اونا هیچ وقت به من عادت نمیکنن چون جای من اینجا نیست... من از جنس این خونه و اهالیش نیستم...
یکی از سگا پارس کنان به سمتم اومد صداش کل باغو برده بود رو هوا...
هیچ تکونی نخوردم... شاید میشه گفت دیگه جونی واسه تکون خوردن نداشتم... با چشمای خیسم بهش نگاه کردم... پارس سگ قطع شد...
انگار اونم غم تو دلمو فهمید... آروم و بی پروا رو سرش دست کشیدم..
چشماش سیاهش روم بود... دیگه وحشتی ازش نداشتممم...
رو سرش دست میکشیدمو اونم انگار یه صاحب جدید پیدا کرده بود... یه صاحب دل شکسته....
ییهو یه پارس کوچولو کردو نقطه نگاهش عوض شد. به پشت سرم نگاه کردم سپهر با تعجب نگام میکرد.. یه کم که گذشت خودشو ریلکس نشون دادو سمت سگ رفت.
دستو رو موهاش کشید:
- چطوری تو پسر؟؟؟
به چشمام نگاه کرد... منم نگاهش کردم و نگاهامون گره خورد... درست همون موقع اشکی از کنار صورتم چکید.
سریع سرمو پایین آوردمو با پشت دستم پاکش کردم.
- پووووووف ما که دیگه به آب قوره های تو عادت کردیم.
رفت.
هق هقم دوباره اوج گرفت:
- لعنت به تو سپهر لعنت به توووووو
انقدر گریه کردم تا آخر شب شد.
- نمیخوای بگی چته باز؟
شاید فک کنین از اینکه تو اون سکوت یهو صدای سپهر پیچید ترسیدم ولی من... هیچ عکس العملی نشون ندادم ... شده بود یه مرده... یه عروس مرده بودم... هنوز چند وقت از عروسیم نگذشته بود که کشته شدم...
- رها حتما مسئله مهمیه . مث یه دوست عادی میتونی روم حساب کنی.
اومدو جلوم زانو زد...
- هر چی باشه دوتا پیرن ازتو بیشتر پاره کردم.
بدم میاد که آدمو بدبخت میکنه بعد میاد واسم سنگ صبور شه... برو به جهنمممممممممم.
- چیزی نیس...
- روتو برنرگدون تو چشمام نگاه کن. بگو چی شده؟
- گفتم که مسئله ای نیس که تو بتونی حلش کنی.
زیر لب گفتم:- اصن باعث و. بانیشم خودتی.
- واسه اون پسره اتفاقی افتاده؟
- نه اون پسره چیزیش نیس...
- اولین باره که میشنوم توم بهش میگی اون پسره...
نتونستم بگم چون هر بار که اسمشو میارم قلبم تیر میکشه...
نشست کنارم روتاب:
- شاید خیلی وقتا عصبی باشمو جدی... ولی مطمئن باش میتونم کمکت کنم.
- شک دارم...
- ببین هیچ دقت کردی اون ستاره تو اسمون همیشه هست؟
واییییی با این حرفش آتیش گرفتم اون ستاره منو ارسلان بود که حالا سو سو میزد... ارسلان حتی ستارشم بهم داد چطور میتونه ازم دل بکنه؟؟مطمینم تقصیر منه...
نتونستم خودمو کنترل کنم...گریم اوج گرفت
- ای بابا .مریضیا. خب به من بگو چی شده دختره ی نفهم تا کمکت کنم .
- نمیتونیییییییی... هیچ کس نمیتونههههه.....
از رو تاپ بلند شدم...
سریع وارد اتاقم شدمو سرمو رو بالش گذاشتمو از این دنیا جدا شدمو به دنیای افکارم رفتم...
روزهام با سرعت صفر کیلومتر در ساعت میگذشت ... هر ثانیه برام مث یک ساعت بود... دیوونه میشدم تا شب بشه و خوابم ببره...
چشمامو بستمو سعی کردم به هیچی فک نکنم...
************************************************
یه هفته گذشت... من تو هر لحظه بیشتر احساس ضعف میکردمو امیدمو بیشتر از دست میدادم... احساس میکردم هر لحظه بار رو دوشم سنگین تر میشه و غمام داره کمرمو خم میکنه...
آخر هفته شده بودو اصرار ارسلان واسه اینکه برم ببینمش بیشتر شده بود.از یه طرفم اصلا درک نمیکردم که این همه لجبازی سپهر واسه این که ارسلانو نبینم چیه.
"ارسلان من دیگه اونقد که خونه عموم آزاد بودم آزاد نیستم"
"خب با خالت صحبت کن. رها من خیلی دلتنگتم بفهم"
"میدونم عزیزم ولی باور کن نمیتونم"
"فقط یه ساعت"
"نه تو بگو حتی یه ربع . وقتی نمیشه یعنی نمیشه دیگه"
"ای بابا..."
"غصه نخور عشقم"
"باشه عزیزم"
یهو اس داد:"وایییییی خیلی دوس دارم تو اون لباس ببینمت"
گفتم:"تو کدوم لباس"
"لباس؟؟من گفتم لباس؟؟"
"آره ..."
"آهان .من الان نگفتم... قبلا گفته بودم فیلد شده بود الان رسیده حتما."
با خودم گفتم:
من کی با این راجب لاباس حرف زدم ؟؟؟
چیزی نگفتمو گفتم:
"اوکی . خیلی دوست دارم ارسلان"
"من بیشترررررررررررر"
مریم خانوم واسه ناهار صدام کرد و رفتم پایین. سپرم تازه اومده بود خونه.
- امتحاناتت کی شروع میشه؟
- خرداد چطور؟؟
- سفر کاری دارم.
- واسه کی؟؟
- هفته دیگه.
- آهان
- توم میای .
- نمیتونم من مدرسه دارم.
- باشه تا امتحانا برت میگردونم.
- نه نمیشه. امتحانارو خراب میکنم اونوقت...
- برات معلم میگیرم. بازم بهونه داری؟
- بهونه نبود حقیقت بود...
غذاش که تموم شد رفت تو اتاق...
در زدمو رفتم تو.
- سپهر؟؟
- ها؟؟
- سپهر علی نگهبانِ در نمیذاره از خونه برم بیرون . میگه تو بهش گفتی نذاره. راس میگه؟؟؟
- آره.
- من چه گناهی کردم که باید تو خونه حبث شم؟؟
- غلط اضافه میکنی. گناه نکردی.
- سپهر حالا که میخوایم بریم بذار برم ببینمش.
- نه.
- چرا؟؟
- چون بدبختِ ساده اون دوست نداره.
- داره . درست صحبت کن.
- بذار برم لطفا...
تو چشمام نگاه کرد... تا تونستم التماس ریختم تو چشام.
احساس کردم نتونست بازم مخالفت کنه...
- زود برمیگردی هوا تاریک نشده خونه ایا.
از خوشحالی نمیدونستم چی بگم...
- باشه مرسییییییییی.
حاضر شدم .تو آینه نگاه کردم کبودیای صورتم تقریبا خوب شده بود با یکم کرم پودر کالا محو شدن... بازم یاد دانیال افتادم... کاری که کرد غیر قابل بخششه ... ازش نمیگذرممم...
یه مانتو شیری با شلوار سفید پوشیدم...گوشیمو در آوردم:
" ارسلاااااان خبر خوششششششش . خالم رضایت داد بپر لباس بپوش بیا پارکِ **** ."
"ایییییییول .باشه دختر الان میام."
میخواستم از ساختمون برم بیرون که صداشو شنیدم:
- دست از پا خطا کنی ...خودت که میدونی چی میشه..
- آره ... میدونم هیچی نمیشه...
اینو گفتمو بدو از خونه زدم بیرونننن.
ترافیک نبود میشه گفت راحت رسیدم پارک. رو یه نیمکت نشسته بود منو که دید دست تکون داد. بدو رفتم کنارش نشستم.
- سلاااااااام.
- سلام خوشگل خانومم
- دلم برات تنگولیده بووووووود.
- منم همینطور .
- گردنبدرو همچنان گردنت میندازی؟؟(منظورش گردنبدی بود که بهم کادو داده بود)
- بلهههه تازشمممم هر شب خرسی که برام گرفتیرو بغل میکنم میخوابم.
- آخییییی عزیزممم
سرمو گذاشتم رو شونش... شوق وصف نشدنی داشتم ... هر وقت کنارش بودم از همه غمام جدا میشدم...
دستمو گرفتو گفت :
- تو مال خودمی رهااا. دنیارم بهم بدن ازت نمیگذرم.
تو چشمای گیراش نگاه کردمو از ته دلم لبخند زدم..
- ارسلان ما میخوایم بریم واسه یه هفته مسافرت...
- به سلامتی .کجا ؟؟
(ای وایییییی چی بگمممممم؟؟؟سوتی دادم کهههههههه . چ مسافرتیه که نمیدونم کجاس؟؟)
- مسافرت کاریه...
- آهان توم حتما باید بری ؟؟؟
- آره نمیشه تنها بمونم که.
- مگه خالت اینا نگهبان مستخدم ندارن؟؟
- چرا مستخدمم دارن ولی خالم اصرار داره باهاشون برم میگه روحیم عوض میشه...
- راستم میگه .خوش بگذره فرشته کوچولو. جای منو خالی کنااا.
به قلبم اشاره کردم.
- جای شما اینجاس. یکم تنگو تاریکه ولی کلبه ی عشقه...
- فدای کلبه ی عشقت بشممممم.
- خدا نکنه..
غروب شده بود.. هرچقد حرف میزدیم بازم کم نمیاوردیم... حرف واسه زدن زیاد بود...هیچ کلمه ای تو هیچ زبانی پیدا نمیکردم که حسمو نسبت بهش توصیف کنه...اونم همین حسو داشت. من که اینطور احساس میکردم...
وقتی برگشتم خونه هوا تاریک شده بود...
همه چراغا خاموش بودو هیچ چیز دیده نمیشد.
خیلی ترسیده بودمممممم... زود راه افتاده بودم ولی ترافیک زیاد بود...
- گفته بودم هوا تاریک نشده.
یه لحظه جا خوردم. دنبالش گشتم ولی نفهمیدم صدا از کودوم طرفه.نور گوشیشو به سمتم انداخت...
گفتم:- من..زود راه افتادم ترافیک بود...
- باید زود تر راه بیوفتی که تو ترافیک نمونی.
- خب حالا چیزیه که شده دیگه...
- حاضر جوابی نکن واسه من.
گوشیم زنگ خورد. به سمت کلید برق رفتمو لوسترو روشن کردم.
- بله؟؟
- سلام خانوم خودم رسیدی؟؟
خواستم جوابشو بدم که سپهر با اشاره گفت بذارم رو ایفون...
ممانعت کردم که جوری چشم غره رفت که حساب کار دستم اومد.گوشیرو از دستم کشیدو گذاشت رو آیفون...
- الو رها باتوما...صدات نمیاد. الوو.
- الو ارسلان؟آره رسیدم .خوبی؟؟
- اره عزیزدلممممم(ای خدااا حالا هیچ وقت اینجوری حرف نمیزنهاااا میخواد آبروم جلو سپهر بره)
- ترافیک بود؟؟؟
- اره...
- خونه تنهایی؟؟
خواستم بگ نه که سپهر گفت بگم آره.
- آ..آره.. چطور؟
- هیچی... ایکاش همیشه پیشت بودممم...
خجالت کشیدم هیچی نگفتم که خودش گفت:
- خب دیگه خانومم مزاحم نمیشم. بای
- بای…
سپهر:- عزیز دلش؟؟؟(قهقه)
- خودتو مسخره کن.
- ببین کوچولو دیر اومدی.قرارمون چیز دیگه ای بود.
گوشیمو از دستم کشید.
- اِاِاِ گوشیمو بدههههه.
- لازم نکرده...
- سپهر با گوشیم چی کار داری؟؟؟
- تا ادم نشی از گوشی خبری نیست .
- نمیتونی این کارو بکنی....
- چرا؟؟؟
- بدش .
- نچ
- سپهر خواهش میکنم بدش ...
- اوه اوه داری رام میشیاااا جدیدا خواهش میکنی...
- من واسه عشقم هر کاری میکنم...
- خواهیم دید...
تنها رابط منو ارسلان اون گوشی بود... چی کار میکردممم... تنها راهی که داشتم التماس بود...
- سپهر آخه برای چی؟؟؟
- چون دیر اومدی .خیلی دیر.
- ولی من که توضیح دادم...
- توضیحات دروغتو میخوام چیکار ؟معلوم نیس این وقت شب با پسره چ غلطی میکردن که انقدم پسره شنگول بود.
- بهت اجازه نمیدم عشق پاک مارو زیر سوال ببریییییییییییییی.
- پاک؟؟؟این عشق ، پاکه؟
- آره اون مث تو عوضی نیسسسس.
چسبوندم به دیوارررررر.
- چی گفتی؟؟؟؟؟؟جملتو تکرار کن.
بلند تر داد زدم:
- اون مث تو عوضییییییی نییییییییست.
- فک میکنی عوضیمممم؟؟
- ارههههههه
- باش الان عوضی بودنو نشونت میدممم.
- ولم کن
بزور کشون کشون بردم تو اتاق... ترسیده بودم ولی نمیخواستم نشون بدم.
دستامو پیچوند.
- ولم کننننننننننن آییییییییی دستمممممممممممممممممم.
هولم داد رو تختو درو محکم با پاش بست.
- گستاخی رو به اوجش رسوندی.حروم زاده ی بد بخت. اگه جای من یکی دیگه گیرت میوفتاد چی کار میخواستی بکنی هان؟؟؟همین که تو خونم بهت اجازه میدم زر مفت بزنی با اون پسره باید خدا تو شکر کنی...
بلند تر داد زد:
- میشنوییییییییی.
- نه نمیشنومممممم.
- خیلی خب...
- ولم کن عوضییییی ولم کن...
- صداتو نشنوممممم.
- اییییی دستمممم ولم کن.
دستامو بیشتر از قبل فشار میدادو منم داشتم از درد میمردم... گریه کردم...
- آیییییییی... سپهررررر ازت نمیگذرمممممم انتقاممو ازت میگیرم کثافتتتتتتتتتت ....کاری میکنم جلوم زانو بزنیییییییی...
خندید:
- من جلو گنده هاش زانو نزدم تویه جوجه که عددی نیستیییی.
همونجا تصمیمَمو گرفتم... دیگه نمیخواستم جوجه باشم ... دیگه نباید اجازه میدادم که بهم توهین بشه...از همینجا بود که انتقام تو دلم جوونه زد... اون یه روانی بود ... یه عوضیییی... به خودم قول دادم کاری کنم که التماسم کنه... تک تک بلاهایی که سرم آوردرو سرش میارممممممم.... قسم میخورمممممممم...
- اینو بکن تو گوشتتتتت یه روزی میرسه که کاغد بر میگردهههههه دو روی کاغد میشه مال من هرجا بری هرکار بکنییییییی آخرش به التماس کردنم میوفتیییی اینو من دارم بهت میگههه. شننیدییییییی؟؟؟؟؟؟؟
انقدر بلند داد زدم که خودمم جا خورده بودم..
روم خیمه زد... من که سنی نداشتم.. این حقم نبود...ترسیده بودم خیلی ... یه دختر کوچولوی تنها بودم که ادعای بزرگی میکرد ولی حالیش نبود زمونه چجوری میتونه آدمو ببلعه....
- برو اونوووووووووووووووووووور.
- ازم میترسیی آره؟؟؟
- من از هیچ کس نمیترسمممممم...
- چشات که اینو نمیگن... آخه فسقلی تو که انقد ضعیف و بدبختی واسه چی با من در میوفتی هان؟؟؟
نمیخواستم ضعیف باشمممم. باید قوی میشدممممممم.. خیلی قویییییی...کی گفته که زنا ضعیفن؟؟؟کی گفته باید تو سری خور باشنو بشینن تو خونه بچه داری کنن؟؟؟ من مدل جدیدیرو از یه زن ابداع میکنمممممم...
- چون تو بهم زور گفتیییییییی. اذیتم میکنییییی. دارم از حقم دفاع میکنم...تو انقد پستی که به خودت اجازه دادی روم دست بلند کنی... اونوقت من وقتی تو عروسیم بهم تجاوز شد... وقتی اون همه گریه کردم... انتظار داشتم بپرسی چته...نه جای همسرم فقط جای یه آدم که داره گریه های یه دخترو میبینه... جای اینکه بگی چرا گریه میکنی گفتی شلوغش نکن بگو پات پیچ خورده... اون موقع این انتظارو داشتم چون خبر نداشتم چه حیوونییی...همتون همینین... هیچ کودوم درک نمیکنین چه حالی دارمممممم... تو الان از اون دانیالم پست تریییی.... حالا که یکی پیدا شده باهاتون فرق میکنه دارین اونم ازم میگیرین....(دیگه هق هق نمیذاشت حرف بزنممم)
به خودم که اومدم دیدم دیگه دستامو فشار نمیده دیگه هیچی نمیگه با یه تنفر خاص نگام میکنه...با یه عصبانیت. شایدم...نمیدونم حس غریبی بود...
گفت:- میخوای واست ترحم کنم؟؟لیاقت ندارین...
رفت از اتاق بیرون...
خیلی زندیگی جالبی داشتم نه؟؟؟هرروز دعوا ...جیغ وداد ...آخرشم میرفت بیرونو من تنها به روزگار پست فکر میکردم...
خیلی حس بدیه هرروز بترسی که از تنفر بهت حمله کنه... مث یه گرگ وحشی به جوونت بیوفته و تیکه پارت کنه... پسره ی احمق وجودشم نداشت... فقط بلد بود منو بترسونه...
******************************************************
از اون روز تقریبا یه هفته گذشت... تو این یه هفته حتی یه کلمه هم حرف نزدیم...حتی یک کلمه...یعنی اصلا همو نمیدیدیم که بخوایم حرف بزنیم...
من که دیدم اصلا خونه نیستو از هیچ چیز خبر دار نمیشه گوشیمو از تو کشوش کش رفتم.ازاین قضیه خیلی خوش حال بودمو هرروز با ارسلان حرف میزدمو بهش اس میدادم... از اون مهم تر کلی به درسام میرسیدمو از این بابت هم خیلی خوش حال بودم...
این هفته تولد ارسلان بود....میخواستم باهم بریم بیرون...شب که شد سپهر واسه اولین بار تو هفته زود اومد خونه...منم که ناراحتتتتتتت.
کتابمو باز کردمو خودمو مشغول درس نشون دادم...
صدای در اومد ... تق تق..
- مریم جون سیرم شام نمیخورم...
- تق تق.
- مریم خانوم سیرم.
- تق تق
- سیرم ممنونم.
- تق تق
- ای بابا...
پاشدم رفتم درو باز کردم که یهو دیدم سپهر پشت دره و با پرستیژ خاصی ایستاده... واسه اولین بار بود که نگاهم روی قد و بالاش به حرکت در اومد... هیچ وقت اونقد بهش دقت نکرده بودم... میشه گفت اصلا دوسم نداشتم که دقت کنم ... یه شلوار سورمه ای با یه بلیز جذب مشکی که به خوبی بدنشو نشون میداد از اینکه نگاهش کردم خجالت کشیدمو سرمو پایین انداختم با یه پوووووووف گفتم:
- تو در میزدی؟؟
- بهم نمیاد؟
- من درس دارم اگه کاری داری بگو نداریم که خوش اومدی....
- ههه همچین میگه خوش اومدی انگار خونشه... برو کنار بینم...
هلم داد اومد تو اتاق...
تیکه ای از موهامو که افتاده بود تو صورتم کنار زدمو نشستم رو صندلی میز کار:
- میشنوم...
- اومدم تو اتاق خونم بشینم به کسی ربطی داره؟؟؟
(بین خودمون بمونه ولی دیدم خب راس میگه دیگه ... واسه همین گفتم:)
- نه ...
کتابمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون... رفتم تو اتاق مشترکمون یه بافت سه گوش داشتم که پایینش ریش ریش داشت... اونو انداختم رو شونمو رفتم تو تراس...
نسیم آرومی میومدو باغ با صدای جیرجیرکا هارمونی خاصی ایجاد کرده بود ... جون میداد صاف وایستی چشماتو ببندیو نفس عمیق بکشیییی... به تبعیت از فکرم این کارو کردم... جلو رفتم کتابمو بغلم گرفتم چشامو بستمو نفس عمیقی کشیدم...موهام تو هوا پخش بودو نسیم دست نوازش به سرم میکشید...احساس کردم وجودم تازه شد... هوای اینجا بر عکس وسط شهر که یه نفس عمیق میکشی کل جدول مندلیوف میومد تو حلقت خیلی تازه و دلنشین بود...
چشمامو باز کردم احساس کردم یه چیز سیاه رو کتابمه ...نگاش کردم یه سوسک بود با یه جیغ بنفش کتابو پرت کردم پایین...
جیغ همزمان شد با پرزدن کل کلاغای محل و یه صدای خنده... برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم سپهر ایستاده و داره هر هر میخنده.
- خنده داره؟؟؟
- انقدم نیاز به جیغ نبود یه ذره هم میترسیدی من میخندیدم . بازم مرسی موجبات شادیمو فراهم کردی...
- خب سوسک بودااااااا
- خب پلاستیکی بود..
- چیییییییییییی؟؟؟تو انداختیییییش؟؟؟
- کی من ؟؟؟نه...
- آره جون عمت.
زد به فرار.. امروز یه جور دیگه بود ... با همیشه فرق داشت...
محلش ندادمو خیلی بیخیال رفتم کتابمو از تو باغ بردارم...
باغ تاریکِ تاریک بود... کتابمو از دور دیدم... دوییدم سمتش که یهو صدای پارس سگو شنیدم.... جیغ کشیدم... بدو بدو میرفتم سمت ویلا و هر لحظه صدای پارس سگ نزدیک تر میشد... پام گیر کرد به یه چیزی که با مخ رفتم تو زمین... اَشهَدمو خوندم منتظر بودم تیکه تیکه شم که یهو یه صدای بلند گفت:
- هیییییییییییییییییییییشششش
سگه برگشتو رفت... با ترس سرمو آوردم بالا . یه جفت کفش اسپرت مشکی دیدم.همینجوری نگامو آوردم بالا تر حالا دارم پاهاشم میبینم بالاتر که رفتم دستاشو دیدم که به کمرش زده بودو صورتشو دیدم که یه نیشخند به لب داشت...
تازه به حالت خودم پی بردم .خواستم خودمو جمع و جور کنم که دیدم دشتشو سمتم دراز کرد. فکر کردم میخواد کمکم کنه بلند شم. ولی از حالتی که به خودش داد شک کردم روی دستشو به سمتم گرفته بود. با یه علامت سوال نگاش کردم که گفت:
- بوس کن.
- چی؟؟؟
- از مرگ نجاتت دادم.
(میبینین توروخدا رو که نیس.سنگ پای قزوینه)
دستامو گذاشتم زمینو با سرعت بلند شدم...
بی تفاوت از کنارش رد شدم که دستش رو هوا خشک شد...
رفتم تو اتاقمو درو بستم... گوشیمو برداشتمو به ارسلان اس دادم...
"ارسلان برنامه هاتو یه جور بچین که آخر هفته باهم باشیم."
"باشه خانومم.خبریه؟"
"نه عزیزم"
"رها؟"
"جانم"
"او قضیه فرارو جدی گفتی؟"
بازم یکی در زد.
- تق تق.
- دارم درس میخونم.کاری دارین بعدا بیاین.
- تق تق.
- اهههههه سپهر حالت بدهاااا .کری؟؟؟
- میشه بدونم چی میخونی؟؟؟
یه کم فکر کردم گفتم:
- زیست.به تو چه؟
- (خندید با خنده گفت:)- کتاب زیستت که پیش منه.
به خودم گفتم :ای داد بی داد. رها باز گند زدی این همه درس چسبیدی به زیست.
- اِاِاِاِ دست توه ؟؟ من کلی دنبالش گشتم...
- خودت پرتش کردی پایین...
- خب حالا بیا تو بدش دیگه.
- ...
رفتم درو باز کردم دیدم دم در نیست ... دنبالش کل خونرو گشتم... پیداش نکردم رفتم آشپزخونه... تو آشپز خونه بود .پشتش به من بودو رو گاز داشت چیزی رو گرم میکرد...
جای برادری خیلی خوشتیپ شده بود ... یعنی یه جورایی گیراییه خاصی پیدا کرده بود.
- اِهم اِهم .
- دنبال کتابت اومدی؟؟؟نمیدممممممم.
- چرا؟؟؟؟؟
- چون سرتق بازی در آوردی پشیمون شدم.
- کتاب منو بده .
به سمتم اومد...
- چرا زبونتو کنترل نمیکنی که بعدا پشیمون نشی؟؟؟
- زبون من کنترل شدس. پشمونم نیستم.
- آهان پس برو سر کارت بچه جون.
- ببین پیر مرد این کارا دیگه از تو گذاشته .آدم با یه جون که یکی به دو نمیکنه... میزنم کمرت میگیره بیاو درستش کن.
- (خندید) تو میخوای منو بزنی؟؟؟
- آره...
دستامو گرفت پشتم چنان پیچوند که پشتمو بهش کردممم. دهنشو کنار گوشم آورد:
- بگو غلط کردم زبونمو کوتاه میکنم.
- نمیگمممممممم. ول کنننن.
- زود باش.
- تو چرا انقد زور میگی وحشیییییی.زور بازوتو به رخم میکشی؟؟؟
- تو که جوون بودیییی قوی بودیییییییی.
- هستمممممم.
- میبینمممممم.
- آیییییییییی ول کنننننن.
- چرا زبونت درازه؟؟؟
- تو اول شروع کردی . من که کاریت نداشتم.سوسک انداختی تو کتابم.
- توم برگهامو نقاشی کردی.
- خب تو منو زدی که برگهاتو نقاشی کردم.
- زدمت چون مثل الان زبونت دراز بود.الانم...
خواست ادامشو بگه که صدای تییییییییس از گاز اومد. شیرش سر رفته بودو کل گازو به گند کشید.
شرع کردم خندیدن. قیافش انقد باحال بود که نمیدونین. بدو بدو گازو خاموش کرد:
- حواس منو پرت میکنی دختر؟؟؟؟دارم برات صب کن...
کتابمو از بغلش کش رفتمو خنده کنان از آشپزخونه رفتم بیرون... از پله ها که بالا میرفتم شنیدم داد زد:
- اهههه حالا کی اینجارو تمیز میکنه؟؟؟
داد زدم:- حقتههههه .مظلوم ازاری کردی خدا حقتو گذاشت کف دستت.
- تو یکی حرف نزن تا نیومدم...
اون روز خدا شاهده تا 2 داشتم زیست میخوندم...فرداش متحان داشتم...
فرداش امتحانمو خوب دادمو واسه دوستام همه ی اتفاقاتو تعریف کردم. اونام با دقت گوش میکردن...
زنگ آخر که شد دفتر صدام کردن. وقتی رفتم دفتر یه مرد قد بلندو از پشت دیدم که عینک دودیش دستش بود بلیز مردونه سفید جذب تنش بودو تیپ جذابی داشت.یه کم که دقت کردم دیدم...
- س...س ..سلام خانوم.
- سلام ذرین گل .بیا اینجا...
نگاهشون با اخم بود نزدیک که رفتم دیدم سپهره...قلبم تند تند میزدو کنترلمو از دست داده بودم...
- این آقا باشما نسبتی دارن؟؟؟
واییییی خداااا حتما فهمیدن ازدواج کردم....
- چطور خانوم؟؟؟
- هیچی دخترم اومدن دنبالت.
- برای چی؟
- نمیشناسیش دخترم؟؟
- چرا چرا خانوم ...شو...
سپهر نذاشت ادامه بدم .
سپهر:- پسر داییشم گفتم که...
معاونمون :- بله میخوام رها جان بگه .
- بله خانوم .میشناسمشون پسر داییمن...
یه نگاه مشکوک بهم انداختو گفت :
- باشه دخترم .میتونی بری.
باهم از مدرسه اومدیم بیرون به سپهر گفتم:
- واسه چی اومدی اینجا؟؟حالا بچها کلی حرف برام در میارن...
- بیارن... میترسی بگن شوهرشه؟؟یا دوس پسرشه؟؟ چطور اون پسره ی لااُبالی میاد عیب نداره؟؟
- سپهر اذیت نکن واسه چی اومدی؟؟
سوار ماشین شدیم.
- اومدم که بریم دبی.
- چییی؟؟؟
- دبی. د ب ی . تاحالا نشنیدی؟؟
- من نمیااام.
- باید بیای.
- نمیخوام . نمیام .
- میای.
- سپهر نگه دار.
- بچه بازی درنیار ببینم. شوخی نیست مسئله کاریه .
- خب تنها برو.
- نمیشه . بعدن خاله نمیگه زنشو گذاشت رفت؟؟باید بیای .
- نگه دار. بهت میگم نمیام.
- چرا؟؟؟.
- سپهر این هفته نه لطفا....
- نمیشه واسه بازی نمیرم که کار دارم.
- سپهر یا نگه میداری یا درو باز میکنم..
یهو پاشو گذاشت رو ترمز... با مخ رفتم تو شیشه ...
- آیییییی لعنتییی چیکار میکنییییی؟؟؟
- خودت گفتی نگه دار. گمشو برو نبینمت...
سریع پیاده شدمو حرسمو رو در ماشینش .محکم بستمش.
- هووووووووووووی صد میلیون پول هر درشه...
هیچی نگفتمو شروع به راه رفتن کردم...
بعد از تقریبا یه ساعت رسیدم خونه... درو که باز کردم در کمال تعجب دیدم که سپهرم خونه بود ...
داشت با تلفن حرف میزد... دور سالن میچرخیدو با لبخند خاصی آرومو زمزمه وار حرف میزد... نمیخوام بگم حسودیم شد... نه اصلا...ولی یه آن با خودم گفتم که اون چه قدر عوضیه؟؟اخه با چندر نفر؟؟
به سمت پلها که رفتم انگار تازه منو دیده بود.. ازم سبقت گرفتو رفت تو اتاق... منم واسه اینکه حرسشو در بیارم رفتم رفتم تو اتاق مشترکمون تا لباسامو عوض کنم. وقتی دید اومدم تو اتاق حرفشو نصفه گذاشتو با اخم خاصی رفت تو تراس.
سریع لباسامو عوض کردم یه تاپ پوشیدم با یه شلوار بانمک سندبادی .
رفتم تو تراس... رو صندلی چوبی روبه رویه سپهر نشستمو با نفرت نگاش کردم .سریع قطع کرد...
- چیه؟آدم ندیدی؟؟
با پرویی گفتم:- کثافتی مثل تو ندیدم.
به سمتم هجوم آورد:
- کتکایی که اون روز خوردی آدمت نکرده نه؟؟
- نه..
- پس بذار دوباره بزنم بلکه آدم شی...
- انقد نفهمی که حتی یه لحظه ام نمیخوای فک کنی شاید مشکل از توهه.شاید اونی که باید آدم شه تویی نه من... انقد نفهمی که نمیفهمی با کتک کسی آدم نمیشه.... بزننننن من از ضرب دست تو پروایی ندارممممم....
چشمامو جمع کردمو منتظر شدم بزنتم... یه کم که گذشت چشمامو باز کردم تو تراس نبود...یه نفس راحت کشیدمو رفتم سراغ درسم ...
میگم درسم . ولی حقیقتش این بود که یه خط میخوندم دوتا اس میدادم ارسلان ودوباره به همین ترتیب.
فردا تولدِ ارسلانه. براش یه کادویه رویایی خریدم... یه قلب بود فلزی که باز میشد توش عکس خودم بود .کلی گشتم تا یه همچین چیزی رو پیدا کردم...
عکسای عروسیو آتلیمونم آماده شده بود... فیلممونم دادن ولی نه من نه سپهر نگاش نکردیم...فقط یه عکس بود که به دیوار تکیه داده بودم... اونو خیلی دوس داشتم واسه همین گذاشتمش تو آلبوم خودم جدا از عکسای دیگه .
- رها آماده شو امشب پرواز داریم...
- چی؟؟؟؟باز شروع نکن سپهر.
- خواهش کردی یه هفته بندازمش عقب قبول کردم دیگه چونه نزن.
- من که میدونم بخاطر من ننداختیش عقب. انداختیش عقب تا بچتو بُکشیییییییییی. انداختیش عقب که اون زنرو راضی کنی بچشو بندازههههههههه.
- ساکی شو بینم حرف مفت نزن. من بچه ندارم.
- ههههه انکارش میکنی؟؟حتی حاضر نیستی قبول کنی بچته؟؟؟واسه همین میگم کثافتی.... تو یه آشغالیییییییییییییییی....
- خفه شو رها .
دستمو کشید بردم تو اتاق... خیلی سریع و عصبی داشت بلیزمو از تنم در میاورد..
- به من دست نزن .نکننننننن. گمشو اونور
- خفه خون بگیر.
- چی کارداری میکنی؟؟؟(میخواستم قوی باشم... ولی بازم نشد... ترس داشت... گریم گرفت.)
- هییییییییییییس ساکتتتتتتت با این لباسا که نمیشه بیای.
- ولممممم کنننننننننننننن....
تو چشمای پر از اشکم نگاه کرد... یهو رنگ نگاهش تغییر کرد عصبانیت نبود آروم شد...
- دِ آخه وقتی میگم آمادشو چرا به حرفم گوش نمیکنی که الان... خودت لباستو بپوش بیا بیرون.
از اتاق رفت بیرون...
زانوهامو بغل کردمو از ته دل زار زدم... به ارسلان قول داده بودم تولدش رویایی بشه... میخوام کادوشو بهش بدمممم خدایا نذار سپهر بهم زور بگهههههههه.
در اتاق اروم باز شد.
- تو که هنوز حاضر نشدی. زود باش دیگه.
- نمیتونم...
- چرا ؟چلاقی؟؟
- ...
با غم نگاش کردم...
- سپهر؟
- ها؟
- میشه تنها بری؟؟؟
- نه زود باش بپوش.
- سپهر خواهش میکنم....
با تعجب نگام کرد...
هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم... بعد از این همه سال هنوزم یادمه که بخاطر عشقم چه جوری التماس اون آدمه مغرورو قُدو کردم.
پاشدم رفتم رو به روش ایستادم.
- سپهر فردا شب تولد ارسلانه. خواهش میکنم بذار بمونم...
- آهان پس بگو خانوم چرا التماس میکنه پای اون پسره وسطه... همیشه بخاطرش هر کاری میکنی؟؟
- آره...
- خوبه..
(ازم نقطه ضعف گرفت وقتی گفت خوبه منظورشو فهمیدم)
- خواهش میکنم کاریش نداشته باش...
- اگه بخواد اینجوری برنامهامو بهم بریزه مجبورم داشته باشم.
- سپهر فقط واسه یه بار درکم کن...
گوشیش زنگ خورد
- بله فتوحی؟؟
- ...
- میام میام.
- ...
- بچه هارو آماده کردی؟؟؟نمیخوام مو لا درزش برها... مترجم عرب ؟؟
- ...
- خوبه.
قطع کرد.
- زود باش دیرم شد .
- سپهر رومو زمین ننداز... بذار بمونم...
- پوووووووووووووووووووووووووووف.فقط حواست باشه دست از پا خطا نکنی... هر اتفاقی که بیوفته خبرش بهم میرسه... چیزی از دیدم پنهون نمیمونه پس حواستو جمع کن.
- ممنونممممممممممممممممممممممممم باشه باشه چشممم.
- حواست باشه دیگه ...خدافظ
- خداحافظ...
- به گاز دست نزنیا با پیریز برق بازی نکنیا...به چاقوا دست نزنیااااا
- برو بابا مگه بچم؟؟؟
- رو دیوارا نقاشی نکشیاااااااا...
- اهههههههههه.
- هویییییییییی پرو نشو رو بهت میدم..
خیلیییییی خوشحال بودممممم...
همه ی زندگیم ارسلان بود. عشقم و حسم بهش پاکِ پاک بود...
اون شب شوق زیادی داشتم...خرسی که ارسلان برام خریده بودو بغل گرفتمو رو گردنبندش بوسه زدم... پلکام سنگین شدو به خواب رفتم.
صبح بیدار شدمو با کلی شوق صبحونه خوردم ...
رفتمو جلوی آیینه نشستم... موهام صاف بود میخواستم با همیشه فرق داشته باشم واسه همین پیچیدمشون دوره مو پیچ ...
بعد از اینکه فرشون کردم بالای سرم بستمشون ... یکم کرم زدمو بالای چشمم مداد طوسی کشیدم که با چشمم هارمونی خاصی ایجاد میکرد... رژ گونه و رژم که چاشنی آرایش بود... جفتشونم گلبهی انتخاب کردم... میخواستم چشمام جلب توجه بیشتری کنه واسه همین ریملمو برداشتم رویه موژهام کشیدم احساس کردم خیلی رقیقه به سرش که نگاه کردم دیدم ریملم گوله گوله شده... خواشتم تمیزش کنم که ریمل از رو موژم رفت تو چشمم . خیلیییی سوخت با آب سرد، گرم، وایتکس ،شوما ،هرچی بگین شستم ولی مگه در میومد...
- سپهرررررررر من که میدونم تو تو ریملم آب ریختیییییی... میکشمتتتتتت .خیر نبینییییییییی...
دوباره از اول آرایش کردمو از خونه زدم بیرون قرار بود همدیگرو تویه کافه ببینیم ولی ارسلان گفت به یاد خاطرات قدیم بریم پارک دلاوران ...
یکم دیر رسیدم ولی همدیگرو پیدا کردیم....
- سلااااااااااااااااااااام عشقمممممم تولدت مبارکککککک.
- سلامممممممممممم
کادوشو گرفتم جلوش... یه جعبه کوچیک بود بازش کردو نگاش کرد :
- این چیه دختر؟؟
- کادوی تولدته.
- اوه ممنونم
ارسلان: این عکس کیه؟؟درش میارم.
- اِاِاِاِاِاِ ارسلانننن ...
- شوخی میکنم عزیزمممممممم....
کلی شوخی کردیم. بستنی گرفتیمو روش شمع گذاشتیم... شمع رو بستنی رو فوت کردو آرزو کردیم همیشه پیش هم بمونیم.
بهترین شب عمرم بود.ولی یهو گوشیه ارسلان زنگ خورد .تقریبا نیم ساعت با تلفن حرف زد ...دیگه اعصابم خورد شده بود چطور به من میگفت باید قطع کنم نمیتونست به اونی که پشت خط بود بگه بعدا زنگ میزنم؟؟؟
کلی حالم گرفته شد ...تا شب بیرون بودیم. اصرار کرد منو برسونه خونمون...
- راستی رها مگه قرار نبود برین مسافرت؟؟
از دهنم پرید :- خالمینا رفتن مسافرت خونه تنهام ...
نمیدونم چرا ولی با چشمایی شیطون نگام کرد...
وقتی رسوندم دم در خواستم پیاده شم که گفت :
- دعوتم نمیکنی یه چایی به ما بدی؟؟
موندم تو رو دروایسی گفتم:
- باش اشکال نداره بیا ..
یکمی استرس داشتم که نکنه علی همه چیزو به سپهر بگه و سپهرم فکر بد کنه یه بلایی سر ارسلان بیاره...
رفت تو خونه نشست رو مبلای طبقه پایین ...
- بشین همینجا لان میام .
رفتم طبقه بالا لباسمو عوض کنم که یهو درو باز کرد . با ریلکسیه کامل اومد تو:
- خانومم بالا اومده چیکار؟؟
هول شدمو خجالت کشیدم هیچی نگفتم از پشت بغلم کرد گردنمو بوسه زد.. مو به تنم سیخ شد... گونه هام از شرم قرمز شده بودو توان اینکه فاصله بگیرمو نداشتم .
- ارسلا...
- جاااااانم؟؟
- چیکار میکنی؟؟؟
رو مو کرد به سمت خودش ... سرشو به سمتم نزدیک کرد:
- بهترین کادویه تولدی...
- چی؟؟منظورت چیه؟؟
دستشو رو باسنم گذاشتو منو به خودش نزدیک تر کرد...
- برو عقب...
- رها تو گفتی ما مال همیم...
- ارس...(نمیذاشت حرف بزنم.)
- خودت گفتی میخوای همیشه پیشم باشی...
- بس کن...
- چه فرقی میکنه الان مال من شی یا دو سال دیگه
- فرق داره... برو عقب.
دستاشو رو باسنم حرکت داد:
- من نمیتونم دوسال صب کنم.
- یعنیچی؟؟؟
یکی از دستاشو پشت سرم گذاشتو بی پروا لباشو به لبام چسبوند... نفسم تو سینم حبس شد... خیلی برام سنگین بود قبول کردنش... من عشق پاک میخواستم...ولی اون اونقدر خشن منو میبوسید که انگار جز هوس به تنم هیچ حسی نداره...
دستمو گذاشتم رو سینهاشو هلش دادم عقب ... صحنه های بدی که دانیال واسم ساخته بود تو دهنم تداعی شد... اشک تو چسمام حلقه زد ...اونم مث دانیال جشممو میخواست... اونقدر بد بهش نگاه کردم که از اتاق رفت بیرونو در خونرو بست...
عصبی و ناراحت رو تختم نشستمو سرمو تو دستام گرفتم ... در تراس باز بودو باد میومدو پرده حریر به حرکت در میومد سردم بود ولی درو نبستم .. .دست او دانیال کثیف به من خوردو حالا ارسلان دقیقا همون کارو انجام داد ... چرا منو بخاطر خودم نمیخواد؟؟
خدایا یعنی ارسلان منو فقط واسه این چیزا میخواد ؟
با خودم گفتم رها و دیگه خیلی حساسی این چیزا خیلی طبیعیه...جواب خودمو دادم :کجاش طبیعیه؟؟؟شاید بنده پاک خدا نباشم ولی دیگه تا چه حد نا فرمانی کنم؟؟؟هوس رانی کنم؟؟؟اونوقت دیگه با چه رویی سرمو بلند کنمو کمک بخوام؟؟؟
یا خودمو مقصر میکردم یا اونو تا صبح نخوابیدم. تک تک صحنه هاش جلو چشمم بود .. دوسش داشتم ... عشقم بود نمیخواستم ناراحتش کنم و حالا اون ازم دلگیر بود... به خودم میگفتم که خود خواهی کردمو اونو ناراحت کردم .. ولی یه حس کوچیک ته مَهای دلم میگفت : کاره درستی کردی ...
واقعا نمیدونستم چی میخواد بشه ...
سرموکه از روی زانوهام برداشتم هوا روشن شده بود ...
پاشدم در تراسو بستمو یه بلیز گشاد تنم کردم... یه بافت انداختم رو شونه هامو رفتم تو باغ ...
بی حالو بی رمق روی تاب نشستم... از مردا متنفر بودم.... از همشونننننننن ....
- اونا فقط یه هدف دارن... خدایا چرا دل سپردم؟؟؟؟؟
تا غروب رو تاب نشسته بودمو همش چهره ی ارسلانو تو آسونا واسه خودم ترسیم میکردمو اشک میریختم...انصاف نبود جواب اون عشق پاکم این بشه... نه میتونستم از ارسلان بگذرم نه میتونستم تنمو به هراج بذارم ...
همیشه وقتی ناراحت بودم غر میزدم .. ولی الان ... هیچ حسی نداشتم... غر نمیزدم گلایه نمیکردم ... یه جورایی انگار احساس میکردم تقصیر خودمه ...
رفتم سراغ دفترم ...
(( یک دقیقه سکوت...
به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند
به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!
یک دقیقه سکوت!
به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!
بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!
بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!
یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!
برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد
یک دقیقه سکوت به حرمت عشقی که با هوس آمیخته شد!
خدایا سکوت میکنم ..
سکوت میکنم ...
سکوت میکنم...در برابر زندگی سکوت میکنم...
رفتم صفحه بعد
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که: عمو تنها قهرمان بود.
عشــق، تنـــها در آغوش زن عمو خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های عموم بــود ...
بدتـرین دشمنانم، آرزویِ مثل خواهرم بود.
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ...!
ازم دلگیری میدانم... ولی باز میگردی ... درِ قلب من همیشه یه رویِ تو باز است. باز میگردی ... میدانم ..))
دفترمو زیر تختم گذاشتمو رفتم پیش مریم خانوم که دیگه داشت میرفت :
- دخترم هیچی نخوردی ناهارو گرم کن بخور
- مرسی مریم خانوم سیرم
- آقا زنگ زدن گفتن هفته دیگه بر میگردن
- آهان...
رفتم تو اتاقم.
خرسمو بغل کردمو بوسش کردم. فشارش دادم ...
- ارسلان متاسفم ... برگرد....
عاشقش بودم... بخاطرش هر کاری میکردم... ولی ... نمیتونستم برمو التماسش کنم...
- ارسلان ثابت کن عشقمون پاکههههههه... برگرد...
اشک کنار چشمم سر خوردو همزمان صدای گوشیم بلند شد. به سمتش هجوم بردم...
ارسلان بود :
" رهایی؟"
اس دادم :"بله؟"
" بهت حق میدم عزیزم زیاده رَوی کردم"
داشتم بال در میاوردم
" اشکالی نداره."
" عشق منیییییییییی"
"توم همینطور"
" بیا بریم بیرون جبران کنم.."
ترسیدم ... با اینکه بهش اعتماد داشتم ولی میترسیدم ...
" ارسلان امروز نمیشه"
" مگه تنها نیستی؟"
"چرا ولی واسه شنبه درس دارم"
" بگو ازت میترسم چرا بهونه میاری؟؟ "
نمیخواستم عشقمون نسبت بهم ضعیف شه.
" باشه عزیزم میام..."
"فدااات :-*"
" پس میریم دلاوران "
"باش عزیزم . آماده شو میام دم خونه خالت"
"نهه قرار شد اون آدرسو فراموش کنی"
"باش پس بیا دلاوران"
"اوکی"
با اینکه از همه مردا بدم میومد ارسلان یه چیزه دیگه بود برام...
دوسِش داشتمو نمیتونستم چیزی رو جز اونی که میخوام ببینم...
یه رو سری ساتن یاسی سر کردم موهامو فرق کج کردمو به تیکشو بیرون گذاشتم... اصلا آرایش نکردم هم میخواستم ساده باشم هم اینکه میخواستم بدونه ناراحتم کرده ...
یه مانتوی مشکی با کفشای یاسی پوشیدمو آروم از پله ها رفتم پایین...
همینطور که گوشی دستم بود یه این فکر میکردم که منظور سپهر از اون حرفا چی بود؟؟؟ از اون حرفا که میگفت هرکار کنی میفهمم ... نکنه یه بلایی سر ارسلان بیاره ...
به خودم که اومدم دیدم سر کوچم یه دربست گرفتمو رسیدم پارک...
از اینجا خیلی خاطره دارم .. شاید بعضیا فک کنن محل مناسبی نیست ولی واسه من مث یه دفتر خاطرات بود...
یه آلاچیق که توش دوتا صندلی رو به یه میز بودو انتخاب کردم پامو رو پای دیگم انداختمو گوشیمو به دستم گرفتم میخواستم شماره ارسلانو بگیرم که دوتا پسرم نزدیکم اومدن ...
پسره:- سلام خانوم ممکنه برین یه جای دیگه بشینین؟؟
- علیک سلام .نه نمیشه .
- اینجا جای ماس..
سرمو به اطراف تکون دادم ..:
- ولی من جایی رو نمیبینم که اسم شما روش باشه...
- مگه شما اسم منو میدونی ؟
- نه...
- پدرامم... اینم دوستم سیاوشه ...
با پررویی تمام نشست رو به رومو دوستشم سمت میز اومد. اخمامو توهم کردمو گفتم:
- ممکنه جای دیگه اتراق کنین منتظر کسیم.
سیاوش:- نه خانوم خوشگله ما اینجا راحتیم...
پاشدم که برم که نگاهم به ارسلان افتاد که لبخند به لب داشتو آروم به سمتمون میومد .. تا پسرا رو دید دویید سمتم بهمون که رسید پدرام گفت:
- بَه چی شد دخت...
- ارسلان گفت:- هیییییییس ...
گفتم:- همدیگرو میشناسین؟؟؟
- نه عزیزم .مزاحمت شدن؟؟
به پسرا نگاه کردم .نگاهاشون به ارسلان مث غریبها نبود...
- آره ...
سیاوش :-اِاِاِا آبجی چرا دروغ میگی؟؟
- حرف نباشهااااا.
ارسلان با حالت عصبانیتو دعوا دستاشونو کشیدو برشون پشت درختا...
منم آروم رفتم سمتشون.
- شما بیجا کردین واسه ******* تور پهن کردین (جاهایی شو که نمیشنیدم *** گذاشتم)
- اِاِاِاِی بابا ما از کجا میدونستیم اینم ******
- ****** فهمیدی؟؟
- آره آره..
سر در نیاوردم چی میگن ... ولی یه جوری بود مشکوک بود..
اون روز هیچ حوصله نداشتمو زود خداحافظی کردم ازشو رفتم خونه .. احساس میکردم دارم چشمامو رو حقایق میبندمو آرزوهامو میبینم...
ولی هرچی فکر میکردم میدیدم حقیقتی نبوده که بخوام ندیده بگیرمش... ارسلان هیچ خطایی نکرده بود... هیچی .. اون دیوانه وار عاشقم بود...
روزای خیلی خوبی بود ... هم به درسام میرسیدم هم به عشقم... هرروز عاشق تر از دیروز...
ظهر یک شنبه بود که ارزو اومد پیشم . باهم حرف زدیمو طبق معمول حرفایی که دوست نداشتمو زد :
- رها ؟رابطتون چطوره ؟اصن باهم حرف میزنین؟
- راجب چی؟
- راجب بچه .... این چه سوالیه ؟؟ راجب هرچی کلا ...سلام احوال ؟
- شکر خدا نه زیاد .
- اتاقاتون جداس؟؟؟
- واییییی آرزو اهه تو و این پسر خالت کپ همینا ... تا حدودی آره ..
- یعنی چی؟؟
- حالا اونو بیخیال .ارزو این پسر خالت قبلا ازدواج کرده؟؟؟
- نه...
- صیغه چی؟
- نه بابا .. چطور؟؟
- آخه...(احساس کردم بهتره نگم)
- آخه چی؟
- هیچی ولش کن
- نه بگو ببینم ... خودش چیزی بهت گفته؟؟
- نه نه همیجوری پرسیدم ...
- یه چیزی شده بهم نمیگی...
کِرم وجودم باز لولید ...
- راستش ارزو اون منو میزنه و شبام خیلی دیر میاد خونه نمیخوام دوسم داشته باشه ولی دلمم نمخواد کتکم بزنه ... من شبا تنها میترسم خب خونه به این دراندشتی ....(حسابی خودمو ظلوم کردم)
- راس میگی رها؟؟؟؟
- اوهوم...
- ولی اون پسر خیلی با مسوولیتیه...
- نمیدونم والا ...
- میمونم تا شب بیاد باهاش حرف بزنم...
- نه نمیشه .
- چرا؟
- آخه خونه نمیاد
- میترسی ازش؟؟
- من از هیچ کس نمیترسم . جدی میگم یه هفته ای رفته مسافرت...
- چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟
- مسافرته...
- وااااااااااای این پسر چشه؟؟؟چرا گذاشتی بره؟؟
- گفت مسافرت کاریه...
- وایییی یعنی تو شک داری کاری باشه؟
- اره فک کنم فلفل باشه ...
- زهر مار
کلی خندیدم
- نمیدونم ولی بعیده انقد عاشق کارش باشه ...
- راستش یه کارایی میکنه ... با وکیل آقا جون(باباب خدا بیامرز زن عمو) همش در ارتباطه ...
- مثلا چی کارا میکنه؟؟؟؟
- نمیدونم...مشکوکه
تا شب پیشم موند شبم کلی اصرار کردم که بمونه ولی گفت فردا دانشگاه داره ...
بازم تنها بودم ... ترسناک بود اون شب... باد زوزه میکشیدو درو پنجره هارو تکون میداد پنجره ها اکثرشون باز بودنو خونرو باد برداشته بود... تک تک پنجرهارو بستم از جلویی اون چندتا پله که به یه اتاق ختم میشد رد شدم که احساس کردم پنجره اونجام بازه ... از زیر در به حدی باد میومد که قالیچه جلوی در تکون میخورد ... آروم از پلها بالا رفتمو دستگیررو کشیدم پایین در باز شد.. تاریک بودو چیز زیادی معلوم نبود ... روبه روم پنجره بود ولی بسته بود ... یهو یه سایه رو پشت سرم دیدم ... تکون نخوردم...
- اینجا چ غلطی میکنی؟؟؟؟؟
با جیغ برگشتمو بهش نگاه کردم .... مخم کار نمیکردمو صورتش تو تاریکی بودو هیچی معلوم نبود .ترسیدم....
عقب عقب میرفتمو اون جلو جلو میومد هنوز صورتشو ندیده بودمو تو شُک بودم... وحشت کرده بودم ... پام به یه چیز گیر کرد داشتم عقبی میفتادم که به سمتم هجوم آوردو دساشو دور کمرم انداخت...
رسیدیم خونش... به باغ نگاه کردم...چطوری میتونم اینجارو خونه خودم بدونم؟؟؟
خدایا مامانم تنهام گذاشت... بابام تنهام گذاشت ... آقا جون (بابای زن عمو)تنهام گذاشت... عموم ازم رو برگردندون و زن عموم بهم نیشخند زد...دانیال بجای برادری بهم دست درازی کرد . تو تنهام نذار... کمکم کن ...
- به چی نگا میکنی؟؟؟
- (با نفرت نگاش کردم) ...
پشت سرش رفتم تو خونه...
خودشو رو مبل ولو کرد ... منم آروم از پله ها بالا می رفتم... از گریه شونهام میلرزید ... سرمو پایین بودو راه پلهرو اشکام شستشو میدادن... چه طور قبول میکردم که همه چیز تغییر کرده و حالا من زن سپهرم؟؟؟
- نترس دیگه کاریت ندارم اولین و آخرین بار بود...
سر جام ایستادم...
چشمام بخاطرگریه قرمز شده بود ... وقتی منو دید به سمتم اومد...
- همیشه انقد گریه میکنی؟؟؟
- ...(گفتنش برام سخت بود ولی آره! من از وقتی اون تو زندگیم اومد هرروز گریه کردم...)
از کنارم رد شد...
رفتم تو اتاق. جلوی آینه داشت کرواتشو باز میکرد...
رو تخت نشستمو کفشامو از پام در آوردم...کت لباسمَم در آوردم
احساس میکردم کثیفم جای انگشتای دانیال مایه ننگی بود که رو پوشتم مونده بود. رفتم سمت کمدم... یه بلیز استین بلند با یه شلوار برداشتم حولمو انداختم رو دوشمو از اتاق رفتم بیرون... هنوز از در فاصله نگرفته بودم که داد زد:
- حموم تو اتاقه.
برگشتم تو اتاق
از حموم که اومدم رو تخت دراز کشیده بود...
خدا شاهده با چه بدبختی لباسامو تو حموم تنم کردم.حوله دور سرم بود .موهامو خشک کردمو لبه تخت نشستم... داشت تو آیپدش کتاب میخوند...
خدارو شکر میکردم که کاری به کارم نداره و هـــی پاچه نمیگیره...
گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس دادم:
"خوابی عشقم؟"
"نه خانومی تا تورو نخوابونم که خوابم نمیبره"
" ممنونم واقعا بهت نیاز دارم "
" رها عکسامونو داشتم نگا میکردم... چه قد بزرگ شدیا :-D"
"اِاِاِاِاِ بچه پروووووووووووو"
"ههههههههه خب حالا جوش نیار بخوابیم نفسم؟"
"اممممم باشه بخوابیم"
"شب بخیر فرشته کوچولو"
"شب بخیر ارسلان"
با حد اکثر فاصله پشتمو به سپهر کردم ولی مگه خوابم میبرد؟؟از همه ترس داشتم از همه ی مردا . تک تک صحنه هایی که تو دستشویی بودم و اون دانیال عوضی به تنم چنگ میزد میومد جلو چشمم. چقدگریه کردم چه قدر زجه زدم ... چرا بازم کسی صدامو نشنید؟؟چرا همیشه انگار ته چاهمو هیچکس نه منو میبینه نه صدامو میشنوه؟؟چرا از چاه نمیام بیرون؟؟؟چرا کسی کمکم نمیکنه؟؟؟
اشکام بالشو خیس کرده بود .
آباژور کنار دستشو خاموش کرد. تنم به لرزه افتاد . خدارو صدا میزدم ...
صبح که بیدار شدم خوشبختابه سپهر تو اتاق نبود... از جام بلند شدمو دست و صورتمو شستم جلو آینه ایستادم موهامو شونه زدمو با دوتا پاپیون خوشگل از جلو صورتم جمشون کردم . گشنم بود ... رفتم سراغ یخچال .خوب بود همه چی داشت.
یه لیوان آب پرتغال خوردمو خواستم بشورمش که کلید تو در چرخید... سریع آب گرفتمشو به سپهر که تازه رسیده بود نگاه کردم
- سلامتو خوردی کوچولو؟؟؟
- ...
حتی نمیخواستم اندازه یه کلمه باهم مکالمه داشته باشیم.
گوشیمو برداشتمو زدم تو باغ . رو تاب نشستمو آروم خودمو تکون دادم... نفس عمیق کشیدم...
همه دنیام صفحه گوشیم بودو همه زندگیم ارسلان...
هر روز اس ام اس بازی...
"سلاممممممممممم دختر خانوووووم"
"سلاام عزیزم"
"چطوری خانومم؟"
"خوبم تو خوبی؟"
"عالیم . رها دلم برات لک زده .میای ببینمت؟"
"آخه ... چیزه.."
"چیه؟"
یه نگا به اطرافم کردم که صدای مهیب کشیده شدن لاستیک رو زمین به گوشم رسید .
- آقا مگه نگفتم در باغو باز کن؟
صدای داد سپهر بود ...
آخیش رفت بیرون . دسگه مستونم با ارسلان برم بیرون .
" باشه ارسلان کجا بیام؟"
"بیا دم کوچتون با ماشین میام دنبالت"
با خودم گفتم :وایییی من که راهم تا کوچه عمویینا زیاده چیکار کنم؟؟
" نه مکانو بگو من خودم میام"
"چرا؟"
"حالا بگو"
"بیا کافه ***"
"باشه"
یه رو سری مشکی با مانتو مشکی تنم کردم کفشای ورنی پاشنه 5 سانتی مشکیمو پام کردمو زدم بیرون...میخواستم ساده باشم . نه !شایدم میخواستم نباشم...این طوری بهتر بود .وقتی کسی صدامو نمیشنید برای چی جسمم باید تو این دنیا باشه؟؟؟برای چی باید جلب توجه کنه؟؟روحمو که کشتن...جسمم بمیرهه.
بعد از کلی ترافیک رسیدم کافه . جای خیلی شلوغی بود ، خیلی بزرگ و البته رویایی...
پشت به در ورودی کافه نشسته بود .
- سلام .
- بَــــــــــــــــــــه ! رها خانوم چه عجب اومدی .
- ببخشید ترافیک بود.
- هی میگم بذار بیام دنبالت نمیذاری .همین میشه دیگه .
فقط لبخند کم رنگی زدم.
- خوب خانوم ایشالا فردا مدرسه دیگه؟؟؟
- آره ...ولی هیچی درس نخوندم ... یه ماه دیگه ترم آخره ...
- مطمئنم مث همیشه عالی میشی.
- ممنونم .
بعد از تقریبا 10 دقیقه سکوتو شکستم.
- ارسلان چیزه.... اممممم...
- جونم؟چیه؟
- خب ... من ...
- ...؟؟!!
- راستش...( میخواستم همه چیزو بگم که یه مرد خیلی شیک پوش با لباس فرمش کنارمون ایستاد )
- چی میل دارین؟
- رها عزیزم سفارشتو بده.
- خب یه قهوه...
- رهاا تو که عاشق بستنی بودی ... میگم هر دوشو برات بیاره ...
مرد بعد از یادداشت رفت...
به ارسلان نگاه کردم کنجکاو بودو منتظر بود باقی حرفمو بزنم...
طولی نکشید که سفارشامونو آوردن...
قهوه و بستنی رو گذاشت جلوم .
- رها خر کودومو دوس داری بخور .
بی توجه به حرفش گفتم:
- خب ببین ارسلان .. اونجا موندن من درست نیست...
- چی ؟کجا؟
- خونه عموم.
- آهان... کی همچین حرفی زده؟؟
- خودم احساس میکنم...
- نه عزیزم این فکرارو نکن... اونا ولیِ توَن.
- ببین ارسلان تو حقته که بدونی... من...
- میشنوم بگو دیگه.
- خب چجوری بگم... سخته ... همه چیز از یه مهمونی شروع شد .
- خب؟
- بذار خلاصه بگم ...ببین ...(به بستنیم نگاه کردم آب میشد... آب میشدو پایین میرفت... مث من ... حرارت بدنم بالا رفته بودو از استرس لبه ی شالمو ریش ریش کرده بودم ... داشتم آب میشدم)
- تصمیم من نبود... مجبور شدم...
- چی میگی؟؟؟؟؟؟؟
- نمیخواستم اینطوری شه . نمیخواستم ...( شروع کردم گریه کردن)
- رها؟؟؟ نفسم چرا گریه میکنی؟؟؟
- ارسلان من دوست دارم بخدا راس میگم...
- باشه خانومم گریه نکن حالا...
- من ... (یه لحظه مخم تکون خورد ... یه ندا گفت : چرا میخوای بهش بگی؟؟؟تو که آزادی .هر وقت بخوای باهاش میای بیرون.هروقت بخوای حرف میزنی. چرا میخوای همه چیزو خراب کنی؟؟ جوابمو دادم: چون نمیتونم بهش دروغ بگم. چون حقشه که بدونه .منو اون چیز مخفی از هم نداریم... - دارین دارین دارین. - نه نداریییییم . – تو هیچ کسو نداری ارسلان تنها پناهته ... ازش فاصله نگیر...)
یه نفس عمیق کشیدمو ادامه دادم :
- من ... تصمیم گرفتم با خالم زندگی کنم.
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟مگه تو خاله داری؟
نظرم عوض شده بود. به ندای درونم گوش دادمو تصمیم گفتم چیزی نگم .این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید و گفتمش.
- آره . چند وقتیه فهمیدم دارم.
- اهان .خب حالا چرا گریه میکنی..
- اخه...آخه ...(وای حالا چی بگم؟؟؟ ندا گفت .بگو : دور میشین از هم .راهتون زیاده)
- آخه از هم دور میشیم؟؟
- چرا ؟خانواده خالت روت خیلی تعصب دارن؟؟
- نه ... ینی دارن ولی نه خیلی ...دور میشیم چون که راهمون زیاده.
- (خندید) اشکال نداره عشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم قلبامون بهم نزدیکه.
فک میکنه بخاطر دوری گریه کردم...الان کلی تو دلش میخنده میگه این دختر دیوونس.
- ممنونم...
- واسه ی چی؟؟؟؟
- ممنونم که کنارمی...
- فدات بشم خانوم کوچولو...
گوشیش زنگ خورد...
- بله؟
- ...
- سلام
- ...
- بیرونم کار واجب دارم بعدا زنگ میزنم.
(یهو صداش کردم ارسلا... دستشو به سمتم گرفت که یعنی حرف نزنم)
- نه نه
- ...
- نه میگم
- ...
- وای مسخره نشو .
- ...
- خدافظ
قطع کرد.
- کی بود ؟؟
- هیچکی.
- وااااااا ینی با خودت حرف میزدی.؟؟
- (دستمو گرفت) نه خانومم قربون شیرین زبونیات . دوستم بود.
خیلی بد جوابمو داد از لحنش خوشم نیومد. من که میدونستم دوستشه میخواستم بگه چی کارش داشت ولی نگفت منم دیگه نپرسیدم.
قهوه م سرد شده بود ولی چیزی نگفتمو خوردمش... مث زهر بود . ولی من عادت داشتم... لحظه لحظه عمرم زهر چشیده بودم.
- اِاِاِاِاِ رها بسنتیت که آب شده بذار یکی دیگه بگیرم .
- نه میل ندارم .
- مگه میشه . صب کن ...
- نه بیا بریم بیرون هوای اینجا خفس.
چیزی نگفتو دنبالم راه افتاد. شونه به شونه هم راه میرفتیمو دستامون به هم گره خورده بود... عالی ترین حس دنیارو داشتم. تو اوج بدبختی و نا امیدی بودم ... یه ازدواج صوری با کسی که نمیشناسم، بی پدر،بی مادر، یه مادر که پناهم باشه ... بابایی که پشتم باشه... هیچ کسو نداشمو واسه همینم بد بخت بودم...واسه همین اون دانیال کثا*فت به خودش اجازه داد بهم تجاوز کنه.... افسرده شده بودم .اون موقع حالیم نبود ولی الان کاملا مطمئنم که روم تاثیر خیلی بدی گذاشته بود.
حتی از گرفتن دستای عشقمم میترسیدم. اینا همش تقصیر اون دانیال خیر ندیده بود... ولی ارسلان ... واسم مث یه پناه بود... نمیخواستم بی پناه شم.
باهم رفتیم میلادنور و کلی گشت زدیم برام یه خرس صورتی گرفت. عاشقش شده بودم تپلی بودو نرممممم اندازشم تقریبا اندازه یه بالش بود ...
*********************************************************
شب بود که رسیدم خونه زنگ درو زدم که با تاخیر آقا علی درو باز کرد . یه ممنون عمو جان سریع گفتمو از کنارش رد شدم.
به طرف ویلا رفتم ... هوا تاریک بود با احتیاط از پله های ورودی بالارفتم... در کمال تعجب دیدم در بازه . یه قدم جلو تر رفتمو درو پشت سرم بستم تاریکِ تاریک بود. حتما کسی خونه نیس دیگه .لابد آقا علی اومده یادش رفته درو ببنده یا....
با دیدن سایه روی دیوار افکارم متوقف شد... بدن ظریفی داشت ... صداش نمیومد اما حدس زدم دختره.. از پله ها بالا رفتم تو درگاه اتاق بغلی ایستاده بودو دستشم به کمرش بود. قیافش عادی نبود خیلی دست کاری شده بود . دماغش به شدت کوچیک و بد عمل شده بودو لباشم داشت میترکید .گونهاشم خیلی بالا بود و ابروهای تتو شده داشت.لباسشم یه تاپ جذذذذذذذذذذذذذب بود با ساپورت . خودمو جمو جور کردمو با اعتماد به نفس خاصی گفت:
- خوش اومدین ...
سپهر از اتاق اومد بیرونو یه نگاه سرد بهم انداخت. نیش خند زدمو گفتم:
- سپهر از مهمونت پذیرایی نمیکنی؟؟
دختره با لوندی گفت:
- شماا؟؟!!؟؟!!؟
- رها هستم
- مستخدمین؟؟
- امممم نَع.
- پس چی؟
خندیدم:
- مگه براتو فرقیم میکنه؟؟تو کارتو بکن برو.
- درس صبت کناا...
- اگه نکنم چی میشه؟؟؟
- بسهههههه
این سپهر بود که بین مکالمات منو اون دختره فاصله انداخت .
با بیخیالی سمت اتاقی رفتمو ساکی که توش خرسم بود گذاشتم رو زمین .سرمو از اتاق آوردم بیرونو لبخند شیطانی زدم براشون دست تکون دادم:
- خوش بگذره...
همزمان درو بستم بهش تکیه دادم که سپهر به در مشت زد:
- حالتو جا میارم ...
- اگه تونستی باوشه . راهِت باز...
- بلاخره میای بیرون دیگه. صب کن ...
رفتم رو تخت نشستمو به اتاق نگاه کردم ... جای بدیم نبودا اتاق خوبی بود فقط تراس نداشت ...خرسمو در آوردمو بوش کردم ... بوی پودر بچه میداد . باورکن راس میگمم خودِ خودش بود.
بغلش کردمو رو تخت مچاله شدم... یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یه عروسک داشتم اسمش پشمک بود ... عمو و زن عمو میگفتن بابام برام خریده بوده و من عاشقش بودم... هرشب باهاش حرف میزدم ... روپام میزاشتمش ... تنهاییامو با اون پر میکردم...
بازم اشکای لعنتی بهم امون ندادن ... لوس نبودم ولی واقعا شرایط سختییه خیلی سخت...
چشمامو که باز کردم هوا همچنان تاریک بود ...چراغ اتاقو روشن کردمو چون چشم به نورش عادت نداشت کلی طول کشید تا بتونم بفهم عقربه های ساعت رو چنده...تقریبا 3 بود.
کنجکاویم گل کرد ...رفتم سرمو چسبوندم به اتاق سپهر
باورم نمیشههههههههههه اینا هنوز دارن حرف میزنن؟!!!!!
واییییی خدا چ فَک قویی . یه ندا تو مخم گفت : البته زمان واسه اونا زود میگذره. ندای ذهنمو بخاطر هوشش تحسین کردمو گفتم بله ثانیه ها با تو آسون میرن ، بازیه ماست که توش داغون میشم
دوباره باز به تو آروم میگم ، میخوام ساعت وایسه میخوام ساعت وایسه من و تو با هم بودیم از اولـــش نمیدونستیم یه روز میرسیم ، به تهـــــش .نداهه گفت : اهههههههههه رها چی میگی آهنگ زِدبازی میخونی؟؟؟؟؟گوشاتو تیز کن ببین چی میگن... گفتم :آهان باشه باشه خواستم دقیق شم که یهو در باز شد ...با مخ سقوط آزاد کردم از سپهر جدا شدمو بهش نگا کردم... همینجوری نگام میکرد. پسره یِ... استغفرالله
- چیه آدم ندیدی؟؟
- چرا فضول مث تو ندیدم..
دختر با اون صدای افتضاحش شروع کرد قهقه زدن.
- برو بابا اومدم از اتاقم چیزی بردارمممممممممممممم
دختره با صدای جیغ:- چیییییییی از اتاقت؟؟؟سپهر این چی میگه؟؟؟؟ مگه نگفتی خواهرته؟؟
- اِلِنا دخالت نکن.
- من برم دیگه خدافظ
- صب کن النا هنوز حرفامون تموم نشده.
- فعلا خدا حافظ
هُلمون دادو از خونه زد بیرون. این دختره هم که خل بود به مرحمت خداوند.
- هه میبینم که جی افتون قهرکرد.
- جی افم؟؟ تویه فوضول که خوب میدونی النا مث خواهرمه...
- آهان یادم نبود.شما به جی افاتون میگی آجی.همه جی افاتون خواهرتونن؟
- هوییی
کوبوندم به دیوار.:
- حواست باشه . تک تک حرفات این تو ضبط میشه(به سرش اشاره کرد) بخوام حالتو بگیرم بد میبینیاااااااا
- ولم کن برو اونور تو کی باشی که حال منو بگیری .
- ههه خیلی کمِش میدم عشقتو نعشه کنن.
- ساکت شوووووووووووووو .
- خیلی دوسش داری نه؟؟؟وقتی ببینی صد تا لگد پشت هم میخوره چه حالی میشی؟؟؟
- ولم کننننن.
- جوابمو بده
- ازت متنفرممممم
- وقتی ببینی التماس میکنه ولش کنیم چه حالی میشی؟؟؟
- (نتونستم طاقت بیارم فشار دستاش رو بازوهام زیاد بودو حرفاییم که میزد سوز به دلم میاورد واسه همین بغضم گرفت)
- جواب بدهههههههههه. وقتی ببینی که جونتو میفروشه واسه منافع خودش چه حسی بهت دست میده ؟؟؟
گریم گرفت ... ولم کرد .زانوهام سست شده بود افتادم زمین نمیخواستم جلوش ضعف نشون بدم... با مصیبت ایستادم ... بهش نگاه کردم با تمام قدرت زدم تو صورتش . صدای برخورد دستم با صورتش توی خونه پیچید . داد زدم:
- اون واسه من میمیرههههههههههههههههههههههه
- (نیشخند)
از کنارش رد شدمو رفتم تو اتاقم . عروسکمو بغل کردمو جای ارسلان باهاش حرف زدم...
ارسلان تو عاشقمی میدونم... میدونم تنهام نمیذاری... ارسلان نجاتم بده. نمیخوام عمرم با این پسره ی بی مغز تلف شه... خستممم به دادم برس...
احساس کردم کسی پشت دره ولی بعد از چند ثانیه فهمیدم توهم زدم.
صبح که پاشدم یه خانوم نسبتا مسن تو آشپزخونه بود که وقتی باهاش حرف زدم گفت میاد کارای اینجارو میکنه.. زن خوش قلبی بود... مهربون بود .. ازش خوشم اومد.
صبحونه که خوردم رفتم سمت تاب ... تو این مدت کم واقعا بهش وابسته شده بودم ... روش که میشستم حس آرامش بهم میداد آخه یه گوشه دنج باغ دور از دید بود و بخاطر فصل بهار همه درختا سبزو پر شکوفه بودن ...معرکه بود ...
بعد از نیم ساعت رفتم تو اتاقم.
لباس مدرسمو پوشیدمو زنگ زدم آژانس .تا برسم مدرسه یه نیم ساعتی طول کشید. وقتی دوستامو دیدم گل از گلم شکفت دوییدم سمتشونو بغلشون کردم ... باهم کلی حرف زدیم . طبق معمول درسا سعی میکرد منو از ناراحتی دراره و پرستو مدام سوال میپرسید نهالم شوخیای بامزه ای میکرد که باعث میشد کلیییی بخندیم...
- وایییی اگه بدونین تو اون خونه چی بهم میگذره.
پرستو:- راستییییییییییییییییی دختر بگو ببینم تو عروسی چرا اونجوری کردی بی جنبه؟؟؟حالا یه بوس کوچولو کردت دیگه ...
- نه قضیه چیز دیگه ایه..
باهم گفتن:- چــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟!!
- خب ...راستش ... (گریه امونم نداد یاد لحظه های ترسناکم افتادم ... داغون بودم داغون)
درسا:- اوااااااا دختر چی شد؟؟؟؟
- دانیالو میشناسین؟؟؟
نهال:- کی ؟همون پسر داییه آرزو؟؟همون که همش بهت نگاه میکرد ؟؟
- واییییییی پس شما متوجه نگاهاش شدین؟؟؟ خب اون ... اون...اون اون شب تو دسشویی اذیتم کرد...
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟
- بچه ها دارم میمیرممممم(با گریه گفتم )
پرستو:- وایییییییییی قربونت بشممممم
نهال:- رهایی تو خوبی؟؟؟ تا کجا پیشرفت؟؟؟
- تا روحمو بُکشهههههه
- نزن این حرفو
- من مردم بچه ها خیلی وقته مردم... هیچ کسو ندارم... وایه اولین بار بود تو زندگیم داشتم احساس خوشبختی میکردم که عشقمو ازم گرفتن...با یه حیوون زندگی میکنم...
درسا:- رهااااااااا نا شکری نکن خدا بزرگه ...
نهال:- به سپهر گفتی؟؟
- نه...
- اِاِاِاِ چرا؟؟؟؟؟باید از دانیال شکایت کنی .
- نه ... گفت آبرومو میبره.
- اون تهدیدت کرده فقط دوست جونم.
- نه آبروم میره همه میفهمن.
- ینی چی؟؟؟خب بفهمن تو که تقصیر نداشتی.
پرستو:- نهال راس میگه باید شکایت کنین.
- الکی نیس که چجوری ثابت کنم؟؟؟باید شاهد داشته باشم..
درسا:- بچه ها بسه اذیت میشه .رها فراموشش کن.
زنگ اول شیمی داشتیم مخم سوت کشید ... زنگ دومم چرت تر زیست بود.
بعد از کلی خستگی رسیدم خونه...
********************************************
گوشیم زنگ خورد.ارسلان بود.
- سلام عزیز دلممممم
- سلام ارسلان خوبی؟؟
- مرسی .تو چطوری؟
- خوبم.
- رها چی شده؟چند وقتیه گرفته ای
- چیزی نیس
- چرا هست با من سردیو بی حالی جواب اسامم نمیدی چت شده؟
- (چی میگفتم ؟میگفتم یه عوضی تو مجلس عروسیم اذیتم کرده؟) نه نه اینطور نیست.
- عجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب .خوب خونه ی خاله خوش میگذره؟؟
- (تو دلم خندیدم .خونه ی خاله؟؟؟)آره خوبه.
- خونه ی خاله حالا کودوم ور هست؟؟
- (خندیدم) ینی چی؟
- ینی خونشون کجاس؟
- بوکان
- آهان .پس اوضاع مالی سر به فلک کشیدس.
- بد نیست.
- خب رها جان چیکارا میکنی؟؟؟درساتو خوب میخونی دیگه؟؟
- اوهوم
- افرین فرشته خانوم .عزیزم من فعلا باید برم جایی کاری نداری؟
- نه
- خدا حافظ خانومم.
- خدافظ
خوب شد ارسلان گفتا برم درسمو بخونم.(با خودم گفت)
بعد از کلی درس خوندن دیگه مغزم سوت کشید...
سپهر اومده بود خونه... از سروصداهایی که میکرد معلوم بود. هی اینو میکوبید به اون اونو میکوبید به این .اصن روانی بود به خدا ...
از پله ها رفتم پایین.
- چته ؟؟؟ساکت باش دارم درس میخونماااا
- رها برو تو اتاق تا نزدم لهت کنم.
بطری مشروبو گرفت سر بکشه..
- بدش به من ببینم چه غلطی میکنی؟؟؟
- رها برو تو اتاق گفتم.
- این بطری رو بده به من
- میخوای بخوری تو انباری هست .
- من غلط بکنم از این چیزا بخورم . بدش به من
- بروووووووووووووو
- گفتم بدشششش
- چیه؟؟؟نگران حال من شدی.
- نگران حال تو نیستم . نگران حال خودمم. بدبختیاش مال من واسه تو نیس که .همینجوریش تهی مغز هستی اینم سر بکشی دیگه عاقبتم با اهل قبور گره میخوره بده به من اونو
از دستش کشیدم که افتاد زمینو بطری شکست و پودر شد...
عربده کنان گفت:
- چی کار میکنی لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ترسیدم .خیلی صداش بلند بودو مث یه شوک بود برام... با هر حرکت آسیب پذیر بودم...روحم داغون بود ... به سمت اتاق رفتمو داد کشیدم:
- همون بخوری بمیری بهترههههههه
دوییدم از پله ها رفتم بالا ...رفتم تو تراس ... جای رویایی بود .
رو صندلی چوبی لم دادم ... هوا سرد بودو باد میومد ...موهام تو هوا پریشون شده بود... باد موهامو نوازش میکرد.
گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس دادم :
"ارسلان؟"
"سلام رها خانومم .جانم؟"
"سرت شلوغه؟"
"نه عشقِ من .واسه تو همیشه وقت دارم"
نمیدونم چرا تازگیا اینجوری شده. ناراحت نیستم از اینکه انقد عشقم عزیزم میکنهااا. ولی خب حس خوبی بهم دست نمیده .احساس میکنم قبلا عشقش خیلی ساده تر بود ...
" ممنونم . "
"خانومم چرا انقد گوشه گیر شده؟"
" نه این چه حرفیه. ارسلان اینجا احساس تنهایی میکنم .هرچند همه عمرم تنها بودم ولی هیچ حس خوبی ندارم..."
"خب رها جان چرا برنمیگردی پیش عموت؟"
" نه نمیشه ."
"دعوات شده باهاشون؟"
"نه ... ولی نمیخوام برگردم اونجا"
(واقعا هم نمیخواستم .رفتار زن عمو اذیتم میکرد ولی دلمَم نمیخواست اسم این یالغوز تو شناسنامَم باشه)
" رها تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟"
"خب میگی چیکار کنم تنها که نمیشه"
"با خالت راجب من صحبت کن"
قلبم وایستاد.حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ چی بگم؟؟؟؟؟
"نه نمیشه"
"میشه عزیزم چرا نمیشه؟؟"
"چون بگم که چی بشه؟"
"که زنم بشی"
"چیی؟؟!!!؟؟ نمیشه که"
"چرا نمیشه خانومم؟"
"من میخوام برم دانشگاه"
"دانشگاهم میری عزیزم"
"خب خالم نمیذاره انقد زود ازدواج کنم"
"از کجا میدونی؟"
"میدونم دیگه .تازه مدرسمون متأهل ثبت نام نمیکنه اصن"
"خب صیغه میخونیم که باهم زندگی کنیم. بعدا عقد دائم میکنیم"
"نمیشه ارسلان"
"نگو نمیشه .بگو نمیخوام"
"نه ... باور کن از این زندگی خسته شدم. حتی حاضرم فرار کنم"
"منم پایه ام:-D"
"ینی فرار کنیم؟"
نفهمیدم جدی گفت ... شوخی کرد... چی بود؟؟؟
- هوی دختر هوا سرده بتمرک تو اتاق حوصلتو ندارماااااا.
- به توچه؟؟
- بیا تو بت میگم.
- نمیام
- نمیایی؟؟
- نچ
- باشه
- اِاِاِاِاِاِ ولم کنننن. بذارم پاییییییییین ولم کن نمیام تو..
- مگه دسته خودته.اینو بده به من ببینم(منظورش گوشیم بود)
گوشیمو پرت کرد یه گوشه ... ترسناک شده بود... چشاش کاسه ی خون بود . همش داد میزد ... روانیم کرده بود.
- سپهر تورو خدا برو اونور.
- میبینم خواهش میکنی... بگیر بخواب حوصلتو ندارم.
- خب گمشو اونور.
- بتمرک بت میگم.
- اِاِاِ چرا زور میگی؟؟؟؟
- که...
یهو صدای گوشیم بلند شد.
بدو رفتم برش دارم که زود تر از من از رو زمین برش داشت.
دستشو گرفته بود بالا که دستم نرسه.
من:- سپهر گوشیِ منه. به تو چه که کیه پشت خط. بدش.
سپهر:- ساکت شو .
من:- سپهررررررررر
سپهر:- الو بله؟
من:- وای سپهرررر چیکار میکنی؟؟
سپهر:- شما؟؟؟
ناشناس:- ...
سپهر:- به تو چه که من کیم . تو کیی؟
ناشناس:- ....
سپهر:- من شوهرشم .
ناشناس:- ...
قطع کرد.
داد زدم:- بدش به منننننننننننن . توکه کارتو کردی بدش.
(اس ام اسامو خوند)
- صب کن ببینم . کی میخواد فرار کنه ؟؟تو؟؟؟؟(چشماش خمار شده بود)
- به تو ربطی ندارههههههههههه.
- ببین دختر جون اگه هوس کردی واسه من دردسر بسازی باید بگم که کور خوندی نه تنها واسه من بد نمیشه بلکه یه حال اساسیم از تو و اون پسره ی ضیغی میگیرم. افتاد؟؟؟؟؟
- چرا بهش گفتی شوهرمی لعنتی؟؟؟ازت متنفرممممممم میخوام بمیریییییییییییی.(گریم گرفت)
- خفه شو . گوشاتو باز کن ببین چی بت میگم. من واسه تو و بچه بازیات وقتی ندارم. حوصله کل کل با تورم ندارم. پس مث بچه آدم بشین درستو بخون .به پرو پای منم نپیچ الکیم واسه خودت درسر نساز.
- به تو ربطی ندارههههههه هر کار بخوام میکنم. ناراحتی طلاقم بده .
- نمیشه .به سند ازدواجت نیاز دارم.
- چی؟چه نیازی؟؟
- دیگه به تو ربط نداره . گمشو برو نبینمتااا.
- کثافت عوضی خودت گمشووو.تو عشقمو گرفتی . انتقام میگیرم . عشقتو ازت میگیرم لعنتی. عزیزتو میکُشمممممممممم. حالم ازت بهم میخورهههههههههههه (یکی محکم زدم تو گوشش)
- تو غلط میکنی . از مادر زاییده نشده دختری که دستش رو من بلند شه .(یکی زد تو صورتمم .انقد محکم بود که گوشه لبم پاره شد.پرت شدم روتخت.)
روم خم شد.فکش منقبض بودو انگار از چشماش خون میچکید . یکی دیگه زد. بلند بلند داد میزد و دهنش تکون میخورد . ولی من هیچی نمیفهمیدم جز صدای گوشیم. ارسلان بود که پشت هم زنگ میزد .گِریَم اوج گرفته بود. زیر دستای قوی سپهر جون میدادم . صدای ضربات دستش تو خونه میپیچید اونم انگار حالش دست خودش نبود تا میتونست میزدو من هیچی حس نمیکردم... هیچی... آروم آروم چشمامو بستم...
اقای دکتر مجیدی لطفا به بخش ای سی یو .آقای دکتر مجیدی لطفا به بخش آی سی یو .
صدای نازک زنه بود که تو مخم میپیچید اههههههههههههه ذلیل شی مجیدی گمشو برو دیگه این زنه رفت رو اعصابمون. حالم داشت جا میومد دکتر داشت با عمو حرف میزد میگفت :- یه فشار عصبی بهش وارد شده نباید با یه دختر ظریف و ضعیفی مثل ایشون این طور رفتار شه ...
خسته بودم از این چرتو پرتا از این دلسوزیا از این ترحمای مسخره هیچ کس واقعا دلش به حالم نمیسوخت همه با ترحمشون میخواستم بگن که یعنی من خیلی آدم خوبیم فقط بابای زن عمو بود که واقعا منو بی کسو تنها میدید.. تنها بودم ... خیلی تنها... آروم آرزو رو صدا زدم وقتی دید بیدار شدم دوید سمتم بی حال گفتم:- گوشیم کجاس؟
- خونَس فک کنم . حالت بهتره رهایی؟؟
- مگه حالیم واسم مونده؟
- رها اینجوری نکن
- به تو ربطی نداره
- رها...
- میخواستین از شرم خلاص شین؟؟ اوکی باشه راحتتون میکنم خودمو میکشم همتون راحت میشین .
- این چ حرفیه دختر؟
- زن عمو کجاس؟
- خو...
با خجالت سرشو پایین انداختو گفت:
- خونه
نیشخند زدم .اره خب نبایدم میومد از همون اولشم از منو مامانم خوشش نمیومد خدایا تنها امید دنیام عموم بود چرا عوض شده؟
چرا دیگه منو مثل دختر خودش دوس نداره.؟؟
- رها انقد خودتو اذیت نکن من طرف توم میدونم یکی دیگرو دوس داری میدونم این همه مدت منتظر یه زندگی دلچسب بودی ... ولی باور کن ما صلاحتو میخوایم
نفس عمیقی کشیدمو رومو ازش برگردوندم.
- خودم صلاحمو تشخیص میدم
عمو اومد سمتم.
- به به رها خانوم سِرُمت که تموم شه مرخصی عروس خانوم.
بهش نگا کردم ...
- عموو توروخدا مجبورم نکنین باهاش ازدواج کنم.
- رها دخترم ، سپهر پسر خوبیه.
- ولی من...
- با هم آشنا میشین میفهمی
- من نمیخوام
- ااااا عمو جان نگو اینارو ازدواج سنت پیامبره
- حتی صوریش؟
- چ صوریی عمو همه چیز درست میشه
- نمیخوام عمو
- بس کن رها مثل دخترم میمونی پس توم منو پدر خودت بدونو حرف رو حرف من نزن
بهت زده نگاش کردم ...
این عموی منه؟؟؟؟ولی چرا اینقد سنگ دل شده؟؟؟چ جوری دلش میاد؟من سپهرو دوس ندارم... اصلا نمیشناسمش.... آخه اصن منو چه به ازدواج... من تو مشکلات خودم موندم نمیتونم وارد یه زندگی مشترک بشم.. ای خدااااااااااااا
سِرُمم که تموم شد مث ایم مُردها از بیمارستان اومدم بیرون .هیچ حالو حوصله نداشتم...
فرداش مدرسه نرفتم ... انقد داغون بودم که حتی جواب ارسلانم نمیدادم احساس گناه میکردم ...
دو سه روزی گذشته بود .
تو مدرسه با هیچ کس حرف نمیزدم ولی دیگه نتونستم تحمل کنمو خودمو خالی کردم . گریه میکردم ... اه میکشیدمو میگفتم من ارسلانو دوس دارم نمیخوام با سپهر ازدواج کنم... پرستو پا به پای من اشک میریختو نهالو سعی داشت دلداریم بده . دُرسام همش سعی میکرد جو رو عوض کنه که دیگه گریه نکنم
درسا:- واییییی خاک توسرت .بگو بینم سپهر جذابه؟؟؟؟؟؟
- درسااااا این چ سوالیه نمیدونم اهههههه جدابیتش بخوره تو سرش
- واااااا حالا چی میشه یه کلام بگی جذابه یا نه؟
پرستوهمونطور که صداش بغض داشت گفت:- غلط کرده هرچقدم جذاب باشه به صادق نمیرسه.
نهال:- اههههه برو بابا با او صادقت نمودی مارو ایششششششششش
پرستو:- دلتم بخواد .
نهال :اااااا اوکی خواست
پرستو:- بیجا کرده دلت.
- اهههههه بچهااا بسههههه دارم میگم زندگیم داره داغون میشه نشستین دارین راجب صادق بحث میکنین؟؟؟
درسا:- میگم چطوره بهش بگی من ایدز دارم منو نگیر
- درساااااااا آخه مگه تو قرون وسطی زندگی میکنییییییم؟؟؟آزمایش خون واسه همین چیزاستااااا
- راس میگی. خب چطوره بگی من بچه دار نمیشم
- درساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا واقعا که همون شاید یه پُرووی مثل تو بتونه یه همچین بهانه ای بیاره. آخه دختر به نظرت نمیگم چند تا شوهر داشتی که میدونی بچه دار نمیشی؟؟؟؟
- ای بابا خب بگو مشکل خانوادگیه مامانمم داشت .
- درسا دیگه داری حرف رایگان میزنیا.اگه مامانم بچه دار نمیشده پس من بوقم؟؟؟
- آهان راس میگی اینم حرفیه.
نهال:- رها بی شوخی باید یه کاری کنی... یه کار کن خودش ازت بدش بیاد .
- اره باید همین کارو کنم .
*****************************************************
وقتی رسیدم خونه زن عمو گفت سپهر و سارینا میخوان بیان . مامان سپهر خیلی سال پیش فوت کرده بود و پدرشونم این طور که من میدونم یه مرد انگلیسی بور بوده . به احتمال زیاد واسه همینم سارینا بوره.بابای سارینا و سپهر بچهاشو گذاشت یه مدرسه شبانه روزی تو انگلیس و بعدشم یه خونه میده میگه دوتایی زندگی کنین ... خلاصه آدم گندی بوده انگار ...
آرزو اصرار داشت که خوشگل کنم بیام جلشون ولی من اصلا قبول نکردم اصراراشونم که زیاد شد لج کردمو درو قفل کردم گفتم به هیچ عنوان نمیام .بگین خونه نیست .
بعد از یه ساعت سرو صدا شروع شد فهمیدم که شرف یاب شدن .سارینا با همون صدای پرناز همیشگیش حالو احوال کرد دیگه نمیخواستم به حرفاشون گوش کنم واسه همین رفتم سراغ درسم .
کلافه شدم 3 ساعتی میشه که اومدن اهههههههه پس چرا نمیرن؟؟
یه فکر شیطانی زد به سرم سریع شماره ارسلانو گرفتم صداش خیلی نگران بود:
- سلام رها خوبی عزیزم؟؟؟
- مرسیییییییییی ارسلان میخوام ببینمت
- چ غافلگیرانه باشه چیزی شده؟
- نه فقط باید ببینمت.
- باشه کجا؟
- سرکوچمون منتظر باش.
- اوکی کاری نداری؟
- نه ممنونم بای
- بابای خانوم کوچولو
سریع یه مانتوی قهوه ای با شلوار کرم پوشیدم یه شال شیریم انداختم سرم موهامو فرق کج باز کردم کیفمو براشتمو درو با شدت باز کردم جوری که همه سرشون سمت من چرخید.
یه سلام کوتاه کردمو با قدم های سریع رفتم سمت در ورودی که سارینا گفت:- ااااا خاله رها که خونه س.... ادامشو نگفتو حرفشو خورد. دستگیررو میخواستم بکشم پایین که عمو گفت :- دخترم بیا بشین اینجا کارت دارم. زیر لب آروم گفتم عمو کار واجب دارم.
- دخترم کار مام خیلی مهمه .
با غضب به سپهر نگاه کردم که پوزخند بر لباش داشت. اروم رفتم رو مبل کنار آرزو نشستم.
- بفرمایید عمو
- میدونم که قبلا سپهر خانُ دیدی ... ولی واسه آشنایی بهتره یه کم باهم حرف بزنید .
سرمو آوردم بالا خواستم بگم من با ایشون حرفی ندارم که نگاه عمو تغیر کرد توش تهدید داشت به سپهر نگاه کردم هیچ شیفتگی و عشقی تو چشماش نبود انگار اونم راضی نیست . نگاهم بین عمو و سپهر در حرکت بود که گوشیم زنگ خورد. یه فکر بکر زد به مخم گفتم:
- واییییی عمو ببخشید من دوستم سر کوچه منتظرمه میخوام سوالای دَرسارو ازش بگیرم
- اشکال نداره منم میام باهم بریم یه دوری بزنیم
این صدای محکموقاطع سپهر بود که نقشهامو نقش بر آب کرد با لرزش صدا گفتم :- نه نه ممکنه کار من طول بکشه
- اشکالی نداره منتظر میمونم
از جاش بلند شدو رفت سمت در من هنوز تو جام نشسته بودم که آرزو و سارینا باهم گفتن :- برو دیگه.
کفشامو پام کردم خواستم زنگ بزنم ارسلان بگم که بره ولی نتونستم برگشتم سمت سپهر و گفتم
- نمیخواد ماشینو از پارک درارین من خودم کار دارم .
- مطمئنن راجب مضوع من باهات حرف زدن پس بشین انقد حرف نزن .
- نمیخوام
- بشین
- نمیشینم
- ببین فسقلی من عاشق چشمو ابروت نشدم که واسه من ناز میکنی پس بشین میخوام بات دو کلام حرف حساب بزنم
- من با شما حرفی ندارم
عصبانی شدو گفت :- به جهنم.
ماشینو روشن کردو گازشو گرفتو رفت .
اووووفی کردمو دویدم سمت کوچه ارسلان اونجا وایستاده بود.
منو که دید لبخند پهنی زدو سلام کرد منم سلام دادم
باهم رفتیم یه پارک که با اینجا یکم فاصله داشت.کلی خندیدیمو شوخی کردیم . ارسلان بستنی قیفی برام خرید ولی هنوز گازش نزده بودم که افتاد کلی حالم گرفته شد . اونم بستنی خودشو داد به من هرچی اصرار کردم بره واسه خودشم بگیره قبول نکرد .راجب همه چیز حرف زدیم ولی تا میخواستم راجب سپهر بگم زبونم بند میومد. دلم نمیومد حالشو بگیرم. آخه قضیه سپهر که جدی نبود... با خودم گفتم واسه چی نگرانش کنم...
هوا رو به تاریکی میرفت که رفتم خونه .من واقعا دوسش داشتم .تنها کسی بود که درکم میکرد. وقتی رفتم تو خونه سارینا هنوز اونجا بود ولی خبری از سپهر نبود سارینا و زن عمو که منو دیدن گفتن:- پس سپهر کو ؟
آرزو که حدس میزد چه اتفاقی افتاده فوتی کرد و سرشو به راستو چپ حرکت داد که یعنی از دست تو.
فهمیدم که سارینا و زن عمو نمیدونن منو سپهر باهم بیرون نبودیم پس لبخند مصنوعی زدمو گفتم :- منو که پیاده کرد رفت. گفت جایی کار داره.
زن عمو:- رها دخترم برو کمک آرزو، زود تر سالادو آماده کنین.
لباسمو عوض کردم یه تونیک استین بلند با یه شلوار پوشیدم .
شروع کردم به پوست کندن خیارا که سارینا گفت :
- عروس خانوم پس ایشالا تاریخ عقد و عروسی کی باشه؟
یخ کردمممم خیار از تو دستم افتاد با ترس به آرزو نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی زد.
- من..من ... میخوام درسمو ادامه بدم
- باشه عزیزم اشکالی نداره سپهر با درس خوندن تو مخالف نیست برات معلم میگیره
ای خداااااااا ظاهرا هیچ جوره نمیشه اینارو پیچوند .
- اما اخه ...
- ناز نکن دیگههههههه خاله بهم گفت که دیشب بله رو دادی
بهت زده به زن عمو نگاه کردم ...
آخه چرا ؟؟چرا زن عمو؟؟ چرا این کارو باهام کردی؟؟؟چرا واسه زندگیم تصمیم گرفتی؟چراااااااااااااااااااااا؟؟؟چرا بدبختم کردی ؟؟؟چرا چشم دیدن خوشی منو ندارین؟؟
خدایا چرا نمیتونم مث بقیه دخترا باشم؟؟چرا نباید به عشقم برسم؟؟
بغضم داشت خفم میکرد .
رفتم تو اتاقم تا تونستم گریه کردم . دیگه داشت خوابم میبرد که زن عمو مهری صدام کرد .
- عروس خانوم نمیای شام؟
بترکمممممممم عروس خانوم شدمممم اهههههه هی عروس خانوم عروس خانوم میکنن
- سیرم زن عمو
- رهاااااا؟؟؟؟
- سیرم زن عمو
یهو در طاق به طاق باز شد با تعجب به درگاه زل زدم این سری عمو بود.
- عمو جان پاشو بیا گشنه نخوابی
- عمو بخدا سیرم
- پاشو بیا عزیزم
- اووف چشممممممم
پاشدم رفتم بیرون همه سر میز بودن .سفره رنگینی پهن بود ولی میل من به هیچ کودومشون نمیکشید .
زل زده بودم به یه گوشه و فکر میکردم که آرزو یه کاسه سوپ گذاشت جلوم .عمو که سمت راستم نشسته بود گفت :- بخور عمو جون بخور که فردا میخواین برین آزمایش ضعف نکنی... قاشق تو دستم شل شد ... ینی جدی جدی میخوان منو بدن به این عتیقه؟؟؟
- ولی عمو ...
- فردا مدرسه نمیری میریم خرید
باز این سپهر گولاخ بود که عین این قاشق زشتا پرید وسط
با بغض به زن عمو نگاه کردمو گفتم:- باشه...
تا خود صبح گریه کردم ...
خدایا بی مادر بزرگ شدم... بی پدر بزرگ شدم.. چرا نمیذاری حداقل باقی عمرم راحت باشم؟؟؟خدایا آخر این ازدواجا تباهیههه... من نمیخوامممممممم...
نمیتونستم مخالفت کنم .همش دعا میکردم عمو منصرف شه تا همین الانشم کم مونده بود دیگه خونه رام ندن چه برسه به این که مخالفت کنم ...
چند بار زد به مخم فرار کنمو از این دختر فراربا شم ... ولی ترس و وحشت از شب تو خیابون موندن نذاشت این کارو کنم...
همه میدونن که همه دختر فراریا عاقبتشون چی میشه..
من از عشقم نمیگذرمم .باید با سپهر حرف بزنم خودش باید کنار بکشه.کاری میکنم دیگه سمتمم نیاد چه برسه به این که بخواد باهام ازدواج کنه...
*
پرستو:- رها؟؟چی شده فرشته کوچولو ؟؟؟چرا چشات بارونیه آجی؟
همیشه آرزو داشتم یه خواهر مث اون داشته باشم
دیگه تحمل نکردم بغضم ترکید تو بغلش زار میزدمو اون مدام تو گوشم زمزمه میکرد که اروم باشم ...
همه چیزو بهش گفتم هر چی که از عمو و زن عمو شنیدم ....
*********************************************************
زنگ خورد از بچه ها خداحافظی کردمو گوشیمو روشن کردم به ارسلان زنگ زدم دلم براش پر میکشید.
با بوق دوم برداشت .
-سلاااااااام رها خانوممممم
- سلام خوبی؟؟
-مرسی عزیزم . رها من کوچه پایین مدرستون منتظرتم بدو بیا کارم واجبه
نزدیک کوچه شدم سرش پایین بود یه بلیز مشکی تنش بودو با کفشش سنگارو جا بجا میکرد نزدیکتر که شدم بهم نگاه کرد هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد انگار مسخ چشام شده بود با خجالت سرمو پایین انداختمو با صدای ملیحی سلام دادم لبخند قشنگی داشت بهم امید میداد .
- سلام رها جان
شروع کردیم به قدم زدن رفتیم تو پارک دیگه واقعا از حمل کردن اون کیفه سنگین خسته شده بودم... پرتش کردم رو یه نیمکتو چهار زانو رو نیمکت نشستم اروم کنارم نشست خیلی گوشه گیر شده. این چشههه؟؟؟؟گفتم:
-حالت خوب نیستاااااا تابلوه عاشقییییی
رومو ازش گرفتمو به اطراف نگاه میکردم که یهو درخشش یه شیء طلایی که از پشت جلوی صورتم گرفته شده بود چشمو زد دقیق که شدم دیدم یه گردنبندِ.
برگشتم سمت ارسلان
-رسالاااااااااااااان این چیه؟؟؟
-گردنبندِ
-میبینم خودم .کور نیستم که منظورم اینکه واسه منه؟؟؟
-مگه جز تو فرشته ی دیگه ایم اینجا هست؟؟؟
-وای مرسیییییی این خیلی قشنگه
-قابل تورو نداره
-ایییول چه خوش سلیقه ای
گردن بندو تو دست چپم گرفتمو دستشو تو دست راستم بردم .
با حالت بامزه ای گفتم :
-خیلی خوبی جنتلمن ... ممنونمممممم
بهم خیره شد چشماش شیفته تر از همیشه بود بوسه ای رو دستم زدو گفت : نمیخوام از دستت بدم ...بذار برات ببندمش.
پشتمو کردم.
یهو یاد حرفای زن عمو افتادم دلم دوباره گرفت.
از رو نیمکت بلند شد و گفت : پاشو دیگه عموتینا نگران میشن .
تو دلم پوسخند زدم اره اونا من نباشم راحت ترن بخدااا.
بلند شدم شونه به شونه هم راه میرفتیم رسیدیم سرکوچمون بهش نگاه کردم خداحافظی کردم رفتم سمت در کلیدو برداشتم نگاش کردم هنوز نرفته بود با سر گفتم برو دیگه اونم آروم چشماشو بازو بسته کرد به معنی باشه .
درو باز کردمو رفتم تو .
آرین تو حیاط مشغول دوچرخه سواری بود تا منو دید پرید پااینو گفت :سلام آبجی رها
-سلام گل پسر خوبی؟
-اره آبجی
عمو ساجدین و زن عمو مهری آدمای خوبی بودن ولی بعضی وقتا زن عمو خیلی حسادت میکرد .بابای زن عمو یه مرد خیلی پاک بود چهرش نورانی بود تنها کسی بود که بعد از مرگ پدر مادرم منو درک کرد خیلی منو دوس داشت و این حس متقابل بود منم اونو خیلی دوس داشتم ولی همه فامیل فک میکردن چشم به مال اموالش خوتم ... خیال میکردن خودمو مظلوم نشون میدم تا مث بچه هاش از اموالش سهم داشته باشم حیف که روزگار اونم ازم گرفت... از اون هیچی بهم نرسید. نبایدم میرسید...من هیچ انتظاری نداشتم...
رفتم تو که آرین تپلو با دهن پر گفت :آبجی رها آرزو میخواد جمعه واسه خودش تولد بگیره.
از حرفش خندم گرفت : اوو چه جَلَب
اصلا یادم نبود تولد آرزوه
رفتم تو اتاقمو لباسمو عوض کردم .زن عمو و عمو خونه نبودن .آرزو رو صدا زدم از اتاقش اومد بیرون سلام کردیمو باهم ناهار خوردیم آرزو خیلی دختر خوبی بود منو درک میکرد به جز دوستام اونم از قضیه ارسلان با خبر بود . با کلی ذوق گردنبندو نشونش دادمو گفت که خیلی قشنگه...برام آرزوی خوشبختی کردو گونمو بوسید... ولی همه چیز به این راحتیام نبود... باید قضیه ارسلانو به عمو و زن عمو میگفتم...
رفتمو تو اتاقمو رو تخت نشستم. متفکرانه به زمین خیره شدم:باید یه فکر اساسی کنم. عشق که گناه نیست .خب دوسش دارم دیگه... ارسلانم پسر بدی نیس که عمو بخواد مخالفت کنه. فوقش میگه الان زوده و صبر کنیم تا درسم تموم شه.
به خودم تشر زدم:
دیوونه شدیا رها مگه الکیه؟؟؟خیال میکنی عمو میگه باشه شما همینجوری دوست بمونین...؟؟؟عمو رو اینجور مسائل حساسه.خون جفتتونو میریزه...
-اوووووووف اینجوری نمیشه. باید چیزایی رو که شنیدم به آرزو بگم.
طول اتاقو هی میرفتم هی میومدم ولی به نتیجه ای نرسیدم.
دو دل بودم با این حال در اتاق آرزو رو زدم:
-تق تق.
-بیا تو.
- آرزو باید راجب یه چیزی حرف بزنیم.
-چی؟
- خب راستش...چیزه...
-چیه عزیزم؟
- من... من ...
هرچی سعی کردم راجب چیزایی که شنیده بودم باهاش حرف بزنم نتونستم. اگر میگفت که از این قضیه خبر داره و اونا راجب من حرف میزدن چی؟اگه به عمو و زن عمو میگفت که من فالگوش وایسادم چی؟؟نمیشد ساده نبود... تنها کاری که میتونستم بکنم دعا بود...
تو بد شرایطی گیر کرده بودمو حسم به ارسلان خیلی قوی بود ... نمیخواستم ازش بگذرم...
حرفو عوض کردمو گفتم:
-من نمیدونم جمعه چی بپوشم...
دستمو گرفت و گفت:
-بیا بریم نهار بخوریم اونم یه کاریش میکنیم...
ناهارمونو با آرین خوردیمو کلی راجب جمعه و کارایی که باید واسه مهمونی بکنیم حرف زدیم ...
*********************************************************
با صدای آرزو از خواب پاشدم
-اهههههههه دختر پاشو دیگه مث خرس میخوابه تنبل بی سواد
-اااا با سوادم چیکار داری بچه پرو؟؟؟ برو بذار بخوابم.
-ااااااا نههههه امروز تولدمهاااااا یه عالم مهمون داریم پاشوووو
اوه اوه اصلا یادم نبود مث جت رفتم صوتمو شستم . یکم با کتابام ور رفتمو بعدشم شروع کردم حاضر شدن.
یه پیرهن سفید تا رو زانو پوشیدم که یقه و دامنش حریر داشت .خیلی قشنگ بود(عاشق رنگ سفیدمممممم) . اون گردنبند قلبیرم که ارسلان داده بود بستم دور گردنم .موهامو شونه کردمو به اصرار آرزو فرشون کردم ریختم دورم به صورتم کرم زدمو با یه رژ صورتی ملایم به زیبایی صورتم اضافه کردم ابروهام از اولشم زیاد پخش نبود فقط یه کم نامحسوس تمیزشون کرده بودم . تو آینه به خودم نگاه کردم .عالیییییی شده بودم .
آرزوم یه پیرهن آستین سه ربع قرمز با یه جوراب شلواریِ مشکی پوشیده بود موهاشو بالای سرش بسته بود و دم موهاشم لخت کرده بود. خیلی خوشگل شده بود . جیگری بود واسه خودش:D
تو سالن میزو صندلی چیده شده بودو یه میز بلند وسط سالن بود که روش خوراکی ها قرار داشتن.
مهمونا یکی یکی اومدن. تقربا همشونو میشناختم.
ولی پسر خاله و دختر خاله ی آرزو رو واسه اولین بار بود که میدیدم .ظاهرا خارج بودن .ظاهر مرتب و شیکی داشتن... دختر خاله آرزو که بهش میخورد نزدیک 30 باشه یه دامن کوتاه مشکی با یه تاپ فیروزه ای پوشیده بودو سپهر برادرشم یه کت اسپرت سورمه ای با شلوار جین مشکی به تن داشت. رنگ کتش همونی بود که متنفر بودم...
با سپهر و سارینا سلامو احوال پرسی کردیم.
رویه صندلی پشت میزی نشستم که سارینا سمتم اومد:
سارینا:رها جون چرا کز کردی؟؟؟بیا بریم برقصیم.
دستشو گرفتمو باهم رفتیم وسط .آرزوم بهمون ملحق شد داشتیم کلی مسخره بازی در میاوردیم که سپهر دست سارینارو کشیدو کشوندش یه گوشه آروم باهم پچ پچ میکردن فضولیم گل کرده بود خیلی سعی کردم از حرکات لبشون بفهمم چی میگن ولی موفق نشدم...
-واییییییی آرزو پام درد گرفت بیا بشینیم
-خیلی خب بابا توم مث این پیرزنا
خواستم برم بشینم که سارینا آرزو رو صدا کرد. آرزوم رفت اون گوشه بازم شروع به پچ پچ کردن... سپهر زیر چشم نگام میکرد انگار میخواست بگه دختره ی فضول برو پی کارت دیگه.. از اینکه وایساده بودم نگاشون میکردم خجالت کشیدم واسه همین رفتم نشستم رو یه صندلی
یه پرتغال خوشگل تپلو داشت خودشو میکشششششت که بخورمش هی التماس میکرد هی میگفتم عزیز من نمیشه که حالا تو به این گندگی رو بخورم .هی میگفت تورو خدا رها ..
خلاصه دلم سوخت دیگه ... برش داشتم میخواستم پوست بکنمش که یهو سایه یه نفرو رو خودم حس کردم... سرمو بلند کردم .تا خواستم نگاش کنم چراغارو واسه رقص نور خاموش کردن.
ایییییییی بخشکه شانسسس
به اطراف نگا میکردم بلاخره آرزورو پیدا کردم اینسری علاوه بر سارینا و سپهر عموهم داشت باهاشون حرف میزد... قیافه ی آرزو خیلی غمگین میزد... سارینام با سر حرفای عمو رو تایید میکرد نور هی کمو زیاد میشد نمیتونستم خوب ببینمشون ولی انگار عمو داشت سپهرو نصیحت میکرد میزن رو شونشو سپهرم سرشو پایین انداخته بود ...
وایی خدایا ینی اینا چشونه ؟؟؟؟ استرس خاصی وجودمو گرفته بود..و دسته خودم نبود ولی جو خیلی بد بود...خطرو نزدیک خودم احساس میکردم...
همینجوری داشتم فک میکردم که یهو یه صدا از کنار گوشم گفت:
- سلام رها خانوم پیشنهاد رقص دادم قبول نکردییی الانم که همش داری سپهرو نگا میکنی خبریه؟؟؟؟
از صدای هیزش حدس زدم که دانیال باشه ... سرمو برگردوندم سمتشو با خشمم نگاش کردم..
-بلفرضم که خبری باشه به تو چه؟
-اختیار دارین اینا همه به من مربوطه بلاخره باید بدونم چه غلطی میکنی دیگه...
-هوووووووووووووی یابو درس صبت کن من هر کار دلممممم بخواد میکنممممم به توم هییییچ ربطی نداره روشنه؟؟؟؟؟؟
-نه خانومی تاریکه تاریکه .انقد که هر کار بکنم هیچ کس نمیفهمه...
چشای زشتشش برق میزد .حالم بهم خورد .
-غلط کردی دستت بهم بخوره بیچارت کردم .
