وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان لالایی بیداری7


وحشت زده شاخه رو ول کردم و سریع برگشتم پایین و صاف ایستادم و تند برگشتم که ببینم کی پشتمه که شاخه رو آورده پایین.
صاف رفتم تو سینه ی یکی و خشک شدم.
نه تماسی نه برخوردی هیچی اونقدی فاصله داشتیم از هم که بهش نخورم. ولی چشمم رفته بود تو سینه اش و تکون نمیخورد.
وحشت زده با چشمهای گرد و در اومده خیره شدم به دکمه ی پیراهن مردونه اش که رو سینه اش شل بود و هر آن احتمال افتادنش می رفت.
سعی کردم تمرکز کنم و سرم و بلند کنم ببینم کی هست این آدم اما اون دکمه بدجوری رو اعصابم بود.
به دکمه و بند کفش باز و شل حساسیت داشتم. مثل مته میرفتن تو مخم و باید درستشون میکردم.
حالا این دکمه هم باز بود هم شل. یه چیز مضاعفی بود که انگار با انگشت میفرستادنش تو چشمم.
آخرم مجبور شدم با دست جلوی چشمم و بگیرم که دیگه نگاه نکنم. سرم و بلند کردم و دستم و از جلوی چشمم برداشتم.
وای خدا...
ترسیده یه قدم به عقب برداشتم.
آیدین اینجا چی کار می کرد؟
طبق معمول همیشه که تو موقعیتهای حساس و هول شدیگی و غافلگیری چشمهام خود به خود به صورت چشم غره در میومد اینبار هم چشمهام درشت شده بود که به این ورود بی صدا و بی اعلام اعتراض کنه اما تو یه لحظه با یاد آوری اینکه 2 تا درخت اون طرف تر السا و پژمان نشستن و چه دلها که نمیدن و قلوه ها که سیخ نمی کشن و تو این وضعیت اصلاً درست نبود که یه همسایه ی به شدت غریبه ی تازه وارد جیک و پیک زندگی عشقی خواهرم و از نزدیک ببینه. برای همین چشمهایی که میرفت درشت بشه و زهره چشم بگیره گرد شد و متعجب خیره شد به آیدین.
با یه صدای بلند گفتم: وای آقا آیدین شما اینجا چی کار می کنید؟ وسط باغ؟
صدام اونقدر برای این فاصلهی نیم قدمی بینمون زیاد بود که گوش این پسر و اذیت کرده بود.
چون شونه هاش بالا رفت و یه دستش رفت سمت گوشش و سریع یه قدم ازم فاصله گرفت و با صدای آرومی که میخواست نشون بده همین اندازه بلندی صدا برای رسوندن حرفت به من کافیه گفت: می خواستم قدم بزنم. خوابم نمی برد.
اما من دوباره بلند تر از دفعه ی قبل گفتم: آهان می خواستین قدم بزنید؟ ته باغ هیچی نداره. همه اش تا همین جا قشنگه بقیهی باغ درختای خشکن.
یه دستی به موهاش کشید و جا به جاشون کرد تا چشمهاش معلوم بشه و بتونه خوب ببینتم. یه نگاه دقیق همراه با تعجب به من انداخت. سرش و کج کرد و یه نگاهی هم به پشت و درخت های تازه جوونه زده و برگ و شکوفه دادهی پشتم انداخت و دوباره خیره شد به من.
از ترس اینکه نکنه از این فاصله بچه ها رو ببینن مدام تکون می خوردم انگار کک تو جونم افتاده بود.
لبهاش به طرز خواصی جمع شد و نگاه سرتاپایی بهم انداخت و سری از روی تأسف برام تکون داد و دستهاش و گذاشت تو جیبش و مسیر مخالف و در پیش گرفت و از راهی که اومده بود برگشت.
یه نفس راحتی کشیدم و تند برگشتم و سعی کردم ببینم که السا اینا جاشون امنه یا نه. ولی نه، انگاری صدای ماورا بلند من بهشون رسیده بود و فهمیده بود باید فلنگ و ببندن.
برگشتم و نگاهی به مسیری که آیدین رفته بود انداختم. یاد سر تکون دادن تأسف بارش که افتادم چشمهام جمع و صورتم ناله شد.
سرمو انداختم پایین. یادم باشه حتماً السا رو درست و حسابی بزنم.
پسره فکر کرده بود من مشکل روانی چیزی دارم.
ای خدا بگم این خواهرای من و چی کار کنه که من و تو این موقعیت قرار ندن.
یادمه یه بار به خاطر افروز و سعید مجبور شدم خودمو از پله ها پرت کنم تا توجه بابای سعید که می خواست بره دستشویی جلب بشه و این دوتا رو در حال نامزد بازی نبینه.
شانس آوردم که سر جمع 5 تا پله بیشتر نداشت وگرنه مطمئنن همون خل و چل و شل و پلی که الان آیدین تو ذهنش تصور کرده بود میشدم.
دیگه حتی گوجه سبزها هم نتونستن حال خوشم و برگردونن. بیخیال دله بازی شدم و برگشتم تو خونه.

روز سیزده به در از صبح زود بارو بندیلمون و جمع کردیم و رفتیم تو یه زمین بازی و خالی جا گرفتیم.
بابا دیشب رفته بود کاهو خریده بود و هندونه و کلی میوه و خرت و پرت. قرار بود آقایون ناهار بهمون کباب بدن.
مامان اینا یه زیر انداز پهن کرده بودن و هه روش نشسته بودیم.
اول صبحی که جوونا خواب آلود بودیم و نمیفهمیدیم اصلا چی به چیه. همه خمیازه می کشیدیم.
مخصوصاً دخترا که این چند شب تا صبح بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم.
صبحونه که خوردیم با چایی که رو آتیش دم کشیده بود سر حال اومدیم.
آرمین یه توپ والیبال دستش گرفت و گفت: کی میاد بازی؟
تقریباً همه ی جوونها از جامون پریدیم. پژمان و آیدین یارکشی کردن.
من و شهرام و السا و پژمان تو یه گروه بودیم و آیدین و آرمین و آیدا و شراره تو گروه دیگه.
زمین، زمین بازی فوتبال بود اما یه تور والیبالم گوشه ی زمین بود که باید وصلش می کردن به دوتا تیرکی که دو طرف زمین بود.
پسرا تورو نصب کردن و همه جا گیر واگیر شدیم و آماده ی بازی.
10 دقیقه از بازی که گذشت دوباره خمیازه ها اومد سراغم.
گوشه ی سمت راست زمین ایستاده بودم و تو این 10 دقیقه فقط یه توپ بهم رسیده بود.
السا هم بدتر از من داشت ناخن هاش و تمیز می کرد.
اون سمت زمین شراره و آیدا مشغول حرف زدن با هم بودن.
کلاً ماها در نقش مترسک بودیم.
تا توپ میومد این ور زمین همچین پژمان و شهرام هجوم می بردن سمتش که آدم می ترسید بهش نزدیک بشه. حتی وقتی توپ میومد سمت یکی از ما دخترا این پسرا آنچنان خیزی بر میداشتن سمت توپ که از ترس تصادف کردن خودمون جا خالی می دادیم و در میرفتیم.
20 دقیقه از بازی گذشته بود و نسبت به 10دقیقه ی اول پیشرفت چشمگیری داشتم. تو این 10 دقیقه ی دوم بازی 3 تا توب با دستهام برخورد کرده بود.
بی حوصله خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و گردن و سرم و خاروندمو دهنم در شرف بسته شدن بود که حس کردم صورتم مثل گوشت کوبیده شده.
چشمهام قیلی ویلی رفت و تعادلم و از دست دادم و پهن زمین شدم.
نمیدونم چی شد که یه توپی از ناکجا وسط خمیازه ی شیرین من اومد و کوبیده شد تو صورتم و از شدت ضربه نتونستم خودم و کنترل کنم.
السا جیغ کشون اومد سمتم و صدای هم همه ی دخترا رو بالا سرم می شنیدم.
چشمهام باز بود و کله های خم شده رومو میدیم اما اونقدر هنگ و شوکه بودم که نمی تونستم تشخیص بدم که باید پاشم بشینم.
پژمان داشت یکی و دعوا می کرد.
پژمان: 10 بار بهت گفتم ضربه هات سنگینه داریم با دختر بازی می کنیم مواظب باش.
شراره جیغ و کشید سمت پژمان: نه که ضربه های خودت خوبه؟ اصلا کدوم بازی ما رو آوردین اینجا که فقط بگین بازیکن دارین. وقتی تو کل بازی 2 تا توپم به ما نمیرسه دیگه چه بازئیه؟
آرمین: به آیدین چه؟ خودش حواسش نبود.
السا عصبانی گفت: انقدر توپ بهمون نمیدید که اصلاً انتظار نداریم که اشتباهی هم سمتمون بیاد. وقتی بدون آمادگی توپ می ندازید این جوری میشه.
آیدین: ببخشید من از قصد نزدمشون.
السا نشست کنارم و سرم و تو بغلش گرفت و نگران گفت: آرام جونم حالت خوبه خواهری؟
چند بار پلک زدم تا بتونم موقعیتم و درک کنم و از شوک بیام بیرون.
دستهام و به زمین فشار دادم تا از جام بلند شم. این جور که مثل شیر برنج رو زمین ولو شده بودم خجالت آور بود.
تو جام نشستم و آروم گفتم: من خوبم.
دستم و آروم گذاشتم رو صورت و بینی دردناکم و به خاطر درد، صورتم جمع شد.
آیدا: خیلی درد میکنه؟
دستم و پایین آوردم و به زور لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم چیزی نشده.
با کمک شراره و آیدا از جام بلند شدم و سرم و بالا گرفتم و چشم تو چشم آیدین شدم.
به نظر نمیومد از ضربه ای که بهم زده چندان ناراحت باشه.
نگاهم رفت رو پوزخند مسخره اش. دوباره چرخید رو چشمهاش. از تو نگاهش شرارت می بارید.
پسره ی ... معلوم نیست چه پدر کشتگی با من داره که همچین توپی و حواله ی من کرده اونم از عمد.
خواستم برگردم برم بشینم پیش مامان اینا که صدای آرومش تو گوشم فرو رفت.
آیدین: منتظر بهانه بود.
چشمهام گرد شد. من مصدوم صورت صاف شده رو میگفت؟ من بیچاره که داشتم بازیم ومی کردم این کوبید بهم. کی من منتظر بودم؟
همچین بهم برخورده بود که برگشتم و چشم غره ای حواله اش کردم و با صلابت رفتم و صاف وایسادم جلوی تور و گفتم: من می خوام اینجا بازی کنم.
پژمان و السا اومدن که نزارن بازی کنم.
پژمان: آرام جان تو حالت خوب نیست بیا برو بشین.
همچین برگشتم و تیز نگاهش کردم که باقی حرفش و قورت داد و دیگه چیزی نگفت.
چشمم خورد به آیدین که یه لبخند گشاد زده بود.
بی توجه بهش برگشتم و رو به السا که مدام غر میزد که اینا مارو بازی نمیدن برای چی باید دوباره باهاشون بازی کنیم گفتم: حرف نزن برو سر جات وایسا.
برگشتم و خطاب به پژمان و شهرام گفتم: من اینجا وامیستم ببینم کدومتون جرات دارید بیاید جلو و توپی که سمت من میاد و بگیرید. هر کی بیاد جلو پی لگد و مشت و به خودش بماله.
اونقدر جدی گفتم که هیچ کدوم صداشون در نیومد و هر کدوم با فاصله ازم ایستادن.
اونقدر حرف آیدین برام سنگین بود که تا آخر بازی یه نفس به توپ ضربه زدم اونم چه ضربه هایی.
من و دست کم گرفته بودن. انگار یادشون رفته بود که من جزو تیم والیبال دانشگاهمون بودم.
در اخرم با یه اختلاف خیلی خوبی از تیم مقابل بریدم.
بعد مدتها حس رضایت از خودم آنچنان انرژی بهم داده بود که تا یه ماه می تونستم باهاش سر کنم.

نمی خوام.
آرمین: تروخدا. ببین لازم دارم.
من: نه.
آرمین: آخه از تو که چیزی کم نمیشه. اصلا از اون استفاده هم نمیکنی.
سرم و از رو لبتاپ بلند کردم و نگاه سرد و بی تفاوتی بهش انداختم و با همون جدیت و خونسردی قبل گفتم: دقیقاً چند بار دیگه باید کلمه ی نه رو تکرار کنم تا تو معنیش و درک کنی؟
چشمهاش ریز و پر نفرت شد و با بدترین لحنی که بلد بود گفت: برو به جهنم. نباشی که من بخوام ازت یه چیزی بگیرم. اونقدر شعورت نمیرسه که بهت میگم گوشی ندارم و این خرابه نمیفهمی.
خشک گفتم: گوشیت فقط برای ماها خرابه؟ شب تا صبح داری باهاش حرف میزنی سالم به نظر میرسه.
پر حرص گفت: به توی گدای عقده ای، زشت ربطی نداره.
پر حرص تر روشو برگردوند و از اتاق رفت بیرون و در و محکم کوبید به هم.
به در بسته خیره شدم.
"گدای عقده ای، زشت".
پوزخندی زدم. کی به کی میگه عقده ای. رو این بشر حرف خوش تاثیر نداشت. هنوز یادم نرفته که دو روز پیش آنچنان دعوایی با بابا کرد که این پدر بیچاره ی من وقتی این پسر ناخلفش عصبانی از خونه زد بیرون قلبش گرفت و نفسش بالا نمیومد و ماها همه در حالت سکته بودیم.
اونقدر آب یخ بهش دادیم و بادش زدیم تا یکم بهتر شد و رفت دکتر و 2 تا آمپول فشار زد تا تونست برگرده خونه.
این از اون رفتارش و اینم از چیز قرض کردنش. میاد و اول با چاپلوسی و نشد با قلدری و نشد با تهدید و در آخر با تخریب شخصیتی سعی میکنه وسایل شخصیت و از چنگت در بیاره.
درسته که از گوشی قدیمیم زیاد استفاده نمی کنم اما این دلیل نمیشه بدم بهش. از اونجایی که تا حالا 3 تا گوشی رو نابود کرده و 2 تا از گوشی قدیمیهای افروز و سعید و بعد از قرض گرفتن جنازه تحویلشون داده جوری که دل و روده اشون بیرون بوده کاملاً نشون میده که به این بشر اعتباری نیست.
بعد تازه میگه چرا خودت و لوس میکنی. کجای کارم لوس کردنه؟ یه ذره موقعیت و درک نمیکنه بفهمه الان بابا هم تو شرایطی نیست که بتونه براش گوشی نو بخره. همون بابایی که چند روزه باهاش حرف نمی زنه.
هر چند بابا سعی میکنه نادیده بگیرتش اما همه اش نگرانشه. هر چی باشه پدره.
وقتی برای شام و ناهار سر سفره نمیاد با اشاره و زبون بهمون میگه براش غذا ببریم. یا وقتی می خواد بره بیرون آروم از جیبش پول در میاره و میزاره رو میز.
این پسرِ هم اینا رو میبینه ولی اونقدر نمک نشناسه که همه رو پای وظیفه می نویسه و یه ذره قدردانی سرش نمیشه.
شایدم میدونه ولی راحت تره که به روی خودش نیاره.
بی حوصله پوفی کردم. حرص خوردن من چه فایده ای داشت در حالی که مطمئن بودم بابا تو اولین فرصت اون چیزی و که این پسر میخواد و میخره.
منم نمی گفتم نخره، حرف من این بود بزاره به وقتش. مثلاً الان که نزدیک آخر ساله بزاره امتحاناتش و بده و اگه نمره هاش خوب بود براش گوشی بخره.
من که میدونم بابا اینا محلت نمیدن این دو ماه بگذره. همیشه همین بوده اون موقع که وقت عمل نبود و باید صبر می کردن یهو میرفتن بیرون میومدن با ذوق می گفتن این کارو کردیم. چند وقت بعد به نتیجه می رسیدن که نه انگاری من بد حرفی هم نمیزدم.
گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم. السا بود. این که رفته بود خونه شراره اینا چرا زنگ زده؟
من: بله؟ سلام.
السا: سلام چه طوری خوبی؟ آرام بی کاری بیا خونه مهرانه اینا. اومده اینجا ما هم خراب شدیم رو سرش (ریز خندید) بیایا منتظریم.
بدون اینکه خداحافظی کنه یا منتظر جواب من باشه تماس و قطع کرد. یه نگاه به گوشی تو دستم انداختم. همه دیوانه ان....
بی اختیار ذهنم رفت سمت چهارشنبه سوری و قاشق زنی و همین جمله که از دهن آیدین بیرون اومده بود.
" همه دیوانه ان"
بدبخت خوب حق داره. این چیزا رو میبینه میگه دیگه.

از جام بلند شدم و مانتو شالم رو تنم کردم و موبایلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
نمیدونم مامان کجا بود همون جور که به سمت در میرفتم داد زدم.
من: من میرم خونه مهرانه اینا.
نمیدونم مامان شنید یا نشنید البته یه صدای هومی به گوشم خورد احتمالاً معنیش همون " برو به سلامت بود" منتها با کلمات کمتر.
تو این خونه یاد میگرفتی از هوم و ام و آهان جمله ها تعبیر کنی.
تا زنگ خونه مهرانه اینا رو زدم در باز شد و یه دستی کشیدم تو خونه. مینا بود. کشون کشون من رو برد تو اتاق مهرانه حتی مهلت نداد با مامان مهرانه سلام علیک کنم.
من: چرا همچین می کنی؟
مینا: بدو جای حساس رو از دست میدی.
متعجب اما بی حرف دنبالش رفتم تو اتاق. مهرانه معرکه گرفته بود و همه دورش جمع بودن و با هیجان به دهنش خیره بودن و کلمات رو از تو حلقش میکشیدن بیرون.
کسی به سلام من جواب نداد. منم خودم رو سنگین گرفتم و آروم نشستم تو جام.
نمیدونم چرا حالا اخمای مهرانه آنقدر تو هم بود. پر حرص حرف میزد.
مهرانه: هیچی دیگه از من به شما نصیحت. شوهر کردین نکردین. هیچ چیزش اون جوری که میگن نیست. مامانا در باغ سبز نشونتون میدن برای جلب توریست تو دام این بازاریابا نیفتین شما.
شراره که دستش زیر چونه اش بود و قشنگ تو حرفهای مهرانه غرق بود با همون حالتش گفت: یعنی میگی بده؟ تو نفست از جای گرم در میاد. شوهر داری دیگه غمت نیست.
مهرانه: چی چیو غمم نیست. باورت میشه این چند وقت یه خواب راحت نداشتم؟
السا بهت زده گفت: وای چرا؟
مهرانه پر حرص گفت: از دست آقا.
لبم رو گاز گرفتم. دخترهی بی تربیت نمیگه دختر مجرد اینجا نشسته در مورد این چیزا حرف نزنه. شوهر کرده شعورش پریده.
در صدد بودم که یه چشم غره بهش برم که توضیح اضافه نده که زودتر دهن باز کرد و گفت: بابا بیچاره ام کرده. شب یه مدل می خوابه صبح یه مدل دیگه بیدار میشه.
قیافههای چپ و چولهی ماها رو که دید خودش توضیح داد.
مهرانه: بابا شب اول گفتم مثل این عاشقا و این کتابا دست دور کمر هم می خوابیم اما کدوم خواب؟ آقا خوابیدن من داشتم جون میدادم. یه دستش رو انداخته بود دور گردنم و پاشم تو شکمم بود. یعنی نفسم داشت بند میاومد. نفس تنگی گرفتم.
به زور وقتی خوابش برد پاش رو دستش رو آروم گذاشتم سمت خودش. تازه چشمهام گرم شده بود که همچین با پا کوبید پشتم که می خواستم جیغ بکشم. برگشتم یک چیزی حوالش کنم دیدم آقا خواب خوابه.
بی خیالش شدم و گرفتم خوابیدم. نصف شب یهو گرومپ پرت شدم پایین تخت. تو خواب لگد می پرونه و باز باز می خوابه. از حرصم رفتم رو مبل خوابیدم، به خیال اینکه میاد دنبالم و با ناز و نوازش برم می گردونه اما دریغ.
صبح بیدار شدم برم صداش کنم دیدم جایی که دیشب سرش بوده الان پاهاشه.
بعداً مامانش گفت این پسر شبا جاشو یه جا پهن می کنه صبح اون سر اتاق چپکی پیداش میکنن.
چند شب سعی کردم باهاش سر کنم دیدم نمیشه هر شب پرتم میکنه پایین. از خودم نبوغ به خرج دادم چند شب پیش رفتم سمت دیوار خوابیدم که نتونه پرتم کنه.
عصبانی دستی به صورتش کشید و با جیغ گفت: تا صبح حس کردم با آجرای دیوار یکی شدم بس که فشارم داد به دیوار. اینم زندگیه من دارم؟
یه نگاهی به ماها انداخت که حرفش رو تایید کنیم و براش غصه بخوریم اما ماها بدتر همه کبود شده فقط بهش خیره بودیم.
یهو اول شراره بعد السا و به نوبت بقیهامون زدیم زیر خنده. چقدر این خنده ی از ته دل بهم چسبید.
ماها میخندیدم و مهرانه حرص میخورد. خنده امون که بند اومد السا پرسید: خوب حالا میخوای چی کار کنی؟
مهرانه هم پیروز مندانه گفت: کار رو کردم. از اتاق انداختمش بیرون و گفتم هر وقت یاد گرفتی چه جوری بدون آسیب جسمی و روحی کنار کسی بخوابی بیا تو اتاق. به خدا از کمر درد نمی تونم خم شم. آنقدری که موقع پرت شدن از رو تخت کوبیده شدم رو زمین. خوب آدم ناراحت میشه بهش بر میخوره.
دوشب پشت در التماس کرد که محلش ندادم.
دو شبِ دوباره میاد تو اتاق میخوابه منتها آنقدر دقت میکنه که لگد نزنه و بد نخوابه که فکر میکنم تا صبح بیداره از ترس اینکه یه وقت حواسش پرت بشه و کار رو خراب کنه.
بعد یه لبخند شیطانی زد و ابروهاش رو انداخت بالا. دوباره ترکیدیم از خنده.
چقدر این دوره همیِ دخترونه خوب بود. به کل از یاد آرمین درم آورده بود.
بعد دو ساعت حرف زدن بالاخره رضایت دادیم و هر کدوم برگشتیم خونهی خودمون.
با السا وارد خونه شدیم.
السا: مامان ما اومدیم.
مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت: خوش گذشت؟ چی میگفت این مهرانه؟
سه تایی رفتیم و رو مبل نشستیم. مامان رو به روی ما نشست. گذاشتم السا با نهایت هیجان واو به واو حرفهای مهرانه رو برای مامان تعریف کنه. کاری بود که عاشقش بود و مامانم ترجیه میداد السا تعریف کنه چون میدونست من از سرش و تهش و وسطش می زنم و به یه جمله ی " خوب بود هیچی نگفت اکتفا میکنم.
حرفهای السا که تموم شد مامان از ته دلش یک خوشبخت باشن گفت و با یک آه جگر سوز یه نگاه آرزومند بهم انداخت و پر حسرت گفت: ایشا.. همه ی جونها خوشبخت بشن. یه شوهر خوب و سر به راهم برای آرام پیدا بشه من دیگه آرزویی ندارم.
بی حوصله پوفی کردم. دقیقا علت اصلی که من زیاد دم پر مامان نمیشم همین بود. تا وقت گیر میآورد پیله میکرد به شوهر و مرد و ازدواج.
بی حوصله گفتم: مامان جان وقت گیر آوردی؟ خسته نمیشی تو؟ دوتا داماد داری دیگه.
السا سریع برگشت سمت من و وقتی مطمئن شد منظورم از دوماد دوم پژمانه خوشحال نیشی باز کرد.
مامان سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره و یه اخمی به السا بکنه که انقدر ذوق شوهر نداشته باشه و رو به من گفت: درسته که دارم اما هر گلی یه بویی داره. دلم می خواد شوهر تو رو هم ببینم. دلم پوکید یکی هم نیست در این خونه رو بزنه تو رو خواستگاری کنه.
چشمهام و تو کاسه چرخوندم و سرم و بی حوصله کج کردم.
مامان که از حرکات من کفری شده بود گفت: حالا اشکالی هم نداره ها فوق فوقش دیدم داری جدی جدی رو دستم می مونی میدمت به این مهدی. پسر خوبی هم هست مدامم چشمش به توئه.
با این حرفش خندهی السا بلند شد و من پر حرص و پر اخم با تحکم گفتم: مامان....
حتی شوخیشم جالب نبود. از جام بلند شدم و بی اعتنا به لبخند خبیث مامان از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. در رو که بستم ترکیدم.
با صدایی که سعی می کردم آروم باشه اما آنقدر کفری بود که نمیشد کنترلش کنم گفتم: اینام برای من دست گرفتن. حالا هر چی پسره خوب باشه. گیریمم بخوام باهاش ازدواج کنم، من که نمیتونم بعد هر باری که با شوهرم حرف می زنم یک راست برم تو حموم یا مدام حوله به دست باشم تا حرف زد سریع صورتم رو خشک کنم.
کلافه دستی به موهام کشیدم و نشستم پشت لب تاپ و شروع کردم به ور رفتن باهاش.

دو روزه که با مامان اینا درست و حسابی حرف نمیزنم. قهر تو کارم نیست بیشتر ترجیح میدم بی محلی کنم.
دو روز پیش بابا در کمال خونسردی خیلی شیک رفت و برای فرزند ذکورشون یک گوشی خرید که اگه بخوام صادق باشم به اندازهی پایه حقوق بازنشستگیش بود.
نذاشت یک هفته بگذره نذاشت دو روز از آشتی کردنشون بگذره. نذاشت این پسره یکم درک کنه که هر چیزی رو که میخواد باید به راهش بگیره نه با زور نه با تهدید و نه با قلدری. نذاشت یکم مزهی درک شرایط نامساعد زیر دندون این پسر بره که بفهمه همیشه همه چیز تو زندگی آنقدر آماده و محیا نیست.
نذاشت یکم حس پشیمونی از رفتارهاش رو بفهمه.
و خیلی نذاشتهای دیگه که الان فکر کردن بهشونم فایده ای نداشت.
بابا کار خودش رو کرده بود مثل همیشه و من مطمئن بودم یک ماهه دیگه میفهمه بازم گوش نکردن به حرف منطقی چقدر بده. مطمئنم یک ماه دیگه به مفهوم حرفهام میرسه و اونا رو پای حسادت به خرید ی گوشی چند صد هزاری برای برادرم نمیذاره.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که وقتی من سر سنگین شدم دقیقا بابا به تنها چیزی که فکر نکرد حرفهام بود و با عصبانیت گفت: خیلی بده که به یک گوشی حسودی میکنی.
و من واقعا فهمیدم که یک وقتهایی دل سوزوندن برای آدمها حتی عزیزترینها وقتی خودشون نمیخوان واقعا چیز مزخرف و بدیه.
اما مگه میشه یه دختر غم پدر و مادرش رو نخوره. میدونم که به وقت نیاز بازم من و السا هستیم و پسر عزیزشون نیست.
آنقدر این چند وقت روم فشار کاری بود که حس میکردم دارم پیر میشم.
السا با سرو صدا وارد اتاق شد. برگشتم و نگاهی به کاسه ی تو دستش کردم که با تمرکز داشت محتویات داخلش رو هم می زد.
السا: آرام پاشو هر کار داری ول کن میخوایم یکم به خودمون برسیم.
اخم ریزی کردم. دقیقاً قرار بود چه جوری به خودمون برسیم؟
دوباره نگاهی بهم کرد و وقتی دید هیچ تکونی نمیخورم اخمهاش رو کشید تو هم و معترض گفت: اِ... مگه با تو نیستم پاشو دیگه.
من: یعنی چی؟ چی کار کنم؟
اومد جلوتر و کاسه ی تو دستش رو گرفت سمتم.
السا: ببین چی درست کردم. ماسکه. از همونایی که تو دیروز داشتی تو نت پیداشون میکردی. پاشو بذاریم رو صورتمون یکم رنگ و رومون باز بشه.
ابروهام پرید بالا. زیاد اهل این کارها نبودم.
من: بابا بی خیال این کارا چیه؟
اخمش بیشتر شد.
السا: یعنی چی این کارا چیه؟ بده به خودمون برسیم؟ به پوستمون؟ مخصوصاً تو که داری کم کم میرسی به سی سال باید بیشتر به خودت برسی. یکم از مامان یاد بگیری بد نیست. هر روز میاد به زور میگه رو صورتم این ماسک رو بذار این کرم رو بزن. حتی وقتی خودش حوصله نداره ماها رو مجبور میکنه براش این کارها رو بکنیم. خودشم خلاص کرده یک کلمه میگه " من بلد نیستم" و میاندازه گردن ما. پاشو ببینم.
حرفاش چندان بی ربطم نبود. به صفحه لپتاپ نگاه کردم و از توی شیشه اش به هاله ای از صورتم که پیدا بود خیره شدم. دستی به صورتم کشیدم. یعنی واقعاً داشتم پیر میشدم که السا هم بهم میگفت؟
پیر شدن بدون انجام هیچ کار مفیدی. بدون سامون پیدا کردن زندگیت و بدون برآورده شدن خواسته هات. چقدر بد بود.
به صورت خستهام نگاه کردم. باید از یه جایی آدم رسیدگی به خودش رو شروع میکرد. بدمم نمیاومد این ماسک رو امتحان کنم وقتی آنقدر کم خرج بود که میتونستم تو خونه درستش کنم و مثل دوستم نیاز به لیزر نداشتم.
چند روز پیش رفته بودم خونه ی دوستم و اون با ذوق و شوق گفته بود: آرام رفتم پوستم رو لیزر کردم و همه ککمکا و خالهام رو برداشتم.
و من به اون پوست شفاف و براق نگاه کردم و حس کردم چقدر پوستم داغون شده.
هر چند من آنقدری پول نداشتم و بدتر از اون داشتمم دلم نمیاومد پولهایی که به زحمت بدست آوردم رو تو این سن بدم برای صورتم.
شب که برگشتم خونه رفتم پای لپتاپ و از تو اینترنت طرز تهیهی چند تا ماسک رو پیدا کردم اما آنقدر همّت یا جرات نداشتم که بخوام درستشون کنم و امتحان کنم. شاید به خاطر همین حرف السا بود شاید می ترسیدم بهم بگن داری پیر میشی و به اینا نیاز داری.
بی حرف از جام بلند شدم و اجازه دادم السا اون مواد سبز رنگ و رو صورتم بماله.
به نظر ماسک مفیدی میاومد چون توش چیزهای خوبی داشت.
صدر و کمی شیر، یکم گلاب و بهار نارنج رو با هم مخلوط کرده بود تا یه خمیر نرم ازش در اومد و بعد اون خمیر رو به صورت من و خودش مالیده بود.
مامان تو اشپزخونه مشغول کار بود و چون دستش بند بود قرار شد بعد ما برای اون ماسک بذاره.
کل صورتم سبز رنگ شده بود.
خیلی شیک رو مبل وسط هال دراز کشیدم و تو آرامش کتاب خوندم.
السا تو اتاقش مشغول حرف زدن با تلفن بود و آرمین خدا رو شکر خونه نبود. مامان هم تو آشپزخونه میچرخید.
چند صفحه از کتابم رو خوندم که زنگ در رو زدن. احتمالا یکی از همسایه ها بود چون مستقیم در آپارتمان زده شده بود.
مامان به در نزدیکتر بود و در رو باز کرد. تا در باز شد افروز خودش رو پرت کرد تو خونه و سونیا رو انداخت بغل مامان و هیجان زده گفت: وای بچه ها چرا نشستین؟ بیاید ببینید پسرا تو حیاط دارن مسابقه میدن.

صداش اونقدر بلند بود که حتی السای تو اتاقم بیرون کشید. افروز خودش سریع بدون توجه به ماها رفت سمت پنجرهی هال.
السا هیجان زده داد زد: کی با کی؟
و خودش تند دویید سمت پنجرهی اتاقمون.
افروز: همه با هم. حتی سعیدم به بازی گرفتن.
وقتی دیدم مامان هم با سونیا به سمت پنجرهی آشپزخونه رفتن حس کنجکاویم به اندازه ی کافی تحریک شد که از جام بلند بشم و برم پشت پنجره و کمی خم بشم تا بتونم پایین رو ببینم.
پنجره های اطرافم مامان و سونیا و السا اشغال کرده بودن.
السا البته بیکار نبود همون جور که آویزون بود گوشی به دست به کل ساختمون خبر داد که تو حیاط بازیه و تقریباً همهی سرها از پنجره ها بیرون اومده بود و افروز کلا آویزون شده بود تا بهتر ببینه.
پسرا دو تیم شده بودن. یه تیم پژمان و آیدین و شهرام بودن و تیم بعدی سعید و مهدی و آرمین و این بار به جای والیبال بسکتبال بازی میکردن.
به توری که به دیوار حیاط نصب کرده بودن نگاه کردم. هر بار که توپ دست یکی از تیم ها میافتاد هجوم میبردن سمت تور و حریف سعی میکرد جلوشون رو بگیره.
بعد ده دقیقه، بازی به شدت هیجانی شده بود جوری که حتی من خونسردم با شور و هیجان تشویقشون میکردم.
با اینکه یک جورایی خانواده تو کل دو تیم تقسیم شده بودن اما به خاطر آرمین و ناراحتی که ازش داشتم به شدت دلم میخواست تیم پژمان اینا برنده بشه.
چون از باخت آرمین بسیار بسیار دل خنکی پیدا میکردم.
تیم پژمان اینا دوتا امتیاز جلو بودن که پژمان گرفته بودش. با شوت آیدین که درست توپ رو تو تور پرت کرد تیمشون برنده شد. غیر بازیکنای تیم که همه اشون بالا میپریدن و خوشحالی میکردن ماها که از پنجره ها آویزون بودیم هم جیغ میزدیم و ابراز احساسات میکردیم.
یه لبخند خوشحال رو لبم بود و دونه دونه بچه ها رو نگاه میکردم که البته غیر پژمان که چشمش به پنجرهی اتاق ما و السا بود بقیه حتی سرشونم بالا نیاورده بودن.
تو یه لحظه که داشتم نگاه پژمان به السا رو شکار میکردم چشمم خورد به آیدینی که چند قدم عقب تر از پژمان ایستاده بود و یک جورایی بهت زده به خونهی ما نگاه میکرد.
به خاطر عرقی که کرده بود و موهایی که رو پیشونیش چسبیده بود چشمهاش پیدا بود. چشمهام رو ریز کردم تا ببینم کجا رو نگاه می کنه اما تو یه لحظه با حس اینکه داره به پنجره ی هال و دقیقا به من نگاه میکنه اخمهام رفت تو هم.
پسره ی هیز چه وقت نگاه کردنه. اه اه خوبه خواهر بزرگم کنارم و مامانم پشت اون یکی پنجره است. یکم حیا هم خوب چیزیه.
داشتم بهش چشم غره می رفتم که پوزخند رو لبش عجیب عصبیم کرد. چشم غره ام و آتیشی تر کردم و با افروز هر دو همزمان خودمون و کشیدیم عقب و چرخیدیم که برگردیم تو خونه که افروز با دیدن من یه جیغ بلندی کشید و یه قدم رفت عقب و دستش رو گذاشت رو قلبش و با داد گفت: مرده شورتو ببرن این چه ریختیه برای خودت درست کردی زهره ام آب شد.
و من مونده بودم که ریختم مگه چشه؟ و پی برده بودم که افروز به شدت بی تربیته.
اما با شنیدن جیغ السا که از تو اتاق بلند شده بود و جملهی: وای آبروم رفتش به خودم اومدم.
یاد ماسکم که افتادم وحشت زده دستم رو به صورتم کشیدم و با حس ماده ی خشک شده روی صورتم چشمهام گرد شد و با سرعت هر چه تمامتر رفتم سمت در دستشویی و همزمان با السا رسیدم به در.
جفتمون چسبیده بودیم به در و هیچ کدوم رضایت نمیدادیم که اون یکی زودتر بره و از این وضعیت اسفبار خلاص بشه.
السا: بزار من برم آبروم رفت دیدم پژمان هی به صورتم اشاره میکنه از اول بازی من خر نفهمیدم.
و من یاد پوزخند آیدین افتادم و چشم غره خودم و واقعا خجالت زده شدم.
با خنده ی مامان و سونیا و افروز برگشتیم سمتشون.
هر سه کنار هم ایستاده بودن و به ماها میخندیدن.
سونیا: ببین خاله السا و خاله آرام شدن مثل شرک و فیونا.
و من به شدت دعا می کردم که تو تصورات این دختر بچه حداقل من فیونا باشم و تغییر جنسیت نداده باشم.
در آخر مجبور شدم یه پس گردنی به السا بزنم و با زور لباسش رو بکشم تا پرت شه عقب و من بتونم بچپم تو دستشویی و از دیدن خودم وحشت کنم و مشت مشت آب بپاشم تو صورتم که شاید این ماده ی سبز رنگ آبرو بر رو زودتر پاکش کنم.
و چقدر اون شب سعید به صورت سبز رنگ من و السا خندید و بیشتر به السا که با اون ریخت به شدت برای پژمان عشوه میاومد و السا تا دم دمای صبح غصه میخورد و پژمان پای تلفن سعی میکرد آرومش کنه و اینکه هر جوری باشه برای اون فرق نداره همین که الساست براش کافیه و من چقدر تو دلم بهشون فحش دادم که زمزمه های عاشقونهاشون رو دم گوش من بزرگتر دختر بچهی چشم و گوش بسته میگن و آدم رو هوایی میکنن.

من: نمی خوام، نمیام.
السا: آرام جان من، السا بمیره، تروخدا.
با اخم برگشتم و نگاش کردم. قیافه اش شکل التماس بود. زیاد برام مهم نبود.
کلافه از بحث بی خودمون گفتم: آخه چرا من باید بیام. اصلاً به من چه؟
السا که حس کرد ممکنه نرم بشم تند اومد کنار صندلیم ایستاد و دست راستم و بین دوتا دستش گرفت و با ذوق گفت: کلش به تو ربط داره به اینکه خواهریت و به من و پژمان ثابت کنی. تو که بابا رو می شناسی تو نیای نمیزاره منم برم. تروخدا، برام مهمه. مگه چند بار پیش میاد که دوستای پژمان بخوان برن چیتگر و پیکنیک و منم بتونم باهاشون برم.
سرم و کج کردم و گفتم: خوب برو، من و چرا دنبال خود ت خِرکِش می کنی؟
دلخور گفت: همین الان بهت گفتم. تو نیای بابا نمیزاره منم برم. تو که می دونی نمیزاره تنها با پژمان جایی برم. یا تو باید بیای یا اون آرمین.
قیافه اش شکل چندش شده بود. با صدای آروم و غمزده ای گفت: آرمینم ببرم رسماً یعنی برم کوفت بخورم. کل پیکنیک زهرِمارم میشه همه اش باید حواسم بهش باشه که یه وقت با پسرای 10 سال بزرگتر از خودش زیادی حس صمیمیت نکنه و شوخی های ناجور باهاشون نکنه. آرام.....
نفسم و عصبی بیرون دادم. دو ساعت بود یه ریز حرف می زد خسته هم نمیشد. هر چی بهش می گفتم بابا من نمی خوام با دوستای پژمان جایی بیام اما مگه گوش می کرد؟ از طرفی هم حق داشت تحمل آرمین تو یه جمعی که باهاشون رودربایستی داری خیلی سخت بود چون به شدت جو زده میشد و تو اون موقعیتها هم رسماً ماها رو به عنوان خواهرهاش نمی شناخت چه برسه به اینکه یادش بیاد ما بزرگتر از اونیم و با ما اومده.
دستی تو موهام کشیدم. تو این دو ساعت تو یه خط کتاب مونده بودم. السا با حرفهاش نمی زاشت که هیچی ازش بفهمم. فقط و فقط برای ساکت کردن صدای ممتد التماس آمیزش کلافه گفتم: باشه باشه میام تو فقط یک ساعت حرف نزن باشه؟
یهو با ذوق تو هوا پرید و دست منم که تو دستش بود محکم پرت شد رو پای خودم. یه چشم غره بهش رفتم که داشت با ذوق و خوشحالی بالا و پایین می پرید و شیرجه برده بود سمت گوشیش.
دختره منتظر بود. وروره جادو حتی 5 دقیقه هم نتونست ساکت بمونه. درسته که دیگه با من حرف نمی زد که اونم جای شکر داشت اما اونقدر واضح و بلند با پژمان حرف می زد که من به جای خوندن کتاب فکرم مشغول حرفهای السا و کشف جمله های پژمان از اون سمت خط بودم و با هر حدس درست بی اختیار لبخند میزدم.
البته یکم از خودم به خاطر حرکت زشتم خجالت کشیدم اما این به اون که السا نمیزاشت کتاب بخونم در.
در حال حدس زدن جمله ی پژمان که نمیشنیدم بودم که تصدیق السا باعث شد با دهن باز تند برگردم سمتش و خیره بشم بهش.
السا: آره آرام کیک درست می کنه قول داده.
معترض گفتم: من کی قول دادم. چرا از طرف من حرف در میاری. یعنی همون حرف تو دهنم میزاری.
السا خوشحال لبخند گشادی زد و رو به من گفت: آرامی جونم درست می کنی دیگه. می دونی پژمان چقدر کیکای تو رو دوست داره اصلاً به عشق کیکای تو برنامه ی فردا رو ترتیب داده.
چشمهام ریز شد. مطمئنم داشت بچه خر میکرد. صدای پژمان و نشنیدم اما السا آروم تر گفت: هیچی نگو تو، بزار درست کنه.
چشمهام ریز تر شد. بدبخت پژمان اصلاً روحشم خبر نداشت که به خاطر کیکای من برنامه پیکنیک گذاشته.
سری تکون دادم و برگشتم سمت میزم.
السا: خواهری درست می کنی دیگه؟
بی توجه بهش کتابم و تو دستم گرفتم و گفتم: درست می کنم فقط برای اینکه پختن کیک و دوست دارم نه به خاطر کلمات خر کننده ی تو.
بلند خندید و به ادامه ی حرفهاش با پیمان پرداخت.

 آرام... آرام بیدار شو دیگه، دیرمون میشه. پژمان تا 10 دقیقه ی دیگه پایین منتظرمونه.
دستی به چشمهام کشیدم و رومو برگردوندم سمت دیوار. این السا چرا خفه نمیشد؟؟؟
دستی محکم کوبیده شد تو کمرم جوری که برق از چشمهام و خواب از سرم پرید.
مثل کسی که تو خواب بهش صاعقه زده باشه مثل فنر تو جام نشستم. هنوز گیج بودم و درک اینکه چی کوبیده شده بهم و چه اتفاقی افتاده رو نداشتم فقط حس می کردم کمرم می سوزه.
گیج به السا نگاه کردم و گفتم: سوختم. چایی ریخت روم.
السا چشم غره ای بهم رفت و گفت: خوابی هنوز؟ چایی چیه؟ من زدم به کمرت که بیدار بشی پژمان منتظرمونه. دیر شده.
یکم مات نگاش کردم که بی توجه به شوکی که بهم وارد شده بود داشت لباس می پوشید. وقتی فهمیدم قضیه چیه پر حرص چشم غره ای رفتم.
دختره ی گاگول نمیگه تو خواب سکته میکنم می میرم. بی حوصله از تخت پریدم پایین و رفتم سمت دستشویی.
برای همین صبح بیدار شدنش بود که قبول نمی کردم باهاشون برم. الانم که غلط کردم فایده نداشت.
بابا رفته بود نون بگیره. مامان مشغول صبحونه حاضر کردن بود. السا خانم شده بود و کوله هامون و بسته بود. البته علت اصلیش این بود که می دونست من خوابم و می ترسید چیزی و جا بزاریم.
معمولا من مسئول جمع آوری وسایلم ولی چون السا دیشب هیچ گونه کمکی تو پختن کیک بهم نکرد و سرمم با حرفهاش برد اعلام کرده بودم که یا خودش بارو بندیل و جمع می کنه یا من نمیام. اونم که نمی خواست فرصت دیدار آزاد و راحت با پژمان و از دست بده خودش دست به کار شده بود.
میز صبحونه خوشگل و آماده چیده شده بود. دلم داشت ضعف می رفت. دیشب شام نخورده بودم. یه هفته می شد که شام نمی خوردم و غذام از گنجشکم کمتر شده بود به امید آب شدن چند کیلو از گوشتام اما دریغ.
نمیشد امروز که روز تعطیله رژیم منم تعطیلی بهش بخوره؟
دیدن چایی داغ و بوی دارچینش باعث شد شکمم سر و صداش در بیاد. پر ذوق خواستم برم سمت میز که السا از پشت مانتوم و کشید و گفت: کجا خانم؟ پژمان و یادت رفته؟ بدو بریم.
همون جور که به سمت در کشیده میشدم پر حسرت به میزی که بهم چشمک میزد نگاه کردم.
از مامان خداحافظی کردیم و بعد از اطمینان دادن به مامان که حواسم به بچه ها ( همون پژمان و السا ) هست از خونه زدیم بیرون.
فکر کنم منظور مامان از این سفارشا این بود که نکنه یه وقت چشم از این دوتا بردارم برن خاک برسری بکنن. انگار روزهای عادی که پژمان میرفت دنبال السا دم دانشگاه من یا کسی همراهشون بود که ببینیم موازین اسلامی و رعایت می کنن یا نه. هر چند قول و قرار پژمان با بابام در چهار چوب موازین بود.
خودم و پرت کردم رو صندلی عقب 206 نقره ای پژمان و به یه سلام خالی اکتفا کردم. بدبخت همون سلامم به زور جواب داد چون حال و احوال با السا جایی برای جواب به من خواهر زن نمیزاشت.
بهتر بود از فرصتهام به نحو احسن استفاده می کردم برای همین تا به محل قرار با دوستای پژمان برسیم خوابیدم.
تکونهای دستی باعث شد خمیازه ی بزرگی بکشمو وسطش چشمهام و باز کنم. اما با دیدن یه دسته آدم که بیشترشون هم ذکور بودن و همگی خیره به شیشه ی ماشین و مستقیم به من، خمیازه ی بالا بلندم کوفت شد و نصفه رها شد و فکم با طومأنینهبسته شد.
السا: آرام پاشو رسیدیم همه منتظر تو هستن.
دماغم و بالا کشیدم و خودم و صاف کردم. قیافه ی جدی به خودم گرفتم که نیش اون عده از ذکوری که به خودشون جرأت داده بودن به حالت بهت زدم بخندن بسته بشه.
با صلابت از ماشین پیاده شدم و کوله ام و انداختم رو دوشم و صاف خیره شدم به دوستای پژمان که یکی معرفیشون کنه.
پژمانم از سر صف شروع کرد به معرفی چقدم ماشا... زیاد بودن.
پژمان: محمد، حسین، نوید، حسام،.....
با سر به تک تکشون سلام دوباره کردم.
بین 10-12 تا پسر 4-5 تا دختر بیشتر نبودن. اونا هم یا نامزد و یا دوست دختر دوستان بودن.
بعد معرفی همه پژمان گیج سرش و چرخوند به اطراف انگار دنبال کسی می گشت.
پژمان: بچه ها پس اصل کاری کجاست؟
اخم ریزی کردم. اصل کاری دیگه کیه؟ این همه آدم اصل و فرعم دارن؟
محمد: اوناهاش داره میاد.
برگشتم سمت مسیری که اشاره می کرد. یه پسری بود که یه زیر انداز بزرگ و یه سبد بزرگتر روی دستهاش بود جوری که به زور جلوشو می دید و تقریباً حفظی و حدسی قدم بر می داشت. اون طفلی از منم بدبخت تر بود، رسماً خر بارکش شده بود.


پژمان با دیدنش ذوق زده گفت: بفرمایید اینم اصل کاری آقا....
پسر: پژمان خفه بیا اینا رو بگیر از دستم.
ماشا.. اصل کاری چه مودبم بود.
بچه ها به فک باز مونده در حال معرفی و ذوق کور شده ی پژمان خندیدن و پژمانم بی خیال آقا ماقا شد و سبد بزرگ و از رو دست پسر برداشت.
چشمهام گرد شد. برگشتم یه نگاه به السا و یه نگاه به بقیه انداختم. قیافه ی عادی همه نشون می داد که همه از این حضور خبر داشتن و فقط من بی خبر بودم.
چرا یه درصد فکر کردم پژمان بدون دمش بیرون میره. من نمیدونم این دمه چه جوری این همه مدت ازش دور بوده.
از وقتی به قول آیدا اومدن تهران پژمان و آیدین همیشه با هم بودن. برادرهای واقعی هم انقدر همدیگه رو نمیبینن که اینا میبینن.
آیدین با دیدنم بی حرف سری تکون داد و منم به رسم ادب همون جوری جوابش و دادم. رومو برگردوندم و منتظر موندم راه بیافتیم.
بعد کلی گشتن بچه ها یه جایی بین کلی درخت که خلوتم بود و انتخاب کردن. هر چند باب میل من نبود.
اما خوب حق نظر دادن نداشتم من فقط همراه بودم.
زیرانداز و پهن کردیم و وسایل و چیدیم و هر کس مشغول کاری شد. پسرا رفتن سراغ زغال داغ کردن و قلیون درست کردن و ...
من نمیدونم اول صبحی قلیون چه فازی داره.
من ولی بی سر و صدا رفتم یه گوشه با کمی فاصله دور از جمعیت سر و صدا کن، نشستم و بهشون نگاه کردم. دخترا که معلوم بود قبلاً هم همدیگه رو دیده بودن و آشنایی داشتن مشغول حرف زدن بودن. یه بسته شکلات و تنقلاتم جلوشون گذاشته بودن و به بقیه هم تعارف می کردن. بابا این چیزا چیه می خورین غذا بدین بهمون به قول مامان آیدین اینا مواد پر کالری ولی با ارزش غذایی کمه فقط چربی رو چربی میاره.
غذا خوبه.
به منم شکلات تعارف کردن که با مبارزه ی شدید با خودم تونستام جواب رد بدم و چشم از کاکائوهای پیش روم بردارم.
پسرها در حال شوخی و بحث و بلند بلند خندیدن بودن.
یه خمیازه ی درون دهانی کشیدم و با چشمهای خمار خیره شدم به جمع. شکمم صداش در اومد. تند دست گذاشتم رو شکمم و یه نگاه اجمالی به اطراف انداختم.
خدا کنه کسی نفهمیده باشه آبروم بره.
نه خدا رو شکر انگار کسی صدای شکم معترض من و نشنیده.
خیلی گشنم بود نزدیک 18 ساعتی میشد که هیچی نخورده بودم. اون یه ذره غذایی هم که برای ناهار دیروز خوردم به هیچ جام نرسیده بود.
رسماً داشتم بیهوش میشدم. کم خوابی هم مزید بر علت شده بود و ضعف کرده بودم. چشمهای خمارم داشت سیاهی می رفت. نگاهی به السا انداختم دریغ از یه نیم نگاه به من. به پژمان نگاه کردم اونم مشغول بود. دستی به چشمهام کشیدم از سر گیجه متنفر بودم و الان دچارش شده بودم. دنیا دور سرم می چرخید.
باید به السا می گفتم یه شکلات بهم بده که فشارم و بیاره بالا تا این سرگیجه ی لعنتی از بین بره. سرم کج شد به طرف. خیلی بی حال تر از این حرفها بودم که بتونم السا رو صدا کنم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. یه نفس عمیق کشیدم. دستی به چشمهام کشیدم و عرق سرد روی پیشونیم و پاک کردم.
چشمهام و باز کردم و بی حال دوباره به السا و ظرف شکلات جلوش خیره شدم.
خدایا آبرومو حفظ کن نزار اینجا غش کنم. غش کردن و بی حیثیت شدن یه طرف، سنگین وزنم هستم کسی نمیتونه بلندم کنه.
در حال التماس به خدا بودم که یه مشت پر شکلات جلوم ظاهر شد. ذوق زده به شکلاتها نگاه کردم و تند یکیش و برداشتم و سریع بازش کردم و چپوندمش تو دهنم. خدا چه زود بهم نگاه کرد و آّرومو نگه داشت. شیرینیش که وارد بدنم شد چشمهام بسته شد و یه نفس راحت و پر آرامش کشیدم.
اولیش که تموم شد دست بردم و دومیش و برداشتم و بازش کردم و گذاشتم تو دهنم. چه لذتی داشت ثابت موندن دنیا و خوردن شکلات.
-: صبحونه نخوردین نه؟ میدونستم پژمان عجله می کنه.
هول شکلات گنده رو قورت دادم جوری که گلوم و خراشوند. برگشتم و به آیدین نگاه کردم. اونقدر محو شکلاتها و قشنگی دنیا شده بودم که پاک یادم رفته بود ببینم کی برام شکلات آورده.
نگاهش به روبه رو بود. وقتی نگاه خیره ام و حس کرد برگشت و بهم نگاه کرد، بی حرف بدون عکس العمل.
آیدین: بهتر شدی؟
به خودم اومدم و با یه سرفه چشم ازش برداشتم. باید تشکر می کردم. دیگه اونقدر بی ادبم نبودم.
من: بله ممنونم. دستتون درد نکنه.
سری تکون داد و گفت: این بچه ها شعورشون نمیرسه به جای قلیون چاق کردن اول صبحونه بخورن.
از جاش بلند شد و رو به بچه ها گفت: ببینم امروز وعده های غذایی و کنسل می کنیم؟ بابا کسی نمی خواد به ما یه چایی، نون و پنیری چیزی بده؟
یکی از دخترا که نفهمیدم اسمش شیما بود یا شیوا گفت: آخی بچه امون گشنش شده شرمنده الان میز می چینیم براتون.
بقیه خندید و من فهمیدم که این جمع چقدر لوسن که به یه همچین چیز بی مزه ای این جوری می خندن.

بالاخره با تشر آیدین بساط صبحونه رو پهن کردن و من تونستم بعد چند روز درست و حسابی غذا بخورم. از ترس سرگیجه و افتادن فشار بی خیال رژیم و آب کردن گوشتام شده بودم.
بعد صبحونه بچه ها نشستن به بازی. یه عده ورق بازی می کردن و دو نفرم تخته. همه هم از دم شرطی. منم که کلا شانس درست و حسابی نداشتم ترجیح دادم بی خیال بازی بشم و خودم وبا کتاب خوندن سرگرم کنم.
برای ناهار پسرها جوجه درست کردن و انصافا خوشمزه بود.
بعد ناهار هر کسی یه طرفی ولو شده بود. یه لحظه که حواسم نبود نفهمیدم السا و پژمان یهو کجا جیم شدن. یکی دو تا دیگه از زوج ها هم رفته بودن قدم بزنن. پسرها مشغول بازی و قلیون کشیدن بودن.
نیم ساعتی میشد که به خودم می پیچیدم و تو دلم به السا فحش می دادم.
الهی بگم خدا چی کارش کنه منو به امان خدا بین این قوم غریب ول کرده معلوم نیست رفته چی کار کنه.
یکم به اطرافم خیره شدم. اینجا هم که همه اش درخته از آب و آبادانی خبری نیست که. برای همین اینجا رو دوست نداشتم.
من خودم هر وقت یه جا میرم اول نگاه می کنم ببینم دستشوییش کجاست و سعی می کنم همون دورو برا یه جا پیدا کنم بشینم.
الان من و آوردن ناکجا من با این مثانه ی پر از کی سراغ دستشویی و بگیرم.
2 تا از دخترا خانمی کرده بودن و نرفته بودن تو کوه و کمر و رو زیر انداز نشسته بودن ولی اونقدر محو حرف زدن با نامزداشون بودن که نمیشد بهشون بگم دستشویی کجاست از طرفی رومم نمیشد.
چشم چرخوندم. اونقدر کلافه بودن که محمد دوست پژمانم فهمید.
محمد: آرام خانم چیزی لازم دارین؟
بهش نگاه کردم. آبروم رفت. فهمید دارم به خودم می پیچم.
لبم و گاز گرفتم و نگران نگاش کردم. سعی کردم عادی باشم.
من: نه آقا محمد چیزی نمی خوام ممنون.
محمد: تعارف می کنید؟ چیزی می خواید بگیدا.
ای بابا چه پیله ایه. ببینم می تونی انقدر اصرار کنی که من اختیار از کف بدم همین جا بلند اعلام کنم که نیاز به دست به آب دارم؟
من: نه ممنون.
سری تکون داد و بالاخره بی خیال شد. نفسی به زور کشیدم و دوباره سعی کردم از بین دار و درخت یه جای آجری و سیمانی که شکل و نوید دستشویی بده رو پیدا کنم.
-: چیزی شده؟
به آیدینی که کنارم نشسته بود نگاه کردم.
نگاهش منتظر بود. راستش دو دل بودم بگم یا نگم. واقعاً تحملم تموم شده بود دیگه داشت از تو چشمام می زد بیرون.
یه نگاه به جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. با اینکه با این بشر زیادم اوکی نبودم اما خوب در حال حاضر تنها آشنایی بود که توی این جمع داشتم. هر چی باشه همسایه بود و 4 بار بیشتر از بقیه می شناختمش.
مرده شور السا و پژمان و ببرن که به هیچ دردی نمی خورن.
دو دل سرم و بردم نزدیک گوشش. متعجب از حرکتم و نزدیکیم چشمهاش کمی گشاد شد اما تکون نخورد.
کنار گوشش آروم و با خجالت و مختصر گفتم: دستشویی...
یهو همون جور کج برگشت و خیره شد بهم. انگار مطمئن نبود که واقعا گفتم دستشویی. وقتی نگاه عاجزم و دید یه لبخند خیلی ریز گوشه ی لبش اومد. نه پوزخند بود نه مسخره. انگار به زور جلوی خودش و گرفته بود که بلند نخنده.
نگاهش و ازم گرفت و از جاش بلند شد. برگشت سمتم و گفت: پاشو ببرمت.
دوباره لبم و گاز گرفتم. ترو خدا می بینی تا گفتم دستشویی سریع صمیمی شد "پاشید می برمتونم" نه " پاشو می برمت. هی روزگار آدم و عاجز نکن که عزتش می افته.
اما ته دلم داشتم دعا به جونش می کردم.
از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. دستش و برده بود تو جیبش و یه قدم جلوتر از من راه می رفت.
باید از یه سر بالایی می رفتیم بالا که خیلی سخت بود. هی پام و می زاشتم رو این خاکها اما لیز می خوردم و دوباره میومدم پایین.
این خاک و خلم تو این وضعیت با من شوخیش گرفته بود.
پر اخم به زمین خاکی و شل نگاه کردم. یکی می دید فکر می کرد دارم خاکها رو برای اینکه باعث میشن لیز بخورم دعوا می کنم.
داشتم بررسی می کردم که چه جوری پام و بزارم که سُر نخورم که دست آیدین اومد نزدیکم و آروم آستین مانتوم و گرفت و با یه حرکت کشیدم بالا و من با یه قدم بزرگ تونستم اون خاکی و رد کنم و پام و رو یه زمین سفت بزارم.
سرمو بلند کردم و آروم گفتم: مرسی.
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد.

رمان لالایی بیداری6


سری چرخوند و آهی کشید.
بی اختیار گفتم: مامان چرا بیمارستان بود.
برگشت سمتم و با لبخند پر بغض گفت: مامان قلبش مشکل داشت. تقریباً با دستگاه زنده بود. پارسال پیوند قلب داشت. تا اینکه الان تونسته سر پا بمونه. اما دیگه مثل قبل نشد. دیگه حتی تو باشگاه هم ورزش آنچنان سنگینی نمیکنه.
خیلی جلوی خودم و گرفتم که نپرسم آیدین چی؟
آیدا: برای همینم از اهواز اومدیم. اومدیم اینجا که یک شروع دوباره داشته باشیم. بابا همیشه اون باشگاه رو داشت. فقط اینکه اجاره اش می داد. ولی وقتی قرار شد بیایم تهران دیگه از اجاره درش آورد و خودش مدیرش شد.
اینجا رو هم آقا پژمان بهمون معرفی کرد. دوست دوران سربازی آیدین بوده. خیلی با هم صمیمی بودن. تقریباً از همه چیزمون خبر داشت. وقتی فهمید می خوایم بیایم تهران اینجا رو پیشنهاد کرد. هم نزدیک خودش بودیم و هم همسایه ها رو تضمین کرده بود.
برگشت و با یک لبخند عمیق گفت: من و آیدین همیشه تنها بودیم. غیر خودمون کسی رو نداشتیم. من هیج وقت.... خواهری نداشتم که بتونم باهاش صمیمی بشم. هر چند بی...
یهو دهنش رو جمع کرد و سرش رو انداخت پایین. ابروهام بهم نزدیک شد. حس می کردم حرفش رو خورده.
سرش رو بلند کرد و با یک لبخند عمیق گفت: فکر کنم آتیش رو روشن کردن حالا می تونیم بریم از رو آتیش بپریم.
به لبخندش جواب دادم و رو به افروز گفتم: تو نمیای از رو آتیش بپری؟
نگاهی به دیگ بزرگ آش کرد و گفت: اول آش درست شه بخورم بعد. تا اون موقع شعله های آتیشم کمتر شده خطرش کمتره.
چپکی نگاش کردم و گفتم: شکموی ترسو.
دستم رو گذاشتم تو دست آیدا و با هم رفتیم سمت آتیش. چند باری همهی جوونها حتی مامان و بابا و بقیهی بزرگترها از رو آتیش پریدن. آرمین و پسرها کلی ترقه و فشفشه و سفینه و سیگارت و هفت ترقه زدن.
هر بار که یکی از سیگارتا نزدیک پای شراره می ترکید اونم نامردی نمی کرد و ناله و نفرین و شروع می کرد. آخرش پژمان دیگه صداش در اومد و با خنده گفت: شراره این جور که تو نفرین می کنی می ترسم آخر شب یکی از بچه ها سوسک بشن.
شب خیلی خوبی بود. با اصرار بچه ها بعد از خوردن آش که البته من نخوردم چون اصولا آش دوست نداشتم قرار شد که جوونها تا دم دمای صبح کنار آتیش بیدار بمونن.
همسایه های جدید با ولع آش رو خوردن. براشون عجیب بود یک همچین آشی، ظاهراً تا الان از این آشها نخورده بودن و مامان براشون گفت که این آش گزنه یک آش شمالیه و مخصوص چهارشنبه ی آخر ساله.
بعد آش خوردن و آجیل خوردن و حرف زدن نزدیک نیمه شب بود که بزرگترها بلند شدن و رفتن بالا و جوونها موندن بیرون.
منم میخواستم با مامان اینا برم بالا چون چشمهام داشت بسته میشد اما تا از جام بلند شدم شراره همچین مچ دستم رو کشید که پرت شدم روش و نشستم تو بغلش.
از این پیشامد ناگهانی همچین شوکه شدم که تند مثل جن زده ها از بغلش بلند شدم و بهش چشم غره رفتم و با اخم گفتم: الاغ الان میدیدن برامون حرف در میاوردن. جفتمونم که بی شوهر میفهمیدن چرا تا حالا ازدواج نکردیم. میگن این دوتا با هم کار دارن.
تو اون وضعیتی که من حرص می خوردم و تند تند حرف می زدم شراره می خندید.
اومدم با حرص برگردم برم که دوباره دستم رو کشید و گفت: بری همین الان همچین بغلت می کنم که شکشون به یقین تبدیل بشه. بگیر بشین ببینم. می خوایم تا صبح بیدار بمونیم.
من: برو بابا من خوابم میاد. بیدار بمونم که چی؟ میرم بالا می خوابم.
ولی کو گوش شنوا. این شراره مثل چسب چسبید به دستم و ولم نکرد. زیر لب غر زدم.
من: همین امشب که آقا پایینه و من می تونستم بی سرو صدا بخوابم این شراره سر خر شده.
مجبوری نشستم کنارش اما چه جوری آخه؟ هوا خیلی سرد بود و ساعت 2 تقریباً در حال قندیل بستن بودیم.
حتی آتیشی که وسط آلاچیق روشن کرده بودنم فایده نداشت.
ساعت که دو شد السا بلند شد. خوشحال از اینکه بالاخر ه عقل ناقص این دختر یک جا جواب داد اومدم پاشم که یکو با حرفش وا رفتم.
السا: من میرم بالا پتو بیارم. خیلی سرده نمیتونیم این جوری بیدار بمونیم.
یعنی می خواستم واقعاً بزنمش. داشت از فرصت استفاده می کرد. چون پشت بندش پژمانم بلند شد و گفت: منم چند تا پتو میارم.
قشنگ داشتم وا میرفتم. رفتن و برگشتن این دوتا برای 4 تا پتو بیست دقیقه طول کشید.
خلاصه که پتو ها رو آوردن و همه نشستن تازه شروع کردن به تعریف کردن چیزهای ترسناک.
راستش زیاد خوشم نمیاومد از این بحثا. یک سردی تو بدنم میپیچید. اما نمی تونستم چیزی بگم. هیچ وقت نگفته بودم که از این جور حرفها بدم میاد فقط سعی کرده بودم نشنوم یا خودمو سرگردم کنم یا دور شم از محیطش.
اما الان اینجا بدجوری گیر کرده بودم. از رو ناچاری خودم رو پیچوندم تو پتو و هر چی بحث پیشتر میرفت منم سرم تو پتو بیشتر فرو می رفت. هر کی میدید فکر میکرد از زور سرما فرو میرم تو پتو. اما این حرفهای ترسناک مو به تنم راست می کرد.
بالاخره ساعت 5 صبح ملت رضایت دادن و ولمون کردن. اولین نفری بودم که از جام بلند شدم. شب بدی نبود فقط داشتم از ترس قبض روح میشدم.
بدون اینکه منتظر کسی بمونم تند تند از بقیه جدا شدم و از پله ها رفتم بالا. حتی برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم. باد سرد که بهم میخورد تمام تنم رو می لرزوند نه از سرما بلکه از ترس.
با آخرین سرعتم خودم رو به خونه و بعدم اتاقم رسوندم و چپیدم زیر پتو .
تو دلم ریز ریز به همهی جوانان بیدار موندهی امشب فحش دادم و بیشتر از همه به شراره که مجبورم کرد همراهشون بمونم.


نگران خودم رو کشیدم جلو و با دست به راننده اشاره کردم. آقا این کوچه بزرگه رو برید داخل.
به ساعت نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. السا 10 بار زنگ زده بود و از قول مهرانه کلی برام خط و نشون کشیده بود. اما واقعاً تقصیر من نبود. هواپیما تاخیر داشت و معطل شدیم.
کلی از برنامه ام عقب افتاده بودم. ساعت 8:30 بود و مهمونا اومده بودن. از سر کوچه هم چراغونی و نور زیاد جلوی خونه پیدا بود. کلی هم آدم جلوی در ایستاده بودن.
به راننده اشاره کردم و گفتم: آقا جلوی این خونه که مراسم دارن نگه دارید.
دست بردم تو کیفم و موبایلم و در آوردم و شماره ی السا رو گرفتم. اونقدر که عجله کرده بودم نتونسته بودم از عابر بانک پول بردارم. سر کوچه هم 2 تا عابر داشت که یکیش خراب بود یکی هم پول نمی داد و الان هیچ پولی نداشتم که بخوام کرایهی راننده رو حساب کنم.
بعد از 6 تا بوق باز هم السا جواب نمی داد. خدایا چی کار کنم. انقدر از کارهای هولکی بدم میاد که حد نداره و حالا عجیب خودم توش گیر کردم.
گردن کشیدم تا ببینم کی جلوی در ایستاده اگه آرمین یا پژمان باشه می تونم ازشون پول بگیرم.
اما هر چی نگاه کردم جز 2-3 تا پسر ناآشنا کسی رو ندیدم.
این جوری نمیشد باید پیاده میشدم و درست نگاه می کردم.
من: آقا یک لحظه صبر کنید تا من پولتون و بیارم.
راننده ی بی حوصله پوفی کشید و زوری گفت: چشم خانم.
دستش رو تکیه داد به شیشه و منتظر موند.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. همزمان مدام شمارهی السا و آرمین و افروز رو می گرفتم.
اَه نکبتا هیچ کدومشون جواب نمی دادن.
دو قدم رفتم جلو تا تو خونه رو بهتر ببینم اما انگار هیچ احدی که آشنا باشه این دوروبرا نیست. برگشتم و رو به ماشین ایستادم و دوباره شماره گرفتم.
ظاهراً تنها راهم همین تلفن زدن بود.
-: مشکلی پیش اومده؟
امیدوار برگشتم سمت صدا. اما با دیدن آیدین امیدم ناامید شد. کاش پژمان بود. کاش حتی سعید بود چرا آیدین؟ حتی اگه مهدی هم بود بهش می گفتم ولی این پسره یکم زیادی غریبه بود.
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: نه مشکلی نیست.
سرش رو کج کرد که باعث شد موهاش از رو چشمهاش کنار بره. ابرویی بالا انداخت و گفت: مطمئنید؟
بی حوصله دستی به چشمهام کشیدم و گفتم: بله مطمئنم.
ظاهراً که قانع نشد ولی شونه ای بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
یهو با یاد آوری یک چیزی ذوق زده گفتم: آقا آیدین...
بلافاصله دهنم رو جمع کردم. اونقدر که ابروهاش سریع پرید بالا حس کردم خیلی ضایع صداش کردم.
یک لبخند کج نصفه زد و گفت: بله؟
سعی کردم یک لبخند بزنم که زیاد ضایع نباشه اما لبخندم بیشتر شبیه دهن کجی شد.
من: ببخشید می تونید آرمین یا پژمان یا سعید یا هر کس دیگه ای رو صدا کنید؟
چشمهاش گرد شد. صاف ایستاد و مشکوک یک نگاه به من و یک نگاه به ماشین کرد و جدی گفت: بهتره خودتون برید داخل بعد می تونید هر کسی رو که خواستید پیدا کنید.
دوست داشتم بزنمش. خوب اگه می تونستم که می رفتم الاغ.
عصبی چشمهام رو بستم و سرم رو کمی پایین آوردم و دستم رو به پیشونیم فشار دادم تا آروم بشم. نفسی گرفتم و سرم رو بلند کردم.

من: ممنونم میشم اگه شما....
به روبه روم خیره شدم اما کسی نبود. اه لعنتی کجا رفته آخه. خیلی بی شخصیته همین جوری ول کرده رفته پسره ی مزخرف.
عصبی برگشتم تا به راننده نگاه کنم ببینم چقدر بهم فحش داده که دیدم آیدین کنار راننده که پیاده شده ایستاده و راننده رفت سمت صندوق و چمدونم رو در آورد و گذاشت پایین.
متعجب فقط نگاهشون کردم که آیدین دست برد تو جیبش و کرایه رو حساب کرد.
مات مونده بودم و در عین حال شرمنده هم شده بود. گوشه ی لبم رو گاز گرفتم. آیدین چمدون به دست اومد کنارم و گفت: بفرمایید.
خواستم دهن باز کنم و تشکر کنم که اشاره کرد و گفت: فکر کنم خیلی دیر کردین پس زودتر برید داخل.
با یادآوری خط و نشونهای مهرانه تند راه افتادم سمت ساختمون و سر به زیر از جلوی مهمونا که تو حیاط رو صندلیها نشسته بودن رد شدم.
اصلاً حواسم نبود که چمدونم رو ول کردم همون جا کنار آیدین.
جلوی در خونه که رسیدم و کلید که انداختم تازه یادم اومد که چمدون رو نیاوردم برگشتم که برم دنبال چمدون که دیدم آیدین چمدون به دست کنارم ایستاده.
سریع چمدون و از دستش کشیدم و شرمنده گفتم: ممنونم.
سری تکون داد و بی حرف دستش رو برد تو جیب شلوارش و راهش رو کشید و رفت پایین.
فرصت نداشتم به شرمندگیم فکر کنم. تند رفتم تو خونه و سریع چپیدم تو حموم و فقط در حد خیس کردن موهام دوش گرفتم. اومدم بیرون و موهام رو خیس خیس با کتیرا فر کردم و تند یک آرایش 10 دقیقه ای کردم. لباسم آماده به گیره جلوی در کمد آویزون بود.
پوشیدمش و با یک گیره موهای جلوی سرم رو کشیدم عقب و بستمش و بقیهی موهام رو باز انداختم دورم. وقتی مطمئن شدم که همه چیز خوبه رفتم سراغ کفشهای سفید مشکی پاشنه بلندم.
مانتوم رو برداشتم و تنم کردم و یک شالم انداختم رو موهام و از خونه رفتم بیرون.
خدا رو شکر تو پله ها کسی نبود. از ساختمون که بیرون اومدم خیلی دقت می کردم که وقتی راه میرم پاهام از چاک بغل پیراهنم بیرون نیفتن. سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت پارکینگ که صدای آهنگ ازش میومد.
بزن و بکوب به راه بود. یک لحظه سرم رو بلند کردم و به قسمت مردونه نگاه کردم. همه اش داشتم فکر می کردم که این آقایون بدبخت تو این سرما چه کار می کنن.
ولی با دیدن پارچه ای که مثل چادر بزرگی درست شده بود و بیشتر میز و صندلیها اون تو چیده شده بودن و یک روزنه مثل یک در داشت تازه فهمیدم که نه اونقدرها هم بی فکر نبودن و من فقط همون 4 تا صندلی بیرون چادر رو دیده بودم و فکر می کردم همه تو سرما نشستن.
سریع پرده ی جلوی پارکینگ رو زدم کنار و وارد شدم.
همزمان موجی از گرما و موسیقی به سمتم پرتاب شد.
چشم گردوندم و اول از همه نگاهم نشست رو صورت مهرانه که با اون لباس بلند نباطی رنگ خوشگلش نشسته بود بالای مجلس رو صندلیهای مخصوص.
چقدر ناز شده بود. با لبخند به سمتش رفتم و تو همون حال شال و مانتوم رو از تنم در آوردم. نرسیده بهش السا چسبید بهم و گفت: سلام، چقدر دیر کردی یک بارکی نمیاومدی سنگین تر بودی.
فقط نگاش کردم و گفم: شام خوردین؟
السا: نه هنوز.
من: خوب پس دیر نشده.
بی توجه به السا دوباره راه خودم رو ادامه دادم و وقتی رسیدم جلوی مهرانه پر محبت لبخندی زدم و گفتم: مهرانه جون چقدر خوشگل شدی.
تند از چاش بلند شد و گفت وای آرام می کشتمت اگه نمیرسیدی.
سفت بغلش کردم و آروم گونهاشو بوسیدم که آرایشش خراب نشه. دلم ضعف رفته بود برای اون معصومیت تو نگاهش. خوش به حال امید. امشب چه حالی داره.
شراره: آرام دوربین کو؟
چشم از مهرانه برداشتم و به شراره نگاه کردم.
اخم ریزی کردم و گیج پریدم: چی؟ دوربین چی؟
بی حوصله نفسی کشید و گفت: بابا السا گفت دوربین دست توئه و بیای میاریش. خوب حالا دوربین کو؟
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: وای یادم رفت. تو خونه جا مونده.
شراره چشم غره ای بهم رفت و گفت: کوفت. حالا چی کار کنیم؟
یک لبخندی زدم و گفتم: امشب رو حرص نخور تو. الان میرم به آرمین میگم بیارتش.