خواستم پاشم که دستشو دورم حلقه کرد.
-دیگه داری اذیتم میکنی خانوم کوچولو...
-ولم کن عوضی حوصلتو ندارم
-حوصلتم میاد
بعدشم یه خنده شیطانی کرد میخواستم بگم من غلط میکنم با تو که حوصلم بیاد که یهو یه صدای مردونه و محکم به گوشم خورد:
-مشکلی پیش اومده دانیال؟؟؟
دانیال:- نه ممنون شما به کارتون برسید.
داد زدم : - چی چیو به کارت برس ؟؟؟ آره آقا مشکلیه به این نره غول بگو دس از سرم برداره ...
سپهر:- دانیال این خانوم چی میگه؟ ولش کن .
-باز تو کار من دخالت کردی؟؟؟ برو پی کارت .
-کار من رهاست...
با این حرفش 1000 تا شاخ در اوردممم جاااااااااااان؟؟؟من؟؟؟؟؟؟اواییییییییییییی
لپام قرمز شد سرمو انداختم پایین. سپهر بازومو کشید و از دانیال جدام کرد.
-دیگه نبینم دورویرش بپلکی...
خدا خیرش بده.اگه این نبود معلوم نبود چیا بارم میکنه این دانیال بی شعور... راستش ازش میترسیدم.اون موقع یه دختر بچه بودمو دنیال و امثال اون یه تهدید بزرگ بودن برام. اونا خطرناک بودن.
پیچوندم رفتم اشپزخونه .تو آشپزخونه جز آقا آرین هیچ کس نبود که اونم طبق معمول مشغول خوردن بود.
-نترکی گل پسر؟
-وای ابجی توم بیا بخور خیلی خوش مزس ...
-چی هست حالا؟؟؟
-سالاد ماکارونی...
یهو یاد ارسلان افتادم وایییییییی یه بار سر سالاد ماکارونی باهاش قهر کردم بیچاره داشت سکته میکرد.
-آبجی رها نمیخوری ؟؟؟خودم بخورم؟؟؟
اشتهام کور شد
-آره آجی جون. بخور نوش جونت.
رفتم تو سالن حوصله هیچی نداشتم ... داشتم میترکیدم باید مطمئن میشدم که او حرف عمو و زن عمو راجب من نبوده ... باید با آرزو حرف میزدم ...
بلاخره شام سرو شدو کادو هارو دادن . مامان آرزو یه پیرهن خوشگل با یه عطر براش گرفته بود باباشم بهش یه دسبند داد که با یاقوت تزیین شده بود .سارینا و سپهر بهش یه سکه دادنو باقی داییاشو خالهاش هرکودوم لباس و ساعت و اینجور چیزا گرفته بودن ... تا اخر ساعت نگاه دانیال روم بود ولی من فکرم به دو تا چیز بیشتر نمیرفت یکی ارسلان و حرفای عمو و اون یکی این که چرا سپهر گفت کار من رهاست ؟؟؟شاید اونم مث پسر داییش پرو و بی تربیتهههههه :D
نوبت رسید به کادوی من با قدم های آهسته سمتش رفتم ، بغلش کردمو گونشو بوسیدم. کنار گوشش گفتم تولدت مبارک آرزو و جعبه رو دادم دستش اصرار کردم همین الان بازش کنه که با موافقت جمع همراه شد .کاغد کادوشو که باز کرد دل تو دلم نبود میخواستم ببینم عکس العملش چیه... همه میگفتن باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود...
شمارش معکوسو شروع کردم یک... دو... سه.... و یهو در جعبه با فشار دست آرزو با صدای مهیبی باز شد کل صورتش سفید شده بود برف شادی همه هیکلشو گرفته بود همه داشتن هر هر میخندیدن منم که مرده بودم مث بابا نوئل شده بود:D خواست پاکش کنه که سارینا نذاشت و گفت که چندتا عکس ازش بندازیم خاطره میشه. چشمم خورد به سپهر .منو نگاه کردو سرشو به نشونه ی تاسف چپو راست کرد .خنده رو لبم ماسید ... شخصیتمو خورد کرد. نامررررررد صب کن دارم براتتتتت.
مهمونا همون طور که اومده بودن رفتن و همه چیز عالی پسشرفت البته به جز دانیال که تو همه مهمونیای فامیلی واسم مزاحمت ایجاد میکرد...
لباسامو عوض کردم .صورتمو شستمو از اتاقم اومدم بیرون .کادوم اصلیم تو دستم بود .رفتم سمت اتاق آرزو در زدم چیزی نشنیدم درو آروم باز کردم با همون لباسو آرایش خیلی پکر نشسته بود لبه تختش ... دلم شکست کار اشتباهی کرده بودم ناراحت شده بود. رفتم سمتشو با قیافه ی غمگینی گفتم :
-آرزویی؟؟آرزو؟؟ ناراحتی ازم؟؟؟ ببخشید بخدا میخواستم شوخی کنم...
-...
-ااااااا آرزو لوس نشو دیگه من که منظو...
نذاشت حرفمو کامل بزنمو محکم بغلم کرد . از کارش تعجب کردم فک کردم با این کار میخواد نشون بده که ناراحت نیست دستامو گذاشتم پشتشو گفتم :- مرسی دخمل عمو جون .
روبه روم نشست وااااااا این چرا چشاش خیسه؟؟؟ گریه کرد یعنی؟؟؟؟؟ اااااااا لوسِ نُنُر حالا مگه چی شده ؟ایییییش
با حالت قهر گفتم :- اههههه برو بابا نی نی کوچولو .
خواستم پاشم برم که با صدای گرفته صدام زد.
برگشتم سمتش واییییییی چشاش پر اشک بود خدایااااا
-بله؟
هیچی نگفت فقط نگام کرد.نگاهشو از چشام به گردنبندم دوخت یهو دلم ریخت دستمو گذاشتم رو گردنبندم نمیدونم چرا ولی استرس گرفته بودم ...
-آرزو داری میترسونیما چیزی شده؟
-رها...
-واسه ارسلان اتفاقی افتاده؟
اروم اشکاش ریخت . بُهت زده رفتم سمتشو دستاشو گرفتم :
- آرزو چی شده به من بگو
دیگه منم داشتم بغض میکردم...
نفس عمیقی کشید و گفت :- باشه آرامش خودتو حفظ کن میگم .اشکاشو پاک کردو دستامو فشار داد با صدای گرفته گفت :- تو دیگه بزرگ شدی رها جونم . دیگه خانوم شدی. وقتشه زندگی جدیدی رو شروع کنی.
دلم ریخت دستام سرد شد نههههه یعنی قضیه ارسلانو به عمو گفته؟؟؟
-منظورتو نمیفهمم
-برات یه موقعیت خوب پیدا شده
با قاطعیت بلند شدمو گفتم :- تو دیگه چرا؟تو که میدونی من دلم پیش کیه؟ من سنم واسه ازدواج خیلی کمه ...
-نه رها جون این قضیش فرق میکنه تو باید قبول کنی
-چیییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟چرااااااااااااااااا؟؟؟
-چون به نفعته؟
-به نفعمه؟؟؟ من نفع خودمو بهتر تشخیص میدم ...
-نه عزیزم تو..
نذاشتم ادامه بده
-ای بابا نمیخوام دیگه
-ولی اون میخواد
-اون کیه؟
-سپهر
-چییییییییییییییییییییییییییییییییییی پسر خالت؟؟؟؟
-اون پسر خوبیه
-برو بابا
-ببین رها میدونم برات سخته ولی بخدا ارسلان یه عشق زود گذره یه کم به فکر آیندت باش
-ساکت شووووو به احساسات پاکم توهین نکن من اونو اندازه جونم دوسش دارم
-مامان بابام خواستن راضیت کنم... رها اگه قبول نکنی زندگیت داغونِ...
-کافیه آرزو نمی خوام چیزی بشنوم میخواین مجبورم کنین؟؟؟چراااااا؟چون مادر ندارم؟؟؟ چون پدری ندارم که پشتم باشه؟؟؟؟ چون بی کسم؟؟؟؟ میخواین ازم راحت شین؟؟؟ آخه چرا ؟؟عمو و زن عمو که این همه سال زحمتمو کشیدن ؟؟چرا پدر مادریو در حقم تموم نمیکنن؟؟؟اون شب که عمو با حرف زن عمو مخالفت کرد؟؟؟آخه چرا اینجوری شد پس؟؟؟؟
پشت هم حرف میزدمو اشک میریختم حالم خیلی بد بود ... پس حرفای اون شب عمو و زن عموم راجب من بود ... وای نه ... کلمه به کلمه ی حرفای اون شبشون تو سرم میپیچید : - مهری ما نمیتونیم مجبورش کنیم یه روز دو روز که نیست بحث یه عمر زندگیه؟- اونم کم کم عاشقش میشه نگران نباش پسر خوبیه..-مهری کار اشتباهیه ...
بلند بلند داد میزدمو نه نه میگفتم سرم گیج رفت دیگه چشام نمیدید گوشامم نمیشنید همه فکرم ارسلان بود آروم آروم از حال رفتم....
********************************************************
همین که جین از پزیرایی خارج شد صدای رادان اومد که داشت رادینو صدا میکرد
نمیدونم چرا ولی باز مثل قبلا با شنیدن صداش ضربان قلبم رفت رو 1000
رادان_رادین؟؟؟؟کجایی داداش؟؟؟
رادین از توی پزیرایی داد زد_توسالن پزیراییم بیا اینجا..
همین که خواستم پاشم برم بیرون رادان وارد شدو نگاهش به من افتاد....
جین با خنده وارد سالن شد و گوشیو گرفت سمتم...
جین_بیا گلم تموم شد....راستی یه چیزی!! ماهتیس مگه گوشیه تو دگمه دار نبود؟؟؟
با به یاد اوردن روزی که خوردم به نعیم اخمام غلیظ تر شدو گفتم _اره ... چطور مگه؟؟؟
جین _هیچی چون دیدم عوضش کردی پرسیدم... الانم داریش؟؟؟
نگاه چپی به نعیم انداختم که اول نفهمید چرا ولی بعد از تموم شدن حرفم لبخند مرموزی زد
_اره دارمش ولی تیکه هاشو. چون توی دانشگاه به یکی خوردمو باعث شد که گوشیم نابود بشه....
نادیا یهو گفت_ماهتیسا؟؟؟؟
_بله؟؟؟
نادیا_جک همون داداش جین بود
چشمکی به جین زدمو گفتم_اره خودش بود
نادیا نگاهی به رادان انداختو بعد رو کرد به منو گفت
نادیا_اهااان....
_درضمن من هنوزم از دست تو و این (و به رادین اشاره کردم)سه نقطه ناراحتم...
رادین_غلط کردی همین که اومدی یعنی این که ناراحت نیستی...
_خوبه خوبه .. تو یکی که اصلا اسم منو نیار....بچه پررو...بعد از عروسی نشونت میدم...
رادین یهو گفت_شنیدم حال یکیو تو دانشگاه گرفتی اونم اساســــــــــــی!!!! و به نعیم اشاره کرد...
نعیم چشم غره ای به رادین رفتو گفت_هیچکس نمی تونه حال منو بگیره ....
با به یاد اوردن ریختن قهوه تو صورتش خندم گرفت...
_بعله ایشون راست میگن من که نبودم توی بوفه قهومو خالی کردم تو صورتشون...
یهو رادین زد زیر خنده و گفت_ایول ماهتیسااا.....اخه نمیدونی که این چه ولوله ای بود اینجا...قبلنا هم یکی بود که خوب می تونست از پسش بر بیاد ولی خــب!!..
نعیم که اخماشم با تموم شدن حرف رادین غلیظ تر شده بود گفت_بحث بهتر از این نبود؟؟؟
رادین خندشو جمعو جور کردو یکی زد رو شونه ی نعیمو گفت_باشه داداشم ادامه نمیدم ....ولی اینو بدون که ارزش نداره بهش فکر کنی...وقتی رفته بزار بره به درک...
با چشمای ریز شده داشتم نگاشون می کردم که بحثو کلا عوض کردن....
تا ساعت هشت شب اونجا بودیم....
نزدیک شام بود که مامان پری زنگ زدو گفت که منتظر ما هستن تا شام بخورن...
از عمو و زنعمو و رادینو نادیا و بقیه خداحافظی کردمو همراه با جین بسمت خونه رفتم
امشب عروسیه نادیا و رادین بودو منم که این نادیا ی سه نقطه اورده بود ارایشگاه.....
ساعت 10 صبح اومدیم ارایشگاه و تا همین الان که ساعت 2.45 دیقست فقط موهای منو بابلیس کشیده...
من قرار بود موهامو با بابلیس فر کنمو یه ارایش مات هم روی صورتم برام انجام بدن...
با تموم شده کار موهام یکی از دستیارای ارایشگر اومدنو منو به یه جای دیگه بردن تا روی صورتم کار بشه....
بعد از تموم شدن ارایشم نذاشتن که خودمو توی اینه ببینم...
مردم چه هولن عروس یکی دیگست منو نمیزارن تا خودمو ببینم....
اوووووفــــــــــــ!!!!!
بعد از پوشیدن لباس مشکیم و کفشای پاشنه 12 شانتیم بالاخره اجازه دادن تا خودمو تو اینه ببینم....
اوهــــــــــــــــــــــ ـ مای گــــــــاد!!!!!!
این دیگه کیه؟؟؟؟
توی اینه دختری رو داشتم میدیم که با زیبایی و ظرافت خاصی روی چشماش خط چشم مشکی و سایه ی مشکی و نقره ای زده بودنو باعث شده بود که چشمای توسیش خوشگل تر بشن و با اون رژ نارنجی دخترونه و رژ گونه و کرم پودر برنزه خیلی شبیه فرشته ها شده بود...
به خودم که اومدم نگاهمو از آینه گرفتمو بعد از تشکر کردن از همشون بسمت اتاقی که نادیا توش بود رفتم...
درو که باز کردم نادیا بدون این که بهم نگاه کنه گفت...
نادیا_ماهتیسا تویی؟؟
_اره گلم ...
نادیا_بیا کمکم کن تا لباسمـــ.....
ولی با برگشتن بسمت من حرف تو دهنش اب شد....
با دهن باز داشت بهم نگاه می کردو اخر سر یه جیغـــی کشید که کـــــــر شدم...
نادیـا_جـــــــــــــــــ� �ــیـــــــــــــــــــــ� �ـــغ!!!!!!! خودتی ماهتیسا؟؟؟؟؟
_ای الهی که بپوکی نه پس عمه حشمت نداشتمه....
نادیا_خیلی خوشگل شدی روانی .....
_بالاخره خوشگل شدم یا روانیم؟؟؟؟
تا خواست جواب بده این خانوم عبادی مثل کفگیر نشسته پرید وسط...
خانوم عبادی_خب عروس خانوم بهتره که لباستو بپوشی دیگه الاناست که دوماد بیاد دنبالت...
نادیا_اواا خاک بر سرم مگه ساعت چنده؟؟
_با اجازتون نزدیک 3ونیم....
......
نادیا تازه لباسشو پوشیده بود که گفتن دوماد اومده....
توی سالن منتظر دوماد بودیم که رادین با طمئنینه وارد شد....
اخـــــــــی بیچاره بچم انقدر مظلوم سرشو انداخته بود پایین که خندم گرفته بود...
رادینو مظلوم بودن ؟؟؟؟؟؟!!!!
عمرا ًًًًًًًًًًًً!!!!!!!
به نادیا اشاره کردم که دارم میرم پایین که اونم زود گرفت منظورمو...
نادیا همون ارایشگاهی اومده بود که من برای جشن نامزدیم با رادان اومده بودم...
اهی کشیدمو با پوشیدن مانتوم و انداختن شال حریرم روی سرم از آرایشگاه خارج شدم....
از در ورودی ارایشگاه که خارج شدم دیدم یه نفر پشت به در آرایشگاه مونده و داره سیگار میکشه...
با صدای تق تق کفشم برگشت سمتم که هردو خشکمون زد....
ایـــــــــن که رادانه!!!!!
مگه رادان سیگار میکشیــــد؟؟؟جلل خالق!!
یه کت شلوار خوش دوخت مشکی با پیراهن توسی و کراوات توسی و نقره ای زده بود و با کفشای مشکی براق(همون ورنی)
به خودم امدمو با صرفه ی مصلحتی ای که کردم باعث شدم تا رادان به خودش بیاد...
سرمو انداختم پایینو از کنارش رد شدم ....
متوجه نفس عمیقی که کشیده بود شدم...
توی این یک سال خیلی تغییر کرده بود...
مغرور تر و از همه مهم تر جدی تر شده بود....
ولی توی قیافش تغییری ایجاد نشده بود فقط به غیر از چشماش که سعی میکرد سرد نشونش بده ولی نمیدونم چرا احساس می کردم که چشماش گرمای خاصی داره...
اه ه ه ه ه ه ه .....لــعــنــت بـهـت رادان که وقتو بی وقت فکرمو مشغول خودت میکنی....
من نباید به رادان فکر کنم....
نـــبــــایــــد!!!!
با اخمای درهم سوار ماشینم شدمو بسمت خونه ی عمو اینا روندم....
با رسیدن به جلوی خونه ی عمو اریا ماشینو پارک کردمو پیاده شدم....
وارد حیاط که شدم صدای اهنگ امید جهانو شنیدم که دیجی گذاشته بود...
بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیـــ
......
اروم اروم اروم دســتــاتــو
مــیــگــرمــ....مـــیــمــ ونــمـــ بــا تــو
وقــتــیــ کــهــ عــشــقــ تــو مــنــ دارمــ
نــبــاشــیـــ مــنـــ اروم نــدارمــ
بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیــ تــو کــهـــ داریــ دلــ مـــیــ بــریــ
بــیــا بــیــا عــمــر مــنــیــ نــریــ دلــمــ رو بــشـــکــنــیــ
بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیــ تــو کــهـــ داریــ دلــ مـــیــ بــریــ
بــیــا بــیــا عــمــر مــنــیــ نــریــ دلــمــ رو بــشـــکــنــیــ
....
......
.....
مــنـــ بــا تــو بــودنــو بــا یــهــ دنــیــا عــوضــ نــمــیـــ کــنــمـــ
دلــگــرمـــمــ بــهــ عــشــقــــتـــ جــونــمــو فـــدایــ تــو مــیــ کــنــمــ
دلــ دلــ مــیــلــرزهــ واســهــ یــهــ لــحــظــه بــا تــو بــودنــ
دســتـــو پــاهــاشــو گــمــ کـــردشـــ وقــتـــیــ کــهــ از تــو خــونــدمــ
دلــ دلــ مــیــلــرزهــ واســهــ یــهــ لــحــظــه بــا تــو بــودنــ
دســتـــو پــاهــاشــو گــمــ کـــردشـــ وقــتـــیــ کــهــ از تــو خــونــدمــ
......
...
با دیدن مامانینا به سمتشون رفتم ....
بعد از این که باهاشون یکمی حرف زدم بلند شدمو رفتم و توی یکی از اتاقای پایین مانتو و شالمو برداشتم...
همین که از اتاق خارج شدم دختری رو دیدم که احساس کردم برام اشنا میاد...
یکم که فکر کردم اخمام رفت تو هم .....
اون دختر کسی نبود جز الهه خانوم...
دختر خوشگلی بود...
موهای رنگ کرده ی طلایی چشمای عسلی ....
پوست گندمی و قدشم از من کمی کوتاه تر بود ....
ولی از حق نگذریم خوشگل بود...
اوفـــــــــــــــ دیوونه شدم دارم درباره ی رقیبم حرف میزنم...
چـــــــــــــــــــــی؟؟ ؟
من گفتم رقیــــــب؟؟؟؟؟؟
امکان نداره.....
نـــــــــه....
سرعت قدم هامو بیشتر کردمو از خونه خارج شدم....
عروسو داماد هنوز نیومده بودن...
وارد حیاط که شدم چشمم خورد به رادان و نعیم که نشستن یه گوشه و دارن با هم حرف میزنن...
با به یاد اوردن این که چن دیقه پیش الهه رو دیده بودم اخمام غلیظ تر شدو بسمت میز مامان اینا رفتم...
پشت میز کنار جین نشستم ...
_جین؟؟
جین_جونم؟؟؟
_هنوزم توی کیفت سیگار برگ داری؟؟؟
جین که از حرفای من تعجب کرده بود گفت_اره خب دارم.... چطور؟؟
_میشه یکیشو بهم بدی تا بکشمش؟؟؟
جین_اوکی الان.. صبر کن تا برم کیفمو بیارم...
سری برای جین تکون دادم که اونم بلند شدو رفت توی خونه..
با اومدن جین یکی از سیگاراشو برداشتمو با فندکش اتیش کردمو پک محکمی بهش زدم.....
جین نگاهی به من کردمو برای خودشم یکی روشن کرد...
جین_چی شده؟؟؟؟ خیلی وقت بود که نمی کشیدی!!
_هیچی.....
جین_راستشو بگو..... من تورو خوب میشناسم...... وقتی خیلی عصبی یا ناراحت باشی یا سیگار برگ میکشی یا میری پیاده روی...
نگاهی بهش انداختمو گفتم_خیلی برات مهمه؟؟
جین نگاه مهربونی بهم کردو گفت_اره خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی ......... چون مثل خواهر نداشتم دوست دارم...
اهی کشیدمو گفتم_فکر کنم که....
با اومدن مهسا پیش ما حرفمو خوردم...
مهسا_ماهتیسا تو که باز شروع کردی؟؟؟دیگه چی شده؟؟
_هیچی نشده خواهری .....
مهسا_سعیدو ندیدی؟؟
_نه....ساینا و سپنتا کجان؟؟
مهسا_ساینا پیش مادر شوهرمه ....سپنتا و سعیدو هم نمی تونم پیداشون کنم...
_ولشون کن پدرو پسرن دیگه هر جا باشن مطمئنن با همن...
مهسا سری تکون دادو رفت سمت ندا(خواهر بزرگتر نادیا)
سیگارو انداختم زمینو خاموشش کردم...
داشتم به کسایی که ایرانی میرقصیدن نگاه می کردم که دستی جلوم دراز شد...
نگاه که کردم دیدم باز این خل شده....
اصلا انگار نه انگار که الان مثلا ً عروسه این مجلسه...
نادیا_افتخار میدین بانو؟؟؟
_نه!
نادیا_باز که تو سگ شدی!!!! پاشو بیا برقص دیگـــه....
_نادیا حوصله ندارم ولم کن ....
نادیا_اه ه ه ه اصلا نیا ..... به جهنم...
دیم ناراحت شده وداره میره که گفتم
_نادیا؟؟
نادیا که داشت میرفت با حرص برگشت سمتمو گفت_هـــان؟؟
_اوووو حالا انگار چی گفتم....اصلا جهنمو ضرر میام....
.....
دست نادیا رو گرفتمو بردم وسط پیست که صدای دستو صوت همه بلند شد...
دیجی با اومدن منو نادیا به پیست یه اهنگ شاد گذاشتو منو نادیاهم شروع کردیم به رقص...
خوشبختانه به رقص های تانگو سالسا و ایرانی خیلی علاقه داشتمو همشونو هم خوب میرقصیدم...
داشتم با نادیا میرقصیدم که رادان و رادینو نعیم هم به جمعمون اضافه شدن.....
همین که در حال رقصیدن دور زدم دیدم الهه هم داره میاد وسط پیست...
اخمام خود به خود رفت تو هم که از نگاه تیز بین رادان دور نموند...
اهمیتی به این که رادان فهمیده ندادمو به رقصم ادامه دادم...
اهنگ داشت به اخراش میرسید که نادیا به رادین یه اشاره کردو رادین هم براش یه چشمک زد...
مشکوک داشتم به نادیا نگاه میکردم که بهم چشمکی زدو خندید...
از کارای نادیا تعجب کرده بودم که با شروع شدن اهنگ بعدی دوهزاریم افتاد...
بیشعورا رفته بودن به دیجی گفته بودن تا یه اهنگ مخصوص رقص سالسا بزاره...
نگاه چپی به نادیا کردم که بهم خندید...
صدای نعیم از پشت میومد که داشت با رادین بحث می کرد..
نعیم_نه بابا رادین حوصله ی سالسا ندارم داداش...
رادین _گمشو ببینم نرقصی با من حرف نمیزنی...
داشتم ازپیست خارج میشدم که دستم توسط نادیا کشیده شد...
نادیا_بیا با نعیم برقص...
با چشمای گشاد شده برگشتم سمتش که لبخند بدجنسی زدو شونه ای بالا انداخت...
نعیمو هم که رادین راضی کرده بود...
نعیم_بلدید چطوری برقصید دیگه؟؟؟
لبخندی از حرص زدمو گفتم _از شما بهتر میرقصم...
نعیم هم لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدو گفت_خواهیم دید...
رادین به دیجی اشاره کرد تا اهنگو از اول پلی کنه....
با پلی شدن اهنگ از اول هماهنگ با نعیم شروع کردم به رقص...
.....
دستای همو گرفتیمو از هم دور شدیم که نعیم منو کشید سمت خودش و منم با خوردن یه چرخ وارد بغلش شدم....
منو روی دست راستش خم کردو دست چپشو روی یه طرفم کشید ...
........
چون رقص سالسا جوری بود که دستای طرف مقابل باید به بدنت می خورد
یا راحت بگم باید توهم میلولیدیم..
بعد از حدود 5 دیقه رقص که برای من یه سال گذشت بالاخره اهنگ تموم شد...
خیلی گرمم شده بود......
نادیا و رادین رفته بودنو روی جایگاه عروسو داماد نشسته بودن...
داشتم میرفتم سمت میزی که جین روش نشسته بود....
نگاهم افتاد به رادان که داشت با اخمای توهم و غلیظی نگاهم می کرد...
لبخند کجی زدم ولی با دیدن الهه که با اون لباس کوتاه طلاییش و ناز داشت میرفت سمت میز رادان باعث شد که لبخندم از بین بره و جاشو به پوزخند عمیقی بده....
کنار جین نشستم که جین روشو کرد سمتمو گفت_یه چیزی بگم عصبانی نمیشی؟؟؟؟
_نه بگو...
جین_تو .... تو ..... ام ...... تو رادانو دوس داری؟؟؟
زود سرمو برگردوندم سمت جین ولی تا خواستم دهن باز کنم جین گفت_گفتی که عصبانی نمیشی...
پوفی کردمو با فکر کردن به این احساسی که گریبان گیرم شده بود گفتم_نمیدونم.... نمــیـــدونــــم....خودمم توش موندم که این چه حسیه...
جین_ولی اون دوست داره..
متعجب به جین نگاه کردمو گفتم_تو از کجا میدنی؟؟
جین_از نگاه های خصمانش به اون پسره که باهاش رقصیدی ....و از همه مهم تر تو هم رفتن اخماش وقتی که دید تو داری با اون پسره سالسا می رقصی...
با شنیدن حرفای جین هم خوشحال شده بودم هم ناراحت....
خوشحال برای این که منو دوسم داره و ناراحت برای این که اگرم دوسم داشت الهه مانع بود برام...
به فکر فرو رفتم....
اگه الهه نبود شاید این عروسی عروسیه منو رادان بود...
نه نه نه این امکان نداره اگه الهه هم وجود نداشت بالاخره که نامزدی ما صوری بود...
درسته صوری بود ولی خب میتونستیم کاری کنیم که صوری نباشه چطور می تونستی کاری بکنی که نامزدیتون صوری نباشه؟؟؟
نمیدونم
چرا .... میدونی ولی نمی خوای که قبولش کنی
نه من نمیدونم......
چرا داری از حقیقتی که وجود داره فرار کنی؟؟؟
حقیقتی وجود نداره که من ازش فرار کنم....
وجود داره و اونم اینه که تو عاشق رادان هستی....
نه نه نه نـه نـــه این امکان نداره !!!!! من فقط یکمی ازش خوشم میاد همین....
پس اگه ازش خوشت میاد نباید بهش حساس باشی .....
نباید وقتی که می بینیش قلبت از سینه بزنه بیرون...
نباید بی تابش باشی....
من بی تاب رادان نیستم....
چرا هستی هستی هستــــــــــــی....
......
باید از این محیط دور میشدم.....
بلند شدمو بسمت باغی که پشت خونه بود برم....باید از اینجا دور میشدم......
همین که به باغ پشت خونه رسیدم .....
رادانو دیدم که داره با الهه حرف میزنه...
اوهوکی....مثلا من الان اومده بودم تا از فکر این در امان باشم ولی مثل این که بدتر شد...
خواستم برگردم که وسوسه شدم تا به حرفاشون گوش کنم..
گوشامو تیز کردمو به حرفای الهه و رادان گوش کردم که بدتر عصبانی شدم..
الهه_بسه دیگه رادان وقتی که بهت اهمـ....
رادان_خـفـه شو عوضی ....... همش تقصیر تو بود..... می فهمی؟؟؟
الهه_هه .... چرا ؟؟؟ .... تقصیر من بود که من حامله شدم؟؟؟اخه مگه من چی از اون دختره کم دارم؟؟؟زشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی م؟؟؟
با شنیدن حرف الهه کُپ کردم.....
دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا جیغ نکشم.....
چشمام پراشک شد ولی حتی یه قطرش هم از چشمم نچکید.
رادان_هه..... اخه دختره ی (...) تو داری خودتو با ماهتیسا مقایسه می کنی؟؟؟
الهه_نه ..... چون میدونم توی خوشگلی و خیلی چیزای دیگه بهم نمیرسه.....
از حرف الهه حرصم گرفت....
رادان_نچ نچ نچ ..... اخه دختر ج*ن*د*ه...تو که از من حامله نبودی..... معلوم نیست با کدوم گرگ صفتی ه*م*ب*س*ت*ر شدی که حاملت کرده.....وگرنه رابطه ی ما که بر میگرده به یکسال و نیم پیش....
الهه_خفه شو رادان... ج*ن*د*ه اون دختره ی خ*ر*ا*ب*ه نه من .....فهمیدی؟؟؟....یادت میاد اون شبی رو که مست کرده بودیو اومدی خونه ی من؟؟؟
رادان_نه ....... من کلا حرفای تورو نمی فهمم ......من چیزی یادم نمیاد....شاید مست کرده باشم ولی مطمئن باش که سمت خونه ی تونیومدم..
الهه این بار صداش رنگ خواهش گرفت_رادان!!..... چرا نمی خوای باور کنی که من دوست دارم؟؟؟.....
رادان_خودمو دوس داری یا پولمو؟؟؟
الهه_کی پولتو خواست؟؟؟؟؟ پول تو برام هیچ اهمیتی نداره....من تو رو می خوام.... قلبتو.... جسمتو..... ه*م*ب*س*ت*ر شدن با تورو....مادر بچه هات شدنو می خوام عزیز دلم....بفهــــم...
به طرف رادان اینا که نگاه کردم دیدم الهه در حالی که داره این حرفارو میگه به رادان هم نزدیک میشه...
رادان از الهه فاصله گرفتو گفت..
رادان_کمتر حالمو بهم بزن..... دیگه هم حق نداری نزدیک من بشی.....
الهه متعجب گفت...
الهه_ولی رادا.....
یهو دیدم که رادان داره میاد دقیقا همون سمتی که من مونده بودم...
زود از بین درختا بیرون اومدمو از باغی که پشت خونه بود خارج شدم....
تازه نشسته بودم کنار جین که دیدم رادان با حالت کلافه از پشت خونه اومد....
تقریبا میشه گفت نیم ساعت بعدش هم الهه با ناز و عشوه ای که توی راه رفتنش بود از پشت خونه وارد مجلس شد....
داشتم به حرفایی که شنیده بودم فکر میکردم که با صدای جین به خودم اومدم...
جین_هووووووووی کجایی تو؟؟
_من؟؟؟همینجا...
جین _اره معلومه واقعا ً ....
_حرفتو بگو...
جین _تو که باز سگ شدی که....
_جیــن!حرفتو بگو...
جین_کجا بودی؟؟؟
_پشت خونه....
جین_ دقیقا همون جایی که راد....
تا خواست حرفشو ادامه بده گوشیش زنگ خورد...
......
وقتی دیدم جین داره با گوشیش حرف میزنه منم از فرصت استفاده کردمو نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که چشمم به نازنینو روژان افتاد....
نشسته بودن کنر همو داشتن با هم دیگه حرف میزدن....
بلند شدم تا برم طرف نازنین اینا که جین گوشیشو قطع کرد...
جین_کجا به سلامتی؟؟؟
_دارم میرم پیش روژان و نازنین ....تو ام بیا بریم..
جین_باشه بریم...
با جین به سمت نازنینو روژان رفتیم...
منگولا اصلا نفهمیدن که منو جین داریم نزدیکشون میشیم....
بدون هیچ حرفی رفتمو نشستم کنار نازنین ....
همین که نشستم نگاه نازنین و روژان چرخید سمتم..
به چشماشون که داشت از کاسه میزد بیرون نگاه خونسردی کردم که جیغشون دراومد...
روژان_جـیــغ!!!!!!! ماهتیس؟؟؟؟خود بی شعورتـــــــی؟؟؟؟؟؟؟
نازنین_جــیـــــــــغ!!!!! کی رسیدی ؟؟
_واقعا ممنون از استقبال گرمتون.....هووووی روژان خانوم بیشعور خودتیو اون نامزد الدنگــــت......
یکی کوبوندم تو سر نازنینو گفتم_اخه سه نقطه......مگه من به تو زنگ که زدم نگفتم کی میرسم؟؟؟؟الان یه دو روزی میشه که اینجام... پس فردا صبحم پرواز دارم...
با صدای صرفه ی جین برگشتم سمتشو گفتم..
_معرفی میکنم این نازنین نخاله....(نازنینو نشونش دادم)...و اینم روژان دیونه ی معروف(روژانو با دست نشونش دادم).......رو کردم به نازنینو روژان و گفتم.....اینم جین....
روژان_سلام جین خوشبختم از اشناییت...
جین_منم همینطور...
نازنین_سلام گلم.....خوشحالم که باهات اشناشدم...
جین_من بیشتر...
نازنین_ماهتیسا تو اصلا معلوم هست کجایی؟؟؟
_اره....کانادا بودم الانم در خدمتتونم..
نازنین خواست یکی بزنه تو سرم که زود انگشت اشارمو گرفتم سمتشو گفتم_جرأت داری بزن......این همه زحمت کشیدم رفتم ارایشگاه موهامو درست کردم ...
روژان_اوه مای دَد......خانوم رفته ارایشگاه....انگاری چه کار شاقی کرده حالا...
_بخف باوا..
انقدر با هم حرف زدیم که یهو دیدم مامانینا دارن مارو صدا میکنن....
مامان_دخترا؟؟ماهتیس؟
مامان _زود باشید یباید برید اماده بشید ....می خواییم عروسودومادو ببریم خونشون برسونیم...
روژان_جیــــــغ.....هورررررا .....عروس کشون داریــــم..
یه ساعتی میشد که از عروسی اومده بودیمو منم تاه از حموم در اومده بودم....
همین که دراز کشیدم روی تخت صدای گوشیم با وارد شدن جین داخل اتاق یکی شد....
گوشیمو که روی عسلی کنار تخت گذاشته بودمو برداشتم ..
نگاهم که به صفحش افتاد اخمام جمع شد....
دکمه ی پاسخو فشار دادمو برش داشتم...
_بله؟؟!!!
...._سلام....
_سلام...
...._خوبی؟؟؟
_شما؟!
...._تو فکر کن یکی از فامیلای نزدیکت که ازت خیلی دوره.....!
_فکر کنم اشتباه گرفتین جناب...
...._تا جایی که من میدونم شماره رو درست گرفتم.....
_خودتونو که معرفی نکردین ...اون به درک.....اگه کارتون همینه من وقتو حوصله ی گوش کردن به حرفاتونو ندارم..
...._اره خب راس میگی....کار من مهم تر از این حرفاست....اس ام اس هایی که برات فرستادمو خوندی؟
_چطور؟؟؟
...._خوندی یا نه؟؟
_اقای محترم ......شما مگه منو میشناسی؟؟؟
...._اره....کیه که ماهتیسا رادفر دختر ارین رادفر....نوه ی خسرو رادفرو نشناسه؟؟؟؟
از تعجب دهنم قفل کرده بود..
_تو .... تو اینارو از کجا میدونی؟؟؟
...._مهم نیست که من اینارو از کجا میدونم مهم اینه که به بابات بگی تا بیشتر مواضب خودش و زنش باشه...
_تو کی هستی؟؟؟
...._شاید یه روزی خودمو بهت معرفی و یا حتی نشون دادم ولی اینو بدون که اون روز الان و امروز نیســـت..
_من متوجه حرفات نمیشم....
...._مهم نیست.....فقط به ارین بگو دایان از خون خواهرش نمیگذره...
_الــو.....
همین که خواستم حرف بزنم صدای بوق گوشی نشون از قطع شدن تلفن بود..
متعجب به جین نگاه کردم که دیدم با لبای جمع شده و چشمای درشت شده داره نگام میکنه..
جین_کی بود؟؟؟
_نمی دونم..
جین_چی میگفت؟؟
_نفهمیدم...
جین یکی کوبوند تو سرمو گفت_اه ه ه ه .....خاک تو سرت کنن.....ینی چی که نمی دونم ..نفهمیدم؟؟؟؟پس این همه وقت چی داشتی به طرف می گفتی؟؟؟
_گیج شدم...بهم گفت که به بابام بگم «به ارین بگو دایان از خون خواهرش نمیگذره»...
جین_واااااا ......طرف دیوونه بودهااا.
_نه...
جین_ینی چی نه؟؟
_ببین این طرف هر کی بود منو میشناخت ....چون گفت ینی من تورو که دختر ارین رادفر و نوه ی خسرو رادفر هستیو نمیشناسم؟؟؟
جین_مالیخولیایی نخورده بود به پستمون که اونم خورد به پستمون..
کلا مشکلی که با رادان داشتم از یادم رفته بود...
یه دلشوره ی عجیبی تو دلم افتاده بود...
نمیدونم چرا ولی احساس می کردم که قراره اتفاقی بیفته..
_من دلم شور افتاده...
جین_اووووووووووووو ...... حالا انگار چی شده....ولش کن بابا زیاد بهش فکر نکن....هر کی بوده مردم ازاری بیش نبوده....خودتو نگران نکن..
سری تکون دادمو خودمو پرت کردم روی تخت....
جین هم بعد از دوشی که گرفت و عوض کردن لباسش اومد و کنارم دراز کشید...
_جین؟؟؟؟
جین_هوم؟؟
_خوابت میاد؟؟
جین که پشتشو بهم کرده بود برگشت سمتمو گفت_نه...
_من فکرم بد جوری مشغول این مرده دایان شده....
جین_ماهتیس میزنمتاااا......چن بار بهت بگم که بهش فکر نکن؟؟؟
_خو اخه این تقریبا یه ساله که مزاحمم میشه....حتی وقتی نامزد رادان بودم یه بار که اس ام اس داد رادان با دیدن اس ام اسش عصبانی شد..
جین که تو فکر بود گفت_موضوع یه جورایی بو دار شده...
_هاه؟؟؟؟ینی چی بود دار شده؟؟؟
جین _ینی مشکوک شده....
_بابا پروفسور . دانشمند . حقوقدان...من که نمی دونستم خوب شد تو گفتی....
جین_اوفــــ اصلا خوبی بهت نیومده .....بی ادبـــ
_باشه بابا اه ه ه اصلا نخواستم باهات حرف بزنم ....بخواااب...
بعد از چن دیقه جین به خواب رفت ولی من خوابم نمیبرد و فکرم درگیر تماس تلفنی ای باهام گرفته بودن شده بود..
دقیقا نمیدونم چه ساعتی بود که پلکام روی هم افتادنو به خواب رفتم...
صبح که بلند شدم وقتی به اطرافم نگاه کردم جینو ندیدم....
دستی به صورتم کشیدمو به بدنم کش و قوسی دادمو از روی تختم بلند شدم...
دیشب تو عروسی فکرم انقدر مشغول بود که حتی نفهمیدم روژان و نازنین کجا هستن...
امروز حتما باید بهشون زنگ میزدم..
بلند شدمو بسمت سرویس بهداشتی طبقه ی بالا رفتمو بعد از شستن دستو صورتم و زدن مسواک بسمت پایین و اشپزخونه روونه شدم...
همین که وارد اشپز خونه شدم بابا و مامان وجینو دیدم که دارن صبونه می خورن...
_سلام همگی....صبحتون بخیر...
بابا_سلام...
مامان_سلام دخترم صبحت بخیر باشه..
_ممنون مامانم.....رو کردم به جینو گفتم...تو هم که راحت باش افرین..
جین سری تکون دادو چیزی نگفت...
نشستم سر میز که یاد تلفن دیشب افتادم...
رو کردم به بابا و بهش گفتم_بابا؟؟؟
بابا_بله؟؟
_ام راستش.... دیشب که از عروسی اومدیــم...
بابا که داشت با چشمای ریز شده نگام میکرد گفت_خـــب؟؟
_ ام هیچی دیگه...راستش یه شمارهه بود که حدود یه سال میشد بهم زنگ میزدو اس ام اس های نا مفهومی میدا....دیشب هم زنگ زد......وقتی جواب گوشیو دادم .....هر چی گفتم خودتو معرفی کن معرفی نکرد ....ولـ...ولـــی....ولــــی .... خــب ...
نمیدونم چرا ولی از گفتن این حرف ترس داشتم....
بابا_ولـــی چــــی؟؟؟
_گفت که بهتون بگم ....به ارین بگو که دایان از خون خواهرش نمیگذره وگفت که بگم ....بیشتر مواظب خودش و زنش باشه....
یهو لقمه ای که دست بابا بود پرید تو گلـــوش....
همینجوری مونده بودم مثل منگولا نگاش میکردم که مامان پری از اون طرف خودشو رسوندو برای بابا یه لیوان اب ریختو تا اخر به خوردش داد تا حال بابا درست شد و تونست نفس راحتی بکشه.....
بابا_هووووف.......
مامان_چرا انقدر عجله داری اخه تو؟؟؟
بابا_خودتم میدونیی که این از عجله نبود.....فقط امیدوارم خدا خودش به خیر بگذرونه اخر این جریانو....
مامان به بابا نگاهی که من معنیشو نفهمیدم کردو سری تکون دادو رفت سمت سینک ....
_بابا؟؟
بابا بهم نگاهی انداختو گفت_بله؟؟
_دایان کیه؟؟؟؟
بابا به فکر فرو رفت......
بعد از چند ثانیه که تو فکر بود بلند شدو داشت میرفت بیرون که برگشت سمتمو گفت_بیا دنبالم تا بهت بگم...
ینی من الان شاخکای تعجب و فضولیم با هم داشتن جونه میزدن رو سرم......
واااا خو بگو همینجا دیگه.....
بدون این که لقمه ای بخورم از پشت میز بلند شدمو مثل جوجه های بی سرپناه راه افتادم پشت بابا که به سمت اتاق میرفت.....
وارد اتاقش شدو درو باز گذاشت تا منم برم تو...
بعد از این که وارد اتاق شدم درو بستمو زود رفتم نشستم روی یکی از مبل های چرمی که روبه روی میز کار بابا بود و زل زدم بهش تا به حرف بیاد....
بعد این که بابا نشست پشت میز شروع کرد به حرف زدن....
بابا_در باره ی مادر واقعیت همه چیزو رادان فک کنم که بهت گفت......بعد از مکث کوتاهی ادامه داد.....به غیر از یه چیز.....
مثل بچه های فضول پریدم وسط حرف بابا و گفتم_چه چیزیو نگفته؟؟؟؟
بابا_بچه جان ارووم باش الان همشو بهت میگم.........
سری تکون دادم که بابا شروع کرد به حرف زدن.......
روی تختم دراز کشیده بودمو داشتم به حرفای بابا فکر میکردم....
دایان بِهوَرز برادر دلربا بِهوَرز بود...!!!!!!!
ینی دایی من.....
وقتی بابا بهم گفت که دایان میشه دایی من کم مونده بود ایست قلبی کنم...
من اصلا نمیدونستم که دلربا داداش داره.....
ولی مثل این که من دوتا دایی دارم...دانیال و دایان.....
دلربا کوچکترین عضو خانواده ی بهورز بوده....
وضعیت مالیشون خوب بود ولی ثروتمند نبودن....
فقط این وسط تنها مجهولی که تو ذهنم بدون جواب بود این بود که چرا باید بابا خسرو با ازدواج بابا و مامان دلربا موافقت نکرد....
روی تختم غلطی زدمو به پهلو دراز کشیدم.وقتی از اتاق بابا بیرون اومدم اونقدری حالم خراب بود و به تنهایی احتیاج داشتم که جین خودش فهمیدو نیومد پیشم.
عکس مامان دلربا رو از کیف پولم دراوردمو بهش نگاه کردم.مامانی؟؟چرا با خودت اینکارو کردی؟به فکر منه بدبختو فرزام بیچاره نبودی؟.چرا؟ینی انقدر دنیا برات تیره و تار شده بود که سکته کردی؟مگه چن سالت بود؟
الان که به گریه کردن احتیاج داشتم حتی یه اشکم از چشمام نمیومد....
توی همین فکرا بودمو داشتم به عکس مامان دلربا نگاه می کردم که صدای گوشیم بلند شد..با بی حالی دستمو دراز کردمو از کنارم برش داشتم.شماره روژان داشت روی صفحه خودنمایی می کرد.بی حوصله جوابشو دادم چون اگه جوابشو نمیدادم ول کن نبودو هی پشت سر هم زنگ میزد..
_بله ؟
روژان- سلام خوبی ماهتیس جونم؟؟
_اره مرسی بدک نیستم ....تو خوبی؟
روژان_مرسی گلم...
از طرز حرف زدنش یه ابروم مثل همیشه پرید بالا .مشکوک ازش پرسیدم_چیزی شده؟
روژان_ام....چیزه....وقت داری بریم بیرون برای گردش؟؟
_نه روژان.وقت دارم ولی حوصله ندارم.اگه بخوای به جین می گم تا باهات بیاد.هوم؟
روژان- ناسلامتی فردا پرواز داریااا..انگاری چی خواستم ازت!..اصلا ولش کن مهم نیس....بای..
بیشعور دس گذاشته بود رو نقطه ی حساسیت من.
-اوفــــــــــــــ.بمیری که فقط برام ضرری..اوکی بابا نمی خواد ناراحت بشی ...اماده باش تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت تا بریم بیرون.
با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفت- اخ من قربون اون دل سنگیت برم الهـــــــی...
از طرز قربون صدقه رفتنش خندم گرفتو همین هم باعث شد که لبخند محوی بشینه رو صورتم.
-نمی خواد تو قربون دل سنگی من بشی..برو به نازنینم زنگ بزن بگو اماده بشه.
روژان-نازنین که الان ور دل من نشسته.
-نچ نچ انگار نه انگار که تو نامزدیا نه؟شاید خواستی یه کاری با شوهرت بکنی اون اومده برای فضولی؟
روژان که از حرف من حرصش گرفته بود گفت-درد.بیشعور منحرف عوضی
-اووووی .مواظب حرف زدنت باشیاااا.از وقتی نامزد کردی زبون در اوردی...حالام زود باشین برین اماده شین که منو جین اومدیم یه ساعت جلو خونتون منتظرتون نمونیم.
و زود گوشیو قطع کردم.
در حالی که از روی تخت بلند میشدم غرغر هم میکردم.-ای تو روح اون شوهرت ..اخه الان چه وقت بیرون رفتنه دم صبحی.از اتاقم بیرون امدمو رفتم پایین که دیدم جین نشسته داره اهنگای پی ام سی رو نگاه میکنه.
رو کردم بهشو در حال که برای خوردن اب بسمت اشپز خونه میرفتم گفتم-پاشو برو اماده شو داریم با روژانو نازنین میریم بیرون..
متعجب سرشو برگردوند سمتمو گفت-واقعا؟
سرمو براش تکون دادمو وارد اشپزخونه شدم.بیچاره جین چه گناهی کرده بود مگه؟توی این دوسه روزی که اینجا بودیم یا تو خونه بود یا هم که شاهد حرص خوردنم..
بعد از خوردن یه لیوان اب رفتم تو اتاقم که دیدم جین داره شالشو میبنده.ماشالله سرعت عمل!همین5مین پیش بهش گفتم بره اماده شه.چه زود تموم شد کارش.ولی زهی خیال باطل.چون از کیفش لوازم ارایششو دراوردو شروع کرد به خط چشم کشیدن...
بسمت کمدم رفتم تا ببینم چیزی دارم برای پوشیدن یا نه.یکمی مانتو هامو اینورو اونور کردمو از بینشون یه مانتوی قهوه ای سوخته کشیدم بیرون.شلوار کرم رنگمو هم همراه با شال قهوه ای پر رنگ و کرم روشنمم برداشتم بعد از پوشیدنشون یه کفت تخت قوه ای که یه پاپیون یه وری جلوش داشتو برداشتم پوشیدم رفتم سمت اینه و به بخودم که نگاه کردم دیدم مثل میت شدم.پوستم انقدر سفید شده بود که ادم فکر میکرد روح سرگردانم.لوازم ارایشمو در اوردمو از وش کرم پودرمو برداشتمو خودمو یکمی بزرنزه کردم.یه رژمات کالباسی هم به لبم زدمو با رژگونه ی دخترونه ی قهوه ای و یه خط چشم هم بالای چشمام ارایشمو تموم کردمو.یکی از ادکنامو هم از روی میزم برداشتم خال کردم رو خودم. به اطرافم که نگاه کردم جینو ندیدم.احتمال میدادم که پایین باشه..
با برداشتن یه کیف ست کفشم و انداختن گوشیو کیف پولم توش از اتاق خارج شدم...
با رسیدن به جلوی خونه ی روژان اینا یه تک بهشون زدمو یه تک بوق هم زدم..
به دیقه نکشید که روژان مثل همیشه با اون تیپ خوشگلش و البته اون کفشای تق تقیش از در اومد بیرون...
پشتشم نازنین از در خارج شد...
شیشه رو کشیدم پایینو بهشون که داشتن میومدن سمتمون گفتم-شماره بدم خانومای زیبا؟؟
همین که خواستن جوابمو بدن امید(نامزد روژان) از در خارج شد...
امید برگشت و رو به من که تعجبمو مثل همیشه پشت نگاه سردو مغرورم قایم کرده بودم گفت...
امید-والله خانوم دیر رسیدین از دستون پرید..
روژان با حرص بهش نگاه کرد که رو کردم به امیدو گفتم- والله اقا امید فعلا که من دارم میدزدمش تا شب هم دس منه..
روژان که از حرف من خوشش اومده بود رو کرد به امیدو گفت-خوردی؟؟؟نوش جونت باشه..
امید سرشو تکون دادو گفت-باشه روژان خانوم...باشه یادم میمونه...من که شمارو تنها گیر میارم دیــگـــه!!....اون موقع می گم..
روژان زبونشو برای امید دراوردو اومد سوار ماشین شد.نازنین که سوار ماشین شد بوقی برای امید زدمو با گذاشتن پام روی گاز با سرعت از کوچشون اومدم بیرون..
جین- ماهتیسا؟؟
-هووم؟؟
جین-اهنگ بزارم؟؟
- اره ...پلیو بزن تو پلیر سی دی هست...
نازنین- اه اه حتما بازم از اون اهنگای انتیقه پره تو سی دیت..
از اینه نگاهی به نازنین که با اخم مصنوعی ای کرده بود قیافشو خنده دار کرده بود انداختمو زبونمو براش دراوردم...
خودم دستمو بردم و دکمه ی پلی رو زدمو رفتم رو اهنگ hmgسامی بیگی...
همین که اهنگ پخش شد جین صداشو زیاد کردو شیششو کشید پایین...
شیشه ی منم که پایین بود ...
صدای پلیرو کم کردم چون اصلا حوصله ی پلیسو نداشتم که از اون طرف صدای این سه تا بلند شد
جین- عـــــه!!! چرا کمش میکنی خو؟؟
نازنین-ماهتــــــیــــس!!!!
روژان- چرا کمش کردی؟؟؟زیادش کن ببینم ...
- بزارید کم بمونه می خوام برم خارج از شهر بعدش زیاد می کنم ... الان اصلا ً حوصله ی افسرپلیسو مدارم....
با این که قانع نشده بودن ولی دیگه چیزی نگفتم...
یه امروز می خواستم از همه ی مشکلات فارق باشم...برای همین شروع کردم با اهنگ زمزمه کردن...
دلــتــ بــا مــنــ....
هــمــاهــنــگــهــ...
نــگــاهــ تــو تــو چــشــمــامــهــ...
تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...
هــمــونــ حــســیــ کــهــ مــیــ خــوامــهــ...
تــو ایــنــ دنــیــا واســهــ شــبــ هــا جــز آغــوشــتــ پــنــاهــیــ نــیــســتـــ...
بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...
هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...
نــفــســ تــو ســیــنــهــ مــیــ گــیــرهــ دلــمــ واســهــ تــو مــیــکــوبــهــ...
مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...
تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...
عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...
هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...
مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...
تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...
عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...
هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...
.........
بسمت پارکی که خودم تنهایی میرفتم روندم ....
هم جای سرسبزی بود .هم این که بقلش یه رستوران خوبو شیک داشت که می تونستیم نهارم اونجا بخوریم..
..........
دلــتــ بــا مــنــ....
هــمــاهــنــگــهــ...
نــگــاهــ تــو تــو چــشــمــامــهــ...
تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...
تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...
هــمــونــ حــســیــ کــهــ مــیــ خــوامــهــ...
تــو ایــنــ دنــیــا واســهــ شــبــ هــا جــز آغــوشــتــ پــنــاهــیــ نــیــســتـــ...
بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...
بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...
هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...
هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...
نــفــســ تــو ســیــنــهــ مــیــ گــیــرهــ دلــمــ واســهــ تــو مــیــکــوبــهــ...
مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...
تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...
عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...
هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...
مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...
تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...
عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...
هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...
مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...
تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...
هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...
آهنــگــ hmgاز سامی بیگی...
یاد اخرین باری افتادم که اومده بودم اینجا.الانم نمیدونم که چی شد بچه هارو اوردم اینجا..ناخداگاه اخمام رفت توهم.فکرم رفت به روی که از رادان طلاق گرفتم..بدون توجه به بچه ها که داشتن با هم در باره ی خوشگلی و خلوت بودن اینجا حرف میزدن وارد پارک شدم رفتم سمت نیمکت همیشگی ای که وقتی میومدم میشستم روش و به زندگیم فکر میکردم.از وقتی که با رادان نامزد کرده بودم اخلاقم گرم تر و بهتر شده بود.ینی بیشتر کارا و شیطنتام واقعی بود . ولی الان هر شیطنتی که می کردم و هر بار که میخندیم همشون از روی اجبار بود. اجباری که حرف دلمو قایم کنه.تو حالو هوای خودم بودم که دیدم یه دختر بچه ی کوچولو مدنده جلوم و داره نگام میکنه..لبخندی بهش زدم که گفت- شلام یه فال میخلید؟؟
از شلام گفتنش دلم ضعف رفت.لبخندم پررنگ تر شد.- سلام خانوم خوشگله .اره چرا نخرم؟؟؟یکیش چنده؟؟
دختر کوچولو-2000تومن
از کیف پولم یه دو هزار تومنی دراوردمو دادم بهش که اونم در عوض بهم یه فال داد..
- اسمت چیه خوشگل خانوم؟
دختر کوچولو- دنیا...
- چه اسم قشنگی داری...
لبخند نازی بهم زد ..
همین که خواستم چیزی بهش بگم صدای روژان اینا باعث شد که بهشون نگاه کنم..
روژان- ماهتیسا معلوم هست کجایی؟؟؟؟
جین-یه ساعته مارو کاشته دم در پارک...
نازنین- مـ...
- اووووو .. حالا انگاری که چیشده...یه پنج مین سرپا موندین دیگه..کار بزرگی که نکردین..
صورت دختر کوچولو رو بوسیدمو فالی که ازش گرفته بودمو گزاشتم تو کیفم و رو کردم سمت روژان اینا-اینم از دنیا کوچولو..
نازنین با مهربونی اومد سمتشو گفت- الهــــی چه نانازی تو ....چه اسم قشنگیم داری..
همین که دنیا خواست جواب نازنینو بده که یه زنه از اونطرف گفت- دنـیـــــــــا!!!!....بیا اینجا ببینم!!
دختر بچه سرشو انداخت پایینو رفت طرف اون زنه که زنه گفت- مگه نگفتم با غریبه ها حرف نزن؟؟
دنیا- ولـی مـامـ...
زنه- حرف نباشه...بیا بریم ببینم..
دلم گرفت.. نه تنها از رفتار اون زن با دنیا دلم گرفت بلکه از این دنیای کثیفی که توش زندگی می کردیم هم دلم گرفت..سرمو بلند کردمو نفس عمیقی کشیــدم تا حالم یکم بهتر بشه. رو کردم به بچه ها و گفتم- نزدیک اینجا یه رستوران هست .. بیاین بریم اونجا من یه قهوه بخورم که صبونه هم نخوردم..
انگار امروز به من خوشی نیومده..اون از چیزی که بابا بهم گفت..اینم از اتفاقی که توی این پارک برام افتاد.....
وارد رستوران شدمو نازنین اینا هم به دنبالم اومدن..
رفتم پشت میزی که کنار دیوار شیشه ای بود نشستمو با دستم اشاره ای به گارسون کردم...
گارسون که اومد روژان اینا هم کنارم نشسته بودن..
گارسون- چی میل دارین..
نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم-همون همیشگی..
گاسون - بله خانوم....و شما؟
خلاصه بعد از این که سفارشامونو گرفت رفت پی کارش..
داشتم به منظره ی بیرون نگاه میکردم که زنگ گوشیم توجهمو جلب کرد.از جیب مانتوم درش اوردم ولی نگاه کردن به صفحه اش همانا و جمع شدن اخمام هم همانا..
- بله؟
دایان- پیغاممو به بابات دادی؟؟..
از روی صندلی بلند شدمو درحالی که از رستوران بیرون میرفتم جوابشو دادم..
-اره.. بهش گفتم...
دایان- بهت گفت من کیم؟؟
- نباید می گفت .دایـــــی جـــــون؟؟
دایی جون رو با لحن مسخره ای گفتم که با حرص گفت- من دایی تو نیستم...
- اوه ... دایی من نیستی ولی داداش مامانمــی؟... یهو رفتم تو قالب جدی و یخی خودمو گفتم... چرا زنگ زدی؟؟
دایان - هه ... زنگ زدم به قول خودت حال دختر خواهرمو بپرسم..
- برو گمشو عوضی...تو اگه برادر مامانم بودی نمیومدی زهرتو سر پدر بچش خالی کنی... به تو هم میگن ادم؟.. تو حتی بلد نیستی ادمو درست تلفظ کنی...متأسفم که برادر مامانم محسوب میشی..
و گوشیو قطع کردم...حرصم گرفته بود. عصبانی بودم. وجودم پر از خشم بود.مطمئن بودم اگه الان اون مردک کنارم بود گردنشو به سه قسمت مساوی تقسیم میکردم..
بعد از حدود یه ربع که به خودم مسلط شدم وارد رستوران شدم.خوشبختانه بعد از نشستن پشت میز کسی بهم چیزی نگفت و پی گیر ماجرا نشد.ولی گه گاهی نگاه نگران جینو حس می کردم..
****
با بی میلی از تختم بلند شدمو رفتم تا توی سروین بهداشتی اتاقم صورتمو بشورم.ناسلامتی امروز ساعت 8 بلیت داشتیم..از سرویس بهداشتی که بیرون اومدم جین رو هم بلند کردمو خودم بعد از اماده شدن رفتم پایین تا برای اخرین صبونه یه چیزی بخورم..
راستی مامانجون هم فقط برای عروسی نادیا اومده بود و دیروز صبح رفت..
دلم گرفته بود.نمی خواستم از اینجا برم ولی باید میرفتم.اگه میموندم غرورمو از دست میدادم.غرور . غرور . غرور . تنها چیزی که برام مونده بود همین غرورم بود.دیگه نمی خواستم خودمو جلوی کسی کوچیک کنم..سرمو تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون برن..پشت میز اشپزخونه نشستم که جین هم اومد. مامان تو اشپز خونه بودو داشت به مونا و دستور میداد.بعد از خوردن صبونه رفتم بالا و دوتا چمدون های دستی خودمو جینو برداشتم.چون جین هم قبل از پایین اومدنش اماده شده بود مستقیم رفتیم تا بابا و مامان مارو تا فرودگاه برسونن..
توی ماشین بودیم که مامان پری به حرف اومد-ماهتیسا؟
نگاهمو دوختم به مامانو گفتم- بله مامانم؟
برگشتت موند برای کی؟
- نمیدونم ولی احتمالاتا اخرای پاییز مدرکمو بگیرمو بیام اینجا...
بابا در ادامه ی حرفم گفت- و شرکت منو مدیریت کنی..
پوف کردمو چیزی نگفتم...
توی یه خیابون خیلی خلوت داشتم با بابا قدم میزدم که یهو یه ماشین با سرعت بالایی وارد خیابون شد..با سرعت داشت میومد سمت من که بابا منو حلم داد و حل دادن من برابر شد با صدای برخورد چیزی به ماشین..با ضرب افتادم زمین . دست راست و پای راستم خیلی درد میکردن ولی وقتی دقت کردم احساس کردم که صدای برخورد یه چیزی اومده بود با گیجی و نامطمئن سرمو بلند کردمو به پشت سرم نگاه کردم که احساس کردم خون توی بدنم یخ بست.تپش قلبم به دیقه افتاد.گنگ و نامفهوم داشتم به بابام نگاه میکردم که صورتش غرق در خون بود. با هر جون کندنی بود خودمو رسوندم بالای سر بابا و چن بار تکونش دادم. ولی بابا حتی یک سانت هم تکون نخورد به اطرافم نگاهی انداختم که دیدم ماشینه داره با سرعت از خیابون میره بیرون.اگه توی شرایط دیگه بودم مطمئنن جلوشو میگرفتم ولی فعلا بابام مهم تر بود..دستمو که لرزش زیادی داشتو جلو بردمو گذاشتنم روی صورتش ولی وقتی دستم به صورت بابا خورد همون جا خشک شد.. این امکان نداشـــــــت..بدن بابا سرد بود. خیلی سرد. انگار که تازه به خودم اومده باشم یا این که تازه به عمق فاجعه پی برده باشم با صدای بلندی خدا رو صدا زدم..
یهو از خواب پریدم.با وحشت به اطرافم نگاه کردم. تمام بدن و سر و صورتم عرق کرده بود.لیوان ابی که روی میز کنار تختم بود رو برداشتمو تا اخر سر کشیدم.یه احساس منگی داشتم . که حتی با خوردن لیوان اب هم از بین نرفت. اولین کاری که به ذهنم رسید گرفتن یه دوش سرد بود.بسمت کمدم رفتمو حوله لباسی کوتاهمو برداشتمو برای رفتن به حموم از اتاق خارج شدم.با دوش اب سردی که گرفتم حالم خیلی بهتر شده بود ولی فکرم هنوز هم درگیر خوابی بود که دیده بودم.میگن خواب زن برعکسه پس نباید نگران باشم این ینی این که فوق فوقش اگه اتفاقی بیافته این منم که میمیرم
باپوشیدن حولم البته اگه بشه بهش گفت حوله چون یه وجب از باسنم پایین تر بود از حموم خارج شدم ولی همین که خواستم بسمت اتاقم برم سایه ای رو دیدم که داره میاد سمت من..منی که دل نترسی داشتم نمیدونم چرا وهم و ترس برم داشت . یه قدم که عقب رفتم از شانس خوبم خوردم به دیوار.از ترس سکسکه گرفته بودم که اون سایه یهو ناپدید شد.نفسی از سر اسودگی کشیدم ولی این اسودگی زیاد دووم نداشت چون یهو چراغایراهرو روشن شدو منم برای این که صدای جیغمو توی گلوم خفه کنم دستامو گذاشتم جلوی دهنم.
چشمامو که از ترس بسته بودمو باز کردم که نگاهم افتاد به نگاه مات مونده ی جک روی یه جایی .. اول متوجه نشدم داره به کجا نگاه می کنه ولی وقتی یکم بیشتر دقت کردم دیدم که داره به پاهای لختم نگاه میکنه.
اوپس!دیگه از این بدتر نمیشد.یهو انگار که به خودش اومده باشه سرشو انداخت پایین که منم از فرصت استفاده کردمو دویدم سمت اتاقم ولی صدای ارومشو شنیدم که گفت-زود لباساتو بپوش تا سرما نخوردی.
خدا خفت نکنه ماهتیسااااا که ابروی نداشتتو بردی.همینجوری با خودم درگیر بودم که نگاهم به ساعت افتاد.ساعت 4.30 دیقه ی صبح بود.زود بسمت گوشیم رفتمو چون میدونتم الان اونجا حدودای ساعت 8 یا 9 شبه شمارشو گرفتم..
مونا گوشیو جواب داد که زود گفتم
مونا-سلام.بفرمایین؟
-- سلام مونا زود گوشیو بده به مامانم .
مونا- سلام خانوم چشم بروی چشم چن لحظه صبر کنید.
مامان-سلام دخترم خوبی؟
-- ممنون مامان شماها خوبید؟تو و بابا؟ فرزام؟ ماهان ؟ مهسا؟ کلا همگی منظورمه.
مامان که از حرفای من تعجب کرده بود گفت-اره گلم همه خوبیم .ولی. چیزی شده؟
-- راستش نه نگران نباشید یه خوابی دیدم یکم نگرانم کرد همین . فقط زنگ زدم که حالتون رو بپرسم.
....
یکم که با مامان حرف زدم باهاش خداحافظی کردم.
لباسامو که پوشیدم رفتم دراز کشیدم روی تختم ولی دیگه خوابم نبرد..
یهو فکرم رفت به دوما پیش که با جین توی فرودگاه بودیم.
اون روز انقدر خوش گذشت که برای اولین بار تمام مدت لبخند روی لبام بود ولی از یه چیزی ناراحت بودم و اونم این بود که رادان نیومده بود. البته میدونم که خواسته ی نابه جایی بود ولی .
ساعت 7 بود که بالاخره از روی تخت بلند شدم تا برم اماده شمو راه بیفتم سمت دانشگاه.دیگه این اخرین ترمی بود که توی کانادا بودمو خدا رو شکر از اینجا میرفتم.قبل از این که برای عروسی نادیا برم خیلی اینجارو دوس داشتم ولی وقتی که پامو توی ایران گذاشتم همه چی برام عوض شد.
من .ماهتیسا. کسی که توی غرور همتا نداشت به خودش اعتراف کرد که عاشق شده.کم حرفی نبود.ولی پشیمون بودم از این عاشقی.چون میدونستم که نه رادان برای منه و نه من برای رادان.و همین بود که باعث میشد تا از رادان دوری کنم و وقتی میبینمش اخمام بره توهم.هوفــــــــــ.
سری تکون دادم تا این افکار از ذهنم خارج بشه.
ساعت 8 بود که از خونه زدم بیرون. امروز هوس کرده بودم که پیاده روی کنم.برای همین زود تر از هر روز دیگه ای که به دانشگاه میرفتم از خونه بیرون اومدم.داشتم قدم میزدمو به رادان و خودم و اتفاقاتی که توی این چند وقت برام افتاده بود فکر میکردم.چی شد که من عاشق رادان شدم؟توی دوران کوتاهی که بهم محرم بود زیاد باهم راحت نبودیم که بخوام بگم عاشق محبت هاش شدم.و از این هم مطمئن بودم که عشق من به رادان یک طرفست.
سرمو که بلند کردم دیدم جلوی وردی دانشاهم.
وارد کلاس که شدم دیدم ماریا نشسته کنار فرانک و داره باهاش حرف میزنه.
فرانک تازه با خانوادش اومده بود کانادا و بچه ارومیه بود.خیلی دختر خوبو خون گرمی بود.
با لبخندی به سمتشون رفتمو گفتم-سلام .
فرانک-ســلام خانوم خوشگله.دیر کردیا!
--پیاده اومدم برای همینه.
ماریا-سلام .چرا پیاده اومدی حالا؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم --همینجوری یهو هوس کردم.
......
بعد ازتموم شدن کلاس داشتم از کلاس خارج میشدم که یکی منو به فامیلی صدام کرد
---خانوم راد فر؟
بسمت صدا بر گشتم که دیدم اریایی داره صدام میکنه.
--بفرمایید؟
نعیم---سلام ببخشید میشه چن لحظه وقتتونو بگیرم؟
با این که تعجب کرده بودم ولی با ضاهری خونسرد گفتم--البته
نعیم---اگه میشه بریم یه جای خلوت.
این بار دیگه نتونستم تعجبمو قایم کنم.
--ببخشید اتفاقی افتاده؟
نعیم---قراره بی افته..
--ینی چی؟
نعیم---خودتون می فهمید .. البته اگه افتخار همراهی بدین.
--البته بفرمایید
بی شخصیت بدون این که بهم چیزی بگه جلو تر از من راه افتاد رفت بیرون.
سری تکون دادمو پشت سرش از کلاس خارج شدم.
از در سالن که رفت بیرون داشت میرفت سمت در وردی که منم راهمو کج کردم و به سمتی از حیاط دانشگاه رفتم که خلوت تر از جاهای دیگه بود و در همون حال بهش گفتم.
--اگه میشه از این طرف.
ینی یه جورایی بهش گفتم گمشو بیا این طرف.
روی یه نیمکت نشستم و منتظر موندم بعد از این که روی نیمکت نشست شروع به صحبت کنه.
بعد از صاف کردن صداش شروع کرد به حرف زدن.
نعیم---من کلا اهل مقدمه چینی نیستم ..ام .. ینی کلا بلد نیستم که مقدمه چینی کنم... پس اگه حرفمو یهویی زدم عصبانی نشو.
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد..
نعیم-راستش..چجوری بگم؟.... من یه مدتیه که شمارو زیر نظر دارم .. و اینو میدونم که توی زندگی شما کسی نیست.. ینی عشقی ندارید..
همین که خواست ادامه بده با ابروی بالا پریده گفتم--منظور؟
نعیم نیم نگاهی بهم انداختو گفت--خب.. می خواستم اگر که بشه بیشتر باهاتون اشنا بشم.
با خونسردی که ازم بعید بود گفتم -- و اگه جواب من منفی باشه؟
نعیم-نمیدونم.
سری تکون دادمو بدون گفتن حرف دیگه ای بلند شدمو از دانشگاه خارج شدم..
همینطور که سرم پایین بود داشتم قدم میزدم که صدای بوق ماشینی اومد.
به بوق ماشین توجه نکردمو به راهم ادامه دادم که دیدم یکی داره صدام میکنه.
سرمو که بلند کردم و به راننده نگاه کردم . نمیدونستم که خوشحال باشم یا ناراحت یا دلخور!...
دلم برای خودمو فرزام گرفـــــت!!!!
از لحاظ مالی مشکل نداشتیم که هیچ ... زیاد هم داشتیم ولی هیچ شادی و خنده ای توی خانواده نداشتیــــــــم...
رفتم از اشپزخونه بیرون و فرزامو صداش کردم
_فرزام؟؟
فرزام از اتاقش خارج شدو گفت _بله؟؟
_میشه باهات حرف بزنم؟؟؟؟
فرزام سرشو تکون دادو اومد نشست روی کاناپه...
منم رفتم نشستم روبه روش...
_می تونم بدونم چرا فامیلیت فروزانفره نه رادفر؟؟؟؟
فرزام _ چون مامان وقتی من 10 ساله بودم با فرید ازدواج کرده بود....
اوپــــــــــــــــــــــ ـس....
_مامان ازدواج کرده بود؟؟؟
فرزام _ اره ولی هیچ وقت عاشق فرید نشد.....
_یه ســـــــــــــــوال دیگه هم دارم....
فرزام_بپرس وروجک...
درحالی که خندم گرفته بود با لحنی که خندم گرفته بود گفتم ...
_چی شده بود که بابام بهم گیر داده بود تا با تو ازدواج کنم؟؟؟؟؟....
فرزام_فرید فکر نمی کرد که تو دختر مامان باشی .... با صدایی که خنده توش موج میزد ادامه داد .... اخه تو رو با رکی اشتباه گرفته بود ....
با بهــــــــــــــت بهش نگاه کردم.....
_نـــــــــــــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ه!!!!!....ینی تو رکی رو دوس داری؟؟؟؟
فرزام که فهمیده بود سوتی داده زود خودشو جمع و جور کردو با تته پته شروع کرد به لاپوشونی کردن که بد تر زد چشمشم خراب کرد ..
فرزام _ نه .... ینی اره ..... خو. نه در اون حداااااااا... در حدی که با هم حرف میزنیم ....نــــــــــــــه ..ینـــــــــــی....اوفـــــ ــــــــــــــــــــ...اصل� � ولش کن.
با شنیدن حرفای فرزام پوکیدم از خنده ... اخه انقدر با مزه هول شده بــــــــــــــــــود.......
خندم که تموم شد یاد خونه افتادم رو کردم به فرزام که از تغییر حالت من تعجب کرده بود گفتم ...
_میتونی برام یه خونه پیدا کنی؟؟؟
فرزام _ خونه؟؟!!...خونه برا چی؟؟؟
_می خوام از خونه بابا بیام بیرون....
فرزام یهو جدی شدو گفت_ بی خود!!..... شما همون جا می مونی....
_نمی خوام .... نمی تونم تو خانواده ای زندگی کنم که ازشون نیستم...
فرزام اخماشو تو هم کشیدو گفت_ینی چی از اونا نیستی؟؟؟؟....تو دختر ارین دارفری.....از خون ارین رادفر هستی بفهـــــــــــــم..
_اره من فقط دختر ارین رادفرم ولی دختر پریا که نیستم... هستم؟؟؟
فرزام_بالاخره هر چی باشه اون تو رو 19 یا 20 سال بزرگت کرده....
_اره خب .. ولی...
فرزام پرید وسط حرفم و با لحن محکمی گفت_ولی و اما و اگر هم نداریم.... این بحث همین جا تموم میشه....
معدم داشت ضعف می رفت .... به ساعت که نگاه کردم اه از نهادم بلند شد.... ساعت11.30 دیقه بود و نزدیک نهار ...
باید میرفتم خونه پس برای همین بلند شدم و بعد از خداحافظی که از رادان کردم بسمت خونه براه افتادم.........
****
با رسیدن به خونه استرس گرفتم ولی بازم مثل همیشه نقاب خونسردمو روی استرسم که از چشمام مطمعا" معلوم بود گذاشتم و در ورودی رو با کلید دستیم باز کردم...
با باز شدن در همه ی سر ها (مهسا ماهان .سپنتا . ساینا.سعید . شروین.شیداومامان و بابا)بسمت در وردی برگشت ...
سرمو انداختم پایین و با سلام ارومی دادم خواستم برم بالا که صدای بابا باعث توقف من تو اولین پله شد....
بابا_از دیشب کدوم قوری بودی هـــــــــــــــــــــان؟ ؟؟
با خونسردی برگشتم سمتش و پوزخندی بهش زدمو _برات مهمه؟؟؟
بابا _ تو فک کن اره ...
_ من از این به بعد هیچ فکری درباره ی شما نمی کنم...
احساس کردم که یه طرف صورتم سوخت....
با ارامش سرمو بالا اوردم و با لحن سرکش همیشگیم گفتم_هه.... چیشد؟؟ بهتون بر خورد اقای رادفر؟؟؟؟پسر چشم ابی که مامانم عاشقش شده بود؟؟؟؟؟مردی که در حق مادرم اخرِ نامردیو کردی؟؟؟؟مامانم بس نبود که میخوای منم زجر بدی؟؟؟؟ می خوای مثل اون منم بمیرم تا راحت شی از دستم؟؟؟
یهو بابا گلدونی که کنارش بودو برداشتو بسمت دیوار کنارش پرت کرد که هزار تیکه شد و برگشت سمت منو با حرص و عصبانیت گفت
بابا_ تو فکر کردی من دوس داشتم طلاقش بدم؟؟؟؟خودم خواستم که زجرش بدم؟؟؟..به ولله .. به مولا قسم من نخواستـــــــــــــم.....(با بغض گفت)منه عوضـــــــــــی دوسش داشتم .... می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!...
احساس ضعف شدیدی میکردم .... یه دستمو گرفتم به نرده و یه دستمو هم گذاشتم روی سرم که گیج میرفت....
یهو احساس کردم که بدنم داره شل میشه و در اخرین لحظه دیدم که بابا به سمتم هجوم اورد تا منو بگیره ولی من چشمام بسته شد....
چشمامو که باز کردم دیدم بابا و پریا و فرزام و رادان کنار تختم موندن همین که متوجه چشمای بازم شدن
فرزام خودشو بهم رسوندم اون دستی که توش سرم نبود رو گرفتو با نگرانی گفت_خوبی خواهر گلم؟؟؟؟
با بی حالی_من چم شده ؟؟
رادان از اونطرف با تمسخر گفت_هیچی چیزی نبود فقط جنابعالی تقریبا یه روز بود که چیزی نخورده بودی برای همین ضعف کردیو بیهوش شدی
اخمامو کشیدم تو همو گفتم_ کِی مرخص میشم؟؟؟
فرزام _باید سرمت تموم شه
سرمو تکون دادم و بدون توجه به بقیه چشمامو بستم
.....
سرمم که تموم شد بسمت خونه رفتیم
****
الان دو ماهی از روزی که اون اتفاقات برام افتاده میگذره و امتحانات دانشگاهمم تموم شده
امروز ساعت 6غروب با رادان قرار دارم چون گفته مهمی باهام داره
نمی دونم چرا ولی انگاری احساسم داره نسبت به رادان عوض میشه دیگه اون احساس برادرانه رو نسبت بهش ندارم ... والبته عاشقشم نیستم
کلا چن روزیه که بخواطر این موضوع که حسم به رادان چیه عصبیم
رابطم هم با پریا و بابا نسبتا خوبه ولی اخلاقم با مهسا و ماهان فرقی نکرده
رفتم از اتاقم بیرون و خودمو با شروین مشغول کردم که دیدم صدای صرفه میاد سرمو که بلند کردم یه لبخند نشست رو لبم _سلام بر داداش ماهان
ماهان_چه عجب شما مارو هم دیدی!!
_بیشین بینیم باوا
ماهان_ بیا نسشتم رو مبل
ونشست روی مبل که صدای شروین اومد که رو به ماهان گفت_بابا ژون منظول عمه این بود که بلو اونطلف بزال باد بیاد (بابا جون منظور عمه این بود که برو اونطرف بزار باد بیاد)
با دهن باز داشتم به شروین نگاه میکردم که شیدا از اشپز خونه بیرون اومدو منو دید
شیدا_ موش نره تو دهنت؟؟ ببند بابا اون دهنو چی شده مگه دهنت باز مونده؟؟
برگشتم سمت ماهان و سری از روی تاسف براش تکون دادمو گفتم_نچ نچ نچ ماهان برات متاسفم واقعا این چه زنی بود رفتی گرفتی؟؟؟
ماهان_ هعـــــــــی خواهری دس رو دلم نذار که خونه.... تو خونه یه اب خوش از گلوی من پایین نمیره از بس که این مادرو پسر پدرمو در میارن
_کوش؟؟
ماهان_ چی کوش؟؟
_ پدرت دیگه ... مگه نمی گی پدرتو در میارن؟؟؟
ماهان خواست جوابمو بده که حواسم رفت سمت شیدا
شیدا بسمتم هجوم اورد که مثلا منو بزنه و وقتی داشت میومد با حرص هم حرف میزد
شیدا_ من زن خوبی نیستم برا داداشت دیگه اره؟؟؟.... نشونت میدم .... الان که موهاتو دادم دستت می فهمی
با ابروی بالا پرید موندم سر جام و قارد گرفتم که شیدا هم اومدو اونم برا من قارد گرفت چون اونم کلاس های رزمی رفته بود همین که خواست مشتشو بزنه تو شکمم دستشو گرفتمو جوری پیچوندم پشتش که دردش نیاد و در گوشش گفتم_ بپا نچایی اجی
و دستشو ول کردم همین که خواست باز بیاد سمتم پریا اومدو گفت_ اع اع مگه بچه شدین شماها؟؟؟؟بس کنید دیگه
شیدا رو کرد به ماهانو گفت_ اقا ماهان به حساب شما هم شب رسیدگی میشه که بعد انگار فهمید چی گفته لبشو گاز گرفت که منم نامردی نکردمو برگشتم سمت ماهان که داشت با چشمای گشاد شده به شیدا نگاه میرد با شیطنت گفتم_ ماهان گاوت شیر داد امشب شیدا قراره حاملت کنه
مامان پریا لبشو گاز گرفت تا نخنده و با تکون دادن سرش بسمت اشپزخونه و پیش اسیه و مونا خانوم اینا رفت
برگشتم به ماهان نگاه کردمو باهم زدیم زیر خنده که شیدا بد تر خجالت کشیدو قرمز شد و با حرص به ما نگاه کرد...
ساعت 4 بود که رفتم یه تیپ توسی مشکی زدم و با برداشتن کیلید بنزم راه افتادم سمت بام تهران چون فعلا زمان زیادی تا 6داشتم
رفتم و سوار ماشین شدم و بسمت بام تهران روندم
ساعت5 رسیدم بام تهران و از ماشین پیاده شدم
رفتم و نزدیک دره موندمو نفس عمیق کشیدم که احساس کردم صدای حرف زدن دو نفر میاد
خوب که گوش دادم دیدم صداها برام خیلی اشنان..
با برگشتن من بسمت عقب تموم دنیام روی سرم اوار شد نفسم بند اومده بود و احساس نفس تنگی داشتم...
____________________________________________
نه این امکان نداشت مگه من ساعت 6 باهاش قرار نداشتم؟؟
پس اون نمی تونست رادان باشه
امکان نداره که رادان با دختر دیگه ای رابطه داشته باشه
ساعت6 جلوی کافی شاپ بودم
وارد که شدم رادانو دیدم که نشسته رو صندلی ای که پشت یه میز دو نفره بود
رفتم نشستم رو به روش و بدون کلامی حرف سرمو تکون دادم که اونم همین کارو کرد
خیلی سرد گفتم_ میشه بدونم چیکار داشتی باهام؟؟؟
رادان _ دوس ندارم مقدمه چینی کنم سریع میرم سر اصل مطلب
_خب؟؟
رادان_ می خوام ازدواج کنم
_ خب ازدواج کن به من چـِ...
اولش نفهمیدم که چی گفته ولی وقتی فهمیدم نظورش چیه حرفی که می خواستم بزنم تو دهنم ماسید و گنگ بهش نگاه کردم که ادادمه داد
رادان_ اگه یادت باشه قبلا دختر داییمو دوس داشتم .... می خوام باهاش ازدواج کنم .... الـ... البته .... البته بعد از این که از تو جدا شدم...
از روی میز بلند شدمو با گفتن این که ««بهتر همین امشب بیاید برای مطرح کردن بحث جدایی »»و بدن خداحافظی از کافی شاپ زدم بیرون
احساس می کردم که قلبم دستور ایست داده
انگار مغزم تازه تازه داشت حرف های رادانو حلاجی و تجزیه تحلیل می کرد....
نمی دونم چرا ولی حسم خیلی بد بود ...
احساس میکردم که با من بازی شده ....
ماهتیسا حقته !! مگه قرار نبود که دیگه قلبت برای هیچکسی ویبره نره؟؟
پس باید تاوانشم پس بدی ....
****
لباسامو با یه دست لباس مشکی عوض کردمو نشستم جلوی اینه ....
وقتی رسیدم خونه رفتم و به پریا و بابا گفتم که امشب قرار عمو اینا بیان خونمون...
نمیدونم چرا ولی می خواستم که حرص رادان رو دربیارم برای همین نشستم و لوازم آرایشمو برداشتمو یه خط چشم متوسط و یه سرمه هم بالا و توی چشمام کشیدم و با رژ گونه و رژ کالباسی ارایشمو تکمیل کردم ....
به خودم که توی اینه نگاه کردم یه لبخند نشست روی لبم .....
خیلی خشگل شده بودم(پپسی کولا چند؟؟؟کم برا خودت پپسی باز کن پپسی گرون میشه)
چشمای توسیم امشب برق خاصی پیدا کرده بودن....
دانشگاهمم که دیگه نزدیک امتحانات بود و باید میشِستمو شروع میکردم به خر زدن تا همشونو حفظ کنم....
توی فکر بودم که با صدای احوال پرسی ای که از پایین میومد به خودم اومدم.....
از پله ها که رفتم پایین نگاه همه برگشت سمتم و باعث شد زنعمو با تعریف کردن از من بیاد سمتم ...
پوزخندی زدم و به رادان نگاه کردم که احساس کردم برای چن ثانیه ای میشه که میخ من شده ...
نگاهم به رکسانا افتاد و یاد سوتی فرزام که گفته بود از رکسانا خوشش میاد افتادم ولی با نگاه کردن به چشمای غمگینش فهمیدم که رادان به رکی همه چیزو گفته وقتی همه نشستن روی مبل ها بهترین فرصت بود برای شروع بحث ...
به رادان نگاه کردم که وقتی دید من دارم بهش نگاه میکنم بدون هیچ اشاره ای روشو ازم گرفت ...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم برای همین با صرفه ی مصلحتی که کردم همه رو متوجه خودم کردم و شروع کردم به حرف زدن
اول از همه لبخندی زدم و گفتم: عمو جون خوش اومدید ولی دلیل این که الان هممون دور هم جمع شدیم اینه که ....
نگاهی به رادان کردم که سرشو انداخت پایین و ادامه دادم:اینه که منو رادان با هم به تفاهم نرسیدیم....
جمع برای 2 یا 3 مین توی سکوت فرو رفت ولی بعدش عمو و بابا ...
ولی بعدش عمو و بابا بحرف اومدن
بابا_ مگه الکیه که داری میگی به تفاهم نرسیدیم؟؟؟
عمو_ عمو جان بهتر نیست که یکم بیشتر در این مورد فکر کنید؟؟؟
_پدر من عموی من . من وقتی میگم با این گل پسر به تفاهم نرسیدم ینی به تفاهم نرسیدم.....
بابا_تو غلط می کنی!! مگه ما علاف شماها هستیم هـــــــان؟؟؟
عمو_آرین اروم باش داداشم ....
_نه بزارید حرفشو بزنه......بزارید ببینم تا کی می خواد ادامه بده که به جای من تصمیم بگیره....
بابا_دختره ی احمق .....
خنده ی هیستریکی کردمو گفتم_اره خب راست میگید دیگه من احمقم.....حق با شماست...
بابا که دید دارم همینجوری جوابشو میدم پاشد و اومد سمتم و یه سیلی زد تو گوشم...
با پوزخندی صورتمو برگردوندم سمتشو گفتم_افرین بازم بزن شاید دلت خنک بشه....
عمو_ماهتیسا بهتره بری تو اتاقت.....همین الان...
اخمامو کردم تو همو بسمت طبقه ی بالا و اتاقم رفتم...
روی تختم نشسته بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که در اتاقم به صدا در اومد.....
_بفرمایید
رکسانا وارد اتاقم شدو درو پشت سرش بست
اومد نشست روی تخت کنارمو گفت_نکن این کارو با خودتون ماهتیس
با پوزخندی گفتم_ کدوم کارو میگی رکی؟؟؟؟
رکی_ خودتو نزن به اون راه ..... تو نباید بزاری که رادان وارد باطلاقی که الهه براش ساخته بشه .... میفهمی؟؟؟
_برا من صداتو نبر بالا ..... دختر عمومی درست.... مثل خواهرمی درست...... بیشتر از جونم دوست دارم اونم درست .... ولی ببخشید کارهای برادر جنابعالی به من هیــــــــــچ گونه ربطـــــــــی پیدا نمی کنه بزار اون داداش احمقت هر کاری دلش می خواد انجام بده....
اشک توی چشمای رکسانا جمع شدو گفت_ خیلی نامردی ماهتیسا.....توی این چن سال خیلی فرق کردی .... انگار قلبت یخ زده ....از سرمایی که توی چشماته ادم یخ میبنده ....دیگه اون دختری که من 10 سال پیش میشناختم نیستی ..... انقدر فرق کردی که حتی بعضی موقع ها نمیشناسمت....یعنی کار خیلی سختی ازت خواستم که می گی نمیتونی؟؟؟....تویی که .....
پریدم وسط حرفشو با حرص گفتم_ اره اره اره ... من دیگه اون ماهتیسای احمق گذشته نیستم.... الان عاقل شدم ... میدونی چرا؟؟؟؟ ... چون انقدری توی این چند سال تجربه بدست اوردم که بدونم تو زندگی رادان اضافم..... وقتی یکی میاد بهم میگه میخوام ازت طلاق بگیرمو برم با یکی دیگه ازدواج کنم چون عشق قدیمیمه و هنوزم دوسش دارم باید برم کنار ... باید عقب نشینی کنم...... بین منو رادان هیچ علاقه ای وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت ..... می فهمی؟؟؟؟؟
امپرم بدجور چسبیده بود ...... انقدر که میخواستم همه چیزو بزنمو بشکونم تا دلم اروم بگیره....
انگار من مامان یا پرستار رادانم که میاد بهم میگه باید رادانو نجاتش بدی ....
اه ه ه ه ه ه ه ه......تو روحت رادان!!!
رکسانا_ نه تو عاقل نشدی بلکه از یخ شدی..... انقدری که حتی نمیدونی اگه رادان با الهه ازدواج کنه بدبخت میشه.....این تویی که باید بفهمی و اتفاقات اطرافتو درک کنی..... واقعا برات متاسفم .... نه نه برای تو متاسف نیستم برای خودم متاسفم که دربارت اشتباه فکر میکردم ..... فکر میکردم مهربون تر از این حرفایی ..... فکر میکردم اونی که توی سینت میتپه قلبی از جنس مهربونی و محبته نه از سنگ و یخ.......
و از اتاق خارج شد
خودمو پرت کردم روی تختمو پاهامو توی شکمم مچاله کردم
دیگه طاقت نداشتم....
نمیتونستم تحمل کنم....
چقدر باید بهم اَنگ قلب یخی زده میشد؟؟؟
چقدر باید بهم می گفتن که از جنس یخ و سنگم؟؟؟
درسته که اخلاقم توی این چند سال عوض شده بودو جدی تر شده بودم....
ولی قلبم مثل همیشه بود یخ نزده بود ....
اگرم زده بود با گرمای وجود رادان همش اب شده و رفته پی کارش....
دیگه نمی تونم
خدایاااااااااااااا یعنی تو فقط منو برای این خلق کردی که همیشه توی عذاب باشم؟؟؟؟همیشه یه چیزی بچسبونن تنگمو صدام درنیاد؟؟؟؟
دیگه بریدم
خسته شدم
نمیتونم
نه یعنی دیگه نمیکشم
توی همین فکرا بودم که با احساس این که یکی داره موهامو نوازش می کنه به خودم اومدم
توجه که کردم دیدم پریا داره موهامو ناز میکنه
وقتی دیدم که داره نگاهم میکنه بلند شدمو به اغوش مادرانش پناه بردم
_ مامان پریا ....... اخه من چرا باید انقدر عذاب بکشم؟؟؟؟چرا همه بهم میگن که قلبم یخه؟؟؟؟مگه من کار بدی میکنم؟؟؟مـ
مامان پریا پرید وسط حرفمو گفت_ ششششششش ..... اروم باش دخترم..... نه گلم ...... تو خیلی هم مهربونی خانومم.....الانم به هیچ چیزی فکر نکن و سعی کن که یکم بخوابی.....
سرمو از رو شونه هاش برداشتمو لبخندی به روش پاشیدم و با همون لباسو ارایشی که روی صورتم بود به خواب رفتم
________________________________________
امروز که از خواب بلند شدم با سردرد شدیدی روبه رو شدم ...
به قدری سرم درد میکردکه احساس می کردم سرم میخواد بترکه !!
ولی به هر ترتیبی بود باید بلند میشدم برای همین از عسلی کنار تختم دوتا استامینافن برداشتمو با یه لیوان اب خوردم و بعد از یه دوش سرپایی و پوشیدن یه دست مانتو وشلوار ساده و زدن مغنه و برداشتن کلید ماشین بسمت آشپزخونه رفتمو بعد از خوردن چن تا لقمه نونو پنیر از خونه خارج شدم......
دیشب تصمیممو گرفته بودم !!
الان یک هفته ای از اون روز کذایی می گذره و رفتار بابا هم باهام سرد شده....
چن روز پیش هم تصمیممو با جین در جریان گذاشته بودم....
میشه گفت جین وکیل مامانجون بحساب میومد....
و البته بهترین دوست من.جین از من دوسالی بزرگتر بود و بعد از مرگ پدرش اون بود که کارهای مامانجونو انجام میداد....
وقتی بهش گفتم که میخوام بیام کانادا برای ادامه تحصیل خیلی خوشحال شدو از تصمیمم استقبال کرد
میخواستم برمو مدارک لازممو از دانشگاه بگیرم......
با گرفتن مدارکی که جین به من گفته بود لازمه تا همراهم داشته باشم به جین زنگ زدم که به بوق سوم نرسیده گوشیو برداشت و صدای جیغ جیغوش گوشمو کر کردددددد
جین: واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااای ماهتیــــــــــــــــــــ س!!.... خودتی دیگـــــه؟؟؟
_ پـَ نـَ پـَ ..... عممه زنگ زده حالمو از تو بپرسه
جین_ایـــــــــــــش.... خو مثل ادم جوابمو بدی میمیری؟؟؟؟
_اهووووم.....راستـــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــی!!!
جین_اووووووووووووی گوشم کر شد ارام باش فرزندم...حالام زیادی زر زر متفرقه نکن کارتو بگو که کارم زیاده
_نچ نچ نچ ... تو ادم بشو نیستی که ..... زنگ زدم بگم که همین الان مدارکی که گفته بودیو از دانشگاه گرفتم....
جین_خب افرین کار خوبی کردی ببین میتونی برام پستشون کنی؟؟؟
_پست چیه؟؟؟ ... من هنوز به بابا نگفتم اول باید ببینم که میزاره بیام اونور یا نه!!!!
جین_ اوفـــــــــــــــــــــ.. .. پیرم کردی دختر .... خب امشب به عمو آری بگو دیگه....
_میزنمتــــــــــــــــا!!! ! روانی .آری دیگه کیه؟؟؟بابای من اسم به این خوشگلی داره ....آرین .....اوکی جنّی؟؟
جین_جـِــــــــــــــــــ� �ــنّ خودتی ......جیــــــــــــــــــــ ـغ..... اسم من جِینهِ جِیـــــــــــــــــن...
_حالا مهم نیس که اسمت شلوار جینه یا شلوار پارچه ای .....اگه تونستم بابا رو راضی کنم خبرشو بهت میدم.... بابای
و زود قطع کردم تا فوش های زیبای ایرانیشو نوش جان نکردم.....
****
امشب باید با بابا حرف میزدم.....
جِین بهم گفته بود که اگه واقعا قصد رفتن دارم باید تا اخر هفته اونجا باشم یا حداقل مدارکو براش پست کنم......
بعد از شام وقتی داشتیم چایی می خوردیم رو کردم به بابا و گفتم_ بابا یکم وقت دارین؟؟؟
بابا_چطور؟؟؟
_می خوام باهاتون درباره ی یه موضوعی حرف بزنم...
بابا_بگو...
_من می خوام برم کانادا...
اخمای بابا با شنیدن حرف من رفت تو همو گفت_نه!!
_اوووووووووفـــــــ.... من برای ادامه تحصیل دارم میرم کانادا نه چیــــــز دیگه ای....
بابا_هر چیزی که میخواد باشه...
تا بابا خواست حرفی بزنه دستمو برای سکوت بلند کردمو گفتم_صبر کن بابا میدونم الان بازم میخوای بگی نه....ولی من تمام کارهامو انجام دادمو فقط میخواستم اجازه ی شمارو هم داشته باشم....حداقل فکر کنید که برای یه مدت رفتم تا آب وهوام عوض بشه.....با جین هم حرف زدم و گفته که اگه واقعا تصمیم دارم که توی کانادا ادامه تحصیل بدم یه دانشگا خوب سراغ داره و گفته که باید تا اخر همین هفته برم برای ثبت نام چون از ماه دیگه کلاس هاش شروع میشه....میخوام تا زمانی که خودمو پیدا نکردم برنگردم .... تا زمانی همون ماهتیسای واقعی نشدم حتی فکرم هم به این طرفا خطور نکنه....می خوام برگردم به چن سال پیش ... به همون زمانی که از دست ماهتیسا یه لحظه ارامش نداشتین.....به بابا نگاه کردم که دیدم توی فکره ....بلند شدم و رو به بابا گفتم اگه میشه تا یه ساعت دیگه جوابتونو بهم بگید چون قرار به جِین زنگ بزنم......و بسمت اتاقم روونه شدم.....
حدوداً نیم ساعت بعد بود که مونا اومدو گفت که بابا باهام کار داره
بسمت اتاق کار بابا رفتم و بعد از کسب اجازه وارد شدم و روی یکی از مبلای بابا که روبه روی میزش بود نشستم و زل زدم بهش تا حرفشو بزنه
بابا_اونجوری زل نزن بهم بزار حرفمو بگم......من قبول می کنم ولـــــــی .... یه شرطایی هم برات دارم
منتظر به بابا چشم دوختم که ادامه داد_ من برات خونه ی دانشجویی نمی گیرم و باید بری و خونه ی مامانی بمونی...
دومی ....بعد از گرفتن مدرک لیسانست بر می گردی ایران...
و اما سومی...اگه بر گشتی باید شرکت منو مدیریت کنی....
اگه الان با این شرطا مخالفتی داری منم اجازه ی رفتنو بهت نمیدم....
درباره ی جریان رادان هم هر کاری خواستی بکن به من ربطی نداره...
یکم فکر کردم!!خب با مامانجون که اصـــــــــــــلا مشکلی نداشتمو اتفاقاً خیلیم باحاش راحت بودم..... (آخــــــــــی بچم سر به راه شده خخخخخخ_ کــــوفت میزاری بفکرم یا نه؟؟_ایـــــــــش خو بفکر به من چه؟؟؟بی ادبــــــــ)بعد از گرفتن مدرک هم که ایرانم دیگه ..... تمـــــــــــوم!
ولـــــــــــی خو من نمی خوام شرکت بابا رو مدیریت کنـــــــــم!!!
ولی اگه قبول نکنم کانادا بی کانادا!!!
مجبوری سرمو تکون دادمو گفتم
_خــب من همشو قبول دارم
بابا_می تونی بری ...
سرمو تکون دادمو بلند شدم و از اتاق بابا خارج شدم...
از خوشحالی جیغی کشیدم و تا اتاقم دو ماراتن گذاشتــــــــــــــــــــ ـــم..(ماهتیسا تی تابت خوشمزه بود؟؟؟_نـسـتــــــرن!!!_هوو� �؟؟؟_وللش مهم نیس_درد!!)
وارد اتاقم شدمو شیرجه زدم رو گوشیمو سریــــــــــــع شماره ی جینو گرفتم که بوق اول کامل نخورده برداشـــــــــت
ینی من موندم خدا اینون خلق کردنی چه معادله ای به کار برده که کلاً جزو انسان ها محسوب نمیشه..
جین_ چی شد؟؟؟؟ گذاشت؟؟؟؟ نذاشت؟؟؟؟کشتت؟؟؟ خوردت؟؟؟می خواد بکشتت؟؟؟؟عصبانی شد؟؟؟هووووووووووووووی زنده ای هنوز؟؟؟مـ....
_جِیـــــــــــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ــن!!
جین_ جونم ماهتیسم؟؟؟
_شاتاپ پیلیز ...اوکی؟؟؟
جین_ اوکی ...
_بابام قبول کرد
جین_دروغغغغغغغ!!..
_ اخه من باتوی بوزینه شوخی دارم؟؟؟(نچ نچ نچ ادب مَدَبَم که تو جیبت قایم کردی اره؟؟_اره!! انقدر کیف میده اینجوری حرف بزنــــــی_حنـــــــــاق_ت و دلت_جلو اینه ای)
جین_ ای الهــــــــــــــی دردم بخوره تو سرت ..... خو مثل ادم بجواب دیگه ... اه ه ه ه ه ه ه....
_خب حالا تو هم.... اره بخدا بابام قبول کرده اگه خدا بخواد ایشالله سه روز دیگه که میشه پنجشنبه پیشتم ... مدارکمم برات پست پیشتاز می کنم که برسه دستت
جین_اوهووم اوکی هانی....خوشحالم که داری میای پیشم....
_من بیشـــــــــــــــــــــت ر....
جین_ خب کاری نداری ماهتیس جونم؟؟؟
_نه گلم بای
جین_ بای خواهری
........
بعد از قطع کردن تماسم لباسایی که لازم داشتمو توی چمدونم جمع کردمو رفتم پایین تا یه قهوه بخورم کـــــــــــــــــــه!!...
همین که رفتم پایین پریا بهم گفت که عمو اریا اینا برای فردا شام مارو دعوت کردن.....
یه قهوه درست کردمو برداشتم بردم تا توی اتاقم بخورم....
با خوردن قهوه گرفتم خوابیدم......
________________________________________
امروز قرار بود برم و عقدمو با رادان فسق کنم ....
یه مانتوی زرشکی با یه کفش زرشکی پاشنه12 سانتی کنار گذاشتمو از کمد دیگمم یه شال سفید با طرح های زرشکی ریزی که روش بود برداشتم همراه با شلوار سفیدم..
بعد از پوشیدن لباسام و ارایش ملایم و درست کردن جلوی موهام کلید پانامرای توسیمو برداشتمو رفتم سمت محضر...
نمی دونم چرا ولی احساس بدی داشتم از این که داشتم از رادان جدا میشدم...
توی راه همش فکرم به روز نامزدی و آزمایش و روز هایی که باهم گردش رفته بودیم کشیده میشد....
اه ه ه ه ه ه....
وقتی دیدم که نمیتونم فکرمو منحرف کنم صدای پلییر ماشینو زیاد کردمو سرعتمم یکمی زیاد کردم و همراه با اهنگ مورد علاقم که اهنگ HMGسامی بیگی بود شروع به خوندن کردم....
با رسیدن به جلوی محضر صدای پلییرو کم کردمو با همون عینک افتابی مارکدارم پیاده شدم و با قدم های محکم بسمت در وردی محضر رفتم...
با وارد شدنم عینکمو برداشتمو رادانو دیدم و سرمو براش تکون دادم که اونم همینکارو در جواب من انجام داد....
احساس می کردم محیط محضر برام خفقان اوره...
بعد گذشت 10 مین نوبت به ما رسید که رفتیم و بعد انجام کارهاش رسماً از همدیگه جدا شدیم...
احساس بغض می کردم....
نمی خواستم به اونچیزی که توی مغزم جولون میداد فکر کنم باید از رادان دور میشدم.....
عقب گرد کردم و خواستم از محضر خارج بشم که صدای رادان میخکوبم کرد!!
رادان_ماهتیسا؟؟؟
برای اولین بار احساس اینو داشتم که بهترین اسم دنیا رو دارم!!
......-_-.....
استاپ کردم ولی برنگشتم....وقتی دیدم چیزی نگفت براهم ادامه دادم و خودمو به ماشینم رسوندمو زود استرات زدمو با اخرین و بیشترین سرعت ممکن از محضر دور شدم....
بسمت پارکی که بیرون از شهر بود و خودم تنها کشفش کرده بودم و هر وقتی که ناراحت یا به دلایل مختلفی دلم گرفته میام اینجا....
این پارکو از دوسال پیش کشف کردمو خیلی دوسش دارم...
چون خیلی ساکته و خلوته ....
با رسیدن به پارک ماشینو پارک کردمو پیاده شدم و از صندق عقب ماشین کتونیای مشکیمو پوشیدمو با قفل کردن ماشین شروع کردم به پیاده روی..
به این فکر کردم که مگه نامزدی منو رادان صوری نبود؟؟؟؟
پس این حسی که من الان نسبت به رادان دارم چیه؟؟؟چرا وقتی میبینمش نمی تونم همون ماهتیسای مغرور باشم؟؟؟چرا وقتی میبینمش قلبم بی قراری می کنه؟؟؟
توی یه رمان خونده بودم که این علائم بیان گر.....
نه نه نــــه من حتی نباید این کلمه رو به زبون بیارم......
با پیش اومدن طلاق منو رادان همه چیز به هم ریخت....
رابطم با رکسانا که خیلی سرد شده بود .... تقریبا دو هفته ای هم میشد از نادیا اینا خبری نداشتم...
به ساعتم نگاه کردم که ساعت 7.30 دیقه رو نشون میداد با اعصاب داغونی که داشتم بسمت ماشین رفتم و تا برسم ساعت شد 8....
ایفون خونه ی عمو اینا رو زدم که در با صدای تیکی باز شد..
داخل خونه شدم و برای خدمت کارشون سری تکون دادمو از کنارش رد شدمو رفتم داخل خونه که دیدم بابا ارین و مامان پری و مهسا و ماهان هم با شوهرو زنو بچه هاشون بودن با همشون دست دادمو رفتم نشستم دقت که کردم دیدم رادان و رادین نیستن.....
شونه ای بالا انداختمو با بی خیالی به بحث بابا و عمو گوش دادم که داشتن درباره ی شرکتو این جور کارا حرف میزدن....
صدای زنگ گوشیم بلند شد ...
از کیفم که درش اوردم دیدم شماره ی فرزام افتاده رو صفحه ی گوشیم....
با لبخندی از جام بلند شدمو بسمت حیاط رفتم و جوابشو دادم
_ســـــــــــــــلام بر برادر نمونه که اصلا یادش نیست یه خواهر خوشگلیم داره....
فرزام_ســــــــــــلام بر خواهر زشته ی خودم..... خوبی؟؟
_زشت دوس دختر جدیدته ..... من کجام زشته؟؟؟به این خشگلی ایـــــــــــش....
فرزام_اوه اوه نه بابا؟؟؟ ... تو هر کاریم بکنی به رُ.... ام نه به من نمیرسی تو خشگلی....
معلوم بود که میخواست بگه رکسانا ....
با خنده گفتم_قابل نداره بگو دیگه فهمیدم کیو میگی
فرزام_اهــــــــــــــــه .... بخدا فقط جلوی تو ریپ میزنمااااا وگرنه این جوری نیستم....اصن لامصب نمیدونم اون صدای تو چه جذبه ای داره که فقط منتظر اینه که ازم حرف بکشه....
_دیگه دیگه....
فرزام_اهـــــــان راستی وروجک شنیدم میخوای بری کانادا !!! اره؟؟
_اوهووم....تو از کجا فهمیدی؟؟؟ اره با اجازه ی خودمو بابا جونم دارم میرم کانادا تا ایشالله یه سال یا چن سال دیگه ...
فرزام_اوه اوه پس من از الان دَبّه نگه دارم برات دیگه؟؟
هـــــــان؟؟ دبّه؟؟؟
_برای چی دَبّه؟؟
فرزام_برای این که وقتی اومدی ترشی بندازمت.... وبعد ریز خندید ...
_اوووووووووی نخند بیشعــــــــور!! منو می خوای ترشی بندازی دیگه؟؟؟ اره؟؟
فرزام_اره....
_کوفـــــــــــــــــتـــ� �ـــــــــــو اره....
فرزام_ بگذریم .... کِی پرواز داری؟؟
_فردا نه پس فردا ساعت 5 بعد از ظهر....
یکم دیگه با فرزام حرف زدمو قطع کردم ولی همین که برگشتم رادینو دیدم که عصبانی از خونه اومد بیرونو با دیدن من یه چشم غره خوشمل اومد تو کارم که دهنم باز موند....
این چرا بهم چشم غره میاد؟؟؟
وویی!!
اصتغفرالله ربی و اعطوبو عِلَیه...
خدا شفا بده مریضارو....
رفتم تو و روی مبل قبلی نشستم و به اطراف نگاه کردم....
حوصلم کاملا سر رفته بود....
......
بعد از شام بود که دسشویی داشتم برای همین بلند شدم تا برم دسشویی ولی متأصفانه دسشویی پایین درش قفل بود...حتما کسی توی دسشویی بوده ...
از پله ها بالا رفتم ...
ولی همین که رفتم صدای اهنگی میخکوبم کرد....
صدا از اتاق رادان میومد که داشت با گیتارش میزد....
(اگه بعضی جاهاش اشتباه شد بهم بگید تا درستش کنم چون خودم از روی آهنگ نوشتمش)
نــگــاه نــکــــنـــ بــــه ســــاعــــتــــتــــ
نــگــو کــه وقــتــ رفــتـــنــه
چــطــور دلــتــ دلــشــ مــیــاد
از عــشــقــ مــن دل بـِـکَــنـِـه
مــیــ خــوامــ تــو ایــنــ دقــیــقـهــ ـهــا
فــقــطــ بــهــ تــو نــگــاهــ کــنــمــ
بــخــواطــر مــونــدنــتــ چــقــدر خــدا خـــدا کــنـــمــ
ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ
بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ
مــیــ دونــی خــیــلــیـــ تــو رو دوســتــ دارم
دلــ گـــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ
ایــ کــاشــ ثــانــیـــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ
بــدونــ تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارم
مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوســتــ دارمــ
مــیــمــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ
.......
نــزدیــکــ رفــتــنــ تــو
نــزدیــکــ مــردنــ مــنــــ
تــصــویــر دور شدنــتــ
غــصــهــ خوردنــ مــنــ
تــو بــری پــر مــیــشــهــ دنــیــامــ از تــنــهـــایــیــ
زنــدگــیــ ایــنــجــا هــســتــ تــا وقــتــیـــ ایـــنــ جــایــیــ
کـــیـــ مــیــتــونــهــ جــایــهــ خــالــیــتــو بــگــیــره
از تــویــ قــلــبـــمــ عــشــقــتــ نــمـــیـــرهــــــ نــمــیـــرهـــــــــ
ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ
بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ
مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوســتــ دارمــ
دلــ گــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ
ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ
بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ
مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوسّــتــ دارمــ
مــیــمــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ
ایـــ کــاشـــ........
(اهــنــگــ ایــ کــاشــ از عــمــاد طــالــبــ زادهــ)
انقدر محو اهنگ شده بودم که یادم رفته بود برای دسشویی اومدم بالا...
وآآآآآآآوُ عجب صدایـــــی داره....
دستامو که گذاشته بودم روی درو خواستم بردارم و برگردم که در اتاق بــــاز شدو کم مونده بود برم تو بقل رادان که دستامو گذاشتم روی سینه اش و چشماموم محکم روی هم فشار دادمو لبمو هم به دندون گرفتم....
بــــــــــــدبــــــــــ ــــخـــــــــــــــــــت ـــــــــــــــ شـــــدمــــــ.....
اروم چشمامو باز کردم که دیدم رادان مونده داره با چشمای ریز شده منو نگاه میکنه....
خودمو جمع و جور کردمو یه اخمم نشوندم رو پیشونیم ....
رادان_خب؟؟
_چی خب؟؟
وقتی دیدم داره با اخم نگام میکنه
شونه ای بالا انداختمو گفتم_اومده بودم برم با اجازتون اونجاا(و به دسشویی اشاره کردم)که صدای گیتارتو شنیدم....
و بعد هم در کمال پررویی راهمو بسمت دسشویی کج کردم....
ولی توی دلم ولوله ای به پا شده بود که باعث میشد اعصابم خورد بشه...