پایین دامنم رو گرفتم و راه افتادم سمت ورودی خانمها. چشم گردوندم و با دیدن سلاله خوشحال صداش کردم.
من: سلاله خاله جان یک دقیقه بیا این جا.
سلاله با دو خودش رو بهم رسوند و گفت: سلام خاله آرام اومدی؟
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و بردم بین حد فاصل دو تا پرده ی در و گفتم: سلام عزیزم آره تازه رسیدم. خاله یک کاری میکنی؟ میری بیرون به آرمین بگی از تو خونه تو کیف دستیم دوربین هست بیاره برام؟
سری تکون داد و گفت: آره الان میگم.
به سلاله که میرفت سمت خروجی نگاه کردم. برای محکم کاری دوتا پرده ی ورودی زده بودن که اگه اولی کنار رفت مجلس خانمها دید نداشته باشه.
با رفتن سلاله پرده کنار رفت و سعید که خم شده بود و سونیا رو هل می داد داخل پیدا شد.
سونیا با دیدن من خوشحال لبخند زد و گفت: سلام خاله اومدی؟
لبخند زدم و دستم و باز کردم و بغلش کردم و گفتم: آره خاله اومدم.
سعید با دیدن من گفت: اِه کی رسیدی؟
من: نیم ساعتی میشه. سلام خوبی؟
سعید لبخندی زد و گفت: سلام مرسی. قربون دستت این بچه رو تحویل مامانش بده. آیدین رو کشت بس که آویزونش شد. آبرومو برد گیر داد با خوآن می خوام برم دستشویی هر کاری کردم با من نیومد. آخرم خوآن مجبور شد ببرتش.
خنده ام گرفت آنقدری که این بچه پررو بود و به آیدین گفته بود خوآن تو دهن سعیدم افتاده بود.
با لبخند گفتم: باشه میدمش دست مامانش خیالت راحت باشه.
سعید: دستت درد نکنه.
پرده رو ول کرد و رفت.
مشغول حرف زدن با سونیا بودم که سلاله اومد و گفت: خاله گفتم الان میاره.
گونه اش رو آروم کشیدم و گفتم: دستت درد نکنه عزیزم. سلاله جون تو بیا با سونیا برو تو یکم برقصین تا من بیام.
چشمی گفت و دست سونیا رو گرفت و با هم رفتن تو. منتظر موندم تا آرمین بیاد. کیمیا خانم اومده بود دم در و با بابای مهرانه آقا وحید حرف میزد. خودم رو کشیده بودم کنار که از اون حد فاصل بازی پرده دیده نشم.
-: ببخشید کیمیا خانم میشه اینو بدین به آرام خانم. آرمین داده گفت بدم به خواهرش...
با شنیدن اسم خودم گردن کشیدم که ببینم باز این آرمین کارش رو به کی داده انجام بده که خودش نیومده.
تا سرم و بلند کردم دیدم پرده بیشتر از اون حد قبلی کنار رفته و یک طرفشم آیدین ایستاده و داره با کیمیا خانم حرف می زنه. دقیقاً هم جلوی من ایستاده بود.
لبم رو گاز گرفتم و اخمهام رفت تو هم. اگه سرش رو بلند می کرد کامل و تمام قد میتونست من رو ببینه. سرم رو چرخوندم تا یک جایی پیدا کنم و قایم شم که این پس بره و من رو نبینه.
اما با یک نگاه اجمالی فهمیدم جایی برای قایم شدن نیست تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بشینم همون جا تا آیدین نتونه ببینتم. چون قد کیمیا خانم باعث میشد وقتی بشینم دیده نشم.
سرم رو بلند کردم و زانوهام رو خم و سریع نشستم. اما تو لحظه ی آخر دیدم که صورت آیدین سمت جایی بود که من ایستادم.
یعنی من رو دیده بود؟
نمیخواستم الان به دیده شدن فکر کنم. یک نگاهی به لباسم کردم. آهم در اومد. یقه ی رومی که یک شونه ام رو لخت انداخته بود بیرون. اون ورشم که آستین نداشت.
با دست به پیشونیم فشار آوردم تا بی خیالش بشم و احمقانه فکر کنم من رو ندیده.
-: اوا آرام جان اینجا چرا نشستی؟
سرم رو بلند کردم. به زور لبخندی زدم و از جام بلند شدم.
من: منتظر آرمینم که دوربینم رو بیاره کیمیا خانم.
کیمیا خانم دستش رو جلو آورد و دوربین رو بهم نشون داد و گفت: بیا بگیر آیدین آورد برات.
به زور لبخندی زدم و تشکر کردم و دوربین رو ازش گرفتم. برگشتم تو سالن و دوربین رو کوبوندم کف دست شراره و حرصی رفتم و کنار مامان و افروز نشستم.
همه ی حرصم رو تو کلامم خالی کردم و گفتم: بچه ات رو نگه دار که مردای غریبه مجبور نشن سرپاش بگیرن. زشته دختر بچه است.
افروز گیج نگام کرد و گفت: چی میگی تو؟
من: آویزون آیدین شد بردتش دستشویی.
افروز محکم با دست کوبید تو صورتش و گفت: وای خاک به سرم این دختر چقدر بی حیا شده.
با ابروهای بالا رفته پشت چشمی براش نازک کردم و تو دلم گفتم بچه که نمیفهمه مامانش باید بهش یاد بده.
سعی کردم بی خیال عصبانیت و اینا بشم و پا به پای بقیه بزنم و برقصم و از باقی مراسم لذت ببرم و یک شب شادی رو برای خودم بسازم و با عنق بازیم خلق همه رو تنگ نکنم و انصافاً شب خوبی بود.


آروم چشمهام رو باز کردم و به سقف بلند چوبی خیره شدم. برای چند لحظه زمان و مکان رو فراموش کردم.
اخم ریزی کردم و سعی کردم به یاد بیارم که کجام.
شمال...
چشمهام رو مالیدم. حس می کردم شکمم اونقدر تحت فشاره که به زور بالا و پایین میشه و خیلی سخت می تونم تکون بخورم. اخمهام تو هم رفت. نگاهی به شکمم و پایی که روش بود کردم.
پوفی کردم و پا رو با یک حرکت بلند کردم و انداختم کنار صاحبش. اما صاحبش خواب تر از این بود که به روی خودش بیاره. تو خواب گردنش رو خاروند و طاق باز خوابید.
یک چشم غره به شراره ی خوابیده رفتم و تو جام غلتی زدم و چرخیدم به سمت راست. به فاصله ی چند میلیمتری صورتم صورت آیدا با چشمهای بسته و دهن نیمه باز بود. یک دستش و زیر سرش گذاشته بود و آروم خوابیده بود.
یکم نگاش کردم و دوباره چرخیدم و طاق باز شدم. دیگه خوابم نمیومد. صدای پرنده ها هم از بیرون شنیده میشد. بوی شبنم صبحگاهی که روی علف ها و درختها نشسته بود حس زندگی بهم می داد.
بی خیال خواب شدم و از جام بلند شدم. لباسم رو عوض کردم و یک ژاکت بافتم روش پوشیدم و پیچیدمش دورم. با آنکه عید بود و بهار ولی خوب هوا هنوز سوز خودش رو داشت. شالم رو، رو سرم مرتب کردم و از اتاق اومدم بیرون.
غیر ما سه تا خواب آلو دیگه کسی تو اتاق نبود.
متحیر مونده بودم که السا کی بیدار شد. اون همیشه دیرتر از همه بیدار میشه.
دو روز پیش همه تصمیم گرفتن این چند روز آخر سال رو برن مسافرت. ما که طبق معمول می خواستیم بیایم شمال و پیش مادربزرگم اینا. هر سال عید همین کارو می کردیم. منتها امسال به خاطر مراسم مهرانه دیرتر قصد رفتن کردیم.
مامان هم شراره اینا و پژمان اینا رو دعوت کرد چون مامان بزرگم خیلی پژمان رو دوست داره. بعدم دید آیدا اینا تنها میمونن به اونا هم گفت و خلاصه همه با هم اومدین.
درسته که مسافرت خوبه ولی دیگه این همه؟ آدم یکم معذب میشه.
دیشب تازه از راه رسیدیم. السا تو ماشین خواب بود تا بیدار بشه من زودتر اومدم تو خونه و با ذوق و هیجان به مامان بزرگم سلام کردم. در حال روبوسی بهم گفت: مِه خِشگلِ نوهِ کِجِه دَرِه؟ ( نوه ی خوشگل من کجاست؟)
من رو میگی همچین کش اومدم که خود به خود این اخمام رفت تو هم. دقیقاً منظورش از " نوه ی خوشگلم" السا بود.
حالا انگار من زشتم؟ یک بارم آدم میاد مهربون باشه و با لبخند نمیذارن.
خود به خود یکم اخمم رفت تو هم. ولی نباید زیاد جدیش می گرفتم مادر بزرگم همیشه همین بوده. السا و آرمین رو بیشتر از من و افروز دوست داشت و این رو همه هم میدونستن ولی در کل سعی می کردن به روی خودشون نیارن چون اگه به خودش میگفتیم ناراحت میشد.
خمیازه ای کشیدم و در هال رو باز کردم و رفتم رو سکو.
خونه ی مادر بزرگم یک خونهی روستایی بود نزدیک دریا کلا پیاده می خواستی بری دریا 10 دقیقه راه بود.
4 تا اتاق داشت که معمولا خودشون از یکی از اونها استفاده می کردن و بقیه برای وقتی بود که بچه هاشون مثل ما میومدن خونهاشون. یک جورایی اتاق مهمان حساب میشد.
یک حیاط باغ مانندم داشتن که توش پر بود از درختهای میوه و یک قسمتی هم بود که کلی سبزی کاشته بودن.
از حیاط 5 تا پله میخورد تا میومدی بالا و میرسیدی به یک سکوی خیلی باصفا که تابستونها و وقتهایی که هوا خوبه همه اونجا می نشستن و ناهار و شام و صبحونه رو اونجا می خوردن.
آشپزخونه و در ورودیش یک جورایی جدا بود. چون مادر بزرگم خیلی حساس بود و خیلی تمیز. از بوی مرغ و ماهی هم به شدت بدش میومد و متنفر بود از اینکه چربی غذا تو خونه پخش بشه.
یادم میاد وقتی بچه تر بودیم و مادر بزرگم هم جوون تر همه ی ماها ازش حساب می بردیم. محال بود یک پفکی چیزی دستمون بگیریم و تو خونه و رو فرش بخوریم. یا بشقاب زیر دستمون میذاشتیم یا یواشکی تو حیاط می خوردیم. حتی یک نونم نمی تونستیم بدون رعایت اصول بهداشتی بخوریم.
فقط کافی بود یک ذره از پفک یا یکم خورده نون رو فرش بریزه تا مادر بزرگ گرام همه رو به خط کنه تا کل خونه رو جارو دستی بکشیم.
حالا ما نوه هاش بودیم با ما مهربون بود. مامانم اینا رو همچین کرده بود که هنوز که هنوزه ازش حساب می برن.
حموم و دستشویی هم کنار آشپزخونه بود. البته یک دستشویی هم بود که ته حیاط بود و وقتی هوا تاریک میشد با ترس و لرز میرفتیم.

خدا رو شکر که این دستشویی بغل خونه رو افتتاح کردن. اونم چون عزیز و آقاجون پادرد دارن و نمی تونن تا ته حیاط برن وگرنه باید هنوز که هنوزه تا اون سر حیاط برای یک دست به آب می رفتیم و به قول آرمین از این دستشویی صحرایی در اوپن استفاده میکردیم.
چون درش چوبی بود و چوبهاشم وسطاش کمی باز بود.
تنهایی نمیشد رفت دستشویی باید یکی رو میبردی با خودت که برات کشیک می داد و اگه کسی خواست بره دستشویی اعلام می کرد که پره و کسی هست.
دست و صورتم رو شستم و با صورت خیس برگشتم رو سکو.
با دیدن آیدین که سر سفره ی صبحونه ای که رو سکو پهن بود نشسته و لقمه می ذاشت تو دهنش بی اختیار دستم بالا رفت و صورتم رو با آستینم خشک کردم. در حالت عادی دوست داشتم صورتم خیس بمونه تا اون خیسی و طراوت صبح رو حس کنم ولی خوب نمیشد مهمون نشسته بود. زشت بود.
زیاد راحت نبودم که بشینم جلوش و صبحونه بخورم اونم تنها.
یک نگاه انداختم چرا کسی نمیومد سر سفره؟
اَه منم کم حواس لنگ ظهر بود احتمالا مامان اینا تو باغ بودن و قبلا هم صبحونه اشون رو خورده بودن. دخترا هم که خوابن.
خواستم بی خیال بشم و برم بشیم تو اتاق تا بچه ها بیدار بشن و با هم صبحونه بخوریم اما تا قدم از قدم برداشتم صدای قارتی از شکمم اومد که باعث شد آیدین روشو برگردونه و من رو ببینه.
سکته ای چشمهام گرد شد و دستم رفت رو شکمم. لبهام رو گاز گرفتم و برای درست کردن ضایگیش تند گفتم: سلام.
چند ثانیه مکث کرد تا جوابم رو بده. اونم یک سلام خشک و خالی و روشو برگردوند.
چشمهام رو، رو هم فشار دادم و مجبوری رفتم و یک استکان برداشتم تا برا خودم چایی بریزم. این قار و قور شکمم هم معضلی شده بود برام.
نمیدونم با وجود یکی دولایه چربی تو بدنم چرا تا گشنم میشه شکمم ضعف میره از خودش صدا در میاره. بی تربیت بی آبرو.
عزیز جون همیشه بساط سماورش و رو یک کابینت بیرون از آشپزخونه میذاشت. خیلی با صفاتر بود.
آیدین: میشه برای منم بریزید؟
با حرفش یکو هول شدم و دستم رفت زیر شیر سماور و یک آخ کوچولو گفتم و انگشت اشاره ام رو که با آب جوش سوخته بود رو گذاشتم تو دهنم تا بلکم سوزشش کمتر بشه.
انگشت به دهن برگشتم و با استفهام گفتم: چی؟
یک نگاهی به دست تو دهنم و یک نگاهی به شیر سماور کرد و گفت: نمی خوای ببندیش؟
اخمم رفت تو هم.
من: ببندم چیرو؟
آیدین: شیر سماور رو.
با این حرفش یهو برگشتم. وای خدا. چرا من امروز آنقدر خاک تو سر شده بودم؟
یادم رفت شیر سماور رو ببندم و چاییم شده بود مثل پیشاب بچه و از بغلاشم هی آب می ریخت پایین. خدا رو شکر که عزیز جون یک سینی زیر سماورش می ذاشت وگرنه باید تا فردا اینجا رو براش می سابیدم.
سریع شیر سماور رو بستم و یک دستمال برداشتم و گذاشتم تو سینی پر آب و چاییم رو خالی کردم و دوباره یک چایی خوشرنگ ریختم و گذاشتم کنار و سینی پر آب رو تمیز کردم و دستمالشم شستم.
چاییم رو برداشتم و رفتم بشینم سر سفره که آیدین دوباره گفت: ببخشید میشه برای منم یک استکان چایی بریزید؟
یک نگاهی به منی که استکان چاییم و رو سفره گذاشته بودم و تو نصفه راه نشستن بین زمین و هوا خشک شده بودم ببینم چی میگه کرد و این بار نامطمئن گفت: یا اینکه اجازه هست برای خودم چایی بریزم؟
سریع از حالت نیمه نشسته بلند شدم و با یک صدای محکم گفتم: من براتون میریزم. استکانتون رو بدید به من.
دستم رو دراز کردم و آیدین هم نامطمئن استکان رو داد دستم.
عصبی شده بودم. از خودم و از اوضاع امروزم. اونقدر دست و پا چلفتی بازی در آورده بودم که این پسره با خودش فکر می کرد حتی نمی تونم یک چایی بریزم.
غافل از اینکه من تو خونه به وقتش همهی کارها رو انجام میدم و اونقدر از خودم و کارم راضیم که به خونه داری مامان خورده می گیرم.
حالا با این اوصاف جلوی این پسر مثل یک دختر خنگ بی دست و پا ظاهر شدم.


یک نفس عمیق کشیدم و صاف ایستادم. بی اختیار یک کوچولو ابروهام به هم نزدیک شدن و یک اخم ریزی نشست رو پیشونیم.
هر وقت می خواستم قدرت و اقتدارم و نشون بدم بی اختیار این اخم ریز میومد تو صورتم.
استکانش رو دوباره شستم و یک چایی خوشرنگ گیلاسی براش ریختم و با دقت و صلابت بردم و آروم گذاشتم جلوش سر سفره.
یک نگاهی به چای خوشرنگش کرد.
از خودم راضی بودم و بدون اینکه بفهمم یک لبخند کج نشست رو لبم. نشستم رو به روش سر سفره.
آیدین: متشکرم.
من: خواهش می کنم.
حالا که مطمئن شده بودم تا یک حدودی خرابکاریم رو جبران کردم می تونستم راحت صبحونه ام رو بخورم.
یک لقمه نون و پنیر درست کردم و بردم سمت دهنم.
اما چشمم رفت سمت آیدین. داشت تو سفره دنبال چیزی میگشت.
اما انگاری پیداش نکرد. دست برد سمت ظرف قند و برش داشت و گذاشتش جلوش. یک دونه قند برداشت و انداخت تو استکانش. دوباره دست برد و این بار 3 تا قند برداشت و انداخت تو چاییش. دوباره به سفره نگاه کرد بازم نا امید از چیزی که می خواست دستش رفت سمت چاقویی که تو ظرف پنیر بود. با یک نون سر پنیریش رو پاک کرد و چاقو رو فرو کرد تو استکان چاییش و بدون کوچکترین حس معذبی چایش رو با قند و چاقو شیرین کرد.
بعدم بدون توجه به من با اشتهای کامل یک لقمهی نون و پنیر و گردو درست کرد و خورد.
اونقدر با اشتها لقمه اش رو می خورد و بعدشم چای شیرین شده اش رو که آدم هوس می کرد چاییش رو شیرین کنه.
این حرکت از منی که معمولاً چایی تلخ بدون هیچ قند و شکری می خوردم بعید بود.
ترجیح می دادم چاییم رو با شکلات یا کیک یا حتی خرما بخورم. ولی قند... نه.
سعی کردم بی توجه به صبحونه خوردنش به غذای خودم توجه کنم ولی این چشم وامونده خود به خود میرفت سمت لقمه هاش.
فقط خدا رو شکر می کردم که تو این وضعیت که اگه یکی می دید فکر می کرد من دارم لقمه های این بدبخت رو می شمرم من رو ندیده.
به زور سرم رو انداختم پایین و چایی تلخم رو سر کشیدم.
-: به سلام آقا آیدین گل ساعت خواب. چقدر دیر بیدار شدی؟
هر دو برگشتیم سمت صدا.
پژمان بود و چقدر شاد و سر حال. نفهمیدم از بیرون اومد تو خونه یا از تو باغ؟
اونقدر قبراق بود که یک سره با آیدین شوخی می کرد.
رسید به آیدین و سرخوش یک ضربه به پشتش زد که من جای آیدین فکر کردم کمرم شکست. این بدبختم چایی دستش بود همچین با ضربه اش چایی و خودش متمایل شدن سمت جلو که من گفتم ریخت.
اما خوب تونست کنترل کنه. برگشت و یک چشم غره به پژمان رفت که اونم زد زیر خنده و یک اشاره به من کرد و گفت: کال همنشین در تو هم اثر کرده برادر من.
چشمهام گرد شد.
پر حرص برگشتم و یک دونه از اون چشم غره های معروفم بهش رفتم که خودش حساب کار دستش بیاد.
هم زمان با چشم غره ی من آیدین بدون توجه بهش روشو برگردوند و خیلی خونسرد گفت: خفه شو پسر.
یعنی انقدر شیک . ریلکس این دو کلمه رو گفت که ادم حس می کرد داره بهش میگه بیا چایی بخور.

ولی پژمان خیره تر از این حرفها بود. حالشم که زیادی خوش بود. بلند خندید و یک چشمی گفت و رفت سمت دستشویی که دستهاش رو بشوره.
یک پوفی کردم و سرم رو انداختم پایین که یک لقمه بریزم تو این شکمم ضعف نکنم.
-: سلام صبح بخیر.
دوباره برگشتیم سمت صدا. این بار السا بود که با لبخند و یکم دودلی بهمون سلام می کرد.
چشمهام رو ریز کردم. یک نگاه به مسیری که اومده بود انداختم. عجیب بود. چون اینم نمیشد فهمید که از بیرون اومده یا از تو باغ.
از اونجایی که من یک خواهر، شوهر داده بودم و تقریباً همه ی قلقهای دودر کردن و با چشم توسط افروز دیده بودم حدس زدن اینکه بیدار شدن صبح زود السای خواب آلود و پیدا شدن اون و پژمان با فاصله ی زمانی 5 دقیقه از ناکجا نمی تونه بدون ربط به هم باشن کار سختی نبود.
سعی کردم یکم متمدن رفتار کنم و خانمی به خرج بدم و به روی خودم نیارم که میدونم شما دوتا با هم بودین.
خوب جوونن و نامزدم که هستن یکم خوش و بش در حد عرف ایراد نداشت.
هر دو یک سلام کوتاه به السا کردیم و السا هم دویید رفت تو آشپزخونه.
با چشم دنبالش رفتم. دختره ی مشنگ اگه من حدس نمی زدم که این دوتا با هم بودن این خنگ اونقدر تابلو رفتار می کرد که هر کسی می فهمید.
برا خودش خوشحال رفته بود تو آشپزخونه و ریز ریز می خندید. دستهاش رو تو هم قلاب کرده بود و هی خودش رو تاب می داد.
اصلاً هم حواسش نبود که من از اینجایی که نشستم می تونم توی آشپزخونه و اونجایی که این هست رو ببینم.
چشمهام رو گردوندم و نفس پر صدایی کشیدم و اومدم دهنم و ببندم که دیدم آیدین یک گاز ریز به لقمه اش میزنه یکم نگام می کنه دوباره یک گاز ریز می زنه یکم دیگه نگاه می کنه. کلاً اگه همه ی گازهاش رو جمع می کردیم مقدار نونی که رفته بود تو دهنش قد یک بند انگشت هم نمیشد.
یک ابروم و دادم بالا و یک نفس همراه یک چشم غره بهش رفتم که اونم خیلی شیک یک لبخند کج زد و لقمه اش و کامل فرستاد تو دهنش و سرش و انداخت پایین.
این پسره هم اول صبحی شوخیش گرفته بود.
مشغول بودیم که السا و پژمانم بهمون ملحق شدن. خیلی دلم میخواست یک تیکه بارشون کنم و بگم شما که کله ی سحر بیدار شدید از اون موقع تا حالا چی کار می کردین که وقت نکردین صبحونه بخورین اما بازم آبرو داری کردم. اصلاً این تیکه ها کار من نبود اینا رو شراره باید میومد بارشون می کرد.
من اصولاً در خفا مچ می گیرم و بیشتر خرابکاری بقیه رو ماس مالی می کنم.
تا ما این 4 لقمه ی صبحونه رو بخوریم دخترا و آرمین و شهرام برادر شراره هم بیدار شدن. نمیدونم شیما خواهر کوچیکهی شراره کجا بود. احتمالا با مامانش اینا بیدار شده بود.
بعد صبحونه تصمیم گرفتیم با دخترا بریم دریا.
تا از خونه زدیم بیرون دیدیم پسرا هم دنبالمون راه افتادن.
شراره: اَه اینا کجا دارن میان؟
نگاهی به پسرا که با هم مشغول حرف زدن بودن کردم و گفتم: چرا اَه؟ بزار بیان مگه چیه؟
شراره چشم غره ای بهم رفت و گفت: برا همین تا این سن بدون شوهر موندی دیگه. اینا رو ببریم سرخر که چی بشه؟ شاید دوتا پسر خوب اونجا بود یکیمون رو پسندید. بعد با وجود این نره خرا فکر می کنی جرات می کنن بیان جلو یک شماره ای حرفی چیزی بزنن؟
السا که معلوم نبود حواسش کجاست با نیش باز خودش رو کشید سمتمون و گفت: کی رو می خواین بزنید؟
من و شراره برگشتیم و متعجب نگاش کردیم. شراره آماده بود که یک تیکه بارش کنه اما وقتی دیدیم نگاهش به جای اینکه سمت ما باشه سمت پسرا و پژمانه هر دو زیر زیرکی خندیدیم و چیزی نگفتیم.
شراره آروم گفت: بچه عاشقه دست خودش نیست از دست رفته است کلا.

مسافرت دسته جمعی لطف و صفای خودش و داره. همین که وقتی بیدرا میشی می دونی همهی خانواده کنارتن و می تونی کل روز کنار هم بمونید بدون اینکه بتونید بحث و مجادله بکنید خیلی خوبه.
بابا با دوستاش سرگرمه و مثل وقتهایی که تو خونه است از زور بیکاری و بی حوصلگی به کسی گیر نمیده.
مامانم فعلا بی خیال شوهر دادن من شده. السا راحت می تونه یه ساعت جیم بشه و با پژمان برن یه گوشه و حرف بزنن.
حتی آرمین هم به خاطر حضور همسایه ها و بودن دختر جوون تر از خودش تو جمع کمتر غد بازی در میاره و کمتر سر چیزی پیله می کنه و بحث راه می ندازه.
بیشتر وقتها با شهرام و آیدین و پژمان به گردش و بازی هستن. خوب با هم اُخت شدن.
دیده شده این پسره ی موقشنگ یُبسمونم با پسرا میگه و میخنده.
حتی شراره میگه تو این چند روز یکم صورتم مهربون تر میزنه چون تعداد لبخندهام بیشتر شده.
نمیدونم شاید همه یادشون رفته بود که این صورت یه زمانی بدون لبخند نمیموند. حتی لبهامم داره لبخند زدن و از یاد می بره.
این سفر انگار داره بهش یاد آوری می کنه که یه کشیدگی لبها می تونه یه طرح لبخند زیبا تو یه صورت بوجود بیاره.
****
ظهر بود و بزرگترها تو اتاقهاشون خوابیده بودن. دخترها هم تو اتاق خودمون جمع شده بودیم و از هر دری حرف میزدیم.
شراره دوباره حرفاش گل کرده بود و از بیمارستان تعریف می کرد. این وسط یه چیزی عجیب بود از هر 5 تا کلمه و از هر 5 تا موضوعی که تعریف می کرد 3تاشون توش آقای دکتر مظهری بود.
یا خودش تو صحنه حضور داشت یا مربوط به اون بود.
شراره هم اونقدر با ذوق ازش تعریف می کرد و اونقدر هیجان زده میشد که همه رو به وجد آورده بود.
ساکت و موشکافانه خیره بودم بهش و به تک تک حرکات آشناش نگاه می کردم.
یه لبخند محوم گوشه ی لبم بود. این حرکات، این اشتیاق و هیجان به شدت من و یاد السا وقتی از پژمان حرف میزد و افروز وقتی تو دوران نامزدی در مورد سعید صحبت می کرد می نداخت.
شاید شراره هم تو حال و هوای اونها سیر می کنه.
شراره وسط حرفهاش یهو با هیجان گفت: راستی یه آهنگ جدیداً از بچه ها گرفتم، خدای انرژیه یعنی کافیه همین جوری گوش بدی بهش بی خودی شاد میشی.
آیدا: وا مگه خُلیم؟
شراره: نه دیوونه خُل چیه؟ آهنگش انرژی مثبت میده. صبر کن براتون بزارم گوش کنید.
خیز برداشت سمت گوشیش و کله کرد توش. گشت و با پیدا کردن آهنگ یه لبخند عظیم زد و گفت: بفرما اینه. گوش کنید بفهمید من چی میگم.
آهنگ و پلی کرد و گوشی و گذاشت وسط.
همه سراپا گوش شدیم.
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
شراره راست می گفت فقط ریتم آهنگ باعث شده بود همه امون خود به خود شونه هامون تکون بخوره. آیدا و السا که شروع کرده بودن به بشکن زدن و تکون دادن دست و تنشون.
منم با لبخند نگاهشون می کردم.
وسط آهنگ آیدا گفت: من اصلاً نمیفهمم چی میگه فقط ریتمشه که هیجان داره.
خندیدم و گفتم: گوش کنی می فهمی. مثلا اینجاش داره میگه بهار اومد ای چوب خشک برقص. یعنی وقتی بهار میاد همه حتی چوب خشکم می رقصن. میگه ای چوب خشک جون بابات برقص.
یا مثلاً این تیکه اشو گوش کن.
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
ای شاخ تر به رقص آ
از پا و سر بریدی بیپا و سر به رقص آ
ای خوش کمر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
یا این تیکه اش میگه بی دست و پا برقص یه جورایی انگار میگه جوادی برقص. میگه حالا لباس رقص نمیخواد با کمر قر بدی هم قبوله. یا این تیکه اشو گوش کن.
در دست جام باده آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
اگه ماده نیستی دختر نیستی مثل یه نر و مرد وحشی برقص. مردا هم که میدونی رقصیدنشون در حد لامپ باز کردنه.
آیدا با دقت به آهنگ و حرفهای من گوش می داد و متفکر سرش و تکون می داد.
آیدا: آره راست میگی انگار همین و میگه.
یهو السا و شراره با هم پق زدن زیر خنده و شراره یکی کوبوند تو کمرم و گفت: بمیری آرام مخ دختر مردم و کار گرفتیا. خنگ. ترو خدا ببین چه جدی هم داره آهنگ و تحلیل می کنه.
آیدا که متعجب بهشون نگاه می کرد گفت: یعنی اینا رو نمیگه؟
منم یه نگاه به السا و یکی هم به شراره انداختم و گفتم: مخ کار گیری چیه دقیقاً همین ها رو میگه به من چه؟
این بار هر چهارتایی با هم خندیدم و خنده امون که تموم شد کلی با آهنگ رقصدیم.

بی حوصله دست شراره رو از روی گردنم گرفتم و پرت کردم سمت خودش. داشت خفه ام می کرد. همه ی مسافرت یک طرف اینکه مجبور بودم کتک زدن شراره رو اونم تو خواب تحمل کنم یک طرف. همه ی شیرینی سفر و کوفت می کرد.
بی حوصله نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. بازم نذاشت یه خواب بعد از ظهر دل انگیز تو این هوای بهاری شمال داشته باشم.
خدایی این وقت سال هواش انگار میومد دنبال آدم میگفت بیا بگیر بخواب ببین چقدر حال میده.
البته اگه سر خری مثل شراره نداشته باشی که خواب شیرینت و بهم بزنه. بیچاره شوهرش چی کار می خواد بکنه. دلم براش ندیده سوخت.
بلند شدم و ژاکتم و از رو رخت آویز برداشتم و خواستم تنم کنم که چشمم به جای خالی السا افتاد. حتماً رفته دستشویی. بی توجه بهش ژاکت بافتم و تنم کردم و از اتاق بیرون اومدم. کفشم و پوشیدم و رفتم تو حیاط.
چقدر همه جا ساکته. این ساعت ظهر همه خوابن. هیچ کی بیکار تر از من نیست که بی خوابی بزنه به سرش.
راه باغ و پیش گرفتم و بدون اینکه مقصد درستی داشته باشم فقط راه رفتم. چشمم به درختها بود. تازه برگهای جدید در آورده بودن.
اونقدر منظرهی قشنگی بود که همهی هوش و حواسم و برده بود. سرم و بالا کردم و فقط به درختها نگاه میکردم.
روی یه درختی چشمم به چیزی خورد که باعث شد همون جا استپ کنم.
خود به خود لبهام از هم فاصله گرفت و کشیده شد و با همه ی وجود لبخند دندون نمایی زدم.
اونقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشت.
اصلاً فکر نمی کردم تو این موقع سال بتونم گوجه سبز ببینم چه برسه به اینکه انقدر نزدیک باشه که بتونم بچینم و بخورم.
آب دهنم و قورت دادم و تند رفتم سمت درخت. هیجان زده شده بودم نمی دونستم چی کار کنم.
میمیردم برای گوجه سبز ترش.
هرچند اینا هنوز زیاد بزرگ نشده بودن اندازه ی یه فندق بودن شایدم یکم بزرگتر. ولی برای من فرقی نمی کرد مهم این بود که گوجه سبزه.
خواستم دست دراز کنم و یکی بکنم که صدای پچ پچی تو سکوت باغ توجه ام و به خودش جلب کرد.
اخم کردم و دست از کار کشیدم. گوشهام و تیز کردم. صدا از همین دورو برا میومد و خیلی نزدیک بود.
یکم سرم و چرخوندم و چند قدمی به جلو رفتم. از بین درختها و بوته ها و علفهای هرزی که خیلی بلند شده بودن سیاهی لباس دوتا آدم و میشد دید که کنار هم نشستن.
یکم چشمهام و ریز کردم و دقتم و بیشتر.
وای خاک به سرم این که الساست. پس چه طور به جای دستشویی سر از اینجا در آورده. اِاِاِ .... اینم که پژمانه.
یهو لبخندم برگشت و سرم کج شد.
آخی... خلوت کردن طفلیا. دارن زر زر عاشقونه می کنن. خوبه اینا پشت درختاتهای باغ میرن بهتر از افروز و سعید بی آبروان که تو راه دستشویی و حمام و اینا هم و گیر میآوردن و ماچ مالی میکردن.
بزار یکم اینا خوش باشن. بعد مدتها بی سر خر دارن حرف می زنن.
رومو برگردوندم و برگشتم کنار درخت خودم. درخت گوجه سبز محبوب و پر کار من، که این موقع سال میوه داده بود.
درخت بلندی بود و گوجه سبزهای ریز تو لابهلای شاخ و برگش مشخص بود. فقط یه مشکلی داشت اینکه یکم بالا بود. یعنی دستم درست و حسابی بهشون نمیرسید.
دست بلند کردم و 4 تا گوجه سبز نزدیک و پایین تر و چیدم و نشسته انداختم تو دهنم. خیلی مزه داشت.
دست بلند کردم تا بازم بچینم. این 4 تا دونه به هیچ جای من نمیرسید.
اما لعنتی شاخه اش بالا بود و دستم نمیرسید. رو انگشتهای پام بلند شدم و سعی کردم خودم و بکشم بالا که شاخه رو بگیرم تا با زور بیارمش پایین و بتونم چند تا گوجه سبز درست و حسابی با دل امن بخورم.
هی زور زدم هی خودم و کشیدم بالا. نوک انگشتهام یکم با شاخه فاصله داشت. یکم دیگه زور بزنم شاید برسه. یعنی قیافه ام شکل زور شده بود. لبم و به دندون گرفته بودم تا تمرکزم از دست نره.
حالا.. حالا.. یکم دیگه... یکم دیگه....
وسط زور زدنم یهو یه دستی از پشت سرم اومد و رسید به شاخه و شاخه رو کشید پایین و گذاشت بین انگشتهای از هم باز شده ی من.

رمان لالایی بیداری5


خودم و به دستشویی رسوندم و با آب و مایع دستشویی چند بار صورتم و دستم و شستم و خونها رو پاک کردم. اما برای مانتوم نمی تونستم کاری بکنم.
تو آینه به صورت خیسم نگاه کردم. مقالهی امروزم به چه فضاحتی کشیده شد. وای خدا صورت خونی فرهاد چقدر بد بود. چقدر ناجور. بهش فکر که میکردم دلم مچاله میشد.
هنوز روز تولدشون یادمه. وقتی شیوا جون حس کرد درد زایمان گرفتتش زنگ زد به مامان. آقا فرشاد خونه نبود و تلفنشم جواب نمیداد.
من و مامان زود خودمون و رسوندیم به شیوا جون. یه خونه با خونه امون فاصله داشتن. با مامان بردیمش بیمارستان. تو طول عمل به آقا فرشاد زنگ زدم تا بالاخره جواب داد و گفتم بیاد که وقتشه. وقتی اون بچه های سرخ و کثیف و خونی و رو تختهای کوچولوشون از اتاق عمل بیرون آوردن با یه اخم غلیظ خیره شدم بهشون.
این بار اخمم به خاطر شباهت زیاد این دوتا بچهی قرمز بود که با وجود اون همه چیز میز سرخی که رو تنشون و صورتشون بود بازم شبیه بودن و با وجود زشتی اولیه ناز بودن.
یه مهری تو دلم نشسته بود. مثل سونیا دوستشون داشتم مخصوصا که برخلاف سونیا خیلی حرف گوش کن و آروم و مودب بودن.
و چون بزرگتر از سونیا بودن و من اون دوتا بچهی آروم و دیده بودم وقتی سونیا به حرف اومد و تونست راه بره و اخلاقای دخترونه اش گل کرد تا مدتها برام مثل یه موجود غریب بود. همه اش با خودم میگفتم آخه مگه چقدر بین سه تا بچه باید فرق باشه؟
از تو کیفم چند تا دستمال در آوردم و صورتم و خشک کردم و از دستشویی بیرون اومدم.
گوشیم زنگ زد. با دیدن شماره لبم و گاز گرفتم. شیوا جون بود. نفس عمیقی کشیدم و دکمهی وصل و زدم.
من: جانم شیوا جون؟
صدای آرومی تو گوشی پیچید.
-: الو آرام منم السا کجایی؟
من: سلام . بیمارستانم.
السا: فرهاد حالش چه طوره؟
من: خوبه سرش و بخیه کردن. فکر کنم تا یه نیم ساعت دیگه بیایم خونه.
صدای نگران السا تو گوشی پیچید.
السا: وای تروخدا زودتر بیاین شیوا جون داره خودش و میکشه. بدبخت فرزین و همچین بغل کرده می چلونه که بچه خفه شد. زود بیاید که ببینه حال فرهاد خوبه.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: مگه دست منه؟ باید اجازه بدن بیاریمش بعد. شما نگران نباشید حالش خوبه چیزی نیست. چون صورتش خونی شده بود بچه ها ترسیدن. سعی کن شیوا جون و آروم کنی ما هم زود خودمون و می رسونیم.
باشه ای گفت و تماس و قطع کرد. عصبی چشمهام و مالیدم. صدای گریه زاری شیوا و آروم کردن همسایهها باعث میشد دلشورهام بیشتر بشه. درسته که من اینجا بودم و میدیدم فرهاد خوبه اما بیچاره مادرش اون که نمیدید فقط بی تابی می کرد. نگران وقتی بودم که بخواد بخیه های پسرش و ببینه.
پوفی کردم و با قدم های تند تر رفتم سمت اتاقی که فرهاد توش بود. آیدین با یه پرستار در حال حرف زدن بود. من که بهشون رسیدم از خانمِ تشکر کرد و برگشت سمت من.
منتظر نگاش کردم.
آیدین: انگار فرهاد خونها رو می بینه ضعف میکنه و بیهوش میشه. فشارش پایین بوده براش سرم وصل کردن. تا سرمش تموم بشه میمونیم.
من: یعنی چقدر دیگه؟ تو خونه همه برگشتن و نگرانن.
آیدین: کاریش نمیشه کرد. بهتره فرهاد و سر پا ببریم خونه تا دراز کش و بی حال.
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و دنبالش راه افتادم تو اتاق فرهاد. کنار تختش رو صندلی نشستم. بچه ام رنگش پریده بود. دستش و گرفتم و آروم نوازشش کردم. چشمهای بیحالش و باز کرد.
لبخندی زدم و گفتم: ما پیشتیم عزیزم راحت بخواب.
فرهاد: ما.. مانم....
الهی طفل معصوم تو این وضعیتشم نگران مادرش بود.
دستی به سمت سالم سرش کشیدم و گفتم: نگران نباش مامانم و السا و بقیه ی همسایه ها پیششن.
فرهاد: گفتین من خوبم؟ گریه ... نکنه....
بی اختیار لبخند عمیقی زدم. یه بچه ی 8 ساله ببین چه میفهمه.
من: آره گلم گفتیم.
خیالش که راحت شد چشمهاش و بست و تا تموم شدن سرم دیگه بازشون نکرد.

فرهاد و ترخیص کردیم و با یه آژانس برگشتیم خونه. کل مسیر آیدین فرهاد و بغل کرده بود و تو گوشش زمزمه می کرد. نمیفهمیدم چی میگه اما هر چی می گفت گه گداری باعث میشد فرهاد بلند بخنده و از خنده ی اون یه لبخند، رو لب من مینشست.
در خونه رو با کلید باز کردم و با باز شدن در یهو همه هجوم آوردن سمتمون. انگار تو همین حیاط نشسته بودن.
شیوا سریع فرهاد و از بغل آیدین گرفت و تند تند شروع کرد به چلوندن و بوسیدن بچه. فرزینم طفلی کنار پای مامانش ایستاده بود و با بغض به مادر و برادرش نگاه می کرد.
دست کردم و از تو جیبم دوتا کاکائو در آوردم. همیشه تو کیفم شکلات و خوراکی داشتم برای مواردی که بی خبر سونیا میومد خونه امون. بهتر بود دست خالی نباشم.
رفتم جلو و با لبخند آروم گرفتمشون سمت فرزین یه نگاهی به من و شکلاتا کرد و آروم خندید و هر دو رو گرفت.
-: فرهاد مُرد به فرزین شکلات میدی خاله؟
چشمهام گرد شد. لبم و گاز گرفتم و برگشتم سمت سونیای بی تربیت. بچه هنوز فرق مردن و سر شکستن و نمیدونه.
تند خم شدم سمتش تا آرومش کنم به نطق مردن مردنش ادامه نده.
من: کی گفته فرهاد مرده؟ زبونت و گاز بگیر. فرهاد سرش شکسته.
سونیا: همون دیگه سامان گفته صورتش خونی بود پس مرده.
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم: هیـــــــــــش زشته میشنون. فرهاد حالش خیلی هم خوبه. دیگه نگیا؟
یه ابروش و انداخت بالا و دست به کمر گفت: پس اگه نمرده و خوبه، پس چرا بهشون شکلات دادی و به من ندادی؟ اصلاًَ چرا شکلاتای منو دادی بهشون؟
پر حرص گفتم: مگه هر روز به تو شکلات میدم دور از جونت تو چیزیته؟ بعدم کی گفته شکلاتای جیب من برای توئه؟
دندوناش و ردیف بهم نشون داد و آروم گفت: خودم.
دست کردم تو کیفم و یه بسته شکلات هم برای سونیا در آوردم و دادم دستش. تا شکلاتا رو گرفت روشو برگردوند و یهو با ذوق از ته دل یه لبخند بزرگ زد و گفت: خوآن جونم ....
تند دویید سمت آیدین و همچین پرید تو بغلش که به یاد ندارم تا حالا تو بغل باباش این جوری پریده باشه.
دختره ی پررو شکلاتش و از من میگیره محبتش و به خوآن میکنه. یه ماچم نداد حداقل.
لب و لوچهی آویزونم و جمع کردم و رومو برگردوندم اما صدای رنجیدهی سونیا باعث شده بود حواسم بهشون باشه.
سونیا: چرا فرهاد و بغل کرده بودی؟
آیدین: چون مریض بود.
سونیا: یعنی هر کی مریض بشه بغلش می کنی؟
آیدین: آره خوب اگه نیاز داشته باشه ببرمش بیمارستان و خودش نتونه باید بغلش کرد و بردش.
سونیا: یعنی خاله آرام و عزیز بانو هم مریض شن بغلشون می کنی؟ یا بابابزرگ و؟
آیدین: حالا بستگی داره. مگه اینا مریضن؟
سونیا: عزیز بانو پاهاش درد میکنه بابا بزرگ کمرش، خاله آرامم صورتش.
آیدین: یعنی چی خاله ات صورتش درد میکنه؟
سونیا: صورتش چاقو خورده.
چشمهام گرد شد من چاقو خوردم؟ کی؟
آیدین: چاقو؟ کجاش؟
سونیا: اینجاش.
سعی کردم نامحسوس برگردم ببینم کجا رو میگه. با انگشت بین دوتا ابروشو نشون داده بود. بی اختیار دستم بالا رفت و کشیده شد بین دوتا ابروم. چاقو نخورده بود که هنوز سالم بود.
سونیا: اینجا. مامانم میگه چون خاله چاقو خورده همیشه اینجاش میره تو و خط میشه و برای همین ترسناکه.
فکم افتاده بود پایین. منِ بدبخت ترسناکم؟ من کجام ترسناکه؟ خوب اینم که اخمه چاقو کجا بود؟ چرا این افروز زلیل مرده جو سازی می کنه برام؟
داشتم با دهن آویزون بی اختیار آروم آروم با انگشت دست می کشیدم به خط ابروم که دیدم آیدین چرخید سمتم. سریع رومو برگردوندم که یعنی من حواسم به شماها نیست.
سونیا: حالا خاله رو میبری دکتر که خوب شه؟
آیدین: حالا باشه بعداً.
رگه های خنده ی تو صداش کفرم و در آورده بود. دستهام و مشت کرده بودم و دندونام و رو هم فشار می دادم. دختره ی نکبت حیثیت و رسماً به باد میده.
سونیا: من دوست ندارم کسی و بغل کنی.
بچه ی حسود.
آیدین: چرا؟
سونیا دلخور گفت: وقتی من میرم بغل عمو پژمان خاله السا بهم چشم غره میره و بعدم دعوام میکنه. بهم میگه بغل عمو پژمان فقط برای اونه. منم می خوام بغل خوآن فقط برای من باشه.
لبهام و گاز گرفتم و حس کردم صورتم از خجالت سرخ شد. آیدین با حرف سونیا قهقهه سر داد. جوری که همه نگاه ها برگشت سمتش و با تعجب بهش خیره شدن. اونم یه سرفه ای کرد و یه ببخشیدی گفت و با سونیا وارد ساختمون شد.
حالا من دیگه روم نمیشد حتی به این پسرِ چشم غره برم. سونیای بی آبرو.
بدون جلب توجه از کنار همسایه ها رد شدم تا برم خونه. کنار در ساختمون السا دستم و گرفت و گفت: اگه بدونی شیوا جون چه شیونی میکرد. به زور نگهش داشتیم نیاد بیمارستان. می خواست بیاد اگه میومد و فرهاد و میدید حالش بد میشد.
سری تکون دادم و گفتم: خوب کاری کردین. بهتر شد نیومد. میومد دوباره بیهوش میشد مثل اون باری که پای فرزین زخمی شده بود. چیز زیادی هم نشده بود ولی شیوا جون همچین خودشو میزد که آخرش یه شب خوابوندنش بیمارستان.
السا: آره فرزین سر پایی درمان شد ولی شیوا انقدر فشارش پایین بود که نگهش داشتن. تو چقدر خونی شدی.
من: فرهاد و بغل کرده بودم.
السا: برو خودتو بشور بوی خون و بیمارستان میدی.
سری تکون دادم و ازش جدا شدم و خودم و به خونه رسوندم. بهتر بود هر چه زودتر این خون و بوی بیمارستان و از خودم جدا میکردم بوش داشت حالم و بد میکرد.

چهار روز پیش با دخترا رفتیم و کلی پارچه خریدیم که بدیم فاطمه جون برامون لباس بدوزه. تو کل ساختمون یه ولوله افتاده. بعد از اینکه خبر بله دادن مهرانه به امید پیچید هیچکی دیگه رو پاش بند نبود.
اون جور که مهرانه تعریف می کرد روز خواستگاری با وجود استرسی که خودش نسبت به ظاهرش و عکس العمل خانواده ی امید داشت ولی کوچکترین رفتاری دال بر ناراضی بودن اونها به ظاهرش و آرایشش و لباس رنگیش ندیده.
علاوه بر اون وقتی باباش گفته مهریه ی دخترم 500 تا سکه است همه راضی بودن و حتی امید خودش یه سفر حجم بهش اضافه کرده.
واقعاً خوشحالم که امید تا این اندازه پای عشقش ایستاده و بقیه رو هم آماده کرده و به کسی هم اجازه ی دخالت تو زندگی و انتخابش نداده.
مهرانه هم با این رفتار امید دلش یک دله شده و همه ی تردیدهاش بر طرف. خوب درک میکردم که با اون آرایش و تیپ و خشک رفتار کردن نهایت سعیش و کرد تا امید و پشیمون کنه اما هر آدمی یا بهتر بگم هر دختری وقتی ببینه یکی انقدر بهش علاقه داره و پاش ایستاده بخواد نخواد نرم میشه.
اونم وقتی که تا حدودی به طرفت احساس هم داری.
از اونجایی که من کلاً لباسهای ساده رو می پسندم السا و شراره نزاشتن لباس آماده بخرم و با سلیقهی خودشون برام پارچه گرفتن و از تو ژورنال مدل انتخاب کردن و به فاطمه خانم گفتن که بدوزه. من فقط برای سایز گرفتن و پروف کردن باید حاظر میشدم.
در حال حاضر همه جمع شده بودیم خونهی فاطمه خانم و مامانها تو هال نشسته بودن و چایی میخوردن و حرف میزدن و ما دخترا هم تو اتاق کار فاطمه خانم مشغول پروف لباسهامون بودیم.
لباسم یه پیراهن بلند یقه رومی بود با ترکیب رنگ سفید و مشکی که از پهلوها از رو زانو چاک میخورد تا پایین. جوری که وقتی راه میرفتم پاهام از دو طرفش پیدا میشد.
پروف پاره پوره ی لباس که به نظر جالب میومد.
شراره لباس خودش و پوشید و با ذوق تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت: وای چه خوشگل شدم. ایشا... عروسی من.
به حرفش خندیدم. مگر اینکه خودش برای خودش آرزو کنه.
فاطمه خانم همون جور که با سنجاق گشادی پهلوهای لباس و میگرفت گفت: نه دیگه قبل تو آرام باید ازدواج کنه چون بزرگتره.
چشمهام گرد شد و یه نمه اخمام در شرف تو هم رفتن بود. زیاد دوست نداشتم که در مورد ازدواجم صحبت کنن اونم وقتی که هیچ خبری نه تنها از شوهر کردن نبود که بلکه خواستگاری هم نبوده.
فاطمه خانم: ایشا.و. عروس بشه خودم یه لباس نامزدی خوشگل براش میدوزم که همه انگشت به دهن بمونن.
طبق معمول از این بحث عصبی شده بودم. یهو نمیدونم سونیا کی وارد اتاق شد و چی شد که یهو دست به کمر پرید وسط حرفهای فاطمه خانم و گفت: نخیرم خاله آرام شوهر نمیکنه.
همه حتی خود منم چشمهامون گرد شد.
فاطمه خانم: اوا چرا شوهر نمیکنه.
سونیا: چون شوهر نداره. پس شوهر نمیکنه اصلا خاله نباید شوهر کنه من دوست ندارم.
به زور دهنم و جمع کردم که نزنم زیر خنده بچه برام غیرتی شده بود.
فاطمه خانم: این که نمیشه سونیا جون بالاخره هر دختری باید شوهر کنه بره دیگه تو عمو نمیخوای؟
سونیا با سماجت پاشو کوبید رو زمین و گفت: نخیر من عمو دارم عمو پژمان عمو سهیل عمو دیگه نمی خوام. خاله آرامم عمو نمیخواد. مگه نه خاله؟
برگشت و همچین بهم نگاه کرد که فقط تونستم شونه ای بالا بندازم.
فاطمه خانم با لبخند گفت: اما بازم یه روزی خاله آرامت باید برات یه عموی جدید پیدا کنه.
سونیا همون جور سیخ و بغ کرده و دست به کمر خیره موند به فاطمه جون. وقتی دید با نگاهش نمی تونه نظر اونو در مورد عمو دار کردنش عوض کنه برگشت و یکی یکی به هممون نگاه کرد و وقتی دید کمکی برای ازدواج نکردن من نداره یهو بغ کرده چونه اش لرزید و زد زیر گریه و با صدای بلند گفت: مامــــــــــــــــان.... خاله آرام و می خوان شوهر بدن....
چشمهام دیگه از این بازتر نمیشد. به محض خارج شدن سونیا از اتاق همه ترکیدن از خنده.
این دختر بچهی فسقلی هم فهمیده بود خاله اش شوهر بکن نیست.
قرار بود مراسم نامزدی 7 فروردین ماه باشه و من روز 2 فروردین با استادم می رفتم اصفهان برای همایش و عصر پنج شنبه یعنی 7 فروردین بر می گشتم. یعنی دقیقا همون روز نامزدی. البته یه چند ساعتی وقت داشتم که بیام خونه و آماده بشم و از اونجایی که مراسم تو پارکینگ و حیاط خونه ی خودمون برگزار میشد دیگه مشکلی نبود.
اصلا دوست نداشتم که به مراسم نرسم. مخصوصاً که مهرانه تهدید کرده بود اگه نرسم مو رو سرم نمیزاره و منم که علاقه ی زیادی به همین موهای فر کم پشت اما پر حجمم داشتم محال بود کاری بکنم که یه تارشونم به خطر بی افته.

به بدنم کش و قوسی دادم و از پشت میز بلند شدم. بالاخره کارهای انتهایی هم تموم شد و خلاص. فکر کنم مقاله ی خوبی از آب در اومده بعد از 5 بار ویرایش کردنش و نظارت دقیق استاد مگه میشه بد باشه؟
سرو صداهای بیرون باعث شد برم پشت پنجره و خیره بشم به حیاط.
از صبح همین بساط و داشتیم. آخرین چهارشنبهی سال بود و طبق رسم هر ساله باید آش درست می کردیم. البته آشش شمالی بود آش گزنه یا همون آش ترش.
همهی خانم های خونه از صبح کار و زندگیشون و ول کرده بودن و دور هم جمع شده بودن تا بساط آش و علم کنن. مردها هم از ساعت 5 اومده بودن خونه. اونایی که شغل آزاد داشتن مثل بابای من و بابای پژمان از ترس ترقه و فشفشه و سیگارت و نارنجک بچه ها در مغازه اشون و بسته بودن و یه جورایی در رفته بودن و پناه آورده بودن به خونه.
تقریباً همه خونه بودن و تو حیاط. تو این سرما آتیش روشن کرده بودن و همه دورو بر آتیش یا کار می کردن یا بازی و مردها هم که فقط حرف می زدن.
یاد سالهای قبل افتادم. از وقتی رفته بودم این رشته همهی سعیم و کرده بودم که حداقل تو محلهی خودمون اکثر سنن قدیمیمون و درست انجام بدیم مثل همین مراسم چهارشنبه سوری.
لبخندم عمیقتر شد. چه روزایی که به حکم بزرگتری زور میگفتم و دخترا رو میفرستادم برای قاشق زنی. انقدر که ماها این کارها رو کرده بودیم بزرگترها هم یاد گرفته بودن و با ما هماهنگ شده بودن. در هر خونه رو که میزدیم دست خالی بر نمیگشتیم.
لبخند عمیقی زدم و رومو از پنجره گرفتم و مانتو و شالم و برداشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم تو حیاط.
دخترا یه موکت پهن کرده بودن و یه ورش نشسته بودن و حرف میزدن. اون سمتش هم خانمها مشغول بودن.
یه وری نشستم کنار السا.
مینا: آره دیگه جات خالی بود آیدا باید میبودی و میدیدی.
آیدا: چه جالب. کاش منم بودم.
شراره: آره اگه بودی خیلی بهت خوش میگذشت. این آرام به همهامون زور میگفت اما خودش هیچ کاری نمیکرد.
با استفهام نگاش کردم و گفتم: یعنی چی؟ دربارهی چی حرف میزنید؟
السا: داریم در مورد چهارشنبه سوری میگیم. ظاهراً آیدا غیر آتیش روشن کردن و پریدن از روش چیز دیگهای ازش نمیدونه.
ابروهام پرید بالا.
من: جداً؟
آیدا: آره من هیچی نمیدونم. بچه ها یه چیزایی گفتن اما میشه دوباره خودت کامل برام بگی؟ من چهار شنبه سوری و خیلی دوست دارم.
شراره: کیه که نداشته باشه. یادش بخیر توکوچه آتیش روشن میکردیم دخترا یه ور پسرا یه ور بعد تا آخر شب چشم هم و در میاوردیم. هـــــــــــی چه کیفی می داد.
همه بلند خندیدیم.
رو به آیدا گفتم: چهارشنبه سوری یه مراسم خیلی قدیمیه و چون وابسته به هیچ مذهبی نیست یعنی یه کار مذهبی نیست برای همین تقریباً همه ی مردم ایران انجامش میدن و ازش لذت میبرن.
از دو تا کلمهی چهارشنبه یکی از روزای هفته درست شده و سوری که تو زبان کردی به معنی سرخِ.
معمولاً از عصر آتیش و روشن میکنن و تا دم دمای صبح روشن نگهش میدارن. همه از رو آتیش میپرن و میگن: " زردی من از تو، سرخی تو از من" که یه نشونه برای تطهیره. در واقع این شعر و میخونن تا به جای زردی و مریضی و مشکلات از آتیش سرخی و گرمی و نیرو بگیرن.

اون زمانها آتیش و رو پشت بومها روشن میکردن که بنا به گفتهی بعضی از نیاکان این آتش که دود میکنه و شعله میکشه و روح مردهها رو به راه خودشون هدایت میکنه. یه چیزی مثل ... یه چیزی مثل فانوس روشن کردن و تو قایق گذاشتن مردم چین و ژاپن. اونا هم وقتی عزیزشون میمیره فانوس درست میکنن و میزارن تو قایق و میزارنش روی آب که از آب بگذره و روحشون راه خودشون و پیدا کنن. این جوری میگن روح عبور می کنه.
این آتیش روشن کردن و تو بعضی از کشورهای دیگه هم میتونیم ببینیم. مثل جنوب رومانی، آریاییان قفقاز که 7 تا آتیش روشن میکنن و از روش میپرن و حتی تو سوئد هم آتیش روشن کردن و داریم.
یه سری آیینم هست که تو شب سوری انجام میشه مثل: سال نو- کوزه ی نو، آجیل مشکل گشای چهارشنبه سوری، حلوا مالی، فالگوشی و گره گشایی، قاشق زنی و شال انداختن و حاجت خواهی از توپ مروارید.
آیدا متفکر و با کمی اخم گفت: کوزه ی نو چیه دیگه؟
سرم و خاروندم و گفتم: قدیما بر این باور بودن که همهی مشکلات و گرفتاریها و بلاها تو کوزه متراکم میشه. تو چهارشنبه سوری کوزه رو از بالای پشت بوم پرت میکردن و میشکستنش و یه کوزهی جدید جاش میزاشتن.
آیدا: حلوا مالی؟
من: تو بعضی از شهرها رسم بوده که مردم به سرو صورتشون حلوای داغ می مالیدن.
چمهای آیدا گرد شد.
آیدا: وا... خوب نمیسوختن؟
خندیدم و شونه ای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم والا. من هنوز امتحانش نکردم.
همه خندیدن.
آیدا: فالگوش چه ربطی به بخت گشایی داره؟
من: اون موقع میگفتن اگه دخترای جون و دم بخت نیت کنن و برن پشت دیوار فال گوش وایسن و به حرف رهگذرا گوش بدن بعدا می تونن با تفسیر اون حرفها جواب نیتشون و بگیرن.
شراره با یه کم اخم و تفکر پرید میون کلامم و گفت: اصولا من فکر می کنم این کار یکم زشت بوده اما خوب خیلی حال میداد.
این و گفت و نیششم تا بناگوش باز کرد و خوشحال به ماها نگاه کرد. با دست ضربه ای به شونه اش زدم و خندیدم.
آیدا با هیجان گفت: قاشق زنی چی؟ بچه ها میگفتن سالهای قبل انجام میدادین.
خنده ای کردم و گفتم: آره مجبورشون میکردم چادر سرشون کنن و برن در خونه همسایه ها قاشق زنی.
مینا: مامان من امسالم خودش و آماده کرده بود برای قاشق زنی یعنی چیز میزا رو آماده گذاشته رو جا کفشی کنار در ولی ظاهراً کسی نیومده برای قاشق زنی.
یه اخم ریز کردم و گفتم: چرا؟؟؟
به بچه ها نگاه کردم که هر کدوم به همدیگه نگاه میکردن.
مهرانه: خوب چیه؟ من درگیر مراسمم بودم بعدم من دیگه نیازی به بخت گشایی ندارم شوورم و پیدا کردم. السا هم که چند ساله نمیاد. تو هم که کلا نمیری. بقیه چرا نرفتن و نمیدونم.
به شراره نگاه کردم.
شراره دست برد تو جیبش و یه مشت آجیل در آورد و بدون اینکه به کسی تعارف کنه یه بادم انداخت تو دهنش و گفت: من و مینا قبلاً چند تا خونه رفتیم و آجیلامون و هم گرفتیم.
آیدا لب ورچیده آروم نشست.
یه نگاه به صورت غمگین شدش انداختم و گفتم: خوب شما که میرفتید چرا آیدا رو نبردید؟
شراره شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب نمیدونستیم می خواد بیاد یا نه.
یه چشم غره بهش رفتم که صداش در اومد.
شراره: خوب الان چرا چشم غره میری. ما نمیدونستیم. اصلاً تو خودت چرا هیچ وقت نمیری؟ اصلاً بخوایم اصولی هم حساب کنیم تو باید پرچم دارمون باشی ولی همیشه جا خالی دادی. اصلاً من امشب باید تو رو بفرستم قاشق زنی. تو از پایین شروع کن آیدا هم از بالا. پاشو ببینم.
چشمهای گرد و متعجبم و دوختم به شراره ای که آمپرش زده بود بالا و داغ کرده بود و جدی جدی از جاش بلند شده بود و به سمت من میومد تا بلندم کنه.
هول گفتم: نه خوب چرا عصبانی میشی اصلاً بی خیال بشین سر جات شوخی کردم.
السا: نخیرم شوخی نداریم. پاشو ببینم. هر سال به این بدبختا زور میگی خودت بیکار میشینی. پاشو ببینم.
السا هم از پشت کمرم و هل میداد تا به شرارهای که دستهام و گرفته بود و سعی می کرد از زمین بلندم کنه کمک کنه.
بچه ها هم باهاشون هم صدا شده بودن و میگفتن پاشو. از اون ور آیدا هم ذوق زده از جاش پریده بود و هی میگفت: آره بیا بریم بیا بریم.
دخترا به زور دوتا دستهام و گرفتن و کشون کشون بردنم تا دم خونهامون و یه چادر سفید گلدار انداختن سرم و یه کاسه مسی و یه قاشقم دادن دستم و گفتن: برو...
هر چی گفتم تا بیخیال بشن اما کارگر نیافتاد و در آخر منو دم در خونه ی عزیز بانو ول کردن و رفتن. آیدا هم که زودتر از همهامون رفته بود طبقهی آخر و صدای قاشق زدنش میومد.
شراره با بدجنسی زنگ خونهی عزیز بانو رو زد و دخترا یهو در رفتن و از ساختمون خارج شدن. پر حرص نگاهی به راپله ها کردم و وقتی دیدم کار از کار گذشته مجبوری چادر سفید و رو سرم صاف کردم و دوباره زنگ زدم. میدونستم عزیز بانو پایینه ولی بابا حسین چی؟
صدای کیه گفتن بابا حسین و که شنیدم به ناچار شروع کردم به کوبوندن قاشق تو کاسهی مسی.
منتظر ایستادم پشت در. بابا حسین در و باز کردن و با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: به به دختر گلم آرام جان. خوبی بابا؟
لبخندی زدم و گفتم: سلام بله ممنون.
بابا حسین یه نگاهی به دستم و کاسه ی تو دستم انداخت و یه خنده ای کرد و گفت: پس بالاخره تو هم قاطی اینا شدی.
لبخند شرمنده ای زدم و گفتم: بله.
بابا حسین: چقدر خوب دخترم. یه چند لحظه صبر کن تا بیام.
بابا حسین رفت تو خونه و با یه نایلون آجیل و گز و شکلات اومد بیرون و ریختشون تو کاسه. با دیدن شکلاتا چشمهام برق زد.
یه لحظه جا و مکان از دستم در رفت و همون جا دست بردم و یکی از شکلاتا رو برداشتم که صدای خندهی بابا حسین بلند شد. شرمنده شکلات و برگردوندم سر جاش.
بابا حسین با محبت گفت: چرا برش گردوندی دخترم همه اش مال خودته. نوش جونت.
لبخندی زد و با گفتن "موفق باشید" راهیم کرد که برم.
منم خیلی شیک تا در بسته شد نایلونی که شراره چپونده بود تو جیبم و در آوردم و همهی شکلات آجیلا رو ریختم تو نایلون که کاسهام خالی بشه. خوب زشت بود کاسه ی پر و ببرم در خونهی ملت. با این جثه می گفتن: "دختره چقده گامبوئه. این همه خوراکی داره بازم می خواد."


رسیدم به طبقه ی دوم. زنگ خونهی شیوا جون و دوبار زدم. اما خبری نبود. خوب نبایدم باشه. صدای فرزین و فرهاد و که بازی میکردن و از اینجا هم میشد شنید. آقا فرشادم پایین پیش بابا نشسته بود شیوا جونم بالا سر آش بود.
بی خیال اونا شدم و رفتم خونه بغلی و زنگش و زدم. دوتا زنگ زدم و منتظر موندم.
چادرم از رو سرم افتاده بود رو شونه هام. و به زور با یه دست نگهش داشته بودم که پخش زمین نشه.
کسی در و باز نکرد. دوباره زنگ و این بار طولانی تر فشار دادم. اصلاً اینجا خونه ی کی بود؟ اونقدر فکرم مشغول بود و اونقدر گیج بودم و سر این برنامه ی قاشق زنی از دست بچه ها حرص خورده بودم که هنگ کرده بودم و یادم نمیومد تو هر طبقه کی میشینه.
-: کیه؟؟؟؟؟ چرا این جوری زنگ میزنی؟ مگه سر آوردی؟
با شنیدن صدای خواب آلودیی که از تو خونه میومد تازه به خودم اومدم و فهمیدم که دم خونهی آیدا اینا هستم و اینی که خوب آلود داره داد میزنه است آیدینه و این جوری که شواهد نشون میده من از خواب پروندمش.
لبم و گاز گرفتم و هول برگشتم تا تند و با آخرین سرعتم جیم بزنم و برم طبقهی بالا. اما قبل از اینکه بتونم قدم از قدم بردارم در باز شد و صدای عصبانی آیدین: چیه؟
چشمهام و بستم و هم زمان با دندونام رو هم فشار دادم. دستهام و تا جایی که میشد مشت کردم.
وضعیت خیلی بدی بود. پشتم به آیدین بود با چادر گلداری که تا شونه هام یه وری ولو بود و یه حالت خم شدگی داشتم اونم برای سرعت بخشیدن به فرارم بود.
اما دیگه نمیشد. باید میموندم اگه میرفتم ضایع تر میشدم.
اول صاف ایستادم. دست آزادم و گرفتم به چادرم و با یه حرکت کشیدمش رو سرم و تا جایی که میشد رو صورتم و پوشوندم.
تنها جایی که پیدا بود مچ دستم بود که کاسه توش بود و دماغم و یه ریزه از چشمم اونم چون سرم و اونقدر بالا و عقب برده بودم تا بتونم یه کوچولو ببینم چی به چیه.
یه نفسی کشیدم و سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم و با یه حرکت همچین برگشتم سمت در که آیدین یه لحظه ترسید و یه تکونی خورد.
یه نگاه مشکوک به سر تا پام انداخت و با دست موهاش و زد کنارو برای اولین بار دوتا چشمهاش بیشتر از چند دقیقه تو دید موندن چون موهاش برنگشت رو چشمهاش.
یه ابروشو داد بالا و مشکوک گفت: شما؟
هنگ کرده بودم یادم نمیومد برای چی اومدم.
آیدین: با کی کار دارید؟
چشمهام و گردوندم تا یادم بیاد چی کار می خواستم بکنم.
آیدین: چیزی میخواین؟
آهان یادم اومد. شکلات... شکلات میخواستم. خوب الان باید قاشق میزدم به کاسه ولی دستهام بند بود.
چی کار کنم؟
کاسه امو که محکم با دستم گرفته بودم و بالا آوردم و تکون دادم. با تکون کاسه قاشق توش تکون خورد و صداش در اومد. خوبه پس قاشقم زدم.
آیدین یه نگاه متعجب با چشمهای گرد به کاسهی تو دستم که بالا اومده بود تا جلوی چشمهاش انداخت و با شک گفت: گدایید شما؟
انقدر بهم برخورد که بی اختیار دستم محکم پایین اومد و سیخ ایستادم. گدا خودتی و ... استغفرولله.
دوباره این بار با قدرت بیشتری دستم و بالا آوردم و گرفتم جلوش و تند تند تکون دادم.
گیج سرش و خاروند و گفت: خوب این کاسه چیه؟ الان من باید یه چی بفهم؟؟؟
نگاهش و از کاسه گرفت و به صورت من که فقط دماغم پیدا بود دوخت و گفت: فکر نمی کنی به جای کاسه تکون دادن حرف بزنی راحت تر باشی؟
عمراً اگه حرف میزدم صدام و تشخیص میداد میفهمید کی هستم بعد از فردا داستان داشتیم. هر وقت منو میبینه میخواد پوزخند بزنه. عمراً حرف بزنم.
دوباره کاسه رو تکون دادم و با سر و دست بهش اشاره کردم.
سرش و کج کرد و گفت: الان این یعنی حرف نمی زنی خودم باید بفهمم؟
سری تکون دادم. زیر لب پوفی کرد و گفت: همه دیوانه ان.
انقدر دوست داشتم یه لگد به ناکجاش بزنم که معنی واقعی دیوانه رو بفهمه.


سرش و بلند کرد و گفت: الان این کاسه رو جلوم گرفتی یعنی یه چیزی می خوای.
فقط نگاه کردم.
آیدین: پول می خوای؟
نگاه کردم.
آیدین: خوراکی؟
نگاه کردم.
کلافه سری تکون داد و گفت: حداقل سرت و تکون بده بفهمم چی میخوای.
سری تکون دادم.
آیدین: خوبه. حالا پول میخوای یا خوراکی؟ اگه اولیه یه بار سرتو تکون بده اگه دومیه دوباره.
تند تند سرمو چند بار تکون دادم.
یهو زد زیر خنده.
آیدین: باشه خوب فهمیدم خوراکی میخوای. اما چی؟
یه نفس عمیق کشید و کلافه و گیج سری چرخوند. در حال فکر کردن بود که صدای قاشق زدن از طبقه ی بالا بلند شد.
ابروهاش پرید بالا و متعجب گفت: عجب... پس گروهی هم کار میکنید.
فقط لبهام و تو هم جمع کردم.
دستی به صورتش و بعد گردنش کشید. موهاش ژولی پولی بود. با اون لباس توخونه که تیشرتش یه ورش بالا بود و یه ورش پایین کاملاً پیدا بود که بدبخت و از خواب خوش پروندم.
خوب شد فحشم نداد.
متفکر دستی به چونه اش کشید و آروم گفت: یه جورایی مثل هالووینه.
یهو براق شد سمتم و خوشحال گفت: ببینم شکلاتی آجیلی میوه ای چیزی میخوای.
خوشحال از اینکه این خنگ به دور از رسومات قدیم بالاخره فهمیده من چی میخوام سرم و تند تند تکون دادم.
خوشحال گفت: صبر کن ببینم.
رفت تو خونه. چون در و 4طاق باز گذاشته بود میدیمش. دور خودش گشت و از روی ظرف روی میز یه مشت چیزمیز برداشت و اومد سمت در.
خوشحال کاسه رو گرفتم جلوش. بدون اینکه خوراکی ها رو بریزه تو کاسه ام تکیه اش و داد به در.
یه لبخند کج زد که بیشتر از اینکه تعبیر خوبی داشته باشه بهش میخورد خباثت توش باشه.
نگاهش و دوخت به کفشهام و آروم آروم بالا آوردش تا رسید به سرم و صورتم و دماغ بیرون مونده از چادرم.
نمیدونم چرا ترس برم داشت. سعی کردم مظلوم نگاش کنم اما یادم نبود که از پشت چادر نمیتونه ببینه.
زبونش و تو دهنش چرخوند و دستش و بالا آورد. خوشحال کاسه رو گرفتم جلوش که دستش و تند برد عقب.
آیدین: ببین من اینا رو بهت میدم به یه شرط.
چشمهام گرد شد.
آیدین. اینا رو حتی بیشترش و میدم به شرطی که چادرت و از رو صورتت برداری.
یعنی چی؟ سرم و کج کردم.
آیدین: می خوام صورتت و ببینم.
عمراً........
سرم و تند تند به نشونه ی نه تکون دادم.
آیدن: چرا؟ چیزی ازت کم نمیشه که. ببین اینا رو بگیر.
آجیلا رو ریخت تو کاسه.
آیدین: خوب حالا صورتت و نشونم بده.
پسره ی خنگ.
کاسه رو کشیدم عقب و از پشت چادر یه چشم غرهی توپ بهش رفتم و بی حرف برگشتم که برم و بی محلش کنم اما با دومین قدم صدای آیدین و شنیدم که همراه شد با حس ولو شدن چادرم.
آیدن: کجا می ...
از پشت چادرم و کشید و چون انتظارش و نداشتم و بی هوا بود چادر از سرم سر خورد و ولو شد تا روی کمرم.
با بهت برگشتم و چشم دوختم به آیدینی که کج شده رو به جلو و چادرم تو مشتش مونده و با ابروهای بالا رفته زل زده بود به منِ عصبانیِ برگشته.
چشمهام و ریز کردم و یه چشم غرهی توپِ اساسی بهش رفتم و با حرص چادرم و از تو دستش بیرون کشیدم و دومین چشم غره رو هم نثارش کردم و بی حرف و پر حرص برگشتم و از پله ها سرازیر شدم پایین.
دیگه حس و حال بالا رفتن و نداشتم. همین دوتا خونه که حیثیتم و به باد داده بود برام کافی بود.
تو پیچ پله های طبقهی اول چرخیدم و رخ به رخ مهدی شدم.