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++امروز روزی بود که من ساعت 5 عصر پرواز داشتم....
دیروز زنگ زده بودم به نادیا اینا و باهاشون قرار گذاشته بودم که هر یه هفته یا حداقل هر یک ماه یک بار اگه وقت داشتم بهشون زنگ بزنم اونام بهم گفته بودن که هرروز به زنگ میزنن....
توی فرودگاه با همه خداحافظی کردمو در اخر هم شروین و سپنتا و ساینا رو خووووب تو بغلم چلوندمشون....
به همه نگاه کردمو در اخر رومو برگردوندمتا برم که صدای رادین اومد...
رادین_اوووووووووووووی ضعیفه بصبربا بزرگترتم خدافضی کن بعد هرجا خواستی برو
با لبخند برگشتم سمتشو گفتم_رو چشمم اغا بزرگ....
رادین_نچ نچ نچ بی چشمورو حالا دیگه من بابا بزرگم؟؟
و گوشمو گرفتو پیچوندکه رو کردم به بابا و گفتم_بابـــــــــــا!!!
انقدر این جمله رو با ناز گفتم که بابا اومدو یدونه پس گردنی زد به رادینو گفت_تو خجالت نمی کشی بچه؟؟ جلوی من داری دخترمو اذیت می کنی؟؟؟هوووم؟؟
رادین که مثلا ترسیده باشه اب دهنشو با صدا قورت دادو گفت_کـــــــــی؟؟من؟؟؟من غلط بکنم .. به ریش نداشته ی بابام بخندم اگه این کارو بکنم..
عمو که از حرف رادین خندش گرفته بود گفت_دِ اخه دلقک حتما داری میخندی که این طفل معصومو اذیتش می کنی دیگه...
من که پوکیدم از خنده....فقط یه لحظه نگاهم افتاد به رادان که دیدم داره با لبخند نگام میکنه زود رومو کردمو اونور...
رادین_جـــــــــان؟؟؟این تیکه ی اخرشو که طفل معصوم گفتی با کی بودی؟؟؟ با این وروره جادو بودی؟؟
پشت چشمی برای رادین اومدمو گفتم_ینــــــــــــــــی خــــــــــاک تو مغز نداشتت کنن ایشالله.... الان از پروازم جامیمونم اونوقته که باید منو تا کانادا رو کولت ببری...زود باش خداحافظیتو بکن که وقت ندارم..
رادین_اه اه اه حالم بد شد .... همچین میگه وقت ندارم انگاری انجلیناجولیه!!.... گذشته از شوخی.... موفق باشی اجی جونم.... فقط وقتی درست تموم شد اومدنی یکم سرکه با خودت بیاری که اینجا لنگ سرکه نباشیم دیگه مستقیم بفرستیمت تو ظرف ترشی.....
به فرزام نگاه کردم که دیدم با لبخند دندون نمایی بهم نگاه میکنه....
رفتم سمتش و مثلا بغلش کردمو از پشت کمرش یه بشگون خوشمزه گرفتمو ازش دور شدم برگشتم به فرزام نگاه کردم که از درد کبود شده بود همین که برگشتم تا جلومو نگاه کنم دیدم رادین برام زیر پایی گرفته از روی پاش پریدمو با پاشنه ی کفشم زدم زیر پاش که کم مونده بود تعادلشو از دست بده و بیفته زمین...
یهو دیدم صدای خنده اومد ...
برگشتم و دیدم که بابا و عمو دارن به رادینو فرزام یه چیزایی می گن و بهشون میخندن....
سرمو برای همشون تکون دادم و از سالن انتظار به سالن دیگه رفتم....
****
صبح بود که رسیدم....
و اولین کاری که کردم این بود که یه تاکسی بگیرمو ادرس خونه ی مامانجونو بدم...
راستی یادم رفته بود بگم که مامان جون میشه مامانه مامان پری و میشه گفت من اون دو سه سالی که پاریس بودم خونه ی مامان جون بودم .... ولی مامانجون به دلیل مسائلی که من نمیدونم یه پنج سالی میشه که کانادا زندگی میکنه همدیگرم خیلی دوس داریم...
میشه گفت مامانی یه زن 65 سالس ولی قیافش خیلی جون تر از اونچیزی که هست میزنه....
سوار تاکسی شدم و ادرس خونه ی مامانی رو که همراهم داشتمو به راننده دادمو....
بعد از حدود نیم ساعت رسیدم جلوی خونه ی مامانی....
از تاکسی پیاده شدمو کرایشو حساب کردم و رفتم سمت در تا زنگشو بزنم که همون لحظه در باز شدو یکی با سرعت بالایی خورد به من.....
چون من جوری مونده بودم که جلوی درو گرفته بودم برای همین بود که مستقیم نازل شد تو شکمم....
با عصبانیت سرمو اوردم بالا وبه کسی که درو باز کرده بود نگاه کردم تا خواستم حرف بزنم صداش دراومد_مگه کــــــــــوری؟؟؟؟!!!!
منم مثل اون صدامو بلند کردمو گفتم_
___________________________________________
گفتم_کور هفت جدو ابادته روانـــــــــــی....فکر کردی خیلی بزرگی جوجه؟؟
حالا طرف جوجه نبوداااا!! منو جو گرفته بود....
فکر نمی کرد که جوابشو بدم .....
برگشتم و به فارسی و البته با حرصو عصبانیت گفتم_خروس بی محل
در کمال تعجب در جوابم به فارسی گفت_اون که شمای نه من...
نگاهی بهش انداختمو گفتم_فعلا که شما جلوی راه من سبز شدی جناب نه بنده....با حرص اضافه کردم.....میشه رد شم؟؟؟؟
ابرویی بالا انداختو گفت_شما کی باشی که بخوای رد شی؟؟؟؟؟
_الان بهت میگم من کیم.....
و دستمو گذاشتم روی زنگ.....
کمتر از یک دیقه نگذشته بود که دیدم مامانی با اون موهای رنگ کرده ی طلاییش داره میاد....
مامانی_اوفــــــــــــ چیه چه خبره؟؟؟؟باز کدوم یکی از وسایلتو جا گذاشتی؟؟
ولی همین که سرشو بلند کرد حرف قبلیش یادش رفتو یه جیغ از خوشحالی زد که من تو کف اون جیغه موندم....واااااااااا مامانیو جیغ زدن؟؟
مامانی_جیــــــــــــــــ� �ــــــــــــغ!!!!واااااااا� �اااااااااااای ماهتیسم خودتی؟؟
با لبخندی رفتم سمتشو بغلش کردم که صدای این نره غول بلند شد....
پسره_مامانی باز مستخدم اوردی؟؟؟؟.... با پوزخندی ادامه داد...یا اینم نقشه ی جدیدته تا اینو ببندی به ریش من؟؟
هان؟؟؟این چی میگه؟؟؟؟مستخدم؟؟؟؟من؟؟؟؟ن منه؟؟؟؟
با تعجب وعصبانیت برگشتم سمتش و گفتم_صبر کن صبرکن ......مستخدم خودتیو دوس دخترای از همه رنگــــــــــــــــت.....و در ادامه اگه کسیم بخواد بسته بشه به ریش کس دیگه اون کس تویی نه من.....
من کلا از جنس شما نفرت دارم .....اوکی؟؟؟
رو کردم سمت مامانیو گفتم_مامانی؟؟؟؟
مامانی_جونم خانومم؟؟
منو این پسره هردو همزمان با هم دستمونو بسمت هم دراز کردیمو گفتیم
_این پسره کیه؟؟؟؟؟
پسره_این دختره کیه؟؟؟
مامانی_وااااا بچه ها مغزتون تکون خورده؟؟؟مگه تو جکو نمیشناسی؟؟؟؟جک ینی تو ماهتیسارو نمیشناسی؟؟؟
اهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ.....
بر گشتم و لبخندی بهش زدمو ابرو براش بالا انداختم که اونم برام زبونشو دراورد و گفت_دختری زبون دراز تو هنوز ادم نشدی؟؟؟
_اخـــــی نه که تو ادم شدی؟؟؟؟.... فک کنم تو خودت بدونی که من فرشتم نه ادم .....
جک برادر جین بود که با جین تو خونه ی مامانی زندگی میکردن البته به پیشنهاد مامانی اومده بودن اینجا....
میونه ی من با جک عالـــــــــــــــی بود....
پسر خوش اخلاقو خوبی بود....
جک_نچ نچ ..... نه مثل این که من باید توی این مدتی که اینجایی زبونتو برات کوتاه کنم....
_اگه تونستی حتما کوتاه کنی برادر...
جک نگاهی به ساعتش انداختو گفت_اوفــــــــــــــــ دیرم شد من برم که شب به خدمتت میرسم وروجک...خداحافظ مامانی.....
بعد از رفتن جک از مامانی عذر خواستمو بسمت طبقه ی بالا روونه شدم
وااااااای دیدی چی شد؟؟؟
چمدونم موند پایین....
حالا بعدا میرم میارمش زیاد مهم نیس ...
دیگه داشتم از خستگی تلف میشدم...
چون توی هواپیما فقط یه چرت کوچولو زده بودم چشمام داشت خود به خود میرفت رو هم....
برای همین بسمت طبقه ی بالا رفتمو وارد اتاقی شدم که وقتی اخرین بار که میشه 3 سال پیش اومده بودم اینجا برای من بود شدم....
خودمو انداختم رو تختو به لحظه نکشید که خوابم برد...
****
با احساس این که داره بارون میاد از خواب پریدم ....
همین که نشستم روی تخت صدای خنده ی یه نفر بلند شد!!....
به اطرافم ک نگاه کردم جینو دیدم که با اون موهای مصری کوتاهش خم شده روی زانوهاش و داره میخنده....
_جـــــــــیـــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ــــــن!!
با صدای جیغ من جین خندشو خورد و صاف وایساد...
با حرص بسمتش خیز برداشتم که از اتاق زد بیرون.....
لیوانی که ابشو رو من خالی کرده بود هنوز تو دستش بود....
تا دیدم از پله ها داره میره پایین از نرده های مارپیچ سر خوردم و همزمان باهاش رسیدم پایین پله ها....
تا خواست دربره از پشت دستشو گرفتمو بسمت اشپزخونه بردم....
در همین حین صدای جک بلند شد...
جک_اه ه ه ه ه ....جین بس نبود که حالا ماهتیس هم بهش اضافه شده.....
در حالی که بسمت اشپز خونه میرفتم بلند گفتم_مجبور نیستی که بشینی توی حال برو یه جای دیگه اسباب بازیاتو بچین...
اخه جک مهندس ساختمان بودو الانم اورده بود وسایلشو ریخته بود روی میز نهار خوری و داشت نقشه هاشو بررسی میکرد ...
رفتم سمت سینک و شیراب سردو باز کردمو یه لیوان ازش پر کردم و ریختم تو صورت جین که یه لرزه ی بدی افتاد ب بدنش .....
لیوانو سریع گذاشتم رو سینکو زود بسمت طبقه ی بالا دویدم....
همین که وارد اتاق شدم صدای زنگ گوشیم اومد....
بسمت گوشی رفتم و دیدم که شماره از ایرانه والبته شماره موبایله نادیاست
_بله؟؟
نادیا_ســــــــــــــــــ� �لام جیگلم....خوبی؟؟؟راحت رسیدی؟؟؟خواب بودی بیدارت کردم؟؟
_وااای نادیا سرسام گرفتم اروم تر بابا ....یکی یکی بپرس خو چرا بستی به رگبار؟؟؟
صدای روژان از اونور اومد که اروم گفت_بیا دیدی لیاقت نداشت؟؟؟؟
_اوووی شنیدم چی گفتیااااروژی خانم....
نادیا_روژان یه لحظه شاتاپ گلم .....خوش میگذره ماهتیسا جونم؟؟؟
_وااا نادی جونم من تازه یه روزم نشده رسیدماااااا....
نادیا_تو باز گفتی نادی؟؟؟؟؟چن بار بگم نادی اسم کولوچست ولی نادیا اسم دختـــــــــــــــــــره بی فرهنـــــــــــــــــــــ ـــگ.....
_ببخشید خواهری حواسم نبود....خوبی تو؟؟؟ روژان خره و نازنینو بقیه خوبن؟؟
نادیا_اره اجی همشون خوبن ..منم خوبم ...چه خبرا؟؟
_خبری نیست ..... ایشالله که از فردا وارد دانشگاه میشم.....
نادیا_ایشالله که موفق باشی اجی....
_مرسی نادیا جون ..... خب کاری نداری باهام؟؟؟
نادیا_نه گلم به جین و مامانی سلام برسون ....
_جکو یادت رفت....
نادیا_مگه جک هم اونجاست؟؟؟؟؟!!!!!
_اوهووم......
نادیا_اهـــــــــــا خب دیگه اگه کاری نداری بای.
_نه گلم کاری ندارم بای.
****
امروز قرار بود روز اول دانشگاهم باشه برای همین زود از خواب بلند شدمو با گرفتن دوش اماده شدم.....
ساعت 8 بود که سوارتاکسی ای که جین برام گرفته بود شدمو ادرسی که جین برام نوشته بود دادم به دست راننده ...
با رسیدن به دانگاه از ماشین پیاده شدمو کرایشو حساب کردمو داخل دانشگاه شدم....
توی سالن بودم که برای گوشیم اس اومد همین که سرمو اوردم پایین یکی با سرعت بالایی بهم خوردو تمام وسایلم و از جمله گوشیم از دستم افتادو پخش زمین شد...
چن تا نفس عمیق کشیدمو سرمو بلند کردم تا بهش چن تا چیز تپل بگم که دیدم پسره به راهش ادامه داد....
با کمال پررویی برگشتم و به زبون خودشون گفتم_مستر.... معذرتتو قبول کردم...
پسره برگشت سمتمو با همون قیافه ی مغرورو و البته صدای سردش گفت_من از شما معذرت خواهی نکردم تا شما قبول کنید یا نه....
با پوزخندی گفتم_منم به در گفتم تا دیوار بشنوه ....و با دستم نشونش دادم که یعنی دیواری...
پسره با پوزخندی روشو برگردوندو دستشو تو هوا برام تکون داد....
با حرص نشستم رو زمینو همه ی وسایلمو جمع کردمو به گوشیم که رسیدم دیدم ال سی دیش روشن نمیشه....
به فارسی گفتم_لعنتــــــی !! گندت بزنن.....احمق...
گوشیمو انداختم تو جیبمو بلند شدمو با عصبانیت بسمت مدیریت رفتمو بعد از انجام کارهایی که ازم خواسته بود و معرفی خودم بسمت کلاسی که بهم گفتن رفتم....
با وارد شدن به کلاس همه ی نگاه ها برگشت سمتم....
همه داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن ولی نمیدونم چرا..... چون لباسمم یه تیشرت بنفش با یه جلیغه ی کتان مشکی و شلوار جینه مشکی و یه شال هم انداخته بودم دور گردنم بودو جای تعجب نداشت....
همین که نشستم روی صندلی استاد اومدو شروع به درس دادن کرد....
زکی!!!! این که اصلا نپرسید من کیم چیم.....چرا اینجام!!...
بعد از تموم کردن تدریسش و حاضر غایب کردن یه نگاه به من کردو زبونش به کار افتاد
استاد_ببخشید ..... خانم شما دانشجوی جدید هستین؟؟
_بله استاد مهمان هستم....
همه ی بچه های کلاس برگشتن سمتم به غیر از یکیشون که نمیتونستم قیافشو ببینم چون ردیف دوم نشسته بود و قیافشم بسمت جلو بود...
استاد_اسمتون؟؟
_ماهتیسا رادفر هستم...
استاد_منم استاد وانستون هستم....مکس وانستون..
_خوشبختم....
استاد سری تکون دادو دیگه چیزی نگفت
چه چوب خشکیه این!!
جای روژان خالی تا یه ایـــــــــــش خوشگل بیاد....
به اطرافم نگاه کردم که دیدم یه دختر با چشمای قهوه ای درشت داره نگاهم میکنه تا نگاهش کردم لبخندی بهم زد...
منم در جوابش لبخندی زدمو رومو کردم به یه سمت دیگه...
ساعت کلاس که تموم شد بلند شدمو بسمت بوفه رفتمو بعد از گرفتن یه قهوه به محوطه ی دانشگاه رفتم و روی نیمکتی نشستمو مشغول خوردن قهوه ام شدم...
بعد از تموم شدن قهوه ام بلند شدمو بسمت کلاسی رفتم که اخرین کلاسمم محسوب میشد رفتم....
وارد سالن که شدم دیدم یکی برام زیر پایی گرفته..... از روی پاش پریدمو به عادت همیشگیم با پاشنه ی کفشم زدم زیر پای طرف....
همین که رومو برگردوندم یه پسره رو دیدم که خیلی خوشگل بود ولی خب بیشتر شبیه دخترا بود تا پسراچون هیکلشم ریزه میزه بودو....
از فکرم خندم گرفت ولی نذاشتم که لبخندم روی لبهام بشینه سرمو تکون دادمو وارد کلاس شدم...
.......
از دانشگاه که خارج شدم دیدم یه ماشین داره برام بوق میزنه....
اولش زیاد بهش محل ندادم ولی بعدش که صدای جک اومد برگشتم سمت ماشینه و با دیدن جک لبخندی بهش زدم....
همیشه میدونه که کی باید بهم کمک کنه....
رفتم سمت ماشینشو در همون حال گفتم_بــــــــــــــه سلام جناب مهندس....
سوار ماشین که شدم دیدم همون پسره که توی سالن خورد به منو وسایلم ریخت زمین اسمشم نفهمیدم با یه پوزخند داره بهم نگه میکنه.....
رومو کردم سمت دیگه و بهش اهمینت ندادم....
....
با جک وارد خونه شدیم ....
با صدای بلندی سلام کردم که با استقبال مامانی مواجه شدم...
_ســــــــــــــــــلام به خوشگل خانم توی خونه.....
مامانی_سلام بر خوشگل خانمه مامانی....
صدای جین از پشت سرم اومد که گفت_وااا مامانی پس من چیم؟؟؟
مامانی برگشت سمتشو گفت_توام گل دختر مامانی هستی.....
و صورتشو بوسید....
چشمای جین پر از اشک شدو سرشو پایین انداخت ..
یاد خودمو فرزام افتادم ....
دست جینو گرفتمو بسمت اتاقم که طبقه ی بالا بود بردمش...
روی تخت که نشستیم رو کردم بهشو با لحن ملایمی گفتم_درکت میکنم جین....
جین_نه تو هیچ وقت نمی تونی منو درک کنی..... داشتن مامان یه چیز دیگست.....تو مامان پری و مامانیو داری ولی....
دستمو گذاشتم رو لبشو گفتم_ تو از هیچ چیزی خبر نداری جین....
دستمو برداشتم که با تعجب پرسید_من چیو نمی دونم؟؟؟
لبخند تلخی زدمو گفتم_منم مثل تو مامان ندارم.....ینی دارم ولی مامان واقعیم نیست.....
سرمو با به یاد اوردن دلربا پایین انداختم.....
جین با گذاشتن سرش زیر چونم سرمو بلند کرد که زود دستامو کشیدم روی چشمام تا چشمامو که از اشک پر شده بودو خالی کنم....
نگاهمو دوختم به نگاه متعجب و منتظر جینو همه چیزو براش گفتم.....
حتی براش از فرزام هم گفتم که باورش نشد....
سرم بعد ازیاد اوری دوباره ی این ماجرا درد میکرد برای همین با همون لباسم روی تخت دراز کشیدم که جین هم کنارم دراز کشید....
جینو توی بغلم گرفتمو اونم با ناز کردن موهام هردو به خواب رفتیم...
الان سه هفته ای میشه که من به کانادا اومدم .....
امروز از صبح ساعت 8.30 تا غروب ساعت5.45 کلاس داشتم.....
زود بلند شدمو دستو صورتمو شستمو بعد از خوردن صبحونه بسمت کمدم رفتمو یه تاب استین حلقه ای نارنجی با کت کوتاه ولی سه رب
توسی و شلوار جین توسی برداشتمو با انداختن یه شال نخی دور گردنم و پوشیدن کتونیای لژدارم بست پارکینگ راه افتادم....
راستی یادم رفت بگم که بابا به حسابم پول واریز کرده بود تا برم و ماشین برای خودم بخرم که منم همین کارو کردم....
هعــــــــــــــی .... گفتم ماشین یاد پانامرای توسی و بنز مشکیم افتادم....
هیچی مثل اون دوتا ماشین نمیشه......
از فکر بیرون اومدمو ماشینو روشن کردم و پامو روی گاز تا اخر فشار دادم....
راه نیم ساعته رو من یک ربعه رفتم و زود رسیدم دانشگاه....
پیاده شدن من از ماشین همزمان شد با اومدن نعیم.....
نعیم همون پسر مغروره بود که روز اول خورد بهم و مجبور شدم بخواطرش گوشیمو عوض کنم.....
اسمش نعیم بود.....نعیم آریایی.....و از همه مهمتر این که اونم اهل تهران بودو برای تحصیل اومده بود کانادا .....
یه چن سالیم از من بزرگتر بود.....
پسره ی مغرور ....ولی خدایی خیلی خوشگل بود...
پسری با چشمای قهوه ای یخی که اول از همه ادمو به خودش جلب می کرد........همیشه هم یه اخم رو صورتش بود چهارشونه.... قد بلند ... پوست برنز....موهای مشکی.....
تازشم ماشینشم پورشه ی شاسی بلند بود....
نیم نگاهی به سمتی که ماشینشو پارک کرده بود و داشت پیاده میشد کردمو راهمو بسمت خروجی پارکینگ کج کردم....
عجیب این جاست که من وقتی ایران بودم فکر میکردم که عاشق رادان شدم ولی.....
ولی الان شاید بعضی وقتا بهش فکر کنم......
درسته وقتی توی محضر بودم حسی رو به رادان داشتم که تا حالا به هیچ بنی بشری نداشتم....
ولی نمیدونم چرا احساس می کنم که این حس با اومدن من به کانادا از بین رفته......
توی همین فکرا بودم که دستی روی شونم قرار گرفتو باعث شد جیغ کوتاهی بکشم....
بر گشتم و نگاهی به اطرافم انداختم که ماریا رو دیدم....
ماریا همون دختر چشم قهوه ای درشت بود که روز اول داشت بهم نگاه میکرد.....
روز سومی که اومده بودم دانشگاه باهاش دوست شدم....
ماریا هم مثل من دختر شیطونی بود.....
وارد کلاس شدمو توی ردیف سوم نشستم و ماریا هم کنارم
ماریا_ترسونمت ماهیتسا؟؟؟
_اوفــــــــــــ... نه گلم نترسیدم ..... ماریا؟؟؟
ماریا چشمای درشتشو درشت تر کردو گفت_هووم؟؟
_اسم من چیه؟؟
ماریا با تعجب نگاهم کردو بعد جواب داد_ماهیتسا...
با حالت زاری گفتم_واااااااااااااااااای ماریاااااا اسم من ماهتیساســـــــــــت
....مــاهــتــیــســا....اوکی ؟؟؟
سرشو به معنی این که فهمیدم تکون داد.....
ماریا_ماهتیسا؟؟؟
_جونم؟؟
ماریا_ نعیم چرا داره بهت اونجوری نگاه میکنه؟؟؟؟
متعجب برگشتم سمتشو گفتم_کـــــــــی؟؟
ماریا_واااا خو نعیم اریایی رو میگم دیگه..... اوناهاش نگاه کن زل زل داره نگات میکنه....
برگشتم به سمتی که نعیم همیشه مینشست نگاه کردم که دیدم اره داره نگام میکنه....
چشمامو ریز کردمو سرمو براش به معنیه چیه تکون دادم که شونه ای بالا انداختو روشو برگردوند...
هــــــــــا؟؟؟!!! چی میگه؟؟؟ دیونه شده عایا؟؟؟؟
خدایا خودت کاری کن دیونه نشم ....
رومو برگردوندم به سمت جلو که استاد وانستون وارد شد....
.......
کلاس بعدی رو با یه استاد مغرور داشتیم که بهش میزد 36 رو داشته باشه ولی مجرد بود....
اصلا حوصله ی کلاسشو نداشتم.....
استاد هادی که وارد شد همه به احترامش بلند شدیم....
همین که خواست درسو شروع کنه گوشیم به صدا دراومد....
با صدای گوشیه من همه ی سر ها برگشت به سمت من....
با خونسردی نگاهی به گوشیم کردم که دیدم شماره ی جین افتاده ...
گوشیو قطع کردمو بی توجه به بقیه جزومو در اوردم....
استاد_شما خانمه؟؟؟
با خونسردی نگاهی به استاد که داشت با حرص نگام میکرد نگاه کردمو گفتم_خیلی مهمه؟؟؟
استاد_حتما مهمه که دارم میپرسم خانم!!
_رادفر هستم استاد....
استاد سری تون دادو رفت سمت لیستو فک کنم که اسم منو خط زدو بعد روشو کرد سمتمو گفت_خانم رادفر بیرون !!!..... حق این که به کلاس من بیاید رو هم ندارید.....
با حرص نگاهش کردمو بلند شدمو وسایلمو جمع کردمودرحالی که بیرون میرفتم با پوزخندی ولی اروم گفتم_مردک خود پسند روانی!! ....
از کنار ردیف نعیم اینا که رد میشدم شنیدم که به دوستاش گفت_اوه اوه ....دختره فک کرده دختره وزیره آمریکاست که انقدر کلاس میاد برامون........
نگاهی با عصبانیت به استاد و اریایی انداختمو به فارسی گفتم _ بی جواب نمیمونه استاد هادی و اقای اریایی ....
با پوزخندی که روی لبم بود از کلاس خارج شدمو در رو محکم کوبوندم....
این اریایی هم فکر کرده بود که خیلی ادم بزرگیه.....
هوا ورش داشته ولی من خوب هوا گیریش میکنم.....
بسمت بوفه رفتمو پشته میزی نشستمو فکرمو جمع کردم تا انتقام حرفشو از نعیم بگیرم......
خالی کردن باد لاستیکای ماشین که خیلی دِمودِ شده....
شکوندن اینه چی؟؟؟خوبه؟؟؟؟ اهووم اره خوبه
نه شکوندن اینه هم خیلی بچه گونست......
کتاب که با خودش میاره دیگه مگه نه؟؟؟ کتاب چی؟؟؟
اره اره باید کتاباشو یه جوری کش برم تا نفهمه که منم نه این که خر خونه برای همین خوبه یکم از اعتماد به نفسشو کم کنم....
پسره ی الدنگ بی شخصیت بی خاصیـــــــــــــت!!
اون از گوشیم!!
اون از طرز حرف زدنش!!
اونم از طرز رفتارش!!
گند اخلاق......خدا به زن و یا عشق ایندش رحم کنه....
به ساعتم که نگاه کردم یه دو سه دیقه ای مونده بود به تموم شدن کلاس....
همین که بلند شدم تا بسمت کلاس برم دیدم که ماریا و پشت سرش هم نعیمو دوستاش اومدن داخل بوه....
با حرص نگاهی به نعیم انداختم که پوزخندی بهم زدو رفت نشت روی صندلی ای که دقیقا روبه روی من بود....
با اومدن ماریا و نشستنش روی صندلی روبرویی من حواسمو معطوف خودش کرد....
ماریا_واااای ماهتیسا .... فکرشو بکن شماها که مثل دشمن خونی میمونید یه روزی عاشق هم بشید....
متعجب نگاهش کردمو گفتم_من؟؟؟؟عاشق کی بشم؟؟؟
با لبخند دندون نمایی گفت_عاشق همین اریایی دیگه....
با تموم شدن حرف ماریا فکرم رفت سمت جمله ای که گفتم بودم.....
گفته بودم خدا به زن ایندش رحم کنه....
با صدای بلندی زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم_من........عاشق...... این ...... گند ....اخلاق......بشم ......فکرشو بکن.....
و از دوباره با صدای بلند تری زدم زیر خنده ...
نمی دونم چرا ولی این مسئله که من بخوام عاشق بشم و اونم مهم تر از همه عاشق این گند اخلاقه بشم برام خنده دار بود.....
با فکر کردن به این که باید حال این بزغاله رو بگیرم خندمو خوردمو رفتم توی قالب جدی خودم....
بلند شدمو رفتم یه قهوه ی دیگه گرفتم....
وقتی داشتم به میزشون نزدیک میشدم جرقه ای توی ذهنم زده شد!!
ارررره خوشــــــــــــــه.... فقط باید برام زیر پایی بگیره .........
وقتی داشتم از کنار میزشون رد میشدم نعیم روشو کرد اونطرف ...
مثلا منو ندیده ولی وقتی دقیقا از کنارش داشتم رد میشدم برام زیر پایی گرفت که منم مثلا حواسم نبودو خوردم به پاش کاری کردم که مثلا فکر کنه دارم میفتم....
و از همین راه بود که کل قهوه رو خالی کردم تو صورتش.....
همه ی کسایی که توی بوفه بودن زدن زیر خنده....
منم خندم گرفته بود ولی الان جای خنده نبود.....
دستمو که ستون بدنم کرده بودم تا نیوفتمو از روی زمین برداشتمو برای این که جلویه خندمو بگیرم سرمو انداختم پایینو لبمو به دندون گرفتم....
زیر چشمی نگاهش کردم خندم بیشتر شد.....
از سروروی بیچاره قهوه داشت چیکه میکرد....
با شرمندگی ساختگی که کاملا معلوم بود مصنوعیه گفتم
_وااای سُوری جناب معذرت من حواسم نبود ....به فارسی ولی اروم گفتم... برام زیر پاییی گرفته میشه که .....
و سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ریز ریز خندیدن.....
نگاهم به ماریا افتاد که دیدم مونده داره با خنده نگاهم میکنه.....
خندمو جمع کردمو جدی شدم.....
پوزخندی زدمو وقتی داشتم از کنارش رد میشدم اروم گفتم_ من وقتی پای حقو حقوقم وسط باشه هر کاری می کنم جناااب
سری از روی تاسف تکون دادمو از کنارش که مطمئنم داشت حرص می خورد رد شدم....
فقط یه ترم دیگه مونده بود تا لیسانسمو بگیرمو از کانادا برای همیشه برم....
نمی دونم کیه ولی یه مدته که یه شماره اس ام اس های مشوک برام میفرسته.....
دقیقا مثل همون اس ام اسی که اونروز توی رستوران برام اومدو رادان خوندش....
بعضی موقع ها می ترسم ولــــی!...
راستی همین امروز کارت عروسی نادیا و رادین رو پست اورد که برای منو مامانی و جین کارت عروسی داده بود....
اولش باورم نشد ولی وقتی که زنگ زدم به رادین و از صحت ماجرا اطلاع پیدا کردم انقدر جیغ و داد کردم پشت تلفن که خدا میدونه....
از دستشون ناراحت بودم.....
درسته که نادیا هم فامیلمه و هم دوست صمیمیم ولی این حق من بود که حداقل یکیشون بهم بگه که قراره رادین بره خواستگاری نادیا....
ولی واقعا براشون خوشحالم که دارن با هم ازدواج می کنن....
با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدمو گوشیو برداشتم که دیدم شماره ی ایرانه....
_بله؟؟؟
_سلام خانوم خوشگله....
شما؟؟!!
نادیا_خاک تو سرت که عروس اینده رو نمیشناسی....
_برو گمشو من که نمیام عروسیت .....(اره ارواح عمه ی دوم نداشتم)
نادیا_ینـــــــــــــــــ� �ــــی چـــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!!
با دادی که زد گوشیو از گوشم فاصله دادم....
_بخف باوا.......همین که شنیدی....
نادیا_ماهتیس جـــونم؟؟؟
_من خر نمیشم...... مثلا به گفته ی خودت من جای خواهرتم دیگه اره؟؟چرا زود تر بهم نگفتی؟؟؟
نادیا_ وااا خو هنوزم مثل خواهرمی من تورو حتی از ندا هم بیشتر دوست دارم.....مثلانی هم وجود نداره اجی .....خواستم سورپرایز بشی خو....
_سورپرایزت بخوره تو سر شوورت ......
وقتی دیدم که ناراحت شده گفتم
_نه باباشوخی کردم میام ......ولی اینم بگماااا شایدم نتونم بیام....
نادیا که خوشحال شده بود از حرفم گفت_غلط کردی باید بیای خانوم خانوما.....
....
یکم دیگه با نادیاحرف زدمو گوشیو قطع کردم....
کارتو از اول خوندم که دیدم تاریخش برای سه روز دیگست.....
یکم فکر کردمو با فکری که به سرم زد زود دویدم تو اتاق جین....
_جیــــــــــــــــــــــ� �ـــــــن جونم!!
همین که درو باز کردم جین تلفنشو قطع کردو زود برگشتن سمت من...
جین_هــــــــــــــــــــ� �ــــان دیگه چی شده که شدم جونت؟؟؟
مشکوک نگاه کردمو گفتم_بصبر ببینم ..... تو الان داشتی با کی حرف میزدی؟؟
جین_هاا ؟؟ من؟؟؟؟ با کی؟؟؟؟.....
کاملا معلوم بود که حول شده بود....
_خب حالا نخواستم برام توضیح بدی به موقعش می فهمم....پاشو اماده شو که میخوام برم خرید....
جین_واا خو برو دیگه من چرا بیام؟؟؟
_چون من میگم..... زود اماده باش که من پایین منتظرتم....
وارد اتاقم شدمو تنها کاری که کردم این بود که موهامو با کش مو بستمو بدون هیچگونه ارایشی از اتاق خارج شدم.....
بعد از اومدن جین رفتم و ماشینمو از پارکینگ دراوردمو بسمت پاساژی که ادرسشو جین بهم داد رفتم.....
یه ساعتی میشه که داریم توی پاساژها میگردیم ولی اون چیزی رو که من بپسندمو هنوز نتونستیم پیدا کنیم.....
جین_ا ه ه ه ه ه ه ه..... تو چقدر بد سلیقه ای .... خب یکی از این لباسارو بخر دیگه ....ایــــــــــــــش....
_ساکت باش ببینم.....
نگاهمو که چرخوندم چشمم خورد به یه لباس مشکی که خیلی به رنگ موهام میومد.....
سقلمه ای به جین زدمو گفتم...
_اووووی جین ببین اون چطوره؟؟؟
و با دستم لباسرو بهش نشون دادم که چشماش برقی زدو سرشو با خوشحالی تکون داد....
_میگماااا اون لباسرو هم تو بردار ....
جین_من دیگه چرا؟؟؟؟
_وااا خو به تو هم پاکت داده دیگه....
جین_جـــــــــان من ؟؟؟
_به جون تو راس میگم ....
بسمت مغازه ای که من همون لباس شب مشکی و دیده بودم رفتیمو من رفتم تا همون لباسو پُرُو کنم....
با دیدن خودم توی اون لباس خیلی از خودم خوشم اومد(از بس که خودشیفته ای..._اه ه ه ه تو باز پیدات شد؟؟؟؟_گمشو ببینم من همیشه هستم فقط در موارد استراری حرف میزنم...).....
یه لباس شب بلند دکلته که روی سینش باسنگ های مشکی و توسی پر بودو دامنشم که از حریر کلفت بود جوری بود که پاهامو نشون نده ولی یه چاک بزرگ تا روی رونم طرف چپ لباس بود.....
یه کت کوچولو هم داشت که اونم با لباس خیلی خوب میشد ....
لباسو در اوردمو از اتاق پُرُو خارج شدم.....
جین تا خواست چیزی بگه رو کردم طرف فروشنده و گفتم_ببخشید جناب اگه میشه اون لباس مشکی و قرمز که کوتاه هست رو لطف کنید تا خواهرم امتحان کنه....
فروشنده سری تکون دادو رفت تا از یه جای دیگه لباسرو بیاره...
لباسو از فروشنده گرفتمو دادم دست جین و هولش دادم توی اتاق پرو.....
جین هم مثل من لباس بدست از اتاق پرو بیرونو اومدو من تا خواستم حرفی بزنم زبونشو برام در اورد....
فروشنده لباس رو برای جین گذاشت توی کیف دستی مخصوصش و داد بدست جین ....
چون پول لباس هارو از قبل حساب کرده بودم دست جینو گرفتمو از مغازه کشیدمش بیرون...
****
الان توی فرودگاه ایران بودیمو داشتیم از هواپیما خارج میشدیم.....
پامو که روی زمین ایران گذاشتم یه لبخند نشست روی صورتم....
برگشتم سمت جین که اونم لبخندی زدودستمو که توی دستش بود یه فشار کوچیک داد.....
با پایین اومدن از پله های برقی تونستیم مامان و بابا و بقیه رو ببینیم....
وااااا!! من که به بابا اینا نگفته بودم که قراره بیام پس اینا اینجا چی می خوان؟؟؟حتما کار جین بوده...
برگشتم سمت جین که روشو کرد اونطرف ....
دیگه مطمئن شدم که کار خودشه ....
جین با اون شالی که مثلا انداخته بود روی سرش و موهای شرابی مصریش از زیر شالش زده بود بیرون و مانتوی کوتاهی که توی تنش بود همراه با اون کتونی های مشکی و شلوار ابی روشن خیلی تغییر کرده بود.....
نگاهی به بابا اینا کردم که دیدم دارن برامون دست تکون میدن.....
لبخندی زدمو سرعت قدم هامو زیاد تر کردم که جین هم به طبعیت از من تند تر قدم برداشت.....
با رسیدن بهشون خودمو انداختم توی بغل بابا و مامانو و خوب به خودم فشارشون دادم.....
فرزام_اه اه اه اه اه.....حالمو بد کردید شما دوتا..... ای بابا بسه دیگه.....
از بقل بابا و مامان بیرون اومدمو زبونمو برای فرزام تکون دادم که جین رو کرد با فارسی روان گفت_تو باید فرزام باشی مگه نه؟؟
فرزام یه ابروشو انداخت بالا و گفت_شک نداشته باشید و شما؟؟؟
جین_اخ اخ ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم.....من جِیــن آندرسون هستم.... وکیل خانوم زمانی(مامانی)و دختر اقای آندرسون....
بابا بسمتش رفتو گفت_خوشحالم کردی که اومدی دخترم......
جین هم سری تکون دادو مرسی ای زیر لب گفت
مامان پری_ماهتیسا دخترم پس مامانی کو؟؟
_مامانی یکمی کار داشت قرارشد که فردا صبح اینجا باشه
بعد از مراسم معرفی و خوش امد گویی از فرودگاه خارج شدیمو بسمت خونه راه افتادیم.....
همین که رسیدیم خونه بلند رو به فرزام گفتم_فرزام اون چمدون منو بی زحمت بیار برام....
یاد نادیا و عمو اینا که فرودگاه نیومده بودن افتادمو گفتم....
_بابا؟؟؟پس عمو اینا و نادیا کجان؟؟؟
بابا_به عمو اینا چیزی نگفته بودیم که براشون زحمت نشه....
خاله از اونطرف گفت_نادیا هم خبر نداره که اومدی چون با یه تور تفریحی یه هفته ای خونه نبودو همین امروز ساعت 10 قرار بود خونه باشه....
سری تکون دادمو رفتم تو خونه و زود از پله ها بالا رفتمو وارد اتاقم شدم.....در کمدمو باز کردمو زود تند سریع یه مانتوی نارنجی با یه شلوار لوله ای قهوه ای برداشتمو با کفشای بدون پاشنه ی قهوه ایمو برداشتمو با یه شال کرم و زود اونارو با لباسام عوض کردم....
بعد از پوشیدن لباسام کیلید پانامرای توسیمو برداشتمو از نرده ها سر خوردم....
_یوهـــــــــــــــــــــ� �!!!
مامان پریا با دیدنم یکی زد تو صورتشو گفت_واااای خاک عالم تو سرم..... این چه کاری بود اخه بچه؟؟
_اوووووو حالا انگار که چیکار کردم...... زیادم خطرناک نیست مامی جونم....رو کردم به جینو گفتم..... زود باش بیا بریم پیش نادیا....
جین_چرا انقدر عجله داری؟؟؟؟؟یکم بصبر بزار منم برم لباسامو عوض کنم
_وااای جین اگه نمیای من خودم برم....
جین زود بلند شدو گفت_نه نه اومدم.....
بسمت پارکینگ رفتمو دزدگیر ماشینو زدم که دیدم اون گوشه پارکه.....
جین_اوووووووووووف من میگماااا چرا این از اون تویوتا خوشش نمیاد پس بگــــــــــــو...... خو اگه منم یه همچین جیگری داشتم سمت اونجور ماشینا نمیرفتم....
لبخندی زدمو چیزی نگفتم.....
یاد اخرین تماسی که با بابا داشتم افتادم....
وقتی کانادا بودم یروز به بابا زنگ زدمو گفتم که بهتره بنز مشکیمو بفروشه و اونم همین کارو کرده بود..
با هم سوار ماشین شدیم که زود استارت زدمو پامو گذاشتم روی گاز....
دلم خیلی برای سرعت تنگ شده بود....
سرعتمو تا جایی که میتونستم بالا بردمو
بسمت خونه ی عمو روندم ....
جلوی خونه ی عمو اینا که رسیدم همراه جین پیاده شدیمو بسمت دروازشون رفتیم...
ایفونو زدم و منتظر موندم که صدای نادیا اومد...
نادیا_بله؟؟؟
_بله و بلا...... تو تو خونه ی عموی من چیکار میکنی نفله؟؟؟
نادیا_هـــا؟؟!! نمنه؟؟؟ماهتیس؟؟؟اجی خودتی؟؟؟
_پ ن پ جنازمه....زود باش باز کن درو ببینم ....
نادیا_الان اومدم صبر ......صبر....صبر کن....
رو کردم به جین که الان کنارم مونده بودو گفتم_اسکل تر از اینم دیده بودی؟؟؟؟؟باهوش خانوم انگاری نمی تونست ایفونو بزنه تا در باز بشه....
جین_ایفونو بزنه؟؟؟
_ینی همون با ایفون درو باز کنه...
جین که تازه فهمیده بود چی گفتم زد زیر خنده....
خودمم خندم گرفته بود...
یهو دروازه باز شدو منم توسط کسی بلعیده شدم و از اون طرفم صدای هیـــــــن جین اومد....
_نادی!!
زود ولم کردو با حرص نگام کرد که منم زود گفتم
_خو وقتی این جوری منو می بلعی منم مجبور میشم که اینجوری حرف بزنم....نمی خوای بزاری بیایم تو؟؟؟
نادیا_هــآ؟؟
یکی کوبیدم تو سرشو گفتم _من به درک حداقل بزار جین بیاد تو احمق...
با شرمندگی نگام کردوبا صدای بلندی گفت _وااای تورو خدا ببخشید دیدنت برام شوک بزرگی بود کلا هنگم الان.....
_کوفــــــــــت .... چرا جیغ میزنی وسط کوچه روانی؟؟؟؟ ....
حالا مسئله ی خنده دار این جا بود که نادیا برگشته به جین میگه_های
جین هم برگشت به فارسی صلیص گفت_سلام خانومی....
بدبخت نادیا کپ کرد....
برگشت با دهن باز بهم نگاه کرد که یکی زدم تو صورتشوگفتم_ای درد بگیری پیر شدی مگه؟؟؟ینی تو یادت نیس که جین فارسی بلده؟؟.......یکی دیگه کوبیدم تو سرشو از کنارش فرار کردم تو حیاط...
صدای نادیا از پشت سرم اومد که گفت_فقط اگه دستم بهت برسه میکشمت خر الاغ....
صدای خندم اوج گرفتو بسمت در وردی دویدم که همون لحظه رفتم تو بغل یکی....
_اخ اخ اخ اخ ..... دماغم......واااااااای ........
احساس کردم که یه مایعی داره از بینیم میاد دستمو که به دماغم زدم با دیدن خون روی دستم همین جوری مونده بودم داشتم به خون روی دستم نگاه میکردم که یکی یه دسمال گرفت جلوم....
به خودمو اومدمو دسمالو ازش گرفتمو ولی همین که سرمو اوردم بالا با دیدن نعیم اریایی دهنم از تعجب باز موند......
ینی من الان رفتم تو بقل این عقده ای؟؟؟
انگار که اون منو از قبل میشناخته چون انگار که اتفاقی نیفتاده باشه برگشت سمتمو گفت_ای بابا یه سه مین اینو بزار رو بینیت تا خونش بند بیاد.....بعد تعجب کن....
دستشو که داشت بهم نزدیک میکرد پس زدمو گفتم_تو؟؟؟!! اینجا؟؟؟؟!!!!
نادیا_واااااا ماهتیسا ؟؟؟ مگه تو نعیمو میشناسی؟؟؟؟
با حرص گفتم_فک کنم که بشناسمشون.....
رو کردم به نعیمو گفتم_هه .... میترسم کسر شأنتون بشه که دارین با من حرف میزنین....
و بعدشم با زدن تنه ای بهش از کنارش رد شدمو رفتم سمت روشویی پایین که توی راهروی اتاقای پایین بود....
یاد اخرین باری که اومده بودم اینجا افتادم ..... یاد اهنگ قشنگی که رادان داشت با گیتارش میزدو منم شنیدمش....
اهی کشیدمو شیر ابو باز کردم تا صورتمو بشورم....
از دسشویی که خارج شدم با نگاه نگران جین روبه رو شدم....
_خوبم جین....
جین_مطمئنی ؟؟
_اره گلم
جین_خداروشکر.......
بسمت پزیرایی رفتم که دیدم نعیم هم توی پزیرایی نشسته و داره با رادین حرف میزنه....
اخمام خود به خود رفت تو هم....
رادین_کیف میکنم که یکی تونسته این روی تورو کم کنه....
اینو رادین به نعیم گفت که نعیم هم در جواب خنده ی ریزی کردو سرشو تکون داد...
با دیدن من هردوشون حرفشونو خوردن.....
_جین؟؟؟
جین_جونم؟؟؟؟
_کیف من کو؟؟؟
جین_نمیدونم ولی اومدنی دستت بود...
نادیا_بیا کیفت ایناهاش .... گوشیتم خودشو کشت از بس که زنگ زد....
کیفمو از نادیا گرفتمو گوشیمو از کیفم دراوردم که دیدم شمارش دوصفره....
با تعجب گوشیو جواب دادم که با شنیدن صدای جک که به فارسی حرف میزد لبخندی ناخداگاه نشست روی لبم که از اونطرفم باعث شد که چشمای رادین و نادیا و نعیم از تعجب گرد بشه
_بله؟؟!!
جک_به ســـــــــــلام گل دختر ایرانی.... خوبی؟؟؟ خوب رسیدید؟؟؟؟ پروازتون راحت بود؟؟؟
_جک!!
جک_هان؟؟؟
_جک؟؟
جک_بله؟؟؟
_جک؟؟؟
جک_سوزنت گیر کرده اجی؟؟؟؟؟جونم خواهری؟؟
_اهاان الان شد ..... پسر خوب سوالاتو یکی یکی بپرس تا منم جواب بدم...
جک_واای تو باز شروع کردی؟؟؟ماهتیسا مامانبزرگه معلم میشود
_جــــــــــــــــــک!!!
جین که نزدیکم نشسته بودو صدای جک رو داشت میشنید زد زیر خنده...
جک_ای خداااااااااااا منو بکش......ای الهی بی جک بمونی.
_نه نگران نباش جک زاپاست دارم...
جک_کوفــــــــــــــــــت ..... حالا دیگه اسم منو مسخره میکنی وروره جادو؟؟؟؟؟
_بگذریم.....کاری داشتی؟؟؟
جک_هعـــــــــی دس رو دلم نذار که خونه.....از وقتی که شماها رفتید خونه انقدر ساکته که دارم دیوونه میشم...
_هاهاهاها تا تو باشی به منو جین نگی زلزله....
جک_بروبابا....کو این خواهر ما؟؟؟
_کنارم نشسته می خوای باهاش حرف بزنی؟؟
جک_نه نه نــــــــــــه حوصله ی صدای زنگدارشو ندارم...
جین که صداشو شنیده بود گوشیو ازم گرفتو پاشد رفت بیرون تا توی حیاط باهاش حرف بزنه...
وایــــــــــــــــــــــی خدایا خودت کمکم کن امروز روز اخر از روزی بود که بابا بهم وقت داده بود وقرار بود عمو اینا امشب بیان خونمون ولی بابا نمیدونست که عمو اینا میان .......
ساعت ۴ بعد از ظهر بود که رفتم توی سالن تا قهوه بخورم ....
نشستم روی مبل تک نفره و ی قهوه برداشتم بدون زدن شکر داشتم می خوردمش که صدای بابا رو شنیدم...
بابا ــ خب فک کنم بدونی که تا امشب ساعت ۸ بیشتر وقت نداری مگه نه؟؟؟؟
ـــ اره میدونم
باباـ خب نتیجه؟؟؟؟؟بالاخره ما میتونیم داماد ایندمونو ببینیم یا نه؟؟؟
ــــ اره ولی من ی سوال ازتون دارم....
بابا ــ بپرس اگه بتونم جواب میدم ...
ــ چرا دوس دارین من یا با ارمان (عـــــــــق)و یا با فرزام(اه اه حالم بد شد) ازدواج کنم؟؟؟؟؟
بابا ــ چون هم میشناسمشون و هم بهشون اعتماد دارم و هم وضع مالی همشون خوبه.....
ــ ینی شما یک درصد ب فکر من نیستید؟؟؟
بابا ـ اگه بفکرت نبودم این حرفارو نمیزدم...
یهو عصبانی شدم و نتونستم خودمو کنترل کنم بلند شدم و فنجون قهومو کوبیدم روی سرامیکای کف سالن و بلند گفتم
ــ نــــــــه نــــــــــه نـــــــــه .... شما اگه یک درصد ب فکر من بودین می فهمیدین که من تمایلی به ازدواج نداشتم و ندارم .... من هنوز بیست سالمه می فهمید ینی چـــــــــی؟؟؟؟؟؟؟
نه خب نمی فهمید اگه می فهمیدید که یادتون میومد فرزام به خاطر شما بود که کم مونده بود ابروی منو ببره
(به وضوح دیدم که رنگ بابام پرید.. ولی من ادامه دادم)
یا نه حداقل میدید که ارمان روزو شبشو با چند تا دختر میگذرونه ....لعنـــــــــــــــــت ب این زندگی مـــــــن ....لعنــــــــــــــت....
و با دو خودمو رسوندم ب اتاقم و ب ضرب درشو بستم ....
نمی خواستم مثل دفعه ی قبل بیفتم به جون درو دیوار اتاقم برای همین حولمو برداشتم و ب سمت حموم اتاقم ب راه افتادم....
اب سردو باز کردم و رفتم زیرش وایسادم ...
لحظه اول لرزی کردم ولی اهمیت ندادم....
بعد از ۱۵ دیقه موندن زیر دوش اب سرد با زدن ی شامپو سر و ی شامپو بدن ب خودم از حموم بیرون اومدم و ب ست کمدم رفتم چون ساعت ۵ بود و اماده شدن منم دو ساعتی وقت میبرد مخصوصاای روزا که نمدونم چرا روی لباس پوشیدنم حساس شده بودم....
در کمدمو باز کردم و به لباس هام نگاه کردم ... می خواستم امشب تک باشــــــــــم....
از بین لباسام ی کتو شلوار صدفی و نقره ای انتخاب کردم با کفش پاشنه ۱۲ سانتی نقره ای و ی شال سفید که طرح های نقره ای داشت رو برداشتم و همشونو روی تختم انداختم ....
سشوارو برداشتمو افتادم ب جون موهای بلندم که تا گودی کمرم بود......
بعد از حدود نیم ساعت کارم تموم شد و پاشدم لباسامو پوشیدم .....
ی دور جلوی اینه ی قدیم زدم که نگاهم ب ساعت افتاد اوووووووووووووووووف ساعت ۷ بـــــــــود ینی من این توی این همه وقت تازه تونسته بودم لباسمو بپوشم؟؟؟؟
بی خیالش شدم و رفتم سمت میز ارایشیم با کشیدن ی خط چشم کلفت ب بالای چشمام و مداد چشم توی چشمام بای برق اب ارایشمم تموم شد ..
به ساعت نگاه کردم و دیدم که ۷/۳۵دیقه هستش دیگه الانا بود که رادانینا برسن برای همین از اتاق خارج شدم و بسمت پایین روونه شدم...
همین از اخرین پله اومدم پایین صدای ایفون اومد و نفس منم توی سینه حبس شد...
مونا خانم بسمت ایفون رفت و بازش کرد ...
همین که دگمه ی ایفون رو زد ازش پرسیدم
ــ کی بود؟؟؟؟
مونا خانم ــ خانواده ی محمدی بودن
بادم خالی شدددددددددددد.....
اینا این جا چی می خوان؟؟؟؟؟؟
محمدی اسم فامیل ارمان بوووووود......
بی حرف بسمت پزیرایی رفتم و شونه ای بالا انداختم ...
به جهنم که وجه ی خوبی نداره اگه ب استقبالشون برم ...
روی مبل نشستم که صدای احوال پرسیشونو شنیدم بعد از گذشت چند مین ارامه و ارمان و عمه ارشین و بعدشم عمو عرفان که مرد خیلی نازنینی بود و پشت سرش هم مامان و بابا بودن وارد سالن شدن ....
با اکراه از روی مبل بلند شدم و ب سمت عمع رفتم و باهاش سلام و علیک مختصری کردم که ارامه با عشوه ی خاص خودش و لبخند مصنوعی که ب لب داشت بهم نزدیک شد
آرامه ـ ســـــلام عزیــــزم خوبـــی؟؟؟؟
ــ ممنون تو خوبی؟؟؟
آرامه ــ منم خوبم مرســـــــــــــــی هانـــــــــی
و بعد از کنارم رد شد روی مبل نشست ...
همین که خواستم برگردم صدای اهم اهم کردن آرمان رو شنیدم با اکراه و اخمای تو هم صورتمو برگردوندم سمتش
آرمان ــ سـ....
ولی همین که خواست حرفشو ادامه بده صدای زنگ ایفون بلند شد .....
نگاهم کشیده شد سمت بابا که فکر می کرد من منظورم از دوس پسرم ارمان بوده ولی الان قیافش شده بود علامت سوال و به من نگاه می کرد ....
پوزخندی ب بابا زدم و به سمت در ورودی رفتم و منتظر اومدن عمو اینا شدم که صدای مونا خانمو هم شنیدم
مونا خانم ـــ آقای رادفر هستن ....
الان قیافه ی بابا دیدن داشت .......
رکی ـ عه؟؟؟؟...... اذیت نکن دیگه .... باید قبول کنی همین که گفتــــــم .. وگرنه من دیگه باهات حرف نمیزنم
ـ............
رکی ـ نخیــــــــــرم اون اصلا روحشم خبر نداره که من از تو کمک می خوام ..........
ــ ................
رکی ـبزار من فقط تورو ببینم نشونت میدم .. خیلی عوضی شدی تازگیا ....
ــ ...........
رکی ـ اصلا کمک نخواستم .. انگار دختره داره برا دوس پسرش ناز میکنه .........
دیگه بیشتر از این کنجکاویم بهم اجازه نداد که خودمو ب خواب بزنم برا همین بلند شدم و نشستم روی تختو کش و قوسی ب بدنم دادم که رکی هول کرد.... وااااااا این دیگه چش شد؟؟؟؟
رکی ــ خــــــــب .. ببین .. ام ... چیزه من دیگه نمی دونم امروز عصر ساعت ۵ تو کافی شاپ کنار شرکتت میبینیـــــــش همین .... حالام قطع کن که بدبخت شــــــــــدم.....
ــ ..........
رکی ــ اره دقیقا ..... بـــــای ...
گوشی رو قطع کردو گذاشت کنار عسلی که کنارش بود
ــ خب نمی خوای بگی کی بود؟؟؟
رکی ـ اول ی قولی بده تا منم بگم!!!!!!
با تعجب گفتم ـ قول بدم؟؟؟؟؟ چ قولی؟؟
رکی ــ این که عصبانی نشی..........
ــ تو بگو من عصبانی نمی شم.........
رکی ـــ امـــــــــ ....... چیـــــــزه .... اخه میدنی چیه؟؟؟؟
..............
ــ رکی حوصلمو سر بردی بگو چــــــــــــی شده دیگـــــــه اه ه ه ه ه ه ه
رکی ـخب ... ام .... یادته من بهت گفتم یکیو برای کمک بهت در نظر دارم؟؟؟؟؟؟؟
ــ اوهووم .... چطور؟؟؟
رکی ـ او .. او .... او .. اون .. پسـ .... پسـره .... رادانه..
منو میگـــــــــــــــــــــــــــــــی؟ یهو مثل کوه اتش فشان فوران کـــــــــــــــردم ............
ــ رکی تو چه غلطی کردیــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟همینم مونده که برم از اون داداش تو کمک بگیرم ...... عمرا اگه قبول کنم .........
*****
بالا خره انقدر این نازنینو روژانو رکسانا و نادیا باهام بحث کردن که منم کوتاه اومدم ...... قبول کردم که ساعت ۵ عصر رادانو توی کافی شاپ نزدیک شرکتش ببینم ...
ساعت ۳ بود که رفتم ی دوش یک ربعه گرفتمو موهامو سشوار کشیدم و رفتم سمت کمد لباسام .....
ی مانتو که بلندیش تا ی وجب بالا تر از زانو و ب رنگ یاسی بود برداشتم با ی شلوار جین سفیدو کفش پاشنه ۱۰ سانتی سفیدِبندی و با ی کیفست کفشم ....
رفتم جلو اینه موهامو پوش دادم و ی کریپس گل دار متوسط هم ب موهام زدم ی شال سفیدویاسی و توسی هم برادشتم و سرم کردم ...
ب خودم توی اینه قدی نگاه کردم ...
ارایش نداشتم برا همین ی خط چشم خوشگل پشت چشمای درشت توسیم کشیدم با ی رژ که رنگش از کالباسی ب قهوه ای میزو منم عاشق رنگش بودم ...
کیلید یکی از ماشینامو برداشتمو رفتم بسمت پارکینگ........
****
وارد کافی شاپ که شدمی نگا ب اطرافم انداختم که دیدم خبری از رادان نیس ب ساعتم نگاه کردم ساعت ۵.۰۵دیقه بود ی پوزخند نشست رو لبم و ب سمتی از کافی شاپ که خلوت و ساکت بود رفتم و پشت ی میز دونفره نشستم .......
که بعد از مدتی اقا (همون رادان) اومد......
نظر بدینو منتظرم!
باباـ خــــب؟؟؟؟؟؟ میشنوم....
با این که میدونستم منظورش چیه ولی خودمو زدم ب اون راهو خیلی جدی گفتم
ـ چیو؟؟؟
بابا ی نگاه عاقل اندر صهیفانه بهم کردو گفت ـ این که کیو دوس داری؟؟.... پسر خوبیه؟؟؟؟.....چقدر میشناسیش؟؟؟
تا خواستم دهن باز کنم رکسانا ب حرف اومد
رکی ـ عمو جون؟؟؟
بابا ـ جانم عمو؟؟؟؟
رکی ـ می تونم ازتون ی سوال داشته باشم؟؟؟
بابا ـ بپرس دخترم .....
رکی ـ اگه اونی که ماهتیسا دوسش داره از فامیل و پسر خوبی باشه چی کار میکنید؟؟؟
با هر کلمه ای که از دهن رکسانا خارج میشد من بد تر گیج تر و گنگ تر میشدم .... ینی چی فامیل باشه؟؟؟
نکنه منظورش به ارمانه؟؟؟؟
نه بابا اون نمی تونه باشه با صدای بابا ب خورم اومدم
بابا ـ خوب معلومه اگه پسر خوبی باشه می تونن با هم ازدواج کنن .....
می تونن با هم ازدواج کنن با برابر بود با <<باید با هم ازدواج کنن>>... که منو رکسانا زود منظورشو فهمیدیم ..
ی پوزخند زدم که بابا برگشت سمتم و گفت : خب؟؟ نگفتی؟؟؟؟؟
ــ اونقدری میشناسمش که بدونم ب درد زنگی می خوره یا نه (اره ارواح عمه ی دوم نداشتم )... مطمئن باشید پسر خوبیه ....
و با پوزخند ب بابا نگاه کردم ... وقتی بابا پوزخند منو دید جدی تر شد و با لحن محکمی گفت ــ می خوام ببینمش ...
یا امام حسیــــــــــــــن !!!!!حالا من این پسر خیالی رو از کجا گیر بیارم؟؟؟؟؟
ب خودم مسلط شدم و رو ب بابا گفتم اوکی دَدی مشکلی نیس ولی الان ی هفته فرصت بده ....
باباهم که فک کرده بود خیلی زرنگه و پسری در کار نیس(اخه نکه پسره الان کنارت نشسته)گفت
ــ نه !!!!!
با تعجب بهش نگاه کردم ـ چی نه؟؟؟!!!
باباـ ی هفته خیلی زیاده اگه تا دو روز دیگه نیاد باید با ارمان ازدواج کنی ....
اَ هــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ..... اَهـــــــــــــــــه ....
حالم بهم خورد ارمان دیگه خر کیه؟؟
عصبانی شدم و با لحن تندی گفتم
ـ هه یهو بگو تو کلا تُو خانواده اضافی هستی و می خوام ردت کنم بری تا از دستت راحت شم دیگه ؟؟؟؟؟؟؟
بابا با ریلکسی تمام که منو جری تر میکرد گفت ـ هر تو دوس داری فک کن ....
رفتم توی فکر ....
ارمان پسرِ عمه ارشین بود ..
البته اینم بگمااا من عمه ندارم این عمه ارشینم عمه ناتنیم محسوب میشه چون وقتی اوایل بابا بزرگم(بابای بابام) با مامان جون(مامان بابام) ازدواج کرده بودبچه دار نمیشدن برای همین ی بچه از پرورشگاه اورده بودن تا بزرگش کنن و بعد چن سال خدا بهشون بابا ارین و عمو اریا رو (دوقلوبودنو) داد .....
تا ده سال پیش که بابا بزرگ مُرد هیشکی نمی دونست عمه ارشین بچه واقعی اونا نیست ولی وقتی ده سال پیش مرد توی وصیت نامش ذکر کرده بود که عمه ارشینو از پرورشگاه اوردن ..
که این موضوع از مهرو محبت این دو برادر ب خواهر ناتنی شون کم که نکرد هیــــــــــــچ ... چن برابرم کرد ....
ای بابا داشتم می گفتمـــــــا.....عمه ارشین دوتا بچه نچسب داره ب اسمای آرامه و آرمان ....
ارامه از بس فیس فیسوعه(از خود راضیه ) باما نمی گرده (بچه های فامیل ) ماهم زیاد باهاش کاری نداریم ....
و امـــــــــــــــــــا این ارمـــــــان از اون هف خطاست که همتا نداره من که خودم چن بار اونم اتفاقی مچشو گرفتم ... حالا دیگه خدا میدونه چن تا دخترو بد بخت کرده ..... بگذریم
این اقا ارمان چن سالیه که(ینی از سن ۱۸سالگی)خواستگار پروپاقرص من در اومده ....
این بابای منم عجب لقمه هایی برام میگیره هـــــــــااا...
..... از فرزام که متنفـــــــرم .... آرمان هم که تا اسم نحسش میاد عــــــــــقم میگیره ....
توی فکر بودم که با صدای بابا ب خودم اومدم
بابا ــ متوجه شدی؟؟؟
منم که از مرحله پـــــــرت ــ چیو؟؟؟؟
بابا لبخندی زدو گفت ــ این که دو روز بیشتر فرصت نداری اون پسره رو معرفی کنی ...
اون پسر رو با ی لحنه بدی گفت که نمی دونم چرا عصبانی شدم (از بس که خلی)
ــ اون پسره اسم داره کـ ...
بابا با ابرویی بالا پریده . پرید وسط حرفمو گفت : خب اسمش چیه؟؟؟
با لبخند کجی بهش نگاه کردمو گفتم ـ ایشالله دو روز دیگه میفهمید..
بعدشم بلند شدم و ب رکی هم اشاره کردم بلند شه و با هم ب سمت اتاقم راه افتادیم .....
وارد اتاق که شدیم رو کردم ب رکسانا و گفتم
ــ برو ی دس لباس راحتی بردار و بپوش ... پایین کمد وسطیه .. از بالا کشویه دومی .. همه ی لباساش تازس
رکسانا سری تکون داد و رفت سمت همون کمد
منم ی لباس خواب پوشیدم و با هم (رکی) روی تخت دراز کشیدیم رکسانا ب ثانیه نکشیده خوابش برد ولی منو فکرو خیال ولم نمی کرد ....
داشتم ب این فکر میکردم که از کی کمک بخوام که منو از دست این فرزام نجاتم بده؟؟؟
ب رادین بگم؟؟؟؟؟ نه نه اون زیادی بچس هنو ۲۳ سالشه ...ب ندیم (پسر خالم و داداش نادیا ) بگم؟؟؟؟؟ ... نه اونم زیاد ازش خوشم نمیاد...
توی همین فکرا بودم که خوابم برد ....
****
صبح با صدای حرف زدن رکسانا که داشت خیلی اروم با گوشی حرف میزد بیدار شدم ولی خودمو زدم ب خواب
....
هر چی بیشتر حرف میزد منو کنجکاو ترو گیج تر میکرد ......
ـــــ ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای الهی لال بشی ماهتی الهی بمیـــــــــــــــری من راحت شم از دستت ......
این حرفت چی بـــــــــــــود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا منو بکش راحتم کــــــــــن.....
اع اع اع دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟ برگشتم جلوی بابا و مامانو اووون فرزام احمق و باباش گفتم من قصد ازدواج ندارمو یکی دیگرم دوس دارم ..........
(الان با رکی و نادیا و روژان و نازنین رفته بودیم بیرون داشتیم با هم حرف میزدیم)
رکی ـ اهـــــــــــــــــــــــــــــه بابا ۵ مین خفه شو سرم رفت بسه دیگه ......... بزار ببینیم چی به فکرمون میرسه
با این حرف رکی دیگه رسما خفه شدم چون کم کم داشت عصبانی میشد.....
نادیا با بی خیالی گفت ـ خو معلومه دیگه باید کسی که دوسش داریو ب بابات اینا معرفی کنی همین..
با حرص بهش نگاه کردمو گفتم ـــ وای چ خوب شد تو گفتی اخه نه این که خریدنیه برا همین شما صبر کنید من تا سر کوچه برم بیام ......
نازنین که خندش گرفته بود گفت ـ ای بابا بسه دیگه بشینید فکر کنید ببینیم چکار میتونیم بکنیم
رفتم توی فکر ..... خدایا خودت کمکم کن .....
رکی ی دفعه ای گفت ــ آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان
که من از ترس زود از روی صندلی بلند شدم و روژان و نازنین هم هم دیگه رو بغل کردن
رکی که خندشم گرفته بود به من که با حرص نگاش میکردم گفت ـ واااا خو ی دفعه ای یادم اومد دیگه .....
ـ بنال ببینم چی می گی ...
رکی ـ چون میدونم عصبانی هستی چیزی نمی گم بهت
...... اهم اهم ..... میگم چطوره بریم ب یه پسری که مورد اعتماد باشه بگیم ی مدتی بیادو نقش نامزدتو بازی کنه بعدشم که ی مدت گذشت می گید همدیگرو نمی خواید .......
ـــ اوهـــــــــوم راست میگی ولی ی سوال دیگه باقی می مونه برامون
نازنین ـ اونم این که این اقا پسره مورد اعتماد کی باشه؟؟؟؟؟
رکی یکمی فکر کردو یهو گفت
رکی ـ یافتمــــــــــــــــــــــش!!!!!!!!!!!!!!!
منو روژآن باهم ـ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!۱
با لبخند مرموزی گفت ـ حلا بعد از کسب اجازه بهتون میگم ....
مشکوک بهش نگاه کردم که ی چپ چپ بامزه اومد بهم
......
بلند شدیم و نازنین رفت صورتحساب میزو حساب کردو رفتیم سوار ماشینامون شدیم که بریم خونه هامون .....
ب دوست بابا سپرده بودم که ی خونه ۲۰۰ یا ۱۵۰ متری برام پیدا کنه که بخرمش ......
ب رکی گفته بودم که امشبو بیاد خونمون و اونم قبول کرده بود برا همین مستقیم ب سمت خونه خودمون روندم....
ماشینو وارد پارکینگ کردمو پارکش کردم ......
همین که وارد خونه شدم بابا رو دیدم ......
همین که خواستم راهمو کج کنم و بسمت اتاقم برم صدای بابا باعث شد که از حرکت وایستم ....
چشمامو بستم و دستامو مشت کردم چن تا نفس عمین کشیدم و بعد ب سمت بابا برگشتم
ـ بله؟؟؟
باباـ می خوام باهات حرف بزنم.....
با نگرانی ب رکی نگاه کردم که چشماشو بستو با لب خونی فهمیدم که گفت نگران نباشو برو
ـ لباسمو عوض کنم اومدم ....
و زود بسمت اتاقم دویدم ....
ست اتاقم بنفشو مشکی بود ولی چون من زدم کلا داغونش کردم زنگش و دیزاینش تبدیل شد ب رنگ نقره ای و توسی گلبهی ......
وارد اتاقم شدم و لباسمو از تنم کندمو هر کدومو ی طرف پرت کردم و ی دست لباس راحتی پوشیدم و باز با حالت دو خودمو رسوندم پیش بابا که توی سالن پزیرایی روی مبلا نشسته بودو رکسانا هم کنارش بود ....
با دیدن رکسانا نفسی از راحتی کشیدم .....
ولی همین که بابا ب حرف اومد باز اون نگرانی اومد سراغم..........
ادامه دارد...........
_ اها مهم نیس .......
یکمی دورو برمو نگاه کردم دیدم همه مشغولن .....
ناخداگاه رفتم توی فکر.......
فکر زمانی رو کردم که بعد از دوسال از پاریس که رفته بودم پیش مامانی(مامانه مامانم) برگشتم .......
همه مثل پروانه دورم می گشتن .....
اون موقع نمی دونستم نامردی چیه؟؟؟ ..... نامرد ب کی میگن ؟؟؟؟....... نارو زدن ینی چی؟؟؟؟. با ابروی دختر مردم بازی کردن ینی چی؟؟؟؟.....
ولی الان دیگه همه چیزو میدونم ..... حتی اینم میدونم که مسبب تمام بدبختیام بابامه ......
پدری که ی روزی عاشقش بودم ولی الان نسبت بهش توی قلبم دوتا حس متضاد دارم عشقی که کم رنگ شده و نفرتی که هر روز بیشتر و پر رنگ تر میشه......
ولی نمی دونم چرا انقدر بی خیالم.... هر کسی جای من بود تا حالا چن بار خودکشی کرده بود...
وقتی از پاریس برگشتم همه دوسم داشتن ..... از بس شیطون بودم که همه از دستم عاصی شده بودن ....
همه دوسم داشتن ولی نمی دونستم این دوس داشتنا ضاهریه .....
وقتی 14 سالم شد توی کلاس سوم راهنمایی با نازنی و روژان اشنا شدم .... نادیا هم که دختر خالم بودو دوست صمیمیم محسوب میشد......
وقتی ی سال از دوستیمون گذشت و رفتیم اول دبیرستان با هم قرار گذاشتیم که همیشه دوستای همدیگه بمونیم و تا وقتی که ازدواج نکردیم هر هفته ی شب برای شام بریم بیرون......
اولین بار که بیرون رفتیم ی رستوران خیلی شیک و امروزی پیدا کردیم که اکثر مشتریاش دخترا و پسرای جوون بودن .... ما هم دیدیم فقط جوونا میان این جا برای همین هر هفته روزای دو شنبه به اون رستوران میرفتیم ..... اولا خانوادهامون مخالفت می کردن ولی بعدش راضی شدن .....
با تکونای دستی به خودم اومدم......وقتی به اطرافم نگاه کردم نادیا رو دیدم که با حرص گفت_پاشو بیا بریم برای شام....
ی بار دیگه به کنارم نگاه کردم وااااااااا مگه رکی کنار من نَنِشسته بود پ کجا رفت؟؟؟؟؟
نادیا پاشو بیا رکسانا هم برای شام رفت
_ پس چرا منو صدام نکرد؟؟؟؟
نادیا _ چرا اتفاقا صدات کرد توهم سرتو تکون دادی
ی پوزخند دیگه ب افتخار خودم زدم ..... به به ماهتیسا خانم روانی بودی دیوانه هم شدی نشستی وسط مهمونی فکر میکنی
بلند شدم و با نادیا ب سمت سالن قبلی رفتیم ....
کلا خونمون ی خونه ی 550 متری دوبلکس بود ... که طبقه ی اولش از سه تا سالن که اولی برای خودمون خانوادگی و دومی مهمون و سومی هم غذا خوری بود تشکیل میشد .... طبقه ی دوم هم 5 تا اتاق قرار داشت که بزرگترین و بهترینش برای من بود .......
داشتم شاممو می خوردم که احساس کردم یکی به من خیره شده ......
همین که سرمو بلند کردم اخمام توی هم رفت
صدای نادیا رو کنار گوشم شنیدم و نگاهمو بهش دوختم
نادیا با حرص گفت_ مردک خجالتم نمی کشه از وقتی وارد سالن مهمونا شده بودی بهت خیره بود ........ اینم از الانش داره ب جای غذا قورتت میده
با شنیدن حرفای نادیا اخمام غلیظ تر شد و نگاه ترسناکمو که نادیا گفته بود وقتی به ادم این جوری نگاه می کنی ادم ارزو می کنه ای کاش ب دنیا نیومده بود رو به سمت فرزام که بهم خیره بود سوق دادم اولش از نگاهم جا خورد ولی بعدش ی غم بزرگ که نمیدونم از چی بود نشست توی چشماش .......
سرمو با غذا گرم کردم و به فرزام توجهی نکردم ولی میدونستم بازم داره نگاهم می کنه برای همین با اخم داشتم غذا می خوردم .......
وقتی غذام تموم شد با رکی و نادیا و روژآن و نازنین رفتیم ی طرف نشستیم..........
که رکسانا و بچه ها شروع کردن بحرف زدن بعضی اوقات از منم ی سوال می پرسیدن که منم تلگرافی جواب میدادم .......
ساعت 12.30 بالاخره همه ی مهمونا رفتن و منو رکی هم رفتیم تو اتاق من و بعد از دوش رو تخت دراز کشیدیم
...... نگاهی ب رکسانا کردم که دیدم با خیال راحت و ارامش خوابیده ....... هه..... ارامش ...... چه واژه ی بیگانه ای برای منه ..... حتی اخرین باری که با ارامش خوابیدو یادم نمیا همیشه وقتی می خوابم کابوس اون روز شوم رو میبینم ......
توی همین فکرا بودم که خوابم برد.....
*****
چشمامو باز کردم و ب ساعت نگاه کردم که دیدم ساعت 6.5 دیقس برای همین ی تاپو شلوارک راحتی و کوتاه پوشیدم و ب سمت اتاق ورزشیم که وسایل ورزشی توش گذاشته بودم رفتم بعد از یکی ورزش ب سمت اتاق رفتم و ی دوش گرفتمو اماده شدم برای رفتن ب دانشگاه کلید بنز class coupe رو برداشتمو بدون صبونه راهی شدم
امروز با رادان کلاس داشتم .......
ادامه دارد
نظر فراموش نشه!
از کنار رکی و رادین رد شدم و رفتم کنار نازنین و روژان و نادیا باهاشون دس دادم و سلام کردم .....
هنوز ۱۰ دیقه از اومدنم ب سالن نگذشته بود که ی اقای خوش پوش وارد سالن شد.... احساس کردم برام اشنا میاد ........ یهو رنگم پرید ..... نه !!!!!!!!!!!!!!!...... امکان نداره!!!!!! ......... یکم که دقت کردم دیدم اره باباشه .....
بازم نفرت تمام وجودمو دربر گرفت ...... بازم یاد حماقتم افتادم ...... بازم یاد اون نامرد افتادم ....... یاد کسی که کاری باهام کرد که از زندگی سیر بشم ..... اونم کی؟؟؟؟؟؟ ..... من !!!! ....
حواسم بهش بود که با ی لبخند اومد طرفم ........
لعنتـــــــــــــــــــــــــــــی ......... همراه بابا داشت میومد سمت من ...... با نفرت مشهودی سرمو بلند کردم و به اقای فرید فروزانفر و بابا نگاه کردم ی لحظه از نگاهم جاخورد ولی برای این که من متوجه نشم زود خودشو جمع و جور کرد ......
وقتی رسیدن بهم اقای فروزانفر شروع کرد ب صحبت کردن
فرید ـ به به سلام دختر گلم خوبی عمو؟؟؟
با خشمی کنترل شده ب زور گفتم ـ ممنون .... خوش اومدین
لحنم به قدری خشکو خشن بود که متوجه بشه مایل ب صحبت باهاش نیستم .... برای همین رو به بابا گفت ـ خب تو نمی خوای شرکایه جدید رو بهم معرفی کنی؟؟؟؟
باباـ چرا الان میبرمت بیا بریم
درحالی که داشتن می رفتن حرف هم میزدن که از حرفی که از دهن بابا شنیدم صورتم از خشم قرمز شد
باباـ راستی پس فرزام خان کِی میان؟؟؟؟؟
فریدـ الاناس که دیگه پیداش بشه .... میاد حالا
دیگه صداشونو نشنیدم
ب نادیا اینا نگاه کردم که داشتن با نگرانی نگام میکردن همین که دیدن نگام سمت اوناست زود خودشونو رسوندن
پیش من .......
از لایه فکم که از حرص و عصبانیت روی هم چفت شده بود غریدم ـ فرزام قراره بیاد این جا
رنگ از رخ هر سه تا شون پرید و با ترس نگام کردن
در همین هین رکی با لیوان شربتی که دستش بود اومد پیش ما و در حالی که شربتش رو می نوشید پرشید ـ چی شدید شما ها؟؟؟؟
ـ فرزام قراره بیاد این جا...
شربت پرید تو گلویه رکسانا و ب صرفه افتاد
نادیا چن بار پشتش ضربه زد تا حالش یکمی بهتر شد با رنگ پریده پرسیدـ فرزام همو.....
پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم ـ اره.... خوده نامردشه.......
نگاهی ب ساعت انداختم که دیدم ساعت ۹ /۴۵ دیقه بود
تا جایی که من رویه اون احمق شناخت داشتم وقتی می خواست مهمونی بره راس ساعت ۱۰ اونجا بود ....
ب خودم پوزخندی زدم .... هه بعد از ۴ سال هنوز هم بیشتر علایق و خاطره هاش یادم مونده.....
رفتم اب بخورم که وقتی از سالن خارج شدم تا بسمت اشپز خونه برم در ورودی باز شدو ی پسر کت شلواری وارد شد تو لحظه اول شناختمش .... خودش بود
ی پسر قد بلند ..... موهای مشکی لخت .... چشمای ابی ...... پوست گندمی....
خواستم برگردم توی سالن که دیدم اگه برم خیلی زایع میشه .... برای همین بدون این که برویه خودم بیارم رفتم ب سمت اشپزخونه و از ثریا خانم ی لیوان اب خواستم
بعد از خوردن ابم خیلی حالم بهتر شده بود برای همین برگشتم ب سالن و رفتم پیش نازنین اینا که دسته جمعی با دخترا و پسرای فامیل ی جا نشسته بودن ......
همین که منو دیدن با نگرانی نگام کردن چون نادیا و نازنین و روژان دوستایه راهنمایی و دبیرستانم هم حساب میشدن و فرزام رو اونوقتا دیده بودن ...
وقتی نگاه نگرانشون رو دیدم لبخندی زدم و نشستم کنار رکسانا
رکساناـ ماهتی؟؟؟
ـ هوووم؟؟؟؟؟
رکساناـ میگم ..... اممم .... چیزه ینی این که ....
ـ اه رکی زود باش بگو دیگه ....
رکی ـ باشه .... میشه فرزامو بهم نشون بدی؟؟؟؟..... اخه نازنین اینا که داشتن حرف میزدن شنیدم که گفتن اومده ....
و با ترس بهم خیره شد
با بی خیالی نشونش دادم که گفت ـ نـــــــــــــــــــه!!!!!!!!
ـ چرا نه؟؟؟؟؟
رکی ـ اخه این که نوه ی عمه ی مامانم میشه ما با این پسره فامیلیم
از تعجب ی ابرو پرید بالا و به رکی نگاه کردم
ـ واقعا؟؟؟
رکی ـ دروغم چیه؟؟؟
ـ اهان .... مهم نیس
نیم ساعته که داریم با روژان و نازنین و رکی و نادیا توی ی پاساژ رژه میریم ولی دریغ از اون چیزی که مورد پسندمون باشه .......
دیگه دارم کلافه میشم
_اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه........ من که از چیزی خوشم نیومد میگم چطوره بریم ی جای دیگه ؟؟؟؟ هوووم؟؟؟؟
رکی_اره منم باهات موافقم
_بقیه هم موافقن؟؟؟؟؟؟؟؟
نادیا_ اره بابا بریم ی جا دیگه بیخودی داریم وقتمونو تلف میکنیم
روژآنو نازنین هم با تکون دادن سرشون موافقتشون رو علام کردن برای همین رفتیم ی پاساژ دیگه همین که رسیدیم ......نادیا از ی پیراهن که بلندیش تا یکم بالای زانوهاش بود خوشش اومد و خریدش ....من که زیاد ب مدلش دقت نکردم
داشتیم میگشتیم که چشمم خورد به ی لباس توسی که بلند بود و روی سینش کاملا سنگ دوزی شده بود ی چاک هم تا زانو می خورد از کمر ب پایینش هم تمام کلوش بود که از چن لایه حریر استفاده شده بود ب رکی و بچه ها نشونش دادم که همشون خوششون اومد .....
ب فروشنده که ی پسر جوون بود گفتم که برام لباسو بیاره ...وقتی اورد لباسو ازش گرفتم و وارد اتاق پرو شدم اول از همه نگاه کردم داخل اتاق پروو که متاصفانه دیدم بچه پررو توی اتاق پرُو دوربین گذاشته بود از من پررو تر بازم خودمم چون دوربینو کندمش و لباسو تنم کردم کیپ تنم بود خیلی از رنگش خوشم اوومده بود ....
لباسامو که عوض کردماز اتاق پرو خارج شدم و دوربین رو با ی پوزخند گذاشتم روی پشخون
بد بخت رنگش پرید ولی نتونست چیزی بگه...
پول لباسو حساب کردمو از مغازه خارج شدیم رکی چن دس لباس راحتی و مانتو شلوار خرید نازنین هم ی کفش و کیف ستش و ی شال خرید روژآن هم یکمی لوازم ارایشو بعدش هممنون راهی خونه ی ماشدیم اولش روژان می خواست بره ولی وقتی کلید ماشینشو برداشتم مجبور شد که بیاد بالا ........
******
وااااااااااااااااااااااااایییییییییییی ... مردم از خستگی ........
دیروز رادین اومد و مامان منم برای امروز ی جشن ب افتخار ورود عمواینا گرفته .....خوب شد من اون لباس توسی رو خریدمش وگرنه باید بازم میرفتم خرید..
ب رکسانا نگاه کردم که تازه از ارایشگاه رسیده بود لباس شب البالویی رنگی پوشیده بود و ارایش دخترونه ای هم روی صورتش خودنمایی می کرد ....
منم چون حوصله ی ارایشگاه رو نداشتم خودم موهامو درست کردم .....ی سایه ی خیلی کم توسی زده بودم پشت چشمام و رژگونه ی صورتی ملایم و رژلب کالباسی زده بودم با ی خط چشم .....موهامم از حموم که اومده بودم بیرون حالت دهنده زده بودم که الان موهامو فر کرده بود.....
ساعت ۸ بودو کم کم مهمونا داشتن میومدن ...
ساعت۳۵/۸ دیقه بود که از اتاق خارج شدیم و از پله ها اومدیم پایین ....
همین که سالن رو دیدم اولین کسایی که ب چشمام خوردن رادان و رادین بودن هر دوتاشون کتو شلوار پوشیده بودن .... من نمیدونم حکمت خدا از افریدن این دو برادر چی بوده ...چون این دوتا درست نقطه ی مقابل هم دیگه بودن رادان چشمو ابرو مشکی قد بلند و خوش تیپ مغرووور و از خود مچکر و جدی و رادین چشم های عسلی با موهای قهوه ای رنگ و قدی که از رادان یکم کوتاه تر بود اخلاق خیلی گرمی داشت و همیشه لبخند ب لب بود تنها چیزی که توی این ی هفته توی صورت رادان ندیده بودم(لبخند)......
رادین وقتی منو رکی رو دید اومد ب سمتمون و صوتی زدو گفت ـ به به چه کردین شماها ایولا بابا یکی از یکی خوشگل تر
رکی خندید ولی من ی لبخند زدم همین..............
همین که وارد حیاط خونه شدم ی پوزخند نشست رو لبم
(ایشششششششش تو فقط پوزخند بزن افرین کار دیگه ای انجام نده باشه؟؟_اوکی_دررررو اوکی فارسی را پاس بدار بچه)
ماشینو بردم تو پارکینگو ب ماشین های نا اشنا نگاه کردم ...
ی مرسدس بنزcls بود که منم ی زمانی می خواستم از اینا بخرم ولی نشد که بشه ..
ی بنز دیگه هم بود که رنگش بادمجونی بوود .... اصلا انگار اینا نمایشگاه بنز دارن ......... اههههه اصلا ب من چه؟؟؟؟
زنگ درو زدم. ثریا خانم درو برام باز کردوبا روی باز ازم استقبال کرد منم گونشو بوسیدم و بازم رفتم توی جلد خشکو جدی والبته از همه مهم تر مغرورم....و وارد سالن شدم.
اولین کسایی که دیدم ی دخترو ی پسر بودن احساس کردم پسره برام اشناست ولی زیاد بهش فکر نکردم
ولی از حق نگذریم خیلی خوشگل بودن ..
دختر موهای قهوه ای داشت با چشمای عسلی ... لب و دهن کوچیک و صورت گرد و پوست گندمی
پسره هم چشمو ابرو مشکی و خوشتیپ بود....
با صدای کاملا سردی گفتم _سلام....
که همه ی سر ها برگشت سمت من .......
ناخدا گاه نگام کشیده شد سمت پریا خانم (مامانم)که دیدم داره با غرور زایدوالوصفی نگام می کنه ی پوزخند زدم و نگاهمو ب بابا دوختم که شروع کرد ب معرفی.....
بابا_ایشون اقای اریا رادفر هستن .....
مثل همیشه از تعجب یه ابروم پرید بالا ...... اریا رادفر؟؟؟
اها اره همون عمومه که توی پاریس زندگی می کردن.....همون تکدانه عموم هه چ مصخره تازه بعد از 9 سال یاد ما افتاده بود؟؟؟
بابا ادامه داد_که برای همیشه از پاریس اومدن تا توی ایران زندگی کنن ...
سرمو تکون دادم وب دختری که الان مطمئن بودم رکساناست چشم دوختم همه اون بازیگوشی ها و شیطنت هامون مثل ی فیلم از جلوی چشمام رد شد ..... ی آه کشیدم ......ای کاش همون قدی میموندم و بزرگ نمیشدم با فکر ب این چیزا لبخند تلخی زدم ..... ب سمت رکسانا رفتم و لبخند مهربونی زدم و سعی کردم مثل گذشته رفتار کنم ..
_به به به سلام ب دوست بی معرفت من خوبی؟؟؟
به مامان نگاه کردم که دیدم داره با ی لبخند نگام میکنه ...زود رومو کردم طرف رکی(رکسانا)...
رکسانا هم ی لبخند شیرین زدو گفت_ من نامردم یا تو؟؟؟؟؟...... خیلی بی معرفتی ب خدا خوبه دو سال تو پاریس پیش مامان جونت بودیا بعد هفته ای ی بار البته اونم ب زور بهم زنگ میزدی....
دستشو گرفتم و ب سمت اتاقم بردمش و شروع کردیم ب حرف زدن اون گفت که ی هفته ای میشه که اومدن و توی تهران هستن ولی وقت نمی کردن که بهمون سر بزنن ....... ازش پرسیدم رادینو رادان چطورن که گفت
_وااااا... ماهتی ؟؟؟؟ ....... رادان که پایین نشسته بود مگه نشناختیش؟؟
منو میگی؟؟؟؟ ینی فکم تو زیر زمین بووووود
_ نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونم مثل من جواب داد_ ارررررررررررره!!!!!!!
رکی_ولی واقعا نشناختیش؟؟؟؟
_ ن ب خدا دروغم چیه؟؟؟
رکی_ خیل خوب حالا مهم نیس...... از مهسا و وروجکاش چه خبر؟؟؟؟..... ماهان چی کار میکنه؟؟؟
_ اوه اوه اسم وروجکایه مهسا رو نیار که دلم خونه ...... اخرین باری که اومون این جا سپنتا زد لپ تابمو سوزوند تازه از اول رفتم یکی دیگه خریدم ..... سارینا هم که انقدر شیرین شده ادم می خواد ی لغمه چپش کنه ......
ماهان هم که با زنش و اون وروجکه شیطووونش آوارست اها نگفتی رادین کوشش؟؟
رکی_ یکم کار داشت برای همین موند تا یس هفته دیگه بیادش
انقدر با هم حرف زدیم که وقتی چشمم ب ساعت خورد مخم صوت کشید ساعت 1/45 دیقه بود ی دست لباس بهش دادمو خودمم لباسامو با ی لباس خواب مشکی عوض کردم و هر دومون ولو شدیم رو تختو همون لحظه بیهوش شدیم.....
*******
نادیا _ماهتیسااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟........ زووود باش بلند شو باهات کار دارررم زود
_ای خدا منو بکش راحتم کن از دست این کنه ........همنجور که غرغر می کردم بلند شدمو رفتم ی دوش گرفتم و ی شلوار جین مشکی با بلیز توسی پوشدم و با نادیا رفتیم پایین ..... رو پله ها بودیم که برگشتم طرف نادیا و بهش گفتم_ بنال..
نادیا_ چیو؟؟
_ همونیو که می خواستی بهم بگی و منو از خواب نازم بلندم کردی
نادیا _ اهااااااااااان..... (ی نیشگون از دستم گرفتو ادامه داد) مرض گرفته که تو استاد رادفرو نمیشناسی نه؟؟؟؟
_ خو نه مگه چی شده حالا؟؟؟
نادیا_ دررررد .... حناق 25 روزه ..... اوشکول این پسر عموت همون استادمونه دیگه
_ مطمئنی؟؟؟؟ ... اخه من زیاد ب قیافه ی این استاده دقت نکردم .... میگم چرا این برام اشنا میاادا..... (بازم با لحن بیخیالی گفتم)خب که چی؟؟؟
نادیا_ هیچی دیگه اگه روژان و نازنین بفهمن دارت میزنن
با لحن سردی گفتم_ بهتر .... از دست این زندگی نکبتی راحت میشم .....و بازم بغض کردم ولی زود با اب دهنم قورتش دادم
نادیا با لحن شرمنده ای گفت _ اخ ببخشید بازم یادت انداختم؟؟؟....الهی بمیرم برات واقعا ببخشید
ب ی سر تکون دادن اکتفا کردم و رفتم نشستم پشت میز صبحانه ...
با نادیا و رکی قرار گذاشتیم بعد از نهار بریم خرید
داشتم اماده میشدم که گوشیم زنگ خورد .... نگا کردم دیدم روژان داره زنگ میزنه
_ بله روژان؟؟؟؟؟
روژان_ اخ من قربون اون روژان گفتنت بشم خوبی؟؟
_ اگه زنگ زدی چرتو پرت تحویلم بدی بای
ر_ اع اع اع قط نکن بابا غلط کردم امروز چیکاره ای؟؟
_ دارم اماده میشم تا با نادیا و رکسانا بریم خرید چطور؟؟
_ ام چیزه منو نازنینم بیایم؟؟
انقدر این جمله رو مظلوم گفت که گفتم _ باشه پاساژ(...)می بینمتون
_ عاشقتمممممم بای عخشم
با حرص گوشیو قطع کردم این باز ب من گفت عخشم اه اه اه انقد بدم میاد از این کلمه ی تیپ سفید مشکی زدم و کلید بنزCLASS COUPE رو برداشتمو با نادیا و رکسانا رفتیم ب طرف پارکینگ ......
خیلی خوب دیگه باشه جایی نمی رم بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین... همه درحال رقص بودن متین و مانی همه ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن.نیلوفر با نگرانی چندقدم اومد جلو دستم روگرفت.
یلوفر:چی شد عسل؟
عسل:چیزی نیس
مرسانا:مانی همه چی رو گفت الان بهتری؟
عسل:آره خوبم
مانی:از بس تو خوشگلی همه چشمت می زنن.نمونه اش خود من چشمم کور که اینقدر از زیباییت تعریف کردم
کلافه رویه صندلی نشستم وسرم و گذاشتم رو میز سورنم دستش روشونم بود وشونه هامو می مالید.دستشو پس زدم و نشست کنارم بقیه بچه هاهم نشستن. موقع بریدن کیک بود.ونوس چاقو رو تودستش گرفته بود وکیک رو می برید همه هم تولدت مبارک روبراش می خوندن.بی رمق دست می زدم و چیزی از دور و برم نمی فهمیدم.نوبت کادوها رسید منو سورن یه دستبند نقره ی خیلی خوشگل براش گرفتیم. همینم از سرش زیادبود والا.... بعد یکم خوردن کیک و میوه و...پاشدیم سمت خونه.متین می خواست با ما بیاد اما سورن نذاشت. سوار ماشین شدم ودوباره به خواب رفتم اصلا این ماشینه انگار قرص خواب آور بود... نیست که توش قرار بود با این سورن یخمک تنها باشم واسه همینم حوصلم سرمی رفت و می خوابیدم... با صدای تقه ای که به پنجره خورد بیدارشدم و بی توجه به سورن رفتم از پله های ورودی بالا البته یکم گیج می زدم که سورن از پشت بازوم رو کشید سورن:صبرکن لجباز تا یه کاری دوباره دست خودتت ندادی...فقط کم مونده ازپله ها بیافتی دیگه بشه نورعلی نور... حرفاش رو با تمسخر می زد و حسابی کفریم می کرد شیطونه می گفت خرخره اشو بجوام ها..کلید و گرفت و رفتیم بالا پریدم تو اتاق و لباس عوض کردم و بعدش هم شیرجه زدم رو تختم... خداییش اون یه شب درمیون هم عمل نمی کردیم همیشه خدا من رو تخت بودم و اون رو کاناپه...بیچاره ! بیخیال بابا حقشه بگیر بخواب...شب بخیر بازهم مهمونی حالم از این همه مهمونی دیگه داره بهم می خوره...معلوم نیست اومدیم ماموریت یا مهمونی... خوشبختانه این بار مهمونیش خودمونی تر و جمع و جورتره و البته بیشتر هم به درد ما می خوره چون تمام کله گنده های شرکت تواین مهمونی جمع هستن وقراره درمورد مسائل کاری هم صحبت کنن...
عسل:اه...متین چه خبره 24ساعته هر روز هر روز مهمونی ...حالم بهم خورد سورن:کم نق بزن دختر...شما دختراکه عاشق این مهمونی هایین...چی شد حالا حالت بهم می خوره؟
عسل:آخه بستگی به افرادی داره که باهاشون می رم مهمونی اره حالا حالم بهم می خوره
متین:دستت درد نکنه دیگه عسل خانوم حالا حال بهم زن هم شدیم؟
عسل:متین خوب می دونی منظورم تونیستی سورن با اخم و قیافه کاملا جدی گفت:بله متین جان منظورش تونیستی منظورش منم.پاشید برید تا دیرتون نشده کتش رو پرت کرد رو دسته مبل و ولو شد رو مبل.کنترل به دست کلافه کانال عوض می کرد...و گاهی اوقات هم با صدای بلند یه پوفی می کشید و دستش رو تو موهاش فرو می کرد...5 دقیقه بی تفاوت بهش مشغول حاضرشدن شدیم
متین:سورن بدو دیگه چرا نشستی؟الان نصیری پدرمون رو در می اره ها
سورن:شمابرید من نمیام حوصله ندارم
متین:پاشو مگه بچه ای با یه حرف عسل قهر کردی؟دیوونه پاشو می دونی امشب چه خبره؟امشب خیلی واسمون مهمه خره پاشو بینیم واسه من لوس بازی در نیارها سورن:نمیام گفتم که حوصله ندارم م
تین:من به اندازه ی کافی قاطی هستما پاشو د یالا متین خیلی عصبی بود.نمی دونم چرا ولی خیلی قرمز شده بود.معلوم نیست کی چی بهش گفته بود که اونقدر بداخلاق شده بود... محکم زیربغل سورن رو گرفت که بلندش کنه اما اون بازم بلند نشد وکمی بادست زیربغل و دستش رو مالید سورن با عصبانیت گفت:
چته پاچه می گیری؟وحشی شدی؟نمیام خودتون برید ببینم چه گلی به سرخودتون می زنین...من نمیام شاید خانوم حالت تهوعش بهتر شه
متین:به درک بریم عسل دست من و محکم کشید و بدون حرف سوار آسانسور شدیم... خدایا این دوتا چشونه؟این ازمتین که جدی جدی به قول سورن پاچه می گیره اونم از سورن که عین نی نی کوچولوها قهر می کنه... رفتیم و تو ماشین نشستیم. متین دوتا دستاش رو گذاشت رو فرمون و سرش رو هم رو دستاش گذاشت... کمی اروم شده بود با صدایی که انگار از ته چاه بیرون بیاد
متین:عسل...
عسل:بله؟
متین:می ری سورن و بیاری؟گناه داره خیلی باهاش بدحرف زدیم آفرین دیگه برو عسل:توچرا امشب اینقدر عصبانی هستی؟بگو تا برم متین:تا چندروز دیگه یه محموله وارد ایران می شه هیچ اطلاعی هم ازش نداریم... یعنی چطور بگم نه می دونیم که کی قراره بره وچطور هم این که بچه ها هیچ کدوم آماده نیستن... از اون ور فشارهای سردار از این ورم گنگی این محموله به خدا عسل نمی دونم باید چی کارکنم؟ عسل:سورن می دونه؟
متین:نه نگفتم بهش می خوام امشب فکرش مشغول نباشه شاید تو آرامش بهتر بتونه تصمیم بگیره عسل:نگران نباش داداشی همه چیز درست می شه...من می رم دنبال این پسره ی لوس و ننر متین لبخند تلخی زد وگفت:
باشه... خستگی از سر و روش می بارید. راست می گفت خیلی موقعیت بدیه... اما من می خواستم به جای این که پا به پای متین ناراحت باشم بهش روحیه بدم. ازماشین پیاده شدم و رفتم سمت هتل. سوار آسانسور شدم... توراه باخودم فکر می کردم نباید باهاش اون طوری حرف می زدم..درسته بداخلاق و عنقه ولی بهش برمی خوره دیگه به هر حال... کلید رو انداختم تو در و رفتم تو سوییت... هنوز رو مبل ولو نشسته بود.با ابروهای به هم گره خورده و لب ولوچه ی آویزون...
عسل:سورن؟سورن پاشو بریم دیر می شه ها سورن با صدای بلند و جدیت هر چه تمام تر گفت:گفتم نمیام خودتو معطل نکن بی خودی.من نمیام
عسل:سورن لوس نشو دیگه...ببخشید
سورن:برو دیرتون نشه
عسل:اه سورن خیلی لوسی...پاشو دیگه
سورن:همینی که هست گفتم که حوصله ندارم
عسل:سورن لوس نشو بیا دیگه گفتم که ببخشید
سورن:بروتا حالت بهم نخورده هنوز جدی بود.ابروهاش توهم گره خورده بود و تمام حرفاش رو با جدیت می زد.قیافه اش خیلی ترسناک بود.یعنی خداییش این حرف هایی رو که می زدم تمام جرئتم رو جمع کرده بودم و می گفتم. هر آن ممکن بود بزنه دکوراسیون صورتم رو بریزه بهم...والا دوباره عزمم وجزم کردم و گفتم عسل:ازبچه ها هم لوس تری
سورن:مجبورنیستی تحمل کنی از بچگی طاغت این که یکی ازم دلخور باشه وبخواد باهام قهر باشه رونداشتم. راستش می دونم خیلی خجالت آوره ها(!)ولی دست به منت کشیم از همون اولم خوب بود. الانم قبول داشتم واقعا با این گنددماغ بد حرف زدم. پس چاره ای ندارم جز همون منت کشی دیگه...وای خدایا من و ببخشی برای این کار...من واقعا شرمگینم الان... نفسی کشیدم و اروم رفتم پشت مبل،پشت سرش ایستادم.دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و از پشت خم شدم رو صورتش وگونه اش رو بوسیدم.
عسل:سورن جونم ببخشید با چشمای متعجب تو چشام زل زده بود باورش نمی شد بوسیده باشمش...
سورن:نه مثل این که امشب همه یه چیزیتون هست بچه پررو رو نگاه کن.به خودم زحمت دادم با کلی شجاعت ازش معذرت خواستم حالا این طوری می کنه؟شیطونه می گه بزنم دکوراسیون صورتش رو بیارم پایین ها.ولی بیخیال شیطونه حرف مفت زیاد می زنه.حیفه صورتش. دستام رو زدم به کمرم و گفتم:چیه مهربونیمم نمی تونی ببینی؟
سورن:یعنی می گی باورکنم؟
عسل:به نفعته باورکنی به هر حال من دیگه عذرخواهی نمی کنم پس لوس نشو پاشو بیا سورن با یه قیافه حق به جانب و نسبتا مظلوم گفت:خیلی باهام بد حرف می زنی مگه من چیکارت کردم؟
عسل:آخ تو مظلوم بازی هم بلد بودی رونمی کردی؟
بااخم و یه لبخند کوچیک نگام کرد. آخی بچه ام قهر بوده.قهرشم مثل آدم ها نیست آخه.قهر بوده داد می زنه دیوونه.این چه قهریه؟تا جایی که مادیدیم تو قهر ناز می کنن این دعوا می کنه....قهر کردن هم بلد نیست... رفتم جلوش ایستادم ودستم و سمتش دراز کردم.
عسل:پاشو دیگه سورن یه سری تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد ودستم رو گرفت وبلند شد. رفتیم تو آسانسور هنوز یه اخم کمی رو پیشونیش دیده می شد.لابد ازدست متینم دلخور بود. رفتیم سوار ماشین بشیم متین سرش رو گذاشته بود روفرمون.بادیدن ما یه لبخند تلخی زد. سورن رفت در سمت عقب رو باز کرد نشست.منم جلونشستم.
متین:داداشی جونم ببخشید غلط کردم و گذاشتم واسه همین موقع ها سورن دست به سینه نشسته بود و با اخم سرش و کرده بود سمت پنجره.خداییش قهرشم ترسناکه.آخه یکم ناز توش نیست که...سراسر جدیت و بداخلاقیه
متین:آخ قربون ناز کردنت برم که از هزارتا دختر بیشتر ناز می کنی ببخشید دیگه سورن.ســــــــــورن؟سورن جونم سورن هنوز سرش سمت پنجره بود. سورن:راه بیافت دیرمون شد متین تو یه حرکت ناگهانی برگشت سمت سورن و گونش رو بوسید.سورن هم لبخندی زد
سورن:اه تف مالیم کردی پوستم خراب شد راه بیافت دیگه هی هم با دستش جای بوسه متین رو پاک می کرد.داشتم ازخنده روده برمی شدم از دست این سورن بچه پررو.خوبه من بوسش کردم این کارا رو نکرد.مگرنه یه سیلی میخوابوندم تو گوشش قشنگ جای بوسه ام پاک شه... متین:ای به چشم فرمانده شما امر بفرمایید تویه راه باشوخی های متین سرکردیم.
تا بالاخره رسیدیم خونه مهندس نصیری بزرگ منظورم آقا نادره...امشب جمع خودمونی وکاری بود. زنگ رو زدیم ورفتیم داخل خدمتکار ما رو به سمت باقی مهمون ها راهنمایی کرد وماهم رفتیم تو سالن پذیرایی و مشغول سلام وعلیک با بقیه شدیم متین:سلام می بینم که جمعتون جمعه فقط گل... مانی پرید وسط حرف متین و باخنده گفت:
فقط گل خرزهره هامون کم بود که اونا هم رسیدن...جسارت خدمت شما نباشه ها سرکار خانوم متین:نه بابا عسل که خرزهره نیست...کاکتوسه سورن:اوه اوه اونم چه کاکتوسی بدتیغ هایی داره مانی:تا باشه ازاین تیغ ها سارا:تیغ های عسل کجاهست؟پس من چرا ندید؟ دوتا مشت خوشگل حوالی بازوهای متین وسورن کردم وهمه خندیدن. عسل:ساراجون دارن اذیتم می کنن توچرا باور می کنی؟ سارا:عسل گناه داشت اذیتش نکرد
سورن:این گناه داره؟ببینمت آخی مظلوم بمیرم الهی دستم و اوردم که بزنمش که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. سورن:دور از شوخی جمیعا سلام نادرخان:سلام خوش اومدید بچه ها خواهش می کنم بفرمایید عسل:ممنون جناب مهندس متین:ببخشید دیرشد داشتیم یه چندکیلو ناز می خریدیم دیر شد مانی:ناز کی رو
سورن:هیچی بی خیال خوبین شما ناصرخان:به لطف شما نادرخان:هی بدنیستیم شما چطورین؟ متین:خوب عالی 20 توپ دکتر ساجدی:اوه چه عالی بعداز یکم خوش وبش کردن وخوردن میوه وشیرینی و... رفتیم سر اصل مطلب... مانی درحالی که یه سیب رو بادقت پوست می کند وپاهاش رو روی هم انداخته بود گفت:مهندس بارها هنوز حاضرنیست باید قرار 3 روز دیگه رو بیاندازیم واسه یه هفته یا شایدم دوهفته بعد اخم های سورن و نادرخان باهم گره خوردند. نادرخان رو به دکتر ساجدی گفت:چرا؟مگه داروها حاضرنیست.
دکتر:هنوز همشون حاضرنشدن و با چشم و ابرو اشاره کرد. منظورش روانگردان ها بود تابلو سورن:جناب مهندس مثه اینکه منم یکم سرمایه گذاری کردما درحد یه خبر هم نباید بهم اطلاع می دادید که قراره بارها رو بفرستید ایران؟تازه باید بفهمم؟ نادرخان:من به متین جان گفته بودم مهندس.مهندس پویا مگه به مهندس نگفتید شما؟
متین:آخ آخ یادم رفته بود...آقا شما دیگه گلایه نفرمایید مانی هم تازه چندساعت پیش به من خبرداده سورن بااخم به متین نگاه کرد متین اشاره کرد وسورن دیگه چیزی نگفت. سورن:خب چرا حاضر نیست؟مگه تولید به اندازه ای نیست که بشه صادرش کرد؟ دکتر:نه مهندس هنوز یکم مونده متین:خب یعنی تا دو روز دیگه هم عملی نیس؟
ناصر خان:نه متین جان نمیشه به این زودی بارها رو فرستاد یکمم کارمون تو ایران گیره که وکیلمون داره راست و ریستش میکنه سورن:مانی جان شما به من درمورد این مشکلات چیزی نگفته بودی ها؟این قرارمون نبود مانی:ترش نکن مهندس خب حالا الان داری می فهمی
عسل:اما شما باید به ما می گفتید نه واسه اینکه کار مشکل پیدا کرده بکشیم عقب واسه اینکه شما ما رو غریبه می دونین نادر خان:اینطور نیس دخترم خودتونم که دیدید من خودمم تازه باخبر شدم سورن:یه خواهشی می تونم بکنم؟ نادرخان:بفرمایید مهندس صادقی؟
سورن:ازاین به بعد اگه اتفاقی می افته به ماهم خبر بدید به هر حال ماهم یکی از سهام دارای این شرکتیم دیگه نادرخان:باشه ...باشه عسل:ببخشید چیز دیگه ای هم هست که به مانگفته باشید؟ ناصرخان:نه... نه دخترم
سورن:اگه اشکالی نداشته باشه فردا می خوام بیام کارخونه تو این چند مدتی هم که اینجا بودیم هر شب مهمونی واستراحت بود...یکمم می خوام به کارها برسم البته اگه اشکالی نداشته باشه ازنظر شما؟ نادرخان با یه دلهره وتته پته جواب داد:نه...ن...نه پسرم اشکالی نداره هماهنگ کن بامانی که چه ساعتی می ری منتظرت باشه سورن:باشه باشه ممنون
نادرخان:خب بسته دیگه شام حاضره...شماهم دکتر،مهندس کیانی سعی کنید بیشتر از یه هفته طول نکشه دکتر:باشه سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم مانی:چشم شما حرص نخورید واسه قلبتون خوب نیس نادرخان نادرخان:خیلی خب بفرمایید شام هنگام شام هم حرفای معمولی رد وبدل شد وبعد شام هم سه تایی اومدیم هتل.
متین داشت رانندگی می کرد سورن هم جلو کنارش نشسته بود وبا عصبانیت صحبت می کرد.همچین می گم با عصبانیت انگارتا حالا درست وحسابی هم حرف زده.یعنی حرف می زنه ها ولی تا بحث کار میاد گره ابروهاش محکم تر می شه تن صداش هم کلفت و بالاتر می ره.کلا یه هیولایی می شه جاتون خالی...کاش بودید باهم می ترسیدیم حال می کردیم.عین رزیدنت اویل می مونه لا مصب.هیجان توام با ترس داره دیدنش... خیلی خب داشتم می گفتم.منم پشت بین دوتا صندلی اونا نشسته بودم وبه حرفاشون گوش می کردم. سورن:پسره ی بی عقل چرا بهم نگفتی جلوتر آخه؟
متین:به جان سورن مانی چندساعت قبل مهمونی بهم زنگ زد وگفت.اصلا سر شب واسه ی همین اعصابم خورد بود وسرت داد زدم دیگه.خدا رو شکر که افتاد عقب باید به سردار بگیم سورن:من از این حرصم می گیره چرا بهم نگفتی عین احمق ها نشسته بودم جلوشون. متین:دور ازجونت حالا اینقدر حرص نخور. به شوخی زد تو پهلوش .