یه هنی گفتم و از ترس یه قدم عقب برداشتم.
شرمنده لبخند خجالت زدهای زد و گفت: وای ببخشید نمیخواستم بترسونمتون. شنیدم رفتین قاشق زنی میخواستم خودم بیام و تنقلات و بدم خدمتتون.
با هر کلمه اش کلی تف پاشید به صورتم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چشمهام و به حالت نیمه بسته بکنم تا تف کمتری تو چشمم بره تا جلوی دیدم و نگیره.
حرفش که تموم شد تند گفتم: نه دستتون درد نکنه ممنون. نمیخواد زحمت بکشید تموم شد. من برم پایین.
نزاشتم دیگه ادامه بده و تند از پلهها اومدم پایین و خودم و به حیاط رسوندم.
خدا رو شکر در رفتم. با چادرم صورت خیسم و پاک کردم و نفس زنون خودم و رسوندم به موکت پهن شده و ولو شدم کنار السا و از بغل تکیه دادم بهش.
مینا با دیدن صورت من گفت: آرام چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
با حرف مینا همه به سمتم برگشتن.
بی توجه به چشمهای کنجکاوشون سعی کردم تنفسهامو تنظیم کنم و تو همون حالت گفتم: هیچی.
نایلون آجیلهایی که بابا حسین داده بود و از دستم در آوردم و گذاشتم کنار کاسه بغل دستم.
شراره با دینشون چشمهاش برقی زد و گفت: آخ جون چقدر کاسب بودی.
اومد که هجوم بیاره سمت آجیلا که تند کاسه و نایلون و برداشتم و گذاشتم تو بغلم و با دستهام ازشون محافظت کردم.
با چشمهای گرد گفت: چرا همچین کردی یه شکلات میخواستم.
پر حرص گفتم: کوفت بخواه. برو خودت بگیر. من برا اینا جون دادم دیوونه شدم، گدا شدم، لال شدم.
آرومتر تو دلم گفتم: کشف حجابم کردن و از فردا سوژه هم میشم.
پر حرص از جام بلند شدم. موندن پیش این قوم عجوج مجوج برام خوب نبود. میترسیدم یا یه بلایی سر خودم بیارن یا سر آجیلای زحمت کشیدهام.
بهتر بود میرفتم پیش مامان اینا مینشستم.
تا من پاشم و یه تکونی به خودمو چادر گلدارم بدم در خونه با کلید باز شد و صدای دعوت پژمان اومد.
گردن کشیدم ببینم پژمان به کی تعارف می کنه که با شنیدن صدای سونیا فهمیدم که اون و ننه ی زلزله اش اومدن.
سونیا زودتر از همه وارد حیاط شد و پر سر و صدا دون دون به سمت ما اومد از دور که منو دید یه جیغ خوشحال کشید که کلی ذوق زده شدم. چون معمولا من و سونیا چندان روابط پر شوری با هم نداشتیم نه که بد باشیما اما سعی میکردیم زیاد دم پر هم نباشیم، برامون بهتر بود.
سونیا خوشحال با یه لبخند عمیق اومد سمتم و منم ذوق زده دستهام و همراه چادرم باز کردم و یکم خم شدم که بغلش کنم. یه لبخند خیلی ملیح و قشنگم زده بودم که ملت حض می کردن.
سونیا به دو قدمیم که رسید داد زد.
سونیا: خوآن جون من اومدم.
چشمهای من گرد شد. خوآن کجا بود؟ خیره به سونیا نیشم در حال بسته شدن بود که با کج شدن مسیر سونیا و دور زدن من باعث شد کامل بسته بشه. برگشتم و چپکی نگاه کردم ببینم این بچه کجا رفت که دیدم این همه ذوق و شوق و هیجان نه به خاطر من که خالهاشم بلکه به خاطر عشق عزیزش خوآن میگل بوده که تازه لباس پوشیده و شیک از در ساختمون بیرون اومدن و دستهاشون و باز کردن که بچه رو بغل کنن.
یعنی حال میکنه من و ضایع کنه این پسر.
یه چیشی گفتم و برای اینکه خودم و خالی کنم زیر لبی گفتم: جفتشون برا هم خودشیرینی میکنن انگار قراره بهشون چیزی برسه. بچه لووسا.
رومو برگردوندم و با افروز و شوهرش سلام علیک کردم و همراه افروز رفتم پیش مامان اینا نشستم.
آیدین هم سونیا بغل همراه پژمان و سعید رفتن تو آلاچیق پیش مردا.

اصولا درک نمیکنم چرا مردا باید تو آلاچیق و رو صندلی بشینن بعد ما زنا مثل کنیزا پایین پاشون رو زمین.
بی خیال همیشه همین بوده اول مردا بعد اگه شد ما زنای بیچاره. مثلا هنوز که هنوزه خیلی جاها میبینم که تو مراسمات و مجالس و عروسیها به جای اینکه به خانمها که همیشه بچه ها رو دنبالشون راه می ندازن زودتر غذا بدن میرن اول به مردا شام میدن. نمیگن این زنای بیچاره بچه همراهشونه و اونا زود گرسنه میشن. بیایم شکم اونا رو سیر کنیم. یعنی شکم مردا انقدر مهمه؟
سعی کردم زیاد وارد این مقولات نشم و ذهنم و منحرف کنم. چشم چرخوندم و نگاهم افتاد به آیدین که کنار پژمان و سعید نشسته بود و چرخیده بود سمت اونها ولی در واقع نگاهش به سمت موکت و ماها بود.
چشمهام و ریز کردم و یه اخم کوچیک رو پیشونیم نشست تا تونستم مسیر دقیق نگاهش و تشخیص بدم. نگاهش روی چادر گلدار من و کاسه ای که هنوز بین دستهام باقی مونده بود ثابت بود.
به خاطر دنبال کردن مسیر نگاهش سرم پایین افتاده بود و نگاهم رو کاسه و محتویاتش بود.
بی اختیار لبخندی زدم.
کاسه پر بود از بادم هندی و بادم زمینی و پسته و فندق.
یعنی ناخالصیش صفر بود. حالا فهمیدم چرا شراره اون جوری حمله کرد بهش. سرم و بلند کردم و دوباره نگاهش کردم. هنوز چشمش و برنداشته بود.
زل زدم به اون چیزی که فکر میکردم چشمهاشه و بی توجه به نگاه خیره اش دوتا مشتم و کردم تو کاسه و هر چی مغز بود و برداشتم و خیلی شیک بردمشون و خالی کردم تو جیبم.
حس میکردم ابروش رفته بالا و نگاهش متعجب و رو لبش کمی لبخند نشست.
ابروهام و انداختم بالا و دهنم و جمع کردم و بلافاصله اخمهام و کشیدم تو هم.
خوب حیف بود این مغزها نصیب شکم شراره و السا بشه. خودم دوستشون داشتم.
عزیزبانو: نمیدونم عمرم کفاف میده یه روز به جای اخم رو پیشونی تو یه لبخند عمیق و شاد ببینم؟ به خدا دلم تنگ شده برای قهقه زدنات.
برگشتم و پر محبت به عزیز بانو نگاه کردم. لبخندی زدم و گفتم: عزیز جون شده عادت. دیگه دست خودم نیست.
عزیز بانو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: آخه اخمم چیزیه که بخوای بهش عادت کنی؟ حالا لبخند باشه یه چیزی. به خدا برات حرف در میارن. صدات می کنن دختر عنقه.
تک خنده ای کردم و دستهام و حلقه کردم دور کتفش و بغلش کردم و یه ماچ نشوندم رو گونه ی چروکش.
خیلی دوستش داشتم. شاید بیشتر از مادربزرگ واقعیم. چون عزیز جون فقط السا و آرمین و دوست داشت. اما عزیز بانو همه امون و دوست داشت.
مامان همیشه میگفت تو خیالاتی شدی مگه میشه مادر بزرگ بین نوه هاش فرق بزاره؟
دقیقا حرفش به اندازه ی اینکه میگفت مادر پدرا بین بچه هاشون فرق نمی زارن مسخره بود. وقتی من به چشمم میدیدم که بینمون فرق می زارن و محبتشون به بعضیها بیشتره چه طور میشه حرفشون و باور کنم.
از بچگی یادمه آرمین چون تک پسر بود هر چی می خواست مامان براش فراهم می کرد. شاید علت اصلی اینکه آرمین این جوری لوس بار اومده بود همین محبت بی جهت مامان بود که انقدر این پسر و جری کرده بود که باور کنه هر چیزی و که اراده کنه می تونه بدست بیاره. برای همینم سر هر موضوعی لج می کرد و با داد و بی داد به خواسته هاش می رسید.
السا هم برای رسیدن به خواسته هاش راه خیلی خوبی بلد بود. فقط کافی بود یکم بغض کنه و تو چشمهاش اشک حلقه بشه تا مامان هر چیزی که می خواد و براش بخره.
یه روز جلوی چشم خودم گفت: من اصلاً دل دیدن اشکهای السا رو ندارم. یه قطره اشک که میریزه دل من به درد میاد.
و همین شد که من فهمیدم اشکهام هیچ ارزشی نداره و برای همینم هیچ وقت از زمانی که عقلم رسید گریه نکردم. برای هیچ چیز. همه ی عصبانیت و ناراحتیم و با چشمهام نشون میدادم با اخم، چشم غره یه نگاه تند اما اشک.... هیچ وقت.
در هر حال فایده ای هم نداشت.

با تکونهای دست آیدا به خودم اومدم.
سرم رو بلند کردم و با استفهام نگاش کردم.
آیدا: میگم می خوایم آتیش روشن کنیم بچه ها پا شدن می خوان از رو آتیش بپرن تو نمیای؟
سری تکون دادم و گفتم: چرا میام بزار اول آتیش رو روشن کنن بعد. الان بریم باید کمک کنیم چوبها رو بیاریم یکم کثیف کاری داره.
آیدا یک نگاهی به پشت سرش و دخترایی که مشغول جابه جایی کنده هایی که از دو روز پیش پسرها برای امشب آماده کرده بودن کرد و وقتی حس کرد حرفم درسته گفت: آره بهتره بشینیم تا آتیش رو روشن کنن.
یک لبخندی زد و کنار من نشست.
با آیدا به دخترا نگاه می کردیم. چشمم رو السا بود که سعی می کرد نزدیک پژمان باشه و پژمانی که زیر زیرکی از فرصت استفاده می کرد تا با نامزدش حرف بزنه. به زور زدن شراره نگاه کردم که با همه ی توان و قدرتش سعی می کرد یک کنده ی گنده ی خشک رو تکون بده و بیاره سمت جایی که قصد داشتن آتیش روشن کنن.
آخرم وقتی دید زورش نمیرسه با حرص مینا رو صدا کرد تا بیاد کمکش.
مینا هم اومد و دوتایی به زور کنده رو بلند کردن و تا خواستن حرکت کنن یهو نمیدونم کدوم یکی از پسرها زیر پاشون سیگارت انداخت که ترکید و به خاطر صدای مهیبش این دوتا دختر هم سکته کردن و کنده از رو دستشون افتاد و یک گوشه اش رو نوک انگشت شراره نشست که باعث شد یک جیغ ترسناکتر از صدای سیگارت بکشه و شروع کنه به داد و بیداد کردن و ناله و نفرین پسری که نمیدونست کیه و برای همینم همه رو نفرین می کرد.
من و آیدا این سمت مرده بودیم از خنده. میرفتیم سینما و یک فیلم کمدی میدیدم آنقدر نمیخندیدیم که با این تصاویر زنده خندیده بودیم.
آیدا که یکم آروم شد گفت: ما تا حالا با همسایه هامون آنقدر جور نبودیم. سالهای قبل چهارشنبه سوری با فامیلای مامانم دور هم جمع میشدیم و شام جوجه می خوردیم و اگه کسی حوصله داشت از رو آتیش می پرید. هیچ وقت این روز رو انقدر جدی نمیگرفتیم.
همه ی چهارشنبه سوری من خلاصه شده بود تو دور دور کردن با ماشین تو کیان پارس و دیدن شادی و هیجان دختر پسرا.
پارسال که به کل نه چهارشنبه سوری داشتیم و نه عید.
به نیم رخش نگاه کردم. تو خاطراتش غرق شده بود و صورتش رو غم گرفته بود.
دلم نمی خواست امشب ناراحت باشه. امشب می تونست براش یک شب خاطرهانگیز از اولین حضور جدیش تو جمع همسایهها باشه.
برای بیرون آوردنش از اون حال گفتم: شما قبلاً کجا زندگی می کردین؟
سری تکون داد و گفت: نمیدونم. شاید همه جا. تهران. یک چند سالی اصفهان، چند سال هم اهواز. حالا هم که دوباره برگشتیم تهران.
من: کیان پارس مال کجاست؟
لبخندی زد و سرش و چرخوند سمتم و گفت: برای اهوازه. تقریباٌ خیلی ها برای دورزدن میان اونجا. شبهاش خیلی قشنگه. باید بیای ببینی.
بهش لبخند زدم. دلم می خواست بدونم چرا پارسال خوب نبود و چهارشنبه سوری نداشتن اما دلمم نمی خواست فضولی کنم. دوباره چشم دوختم به دخترا.
آیدا: میدونی پارسال خیلی بد بود. مامان تقریباً نبود. نمی خوام هیچ وقت اون روزا بیاد. از پارسال متنفرم. همه جوره بد بود. اون از مامان که بیشتر سال رو بیمارستان بود و اون هم از آیدین.

رمان لالایی بیداری4

در باز شد و مژگان خانم با لبخند ازمون استقبال کرد و تعارف که بفرمایید داخل.
همه ی انرژیم رو جمع کردم که یه لبخند خوب بنشونم رو لبهام. تو هال که رفتیم آیدا از توی یکی از اتاقها اومد بیرون. اتاق وسطیه رو گرفته بود. اتاق مامان اینا رو. راهروی اتاقها و سالن و با پرده های آویزی طرح چوب جدا کرده بودن.
کنجکاو نگاهم رو تو کل خونه گردوندم. پیدا بود مژگان خانم سلیقه ی خوبی داره و تمیزه. چون همه جای خونه مرتب و منظم بود. همه ی وسایل تو جای خودشون به دقت چیده شده بودن.
این بار یه لبخند از سر رضایت و کیف زدم. خونه اشون بهم حس خوبی می داد. این همه تمیزی داشت قلقلکم میداد تحریکم می کرد.
دست خودم نبود ولی وقتی کیک رو دادم دست آیدا یه لبخند مهربون و ملیح زدم بهش که ذوق زده اش کرد. چون دیشب همه اش منو جدی دیده بود.
کیک رو گرفت و برد تو آشپزخونه. انقدر این تمیزی خونه روحم رو شاد کرده بود که همین جور بی خودی حس خوشحالی می کردم. دوست داشتم بپرسم چه جوری اینجا رو انقدر تمیز نگه میدارین.
هر وقت به مامانم میگم ملت همه خونشون مثل گله خونه ی ما مثلِ گِله میگه ملت کن بچه دارن.
والا اینا در حال حاضر یک دونه بیشتر از ما داشتن. ولی کو؟ کثیفی کجا بود؟
مامان من یه ذره کارها رو می پیچوند. السا هم از اون یاد گرفته بود. فقط کافی بود نخواد یک کاری رو انجام بده میگفت بلد نیستم.
دقیقاً مدل مامانم.
خودش تعریف می کرد اوایل ازدواجشون به بابام گفته بود بلد نیست اتو کنه. بعد یه روز که بابام عجله داشت و لباس اتو شده هم نداشت داشت ناشیانه لباسش رو اتو می کرد. بعد مامانم که احتمال می داد ممکنه لباس رو نابود کنه رفته ازش گرفته و خودش اتو کرده. کارش که تموم شد بابام متعجب گفته: تو که بلد نبودی چه جوری اتو کردی؟
مامانمم موقور نیومده که از اول بلد بوده. و اینگونه بود که مجبور شد لباسها رو اتو کنه.
السا هم یه وقتهایی تو این زمینه ها کپی برابر اصل مامانم میشه.
رو به شهناز جون پرسیدم: شراره کجاست؟
شهناز جون در حالی که چادرش رو دور گردنش میانداخت گفت: شیفته عزیزم.
سری تکون دادم و به یه آهان بسنده کردم. مطمئنم اگه بفهمه ما اومدیم خونه ی مژگان خانم اینا خودش رو خفه میکنه. این دختر حاضر بود از کارش به خاطر فضولی بزنه.
مژگان خانم با سینی چایی به سمتمون اومد و پشت سرش هم آیدا با یه ظرف که توش علاوه بر کیکهای من شیرینی هم گذاشته بود اومد و هر دو وسایلشون رو گذاشتن روی میز جلوی ما و خودشون رو یه مبل دونفره رو به روی ما نشستن.
یکم خوش و بش کردن و حال و احوال، منم از فرصت استفاده کردم و چشم گردوندم دور تا دور خونه. در عین سادگی زیبا بود و شیک.
مشغول وارسی کردن خونه بودم که با صدای مژگان خانم چرخیدم سمتشون و با استفهام گفتم: بله؟
هیچ پیش زمینه ای نداشتم که در مورد چی حرف می زنن. وقتی حواسم معطوف یه چیز میشد کلا بقیه ی چیزها برام می رفت تو پس زمینه جور یکه صداشونم نمیشنیدم.
فهمید که حواسم نبود. لبخندی به روم زد و دستی که توش کیک بود رو بالا آورد و گفت: خیلی خوشمزه است خودت درست کردی؟
یکم خیره نگاش کردم. این سوال پرسیدن داشت؟ خوب وقتی روش نه خامه ایه نه کرمی پس یعنی خونگیه دیگه.
متین لبخند کوچیکی زدم و آروم سری تکون دادم و گفتم: بله نوش جان.
چشمهاش متعجب شد و گفت: خیلی عالیه واقعاً آفرین.
دوباره سعی کردم با لبخند ریز محبتش رو جبران کنم.
بعد 10 دقیقه دیدم حوصله ام سر رفته. سر رفته و چرخیدم سمت آیدا دیدم مظلوم نشسته و زیر چشمی به من نگاه می کنه. فکر کنم نسبت به دخترای دیگه یه جورایی از من حساب می برد.
سعی کردم قیافه ام مهربون نشون بده. بهش اشاره کردم که بیاد سمتم. خوشحال لبخندی زد و سریع پا شد اومد نشست رو مبل کنارم.
ازش در مورد درسهاش پرسیدم. با شوق جوابم رو داد. این دختر هم کم تنها نبود.
بعد یکم حرف باهام راحت تر شده بود. دیگه مثل قبل معذب نبود.
آیدا: آرام جون دوست داری بیای اتاقم رو ببینی؟
سری به نشونه ی موافقت تکون دادم و گفتم: باشه. بریم.

با هم از رو مبل بلند شدیم. سرها به سمتمون چرخید.
آیدا: میرم اتاقم رو به آرام جون نشون بدم.
مژگان خانم سری تکون داد و مشغول ادامه ی صحبتهاش شد. دوتایی به سمت راهروی اتاق ها رفتیم. پردهی چوبی رو کنار زد و دعوتم کرد با دست به اتاقش اشاره کرد و گفت: اینم اتاق من. در رو برام باز کرد و تعارف کرد که وارد بشم. اما قبل از ورودم مژگان خانم صداش کرد.
آیدا از همون فاصله گفت: بله مامان.
مژگان خانم: آیدا جان یک دقیقه بیا.
بهم نگاه کرد و گفت: شما بفرمایید منم الان میام.
سری تکون دادم و چرخیدم و رفتنش رو نگاه کردم. نمیدونستم چی کارش دارن. برامم مهم نبود. دوباره چرخیدم برم تو اتاق که چشمم خورد به در باز اتاق سمت راست و تخت یک نفره اش.
بی اختیار به سمتش کشیده شدم. از این تخت میشد حدس زد که اتاق کی میتونه باشه. میدونم درست نبود که بخوام توش نگاهی بندازم اما مان از این کنجکاوی که قابل کنترل نبود. مثل کسی که در حال سرقته و نگران از دستگیریه به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود.
بی اختیار دو قدم به سمت اتاق برداشتم و وارد شدم. دستم رو کلید برق چرخید. دهنم از اتاقی که میدیدم باز موند.
واقعاً اختیار فکم از دستم خارج بود. به نقطه ی ننگ خونه با نفرت نگاه کردم.
یعنی آدم تا این حد کثیف؟ نوبره والا.
یه تیکه ی تمیز تو اتاق نبود. کتابخونه بهم ریخته و کتابها هر طرف ولو بودن. میز تحریر داغون. انگار یکی با دست کشیده باشه روش و همه چیز رو واژگون کرده باشه. یکی از بالشتهای تخت گوشه ی اتاق کنار دیوار ولو بود. تابلوهای اتاق کج شده بودن. رو تختی بهم ریخته و مچاله کنج تخت افتاده بود.
رو زمین پر بود از لباس. تیشرت، شلوار جین، شلوار پارچه ای، کاپشن، پلیور و شورت...
صورتم جمع شد. کثیف. جمع کردن این دو دقیقه هم طول نمیکشه. این پسر اصلاً بهداشتی نبود.
زیر لب زمزمه کردم: کثافتِ نجستِ بوگندو .... مایه ننگ خانواده...
با چندش چیشی گفتم و چشمهام و تنگ و گشاد کردم و با انزجار چرخیدم تا برم بیرون. حس می کردم اتاق نجسته.
با دیدن آیدین که حوله تنی آبی رنگی پوشیده و دستش به کلاه حوله ی رو سرش در حال خشک کردن موهای تارتار شده ی خیسِ ریخته رو صورتش ثابت شده بود تو جام خشک شدم.
تو یه لحظه مثل مجسمه های بی جون خیره شدم بهش و قدرت درک موقعیتم و از دست دادم. حتی این فکمم بسته نمیشد.
اونم بدتر از من با دیدن من در نگاه اول متعجب بود و در عین حال اخم غلیظی کرده بود و از حرکت فکش پیدا بود که دندوناش و رو هم فشار میده.
یه نفس عمیق حرصی کشید و دستش رو از کلاهش برداشت و با چشمهای سرخ زل زد تو چشمهام و با تومأنینه و شمرده گفت: کسی بهت اجازه نداد بیای تو اتاق این آدم نجست ِ کثافتِ....
صورتش جمع شد انگار کلمه ی بعدی رو از یاد برده بود. مغزم هنگ بود حتی یک کلمه هم تو ذهنم نبود غیر همون جمله ای که این پسر تو تکمیلش مونده بود. قبل از اینکه به خودم بیام بی اختیار از دهنم پرید: بوگندو....
چشمهاش قرمز بود و حالا رنگشم کبود شده بود. مثل نوزاد تازه متولد شده ای که نفسش گیر کرده و باید با یه ضربه به باسنش بهش بفهمونن که " ای خنگ گریه کن تا نفست بیاد بالا. "
نفهمیدم تو این گیر و دار نکته سنجیم از کجا پیداش شد که جمله ی ناقصش رو تکمیل کردم. ولی کاش لال میشدم و این کلمه از دهنم در نمیاومد.
پر خشم یه قدم به سمتم برداشت اونقدر سریع و پر شتاب بود که کمربند حوله اش تاب شتاب و نیاورد و با قدم اون شل شد و دو طرف حوله اش از هم فاصله گرفت و...
قبل از اینکه نگاه مات شده ام از سینه و شکم هویدا شده اش پایین تر بره چشمهام و رو هم فشار دادم.
خدا رو شکر که هنوز یکم عفت و حیا تو من مونده بود.
با چشمهای بسته اخم غلیظی کردم. چشم بسته نمیشه چشم غره رفت؟
پر خشم گفتم: حقا که مایه ننگ خانواده ای. حولتون رو جمع کنید.
نمیدیدم چی کار می کنه اما از توقفش و یه صداهای جزئی حدس زدم که داره حوله اش و می بنده.
حتی اگرم میبست دلم نمیخواست چشمهام رو باز کنم.
با ابروهای گره خورده دو دستم رو جلو آوردم.
آیدین: چیه؟ چرا دستت و میدی به من؟
تا اومدم بگم با تو کاری ندارم یکی دستم رو گرفت. تو اون گیر و دار چشم بسته از تماس دستش گر گرفتم و آمپری بود که چسبید به 100.
پر حرص دستم رو از بین دستش بیرون کشیدم یعنی سعی کردم. وقتی دستم رو عقب بردم دست اونم اومد عقب و به ناچار و برای دور کردن یه موجود نجس و نامحرم با دست دیگه ام کوبیدم رو دستش و وقتی دستش شل شد دو دستی دو تا ضربه تو هوا پروندم که یکی از ضربه هام بهش خورد و صداش رو در آورد.
آیدین: چته وحشی؟
جیغی اما در حد متعادل صدا گفتم: دستت رو بکش عقب. به من دست نزن.
یه لرز چندش تو تنم پیچید و دوباره دستهام رو گرفتم جلوم و کورمال کورمال سعی کردم راه آزادی پیدا کنم تا خودم رو از اون اتاق ببرم بیرون. به محض اینکه حس کردم از 4چوب در خارج شدم یه چشمم رو نصفه باز کردم و وقتی مطمئن شدم سریع خودم و پرت کردم تو اتاق آیدا و در و پشت سرم بستم. تکیه دادم به در و دستم رو گذاشتم رو قلبم.
اونقدر تند می زد که حس می کردم داره از جاش در میاد.
وای خدا در عرض کمتر از 5 دقیقه چقدر آدرنالین خونم بالا رفته بود. همه اشم به خاطر این پسرهی نجس موقشنگ بود.
دستی به صورتم کشیدم که یاد گرفته شدن دستم افتادم. سریع دستم و از صورتم جدا کردم و بهش خیره شدم.
درسته که تازه از حمام در اومده بود ولی اتاقش نشون می داد که تمیز نیست. علاوه بر اون نامحرمم بود که باعث میشد حس کنم ناپاک شدم.
سعی کردم با پایین لباسم دستم و پاک کنم اما دلم آروم نمیشد باید میشستمش.
چرخیدم سمت در و تا خواستم دستگیره رو بچرخونم صدای عصبی آیدین رو شنیدم که آیدا رو صدا می کرد و بعدم اصوات نامفهومی که فکر کنم به خاطر بسته بودن در 2 تا اتاق چیزی ازش نفهمیدم.
اما جراتم نکردم در رو باز کنم و برم بیرون.
دقیقهی بعد در باز شد و آیدا وارد شد و با دیدن من وحشت زده و پر اخم جلوی در سریع گفت: حالت خوبه؟ آیدین چیزی بهت گفت؟ وای خدا آبرومو برد. الان داشت دعوام می کرد. تو رو خدا اگه چیزی بهت گفت ناراحت نشو آرام جون. اعصابش از دیشب داغونه. ببخشید.
گوشهام تیز شد و ابروهام پرید بالا. اخمام باز شد. اعصابش داغونه؟ اونم از دیشب. خوب چرا؟
سعی کردم مظلوم نمایی کنم تا شاید بفهمم روان پریشی امروز و دعوای دیشبش سر چی بوده.
قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و آروم نشستم گوشه ی تختش. قبل نشستن به تخت نگاه کردم ببینم مثل تخت برادرش کثیف و آلوده نباشه. نه خدا رو شکر این دختر به مادرش رفته و تر و تمیزه.
با خیال راحت نشستم و مظلوم گفتم: نه اشکالی نداره. ولی آخه سر چی اعصابش خورد بود؟ من که کاری نکردم.
کنارم نشست و ناراحت تر از من گفت: نمیدونم به خدا. دیشب آقا پژمان به زور بردش مهمونی. نمیدونم چی شد که وقتی برگشت با همه دعوا داشت. شامم نخورد. با هیچکی هم حرف نزد. تا صبح تو اتاقش راه رفت و چیز میز پرت کرد. اتاقش رو دیدی؟ در عرض 5 دقیقه این جوری ترکید. فکر کنم خیلی حالش بده که تونسته اون اتاق رو اون ریختی ول کنه به امان خدا.
یکم خودم رو نزدیک کردم و سعی کردم نامحسوس بفهمم مشکل کجاست.
من: یعنی نگفت برای چی این جوری شده؟
سری به نشونه ی نه تکون داد و گفت: نمیدونم. نه خودش چیزی گفت نه آقا پژمان.
پوفی کردم و تو جام صاف و جدی نشستم. مظلوم نمایی بس بود. این دختر از چیزی خبر نداشت. پژمان می دونست. اما چه جوری ازش بپرسم؟
اصلا چه جوری روم بشه بهش بگم من در حال حاضر برای اولین بار تو زندگیم به حدی در مورد یه موضوع کنجکاو شدم که مدل السا و شراره سعی کردم از زیر زبون یه دختر بچه ی 15 ساله حرف بکشم؟
به خاطر حس حرف کِشی از آیدا عذاب وجدان داشتم برای همینم دیگه تا آخر ساعتی که تو خونه اشون موندیم فقط و فقط در مورد خودش باهاش حرف زدم و بی خیال اون برادر کثیفش شدم و خدارو شکر تا موقع رفتن هم این پسره از اتاقش بیرون نیومد و ندیدمش.

کتابم رو بستم. تشنه بودم. از لبه ی پنجره پایین پریدم و کتاب و رو میز گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم و با دیدن مامان جلوی در اتاق آرمین مبهوت تو جام ایستادم.
متحیر گفتم: مامان...
مثل دزدی که سر عمل گرفته باشنش سریع صاف ایستاد و برگشت سمتم . با دیدن من یه نفس راحتی کشید. یه نگاهی به در اتاق آرمین انداخت و به زور چشم ازش گرفت و به سمتم اومد.
برام عجیب بود جوریکه مامان به در تکیه داده بود و گوشش رو چسبونده بود کاملاً پیدا بود چی کار میکرد. ناخواسته گوشم یکم به سمت در متمایل شد که با برگشت سریع مامان و نگاهش تند صاف ایستادم.
دنبال مامان راه افتادم سمت هال.
من: مامان داشتی چی کار میکردی؟
مامان: هیچی.
ابروم پرید بالا. خوبه خودم دیده بودم بعد میگه هیچی.
موشکافانه نگاش کردم که رو مبل نشست و با دیدن قیافه ی من انگار حس کرد که نمیتونه حرکتش رو سمبل کنه.
پوفی کرد و چشمهاش رو گردوند و گفت: این پسره آخر منو میکشه. 3 تا دختر داشتم هیچ کدوم قد این یه دونه پسر اذیتم نکردین. میدونم آخر یه کاری میکنه که آبرو ریزی بشه و پشیمونیش بمونه برای خودش و ما.
با استفهام نگاش کردم. رو مبل کنارش نشستم.
مامان: آرام تو این دختره رو می شناسی؟ شب و روز پای موبایله. الان 2 ساعته حواسم بهش هست. یه ریز حرف میزنه. شبم که تا کی بیداره. این همه شارژ موبایل از کجا میاره این آخه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم ولی خوب این که همش زنگ نمیزنه دختره هم زنگ میزنه.
مامان سری تکون داد و نصیحت وار گفت: این پسر با من که حرف نمیزنه تو لااقل باهاش از در دوستی وارد شو. باهاش صمیمی شو شاید حرفهاش رو به تو بگه. بعد تو نصیحتش کن. نذار این جوری باشه.
یه ابروم رفت بالا. یه پوزخندی نشست گوشه ی لبم.
به پشتی مبل تکیه دادم و پامو انداختم رو پام و خیره به مامان گفتم: اولاً آرمین بین منو شما هیچ فرقی نمیبینه و همون جور که به حرفهای شما گوش نمیده به حرفهای منم گوش نمیده. فقط وقتی ازم چیزی می خواد باهام خوبه، در غیر این صورت .. هیچی...
دوماً که یه درصد فقط یه درصد شما فکر کن که من بیام حرفهای اونو پیش شما بگم. مگه من جاسوس فضولم؟ این چه حرفیه شما به من میزنید؟
مامان پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: مرده شورتون رو ببرن. انقده که منو حرص میدین هر کدومتون یک جوری. بعداً که یه کار خرابی کرد دودش تو چشم همه اتون میره اون موقع میبینمتون. یکم اگه باهاش خوب باشید پای درد و دلش بشینید ازتون که چیزی کم نمیشه. میترسم این دختره گولش بزنه و خودش رو بندازه بهش. معلوم نیست چی کار کرده که آنقدر این پسر رو تو مشتش گرفته که از خیر بیرون رفتنم گذشته. چند روزه بیشتر تو خونه است. یکی نیست بگه آخه اینم شد کار؟ این دخترا گرگن میدونن چی کار کنن. از این پسر سادهی منم سواستفاده میکنن.
آدم که با یکی نمیمونه برو سراغ بقیه. آنقدر خودت رو به یک نفر نچسبون. همین کارها رو می کنن که افسارشون میافته دست دختره.
با چشمهای گرد شده به مامان خیره موندم. از مامانم این حرفها بعید بود.
متحیر گفتم: آخه مامانِ من این چه حرفیه؟ اگه دخترتون با یکی این جوری دوست بود هم همین حرف رو می زدید؟ میگفتید پسره باید بره چند تا چند تا دوست دختر بگیره؟ اگه همین وضعیت برای دخترتون پیش میاومد شما همین حرفها رو برعکس میگفتین که پسره داره گولش می زنه و دخترم ساده است و ...
من نمیتونم نصیحتش کنم چون جوونه و گوش نمیده. خودش باید درک کنه هر چند بعید می دونم. ولی محاله با زور بشه این رو به راه راست کشوند. شما هم انقدر خودتون رو اذیت نکنید به وقتش خودش درست میشه.
عصبی روشو ازم گرفت و پر حرص گفت: شما نمیفهمید، بعداً که یه چیزی بشه پشیمون میشید. مونده هنوز عقلتون به این چیزا برسه. فقط می خواید جون من رو بگیرید.
بی حرف فقط نگاش کردم و اجازه دادم هر چی دلش میخواد بگه بلکه آروم بشه. در هر حال کاری از من ساخته نبود.
اونقدر نشستم تا در خونه با کلید باز شد و السا با سر و صدا وارد شد.

از همون دم در شروع کرد بلند بلند حرف زدن و سلام کردن.
السا: بَه سلام اهل خونه خوبید خوشید سلامتید؟ بیرون بیاید که عشقتون اومده بیاید استقبال و دست بوسی.
نشسته یه چشم غره بهش رفتم. اومد جلو خودش رو ولو کرد رو مبل رو به روم و دستهاش رو از هم باز کرد و گفت: آخیش.... داشتم از خستگی میمردم.
دست برد و مقنعه اش رو از سرش کشید بیرون و گفت: وای که هلاکم به خدا.
مامان: خسته نباشی دخترم. دانشگاه چه طور بود؟
السا: خوب... همه در امنیت کامل به سر میبردن.
چشمم رفت سمت نایلونی که دستش بود. از عکس روش پیدا بود که مال یه بوتیکه. سرم رو بلند کردم و خیره شدم بهش و یک ابرومو انداختم بالا.
سرش رو کج کرد و نایلونش رو دید و نیشش رو برام باز کرد.
السا: میگما حوصله ام به شدت سر رفته. دلم یه عروسی می خواد. مامان کی پول میدی برم لباس بخرم؟ یا پارچه بخرم فاطی جون برام بدوزه؟
مامان ابروهاش رفت بالا و با تعجب گفت: آخه دختر کی گفته تا تو اراده کنی و دلت عروسی بخواد یکی شوهر می کنه یا زن می گیره؟ اگه این جوری بود که این خواهرت باید تا الان 10 تا شوهر می کرد.
اخمام رفت تو هم و معترض گفتم: مامـــــــان....
برگشت جدی نگام کرد و گفت راست میگم خوب. من هر روز دست به دامن خدام یه آدم درستی پیدا بشه بیاد تور رو بگیره و من رو از این دل نگرانی خلاص کنه.
پر حرص رومو برگردوندم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. مامان فقط بلد بود با این حرفهای آرزو به دلیش اعصاب من رو بهم بریزه.
رفتم تو اتاق و دوباره کتابم رو برداشتم و رفتم رو لبه ی پنجره نشستم. از اولشم نباید برای آب خوردن بیرون میرفتم.
کتاب رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. در باز شد و السا وارد شد و در رو بست. کیفش و نایلونش رو انداخت رو تخت.
چشمم رفت سمت کیف کثیفش که رو روتختی تمیزش ولو بود. اخمهام دوباره کشید تو هم.
من: السا کیفت کثیف رو برش دار از رو تخت بدنت آلوده میشه.
در حالی که مانتوش رو در میآورد گفت: بی خیال بابا یه ذره آلودگی خوبه برای بدن.
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و دوباره چشم دوختم به کتاب.
السا: فکر می کنی برای عروسی چه لباسی بگیرم؟
برگشتم و با تعجب نگاش کردم. انگار واقعاً فکر کرده بود آرزو کنه برآورده میشد.
نگاهم رو که دید دوباره لبخند گشادی زد و شونه بالا انداخت.
نه این نگاه و لبخند انگار یه چیزی میدونه که مطمئنه.
دوباره به تختش و نایلون خریدش نگاه کردم.
من: ببینم این عروسی ربطی به خرید بعد دانشگاهت داره؟
بلند خندید و گفت: بی ربطم نیست.
کتاب رو محکم بستم و گفتم: خوب بگو میشنوم.
میدونستم طاقت نمیاره و منتظره همین حرفمه. تند نشست رو تخت و با هیجان گفت: امروز بعد دانشگاه مهرانه اومد دنبالم که بریم خرید. بعدخرید برگشتیم خونه که سر کوچه امید رو دیدم. وای اگه بدونی با دیدن مهرانه چه ذوقی کرد که نگو. دلم براش سوخت. هی تشر زدم به این دخترِ نفهم. اخه امید گناه داره. همین جور داشتم حرص می خوردم و غر می زدم و میرفتیم سمت خونه که دیدم مهرانه نیست. برگشتم دیدم چند قدم عقب تر از من ایستاده و زل زده به امید.
رفتم بهش گفتم زشته بیا بریم. نه به نمیخوام نمیخوام گفتنت نه با این چشم پسر مردم رو خوردنت.
یهو اخم کرد و تند رفت سمت امید. داشتم سکته می کردم. گفتم رفت با پسره دعوا کنه. سریع رفتم سمتشون که جداشون کنم. دیدم رفته جلوش ایستاده و آروم شروع کرده به حرف زدن. وقتی دیدم آروم حرف می زنه با فاصله ازشون ایستادم.
مهرانه سلام کرد و ساکت شد. امید با ذوق جوابش رو داد و حال و احوال کرد. این دختره هم بعد سلامش لال مونده بود. یهو وسط خوش و بش کردن پسره پرید گفت: می تونی مامانت رو بفرستی خواستگاری.
من رو میگی دهنم یه متر باز مونده بود اون امید بدبخت که وسط حرفش خشک شده بود نفسم نمیکشید.
مهرانه حرفش رو زد و تند رفت سمت خونه منم خواستم برم دنبالش که دیدم امید بدبخت داره کبود میشه رفتم کنارش و گفتم: آقا امید نفس بکشید این جوری میمیرین به خواستگاری نمیرسید.
یهو چشمهای گردش رو دوخت به من و گیج گفت: داشت اذیت می کرد؟
والا خودمم نمی دونستم اذیت میکرد یا نه ولی اون جور که اون جدی گفته بود بعید بود. حالت امیدم آنقده بامزه بود که خنده ام گرفت. گفتم به اذیت کردنم باشه میارزه به امتحانش موافق نیستید؟
تند گفت: چرا چرا....
بعدم کلی تشکر کرد ازم. نمیدونم حس میکردم من بهش بله دادم.
بلند بلند شروع کرد به خندیدم. منم لبخندی زدم. واقعا مهرانه گفت بیاید خواستگاری. پیداست به حرفهای اون شبمون فکر کرده. چقدر خوب و چقدر امیدوار کننده که عاقلانه فکر کرده.
السا: امید که رفت دنبال مهرانه دوییدم و دم خونه بهش رسیدم. ازش پرسیدم که جدی اون حرف رو زد گفت: آره. خسته شدم از منتظر موندن و به حرفهای بچه ها هم فکر کردم. اگه امید منو این جوری که هستم دوست داره باشه من حرفی ندارم دل مامانم و بابام رو شاد میکنم و امید رو خوشحال. شاید محبت امید بتونه دلم رو آروم کنه.
این بار لبخندم عمیق شد.
سری تکون دادم و با صدای سرخوشی گفتم: پس لباس واجب شدیم.
السا بلند خندید.


با صدای زنگ همه امون مثل فنر از جامون پریدیم. اونقدر هول شده بودیم که نمی دونستیم چی کار کنیم. هر کی یه طرفی می دویید.
با صدای هول و نگران مهرانه به خودمون اومدیم.
مهرانه: حالا چی کار کنم؟
تو جام ایستادم و بهش نگاه کردم. با اون آرایشی که براش کرده بودیم و لبهای سرخی که مطمئن بودم دل امید بدبخت و میبره. با اون کت شیک قرمز و دامن بلند مشکی و صندلهای سرخ که ناخنهای قرمز شده اشو خیلی قشنگ نشون می داد خیلی خوردنی شده بود. مخصوصا که از هولش لپاشم گلی شده بود.
از ظهر همه ی دخترا ریخته بودیم تو اتاقش و با انواع و اقسام وسایل داشتیم حاضرش می کردیم. یعنی هفت قلم آرایش و روش انجام داده بودیم. چشمهاش شده بود مثل چشمهای آهو درشت و کشیده با مژه های پر و فر. سایه های رنگی و قشنگ.
فکر می کنم وقتی خانواده ی مومن امید لحظه ی اول ببیننش سکته کنن. البته امید از ذوقش می میره.
گیج شدگی بچه ها باعث دستپاچگی بیشترش شده بود جوری که دلم میخوام یه جورایی آرومش کنم اما چه جوری؟
تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که یه لبخند مهمونش کنم که شاید، یکم از استرسش کم بشه. اما صدای بلند مامانش که "میگفت: مهرانه در و باز کردم دارن میان بالا". دوباره جو و متشنج کرد و همه دوباره دور خودشون چرخیدن. مهرانه بدبختم رنگش شد مثل گچ دیوار.
شالمو انداختم رو سرم و مانتوم و گرفتم دستم و رفتم سمتش. لبخند زدم و دستم و گذاشتم رو شونهاش.
با لمس دستم چشمهای هراسونش و دوخت بهم و خیره نگام کرد. آروم گونهاشو بوسیدم و گفتم: عزیزم ماه شدی نگران نباش امید همین جوری قبولت داره حتی با وجود این رنگای جیغی که ما برای رو کم کنیش برات زدیم. ماها میریم تو هم آروم بگیر. همه چیز خوب برگذار میشه.
فقط نگام کرد. برگشتم و رو به دخترای گیج که هر کدوم دنبال یکی از وسایلشون بودن گفتم: زود جمع کنید الان میرسن بالا.
در عرض سی ثانیه همه مانتو به تن شال به سر در حال حرکت به سمت در بودیم. مثل لشگر مورچه ها با قدمهای تند رفتیم سمت در و همون جوری با صدای آروم اما تند یکی یکی خداحافظ گفتیم و از خونه اومدیم بیرون.
پام و رو اولین پله به سمت پایین گذاشتم که صدای قدمهای مهمونا رو رو پله ها شنیدم. نمیشد این همه دختر یهوویی از جلوشون رد بشن. عقب گرد کردم و آروم گفتم: بالا بالا... تند تند همه راهِ اومده رو برگشتن و به سمت طبقهی بالا دوییدن. دخترای خنگ یادشون رفت در و ببندن. تند رفتم سمت در و بستمش و تا من تو پیچ پلههای بالا محو بشم مهمونای گرامی رسیدن به در. شانس آوردم ندیدنم.
سعی کردیم خودمون و قایم کنیم اما این فضولی چهها که نمیکنه. 5 تا کله از نرده های پله آویزن شد تا بتونیم مهمونا رو ببینیم.
بدبخت امید پیدا بود که داره از ذوق میمیره اما در عین حال نگرانی هم تو صورتش داد میزد. صورت مضطربش گاه و بیگاه با یه لبخند دندون نما ترسناک میشد.
سر جمع 8 نفری اومده بودن خواستگاری. خواهر و برادر کوچیکش و می شناختیم. دوتا مرد و دو تا زن همراهشون بودن. احتمالا عمو و دایی بزرگش و خانمهاشون بودن.
چند سالی بود که پدرش مرحوم شده بود.
مادرش یه خانم چادری و محجبه بود. دم در چادرش و درست کرد و یه دستی به یقه ی کت امید کشید و هولتر از اون گفت: نگران نباش پسرم نمیخورنت که.
به زور لبهام و تو دهنم جمع کردم تا نخندم. انقدر خودش نگران بود که صداش می لرزید.
زنگ در و که زدن در سریع باز شد. فکر کنم کیمیا خانم از مهرانه هم هول تر بود. با لبخند در رو باز کرد و به تک تک مهمونا سلام کرد. یهو خیره به پلهها خشک شد و با چشمهای گرد مات موند به 5 تا کلهی آویزون از نردهها.
اونقدر ضایع خیره شده بود که یه لحظه همهی نگاه ها چرخید سمت پلههای بالا و ماها از هول تند سرامون و دزدیدم و نشستیم رو پله.
وای که اگه ماها رو میدیدن چقدر بد میشد.
تازه اومدم یه نفس راحتی بکشم که خرابکاری نشده که با صدای زنگ گوشیم سکته ای سریع دستم رفت سمت جیب مانتوم و تند موبایلم و در آوردم و با یه حرکت صداش و خفه کردم.
در این فاصله دوتا مشت خورد به بازو و کمرم و چند تا چشم غره و هیسم نصیبم شد.
با دیدن اسم استادم رو صفحه ی گوشی سکته ای از جام پریدم. استاد راهنمای ارشدم بود و این که زنگ زده بود یعنی کار خیلی مهمی باهام داشت.
تند از جام بلند شدم و از بین بچه ها دوییدم طبقه ی بالا که بتونم جواب بدم. یه نفس عمیق کشیدم تا آروم شم و بعد دکمه ی وصل و زدم.

من: سلام استاد حال شما؟ خوب هستید؟
استاد: سلام دخترم خوبی؟
من: ممنونم استاد به لطف شما.
استاد: راستش زنگ زدم برای یه کاری.
سراپا گوش شدم.
استاد: حدود دو ماه دیگه تو اصفهان همایش ایران شناسی برگزار میشه و من به کمکت احتیاج دارم. ازت میخوام که تو این مدت برام یه مقاله بنویسی، از اداب و سنن و بعضاً خرافات قدیم مردم ایران و باورهاشون.
از پشت گوشی سرم و تکون دادم.
من: بله متوجهم.
استاد: حالا پشت گوشی نمیتونم درست توجیحت کنم وقت کردی تو این یکی دو روز بیا دانشگاه تا حضوری برات بگم. البته اگه قبول کنی.
با ذوق تند گفتم: بله بله حتما. میام خدمتتون.
استاد: میدونستم قبول میکنی. تو فعال ترین دانشجوم بودی و اگه کسی بتونه دوماهه مقاله بنویسه خود تویی. موفق باشی.
از استاد تشکر کردم و تماس و قطع کردم و ذوق مرگی لبخندی از ته دلم زدم.
گوشیو بین دو دستم فشار دادم و با یه ذوق یهویی برگشتم سمت پایین پله ها. بچهها هنوز رو پله ها نشسته بودن و حرف میزدن.
رسیدم بهشون و از نرده آویزون شدم. مهمونا رفته بودن تو خونه.
برگشتم سمتشون و گفتم: نشستین تا اینا مراسم و تموم کنن برن؟ پاشید برید خونه هاتون.
السا اولین نفر بود که بلند شد و ایستاد و گفت: من که حس تنها موندن و ندارم.
یه چشم غره بهش رفتم. انگار نه انگار که من خواهر و هم اتاقیشم منو حساب نمیکنه اصلاً.
السا: بچه ها بیاید بریم خونه ی ما.
همه موافقت کردن و با هم برگشتیم طبقهی اول و خونهی ما.
وای که چقدر این سه هفته به هممون سخت گذشت. البته فشار بیشتر و اعظم روی مهرانهی بدبخت بود که باید برای زندگیش تصمیم می گرفت.
از یه طرف به امید گفته بود بیان خواستگاری و باعث شده بود یه ولوله ی شادی تو خونهی خودشون و امید اینا بوجود بیاد و از ظرف دیگه خواهرای شهرام و خودش بودن که مدام زنگ می زدن.
اما ظاهراً این بار تصمیم مهرانه قطعی بود. می خواست واقعاً زندگی کنه نه اینکه فقط به خاطر یه امید همه چیز و از دست بده و بسپره به زمان که شاید بشه شاید نشه.
تو این چند وقت تنهاش نذاشتیم. نمیخواستیم تو نبود ما فکر و خیال کنه و دلشوره بگیره و دو دل بشه.
حتی امروز که روز خواستگاریش بود از صبح تو خونه اشون بس نشسته بودیم که خانم و حاضر کنیم.
رسیدیم خونه و صاف رفتیم تو اتاق ما. بی توجه به بچه ها رفتم پشت لب تاپم نشستم. از همین الان باید پیگیر مقالهام میشدم. البته گوشم باهاشون بود که ببینم چی میگن.
شراره: میگما مهرانه خوشگل شده بود.
مینا: آره عزیزم. چقده رنگ قرمز بهش میومد.
آیدا یکم نامطمئن گفت: ولی من هنوز نفهمیدم چرا مهرانه اون قدر آرایش کرده بود و تیپ قرمز مشکی زده بود. با اون لاکهای جیغ. این جور که از مادر و خواهر پسره پیدا بود خانواده ی مومنی دارن. نباید جلوشون ساده تر میبود؟
شراره: بله اینو هم ما میدونیم هم مهرانه.
آیدا: پس چرا اون جوری حاضر شد؟
شراره: برای اینکه مهرانه می خواست خود واقعیش و نشون بده.
آیدا: ولی تو این چند وقت من ندیدم مهرانه همچین تیپی بزنه.
چشمم به لبتاپ بود که با حرف آیدا پوفی کردم و چشمهام و گردوندم و با یه حرکت برگشتم سمت دخترا و رو به آیدا گفتم: بله ندیدی اما شده که مهرانه گاهی این جوری آرایش کنه. اون با تیپ امروزش می خواست بگه که می تونه چه مدلی بگرده. یعنی آزادی که تو خونهی پدریش داره تا چه حده. خانوادهی پسره هم میبینن و اگه میتونن باهاش کنار بیان قبول میکنن. این خیلی بهتر از اینه که الان ساده جلوشون بیاد و بعداً که همه چیز تموم شد یه باره جلوشون با این تیپ حاضر بشه. اون موقع ممکنه که قبول نکنن و کارشون به بحث و جدال کشیده بشه و این میشه یه مشکل تو زندگیشون.
ولی الان که با این همه قر و فر میبیننش اگه قبولش کنن و اوکی بدن، یعنی همه جوره این عروس و میخوان حتی با تفاوتهای شاید اعتقادی و پوششی و فرهنگی که دارن. ولی براشون ذات خود دختر مهمه. بعداً وقتی ببیننش که ساده می گرده خوشحال میشن که به اعتقاد اونها احترام گذاشته و اگه تو مهمونی یا مراسمی ببینن تیپ زده و آرایش کرده بهش خورده نمیگیرن. میگن این دختر از اولش این جوری بوده. میفهمی چی میگم؟
آیدا متفکر سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. منم برگشتم سمت لب تاپم و خودم و با گشتن تو سایتها و پیدا کردن مقالات سرگرم کردم. دخترا هم با هم مشغول حرف زدن شدن.
لذت بخش ترین کار ممکن این بود که برای رشتهام یه کاری بکنم. دیدن مقالات و مطالب آشنا که عاشقشون بودم روحیهام و باز میکرد. باعث میشد که چهرهی همیشه جدیم وقتی زوم لب تاپم لبخند روش بشینه. کاری غیر ارادی و عجیب.
جوری که توجه بچه ها رو جلب کرده بود.
شراره: هی آرام داری چی کار میکنی که انقده خوشحالی؟ داری چیز ناجور تو لب تاپت می بینی؟

برگشتم یه چشم غرهی توپ بهش رفتم که خودش فهمید چی گفته و نباید می گفت. سرش و کج کرد و به لبخند دندون نما زد و آروم تر گفت: خوب آخه خیلی رفتی توش.
دوباره چپکی نگاش کردم.
السا که نفهمیدم کی بلند شد و اومد پشت من و کله کرد تو لب تاپم گفت: نه بابا چیزی نیست داره مقاله می خونه.
با دست هلش دادم عقب و گفتم: برو بشین ببینم چقدر شما فضولین. دارم برای استادم مطلب پیدا می کنم که باهاشون یه مقاله بنویسم.
شراره سریع گفت: برای استادت؟ کدوم استاد؟
لبخند زدم و خوش خلق گفتم: استاد راهنمام.
شراره: اه همون که یه جورایی مثل مرشد بود برات؟
سری تکون دادم. واقعاً برام مثل یه مرجع بود. انقدری که به رشته امون و ایران پایبند بود.
آیدا: ببخشید میشه یه سوالی بپرسم؟
حس کردم روی صحبتش با منه. برای همین برگشتم سمتش و گفتم: البته بپرس.
یه لبخند خِجِل زد و گفت: ببخشید ولی من هنوز نمیدونم شما رشته اتون چیه.
دخترا پقی زدن زیر خنده و شراره پیش دستی کرد و گفت: فقط تو نیستی که گیج زدی. هر کی میبینتش همین سوال براش پیش میاد. اخه رشته اش چندان ربطی به کارش نداره.
آیدا سری تکون داد و گفت: دقیقاً. من فکر م یکردم عربی خوندن. ولی الان.. آخه برای عربی چه مقاله ای میشه در آورد؟
بی توجه به خند ه های دخترا رو به آیدا گفتم: آدمها همیشه می تونن به اون چیزی که دوست دارن برسن. مخصوصاً تو ایران شاید با کلی تلاش بتونی به رشته ای که می خوای برسی و با عشق بخونیش اما هیچ تضمینی نیست که بتونی تو هعمون رشته کار پیدا کنی. اینجا فقط باید امیدوار باشی که بتونی یه کاری پیدا کنیف مهم نیست چی.
پوفی کردم. همیشه وقتی بحث کار و رشته ام پیش میومد ناراحت میشدم.
سعی کردم مهربون باهاش حرف بزنم. نمی خواستم یه نفر دیگه به تعداد نفراتی که فکر می کرد عنقم اضافه کنم.
من: من رشته ام ایران شناسیه عزیزم. حتی ارشدمم تو این رشته است.
چشمهاش یکم گرد شد و گفت: ایران شناسی؟ این دیگه چه رشته ایه؟
بی اختیار لبخند زدم. خیلی چالب بود که یه همچین رشته ای که مربوط به وطنمون بود و جایی که توش بدنیا اومده بودیم و بزرگ شدیم و زندگی می کردیم بریا خیلیها عجیب و مجهوله.
من: ایران شناسی یه رشته است مربوط به ایران. حالا میتونه ایران قدیم باشه یا جدید. می تونه با نقشه ی قدیم مرزهاش و تصور کنی یا با نقشه ی گربه ای الان. در هر حال هر چیزی مربوط به گذشته و حال و اعتقاد و رفتار و زبون و حتی خط مردم این کشور و مطالعه می کنی. اینکه اعتقادشون چی بوده. باورشون چی بوده. برای زندگیشون چی کار می کردن. یه چیزی تو مایه های ادغام تاریخ و باستان شناسی و چند تا رشته ی دیگه است.
سری تکون داد و متفکر گفت: بعد اونوقت کارتون چی میشه؟
با حسرت نفسی کشیدم و گفتم: می تونیم تو موزه ی مردم شناسی کار کنیم و در مورد ملیتهای مختلف ایران برای بقیه توضیح بدیم. ( پرحسرت تر همراه با یه آه گفتم ) قشنگ ترین کار ممکن.
سرم و بلند کردم و وقتی نگاهش و دیدم یه لبخندی زدم و گفتم: قشنگترین کار ممکن اینه که تو بتونی از طریق کاری که عاشقشی و برات هیجان انگیزه کاری که شادت میکنه پول در بیاری.
رو صورتش لبخند نشست و سری تکون داد. چشمهام و یه بار باز و بسته کردم و چرخیدم و دوباره سرم و بردم تو لب تاپ و به ادامه ی کارم مشغول شدم.
دخترا دو ساعتی نشستن به امید اینکه خواستگاری تموم بشه و مهرانه بیاد پایین و خبرها رو بهمون برسونه اما انگار کار طولانی تر از این حرفها بود. هر چی زمان بیشتر می گذشت ماها مطمئن تر میشدیم که توی اون خونه پشت درهای بسته اش هر اتفاقی که می افته حتما خوبه چون اتفاقات بد خیلی سریع می افته البته مدت زمانی که ادامه پیدا میکنه خیلی طولانیه.

در با صدای قیژی باز میشه. هلش میدم و وارد میشم. مثل همیشه با لبخند. مثل تموم این مدت پر انرژی.
از همون دم در شروع میکنم.
من: سلام بر عزیز خودم. امروز حالت چه طوره؟ خوبی؟ خستگیت تموم شد؟ دوست داری منو ببینی؟
خودم به حرفم میخندم. هر چند خنده ی مسخره ایه. خنده ایه که تو دلم بیشتر شکل یه بغضه.
با قدم های محکم میزم سمت میز کنار تخت. نایلون و خالی میکنم و آبمیوه ها رو می چینم تو یخچال. هر چند کار بیهوده ایه. به اسم اون میارمش اما به شکم خودم و بقیه تموم میشه. ولی شده کار همیشگیم.
میرم کنار تخت. پتوی روش و صاف میکنم.
حالا وقتشه.
سرم و بلند میکنم و به صورتش خیره میشم. به چشمهای بسته اش. چشمهای همیشه بسته اش.
دلم تنگ شده برای رنگ چشات. کی بازشون میکنی؟
لبخند کجی میزنم. جوابم و خودم میدم.
من: تو همیشه زیادی صبور بودی. همیشه.....

****
در یخچال و باز کردم و بطری آب و بیرون کشیدم. یه لیوان آب یخ ریختم. عجیبه که توی این هوای سرد، بازم آب یخ یه چیز دیگه است. به خاطر بابا که قند داره و هیچ چیز عطشش و مثل آب یخ برطرف نمیکنه ما همیشه زمستون تا تابستون یخ و آب یخ داریم.
اون موقع ها که خونه امون حیاط داشت زمستونا موقع ناهار و شام به نوبت هر کدوممون پارچ آب به دست راهی حیاط میشدیم تا از شیر آب تو حیاط آب بگیریم. آبی که تو لوله های، تو سرمای زمستون مونده، خود به خود بهتر از 10 تا یخچال یخ بود.
اما حالا....
لیوان آبم و آب کشیدم و گذاشتمش تو آب چکون و رفتم تو اتاقم.
خونه چه آرامشی داشت. تنهایی هم یه وقتهایی خیلی میچسبه. وقتی آرمینی نیست که با قلدریش بره رو اعصابمون. یا بابایی که بخواد با بهانه بی بهانه از سر بی حوصلگی به پرو پای همه بپیچه. یا مامانی که از همه ی دنیا گله کنه، از شوهر نکردن من تا دوست دختر آرمین و زیادی تو خونه موندن بابا و نامزد بودن زیاد السا و پژمان.
وقتی السایی نیست که هی فک بزنه و مخ من و با رویاهاش تیلیت کنه یا افروزی که حرف از این دورهمی اون دورهمیش بگه و یا حتی سونیایی که بخواد تک به تک تمام وسایلم و با خونسردی به غارت ببره.
وقتی خونه ساکته. وقتی همه چیز آرومه وقتی من می تونم با خیال راحت تو این سکوت و سکون لبخند بزنم.
کاش مامان بیشتر با خانمهای همسایه بیرون میرفتن. این جوری تنهاییم تو خونه بیشتر میشد.
پشت میزم نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. می تونستم با خیال راحت به مقاله ام برسم.
با آرامش سرم و بردم تو لب تاپ.
-: اه خیلی خنگی فرزین اون جوری پاس میدن؟ درست توپ و بزن.
-: برو بابا خودت بلد نیستی. تو درست شوت کن تا منم درست برات بندازم.
-: تو اگه بازی بلد بودی و خنگ نبودی که میدونستی چه جوری توپ و بگیری.
-: اوی سامان با داداش من درست صحبت کنا. خنگ خودتی.
سامان: تو چی میگی جوجه. بزنم لهت کنم؟
فرزین: برو خودت و له کن.
سامان: خوب این فرهاد قپی میاد.
مهین: پسرا مودب باشید و بازی کنید وگرنه مامانتون که اومد بهش میگم با هم دعوا کردین.
سامان: خوب تو بگو کی حرفت و باور میکنه؟
مهین: اولا باور میکنن بعدم شاهد دارم خواهر خودت سلاله میگه چی کارا می کردین. مگه نه سلاله.
سلاله: بله میگم چی کارا کردی آقا سامان.
سامان: تو بگو تا شب تو خونه به خدمتت برسم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. دستهام مشت شد.
لعنتی. هر چی سعی کردم به این صداهای بلندی که از تو حیاط میومد بی توجه باشم نشد.
عیش آدم و منقش می کنن.
این پسره سامان از همه کوچیکتره ها ولی ببین چه زورگوی قلدریه.
بی حوصله لبم و گاز گرفتم. نمیشد برم بهشون بگم ساکت باشن یا آرومتر بازی کنن.
از تنهایی خونه استفاده کردم و تو لب تاپ آهنگ گذاشتم و صداش و زیاد کردم که سر و صدای بیرون توش محو بشه.
مشغول کارم بودم و حسابی توش غرق و از دنیای اطراف جدا شده بودم. حس می کردم تمرکزم و یه صدای ممتد و یه ضربه بهم میزنه. یه چیزی مثل زدن مداوم رو چوب یا ....
یهو چشمهام گرد شد و سریع آهنگ و زدم رو استپ.


تا صدای آهنگ قطع شد صدای زنگ خونه که یه سره شده بود و کسی که میکوبید به در باعث شد مثل فنر از جام بپرم.
با دو خودم و رسوندم به در و هول در و باز کردم. این همه عجله و کوبیدن استرس زا بود.
تا در و باز کردم صورت رنگ پریده و اشکی سلاله رو دیدم. وحشت از سر و روش میبارید.
قبل اینکه بتونم دهن باز کنم خودش تند تند شروع کرد به حرف زدن.
سلاله: خاله ترو خدا بیا فرهاد مرد.
چشمهام گرد شد. دختره نفس بریده بود داشت هزیون میگفت.
سعی کردم آرومش کنم. دستم و بالا آوردم و ملایم گفتم: آروم باش عزیزم. یکم نفس بکش بعد درست بگو چی شده. یعنی چی فرهاد مرد؟
سلاله: پسرا داشتن فوتبال بازی می کردن. من و مهینم تو آلاچیق حرف میزدیم. یهو فرهاد خورد زمین سرش خورده به سنگ فرش و شکست. کل صورتش خونیه. خاله زود باش مرد.
نفسم بند اومد.
تند گفتم: الان میام.
تو یه چشم به هم زدن خودم و رسوندم تو خونه، شالم و انداختم رو سرم و مانتوم و برداشتم و کیفمم قاپیدم و از خونه زدم بیرون. تو پله ها مانتوم و تنم کردم و همون جور که پایین میومدیم پرسیدم: ماماناتون کجان؟
سلاله: مامان اینا رفتن بیرون. هیچکی تو خونه نیست خاله یه کاری بکن.
همراه سلاله از ساختمون زدم بیرون و دوییدم سمت آلاچیق. بچه ها یه جا گرد جمع شده بودن. سامان و زدم کنار تا به فرهاد برسم.
با دیدن صورت خونی فرهاد زانوم خم شد و نشستم کنارش. چشمهام گرد شد.
سرش و تو بغل گرفتم تا ببینم چقدر بد زخمی شده. سرش شکافته بود و خون کل صورتش و برداشته بود. باید میبردمش بیمارستان. حتماً بخیه می خواست. باید بلندش می کردم.
اما بچه ها چی؟
سرم و بلند کردم و چشم دوختم به مهین. بزرگتر از همه بود. احتمالا بچه ها رو سپرده بودن دست اون که این جور اشک می ریخت.
دستی رو شونه اش گذاشتم و گفتم: مهین جان ناراحت نباش. من فرهاد و میبرم بیمارستان تو مراقب بچه ها باش. برید تو خونه اینجا سرده. باشه؟
بی حرف فقط سری تکون داد. دست بردم زیر شونه و پای فرهاد تا بلندش کنم که فرزین خودش و چسبوند بهم.
فرزین: خاله منم میام.
مهربون لبخندی زدم. حال اون بهتر از برادر دوقولوش نبود.
من: نه عزیزم تو بمون خونه. مامانت بیاد ببینه تو هم نیستی دق میکنه. تو بمون و بهش بگو حال فرهاد خوبه باشه؟
به جای اینکه به من توجه کنه پر اشک و وحشت زده به فرهاد نگاه می کرد. به مهین اشاره کردم. متوجه شد. جلو اومد و فرزین و بغل کرد تا بتونم برم سراغ فرهاد.
کیفم و از سرم رد کردم و انداختم دور گردنم. برای بلند کردن فرهاد به هر دو دستم نیاز داشتم.
خم شدم و با همه ی زورم فرهاد و از زمین بلند کردم و چسبوندم به خودم.
سنگین بود اما مهم نبود. حرکت نمیکرد. فکر کنم علاوه بر شکستن سرش ضعفم کرده بود.
یه "مواظب همدیگه باشید" گفتم و با قدم های تند رفتم سمت پله ها و سرازیر شدم. بچه ها دنبالم میدوییدن. جلوی در رو به سلاله گفتم: سلاله جان در و باز کن.
سریع در و برام باز کرد.
تا قدم بیرون از در گذاشتم رخ به رخ آیدین شدم. با دیدن من و فرهاد خونی تو بغلم تند پرسید: چی شده؟
مستعصل گفتم: داشتن بازی می کردن زمین خورد سرش شکسته. میبرمش بیمارستان.
آیدین: منم میام.
دست برد زیر بدن فرهاد و با یه حرکت از تو بغلم بیرون کشیدش. حس سبکی کردم. با اینکه ریزه میزه بود اما برای من سنگین بود.
آیدین: می تونی بری از آژانس ماشین بگیری؟
سری تکون دادم و تند رفتم سمت آژانسی که 4 تا ساختمون جلوتر از خونهی ما بود.
تقریباً دوییدم سمت آژانس. رو به مردی که بیرون آژانس ایستاده بود گفتم: آقا یه ماشین می خواستم.
مرد با تعجب به سر تا پام خیره شد. یهو به خودش اومد و به پرایدی اشاره کرد و گفت: سوار همین پراید سفیده بشید.
سرش و برد تو آژانس و داد زد: عسگری من مسافر دارم.
تند اومد سمت ماشین و درش و باز کرد. آیدین با فرهاد نشست پشت منم به زور کنارشون نشستم.
دیدن چشمهای بسته و بی حال فرهاد عصبیم می کرد. یاد صورت فرزین دیوونه ام می کرد. طفلکی فرهاد. بیجاره فرزین دیدین داغون شدن برادر دوقولوی آدم باید خیلی سخت باشه.
بی حواس دست بردم و از زیر شالم یه دسته مو از کنار گوشم جدا کردم و به عادت بچگیم پیچیدم دور انگشتم. هی بازش کردم و دوباره پیچیدمش. قد 27 سال این کار و کرده بودم جوری که موهای این قسمت سرم در برابر کشش مقاوم شده بودن.
نمیدونم چقدر گذشت. اونقدر تو فکر و نگران بودم که نفهمیدم کی رسیدیم. یک لحظه چشم از فرهاد چشم بسته بر نداشتم.
رسیدیم بیمارستان و سریع پیاده شدم.

رو به آیدین گفتم: شما برید زودتر.
نگاهی بهم انداخت و تند از کنارم رد شد و رفت. پول آژانس و حساب کردم و دنبالشون راه افتادم. بچه رو برد اورژانس.
پرستارا تا دیدنش گفتن باید بخیه بشه و بردنش توی یه اتاقی.
بخوابوندنش روی تخت. خواستم همراهشون برم تو اتاق ولی پرستاری که به شدت جدی بود با تشر رو به آیدین گفت: آقا شما برید بیرون. خانم شما هم نیاید تو.
تند گفتم: ولی می خوام کنارش باشم.
پرستار اخمو گفت: نمیشه خانم اینجا استریله و شما آلوده اید بفرمایید بیرون.
انقدر بدم اومد بهم گفت آلوده. من خودم به همه میگم کثیفید و اینا تا حالا فکر نکرده بودم گفتن این کلمه ممکنه چه حسی به طرف مقابل بده.
اونقدر حرف پرستار برام عجیب و گرون بود که مات با دهن باز خیره مونده بودم بهش و یه میلیمترم از جام تکون نخوردم. با تشر پرستار هم به خودم نیومدم. فقط وقتی دسته ی کیفم از پشت کشیده شد به ناچار از جام تکون خوردم و رفتم بیرون.
برگشتم و به دستی که روی دسته ی کیفم بود نگاه کردم و بعد به صاحب دست. هنوزم چشمهاش تو هاله ای از موهاش پنهون بود.
آیدین: اینجا بشینید من میام.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه راهش و کشید و رفت.
نگران نشستم رو صندلی پشت در اتاق و دوباره پناه بردم به دسته موی بغل گوشم.
حدود 10 دقیقه بعد با یه نایلون دارو پیداش شد.
تازه به خودم اومدم و فهمیدم به کل حسابداری و دارو رو فراموش کردم. برای یک ثانیه خدا رو شکر کردم که آیدین، این پسرِ همسایهی جدید و عجیب همراهمون بود که تو این اوضاع کم حواسی من حواسش و جمع کنه و کارهای درست و انجام بده.
اومد جلوم و نایلون و داد دستم. یه نگاه به داروهای تو نایلون انداختم و گذاشتمشون تو کیفم. سرم و بلند کردم. تکیه داده بود به دیوار روبه رو و چشمهاش و بسته بود.
دوباره دست بردم به موهای بغل گوشم. همون جور که موها رو دور انگشتهام می پیچیدم خیره شدم بهش و مشغول ارزیابیش شدم.
صورتش خسته بود. اینو حتی از این فاصله و با وجود موهای پراکنده روی صورتشم می تونستم بفهمم.
اما چی این پسر رو انقدر خسته کرده بود؟ صدای قدم زدنش تو نیمه شبها بهم میفهموند که خواب راحتی نداره. تا جایی که فهمیده بودم کارش اونقدرام سخت نبود. یعنی برای آدمی که سالهاست ورزش می کنه سخت نیست. نه برای من که هر باری که به زور بچه ها میرم باشگاه تا دو روز بعد که دوباره نوبت باشگاهمون بشه از بدن درد می میرم و آه و ناله میکنم.
حدس زدن اینکه این خستگی که این جوری تو صورتش نشسته باید روحی باشه نه جسمی کار مشکلی نبود. ولی خوب، علت خستگیش مهم بود و من برای اولین بار تو زندگیم به شدت دلم میخواست سر از کار یه نفر در بیارم. یه کار عجیب که مدتها بود فراموشش کرده بودم. معمولا السا و شراره کنجکاو میشدن. پی شو میگرفتن و ته و توی قضیه رو در میاوردن و به بقیه اطلاع میدادن. هیچ وقت نباید نگران موضوعی میشدم یا تلاشی برای کشفش میکردم. اما این دفعه...
ظاهرا این پسر اونقدر سرش تو کار خودش بود که زیاد به چشم نمیومد که بخوان درست و دقیق براش کنجکاوی کنن. این یه بار و خودم باید کشف میکردم. یه جور هیجان شروع یه کاری بهم دست داده بود.
آیدین: نمیخوای بری دست و صورتت و بشوری؟
از ترس تکونی خوردم و زل زدم بهش. اصلا نفهمیدم چقدر بهش خیره شدم و اون کی چشمهاش و باز کرد و چند دقیقه است که داره به چشمهای خیره ام نگاه میکنه. از اینکه ضایع شده بودم عصبی شدم. اما تو جواب غافلگیر شدنم فقط یه چشم غرهی ریز بهش رفتم.
این چشم غره رفتنامم دیگه شده بود عادت. یه جور محافظت بود برام.
سرم و پایین آوردم و به دستهام نگاه کردم تا ببینم منظورش از اینکه گفت دست و صورتم و بشورم چی بوده؟ میکشتمش اگه مثل پرستاره فکر می کرد کثیفم و نیاز به شستوشو دارم.
با دیدن دستهای خونیم شوکه چشمهام گرد شد. این همه خون رو دست و آستینم و حتی مانتوم. دست کشیدم به صورتم. احتمالاً صورتمم خونی بود.
حتماً وقتی که فرهاد و بغل کرده بودم این جوری خونین و مالین شده بودم.
آیدین: دستشویی ته سالن سمت راسته.
بی حرف از جام بلند شدم و تشکر کردم.



رمان لالایی بیداری3


اصولاً آدم فضولی نیستم ولی این دلیل نمیشه که نخوام بدونم دور و برم چه خبره. بنابر این تلاشی برای نشنیدن صحبتهای مامان و کیمیا خانم مامان مهرانه نکردم.
چایی به دست رفتم سمت میز و نشستم پشتش. از جایی که نشسته بودم به دوتا مامانا دید داشتم. مخصوصاً حالت حرف زدن کیمیا خانم باعث شده بود که حواسم بیشتر بره سمتشون.
کیمیا خانم: چی بگم آخه مینو جان خواهر شوهرم معرفیش کرده بود قرارم شده بود یه جلسه خونه ی خودش دختر و پسر همو ببینن اگه خوششون اومد رسماً بیان خواستگاری.
اولش که اصلاً زیر بار اومدن نمی رفت. با کلی تهدید و داد و بیداد و آخرشم نفرین حاضر شد که بیاد و فقط پسره رو ببینه بدون اینکه یک کلام حرف بزنه.
نفسی کشید و دستی به موهای کوتاهش زد و سری تکون داد و گفت: چشمت روز بد نبینه دختره اومد و نشست و از اول تا آخر سرش و انداخت پایین و روسریشم کشید جلو. یعنی من به زور نوک دماغش که نزدیک کف زمین بود و میدیدم چه برسه به پسره.
پسره که اومد بهش تشر زدم که سرش و بالاتر بگیره.
ابروهاش ناراحت رفت تو هم و سری از روی ناراحتی تکون داد و گفت: چه سر بلند کردنی. سرش و یکم بالا گرفت اما چشماش پایین بود یهو دیدم گوله گوله اشک می ریزه و آروم آروم پاکش می کنه که مثلاً ما نفهمیم. من که فهمیدم مطمئنم اونا هم فهمیدن. یعنی آبرو برام نذاشت.
مامانمم ناراحت شده بود. دستی به شونه ی کیمیا خانم زد و گفت: خوب آخه چرا؟ دردش چیه؟
یهو کیمیا خانم عصبانی شد و گفت: دردش کوفته. مرضه. دردش اون پسره ی بی همه چیزه که الهی یکی مثل خودش بیاد سراغ خواهراش.
اخمام تو هم رفت. از نفرین کردن آدم ها خوشم نمیومد. به قول عزیز " نکبتی زود سر آدم میاد."
لیوان چاییم رو بالا آوردم و یه قلوپ ازش خوردم.
مامان: مگه اون موضوع تموم نشد؟
کیمیا خانم عصبی سری تکون داد و گفت: من چه میدونم؟ به ما که میگه تموم شده اما خدا عالمه. همه اش تو اتاقش نشسته. این خواهرای پسره هم ولش نمی کنن. غلط نکنم یه وقتهایی بهش زنگ می زنن و از پسره بهش خبر میدن. خدا خودش جوابشون رو بده با این برادرشون زندگیمون رو بهم ریختن.
مامان: خوب باهاش حرف بزنید ببینید چی میگه؟
کیمیا خانم عصبی با کف دست کوبوند رو پاش و گفت: چی می خواد بگه؟؟ میگه من این رو دوست دارم و دلم به بقیه رضا نیست. منم آب پاکی و رو دستش ریختم گفتم مگر من و بابات و کفن کنی که بتونی با این پسره ازدواج کنی. آخه من نمیدونم دلش و به چی این پسر خوش کرده. نه قیاقه داره نه پول داره نه کار داره نه خانه.....
با شنیدن صدای زنگ گوشیم تکونی خوردم و کیمیا خانم هم حواسش پرت من شد و حرفش رو قطع کرد. منم مثل آدمهایی که در حین سرقت گرفته باشنش سریع گوشیم رو از رو میز برداشتم و با دیدن شمارهی شراره تو دلم 4 تا چیز خوب بارش کردم و با یه ببخشید سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاق و دکمه ی وصل رو زدم.
دیگه از اینجا به بعد حرفهاشون و از حفظ بودم 10 بار از خودش و 100 بار از زبون مهرانه شنیده بودم.
من: بله شراره چیه؟
شراره: چیه چیه عشقم لباس بپوش بیا دلم برات تنگ شده.
ابروهام پرید بالا. شراره و محبت؟
من: می خوای من رو کجا ببری؟
سریع لحن اغفال کننده ی صداش رفت و صدای معمولی خودش شد و گفت: فهمیدی؟
من: من بعد این همه سال با 4 تا کلمه خام حرفهای تو بشم که آرام نیستم.
خندید و گفت: خوب حالا، حاضر شو بیام بریم من می خوام کفش بخرم.
قیافه ام شد ناله. من تازه دو ساعت بود که از آموزشگاه برگشته بودم می خواستم یکم کتاب بخونم و استراحت کنم.
من: خوب چرا من؟ خودت برو دیگه.
طلبکارانه گفت: تنها برم؟ نخیرم باید باهام بیای زود. تا 10 دقیقه ی دیگه پایینم بیرون باش.
دوباره گوشی رو روم قطع کرد. آرزو به دلم موند که فقط برای یک بارم که شده من تماس و رو یکی قطع کنم که حداقل ببینم لذتی داره یا نه؟
گوشی رو پرت کردم رو تخت السا و رفتم که حاضر شم.