ارومتر گفت:شیرت خشک می شه سورن هم درحالی که سعی می کرد خندش رو کنترل کنه و هنوز اخمو جلوه کنه یه پس گردنی زد پس کله ی متین. سورن:ساکت شو بی ادب اگه دختر تو ماشین نبود می فهموندم بهت جوجه باخنده گفتم:ملاحظه منو نکنیدا به خدا من راضی نیستم.راحت باشید
متین:کاری نمی تونه بکنه که این و گفت که فکر کنیم کم نیاورده
سورن:کی من؟ متین:پ نه پ من سورن:توکه آره عالم و آدم می دونن تو همیشه کم میاری عسل:بسته دیگه بچه ها کل کل نکنید سرم رفت متین:خیلی خب دیگه بپرید پایین می خوام برم خونه خودم
سورن:مگه تو بالا نمیای؟ متین:نه خونه خودم راحت ترم عسل:ببینم تو چرا مارو خونه ی خودت نمی بری؟ متین:آخه می ترسم زن و بچه ام رو ببینید برید به سردار لوم بدین سورن:اوه اوه چه سرعت عملی بچه هم داری مگه؟ متین به شکمش اشاره کرد سورن هم ازماشین داشت پیاده می شد یه خاک تو سرت بادست نشونش داد وبا هم زدیم زیر خنده متین:دور از شوخی وقت نشد یه روز می برمتون اگه بچه های خوبی باشید البته سورن:برو شر رو کم کن با خداحافظی خوشحالمون کن شب شده هذیون زیاد می گی متین:زهر مار شب بخیر عسل:شب بخیر متین سورن:شب خوش بدو رفتیم بالا تواتاق.اخمای سورن باز شده بود و می خندید.خدا رو شکر بداخلاق هست اما کینه ای نه... باهم مسابقه گذاشته بودیم.بهم تنه می زدیم که از در بریم تو.امشب هرکی زودتر پاش و می ذاشت تو خونه رو تخت می خوابید. سورن غولتشن هم به من تنه زد و زود پرید تو سوییت
سورن با حالت مسخره خمیازه ای کشید وگفت:اخ چقدر خستم می رم رو تختم بخوابم شب خوش عسل:واقعا که تو مردی؟ سورن: روتوکم کن عسل خوبه حالا من هرشب رو کاناپه می خوابم تو همون به یه شب در میونت هم عمل نکردی عسل: خیلی خب باشه... من فعلا خوابم نمیاد شب بخیر سورن:منم خوابم نمیاد.فیلم ببینیم؟
عسل:باشه یه فیلم خوبی پیداکن برم یه دوش بگیرم و لباسام و عوض کنم بیام سورن:باشه رفتم تواتاق .پریدم توحموم وسه سوته اومدم بیرون.. یه سارافون سفیدکوتاه تا زیر باسنم پوشیدم با یه شلوار کتان کشی شیری... موهامم با سشوار خشک کردم و یه کم حالتشون دادم یه رژ صورتی کم رنگ و یه کوچولو آرایش... امشب زود مهمونی تموم شد منم خواب به سرم نمی اومد. رفتم توحال که دیدم سورن یه شلوار گرم کن مشکی با خط ها ی سفید و یه تیشرت جذب سفید پوشیده بود که بدجور بازوهای عضله ایش رو می انداخت بیرون... داشت بالپ تاپش گزارش تایپ می کرد.عینک مطالعه ی دور مشکیش رو زده بود و با یه اخم کوچیک به مانیتور خیره شده بود. سرش وبلندکرد و دوباره مانیتور رو نگاه کرد.دوباره سریع من و نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین و دوباره مشغول تایپ شد. توهمون حالت بهم گفت:
تا فرادهم می خوای اونجا وایسی منو نگاه کنی؟ اه این باز اون اخلاق گندش برگشت سرجاش انگار عصا قورت داده... با بی تفاوتی رفتم رو کاناپه نشستم عسل:پس فیلم چی شد؟ سورن:چیزی پیدا نکردم یکم کانال ها رو عوض کردم تا یه فیلم اکشن پیداکردم البته به زبان انگلیسی بود.اما چه مشکلی داره خو...ما زبان انگلیسیمون 20 20 بود.
عسل:سورن این فیلمه خوبه؟ سورن از پشت سرم گفت آره ولپ تاپش رو بست و رفته تو آشپزخونه و یه کاسه تخمه و یه پیش دستی آورد ونشست کنارم.... فیلمش خیلی اکشن و پلیسی بود بعضی جاهاشم عشقی وکمدی می شد... آخر فیلم بود و هنرپیشه مرد و زن کنارهم ایستاده بودن و طبق تموم فیلمای خارجی صحنه ی آخر بوسیدن لب ها بود... سورن یکم سرش رو خاروند منم ریز ریز می خندیدم. یه نگاه چپ بهم انداخت و سریع تلویزیون روخاموش کرد. سورن:خب اینم که تموم شد
عسل:اِ اینکه تموم نشده بود سورن:تموم شد دیگه تیتراژشم می خوای ببینی؟پاشو خانوم کوچولو بخواب که از ساعت خوابت خیلی گذشته عسل:من خوابم نمیاد کنترل رو بده بهم می خوام یکم دیگه تلویزیون نگاه کنم سورن:نه دیگه برنامه های آخر شب واست خوب نیست بعدشم با فشار دستاش من و خوابوند رو کاناپه و پتو رو کشید روم. بالب ولوچه ی آویزون گفتم:
من خوابم نمیاد بی توجه به من ظرف تخمه رو برداشت ورفت تو آشپزخونه منم با حالت قهرگرفتم خوابیدم. صبح با احساس برخورد یه چیزی به دماغم بیدار شدم.
هی بادستم پسش می زدم دوباره می اومدجلو. عسل:اه ولم کن دیگه متین:بلندشو دیگه عسل چقدر می خوابی بلند شدم و با چشمای خوابالو به متین نگاه کردم وسرم و خاروندم.
عسل:تومگه خونه زندگی نداری بچه؟ متین:چرا ولی هتل شما بیشتر حال می ده من و سورن صبحونه خوردیم توهم برو بخور که کلی کار داریم عسل:چه کاری؟ متین:مگه یادت رفته می خوای بریم کارخونه نصیری؟ باشنیدن این حرف عین جت بلندشدم ودویدم سمت دست شویی. اصلا حواسم به کارخونه نبود باید می رفتیم اونجا.یه نگاه به خودم انداختم تو آیینه ی دست شویی... موهام بهم ریخته و ژولیده بود و چشمام هم خوابالو یکم زیرش پف کرده بود دست و روم رو شستم ورفتم بیرون. عسل:متین تو خجالت نمی کشی همینجوری میای بالای سرمن؟ناسلامتی نامحرمی ها یه مدت اینجا موندی یادت رفته این چیزا رو؟
سورن:چطور وقتی می بوستت و بغلت می کنه نامحرم نیست؟ عسل:خو...اونموقع جلوی اونا چیزی نمی تونم بگم متین:اینقدر ترش نکن دیگه خانوم کوچولو ماکه با هم این حرفارو نداریم یه اخمی کردم ونشستم صبحونه بخورم عسل:من شیر می خوام پس شیر کو متین:اوا عسل؟25.6 سالته شیر میخوای دیگه چیکار؟ عسل:هه هه هه خوشمزه...شیرکو؟
سورن:توجنگل عسل:شما دیشب تو دریاچه ارومیه مگه خوابیدید؟احساس با مزگی می کنین؟ متین:احساس نمی خواد خب هستیم دیگه مگه نه سورن؟ سورن:اوهوم عسل:آره مخصوصا توسورن... سورن بااخم گفت:مگه من چمه؟ عسل:هیچی فقط عصا قورت دادی بعدم رفتم از یخچال شیر رو برداشتم و ریختم تو لیوان سورن:همین هم از سرت زیادیه...شانس آوردی نمی زنمت عسل:نه تو رو خدا بیا بزن...
متین:بچه ها دعوا می شه ها بیخیال شین
سورن:اون شروع کرد به من چه صبحونه ام و خوردم.میز رو جمع کردم و رفتم تواتاق کت بلند طوسیم رو با شلوار جین مشکی پوشیدم و موهای کلاه گیسم رو دم اسبی بستمو رفتم توحال.
نشستم صندلی عقب وتارسیدن به کارخونه حرف نزدم.متین و سورن شوخی می کردن وسربه سرهم می ذاشتن. البته بیشتر متین شوخی می کرد و سورن می زد تو برجکش.آخه کلا سورن اهل شوخی نیست.موقع خنده هم اخم داره.البته جلوی نصیری اینا خیلی بگو وبنده.توتنهایی هامون اینطوریه...و صدالبته شخصیت اصلیشم توتنهایی هامونه دیگه
متین:خب بپرین پایین پیاده شدیم وبعد از سلام واحوال پرسی با مانی رفتیم تویه کارخونه. مانی که خیلی دست پاچه بود گفت:چرا اینقدر سرزده شما گفتین ظهر میای؟ متین:نه ما گفتیم فردا صبح و ظهرش رو مشخص نکردیم.آخه نمی خواستیم تو زحمت بیافتید و شتر قربونی کنید مانی:ممنون که به فکر جیب منی متین:خواهش می کنم عوضش ناهار مهمون توایم
مانی:آی قلبم
متین:ای بخیل یه ناهارم به ما نمی دی؟سارا به چی تو دل خوش کرده من نمی دونم والا یکم تویه کارخونه قدم می زدیم وبه دستگاه ها و قرص ها سرمی زدیم.سورن یه چیزایی رو می نوشت و گاهی اوقات سوال می پرسید. من ومانی داشتیم جلوترمی رفتیم که دیدم سورن و متین ایستادن. برگشتم که دیدم جفتشون خوشحالن...اما رنگه مانی پرید.
مانی:چ..چر..چرا اونجا وایستادین؟ متین:هیچی عزیز الان میایم بعد هم اومدن سمتمون و دوباره راه افتادیم. اروم دم گوش متین گفتم:چی شده؟ متین:پیداکردیم عسل:چی رو؟
سورن:هیـــــــــس راه برین شک می کنه یه چشم غره به سورن رفتم و رفتم جلو پیش مانی و مشغول حرف زدن باهاش شدم. بعد این که تموم کارخونه رو بازرسی کردیم رفتیم تودفتر مدیریت که تا نیم ساعت جلسه ی سهام دارا بود. یکم منتظر موندیم بعد رفتیم تو...مهندس نصیری بالا نشسته بود.دکتر ساجدی ناصرخان نصیری من سورن مانی وسارا ومتین...
نادرخان:خب چی شد بارها حاضره دکتر؟ دکتر:تا 5 روز دیگه حاضرمی شه نادرخان:خوبه خیلی به تاخیر نیافتاد سورن به متین چشمکی زد و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد و با قیافه ی متفکرانه پرسید:ببخشید این بارهایی که شما می گید چی توشونه؟ یکم اضطراب رو می شد تو نگاه هاشون خوند. مانی:خب قرص های لاغریه دیگه مهندس آلزایمر گرفتی؟
سورن:نه اما من فکرنمی کنم اینا قرص های لاغری باشه بعدش دست کرد تو جیبش و از میون یه دستمال کاغذی چندتا قرص رو ریخت روی میز و با اخم بهشون خیره شد.
سورن:من بعد این که دوست دختر سابقم بهم خیانت کرد خیلی افسرده شده بودم.یه دوستی داشتم تو دانشگاه که وقتی دید حسابی دارم از غصه آب می شم دوتا قرص انداخت کف دستمو گفت بزن ازاین غم وغصه درت میاره... ازاون روز به بعد اون قرص ها شد همه ی زندگیم...بوش روهم از دو فرسخی می شناسم بهم دروغ نگید من خوب می دونم این قرص لاغری نیست واشتباهی هم قاطی قرص ها نشده یکم می ترسیدم اما سورن تو لحنش یه آرامش خاصی داشت که انگار به کاری که می کنه زیادی مطمئنه. با دلهره به متین نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی بهم زد و دستم و تو دستش گرفت و یکم آروم شدم. قیافه هاشون دیدنی بود همه قرمز و پراسترس. نادر خان درحالی که دندوناش روبهم می فشرد گفت:خب حالا که چی؟می خوای شراکتت و بهم بزنی؟یا مارولو بدی؟ سورن:هیچ کدوم...می خوام تو حمل این قرص ها شریک شم...ماباهم شریکیم اگه شما گیربیافتید منم گیرمی افتم هیچ سندی هم ندارم که بگم من ازاین چیزا خبر نداشتم.پس پای خودمم گیره...پس چرا حالا آش نخورده ودهن سوخته بشم؟ ناصرخان:اما مهندس شراکت خرج داره
سورن:درسته هیشکی این قرص ها رو قبول نداره و می گه آدم رو می کشه اما اگه این قرص ها نبود شاید من همون خیلی وقت پیش ها خودم رومی کشتم وامروز به عسل نمی رسیدم. بعدهم دست من و گرفت ویه لبخند دختر کش زد.اشکال نداره هر چقدر بخواین میارم وسط فقط منم شریک...بی خیانت و دغل بازی
دکترساجدی:ما دغل بازیم؟
سورن:جسارت نکرم فقط گفتم که بدونید می خوام همه جوره باشم نادرخان:باشه...من به یکم پول احتیاج دارم که این جنس ها رو بفرستم ایران سورن:اون پول رو من ومتین پرداخت می کنیم متین:نادرخان من و هم که به شراکت قبول دارید دیگه؟
نادرخان:آره...آره بعد دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد وکلافه بلندشد و از پنجره به بیرون خیره شد... اکثرخلافکارهایی که من باهاشون سروکله زده بودم اِند خشن بازی بودن اما اینا قاچاقچی های مظلومی بودن آخی...حیوونی ها...خب مجبورم هستم بد جوری بی پول شدن و خوردن به خنسی.اگر قبول نمی کرد به ضررش بود.البته الانم که قبول کرده به ضررشه...چون می افته تو زندان.... یکم دیگه بحث کردیم و در آخر یه سند محرمانه امضا کردیم که سر هم دیگه رو کلاه نزاریم. بعدش پیش به سوی هتل
عسل:بابا ایول دارین به خدا...داستانت خیلی باحال بود سورن سورن:خواهش می کنم ما اینیم دیگه بعدهم یه تعظیم کوتاهی کرد و من خوشحال می خندیدم.
سورن:بریم بالا یا همینجا شام روبخوریم؟ متین:همینجا بخوریم دیگه سورن:خیلی خب پس بشینید
عسل:می گم مهندس نصیری خیلی زود قبول کرد که باهاش شریک شیم این مشکوک نیست؟ سورن:چرا اما من تمام مدارکشون رودیدم بدجوری خرشون توگل گیرکرده پول کم دارن که آدماشون رو راضی کنن که قرص ها رو وارد کنن... متین:آره مجبور بود قبول کنه...حالاسورن پول رو چیکارمی کنی مبلغ کمی نیست؟ سورن:خب یه زنگ می زنم به ددی جون می گم برام بفرسته این که مشکلی نداره بعدش یه چشمک زد وخندیدیم
گارسون:چی میل دارین قربان؟
متین:ایول توهم که ایرانی هستی ایول ایول...من اسپاگتی می خوام
عسل:منم هوس پیتزاکردم
سورن:خب می گفتین ازاون اول می رفتیم یه رستوران ایتالیایی دیگه...منم استیک می خورم گارسون:بله قربان چیزدیگه ای میل ندارین؟ به هم دیگه نگاه کردیم وسرتکون دادیم.
سورن:نه ممنون منتظر بودیم که غذاهامون و بیارن.دستم و گذاشته بودم زیر چونم و به گل های رزسفید وقرمز گلدون وسط میز خیره شده بودم. عسل:دلم برای خونواده ام تنگ شده یه قطره اشک مزاحم ازچشمام افتاد روی گونم که متین پاکش کرد
متین:گریه نکن خانومی من و نگاه کن چندماه اینجام.جای من بودی چیکارمی کردی پس؟تازه خونوادم که دلم خیلی براشون تنگ شده به کنار هر چی دوست دختر داشتم پرید باچشم های گرد شده بهش نگاه کردم که باناراحتی سرش و انداخته بود پایین یدونه خوابوندم تو کمرش متین:هی چته؟ عسل:دوست دختر؟مگه چندتا داشتی بچه پررو؟
متین:به جان متین یادم نمیاد دقیق چندتا بودن ولی به 14.هی 15 تایی می رسیدن عسل:همه رو باهم داشتی؟ متین:او همچین می گه باهم انگار من گفتم 100 تا افت داره واسه ما کم داشته باشیم اونم پسری به خوشتیپی وجذابی من که دل هر دختری رو می بره...
عسل:جزمن... متین:توکه دل نداری سنگ دل تا حالا ندیدم عسل ازیکی خوشش بیاد عسل:اتفاقا من تو رو دوست دارم متین:جدا؟
عسل:آره داداشی. بعدشم بینی ش و کشیدم که غذاهامون و آوردن متین:نه جدا عسل تاحالا کسی رو دوست داشتی؟ عسل:اوم شاید از کسی خوشم اومده باشه اما دوست داشتن نه..نه فکرنکنم
متین:تو و سورن قلب که تو سینه تون نیست عسل:شما چی آقا سورن؟ سورن رنگ نگاش عوض شد لبخند کمرنگی که روی لباش بود خشک شد وجاش یه اخم تو ابروهاش به وجود اومد.
با قاطعیت جواب داد:نه...غذاتون رو بخورید سرد می شه یکم تعجب کردم و شونه ای بالا انداختم ومشغول خوردن غذام شدم که نگام به متین افتاد که داره مهربون سورن روکه سرش پایین بود وبا اخم غذامی خورد رونگاه می کرد.متوجه نگام شد که سری تکون داد و مشغول غذاخوردن شد. تا آخر غذا تقریبا ساکت بودیم و حرف مهمی رد وبدل نشد.فهمیدم که سورن یکی رو دوست داشته ومتین هم میدونه... وایی فکرکن یکی عاشق این جزیره گرینلند بشه یخ بی احساس... کی عاشق این می شه آخه...خداییش بی انصافی نکنم خوشگله و با اون هیکل ورزشکاری خیلی جذابه اما دریغ از فسقل احساس تو وجود این بشر... غذامون که تموم شد رفتیم بالا متین وسورن تو سالن روزمین خوابیدن منم رو تختم...آخ چه حالی داد... نیمه شب احساس کردم از توی سالن صدا میاد اولش گفتم بیخیال لابد پسران یا بیدارن یا یکیشون پاشده آب بخوره... اما بعد دیدم صداهای عجیب تری میاد. پاشدم یه بلیز پوشیدم و رفتم تواتاق. خب این که روی دست سورن خوابیده متینه اون یکی هم که دستش رو شکم متینه سورنه(!) بله...بله.. اوه بیشرف ها چه عاشقونه هم خوابیدن...می ترسم متین از سورن حامله شه... -خاک تو سرت عسل بااین ذهن منحرفت...-ولی تو رو خدا وجدان جون فکر کن متین ازسورن حامله شه بعد متین با صدای جیغ جیغو به سورن بگه تو منو اغفال کردی من جواب خانواده امو چی بدم؟ واییی چه خنده دار توهمین فکرا بودم وداشتم به اون دوتا نگاه می کردم که یکی از پشت سر دهنم و گرفت یا خدا این دیگه کیه... هی بال بال می زدم که ولم کنه یاد بلایی افتادم که اولین بار که سورن رو دیدم سرش اوردم دندونام و اماده کردم ودستش رو گاز گرفتم یدونه هم با آرنج زدم تو شکمش.از درد دلش رو گرفته بود
عسل:متین متین سورن سورن پاشید دیگه
مرد:هیــــــــس ساکت خانوم کوچولو اونا خوابن
عسل:چیکارشون کردی عوضی؟
مرد:هیچی فقط یکم بیهوشن من کم کم می رفتم عقب واون کم کم می اومد جلو دستم خورد به گلدونی که رو ی میز بود و بوم کوبوندم توسرش... یارو بیهوش افتاد رو زمین...هرچقدر سورن و متین رو صدا کردم بلند نشدن لعنتی با دستمال بیهوششون کرده بود...
یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره
سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه خواب بودیم...نگران نباشید خودم خوب ازش پذیرایی کردم. سورن در حالی که منگ راه می رفت رفت کنار مرده رو زمین نشست. سورن:کشتیش؟ عسل:نه فقط بیهوشش کردم متین:باچی؟
عسل:باگلدون..حیف گلدون قشنگی بود.... سورن 3 تا سیلی زد دم گوش یارو سورن:عسل برو آب بیار ببینیم این لعنتی کیه؟باید به هوش بیاد بدو... رفتم از اشپزخونه یه لیوان آب یخ آوردم بنده خدا سرما نخوره خوبه
عسل:بیا سورن سورن آب و ریخت تو مشتش و پاشید رو صورت یارو چندتا هم بهش سیلی می زد... مرده کم کم به هوش اومد
سورن:به به متین،آقا به هوش اومدن... مرد:ولم کنید متین:اوا؟چرا؟واسه چی ولت کنیم نصفه شبی اومدی مهمونی زشته پذیرایی نکرده بذاریم بری...کاش ازقبل خبر می دادی جلوی پات گوسفند می کشتیم.
سورن:توکی هستی نصفه شب بااین لباسا واون نقاب تواتاق ما چه غلطی می کردی؟ مرد:هیچی هیچی ولم کنید بذارید برم لعنتی ها متین:نوچ..نوچ نشد دیگه بی ادب نباش مهمون نا خونده شدی فحشم میدی؟توکی هستی؟ حالا که نقاب رو از صورتش برداشته بود به نظرم قیافه اش برام آشنا می اومد...آها..آها اون روز تو خونه ی مهندس نصیری دیدمش یکی از بادیگارداش بود...
عسل:سورن جان عزیزم یه لحظه بیا سورن و متین چشم هاشون اندازه تخم مرغ شده بود. سورن ابرویی بالا انداخت و پاشد.رفتم تو آشپزخونه اونم دنبال من اومد. سورن:چیه؟چیکارم داری؟
عسل:هیس یواش تر من اون و می شناسم سورن:جدا کی هست حالا؟ عیل:یکی از بادیگاردای ناصر خان اون روز که اومدم توباغ رو یادته؟همون که مارو برد از پله های پشتی تو اتاق.لابد فرستادنش که ببینه ما کلک ملکی تو کارمون هست یانه سورن:مطمئنی عسل؟
عسل:اوهوم تو یادت نمیادش؟توهم که اونو دیده بودی سورن:اون روز این قدر آدم دیده بودم که یادم نیست در ضمن یادت نیست چقدر عصبی بودم؟ عسل:خیلی خب حالا وقت این حرفا نیست سورن:بیا بریم تو فقط تو ساکت باش و مواظب باش سوتی ندی یه ایشی گفتم ورفتم تواتاق.
سورن:متین نفهمیدی کیه؟
متین:نه چیزی نمی گه که سورن:زنگ بزن به پلیس ماکه تواین شهر کسی رو درست حسابی نمی شناسیم لابد دزده دیگه مرد:نه..نه به پلیس زنگ نزنین سورن:مرتیکه اومدی تو اتاق ما نمی گی کی فرستادتت...نه می گی کی هستی اینجا چیکار می کنی ...بعد می گی به پلیس زنگ نزنیم.بزن متین بزن متین:جدی بزنم؟ سورن:خب آره...
متین:خب اگه پلیس بخواد تحقیق کنه که... مرد:چیه پای خودتونم یه جا گیره مگه نه؟ سورن:تویکی خفه شو...چه می دونم پس زنگ بزن به مانی یا مهندس نصیری اونا قابل اطمینان ترن بزن اونجا متین:اینوقت شب؟ سورن:می گی چیکار کنیم پس؟ عسل:تا صبح بالا سرش بیدار بمونیم صبح زنگ بزنیم باشه سورن:باشه اما تا صبح باید همه چی رو بگه
مرد:من حرفی ندارم سورن یه لگد خوابوند تو پهلوش که مرد افتاد دوباره رو زمین و از درد به خودش مچاله شد سورن:زر می زنی ییا لهت کنم عوضی؟ مرد:من هیچی نمی گم سورن:پس حالیت می کنم اروم آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد یه یه ساعتی کتکش زد که مرده دیگه طاغت نیاورد بیچاره زیر مشت ولگدهای سورن له ولورده شده بود... متینم که رو مبل نشسته بود و با پوزخند به اونا نگاه می کرد.منم دلم نمی اومد نگاش کنم...
مرده:خیلی خب ..بس..ته بست.ه من و مهندس نصیری فرستاد ببینم ریگی توکفشتون نباشه آخه الکی که نیست بخواین تو قاچاق قرص ها باهاش شریک شید سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد:من و خرو بگو که گفتم به اونا زنگ بزنه پس نگو خود آقایون فرستادنش...
متین:خب حالا چیزی هم گیرت اومد؟ مرد:هیچی...اینجا فقط اسناد شراکت بامهندس بود سورن:پس لابد می خواستی نقشه های اف بی آی اینجا باشه؟ عسل:مردک خر دنبال پوچ بودی ما چیزی نداریم که بخوایم توهتل قایمشون کنیم اینجا هرچی هست مال شرکته نصیریه... اونقدرا هم گاگول نیستیم که هرچی سند داریم با خودمون بار کنیم بیاریم اینجا بعد رفتم سراغ لپ تاپ سورن که می دونستم چیزای مخفی و سری توش دم دست نیست و هرچی توهاردش هست مال شرکته نصیریه... برش داشتم وگذاشتم جلوی مرده
عسل:بگردش بگردش دِلعنتی واسه چی منو نگاه می کنی ؟ موهاش روگرفتم وگفتم بگرد اونم اروم موس رو برداشت تموم پوشه ها رو گشت عسل:خب حالا چیزی پیدا کردی؟ مرد:نه..نه عسل:خب حالا همینا رو برو به رئیست بگو ازمهندس انتظار نمی رفت که اینقدر شکاک باشه امیدوارم توجیح درستی برای این کارش داشته باشه سورن:خیلی خب دوسه ساعت دیگه صبحه تا صبح پیش آقا بیدار می مونیم وصبحم می ریم دفتر نصیری... تا صبح به نوبت متین وسورن بیدار موندن منم رو کاناپه نشسته خوابم برد.صبح سریع یه چیزی کوفت کردیم وسرسرکی یه چیزی پوشیدیم ورفتیم دفتر نصیری.. البته به همراه گروگان دوست داشتنی...اوعق(گلاب به روتون شرمنده)
بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟
متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها
من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم...بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود...اما دیگه نه تا این حد
عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟
متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه...یه چیزی هم گزاشتم تو کمد جای روسری...برو حاظر شو
رفتم در کمد رو باز کردم خدای من اینا که همش لباسای مردونه است...البته جز چند دست کت و شلوار بقیه لباسای خود سورن بود که وقتی من خواب بودم چیده بود...
واسه من لباس بیشتر گرفته بودن...چه لباسایی هم داشت...هر کدومشون یه شیشه عطر روشون خالی شده بود...
درکمد خودم رو باز کردم چه لباسای خوشگلی...البته متین گفته بود هر مهمونی که خواستیم بریم لباسش روهمون موقع واسم میاره...اینا لباسای دم دستی بودن...
یه جین سرمه ای با یه سارافون سفید انتخاب کردم که بپوشم...چندین جفت کفش هم اونجا بود یه پاشته بلند تابستونی سفید هم برداشتم...
خدایا حالا موهام رو چیکارکنم؟ای متین بلا واسم یه کلاه کیس باموهای بلند قهوه ای نسبتا تیره فر گذاشته بود یه کلاه گیس هم به همون رنگ واندازه البته باموها صاف یکم هم روشن تر بود...موهای مشکی بلند خودم رو به زور جمع کردم وکلاه گیس فر رو گذاشتم....خودمم شک نمی کردم که موهای خودم نیست خیلی طبیعی بود...
یه کیف دستی کوچیک هم انتخاب کردم سفید بود و اکیلهای درشت داشت...یکم هم آرایش کردم...
خداییش خیلی خوشگل بودم...صورت گرد و بدن یکم توپر چهارشونه و هیکلی اما درعین حال خیلی ظریف و زنونه...موهای صاف صاف بلند مشکی درست مثل ابریشم چشم های درشت و کشیده ی طوسی عسلی رنگ،پوست سفید و مژه ها وابروهای مشکی،بینی کوچولو ولبهای نازک و خوشگل...
کلی خواستگار داشتم هیچ کسی نمی تونست از زیبایی من چشم پوشی کنه...برق تحسین رو تو چشم هاشون می خوندم...مونده بودم این سورن بیشرف چرا عین خیالشم نبود...اما نه یه کاری می کنم به دست وپام بیافته بشینید و ببینید...
رفتم بیرون اوناهم آماده بودن...متین یه آستین کوتاه مردونه سفید تنش بود با شلوار جین...
سورن هم یه آستین کوتاه جذب مشکی پوشیده بود ویه شلوار کتان مشکی...درست عضله هاش مشخص بود...بازوهای ورزشکاری قوی ای هم داشت...
بادیدن من هردو چندثانیه ای مبهوت من شدن...بعدشم بلند شدند...متین اومد جلو و دستم رو گرفت بوسه کوچولویی بهش زد.
متین:پرنسس زیبای من، بامن میای یا با سورن؟
عسل:با تو
متین:اوه چه افتخاری نصیبم شده...تا مهندس کیانی نیست...لازم نیس نقش بازی کنیم...یه امشب پیش منه سورن.
دستم رو دور دستاش حلقه کردم.
سورن هم پشت چشم نازک کرد وگفت:قربونت متین جون...هرشب پیش خودت باشه من راضی ترم
متین:حیف که ماموریتمون این رو نمی گه
خندیدیم ورفتیم پایین وپشت یه میز نشستیم و غذا سفارش دادیم...3تا دختر اونطرف تر پشت یه میز دیگه نشسته بودن...تا دیدن من با متین اومدم چشم از سورن برنمی داشتن... یکیشون که حسابی ناز وعشوه می اومد سعی می کرد چشم سورن رو از جا دربیاره... سورن برگشت و نگاهش کرد.دختره نیشش تا بنا گوش بازشد،
سورن پوزخندی زد و برگشت وروبه ما گفت:ماتو چه فکری هستیم اونا در چه حالین
متین در حالی که می خندید آروم سرش رو آورد جلو و یواش گفت:خب هر کسی همچین پسر خوشگل وجذابی رو ببینه معلومه اینطوری میشه...بدک هم نیست ها؟
سورن:چیه حسودیت شد؟خوشت اومد ازش؟مجبور نبودی با عسل بیای فکرکنن نامزد داری عزیزم
متین:باشه ازاین به بعد من تنها میام تا دخترا تو رو اذیت نکنن
سورن:خیلی دوست داری تو رو اذیت کنن،نه؟
متین:چیه؟بده دارم در حقت لطف می کنم از شر مزاحمات خلاص شی؟فداکاری هم بهت نیومده اصلا
سورن:بابا فداکار...می ترسم زیادی خوش به حالت بشه
متین:بشه...چشم نداری خوشحالی من رو ببینی؟
سورن:غذاتو بخور حرف نزن
عین بچه گربه می پریدن به هم.البته تقصیر سورنه نمیشه باهاش درست حرف زد...خیلی غد و مغروره...کلا چون ازش خوشم نمیاد همه چی تقصیر اون محسوب میشه..
غذامون که تموم شد رفتیم بالا و یکبار دیگه متین توجیحمون کرد.
متین:شما دوتا از دوستای خوب من هستید که از ایران واسه تجارت اومدید وسرمایه گذاری...
سورن:که می خوایم تو کارخونه برادرهای نصیری سرمایه گذاری کنیم..واسه اون دارو های به اصطلاح لاغریشون...
عسل:همون هایی که وقتی می فرستن ایران کلی قرص روانگردان بینشون وارد ایران میشه
متین:آباریکلا...شماباید اینقدر بهشون نزدیک شید که تو حمل محموله مواد مخدرهم شمارو درجریان قراربدن...
حالاهم بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم...عسل توتو اتاق بخواب ماهم تو حال میخوابیم...
ازخدا خواسته رفتم تواتاق خواب وبعد از شمردن چندتا گوسفند خوابیدم.
صبح اولین نفردوش گرفتم واومدم بیرون داشتند صبحونه میخوردن یه چایی ریختم ودرست رو صندلی بینشون نشستم.
متین:خب دیگه من میرم خونه خودم.نباید بدونن که ما دیشب همدیگه رو ملاقات کردیم.اونجا همدیگه رو که دیدیم تظاهر میکنیم تازه دیدیم وکلی شگفت زده میشیم...
سورن:متین ما درسمون رو خوب بلدیم
متین:محض یاد آوری گفتم...ظهر میبینمتون...
عسل:متین مراقب خودت باش...تا دم در همراهیش کردم وایستادم تا کفش هاش رو پاش کنه...
متین:خداحافظ سورن...بعدم بینی من رو کشید...خداحافظ خانوم کوچولو
عسل:خداحافظ
در رو بستم...باز بااین کوه یخ تنها شدم...
سورن:قهوه ات سردشد...
عسل:مهم نیست عوضش میکنم...
سورن:خیلی باهم جورید
با حالت مدافعانه گفتم:معلومه اون مافق منه و از همه مهمتر عین برادرم دوسش دارم.منظور؟
خیلی آروم گفت:منظوری نداشتم همینجوری گفتم
با اخم نشستم و صبحونه ام رو خوردم اونم رفت دوش بگیره....
صدای زنگ موبایلم از تو اتاق اومد بیرون ...رفتم و در رو به سرعت باز کردم...سورن تیشرتش دستش بود وهنوز نپوشیده بود اخم کرد.
سورن:یه در میزدی بد نبود
عسل:حواسم نبود...می ببنی که موبایلم زنگ میخورد.
-بله؟
سلام مامان خوبین؟
ممنون منم خوبم....
دیگه بیرون نرفتم نشستم رو تخت وشروع کردم به حرف زدن اونم تیشرتش رو پوشید نشست پشت آیینه و موهاش رو خشک کرد
آره مامان جان اینجا همه چیز خوبه سرگرد پویاهم باهامونه
-قربونت برم نگران من نباش عزیز دلم
-باشه باشه به همه سلام برسون
-می بوسمت خدا حافظ...
گوشی رو قطع کردم.
هنوز با اخم نشسته بود...خوبه حالا مرده اینقدر بهش برخورده...چی شده مگه حالا 4تا عضله رو دیدم دیگه...
سورن:اه...این کرم لعنتی هم که تموم شد...
برگشت وبهم نگاه کرد.خودم فهمیدم بلند شدم واز کیفم بهش کرم دست وصورت دادم...
یه ممنون به زور از تو حلقش پرید بیرون
سورن:ممنون
عسل:خواهش میکنم..
سورن:تونمیخوای آماده شی؟
عسل:متین گفت ظهر الان که خیلی زوده
سورن:می خوام برم یکم بیرون نمیای؟
عسل:نه خودت برو
بلند شدم و رفتم رو کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم...ا
ونم خیلی آروم رفت بیرون...نیم ساعت که گذشت دیدم حوصله ام سررفته پشیمون شدم کاش با سورن می رفتم...محوطه ی پایین هتل یه پارک خیلی بزرگ بود.یه سارافون جذب سبز چمنی با شلوار جین پوشیدم و این بار کلاه گیس با موهای صاف رو گذاشتم ویکم آرایش.رفتم پایین...
از دور سورن رو دیدم...اونم پس اینجا بود...طرفش نرفتم مطمئن بودم می خواد تیکه بیاندازه چرا اون موقع باهاش نیومدم...
یکم که نگاش کردم متوجه شدم چندتا دختر بد جور عین مگس دور وبرش می پلکن...خوب که دقیق شدم دیدم همون دخترای دیشب رستوران ان.یکم غیرتی شدم و رفتم رو ی نیمکت بغل سورن و رو به روی اونا نشستم.پپ
سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟
فهمیدم دخترا انگلیسی ان...
عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت...تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورتر
سورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنی
لحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه...اون دختر وسطیه با اون چشمای سبزش داشت منو می خورد...حسابی حسودیش شده بود...این سورن عنق هم دست کمی ازمن نداشت هر جا می رفت دل همه رو می برد البته جز دل من رو...
دستم رو گرفت و یکم قدم زدیم...یکم که از جلوی چشمای دخترها دور شدیم دستم رو ول کرد
سورن:عجب پررویی بود ها....اِ..اِ...اِ ...دختره ی بی حیا اومده می گه من از شما خوشم اومده می شه باهم دوست شیم...
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم بلند بلند قهقهه زدم که باعث شد اخمش غلیظ ترشه
عسل:مرده شورش رو ببرن بچه پررو رو...چه بد سلیقه هم هست...
باخشم نگاهم می کرد:خیلی هم خوش سلیقه بود...یه نگاه به دور واطرافت بنداز همه دارن منو نگاه می کنن...یه پسر همه چی تموم که مجبوره با دختری مثل تو...
عسل:دختری مثل من چی؟خیلی هم دلت بخواد
رامو کج کردم ورفتم...
سورن:عسل...عسل...زهرمار میزاشتن اسمت رو بهتر بود واقعا
کمی جلوتر رفتم مثلا قهر کرده بودم که دوتا پسر مزاحمم شدند...اینجا پراز ملیت های گوناگون بود... ولی همه انگلیسی صحبت می کردن
پسر1:خانوم خوشگله...چرا تنها؟ما می تونیم باهم قدم بزنیم
عسل:نه ممنون من تنهایی راحت ترم
پسر2:آخه اینطوری ما ناراحتیم.
وزدن زیر خنده...هرجا می رفتم پشت سرم بودن و هی زرت و پرت می کردن...
سورن:برای چی مزاحم خانوم شدین؟
پسر2:شما؟
سورن:نامزدشم
پسر1:این خوشگل خانومت رو پس پیش خودت نگه دار تا دل بقیه رو نبره بااون چشماش
سورن:باشه ایندفعه سفت نگهش می دارم تا گرگ هایی مثل شما واسش دندون تیز نکنن
پسرها خندیدن ورفتن.
سورن اومد جلو ومحکم مچ دستم رو گرفت
عسل:چه خبرته؟
سورن:خوشت میاد مزاحمت بشن؟ آره؟
عسل:من کاری به کار اونا نداشتم...دستم شکست ولم کن
سورن:حرف نزن باید حاظر شیم نزدیک ظهره.
دستم رو تارسیدن به اتاق ول نکرد.در و که باز کرد هولم داد تو ودر رو بست.
عسل:ایششش...وحشی...
سورن:درست حرف بزن من موافق توام...ببین خوب گوشات رو باز کن من خوشم نمیاد هرروز وایسم و با مزاحم هات دهن به دهن بشم...پس حواست به خودت باشه...
عسل:نیست که تو مزاحم نداشتی...مگه من چیکار کردم؟ توام مواظب حرفات باش هرکی ندونه فکر می کنه من با اونا...
سورن داد زد:خیلی خب برو حاظر شو دیگه هم بحث نکن با من...دختره ی پررو
دیگه حوصله جر وبحث رو نداشتم...یه کت وشلوار مشکی پوشیدم...کاملا رسمی..خوبه کتش یکم بلند بود و روی اندامم رو می گرفت...
سورن:من مردم یاتو؟ توچرا کت وشلوار پوشیدی؟
عسل:همینطوری خواستم رسمی باشه
سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد.
سوار ماشینی که برامون گذاشته بودن شدیم و رفتیم.
کیانی:به...آقای مهندس صادقی...منتظرتون بودیم...خیلی خیلی خوش اومدید...
سورن:ممنونم...مشتاق دیدار.تعریف شمارواز مهندس پویا بسیار شنیده بودم
کیانی:مهندس پویا لطف دارن...خیلی خیلی خوش اومدید خانم زیبا
دستش رو به طرف من درازکرد باهاش دست دادم.
عسل:ممنونم مهندس ممنونم
سارا:به به مهمون های ما تشریف آورد.
اومد از دور بامن رو بوسی کرد و با سورن دست داد.
سارا:اوه مانی مهمون های عزیزمون رو چرا سرپا نگه داشت؟خواهش می کنم بفرمایید.
وبه مبل های چرمی اشاره کرد و ماهم نشستیم.
اه...مجبور بودم جلوی اونا به سورن عزیزم عزیزم بگم...اون هم همینطور...البته بقدری نقشش رو خوب بازی می کردکه احساس می کردم از بدو ورودمون به اتاق مهندس کیانی اون کوه یخی آب شده و جاش رو به یه رود زلال ومهربون داده...تغییر رفتارش خیلی محسوس بود...
سارا:اوه عسل خانوم شما چرا کم حرف زد.
چه لهجه ی بامزه ای داره این.ایرانی بود اما آمریکا بزرگ شده بود.یک تاپ پشت گردنی مشکی و یه شلوار جین تنگ مشکی پوشیده بود اندام زیبایی داشت.پاهای تو پر و بالا تنه ی لاغر.چشمهای مشکی و بینی کشیده لبهای بزرگ ونازک.بدنبود خیلی هم زیبا نبود.من در مقابلش خیلی خوشگل بودم.
عسل:بیشتر سعی می کنم گوش بدم تا حرف بزنم عزیزم
کیانی:چه خانوم با شخصیتی...خب مهندس جان شما چقدر می خواین سرمایه گذاری کنید
سورن:من مایلم قبلش بیشتر با فعالیت های شرکت آشنا شم.اینطوری شاید بتونم چندتا از دوستانم رو هم متقاعد کنم تو شرکت شما سرمایه گذاری کنن...
کیانی:خب اینکه عالیه شرکت ما یک شرکت داروسازی هه که یک سری قرص های لاغری درست می کنیم...خب خودتون هم می دونین این روزها این داروها خیلی سود خوبی داره...ما این داروها رو به چند کشور صادر می کنیم...سرمایه گذاری بیشتر می تونه تجارت ما رو گسترش بده من چندتا از پرونده های شرکت رودر اختیارتون قرار می دم تا مطمئن باشین که سرمایتون به هدر نمیره...
سورن :ممنونم...مهندس شما بیزینس من خوبی هستین و به همه چیز وارد
سارا:مانی یه بیزینس من کوب بود...اون فوق العاده
کیانی:اوه عزیزم...
وسارا رو بغل کرد وپیشونیش رو بوسید
مانی:تو از من تعریف نکنی کی تعریف کنه-الان میخواین پرونده ها رو ببینید؟
سورن:اگه ممکنه بله...من خیلی مشتاقم...
مانی:حتما خواهش می کنم چند دقیقه صبرکنید...
رفت و بعد از چند دقیقه با چندتا پوشه وارد شد.
کیانی:بفرمایید.
منو سورن کنارهم نشستیم و پرونده هارو خوندیم.بینابین باهم مشورت می کردیم.بعد از نیم ساعت سورن پرونده ای که دستش بود رو میز گذاشت وبا لبخند گفت.
سورن:اوضاع شرکت شما از اون چیزی که فکر می کردم هم بهتره.من کاملا آماده ام مهندس جان...
سارا:این خیلی خوب هست پس کی قرارداد نوشت
عسل:به ما باشه همین الان...نمی خوایم این موقعیت خوب رو از دست بدیم مگه نه عزیزم؟
سورن:آره من همین الان حاضرم
کیانی:ماهم هیچ مشکلی نداریم
سورن:پس منتظر چی هستین قرارداد رو بنویسیم دیگه.
صدای در اومد.
سارا:بفرمایید.
متین:سلام بدون من خوب جلسه ای گرفتید ها
سارا پرید تو بغل متین و صورتش رو بوسید.
سارا:اوه متین دلم برات تنگ شده بود...تو خیلی بد هستی به ما کم سر زد...
عسل:به ماکه اصلا سر نزد...
متین:عزیزم دلم برات یه ذره شده بود
بعد هم اومد ومن رو بغل کرد وصورتم رو بوسید.داشتم از خنده می مردم.با چشمای نگران بهم خیره شد.لبخند زدم که اشکالی نداره.خیالش راحت شد.
سورن:اگه دلتنگیت واسه خانوم ها تموم شد به ماهم برس.
متین:اوه پسر دلم برات خیلی تنگ شده بود.
محکم هم دیگه رو بغل کردن و بوسیدن.
متین:خب ببینم کارتون به کجا کشید؟
کیانی:به قرارداد.می خواستیم قبل از اینکه تو بیای قرارداد رو بنویسیم.
متین:اوه چه خوب پس بنویسید دیگه منتظر چی هستین؟
سارا:منتظر هیچی...
قرارداد رو نوشتیم و سرمایه گذاری کردیم.
کیانی:فردا یه مهمونی فوق العاده داریم باید حتما شماهم بیاین...
سورن:باکمال میل
متین:واسه چی هست حالا این مهمونی؟
مانی:همینجوری مهندس نصیری یه مهمونی گرفته همین
متین:سورن جان حتما لازم شد که بریم.مهندس نصیری فامیلای خوشگلی داره
عسل:متین؟
متین:خب چیه؟این دوتا که شما دوتا رو دارن من نباید یکی رو پیدا کنم؟
سارا:اوه نه من حسودی کرد به اون
متین:من هم حسودی کرد به مانی بخاطر داشتن تو
همه زدیم زیر خنده.
من و سورن برگشتیم به هتل.من دوش گرفتم اونم مشغول نوشتن گزارش واسه سرهنگ شد.از حموم اومدم بیرون می خواستم لباس بپوشم.
عسل:آقا میشه برید بیرون میخوام لباس بپوشم
سورن:دارم گزارش می نویسم کار دارم تو بپوش چیکار به کار تو دارم
عسل:اینجوری نمی شه که
سورن:بپوش غر نزن من بر نمی گردم
عسل:خیلی...واقعا که...
تند تند لباسام رو عوض کردم.خدارو شکر کارش تموم شد و رفت بیرون.
امشب نوبت من بود که روی کاناپه بخوابم...اتفاقا یه فیلم خیلی باحال پلیسی داشت می داد اونم نشسته بود رو کاناپه و نگاه می کرد تو بهر فیلم بود که گفتم.
عسل:پاشو من خوابم میاد سر جای من نشستی می خوام بخوابم
سورن:دارم فیلم می بینم الان تموم می شه
عسل:من خوابم میاد بلندشو
سورن:ببین خودت داری شروع می کنی ها من کاری به کارتو ندارم خودت داری لج من رو درمیاری
با لب و لوچه ی آویزون و قیافه مظلوم گفتم:خب خوابم میاد دیگه...نخوابم؟
لبخند زد وگفت بیا بخواب کشتی من رو...
خودشم نشست روزمین.من هم دراز کشیدم رو کاناپه
عسل:کم کن صداش رو
زیرلب غرغر کرد ویکم صداش رو کم کرد.
بیچاره دلم براش سوخت.نفهمیدم کی خوابم برد صبح که پاشدم صبحانه حاضربود.
سورن:بیا صبحونت رو بخور.متین میاد دنبالمون بریم بیرون یکم بگردیم.
عسل:اوه آفرین به متین...آفرین به شما چه صبحونه ای...
سورن:بشین بخور حرف نزن
عسل:تعریفم نمی شه کرد که ازتون...
سورن با پوزخند:دیشب خوب خوابیدی؟
عسل:عالی ...خیلی خوب بود...
سورن:اگه خیلی خوشت اومده می تونم از خود گذشتگی کنم هرشب رو تخت بخوابم تاتوهرشب خوب بخوابی ها.چطوره؟
عسل:نه منو این همه خوشبختی محاله...همون یه شب درمیون عالیه...می ترسم خوشی زیادیم کنه...
سورن:پاشو درو باز کن متین اومد
متین:سلام بر زوج مهربون
عسل:سلام
سورن:سلام صبحونه خوردی؟
متین:آره تکمیل تکمیل
سورن:عسل بیا جمع کن اینارو.
باهم رفتیم بیرون کلی گشتیم وخوش گذروندیم.قراربود غروب متین لباسم رو واسم بیاره.
غروب شد و متین لباسم رو آورد و خودش رفت خونش تا آماده شه.
سورن لباس ها و وسایلش رو برد تو حال تا همونجا حاضرشه.منم تو اتاق حاضرشدم.
لباسم یه لباس بلند پشت گردنی مشکی و قرمز ماکسی بود.با یه کت مشکی ازجنس خودش.کلاه گیس صافم رو گذاشتم وموهام رو بالای سرم شینیون کردم.یه آرایش کامل شب زیباییم رو تکمیل میکرد.صدای سورن از حال میومد.
سورن:عسل...عسل...کارت تموم شد بیا متین اومده پایین منتظره...
عسل:آلان میام.
سورن در اتاق رو باز کرد.چند دقیقه ای مات ومبهوت به من خیره شده بود.
عسل:بد شدم؟
سورن:نه اتفاقا خوب شدی
عسل:چرا کراواتت رو نبستی؟
سورن:ولش کن..لازم نیس...
عسل:بگوبلد نیستم چرا بهانه میاری...بیا من برات ببندم...
کراواتش رو گرفتم و داشتم می بستم...یه قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم نفسهای گرمش به صورتم می خورد...سرم رو بلند کردم ناخوداگاه نگاهمون تو نگاه هم قفل شد...
پسرجذابی بود...چشمای درشت و کشیده ی قهوه ای خیلی روشن یه عسلی تقریبا تیره عسلی چشماش مثه عسلی چشمای من نبود عسلی چشمای من به طوسی میزد اما عسلی چشمای اون به قهوه ای خیلی خوش رنگی یه جور نسکافه ای یا کاراملی...وقتی مهربون بود چشماش مثل کارامل شیرین وخوشمزه میشد وقتی هم عبوس بود عین نسکافه ی بدون شکر تلخ.از تشبیه های خودم خندم گرفته بود ...دوباره زوم کردم روصورتش،پوست سبزه و گندمی یه جور برنزه خدایی بود خیلی سیاه سوخته نبودها ولی یکم برنزه بود.این جذاب ترش می کرد و جدیتش رو بیشتر به رخ می کشید.بینی ولبهای خوش فرم...موهای قهوه ای حالت دار که وقتی راه می رفت تو هوا تکون می خورد وبامزه می شد...ته چهره اش یکم شبیه یونانی ها بود...خوش هیکل چهارشونه...
مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت...لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم...گفت سردار...یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره...خیلی وحشیه...دستم رو ول کن...آخ جون ...الان حسابش رو می رسن...
پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.همچنان دستم تو دستاش بود...کنترل خودم رو از دست داده بودم...
سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم...چقدر بهش فحش دادم
سرگرد:دستبند نداشتم قربان...مجبورم
هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم...وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم...به من می گن عسل آرمان
سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
سرگرد:متهم نیس؟
سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه
سرگرد برگشت با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.پشت چشم نازک کردم براش ومن که تا اون موقع ساکت بودم با حرص گفتم: بهتون نمیاد سرگرد باشید یه سرگرد آگاهی هوشمندانه تر بر خورد می کنه...یعنی شما نفهمیدید من پلیسم؟
در حالی که بااخم دستم رو ول می کرد با حرص و خشم اندک گفت:نه یونیفرمی نه چادری نه چیزی از کجا باید می فهمیدم پلیسید سرکار خانم؟
خب راست می گفت البته اونم یونیفرم نپوشیده بود.
اما حق به جانب گفتم:من مامور مخفی بودم احتیاجی به یونیفرم نداشتم...قابل توجه شما جناب سرگرد گرامی...
انتظار نداشت اونطور باهاش حرف بزنم...کارد می زدی خونش در نمیومد...عاشق کل کل کردن با موافقام بودم...یه دختر شر و عاشق هیجان...چند دوره قهرمان تیراندازی و کاراته ی کشور شده بودم...از هیچی نمی ترسیدم...پدرم قاضی بود داییم سرهنگ محمدی...از بچگی تو قانون بزرگ شده بودم...تو افکارم پرواز می کردم
سردار کاشانی:سروان آرمان کجایی؟
عسل:ببخشید قربان حواسم نبود چه فرمودید؟
کاشانی:بهت تبریک میگم دخترم کارت مثل همیشه عالی عالی بود.من به داشتن همچین ماموری تو دایره مامورین مخفی افتخار می کنم...
یه پشت چشمی برای سرگرد نازک کردم...چپ چپ نگام میکرد...
با لبخند کجی کنج لبم گفتم:مثل همیشه انجام وظیفه بود قربان
سرهنگ طلوعی:الحق والانصاف حلال زاده به داییش میره سرهنگ جان...
همه خندیدن...
سردار کاشانی:ازتوهم ممنونم سرگرد صادقی خیلی زحمت کشیدی
صادقی:کاری نکردم قربان...
عسل:زخمی شدید شما.دستتون خون ریزی کرده؟ماشین آمبولانس اونجا هست برید اونجا
کاشانی:آره پسرم...برو ماهم می ریم اداره...منتظر گزارشاتون هستیم خداحافظ
احترام نظامی گذاشتیم ورفتن...تنها شدیم
عسل:ببینم دستتون رو سرگرد
صادقی دستش رو پس کشید و نذاشت به بازوش دست بزنم...
عسل:فقط میخوام ببینم چی شده...گلوله خوردید
صادقی:مهم نیس...
عسل:چرا مهمه...با طعنه ادامه دادم:حیف یه همچین نیروی کار آمدی رو اداره آگاهی بخاطر ندونم کاری وسهل انگاری از دست بده جناب سرگرد
با خشم نگاهم می کرد اگه جاداشت حتما منو می کشت...ازاینکه رو اعصابش راه رفته بودم خیلی خوشحال بودم وسراز پا نمی شناختم...راموکج کردم که برم سوار یه ماشین بشم که همون همکارش رو دیدم...باتعجب نگاهم می کرد مونده بود چرا من رو نگرفته بودن...خب حقم داشتن من مامور مخفی بودم و درست عین خلافکارها لباس پوشیده بودم...
یه مانتویه کوتاه سبز زیتونی با شلوار شیش جیب سبزارتشی...با شال و کتونی سفید...یکمم گریم کرده بودم در ست شبیه معتادا...خودمو برنزه کرده بودم ولبام رو کبود با لنز قهوه ای تویه چشمام خداییش جرئت نمی کردم با این قیافه برم جلوی آیینه...تویه درگیری ها هم یکم صورتم زخمی وکبود شده بود اوه چه شود قیافه ام حسابی دیدنی شده بود...
هیچ کس باور نمی کرد سروان باشم...جلوش ایستادم و آروم باسر به سرگرد اشاره کردم
-حال رییست اصلا خوب نیس...گلوله خوره عین خیالش نیس توبرو لااقل به داد اون دست بی گناهش برس...که داره تاوان لجبازی های صاحبش رو می ده
منتظر جوابش نموندم...رامو کشیدم ورفتم
یک ماه از ماموریتم و دیدن اون سرگرد کاملا بد اخلاق می گذشت...داشتم استراحت می کردم وکارای کوچیک تر رو انجام می دادم.من بهترین مامور زن دایره بودم.به همین دلیل فقط تو ماموریت های خیلی بزرگ شرکت می کردم...دوباره یه ماموریت جدید...من جز دایره ی مامورین مخفی پلیس بودم...قرار بود دایره ی ما با دایره ی مبارزه بامواد مخدر یک ماموریت مشترک دشوار بره...طبق معمول اولین گزینه هم من بودم... همه تو دفتر سردار کاشانی جمع شده بودیم...یه میز بزرگ بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود...با صندلی های چرمی و جلوی هر نفر یک بلند گو ویک بطری آب معدنی بود.سمت راست دایره ی ما نشسته بودن وسمت چپ هم دایره مبارزه با مواد مخدر... کاشانی:خب همکاران عزیز همه اومدن؟ سرهنگ طلوعی به صندلی خالی بغل دستش اشاره کرد:نه قربان سرگرد... حرفش تموم نشده بود که دیو سه سر وارد شد...اه این اینجا چیکار میکنه...خیلی خشک ورسمی احترام گذاشت ونشست...چون سرگرد پویا معاون بخش ما رفته بود دبی...من بغل دست سرهنگ نشستم واسه همین هم درست رو به روی این برج زهرمار بودم... تو تمام مدتی که سردار پرونده رو توضیح می داد...به سردار نگاه می کرد...گاهی هم سری تکون می داد وچیزی می نوشت...من از قبل کل پرونده رو فوت آب بودم...زیاد گوش نمی کردم...چندین بار وقتی نگاهش به نگاهم افتاد وفهمید سعی در بازیگوشی دارم اخم شدیدی کرد اما کیه که اعتنا کنه... کاشانی:امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن یکم گلوم رو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم. عسل:درمورد پرونده بله اما درمورد ماموریت هنوز به طور کامل توجیح نشدیم جناب سردار کاشانی:مثل همیشه آماده ومشتاق.راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره...ما باید دوتا ازمامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی... سرگرد:خب پس فرقش کجاست؟ماهمیشه همین کار هارو می کنیم دیگه کاشانی:بله اما اینبار باید یک زوج بفرستیم طلوعی:ما که تو این دوتا دایره زوج پلیس نداریم کاشانی:بله اما ما به یک مامور مرد احتیاج داریم ویک مامور زن...باید برن اونور آب..راه طولانی ای رو در پیش دارن محمدی:انتخاباتون... کاشانی:سرگرد صادقی و سروان آرمان |
![]() |
من وصادقی هم زمان:چی گفتین؟
کاشانی:چی شد بچه ها گفتم شما دوتا باید برین...شما دوتا از بهترین های این ادره اید کنارهم که باشید ماموریت فوق العاده پیش می ره
صادقی:قربان من تنهایی می رم قول میدم بهتون موفق شم.من با یک مامور زن؟اون هم سروان آرمان؟محاله سردار محاله
کاشانی:من دیگه نمی دونم شمادوتا باید برین...