حس آرایش کردن نداشتم. اول خواستم به یه رژ زدن رضایت بدم اما وقتی رفتم جلوی آینه و برگشتم دیدم مداد و ریمل و رژگونه هم زدم.
درسته که همه اش کم بود اما خوب آرایش بود دیگه.
آماده شدنم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید. کیفم و گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم و به مامان گفتم: با شراره میرم بیرون.
با کیمیا خانم خداحافظی کردم و اومدم بیرون.
5 دقیقه که گذشت و از شراره خبری نشد به خودم لعنت فرستادم.
من که ذات خراب این دختر رو می شناختم همیشه میگفت 5-10 دقیقه اما همیشه دو برابرش طول میکشید.
ترجیح می دادم به جای حرص خوردن کار دیگه ای انجام بدم.
دست تو جیبم بردم و گوشیم رو در آوردم.
مثل خلافکارا یه نگاهی به دور و بر کردم و وقتی دیدم از کسی خبری نیست رفتم رو پله ی اول رو به پایین نشستم و رفتم تو قسمت کتابهای گوشیم و کتاب مورد نظر رو انتخاب کردم و روش کلیک کردم. صفحه ی کتاب باز شده.
خودم زیاد اهل رمان خوندن نبودم اما تنها چیزی که غیر آهنگ تو گوشیم میتونستم بریزم و همراهم باشه و تو اتوبوس و مترو و این جور وقتها که معطل میشدم بتونم ازش استفاده کنم و تایم رو بگذرونم همین کتابها بود.
کتابهایی هم که می خوندم به اصرار السا بود. کافی بود یه کتابی بخونه هر چند اون براش فرق نمی کرد هر کتابی رو می خوند خوب و بدشم حالیش نبود. بعد وقتی از یکی خیلی خوشش میومد کلافه ام می کرد تا حتما بخونمش. بعدم مینشست 2 ساعت در موردش حرف می زد و بحث یک طرفه می کرد.
یعنی اون حرف می زد و من در حالی که نشون می دادم سعی می کنم به حرفاش گوش کنم به کار خودم می رسیدم.
پوفی کردم و اخمهام تو هم رفت. این دختره ی تو داستان شورش رو در آورده بود همه اش گند می زد و خرابکاری می کرد اونقدر احمق بود که به شدت دلم می خواست باهاش برخورد فیزیکی کنم و بدتر اینکه مدام در حال گریه و زاری بود.
عصبی دستی به چشمهام و پیشونیم کشیدم و بی خیال کتاب خوندن شدم. الان اعصابم نمی کشید.
یکی از دلایلی که خیلی با آرمین بحث نمی کردم و ترجیح می دادم فقط گوش شنوا براش باشم همین بود. اینکه می دونستم با حرص خوردن و گلو پاره کردن و نصیحتهای من اخلاقش رو درست نمی کنه بدتر ازم دور میشد و دیگه چیزی رو به من نمی گفت.
بهتر این بود که کنارش باشم تا در مقابلش و به وقت نیاز بتونم کمکش کنم.
صدای قدم هایی روی پله بهم فهموند که انتظارم تموم شده. از جام بلند شدم و منتظر چشم دوختم به پله ها تا شراره پایین بیاد.
اونقدر خرامان از پله ها پایین میومد و دستش و رو نرده ها نرم می کشید که یکی نمیدونست فکر می کرد الان مثل این خارجیها برای مجلس رقص آماده شده و دوست پسرشم اومده دنبالش.
بی تفاوت به اون همه زیبایی اهدایی آرایشش نگاه کردم و گفتم: بیست دقیقه دیر کردی.
جوابی جز دندونهای سفید و ردیفش نداشتم. یادم میاد وقتی دندوناش ارتودنسی بود دستش و می برد جلوی دهنش بعد می خندید اما الان با سخاوت و گاهی غلو دندونهای ردیف شده اش رو نشون می داد.
بدون کوچیکترین احساس ناراحتی از منتظر گذاشتن من گفت: بریم دیگه. میدونم نمی تونی چشم ازم برداری اما خوب بزار وقتی برگشتیم خونه خوب دیدات رو بزن.
یه چشم غره بهش رفتم و بی حرف دنبالش راه افتادم.
بعد 3 ساعت گشتن بازار بالاخره یه کفش باب میل پیدا کرد و خرید. کلا نظر منم ارزش نداشت چون یه بارم ازم نپرسید. من فقط در حد همون همراه بودم که وقتی موقع دیدن ویترینها در مورد کفشها بلند بلند نظر می داد بقیه فکر نکنن دیوونه است و با خودش حرف می زنه.
کرایه ی ماشین رو حساب کردم و پشت سر شراره که یه بند حرف می زد از ماشین پیاده شدم.
شراره: خلاصه اینکه من آخرشم نفهمیدم زن دکتر موثق چه جوری تونست یه همچین دکتر خوب و خوشتیپ و با فرهنگ و خانواده داری و تور کنه. حق با مامانمه که میگه نه قیافه نه اخلاق نه خانواده به درد آدم نمی خوره فقط باید سیاست خوب داشت تا همه چیز رو بدست بیاری. سوپروایزرمون که از اون قدیمیهای بیمارستانه میگفت تازه باید می بودین اوایل این زن رو می دیدید حتی لباس پوشیدن درستم بلد نبود حالا ببینید زن دکتر شده چه دک و پوزی به هم زده. یه پرستار ساده ی شهرستانی اومد و قاپ دکتر رو دزدید و به هر ترتیبی بود زنش شد و سریع هم بچه دار شد که خانواده ی شوهرش نتونن کاری بکنن.
چشمهام و گردوندم و نفسی از سر کلافگی کشیدم. شراره وقتی رو دور حرف زدن می افتاد موتورش خاموش نمیشد. چشمهام رو که چرخوندم چشمشم خورد به سر کوچه همون جای قبلی و همون مرد منتظر قبلی. یه لبخند محو از این همه سماجت رو لبم نشست.
شراره برگشت سمتم که نظر منو در مورد حرفهاش بدونه و با دیدن لبخند نادر من ابروهاش بالا پرید و رد نگاهم رو گرفت و رسید به مرد منتظر.
با چشمهای گرد گفت: این هنوز اینجا وایساده؟ فکر کردم از اون محل که بریم اینم بی خیال بشه؟
بدون اینکه نگاهم و از پسره بردارم گفتم: عاشق هم که شدی، مثل زلیخا سمج باش، آنقدر رسوا بازی در بیاور، تا خدا خودش پادر میانی کند.
شراره سری تکون داد و گفت: واقعاً. اما خداییش این پسره هم بد استقامتی داره. چند روز پیشم دیدمش.
من: منم دیدمش. داشتم سونیا رو می بردم کلاس همین جا ایستاده بود.
شونه ای بالا انداخت و گفت: خدا شانس بده. نمیدونم چرا این سیبها رو میده دست چلاغ آخه؟ خداجون نمی گی حیف و میل میشه اصرافه؟ گناهه به خدا گناهه.
لبخند کجی زدم و با دست هدایتش کردم که پیش بره. تا رسیدن به در دکتر و زنش رو بی خیال شد و در مورد این مرد منتظر نظر داد و نطق کرد.

با کلید در رو باز کردم و رفتیم تو. فقط منتظر بودم از دستش خلاص شم تا سرم یکم آروم بگیره.
از ورودی شیب دار که بالا رفتیم در آپارتمان باز شد و آیدین و مهدی اومدن بیرون. ابروم پرید بالا. نه انگار این پسر جدیده خوب با همه جور شده بود.
مهدی از همون دور با ذوق و هیجان سلام کرد و این پسره فقط در حد سر تکون دادن. چقدر بدم میومد که ملت زورشون میومد یه سلام خشک و خالی هم نکنن. یعنی انقدر بی حوصله بود؟ یا ماها رو عددی نمی دید تا سلام کنه؟
پسره دو قدم جلو تر از مهدی بود مهدی جلوی ما ایستاد و رو به من گفت: سلام آرام خانم خوب هستید؟ مامان اینا خوبن؟ پدر حالشون خوبه؟
با اینکه همیشه می خواستم مودب باشم اما این مهدی نمی ذاشت. بدون اینکه خودم بخوام سرم رو یکم کشیدم عقب و اخمام رفت تو هم. گوشه ی لبهام یکم رفت بالا چیزی شبیه لبخند.
فقط سر تکون دادم. ترجیح می دادم دهنم رو باز نکنم. چشمم خورد به آیدین که دو قدم جلوتر از ما ایستاده بود. با یه پوزخند دست به سینه به من و مهدی نگاه می کرد. از فرم ایستادنش و پوزخندش خوشم نیومد. اخمام بیشتر تو هم رفت.
شراره که حالم رو فهمید سریع رو به مهدی گفت: خوب آقا مهدی به مامان اینا سلام برسونید. دستم رو کشید و دنبال خودش برد.
چقدر خدا رو شکر کردم که الان شراره بود تا نجاتم بده. تو پله ها که رسیدیم دستمالی از تو کیفش در آورد و داد بهم.
سریع صورتم و پاک کردم. دوباره تونستم درست نفس بکشم. کی می خواست آب پاشی این پسر تموم بشه؟
شراره زودتر از من زنگ واحدمون رو زده بود و مامان در رو باز کرده بود. مشغول سلام علیک با مامان بود. منتظر بودم از جلوی در بره کنار که برم تو خونه و خداحافطی کنم اما اون جلوتر از من وارد خونه شده بود.
چرا فراموش کردم؟ محال بود شراره وسیله ای بخره و قبل از اینکه به یکی مثل السا یا مهرانه یا مینا نشون بده بزاره بره خونه اشون. الان هم که السا در دست ترینشون بود. مطمئنن الان هم خونه بود.
شراره خودش راهش رو به سمت اتاق پیدا کرد و منم رفتم صورتم رو تو دستشویی شستم و رفتم تو اتاق. شراره کفشهاش رو نشون السا داده بود و اونم داشت تعریفشون رو می کرد.
شراره اما تو فکر بود. با قیافه ی متفکری گفت: این پسره یه حالیه. منظورش رو میدونستم اما السا پرسید: کدوم پسره؟
شراره: همین جدیده. آیدین رو میگم. با اون مدل موهاش. درسته که بهش میاد اما خوب خودش سختش نیست که همیشه چند تاری از موهاش رو چشمهاش ریخته باشه؟ من کنه روانی میشم موهام بره تو چشمم.
درسته که من همیشه می گفتم چشمهاش معلوم نیست اما خوب اغراق می کردم اونم نمیدونم شاید به خاطر اینکه حس می کردم موهاش زیادی قشنگ بود اونم برای یه پسر. داشتن این همه موی پر پشت و خوش حالت برای یه پسر خیلی ستم بود اونم وقتی که من مدتی میشد که همه اش توهم کچلی میزدم و ریزش موهام رو حس کم شدن موهام شده بود برام مثل یه کابوسی که شبها تا صبح خواب رو ازم می گرفت.
شراره: خیلی دلم می خواد درست و حسابی چشمهاش رو ببینم.
سرش رو چرخوند و رو به ما گفت: ببینم شماها تا حالا چشمهاش رو درست دیدید؟
من و السا به نشونه ی نه سری تکون دادیم. شراره ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی چشمهاش چه شکلیه؟
یاد صورتش افتادم و چشمهایی که پشت اون موهای خوش حالتش پنهون شده بود. موهاش... موهای پر پشتش... وقتی کلاهش رو برداشت حقیقتاً مثل آبشار ریخت پایین.
پر حرص گفتم: شاید چشمهاش چپوله که زیر موهاش پنهونش کرده.
شراره و السا بهم نگاه کردن. یکم هول شدم. سریع شونه ای بالا انداختم و گفتم: فقط یه حدسه.
شراره: نمی دونم شاید.
دستی به چونه اش کشید و تو فکر فرو رفت. منم دیگه مزاحمش نشدم. یه حوله برداشتم و به بهانه ی حمام اما در واقع برای فرار از پر حرفیهای شراره زدم بیرون.

دستی به صورتم کشیدم و دستم رو همون بالا رو بالشت ول کردم. نهایت سعیم رو میکردم که خواب شیرینم توسط هیچ صدایی خراب نشه. مخصوصاً صدای یکنواخت مامان که آرام.. آرام.. از دهنش نمیافتاد.
به اندازه ی کافی همسایه ی مزاحم طبقهی بالامون من رو از خواب شبانه انداخته بود دیگه نمی خواستم خواب ظهرمم از دست بدم.
اما مگه مامان می ذاشت؟
برای ساکت کردنش یه اوهومی گفتم و همین کافی بود تا مامان شروع کنه به گفتن چند تا دستور پشت هم که من چیزی ازشون نفهمیدم و فقط با همون اوهوم گفتنها تاییدش کردم و در نهایت مامان ساکت شد و به گمونم رفت و من تونستم به ادامه ی خواب زیبام بپردازم.
هنوز سیر خواب نشده بودم که صدای زنگ خونه مثل میخ رفت تو سرم. هر چی سعی کردم بهش بی توجه باشم نشد. بالشتم رو گذاشتم رو سرم اما بازم صدای زنگ میومد.
سرم رو از زیر بالشت بیرون اوردم و داد زدم.
من: مامان ... السا.... آرمین.... بابا یکیتون در رو باز کنید... مامان....
اما نه صدایی از کسی اومد و نه زنگ در قطع شد. ناچاراً از جام بلند شدم و از رو تخت پایین پریدم و به جای اینکه وقتم و صرف غر زدن کنم و خوابم رو بپرونم به اخم کردن با چشم بسته اکتفا کردم.
جلوی در که رسیدم داد زدم: کیه؟
-: خانم شمس...
به زور لای چشمهام و باز کردم. مرد غریبه؟ پشت در؟
نگاه اجمالی به دور تا دور اتاق انداختم و کنار مبل تک نفره یه چادر گلدار سفید پیدا کردم و با یه قدم رفتم سمتش و برش داشتم و انداختمش رو سرم و با یه دست زیر چونه ام سفتش کردم با دست دیگه کشیدم به چشمهام و موهام و فرستادم زیر چادر که پیدا نباشه و در خونه رو باز کردم.
چشمهای خمارم و دوختم به پسری که پشت در بود. سرم رو بالا گرفتم و چشمم خورد به خرمن موهای خوش حالت.
ابروهام بالا پرید.
این اینجا چی کار می کرد؟
هنوز مست خواب بودم. مخم هنوز بیدار نشده بود. اما با اون مغز خواب رفتم می تونستم تشخیص بدم که چشمهاش رو کل بدنم چرخید. از سر تا به پا و رو پاها مکثی کرد. سرش و بلند کرد و پوزخندی نشست گوشهی لبش.
از پوزخند متنفر بودم. اخمهام بیشتر رفت تو هم.
با تحکم گفتم: فرمایشی داشتین؟
دستش رو بالا برد و با یه حرکت موهای روی پیشونیش و به بالا هدایت کرد تا از جلوی چشمهاش دور بشه. چشم منم همراه دست و موهاش رفت.
برای چند ثانیه تونستم چشمهای خوش حالت و کشیده و تیره ای رو تشخیص بدم و بعد موها دوباره برگشتن به جای اولیه خودشون.
خوب حداقل مشخص شد که چپول نیست.
آیدین یه تک سرفه ای کرد که باعث شد حواسم رو جمع کنم و دوباره اخمهایی که از هم باز شده بودن رو تو هم گره کنم.
آیدین: ببخشید فکر کنم کلید خونهی ما اینجا باشه.
چشمهام باز و ابروهام بالا پرید.
با یه عصبانیت ناگهانی گفتم: یعنی چی آقا؟ مگه ما دزدیم که کلید خونه ی مردم رو داشته باشیم؟ بفرمایید آقا این وصله ها به ما نمی چسبه.
پوزخندش بیشتر شد اما سریع گفت: نخیر خانم منظورم این نبود. می خواستم بگم که مادرم اینا رفتن بیرون و من کلید ندارم الان پشت در موندم. فکر کنم شما کلید داشته باشید.
دوباره عصبی گفتم: بله چون حرفهی پدرم دزدیه ما شاه کلید داریم اجازه بدین الان خدمتتون میارم.
و اخمهای درهمم رو با یه چشم غره ی تیز فرو کردم تو صورتش. لبخندش رو به زور جمع کرد و گفت: مادر من با مادر شما رفتن بیرون. به منم زنگ زدن گفتن کلید خونه رو می ذارن پیش شما.
دهنم نیمه باز موند. یه صداها و کلمات محوی توسرم پیچید.
" ما... بیرون... کلید... اپن... "
سری کج کردم و دستم و بالا آوردم و انگشت اشارهام رو نشونش دادم و گفتم: یه لحظه...
در رو گرفتم و یکم خودم رو کشیدم عقب که بتونم از جلوی در اپن رو ببینم. بله ...
کلید روی اپن بود. یه ببخشید گفتم و رفتم کلید رو از روی اپن برداشتم و اومدم دم در. کلید رو بالا گرفتم و گفتم: بفرمایید کلیدتون.
جدی گفت: ممنونم.
دستش رو بالا آورد که کلیدش و بگیره نگاهی به دستهای گنده اش کردم و از فکر برخورد دستش بهم قبل از رسیدن دستش نزدیکم کلید ها رو ول کردم.
خودمم فهمیدم زود کلید ها رو ول کردم اما خوب کاری بود که شده بود. اونم تو یه لحظه هول کرد و برای اینکه کلید ها رو زمین نیوفته خم شد و تو یه حد فاصلی نزدیک زمین و متمایل سمت من کلید رو تو هوا قاپید.
سرم رو پایین انداخته بودم و به حرکتش نگاه می کردم. ایول گرفتش.
هنوز چشمم بهش بود و حواسم پی حرکت قشنگش. مطمئن نبودم وقتی برگشت باید بهش چشم غره برم برای بیدار کردنم از خواب ناز و یا به خاطر حرکت قشنگش بی خیال بشم.
دوباره نگاش کردم دیدم تو بلند شدن تاخیر داره. چشمهام رو ریز کردم جوری که اخمهام بیشتر تو هم رفت. چرا این پسره بلند نمیشه؟
به صورتش نگاه کردم. نگاهش و صورتش سمت پاهام بود. پاهام؟
اومدم پایین چادر و بگیرم و رو پاهام درستش کنم و از هر گونه دید زدن احتمالیش جلو گیری کنم اما دستم به چادر نمی گرفت نیم دونم چرا. هر چی دنبال چادر تو قسمت پایین می گشتم خبری ازش نبود.
یهو چشمهام گرد شد و سریع خم شدم و با دیدن پاهام که بدون چادر در معرض دید بود و حتی بیشتر از اون با وجود شلوارک تا زانوم خیلی بیشتر نمایان شده بود دهنم باز موند و علت پوزخند و تاخیر این پسره رو فهمیدم.
هنوز به خودم نیومده بودم که با تومأنینه از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد و زل زد بهم.
یکم خودم رو پشت در کشیدم و بدون اینکه به روی خودم بیارم یه چشم غره ی توپ بهش رفتم و گفتم: دیگه امری ندارید؟
سری تکون داد و گفت: نه.
یکم نگاش کردم که شاید یه تشکر و یا عذرخواهی بکنه اما نه کودن تر از این حرفها بود.
منم بدون خداحافظی خودم رو کشیدم تو خونه و در رو بستم و تکیه دادم به در. دستم و از زیر چونه ی خفت شدهام برداشتم.
سرم رو خم کردم وبه پاهام نگاه کردم. خدایا شکرت که دیروز حمام بودم و شیو کرده بودم.
یاد حرف عزیز افتادم.
" بالا لا هِدا پایین وا هِدا"
یعنی بالا پوشونده پایین باز که مصداق بارز این لحظه ام بود. بالا رو انقدر سفت چسبیده بودم و غافل از پاهای عریان.
شونه ای بالا انداختم. با اینکه خیلی ناراحت شده بودم اما غصه خوردن فایده داشت. حالا یه بار دید، نمیره همه جا جار بزنه که.
چادر کوتاه و کوچیک رو از سرم برداشتم و به این مایه آبرو ریزی نگاه کردم. دلم خوش بود خودم رو پوشوندم. اونم با چی؟ ظاهراً که با چادر سونیا خانم بوده.
چادر رو گوله کردم و پرت کردم همون جا که بوده. از دست چادر عصبانی بودم برای همینم فکر می کردم مجازاتش ول شدن و چروک شدن همون پایین مبله.
یاد صورت آیدین افتادم که جلوی پاهام گیر کرده بود. لبهام جمع شد تو هم. نیمدونم چرا با اینکه به شدت از دست خودم و نگاه خیرهی اون عصبانی بودم اما چرا این لبهام خود به خود به سمت بیرون کش میومد. باورم نمیشد که بخوام به همچین سوتی عظیمی بخندم اما دست خودم نبود. برای اولین بار بعد مدتها تک خندهی بلندی کردم. که سریع بعدش با تک سرفه ای جمعش کردم. به خودم اخم کردم. دختر خجالت بکش. بی آبرویی خنده نداره.
رفتم تو اتاق و خودم و رو تختم ولو کردم تا شاید ادامه ی خوابم رو برم اما با سر و صدای همسایه ی بالا خوابِ دوباره، حرومم شد.

کل امروز سرم به شدت درد می کرد. اونقدری که تو کلاس حتی حوصلهی اداهای همیشگی و کنجکاوی های شخصی مدام دخترها رو هم نداشتم. واقعاً درک نمی کنم علت اینکه من چرا ازدواج نکردم یا اینکه آیا تا حالا عاشق شدم یا دوست پسر داشتم چه ربطی به درس عربی داره و یا اینکه چه کمکی به بهتر یادگیری اونها می کنه.
برعکس همیشه که سعی می کردم خونسرد جوابشون رو بدم اما امروز اصلاً حال خوبی نداشتم که بخوام دل به دلشون بدم.
سر همون سوال اول گفتم: امروز حالم خوب نیست و ممنون میشم که امروز رو بدون دخالت تو زندگی شخصی من یا طرح سوالات برای مشاوره ی زندگی عشقیتون بگذرونیم.
خدارو شکر اونقدر شعورشون رسید یا اونقدر حالم رو درک کردن که تا اخر ساعت کلاس سوال اضافی نپرسیدن.
تو مسیر برگشت تو اتوبوس چشمهام رو بسته بودم و سعی می کردم ذهنم رو خالی کنم. خالی از این همه نارضایتی. خالی از مشکلاتی که به من ربط نداشت و در عین حال به شدت رو زندگیم تاثیر داشت.
از اتوبوس پیاده شدم. دستهام و تو جیبم فرو بردم و از سردی هوا به گرمی کم جون پالتوم پناه بردم. من عاشق سرمام. یخبندون .. برف....
السا میگه اونقدری که سرما رو دوست داری خودتم سرد شدی.
گرمای من کو؟
به فکرم پوزخند زدم. گرما؟؟ مدتهاست که دیگه حس نمیکنم زندگی گرما و شوری داشته باشه. نه وقتی رشته ای که دوست داشتم در نظر بقیه چرت به نظر میاد. نه وقتی که همه تمام خصوصیات فکری و روحیت رو ول میکنن و میچسبن به 4 کیلو اضافه وزنت. نه وقتی که تمام ذهن مادرم شوهر دادن منه و همه ی درد من اینکه که جلوی برادر کوچیکم رو بگیرم که بفهمه حقیقتاً رفتار درست چیه؟ و ترس از نشون دادن این پسر و مشکلاتش و طرز حرف زدن ناجور و بی احترامش به یه آدم غریبه که شاید بشه همراه همه ی زندگیم.
ترجیح می دادم همین جور سرد بمونم و مشکلاتمم با سرمام منجمد کنم و کوچیک جلوه اشون بدم.
سر کوچه به جای همیشگی مرد منتظر نگاه کردم. امروز خبری ازش نبود. به ساعت نگاه کردم. زود بود برای اومدنش.
کلید انداختم و وارد حیاط شدم. نگاه آرزومندی به آلاچیق انداختم. قدمهام سست شد. چقدر دلم می خواست ساعتها اینجا بشینم و تو سکوت چشمهام رو ببندم و خودم رو رها کنم. اما نمیشد. هنوز به این خونه اونقدری عادت نکرده بوم. مخصوصا که فکر می کردم این آلاچیق ملک شراکتیه و ...
از لذتش کم میشد.
از پله های ساختمون بالا رفتم و کلید انداختم و به محض باز شدن در موج صداهایی که همیشه دوست داشتم نادیده بگیرمشون تو گوشم فرو رفت.
اخمهام کشیده شد تو هم. نفس عمیقی کشیدم و پا تو خونه گذاشتم.

آرمین: شما به من چی دادین هان؟ چی کار کردین برام؟ نه ماشینی نه پول درست و حسابی نه سرگرمی. با دوستامم که میرم بیرون هی گیر میدین. یه شام و ناهار درست و حسابی هم که بهمون نمیدین همه اش همون غذاهای تکراری. تازه همونم نمی ذارین از گلومون پایین بره. خسته شدم به خدا بریدم. همه پدر و مادر دارن ما هم داریم.
در رو آروم پشت سرم بستم. آرمین جلوی بابا که رو به تلویزیون روی زمین نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار ایستاده بود و کمی خم شده بود سمتش و با صورت قرمز شده هوار می کرد. واقعاً انگار افسار بریده بود. مامان سمت راستش بود و خیره بهش و سعی می کرد با زور و التماس کمی به عقب هولش بده و اون رو از نزدیک شدن به بابا دور کنه.
و بابا....
به صورت درهم، کبود شده، با شونه هایی افتاده، با چشمهایی به اشک نشسته خیره شده بود به جوون نوجونی که پسرش بود اما هیچ احترام پدرانه ای براش قائل نبود. به میوه ی زندگیش نگاه می کرد که چه جوری با بزرگ شدن قدش زور و بازوش رو نشون این پدرخسته می داد و برای جنگش حریف می طلبید.
بریده و خسته چشمهام و رو هم فشار دادم. نفسی کشیدم و کیفم رو از گردنم در آوردم و همون جا جلوی در پرتش کردم زمین. بی توجه به التماسهای مامان که سعی می کرد با قسم دادن و قربون صدقه رفتن آرمین و مهار کنه به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب خنک برداشتم و تند به سمت بابا رفتم و خم شدم و لیوان رو گرفتم جلوی لبهاش. چشمهای اشکی و پر غم و خسته اش رو دوخت به من و لیوان رو با دست گرفت و سر کشید.
از جام بلند شدم و با یه حرکت بازوی مامان و گرفتم و از آرمین جداش کردم. با دست محکم کوبیدم به سینه ی آرمین و با تحکم گفتم: گمشو بیرون.
شاخ شد جلوم و سینه اش رو جلو آورد و گفت: نمی رم. چرا من برم؟ اینا باید برن.
با دست به بابا اینا اشاره کرد. دندونام و رو هم فشار دادم و گفتم: این همه سال خرجت رو کشیدن. ناراضی؟ برو بیرون هر غلطی دلت می خواد بکن. با اینا کاری نداشته باش. خجالت نمیکشی تن این پیرزن پیرمرد رو این جوری می لرزونی؟ چه گناهی کردن که تو پسرشون شدی؟ برو بیرون... برو هر وقت آروم شدی برگرد. اینا هیچ وظیفه ای در قبال زیاده خواهی تو ندارن. گمشو بیرون.
با دست محکم هولم داد و گفت: برو بابا تو چی کاره ای اصلا؟ خودتم تو این خونه زیادی.
سعی کردم آروم باشم. از لحاظ زورِ بازو خیلی قوی تر از من بود.
آروم تر گفتم: آرمین برو بیرون. بابا حالش خوب نیست. ممکنه فشارش افتاده باشه. برو تا هم خودت آروم شی هم بابا. برو...
یه نگاه آتیشی به من و بعد به بابا انداخت و با یه داد چرخید و قبل از بیرون رفتن از خونه یه لگد به جا کفشی زد و در و هم محکم پشت سرش کوبوند. سریع برگشتم سمت بابا. به زور از جاش بلند شد و رفت سمت دستشویی . گوله ی اشک و رو گونه اش دیدم. رفت که ما اشکهاش رو نبینیم.
مامان یه گوشه نشسته بود و آروم آروم غر میزد.
من هیچ وقت نفهمیدم مامان طرف کیه. شوهرش یا پسرش.
آروم و سست به سمت در رفتم و کیفم رو از رو زمین برداشتم. به سمت اتاقم رفتم. باید یکم آروم میشدم و خودم رو آماده ی شرح حال گفتن مامان می کردم. می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه میاد تو اتاق تا ریز ریز داستان رو اون جور که خودش دوست داره تعریف کنه و عجیب اینکه بیشتر وقتها کفهی ترازوی قضاوت رو گناه تو سمت بابا سنگین تر بود. نمیدوم عشق مادرانه بود یا نه ولی هر چی که بود آرمین همه مون رو لهم می کرد بازم مامان میگفت جوونه و سرش پر باد.
آخر می ترسیدم این سر پر باد هم خودش و هم ماها رو به باد بده.
سریع لباس عوض کردم و موهام رو باز کردم و ریختم دورم. هندزفریم رو در آوردم وصل کردم به گوشیم و از زیر لباسم رد کردم و گوشیهاش رو گذاشتم تو گوشم تا موقع حرف زدن و گلگی مامان به آهنگ گوش بدم و آروم بشم.
لبه ی پنجره نشستم و زانوهام رو گرفتم تو بغلم و به حیاط خیره شدم.
2 دقیقه ی بعد مامان اومد و شروع کرد به حرف زدن. به زور صداش رو میشنیدم. صدای حرفهاش بین کلمات آهنگ محلی گم شده بود.
آرامش کلام خواننده تو تنم رسوخ کرد. زمان و گم کردم. بابا رو دیدم که لباس بیرون پوشیده از ساختمون زد بیرون. از حیاط رد شد و از خونه رفت بیرون.
باز هم صدای موسیقی و ساز محلی و صدای آواز محلی خواننده و گروهش....
هوا داشت کم کم تاریک می شد. مامان هنوز داشت برای خودش حرف می زد و من خیره به بیرون. در حیاط باز شد و آیدین و پشت سرش پژمان وارد شدن. آیدین تند جلو میرفت و پژمان دنبالش می کرد. ظاهراً در حال بحث بودن. پژمان حرف می زد و آیدین بی توجه پیش می رفت. جلوتر از آلاچیق پژمان به آیدین رسید و بازوش رو گرفت به سمت خودش برگردوند و به حرفهاش ادامه داد. آیدین نگاش نمیکرد. سرش یک سمت دیگه بود. پژمان بازوهاش رو گرفت و تکونش داد. مجبور شد نگاش کنه. دستی تو موهاش کشید و کلافه با حرکت دست و سر چیزی به پژمان گفت.
پژمان آروم سر شو تکون داد و شمرده شمرده حرف زد و نمیدونم چی میگفت و یا بحث سر چی بود. هر چی که بود بعد 5 دقیقه حرف زدن مداوم پژمان، آیدین سرش رو تکون داد و انگار چیزی رو قبول کرد که هر دو آروم شدن. پژمان سری تکون داد و دستش رو انداخت پشت آیدین و به سمت ساختمون حرکتش داد.
برام عجیب بود. یعنی این دوتا در مورد چی صحبت می کردن. اونم با این غلظت؟
بی توجه به اونها چرخیدم سمت مامان...
اما مامان نبود... چشمهام و رو هم گذاشتم دوباره ناراحتش کردم. همیشه همین بود وقتی می دید به حرفهاش چندان توجهی نمی کنم ناراحت میشد و از اتاق می رفت. حالا باید می رفتم منت کشی و از دلش در میاوردم. اما نه با اخم و چشم غره. با لبخند. تنها چیزی که مختص مامان و بابا و موارد خاص و نادر بود.
از جام بلند شدم. گوشی رو از تو گوشم در آوردم و موبایل رو گذاشتم رو میز. دستی به موهام کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. یه لبخند بی جون و بیشتر کج.
نفس عمیقی کشیدم و تو آینه به خودم روحیه دادم و سعی کردم پر انرژی از اتاق خارج شم. بعد 10 دقیقه تونسته بودم صدای خنده های مامان رو بلند کنم. پس هنوز مهارتم رو از دست نداده بودم. جای تعجب داشت.

با اومدن السا نفس راحتی کشیدم. خدا رو شکر السا بیشتر نقش دخترای دلسوز رو می تونست بازی کنه تا من.
از جام بلند شدم و حوله به دست رفتم تو حمام. روز پنج شنبه ی مزخرفی بود. دلم سرگرمی می خواست نه تنهایی اما خوب سرگرمی در کار نبود. از حمام که بیرون اومدم السا با تلفن حرف می زد.
السا: آره بابا ما کجا رو داریم بریم؟
السا: آقامون رفتن مهمونی.
السا: آره کوفتیا. یه تعارفم نکرد بهم. درسته که من نمی رفتم ولی خوب.... دلم که خوش میشد.
بلند خندید و گفت: آره بیاین جن و روح ظاهر کنیم بخندیم. خوردنی هم با خودتون بیاریدا. خرج ماها رو زیاد نکنید.
با حوله نم موهام رو میگرفتم و کنجکاو نگاش میکردم. هر چند حدس می زدم باید با کی حرف بزنه اما قضیهی مهمونی چی بود؟
تماس رو که قطع کرد پرسیدم: کیا رفتن مهمونی؟
برگشت نگام کرد و دمغ گفت: پژمان و آیدین.
ابروهام پرید بالاو عجب...
من: بعد شما هم میخواستین برین؟
سرش رو بلند کرد و شونهاش رو برد بالا و نیشش رو باز کرد و گفت: تنها که نه. تو هم میومدی خوب.
چشمهام گرد شد.
من: من به گور خودم بخندم با این پسرا برم مهمونی دیگه چی؟ همین یک کارم مونده بود که بعد این همه سال انجام بدم.
السا: خوب حالا یه بار که هزار بار نمیشه تازه تنها هم که نبودیم پژمانم باهامون بود.
تو ذهنم گذشت " و آیدین".
من: همون دیگه چون پژمانم بود باید بیشتر خودم رو می پوشوندم. فکر می کنی برای همچین مهمونی چادر گلدار مامان خوبه؟ همون که برای خواستگاری افروز سرش کرده بود.
السا یه نگاه مات به قیافه ی جدی من انداخت و بعد که نگاهش رفت سمت لب کج شده ام رو به بالا و ابروی بالا رفتم یهو پق زد زیر خنده و گفت گمشو تو هم. حالا من یه چیزی گفتم نه ما رفتیم نه اونا حتی دعوتمون کردن.
سری تکون دادم و مشغول لباس پوشیدن شدم.
السا: بچه ها دارن میان پایین.
برگشتم سمتش و گفتم: آپاچی ها رو میگی؟ همه اشون؟
السا دوباره نیشش رو باز کرد و گفت آره همه اشون قراره آیدا رو هم بیارن.
نه موضوع داشت جالب میشد.
من: اونو دیگه چرا؟
دستی به موهاش کشید و گفت: خوب زشته وقتی همهی دخترای ساختمون جمع میشن اون بیچاره تنها تو خونه بمونه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: خوشم میاد هیچکی بدبخت تر از ما نیست که پنج شنبه رو تو خونه بمونه سماق بمکه.
تا من لباس بپوشم و یه چایی برای خودم بریزم گروه ارازلم تشریفشون رو آوردن. من موندم چه جوری زمانهای قدیم 10-15 تا خانم تو اندرونی با هم سر می کردن. ما همین 5-6 تا دختر وقتی یه جا جمع میشدیم سر و صدامون همه رو کلافه می کرد.
با اومدن دخترا اونم با سرو صدا مجبور شدم به جای یه چایی 6 تا چایی بریزم و ببرم تو اتاق یا به قول شراره مقر فرماندهیمون.
دست هر کدومشون یه نایلون تنقلات بود. نشسته شروع کردن به بحث کردن و چرت و پرت گفتن. بعضی وقتها از دستشون نمیشد آروم نشست و نخندید. خود به خود با لبخند نگاهشون می کردم.

وسط بحث بودیم که یهو شراره تو هوا بشکنی زد و گفت آهان یه چیزی. بعد خیلی شیک برگشت سمت مهرانه که کنارش نشسته بود و محکم با دست کوبید پس کله اش جوری که سر بدبخت پرت شد جلو و خودشم خم شد.
ماها مات مونده بویدم بخندیدم یا ببینیم مغز مهرانه جا به جا نشده باشه. مهرانه خودش رو کشید عقب و با بهت گفت: دیوونه شدی دخترهی خنگ؟
شراره یه اخم غلیظ کرد که ازش بعید بود معمولا اونی که اخم میکنه منم.
شراره: تو یکی خفه. چرا ملت رو آواره ی کوه و بیابون میکنی دختر؟ یکم عقل تو سرت نیست؟
لبخندم رو با دلستر قورت دادم و به مهراوه که گیج دست به سر با چشمهای لوچ شده نگاش می کرد خیره شدم.
کاملا حرف و عصبانیت شراره رو درک می کردم اما ظاهراً کسی غیر من موضوع رو نگرفته بود.
مهرانه نگاهی به تک تکمون انداخت و دوباره رو به شراره گفت: یعنی چی؟
شراره ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی تو نمیدونی؟
مهرانه سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.
شراره پوفی کرد و گفت: ببینم این هفته از خونه رفتی بیرون؟
مهرانه تو فکر رفت و گفت: آره دوبار یک بار رفتیم بیرون شام یک بارم رفتیم خونهی خالهام اینا.
شراره سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت: بیچاره رسماً غاز چرونده پس.
وقتی قیافه ی پر سوال مهرانه رو دیدم بطری دلسترم رو پایین گذاشتم و گفتم: مردِ منتظر، اینجا هم منتظره.
یکم گیج نگام کرد و یهو اخماش رفت تو هم دست به سینه شد و گفت: بذار منتظر باشه خودشو علاف کرده.
شراره رفت که دوباره بزنتش که خودش رو کشید کنار و گفت: خوب چیه؟ من دوستش ندارم.
شراره پر حرص گفت: بله ما همه کلهی خراب و دل داغونت رو می شناسیم تو اون چُلمَنگ رو دوست داری همونی که 4 ساله علافت کرده.
مهرانه با حرص گفت اون من رو علاف نکرده.
شراره: نه پس من رو علاف کرده. آخه تا کی می خوای براش صبر کنی؟ هنوز نفهمیدی این آدم به دردت نمی خوره؟
مهرانه: شراره تو نمیفهمی، من دوستش دارم.
شراره پر حرصتر گفت: بس که خنگی دیگه توی احمق...
دیدم همین جوری بخواد ادامه بده کم کم دلخوریهاشون زیاد میشه.
وسط حرفش پریدم و رو به مهرانه گفتم: مهرانه جان همه ی ما که اینجاییم تو رو دوست داریم. تقریباً تو جریان کامل همه چیزم هستیم. ماها درک می کنیم که حسی که تو به شهرام داری شاید خیلی عمیق باشه. درک علتش برای ما سخته اما چیزی که ما میبینیم حقایقه. ما از نگاه یه شخص سوم به ماجرا نگاه می کنیم. درسته که ما خوبیهاش رو نمیبینیم ما کارهایی که برات کرد رو نمی بینیم حسی که تو وجودت کاشت رو درک نمی کنیم اما باور کن.
باور کن چیزی که ما از بیرون میبینیم به قشنگی چیزی که تو وسط این رابطه ی گیج کننده میبینی نیست.
الان 4 ساله که باهاش دوستی این یه سال آخر رو کمتر در ارتباط بودیم اونم به خاطر تحریمها و درگیریهایی که با خانواده ات داشتی. چرا؟ چون این آدم دیگه داشت تابلوت می کرد.
از اون روزی که قول دادی تمومش کنی تا الان حقیقتاً چند شب رو بدون فکر کردن بهش خوابیدی؟
نگاهِ زیر زیرکی بهم کرد.
لبخند آرومی زدم و خودم جواب دادم: هیچ شبی. تو هیچ شبی رو خالی از فکر اون نخوابیدی. پس چه جوری می خوای با ذهن باز به زندگیت نگاه کنی وقتی لحظه هات با یاد اون پر شده؟
ببین من زیاد احساساتی نیستم ولی می تونم واقعیت تلخ رو بهت بگم. شهرام شاید دوستت داشته باشه اما یه جورایی نمیدونم حس می کنم مطمئنه که تو رو از دست نمیده. چون می دونه تو براش می جنگی همون طور که تا حالا جنگیدی. به خواستگارات جواب رد دادی. خودت رو به بهانه ی درس خوندن مشغول کردی تا کاری باهات نداشته باشن اما حتی یه ذره هم درس نمی خونی. چرا؟
چون می ترسی. می ترسی ارشد قبول بشی و اونوقت موانع بینتون فاصله اتون اونقدر زیاد بشه که حتی نتونی تصور بودن کنارشم بکنی. درست نمیگم؟
سرش رو بیشتر خم کرد.
نفسی گرفتم و ادامه دادم.
من: ببین اونقدری که تو براش تلاش نکردی اون کاری نکرده. 4 سال یه عمره یه عمر می فهمی؟ می تونست به خاطر تو یه حرکتی بکنه. نمی گم خیلی فقط یه دونه. اما چی کار کرد؟ هیچی.
می تونست درس بخونه. حداقل فوق دیپلم بگیره اما یه دیپلم ردی که به زور پول و پارتی اون رو پاس کرده...
سری تکون دادم.
من: زیاد جالب نیست اونم در حالی که تو لیسانس داری. یا می تونست بره سربازی. این جوری 2 سالم اضافه میاورد. ولی اونم نرفت. چرا؟
آروم و سر به زیر گفت: نمیخواد بره سربازی. باباش گفته معافیش رو میگیره.
شراره پر حرص غرشی زیر لبی کرد و من فقط یه لبخند ریز زدم.
من: تا کی؟ فکر می کنی گرفتن این معافی چند سال دیگه طول بکشه؟ اصلا مگه معافی گرفتن به همین راحتیاست؟
خوب از اینم می گذریم. توی این 4 سال نمی تونست یه کاری دست و پا کنه؟ قراره اگه یه درصد بابات اینا راضی شدن و اوکی دادن خرجت رو از کجا و کی بگیره؟ از باباش؟ از حقوق باباش؟ خوب چه کاریه؟ خونهی بابات باشی که بهتره.
علاوه بر اون سنش. دقیقا هم سنید و این برای اون خوب نیست. سن تو مناسبه چون یه دختر همیشه بیشتر از سنش می فهمه اما یه پسر؟ تازه اول جوونی کردنشه.
دیگه نمی خوام از غرور جریحه دار شده اش بگم که میدونم برای اثبات کردن و از نو ساختن غرورش با اون زبون نرمش مخ خیلی از دخترها رو زده و تو هم خبر داری.
آروم زانوهاش رو بغل کرد و حتی صداشم در نیومد.

سعی کردم مهربون تر باشم.
من: حالا شهرام رو می ذاریم کنار. امید چی؟ یادمه وقتی دبیرستانی بودی خیلی دوستش داشتی. پیداست که اون هیچ وقت فراموشت نکرده.
اخم کرد و پر حرص گفت: اون مال اون زمان بود. مامان من و مامان اون خرابش کردن. بعدم که رفتم دانشگاه و شهرام اومد. دیگه حسی به امید ندارم.
من: مگه میشه؟ مگه میشه بدونی هنوزم بهت فکر می کنه و هیچ حسی نداشته باشی؟ آخه دلت برای این بچهی یتیم نمی سوزه؟ به خاطر تو درس خوند به خاطر تو کار کرد. به خاطر تو حتی با وجود اینکه می دونه کس دیگه ای تو زندگیت بوده صبر کرد. کم این و اونو واسطه گرفت؟ باور کن اگه یکی منو این جوری دوست داشت یه روزم معطلش نمی کردم.
هنوز که هنوزه تو کوچه منتظره تا بلکم تو رو یک نظر ببینه. من یک هفته ای میشه که می بینمش.
شراره نطقش باز شد.
شراره: منم میبینمش. بدبخت ساعت و روز از دستش در رفته انقدر سر کوچه منتظر میمونه تا بلکم حاجت روا بشه و یه نظر این دختره ی شفته رو ببینه.
با حرص اما آروم دستش و گذاشت رو سر مهرانه و فشار داد پایین.
حرکت جالب بود جوریکه همه مون رو به خنده انداخت. مهرانه هنوز تو فکر بود. فکر کنم امشب برای اولین بار به شهرام فکر نکنه. شاید حرفهامون یه تلنگری باشه برای اینکه یک بارم که شده جدی به امید فکر کنه.
السا از حالت مهرانه دلش سوخت و گفت: گناه داره بیچاره خوب چرا اذیتش می کنید. شاید واقعاً نمی تونه امید رو دوست داشته باشه زور که نیست.
شراره تند گفت"کی گفته نیست؟ اتفاقاً زورم هست. از کجا می تونه یه همچین پسر خوب و آقایی رو پیدا کنه که این همه هم دوستش داشته باشه اونم تو این قحطی شوهر. همه که مثل تو خوش شانس نیستن که وقتی پوشک پاشونه بعضیها ببیننشو فکر کنن خدا براش عروسک فرستاده و عاشق عروسکشون بشن.
السا لبخند گشادی زد و سرش رو انداخت پایین که مثلاً خجالت کشید. دوباره همه امون خندیدیم.
مینا: کاش یه وردی جادو جنبلی چیزی بود که آدم می خوند بختش زرتی باز میشدا.
خنده ام گرفته بود. شراره رو به من گفت: تو اون بساط تاریخ شناسی و ایران شناسیت به یه جادویی بر نخوردی؟ به کار ما بیاد؟
یهو السا سریع سرش رو بلند کرد و گفت: چرا اتفاقاً من دیدم توی اون کتاب قهوه ایه بزرگه نوشته بود. چی بود؟؟؟ ام.. دخترای بی شوهر که سنشون داره میره بالا چادر سرشون می کنن و ... ام... چی بود آرام؟
با یه لبخند کوچیک گفتم: اینا همه اش خرافاته.
شراره که مشتاق شده بود گفت: نه خوب همین خرافات رو بگو می خوایم بدونیم. از قدیم گفتن هر خرافاتی ریشه تو واقعیت داره.
بلند خندیدم خیلی جدی گرفته بود. اون قسمت رو یادم بود.
به چهره های مشتاقشون نگاه کردم و گفتم: دخترای جوون دم بخت که به نوعی سنشون رو به بالا بود چادر سرشون می کنن و با یه قفل می رن دم در خونه میشینن و این قفل رو میزنن به گوشهی چادرشون و کلیدش رو میندازن وسط کوچه و منتظر میمونن.
هر پسر جوونی که رد میشه ازش می پرسن اسمشون چیه. اگه اسمشون محمد یا علی بوده ازشون میخوان که با اون کلیدی که تو کوچه انداختن قفل بختشون رو که زدن به پایین چادرشون رو باز کنه. اون موقع معتقد بودن که این کار باعث میشه گرهی بختشون باز بشه و زود شوهر کنن.
شرارهی مشتاق با چشمهایی که ازش برق می زد بیرون گفت: عجب.. عجب... چقدر خوب چقدر خوب.. میگم چادر گلدار مامانم هستا. ولی علی و محمد رو از کجا پیدا کنیم؟
سوپوری سر کوچه قبلیمون اسم پسرش علی نبود؟
مینا: همون که چل بود؟
شراره صورتش جمع شد و گفت نه اون خوب نیست. الکتریکیه چی؟ اسمش محمد نبود؟
مهرانه گفت: اون یکم هیز بود.
شراره دوباره گفت نه پس بختمون عوض اینکه از کوری در بیاد با این آدمها قرو قاطی میشه سیاه بخت میشیم.
همه دوباره خندیدن. از جام بلند شدم و با لبخند رفتم دوباره تو جای مورد علاقه ام روی بیرون زدگی پنجره نشستم. تو خونه قبلیمون عادت داشتم که کنار پنجره به همین صورت بشینم و زل بزنم به کوچه و یا آسمون. علت انتخاب این اتاقم دقیقاً وجود همین پنجره بود.
نگاهی به دخترا کردم. هنوز شراره چرت و پرت می گفت و بقیه هم بلند می خندیدن. دلم باز شده بود. به آیدا نگاه کردم. با اینکه اول غریبی می کرد و در کل اصلاً حرف نزده بود اما الان حداقل راحت می خندید و معذب نبود.
ساعت نزدیک 12 شده بود و هوا تاریک تاریک بود و چراغهایی که تو حیاط روشن گذاشته بودن باعث میشد بتونم کل حیاط و آلاچیق رو ببینم.
حرکت دوتا سیاهی کنار در توجهم رو جلب کرد. سیاهی ها از شیب حیاط بالا اومدن و یکیشون رفت سمت آلاچیق و سیاهی دوم هم دنبالش. وقتی نور به صورتهاشون رسید و خوب که دقت کردم تشخیص شون دادم. پژمان و آیدین بودن.
آیدین کلافه و عصبی می زد. صدای دادش رو میشنیدم البته خیلی ضعیف و نا مفهوم. اما پیدا بود که خیلی عصبانیه.
پژمان سعی می کرد آرومش کنه اما نمی تونست.
آیدین با حرکات دست و صورت یه چی به پژمان می گفت و دستش رو مدام می زد تو سینه ی پژمان و جالب این بود که پژمان سر به زیر و مقصر در برابر همه ی این حملات آروم مونده بود و کوتاه میومد. فقط سعی می کرد با حرف آیدین رو آروم کنه .
اما نتیجه ی همه ی تلاشش ضربه ای شد که آیدین با همه ی قدرتش کوبوند به ستون آلاچیق.
اونقدر شدتش زیاد بود که منی که از این فاصله هم نگاه می کردم تکونی خوردم. پژمان سریع رفت سمتش و خواست دستش رو ببینه که آیدین دستش رو پس زد و رفت تو آلاچیق و دیگه نمیتونستم ببینمش.
شراره: خانم والا جاتون خوبه؟ اون بیرون چی داره که تو 2 ساعته زل زدی بهش و کوتاه نمیای؟
خواست بلند شه که من سریع از جام بلند شدم و با یه لبخند ملیح نادر گفتم: هیچی بابا چیزی نبود. بچه ها میوه می خورید؟ برم براتون بیارم.
نمیدونم چرا ولی دلم نمی خواست کسی متوجهی حال بد آیدین بشه. برای خودم عجیب بود اما...
بچه ها نیم ساعت دیگه هم موندن و بعد بلند شدن و بعدِ یک خداحافظی 10 دقیقه ای رفتن خونه هاشون.
بعد انجام کارهام رفتم و رو تختم دراز کشیدم و خیره شدم به سقف.
السا اونقدر خسته بود که زود خوابش برد اما من تا دم دمهای صبح پا به پای صاحب اتاق بالایی بیدار بودم و با هر قدم اون که عرض اتاق رو طی می کرد یه سوال . یه مجهول تو ذهنم شکل می گرفت.

بی حوصله کانالهای تلویزیون رو بالا پایین کردم. هیچ کوفتی نداشت. کلافه بودم. دلم یه چیزی می خواست که آرومم کنه.

از سر بیکاری و بی حوصلگی بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. در یخچال رو باز کردم و بی خودی توش سرک کشیدم. چیز قابل جذبی توش نبود. یه سیب سرخ از توش در آوردم و یه گاز بهش زدم و در رو بستم. بی هدف در کابینتها رو باز کردم.

تو یکی از کابینتها چشمم خورد به پاکت آرد و ظرف شکر. از بیکاری که بهتر بود. سیب نصفه ام رو گذاشتم توی یک بشقاب و دستهام رو شستم و دست به کار شدم.

حداقل آرامش میگرفتم. اونقدر این کار رو انجام داده بودم که نیازی به دستورالعمل نداشتم. تند تند مواد رو با هم قاطی کردم و تخم مرغها رو هم زدم و در عرض یه ربع مایع کیکم حاضر بود. تو قالب ریختمش و گذاشتمش تو فر.

همه ی سرگرمیم و عشقم این بود که وقتی کیک می پزم چراغ فر رو روشن کنم و بعد بیست دقیقه بشینم جلوش و به رنگ گرفتن کیک نگاه کنم.

رفتم از تو اتاق کتابم رو برداشتم و اومدم نشستم جلوی فر. تکیه دادم به کابینت و زانوهام رو بالا آوردم و خم کردم و کتاب رو گذاشتم روش و مشغول خوندن شدم.

هر وقت عصبی و بی حوصله ام کیک و شیرینی درست می کنم. بیشتر برای آرمین که دوست داره وگرنه خودم زیاد نمیخورم. السا هم همیشه غر میزنه که اینا رو درست می کنی و ماها می خوریم چاق میشیم. بابا هم قند داره و مامان به خاطر چربی خونش نمیخوره. در کل فقط و فقط به هدف آرمین درست میشه.

یه صفحه از کتاب رو خوندم و چشم دوختم به کیک داشت رنگ می گرفت، پف می کرد. عاشق این قسمتش بودم.

اونقدر تو آشپزخونه موندم تا مطمئن شدم کیکه حاضر شده و پخته و خاموشش کردم.

روز جمعه بود و من طبق معمول تو خونه نشسته بودم. یادمه وقتی مدرسه میرفتم چقدر دلم جمعه می خواست اما الان؟

فقط وقتی بهم حال میده که خواب باشم. در غیر این صورت خیلی کسل کننده است. مخصوصا غروبهاش. وقتی تو خونه تنهایی.

مثل الان که فقط من و مامان تو خونه بودیم. السا رفته بود خونه ی دوستش. آرمینم طبق معمول با دوستاش بیرون بود و بابا هم همین طور. من بودم و مامان تنها و بی حوصله تو خونه.

فر که سرد شد کیک رو در آوردم و تو سینی برش گردوندم. قالبی بیرون اومد.

آروم آروم شروع کردم به برش زدنش. بعد چیدمشون تو یه پیرکس و گذاشتمش تو یخچال.

مامان با تلفن حرف می زد. تماس رو که قطع کرد اومد تو آشپزخونه و رو به منی که داشتم ظرفهای کثیف کرده ام رو میشستم گفت: کیکه درست شد؟

من: آره.

مامان: بیرون نمیخوای بری؟

من: نه.

مامان: حوصله ات سر رفته؟

من: آره.

اخماش رو برد تو هم و گفت: کاملا پیداست از این مدل جواب دادنت. من و شهناز داریم میریم بالا خونهی مژگان اینا تو هم بیا که تو خونه تنها نباشی. فکر کنم آیدا هم خونه است.

دستهام رو آب کشیدم و شیر آب رو بستم. بهتر از بیکاری بود. شایدم فهمیدم چرا انقدر شبها سر و صدا می کنن و خواب رو کوفتم می کنن.

سری تکون دادم و رفتم که لباس بپوشم. مامانم رفت دنبال چادرش و از همون جا داد زد: کیکم بیار بالا با چایی بخوریم.

لباس پوشیدم و برگشتم تو آشپزخونه. کیکا رو دوتا ظرف کردم و یکیش رو برگردوندم تو یخچال و اون یکیش رو با خودم بردم بالا. دم در خونهی مژگان خانم اینا شهناز جونم رسید و بعد از سلام علیک کردن در زدیم.

راستش زیاد مطمئن نبودم چرا این بالام. یعنی همه اش به خاطر بی حوصلگیه؟

رمان لالایی بیداری2

*رمان لالایی بیداری قسمت دوم*
کلاه که کامل از سرش بیرون اومد من دهنم باز موند. موهاش همراه کلاه که بالا میرفت، بالا رفته بود و کلاه که از سرش در اومد موهای پرش که به نسبت موهای پژمان خیلی بلند بود مثل آبشار ریخت پایین و رفت تو صورتش.
کلاهش و گرفت زیر بغلش و با دست چند بار مثل شونه کشید به موهای رو پیشونیش و خیلی خونسرد برگشت و خیره شد به منی که با دهن باز داشتم به پیمان عوض شده نگاه می کردم.
از نظر قدی شاید یه 3-4 سانت از پژمان کوتاه تر بود هیکلش 4 شونه تر از پژمان بود و بازوهاش و بدنش ماهیچه ی بیشتری داشت.
و اما موهاش....
منو یاد پسر بچه های 5 ساله می نداخت که موهای لخت قارچی دارن و تا دست توش می کشن یه ثانیه نشده بر م یگرده به حالت اولش و....
ای آقا هر کی که بود پژمان نبود. با اون موهای پرش که ابروهاش و یه قسمت چشمهاش رو گرفته بود و رو صورتش یه وری شده بود و نمیشد چشمهاش و دید ولی میشد حدس زد که الان خیره به منه.
آخه من چه طور یه همچین اشتباهی کردم؟
سریع دهنم و جمع کردم و یه اخم غلیظ کردم و یه چشم غره بهش رفتم و بدون حتی یه عذرخواهی رومو برگردوندم و رفتم سمت در خونه و با کلید در و باز کردم و تا وارد شدم انگار وارد یه بازارچه ی محلی شدم. سر و صدای زن و مرد و بازی بچه ها کل حیاط و پر کرده بود.
متعجب در رو هُل دادم و از راه شیب دار بالا رفتم تا رسیدم به حیاط که بالا تر از سطح کوچه بود و با دیدن همه ی همسایه ها توی حیاط دهنم باز موند.
قبل از اینکه به خودم بیام یکی زوزه کشون اومد سمتم.
-: خاله خاله خاله....
و محکم کوبیده شد به پاهام. با چشمهای گرد سرم و پایین آوردم و با دیدن سونیا یه لبخند کوچیک زدم و دستم رو باز کردم و خم شدم و با یه حرکت بغلش کردم و گونه اش و بوسیدم. دلم براش تنگ شده بود.
من: سلام خاله خوبی عزیزم؟ کی اومدی؟
یه لبخند گنده زد و با کلی تکون دادن دست گفت: صبح مامان ناهید گفت می خوایم آش بپزیم ناهار بیاید اینجا.
یه آهانی گفتم و خواستم دوباره ازش یه چیزی بپرسم که دیدم با دست کله ی منو هل داد کنار و خیره شد به پشت سرم و یهو همچین سفت بغلم کرد و سرش رو گذاشت رو شونه ام که مات موندم.
من: چی شده خاله؟
سونیا: خاله این پسره کیه؟ موهاش رو دوست دارم.
برگشتم دیدم پسر موتوریه پشت سرمه. سریع رومو ازش گرفتم. این بچه فسقلی از الان بلده چی کار کنه این جور که سفت بغلم کرده بود نه برای دلتنگیش برای من بود بلکه می خواست بهتر و نزدیک تر این موتوریه رو ببینه.
یه نفسی کشیدم و خواستم برم که صدای بابا از تو آلاچیق بلند شد.
بابا: سلام علیکم آرام خانم. دانشگاه بودی؟
چشمهام گرد شد. بعد دو سال هنوزم هر وقت از بیرون میام میگه دانشگاه بودی؟
من: نه آموزشگاه بودم.
یه قدم برداشتم سمت جلو آرمین از اون ور داد زد.
آرمین: سلام خواهر گلم. دانشگاه بودی؟
اخم کردم و عُنُق گفتم: نه آموزشگاه بودم.
دوباره دو قدم برداشتم پژمان با لبخند اومد سمتم قبل اینکه دهن باز کنه گفتم: تو بگی دانشگاه بودی میزنمت.
خنده اش رو خورد و شونه اشو بالا انداخت و گفت: خسته نباشی.
از کنارم رد شد و رفت پشت سرم.
خیره به راهش برگشتم و رسیدم به موتوریه.
پژمان: بَه آقا آیدین تشریف نمیاوردید. می ذاشتین خونه که چیده شد میومدین.
پسر یه خنده ی کج کرد و گفت: تقصیر خودشونه می ذارن وقتی من مسافرتم اسباب کشی می کنن.
ابروهام بالا رفت. پس این پسر همون خانم جدیده بود. لبم رو به دندون گرفتم. پسره صورتش چرخید سمت من اما چشمهاش معلوم نبود نمیدیدم به من نگاه می کنه یا جای دیگه.
اما برای محکم کاری دوباره اخم کردم.
سونیا تو بغلم بد وُول می خورد.
من: سونیا چرا این جوری میکنی؟ می افتیا؟
سونیا: خاله بزار من برم پایین پیش خوآن میگل.
من: چی؟ پیش کی؟
بیشتر از اون نتونستم تو بغلم نگهش دارم مجبوری خم شدمو گذاشتمش پایین. تا پاش رسید به زمین دویید سمت پژمان و چسبید به پاش و دستش و گرفت و گفت: عمو.. این خوآن میگله؟
یه نگاه به پسره کردم که با لبخند به سونیا نگاه می کرد. خداییش کوچکترین شباهتی به خوآن میگل نداشت. موهای مشکی پوست برنزه. حالا یه قد و هیکلش و بگی یه چیزی....
پسر خم شد و نشست جلوی سونیا و با لبخند و مهربون گفت: نه عزیزم من آیدینم خوشبختم شما اسمتون چیه خانم کوچولو؟
نه جان من بگو خوآنم. این سونیا هم آبرو برامون نمی ذاره هر کیو میبینه یکم خوشتیپه بهش میگه خوآن میگل، آنقدر به مامان میگم جلوی این بچه این فیلمها رو نگاه نکن کو گوش شنوا. بچه تو 5 سالگی تعیین کرده می خواد با کی ازدواج کنه.
وای به حال اینکه یکی بگه خوآن میگل خوشگله وای عزیزم همچین با مشت میره تو دهنش که انگار شوهرش و دزدیدن ازش.
سونیا یه نگاهی به دست آیدین کرد. صورتش و نمیدیدم اما فکر نکنم بدش اومده باشه.
منتظر بودم سونیا هم دست بده و یکم شیرین زبونی بکنه اما در برابر چشمهای گرد شده ی من دستاش و بلند کرد همچین چسبید به گردن آیدین که منی که خاله اشم یادم نمیاد هیچ وقت این جوری با این همه احساس منو بغل کرده باشه مگر اینکه یه خوراکی خوشمزه براش داشته باشم که بخواد ازم بقاپه.
تا سونیا چسبید به گردن پسره پژمان و پسره زدن زیر خنده. آیدین دستش و انداخت دور پای سونیا و بغلش کرد و بلند شد ایستاد. یه لبخند کج به من زد که باعث شد چشمهای جدیم رو ازش بگیرم.
بچه ی بی لیاقت ندید بدید.

رفتم سمت مامان اینا.

کنار مرضیه خانم و مریم خانم و فاطمه خانم مادر پژمان ایستاده بود. بهشون سلام کردم. مامان یه خسته نباشید گفت بهم.
با دیدن افروز، خواهر بزرگترم رفتم سمتش و دست دادم و روبوسی کردم. کاملا پیدا بود که بوی آش شنیده این ورا آفتابی شده وگرنه تا دیروز که اسباب کشی داشتیم به بهانه ی اینکه مادر شوهرش اینا دعوتشون کردن و از این چیزا و ماها رو پیچوند و نیومد کمک.
خواستم برم بالا کیفم و بزارم که شهرزاد اومد دستم و کشید و گفت: بیخیال شو بزارش همین گوشه بعداً ببرش.
اصلا حس نشستن نداشتم ترجیح می دادم برم خونه و لباسهام و در بیارم و یه دوش بگیرم. اما نمیشد. تقریباً کل ساختمون بیرون بودن و یه جورایی ضایع بود اگه من می رفتم تو.
رفتم و رو زیر اندازی که کنار آلاچیق پهن کرده بودن و بقیه ی خانم ها روش نشسته بودن و هر کی مشغول یه کاری بود نشستم. یه سلام کلی به همه کردم و رفتم کنار عزیز بانو نشستم.
عزیز بانو و حاج حسین قدیمی ترین همسایه ی محل قدیممون بود. یه جورایی پدر و مادر کل محل بودن. بچه هاشون همه ازدواج کرده بودن. همه مون دوستشون داشتیم. خیلی آدم های خوب و مهربونی بودن. اینجا هم خونه ی رو به روی واحد ما بودن.
من: سلام عزیز بانو خوبید؟
عزیز بانو: فدای تو دختر اخمو.
بی اختیار یه لبخند کوچیک زدم. عزیز بانو همیشه نگران اخم و خط اخم رو پیشونیم بود. میگفت انقدر که به مردم اخم کردی و جدی بودی ملت می ترسن بیان طرفت.
عزیز بانو صداش و آروم کرد و همون جور که چشمش به پژمان و اون پسره آیدین و سونیا بود گفت: ببینم این پسره خوش تیپه کیه که باهاش اومدی؟
چشمهام گرد شد معترض گفتم: عزیز بانو... این چه حرفیه؟ من دم در این آقا رو دیدیم اصلا هم نمیدونستم می خواد بیاد این خونه. خودمم تعجب کردم.
یه لبخند بزرگ زد و گفت: ولی خوبه ها. بزار ببینیم می تونم یکی از دخترامون و بهش قالب کنم.
لبخند کوچیکم بزرگ شد.
عزیز بانو دست خیرش زیاد بود. همه ی فکرش شوهر دادن و زن دادن دخترا و پسرا بود. اگه نبود السا و پژمان هنوزم که هنوزه این یه ذره رفت و آمدم و با هم نداشتن. یادمه یه روز اومد خونه امون و با بابا در مورد پژمان و ازدواج و السا و شناخت و ... اونقدر گفت تا بابا رضایت داد بدون نامزدی و هیچی این دوتا یه کوچولو با هم برن و بیان البته با نظارت.
داشتم به عزیز بانو، پژمان و السا فکر می کردم که صدای عزیز بانو از فکر درم آورد.
رو به پژمان با صدای بلندی گفت: پژمان مادر بیا اینجا.
پژمان یه چشمی گفت و به پسره اشاره کرد و اومدن سمت ما. سعی کردم بهشون نگاه نکنم اما خدایی نمیشد. همه اش چشمم می رفت سمت اون موهاش که تا رو چشمهاش اومده بود و کلا چشمش و نمیدیدم.
اومدن جلومون ایستادن و پژمان یکم خم شد و دستش و گذاشت رو سینه اش و گفت: مخلص عزیز بانوی گل.
عزیز بانو با لبخند زد و با چشم به پسره اشاره کرد.
پژمان دستش و گذاشت پشت کمر پسره و گفت عزیز بانو معرفی می کنم این دوستم آیدینه. پسر مژگان خانم و آقا علیرضا همسایه ی جدیدمون و از دوستان من. طبقه ی دوم میشینن.
آیدین مودب سلام کرد. عزیز بانو لبخند زد و گفت: سلامت باشی پسرم. خوبی؟ ازدواج کردی؟
کل بدنم سیخ شد و چشمهام در اومد. یعنی این عزیز بانو خیلی تابلو بود. صاف می رفت سر اصل مطلب. پژمان زیر زیرکی می خندید و من شرمنده شده بودم و پسره بدبختم هنگ کرده بود با لبخند گفت: نه عزیز جان من مجردم.
عزیز بانو لبخند گشادی زد و آروم آروم گفت: چه خوب چه خوب چه خوب...
پژمان دیگه خنده اشو ول کرده بود و این پسره هم پررو شده بود و می خندید البته بی صدا.
دوباره عزیز بانو گفت: ببینم نمی خوای زن بگیری؟
قبل از اینکه آیدین بتونه جواب بده سونیا تند گفت: عزیز بانو زن داره. منم. خودم زود بزرگ میشم زنش می شم.
فقط لبمو گاز گرفتم و یه چشم غره به این دختر فسقل بی حیا رفتم همچینم دستش و انداخته بود دور گردنه پسره مثل این دوست دخترای حسود که نگو.
عزیز بانو و پژمان خندیدن و آیدینم با لبخند یه ماچ گنده از رو لپ سونیا گرفت و رو به عزیز بانو گفت: بله عزیز جان این خانم کوچولو میشه زن من از الان بهم قولش و داده.
پژمان با خنده گفت آی آی سونیا خانم ببین چه زود بی وفا شدیا. تو که می خواستی زن من بشی. پس چی شد؟ سونیا اخم غلیظی کرد و صادق گفت: خاله السا گفت اگه یه بار دیگه بگم زنت میشم چشمام و در میاره و زبونم و می بره. گفت پژمان برای اونه و عموی من.
فقط دوست داشتم این بچه ی فضول دهن لق و بگیرم ببرم با اون خاله ی آبرو برش دوتاییشون و سیر بزنم. اما نمیشد. برای همینم بی حرف فقط اخم کردم و به سونیا چشم غره رفتم.
مگه میشد عزیز بانو و پژمان و این پسره رو جمع کرد بس که می خندیدن. پژمان که انگار با این حرف سونیا دلش غش رفته باشه همچین از تو بغل آیدین گرفتش و بغلش کرد و فشارش داشت که بچه جیغش در اومد.
هر چند من شک دارم این بغل سهم سونیا بوده باشه بیشتر مطمئن بودم اگه می تونست می رفت السا رو این جوری می چلوند که سرش با یه بچه هم دعوا می کنه.
دیگه نتونستن ادامه حرفشون و بگن چون از تو آلاچیق صداشون کردن. می خواستم سونیا رو بگیرم یه نیشگون حسابی از پاش بکنم تا دیگه بلبل زبونی نکنه. بچه ی بی حیا.
اما دریغ چون اینا که رفتن این فنچولم با خودشون بردن. اشکال نداره جاش شب السا و نیشگون می گیرم.
بابا با مردای ساختمون تو آلاچیق نشسته بودن.

سمت چپ بابا آقا محمد نشسته بود شوهر مرضیه خانم. ساکن یکی از واحد های طبقه ی پنجم. آقا محمد مکانیک بود و مرضیه خانم خانه دار. حدود 10 سالی میشد که ازدواج کرده بودن اما طفلی ها بچه نداشتن. یعنی هنوز بچه دار نشده بودن. هیچ کدومم مشکلی نداشتن ولی خوب هنوز قسمتشون نشده بود. آدم های خوب و مهربونی بودن. مرضیه خانم یه جورایی مشکل گشای خانواده هائیه که بچه ی کوچیک دارن و نمی تونن تنهاشون بذارن.
مثل خانواده ی صماعی. آقا سهیل و فاطمه خانم که اونا هم طبقه ی پنجم میشینن. یه جورایی هر دوشون شاغلن. آقا سهیل برق کاره و فاطمه خانم هم تو خونه خیاطی می کنه کارشم خیلی خوبه من که به شخصه مانتوهامم فاطمه خانم می دوزه. وقتی سرش خیلی شلوغه سامان 6 ساله و سلاله ی 10 سالش و می ذاره پیش مریضه خانم. واقعاً با محبت ازشون مراقبت می کنه مثل یه خاله ی واقعی.
حتی وقتی شیوا خانم زن آقا فرشاد همسایه ی طبقه ی دوم از دست دوقولوهای 8 ساله اش فرهاد و فرزین کلافه میشه مرضیه خانم به دادش می رسه.
کلاً برعکس من رابطه ی خیلی خوبی با بچه ها داره. واقعاً از ته دلم دعا میکنم خدا هر چه زودتر بهشون بچه بده چون واقعاً مادر عالی ای میشه.
سمت راست بابا علی آقا پدر پژمان نشسته بود و کنارش یه آقایی که نمی شناختم ولی از ظواهر پیدا بود پدر همین پسره است همسایه ی جدیدمون.
کنار این آقا جدیده هم احمد آقا نشسته بود که عجیب بود. چون شنبه بود و ایشونم که استاد دانشگاه بودن ادبیات تدریس می کردن و بودنشون این ساعت روز تقریباً 2 ظهر تو خونه عجیب بود. حالا مریم خانم زنش و بگی یه چیزی شنبه ها مدرسه نداشت. مریم خانم معلم زبان بودن تو مقطع دبیرستان.
خودم و کج کردم به سمت دخترها که شراره داشت براشون بلبل زبونی می کرد و السا هم یه گوشش این ور بود و یه گوشش همراه چشمهاش سمت پژمان و زیر زیرکی بهش می خندید. کنارشونم مینا دختر خانواده ی مینایی همین احمد آقا اینا و مهرانه دختر آقا وحید و مهناز خانم نشسته بود. مینا 20 ساله و دانشجوی رشته ی عمرانِ.
رو به مینا گفتم: مینا بابات چرا خونه است؟
مینا با خنده گفت: ناراحتی بگم بره تو خیابون وایسه. امروز کلاسش صبح بوده فقط.
آهانی گفتم. اومدم رومو برگردونم که چشمم خورد به مهدی که از تو آلاچیق خیره شده بود بهم. بی اختیار اخم کردم. خوشم نمیومد کسی بهم خیره بشه. مهرانه خواهر مهدی بود یه خواهر 11 ساله هم داشت به اسم مهین که با بچه ها مشغول بازی بود.
مهرانه لیسانس مدیریت داشت و الان برای ارشد درس می خوند. تا کنکور بده هر چند بیشتر پی بازیگوشی بود تا درس. کشیک می داد ببینه کی کجا میره باهاش بره تا از زمان درس خوندنش کم بشه.
مهدی هم حسابداری خونده بود و توی یه شرکت کار می کرد. باباشون قنادی داره خودشون شیرینیها رو درست می کنن و انصافاً هم خیلی خوشمزه می پزن. من که فقط از اونا شیرینی می خرم.
مهرانه اینا طبقه ی سوم می شینن.
پژمان اینا هم طبقه ی سوم می شینن. یه برادر بزرگتر از خودش داره به اسم پیمان که یه دو سالی میشه که ازدواج کرده. علی آقا نظامی بوده و الان بازنشسته است و با بابا دوتایی سرشون و تو بنگاه ها گرم می کنن. هر دو زبون قالب کردن خونه و ملک رو به ملت دارن.
پژمان کامپیوتر خونده و با دوستش یه شرکت زدن.
شهرزاد اینا طبقه ی چهارمن. 2 سال از من کوچیکتره و 25 سالشه ولی خیلی صمیمی هستیم. پرستاری خونده و تو بیمارستان کار میکنه. مامانش شهناز خانم ماماست. آقا شهیادم تو صدا و سیما کار می کنه. یه خواهر 6 ساله به اسم شیما و یه برادر 14 ساله به اسم شهرام داره که با آرمین می گرده.
چشم چرخوندم دیدم اون خانمه که اون روز اومده بود خونه سرکشی و من و شراره رو به هیچ انگاشته بود کنار دیگ بزرگ آش ایستاده و با مامان اینا حرف می زنه. کنارشم یه دختر 14-15 ساله بود که سرش و انداخته بود پایین و به همه جا و مخصوصاً آرمین نگاه می کرد.
سریع چرخیدم سمت آرمین. اونم با این که مشغول حرف زدن بود اما هر چند دقیقه یه بار یه نگاه به دختره می انداخت و یه لبخندی هم می زد.
یادم باشه شب حالشو بگیرم. آدم با همسایه هاش تیک و تاک نمی کنن مخصوصا وقتی کم سن و سال باشن.
نگام که به دیگ آش افتاد تازه یادم اومد که این آش چه وقته است؟ اصلا ماها برنامه ی اش نداشتیم.
دوباره کج شدم سمت شراره و گفتم: شراره کِی قرار شد آش درست کنید؟
شراره حرفش و قطع کرد و چرخید سمتم و گفت: مژگان خانم اومد به مامان پژمان گفت برای خونه ی جدیدیه نذری داره باید آش درست کنه. دیگه مهناز خانمم گفته چون روز اولیه که اینجا جا گیر شدیم با کمک همه یه دیگ بزرگتر آش می پزیم شگون داره. دیگه همه از 8 بیدارن و به کوب کار می کنن. خیلی از کارهاشم دیشب خودشون انجام داده بودن. اون دختره که اونجاست و میبینی؟ دختر مژگان خانمه، آیدا. بزار برم صداش کنم یکم ازش اطلاعات بگیرم.
از جاش بلند شد و رفت و بعد یکم حرف زدن دست دختره رو گرفت و آوردش وسط جمع دخترا نشوندش و گفت: بچه ها این آیدا خانمه باهاش آشنا شین.
یعنی من بگم این شراره احتمالا یکی از کس و کاراش تو ساواکی بخش جاسوسی چیزی بوده دروغ نگفتم. در عرض 5 دقیقه کل زندگی دختره رو بیرون کشید.
آقا علیرضا یه باشگاه بدن سازی داشت. خودش و پسرش مربی بدنسازی بودنو پسرش تربیت بدنی خوند بود. خود آیدا عضو تیم ایروبیک بوده و مامانشم مربی باشگاه تو زمانهایی که باشگاه زنونه بوده.

بوی پیاز داغ تازه کل حیاط و برداشته بود و واقعاً آدم رو به هوس می انداخت جوری که منی که زیاد اهل آش نبودم خیلی دلم می خواست بخورمش.
کم کم آش حاضر شد و ما دخترا قبل از اینکه صدامون کنن و نشون بدن که داریم تنبلی می کنیم خودمون رو سنگین نگه داشتیم و رفتیم کمک و کاسه های آش رو حاضر کردیم.
مامان اینا تو کاسه آش می ریختن با سینی کاسه های پر شده رو می بردیم پیش مامان شراره شهناز خانم و اون روشون کشک می ریخت و بعدم مهناز خانم روشون رو با پیاز داغ و سیر داغ تزیین می کرد. بوش آدم رو مست می کرد.
من و السا و شراره سینی به دست رفتیم سمت مردا تا بهشون آش بدیم. همیشه از دولا شدن و چیز تعارف کردن بدم میومد. خدا رو شکر که اینجا مجبور نبودم خم شم می تونستم دستم و پایین نگه دارم تا خودشون بر دارن. تو سینیم 4 تا کاسه ی آش بود که داده بودم به بابا اینا و سینیم خالی شده بود. برگشتم برم که دیدم السا کنار پژمان اینا گیر کرده و پژمانم با حرکت آهسته دستش رو میبره سمت کاسه ی آش، خیلی ضایع بازی بود.
اخم کردم. خواستم برم سمتش تا بهش تشر بزنم که بفهمه کجاست و تو چه موقعیتیه، چشمم خورد به پسره آیدین که سونیا از بغلش تکون نخورده بود و هنوز داشت براش بلبل زبونی می کرد. این بچه هم این پسره رو ول نمی کرد دو زار آش بخوره.
آروم با اخم رفتم سمتشون و بین راه سینی آشم رو دادم دست شراره که تازه آش هاش رو پخش کرده بود.
از کنار السا رد شدم و آروم با آرنج کوبیدم تو پهلوش که قدِ خم شده اش صاف شد و بدون اینکه کل بدنش رو بچرخونه سرش رو چرخوند و یک نگاهی بهم کرد که با اخم و اشاره ی چشم بهش فهموندم که بره و اینجا واینسته.
کنارش خم شدم سمت سونیا که بغل پسره مو قشنگ بود و گفتم: سونیا جان از بغل آقا بیا بیرون می خوان آش بخورن.
تا دستم و بردم سمتش که بگیرمش همچین مثل کنه چسبید به گردن پسره که فکر کنم همون لحظه یه مسدودی نای پیدا کرد.
سونیا: نمی خوام می خوام پیش خوآن بمونم. با هم آش بخوریم.
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم اخمم بیشتر شد بچه پررو از الان آویزون پسراست معلوم نیست دو روز دیگه بره مدرسه چی کارا که نمی کنه. بی آبرویی نیاره برامون؟
آروم دستم و بردم زیر یه بازوش و با تحکم گفتم: سونیا جان زشته بیا بریم بهت آش بدم بعدش برگرد.
یه نوچ بلندی و کش داری گفت: نـــــــــــــــــــچ من می خوام با خوآن بخورم.
زیر لب گفتم: ای تو روح هر کی این سریالها رو درست می کنه.
این بچه به این نون و ماست پایین بیا نبود. تحکمم و زیاد کرد و با چاشنیه جدیت رو بهش گفتم: سونیا ..
همچین نگاهم و به چشمهاش دوختم که خود به خود دستش شل شد و لبهاش جمع و آماده ی گریه.
دوباره خم شدم بغلش کنم که این بار زیبای خفته گفت: کاریش نداشته باشید بذارید بمونه با هم آش می خوریم.
نگاه جدیم و دوختم بهش و گفتم: مزاحمتون نمیشیم شما راحت آش تونو بخورید.
چشمهاش و نمیدیدم اما از صداش پیدا بود که احتمالاً ابروهای اونم زیر اون موهاش گره خورده. جدی و محکم گفت: بذارید بمونه.
خیلی دوست داشتم ضایعش کنم. معنی نداشت تو کار من دخالت می کرد. این دخالت بی موردش باعث شده بود سونیا حس کنه با وجود یه حامی می تونه با زور کارش رو از پیش ببره. چون به محض اینکه دید این پسره گفت بمونه حلقه ی دستش و سفت تر کرد و چشمهاشم همراه دهنمش جمع کرد و ریزه ریزه شروع کرد به گریه کردن.
کلاً تحمل گریه ی بچه رو ندارم. میره رو اعصابم. واقعاً درک نمی کنم وقتی بدون گریه هم می تونن کارهاشون رو انجام بدن آخه چرا جیغ و داد و اشک؟
رو به پسر گفتم: ممنونم اما لطفاً دخالت نکنید.
این بار سفت تر دست سونیا رو گرفتم و با قدرت بیشتری کشیدمش. همچین گردن پسره رو چسبیده بود که گردن اون بدختم کشیده شد سمت جلو.
پژمان و السا هم خیره شده بودن به بحث و کلنجارهای ما.
پژمان: خوب بذار مونه ما بهش آش میدیم.
من: پژمان جان بهتره پیش خودمون بخوره اینجا اذیت می کنه.
پژمان: خوب مراقبشیم.
گریه ی سونیا بیشتر شد. بهش نگاه کردم. خم شدم و آروم دم گوشش گفتم: عزیزم ساکت باش وگرنه می دونی چی کارت می کنم.
دهنش و جمع کرد و به حالت بغض نگام کرد و گفت: خاله نمیشه بمونم؟
من: اگه همون اول لج نمی کردی شاید اجازه می دادم اما چون گریه کردی نه.
پژمان: یعنی راه نداره؟
رو به پژمان گفتم: نه باید یاد بگیره با لج چیزی رو بدست نمیاره.
برگشتم که بازم با زور از بغل اون پسره بکشمش بیرون که پسره رو به سونیا گفت: خانم خوشگله شما برو آشتو بخور تموم که شد بدو بیا اینجا پیش من باشه؟ منم آشم رو می خورم و منتظرت می مونم، خوب؟
یه لبخند ملیحم چاشنی حرفاش کرد. مونده بودم که چرا یهو تغییر موضع داد. اما هر چی که بود باعث شد سونیا گره ی دستهاش و از گردنش شل کنه و همون جور که میومد بغل من گفت: پس من زود آش می خورم میام باشه؟
آیدین آروم گونه اش و کشید و یه باشه گفت.
دیگه موندن بیشتر درست نبود. رو به السا گفتم: آش آقا رو بده بریم.
با حرف من به خودش اومد و سریع آخرین کاسه ی آش تو سینیش رو به آیدین داد و دنبال من راه افتاد.
آروم گفتم: خدا من و بکشه از دست شما خواهر و خواهر زاده ی آبرو بر خلاص شم. دوتایی چسبیدین به این پسرا ولشون نمی کنید. اینم شد زندگی.
با اخم غلیط رفتم سمت مامان و سونیا رو دادم بهش. دیگه حتی بوی آشم به هوسم نمی انداخت. رفتم کیفم رو برداشتم و از غفلت بقیه استفاده کردم و تند رفتم تو ساختمون و خودمو رسوندم به خونه.
آنقدر خسته و کلافه بودم که به محض در آوردن لباسهام پریدم تو حموم و بعد یه دوش 5 دقیقه ای با موهای خیس افتادم رو تخت السا.

پاشو ببینم. اه چندش حالمو بهم زدی کی گفته با موهای خیس بخوابی رو تخت من. بالشتم رو به گند کشیدی. اه مگه خرسی این جوری خوابیدی بیدار شو دیگه.
صداش رو اعصاب بود. با همه ی روانم بازی می کرد. چرا خفه نمیشه؟ مدام با اون صدای جیغ مانندش تو یه ریتم خاص غر می زد. برای ساکن کردنش بدون اینکه چشمهام و باز کنم از تخت پایین اومدم و بدون بالشت و هیچی دراز کشیدم کف زمین تا به ادامه ی خوابم برسم.
السا: دیوونه شدی؟ اونجا چرا خوابیدی؟ تنت درد می گیره.
زیر لب غریدم: خفه شو....
صدای بلندش قطع شد و فقط زمزمه های زیر لبیش باقی موند. می تونستم با عمیق تر شدن خوابم اون وزوزش رو نادیده بگیرم.
تازه داشتم بر می گشتم به خواب شیرینم که صدای بلند تلویزیون و بعدم بلند بلند حرف زدن آرمین و جیغ های لج درآر سونیا آخرین تیر خلاصی رو به رویام زد و خواب قشنگم برای همیشه محو شد.
با اخم رو زمین نشستم و عصبی چشمهام رو باز کردم. کار هر روزشونه. یه درصد به کسی که ممکنه خواب باشه اهمیت نمیدن.
الان دلم یه دعوای بزرگ می خواست که فقط داد بزنم اما چه فایده. ترجیح دادم فقط اخمم و بکنم و اخلاق خوشگل سگیمو تو خاموشی نشون بدم.
از جام بلند شدم.
السا: بیدار شدی؟ الان چه وقت خواب بود دختر شب خوابت نمی بره. چرا یهو رفتی؟ ما اصلا نفهمیدیم. آشم نخوردی. مامان برات آورده.
بی توجه به حرفهای تموم نشدنیش از اتاق اومدم بیرون. طبق معمول آرمین بلند بلند حرف می زد. این پسر اصلا چیزی به اسم صدای پایین رو نشنیده بود و درکش نمی کرد. گل سر سبد مونم که تشریف داشت
اما خبری از ننه باباش نبود.
بی حوصله پوفی کشیدم و خیره شدم به سونیا که چسبیده به مامان پشت سرش راه می رفت و دهنش رو تا جای ممکن باز کرده بود و یه گریه ی متظاهرانه راه انداخته بود که بیشتر صدا داشت تا اشک و مدام میگفت " دایی آرمین اذیتم کرده ".
مطمئنن باز آرمین رفته سمتش که بغلش کنه و ببوستش این بچه هم لوس شده نذاشته و اونم باهاش قهر کرده. بچه هم کم طاقت فکر می کنه اگه چغلیش رو بکنه شاید دوباره با هم دوست بشن.
یعنی من مرده ی هوش این کودکانم. رفته پسره رو پیش مامان باباش بده کرده تازه انتظار داره بازم بیاد سمتش.
به موهای مشکی پریشونِ فرِ تو هم گره خودش که آزاد دور صورتش ریخته بود نگاه کردم.
بی اختیار دستم رفت سمت موهام. درسته که میگن حلال زاده به داییش میره اما این دختر مطمئنن یه اسکن از خاله اشه.
شاید برای همینم هست که کمتر از هر کس دیگه ای با هم می سازیم. چون انتظاراتمون یکیه.
دوباره دستی به صورتم کشیدم و رفتم سمت دستشویی.
لازم نبود بپرسم تا السا کل اتفاقاتی که در نبود و بود من افتاده رو برام تعریف کنه. من نمی دونم این دختر با این شم قوی جاسوسی و کنجکاوی که داره نباید مدیریت بخونه شاید وکیل بهتری میشد. بس که حرف می زد قاضی به شرط ساکت کردنش موکلش رو تبرئه می کرد.
رو تخت دراز کشید بود و یه ریز حرف می زد. وسط حرفهاش یهو برگشت سمتم و گفت: ببینم تو اون پایین چرا یهو گیر دادی به این سونیای بدبخت؟ چه اصراری داشتی بچه رو از بغل آیدین در بیاری؟
اخمام دوباره رفت تو هم. یاد اون پسره موقشنگه افتادم که جلوی در اشتباهی زدم به کلاهش.
من: چون باید میومد پیش خودمون. پسره می خواست آش بخوره. با وجود سونیا تو بغلش نمی تونست. دیگه خودمون که می دونیم این بچه وقتی پیله می کنه به یکی چقدر می تونه اعصاب طرف رو خُرد کنه. ما که فامیلشیم یه وقتها از دستش کلافه می شیم چه برسه به غریبه ها.
با یه حرکت پاهاش و از تخت آویزون کرد و نشست و گفت: ولی آیدین خودش راضی بود که سونیا پیشش بمونه.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم: اون می خواست ادب و رعایت کنه ما که نباید شعورمون و فراموش می کردیم؟
رومو ازش برگردونم. خودش فهمید که بحث تموم شده. دوباره شروع کرد به تعریف کردن.
از تو کتاب خونه ام کتاب از خشت تا خشت رو در آوردم و همون گوشه تو اتاق رو زمین نشستم و سعی کردم صدای صحبت السا رو تو ذهنم کم کنم و رو نوشته ها تمرکز کنم.
عاشق این کتاب بودم. توش پر بود از هر خرافه و هر چیزی که ملت ایران از گذشته تا حال بهش معتقد بوده و باورش داشته. یه وقتهایی یه چیزایی توش پیدا می شد که آدم میموند.
رسیدم به یه تیکه هایی که مربوط به شوهر دادن دخترای کم سن و سال بود. معتقد بودن که مردا باید با دختر بچه ها ازدواج کنن تا بتونن همون جور که خودشون می خوان اونها رو بزرگ کنند و در واقع باب میلشون تربیتشون کنن.
چه کار چندش آوری. یکم شعور نداشتن اجازه بدن بچه بزرگ بشه بفهمه چی به چیه. با خوندن این موضوعات حالت انزجاری از مردا و تفکرات اون زمانها پیدا کردم که باعث شد صورتم چین بخوره. فکرشو بکن یه بچه ی بیچاره ی کوچیک. یه دختر کم سن و سال در حدود 9-10 ساله.
-: خاله تو گوشیت نقطه بازی میدی من بازی کنم؟
سرم و از رو کتاب برداشتم و خیره شدم به سونیا که سعی می کرد با لبخند زدن منو قانع کنه گوشیم رو بدم بهش.
یه لحظه یاد نوشته های تو کتاب افتادم. خیلی از اون بچه های کم سن به سختی شب اول ازدواجشون رو تحمل می کردن و حتی نوشته بود چند موردی هم دووم نیاورده بودن.
دلم گرفت. دست بلند کردم و آروم موهای فرش و نوازش کردم. وای اگه من بودم و کسی می خواست به بچه ام از این ظلما بکنه با ناخونام چشمهاش و در میاوردم.
تو یه لحظه دلم به شدت برای سونیایی که رو به روم ایستاده بود تنگ شد. جفت دستهام و بلند کردم و محکم بغلش کردم. صداش در اومد.
سونیا: خاله داری خفه ام می کنی.
یه بوسه ی سفت رو موهاش نشوندم و از خودم جداش کردم.
من: مگه بهت نگفتم موهات و این جوری ول نکن؟ خفه نشدی از دستشون؟ بزار با کش ببندمشون.
تند گفت: نه نمی خواد.
همچین خودش و عقب کشیده بود که خنده ام گرفته بود. عاشق موهای بلند بود همه ی عشقش این بود که موهاش و بریزه دورش و وقتی می بینه از شونه اش پایین تره ذوق زده بشه و هی تکونشون بده.
به میز اشاره کردم و گفتم: گوشیم رو میزه. برو بیارش تا برات نقطه بازی بذارم.
تند رفت گوشیم رو آورد و براش بازی رو پلی کردم. یکم به بازیش خیره شدم. هیچ وقت از این کامپیوتر نمی برد. بچه ام یکم خنگ بود.
با اینکه خیلی وقتها با هم بحث می کردیم و دعوا اما بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستش داشتم. آروم رو موهاش رو ناز کردم که سریع با دست پسم زد. بچه پررو... محبت بهش نیومده.

یه خمیازه ی درون دهانی پنهان کشیدم و آروم چشمهام رو مالیدم. امروز 6 صبح بیدار شده بودم و دیشبم به خاطر کتاب خوندن و سر و صدای طبقه ی بالایی که انگار مدام یه وسیله ی سنگینی و میکشیدن این طرف اون طرف تا ساعت 3 صبح نتونستم بخوابم و صبحم 8 یه کلاس داشتم و الان به شدت خوابم میومد. من نمیدونم بعد یک هفته چرا هنوز اینا جاگیر واگیر نشدن. هر شب صدای حرکت میاد از خونشون.
از زور خواب و خمیازه به آبریزش چشم و بینی افتاده بودم. حالا تو این گیر و دار از دستمالم خبری نبود. مدام دستم و تو کیفم می چرخوندم اما پیدا نمیکردم.
بی خیال دستمال شدم و به همون بالا کشیدن بینیم بی امکانات رضایت دادم.
با دیدن در خونه امید تو دلم جوونه زد. یاد تختم و لحاف گرمم افتادم و بی اختیار یه لبخند محو رو لبم نشست.
دست دراز کردم که در و باز کنم که صدای زنگ گوشیم مانع شد. قبل اینکه کلید رو تو قفل بندازم دستم و عقب کشیدم.
از تو جیب مانتوم گوشیم و در آوردم و به شماره نگاه کردم. با دیدن اسم السا اخمام رفت تو هم.
یعنی چی شده که این وقت روز بهم زنگ زده؟ وقتی دانشگاه نداره تا لنگ ظهر می خوابه.
دکمه ی وصل تماس و زدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم.
السا: الو آرام...
من: سلام چی شده؟
السا: کجایی؟
اخمام بیشتر شد.
من: دم در خونه چی شده؟
تند گفت: هیچی همون جا باش بالا نیا با هم بریم یه جایی.
قبل از اینکه بپرسم "چه جایی؟" تماس رو قطع کرده بود.
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و یه چشم غره بهش رفتم. به شدت بدم میومد کسی تماسی رو روم قطع کنه همون قدر که بدم میومد به حرفهام بی توجه باشن یا در رو روم ببندن.
یه نفس عمیق کشیدم رفتم کنار در و تکیه دادم به دیورا بین دوتا در بزرگ و کوچیک خونه امون و منتظر موندم.
با کمال تعجب بعد 2 دقیقه در باز شد و اول السا و پشت سرش شراره و مهرانه هم اومدن بیرون.
با تعجب تکیه ام و از دیوار گرفتم و بهشون خیره شدم.
شراره با دیدن من لبخند گشادی زد و گفت: درست به موقع اومد. بریم تا دیر نشده.
دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند و بقیه هم در حد 2 تا سلام گفتن حرف زدن و ساکت دنبالمون اومدن.
با تعجب به قیافه های خندون و مصممشون نگاه کردم. اینجا چه خبر بود؟
حس می کردم مثل یه سگی که بهش قلاده بستن و دنبالشون می کشن دنبال شراره کشیده میشم. سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بیارم اما سفت چسبیده بود بهم.
من: بابا یکیتون بگه اینجا چه خبره؟ کجا داریم میریم؟
شراره بدون اینکه نگام کنه گفت: میای میفهمی. دیگه هم بی خیال سوال کردن بشو خودتم لوس نکن شده بزنیمت با خودمون می بریم چون اخلاق گندت دستمونه.
اخمام رفت تو هم و دندونامو رو هم فشردم. هیچم اخلاقم به این گندی که می گفتن نبود. خوب وقتی آدم حس رفتن جایی و حوصله اش و نداره چه معنی داره به زور بره؟ مخصوصاً با آدم های بد پیله ای مثل اینا. میان میچسبن به آدم و ول نمی کنن تا باهاشون برم خرید یا بازار یا نمی دونم سینما. خوب شاید تفریحات شما برای من جذاب نباشه. از نظر من وقت گذروندن 4 ساعته برای خرید هدر دادن عمر مفید بود. این که بی خودی بری تو بازار بچرخی بدون اینکه هدف خاصی برای خرید داشته باشی کجاش جذاب و مهیجه؟
همیشه سعی می کردم از زیر رفتن به این جور خریدها در برم و همیشه هم این دخترا پیله میشدن. از هر 10 بار 7 بارش رو مجبور بودم برم و تنها 3 بار می تونستم با راهکارهای مختلف و خلاقانه فرار کنم.
یا میرفتم حمام و بیرون نمیومدم و کیسه ی یه سالم رو می کردم. یا سریع حاضر میشدم و به هوای خرید کردن از سوپری می زدم بیرون و تا وقتی اینا بی خیال نمیشدنُ و نمی رفتن بر نمی گشتم.
اما خوب بعد این همه سال همه ی شگردهام رو یاد گرفته بودن و میزان موفقیت من خیلی کم شده بود.
بدونن اینکه من رو آدم حساب کنن تاکسی گرفتن و سوار شدیم و رفتیم. حتی مقصدم بهم نگفتن.
با تعجب به تابلوی بزرگ جلوی در آهنی نگاه کردم.
اخمام غلیط تر از همیشه رفت تو هم.
با تحکم پرسیدم: ما اینجا چی کار می کنیم؟

مهرانه شوخ گفت: اومدیم تحقیقات محلی در مورد همساده امون. آخه اینم سواله؟ خوب اومدیم باشگاه دیگه.
بدون توجه به شوخیش گفتم: می خواستین بیاین میومدین منو چرا آوردین؟ من نمیام.
یه قدم عقب برداشتم که راه اومده رو برگردم که السا و شراره تند اومدن سمتم و هر کدوم یه دستم و چسبیدن و کشیدنم سمت ورودی باشگاه.
السا: آرام خودت و لوس نکن دیگه. تا اینجا اومدی بقیه اشم بیا دیگه؟
شراره: اتفاقاً اگه یکی باشه که از همه بیشتر به این باشگاه نیاز داشته باشه تویی. می ترسم چند وقت دیگه از در تو نیای.
دیگه نمی تونستم پیشونیم و بیشتر از این تو هم کنم و چین بدم. از اینکه به هیکلم گیر بدن و برام نسخه بپیچن متنفر بودم. به نظرم فضولی تو خصوصی ترین مورد زندگی هر آدمی بود.
السا ادامه ی حرف شراره رو گرفت و گفت: خواهر من برای خودتم لازمه تا کی می خوای این جوری بمونی؟ یکم همت داشته باش.
مهرانه با خنده گفت: ببین داری می ترشی یکم وزن کم کن ملت چشمشون بگیرتت و ...
با چشم غره ی من ادامه ی حرفش رو خورد و نیشش بسته شد.
از این بحثا متنفر بودم. از پله ها به زور پایین رفتم و جلوی میز منشی باشگاه ایستادم.
تو آینه های قدی و بزرگ باشگاه به خودم نگاه کردم. قد 166 و یه هیکل تو پر و تپلی.
البته من خودم می گفتم تپلی اما بقیه می گفتن داری از چاقی می ترکی.
آخه 5- 6 کیلو چاقی کی رو میکشه؟ نه که نخوام کم کنم اما از این که یه نقص یا یه ایرادی رو تو چشمم کنن متنفر بودم و بیشتر لج می کردم و دلم نمی خواست درستش کنم، مخصوصاً که تا من یه چیز شیرین یا هر چیز خوراکی می خوردم یهو 6 تا چشم بهم خیره میشدن و با چشم و ابرو اشاره می کردن که نخور، کم بخور.
هیچکی نبود به اینا بگه شاید من یه دوست پسر دارم که دختر تپلی دوست داره. والا... فضولن دیگه.
دست به سینه با یه اخم عمیق یه قدم دور تر از السا و شراره که رو میز منشی خم بودن ایستادم و مهرانه برای اینکه نکنه یه وقت در برم یه قدم عقب تر از من ایستاده بود.
یه چشم غره ی یه وری بهش رفتم و چشمهام و تو باشگاه چرخوندم. صدای بلند یه آهنگ شاد تو کل فضا پیچیده بود. یه گروه تو یه فضای تقریباً خلوتی که دستگاهی نبود مشغول ورزش بودن. ایروبیک کار می کردن و با دستور مربیه هی می چرخیدن و لنگاشونو از هم باز می کردن. یکم مسخره بود.
دور تا دور سالن بزرگم پر بود از دستگاه های متعدد اعم از برقی و غیره برقی. وزنه های سنگین و سبک.
کمِ کم پول هر کدوم از دستگاه ها حقوق چند ماه من بود. چون همه برقی و آخرین مدل بودن. پوفی کردم و رومو برگردوندم و چشم تو چشم مژگان خانم شدم. همون زنی که روز اول اون جوری سر زده اومده بود تو آپارتمان.
با دیدن ما با لبخند به سمتمون اومد. قبل اینکه به خودم بیام و اخمهای کشیده تو همم رو باز کنم از دور سلام دسته جمعی گفت که باعث شده همه برگردن سمتش.
سعی کردم اخمام و از هم باز کنم که نگه دختره ادب و شخصیت نداره. اما ساکت موندم و یه سلام زیر لبی بیشتر نگفتم. شراره و السا با شور و هیچان و لبخند انگار یه آشنای خیلی قدیمی دیدن رفتن جلو دست دادن و خوش و بش کردن.
چشمهام رو ریز کردم.
باید حدس می زدم اینجا اومدن در واقع برای از بین بردن حس فضولیشون بوده نه لاغر کردن من. فقط شریک جرم یم خواستن که همه چیز رو بندازن گردنش که کسی هم بهتر از هیکل من پیدا نکردن.
بی خیال و بی تفاوت منتظر موندم تا خوش و بششون تموم شه و ثبت نام کنن. با حرص زیر لب غریدم. من اینجا نباید باشم. من حتی لباسم ندارم.
مهرانه: السا برات همه چیز آورده.
یه چشم غره هم به السای بی خبر رفتم. دختره ی نخود ...
مژگان خانم برای همه امون برنامه نوشت که از کدوم دستگاه استفاده کنیم. به من که رسید یه نگاه سر تا پا و یه نگاهم از پشت بهم انداخت و سرش رو برد تو برگه و همون جور که می نوشت گفت: سینه ها کوچیک بشه باسن بزرگ بشه شکم کمی بره تو بازوها...
دوباره سرش و بلند کرد و یه نگاهی انداخت و گفت: خوب بازو و رون زیادم بد نیست.
چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. کلاً می خواست منو از نو بسازه. تاحالا فکر نکرده بودم که هیکلم هیچ نکته ی مثبتی نداره.
السا یه وقتهایی که محبتش زیاد میشد می گفت درسته که باسن درست و حسابی نداری اما شکمت اونقدرها هم بزرگ نیست یه ذره شکم زیاد پیدا نیست. سینه هاتم درشت خوبه تو لباس قشنگ میشه.
اما وقتی حالش بد بود و در حد ترور شخصیتی بود میگفت: گامبوی چاق.
اون موقع بود که کلام مادر بزرگ گرامی رو باید طلا گرفت که به السا می گفت: اَتا سی یو خِشکه چوِ قرب
چشم. که ترجمه اش میشد یه دونه چوب خشک سیاه با چشمهای در اومده.

و عجیب این جور وقتها به کار میومد چون نمی تونست به من برش گردونه. منی که بر عکس پوست گندمی اون سفید پنبه ای بودم و تپل.
با اخمهای یه سره شده از تاکسی پیاده شدم و بی توجه به بقیه و تا حدی جدا حرکت میکردم. اونقدر بدنم به خاطر تمرینها و دستگاه ها و وزنه ها درد می کرد که به زور پاهام رو بلند می کردم.
مژگان خانم خودش شخصاً به من تمرین داد و بالا سرم موند تا تک تک حرکات رو انجام بدم و نتونم از زیرش در برم.
منم کل مدت اخم کرده بودم و تو دلم با روح دخترا جلسه گذاشته بودم. نمیدونستم چرا چشم ندارن این 5-6 کیلو اضافه وزن منو ببین. حالا یه نفر از میزان باربی بودنش کمتر بشه به جایی بر نمی خوره که.
بی حوصله پوفی کردم.
نگاهی به دخترا که سر خوش می گفتن و می خندیدن انداختم. با اخم بهشون چشم غره رفتم. به اونا بد نگذشت هیچکی بالا سر شون نبود و راحت برای خودشون می گشتن. دوتا دستگاه می زدن قد 5 دقیقه یک ربع حرف می زدن.
همه ی بدنم درد می کرد. پاهام و رو زمین می کشیدم و این وحشتناک بود. همیشه از شل راه رفتن بدم میومد و برام عذاب آور بود.
به یاد صبح افتادم که چقدر امیدوار اومد سمت خونه که بی خوابی شب قبلم رو جبران کنم.
جلوی در خونه منتظر موندیم تا شراره کلید بندازه و در و باز کنه. دستهام و تو جیب شلوارم فرو بردم و بی تفاوت به بحث مهرانه و السا در مورد عظمت و خوبیِ باشگاه گوش کردم.
قبل اینکه شراره کلید و تو قفل بندازه در باز شد. با صدای در همه سرهاشون به سمت در چرخید.
قامت بلند پژمان و به دنبالش پسر جدیده از در بیرون اومد.
پژمان یه سلام بلند بالا به همه امون کرد و پسر هم زیر لبی یه چیزی مثل سلام گفت و یه وری ایستاد و دست به جیب به جهت مخالف ما نگاه کرد.
السا با دیدن پژمان گل از گلش شکفت و یه قدم به سمتش برداشت. شراره خودش و با در مشغول کرد و مهرانه نزدیک من شد. جالب بود که همه سعی می کردن برای یک دقیقه هم که شده به این دوتا جوون عاشق فرصت ابراز احساسات بدن.
نگاه بی تفاوتم رو صورت و موهای بلند آیدین ثابت شد. خیلی دوست داشتم همه ی بدن دردی که الان میکشیدم و جواب همه ی پیله بازیهای مژگان خانم و تا حدودی توهین به هیکلم و با یه چشم غره ی آتیشی و سنگین روی این پسر خالی کنم اما چون فکر می کردم اون با اون موهاش که تا رو چشمش اومده مطمئنن چشم غره ی ملیحم و نمی تونه ببینه و یه جورایی هم هدر داد انرژی باقیمونده ام میشد، خودم رو سنگین نگه داشتم و چشم ازش گرفتم و به پژمان و السا نگاه کردم.
پژمان با محبت سرش رو خم کرده بود تا بتونه به چشمهای السا نگاه کنه و السا هم سرش و بالا گرفته بود تا خوب ببینتش. یه لبخند کج رو لبهام نشست. هر چه قدر که این دختر به من میگفت خپل من هم می تونستم تو جوابش بهش بگم کوتوله. 5 سانت کوتاه تر بودن از من بهم این حق رو می داد که این عنوان و گاه گداری بهش ببخشم. مخصوصاً در مواردی که نزدیک یا کنار پژمان مثل الان می ایستاد و تفاوت قدشون تو چشم بود.
پژمان: خانما کجا تشریف برده بودین دسته جمعی؟
السا با سر به آیدین اشاره کرد و گفت: رفته بودیم باشگاه مژگان خانم اینا.
و آروم تر به امید اینکه کسی نشنوه گفت: دیشب که بهت پیام دادم.
پژمان چشمکی زد و سری تکون داد و گفت: خوندم.
نگاه قدی به هیکل السا انداخت و پر مهر گفت: ولی شما که نیازی به باشگاه ندارید.
دوباره آروم تر گفت: من همین جوری هیکلت رو دوست دارم.
السا قرمز شد و با خجالت و لبخند و ذوق گفت: ما به عنوان همراه رفته بودیم. هدف آرام بود.
با این حرف پوزخندم به یکباره محو شد و چشمهام گرد و بدنم صاف. مهرانه سرش و انداخت پایین و شراره لبش و به دندون گرفت و سرهای پژمان و آیدین به سمتم چرخید.
پژمان یه لبخند گشاد زد و گفت: خوب آرامم نیاز نداره آنچنان.
تا حدودی از حرفش خوشم اومد اما اون آنچنان آخرش زیاد جالب نبود. تیز به مو قشنگ نگاه کردم و با دیدن لبخند کجش بی اختیار اخمهام تو هم رفت. درسته که چشمهاش پیدا نبود اما می تونستم حدس بزنم داره هیکلم رو وارسی می کنه.
اخمهام غلیظ شد. پسره ی هیز به مامانش رفته.
همه خواهر دارن ما هم دشمن خونی داریم. با عصبانیت کنترل شده به سمت خونه قدم برداشتم و با یه با اجازه از بین حد فاصل السا و پژمان که نزدیک در ایستاده بودن رد شدم و تنه ای به السا زدم که تکونی خورد و چند قدم عقب رفت. برای اولین بار از بزرگ بودن جثه ام خوشحال بودم حداقل می تونستم گاهی با یه تنه این دختر و ناکار کنم.
از در تو رفتم و وارد حیاط شدم و به شدت در برابر وسوسه ی زیر لبی فحش دادن به روح و روان حاضرین جمع مقابله کردم.
در عرض کمتر از یک دقیقه خودم رو به خونه رسوندم و یه سلام گفتم و سریع پریدم تو حمام و قاطع بودم که زودتر از 2 ساعت بیرون نیام. اینم به جبران حرصی که السا امروز بهم داد بزار تو بوی گند عرق بمیره.

با صدای زنگ گوشیم سرم و از رو لب تاپ برداشتم و گوشیم رو از تو گوشهام بیرون آوردم. چشم دوختم به صفحه ی خاموش روشن شوی گوشی. عکس افروز کل صفحه رو پوشونده بود.
گوشی و برداشتم و دکمه ی وصل رو زدم.
من: جانم افروز.
افروز: سلام خوبی؟
من: سلام مرسی تو خوبی؟
افروز: ممنونم کی خونه است؟
من: غیر آرمین همه امون هستیم.
افروز: ببینم عصر چی کار داری؟ جایی می خوای بری؟
فکری کردم. نه امروز از صبح بی کار بودم و تو خونه مشغول استراحت البته اگه میشد استراحتی کرد. با وجود سر و صداهای سونیا و لج کردن های بی موردش و گاهی شیون کردناش استراحت حروم بود.
من: هیچی بی کارم. نه تو خونه ام. برنامه ندارم.
افروز: آرام جان میشه سونیا رو ببری کلاس موسیقیش؟ با آژانس برو با آژانس بیا.
اخمام رفت تو هم. می خواستم عصری یه دل سیر بدون سر و صدای این وروجک بخوابم. اما کی می تونست به افروز بگه نه. سعی کردم کار و پاس بدم به یکی دیگه.
من: باشه حالا ببینم. یا من میبرمش یا مامان.
افروز: نه آرام حتماً خودت ببرش چون یه ربع آخر کلاس باید بشینی که مربیش به شماها درس بده و خواندن نت ها رو یاد بده. راستی کتابش اونجاستا شعرش رو با نتش بهش یاد دادی؟
یه ابروم رفت بالا.
من: نه یاد ندادم. کسی به من نگفته بود که باید نت یاد سونیا بدم.
افروز: وای استادشون می پرسه ازشون. تا جایی که می تونی یادش بده خوب؟ سفارش نکنم سر ساعت باید اونجا باشه. 4 حرکت کنید که به موقع برسید. مواظب باشید. به مامان اینا سلام برسون. شب میام دنبالش. قربونت خداحافظ.
حتی فرصت نکردم یه باشه بگم. حرفش که تموم شد قطع کرد. نمی کنه بذاره من کارش رو انجام بدم بعد این جوری ندید بگیرتم.
گوشی و رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
خودش میدونه قدرت دستشه برای همینم این جوری رفتار می کنه. خواهر بزرگه است و عزیز دوردونه ی مامان اینا کسی جرات نداره رو حرفش حرف بزنه.
دوباره سرم رو بردم تو کامپیوتر و مشغول کارم شدم.
****
چشمهام و رو هم فشار دادم تا خودم و آروم کنم. دقیقاً بیست دقیقه بود که من، حاضر و آماده بودم اما سونیا خانم اطوار میومد. فقط 5 دقیقه طول کشید تا راضی بشن با من تشریف ببرن کلاس. 8 دقیقه بعد صرف لباس پوشیدنش شد. 4 دقیقه بستن موهای فرش بالای سرش طول کشید. الانم 3 دقیقه است که سر کشوی بدلیجات السا ایستاده تا یه گوشواره برای خودش پیدا کنه.
وقتمون داشت تموم میشد. اگه یکم بیشتر طولش می داد ممکن بود دیر به کلاس برسیم. دستش و گرفتم و بی توجه به نق نق هاش کشوندمش سمت در. به مامان که جلوی در آشپزخونه به خاطر سر و صدای سونیا ایستاده بود و قصد داشت بیاد سمتمون اخم کردم و تو یک کلام گفتم: دیرمون شد.
دیگه خودش تا تهش رو خوند و جلو نیومد فقط از همون جا شروع کرد به قربون صدقه رفتن سونیا تا بلکه بتونه آرومش کنه یا بهتر بگم شاید خرش کرد ساکت شد.
ولی این بچه سرتق تر از این حرفها بود. کفشهای اون و خودم رو گرفتم و از در خونه زدم بیرون. اول کفش خودم رو پوشیدم و بعد خم شدم نشستم که کفشهاش رو بپوشونم.
شروع کرده بود به ادای گریه در آوردن و عجیب تو این موارد می تونست پر اشک باشه. با بغض الکی و گریه و اشکهای گوله شده با دهن 3 متر باز حرفم می زد.
کفشهاش رو پوشیدم و دستش رو گرفتم که ببرمش. ولی این گریه اش خیلی اذیت می کرد مخصوصاً که رو صورتش رد اشک می موند و وقتی از خونه بیرون می رفتیم نمی تونستم تمیزش کنم و به شدتم بدم میومد یه بچه تو خیابون گریه کنه. مخصوصا که ملت جوری به همراهش نگاه می کردن که انگار اون نیشگونش گرفته و اشکش رو درآورده.
دیگه تحملم رو داشت تموم می کرد. هنوزم بحث همون گوشواره هایی بود که نتونست بذاره.
پام و رو پله ی اول نذاشته چرخیدم سمت سونیا. دست بردم سمت گوشهام و گوشواره های گرد حجیم کوچیکم رو در آوردم و زانو زدم کنارش و خیره شدم به چشمهاش. با اخم نگام کرد.
قربون اخلاق خوشت برم که بی شباهت به خودم نیست.

دماغش رو بالا کشید و لوسی با ادای گریه گفت: چیه خوب؟ گوشواره می خوام. یاس همیشه گوشواره های خوشگل میذاره و آرادم همیشه میگه چقدر خوشگل شدی. منم می خوام خوشگل بشم.
نفسم رو فوت کردم بیرون و مشتم رو باز کردم و گوشواره های توی دستم رو نشونش دادم و گفتم: اینا رو دوست داری؟ می خوای بذارم گوشِت؟
با دیدنش اون چشمهاش برقی زد و تو یه ثانیه اشک و گریه اش تبدیل به خنده شد و با ذوق گفت: خاله اینا رو میدی به من؟
با اخم یه ابرومو بردم بالا. بچه پررو.
من: نه اینا مال خودمه اما چون تو امروز گوشواره نداری اجازه میدم ازشون استفاده کنی.
دست بردم و یکی یکی گوشواره ها رو گوشش کردم.
سونیا: امروز منم خوشگل میشم. آراد به منم میگه خوشگل.
دستهام رو گرفتم به شونه هاش تا حواسش و از گوشواره هاش به سمت خودم جلب کنم.
تو چشمهام که نگاه کرد گفتم: اولاً که تو همیشه خوشگلی. تو ماه خاله ای این رو یادت نره. بعدم زیاد به حرفای پسرا توجه نکن تموم عقلشون تو چشمشونه نمیشه روشون حساب کرد.
گیج نگام کرد. از نگاهش یه لبخند کج زدم . از جام بلند شدم و چشم تو چشم مو قشنگ که تو پاگرد ایستاده بود شدم. دست به جیب ایستاده بود و به من و سونیا خیره شده بود.
چشمهام ریز شد. این پسره چند دقیقه است اون بالا ایستاده؟
از مدل ایستادنش و مکث کردنش میشد حدس زد که حرفهامون رو شنیده. پسره ی فضول. چشم غره ای که تموم این بیست دقیقه می خواستم خرج سونیا کنم رو حرومش کردم و بی توجه بهش برگشتم و دست سونیا رو گرفتم و از پله ها پایین اومدیم و از خونه زدیم بیرون.
افروز چی گفت؟ رفت و برگشت آژانس بگیر؟ حتماً. فکر کرده من سر گنج نشستم که کلی پول آژانس در بستی بدم. سر خیابون ماشین بگیریم و بعد یکم پیاده روی راحت میرسیم دم آموزشگاه. آژانس بی آژانس.
واره ها رو میدی به من؟
من: نه.
سونیا: آخه من ندارم. میدیش؟
من: نه.
با بغض گفت: مامانم اینا برام از اینا نمی خرن.
یاد جعبه ی پر انگشترها و گوشواره های مختلف و متنوعش افتادم که وقتی می رفتی خونه اشون حتی به زور اجازه می داد نگاشون کنی. از ترس اینکه نکنه یکیشون رو برداری با خودت ببری. یا حتی بخوای همون موقع نگاهشون کنی.
برگشتم و نگاش کردم و خشک گفتم: نه.
موتور آیدین با سرعت از کنارمون رد شد و رفت. نگاهم و از سونیا و موتوری که تو پیچ خیابون محو شده بود گرفتم و به راه دوختم.
فکر کنم سونیا از مالک تنها شدن گوشواره ها به نتیجه ای نرسید که نرم شد.
سونیا: پس این گوشواره ها برای جفتمون باشه؟
من: نه.
سونیا: خوب هر دوتامون ازش استفاده می کنیم. اگه تو خواستی بهت میدم بزاری گوشت.
دزد پررو یقه ی صاحب خونه رو می گیره همینه. مال خودم رو می خواد لطف کنه و گاهی بهم بده که ازش استفاده کنم. واقعاً این بچه ی 5 ساله فکر کرده منی که 22 سال ازش بزرگترم کودنم؟
بی توجه به حرفهاش دستش رو کشیدم و کنار خیابون متوقفش کردم تا تاکسی بگیریم.
یه ریز حرف می زد و سعی می کرد راضیم کنه که اختیار گوشواره هام رو بدم بهش اما نه تنها تو خونه امون بلکه تو کل ساختمونمون می دونستن که این گوشواره ها چقدر برام مهمه.
این گوشواره های کوچیک سادهی نقره ای نشونی از اولین پس اندازم بودن. تو سن 9 سالگی برای اولین بار اینها رو پشت ویترین مغازه دیدم . یک ماه همه ی پول تو جیبیهام رو جمع کردم و تو مدرسه با همه ی گشنگیم هیچی نخوردم تا بتونم پول خریدشون رو جمع کنم.
وقتی به گوشواره ها نگاه می کنم یاد اراده ی قویم می افتم که تو اون یک ماه با اون سن کم چقدر مقاومت کردم که حتی تو اوج گرسنگی و یا هوس نه سراغ خوراکی رفته بودم نه حتی به وسوسه ی خوردن یه بستنی شکلاتی یخ توجه کرده بودم. هنوزم وقتی مواقعی کم می آوردم این گوشواره ها بهم می گفت که می تونم چقدر مقاوم باشم.
برای تاکسی که به سمتمون میومد دست تکون دادم و تاکسی چند قدم جلوتر از ما ایستاد. به سمتش رفتم و در ماشین و باز کردم و اول سونیا رو نشوندم و بعد خودم نشستم. وقتی برگشتم که در و ببندم چشمم خورد به پسری که با پیراهن مردونه و شلوار جین سر کوچه ایستاده بود و به انتهای کوچه نگاه می کرد.
بارها این فرم ایستادنِ منتظرش و دیده بودم.
فرصت نگاه کردن بیشتر و به خاطر حرکت تاکسی از دست دادم.
دم غروب که برگشتم دیگه اثری از پسر منتظر نبود.

رمان لالایی بیداری1

بچه ها اول مقدمه رمان لالایی بیداری رو بخونین بعد رمان رو.....



آهنگ پوست شیر ابی:


قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت این شبای روشن

برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر





به نام خدا

لالایی بیداری

صدای تق تق کفشم رو سنگ سرد پله تو فضا پیچید. مثل یه ریتم، مثل ضربان قلبم... همیشگی شده بود. تق .. تق... تق ....
حتی تعدادشم حفظ بودم. چشم بسته می تونستم فقط با صدای برخورد کف کفشم با زمین راهم و پیدا کنم.
نایلون توی دستم و جابه جا کردم. کیفم و رو شونه ام بالاتر انداختم. به راهروی سمت چپ پیچیدم. با سر به همه سلام کردم.
دیگه همه رو میشناختم. نگاه های همیشه پر سوالشون فقط یه لبخند می نشوند رو لبهام.
حتی زمزمه ی حرفهاشون و میشنیدم و بی توجه رد میشدم.
-: دوباره اومد.
-: سر وقت.
-: تا کی می خواد بیاد؟
-: بگو کی خسته میشه؟
تو دلم لبخند زدم. پشت در سفید ایستادم دستم و گرفتم به دستگیره و با لبخندی که به چشمهاشون زدم با یه هول در و باز کردم.
****
جمعه 26 آذر
دست به کمر با سری کج شده رو به عقب به ساختمون بلند 5 طبقه نگاه کردم. اخم روی پیشونیم بیشتر شد.
خیلی بلنده....
سرم و پایین آوردم و به حیاط بزرگ آپارتمان خیره شدم. استخر بزرگش با خاک پر شده بود و یه آلاچیق با نمای چوب وسط باغچه ی بزرگ درست کرده بودن. ستونهاش با گلهای خودرو پیچیده شده بود.
-: جیـــــــــــــــغ ... اینجا عالیه.. عالیه.. من عاشق اینجام.
نگاه پر اخم و دلخورم و به سمت شراره بردم. حس می کنم بهم خیانت شده، شراره داره خیانت میکنه.
نگاهم و دید. دستهاش و که با همه ی هیجانش از هم باز کرده بود تو هوا خشک شد. رو سنگ فرش وسط باغچه ایستاده بود و با هیجان خونه رو بو می کشید. نگاه دلخورم لبهاش و بست و خود به خود دستهاش پایین اومد.
سرش و یکم پایین آورد و با صدای آرومتری گفت: خوب اینجا رو دوست دارم...
نگاه ثابت و خیره ام و ازش گرفتم. راه افتادم سمت ساختمون و از پله ها بالا رفتم و یه لنگه از در شیشه ای ساختمون و باز کردم و واردش شدم.
شراره حق نداشت اینجا رو دوست داشته باشه. نه انقدر سریع.
طبقه ی اول ...
مثل قبل...
مثل قدیم....
اما قبل و قدیم کجا و الان کجا.... همیشه از فضولی بدم میومد اما حالا... هر کسی که بخواد بره خونه اش از جلوی در خونه ی ما رد میشه. این یعنی صدا .. این یعنی سر و صدا... این یعنی شکستن سکوت و آرامش.. این یعنی مزاحمت...
اخمم بیشتر شد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم و در واحدمون و باز کردم. خونه ی بزرگی بود. نه به بزرگی قبلی. نه به قشنگی قبلی. نه به با صفائیه قبلی...
وارد شدم و چشم دوختم به دیوارهای سفید. درهای شیک و آشپزخونه ی اپن بزرگ سمت راست. از این آشپزخونه هم بدم میومد. از اپن بودنش بدم میومد. آشپزخونه باید بسته باشه. باید دیوار داشته باشه. باید محافظت بشه از چشم هر غریبه ای که پا تو خونه میزاره. باید حریم داشته باشه. باید بتونی توش راحت باشی.
رومو از آشپزخونه گرفتم و رفتم سمت اتاقها. از بین اسباب و اساسیه که کارتون زده و بی نظم هر گوشه ی خونه ولو شده بودن رد شدم و رسیدم به راهروی اتاقها.
4 تا در با فاصله ی کمی از هم. دوتا وسط، یکی چسبیده به دیوار سمت چپ و دیگری، درست رو به روی این در، سمت راست قرار داشت.
یکی از درهای وسط و باز کردم. حمام بود. نگاهی گذرا بهش انداختم و بی تفاوت درش و بستم و در کناریش و باز کردم. نگاهی به داخلش انداختم. اتاق به نسبت بزرگیه برای دوتا شریک همیشگی و همراه.
همیشه اتاقی و میگیرن که بین اتاق ماها باشه. شاید ... شاید می ترسن با وجود بزرگی سن و قد و اندام باز هم مثل دوران بچگی به جون هم بی افتیم.
می خوان وسط و بگیرن که به کسی آسیب نرسه.

در سمت چپ و باز کردم. بی اختیار از بین اون همه اخم رو پیشونیم یه پوزخندی زدم.
آرمین.. آرمین...
این پسر هنوز نیومده مالکیتش و اعلام کرده. به پوستر بزرگ قدی که عکس خودش روش بود نگاه کردم. چرا پسرها در سنین خاص عاشق خودشون میشن؟
رفتم جلو و با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم.
رنگ عکس سیاهِ. لباسش سیاهِ و موهاش با این نور سیاهِ. سرش به سمت چپ رفته و مصمم به اون سمت نگاه می کنه. سیاهی موهاش تو سیاهی پس زمینه ی عکس گم شده. ته ریش صورتش با موهایی که فقط بغلهای خیلی کوتاه شده اش پیداست هم خونی داره. دستش به یقه ی باز پیراهن مردونه ی سیاهشه و سینه اش تا ناکجا پیداست. موهای ریز رو سینه اش لبخند به لبم میاره.
چقدر سر اینکه موهای سینه اش و با ریش تراش زده با السا دعوا کردن. السا مسخره اش می کرد و اونم کم طاقت عصبی دنبالش می دویید تا لهش کنه.
با چه شوقی عکسش و پوستر کرد و زد به دیوار اتاقش.
هیچ وقت دلم نیومد بهش بگم چقدر اون کله اش که موهاش محو شده تو سیاهی پس زمینه مسخره و ناقص به نظر میاد و اون شصتت که صاف گرفتی بالا خیلی فحشه.
دستی رو پوستر مالک اتاق کشیدم و از اتاق بیرون اومدم. مستقیم رفتم به اتاق رو به رو. تخت دو طبقه ی کنج اتاق چشمهام و خیره کرد.
روزی که این تخت و خریدیم یادمه. برای اولین بار واقعاً یه چیز و از ته دلم می خواستم. یه تخت دو طبقه که طبقه ی دومش برای من باشه.
فقط و فقط برای یه هدف. اینکه السا نتونه دیگه وقت و بی وقت ولو بشه روش و بهمش بزنه.
قبل این تخت تو اتاق مشترکمون دوتا تخت یه نفره داشتیم. من زیاد تو اتاق نمی موندم اما السا همیشه تو اتاق بود و رو تخت. با کتاب، با دفتر، با موبایل...
چاره داشت غذاش رو هم رو تخت می خورد و دستشویشم رو همون تخت انجام میداد.
این بین برای خودش تنوع هم ایجاد می کرد. 2 ساعت رو تخت خودش، خسته که شد رو تخت من.
السا نامرتب و شلخته بود و این برای من منظم عذاب بود. درسته که با یه اخم حساب کار دستش میومد. اما تا کی باید اخم کرد؟ بالاخره منم خسته میشدم و بی خیال.
این تخت 2 طبقه برام نعمتی بود که حداقل بتونم تو حد فاصل بین طبقه ی دوم و سقف یک فضای خصوصی برای خودم داشته باشم. به دور از دستهای حریص السا خواهر کوچیکم.
صدای در حیاط باعث شد برم سمت پنجره ی اتاق و خیره بشم به زن میانسال شیکی که با کفش های پر صداش طول حیاط و طی کرد و به ورودی ساختمون رسید.
اخمام رفت تو هم. چهره ی غریبه ی این زن زنگ خطری بود.
کل ساکنین این آپارتمان نو ساز و می شناختم و مطمئنن این زن کسی نبود که قبلاً دیده باشم. بعد سالها زندگی با این همسایه ها دیدین یه غریبه تو خونه، هشدارهای خوبی بهم نمیداد. اونم با وجود تمام اسباب و اساسیه و کارتن ها و درهای باز آپارتمانها.
همسایه ها فقط بارهاشون و خالی کرده بودن و ماشین ها برگشته بودن تا بقیه ی وسایل هر خانواده رو بیارن. اساسیه خونه ها همه جا پخش بود.
من و شراره هم به عنوان همراه و بپا مونده بودیم که مواظب خونه و زندگی بقیه باشیم.
تا جایی که یادم میاد در حیاط بسته بود پس...

صدای بلند شراره از رو پله ها تو گوشم فرو رفت.
شراره: خانم اینجا چی کار می کنید؟ شما نمی تونید همین جوری بیاید تو خونه ی بقیه. اِوا خانم با شماما....
دیگه معطل کردن جایز نبود. از اتاق و بعد خونه زدم بیرون. رو پاگرد چشمم به پله ها افتاد که زن و به دنبالش شراره ازش به پایین سرازیر شدن. زن بی توجه به صدای بلند شراره به پایین اومدنش ادامه می داد و وکوچکترین توجهی هم به اعتراضات دختری که پشت سرش گلوش و پاره می کرد نداشت. همه ی تاثیر دادهای شراره یه اخم ریز بود تو صورت مصمّم و بی تفاوت زن.
رو پاگرد جلوی زن ایستادم و راهش رو سد کردم.
از سر اجبار سر بلند کرد و بهم خیره شد.
با همون صدای خشکم گفتم: شما اجازه ندارید اینجا باشید. اینجا یه ملک خصوصیه و من می تونم به خاطر ورود بی اجازه ازتون شکایت کنم.
پوزخندِ زن نگاهم و جذب خودش کرد. با صدای پر اُبهتی گفت: و من می تونم به خاطر مزاحمت از شما شکایت کنم. نکنه برای دیدن خونه ام هم باید از شما اجازه بگیرم.
اخمهام بیشتر شد. چشم از زن و پوزخندش گرفتم و با استفهام به شراره چشم دوختم. از من بدتر با گیجی و کمی منگلی به من و زن نگاه می کرد. شونه ای به نشونه ی نمیدونم بالا انداخت.
زن بی توجه به ما از کنارم رد شد و از پله ها پایین رفت. هر دو دنبالش راه افتادیم به امید اینکه بفهمیم این زن اینجا چی می خواد و منظورش از خونه ام چی بود؟
زن بدون کوچکترین توجهی به ما از در خونه خارج شد و سوار ماشین سیاه رنگش شد و راه افتاد.
خیره به مسیر حرکت زن پرسیدم: در حیاط باز بود؟
شراره: نه خودم بستمش.
من: پس چه جوری اومد تو؟
شراره: کلید داشت.
اخمم بیشتر شد. چشم از کوچه ی خالی برداشتم و رو به شراره گفتم: کجا رفت؟
شراره: رفت واحد بالاییه رو نگاه کرد و اومد بیرون.
من: واحد کی بود؟
کمی فکر کرد و گیج گفت: هیچکی... واحد کسی نیست. هیچ کارتن و وسیله ای توش نبود. امروز همه اسباب کشی کردن دیگه، مگه نه...
متفکر گفتم: آره. مهلت شهرداری تموم شده همه باید امروز بیان.
نگاهی به هم انداختیم و شروع کردیم به شمردن همسایه ها.
شراره: آقای متولی و ساداتی و شهبازی. خانواده ی مینایی و ...
من: حسین پور و رشیدی و و صماعی و ما و شما...
شراره که با انگشتهاش حساب می کرد انگشتهای باز شده اش و بالا آورد و با تعجب گفت: شدیم 9 تا... پس...
دوباره به کوچه ی خالی نگاه کردم و گفتم: پس این خانم همسایه ی واحد آخره.
بی حرف برگشتم تو حیاط.
روزی که به خونه برگشتم و دیدم همه جلسه دارن و خوب یادمه. روزی که فهمیدم بدون هیچ اختیاری مجبوریم خونه ی بچگیهام و با خاطراتش و بدیم دست یه عدّه که خرابش کنن و همه ی اون خاطرات و با خونه صاف کنن و بکننش اتوبان و یادمه.
ناچاریه بابا، ناراحتی مامان، اخم غلیظ من، خوشحالی السا و آرمین. حرص خوردن بی صدا و دلتنگی من برای خونه ی بچگیهام، برای خاطرات خوب و بدش.
کل محل تو طرح بود. تو طرح بزرگراه. باید خونه هامون و به شهرداری می فروختیم. خونه ی قشنگ دوبلکس حیاط دارمون رو.
باید از محل آشنامون می رفتیم به جایی که شاید هیچ وقت فرصت نشه با همسایه هاش مثل اینجا صمیمی بشیم. مثل اینجا یه خانواده بشیم.
شبی که بابا و مامان خوشحال از خونه ی مهری خانم اومدن رو یادمه. مامان چادر گل دار رنگیش رو از سرش برداشت و خودشو رو مبل ولو کرد.
نگران و کنجکاو از خوشحالیشون رو مبل کنارش نشستم و گفتم: چی شد؟
مامان نفسی کشید و داد زد: السا.. یه لیوان آب برام بیار مادر...
رو به من با لبخند گفت: همه چی درست میشه. واقعاً نگران دوری از این محل و همسایه هاش بودم. اما الان خیالم کمی راحته. شاید محل رو نشه کاریش کرد اما میشه با همسایه ها موند.
با استفهام نگاش کردم.
مادر لبخندی زد و گفت: قرار بر این شد که با پول فروش خونه هامون به شهرداری، بریم تو یه محله ی کمی بالاتر یه آپارتمانِ نو ساز چند واحدی بخریم که همه با هم بازم همسایه باشیم.
بی اختیار لبخندی از سر آرامش زدم. این همسایه ها بعد گذشت این همه سال شده بودن جزئی از خانواده. حداقلش این بود که از هم جدا نمی شدیم.
هر چند برای من زیاد فرقی نداشت چون من، خونه ی بچگیهام مهم بود که داشت نابود میشد. اما حداقلش مامان و بابا از دوستان چندین ساله اشون جدا نمیشدن و دلگرمیشون و داشتن.
بعد از شراره وارد خونه شدم و این بار خودم در و بستم.
کار از محکم کاری عیب نمی کنه به این شراره ی بی حواس اعتباری نبود.
راه آلاچیق رو پیش گرفتم و شراره هم دنبالم اومد. نمیشد با وجود این همه وسیله ی پخش و پلا ی توی حیاط بریم تو آپارتمان.
بدون توجه به پر حرفیهای شراره هندزفیری گوشیم و گذاشتم تو گوشم و آلبوم گروه رستاک و پلی کردم.
دست به سینه تکیه دادم و خیره شدم به ساختمونی که حالا شده بود خونه.

حدود نیم ساعت گذشت تا صدای ماشین ها و کامیون ها و سر و صدای همسایه ها اومد و در باز شد و چند تا کارگر با مردا و پسرای ساختمون همراه با وسایل وارد شدن و پشت بندشم بچه ها و زنها با کلی سرو صدا.
یهو حیاط شلوغ شد و اون ارامشش و از دست داد. از جام بلند شدم و اهنگ و قطع کردم و رفتم کمک بقیه.
نرسیده به مامان اینا صدای آرمین و السا رو شنیدم. طبق معمول با هم بحث می کردن. یکی این می گفت یکی اون می گفت.
السا: خیلی بی شعوری نمی فهمی یه خانم نباید بار سنگین بلند کنه؟
آرمین: خوب بلند نکن. منم نمی کنم نوکرت که نیستم.
آیلبین: آخه این یه ذره کارتن انقدر برات سنگینه، نترس کمرتون درد نمی گیره.
آرمین: از کجا معلوم؟ اصلا به من چه برو به آقا پژمانتون بگو. خر مفت گرفته.
این و گفت و با یه اخمی بی خیال رفت سمت آپارتمان السا هم با حرص براش زیر زبونی خط و نشون کشید.
همیشه همین بوده. این دوتا به قول مادربزرگم پیرزاد بودن و برا همین به هم می سوکیدن. یه جورایی هووی هم دیگه بودن. از طرفی هم یکیشون نبود اون یکی بد جوری حوصله اش سر می رفت و مدام سراغش و می گرفت. من مونده بودم تو محبت این دوتا که بد جوری رو اعصاب بود و با دعوا ابراز میشد.
-: باز دعوا کردن؟
برگشتم و به پژمان که کنارم ایستاده بود و به السا خیره شده بود نگاه کردم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: کار همیشه اشونه هنوز عادت نکردی؟
پژمان با یه فوت کلافه گفت: من نمیفهمم چرا انقدر به هم گیر میدن؟
راه افتادم سمت کامیون بارها و گفتم: به قول خودشون محبت می کنن و ابراز علاقه. به این چیزاشون توجه نکن. سعیم نکن هیچ وقت طرف هیچ کدومشون و بگیری چون اون موقع است که خونشون می کشه و پشت هم رو می گیرن و می توپن بهت. الانم اونجا واینستا تا السا حرصشو رو تو خالی نکرده برو کمکش. امروز باید جون بکنی. هم خونه ی خودتون هم خونه ما. به پدر خانمت نشون بده داماد یعنی چی؟ فکر که نمی کنی همین جوری خشک و خالی بهت دختر میده، ها؟؟
خنده ای کرد و گفت تا من این زنم رو ازتون بگیرم فکر کنم عمرم تموم بشه.
برگشتم و با یه لبخند محو گفتم: پس چی فکر کردی؟ باید خودتو نشون بدی.
سری خم کرد و محجوب گفت: چشم ما که گله ای نداریم.
این بار لبخند محوم یکم جلوه پیدا کرد.
پژمان پسر خوبی بود. کل محل قبولش داشتن. از نوجوونی عاشق السا بود. جوری که همه فهمیده بودن. هیچی نمی گفت کاری هم نمی کرد فقط دورادور هواش رو داشت که کسی چپ نگاش نکنه یا مزاحمش نشه یا مشکلی براش پیش نیاد. آروم بود و سر به زیر. براشم خیلی صبر کرد. هنوزم که هنوزه منتظره.
فکر می کنم واقعاً وفاداره. نه که شیطنت پسرونه نداشته باشه یا دوست و رفیق کم داشته باشه نه ولی سالم بود و همینم باعث شده بود که بابا با وجود اینکه می دونست السا رو دوست داره اما هیچ حرفی نمی زد و هنوزم بهش اطمینان داشت. سال اول دانشگاه السا بود که بالاخره دل رو به دریا زد و به مامانش گفت که از السا خواستگاری کنه. اما بابا قبول نکرد. نه که قبول نکنه اما گفت الان زوده برای همه چیز و اینکه هنوز یه دختر بزرگتر مجرد داره. از نظر من هیچ اشکالی نداشت. همون موقع هم گفتم. اما بابا گفت تو هم که نبودی الان برای این دوتا زود بود. برای السا با وجود همه ی اخلاقای بچگونه اش زود بود که مسئولیت قبول کنه. برای همینم گفت نه. گفت نه اما نه به این معنی نبود که حق ندارن همو ببینن. یه جورایی اون دوتا نشون کرده بودن و همه هم میدونستن. خانواده ها با هم رفت و آمد داشتن و خودشونم با حفظ حریم می تونستن با هم باشن و بگردن و همدیگه رو بشناسن البته گفتم که با حفظ حریم یعنی همیشه یکی باید همراهشون می بود و از اونجایی که آرمین زیر بار نمی رفت معمولاً اون آدم اضافه ی سوم من بودم.
بی حرف رفتم سمت بارهامون و یه کارتن برداشتم که زودتر وسایل خالی بشن.
همه مشغول کار بودن و هیچکی به هیچکی بود. کارتن به دست رفتم سمت پله ها که وارد ساختمون بشم وارد که شدم جلوی در خوردم به مهدی پسر آقای حسین پور.

خواستم از کنارش رد شم برم که اومد جلوم. به ناچار سرم رو بلند و نگاش کردم.
با اون لبخند همیشه پهنش نگام کرد و عینک باریکش رو یکم فرستاد بالا و گفت: بذارید کمکتون کنم شما چرا تو زحمت افتادید کارگرا هستن.
بی اختیار اخمام رفت تو هم و کمی سرم رو کشیدم عقب. سعی کردم حدالمقدور جلوی صورتش نباشم و از یه زاویه ی دیگه ببینمش.
من: ممنونم خودم می تونم ببرم شما به بقیه کمک کنید.
بی توجه به حرف من دستش رو جلو آورد و گرفت اون سر کارتن و تو صورتم گفت: این چه حرفیه؟ خسته میشید بدینش به من.
اخمام بیشتر شد.
جدی گفتم: آقا مهدی خودم می....
مهدی: این چه حرفیه به خدا ناراحت میشم با من تعارف کنید.
اخمام شد یه خط صاف و دستم ول شد. مهدی لبخندش گشادتر از همیشه شد و چرخید و با جعبه رفت بالای پله ها.
لبهام و رو هم فشار دادم و با حرص تو جیبهام دنبال دستمال گشتم.
پژمان: باز آب پاشیت کرد؟
اخمم رو کشیدم سمتش و بی حرف نگاش کردم. یه خنده ای کرد و گفت: تو جیبمه. می تونی برش داری؟
یکم باسنش و متمایل من کرد که یعنی بردار. با همون اخم یه ابروم رفت بالا. چی فکر کرده بود که من دست به جیب مبارک می زنم؟
اما دستمال و می خواستم. نمیتونستمم حرف بزنم. فقط خیره شدم به باسن یه وری شده اش. خودش خندید و رو به السا که تازه اومده بود کرد و گفت: السا خانم اگه میشه این دستمال و از جیب من در بیارین.
یه جورایی دیدن این دوتا که جلوی بقیه چقدر معذب حرف می زنن و رعایت می کنن جالب بود. اونم وقتی که چند بار خودم قربون صدقه رفتناشون و تو این کنج و اون کنج دیده بودم.
السا یه نگاهی به جفتمون کرد و با دیدن اخمای تو هم من یه لبخند گشاد زد و تا تهش و خوند. با خنده رفت سمت باسن و جیب پژمان و بیحرف دست کرد تو جیبش و دستمال در آورد و گرفت سمتم. سریع ازش گرفتم و تند تند صورتم و پاک کردم. بیچاره مهدی پسر خوبی بود ولی نمیدونم چرا به من که می رسید آب پاشیش شروع میشد. یه سلام می کرد و یه پارچ تُف رو صورتم خالی می کرد. یه وقتهایی یاد کلاه قرمزی و آقای مجری می افتادم که مجری مدام کلاه قرمزی و می فرستاد عقب تا کمتر تُفی بشه.
صورتم و که کامل پاک کردم تازه تونستم دهنم و باز کنم و نفس بکشم. هر چند کار این صورت با یه دستمال درست نمیشد باید می رفتم صورتم و میشستم اما خوب تا بالا و تو خونه برسم حداقل می تونستم دهنم و باز کنم.
برگشتم دیدم این دوتا با هم مشغول حرف زدنن. بی حرف راهمو گرفتم و از پله ها بالا رفتم.
مهدی کارتن و تو خونه گذاشته بود و داشت میومد بیرون.
تا دیدمش یه قدم رفتم بیرون و فقط نگاش کردم.
دوباره لبخند زد و گفت نمیدونستم کجا بزارمش گذاشتم گوشه ی حال. یه متشکرم گفتم و سری تکون داد و رفت. یه نفس راحت کشیدم که دوباره تُفیم نکرده بود.
رفتم تو خونه و یه سره تو دستشویی که صورتم و بشورم.
کل روز و شب و کار کردیم تا تقریباً همه ی واحد ها خونه اشون سر و سامون گرفته بود و میشد حداقل توش خوابید. چون کلاً خونه هامون و تخلیه کردیم.
شب موقع خواب با خستگی دو برابر معمول خوابیدم. چون علاوه بر جمع کردن خونه باید تنبلی های السا و دعواهاش با آرمین و حرص خوردن مامان از دست این دوتا رو که کار نمی کردن و تحمل می کردم و واقعاً برای این کار نیروی بیشتری نسبت به تمیز کاری خونه مصرف کرده بودم.
خوبیش این بود که اتاقمون وسیله ی کمی داشت و زود جمع شد و همین دیدن تمیزیش بهم آرامش داد تا بتونم یه خواب راحت داشته باشم.