آرمان:فکرنکنم پدر اجازه بدن
کاشانی:پدرت رو بهونه نکن...آرمان رفیق چندین و چند ساله ی منه... ما پشت یه خاکریز باهم بزرگ شدیم...بهونه نیار من قبلا با پدرت صحبت کردم رضایت داده...خب همکاران عزیز بفرمایید خسته نباشید روز همگیتون هم بخیر
همه متفرق شدن من و صادقی کنار سردار ایستادیم و خواهش می کردیم که مارو باهم نفرسته... سرهنگ طلوعی ومحمدی هم ایستاده بودند ولبخند می زدن وبه کارهای ما می خندیدن...
عسل:قربان شما فکر این رو نکردید دوتا نامحرم رو باهم بفرستین خارج به ماموریتی که هیچ چیزش معلوم نیست؟
کاشانی:اتفاقا چرا دخترم با پدرت صحبت کردم یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونیم بعد بفرستیمتون...
عسل:قربان شما فکر زندگی آینده مارو نکردید؟
صادقی:راست می گه من باهرکی برم با ایشون نمی رم
عسل:من هم با این آقا ماموریت برو نیستم
کاشانی:چرا می رید خوبم می رید.این یه دستور کاملا جدیه شما بهترین گزینه اید برا این ماموریت...اگه نرید سرپیچی از دستور فرمانده محسوب میشه وممکنه شغلتون رو از دست بدید این پرونده واسه من خیلی مهمه نمیتونم دست هر کسی بسپرمش...بالا برید پایین بیاین باید این ماموریت رو برید شیرفهم شدید؟
تا حالا اینقدر سردار رو جدی و عصبانی ندیده بودیم...بااخم چشم گفتیم و اومدیم بیرون...با حرص همدیگه رو نگاه می کردیم
صادقی:من چطور تو رو تحمل کنم...هنوز قضیه یه ماه پیش فراموشم نشده...با یه دختر...
عسل:فکرکردید من خیلی خوش حالم؟زندگیم بخاطر این ماموریت بهم می خوره...خصوصا با اون صیغه ی مسخره...حیف که مجبورم...مجبور
صادقی:منم مجبورم...شما بفرمایید از الان حاظر شین...100 تا چمدون بار نکنی دنبال خودت...
عسل:اونجا قبل رفتن ما همه چیز حاضره...تا حالا ماموریت خارج نرفتید مگه؟ روزتون بخیر سرگرد صادقی
خون خونش رو می خورد منم دست کمی از اون نداشتم خدایا این ماموریت کمه کمش یه ماه طول می کشه چطوری اینو تحملش کنم...خدایا خودت کمکم کن...ولی نشونش می دم من عمرا کم بیارم...بشینید ونگاه کنید چطور حالش رو می گیرم...پسره ی از خود راضی عصا قورت داده...
شب رفتم خونه و با بابا کلی دعوا کردم...اما هر چی گفتم حرف سردار رو میزد...این پدر ما داریم؟
با هزار بد بختی صیغه رو خوندیم ورفتیم فرودگاه
صادقی:خیلی خوشحالی نه؟
عسل:آره از تو چشمام می شه خوند چقدر خوشحالم
با چشمای خونین و پراز خشم بهش خیره شدم.مثل اینکه ترسید دیگه چیزی نگفت...
بابا:مواظب خودتون باشین می سپارمتون دست خدا
کاشانی:سریع رسیدید زنگ بزنید همه چیز روگزارش کنید یادتون نره
محمدی:دایی اونجا فقط همدیگه رو دارید لجبازی نکنید
مادر سرگرد:هوای هم رو داشته باشید...سالم رفتید سالم برگردید...
مامان:جناب سرگرد حواست به دختر من باشه ها
عسل:ای بابا بسته دیگه ماه عسل که نمیریم می ریم ماموریت فقط دعا کنید واسمون دارن صدا می کنن دیگه حلال کنید خداحافظ
سرگرد داشت با کاشانی و طلوعی ودایی و بابا پچ پچ می کرد
عسل:شما نمیاین به امید خدا؟نمیاین من برم
برگشت لبش رو گزید با حرص:دارم میام خداحافظ همگی
ازهمه زیر لب خداحافظی کردم وبا ناراحتی بعد از انجام شدن کارهای رفتنمون به سمت هواپیما حرکت کردیم...
خدایا همه چی رو به خودت سپردم...کمکم کن این پسره رو نکشم یوقت...
آخر وعاقبتمون رو به خیر کن
باکمک مهماندار صندلی هامون رو پیدا کردیم.
عسل:من میخوام کنار پنجره بشینم
بی اعتنا به حرف من رفت کنار پنجره نشست وکتش رو در آورد.
عسل:گفتم من میخوام کنار پنجره بشینم...شما از اونجا بلند شو
هیچ حرفی نمیزد.انگار دارم با دیوار صحبت میکنم هنوز سر پا ایستاده بودم.اینبار دهنم رو باز کردم با صدای بلند:من گفتم...
با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:شنیدم چی گفتی...کنار پنجره بشینی پایین رو میبینی می ترسی...بشین سرجات حرف اضافه هم نزن...من حوصله ی لجبازی های یه دختر بچه رو ندارم...
با اخم نگاهش میکردم وبا حرص پام رو زمین کوبیدم...
مهماندار:ا...خانوم شما که هنوز سرپایید بفرمایید بشینید الان هواپیما صعود میکنه...
شونه هام رو گرفت و من رو وادار به نشستن کرد...سرگرد پوزخند میزد...اه...ازهمین اول باختم...اما نه کلی کار دارم با این جناب سرگرد...مردک یخی...روزنامه واسه من میخونه اه...حوصله ام سررفت...آخی بغل دستیمون چه دختر خوشگلی داره ...یه دختر 10،11ماهه کوچولو با موهای دوگوشی...ای جونم
عسل:ای جانم...چقدر تونازی خاله...
مادر بچه:ممنون ...شما نظر لطفتونه...
عسل:واقعا نازه براش یه اسپند دود کنیدحتما...می شه یه کوچولو بغلش کنم؟
مادر بچه:آخه تازه شیر خورده می ترسم...
عسل:نه مهم نیست...مراقبم
مادره سری تکون داد و بچه رو داد بغلم...یکم که باهاش بازی کردم احساس کردم بچه داره شیر بالا می اره منم نمی تونستم کاری کنم خب...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که صورتش رو بگیرم سمت لباس سرگرد جونم...اوه اوه...خاله جان چی بود خوردی...فکر پیراهن سرگرد رو نکردی؟
صادقی:اه...اه...این چی بود دیگه؟
مادر بچه:ای وای به خدا شرمنده ام من که گفتم ممکنه...
عسل:نه اصلا خودتون رو ناراحت نکنید اتفاقی نیافتاده که...
وای دلم داشت از خوشحالی قیلی ویلی میرفت...بگیر سرگرد جون نوش جونت 1-1مساوی
مادربچه:بخدا ببخشید لباس شوهرتون کثیف شد
با لبخندی شیطانی گفتم:نه نه شوهرم عاشق بچه هاست،مگه نه عزیزم؟
با حرص نگاهم می کرد مجبورشد لبخند بزنه:بله همینطوره...بلند شد که بره لباسش رو عوض کنه:پاتو جمع کن رد شم
عسل:خب رد شو کی کار به تو داره
صادقی:اینطوری که نمی تونم پات رو جمع کن
عسل:مشکل خودته همینطوری رد شو
صادقی:باشه خودت خواستی...تمام هیکلش رو مالید بهم و رفت...ایش چندش...
چند دقیقه بعد برگشت.اینبار خودم پاهام رو جمع کردم تا رد شه
صادقی:حسابت رو میرسم وایسا...
باقیافه مظلوم وحق به جانب گفتم:خب تقصیرمن چیه...اون بچه روتون شیر بالا آرود نه من سر...
صادقی:هیــــــــس!مگه قرارنبود دیگه نگی..آرومتر گفت:سرگرد
عسل:خب پس چی بگم؟
صادقی با حرص:اسمم رو صدا کن دیگه...
قیافه م رو کج وکوله کردم: ایـــــی...حالا چی هست اسمتون؟
چپ چپ نگاهم می کرد می خواست خرخره ام رو بجوه.
با حرص گفتم:چیه نمی تونم که اسم کوچیک همه همکارام رو از بر باشم
زیرلب غرید:سورن
عسل:وا...مدل ماشینتون رو که نگفتم اسمتون رو پرسیدم
باخشم گفت:اسمم سورنه...مربا
با خشم گفتم:عسل
صادقی:به تو زهرمار بیشتر میاد تا عسل
عسل:اگه بخوای اسمم رو بد صدا کنی مجبورم تموم ماشین ها رو بیارم جلوی چشمت...انتخاب با خودته...
همچنان با خشم بهم خیره شده بود صورتش قرمر بود و رگهای شقیقه اش زده بود بیرون...اما من همه حرفام رو در کمال آرامش میزدم و این بیشتر حرصش رو در می آورد...ایول به خودم...دیگه هیچ حرفی نزد...مقصدمون دبی بود خدارو شکر سریع رسیدیم...کارای مدارکمون که تموم شد یه تاکسی گرفتیم تادم هتل...اتاقمون ازقبل رزرو شده بود.کلید رو از پذیرش گرفتیم ورفتیم بالا...اتاق که نبود یه سوییت کاملا زیبا ی نقلی...پولش رو هم از قبل اداره حساب کرده بود...یکی از مامورامون از قبل اینجارو آماده کرده بود...حتی لباس هم گذاشته بود واسمون...قراربود 3 تایی اینجا ماموریت داشته باشیم اما اون برای اینکه شک نکنن یه جای دیگه خونه داشت.
خیلی خسته بودم سریع رفتم سمت اتاق خواب.سورن هم داشت تو آشپزخونه آب می خورد.تا در اتاق رو باز کردم فریادم رفت هوا
عسل:نه...لعنتی ها این دیگه چیه
سورن از آشپزخونه فریاد زد چیه؟سوسک دیدی مگه
با عصبانیت اومدم تو حال و گفتم برو اتاق رو عوض کن...
سورن:چرا؟ اتاق به این خوبی...
عسل:اصلا هم بدرد نمی خوره...برو عوضش کن
سورن:خیلی هم خوبه از سرت هم زیاده
عسل:برو به اون اتاق نگاه کن بعد ببینم بازم می گی خوبه یانه
تو حال ایستادم و رفت به سمت اتاق خواب.
با عصبانیت فریاد زد:اه...از این بدتر نمیشه
با خونسردی رفتم پشت سرش دست به سینه به در اتاق تکیه دادم
عسل:بازم میگی خوبه یانه؟
تخت دو نفره وای خدای من یعنی مجبوربودم پیش این بخوابم؟مطمئن بودیم سردار با وجود شناختی که از ما داره یه اتاق با دوتا تخت یک نفره مجزا رزرو میکنه اما الان...
سورن:من می رم یه اتاق دیگه بگیرم...
عسل:خوب کاری میکنی چون اگه یه اتاق دیگه نگیری مجبوری رو کانا ه بخوابی سرگ...آقا سورن...
با عصبانیت رفتم روی مبل نشستم.اونم رفت ودر رو محکم کوبید بعد از نیم ساعت با قیافه کاملا پکر اومد و روبه روی من نشست...
عسل:چی شد؟
سورن:همه اتاق ها پره یا رزرو شده است عوض نمی کنن یعنی نمی تونن.اتاق ندارن
عسل:پس مجبورید رو همین کاناپه بخوابی
سورن:چرامن؟ما حقوق مساوی داریم...یه شب من یه شب تو...
از پیشنهادش حرصم گرفته بود...چطور می تونست این پیشنهاد و بده؟اما واسه اینکه کم نیارم قبول کردم...
عسل:باشه قبوله...من الان خوابم میاد کجا بخوابم؟
مثل اینکه باور نمی کرد قبول کنم.دلش انگار سوخته بود...هم لجباز خوبی بودم هم مظلوم نمای فوق العاده ای
سورن:من می رم دوش بگیرم خوابم نمیاد برو رو تخت بخواب...بعدهم رفت تو اتاق تا دوش بگیره ده دقیقه دیگه هم من رفتم ولباسام روعوض کردم و دراز کشیدم...صدای شر شر آب حموم یکم اذیتم میکرد.اما خیلی خسته بودم...پلکهام سنگین شدو خوابیدم.با صدای خنده ای که تویه حال می اومد بیدارشدم...دست و صورتم رو شستم ورفتم بیرون...
عسل:سلام متین
سرگرد پویا:به به عسل خانومی...سلام به روی ماهت
سرگردمتین پویا معاون دایی ومافق من بود یه پسر حدودا 32 ساله ی خوش هیکل چهار شونه با پوست سفید وچشمهای سبز و بینی کشیده و لبهای خوش فرم وموهای مشکی...خیلی جذاب ودوست داشتنی وصدالبته بسیار بسیار مهربون...مثل یه خواهر وبرادر بودیم...همیشه سر به سر هم میزاشتیم و حسابی خوش می گذروندیم....
عسل:پس شما هم اینجا می مونید
متین:آره این ماموریت روهم هستم بعد باهم برمی گردیم
سورن:شمادوتا همدیگه رو میشناختید؟
متین:آره دیگه معاون منه آرمان
سورن:بمیرم برات چی می کشی
متین:چی داری می گی آرمان فوق العاده است
سورن:و 100 البته بسیار لجباز و یک دنده
متین:بامن که خوبه با تو رو نمی دونم سورن
عسل:بله من باهر کسی مثل خودش رفتار میکنم...دلیلی نداره با آقا متین بد باشم
سورن چپ چپ نگاهم می کرد منم یه چشمکی به متین زدم اونم خندید...
سورن:خب می خوای متین جان حالا که اینقدر روابط بین شما حسنه اس جامون رو عوض کنیم...
متین:نمی شه آخه اونا که من رو می شناسن...من باید شما رو به مهندس کیانی و سارا خانوم به عنوان یک زوج معرفی کنم سورن جان
منظور سورن رو خوب فهمیدم می خواست بفهمونه که من فهمیدم شما همدیگه رو دوست دارین...
عسل:داداش؟
متین:جان داداش؟
عسل:شام خوردین؟
متین:نه منتظر بودیم تو بیدار شی بعد بریم واسه شام...برو حاظر شو...
عسل:باشه چشم
ازقصد به متین چشم چشم می گفتم که سورن بفهمه من فقط با اون لجم و اخلاقم هم خیلی هم خوبه...
به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:
-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....
خنده عصبی ای کرد و گفت:
-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟
سام و سعید منو از علی جدا کردن.
علی-منتظر تماست می مونم ماهان...
نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...
مهیار-این کی بود ماهان؟
-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته
مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟
چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:
-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...
و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...
مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...
سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...
از جام بلند شدم و گفتم:
-من می رم یه ذره قدم بزنم...
و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...
شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:
-بله..بفرمائید...
-سلام هلیا جونم...چطوری؟
هلیا-سلام...ببخشید،شما؟
-وا...هلیا منو نمی شناسی؟
هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...
و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:
-سلام آقا..
همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:
-سلام...
دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...
-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...
دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:
-شما با برادرتون دوقلوئین؟
-درسته...چطور مگه؟
صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!
خندیدم و گفتم:
-اتفاقا همه همنینو می گن...!
دختر گفت:
-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...
-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...
وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟
-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....
وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...
آهانی گفتم و سکوت کردم...
وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟
فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!
لبخندی زدم و گفتم:
-بله..یادداشت می کنی؟
وندا گوشیش رو در آورد و گفت:
-آره...بگو..
-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...
وندا لبخندی زد و گفت:
-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...
-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...
از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!
دوباره شمارشو گرفتم:
هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...
خندیدم و گفتم:
-الان که حرف زدی...
هلیا-قطع می کنما...
-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...
هلیا-علی تویی؟
داغ کردم.بی هوا داد زدم:
-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...
هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟
خنده عصبی کردم و گفتم:
-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟
هلیا-وای ماهان...متاسفم...
-باشه..کاری نداری؟
هلیا-می خوای قطع کنی؟
-آره..
هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...
-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟
هلیا-واسه چی؟
-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...
هلیا-آخه چرا؟
-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...
هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...
-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...
هلیا-باشه..برات می فرستمش
-دیگه کاری نداری؟
هلیا-نه عزیزم...خدافظ
روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟
نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:
-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...
علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:
-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...
فقط با پوزخند نگاهش می کردم...
علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...
و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:
-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟
-من دنبال درد سر نیستم علی...
علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...
-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟
علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟
حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...
علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...
-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...
علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...
-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...
اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:
-ماهان...ماهان کجایی؟
علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...
بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:
-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...
.
.
.
مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:
-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...
با همشون دست دادم و گفتم:
-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...
سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...
مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:
-سلام
بهرام-اوه...سلام...چطوری؟
-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟
بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...
-بباشه...بگو...
بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...
-باشه...بریم...
با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...
.
.
.
بهرام با دستپاچگی گفت:
-اصلا نمی دونم چطوری بگم...
-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟
بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...
-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...
بهرام-می دونی مهیار..من....من
تو حرفش پریدم و گفتم:
-چی؟
بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...
بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:
-باشه...بگو...
بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...
با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...
بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...
خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:
-تو مخالفتی نداری مهیار؟
ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!
-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...
چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:
-مسخره ام می کنی؟
-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....
بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!
خنده ام گرفته بوود...
-من واقعا یه پسرم بهرام...
بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟
بلند شدم و گفتم:
-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...
بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...
بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟
-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...
در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...
ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...
مهیار با دیدنم گفت:
-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟
به بهرام اشاره کردم و گفتم:
-با بهرام بودم..
مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...
بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...
مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟
بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:
-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!
مهیار با گیجی گفت:
-منظورت رو نمی فهمم...
بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-من می رم لباسامو عوض کنم...
و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!
لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:
-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟
سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:
-دلم براتون تنگ میشه ماهان...
-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...
با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:
-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...
-چه جوری؟
بهار-دیگه نمی شه...
-خب بگو،شاید شد...
بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:
-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...
دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:
-الهی من قربونت برم گریه نکن...
بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...
-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...
در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:
-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...
-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟
بهار-بریم...
با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:
-پخخخخخ...
بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...
نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:
-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...
در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:
-شماها هم واسه خودتون شادین ها...
مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:
-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟
به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:
-بی خیاااال...
مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟
بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:
-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...
و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...
تو دلم گفتم:
-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...
پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".
روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!
با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...
یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟
آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:
-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....
.
.
.
من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:
-در حقمون برادری کردی....
از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:
-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...
فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:
-دلم برات تنگ می شه...
بهار-منم همینطور...
-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟
بهار-باشه....
***
با عصبانیت گفتم:
-ده دقیقه دیگه اونجام...
به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:
-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...
کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...
.
.
.
علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:
-سلام...چه زود اومدی...
-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...
علی روی نیمکت نشست و گفت:
-بشین...
کنارش نشستم.گفتم:
-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟
علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....
به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:
-حرف حسابت چیه علی؟
علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....
-می شه بپرسم چرا؟
علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...
-اما تو باید این کار رو بکنی...
علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...
پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.
علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...
گوشیش رو قطع کرد و گفت:
-الانا دیگه می رسه....
دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟
صدایی در درونم فریاد می زد:
-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...
یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...
هلیا-سلام....
من و علی-سلام
هلیا-دیر که نیومدم؟
علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...
هلیا رو به من گفت:
-تو چطوری؟
-مرسی...خوبم...
هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟
علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...
هلیا-یعنی چی؟
علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...
هلیا-من؟واسه چی؟
دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....
علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....
هلیا با چشم های گرد شده گفت:
-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...
علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:
-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟
نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...
علی با تحکم گفت:
-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...
هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:
-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟
علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...
هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:
-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...
با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:
-موفق باشی...
و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:
-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....
با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:
-بله؟
صدای دختری رو شنیدم:
-سلام ماهان خان...وندا هستم...
ماشینو نگه داشتم و وگفتم:
-سلام...حالتون خوبه؟
وندا-مرسی....شما خوبین؟
آهی کشیدم و گفتم:
-نه...
وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟
-نه...
وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....
حرفی نزدم...
وندا-می تونم ببینمت؟
-باشه...
وندا-الان کجایی؟
-خیابون(!!!!).
کمی مکث کرد و گفت:
-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....
-مگه خونتون کجاست؟
وندا-شهرک(!!!!!).
-باشه...من الان راه می افتم...
وندا-می بینمت...
نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...
ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...
شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...
متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.
سلام...
وندا لبخند محوی زد و گفت:
-سلام...
با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...
-تو زیاد میای این جا؟
وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...
-واسه چی؟
وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...
به طرفش چرخیدم و گفتم:
-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟
وندا در حالی که می نشست،گفت:
-می خواستم خودم رو محک بزنم....
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...
آهی کشید و گفت:
-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...
با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:
-چی می خوری؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-قهوه با کیک...
وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...
بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:
-تو چته؟
-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....
لبخندی زدم و ادامه دادم:
-نو نمی گی؟
وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...
یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....
زمزمه کردم:
-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....
سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:
-آرایش پیرایشت مالیده شد...!
چشمکی زد و گفت:
-یه لحظه...
و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:
-تلخ مال شماست؟
ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....
یه حسی درونم داد می زد:
-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...
چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....
وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟
نگاش کردم:
-یه اتفاق بد واسم افتاده...
وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...
دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....
-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...
لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:
-دختره؟
-اوهوم...
وندا-پس یه درد مشترک داریم...
-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!
براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...
-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...
وندا با ناباوری گفت:
-نهههه....راست می گی؟
-اوهوم...
وندا-تو چه کار کردی؟
-اومدم پیش تو...!
وندا پوفی کرد و گفت:
-این خانه از پای بست ویران است...
برای عوض کردن بحث گفتم:
-قهوه مون سرد شد....
وندا بی توجه به حرف من،گفت:
-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!
-خب من دوسش دارم....
وندا با زیرکی گفت:
-از چه لحاظ اون وقت؟
زمزمه کردم:
-باورت می شه نمی دونم؟
لبخندی زد و گفت:
-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...
با گیجی پرسیدم:
-یعنی چی؟
وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...
چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:
-نگو هنوزم نفهمیدی...!
با مظلومیت بهش خیره شدم...
وندا-تو چند وقته پسری؟
-7-8 ماهی می شه...
وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....
چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....
وندا-چی شد؟هنگیدی؟
-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!
وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....
با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...
وندا-خب ...خدافظ...
-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...
وندا-پس تعارف نمی کنم...
در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...
وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!
لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...خیلی ازت ممنونم...
وندا-بپیچ دست راست...
.
.
.
جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:
-می تونم بازم ببینمت؟
لبخندی زد و گفت:
-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!
و از ماشین پیاده شد و گفت:
-خدافظ...
با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.
.
.
.
توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!
موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود
الو؟
ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟
-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟
با عصبانیت گفت:
-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...
نا خود آگاه داد زدم:
-تو حق نداری بهش توهین کنی...
ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟
داد زدم:
-لطفا خفه شو ترانه.....
ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....
نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...
ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟
بی حوصله گفتم:
-نمی خوای بس کنی؟
جیغ زد:
-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟
نالیدم:
-بس کن ترانه....بس کن...
ترانه با بغض گفت:
-ماهان،می خوام ببینمت...
-الان نه وقت دارم نه حوصله...
ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...
جوابی ندادم...
ترانه-الان کجایی؟
-پارک نزدیک خونمون...
ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...
-ترانه!الان نه...
ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....
و گوشی رو قطع کرد.
.
.
.
با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:
-ته ریش بهت میاد...
نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:
-مرسی....
به آرومی گفت:
-ناراحت شدی؟
بی توجه گفتم:
-چی می خواستی بگی بهم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟
دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:
-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....
با تعجب گفتم:
-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟
ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...
-مگه من از اول پسر بودم؟
ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!
نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:
-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...
توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:
-اما تو فقط دوست منی ترانه...
ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....
نگاش کردم:
-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....
ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:
-یه روز پشیمون می شی....
و با حالت دو ازم دور شد....
سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:
-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟
سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!
از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم...
مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی...
با خنده گفتم:
-من ماهانم مانی...
به سرعت سرشو بلند کرد وگفت:
-فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟
اومدم جوابشو بدم که صدای مهیار متوقفم کرد:
-کسی منو صدا کرد؟
مانی با غیظ گفت:
-نگاش کن مهیار...عین پسرا شده..
مهیار چشمهای پر از شیطنتش رو بهم دوخت وگفت:
-ا...این آینه هه رو کی گذاشتید اینجا؟
و شروع کرد با موهاش ور رفتن...
-درد..آخه کجای من شبیه توئه؟
مهیار-من سه دقیقه زودتر ازت دنیا اومدم،پس تو ادای منو گرفتی...بحث هم نداریم...
بهار به یکی از ستون ها تکیه داده بود وما رو نگاه میکرد...
-تو بگو بهار خانم...من ومهیار شبیه همدیگه ایم؟
بهار-آره...خیلی
مهیار-کدوممون خوشگل تره؟
یه چشمک به بهار زدم وابرومو انداختم بالا...معلوم بود دستپاچه شده...بیچاره نمیدونست از کی طرفداری کنه...!
صدای زنگ بهار رو نجات داد...
-هلیاست..
مهیار-این هلیا خانم شما،کاروزندگی نداره؟
-به تو مربوط نیست...
به سمت آیفون دویدم و در رو باز کردم.
مهیار-میخوای من برم پیشواز،ببینم میفهمه یا نه؟
-اون ریش وپشمات،خیلی میزنه تو ذوق!
دستی به صورتش کشید وگفت:
-به خدا صبح شیش تیغشون کردم
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-به هر حال...
صورتش رو کج رد وسعی کرد ادای منو بگیره...جوابی ندادم.در رو برای هلیا باز کردم...موهاش رو کج روی صورتش ریخته بود که خیلی بهش می اومد...
هلیا-سلام
-سلام..بیا تو...
کیفشو ازش گرفتم و وارد خونه شد.بهار به سمتش دوید وگفت:
-سلام...دلم برات تنگ شده بود...
هلیا-منم همینطور خانمی...
و رو به مانی ومهیار گفت:
-سلام
مامان-علیک سلام دخترم...خوش اومدی...
مهیار بدون اینکه نگاهی به هلیا بندازه گفت:
-سلام
رو به هلیا وبهار گفتم:
-بریم بالا؟
بهار-من نمیام...میخوام کمک مانی کنم...
-هلیا بریم؟
هلیا-بریم...!
***
هلیا-فهمیدی چی گفتم؟
سرمو تکون دادم...اما هیچی نفهمیده بودم...در تمام مدتی که روی تخت نشسته بود و برام حرف میزد،بهش خیره شده بودم،بدون اینکه متوجه بشم چی میگه...
روی تخت دراز کشیده بودم ویکی از دستام زیر سرم بود...با تکونی که خوردم،به خودم اومدم
هلیا سرش رو،روی اون یکی دستم گذاشته بود وبا چشمهای درشتش بهم خیره شده بود...
بعد از چند لحظه گفت:
-تو چته ماهان؟
-هیچی....خوبم...
سرشو روی سینه ام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کردوضربان فلبم زیاد شده بود...
هلیا-دلم برای ماهان خودم تنگ شده... چت شده تو؟واسه چی اینقدر تو خودتی؟
دستم رو از زیر سرم در آوردم وبین موهاش فرو کردم...سرشو بلند کرد وگفت:
-نمیخوای حرف بزنی؟
صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت...نفسهاش که به صورتم میخورد،دلمو میلرزوند...بی هوا به عقب هلش دادم و نشستم و سرمو میون دستام گرفتم...از فکرم گذشت:
-خدایا...من چم شده؟...کمکم کن...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد و جلوم زانو زد وگفت:
-از دست من ناراحتی ماهان؟
لبخندی زدم وگفتم:
-نه عزیزم...فقط یکم قاطیم...
هلیا-میشه بپرسم چرا؟
-نپرس...چون نمیخوام بهت دروغ بگم...
نفس عمیقی کشید وبه سمت لپ تابم رفت وگفت:
-روشنش کنم؟
سرمو تکون دادم و دوباره رو تختم افتادم...هلیا آهنگ آغوش میعاد خراسانی رو گذاشت و گفت:
-ماهانی...بیا بریم اینترنت...
-خیر سرت اومدی یکم حرف بزنیم...
هلیا-من که کلی حرف زدم...حالا نوبت توئه...
-بیا برقصیم...!
هلیا-باشه
-یه آهنگ شاد بذار پس...
بن بست amir tatalo رو گذاشت
دوتایی میپریدیم بالا وپایین و سر هامون رو به شدت تکون میدادیم.با تموم شدن آهنگ،هلیا به دیوار چسبید و در حالی که نفس نفس میزد،گفت:
-مردم...وای...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا دستتو بذار رو قلبم...
به سمتش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم...قلبش به شدت می زد...
-مگه مجبورت کرده بودم اینجوری جفتک بندازی؟
خندید وخودش رو توی آغوشم انداخت و زمزمه کرد:
-خیلی دوستت دارم ماهان...خیلی....
کمی از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم.به اندازه یه وجب ازم کوتاهتر بود.نفسهای گرمش رو که به لبم میخورد،دقیقا حس میکردم...بی اختیاز خم شدم ولباش رو میون لبام گرفتم و با ولع بوسیدم.اصلا متوجه کاری که میکردم نبودم...فقط دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش...عکس العملی نشون نمیداد...معلوم بود شکه شده..
کمی بعد،دستاشو روی سینه ام گذاشت و منو به عقب هل داد.زورش بهم نمیرسید اما این کارش،منو به خودم آورد...حلقه دستامو باز کردم ولبامو از لباش کندم...روم نمیشد نگاش کنم..با حرص گفت:
-تو چت شده ماهان؟میفهمی چه کار میکنی؟
همونطور که سرم پایین بود،گفتم:
-متاسفم هلی...واقعا متاسفم...
و به سمت دستشویی اتاقم دویدم...چند مشت آب سرد روی صورتم پاشیدم وبه خودم نگاه کردم.لبام داغ داغ بود و نبض شقیقه هام به شدت می زد...
چشمهام رو بستم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم...ولی باز ناخودآگاه،صحنه بوسه مون توی ذهنم نقش بست...دستم رو روی لبم گذاشتم و بوسیدمش...
من داشتم چه کار میکردم؟یه نیشگون از بازوم گرفتم تا فکرم منحرف بشه...
اما هنوز هم هلیا ملکه ذهنم بود...
به آرومی از دستشویی خارج شدم.هلیا روی تختم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.با صدای در،سرشو بلند کرد ونگاهی بهم انداخت.اما با بی تفاوتی،دوباره نگاهش رو گرفت.روی صندلی کامپیوترم نشستم و با خجالت نگاهش کردم...
-هلی من...من...باید...خب...من...
هلیا-بیا درباره اش حرف نزنیم...فراموشش کن...
سکوت بدی تو اتاق بود...به سختی گفتم:
-گرسنه ات نیست؟
هلیا-نه...
-تعارف نکن....با شیر وکیک چطوری؟
هلیا-خوبه..خودت درست کردی؟
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم وگفتم:
-من...ماهان امین...دکتر آینده این مملکت...بشین ور دست مانیم،کیک درست کنم؟
هلیا-باشه بابا...حرص نخور،موهات میریزه..
-وایسا...الان میام...
خواستم از روی نرده ها سر بخورم که با یاد آوری چند ساعت قبل،شبیه آدمیزاد(!)از پله ها پایین اومدم!بوی کیکی که مانی پخته بود،همه خونه رو پر کرده بود...وارد آشپزخونه شدم.بهار ومهیار سر میز نشسته بودن ومانی داشت روی کیک رو تزیین میکرد.با دیدنم گفت:
-پس هلیا کو؟
-بالاست...اونجا راحت تریم...بعضیا نمیتونن مدام بهمون بپرن...
مهیار-با منی؟
بدون اینکه جوابشو بدم رو به مانی گفتم:
-شیر داریم؟
مامان-آره ....تو یخچاله...
.
.
.
با پام به در ضربه زدم که هلیا در رو باز کرد.وارد اتاق شدم وسینی رو،روی میز گذاشتم وگفتم:
-تو عمرم کار به این سختی انجام نداده بودم!
هلیا-بدبخت شوهرتو...باید یه خونه دار کاربلد باشه
-خفه شو آشغالی...حالا کی شوهر خواست؟حالم به هم خورد....
هلیا-من توی مارموز رو میشناسم...میدونم اسم شوهر میاد،کله قند تو دلت آب میشه...!
-درد....به جای چرت وپرت گفتن،شیرتو کوفت کن...
به سمت میز اومد و یکی از لیوانا رو برداشت وکیک رو هم برید.یکی از تیکه هارو برداشت و توی دهنش گذاشت...از اینکه اون بوسه رو به روم نمی آورد،واقعا ممنونش بودم....با وجود احساس بدی که داشتم،به هیچ وجه پشیمون نبودم....
هلیا-این آخریشه ها...میخوری؟
با تعجب ببه بشقاب خالی کیک ها نگاه کردم وگفتم:
-تو چرا اینهمه میخوری،چاق نمیشی؟
هلیا-تا چشم تو دراد...!
همون یه تیکه رو هم نصف کردم ویکیشو سمتش گرفتم وگفتم:
-بیا...گریه نکن....
نگاهی به لیوان شیرم کرد...خواست حرفی بزنه که سریع برش داشتم و زبونم رو روی لبه لیوان کشیدم وگفتم:
-حالا بخور...
ابروشو بالا انداخت وگفت:
-باشه عزیزم....مرسی
ودر کمال خونسردی،جلوی چشمهای گشاد من،لیوانمو برداشت ونصفشو سر کشید...یدفعه لیوانو از دستش کشیدم وگفتم:
-مگه از قحطی اومدی که عین گاو میخوری؟؟؟
خندید وگفت:
-خیلی چسبید
-کوفت بخوری!
هلیا-اگه نمیخوای،بدش به من....
سریع همشو سر کشیدم وگفتم:
-بیا...!
.
.
.
هلیا-برام گیتار میزنی ماهانی؟
-باشه...خیلی وقت هم هست که نزدم...
گیتارمو برداشت وکنارم نشست...
-چی بزنم؟
کمی فکر کرد و گفت:
-آوازی از عشق آرش یوسفی...
گیتار رو از گرفتم وروی پاهام گذاشتم...کمی فکر کردم تا اول آهنگ یادم بیاد.
چشمامو بستم وشروع کردم:
-نیمکت خیسو/لباس خیسو/گیتار خیسو/یه عشق خیسو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر بارون پیش تو موندم/سرت رو شونه ام/در گوشم/گفتی دیوونه ام/با تو میمونم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات/پیش تو موندم/شبو روندم/آفتاب در اومد/هنوز میخوندم/نیمکت داغو/لباس داغو/گیتار داغو/یه عشق داغو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر آفتاب پیش تو موندم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات....
هلیا-خیلی قشنگ زدی...مرسی
-به افتخار تو بود..خواهش میکنم...
هلیا-ولی یه چیزی رو فهمیدم....صدات انگار عوض شده...
-صدام؟
هلیا-شاید من اینطوری فکر میکنم..بیخیال...!
دلم میخواست درباره علی ازش بپرسم...دوست داشتم بدونم چه حسی بهش داره...داشتم کلمات رو کنار هم میچیدم که هلیا گفت:
-از علی چه خبر؟
با خونسردی گفتم:
-هچی...اصلا خوشم نمیاد ازش....توچی؟دیگه ندیدیش؟
نمیتونستم مستقیما به دیدار اونروز اشاره کنم...یه جورایی میخواستم بدونم چقدر باهام صادقه....آهی کشید وگفت:
-من یه بار دیدمش....
-کجا؟واسه چی؟
هلیا-زنگ زد به گوشیم..نمیدونم شمارمو از کجا آورده بود..گفت یا میای پارک پشت خونتون،یا خودم میام در خونتون...منم رفتم...
طوری نگام کرد که فکر کردم منتظره سرش داد بزنم..لبخندی زدم وگفتم:
-حالا چی گفت؟
هلیا-چرت وپرت..بهم پیشنهاد دوستی داد...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:
-و تو چی گفتی؟
هلیا-واقعا ازت ممنونم...تو هنوز منو نشناختی؟چی گفتم؟هیچی....قرار عقد وعروسی مونو گذاشتیم...!
با اینکه این حرف هاش شوخی بود،ولی دلمو لرزوند....
هلیا-ماهان...شوخی کردم عنتر...چت شد؟
-هیچی...خوبم
هلیا-فکر کنم شمارمو ترانه بهش داده باشه..
-ولش کن....دیگه چه خبر؟
هلیا-تو دیگه چه خبر؟اصفهان خوش گذشت؟داداش بهار...آقا بهرام...
-خب؟؟؟
هلیا-خب به جمالت...بگوووو
-پسر خوبی بود...خوشتیپ وخوش قیافه هم بود...
هلیا-آره دیگه....مثلا داداش بهاره
-حالا منظور؟
هلیا-چیز خاصی نگفت؟
-چی مثلا؟؟
با حرص گفت:
-مرض..تو چرا اینقد خری؟
-نه..نگفت...
هلیا-از دستش نده...وگرنه پاسش بده به من...
-هلی..خاک تو سرت....بدبخت مگه توپه؟
هلیا-از ماگفتن بود..!
.
.
.
تقریبا ساعت هشت ونیم بود که واقعا چرت وپرتامون ته کشید
هلیا-من دیگه برم خونه...
-شام نمیمونی؟
هلیا-نه...مرسی...مامانم دعوام میکنه...خیلی موندم امروز..
-یعنی به هیچ صورتی نمیمونی؟؟؟!
با مهربونی گفت:
-نه عزیزم...مرسی
-پس بلند شو برسونمت...
هلیا-خدارو شکر تو این قراضه رو داری...
-ترجیح میدم جوابتو ندم...!
لباسامونو پوشیدیم ورفتیم پایین...
مهیار با دیدنمون گفت:
-چه عجب..ما شما رو زیارت کردیم...
بی اهمیت به حرفش،رو به مانی گفتم:
-من هلیا رو میرسونم خونه...
مامان-نمی مونی هلیا جان؟
هلیا-نه دیگه...دستتون درد نکنه...
با همه خداحافظی کردیم وراه افتادیم...بهار هم باهامون نیومد...در کل بعد از برگشتنمون از اصفهان،خیلی تو خودش بود....
هلیا-مرسی...خیلی بهم خوش گذشت...
-ممنون که اومدی...
توی سکوت ماشینو روشن کردم و راه افتادیم...شاید هلیا هم داشت به همون چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد...
هلیا-ساکتی...
-نمیدونم چی بگم...
هلیا-دیگه بهش فکر نکن...یه اتفاقی افتاد وتموم شد...ولش کن..
-تو خیلی خوبی هلیا...
هلیا-اینو میدونم....یه چیز جدید بگو!
جلوی در خونشون توقف کردم و گفتم:
-خوش اومدی...!
هلیا-داری بیرونم میکنی...؟؟؟؟!!!
-وا...بیرون چیه؟خودت گفتی می خوای برگردی خونتون...
هلیا-شوخی کردم دیوونه...!
سرش رو جلو آورد وسریع گونه امو بوسید وگفت:
-دفعه دیگه نوبت توئه ها..!
به زور لبخندی زدم وگفتم:
-مواظب خودت باش...خدافظ....
از ماشین پیاده شد وبا حالت دو به سمت خونشون رفت وزنگ رو فشرد...به طرفم چرخید وگفت:
-برو
-بذار در رو بازکنن...بعد
در رو باز کرد وبرام دست تکون داد.منم بوقی زدم وراه افتادم.هنوز گیج بودم...ته دلم نمی خواستمم از هلیا جدابشم و از این احساس نامفهومم بهش،عذاب وجدان داشتم...آرنجم رو به دستگیره در تکیه دادم ودستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به چراغ قرمز نگاه کردم...
با حرص زمزمه کردم:
-معلوم نیست نصفه شبی چراغ قرمز به درد کی میخوره؟؟؟؟!
***
با صدای جیغ مانی از جام پریدم...صدای موسیقی ام رو کم کردم و گفتم:
-بله مانی؟
مامان-تلفن رو جواب بده...من کار دارم....
با بی حوصلگی به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:
-بله...؟
*-سلام ماهان....خوبی؟
با شنیدن صدای سایه،دختر عمه ام،گفتم:
-سلام سایه خانم...مرسی...چه خبر؟یادی از ما کردی؟
سایه-داریم میام تهران...
-واقعا؟کی به سلامتی؟
سایه-بعدازظهر احتمالا...گفتم یه زنگ بزنم خبر بدم...
-مرسی که زنگیدی....منتظرتونیم....
سایه-باشه...فعلا خدافظ...
-خدافظ...
با سرخوشی تلفن رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم که دوباره زنگ خورد...برگشتم وجواب دادم:
-بله؟بفرمائید؟
*-سلام...منزل آقای امین؟
-درسته...شما؟
*-من بهرام ارجمندم...ماهان خانم شمائید؟
-اوه....سلام...بله...حالتون خوبه؟
بهرام-آره...ببخشید مزاحمم شدم...
-خواهش میکنم...
بهرام-بهار خونه است؟
-متاسفانه نه....با مهیار رفته خرید...
بهرام-اشکال نداره...بعدا زنگ می زنم...
-من باید باهاتون صحبت کنم...الان وقت دارید؟
مکثی کرد و گفت:
-آره...اتفاقی افتاده؟
-نه...درباره بهاره...راستش خیلی براش نگرانم...
بهرام-حالش خوبه؟
-حال جسمیش آره...اما خیلی تو خودشه...حال مادرتون چطوره؟
بهرام-احتمالا همین روزا مرخص میشه...
-خداروشکر...
بهرام-دیگه چی؟از بهار بگو...
-معذرت میخوام..اما فکر میکنم برگشتنش با من اشتباه بود...چون دقیقا از اونموقع به بعد،خیلی عوض شده...شاید فکر میکنه دیگه دوسش ندارین...
بهرام-میام دنبالش...
-نظر خوبیه..اگه بهار بفهمه خیلی خوشحال میشه...
بهرام-ازت ممنونم...خیلی کمکمون کردی...
لبخندی زدم وگفتم:
-خواهش میکنم...
بهرام-دیگه مزاحمت نمیشم..به همه سلام برسون...
-باشه...خدافظ
بهرام-دوباره زنگ میزنم تا با بهار حرف بزنم...فعلا خدافظ...
گوشیرو قطع کردم ونفس عمیقی کشیدم.صدای جارو برقی می اومد...فکر کردم:
-احتمالا مانی داره خونه رو تمیز میکنه...
به خاطر همین،دلم نمیخواست برم پایین اما با یاد آوری عمه شهلا،دلمو به دریا زدم...
عمه دوتا دختر و یه پسرداشت وهمیشه خدا دنبال یه عیب و ایراد از آدم بود تا غر غر بکنه...منم که همیشه خدا غرق ایرادم...دختر بزرگش ساناز ازدواج کرده بود و سایه یه سال از من کوچکتر بود.پسرش ساسان هم که خارج از محدوده(!)بود...جون میداد فقط مسخره اش کنی وسرکار بذاریش....پوفی کردم واز نرده ها سرخوردم...مانی اصلا متوجه نشد.جارو رو خاموش کردم ونگاهش کردم.با حرص گفت:
-کرم داری دختر؟
نوچی کردم وگفتم:
-اگه بدونی چی شده...
مامان-شما می دونی بسه...
با بیخیالی گفتم:
-باشه..اما می خواستم بگم عمه شهلا داره میاد که منصرف شدم...
و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مانی،سرجام خشکم زد:
-تو چی گفتی؟عمه شهلات داره میاد خونمون و تو،انقدر خونسردی؟
و به سرعت به سمت آشپزخونه رفت واز همون جا داد زد:
-کی میان؟
-نمیدونم..بعدازظهر راه می افتن...
مامان-جاروبرقی رو جمع کن....
در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:
-خدایا...چقدر کار خونه سخته..!
***
آستینام رو بالا دادم وبرای آخرین بار،به خودم نگاه کردم.به خاطر مانی،یه تونیک قرمز که جلوش کراوات مشکی داشت رو با یه شلوار لوله تفنگی سفید پوشیده بودم.یه شال سفید رو هم روی موهام انداخته بودم...عمه خیلی مقید بود وباید جلوش روسری می پوشیدم وگرنه تا شب برام نطق میکرد....با صدای زنگ در،چشم از آینه برداشتم واز اتاق خارج شدم.جرات نکردم از نرده ها سر بخورم ومثل یه دختر خوب،از پله ها پایین رفتم.با دیدن سایه که با اون کفشهای پاشنه 20 سانتی سعی داشت مهیار رو ببوسه،به زور جلوی خنده مو گرفتم.عمه با اون چشمهای ریزش زیرکانه بهم خیره شده بود.لبخند،یا بهتره بگم پوزخندی زدم و سلام کردم.همه به طرفم چرخیدن..نگاه بابا ومانی پر از تحسین بود...حدس میزدم مانی داشت تو دلش عمه رو دعا می کردی که باعث شده دلش خوش بشه که دختر داره....!
عمه-سلام...
همین..یه سلام خشک وخالی...حتما برای همینم کلی تلاش کرده...فقط من موندم چطور موقع عیب وایراد گرفتن و دعوا کردن،نمیشه یه لحظه دهنشو ببندی...!
به طرف سایه رفتم و گفتم:
-تو چطوری؟
نگاهی بهم انداخت وگفت:
-یه کاری بکن....روز به روز داری بلندتر می شیا...
نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کردم وچیزی نگفتم...انگار منظورمو فهمید چون با عصبانیت روشو ازم برگردوند.با صدای خنده ساسان،به طرفش چرخیدم..به به...چشم عمه جونم روشن...چه ابروهایی..یادم باشه آدرس آرایشگاهشو ازش بگیرم....!
ابروشو بالا داد وگفت:
-خوبی؟
-مرسی...
ساسان-خیلی فرق کردی...
-تو هم همینطور
بابا-حالا چرا سر پا وایسادین؟بفرمائید
با اشاره مانی،وارد آشپزخونه شدم..یه سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:
-نق و نوق نداریم...این عمه شهلات شوخی بردار نیست...
-مانی...تو رو خدا..آخه به عمه چه ربطی داره؟
مامان-من نمیدونم...اما باید این کار رو انجام بدی...واسه هر دختری لازمه...
و روسریش رو درست کرد و از آشپزخونه خارج شد...زمزمه کردم:
-خدایا...ای خدای مهربان من...مگه چه بدی کرده بودیم که عمه شهلا رو به ما نازل کردی؟!!
با کشیدن نفس های عمیق پیاپی،سعی کردم خودمو آروم کنم....سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم.مهیار تو بغل عمه نشسته بود.از فکرم گذشت:
-کوچولو...کم خود شیرینی کن...
با اکراه به سمتشون رفتم و سینی رو جلوی عمه گرفتم...نگاهی بهم انداخت وگفت:
-ماشالله داری آداب معاشرت رو یاد میگیری...
لبخند کجکی زدم وگفتم:
-بفرمائید...
مهیار سریع یه فنجون برای عمه برداشت ویکی هم برای خودش...پسره چایی شیرین...
بالاخره مراسم پذیرایی که برام مثل یه سال بود،گذشت...به سالن برگشتم.تنها جای خالی نزدیک بقیه،کنار ساسان بود...بی خیال شدم وبه طرف دیگه سالن رفتم که صدای عمه متوقفم کرد:
-کجا میری ماهان؟
-بشینم دیگه
به ساسان اشاره کرد وگفت:
-جا که هست...کجا میری؟
نگاهی به ساسان انداختم که به پهنای صورتش می خندید.با حرص برگشتم وکنارش نشستم.عمه هم بی تفاوت،شروع به صحبت کردن کرد.
ساسان کمی بهم نزدیک تر شد و گفت:
-دلم برات تنگ شده بود...
جوابی ندادم.دستام رو تو هم حلقه کردم وبه رو به رو خیره شدم.
ساسان-نگام نمی کنی؟
نگاه گذرایی به چشمهاش انداختم و دوباره به جلو نگاه کردم وگفتم:
-چی می خوای؟
ساسان-بریم بالا؟
سرم رو چرخوندم ومستقیما بهش خیره شدم...
-واسه چی؟
ساسان-باید باهات حرف بزنم...
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه،بلند شد وگفت:
-دایی جان،من وماهان میریم بالا...
بابا اومد حرفی بزنه که عمه گفت:
-باشه مامان...برید..راحت باشید...
خدایا..این مادر وپسر چه بی چشم و روئن...
با نا رضایتی از جام بلند شدم.بابا و مانی یه لبخند زورکی رو لبشون بود ولی مهیارکاملا با اخم به ساسان نگاه میکرد...
ساسان-بیا دیگه...
دنبالش راه افتادم.بدون تعارف در اتاقم رو باز کرد و روی تختم نشست.با مکث،روی صندلی رو به روش نشستم...
صداش رو صاف کرد وگفت:
-از من بدت میاد؟
-به اندازه یه پسر عمه دوستت دارم...دلیل این کارات چیه؟
ساسان با نگرانی پرسید:
-یعنی هیچ حسی بهم نداری؟
با حرص گفتم:
-برو سر اصل مطلب...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا بشین پیشم...
چه رویی داشت...ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-نمیام....
از جاش بلند شد و دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.داد زدم:
-ای...نکن...دردم میاد...
بیشتر مچ دستم رو فشرد وگفت:
-بلند شو..با توام...
از جام بلند شدم که دوباره دستم رو کشید که باعث شد توی بغلش بیافتم.گونه های داغش رو به صورتم چسبوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد.دستم رو روی سینه پهنش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم...
حرکت لبهاش رو،روی گونه ام حس کردم:
-تو باید مال من بشی....مال خود خود من....نمیذارم از دستم درت بیارن...
دلم میخواست یکی می خوابوندم توی صورتش...ولی این توانایی رو توی خودم نمیدیدم.لبهاش هنوز روی گونه ام بود...چندشم شده بود.زمزمه کردم:
-ولم کن ساسان...ولم کن...
سرش رو کمی عقب کشید.دست راستش رو از کمرم برداشت و چونه ام رو بالا آورد وگفت:
-بگو تو هم دوسم داری...
به سختی جلوی اشک هام رو گرفته بودم...ازش می ترسیدم...شبیه دیوونه ها شده بود...بعد از اینکه تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد،سرشو جلوتر آورد و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد...پلک هام رو روی هم فشردم و سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام...داشتم زجر کش میشدم که صدای مهیار رو شنیدم.بی هوا،ساسان رو به عقل هل دادم که تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.مهیار در روباز کرد و نگاه مشکوکی به ساسان انداخت وگفت:
-عمه کارتون داره...
اومدم از اتاق خارج بشم که مهیار دستم رو گرفت و باخشم به ساسان نگاه کرد.ساسان هم از روی تخت بلند شد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد،از اتاق بیرون رفت...
مهیار دستم رو ول کرد وبه آرومی به سمتم چرخید وگفت:
-اذیتت که نکرد؟
-نه...واسه چی؟
مهیار-چی بهت گفت؟
-چرت وپرت...
آهی کشید وگفت:
بریم پایین....
صدای عمه رو شنیدم که داشت داد میزد:
-یعنی چی؟دختر مردم اگه اتفاقی براش بیافته،کی می خواد جواب بده؟
و با دیدن من گفت:
-شنیدم همه این اتفاقا زیر سر توئه آتیش پاره....
به بهار اشاره کرد وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،ادامه داد:
-حمید ویاسمن هم که از گل کمتر بهت نمی گن...بابا یه ذره این دختر چموش رو کنترل کنید....
بابا از خشم صورتش سرخ شده بود...معلوم بود داره به احترام بزرگی عمه ،چیزی بهش نمی گه....
نگاهم به بهار افتاد که توی مبل فرورفته بود.معلوم بود حسابی ترسیده....بی توجه به تهدید های عمه،به سمتش رفتم.از جاش بلند شد...دستم رو روی موهاش کشیدم و روی مبل نشستم.بهار هم روی پام نشست.
عمه با خشم گفت:
-می شنوی ماهان؟باتوام...
با بی حوصلگی گفتم:
-بله...می شنوم...
عمه-زنگ میزنی به خانواده اش تا بیان دنبال دخترشون...مشکلات اونا به شما ربطی نداره...
دلم می خواست داد بزنم:
-مشکلات ما هم به تو ربطی نداره
اما تنها به گزیدن لب هام اکتفا کردم....
خودمو روی تخت انداختم...دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم....این عمه شهلای منم،به معنای واقعی کلمه،عمه بود....متوجه شدم در اتاقم باز شد...فکر کردم ساسانه....سریع از جام پریدم...ولی با دیدن قیافه مغموم بهار،نفس راحتی کشیدم.به آرومی کنارم نشست وگفت:
-ماهان...من مزاحمم؟
دستم رو دور شونه ظریفش حلقه کردم وگفتم:
-نه عزیزم...این چه حرفیه؟عمه دوست داره به آدم گیر بده...ولش کن...
و با انگشتم،اشک هاشو پاک کردم.لبخند زد...خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد...بلند شدم وبرش داشتم...
-الو...بفرمائید..
بهرام-سلام ماهان...بهرامم....
-سلام...چطوری؟
بهرام-مرسی.....بهار اون جاست؟
-آره...گوشی....
و رو به بهار گفتم:
-داداشته...
با خوشحالی بلند شد و تلفن رو از دستم قاپید...با ذوق گفت:
-سلام داداش جونم....
از ذوقش خنده ام گرفت..از اتاق خارج شدم تا با خیال راحت درد و دل کنه_از پشت سرعمم بگه!_....به پایین ناگاه کردم...سایه نبود،مهیار و ساسان وبابا داشتن صحبت می کردن....مانی و عمه هم توی آشپزخونه بودن...به آرومی وارد آشپزخونه شدم که به صورت"کاملا"اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم:
مامان-نه....عقیده من وحمید این نیست....
عمه-ولی دیگه باید به فکر باشید
مامان-هنوز زوده براش...
عمه-خودم یه فکرایی دارم...فردا مفصل درباره اش حرف می زنیم....
با صدای بلندی سلام دادم که باعث شد مانی بترسه.دستش رو روی قلبش گذاشت وگفت:
-نمیری تو دختر که زهره ترکم کردی...
به طرفش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:
-الهی من بمیرم که انقدر مانی گلم رو اذیت نکنم...
و چند بار پیاپی صورتش و گونه هاش رو بوسیدم...
مانی به عقب هلم داد و گفت:
-برو گمشو...پر تفم کردی....!
با صدای بلندی زدم زیر خنده....
-خیلی هم دلت بخواد....
اومد جوابی بده که عمه داد زد:
-این چه وضع خندیدنه ماهان؟یه ذره رعایت کن...حتما توی خیابون هم همینطوری می خندی؟
مانی به طرفداری از من گفت:
-نه عمه خانم...ماهان حواسش هست...
عمه با خشم گفت:
-حالا این هیچ...مگه یاسمن هم قد توئه که همش بهش میگی مانی؟
با بغض گفتم:
-عمممممممه....
همونطور باخشم گفت:
-باید اینطوری باهات رفتار کنن...
و انگار که با خودش حرف بزنه ،ادامه داد:
-والله...می ترسم بهش رو بدم،پس فردا به منم بگه شولی جون..!