چشمهام و بستم و سعی کردم با نفس کشیدن خودم و آروم کنم. 1003 - 1002 – 1001 ....
چشمهام و باز کردم و چایی نیمه سرد شده ام و یه نفس سر کشیدم. از جام بلند شدم و کیفم رو برداشتم و انداختم دور گردنم که کج وایسه و از خطر احتمالی هر دزدی در امان بمونه. هر چند پول زیادی هم توش نبود.
سعی کردم به بحث هر روزه ی آرمین و بابا که سر پول توجیبی بود بی توجه باشم و با یه " خداحافظ من رفتم " از خونه زدم بیرون و در و بستم. از تو جا کفشی کفشهامو در آوردم و پوشیدم.
همه چیز این خانواده رو از بر بودم. حتی اگه چند سالم نمیدیمشون می تونستم برنامه ی هر روزشون و از حفظ بگم.
صبح ها بابا ساعت 5 بیدار میشد. چایی و روشن می کرد. میرفت نون داغ می خرید میومد خونه چایی و دم می کرد مامان ساعت 5:30 بیدار میشد. صبحونه رو میاورد جلوی تلویزیون با بابا که مشغول گوش دادن به اخبار اول صبح بود می خوردن. از ساعت 6 سوزن مامان گیر می کرد.
مامان: آرام، آرمین، السا .....
و این صداها و این ریتم مدام تکرار میشد تا این ولوم یکنواخت از صدای هر زنگی کاراتر باشه و بره رو مخ همه امون تا بیدار بشیم. هر چند آرمین جدیداً به این صدا مصون شده چون مقاومتش رفته بالا و تا 7 می تونه خودش و نگه داره و بخوابه اما خوب بقیه امون سریع بیدار میشیم و تو صف دستشویی بس می شینیم تا نوبتمون بشه و قبل از آرمین بریم چون وقتی اون وارد بشه بیرون اومدنش معلوم نیست.
موسیقی بدرقه امونم دعوای بابا و آرمین سر پول روزانه اشه که تمومی نداره. دلم برای بابا می سوزه. مگه یه فرهنگی بازنشسته چقدر در میاره که بخواد فقط روزانه به این پسر کلی پول بده؟ صبح برای مدرسه یه بار پول می گرفت. عصر که می خواست بره بیرون یه بار، اگه قرار بود باشگاهی هم بره یه بار دیگه، پول خرید شارژ برای گوشیشم که جدا می گرفت. و جالبیش اینجا بود که شب که بر می گشت خونه چیزی ته جیبش نبود.
همیشه وقتی بچه بودم و پولام تموم میشد به بابا می گفتم: خوب تموم شد بستنی که نخریدم بخورمش.
هنوزم که هنوزه برای خوراکی بیرون از خونه پول خرج نمی کنم برعکس آرمین و السا که کل پولاشون و برای خریدن خوراکی میدن. حتی چند بار دیدم آرمین بستنی به دست تا دم خونه میاد تمومش میکنه میاد تو.
گاهی از دست کارهاش که با وجود قد بلندش و هیکل درشتش که کمتر از 23 نمیزنه بازم بچگانه است خنده ام می گیره و یه سوال بزرگ تو سرم ایجاد میشه که " این پسر کی می خواد بزرگ بشه و از همه مهمتر عاقل بشه؟ "
هزار بار به بابا گفتم برای آرمین پول ماهانه بزار و بریز تو یه کارت عابری که خودش دستش باشه تو کل ماه چقدر پول داره و یه قرون بیشترم گیرش نمیاد. بزار خودش مدیریت کنه تا پولهاش رو تا اخر ماه برسونه اما ....
هیچ وقت حرفهایی که می زنم به موقع بهش گوش نمیدن که اگه می دادن این وضعمون نبود و شاید آرمین سر به راه تر از الان بود.
السا هم مشکلاتش یه جور دیگه بود. هر روز صبح از خونه میزد بیرون و میرفت دانشگاه. معمولا تا عصری کلاس داشت. عصر خسته و کوفته بر می گشت خونه و اتاق و می کرد بازار شام. بهشم تذکر بدی میگه خوب خسته ام. انگار بقیه کل روز و میشینن تو خونه و پا رو پا می ندازنو خودشون و باد می زنن.
چون دختر آخره کمی لوس شده. این آخرین دختر بودن بهش این باور و داده که تا همیشه دختر کوچیکه است حتی اگه 90 سالشم بشه بازم حرکات بچه گانش رو ول نمیکنه. با این حال وقتی خسته نیست پر انرژی و خونه رو رو سرش می ذاره و صدای موزیک و آهنگهای شاد تا هفت تا خونه اون ورتر هم میره و کل محل و خبر دار می کنه که چی؟ السا خانم دارن می رقصن. بعضی وقتها این کارهای بچه گانش آدم و به وجد میاره.
و اما من.... هر روز صبح با یه امید از خونه می زنم بیرون که شاید، شاید این روز آخرین روی باشه که میرم سر کاری که دوستش ندارم و شاید فردا صبح که بیدار شدم به عشق رفتن سر کار مورد علاقه ام از خونه بزنم بیرون. کاری متناسب رشته ای که عاشقش بودم و براش 6 سال وقت صرف کردم.
و عصر که به خونه بر می گردم. داغون تر و غمزده تر از همیشه با یه امیدی که نورش کم شده و سری که از بحثهای هر روزه ی بچه ها پر شده و خسته است.
روز اول دانشگاه با چه عشقی رفتم سر کلاس، حتی روزی که ارشد قبول شدم چه هیجانی داشتم و مدام جیغ می کشیدم و می پریدم. اما بعد 3 سال و تموم کردن پایان نامه با هزار زحمت و مشقت که هر لحظه اش برام شیرین بود. پر خستگی اما شیرین چون واقعاً عاشقش بودم و حالا...
حالا باید صبح به صبح بیدار میشدم و از خونه میزدم بیرون و می رفتم آموزشگاه و به یه مشت بچه کنکوری و دبیرستانی عربی درس می دادم اونم درسی که 90 درصدشون دوستش نداشتن و با اکراه میومدن سر کلاس. درسی که خیلی کم به عنوان یه زبان خارجی لازم شناخته میشد و بیشتر با یه حالت تدافعی می گفتن " اخه چرا ما باید عربی یاد بگیریم؟ مگه چقدر قرآن می خونیم که نیاز باشه زبونش و با این همه قواعد یاد بگیریم".
و جالب این بود که هیچ کس به این فکر نمی کرد که شاید با یاد گیری این زبون مثل زبان انگلیسی بتونی تو یه کشور دیگه با مردم دیگه صحبت کنی. هر چند یادگیریشون فقط در حد تست زدن و پاس کردن درسهای مدرسه بود و هیچ گونه مکالمه ای و یاد نمی گرفتن.
خسته و کوفته از سر و کله زدن با بچه هایی که بیشتر از درس به فکر صافی موهاشون و رنگ رژشون و مداد تو چشمشون و تمیزی ابروشون و دوست پسر همدیگه هستن سر کوچه ی خونه از ماشین پیاده شدم.
چشمم خورد به سوپری بزرگ سر کوچه رفتم تو و یه شیرکاکائوی کوچیک خریدم.
حادثه خبر نمیکنه شاید امروز زلزله بیاد بهتره امکانات داشته باشم.
شیرکاکائو رو تو کیفم گذاشتم و وارد کوچه شدم. نرسیده به خونه یه موتور تند از کنارم رد شد و رفت جلوی در خونه.
یه لبخند محو زدم. باز این پژمان موتور آورده. بی تربیت یه سلامی هم نکرده بود. بر اساس خبرگزاری شراره صبح این همسایه جدیدا اومده بودن حتماً پژمان هم خبر داشت.دیروز کلاً یادم رفت در مورد اون خانمه بگم اما خدا بذاره شراره رو حرف تو دهنش نمیمونه کل ساختمون رو خبر کرد.
رفتم کنار موتورش که حالا جلوی در نگهش داشته بود.
من: سلام خوبی؟ سلام نکنیا. همین جوری می خوای دل خاندان و به دست بیاری؟ سرو سامون گرفتنت یه سال افتاد عقب. ببینم همسایه جدیدا اومدن؟
چشمم به در بود دیدم جواب نمیده. برگشتم دیدم موتور و خاموش کرد.
یه نگاه به موتور انداختم. با اینکه فرق موتور ها رو تشخیص نمیدادم و فقط در حد اینکه گازی نباشه برای من کفایت می کرد تا یه موتور خوب باشه با این حال این موتوره یه چیزه دیگه بود برای خودش غولی بود و شیکی و کلاس از سر و روش می بارید.
من: ببینم تو باز موتور آوردی؟ کدوم آدم ناقصی به تو موتور میده آخه؟ السا بفهمه بازم بحث دارینا.
دستهاشو گرفت به جلوی موتور و بی توجه به من پاشو تا کجا بالا آورد و از رو موتور پایین اومد.
این پژمانم امروز مشکل پیدا کرده بود. محال بود با من این جوری برخورد کنه غیر موضوع السا ماها هم بازی بچگی بودیم و تنها کسی که من جلوش انقدر راحت و شنگول بودم.
حرصم گرفت و حرصی دست بلند کردم و کوبوندم به کلاه کاسکتش و با حرص گفتم: آقا پژمان با شماما گل که لگد نمیکنم. میگم اینا اومدن؟
بدون اینکه جواب بده دستش و گرفت دو طرف کلاهش و با یه حرکت از سرش کشید بالا.



ادامه دارد...



رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(10)

با جیغ برگشتمو بهش نگاه کردم .... مخم کار نمیکردمو صورتش تو تاریکی بودو هیچی معلوم نبود .ترسیدم....
عقب عقب میرفتمو اون جلو جلو میومد هنوز صورتشو ندیده بودمو تو شُک بودم... وحشت کرده بودم ... پام به یه چیز گیر کرد داشتم عقبی میفتادم که به سمتم هجوم آوردو دساشو دور کمرم انداخت...
******************************************************
حالا صورتش معلوم بود...نور ماه کمک میکرد ببینمش ... تا چهرشو دیدم نور امید تو دلم روشن شد .. دست خودم نبود محکم بغلش کردممم..
گریم گرفته بود ... اون بغلم نکرده بود ولی من محکم چسبیده بودم بهشو ولشم نمیکردم...
-    حالت خوبه؟؟ ول کن رها.
-    ...
-    رها گریه نکن بیبینم چی میگی؟؟؟
-    ...
-    هییییییییییس بسه دیگه تموم شد نترس ...
-    ...
-    رها ؟؟؟
با بغض گفتم :- بله؟
-    گریه نکن  تو که میگفتی شجاعی..
-    هستم..
-    پس گریه واسه چیه؟؟؟
-    تو منو تنهایی گذاشتی تو خونه به این بزرگی  بعدشم سر زنده بر گشتی .خب ترس داره دیگه ...
-    خودت خواستی تنها بمونی.. انتظار داشتی بذازمت پیش اون پسره آره؟؟؟
-    نخیرمممممممم.من خودمم نمیخوام با اون تو یه خونه باشم ..
-    ولی اونو اوردی تو خونه ی من .دروغ میگم؟؟؟
واییییی این از کجا فهمید ؟؟؟
-    فقط اومد یه چایی بخوره.
-    میدونم میدونم ... همه با یه چایی شروع میکنن...
-    ساکت شوووووووو.
-    ببین جوجو اون النای بدبختم قصدش چایی خوردن بود حالا نمیدونه با بچه تو شکمش چی کار کنه...
-    تو چی ؟؟تو حواست کج بود؟؟؟توم چایی خوردی؟؟؟
-    این قضیه به من هیچ ربطی نداره قبلنم گفتم ... اونارو ببین عبرت کن ...
به خودم اومدمو از خودمو بغلش کشیدم بیرون
رفتم سمت اتاق مشترکمونو  دفترو گوشیم که اونجا بود برداشتم ..
-    دیگه نمیخوام تو اون اتاق ببینمت افتاد ؟؟؟
-    نه .
-    خب میندازمش.
منو انداخت رو شونش. به عبارتی تقریبا سرو ته بودم ...
-    هرچی خوردم دارم بالا میارم منو بذار پایین ... با توممممممممممممممم
-    افتاد؟؟؟
شروع کردم مشت زدن به کمرش :
-    ای بابا ولم کن الان سکته میکنممممم... ولم کننننننن.
زد پشتم :
-    ساکت اه چه قد جیغ میزنی . میگم افتاد؟؟
-    اره افتاد
-    آفرین
ولم کرد با کمر خوردم زمین :
-    آیییییییییییییییی خیر نبینییییییییی...

اون شب از درد کمرم خوابم نبرد از بس محکم پرت شدم زمین...
**********************************
فرداش مدرسه رفتمو بعد از مدرسم با ارسلان رفتیم گشت زدیم ... گفت مامان باباش قصد دارن واسش خونه بخرن... منم گفتم که این عالیه . شیرینیه خونشم ازش گرفتم... میگفت دوس داره وسایل خونشو باهم بخریم...

وقتی رفتم خونه بازم سگا بهم حمله کردن... انگار نمیخواستن ووجودمو تو این خونه بپذیرن... خودمم نمیخواستم...
جیغ میکشیدمو میدوییدممممم...
-    سپهر بیا اینارو جمشون کنننن..
از تو ویلا اومد بیرونو سگارو فرستاد سمت در ورودی.
-    اههههههه بمیرن اون سگات ...
-    هر یدونشون اندازه شیش تایه تو قیمت داره...
صدای خنده نظرمو جلب کرد ... بلههههههههه النا خانوم بودن ... نگاهم بین النا و سپهر چرخید ... و بعد با تنفر بهش زل زدم ... راه افتادم رفتم تو خونه ...

النا:- سلام
-    علیک..
از کنارش رد شدمو از پلها رفتم بالا ...
-    سپهر نگفته بودی خواهرت مدرسه میره.
-    بیا بشین باید حرف بزنیم.

در اتاقو محکم بستمو  لباسامو عوض کردم ... دلم داشت صدای قورباغه و کلاغ و اینا در میاورد
پسره ی پرو هرروز ور میداره اینو میاره اینجا...

رفتم از اتاقم بیرون که صدای پچ پچشون اومد ... از رو پله ها خم شدمم...
-    حالا میخوای چی کار کنی؟؟
-    نمیدونم...(دختر صداش بغض داشت)
-    ببین پیمانم اون بچرو نمیخواد ... باید یه کاری کنی اگه شکمت بزرگ بشه همه میفهمن....
-    داداش دوسش دارم نمیفهمی؟؟؟پیمان قول داده بود صیغه کنیم اگه اتفاقی افتاد عقد دائمش بشم... تنها راهی که بهش برسم همینه...
-    میخوای بهش برسی که چی بشه وقتی اون تورو نمیخواد؟؟
-    هیچ کس منو نمیخواد ... تنها فرق اون با بقیه اینکه من اونو میخوام ...
-    النا بس کن ...
واییییی یعنی سپهر راس میگفت ؟؟؟اون بچش نیست؟؟؟النا معشوقش نیست؟؟؟
-    هوی رها اونجا داری چی کار میکنی؟؟
دست پاچه شدم ...
-    من؟؟؟من... چیزه داشتم میومدم پایین ...
-    آره جون...من که تورو میشناسم...
اومد بالاو دستامو گرفت منم که دیده بودم ضایع کردم از راه مظلوم بازی وارد شدم .. مث این دختر کوچولوها خودمو زدم به موش مردگی...
-    زود از النا عذر خواهی کن
-    اخه..
-    زودددددد
-    مگه بابامی که دستور میدی؟؟
النا شروع کرد خندیدن اشکای کنار چشماشو پاک کردو گفت :
-    واییی شما دوتا چرا اینجوری میکنین... سپهر خانومت چه نازه ... بیا اینجا رها ببینم...
با تعجب به سپهر نگاه کردمو بعدشم با شک به النا...
-    عزیزم من همه چیزو میدونم ... میدونم دیگه آجیش نیستی..
-    ولی ما...
سپهر بازومو چنان ویشگونی گرفت که صدام خفه شد ..
-    میدونم از من خوشت نمیاد.. ولی من دوست دارم ... هرچی باشه زن داداشمی.
-    رها زود از النا عذر خواهی کن.
-    من متاسفم ...
-    اشکالی نداره

سپهر با پروویی گفت:
-    النا این بچه زبونش زیادی درازه تو ناراحت نباش کوتاش میکنم..
-    اِاِاِا چیکارش داری؟؟
من:- ببخشید من برم ..

رفتم سمت آشپزخونه و برای خودم غذا کشیدم... ماکارونی بود ... هی میپیچیدمشون دور چنگال ولی از بس چرب بود سر میخورد . دوباره از اول...

در حال فکر کردن به این بودم که شاید النا اونقدارم که من فک میکنم بد نباشه که به خودم اومدم دیدم نیم ساعته دارم ماکاردونی میپیچم دور چنگال...
بعد از اینکه غذام تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم النا داشت میرفت .
-    من دیگه برم .خداحافظ رها جون
-    خداحافظ ..

بعد از رفتن النا رفتم تو اتاق مشترکمون سپهر حولش رو شونش بود .. انگار میخواست بره حموم .. رفتم تو تراس ... هوا تقریبا سرد بود ولی من از رو نرفتمو همونجا موندم ... گوشیم تو جیب شلوارم زنگ خورد ...
-    بله ؟
-    سلام خانومم خوبی؟؟
-    مرسی تو خوبی؟؟
-    نه. هنوز ازم ناراحتی؟
(به خدا حتی یه ذره هم ناراحت نبودم)
-    چرا خوب نیستی؟
-    چون تو ازم ناراحتی ...
-     نه عزیزم نیستمممممم...
-    قولِ قول؟
-    آره قولِ قول.
-    رها تازگیا دلم خیلی بیشتر برات تنگ میشه.
-    منم همینطور عزیزم..
-    میای فردا بریم تخت و مبل بخریم ؟؟
-    واسه کجا ؟
-    خونم دیگه
-    فک نکنم فردا بتونم...
-    آخه چرا؟؟
-    این چند روز خیلی باهم رفتین بیرون...
-    خب باشه ... خالتیانا که مسافرتن..
-    نه برگشتن.
-    اوکی. پس نمیای.
-    نه.بازم مبارکت باشه .
-    مبارک صاحبش باشه اونجا مال توهه
-    این حرفو نزن
-    چرا خوشگلم؟ مال توهه خب
-    ممنونم هر چند که میدونم تعارفه ... ارسلان من برم یکم درس بخونم کاری نداری؟؟؟
-    ...
-    الو؟؟
-    بله؟
-    میگم میرم درس بخونم بای بای
-    بای عزیزم ...
وااااا اینم یه چیزیش میشها
از تراس که اومدم بیرون سپهرو دیدم که حوله تنش بودو از حموم اومده بود بیرون . فک کنم میخواست لباس عوض کنه.کم مونده بود حیصیت جفتمون به فنا بره که شروع کردم سرفه کردن ... به پشتش نگاه کرد :
-    تو اینجا بودی صدات در نمیومد پرو؟؟
-    تو تراس بودم...
-    میشینی منو دید میزنی؟؟
-    خودتم میدونی اصلا به این کار علاقه ندارم.
-    چرا؟؟؟؟؟؟
ازش خجالت کشیدمو سرمو پایین انداختم ... خواستم از اتاق برم بیرون که دستمو گرفت:
-    میگم ضعیفی میگی نه.
-    ضعیف تویی...
محکم دستمو چرخوند جوری که کامل رو در رو بودیم ... نمیخواستم سرمو پایین بگیرم  تا فکر بد کنه واسه همین به گردنش نگا کردم ...
-    دستمو ول کن ..
-    گفتی از هیچی نمیترسی آره؟؟
-    آره..
-    ولی در عین حال که ترسوویی خیلیم شیطونی..
-    نه ترسوم نه شیطون .
-    منو دید میزنی .. میترسی ولی واس خودت کم نمیذاری...
-    ساکت
-    میخوای ثابت کنم ازم مث سگ میترسی؟؟
-    نه نیازی به اثبات نیست
-    پس میترسی
-    ولم کن لعنتی ...
منو به خودش نزدیک کرد...
-    بهت نمیاد بدت بیاد...
-    ولم کن حرف دهنتو بفهم .
-    ههههه(خندید) چرا انقدر گستاخی؟؟
-    به تو ربطی نداره
-    میدونستی گستاخی کار دست آدم میده؟؟؟
-    نه  نمیدونم نمیخوامم بدونم...
به سمت در رفتو درو قفل کرد ...
بهم نگاه کرد :
-    کسی نمیتونه ازم منعت کنه...
-    در برای چی میبندی؟؟؟؟؟؟
-    به تو ربطی نداره...
-    پس من میرم بیرون هر غلطی خواستی بکن.
دستامو محکم کشید پرتم کرد رو تخت ... کمرم درد میکردو با اینکارش گرفت... :
- تو جایی نمیری ...
نمیخواستم به ارسلان تو این لحظه فک کنم.از خودم بدم میومد. اون داشت به من فکر میکردو من اینجا با سپهر تو یه اتاق...
مث بچه آدم پتورو کشیدم رو سرمو جمع شدم ... جیکمم در نیومد که یهو احساس کردم زلزله اومد ... پتورو از سرم کشیدم کنار که دیدم درست کنارم لم داده
خندید :
-    چشاشو....
-    مگه چشام چشه؟؟
-    مث چش وزق شده...
-    وزق عمته...
-    عمه ندارم هر چی دلت میخواد بگوو.
بلیز تنش نبودو همین منو خیلی معذب میکرد.
-    تو برات چه  فرقی داره ؟؟بذار برم اون یکی اتاق دیگه..
-    لازم نکرده. امروز با اون ضیقی حرف زدی؟؟
-    ضیقی کیه؟؟
-    ارخران دیگه
-    بی ادبببببببببببب اسمش ارسلانهههههه.
-    همون ارخران لیاقتشه ..
-    اوووووووووووووووف.درست حرف بزن.
-    نگفتی حرف زدی؟؟
-    آره
-    خوشم میاد پرویی. جلو شوهرش وایمیسته میگه آره ...
-    من شوهر ندارم ...
-    واقعا؟؟؟؟؟
-    بله واقعا.
-    الان معلوم میشه.
دستشو دور بازوم پیچیدو روم خیمه زد... با ترس نگاش کردم...
-    گریه نکن کوچولو...
-    گمشو اونور...
میترسیدم ..نمیخواستم اون اتفاقی که نباید میوفتاد بیوفته... من ارسلانو میخواستم... فقط اون...
صورتش به صورتم نزدیک شد... از ته ریش متنفر بودمممممم... حتی نمیخواستم تصور کنم اگه نزدیک تر بشه چی میشه...
-    سپهر برو عقب ولم کن...
-    ...
-    سپهر ...(اشک توچشمام حلقه زد)
تو چشمام خیره شد...
خیلییییی آروم گفت :
-    این چشما...
نمیدونم انگار وقتی چشمای خیسمو دید وجدانش اجازه نداد... یا شایدم من اونو یاد کسی انداختم ...نمیدونم...

 سرشو تکون دادو کنارم دراز کشید ... اشکام چکیدن .پشتمو بهش کردمو بی صدا گریه کردم...دستاشو رو کمرم حس کردمو به سرعت نشستم  رو تخت. قیافش آروم بود...با تردید نگاش کردم که گفت:
-    رابطتت با عمو و زن عمو چطور بود؟؟
-    برای چی میپرسی؟؟
-    چرا باهام ازدواج کردی ؟؟؟
-    چون مجبور شدم... نمیتونستم دیگه اونجا بمونم...
-    منو یه موقعیت مناسب دیدی؟؟
-    آره وقتی گفتی میذاری با ارسلان باشم گفتم چی از این بهتر چند سال دیگه ازش جدا میشمو با ارسلان ازدواج میکنم..ولی نمیدونستم که وارد یه جهنم میشم... جهنمی که توش ترس از سوختن خودم نداشتم ترسم از سوختن عشقمه ... قرار نبود تا سر حد مرگ کتک بخورم قرار نبود هر روز حرف زور بشنومو هرروز تهدید بشم...نمیخوام این زندگیرو...
اشکام با سرعت بیشتری میچکید ... سپهر منو بغل کردو به سینش فشرد... به خودم اومدم ... گوشه تخت دراز کشیدم ...
-    منم تو زندگیم سختی زیاد کشیدم. بچه که بودم  تنهاییامو با سارینا پر میکردم ... مامانم که اصلا یادم نمیاد فقط ازش یه عکس دارم ...بابام هیچ رغبتی به بچهاش نداشت ما تو مدرسه شبانه روزی درس میخوندیم تویه کشور غریب... وقتی 15 سالم شد فهمیدم دنیا اون چیزی که من فک میکردم نیست...اینکه پدر داشته باشی ولی نخوادت خیلی بدتر از اینکه نداشته باشی سارینا تو سن 21 سالگی با یه پسر انگیلیسی ازدواج کرد که یه زمانی هم کالجیمون بود ولی پسر فوت شد... زندیگیم تنها خواهرم بود که شکسته بود... تنهای تنها تو امریکا بودیم ... به نون شبمون محتاج بودیمو بابامون با معشوقه هاش تو پول غلط میزدن...با هزار مصیبت برگشتیم ایران ... بابا بزرگ مادریم پول دار بود و ملکو املاک زیاد داشت بهم سرمایه داد تا کار کنم آدم خَیِری بود ... تو مدت سه سال سرمایمو 10 برابر کردم کلی تشویقم کرد ... ولی اونم رفت اون دنیا ...
چشمام سنگین شده بود ولی هنوز میشنیدم...
احساس کردم نزدیکم شد :
-    خوابی؟؟؟
-    ...
-    اوف ...

فردا صبحش که از خواب بیدار شدم کنارم دراز کشیده بودو زل زده بود بهم .هیچی نگفتموسریع از اتاق بیرون رفتم ...
لباس مدرسمو تنم کردمو کولمو برداشتم. خواستم برم بیرون :
-    سارینا برگشته ایران ... امروز میاد اینجا ... حواست به رفتارت باشه دختر حساسیه...
-    خداحافظظظظظظظظظظظ
-    ادبت میکنم ...
بازم معلوم نبود چشه که عصبانیه...

مدرسه ام که مثل هرروز بود امتحانو درسو بی حوصلگی...

از مدرسه رفتم پارک همیشگیمون...
دلم واسه روزایی که با درسا و نهالو پرستو میومدیم اینجا لک زده بود...
کنار همین خیابونا با ارسلان آشنا شدم ... همه دنیام تو این پارک بود... آرزو هام به اینجا ختم میشدو آیندمم به همین جا بسته بود ...

داشتم قدم میزدمو فکر میکردم که صدای خنده پسری نظرمو جلب کرد

سرمو چرخوندم سمت صدا... حدسایی میزدم ولی نباد حقیقت باشه باور نمیکنم...

دور پارکو زدم حالا از روبه رو میدیدمش... همون بلیز جذب و جذاب ... قیافش واضح نبود ولی از 100 فرسخیم میشناسمش...
دستش دور گردن دختری لوند بودو باهم میخندیدن ... دختر پا رو پا انداخته بودو کفشای پاشنه 12 سانتیشو تکون میداد ... سرشو عقب میبرد میخندید انگار خیلی خوش حال بود... اون نامردم فقط نگاش میکرد.... انگار مسخش شده بود...
پاهام سست شده بودن چجوری میتونستم وایستمو نگاه کنم؟؟؟
یه دختر بچه بودم که دنیاش عشقش بودو حالا اونم یکی دیگرو تو بغل گرفته...
قدمهای ارومی برداشتمو از پارک بیرون رفتم تا نزدیکای ساعت 5 بیرون بودمو تو خیابونا راه میرفتم تو شک بودم ... صداهای اطرافمو نمیشنیدم حتی گریه م نمیکردم فقط فکر میکردم یه کم که گذشت انگار تازه به عمق فاجعه پی برده بودم...
اون عشق پاکی که ازش دم میزد آسمونی نبود...همه آرزوهام تباه شدن .. همه زندیگمو از دست دادم آیندم دیگه اونی که میخوام نیست ...
سخته ... خیلی سخته که تنها تکیه گاهت یه ابر باشه ... یه ابر که با هر بادی جاشو عوض کنه و بره پشت یکی دیگه...
میخواستم ثابت کنم یه عاشقم ... میخواستم همه بدونن ارسلان چه قدر دوسم داره ... میخواستم مال اون باشمم
اشکام روی گونه هام میچکیدو دیگه نا نداشتم پاکشون کنم... هق هق نبود... فقط اشک سرازیر میشد ...

سرمو بالا بردمو به اسمون شهر تهران نگاه کردم...
تو دلم فریاد زدم:
خدااااااااااااااااا کجای این آسمونی ؟؟؟؟خدایا چی بینمونه که نمیذاره منو ببینی... خدایا چرا کمکم نمیکنی پس؟؟؟؟این همه گفتی باورت کنم ...چرا دستامو نمیگیری؟؟؟؟چرا از چاله تو چاه میندازی منو...؟؟؟
بذار بیام بیروننننن....
اون روز تا 9 شب تو خیابونا پرسه میزدمو از خدا گلایه میکردم ... چند بار تصمیم گرفتم دیگه اسمشو نیارم ولی این کارا به من نمیومد ... این کارا مال بچه سوسولا بود که مامیو دَدیشون پیششونه ...پول پارو میکنن ... نه واسه منه بد بخت که جز خدا هیچ کسو نداشتم... تنها تکیه گاهم بود... دلخور بودم ولی قهر نه...

ماشینا رد میشدنو میرفتن... دختر پسرایی که خنده سر میدادن... میخواستم عشق منو ارسلان مث اونا نباشه... میخواستم قلبامون همو بخواد... نه جسمون...

خیلی برام سنگین بود... تو یه هفته دوتا رفتار غیر عادی از ارسلان دیده بودم...من عاشقاش بودمممممم. بخاطر عشقم کاراشو نادیده گرفتم... ولی اون چی؟؟؟

آدما از کنارم عبور میکنند... سرعتشان آنگونه است که گویی هدفی دارند... ولی من چه؟؟؟به شوق چه چیز قدم بردارم؟؟؟به شوق کدام هدف سرعتم را زیاد کنم؟؟؟بی تو من به انتها رسیده ام....

بی حال کلیدو توی در چرخوندم هنوز کامل بازش نکرده بودم که یه صدای دختر اومد:
-    سپهر وای ینی کجاس؟؟؟
-    نمیدونم .نمیدونم. نمیدونم .انقد این سوالو نپرس .
-    نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
-    خیلی کله خرابه... من مسئولیتشو قبول کرده بودم... حالا جواب خاله مهریرو چی بدم؟فقط میخوام خودش برگرده، جنازشو میفرستم بیرون.
این جملرو که شنیدم بیشتر قاطی کردمو درو با شتاب باز کردم.

سپهرو سارینا  تو حال بودن... یه سلام زیر زبونی به سارینا کردمو بیخیالو بی حال رفتم سمت پله ها.
-    هوی کجا ؟
هیچی نگفتمو پامو رو پله ی اول گذاشتم:
-    باتوم . کودوم گوری بودی؟
آروم پله هارو بالا رفتم.بازومو محکم کشیدو منو روبه رو خودش نگه داشت ... بی حوصله تو چشماش نگاه کردمو خواستم از کنارش رد شم که گفت:
-    پس آدم نمیشی نه؟خیل خب... این مدتم دلم سوخت از راهای دیگه وارد نشدم... گوشاتو باز کن ببین چی بهت میگم. این خونه قانون داره. حق نداری هر وقت میخوای بری هروقت میخوای بیای.اجازه میگیری میری بیرون. میگی با کی کِی کجا و چرا میری... واسه امروزم دارم برات.
-    ول کن بازومو حیوون .کبود شد .
چشماش مث شیرای درنده شده بود . غرید:
-    چی گفتی؟؟؟
-    گفتم یه حیوونی.
سارینا که تا الان ساکت بود وسط حرفامون پرید :
-    بسه دیگه. بچه شدین. تهدید میکنین همدیگرو؟مث دوتا آدم عاقل بشینین حرف بزنین.
-    دِ آخه خواهر من این حتی آدم نیس چه برسه بخواد عاقل باشه.
-    حرف دهنتو بفهم . هیچی بهت نمیگم هوا ورت نداره.
-    نفهمم میخوای چی کار کنی؟؟؟
-    اگه یه قطره از آب اون دریایی که من توش دارم غرق میشم روت پاشیده بود الان به خودت اجازه نمیدادی باهام اینطوری رفتار کنی... مغرورِ پست فطرت..
بدو بدو از پلها رفتم بالا :
سارینا:- رها صب کن میخوام حرف بزنیم.
-    الان نه سارینا. خواهش میکنم...
-    باشه..

من همه زندگیمو از دست داده بودمو اینا راجب قوانین خونشون باهام حرف میزنن.. بَده .. خیلی بده که هیچ کس دردتو نمیفهمه...

چشمم خورد به خرسی که ارسلان برام گرفته بود... بی اختیار طرفش رفتمو تو آغوشم گرفتمش... بوش کردم... چرا پیشم نیستی ارسلان...؟؟آهی کشیدمو گذاشتم اشکام بازم صورتمو خیس کنن...
شاید اگه از اول عمرم اشکامو جمع میکردم الان یه دریا چه به اسم اشک رها داشتیم...
ارسلان تنها همدمم بود... اون خیانت کرد... حالا من چی کار کنم؟؟؟
نکنه چون من ازدواج کردم خدا داره عذابم میده؟؟؟
نکنه ارسلان فهمیده و حالا داره ازم فاصله میگیره؟؟؟
یعنی منو بخاصر چیز دیگه ای ماخواسته و حالا که دیده با من به اونا نمیرسه رفته سراغ یکی دیگه؟؟؟
اینا سوالایی بود که دائما تو ذهنم میچرخیدنو دیوانم میکردن...

دفترمو با لرزش دستام باز کردم...
جمله ای به ذهنم نمیرسید ... فقط یک کلمه...خیانت ...
این کلمه رو انقدر نوشتم که رو قلبم حک شد... به یققین رسیدم که به هیچ مردی نمیشه اعتماد کرد... با خودم میگفتم:همشون فکر منافع خودشونن . هیچ کودوم به اطرافیانشن اهمیت نمیدن...

از پایین صدا های عربده سپهرو میشنیدم که تهدید میکرد...و سارینام همش میگفت هیییییییییس تو که دلیل کاراشو نمیدونی....
باخودم تکرار کردم:
-    تو که دلیل کاراشو نمیدونی
-    تو که دلیل کاراشو نمیدونی
-    تو که دلیل کاراشو نمیدونی
سارینا حرف خوبی زد... حرف سارینارو به مسئله خودمو ارسلان ربط دادم.من که دلیل اون کار ارسلانو نمیدونستم. شاید اشتباه از من بوده. شاید من کم گذاشتم براش که رفته سراغ یکی دیگه . اره تقصیر خودمه... من براش کم گذاشتم... ازش دور شدمو اینا همش بخاطر سپهرههههههههههه. از ته دلم نفرینش کردم..
-    خدایااا قسم میخورم عزیزشو ازش میگیرم...
اون شب هیچ یادم نمیاد چه جوری خوابم برد ولی خوب یادمه که تا یه هفته مدرسه نرفتم.
سپهر صبحا میرفت شرکتو نمیفهمید مدرسه نمیرم...
کارم شده بود گریه ... خط خطی کردن کاغذا...ناله کردنو اسم خدارو صدا زدن...
دیگه هیچی واسم مهم نبود هیچی....
یه غروب مثل هرروز روی تاپ پشت باغ نشستم...به آسمون نگاه میکردمو گریه میکردم... آروم خودمو تکون میدادم ... صدای قیژ قیژ تاپ که در اومد پارس سگام شروع شد... اونا هیچ وقت به من عادت نمیکنن چون جای من اینجا نیست... من از جنس این خونه و اهالیش نیستم...
یکی از سگا پارس کنان به سمتم اومد صداش کل باغو برده بود رو هوا...
هیچ تکونی نخوردم... شاید میشه گفت دیگه جونی واسه تکون خوردن نداشتم... با چشمای خیسم بهش نگاه کردم... پارس سگ قطع شد...
انگار اونم غم تو دلمو فهمید... آروم و بی پروا رو سرش دست کشیدم..
چشماش سیاهش روم بود... دیگه وحشتی ازش نداشتممم...
رو سرش دست میکشیدمو اونم انگار یه صاحب جدید پیدا کرده بود... یه صاحب دل شکسته....
ییهو یه پارس کوچولو کردو نقطه نگاهش عوض شد. به پشت سرم نگاه کردم سپهر با تعجب نگام میکرد.. یه کم که گذشت خودشو ریلکس نشون دادو سمت سگ رفت.
دستو رو موهاش کشید:
-    چطوری تو پسر؟؟؟

به چشمام نگاه کرد... منم نگاهش کردم و نگاهامون گره خورد... درست همون موقع اشکی از کنار صورتم چکید.
سریع سرمو پایین آوردمو با پشت دستم پاکش کردم.
-    پووووووف ما که دیگه به آب قوره های تو عادت کردیم.

رفت.
هق هقم دوباره اوج گرفت:
-    لعنت به تو سپهر لعنت به توووووو
انقدر گریه کردم تا آخر شب شد.
-    نمیخوای بگی چته باز؟
شاید فک کنین از اینکه تو اون سکوت یهو صدای سپهر پیچید ترسیدم ولی من... هیچ عکس العملی نشون ندادم ... شده بود یه مرده... یه عروس مرده بودم... هنوز چند وقت از عروسیم نگذشته بود که کشته شدم...


-    رها حتما مسئله مهمیه . مث یه دوست عادی میتونی روم حساب کنی.
اومدو جلوم زانو زد...
-    هر چی باشه دوتا پیرن ازتو بیشتر پاره کردم.
بدم میاد که آدمو بدبخت میکنه بعد میاد واسم سنگ صبور شه... برو به جهنمممممممممم.
-    چیزی نیس...
-    روتو برنرگدون تو چشمام نگاه کن. بگو چی شده؟
-    گفتم که مسئله ای نیس که تو بتونی حلش کنی.
زیر لب گفتم:- اصن باعث و. بانیشم خودتی.
-    واسه اون پسره اتفاقی افتاده؟
-    نه اون پسره چیزیش نیس...
-    اولین باره که میشنوم توم بهش میگی اون پسره...
نتونستم بگم چون هر بار که اسمشو میارم  قلبم تیر میکشه...
نشست کنارم روتاب:
-    شاید خیلی وقتا عصبی باشمو جدی... ولی مطمئن باش میتونم کمکت کنم.
-    شک دارم...
-    ببین هیچ دقت کردی اون ستاره تو اسمون همیشه هست؟
واییییی با این حرفش آتیش گرفتم اون ستاره منو ارسلان بود که حالا سو سو میزد... ارسلان حتی ستارشم بهم داد چطور میتونه ازم دل بکنه؟؟مطمینم تقصیر منه...
نتونستم خودمو کنترل کنم...گریم اوج گرفت
-    ای بابا .مریضیا. خب به من بگو چی شده دختره ی نفهم تا کمکت کنم .
-    نمیتونیییییییی... هیچ کس نمیتونههههه.....


از رو تاپ بلند شدم...
سریع وارد اتاقم شدمو سرمو رو بالش گذاشتمو از این دنیا جدا شدمو به دنیای افکارم رفتم...

روزهام با سرعت صفر کیلومتر در ساعت میگذشت ... هر ثانیه برام مث یک ساعت بود... دیوونه میشدم تا شب بشه و خوابم ببره...
چشمامو بستمو سعی کردم به هیچی فک نکنم...
************************************************


رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(9)

یه هفته گذشت... من تو هر لحظه بیشتر احساس ضعف میکردمو امیدمو بیشتر از دست میدادم... احساس میکردم هر لحظه بار رو دوشم سنگین تر میشه و غمام داره کمرمو خم میکنه...


آخر هفته شده بودو اصرار ارسلان  واسه اینکه برم ببینمش بیشتر شده بود.از یه طرفم اصلا درک نمیکردم که این همه لجبازی سپهر واسه این که ارسلانو نبینم چیه.

"ارسلان من دیگه اونقد که خونه عموم آزاد بودم آزاد نیستم"

"خب با خالت صحبت کن. رها من خیلی دلتنگتم بفهم"

"میدونم عزیزم ولی باور کن نمیتونم"

"فقط یه ساعت"

"نه تو بگو حتی یه ربع . وقتی نمیشه یعنی نمیشه دیگه"

"ای بابا..."

"غصه نخور عشقم"

"باشه عزیزم"

یهو اس داد:"وایییییی خیلی دوس دارم تو اون لباس ببینمت"

گفتم:"تو کدوم لباس"

"لباس؟؟من گفتم لباس؟؟"

"آره ..."

"آهان .من الان نگفتم... قبلا گفته بودم فیلد شده بود الان رسیده حتما."

با خودم گفتم:

من کی با این راجب لاباس حرف زدم ؟؟؟

چیزی نگفتمو گفتم:

"اوکی . خیلی دوست دارم ارسلان"

"من بیشترررررررررررر"



مریم خانوم واسه ناهار صدام کرد و رفتم پایین. سپرم تازه اومده بود خونه.

-    امتحاناتت کی شروع میشه؟

-    خرداد چطور؟؟

-    سفر کاری دارم.

-    واسه کی؟؟

-    هفته دیگه.

-    آهان

-    توم میای .

-    نمیتونم من مدرسه دارم.

-    باشه تا امتحانا برت میگردونم.

-    نه نمیشه. امتحانارو خراب میکنم اونوقت...

-    برات معلم میگیرم. بازم بهونه داری؟

-    بهونه نبود حقیقت بود...

غذاش که تموم شد رفت تو اتاق...


در زدمو رفتم تو.

-    سپهر؟؟

-    ها؟؟

-    سپهر علی نگهبانِ در نمیذاره از خونه برم بیرون . میگه تو بهش گفتی نذاره. راس میگه؟؟؟

-    آره.

-     من چه گناهی کردم که باید تو خونه حبث شم؟؟

-    غلط اضافه میکنی. گناه نکردی.

-    سپهر حالا که میخوایم بریم بذار برم ببینمش.

-    نه.

-    چرا؟؟

-    چون بدبختِ ساده اون دوست نداره.

-    داره . درست صحبت کن.

-    بذار برم لطفا...


تو چشمام نگاه کرد... تا تونستم التماس ریختم تو چشام.


احساس کردم نتونست بازم مخالفت کنه...

-    زود برمیگردی هوا تاریک نشده خونه ایا.

از خوشحالی نمیدونستم چی بگم...

-    باشه مرسییییییییی.

حاضر شدم .تو آینه نگاه کردم کبودیای صورتم تقریبا خوب شده بود با یکم کرم پودر کالا محو شدن... بازم یاد دانیال افتادم... کاری که کرد غیر قابل بخششه ... ازش نمیگذرممم...


یه مانتو شیری با شلوار سفید پوشیدم...گوشیمو در آوردم:

" ارسلاااااان خبر خوششششششش . خالم رضایت داد بپر لباس بپوش بیا پارکِ **** ."

"ایییییییول .باشه دختر الان میام."

میخواستم از ساختمون برم بیرون  که صداشو شنیدم:

-    دست از پا خطا کنی ...خودت که میدونی چی میشه..

-    آره ... میدونم هیچی نمیشه...

اینو گفتمو بدو از خونه زدم بیرونننن.

ترافیک نبود میشه گفت راحت رسیدم پارک. رو یه نیمکت نشسته بود منو که دید دست تکون داد. بدو رفتم کنارش نشستم.

-    سلاااااااام.

-    سلام خوشگل خانومم

-    دلم برات تنگولیده بووووووود.

-    منم همینطور .

-    گردنبدرو همچنان گردنت میندازی؟؟(منظورش گردنبدی بود که بهم کادو داده بود)

-    بلهههه تازشمممم هر شب خرسی که برام گرفتیرو بغل میکنم میخوابم.

-    آخییییی عزیزممم

سرمو گذاشتم رو شونش... شوق وصف نشدنی داشتم ... هر وقت کنارش بودم از همه غمام جدا میشدم...

دستمو گرفتو گفت :

-    تو مال خودمی رهااا. دنیارم بهم بدن ازت نمیگذرم.

تو چشمای گیراش نگاه کردمو از ته دلم لبخند زدم..

-    ارسلان ما میخوایم بریم واسه یه هفته مسافرت...

-    به سلامتی .کجا ؟؟

(ای وایییییی چی بگمممممم؟؟؟سوتی دادم کهههههههه . چ مسافرتیه که نمیدونم کجاس؟؟)

-    مسافرت کاریه...

-    آهان  توم حتما باید بری ؟؟؟

-    آره نمیشه تنها بمونم که.

-    مگه خالت اینا نگهبان مستخدم ندارن؟؟

-    چرا مستخدمم دارن ولی خالم اصرار داره باهاشون برم میگه روحیم عوض میشه...

-    راستم میگه .خوش بگذره فرشته کوچولو. جای منو خالی کنااا.

به قلبم اشاره کردم.

-    جای شما اینجاس. یکم تنگو تاریکه ولی کلبه ی عشقه...

-    فدای کلبه ی عشقت بشممممم.

-    خدا نکنه..


غروب شده بود.. هرچقد حرف میزدیم بازم کم نمیاوردیم... حرف واسه زدن زیاد بود...هیچ کلمه ای تو هیچ زبانی پیدا نمیکردم که حسمو نسبت بهش توصیف کنه...اونم همین حسو داشت. من که اینطور احساس میکردم...


وقتی برگشتم خونه هوا تاریک شده بود...

همه چراغا خاموش بودو هیچ چیز دیده نمیشد.


خیلی ترسیده بودمممممم... زود راه افتاده بودم ولی ترافیک زیاد بود...

-    گفته بودم هوا تاریک نشده.

یه لحظه جا خوردم. دنبالش گشتم ولی نفهمیدم صدا از کودوم طرفه.نور گوشیشو به سمتم انداخت...

گفتم:- من..زود راه افتادم ترافیک بود...

-    باید زود تر راه بیوفتی که تو ترافیک نمونی.

-    خب حالا چیزیه که شده دیگه...

-    حاضر جوابی نکن واسه من.

گوشیم زنگ خورد. به سمت کلید برق رفتمو لوسترو روشن کردم.

-    بله؟؟

-    سلام خانوم خودم رسیدی؟؟

خواستم جوابشو بدم که سپهر با اشاره گفت بذارم رو ایفون...

ممانعت کردم که جوری چشم غره رفت که حساب کار دستم اومد.گوشیرو از دستم کشیدو گذاشت رو آیفون...

-    الو رها باتوما...صدات نمیاد. الوو.

-    الو ارسلان؟آره رسیدم .خوبی؟؟

-    اره عزیزدلممممم(ای خدااا حالا هیچ وقت اینجوری حرف نمیزنهاااا میخواد آبروم جلو سپهر بره)

-    ترافیک بود؟؟؟

-    اره...

-    خونه تنهایی؟؟

خواستم بگ نه که سپهر گفت بگم آره.

-    آ..آره.. چطور؟

-    هیچی... ایکاش همیشه پیشت بودممم...

خجالت کشیدم هیچی نگفتم که خودش گفت:

-    خب دیگه خانومم مزاحم نمیشم. بای

-    بای…

سپهر:- عزیز دلش؟؟؟(قهقه)

-    خودتو مسخره کن.

-    ببین کوچولو دیر اومدی.قرارمون چیز دیگه ای بود.

گوشیمو از دستم کشید.

-    اِاِاِ گوشیمو بدههههه.

-    لازم نکرده...

-    سپهر با گوشیم چی کار داری؟؟؟

-    تا ادم نشی از گوشی خبری نیست .

-    نمیتونی این کارو بکنی....

-    چرا؟؟؟

-    بدش .

-    نچ

-    سپهر خواهش میکنم بدش ...

-    اوه اوه داری رام میشیاااا جدیدا خواهش میکنی...

-    من واسه عشقم هر کاری میکنم...

-    خواهیم دید...

تنها رابط منو ارسلان اون گوشی بود... چی کار میکردممم... تنها راهی که داشتم التماس بود...

-    سپهر آخه برای چی؟؟؟

-    چون دیر اومدی .خیلی دیر.

-    ولی من که توضیح دادم...

-    توضیحات دروغتو میخوام چیکار ؟معلوم نیس این وقت شب با پسره چ غلطی میکردن که انقدم پسره شنگول بود.

-    بهت اجازه نمیدم عشق پاک مارو زیر سوال ببریییییییییییییی.

-    پاک؟؟؟این عشق ، پاکه؟

-    آره اون مث تو عوضی نیسسسس.

چسبوندم به دیوارررررر.

-    چی گفتی؟؟؟؟؟؟جملتو تکرار کن.

بلند تر داد زدم:

-    اون مث تو عوضییییییی نییییییییست.

-    فک میکنی عوضیمممم؟؟

-    ارههههههه

-    باش الان عوضی بودنو نشونت میدممم.

-    ولم کن

بزور کشون کشون بردم تو اتاق... ترسیده بودم ولی نمیخواستم نشون بدم.


دستامو پیچوند.

-    ولم کننننننننننن آییییییییی دستمممممممممممممممممم.

هولم داد رو تختو درو محکم با پاش بست.

-    گستاخی رو به اوجش رسوندی.حروم زاده ی بد بخت. اگه جای من یکی دیگه گیرت میوفتاد چی کار میخواستی بکنی هان؟؟؟همین که تو خونم بهت اجازه میدم زر مفت بزنی با اون پسره باید خدا تو شکر کنی...

بلند تر داد زد:

-    میشنوییییییییی.

-    نه نمیشنومممممم.

-    خیلی خب...

-    ولم کن عوضییییی ولم کن...

-    صداتو نشنوممممم.

-    اییییی دستمممم ولم کن.


دستامو بیشتر از قبل فشار میدادو منم داشتم از درد میمردم... گریه کردم...

-    آیییییییی... سپهررررر ازت نمیگذرمممممم انتقاممو ازت میگیرم کثافتتتتتتتتتت ....کاری میکنم جلوم زانو بزنیییییییی...

خندید:

-    من جلو گنده هاش زانو نزدم تویه جوجه که عددی نیستیییی.

همونجا تصمیمَمو گرفتم... دیگه نمیخواستم جوجه باشم ... دیگه نباید اجازه میدادم که بهم توهین بشه...از همینجا بود که انتقام تو دلم جوونه زد... اون یه روانی بود ... یه عوضیییی... به خودم قول دادم کاری کنم که التماسم کنه... تک تک بلاهایی که سرم آوردرو سرش میارممممممم.... قسم میخورمممممممم...


-    اینو بکن تو گوشتتتتت یه روزی میرسه که کاغد بر میگردهههههه دو روی کاغد میشه مال من هرجا بری هرکار بکنییییییی آخرش به التماس کردنم میوفتیییی اینو من دارم بهت میگههه. شننیدییییییی؟؟؟؟؟؟؟

انقدر بلند داد زدم که خودمم جا خورده بودم..

روم خیمه زد... من که سنی نداشتم.. این حقم نبود...ترسیده بودم خیلی ... یه دختر کوچولوی تنها بودم که ادعای بزرگی میکرد ولی حالیش نبود زمونه چجوری میتونه آدمو ببلعه....

-    برو اونوووووووووووووووووووور.

-    ازم میترسیی آره؟؟؟

-    من از هیچ کس نمیترسمممممم...

-    چشات که اینو نمیگن... آخه فسقلی تو که انقد ضعیف و بدبختی واسه چی با من در میوفتی هان؟؟؟

نمیخواستم ضعیف باشمممم. باید قوی میشدممممممم.. خیلی قویییییی...کی گفته که زنا ضعیفن؟؟؟کی گفته باید تو سری خور باشنو بشینن تو خونه بچه داری کنن؟؟؟ من مدل جدیدیرو از یه زن ابداع میکنمممممم...

-    چون تو بهم زور گفتیییییییی. اذیتم میکنییییی. دارم از حقم دفاع میکنم...تو انقد پستی که به خودت اجازه دادی روم دست بلند کنی... اونوقت من وقتی تو عروسیم بهم تجاوز شد... وقتی اون همه گریه کردم... انتظار داشتم بپرسی چته...نه جای همسرم فقط جای یه آدم که داره گریه های یه دخترو میبینه... جای اینکه بگی چرا گریه میکنی گفتی شلوغش نکن بگو پات پیچ خورده... اون موقع این انتظارو داشتم چون خبر نداشتم چه حیوونییی...همتون همینین... هیچ کودوم درک نمیکنین چه حالی دارمممممم... تو الان از اون دانیالم پست تریییی.... حالا که یکی پیدا شده باهاتون فرق میکنه دارین اونم ازم میگیرین....(دیگه هق هق نمیذاشت حرف بزنممم)

به خودم که اومدم دیدم دیگه دستامو فشار نمیده دیگه هیچی نمیگه با یه تنفر خاص نگام میکنه...با یه عصبانیت. شایدم...نمیدونم حس غریبی بود...

گفت:- میخوای واست ترحم کنم؟؟لیاقت ندارین...


رفت از اتاق بیرون...

خیلی زندیگی جالبی داشتم نه؟؟؟هرروز دعوا ...جیغ وداد ...آخرشم میرفت بیرونو من تنها به روزگار پست فکر میکردم...


خیلی حس بدیه هرروز بترسی که از تنفر بهت حمله کنه... مث یه گرگ وحشی به جوونت بیوفته و تیکه پارت کنه... پسره ی احمق وجودشم نداشت... فقط بلد بود منو بترسونه...

******************************************************

از اون روز تقریبا یه هفته گذشت... تو این یه هفته حتی یه کلمه هم حرف نزدیم...حتی یک کلمه...یعنی اصلا همو نمیدیدیم که بخوایم حرف بزنیم...


من که دیدم اصلا خونه نیستو از هیچ چیز خبر دار نمیشه گوشیمو از تو کشوش کش رفتم.ازاین قضیه خیلی خوش حال بودمو هرروز با ارسلان حرف میزدمو بهش اس میدادم... از اون مهم تر کلی به درسام میرسیدمو از این بابت هم خیلی خوش حال بودم...

این هفته تولد ارسلان بود....میخواستم باهم بریم بیرون...شب که شد سپهر واسه اولین بار تو هفته زود اومد خونه...منم که ناراحتتتتتتت.

کتابمو باز کردمو خودمو مشغول درس نشون دادم...

صدای در اومد ... تق تق..

-    مریم جون سیرم شام نمیخورم...

-    تق تق.

-    مریم خانوم سیرم.

-    تق تق

-    سیرم ممنونم.

-    تق تق

-    ای بابا...

پاشدم رفتم درو باز کردم که یهو دیدم سپهر پشت دره و با پرستیژ خاصی ایستاده... واسه اولین بار بود که نگاهم روی قد و بالاش به حرکت در اومد... هیچ وقت اونقد بهش دقت نکرده بودم... میشه گفت اصلا دوسم نداشتم که دقت کنم ... یه شلوار سورمه ای با یه بلیز جذب مشکی که به خوبی بدنشو نشون میداد از اینکه نگاهش کردم خجالت کشیدمو سرمو پایین انداختم با یه پوووووووف گفتم:

-    تو در میزدی؟؟

-    بهم نمیاد؟

-    من درس دارم اگه کاری داری بگو نداریم که خوش اومدی....

-    ههه همچین میگه خوش اومدی انگار خونشه... برو کنار بینم...

هلم داد اومد تو اتاق...

تیکه ای از موهامو که افتاده بود تو صورتم کنار زدمو نشستم رو صندلی میز کار:

-    میشنوم...

-    اومدم تو اتاق خونم بشینم به کسی ربطی داره؟؟؟

(بین خودمون بمونه ولی دیدم خب راس میگه دیگه ... واسه همین گفتم:)

-    نه ...

کتابمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون... رفتم تو اتاق مشترکمون یه بافت سه گوش داشتم که پایینش ریش ریش داشت... اونو انداختم رو شونمو رفتم تو تراس...

نسیم آرومی میومدو باغ با صدای جیرجیرکا هارمونی خاصی ایجاد کرده بود ... جون میداد صاف وایستی چشماتو ببندیو نفس عمیق بکشیییی... به تبعیت از فکرم این کارو کردم... جلو رفتم کتابمو بغلم گرفتم چشامو بستمو نفس عمیقی کشیدم...موهام تو هوا پخش بودو نسیم دست نوازش به سرم میکشید...احساس کردم وجودم تازه شد... هوای اینجا بر عکس وسط شهر که یه نفس عمیق میکشی کل جدول مندلیوف میومد تو حلقت خیلی تازه و دلنشین بود...


چشمامو باز کردم احساس کردم یه چیز سیاه رو کتابمه ...نگاش کردم یه سوسک بود با یه جیغ بنفش کتابو پرت کردم پایین...

جیغ همزمان شد با پرزدن کل کلاغای محل و یه صدای خنده... برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم سپهر ایستاده و داره هر هر میخنده.

-    خنده داره؟؟؟

-    انقدم نیاز به جیغ نبود یه ذره هم میترسیدی من میخندیدم . بازم مرسی موجبات شادیمو فراهم کردی...

-    خب سوسک بودااااااا

-    خب پلاستیکی بود..

-    چیییییییییییی؟؟؟تو انداختیییییش؟؟؟

-    کی من ؟؟؟نه...

-    آره جون عمت.


 زد به فرار.. امروز یه جور دیگه بود ... با همیشه فرق داشت...

محلش ندادمو خیلی بیخیال رفتم کتابمو از تو باغ بردارم...

باغ تاریکِ تاریک بود... کتابمو از دور دیدم... دوییدم سمتش که یهو صدای پارس سگو شنیدم.... جیغ کشیدم... بدو بدو میرفتم سمت ویلا و هر لحظه صدای پارس سگ نزدیک تر میشد... پام گیر کرد به یه چیزی که با مخ رفتم تو زمین... اَشهَدمو خوندم منتظر بودم  تیکه تیکه شم که یهو یه صدای بلند گفت:

-    هیییییییییییییییییییییشششش

سگه برگشتو رفت... با ترس سرمو آوردم بالا . یه جفت کفش اسپرت مشکی دیدم.همینجوری نگامو آوردم بالا تر حالا دارم پاهاشم میبینم بالاتر که رفتم دستاشو دیدم که به کمرش زده بودو صورتشو دیدم که یه نیشخند به لب داشت...

تازه به حالت خودم پی بردم .خواستم خودمو جمع و جور کنم که دیدم دشتشو سمتم دراز کرد. فکر کردم میخواد کمکم کنه بلند شم. ولی از حالتی که به خودش داد شک کردم روی دستشو به سمتم گرفته بود. با یه علامت سوال نگاش کردم که گفت:

-    بوس کن.

-    چی؟؟؟

-    از مرگ نجاتت دادم.

(میبینین توروخدا رو که نیس.سنگ پای قزوینه)

دستامو گذاشتم زمینو با سرعت بلند شدم...

بی تفاوت از کنارش رد شدم که دستش رو هوا خشک شد...



رفتم تو اتاقمو درو بستم... گوشیمو برداشتمو به ارسلان اس دادم...

"ارسلان برنامه هاتو یه جور بچین که آخر هفته باهم باشیم."

"باشه خانومم.خبریه؟"

"نه عزیزم"

"رها؟"

"جانم"

"او قضیه فرارو جدی گفتی؟"

بازم یکی در زد.

-    تق تق.

-    دارم درس میخونم.کاری دارین بعدا بیاین.

-    تق تق.

-    اهههههه سپهر حالت بدهاااا .کری؟؟؟

-    میشه بدونم چی میخونی؟؟؟

یه کم فکر کردم گفتم:

-    زیست.به تو چه؟

-    (خندید با خنده گفت:)- کتاب زیستت که پیش منه.

به خودم گفتم :ای داد بی داد. رها باز گند زدی این همه درس چسبیدی به زیست.

-    اِاِاِاِ دست توه ؟؟ من کلی دنبالش گشتم...

-    خودت پرتش کردی پایین...

-    خب حالا بیا تو  بدش دیگه.

-    ...


رفتم درو باز کردم دیدم دم در نیست ... دنبالش کل خونرو گشتم... پیداش نکردم رفتم آشپزخونه... تو آشپز خونه بود .پشتش به من بودو رو گاز داشت چیزی رو گرم میکرد...

جای برادری خیلی خوشتیپ شده بود ... یعنی یه جورایی گیراییه خاصی پیدا کرده بود.

-    اِهم اِهم .

-    دنبال کتابت اومدی؟؟؟نمیدممممممم.

-    چرا؟؟؟؟؟

-    چون سرتق بازی در آوردی پشیمون شدم.

-    کتاب منو بده .

به سمتم اومد...

-    چرا زبونتو کنترل نمیکنی که بعدا پشیمون نشی؟؟؟

-    زبون من کنترل شدس. پشمونم نیستم.

-    آهان  پس برو سر کارت بچه جون.

-    ببین پیر مرد این کارا دیگه از تو گذاشته .آدم با یه جون که یکی به دو نمیکنه... میزنم کمرت میگیره بیاو درستش کن.

-    (خندید) تو میخوای منو بزنی؟؟؟

-    آره...

دستامو گرفت پشتم چنان پیچوند که پشتمو بهش کردممم. دهنشو کنار گوشم آورد:

-    بگو غلط کردم زبونمو کوتاه میکنم.

-    نمیگمممممممم. ول کنننن.

-    زود باش.

-    تو چرا انقد زور میگی وحشیییییی.زور بازوتو به رخم میکشی؟؟؟

-    تو که جوون بودیییی قوی بودیییییییی.

-    هستمممممم.

-    میبینمممممم.

-    آیییییییییی ول کنننننن.

-    چرا زبونت درازه؟؟؟

-    تو اول شروع کردی . من که کاریت نداشتم.سوسک انداختی تو کتابم.

-    توم برگهامو نقاشی کردی.

-    خب تو منو زدی که برگهاتو نقاشی کردم.

-    زدمت چون مثل الان زبونت دراز بود.الانم...

خواست ادامشو بگه که صدای تییییییییس از گاز اومد. شیرش سر رفته بودو کل گازو به گند کشید.

شرع کردم خندیدن. قیافش انقد باحال بود که نمیدونین. بدو بدو گازو خاموش کرد:

-    حواس منو پرت میکنی دختر؟؟؟؟دارم برات صب کن...

کتابمو از بغلش کش رفتمو خنده کنان از آشپزخونه رفتم بیرون... از پله ها که بالا میرفتم شنیدم داد زد:

-    اهههه حالا کی اینجارو تمیز میکنه؟؟؟

داد زدم:- حقتههههه .مظلوم ازاری کردی خدا حقتو گذاشت کف دستت.

-    تو یکی حرف نزن تا نیومدم...

اون روز خدا شاهده تا 2 داشتم زیست میخوندم...فرداش متحان داشتم...

فرداش امتحانمو خوب دادمو واسه دوستام همه ی اتفاقاتو تعریف کردم. اونام با دقت گوش میکردن...

زنگ آخر که شد دفتر صدام کردن. وقتی رفتم دفتر یه مرد قد بلندو از پشت دیدم که عینک دودیش دستش بود بلیز مردونه سفید جذب تنش بودو تیپ جذابی داشت.یه کم که دقت کردم دیدم...

-    س...س ..سلام خانوم.

-    سلام ذرین گل .بیا اینجا...

نگاهشون با اخم بود  نزدیک که رفتم دیدم سپهره...قلبم تند تند میزدو کنترلمو از دست داده بودم...

-    این آقا باشما نسبتی دارن؟؟؟

واییییی خداااا حتما فهمیدن ازدواج کردم....

-    چطور خانوم؟؟؟

-    هیچی دخترم اومدن دنبالت.

-    برای چی؟

-    نمیشناسیش دخترم؟؟

-    چرا چرا خانوم ...شو...

سپهر نذاشت ادامه بدم .

سپهر:- پسر داییشم گفتم که...

معاونمون :- بله میخوام رها جان بگه .

-    بله خانوم .میشناسمشون پسر داییمن...

 یه نگاه مشکوک بهم انداختو گفت :

-    باشه دخترم .میتونی بری.

باهم از مدرسه اومدیم بیرون به سپهر گفتم:

-    واسه چی اومدی اینجا؟؟حالا بچها کلی حرف برام در میارن...

-     بیارن... میترسی بگن شوهرشه؟؟یا دوس پسرشه؟؟ چطور  اون پسره ی لااُبالی میاد عیب نداره؟؟

-     سپهر اذیت نکن واسه چی اومدی؟؟

سوار ماشین شدیم.

-    اومدم که بریم دبی.

-    چییی؟؟؟

-    دبی. د ب ی . تاحالا نشنیدی؟؟

-    من نمیااام.

-    باید بیای.

-    نمیخوام . نمیام .

-    میای.

-    سپهر نگه دار.

-    بچه بازی درنیار ببینم. شوخی نیست مسئله کاریه .

-    خب تنها برو.

-    نمیشه . بعدن خاله نمیگه زنشو گذاشت رفت؟؟باید بیای .

-     نگه دار. بهت میگم نمیام.

-    چرا؟؟؟.


-    سپهر این هفته نه لطفا....

-    نمیشه واسه بازی نمیرم که کار دارم.

-    سپهر یا نگه میداری یا درو باز میکنم..

 یهو پاشو گذاشت رو ترمز... با مخ رفتم تو شیشه ...

-    آیییییی لعنتییی چیکار میکنییییی؟؟؟

-    خودت گفتی نگه دار. گمشو برو نبینمت...

سریع پیاده شدمو حرسمو رو در ماشینش .محکم بستمش.

-    هووووووووووووی صد میلیون پول هر درشه...

هیچی نگفتمو شروع به راه رفتن کردم...


بعد از تقریبا یه ساعت رسیدم خونه... درو که باز کردم در کمال تعجب دیدم که سپهرم خونه بود ...

داشت با تلفن حرف میزد... دور سالن میچرخیدو با لبخند خاصی آرومو زمزمه وار حرف میزد... نمیخوام بگم حسودیم شد... نه اصلا...ولی یه آن با خودم گفتم که اون چه قدر عوضیه؟؟اخه با چندر نفر؟؟

به سمت پلها که رفتم انگار تازه منو دیده بود.. ازم سبقت گرفتو رفت تو اتاق... منم واسه اینکه حرسشو در بیارم رفتم رفتم تو اتاق مشترکمون تا لباسامو عوض کنم. وقتی دید اومدم تو اتاق حرفشو نصفه گذاشتو با اخم خاصی رفت تو تراس.

سریع لباسامو عوض کردم یه تاپ پوشیدم با یه شلوار بانمک سندبادی .

رفتم تو تراس... رو صندلی چوبی روبه رویه سپهر نشستمو با نفرت نگاش کردم .سریع قطع کرد...

-    چیه؟آدم ندیدی؟؟

با پرویی گفتم:- کثافتی مثل تو ندیدم.

به سمتم هجوم آورد:

-    کتکایی که اون روز خوردی آدمت نکرده نه؟؟

-    نه..

-    پس بذار دوباره بزنم بلکه آدم شی...

-    انقد نفهمی که حتی یه لحظه ام نمیخوای فک کنی شاید مشکل از توهه.شاید اونی که باید آدم شه تویی نه من... انقد نفهمی که نمیفهمی با کتک کسی آدم نمیشه.... بزننننن من از ضرب دست تو پروایی ندارممممم....

چشمامو جمع کردمو منتظر شدم بزنتم... یه کم که گذشت چشمامو باز کردم تو تراس نبود...یه نفس راحت کشیدمو رفتم سراغ درسم ...

میگم درسم . ولی حقیقتش این بود که یه خط میخوندم دوتا اس میدادم ارسلان ودوباره به همین ترتیب.


فردا تولدِ ارسلانه. براش یه کادویه رویایی خریدم... یه قلب بود فلزی که باز میشد توش عکس خودم بود .کلی گشتم تا یه همچین چیزی رو پیدا کردم...

عکسای عروسیو آتلیمونم آماده شده بود... فیلممونم دادن ولی نه من نه سپهر نگاش نکردیم...فقط یه عکس بود که به دیوار تکیه داده بودم... اونو خیلی دوس داشتم واسه همین گذاشتمش تو آلبوم خودم جدا از عکسای دیگه .

-    رها آماده شو امشب پرواز داریم...

-    چی؟؟؟؟باز شروع نکن سپهر.

-    خواهش کردی یه هفته بندازمش عقب قبول کردم دیگه چونه نزن.

-    من که میدونم بخاطر من ننداختیش عقب. انداختیش عقب تا بچتو بُکشیییییییییی. انداختیش عقب که اون زنرو راضی کنی بچشو بندازههههههههه.

-    ساکی شو بینم حرف مفت نزن. من بچه ندارم.

-    ههههه انکارش میکنی؟؟حتی حاضر نیستی قبول کنی بچته؟؟؟واسه همین میگم کثافتی.... تو یه آشغالیییییییییییییییی....

-    خفه شو رها .

دستمو کشید بردم تو اتاق... خیلی سریع و عصبی داشت بلیزمو از تنم در میاورد..

-    به من دست نزن .نکننننننن. گمشو اونور

-    خفه خون بگیر.

-    چی کارداری میکنی؟؟؟(میخواستم قوی باشم... ولی بازم نشد... ترس داشت... گریم گرفت.)

-    هییییییییییییس ساکتتتتتتت با این لباسا که نمیشه بیای.

-    ولممممم کنننننننننننننن....

تو چشمای پر از اشکم نگاه کرد... یهو رنگ نگاهش تغییر کرد عصبانیت نبود آروم شد...

-    دِ آخه وقتی میگم آمادشو چرا به حرفم گوش نمیکنی که الان... خودت لباستو بپوش بیا بیرون.

از اتاق رفت بیرون...

زانوهامو بغل کردمو از ته دل زار زدم... به ارسلان قول داده بودم تولدش رویایی بشه... میخوام کادوشو بهش بدمممم خدایا نذار سپهر بهم زور  بگهههههههه.

در اتاق اروم باز شد.

-    تو که هنوز حاضر نشدی. زود باش دیگه.

-    نمیتونم...

-    چرا ؟چلاقی؟؟

-    ...

با غم نگاش کردم...

-    سپهر؟

-    ها؟

-    میشه تنها بری؟؟؟

-    نه زود باش بپوش.

-    سپهر خواهش میکنم....

با تعجب نگام کرد...


 هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم... بعد از این همه سال هنوزم یادمه که بخاطر عشقم چه جوری التماس اون آدمه مغرورو قُدو کردم.


پاشدم رفتم رو به روش ایستادم.

-    سپهر فردا شب تولد ارسلانه. خواهش میکنم بذار بمونم...

-    آهان پس بگو خانوم چرا التماس میکنه پای اون پسره وسطه... همیشه بخاطرش هر کاری میکنی؟؟

-    آره...

-    خوبه..

 (ازم نقطه ضعف گرفت وقتی گفت خوبه منظورشو فهمیدم)

-    خواهش میکنم کاریش نداشته باش...

-    اگه بخواد اینجوری برنامهامو بهم بریزه مجبورم داشته باشم.

-    سپهر فقط واسه یه بار درکم کن...

گوشیش زنگ خورد

-    بله فتوحی؟؟

-    ...

-    میام میام.

-    ...

-    بچه هارو آماده کردی؟؟؟نمیخوام مو لا درزش برها... مترجم عرب ؟؟

-    ...

-    خوبه.

قطع کرد.

-    زود باش دیرم شد .

-     سپهر رومو زمین ننداز... بذار بمونم...

-    پوووووووووووووووووووووووووووف.فقط حواست باشه دست از پا خطا نکنی... هر اتفاقی که بیوفته خبرش بهم میرسه... چیزی از دیدم پنهون نمیمونه پس حواستو جمع کن.

-    ممنونممممممممممممممممممممممممم باشه باشه چشممم.

-    حواست باشه دیگه ...خدافظ

-    خداحافظ...

-    به گاز دست نزنیا با پیریز برق بازی نکنیا...به چاقوا دست نزنیااااا

-    برو بابا مگه بچم؟؟؟

-    رو دیوارا نقاشی نکشیاااااااا...

-    اهههههههههه.

-    هویییییییییی پرو نشو رو بهت میدم..



خیلیییییی خوشحال بودممممم...

همه ی زندگیم ارسلان بود. عشقم و حسم بهش پاکِ پاک بود...

اون شب شوق زیادی داشتم...خرسی که ارسلان برام خریده بودو بغل گرفتمو رو گردنبندش بوسه زدم... پلکام سنگین شدو به خواب رفتم.


صبح بیدار شدمو با کلی شوق صبحونه خوردم  ...


رفتمو جلوی آیینه نشستم... موهام صاف بود میخواستم با همیشه فرق داشته باشم واسه همین پیچیدمشون دوره مو پیچ ...

بعد از اینکه فرشون کردم بالای سرم بستمشون ... یکم کرم زدمو بالای چشمم مداد طوسی کشیدم که با چشمم هارمونی خاصی ایجاد میکرد... رژ گونه و رژم که چاشنی آرایش بود... جفتشونم گلبهی انتخاب کردم... میخواستم چشمام جلب توجه بیشتری کنه واسه همین ریملمو برداشتم رویه موژهام کشیدم احساس کردم خیلی رقیقه به سرش که نگاه کردم دیدم ریملم گوله گوله شده... خواشتم تمیزش کنم که ریمل از رو موژم رفت تو چشمم . خیلیییی سوخت با آب سرد، گرم، وایتکس ،شوما ،هرچی بگین شستم ولی مگه در میومد...

-    سپهرررررررر من که میدونم تو تو ریملم آب ریختیییییی... میکشمتتتتتت .خیر نبینییییییییی...


دوباره از اول آرایش کردمو از خونه زدم بیرون قرار بود همدیگرو تویه کافه ببینیم ولی ارسلان گفت به یاد خاطرات قدیم بریم پارک دلاوران ...


یکم دیر رسیدم ولی همدیگرو پیدا کردیم....

-    سلااااااااااااااااااااام عشقمممممم تولدت مبارکککککک.

-    سلامممممممممممم

کادوشو گرفتم جلوش... یه جعبه کوچیک بود بازش کردو نگاش کرد :

-    این چیه دختر؟؟

-    کادوی تولدته.

-    اوه ممنونم


ارسلان: این عکس کیه؟؟درش میارم.

-    اِاِاِاِاِاِ ارسلانننن ...

-    شوخی میکنم عزیزمممممممم....


کلی شوخی کردیم. بستنی گرفتیمو روش شمع گذاشتیم... شمع رو بستنی رو فوت کردو آرزو کردیم همیشه پیش هم بمونیم.


بهترین شب عمرم بود.ولی یهو گوشیه ارسلان زنگ خورد .تقریبا نیم ساعت با تلفن حرف زد ...دیگه اعصابم خورد شده بود چطور به من میگفت باید قطع کنم نمیتونست به اونی که پشت خط بود بگه بعدا زنگ میزنم؟؟؟

کلی حالم گرفته شد ...تا شب بیرون بودیم. اصرار کرد منو برسونه خونمون...

-    راستی رها مگه قرار نبود برین مسافرت؟؟

از دهنم پرید :- خالمینا رفتن مسافرت خونه تنهام ...


نمیدونم چرا ولی با چشمایی شیطون نگام کرد...

وقتی رسوندم دم در خواستم پیاده شم که گفت :

-    دعوتم نمیکنی یه چایی به ما بدی؟؟

 موندم تو رو دروایسی گفتم:

-    باش اشکال نداره بیا ..

یکمی استرس داشتم که نکنه علی همه چیزو به سپهر بگه و سپهرم فکر بد کنه یه بلایی سر ارسلان بیاره...

رفت تو خونه نشست رو مبلای طبقه پایین ...

-    بشین همینجا لان میام .

رفتم طبقه بالا لباسمو عوض کنم که یهو درو باز کرد . با ریلکسیه کامل اومد تو:

-     خانومم بالا اومده چیکار؟؟

هول شدمو خجالت کشیدم هیچی نگفتم از پشت بغلم کرد گردنمو بوسه زد.. مو به تنم سیخ شد... گونه هام از شرم قرمز شده بودو توان اینکه فاصله بگیرمو نداشتم .

-    ارسلا...

-    جاااااانم؟؟

-    چیکار میکنی؟؟؟

 رو مو کرد به سمت خودش ... سرشو به سمتم نزدیک کرد:

-    بهترین کادویه تولدی...

-    چی؟؟منظورت چیه؟؟

دستشو رو باسنم گذاشتو منو به خودش نزدیک تر کرد...

-    برو عقب...

-    رها تو گفتی ما مال همیم...

-    ارس...(نمیذاشت حرف بزنم.)

-    خودت گفتی میخوای همیشه پیشم باشی...

-    بس کن...

-    چه فرقی میکنه الان مال من شی یا دو سال دیگه

-    فرق داره... برو عقب.

دستاشو رو باسنم حرکت داد:

-    من نمیتونم دوسال صب کنم.

-    یعنیچی؟؟؟

یکی از دستاشو پشت سرم گذاشتو بی پروا لباشو به لبام چسبوند... نفسم تو سینم حبس شد... خیلی برام سنگین بود قبول کردنش... من عشق پاک میخواستم...ولی اون اونقدر خشن منو میبوسید که انگار جز هوس به تنم هیچ حسی نداره...

دستمو گذاشتم رو سینهاشو هلش دادم عقب ... صحنه های بدی که دانیال واسم ساخته بود تو دهنم تداعی شد... اشک تو چسمام حلقه زد ...اونم مث دانیال جشممو میخواست... اونقدر بد بهش نگاه کردم که از اتاق رفت بیرونو در خونرو بست...





عصبی و ناراحت رو تختم نشستمو سرمو تو دستام گرفتم ... در تراس باز بودو باد میومدو پرده حریر به حرکت در میومد سردم بود ولی درو نبستم .. .دست او دانیال کثیف به من خوردو حالا ارسلان دقیقا همون کارو انجام داد ... چرا منو بخاطر خودم نمیخواد؟؟

خدایا یعنی ارسلان منو فقط واسه این چیزا میخواد ؟

با خودم گفتم رها و دیگه خیلی حساسی این چیزا خیلی طبیعیه...جواب خودمو دادم :کجاش طبیعیه؟؟؟شاید بنده پاک خدا نباشم ولی دیگه تا چه حد نا فرمانی کنم؟؟؟هوس رانی کنم؟؟؟اونوقت دیگه با چه رویی سرمو بلند کنمو کمک بخوام؟؟؟


یا خودمو مقصر میکردم یا اونو تا صبح نخوابیدم. تک تک صحنه هاش جلو چشمم بود .. دوسش داشتم ... عشقم بود نمیخواستم ناراحتش کنم و حالا اون ازم دلگیر بود... به خودم میگفتم که خود خواهی کردمو اونو ناراحت کردم .. ولی یه حس کوچیک ته مَهای دلم میگفت : کاره درستی کردی ...

واقعا نمیدونستم چی میخواد بشه ...




سرموکه از روی زانوهام برداشتم هوا روشن شده بود ...



پاشدم در تراسو بستمو یه بلیز گشاد تنم کردم... یه بافت انداختم رو شونه هامو رفتم تو باغ ...


بی حالو بی رمق روی تاب نشستم... از مردا متنفر بودم.... از همشونننننننن ....


-    اونا فقط یه هدف دارن... خدایا چرا دل سپردم؟؟؟؟؟

تا غروب رو تاب نشسته بودمو همش چهره ی  ارسلانو تو آسونا واسه خودم ترسیم میکردمو اشک میریختم...انصاف نبود جواب اون عشق پاکم این بشه... نه میتونستم از ارسلان بگذرم نه میتونستم تنمو به هراج بذارم ...

همیشه وقتی ناراحت بودم غر میزدم .. ولی الان ... هیچ حسی نداشتم... غر نمیزدم گلایه نمیکردم ... یه جورایی انگار احساس میکردم تقصیر خودمه ...


رفتم سراغ دفترم ...

(( یک دقیقه سکوت...

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

یک دقیقه سکوت به حرمت عشقی که با هوس آمیخته شد!

خدایا سکوت میکنم ..

سکوت میکنم ...

سکوت میکنم...در برابر  زندگی سکوت میکنم...



رفتم صفحه بعد


می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که: عمو تنها قهرمان بود.

عشــق، تنـــها در آغوش زن عمو خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های عموم  بــود ...

بدتـرین دشمنانم، آرزویِ مثل خواهرم  بود.

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ...!


ازم دلگیری میدانم... ولی باز میگردی ... درِ قلب من همیشه یه رویِ تو باز است. باز میگردی ... میدانم ..))



دفترمو زیر تختم گذاشتمو رفتم پیش مریم خانوم که دیگه داشت میرفت :

-    دخترم هیچی نخوردی ناهارو گرم کن بخور

-    مرسی مریم خانوم سیرم

-    آقا زنگ زدن گفتن هفته دیگه بر میگردن

-    آهان...

رفتم تو اتاقم.

خرسمو بغل کردمو بوسش کردم. فشارش دادم ...

-    ارسلان متاسفم ... برگرد....

عاشقش بودم... بخاطرش هر کاری میکردم... ولی ... نمیتونستم برمو التماسش کنم...

-    ارسلان ثابت کن عشقمون پاکههههههه... برگرد...

اشک کنار چشمم سر خوردو همزمان صدای گوشیم بلند شد. به سمتش هجوم بردم...

ارسلان بود :

" رهایی؟"

اس دادم :"بله؟"

" بهت حق میدم عزیزم زیاده رَوی کردم"

داشتم بال در میاوردم

" اشکالی نداره."

" عشق منیییییییییی"

"توم همینطور"

" بیا بریم بیرون جبران کنم.."

ترسیدم ... با اینکه بهش اعتماد داشتم ولی میترسیدم ...

" ارسلان امروز نمیشه"

" مگه تنها نیستی؟"

"چرا ولی واسه شنبه درس دارم"

" بگو ازت میترسم چرا بهونه میاری؟؟ "

نمیخواستم عشقمون نسبت بهم ضعیف شه.

      " باشه عزیزم میام..."

      "فدااات :-*"

" پس میریم دلاوران "

"باش عزیزم . آماده شو میام دم خونه خالت"

"نهه قرار شد اون  آدرسو فراموش کنی"

"باش پس بیا دلاوران"

"اوکی"


با اینکه از همه مردا بدم میومد ارسلان یه چیزه دیگه بود برام...

دوسِش داشتمو نمیتونستم چیزی رو جز اونی که میخوام ببینم...



یه رو سری ساتن یاسی سر کردم  موهامو فرق کج کردمو به تیکشو بیرون گذاشتم... اصلا آرایش نکردم هم میخواستم ساده باشم هم اینکه میخواستم بدونه ناراحتم کرده ...

 یه مانتوی مشکی با کفشای یاسی پوشیدمو آروم از پله ها رفتم پایین...

همینطور که گوشی دستم بود یه این فکر میکردم که منظور سپهر از اون حرفا چی بود؟؟؟ از اون حرفا که میگفت هرکار کنی میفهمم ... نکنه یه بلایی سر ارسلان بیاره ...

به خودم که اومدم دیدم سر کوچم یه دربست گرفتمو رسیدم پارک...

از اینجا خیلی خاطره دارم .. شاید بعضیا فک کنن محل مناسبی نیست ولی واسه من مث یه دفتر خاطرات بود...


یه آلاچیق که توش دوتا صندلی رو به یه میز بودو انتخاب کردم پامو رو پای دیگم انداختمو گوشیمو به دستم گرفتم میخواستم شماره ارسلانو بگیرم که دوتا پسرم نزدیکم اومدن ...

پسره:- سلام خانوم ممکنه برین یه جای دیگه بشینین؟؟

-    علیک سلام .نه نمیشه .

-    اینجا جای ماس..

سرمو به اطراف تکون دادم ..:

-    ولی من جایی رو نمیبینم که اسم شما روش باشه...

-    مگه شما اسم منو میدونی ؟

-    نه...

-    پدرامم... اینم دوستم سیاوشه ...

با پررویی تمام نشست رو به رومو دوستشم سمت میز اومد. اخمامو توهم کردمو گفتم:

-    ممکنه جای دیگه اتراق کنین منتظر کسیم.

سیاوش:- نه خانوم خوشگله ما اینجا راحتیم...

پاشدم که برم که نگاهم به ارسلان افتاد که لبخند به لب داشتو آروم به سمتمون میومد .. تا پسرا رو دید دویید سمتم بهمون که رسید پدرام گفت:

-    بَه چی شد دخت...

-    ارسلان گفت:- هیییییییس ...

گفتم:- همدیگرو میشناسین؟؟؟

-    نه عزیزم .مزاحمت شدن؟؟

به پسرا نگاه کردم .نگاهاشون به ارسلان مث غریبها نبود...

-    آره ...

سیاوش :-اِاِاِا آبجی چرا دروغ میگی؟؟

-    حرف نباشهااااا.

ارسلان با حالت عصبانیتو دعوا دستاشونو کشیدو برشون پشت درختا...

منم آروم رفتم سمتشون.

-    شما بیجا کردین واسه ******* تور پهن کردین (جاهایی شو که نمیشنیدم *** گذاشتم)

-    اِاِاِاِی بابا ما از کجا میدونستیم اینم ******

-    ****** فهمیدی؟؟

-    آره آره..

سر در نیاوردم چی میگن ... ولی یه جوری بود مشکوک بود..

اون روز هیچ حوصله نداشتمو زود خداحافظی کردم ازشو رفتم خونه .. احساس میکردم دارم چشمامو رو حقایق میبندمو آرزوهامو میبینم...

ولی هرچی فکر میکردم میدیدم حقیقتی نبوده که بخوام ندیده بگیرمش... ارسلان هیچ خطایی نکرده بود... هیچی .. اون دیوانه وار عاشقم بود...


روزای خیلی خوبی بود ...  هم به درسام میرسیدم هم به عشقم... هرروز عاشق تر از دیروز...


ظهر یک شنبه بود که ارزو اومد پیشم . باهم حرف زدیمو طبق معمول حرفایی که دوست نداشتمو زد :

-    رها ؟رابطتون چطوره ؟اصن باهم حرف میزنین؟

-    راجب چی؟

-    راجب بچه .... این چه سوالیه ؟؟ راجب هرچی  کلا ...سلام احوال ؟

-    شکر خدا نه زیاد .

-    اتاقاتون جداس؟؟؟

-    واییییی آرزو اهه تو و این پسر خالت کپ همینا ... تا حدودی آره ..

-    یعنی چی؟؟

-    حالا اونو بیخیال .ارزو این پسر خالت قبلا ازدواج کرده؟؟؟

-    نه...

-    صیغه چی؟

-    نه بابا .. چطور؟؟

-    آخه...(احساس کردم بهتره نگم)

-    آخه چی؟

-    هیچی ولش کن

-    نه بگو ببینم ... خودش چیزی بهت گفته؟؟

-    نه نه همیجوری پرسیدم ...

-    یه چیزی شده بهم نمیگی...

کِرم وجودم باز لولید ...

-    راستش ارزو اون منو میزنه و شبام خیلی دیر میاد خونه نمیخوام دوسم داشته باشه ولی دلمم نمخواد کتکم بزنه ... من شبا تنها میترسم خب خونه به این دراندشتی ....(حسابی خودمو ظلوم کردم)

-    راس میگی رها؟؟؟؟

-    اوهوم...

-    ولی اون پسر خیلی با مسوولیتیه...

-    نمیدونم والا ...

-    میمونم تا شب بیاد باهاش حرف بزنم...

-    نه نمیشه .

-    چرا؟

-    آخه خونه نمیاد

-    میترسی ازش؟؟

-    من از هیچ کس نمیترسم . جدی میگم یه هفته ای رفته مسافرت...

-    چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟

-    مسافرته...

-    وااااااااااای این پسر چشه؟؟؟چرا گذاشتی بره؟؟

-    گفت مسافرت کاریه...

-    وایییی یعنی تو شک داری کاری باشه؟

-    اره فک کنم فلفل باشه ...

-    زهر مار

کلی خندیدم

-    نمیدونم ولی بعیده انقد عاشق کارش باشه ...

-    راستش یه کارایی میکنه ... با وکیل آقا جون(باباب خدا بیامرز زن عمو) همش در ارتباطه ...

-    مثلا چی کارا میکنه؟؟؟؟

-    نمیدونم...مشکوکه

تا شب پیشم موند شبم کلی اصرار کردم که بمونه ولی گفت فردا دانشگاه داره ...


بازم تنها بودم ... ترسناک بود اون شب...  باد زوزه میکشیدو درو پنجره هارو تکون میداد پنجره ها اکثرشون باز بودنو خونرو باد برداشته بود... تک تک پنجرهارو بستم از جلویی اون چندتا پله که به یه اتاق ختم میشد رد شدم که احساس کردم پنجره اونجام بازه ... از زیر در به حدی باد میومد که قالیچه جلوی در تکون میخورد ... آروم از پلها بالا رفتمو دستگیررو کشیدم پایین در باز شد.. تاریک بودو چیز زیادی معلوم نبود ... روبه روم پنجره بود ولی بسته بود ... یهو یه سایه رو پشت سرم دیدم ... تکون نخوردم...

-    اینجا چ غلطی میکنی؟؟؟؟؟

با جیغ برگشتمو بهش نگاه کردم .... مخم کار نمیکردمو صورتش تو تاریکی بودو هیچی معلوم نبود .ترسیدم....

عقب عقب میرفتمو اون جلو جلو میومد هنوز صورتشو ندیده بودمو تو شُک بودم... وحشت کرده بودم ... پام به یه چیز گیر کرد داشتم عقبی میفتادم که به سمتم هجوم آوردو دساشو دور کمرم انداخت...


رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(8)

- رها ؟رها؟ پاشو اینو بخور. رها؟
- هاان؟





- مریم خانوم اینو بهش بده بخوره من برم شرکت

- چشم آقا...



- دخترم؟؟چشماتو باز کن رها خانوم.



- بله؟



- پاشو.اینو بخور.



- این چیه؟



- سوپه



- نمیخورم. ساعت چنده؟



- هفته.



- چی؟وای مدرسم.



اومدم پاشم که نذاشت. با هزارو یک بدبختی بلند شم. تنم خیلی درد میکرد... تو آینه که خودمو دیدم یه لحظه کپ کردم.حتی پشت گردنمم کبود شده بودو خیلی درد میکرد... انصاف نبود... من که کاری نکرده بودم واسه چی باسد این بلارو سرم میاورد؟؟؟به حال خودم گریه کردم...  



همین طور که گریه میکردم یاد ارسلان افتادممم.ییاد حرفایی که سپهر بهش زد...

- وایییییییییییی حالا چی کار کنم؟؟مریم خانوم گوشیمو ندیدی؟؟

- نه عزیزم.

- واییییی .

با تلفن خونه به گوشیم زنگ زدم صداش بلند شد. تو کشوی میز سپهر بود . برش داشتم.بیستو سه تا میس کال از ارسلان.وای خدایا .



زنگ زدم بهش. خاموش بود. دوباره زنگ زدم...

وقتی دیدم کاری نمیشه کرد و خاموشه لباس مدرسمو پوشیدم یه ماسک زدمو رفتم مدرسه که حداقل به زنگ دوم برسم 

وقتی رسیدم زنگ تفریح بود.تو مدرسه همه میپرسیدن که چِمه و به همه میگفتم سرما خوردم ماسک زدم . حتی یه لحظه ام ماسکمو بر نداشتم. 

نهال:- رها .مشکوک میزنیا. واقعا که تابلوه یه چیز شده به ما نمیگی از وقتی اومدی ساکتی نگاتم که میکنیم میبینیم بلهههههه رها خانوم داره گریه میکنه.

درسا:- راس میگه ما که غریبه نیستیم به ما بگو.

- بیاین نزدیکتر.نمیخوام کسی ببینه.

ماسکو از صورتم برداشتم. چشم همشون گرد شده بودو بعدشم رنگ غم گرفت.

پرستو:- کی اینکارو کرده؟؟؟

- سپهر...

- غلط کرده مرتیکه ... 

نهال:- وایییی حالشو جا میارم صب کن.

درسا:- دوس جونیم غصه نخور با دستای خودم خفش میکنم.

نهال:- رها شماره ارسلانو بده.

با صدای ضعیف گفتم:- میخوای چی کار؟

- زنگ میزنم میگم سپهر تو خیابون مزاحمت شده زده داغونت کرده.بذار حالشو جا بیاره.

- نه...

پرستو:- چرا نه؟

- چون... ارسلانی دیگه در کار نیست.

- یعنی چی؟؟

- یعنی گوشیرو برداشت به ارسلان گفت شوهرشم.

- چی؟؟؟؟؟؟وایییییییی حالا چی میشه؟؟

اشک از چشمم سر خورد:- معلوم نیست؟؟؟ خب میذاره میره دیگه.

نهال:- مگه الکیه؟؟با حرف یکی دیگه بذاره بره؟؟

- گوشیشو خاموش کرده. یعنی نمیخواد باهام حرف بزنه.اون دیگه منو نمییییییییییییخوادد(صدای هق هقم بلند شد)

ماسکمو زدم که ناظممون اومد سمتم:- به به بچه درس خونا.

نهال:- خانوم باهوشیم درس خون نیستیم.

- خیل خوب بچه باهوشا.میز گرد تشکیل دادین؟؟؟

- نه خانوم. 

- ذرین گل نتیجه مسابقات علمی اومده. آفرین عالی بود.زنگ آخر بیا دفتر پیشم.

نمیخواشتم چشمای خیسمو ببینه سرمو پایین انداختمو گفتم:

- چشم خانوم.

درسا:- ایییی خاک بر سر بی ذوقت کنن .

- ذوقیم برام مونده؟

- حد اقل بخند.

- برو بابا بخوام بخندم سی صدتا عضلَرو باید تکون بدم . نمیبینی داغونم؟

- آهان چرا میبینم.

پرستو به درسا:- بچه پروووو.

زنگ آخر که خورد رفتم دفتر مدیر و ناظما کلی بهم تبریک گفتن...نوبت به عکس انداختن که شد کلی اصرار کردن که ماسکمو بردارم تا چندتا عکس با ناظم و دبیر پرورشی بندازم و منم گفتم که زمین خوردمو صورتم کبود شده . یه روز دیگه عکس بندازیم.



خسته برگشتم خونه...لباسمو که عوض کردم مریم خانوم واسه ناهار صدام زد ولی نرفتم. من ارامش میخواستم زندگی نه عالی معمولی میخواستم من عش میخواستم محبت ...صمیمیت ... نه کتکو دعوا... دفترخاطراتمو باز کردم بازم شروع کردم به نوشتن.



((امروز انقد خستم که آرایه ها به ذهنم نمیرسن.انقدر غم دارم که هیچ تشبیه و کنایه ای نمیتونه حالمو وصف کنه...

یه قلب کشیدم و نوشتم :



  میخواهم ساده بگویم مرگ عشقم را...میخواهم بدانی که تا ته دنیا عاشقت هستم... تا آخرِآخرَش...



یه قلب کشیدم که تیر خورده بود. 

همینجوری پشت هم مینوشتم ارسلان .ارسلان. ارسلان.همه ی صفحرو پر کردم از اسمش با رنگای مختلف. شکلای مختلف .نوشتم سپهر و یه ضربدر روش کشیدم. نمیخواستم اینو بکشم اما دستم تحت کنترل خودم نبود.))



 

گوشیمو برداشتمو بهش زنگ زدم. خاموش نبود... بعد از چند ثانیه برداشت :

- سلام خوبی؟

(از لحنش تعجب کردم.صمیمی بود)

- س..سلام.

- خوبی رها؟

- مرسی ... تو خوبی؟

- آره بد نیستم.

- ارسلان من باید برات توضیح بدم. 

- چیرو عزیزم؟؟

(واااااااااااا این چشه؟؟نکنه اصن دیروز سپهر با این حرف نزده؟؟)

- خب تو دیروز زنگ زدی درسته؟

- آره بیشتر از 100 بار .

- خب ببین اونی که برداشت پسر خالم بود... همونی که گفت شوهرمه.

- شوهرت؟؟؟؟آها... چیزه ...آره راستی اون کی بود؟؟؟

(یه جوری شد .انگار یادش نبودو حالا که گفتم تازه یادش افتاد. مگه میشه چیز به این مهمی یادش بره؟؟؟)

- حالت خوبه ؟؟؟دارم میگم پسر خالم بود دیگه ....

- آهان.

- ازم ناراحتی؟؟؟

- نه عزیزمممممم دیشبم حدس زدم شوخی باشه.

- شوخی؟؟آخه شوخی نبود که ... ازم عصبانی بود این کارو کرد...

- اِاِاِاِاِ؟؟ فک کردم شوخی بود.

- ....

- خانوم خانوما دلمون تنگ شده خب کی میای ببینمت؟؟؟

- هر وقت تو بگ....(یهو یاد صورتم افتادم)

- امروز خوبه؟؟

- نه نه من امتحان دارم حواسم نبود ... باشه واسه یه روز دیگه.

- باش فرشته خانوم. 

یهو شنیدم گفت :- الان میام.

- کجا میای؟؟

- با شما نبودم خانومم. رها جان من دیگه باید قطع کنم مهمون داریم .کاری نداری؟

- نه . بای

- بای خانومم.

خدایااااا باورم نمیشهههههه ینی ناراحت نشده؟؟؟؟هوراااااااااااااااااااا شکرت خدا شکرت .

همینطوری خوشحالی میکردمو خدارو شکر میکردم. نمیدونید چه حالی داشتم ... چه ذوقی داشتم....

داشتم درس میخوندم که یهو یه چیز تو مهم جرقه زد :

بذار ببینم سپهر گفت سند ازدواجمونو میخواد. واسه چی میخواد؟؟؟؟دلیل اینکه صوری ازدواج کنیم چی بوده ینی؟؟؟حتما باید یه کاغذی مدرکی چیزی باشه دیگه ...



نمیدونم چرا ولی این فکر مث خوره افتاده بود به جونم...



شروع کردم به گشتن .کل خونرو گشتمممممممممم.هیچ جا نمونده بود که سرک نکشیده باشم. فقط گاوصندق مونده بود که اونم رمزشو نداشتم...چشمم خورد به میز کارش... یادم اومد که وقتی گوشیمو از توش برداشتم یه سری کاغذ اونجا بود...

کلی گشتممممممممممم هیچی دست گیرم نشد . همش یه مشت کاغذ مربوط به قراردادای شرکتشو برگه های کاری بود...حوصلم سر رفته بود...

یهو کرم وجودم شروع به لولیدن کرد گفت:- برو رو اون کاغذا نقاشی بکششششششششش. گفتم:- که چی بشه؟؟؟ گفت:- که گند بخوره به قرارداداش.گفتم:- خب که بعدش چی بشه؟؟گفت:- که یاد بگیره رو دختر مردم دست بلند نکنه. یهو حس نفرتم گُر گرفت.



شروع کردم با خودکار نقاشی کشیدن... یعنی تو عمرم انقد حس نقاشی کشیدن نداشتم... آخه لامصبام چه قد خوب میشدن ... یه پلنگ صورتی کشیدم کپ خودش بود اصن مو نمیزد. به عبارتی پلنگ صورتی رو گذاشته بو تو جیبش گفته بود زکی برادر.رو یکیشونم یه پسر تپل کشیدم که زبون درازی میکردو از شدت چاقی نافش بیرون بود.رویکیشم شعرای مورد علاقمو نوشتمو خلاصه همین جوری به همه ی برگهاش گند زدم:-D





تقریبا هوا تاریک شده بود و داشتم به ارسلان اس میادم که سپهر اومد خونه. از ترسم بساط کتاب متابو گوشیمو اینارو جمع کردم برم یه اتاق دیگه... از در که اومدم بیرون دیدم رو پله هاس. سرعتمو بیشتر کردم که بازومو گرفتو چنان کشید که همه ی برگهای کلاسُرم پخش شدو کتابم افتاد زمین...

هیچی نگفتم بهش. شروع کردم به جمع کردنشون. نگاهش روم اونقدر سنگین بود که بدنم داشت میلرزید.

گوشیش ویبره رفت.

- بله؟

- ...

- سلااااااااام چطوری؟؟؟

- ....

- چی شده؟؟؟؟

- ....

- چی؟؟؟

- ....

- یعنی چی؟؟؟؟

- ....

- چی میگی ؟؟؟داد نزن گریه نکن ببینم چی میگی.

- ...

- اههههههههه

- ...

- خیلی خب.

- ...

- به من چه هان؟؟

- ...

- میخواستی حواستو جمع کنی

- ..

- چند هفتَته؟؟

- ...

- گندزدی النا گند زدی...

- ...

(رفت تو اتاق. میخواست من نشنوم . ولی خب من که فضووووووول بحثم که جالبببببب. خداییش شما بودین فالگوش وای نمیستادین؟؟)

- میندازیش.

(تا اینو گفت دستمو گذاشتم رو دهنم...واییییییییییی)

- ...

- یعنی چی نداره.

- ...

- خر نشو النا... میخوایش چیکار؟؟

- ....

- گند زدی پاشم وایستا.

- ...

- من یه جای خوب سراغ دارم.

- ...

- بچت؟؟؟برو بابا بچه ای که باباش معل....

- ....

- ساکت .

- ...

- اصن تنهایی حلش کن.

(گوشی رو قطع کرد. سریع خودمو مشغول جمع کردن کاغذا کردم.)

- چند ساعت طول میکشه دوتا کاغذو از رو زمین برداری؟

می خواستم بگم شما برو پیش مامان بچت که لبمو گزیدم که چیزی نگم.

از رو زمین بلند شدم خواستم برم که بازومو گرفت . دقیقا همونجایی که کبود بود. فشار دستش زیاد بود . مردم از درد نالیدممم.

با صدای ضعیفی گفتم:

- آییییی ولم کن.

- فالگوش وای میستی؟؟

- نه 

- خر خودتیی.

- ولم کننننننن.

- فقط یک بار دیگه تکرارش کن...

- چی میشه؟؟؟؟هان؟؟؟؟چی میشه؟؟؟؟؟از این بدتر میخواد بشه؟؟؟؟؟؟ میخوای بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزنننن .بزن عوضی بزن دارم عادت میکنم .بزن دیگههههههههههههههههههههه.

- هیسسسسسسس. خفه شو.

- تو چ جور آدمی هستی؟؟؟هان؟؟؟اصن آدمی؟؟؟حالم ازت بهم میخورههه.

دوییدم سمت یکی از اتاقااا. درو محکم کوبیدمو بهش تکیه دادم.نشستم پشت در زانوهامو بغل کردم سرمو گذاشتم روشونو گریه کردم.

همه ی بدنم درد میکرد .انقد که حتی نمیتونستم سرمو پایین بگیرمو درسمو بخونم... رو تخت دراز کشیدم...



اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...

احساس کردم کسی داره موهامو نوازش میکنه... آروم چشمامو باز کردم...

لبخند زد. 

- آرزوووووووووووووووووو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟

(از ذوقم کلی جیغ کشیدمو بغلش کردمممممم ) 

- قربونت بشم دلم برات یه ذره شده بود. ببخش باید زود تر میومدیم شرمنده نشد.

- این چ حرفیه. زن عمو کجاس؟؟

- پایینه.

خواستم پاشم وایستم که همه عضلاتم گرفت.نشستم سرجام.یهو یاد صورتم افتادم...

- عزیزم خب چرا حواستو جمع نمیکنی که از پله ها با مخ نیوفتی این شکلی نشی ؟؟؟یه کار نکن سپهر بگه پله ندیده ای دیگه.

- من؟؟؟؟از پله ها با مخ...؟؟

- آره دیگه . بابا مگه با مخ از پله ها غل نخوردی ؟؟؟

(اینا چی میگن. خانوم اشتباه گرفتیییییی .  من غل نخوردمممم)

- نه.

- پس چرا صورتت اینجوری شده؟؟؟

تازه دوهزاریم افتااااااااااد آقا به اینا نگفته چه جوری زدتم. گفته از پله ها غل خوردممممم باش سپهر خان دارم براتتتت.

- از اون لحاظ؟؟؟آره آره. بیا بریم پیش زن عمو.

- رها؟

- جانم؟

- چیزی شده؟؟؟اگه چیزی شده به منم بگوهاااا.

- نه چیزی نشده.

- باشه... بریم .





از پله ها که می رفتیم پایین آرزو هی شوخی میکرد میگفت بپا غل نخوری . شَستت نره تو دماغت . منم هی به سپهر چشم غره میرفتم.



- سلام زن عموووووو

- سلام دختر قشنگمممممم. آخ آخ آخ نگاش کن . نچ نچ نچ . غصه نخوراا یه هفته ای خوب میشه...

برگشتم به سپهر نگا کردم. بچه پرووووووو .همینجوری نگام میکرد نه یه عرق شرمی بریزه یه سری پایین بندازه... بیشووووووووووور.



- سلام آقا آرین احوال شما؟؟؟خوب هستین جناب؟؟

- آبجی رهااا

(بغلش کردمممممم کلی بوسش کردم چقد دلم براش تنگ شده بود)

- پس عمو کجاس؟؟

- یکم کار داشت آخر شب میاد .

- آخییییییی عمو ساجدینم بیچاره خیلی خسته میشهاا.

- آره دخترم بیچاره...

(کلی توضیح داد که عمو چی کارا میکنه و اینا)

- میگم رها دخترم ازدواج حسابی بهت ساختهااا سر به هوا شدی.

- کی من؟؟چرا؟؟(آره چ جورمممممممممممممم. یه کتکایی میخورمممممممممم مَشتتتتتت)

- نمیخوای یه چایی به ما بدی؟؟

- من میارم براتون.

این سپهر بود که جای من جواب داد.

رفتم تو آشپزخونه پیشش.

من:- هه نمیدونستم پلهای این خونه ی کزایی دستِ بزن دارن.

سپهر:- الان فهمیدی؟؟؟از این به بعد حواستو جمع کن دست از پا خطا نکنی.

- برو بابا 

- نقاشیتم خوبهااااا.

با اینکه ترسیدم ولی با پرروی گفتم:

- چی فک کردی ؟؟ از هر انگشتم یه هنر میچکه.

- صب کن مهمونات برن. منم هنرامو نشونت میدم....

- ...

- دختره ی احمققققق همه قراردادامو داغون کردیییییییییی. کل زندگیمو باید بفروشممممممممممم.

- ساکت میشنون.

- ساکتوزهر مارررررررررررر.

رفتم پیش ارزو.

- آرزو خانوم شما چه خبر؟؟؟دانشگاه چطوره؟؟؟

- خوبه سلام میرسونه



زن عمو زیاد حرف نمیزد منم کاری باهاش نداشتم . اون منو از خونش انداخت بیرون همین که گذاشتم بیاد اینجا لطف کرده بودم.خودشو مهربون نشون میداد ولی همیشه از من بدش میومد .اینو از تو چشماشم میشد خوند...



سینی چایی رو برداشتمو رفتم تو سالن. به همه تعارف کردمو کنار سپهر با حد اکثر فاصله رو مبل دونفره نشستم..

سپهر چایی برامون آورد...

داشتیم حرف میزدیم که آرزو چاایشو برداشتو ازش خورد.چشماش گرد شد. با دستش دهنشو باد زد و اروم گفت:

- تنده تنده . بدو جمشون کن.

(نفهمیدم چی میگه)

- چی؟

- تنده. وحشتناکهههه.

تازه دوهزاریم افتاد. به سپهر نگا کردم . پوسخند زد یه جور که خودم بشنوم گفت:

- آره واقعا از هر انگشتت یه هنر میچکه.

- فلا که این هنره از کِرم سپهر خان چکیده .

سریع چاایارو جمع کردم...

زن عمو:- دخترم چرا جمع میکنی؟؟

- اممممم زن عمو چیزه... سرد شده بذارین عوض کنم.

- نه دخترم من داغ نمیتونم بخورم بیار همون خوبه.

- نهههههه نمیشهههههه الان میام.

ای سپهر بیشوووووور بچه پروووووو تو کی تو چاییا فلفل ریختی که من نفهمیدممم؟؟؟آخه پسره ی ...

همینجوری که داشتم غر میزدمو لیوانارو اب میکشیدم آرزو اومد تو و گفت:

- رها قربون دستت ماست دارین؟؟؟

- ماست میخوای چیکار؟؟

- دارم آتیش میگیرمممم

- ایواییییییییییی بگم چی نشه این سپهررررر.

- با اون چی کار داری؟؟؟

- بابا سادیسم ندارم تو چایی فلفل بریزم کههه .اون ریخته. از تو یخچال بردار.



- اوووووم خوشمزسااااا

- بسه حالااااااااااااا نکش خودتو ماستِ دیگه.





دوباره از نو چایی بردم. 

- بفرماییییییییید زن عمو.

- ممنون دخترم.

به سپهرم تعارف نکردم بجاش رفتم یه دِبشِشو براش ریختممممممممم. حدودی بخوام حساب کنم نزدیک 50 گرم فلفل توش بود. البته کلی زحمت کشیدم اون همه حل شهااااااا . بلههههههه ما الکی کار نمیکنیم که.

- بفرمایید.

یه نگاه بهم کرد که یعنی مشکوکی .منم با چشم به زن عمو اشاره کردم .

چایی رو برداشتتت هوراااااا.

آروم نشستم رو مبل .

- خب آقا آرین مدرسه چطوره؟؟

- عالی آبجی امتحانامونو دارن زودتر میگیرن ترم راحتیم.

- آهان آفرین پسمل درس خون.



یهو ارسلان شروع کرد به سرفه. حالا نکن کی بکن. دید نمیشه داره خفه میشه پاشد رفت آشپزخونه.منم ریز ریز میخندیدمو حقته حقته میگفتم. وایییی قیافش دیدنی بود.یهو داد زد:

- رها عزیزم بیا کارت دارم.

(این مهربون شده یعنی یه خبراییه .صدتا فحش میداد از این عزیزمش بهتر بود.)

خواستم بپیچونم واسه همین گفتم :

- اممممممم میدونم چی میخوای بگی. همونجاس تو کابینته

به آرزو اشاره کردم بیاد تو اتاق.

آرزو:- این بدبخت صدات کردااااااااااا 

- بره بمیره پسره ی گولاخ.

- واییییی اینجارووو چه اتاق رویایی دارینااا خدا نصیب مام بکنه.

- از این دعاها نکن آرزو.بیچاره شدم. مبینی وضعمو ؟؟؟

- این حرفو نزن دختر.

- آرزو خستم. ارسلان زنگ زد سپهر جواب داد گفت شوهرشمممم.

- خوب کرده . تو دیگه متاهلیی.

- نهههههه منو سپهر به هم کاری نداریممم.

- یعنی چی؟؟

- یعنی نه من اونو میبینم نه اون منو. مث دوتا همخونه.

- واییییییییییی رها شروع نکن این حرفارو حوصله ندارم.

- بخدا راس میگممممم.

- مگه میشه؟؟؟

- آره وقتی صوریه میشه.

- یعنی تو با سپهر رابطه...

- ساکت شووووووووووووووووووو

- باشه باشه... حالا میخوای چیکار کنی؟ 

- نمیدونم... باید خودمو خلاص کنم.

- چییییییییی؟چی میگی دختررررر؟؟؟نزنه به سرت کار احمقانه کنیااااااااا.نری مث فیلما رگتو بزنیااااا.

- برو بابا  کی خواست رگ بزنه. میخوام کاری کنم طلاقم بده.

- چی کار؟؟؟

- حالا دیگه ...



واسه شام عمو ساجدینم اومد پیشمونو سپهر بهونه کرد که من مریضمو خوبیت نداره زن عمو کار کنه.زنگ زد برامون غذا بیارن...شامو در کنار هم خوردیم



همش سنگینی یه نگاهو احساس میکردم که وقتی دنبالش میگشتم چشمای عمورو میدیدم . با غم خاصی نگام میکردو وقتی مید دارم نگاش میکنم لبخند تلخی میزد... منو در مقابل لبخند میزدم. انگار تازه فهمیده بود چی کار کرده. پشیمون بود... از رفتارو رنگ نگاهاش مشخص بود. 



شب که خواستن برن عمو کلی اصرار کرد که منم باهاشون برم دلشون برام تنگ شده.زن عمو که مخالفتو منم دید گفت:

- ساجدین این جوونارو تنها بذاری از همه چی بیشتر بهشون خوش میگذره.





ای خدا .من تو عمرم روز خوش داشتم که حالا مثلا امشب بهم خوش بگذره؟؟؟؟



بدرقشون کردمو رفتم تو اتاق.

سپهر بلیز تنش نبودو زیر لب یه آهنگو زمزمه میکرد:

- هوی هوی دختره بیا اینجا ببینم.

- چیه؟

- آثار هنریتو میخوام قاب کنم بزنم به دیوار.

- به سلامتی.(خیلی سردو ریلکس گفتم)

موهامو کشیدو گفت:

- واسه من پرو بازی در نیارااااااااااااا.خوب میدونم چیکار کنم به پام بیوفتییییییی جوجه.همین الان میشینی از رو همشون مینویسیییی خوش خطططططط.

موهامو بیشتر کشید. کنده شدن تار تارشو احساس کردم.

- برو بابا مگه اون شرکت کوفتیتون منشی نداره بده او تایپ کنه. آیییییی ول کن موهاموو

- نمیشه .میخوام تو بنویسیش. 

- آهان یادم نبود مامان بچته و الانم بارداره ...

- چی زر زر میکنی واسه خودت؟؟؟؟مامان بچت مامان بچت...که فالگوش وانستادی آره؟؟؟؟خیلی خب...

با موهام منو کشوند سمت سمت تراس....

- ولم کن.ایییییی. بیشورررررررر کندی موهاموووووووو

در تراسو که باز کرد سوز بدی تو تنم پیچید .هوا سرد بود.

هولم داد تو تراسو رفت بیرون.با یه پارچ آب که یخاش بهم میخوردنو صدا میداد برگشت.

حدس زدم میخواد چی کار کنه.اشهدمو خوندم.

- پارچ واسه چی؟؟

- دیدم تشنته گفتم برات آب بیارم.

- آهان مرسی نه تشنه نیستمممممممممممم.

- بین باز پرو شدییییییی.

پارچ آبو گرفت بالا سرم دستامم ضرب دری با دستش محکم گرفت .

- ولم کن احمق مگه اسیر گرفتییییییی. ولم کنننننن.

- بگو غلط کردم ببخشید الان همشو از اول مینویسممممم.

- ولممم کن نمیخوامممممممممممم. این دیوونه بازیا چیه....؟؟؟

- چطور نقاشی رو برگه کاری من دیوونه بازی نیست این دیوونه بازی؟؟؟

- آرهههههه .سردمهههه میخوام برم تو ولم کن.

- دیدم لیاقت نداری مث آدم باهات رفتار کنمو میخوام بچه بازی درارم. بگو غلط کردممممممممممممممم.

- یعنی چی؟؟؟تو همه هیکلمو کبود کردی به خودت اجازه دادی روم دست بلند کنی .منم برگهاتو نقاشی کردم این به اون در.

- آهان بعد فلفلی که تو چاییم بود چی؟؟؟

- اونم بخاطر فلفلی بود که تو چایی مهمونام ریختی.

- یادت نره زدمت چون دستتو واسم بالا آوردی. 

- ولممممممم کن.

پارچ آبو کج کرد. یخاش محکم میخوردن تو سرمو موهام خیس خیس شد.آب ،بین موهام یخ زد . تنم یخ بست. احساس کردم مثل خوابم دارم میمیرم. 

- بسهههههههههههههه لعنت به توووو.

- حقتهههههه.

دیوونه بود؟؟مریض بود؟؟؟اخه شوخی پشت وانتیا چی بودن؟؟؟

دیگه بریده بودم شروع کردم داد زدن:

- آره حقمهههههههههههههه. حقمهههههههههه.حقمههههه زوری دادنم به توی لجنننننن. حقمههههههه کث*افت .حقمهههه که عشقمو ازم گرفتن عقدم کردن به یکی که بچش تو شکمه یکی دیگس اسمش تو شناسنامه منهههههه. حقمههههههههههه با یه انگل زندگی کنم. حقمهههههههههههههه بی مادر باشم . بی پدر باشم.

دست از سم بردارررررررر. حالم از بهم میخورههههه.

- اون بچه ی من نیسسسسس. ببر صداتو.

- چرا بچت نیس ؟؟چون ناخواسته بوده؟؟؟؟؟تو یه کثافتییییییییی.

محکم دستامو کشید بردم تو اتاق.زانوزدم رو زمینو نشستم. خیلی سردم بود داشتم قندیل میبستم.یه پتو دورم انداخت...

بی حوصله یه بلیز تنش کرد.انگار خودشم سردش بود.گوشیشو در آورد.

- الان معلوم میشه بچه کیه:

- سلام 

- ...

- پیمان ملوم هست دارین چی کار میکنین؟؟؟

- ...

- میدونی اگه ادامه پیدا کنه مجبورتون میکنن ازدواج کنین؟؟

- ..

- من ب تو چی گفتم؟؟؟؟گفتم حواستو جمع کن. بعد تو رفتی واسه من غلط اضافه کردی؟؟؟؟حالا باعثو بانیشم من شدم که شمارو آشنا کردم؟؟؟؟

- ...

(این چی میگفت؟؟؟یه چیزیش میشهااا.حسابی عصبانی بودو داد میزد)



- من میگم بندازتش گوش نمیکنه.

- ...

- تو باهاش حرف بزن.

- ...

- نمیدونم..واقعا گند زدی...

- ...

- باشه .

قطع کرد.

- حالا مطمئن شدی؟؟

- نه. از کجا ملوم که واقعا به پیمان زنگ زده باشی؟؟؟

پوفی کردو گفت :

- واسه خواب برو یه اتاق دیگه...

- ...

- کری؟؟؟؟؟؟؟

- نه شنیدم جوابم دادم. تو کری.

- حوصله یکی به دو باتورو ندارم.

- هه چیه؟؟گند بالا اوردی موندی چی کار کنی ؟؟

- ساکت باش.

- چطور من با ارسلان حرف بزنم گناهه بعد تو با یکی دیگه رابطه داشته باشی اشکال نداره؟؟؟

- الان منظورت چیه؟؟ دو برداشت بیشتر نمیشه کرد . یا داری میگی بذار منم برم با ارسلان .... یا اینکه میگی بجا رابطه با دیگران بیا با من ... البته من هیچ وقت به دخترا نیازی نداشتم. اون بچه من نیست .

- پس بچه کیه؟

- پیمان.

- چ جالبههه همزمان بچه سه نفره؟؟

- نه بچه پیمانوالناهه . تمومش کن برو بیرون.

از اتاق زدم بیرون.رو تخت یه اتاق دیگه دراز کشیدم خیلی خسته بودم. 


رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(7)

رسیدیم خونش... به باغ نگاه کردم...چطوری میتونم اینجارو خونه خودم بدونم؟؟؟

خدایا مامانم تنهام گذاشت... بابام تنهام گذاشت ... آقا جون (بابای زن عمو)تنهام گذاشت... عموم ازم رو برگردندون و زن عموم بهم نیشخند زد...دانیال بجای برادری بهم دست درازی کرد . تو تنهام نذار... کمکم کن ...

-        به چی نگا میکنی؟؟؟

-        (با نفرت نگاش کردم) ...

پشت سرش رفتم تو خونه...

خودشو رو مبل ولو کرد ... منم  آروم از پله ها بالا می رفتم... از گریه شونهام میلرزید ... سرمو پایین بودو راه پلهرو اشکام شستشو میدادن... چه طور قبول میکردم که همه چیز تغییر کرده و حالا من زن سپهرم؟؟؟

-        نترس دیگه کاریت ندارم اولین و آخرین بار بود...

سر جام ایستادم...

چشمام بخاطرگریه  قرمز شده بود ... وقتی منو دید به سمتم اومد...

-        همیشه انقد گریه میکنی؟؟؟

-        ...(گفتنش برام سخت بود  ولی آره! من از وقتی اون تو زندگیم اومد هرروز گریه کردم...)

از کنارم رد شد...

رفتم تو اتاق. جلوی آینه داشت کرواتشو باز میکرد...

رو تخت نشستمو کفشامو از پام در آوردم...کت لباسمَم در آوردم

احساس میکردم کثیفم جای انگشتای دانیال مایه ننگی بود که رو پوشتم مونده بود. رفتم سمت کمدم... یه بلیز استین بلند با یه شلوار برداشتم حولمو انداختم رو دوشمو از اتاق رفتم بیرون... هنوز از در فاصله نگرفته بودم که داد زد:

-        حموم تو اتاقه.

 برگشتم تو اتاق

 

از حموم که اومدم رو تخت دراز کشیده بود...

خدا شاهده با چه بدبختی لباسامو تو حموم تنم کردم.حوله دور سرم بود .موهامو خشک کردمو لبه تخت نشستم... داشت تو آیپدش کتاب میخوند...

خدارو شکر میکردم که کاری به کارم نداره و هـــی پاچه نمیگیره...

 

گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس دادم:

"خوابی عشقم؟"

"نه خانومی تا تورو نخوابونم که خوابم نمیبره"

" ممنونم واقعا بهت نیاز دارم "

" رها عکسامونو داشتم نگا میکردم... چه قد بزرگ شدیا :-D"

"اِاِاِاِاِ بچه پروووووووووووو"

"ههههههههه خب حالا جوش نیار بخوابیم نفسم؟"

"اممممم باشه بخوابیم"

"شب بخیر فرشته کوچولو"

"شب بخیر ارسلان"

با حد اکثر فاصله پشتمو به سپهر کردم ولی مگه خوابم میبرد؟؟از همه ترس داشتم از همه ی مردا . تک تک صحنه هایی که تو دستشویی بودم و اون دانیال عوضی به تنم چنگ میزد میومد جلو چشمم. چقدگریه کردم  چه قدر زجه زدم ... چرا بازم کسی صدامو نشنید؟؟چرا همیشه انگار ته چاهمو هیچکس نه منو میبینه نه صدامو میشنوه؟؟چرا از چاه نمیام بیرون؟؟؟چرا کسی کمکم نمیکنه؟؟؟

 

اشکام بالشو خیس کرده بود .

آباژور کنار دستشو خاموش کرد. تنم به لرزه افتاد . خدارو صدا میزدم ...

 

صبح که بیدار شدم خوشبختابه سپهر تو اتاق نبود... از جام بلند شدمو دست و صورتمو شستم جلو آینه ایستادم موهامو شونه زدمو با دوتا پاپیون خوشگل از جلو صورتم جمشون کردم . گشنم بود ... رفتم سراغ یخچال .خوب بود همه چی  داشت.

یه لیوان آب پرتغال خوردمو خواستم بشورمش که کلید تو در چرخید... سریع آب گرفتمشو به سپهر  که تازه رسیده بود نگاه کردم

-        سلامتو خوردی کوچولو؟؟؟

-        ...

 

حتی نمیخواستم اندازه یه  کلمه باهم مکالمه داشته باشیم.

گوشیمو برداشتمو زدم تو باغ . رو تاب نشستمو آروم خودمو تکون دادم... نفس عمیق کشیدم...

 

همه دنیام صفحه گوشیم بودو همه زندگیم ارسلان...

هر روز اس ام اس بازی...

"سلاممممممممممم دختر خانوووووم"

"سلاام عزیزم"

"چطوری خانومم؟"

"خوبم تو خوبی؟"

"عالیم . رها دلم برات لک زده .میای ببینمت؟"

"آخه ... چیزه.."

"چیه؟"

یه نگا به اطرافم کردم که صدای مهیب کشیده شدن لاستیک رو زمین به گوشم رسید .

-        آقا مگه نگفتم در باغو باز کن؟

صدای داد سپهر بود ...

آخیش رفت بیرون . دسگه مستونم با ارسلان برم بیرون .

" باشه ارسلان کجا بیام؟"

"بیا دم کوچتون با ماشین میام دنبالت"

با خودم گفتم :وایییی من که راهم تا کوچه عمویینا زیاده چیکار کنم؟؟

" نه مکانو بگو من خودم میام"

"چرا؟"

"حالا بگو"

"بیا کافه ***"

"باشه"

 

یه رو سری مشکی  با مانتو مشکی تنم کردم کفشای ورنی پاشنه 5 سانتی مشکیمو پام کردمو زدم بیرون...میخواستم ساده باشم . نه !شایدم میخواستم نباشم...این طوری بهتر بود .وقتی کسی صدامو نمیشنید برای چی جسمم باید تو این دنیا باشه؟؟؟برای چی باید جلب توجه کنه؟؟روحمو که کشتن...جسمم بمیرهه.

 

بعد از کلی ترافیک رسیدم کافه . جای خیلی شلوغی بود ، خیلی بزرگ و البته رویایی...

 

پشت به در ورودی کافه نشسته بود .

-        سلام .

-        بَــــــــــــــــــــه ! رها خانوم چه عجب اومدی .

-        ببخشید ترافیک بود.

-        هی میگم بذار بیام دنبالت نمیذاری .همین میشه دیگه .

فقط لبخند کم رنگی زدم.

-        خوب خانوم ایشالا فردا مدرسه دیگه؟؟؟

-        آره ...ولی هیچی درس نخوندم ... یه ماه دیگه ترم آخره ...

-        مطمئنم مث همیشه عالی میشی.

-        ممنونم .

بعد از تقریبا 10 دقیقه سکوتو شکستم.

-         ارسلان چیزه.... اممممم...

-        جونم؟چیه؟

-        خب ... من ...

-        ...؟؟!!

-        راستش...( میخواستم همه چیزو بگم که یه مرد خیلی شیک پوش با لباس فرمش کنارمون ایستاد )

-        چی میل دارین؟

-        رها عزیزم سفارشتو بده.

-        خب یه قهوه...

-        رهاا تو که عاشق بستنی بودی ... میگم هر دوشو برات بیاره ...

 

مرد بعد از یادداشت رفت...

به ارسلان نگاه کردم کنجکاو بودو منتظر بود باقی حرفمو بزنم...

طولی نکشید که سفارشامونو آوردن...

قهوه و بستنی رو گذاشت جلوم .

-        رها خر کودومو دوس داری بخور .

بی توجه به حرفش گفتم:

-        خب ببین ارسلان .. اونجا موندن من درست نیست...

-        چی ؟کجا؟

-        خونه عموم.

-        آهان... کی همچین حرفی زده؟؟

-        خودم احساس میکنم...

-        نه عزیزم این فکرارو نکن... اونا ولیِ توَن.

-        ببین ارسلان تو حقته که بدونی... من...

-        میشنوم بگو دیگه.

-        خب چجوری بگم... سخته ... همه چیز از یه مهمونی شروع شد .

-        خب؟

-        بذار خلاصه بگم ...ببین ...(به بستنیم نگاه کردم آب میشد... آب میشدو پایین میرفت... مث من ... حرارت بدنم بالا رفته بودو از استرس لبه ی شالمو ریش ریش کرده بودم ... داشتم آب میشدم)

-        تصمیم من نبود... مجبور شدم...

-        چی میگی؟؟؟؟؟؟؟

-        نمیخواستم اینطوری شه . نمیخواستم ...( شروع کردم گریه کردن)

-        رها؟؟؟ نفسم چرا گریه میکنی؟؟؟

-        ارسلان من دوست دارم بخدا راس میگم...

-        باشه خانومم گریه نکن حالا...

-        من ... (یه لحظه مخم تکون خورد ... یه ندا گفت : چرا میخوای بهش بگی؟؟؟تو که آزادی .هر وقت بخوای باهاش میای بیرون.هروقت بخوای حرف میزنی. چرا میخوای همه چیزو خراب کنی؟؟   جوابمو دادم: چون نمیتونم بهش دروغ بگم. چون حقشه که بدونه .منو اون چیز مخفی از هم نداریم... - دارین دارین دارین.  - نه نداریییییم . – تو هیچ کسو نداری ارسلان تنها پناهته ... ازش فاصله نگیر...)

 

یه نفس عمیق کشیدمو ادامه دادم :

-        من ... تصمیم گرفتم با خالم زندگی کنم.

-        چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟مگه تو خاله داری؟

نظرم عوض شده بود. به ندای درونم گوش دادمو تصمیم گفتم چیزی نگم .این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید و گفتمش.

-        آره . چند وقتیه فهمیدم دارم.

-        اهان .خب حالا چرا گریه میکنی..

-        اخه...آخه ...(وای حالا چی بگم؟؟؟ ندا گفت .بگو : دور میشین از هم .راهتون زیاده)

-        آخه از هم دور میشیم؟؟

-        چرا ؟خانواده خالت روت خیلی تعصب دارن؟؟

-        نه ... ینی دارن ولی نه خیلی ...دور میشیم چون که راهمون زیاده.

-        (خندید) اشکال نداره عشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم قلبامون بهم نزدیکه.

فک میکنه بخاطر دوری گریه کردم...الان کلی تو دلش میخنده میگه این دختر دیوونس.

-        ممنونم...

-        واسه ی چی؟؟؟؟

-        ممنونم که کنارمی...

-        فدات بشم خانوم کوچولو...

گوشیش زنگ خورد...

-        بله؟

-        ...

-        سلام

-        ...

-        بیرونم کار واجب دارم بعدا زنگ میزنم.

(یهو صداش کردم ارسلا... دستشو به سمتم گرفت که یعنی حرف نزنم)

-        نه نه

-        ...

-        نه میگم

-        ...

-        وای مسخره نشو .

-        ...

-        خدافظ

قطع کرد.

-        کی بود ؟؟

-        هیچکی.

-        وااااااا ینی با خودت حرف میزدی.؟؟

-        (دستمو گرفت) نه خانومم قربون شیرین زبونیات . دوستم بود.

خیلی بد جوابمو داد از لحنش خوشم نیومد. من که میدونستم دوستشه میخواستم بگه چی کارش داشت ولی نگفت منم دیگه نپرسیدم.

قهوه م سرد شده بود ولی چیزی نگفتمو خوردمش... مث زهر بود . ولی من عادت داشتم... لحظه لحظه عمرم زهر چشیده بودم.

 

-        اِاِاِاِاِ رها بسنتیت که آب شده بذار یکی دیگه بگیرم .

-        نه میل ندارم .

-        مگه میشه . صب کن ...

-        نه بیا بریم بیرون هوای اینجا خفس.

چیزی نگفتو دنبالم راه افتاد. شونه به شونه هم راه میرفتیمو دستامون به هم گره خورده بود... عالی ترین حس دنیارو داشتم. تو اوج بدبختی و نا امیدی بودم ... یه ازدواج صوری با کسی که نمیشناسم، بی پدر،بی مادر، یه مادر که پناهم باشه ... بابایی که پشتم باشه... هیچ کسو نداشمو واسه همینم بد بخت بودم...واسه همین اون دانیال کثا*فت به خودش اجازه داد بهم تجاوز کنه.... افسرده شده بودم .اون موقع حالیم نبود ولی الان کاملا مطمئنم که روم تاثیر خیلی بدی گذاشته بود.

 

حتی از گرفتن دستای عشقمم میترسیدم. اینا همش تقصیر اون دانیال خیر ندیده بود... ولی ارسلان ... واسم مث یه پناه بود... نمیخواستم بی پناه شم.

 

 

باهم رفتیم میلادنور و کلی گشت زدیم برام  یه خرس صورتی گرفت. عاشقش شده بودم تپلی بودو نرممممم اندازشم تقریبا اندازه یه بالش بود ...

*********************************************************

شب بود که رسیدم خونه زنگ درو زدم که با تاخیر آقا علی درو باز کرد . یه ممنون عمو جان سریع گفتمو از کنارش رد شدم.

 

به طرف ویلا رفتم ... هوا تاریک بود با احتیاط از پله های ورودی بالارفتم... در کمال تعجب دیدم در بازه . یه قدم جلو تر رفتمو درو پشت سرم بستم تاریکِ تاریک بود. حتما کسی خونه نیس دیگه .لابد آقا علی اومده یادش رفته درو ببنده یا....

با دیدن سایه روی دیوار افکارم متوقف شد... بدن ظریفی داشت ... صداش نمیومد اما حدس زدم دختره.. از پله ها بالا رفتم تو درگاه اتاق بغلی ایستاده بودو دستشم به کمرش بود. قیافش عادی نبود خیلی دست کاری شده بود . دماغش به شدت کوچیک و بد عمل شده بودو لباشم داشت میترکید .گونهاشم خیلی بالا بود و ابروهای تتو شده داشت.لباسشم یه تاپ جذذذذذذذذذذذذذب  بود با ساپورت . خودمو جمو جور کردمو با اعتماد به نفس خاصی گفت:

-        خوش اومدین ...

سپهر از اتاق اومد بیرونو یه نگاه سرد بهم انداخت. نیش خند زدمو گفتم:

-        سپهر از مهمونت پذیرایی نمیکنی؟؟

دختره با لوندی گفت:

-        شماا؟؟!!؟؟!!؟

-        رها هستم

-        مستخدمین؟؟

-        امممم نَع.

-        پس چی؟

خندیدم:

-        مگه براتو فرقیم میکنه؟؟تو کارتو بکن برو.

-        درس صبت کناا...

-        اگه  نکنم چی میشه؟؟؟

 

-        بسهههههه

این سپهر بود که بین مکالمات منو اون دختره فاصله انداخت .

با بیخیالی سمت اتاقی رفتمو ساکی که توش خرسم بود گذاشتم رو زمین .سرمو از اتاق آوردم بیرونو  لبخند شیطانی زدم براشون دست تکون دادم:

-        خوش بگذره...

همزمان درو بستم بهش تکیه دادم که سپهر به در مشت زد:

-        حالتو جا میارم ...

-        اگه تونستی باوشه . راهِت باز...

-        بلاخره میای بیرون دیگه. صب کن ...

 

رفتم رو تخت نشستمو به اتاق نگاه کردم ... جای بدیم نبودا اتاق خوبی بود فقط تراس نداشت ...خرسمو در آوردمو بوش کردم ... بوی پودر بچه میداد . باورکن راس میگمم خودِ خودش بود.

بغلش کردمو رو تخت مچاله شدم... یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یه عروسک داشتم اسمش پشمک بود ... عمو و زن عمو میگفتن بابام برام خریده بوده و من عاشقش بودم... هرشب باهاش حرف میزدم ... روپام میزاشتمش ... تنهاییامو با اون پر میکردم...

 

بازم اشکای لعنتی بهم امون ندادن ... لوس نبودم ولی واقعا شرایط سختییه خیلی سخت...

 

چشمامو که باز کردم هوا همچنان تاریک بود ...چراغ اتاقو روشن کردمو چون چشم به نورش عادت نداشت کلی طول کشید تا بتونم بفهم عقربه های ساعت رو چنده...تقریبا 3 بود.

کنجکاویم گل کرد ...رفتم سرمو چسبوندم به اتاق سپهر

 باورم نمیشههههههههههه اینا هنوز دارن حرف میزنن؟!!!!!

واییییی خدا چ فَک قویی . یه ندا تو مخم گفت : البته زمان واسه اونا زود میگذره. ندای ذهنمو بخاطر هوشش تحسین کردمو گفتم بله  ثانیه ها با تو آسون میرن ، بازیه ماست که توش داغون میشم

دوباره باز به تو آروم میگم ، میخوام ساعت وایسه میخوام ساعت وایسه من و تو با هم بودیم از اولـــش نمیدونستیم یه روز میرسیم ، به تهـــــش  .نداهه گفت : اهههههههههه رها چی میگی آهنگ زِدبازی میخونی؟؟؟؟؟گوشاتو تیز کن ببین چی میگن... گفتم :آهان باشه باشه خواستم دقیق شم که یهو در باز شد ...با مخ سقوط آزاد کردم از سپهر جدا شدمو بهش نگا کردم... همینجوری نگام میکرد. پسره یِ... استغفرالله

-        چیه آدم ندیدی؟؟

-        چرا فضول مث تو ندیدم..

دختر با اون صدای افتضاحش شروع کرد قهقه زدن.

-        برو بابا اومدم از اتاقم چیزی بردارمممممممممممممم

دختره با صدای جیغ:- چیییییییی از اتاقت؟؟؟سپهر این چی میگه؟؟؟؟ مگه نگفتی خواهرته؟؟

-        اِلِنا دخالت نکن.

-        من برم دیگه خدافظ

-        صب کن النا هنوز حرفامون تموم نشده.

-        فعلا خدا حافظ

هُلمون دادو از خونه زد بیرون. این دختره هم که خل بود به مرحمت خداوند.

-        هه میبینم که جی افتون قهرکرد.

-        جی افم؟؟ تویه فوضول که خوب میدونی النا مث خواهرمه...

-        آهان یادم نبود.شما به جی افاتون میگی آجی.همه جی افاتون خواهرتونن؟

-        هوییی

کوبوندم به دیوار.:

-        حواست باشه . تک تک حرفات این تو ضبط میشه(به سرش اشاره کرد) بخوام حالتو بگیرم بد میبینیاااااااا

-        ولم کن برو اونور تو کی باشی که حال منو بگیری .

-        ههه خیلی کمِش میدم عشقتو نعشه کنن.

-        ساکت شوووووووووووووو .

-        خیلی دوسش داری نه؟؟؟وقتی ببینی صد تا لگد پشت هم میخوره چه حالی میشی؟؟؟

-        ولم کننننن.

-        جوابمو بده

-        ازت متنفرممممم

-        وقتی ببینی التماس میکنه ولش کنیم چه حالی میشی؟؟؟

-        (نتونستم طاقت بیارم فشار دستاش رو بازوهام زیاد بودو حرفاییم که میزد سوز به دلم میاورد واسه همین بغضم گرفت)

-        جواب بدهههههههههه. وقتی ببینی که جونتو میفروشه واسه منافع خودش چه حسی بهت دست میده ؟؟؟

گریم گرفت ... ولم کرد .زانوهام سست شده بود افتادم زمین نمیخواستم جلوش ضعف نشون بدم... با مصیبت ایستادم ... بهش نگاه کردم با تمام قدرت زدم تو صورتش . صدای برخورد دستم با صورتش توی خونه پیچید . داد زدم:

-        اون واسه من میمیرههههههههههههههههههههههه

-        (نیشخند)

از کنارش رد شدمو رفتم تو اتاقم . عروسکمو بغل کردمو جای ارسلان باهاش حرف زدم...

ارسلان تو عاشقمی میدونم... میدونم تنهام نمیذاری... ارسلان نجاتم بده. نمیخوام عمرم با این پسره ی بی مغز تلف شه... خستممم به دادم برس...

احساس کردم کسی پشت دره ولی بعد از چند ثانیه فهمیدم توهم زدم.

 

صبح که پاشدم یه خانوم نسبتا مسن تو آشپزخونه بود که وقتی باهاش حرف زدم گفت میاد کارای اینجارو میکنه.. زن خوش قلبی بود... مهربون بود .. ازش خوشم اومد.

 

صبحونه که خوردم رفتم سمت تاب ... تو این مدت کم واقعا بهش وابسته شده بودم ... روش که میشستم حس آرامش بهم میداد آخه یه گوشه دنج باغ دور از دید بود و بخاطر فصل بهار همه درختا سبزو پر شکوفه بودن ...معرکه بود ...

بعد از نیم ساعت رفتم تو اتاقم.

لباس مدرسمو پوشیدمو زنگ زدم آژانس .تا برسم مدرسه یه نیم ساعتی طول کشید. وقتی دوستامو دیدم گل از گلم شکفت دوییدم سمتشونو بغلشون کردم ... باهم کلی حرف زدیم . طبق معمول درسا سعی میکرد منو از ناراحتی دراره و پرستو مدام سوال میپرسید نهالم شوخیای بامزه ای میکرد که باعث میشد کلیییی بخندیم...

 

-        وایییی اگه بدونین تو اون خونه چی بهم میگذره.

پرستو:- راستییییییییییییییییی دختر بگو ببینم تو عروسی چرا اونجوری کردی بی جنبه؟؟؟حالا یه بوس کوچولو کردت دیگه ...

 

-        نه قضیه چیز دیگه ایه..

باهم گفتن:- چــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟!!

-        خب ...راستش ... (گریه امونم نداد یاد لحظه های ترسناکم افتادم ... داغون بودم داغون)

درسا:- اوااااااا دختر چی شد؟؟؟؟

-        دانیالو میشناسین؟؟؟

نهال:- کی ؟همون پسر داییه آرزو؟؟همون که همش بهت نگاه میکرد ؟؟

-        واییییییی پس شما متوجه نگاهاش شدین؟؟؟ خب اون ... اون...اون اون شب تو دسشویی اذیتم کرد...

-        چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟

-        بچه ها دارم میمیرممممم(با گریه گفتم )

پرستو:- وایییییییییی قربونت بشممممم

نهال:-  رهایی تو خوبی؟؟؟ تا کجا پیشرفت؟؟؟

 

-        تا روحمو بُکشهههههه

-        نزن این حرفو

-        من مردم بچه ها خیلی وقته مردم... هیچ کسو ندارم... وایه اولین بار بود تو زندگیم داشتم احساس خوشبختی میکردم که عشقمو ازم گرفتن...با یه حیوون زندگی میکنم...

درسا:- رهااااااااا نا شکری نکن خدا بزرگه ...

نهال:- به سپهر گفتی؟؟

-        نه...

-        اِاِاِاِ چرا؟؟؟؟؟باید از دانیال شکایت کنی .

-        نه ... گفت آبرومو میبره.

-        اون تهدیدت کرده فقط دوست جونم.

-        نه آبروم میره همه میفهمن.

-        ینی چی؟؟؟خب بفهمن تو که تقصیر نداشتی.

پرستو:- نهال راس میگه باید شکایت کنین.

-        الکی نیس که چجوری ثابت کنم؟؟؟باید شاهد داشته باشم..

درسا:- بچه ها بسه اذیت میشه .رها فراموشش کن.

 

 

زنگ اول شیمی داشتیم مخم سوت کشید ... زنگ دومم چرت تر زیست بود.

 

بعد از کلی خستگی رسیدم خونه...   

********************************************

گوشیم زنگ خورد.ارسلان بود.

-        سلام عزیز دلممممم

-        سلام ارسلان خوبی؟؟

-        مرسی .تو چطوری؟

-        خوبم.

-        رها چی شده؟چند وقتیه گرفته ای

-        چیزی نیس

-        چرا هست با من سردیو بی حالی جواب اسامم نمیدی  چت شده؟

-        (چی میگفتم ؟میگفتم یه عوضی تو مجلس عروسیم اذیتم کرده؟) نه نه اینطور نیست.

-        عجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب .خوب خونه ی خاله خوش میگذره؟؟

-        (تو دلم خندیدم .خونه ی خاله؟؟؟)آره خوبه.

-        خونه ی خاله حالا کودوم ور هست؟؟

-        (خندیدم) ینی چی؟

-        ینی خونشون کجاس؟

-        بوکان

-        آهان .پس اوضاع مالی سر به فلک کشیدس.

-        بد نیست.

-        خب رها جان چیکارا میکنی؟؟؟درساتو خوب میخونی دیگه؟؟

-        اوهوم

-        افرین فرشته خانوم .عزیزم من فعلا باید برم جایی کاری نداری؟

-        نه

-        خدا حافظ خانومم.

-        خدافظ

 

 

 

خوب شد ارسلان گفتا برم درسمو بخونم.(با خودم گفت)

 

 

بعد از کلی درس خوندن دیگه مغزم سوت کشید...

سپهر اومده بود خونه... از سروصداهایی که میکرد معلوم بود. هی اینو میکوبید به اون اونو میکوبید به این .اصن روانی بود به خدا ...

 

از پله ها رفتم پایین.

-        چته ؟؟؟ساکت باش دارم درس میخونماااا

-        رها برو تو اتاق تا نزدم لهت کنم.

 

بطری مشروبو گرفت سر بکشه..

-        بدش به من ببینم چه غلطی میکنی؟؟؟

-        رها برو تو اتاق گفتم.

-        این بطری رو بده به من

-        میخوای بخوری تو انباری هست .

-        من  غلط بکنم از این چیزا بخورم . بدش به من

-        بروووووووووووووو

-        گفتم بدشششش

-        چیه؟؟؟نگران حال من شدی.

-        نگران حال تو نیستم . نگران حال خودمم. بدبختیاش مال من واسه تو نیس که .همینجوریش تهی مغز هستی اینم سر بکشی دیگه عاقبتم با اهل قبور گره میخوره بده به من اونو

 

از دستش کشیدم که افتاد زمینو بطری شکست و پودر شد...

عربده کنان گفت:

-        چی کار میکنی لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ترسیدم .خیلی صداش بلند بودو مث یه شوک بود برام... با هر حرکت آسیب پذیر بودم...روحم داغون بود ... به سمت اتاق رفتمو داد کشیدم:

-        همون بخوری بمیری بهترههههههه

 

دوییدم از پله ها رفتم بالا ...رفتم تو تراس ... جای رویایی بود .

رو صندلی چوبی لم دادم ... هوا سرد بودو باد میومد ...موهام تو هوا پریشون شده بود... باد موهامو نوازش میکرد.

گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس دادم :

"ارسلان؟"

"سلام رها خانومم .جانم؟"

"سرت شلوغه؟"

"نه عشقِ من .واسه تو همیشه وقت دارم"

 

نمیدونم چرا تازگیا اینجوری شده. ناراحت نیستم از اینکه انقد عشقم عزیزم میکنهااا. ولی خب حس خوبی بهم دست نمیده .احساس میکنم قبلا عشقش خیلی ساده تر بود ...

" ممنونم . "

"خانومم چرا انقد گوشه گیر شده؟"

" نه این چه حرفیه. ارسلان اینجا احساس تنهایی میکنم .هرچند همه عمرم تنها بودم ولی هیچ حس خوبی ندارم..."

"خب رها جان چرا برنمیگردی پیش عموت؟"

" نه نمیشه ."

"دعوات شده باهاشون؟"

"نه ... ولی نمیخوام برگردم اونجا"

(واقعا هم نمیخواستم .رفتار زن عمو اذیتم میکرد ولی دلمَم نمیخواست اسم این یالغوز تو شناسنامَم باشه)

" رها تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟"

"خب میگی چیکار کنم تنها که نمیشه"

"با خالت راجب من صحبت کن"

قلبم وایستاد.حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ چی بگم؟؟؟؟؟

"نه  نمیشه"

"میشه عزیزم چرا نمیشه؟؟"

"چون بگم که چی بشه؟"

"که زنم بشی"

"چیی؟؟!!!؟؟ نمیشه که"

"چرا نمیشه خانومم؟"

"من میخوام برم دانشگاه"

"دانشگاهم میری عزیزم"

"خب خالم نمیذاره انقد زود ازدواج کنم"

"از کجا میدونی؟"

"میدونم دیگه .تازه مدرسمون متأهل ثبت نام نمیکنه اصن"

"خب صیغه میخونیم که باهم زندگی کنیم. بعدا عقد دائم میکنیم"

"نمیشه ارسلان"

"نگو نمیشه .بگو نمیخوام"

"نه ... باور کن از این زندگی خسته شدم. حتی حاضرم فرار کنم"

"منم پایه ام:-D"

"ینی فرار کنیم؟"

نفهمیدم جدی گفت ... شوخی کرد... چی بود؟؟؟

 

-        هوی دختر هوا سرده بتمرک تو اتاق حوصلتو ندارماااااا.

-        به توچه؟؟

-        بیا تو بت میگم.

-        نمیام

-        نمیایی؟؟

-        نچ

-        باشه

-        اِاِاِاِاِاِ ولم کنننن. بذارم پاییییییییین ولم کن نمیام تو..

-        مگه دسته خودته.اینو بده به من ببینم(منظورش گوشیم بود)

گوشیمو پرت کرد یه گوشه ... ترسناک شده بود... چشاش کاسه ی خون بود . همش داد میزد ... روانیم کرده بود.

-        سپهر تورو خدا برو اونور.

-        میبینم خواهش میکنی... بگیر بخواب حوصلتو ندارم.

-        خب گمشو اونور.

-        بتمرک بت میگم.

-        اِاِاِ چرا زور میگی؟؟؟؟

-        که...

یهو صدای گوشیم بلند شد.

بدو رفتم برش دارم که زود تر از من از رو زمین برش داشت.

دستشو گرفته بود بالا که دستم نرسه.

من:- سپهر گوشیِ منه. به تو چه که کیه پشت خط. بدش.

سپهر:- ساکت شو .

من:- سپهررررررررر

سپهر:- الو بله؟

من:- وای سپهرررر چیکار میکنی؟؟

سپهر:- شما؟؟؟

ناشناس:- ...

سپهر:- به تو چه که من کیم . تو کیی؟

ناشناس:- ....

سپهر:- من شوهرشم .

ناشناس:- ...

قطع کرد.

داد زدم:- بدش به منننننننننننن . توکه کارتو کردی بدش.

 

(اس ام اسامو خوند)

-        صب کن ببینم . کی میخواد فرار کنه ؟؟تو؟؟؟؟(چشماش خمار شده بود)

-        به تو ربطی ندارههههههههههه.

-        ببین دختر جون اگه هوس کردی واسه من دردسر بسازی باید بگم که کور خوندی نه تنها واسه من بد نمیشه بلکه یه حال اساسیم از تو و اون پسره ی ضیغی میگیرم. افتاد؟؟؟؟؟

-        چرا بهش گفتی شوهرمی لعنتی؟؟؟ازت متنفرممممممم میخوام بمیریییییییییییی.(گریم گرفت)

-        خفه شو . گوشاتو باز کن ببین چی بت میگم. من واسه تو و بچه بازیات وقتی ندارم. حوصله کل کل با تورم ندارم. پس مث بچه آدم بشین درستو بخون .به پرو پای منم نپیچ الکیم واسه خودت درسر نساز.

-        به تو ربطی ندارههههههه هر کار بخوام میکنم. ناراحتی طلاقم بده .

-        نمیشه .به سند ازدواجت نیاز دارم.

-        چی؟چه نیازی؟؟

-        دیگه به تو ربط نداره . گمشو برو نبینمتااا.

-        کثافت عوضی خودت گمشووو.تو عشقمو گرفتی . انتقام میگیرم . عشقتو ازت میگیرم لعنتی. عزیزتو میکُشمممممممممم. حالم ازت بهم میخورهههههههههههه (یکی محکم زدم تو گوشش)

-        تو غلط میکنی . از مادر زاییده نشده دختری که دستش رو من بلند شه .(یکی زد تو صورتمم .انقد محکم بود که گوشه لبم پاره شد.پرت شدم روتخت.)

روم خم شد.فکش منقبض بودو انگار از چشماش  خون میچکید . یکی دیگه زد. بلند بلند داد میزد و دهنش تکون میخورد . ولی من هیچی نمیفهمیدم جز صدای گوشیم. ارسلان بود که پشت هم زنگ میزد .گِریَم اوج گرفته بود. زیر دستای قوی سپهر جون میدادم . صدای ضربات دستش تو خونه میپیچید اونم انگار حالش دست خودش نبود تا میتونست میزدو من هیچی حس نمیکردم... هیچی... آروم آروم چشمامو بستم...


رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(6)

واقعا نمیتونم تحملش کنم . ادای بابابزرگارو در میاره . خیال میکنه خیلی بزرگه . خوبه حالا همش 28 سالشهاااا. غضمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ...



اعصابم خیلی خورد بود واسه همین کیفمو برداشتمو از ویلا زدم بیرون... تو باغ داشتم به سمت در خروجی میرفتم که گفت:

- میری با ارسلان جوونت بیرون؟؟

- به تو ربطی نداره...

- اون که بلهه ولی خواستم جهت اطلاع بگم زنگ زدم گفتم دست از سر خانوم من بردار ... اونم بغض کرد بچه سوسول گفت چشــــــــــــــــــــــــــــــم.

بعدشم گوشیمو سمتم گرفت (به منظور اینکه بیا بگیرش)

اولش فک کردم واقعا اینکارو کرده ... ترسیدم ... بعد از دو سه دقیقه که ارسلان اس داد "الو عزیزم؟؟؟" خیالم راحت شد...



وقتی رسیدم خونه، عمو و زن عمو با بچهاشون رو مبل نشسته بودنو تلویزیون میدیدن ...عمو رو که دیدم داغ دلم تازه شد...



اصن چرا باید با عموم زندگی کنم؟؟؟ چرا وقتی مامان بابام تنهام گذاشتن خالم یا داییم نیومد سراغم؟؟؟

فشار زیادی روم بود... به خودم که اومدم دیدم زن عمو داره نگام میکنه و منتظر سلام منه...

- سلام مهری خانوم .

- سلام دخترم ... رنگت پریده . حالت خوبه؟

- آره خوببم.

عمو:- به ما سلام نمیدی رها جان؟؟؟

- سلام عمو ...

با چشم به آرزو اشاره کردم که بیاد تو اتاقم.

- سلام چته؟؟چرا انقد پکری؟؟

- بخاطر اون غضمیت.

- غضمیت کیه؟؟؟ارسلان ؟؟؟

- آرزو میزنم بری فضانورد شیااااااااااااا . اون بیچاره کی عصبانیم کرده که بار دوم باشه؟؟؟

- آهان پس موضوع شوهرِته.

با این حرفش جوش آوردم شروع کردم ویشگون گرفتن.

- دختره ی پرو چندبار بگم انقد شوهر شوهر نکن؟؟؟

- آییییییییی آیـــــــــی آییییییییی غلط کردم رها کبود شد فردا عروسیته عمتو قسم آروم بگیر میخوام لبا...

- غلط کردم عروسیمهههه

- خب باشهههه آییییییییییی عروسی منه ول کننن...

- آفرین

دستامو بهم زدمو احساس پیروزی کردم...

- خب حالا سر چی دعوا کردین؟؟

- اوووووووف اولش که رفتم خونشون شروع کرد تیکه انداختن...میگفت ندید پدیدم... خب خونش خیلی قشنگ بود...

- والا من که تاحالا خونشو ندیدم ...قبلا ایران زندگی نمیکرد سارینا میگفت بخاطر تو ویلایی گرفته...

- چی؟؟!!! برو بابا ... من کی از ویلایی خوشم اومده؟؟؟تازه یه عالمه هم سگ داره...

شروع کرد خندیدن.

- واییییی رها از دست تو .سگ که ترس نداره .

- دارهههههههههههههههه.

- خب بعدش؟؟؟

- بعدشم تو گوشیم سرک کشید همه اسامو که به ارسلان داده بودم خوند... گفت یه خیانت کارمممم ( بغضم گرفت)

- آخی عزیزم  حالا ناراحت نباش اون یه چیزی گفته...

- قیافه پکرمو که دید با شیطنت گفت:- لباسایی که واست فرستادیم خوب بودن؟؟؟

- آهـــــــــــــــــان راستیییییییییی بی ادببببب اونا چی بود فرستادی هان؟؟؟؟ بزنم داغونت کنم؟؟؟؟؟؟ آبرو منو میخوای ببری؟؟؟؟

- نه به خدا عصبی نشو حالا .ضرر داره واسه پوستت فردا میخوای عروس شی زشت میشیاااااا. 

اینو که گفت پا به فرار گذاشت کل خونرو دنبالش دوییدممممم. 

بچــــــــــــــــــه پرو



تقریبا یه هفته گذشته بود که زنگ زدم نهال.

- بله؟؟؟

( انقد باحال گفت بله انگار که شماره غریبه افتاده داشتم از خنده میترکیدم)

- سلام خانوم .

- سلام بفرمایید.

(وایییییییی این یه چیزیش میشهااااا خل . هنوز انگار نشناخته)

- از تیمارستان فارابی تماس میگیرم .به ما اطلاع دادن نهال جهانگیری از تیمارستان فرار کرده پیش شما اقامت دارن...

- چی؟؟؟ .... یه لحظه... مهسا توییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟

با خنده گفتم :- آره دیگه مگه شمارمو سیو نکردی انقد گیج میزنی؟؟؟

- چرا . خواب بودم بیدارم کردی دیگه به شمارش نگا نکردم جواب دادم فقط... دختره ی بیشور تو خجالت نمیکشی؟؟؟ 

- خب به من چه . من  به قصد اذیت زنگ نزده بودم .تو خودت مُجباتشو فراهم کردی...

- چه روییم داری ... کارتو بگو خوابم میاد.

- اِاِاِاِاِاِاِ؟؟؟؟ خب پس بگیر بخواب...

- اذیت نکن حالا که بیدارم کردی بگو  دیگه 

- هیچی میخواستم یاد آوری کنم که فرداشب ...

- عروسیته میدونم.

- ...

- الو؟

- بله؟

- واییییییی رها خیلی چیز شدیاااا. بس کن دیگه . باید باهاش کنار بیای .

- اوهوم . حق باتوه.اوکی کاری نداری؟

- نه دستت درد نکنه بیدارم کردی . ایشالا یه شبی نصف شبی جبران میکنم.

- لطف دارید شما

- پرو قطع کن دیگه

- نه . اول تو قطع کن.(ادای این دختر لوسارو در آوردم نهالم همراهیم کرد :D)

- نه اول تو...

- نه نهاللللل

- اههههه حالم بهم خورد بای بابا بای.

- خدافظ.



دلم واسه دوستام لک زده بود... واسه همین زنگ زدم درسا.

 درسا :- سلام دوستم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- سلام درسا خانوم . مرسی تو خوبی؟؟؟

- مرسیییییییییییییییییی. چه خطرا؟؟

- هیچی سماوری. تو چه خطر؟؟

- منم هیچی سلامتی.

- درسا زنگ زدم ببینم فردا میای؟؟

- کجا؟؟

(واییییی خدایا چه دوستای به فکری دارم من )

- تولد آقای شجاع. عروسیم دیگه...

- راستش... نمیدونم ...آخه مامانم...

- من راضیش کنم حله؟؟؟

- آره ...

- گوشیرو بده بهش...

کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی با مامان درسا چونه زدم تا رضایت داد درسا بیاد عروسیم...

خانوم خیلیی خوبی بود ... خیلی مهربون بود...



تلفنم که با درسا تموم شد زنگ زدم پرستو:

با بوق دوم برداشت:

پرستو :- سلاااااااااااااااااااااااااااممممممممممم 

- اییییی جیغ نزننننننن

- بی احساس...

- خب چرا جیغ میزنی؟سلام خوبی؟

- مرسی تو خوبی؟

- نه بابا 

- چرا چون فردا عروسیته؟

- چه عجب تو یادت بود...

- بلهههههه من کلی تدارک دیدم برات...

- شما بیجا کردی...بجا اینکه عزا بگیری تدارک میبینی؟؟؟

- اِاِاِاِاِ بی ذوق...

- واییی شماها درک نمیکنین چی میکشمم.

- ای بابا ...

- میای دیگه؟

- اممممم بلهههههههههههه

- ممنونم .جبران میکنم.

- این چه حرفیه .رها مامانم کارم داره فلا بای.

- بای عزیزم .



اووووووووووووووف به لطف خدا تموم شد ... چه مسئولیت سنگینی رو دوشم بودا...



هوا تاریک شده بود... همزمان با درس خوندنم به ارسلان اس میدادم این چندروز اصلا وقت نکردم درس بخونم...

- رهاااااااااااا؟

- بله زن عمو؟؟؟

- دخترم بیا تلفن...

پاشدم رفتم بیرون از اتاق...



- بله؟

- سلام...

اووووووه از صداشم غرور میباره ... 

- بفرمایید .

- فردا ساعت 7 منتظرتم .سارینا واست آرایشگاه گرفته 

- باشه 

- فعلا

بووووووق بوووووووق بوووووووووق

تا خواستم چیزی بگم قطع کرد .پروییییییی بی ادببببببببببب .



خدا بخیر کنه.

رفتم سمت اتاقم روی تختم نشستمو تو فکر فرو رفتم.



درست 5 ماه پیش بود که با ارسلان رفته بودیم کافی شاپ... یادم نمیره که چه قدر خوشحال بودم.میخندیدیمو شوخی میکردیم گوشه ی کافی شاپ یه پیانو بود که هرکس دوست داشت میشستو آهنگ میزد ... به اصرار ارسلان منم نشستم پشتش... 

پیانو خیلی دوس داشتم ... واقعا با عشق یاد میگیرفتمش... شروع کردم به نواختن اونقدر دقیقو حرفه ای میزدم که نگاه همه روم بود.آروم زیر لب برای ارسلان زمزمه کردم(آهنگ فراموشی:مادمازل)



((هــــــــــــــی تنهـــــایی بـــــــــــــی صدایی  از تکرار ترسیدن ...

زخمــــو دردا ترس از فردا به پوچــــــــــــــــــــــــی رسیدن ...



با تـــــــــــو فراموشم میـــــــــــــشه واسه ی همیــــــــــشه دستای سردم

با تـــــــــــو فراموشم میـــــــــــــشه واسه ی همیــــــــــشه ترکای قلبـــم



منو ببر از ویرونــــــــــــــــــــــــی از ابرای بارونــــــــــــــــــــــــــی

تو حرفای نگفتمو میدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــی



منو ببر از ویرونــــــــــــــــــــــــی از ابرای بارونــــــــــــــــــــــــــی

تو حرفای نگفتمو میدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــی



از این کوچــــــــــــــه با تــو میـــــــــــــــرم چون تویـــــــــــــی مسیرم

مثل خورشـــــــید صبح امــــــــــــــــــــــــید تو دستات جون میگیـرم



با تـــــــــــو فراموشم میـــــــــــــشه واسه ی همیــــــــــشه دستای سردم

با تـــــــــــو فراموشم میـــــــــــــشه واسه ی همیــــــــــشه ترکای قلبـــم))



همه برام دست زدنو ارسلانم یه لبخنده قشنگ بر لب داشت...

بهش گفتم:وایییییی ارسلاان آرزوم بود یه روز واسه مردم بزنم..گفت:خوش حالم که تونستم یکی از آرزوهاتو بر آورده کنم... خوشالم که یه خانوم هنرمند دارم...



باصدای گوشیم از افکارم جدا شدممممم. اییییی خیر نبینه هرکی هست منو از لحظه های خوب زندگیم جدا کرد ایششششششش.

صدامو نازک کردمو گفتم:

- بله؟

- سلام خانوم خانوما.

- سلام شما؟

- منو یادت نمیاد ناز نازی؟؟؟؟

- آقای محترم کارتونو بگید ...

- رها جونم کار من شمایی ( قهقه زد)

(با خودم گفتم: این حرفش چه آشناس کی گفته بود بهم ؟؟؟آهان .سپهر... ولی این که سپهر نیس....)

- چی از جونم میخوای عوضی؟؟(یهو یادم اومد که خود نا*ک*س*شه )

- خودتو میخوام...

- خفه شو.

- شنیدم با سپهر میرین خونه بخت (قهقه)

- به تو ربطی نداره...

- اِاِاِاِاِاِ اشتباه میکنی نفسممم به من خیلیم ربط داره...

- ساکتشوووووو ک*ث*افت

- بهم بگو دانیال جونم ...

قطع کردممممممم از عصبانیت نفسمو تند شده بود اوووووف هیچ وقت نخواستم به زبون بیارم ولی ازش میترسم...





گوشیمو خاموش کردمو پرتش کردم رو تخت .نشستمو سرمو گذاشتم رو زانوهام.



خدایا آخه چرا؟؟؟چرا من سرپرست ندارم؟؟چرا هیچ کس نیست مواظبم باشه؟؟؟چرا هیچ کس نجاتم نمیده؟؟؟خدایا اگه بابا داشتم مامان داشتم این دانیال عوضی اینجوری اذیتم نمیکرد ...خدا میترسممممممم کمکم کن مواظبم باش.

سراغ دفتر خاطراتم رفتم ...

دفتری که لحظه به لحظه زندگیم توش بود ... همه خاطرات تلخم...



ورقش میزنمو به یه صفحه سفید میرسم...

خودکارمو بر میدارم:



(( بی تو چگونه باورم شود برگهای زرد باغ دوباره سر سبز می شود. ای مسافر همیشگی بی تو، من به انتها رسیده ام ...از کدام آشنایی از کدام عشق با تو گفتگو کنم ؟ من به سوگ عاطفه ها نشسته ام بی هدف به هر طرف کشیده می شوم به یاد تو عزیزِ سفر کرده. از چشمم چون اشک سفر کردی .بی تو چه کنم؟



همشو داشتم یه عشق ارسلان مینوشتم... چشمام خیس شدن... منو ارسلان فردا از هم جدا میشیم... میدونم سپهر پای حرفاش نمیمونه...

عشق ما آسمونی بود...

(اشکم چکید روی دفترم)



ای تمام زندگی من ... ای همه دنیای من ...در نبودم اشک بر رخ زیبایت نشیند... ای مهربانم... به سوی من بیا ... شب ها که بی تو آسمانِ چشمم ابریست به خوابم بیا... ای که دستانت گرمای امیدو نگاهت عشق سوزان دارد... به کمکم بیا... ای تویی که مهتابی ترین شب ها را برایم میسازی... اگر رفتم به یادم باش...



نمی خواهم از غم بگویم ... از مرگِ عشق ... اما عاقبت ما نیز این چنین بود ... در بستر عشق ... عاشقانه می سوزیم ... ققنوس وار به آسمان میرویم و بر ابرها قدم میگذاریم... آن روز است که بین ما مانعی نیست... من ،تو . دستانمان یک دیگر را در آغوش میگیرندو در چشمانمان اشک شوق حلقه میزند ... آن روز است که طعم واقعی عشق را خواهیم چشید ... من به آن روز ایمان دارم ... روزی شاید جسمِمان در زیر خاک  و دور از هم باشد  اما... روحمان باهم گره میخورد...))





دیگه توان نوشتن نداشتم خودکار تو دستم شل شد ... دفترو بستمو سرمو رو تخت گذاشتم.تنها همدمم خدا بود و اشکام.



رو زمین نشسته بودمو سرم رو تختم بود .پلکام داشت سنگین میشد که زن عمو اومد تو اتاقم فک کرد خوابم منم تکونی نخوردم.

- ساجدین طفلک هرروز گوشه گیر تر میشه... یعنی دلیلش ازدواجه؟

- نمیدونم والا مهری خانوم ... خدا ازمون بگذره.

- من احساس میکنم خودشم دوس داره زود تر بره از اینجا.

- مهری خانوم هیسسسسس بیا بریم دیگه کار از کار گذشته فردا عروسیشونه...



خدایا منو میبینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشکی از گوشه ی چشمم سر خوردو به خواب رفتم...

*********************************************************



- رها؟؟؟؟عزیزممم؟؟؟ رها؟؟؟

صدا گنگ بود ... ولی متوجه میشدم که صدام میکنه... شوق خاصی تو صداش بود...



- رها؟؟رها؟؟

خواستم بُدوام که نگاهم به لباسم افتاد بلند ، پف، سفید،  خیلی سنگین... به سختی تو دستام گرفتمشونو رو صدا دقیق شدم...

- رها؟؟؟زود باش دیگه...

به اطراف نگاه کردم ... تا چشم کار میکرد گندم زار بود...

آروم قدم بر میداشتم... خورشید نارنجی بود انگار داشت غروب میکرد..

- رها؟

صدا واضح بود ... ارسلانم بود ...تشخیصش دادم...

- رها؟؟؟بهم نگا نمی کنی؟

- ارسلان .

پشت سرم بود... برگشتمو دستاشو گرفتم داغ بود ... دستم سوخت دستمو کنار کشیدم...

- چقد داغی...

- رها این لباس خیلی بهت میاد...

- ارسلا... 

متوجه دستای سفیدم شدم... رنگ گچ شده بود خودم سردیشونو حس میکردم. به بازوهام نگاه کردم سفیدِ سفید . تو اون لباس سفیدو پفِ عروس گم شده بودمو لحظه به لحظه سفید تر میشدمو یخ میبستم...

- رها به من نگاه کن...

تو چشماش نگاه کردم... چهرمو تو چشای تیله ایش دیدم.. وحشت زده شدم... مث روح شده بودم سفید ِسفید...جیغ کشیدم...

صدای باد اومد نمیتونستم به ارسلان نگا کنم گرماش منو میسوزوند...

- ارسلان...

دستشو رو موهام کشید ...

- موهات یخ بستن...(خیلی ریلکس بود خیلی)

دستمو به موهام زدم .خورده های یخو زیر انگشتام احساس کردم ... از ته دل جیغ زدم.... صدام پیچید ... توفان شدو خورشید به رنگ ابی در اومد .سر جامون ایستاده بودیم اما انگار ارسلان ازم دور  میشد یه عروس شده بودم یه عروس مرده...



دست یه مرد بود که بازوهامو گرفت صورتش محو بود... منو برد سمت اون خورشید هر لحظه سرد تر میشدمو از سرما تنم به سوزش در اومده بود جیغ کشیدمو از ارسلان کمک خواستم حتی برنگشت نگام کنه...



با ترس از خواب پاشدم .

عرق کرده بودم ولی سردم بود پتورو کشیدم رو صورتم. چشمامو بستم.



- رها؟؟؟رها دخترم؟؟

- هوم؟

- پاشو عزیزم .پاشو صبح شده .سپهر منتظرتهاا.

- بذار بخوابم زن عمو.

- پاشو دختر تنبلی نکن...

- اووووووووف





خیلی حس بدی بود... تا الان باور نداشتم دارم ازدواج میکنم... 

صبحونمو نخوردمو یه مانتوی صورتی با شلوار سفید پوشیدمو رفتم بیرون...

تو جنسیسش نشسته بود. عینک افتابیشم طبق معمول رو چشش بود .

- سلام.

- سلام. کمربندتو ببند که دیره.

- باش

هیچی نگفتیم تا رسیدیم آرایشگاه .

جای شیکی بود ...

یه خانوم نسبتا سن دار با دوتا دختر جوون به استقبالم اومدن.انگار سارینارو میشناختنو رو این حساب کلی تحویلم گرفتن.

- خب عزیزم دوس داری موهاتو چجوری کنی؟

- (من که هیچ علاقه و شوقی نداشتم گفتم:) فرقی نمیکنه.

- خب به نظر خودت چه جوری بهت بیشتر میاد؟

- نمیدونم خانوم فقط زودتر تموم شه

- باشه عزیزم صبرو تحمل کن می دونم خیلی مشتاقی

اووووووووووووف خدایا ...

کارش که تموم شد تو آینه به خودم نگاه کردم... واقعا زشت شده بودم...ابروهامو تمیزتر کرده بود و به طرز ماهرانه ای موهامو بالا سرم جمع کرده بود.یه تاج تلی که روش پر نگین بودم رو سرم گذاشته بود . هیچیش مشکل نداشت ولی هرچی به خودم نگاه میکردم احساس میکردم خیلی زشت شده بودم...بلند شدم ایستادم... تورمو رو سرم نصب کرد. گردن بندمو گردنم انداختم. چشمم به گردنبند ارسلان خورد به خودم گفتم: تو دیگه کی هستی ؟چه طوری روت میشه؟؟؟اشک تو چشمام حلقه زد...به صورتم چنگ زدمو فحش به خودم کشیدم:دختره ی احمق داری بهش خیانت میکنی ... (یه جورایی دیگه خودمم داشتم باور میکردم یه خائنم... ولی من که گناهی نداشتم... یه بچه بودم که زوری از عشقش جداش کردن...) ایشالا بمیرم راحت شمممممم...لعنت به من لعنت به سپهر لعنت به عشق...



- رها جون آقاتون اومده(اینو دستیاره مهدخت خانوم(آرایشگره) گفت)

کت لباسمو پوشیدم.گوشه دامنمو گرفتمو از ساختمون خارج شدم...

فیلم بردار کلی دستور میداد ...

- ببین از در ساختمون میای بیرون لبخند میزنی .صب میکنی دست گلتو بهت بده .



با کلی لبخنده مصنوعی و اِشوه خرکی بلاخره سوار ماشین شدیم...

راجب تیپش ، منظورم سپهره، میشه گفت اون موقع احساس خاصی نداشتم ولی الان که فک میکنم میبینم خیلی خوب بود.یه کت و شلوار مشکی  با کروات نقره ای و پیرهن سفید زیرش.



سپهر:- هیچ کودوم از دوستام و همکارام دعوت نشدن...

- چرا؟

- چون نمیخوام کسی بدونه...

- آهان .آره چون میخوای به کثافت کاریات ادامه بدی...

دستشو با حالت تهدید که بخواد بزنه گرفت جلو صورتمو گفت :- حواست باشه چی میگی.

- (نیشخند انداختم)

- ...

- من همه دوستامو دعوت کردم...

- مال مفتو دل بیرحمِ دیگه .با خودت گفتی شام که مفته بذار بگم بیان.

- نخیر من مث تو شیله پیله ندارممممممممم کثیییییف

- خفه شو (یه سیلی محکم زد تو صوردتم)

دستمو گذاشتم جایی که سیلی زده بود. اشکم ریخت. اروم گفتم:- همین امشب خودمو میکشم... همه راحت میشن...





- هر غلطی دلت میخواد بکن.



 همه عروسا خوشحال بودن ... ولی من گیر یه عوضی افتاده بودم که گویا دست بزنم داشت... انقدر گریه کردم که آرایشم بهم خورد...

تا باغ هیچ حرفی نزدیم.باغش تقریبا جای با صفا و بزرگی بود... 



با همه سلام و احوال پرسی کردیم...

درسا و پرستو و نهال عالی شده بودن ... چش همه پسرا روشون بود ...



پرستو یه لباس کرمی پوشیده بود که جلوش ساده بود ولی پشتش دنیایی بود . نهالم یه پیرهن نسبتا بلندِ یاسی پوشیده بود و درسام یه لباس پف کوتاه عروسکی به تن داشت  که خیلی بهش میومد .

پرستو سمتم اومدو گونمو بوسید.

پرستو:- واییییی چ جیگری شدی لا مصب...

نهال:- هـــــــــــــــــــــــی دیگه هیچی واسه ما نمیمونه همش میشه مال خانوم...

من:- چیــــــــــــــــــــــی؟؟؟

نهال:- پسمل

من:- نکه تو خیلی پا میدی... مث برج زهر مار قیافه میگیری همش که.

نهال :- اصلشم همینه.

درسا:- هووییییی گم شین دیگه بذارین دوستمو ببینم.

من:- چه خوشگل شدی درسا.

درسا:- وای مرسیییییی

پرستو:- رها بیا چند تا عکس بگیریم



همینطور گرم حرف زدن بودم که سپهر دستمو کشید و گوشه ای برد...

- رها باید یکم برقصیم نه؟

- اووووووووف



داشتیم میرقصیدیم... همه نگاها رو ما بود که یهو درخشش یه جفت چشم ترسناک و آشنارو احساس کردم...

اطرافمو نگاه کردمو نگاهم با نگاهش بر خورد کرد..



- نههه

سپهر:- چیزی گفتی؟

- نه.نه

خودِ پست فطرتش بود. الان که فک میکنم میبینم خیلی کثیفتر از اون چیزی بود که فک میکردم.دانیال یه موجود عوضی بود...

نگاهش بهم تهدید آمیز همراه با لبخندی بد...لرزه به تنم انداخت به سپهر نزیدکتر شدم که این کارم با نگاه متعجبش رو به رو شد.



همه برامون دست زدنو سوت کشیدن...رفتیم و تو جایگاه عروس داماد نشستم...

آرزو رو تازه دیده بودم یه لباس بلند مشکی تنش بود که وسطش یه تیکه سفید داشت ... بهش میومد...با اون کفاشای پاشته 10 سانتی طوری راه میرفت که از خنده ترکیده بودم...

سارینا موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و میشه گفت از همیشه جداب تر بود...به لباس کوتای بادمجونی تنش بود که اندامشو به خوبی نشون میداد...

سارینا به آرزو ملحق شد و باهم سمتم اومدن... من  تو جایگاه عروس دادماد نشسته بودمو سپهرم کناری ایستاده بودو گیلاس بدست با مردا حرف میزد...

- سلام زن داداش... خوشگل بودی خوشگل تر شدی

- ممنونم توم همینطور.

آرزو:- وایییییی سارینا ببین سفید چقد بهش میاد ... خوشبخت بشی عزیزممممممم.

با این حرفش چنان چشم غره ای رفتم بهش که حرفشو پس گرفت .

اون دوستای جلبک مغز من فهمیدن نباید این جملرو بگن این آرزو نفهمید .



دستمو گرفتنو بردنم وسط میرقصیدمو خانوما دورم حلقه زده بودن ...فیلم بردار  داشت فیلم میگرفت که برقا واسه رقص نور خاموش شدن...خوشم اومد حسابی خورد تو ذوقش... دختره ی پروووو هی دستور میده(فیلم برداره)... دیگه میخواستم برم بشینم. سر درد شدیدی گرفته بودم که دستی دور بازوم حلقه شد...تنم یخ بست...گرمای دستش نا اشنا بود... خواستم بازومو از دستش رها کنم که گذاشتن لباش رو لبام شوکم کرد...ناخود آگاه چشمامو بستم. شوکه شده بودم برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکردم انگار تو این دنیا نبودم صداهای اطرافمو نمیشنیدم  که یهو به خودم اومدم چشمامو باز کردمو خودمو ازش جدا کردم ... چراغارو روشن کرده بودنو همه دورمون ایستاده بودن ... تازه متوجه شده بودم چه خبره... رنگ نگاه سپهر فرق داشتو چشماش قرمز بود... شاید اون موقع اینو فقط من فهمیدم...تنم از سرما رو به گرمای عجیبو آزاردهنته ای میرفتو این گرما با صدای مهمونا که میگفتن عروس دومادو ببوس یالا گُر میگرفت...بازوهامو بیشتر فشرد ...با تردیدو التماس نگاش کردم... ولی ظاهرا  سپهر تو حال خودش نبود...



خودمو عقب کشیدمو به سمت دستشویی قدم های تند برداشتم... رفتارم تحت کنترلم نبود گریه میکردمو میدوییدم...با هق هق وارد سرویس بهداشتی شدم...همش میگفتم:چرا ؟؟؟چرا سپهر؟چرا این کارو کردی؟تو قول داده بودی کاری باهام نداشته باشی...

یه دستمال برداشتمو محکم کشیدم رو لبام هرچی میسابیدم لکه ی گناه از روش پاک نمیشد... نمیخواستم به ارسلان خیانت کنم... نمیخواستم... زیر لب با گریه زمزمه میکردم : اون که میگفت کاریت ندارم... خدا...

یهو درِ سرویس بهداشتی با شتاب بسته شد... دانیال بود... اصن نفهمیدم کی اومد تو...

از ترس عقب عقب رفتمو خوردم به دیوار...پشت سرش درو قفل کردو به سمتم اومد...اون یه قدم جلو میومدو من خودمو جمع تر میکردم... با لبخند بدی که داشت گفت:

- خیلی خوشگل شدی عسلمــــــــــم

چندشم شد.

دستشو رو بازوم کشید...

- به من دست نزن..

- اِاِاِاِ؟؟؟چطور اون سپهر حق داره بزنه من حق ندارم؟؟؟

- عوضی فاصله بگیر.

- ببینم اون بچه کو** چی از من بیشتر داشت هان؟؟

- گمشو برو تا جیغ نزدمممممممم

دستشو گذاشت رو دهنمو گفت :

- هرچقد دوس داری جیغ بزن.

انگشتشو رو بازوم میکشیدو با هر حرکتش نتم مور میشد . سرشو زیر گردنم بردو نفساشو فوت کرد رو گردنم ...



گریه میکردمو با دهن بسته فوحشش میدادم... حرفام خیلی نامفهوم بود ولی قصد داشتم خودمو از دست اون حیون نجات بدم...

گردنمو بوسیدولاله ی گوشمو گاز گرفت ...

میخواستم بمیرم...

دستامو تکون میدادم تا یه چیزی پیدا کنم بکوبم تو سرش ولی هیچی به دستم نمیومد.

دستشو از رو دهنم برداشت تا ببوستم که جیغ بلندی کشیدمو زانومو آوردم بالا...

از درد به خودش پیچیدو منم بدو رفتم طرف در ... بازش کردمو با وحشت دوییدم بیرون...



سرویس بهداشتی گوشه ای از باغ بودو با مهمونا فاصله داشت...ازش کمی فاصله گرفته بودم که دویید سمتم .سرعتش زیاد بود... ولی هنوز دستش  بهم نرسیده بود... نفس کم آورده بودمو قدرت جیغ زدن نداشتم ... با تمام توان میدوییدمو تو دلم خدارو صدا میزدم...

خدایاااااااااااا من یه روز خوش نداشتمممم خداااااا آبرومو بخررر نذار از عشقم جداشم خداااااا نجاتم بده ...



بلند داد زد:- فقط یادت نره دست از پا خطا کنی آبروتو میبرم...

صداش تو گوشم پیچید...



از ته دل داد زدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.





دیگه نایی نداشتم به عده ای از مهمونا رسیده بودم...دستمو به یه صندلی گرفتمو روش نشستم پشت هم نفس عمیق میکشیدمو سرفه میکردم که یکی از مهمونا که نمیشناختمش گفت:

- بفرمایید عروس خانوم که اینجاس.

پرستو و نهال و درسا اومدن سمتم...دیدمشون دیگه نتونستم تحمل کنمو گریه کردمممم... انقدر که نیمی از مهمونا دورمون جمع شده بودنو میپرسیدن چی شده...سپهر که دید جو افتضاحه به سمتم اومد ... خودمو عقب کشیدم چشمای خمارو قرمزشو جمع کردو گفت وانمود کن پات پیچ خورده...اولش نفهمیدم چی گفت ولی بعدش متوجه شدم...

پسره ی بیشووووووووووووور حتی حاضر نشد بپرسه چی شده...ازش متنفرممممممم.

به من تجاوز شده بود... ولی کی دل شکستمو میدید؟؟؟ میخواستم مث بقیه عادی زندگی کنم ولی انگار روزگار با من پدر کشتگی داشت ...



شام سرو شد و عروسی تموم شد ...هیچ حرفی نزدم حتی یه کلمه انگار هنوز تو شوک بودم...سوار ماشین شدیم...

تو راه بودیم ماشینا پشتمون بوق میزدنو دیوانم کرده بودن...

- واییییی ساکت شین دیگه...

- عروسی این چیزارم داره...

- تو یکی خفه شو...

- هوی هوییییییییی ...

- خفه شو نامردددد خفه شووووو همش تقصیر توه ...اگه اون کارو نمیکردی من نمیرفتم دستشویی اگه ....(حرفمو ادامه ندادم)من که به اندازه کافی غم داشتم واسه چی زخمامو تازه کردی؟؟؟؟لعنتیییییی همش تقصیر توههههه (بازم گریه مهمون چشمام شد)

- چته تو؟؟؟چی میگی؟؟؟؟؟

- یادت نیست نه؟؟؟؟؟؟ولی من یادمه. یادمم میمونه لکه شده رو قلبم روحم جسممممممم .عوضیییییی من راضی نبودم اون کارت تجاوز محسوب میشه...

- اولا من نفهمیدم چی شد زیاد خورده بودمو مهمونا اصرار میکردن  ثانیا باید مراسمو طبیعی جلوه میدادیم.ثالثا هیچ قانونی نمیتونه زنمو ازم منع کنه...

- ساکت شووووووو ...

- کم میاری خواهشا حرف مفت نزن.

- بمییییییییییییییییییییییر لعنتیییییییی بمییییییییییر.

بازم گریه ... این مدت خیلی فوشش داده بودم ... دختر بد دهنی نبودم اما... با هیچ فحشی نمی تونستم تنفرمو نشونش بدمممممم...



شمام اگه جای من بودین همین کارو میکردین ...

رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(5)

مدرسه که تموم شد با نهال درسا و پرستو رفتم خونه. باهم ناهار خوردیمو کلی حرف زدیم
نهال:- میگم رها عکس از سپهر نداری
-اههه بره بمیره عکس از کجا داشته باشم...
- نمیدونم گفتم شاید تو تولد آرزو انداخته باشید
 
راس میگفتااااااا تو تولد عکس انداختیم
 
-آره دارم صب کن بیارمش
پاشدم دوربینو بیارم که زنگ اف اف خونه خورد بی توجه درو باز کردمو رفتم تو اتاق ...
بلهههههههههه اینجارو باششش باز اینا فراخ بازی در آوردن .
-نچ نچ نچ خجالت بکشین . جلو دختر مردم لخت میشن ... نچ نچ نچ . مقنعتون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پرستو:- واییییییییی راس میگیاااا آقا رها حواسمون نبود نامحرمین .
مقنعشو برداشت سر کنه که گفتم :- بشین بینیم بابا کجام به آقاها میخوره ...؟
دوربینو روشن کردم .
-سلام... ! رها کجایی؟
یا امامزاده بیژن خودشه ... حالا چ خاکی تو سرم بریزم این از کجا پیداش شد؟(همه اینا فکری بود که در یک ثانیه کردم و بعد از یک ثانیه در با شدت باز شد...
 
من که کلا هیچ حرکتی نکردمو دوربین از تو دستم سر خورد ...
تنها چیزی که تشخیص دادم صورت متعجب سپهر بود که قصد داشت خودشو ریلکس نشون بده ...
اومد تو .
-سلام بچه ها .نمیدونستم مهمون داری رها.
به بچه ها نگاه کردم که داشتن زیر لب هرچی فوشو لعنت بود بهمون میفرستادن ...
-اگه در میزدی مشکلی نبود ولی الان ...اووووووف چیکارت کنمممم ادب نداری دیگه .. برو بیرون میام ببینم چی میگی.
-من زنگو که زدم درو باز کردی پس فهمیدین منم. تقصیره خودتونه
-من قیافه عبو...تو ندیدم(میخواستم بگم قیافه عبوستو ندیدم که ترجیح دادم از لفظ عبوس استفاده نکنم )
 
رفت از اتاق بیرون . یه نگاه به خودم انداختم... بلیزو شلوار معمولی .تو دلم گفتم خوبه ولش کن برو ...
 
رفتم بیرون با غرور خاصی رو مبل نشسته بود.
-بگو بینم باز چته اومدی اینجا؟اومدی بدبختیامو بیشتر کنی؟یه روز خواستم با دوستام خوش باشماااا
-بشین
ای الهی فرمون جنسیست گیر کنه تو حلقت مذخرفِ خشکِ نچسببببببب.
نشستم رو مبل رو به روش .
 
-میدونم که میدونی دوهفته مراسممونه .
-ایوایییییی واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخیییییییی چ خوووووووووووووووب بسلامتی کی مردیم که مراسممون انقد زوده؟؟؟خدایا شکرت بلاخره به مراد دلم رسیدمممم.
-ساکت باش این بچه بازیارم بذار کنار
-چیه ؟؟؟؟ بدت میاد با یه بچه همزبون شی نه؟
-گوش کن
-نه تو گوش کن دفه آخری بود که ازت بی احترامی دیدم روشنه که؟
-نه
-پس بذار...
-رها من وقت کلکل با تورو ندارم
ای خدایااااااااااااااااااااا چه قد به این بشر رو دادی آخه مرتیکه مفت خورررررر بزنم داغونش کنم ...
-پس برو بیرون
-نیومدم چشمو ابروتو ببینم
-پس واسه چی اومدی؟هان؟
-اومدم بگمممم برام مهم نیست چی کار میکنی ... با کی میری... با کی میای ... ولی یادت باشه که حواستو جمع کنی اگه این موضوع فاش بشه قسم میخورم فقط آبرویه خودمو حفظ میکنمو میگم آره به من خیانت میکنه ... پس آسته میری آسته میای .در اون دهن لقتم قفل میزنی.
 
اخم کردمو گفتم:- عجبببب چه جالب ...تا حالا ندیده بودم کسی به طور کااااااااااااااااملا مستقیم بگه من خود خواهم ... عجب موجودی هستی توووو...
-من خودخواه نستم
-هستییییییییییییی . هستیی که به خودت اجازه دادی بیای این حرفارو بزنی.
-نیستم . اگه بودم میگفتم نمیذارم حتی پاتو از خونه بذاری بیرون ...
-نه بابا سردیت نکنه . مگه داری اسیر میبری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وظیفته که بذاریی . میبینی؟؟؟؟حتی عقایدتم خودخواهانس.
-بسه.
-اگه خودخواه نبودی به خودت اجازه نمیدادی به بدترین شکل وارد زندگی یه دختر بشی عشقشو ازش بگیریو تن به یه ازدواج صوری بدیییی . اگه منه بدبختو میبینی که هیچی نمیگم بخاطر اینکه چاره ای ندارمممممم بخاطر تو دارن از اینجا پرتم میکنن بیرون ...
-مشکلات خانوادگی شما به من ربطی نداره
-پس برو تو مسائل دیگمم دخالت نکن (داد زدم)
به سمت اتاق رفتمو به طور کاملا ناگهانی دستگیررو کشیدم پایینو در اتاقمو باز کردم که یهو احساس کردم یه تن بار روم خالی شد نگاه کردم دیدم ای خدایاااااااااااااااااااااا اینا دیگه کین؟؟؟؟ دستاشونو گرفتمو بردم تو اتاقو درم با شدت بستمممممممم ...
 
یه چند دقیقه گذشت انقدر عصبی بودم که همه ترسیده بودن از هیچ کودومشون صدایی نمیومد .اعصابم خورد شد انگار هنوز تو خونه بود  داد زدم :
-درم پشت سرت ببند  .
که در با صدای مهیبی بسته شد.
-پوووووووف شنیدین چیا میگفت؟؟؟بچه پروووو اومده تهدید میکنه.
پرستو نگاهی به نهالو درسا کردو گفت :- خودت فک میکنی شنیدیم یا نه ؟
با این حرفش یاد وضعیت اون موقمون افتادم . زدم زیر خنده .وایییییی خدایاااا ما چه سوتیایی هستیمممممم.
 
خدا بگم چیکارتون نکنه بعد 17 سال زندگی هنوز نفهمیدین آدم وقتی فالگوش وایمیسته نباید به در تکیه بده که به این روز دچار نشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نهال:- به من ربطی نداره من عقلم رسید اینا گفتن عمرا بیاد مث خر درو باز کنه تا بدرقش نکنه نمیاد تو اتاق.
-من غلط بکنم اونو بدرقه کنم
درسا:ای بابا حالا که چیزی نشده . فقط تو دلش کلی بهمون خندیده ...
-آره بابا چیزی نیست که فقط روزی صد بار در آینده میزنتش تو سرمممممم
 
نهال:- واییییییی ولی خیلی خوش تیپها نه؟؟؟؟؟؟؟
درسا :- اره بابا .از خدا عکسشو خواستیم خودشو داد . ای کاش یه چیز دیگه میخواستیم.
پرستو:- به صادق ما که نمیرسه (اول از همه خودش خندید .دختر بامزه ایه.)
 
بعد از کلی شوخی و خنده اونام رفتن خونهاشونو من تنها شدم ...
******************************
تقریبا ساعت 5 بود که آرزو با آرین اومدن خونه ... یه سلام مختصر دادم ... آرزو مثل خواهرم بود دوسش داشتم ولی رفتارام دسته خودم نبود ...
 
گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس دادم "سلام ارسلان "
"سلام خانومی خوبی؟"
"مرسی عزیزم . تو خوبی؟؟"
"آره عالیمممم.  خبری ازت نبود گلم .کلی زنگ زدم بهت..."
"آره میس افتاده بود . ارسلان میتونیم هم دیگرو ببینیم؟؟"
"آره عزیزم هر وقت تو بخوای قبوله . "
"تا نیم ساعت دیگه حاضر میشم"
"اوکی بیا پایین منتظرتم "
 
 
موهامو فرق کج باز کرمو بردم پشت گوشم . یه مانتوی بلند با یه ساق پوشیدم کفشای عروسکسمو پام کردم و از خونه رفتم بیرون داشتم پله هارو پایین میرفتم که یهو تو راپله زن عمو رو دیدم که از پلها بالا میومد و نفس نفس میزد.
 
-        سلام رها . کجا دخترم؟
-        میرم خونه دوستم یه کتابیرو بگیرمو بیام (پشت بندش تو دلم گفتم خدایاااا ببخش منو که دروغ میگم)
-        باش دخترم .این آسانسورم ه یه روز در میون خرابه .قبل از تاریکی برگردا ...
-        چشم زن عمو
-        چشمت بی بلا .
رفتم سر کوچه که دیدم ارسلانم یه کم اون ور تره ...بهش سلام دادمو حرکت کردیم ...دستمو گرفت ...
احساس خوبی داشتم ...انگار همه زندگیم تو دستم بود ... سر انگشتام یخ شدن ... بهش نگاه کردم ...قیافه آرومی داشت ...ای کاش منم مثل اون آروم بودم . حس بدی داشتم . احساس میکردم دارم بهش خیانت میکنم ...
با لبخند گفت :- میبینم که گردنبندی که بهت دادم گردنته . دوسش داری؟
 
-        وایییییییییی آره از اون روز همش گردنمه . خیلی قشنگه .
-        قشنگیشو از تو دزدیده ...
در مقابل حرفش فقط سرمو پایین انداختمو لبخند زدم ...
 
باهم رفتیم یه باغ خیلی قشنگ و بزرگ که گوشه ایش کافه ای بود...
به اطراف نگاه میکردم که ارسلان گفت :- از اینجا خوشت میاد؟
-        اره اینجا خیلی رویایه...
-        صب کن عزیزم
رفتو یه زیر انداز آوردو یه گوشه خارج از دید مردم رویه چمنا پهنش کرد .
-        بشین رها الان یه چیزی میارم بخوریم ...
به درختای بید مجنون نگاه میکردم که چه زیبا سر پایین آورده بودنو گلای یاسی که با عطرشون خود نمایی میکردن ...
-        بیا عزیزم ...
 
با هم شروع به خوردن کردیم . رو به بید مجنون اشاره کردمو گفتم:
-        ارسلان برم اونجا وایستم با گوشیم چند تا عکس ازم میندازی؟؟؟
-        اره خانومم بریم
یه جا زیر درخت نشستمو زانوهامو بغل کردم ...یه جا به درخت تکیه دادمو یه جامو منو ارسلان دو طرف درخت نشستیم و با دستمون یه قلب ساختیم که این عکسو دادیم یکی از خدمه های اونجا  ازمون گرفت ...
همه چیزعالی بود هوا رو به تاریکی میرفت به پشت خوابیدمو رو به آسمون نگاه کردم ستاره ها میدرخشیدن ... ولی من اون بالا دنبال خدا بودم ... میخواستم ببینمش دردودل کنمو ازش بخوام یاریم کنه به ماه نگاه کردم سفید بود مثل یه عروس ...منم عروس میشدم ولی عروس غمگین ... ازدواج من یه ازدواج صوری بود ...:(
به همین چیزا فک میکردم که یهو دیدم ارسلانم با فاصله ازم دراز کشید.
-        رها اون ستارهرو میبینی؟؟؟
-        کودوم
با دست به یه سمته آسمون اشاره کرد
-        همون که پر نوره
-        اره میبینم
-        اون ستاره ی منه .همیشه هست... هرشب تو آسمونه... هیچ وقت جا نزد ...  هیچ وقت از نورش کم نشد ... حتی روزایی که آسمون ابری بودو لکه داشت بازم خودشو بهم نشون داد...
-        واییییییییی من ستاره ندارمممم خوش بحالتتت
-        اون ستاره مال هردومونه خوبه؟
-        اوهوم ...
-        رها جا  نزن باشه؟پیشم بمون.
-        باشههههههههههه J
-        دوست دارم ...
 
وایییییییی دلم هوری ریخت... به زبون آورد ...خدایاااا عشق پاکشو چه جوری جبران کنمم؟؟؟؟چجوری وانمود کنم منم مث اون پاکم وقتی دو روز دیگه عروسیمه؟؟؟؟
 
 
 
اون شب وقتی رفتم خونه سارینا و سپهر خونمون بودن ...
سارینا گفت بهتره فردا بریم محضر ... اولش مخالفت کردم یه حسی میگفت میتونم با مخالفتم عقبش بندازم اما وقتی که گفت به محضر خبر دادن همه امیدم کور شد ...
ناخودآگاه به سپهر نگاه کردم . هیچ حسی نداشت نه با تنفر نگام میکرد نه با عشق... خشک بودو سرد ...تو دلم گفتم بهتر هرچی کمتر بهت توجه کنه بیشتر به نفعته ...
 
 
صبح پنج شنبه اس. امروز میریم محضر...امروز زندگیم واسه همیشه تغییر میکنه.
 
تو آینه به خودم نگاه میکنم ...از این که به زبون بیارمش بیزارم ولی ... میترسم ... میترسم که همه چیزمو از دست بدم ... میترسم که ارسلان بگه که نمیتونه دل امید به یه دختر شوهر دار ببنده ... میترسم از زندگی که با سپهر باشه ... میترسمممم .از ازدواج تو این سن میترسم ... اشک از گوشه چشمم پایین میاد ...با انگشتم پاکش میکنم ...رو تختم میشینمو دفترمو باز میکنم
شروع به نوشتن میکنم ...
 
 
((مینوسیم ...مینویسم از چشم خیسم
مینویسم ...مینویسم از غم ... از درد ... از عشق ...
مینویسم ... مینوسم از تنهایی ... از بغض ...از اشک ...
مینویسم ... مینوسم تا بدانم که هستم ...
مینویسم از آن قطره اشکی که از چشم عاشقی چکید ...
 
مینویسم ... مینویسم از امید ... از آینده ... از خدا ...
مینوسم تا بدانم او هست ... در کنارم...
 
خدایا دلم گرفته، تنها کسم تویی تنهام نذار.خدایا دنیا بهم روی خوش نشون نداد کمکم کن به قولم عمل کنم .
 
کمکم کن جا نزنم ... من به اون قول دادم ...
خدایا تو دلم یه آتیشه . هیچ کس درک نکرد که عاشقم . همه گفتن یه حس بچگونس . خدایا تو که میدونی چه قد دوسش دارم بهم صبر بده . یاریم کن ...خدایا عشق منو ازم نگیر... سخته ... خیلی سخته ...
 
خدایا همه عاشقارو بهم برسون...))
 
زن عمو :- رها جان ؟؟ دخترمم بیا دیگه
اشکامو پاک کردمو گفتم:
-        اومدم زن عمو
دفترمو بستمو گذاشتمش تو کیفم ...
به گردن بندم نگاه کردم ... میدرخشید ،مثل چشمای ارسلان...
سریع مانتوی سفیدمو پوشیدمو یه شلوار سفید پام کردم ...با روسریه سفید ساتنی که بر سرم گذاشتم تیپم کامل شد. به چشمای طوسیم نگاه کردم خیلی ساده بود ... واسه همین مداد سیاهو برداشتمو یه خط چشم پررنگ کشیدم ... با این کار چهرم خیلی بیشتر از سنم نشون میداد ... این طوری بهتر بود ... نمیخواستم بچه باشم...رژ قرمزی برداشتمو رو لبام کشیدم... خیچ اثری از معصومت تو چهرم دیده نمیشد.. همینو میخواستم...
 
رفتم از اتاقم بیرون کسی خونه نبود ... پس همه پایین بودن ... سریع درو قفل کردمو اومدم بیرون...
پامو که از در حیاط بیرون گذاشتم سارینا بغلم کرد
-        واییییییییییییی زن داداش گلممم چه خوشگل شدههه.
-        ممنونم
تو دلم خندیدم ... اینا به جلف بودن میگن خوشگلی ...ههه
به سپهر  نگاه کردم... اومدو در ماشینو برام باز کرد .یه نگاه به سارینا انداختم به منظور اینکه تو جلو بشین که گفت :
-        من میرم پیش خاله .
نشستم تو ماشینو درم بستم.سپهر کنارم نشست .
-        صبح بخیر.
خیلی سرد گفتم:
-        صبح شمام بخیر.
تا نزدیکای محضر هیچی نگفتم که گفت :
-        نقاشیتون کامل شد؟؟
-        بله؟؟؟
-        چیز دیگه ای نداشتی بکشی رو صورتت نقاشیت کامل شه؟؟؟
-        نخیرررررر . همینجوری بهتره
بی ادبببببب به آرایش آدمم گیر میده .کنههههههههههههه
 
یه کم که گذشت رسیدیم محضر ...
 
با یکمی معطلی و امضای شاهدا و سپهر بلاخره نوبت به بله گفتن من رسید
 
-        دوشیزه ی مکرمه سرکار خانوم رها ذرین گل آیا بنده وکیلم شمارا با مهریه مشخص شده یک جلد کلام الله مجید ، سیصد و چهارده  شاخه گل رز و هزارو سیصد و هفتادوپنج سکه بهار آزادی، به عقد جناب آقای سپهر آرام در بیاورم ؟؟؟
 
 
اشک تو چشمام حلقه زد . خدایااا ارسلانو به تو سپردم.
-        عروس رفته گل بچینه.
اینو آرزو گفت که داشت بالای سر منو سپهر قند میسابید .
-        برای بار دوم میپرسم آیا بنده وکیلم ؟؟
به سپهر نگاه کردم ... خونسرد پایینو نگاه میکرد.
-        عروس رفته گلاب بیاره.
به قرآن نگاه کردمو دعا کردم همه عاشقا به عشقشون برسن
-        برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم؟؟؟
-        عروس زیر لفظی میخواد.
سپهر به سارینا نگاه کردو سارینا یه جعبه به سپهر داد... . با تنفر بهش نگاه کردم...
در جعبرو باز کردو یه گردنبدِ اسِ انگلیسیه پر نگین ازش در آورد... دستشو سمتم آورد و خواست گردنبندی که ارسلان داده بودو از گردنم باز کنه که اخم کم رنگی کردمو سرمو عقب کشیدم ...بدون اینکه گردنبند ارسلانو باز کنه اون گردنبندم گردنم انداخت ... به سارینا نگاه کردمو آروم زیر لب گفتم مرسی .اگه بیشتر حرف میزدم بغضم میترکید.
هیچی نگفتم که عاقد گفت:
-        عروس خانوم وکیلم؟؟
دستمو رو گردنبند ارسلان گذاشتم چشمامو بستمو با خودم خیلی کوتاه فکر کردم .خدایا ارسلانو تو قلبم نگه میدارم .. خدایا ببخش ...عاقبتمو بخیر کن...
خیلی آروم گفتم :- به یاد روح عزیز پدرو مادرم بله
حتی یه کلمه ام نگفتم با اجازه عمو و زن عموم... چون اونا منو مجبور کردنو حالا نیازی به اجازشون ندارم...
صدای هل هله ی خانوما بلند شدو مرداهم دست میزدن .سپهر یه حلقه ای که یه ردیف نگین روش داشت به انگشتم کرد. قلبم تیر کشید ... اشک از گوشه ی چشمم سر خورد . خواستم پاکش کنم که آرزو بغلم کرد و گفت :
-        وایییی دختر از بس قند سابیدم دستم ترکید تا بله رو بگی . خوشبخت بشی عزیزم
با این حرفش جوش آوردمو از خودم جداش کردم:
-        قرار نیست خوشبخت شیم ازش طلاق میگیرم .
-        خدا مرگم بدهههه. رهااا خجالت بکشش زشته همین الان عقد کردین این حرفا چیه؟؟؟
ازش فاصله گرفتمو سارینارو بغل کردم :
سارینا:- خوشبخت بشی عروس خانوم مبارکه .
زن عمو :- دخترم ایشالا هر لحظه زندگیت مثل عسل باشه .
من:- ممنون.
عمو که داشت شیرینی پخش میکرد به سمتم اومدو گفت :
-        پدر مادرت آرزوشون بود این روزارو ببینن خدا بیامرزتشون .
 
تو دلم گفتم (اونا هیچ وقت نمیخواستن همچین روزی رو ببینن روزی که دخترشونو زوری شوهر بدن... اون دنیا باید جواب پس بدی آقا ساجدین )
سپهر سمتم اومدو زیر گوشم گفت :
-        چی شد؟؟تو که بله رو گفتی .انتظار داشتم بگی نه هرگز.
-        حرف اصلی منم همینه به خودت نگیر مجبور بودم بگم بله.
-        ههه ههه ههه. خنده داره . عجیب نیست ؟؟داری بهش خیانت میکنی ولی دست میذاری رو یادگاریشو با من ازدواح میکنی ؟؟؟
-        من خیانت نمیکنم .
-        میکنی ... تو دیگه زنه منی.
-        نیستممممم.
-        ولی هر قانونی اینو تایید میکنه.
-        ازدواج صوری گناهِ بیچاره.
-        صوری نیست تو خودت گفتی بله
-        مجبور شدم .
زن عمو :- چیمیگن عروس داماد؟؟
-        هیچی زن عمو .
قلبم آتیش گرفته بود ... بهم گفت به ارسلان خیانت کردم L
 
رو سرمون نُقل پاشیدنو از محضر خارج شدیم .
**************************************************
از محضر که اومدیم بیرون زن عمو گفت برم وسایلمو بذارم خونه سپهر واسه همین رفتم خونه ساکمو بستمو با سپهر رفتیم خونش ...
تو ماشین که نشستم عینک دودی به چشمش زده بود ... یه بلیز سفید تنش بود که ظاهرا از زیر کتش پوشیده بود ... عینکشو که از چشمش برداشت رنگ داغ عسلیه چشمام خود نمایی کرد...
 
-        تا حالا روت نمیشد ظاهرمو آنالیز کنی نه؟
-        چیتو آنالیز کنم؟؟؟
-        ظاهرمو
-        (نیش خندی زدم )
رسیدیم به یه محله ای به نام بوکان ...
واییییی جای خیلی باحالی بود ... عمو از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود و جای نسبتا خوبی زندگی میکردیم ولی اینجا واقعا انگار یه تیکه از بهشت بود همه خونها ویلایی درختای بلندو زیبا جلوی ورودی همه خونه ها هم یه باغچه ی بزرگ بود...
مسخ اون همه زیبایی بودم که یهو بوق زد و مردی در ورودی رو باز کرد . از ماشین پیاده شدم.
 
حیاط خیلی بزرگی داشت میشه گفت یه باغ واقعا زیبا بود ... یه راه سنگ لاخی طولانی بود که به در اصلی ویلا میرسید ... آروم حرکت میکردم که صدای پارس سگهای وحشی منو از خلوت خودم جدا کرد .
 
جیغ کشیدمو شروع کردم به دویدن که یهو یکی دستمو کشید و به سگا گفت هیییییییییییییییییییییششششششش .سگا دیگه پارس نمیکردن . آروم سرمو بالا آوردمو بهش نگاه کردم ... حدس میزدم سپهر باشه . به خودم که اومدم دیدم تو بغلش کز کردمو جمع شدم ...
سریع از بغلش بیرون اومدمو دوییدم سمت ویلا. در ورودی ویلا از زمین ارتفع زیادی داشت و میشه گفت بیشتر از 10 تا پله میخورد و میرفت بالا .پله هارو بالا رفتمو منتظر شدم تا بیاد درو باز کنه.
از پله ها بالا اومدو درو باز کرد دستشو به منظور بفرمایید جلوم گرفت که منم عین چی سرمو انداختم رفتم تو ...
خونه ی خیلی قشنگی بود .یه طرف مبلای سلطنتی که چوب سفیدو پارچه های یاسی داشت بود که با چند پله به سمت بالا از بقیه خونه جدا شده بود و طرف دیگه مبلای اسپرت مشکی سفید قرار داشتن که همراه تلوزیون بودن. خونه با لوسترای گرون قیمت و کریستال های ریز و درشت لوسترا به درخشش در اومده بود.طرف دیگه خونه یه پیانوی سفید بود با تابلو های هنری و معنی دار.
یه گوشه آشپز خونه بود که با چند پله کوتاه به پایین فضای جالبی رو ایجاد کرده بود و در آخر هم یه راه پله طولانی  به سمت بالا که به احتمال زیاد به اتاقا راه داشت .
دستمو رو نرده ی کنار پله ها گذاشتمو ازپله ها بالا رفتم ... یکی یکی پله ها رو طی کردمو به راه روی بزرگی رسیدم اول راه رو یه دست مبل ساده بود و در طول راه رو در های زیادی وجود داشت. به انتهای راه رو رسیدم یه راه پله کوتاه بود که به یه در میرسید .خواستم از پله ها بالا برم که سپهر گفت :
-        اتاق من اینجاست .
به سمت دری که اشاره کرد رفتم .
-        اتاق تو به من چه ربطی داره ؟؟
-        دیگه اتاق ماست .
-        اوفففف .
در اتاقو باز کرد.
 
واییییی اینجا خیلی قشنگه ...
دهنم باز مونده بود ...یه تخت دو نفره ی بزرگ که میشه گفت ده نفره بود اصن تخت خانواده بود بخدا ... رو تختی سفید و نقره ای ... پاتختی و کنسولو جا لباسی ستش با آبا ژورای نقره ای هارمونی خاصی ایجاد کرده بودن... پرده ی حریر و نازکی که صورتی چرک بود و فرش اسپرتی که نقره ای صورتی بود ...تمام دیوارا با عکسای سپهر در فیگورای مختلف تزیین شده بود. 
 
به سمت پرده حریر رفتمو کنارش زدم ... یه تراس بزرگ بود که به منظره ی خیلی زیبایی از باغ دید داشت ... از سطح زمین فاصله ی زیادی داشتم میشه گفت با آخرین شاخه های چندتا درخت در موازات بودم ...همزمان با افکاراتم نسیم دل انگیزی اومدو روحمو تازه کرد... نفس عمیقی کشیدم که سپهر گفت :
 
-        اگه سر هر اتاق بخوای اینجوری ندید پدید بازی در بیاری دوهفته طول میکشه کل خونرو ببینی ...
حواسم به توهینی که بهم کرد نبود انگار تو دنیای دیگه ای بودم ...
-        سپهر اینجا واقعا قشنگه ...
قیافش انگار هم پشیمونی داشت از حرفی که زده بود. هم تعجب از جواب من :- بسیار خب اتاقای دیگه رو هم هر  وقت خواستی برو ببین.
 
از تراس خارج شد . روی صندلی چوبی که تو تراس بود نشستمو به باغ خیره شدم به ارسلان فک کردم ...
به اینکه الان داره چی کار میکنه...
 
گوشیمو از تو جیبم بیرون آوردمو به ارسلان دادم
"سلام عزیزم صبحت بخیر"
سلام خانومی .حواست کجاس؟وقت ناهاره . ظهرت بخیر:-D"
"اوه واقعا ببخشید زمان از دستم در رفته "
"چرااااااا؟؟؟!!!؟؟؟!!!"
"آخه الان یه جای خیلی قشنگم ولی بی تو صفا نداره "
" فدات بشم عزیزم این حرفو نزن."
"جز تو کسی رو ندارم "
"توم تنها کس منی"
 
میخواستم اس بعدی رو بدم که یه سایه رو خودم احساس کردم . سرمو که برگردوندم با قیافه متعجب سپهر رو به رو شدم .
 
-        چیه ؟چیزی میخوای فوضول خان ؟
-        واسه چی بهش دروغ گفتی؟
-        چه دروغی؟
-        اینکه تنها کسته
-        دروغ نگفتم واقعا اون تنها کسیِ که دارم .
-        اااا مث اینکه یادت رفته .تو الان یه شوهر داری که همه دخترا دنبالش .
از حرفش جا خوردم .اون که گفته کاری باهام نداره؟؟
-        جاااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دخترا دنبال توَن؟؟؟
-        پس پذیرفتی که شوهرتم؟؟؟
-        نههههههه نیستی . اینا همش نمایشیه . نه قبولت دارم و نمی خوام داشته باشم .
با یه قدم بلند به سمتم اومد .قیافش ترسناک شده بود.منم متقابلا یه قدم رفتم عقب . اون همینطوری جلو میومدو من عقب میرفتم .
-        چه جالب حلقهِ ی تو دستت چی؟؟؟پس اون چیه؟؟؟
-        اینم یه نمایشه همش یه دروغهههههههههه.
-        تو داری به ارسلان خیانت میکنی... داری بازیش میدی ... تو عاشقش نیستی اگه بودی حاضر نمیشدی زن یکی دیگه شی...تو عشقی نداری همش هو*سه ...
میخواست بازم بگه که که حرصم بده. میخواست نابودم کنه مطمئن بودم که میدونه عشقم پاکه. همینطور که عقب عقب میرفتم پام خورد به تراس تعادلمو از دست دادم داشتم میوفتادم یه جیغ بلند زدم که همه کلاغای محل، کوچ کردن رفتن یه محله دیگه ...دستشو دور کمرم انداخت محکم نگهم داشتو نذاشت که بیوفتم..
ترسیده بودمو نفسام تند شده بود... هنوز تو شوک بودم ...نه من حرفی میزدم نه اون ... انگار حرفشو فراموش کرده بود... فاصله بینمونو کمتر کرد...قلبم تند تر میزد ... یه حس خاص توم موج ممیزدو باعث میشد بترسم .. زبونم بند اومده بود... فکش منقبض بود انگار عصبانیه .حلقه دستشو تنگ تر کرد دیگه هیچ فاصله ای بین بدنمون نبود ... بیشتر ترسیدم... به طرفم مایل شد به عقب خم شدم دستامو به نرده تراس گرفتم سرشو نزدیک گوشم آوردو زمزمه وار گفت :
-        میدونی چیه هرگز حاضر نیستم یه همچین دختری رو که به طرفش خیانت میکنه و بعدش میگه عاشقشه زنم بدونم... نه تنها من ،هیچ کس حاضر نیست به  یه همچین آدمی اعتماد کنه.
آروم به عقب هولم دادو رفت. ترسیده بودم ... اونقدری که جواب هیچ کودوم از بی احترامیاشو ندادم فقط به حرفای توهین آمیزش گوش کردم... به عشقم به احساس پاکم توهین کرد ... فقط صب کن سپهر این کارت بی جواب نمیمونه آدمت میکنم...
 
از تراس فاصله گرفتمو گوشیمو از رو صندلی برداشتم .از اتاق خارج شدم. میخواستم برم از پله ها پایین که چشم به اون اتاقی خورد که بالای پلها بود.
 
آرومو بی سروصدا مث دزدا از پلها بالا رفتم. دستگیررو کشیدم پایین که ....
اوووووووووووف قفل بود . خواستم دوباره امتحان کنم که سپهر گفت:
-        اونجا داری چیکار میکنی؟؟؟
ازش خیلییییییی دلخور بودم . میشه گفت تنفرم بیشتر شده بود .
به دستش نگاه کردم ... چمدونم تو دستاش بود. بدون حرف از کنارش رد شدمو چمدونمو ازش گرفتم ...با غرور خاصی شروع به راه رفتن کردمو چمدونو گذاشتم تو اتاق.
**************************************
داشتم لباسامو یکی یکی تا میکردمو آویزون میکردم که در اتاق باز شد... چندتا ساک دستش بود ساکو گذاشت بغل دستمو گفت :- اینارو خاله داد(منظورش زن عمو مهریه)
نگاش نکردم به کارم ادامه دادم. ریلکس در حالی که آهنگی رو میخوند از اتاق بیرون رفت .زیپ ساکو کشیدمو لباسارو آوردم بیرون.
اوووووووووووو ایناروووووو اینا چیه؟؟؟؟واییییییی خدا مرگم بده..
لباسای قشنگی بودن ولی ... به کار من نمیومدن ... لباسای خواب بلندو کوتاه ... تور توری، ساتن ...رنگای مختلف ... تاپ و دامنای خوشگل ...به خودم گفتم عمرا اینارو بذارم تو کشوم همینم مونده دیگه ....
لباسایی رو که بنظرم اومد هرگز امکان نداره بپوشمو رو تخت گذاشتم تا ببرمشون یه جا دیگه و داشتم اون یکیارو تا میکردم که در اتاق باز شد...
یه نگاه سرد بهش کردمو به کارم ادامه دادم...روتخت نشست..
-        هنوز داری تا میکنی ؟بیکاریا
-        بیکار توی و هفت....پوووف
-        نیستی؟؟؟نگا کن. ببین اینارو ...
حواسم نبود چی میگه .میخواستم سرمو برگردونم بگم چی میگی تو؟؟؟؟که یه تیکه پارچه افتاد رو سرمو جلو دیدمو گرفت ...از رو سرم برش داشتمو با حرص نگاش کردم ... لم داده بود رو تخت ... خواستم یه چیزی بهش  بگم که یهو چشم خورد به لباسی که تو دستم بودو از رو سرم برش داشته بودم .
وااااااااااااااااااااااااااااااااای منو میگی؟؟؟زرد شدم ،آبی شدم،قرمز شدم ، بنفش شدم، نارنجی شدم، هرچی رنگ تو دنیا بود به خودم گرفتم...آخه این چیه خدا؟داشتم از خجالت آب میشدم من که دخترم این لباسارو میبینم خجالت میکشم وای به حال اون  اصن یادم نبود اون لباسارو رو تخت گذاشتم... به سمتش هجوم بردمو گفتم:
-        تو ادب نداری؟
خیلی ریلکس گفت :- میبینی که دارم .
-        عقلت نمیرسه نباید لباسو پرت کنی طرف کسی؟؟
-        لباس!!!!!؟؟؟؟من لباسی پرت نکردم.
لباسو گرفتم سمتشو گفتم :- پس این چیه؟؟؟
-        اون؟؟؟برو بابا اون فوقش بیس سانت پارچس . لباس نیست که ...
-        هست
-        حتی جزو لباس زیرم حساب نمیشه .
جوش آورده بودممممممم . بچه پرو منو دست مینداخت...
-        اعصاب منو خورد نکنننننننننننننننننننننننن.
-        لابد به لباسایی که میخواستی واسه ارسلان بپوشی دس زدم نجس شده آره؟؟؟؟؟
-        ساکن شو عوضیییییییییییییییی. من مث اون دخترایی که تو سوار ماشینت میکنی نیستمممممممممممممممم.
-        جیغ نکش خیانت کار.
هق هقم گرفت... سخته.. سخته وقتی عاشقی بگن خیانت کاری...
بازم زبونم فلج شد ... نشستم زمینو گریه کردم ... با هق هق آروم گفتم :
-        من.. اون..لباسارو ...گذاشتم اونجا که ببرم بدمشون به آرزو...
-        اوووو واقعا جالبه . پس یعنی نذاشته بودیشون اونجا که من ببینمو اتفاق خاصی بیوفته نه؟؟؟ینی باور کنم؟؟؟
دیگه جوش آورده بودم... چه قدر تحمل میکردم؟؟؟ دستمو بلند کردمو یکی خوابوندم تو صصورتش... داد زدم:
-        ازت بدم میااااااااد ....من عاشق یکی دیگم ... حتی نمیتونم به تو نگا کنم اونوقت میگی.... لیاقتشو نداری اصن ....من همچین آدمی نیستممممممممم .... من واسه خود نمایی اونارو اونجا نذاشتم (داد میزدمو اشک میریختم . دست خودم نبود تازگیا خیلی حساس شده بودم .، با کوچکترین چیزی گریم میگرفت )
-        اوکی . اگه منظوری نداشتی چرا عذاب وجدان داری؟؟؟میخوای خودتو با این حرفا راضی کنی ؟؟؟میخوای بزووووور بگی عاشقی؟؟؟؟پس احساس گناهت چی؟؟؟ حتی خودتم میدونی خطا کاری...
 
 
نهههههههههههه دروغهههههههه ....من واسه  خودنمایی اون لباسارو رو تخت نذاشتم ... خداااا تو که از نیتم خبر داریییی چرا به اشکام اجازه میدی بریزنو این سپهر مفت خور حرفامو باور نکنه .
دست به چشمام کشیدمو نفس عمیقی کشیدم...
تو چشماش نگاه کردم... هرچی نفرت داشتم ریختم تو چشام...رنگ نگاهش با همیشه فرق داشت انگار میخواست کرم بریزه... ولی حال من خراب تر از اونی بود که باهاش یکی به دو کنم...
یا قاطعیت گفتم:- هر طور دوس داری فک کن... برام اهمیتی نداره ... مهم مقصدمه که اونم ارسلانه... بهش میرسمو نمیذاریم آدمای بی ارزشی مثل تو ،تو زندگیم دخالت کنن.
 
 
شالمو که افتاده بود رو شونم رو سرم گذاشتمو از اتاق زدم بیرون که داد زد:
-        او سیلی که زدی بی جواب نمیمونه.
رفتم تو درگاه ایستادمو با حالت طلب کارانه ای گفتم:- اون سیلی جوا تمام بی احترامیایی بود که بهم کردی و سکوت کردم...
 
 
از خونه رفتم بیرون.
هوا یه کم سوز داشت ... باد که به اشکام میخورد سردم میشد.
 
رو تاب پشت باغ نشستم... آروم خودمو تکون میدادم ...از صدای قیژقیژ تاب معلوم بود خیلی وقته کسی روش نشسته و انگار خیلی وقته که روغن کاری نشده... روش خاک بود ... مثل اینکه فراموش کرده بود تابی هم تو این باغ هست...
باصدای قیژ قیژ تاب ملودیی واسه افکارم ساختمو باهاش به خاطراتم رفتم ...
 
((یه روز سرد زمستونی . یه پسر بچه کنار خیابون. پسر جوونی که به سمتم اومد.پام لیز خورد. چشامو باز کردم سرم درد میکرد پیشم مونده بود.
هر روز مدرسه میرفتم. اونم مدرسه میرفت. هرروز میدیدمش ، بازم پیشم مونده بود.
هر روز به یاد اون بودم... اونم انگار مثل من بود ....تنها بودم ... پیشم موند .
یه روز آفتابی.خنده.شوخی. واسه اولین بار گفت دوست دارم ... بازم پیشم موند.
یه روز پاییزی .سوز ناک. سرد. خش خش برگا. دستمو گرفت ... بازم پیشم موند.
یه روز سیاه . غم .ناراحتی. با گرمای وجودشو دلمو گرم کرد یه گردن بند داد . یه یادگاری پر از عشق... علاوه بر خودش یادگاری شم پیشم موند.
 
یه شب پرستاره. تو اون باغ . خندون . ستارشم بهم داد.
 
 حالا با یادگاریشو ستارش پیشمه... تو قلبمه... همیشه بوده از این به بعدم میمونه...))
 
-        هوی دختره ناهار چی میخوری؟
نفس نفس میزد انگار دوییده بود.
با نیش خند گفتم :- سگات دنبالت کردن؟؟؟
-        نههه بابا اونا عاشق منن.
-        چه بد سلیقن.
-        ینی میخوای بگی همه بد سلیقن ؟دخترا؟ سگا؟ کلا همه؟ فقط تو خوبی؟
-        بد بختتت! اون دخترایی که عاشقتن ، پشیزی نمیارزن.تازه عاشق تو نیست عاشق ماشینتن . یه مشت آهن پرستن. اون سگام حیوونن.یکی مثل خودشون پیدا کردن احساس همزاد پنداری میکنن تو بخودت نگیر.
از کنارش رد شدم برم که دستمو گرفت:
-        هه هه هه منم بچه بودم از این مدل حرفا زیاد میزدم ... بعدشم میذاشتم میرفتم احساس میکردم خیلی رو طرف تاثیر گذاشتم...
-        برام مهم نیست که روت تاثیر میذارم یا نه ...
-        گوش کن.فک میکردم دنیا دست منه ... میتونم با این حرفایی که فک میکردم دهن پرکنه آدمارو عوض کنم.. ولی اینا همش رویای بچگیه... بزرگ تر که شدم از افکارم دور شدم ...فهمیدم دنیا کثیفتر از اونه که با حرفِ تو پاک شه... فهمیدم باید پول داشته باشی تا دوست داشته باشنت... باید گرگ باشی تا طعمه ی سگا نشی ...
-        کافیه ... به حرفات اعتقادی ندارم ... فرق منو تُو ،تو همینه ...تُو هر لحظه از افکارت دور تر میشیو من به افکارم نزدیک تر میشم... تو افکارتو محال فرض کردی ولی من عملیشون میکنم...شاید نتونم دنیا رو عوض کنم ولی واسه ارزش آدما پولو معیار قرار نمیدم...واسه در امان موندن به جا اینکه پناه بگیرم گرگ نمیشم...

دستمو از دستش 
 بیرونکشیدمو به سمت ساختمون حرکت کردم .
*************

رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(4)


ساعت شیش با صدای آلارم گوشیم بیدارم شدم.اطلا دلم نمیخواست با سپهر همراه شم... نمیخواستم زنش شم...مطمئن بودم این وسط یه چیزی هست که چسبیده به من...
باید یه کاری میکردم... عمرو نمیشد منصرف کرد.مستقیم نمیگفت برو ولی زیادی بودنمو حس میکردم...اون سرپرستم بود ولی حتی یه اپسیلونم احساس مسئولیت نداشت... حرف رو حرفش میزدم روزگارم سیاه بود واسه همین تصیم گرفتم از طریق سپهر وارد شم... میخواستم همه چیزو بگم...
 
ساعت تقریبا هفت بود که آماده شدم یه مانتو کوتاه مشکی با شلوار لی پوشیدم یه کوچولو رژ گونه زدمو رفتم بیرون .
 
سپهر تو جنسیس مشکیش نشسته بودو با انگشتش رو فرمون ضرب گرفته بود درو باز کردمو نشستم . بدون اینکه کوچیک ترین نگاهی کنه ماشینو روشن کرد .
 
یه کم که گشت سرمو برگردوندم سمتشو گفتم :- میخوام باهات حرف بزنم.
-        میشنوم
-        خیلی مهمه
-        میشنوم
-        بزن کنار تا بگم
یه پوف کردو زد کنار .
-        ببینید سپهر خان همه ی آدما حق انتخاب دارن همه دوس دارن که با عشقشون زندگی کنن. من شمارو انتخاب نکردم من کس دیگه ای رو دوس دارم .
یه تای ابروشو داد بالا و بعد چند لحظه شروع کرد خندیدن:
-        خب این به من چ ربطی داره؟؟
واییییییییییییییی این چه منگولیه گیر من افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با شرم و ناراحتی سرمو پایین انداختمو گفتم :- خب بلاخره قرار باهم زندگی کنیم.
-        خب؟
-        خب به جمالتون من شمارو دوس ندارم هیچ احساسی بهتون ندارم دل من واس کس دیگه ایه.
-         برام مهم نیست.
-        ینیچی؟؟؟چه قدر میتونین پست باشین؟؟؟من زندگی با شمارو نمیخوام
-        خب نخوا.
-        ینس قبول کردین ازدواج نکنیم دیگه؟؟پس من پیاده میشم.
دستمو گرفت:
-        من نگفتم ازدواج نمیکنیم.
-        ای بابا چرا نمیفهمی من ازت خوشم نمیاد.
-        همچنین
-        پس ولم کن برم دیگه.
-        با هرکی دوس داری باش
با خوش حالی گفتم :- ینی میرین به عموم میگین که به توافق نرسیدیم؟؟؟
-        نه
-        پس چی؟
-        ما باهم زندگی میکنیم تو هرکار دوس داری بکن منم هر کار دوس دارم میکنم
-        اما...
-        دیگه اما نداره بدت میاد منت عموتینا از سرت باز شه؟
-        آهان ینی کار شما بی منته؟؟؟اون وقت ببخشید در قبال چی این همه لطف بهم میکنین؟
رنگ نگاهش تغییر کرد:
-        چیزای خوب...
-        ینی چیییییییی؟؟؟خیال کردی من یه ...دخترِ.. اجازه نمیدم ازم سو استفاده کنین.
-        بچه جون خیلی داری خودتو تحویل میگیریاااااا
داد زدم:
-        واس چی میخوای با من ازدواج کنی؟؟
-        حالا اونو بعدا میفهمی.
-        برو بگو منو نمیخوای .
-        بس کن ما باهم ازدواج میکنیم.
نمیخواستم زنش شم ... نمیخواستمممممممممم.حتی اگه مسئله ارسلانو حسم بهشم فاکتور میگیرفتم مشکلم این بود که دیگه ازش میترسیدم... نمیخواست انقد زود وارد یه دنیای جدید بشم...
تا خود آزمایشگاه بی صدا گریه کردم...
رسیدیم آزمایشگاه. حالم اصلا خوب نبود . آزمایشای لازمرو انجام دادیم . وقتی اومدیم بیرون دیگه گریه نمیکردم ینی میشه گفت اشکام خشک شده بود.به حرفای سپهر فکر میکردم .ینی اجازه میده بعد از ازدواج بازم ارسلانو ببینم؟؟ولی ارسلان چی؟؟؟چجوری میتونه با یه دختر شوهر دار دوست باشه؟؟؟اونم عاشقمه اگه بفهمه من با یکی دیگه ازدواج کردم میمیره .چجور راز به این بزرگی رو ازش قایم کنم ؟؟؟
 
داشتم همینجوری فک میکردم که ماشین وایستاد . هرچی نفرت داشتم ریختم تو چشامو بهش نگا کردم ...
-        واسه چی واستادی؟
-        واسه خرید
-        لازم نکرده زندگیمو داغون کردی حالا اومدی واسم خرید؟؟؟
-        واسه تو نیومدم واسه آبروم اومدم .
-        برو گمشو عوضی
مچ دشتمو محکم گرفتو گفت :- حواست باشه چی میگی جوجه
بعدشم از ماشین پیاده شد
داد زدم:- ازت متنفررررررمممممممممممممم
منم پیاده شدمو درو محکمم کوبیدم . 3 ساعت بود گشت میزدیم.  با فاصله ازش راه میرفتم ...دلم میخواست واسش زیر پایی بگیرم بره نا بودشهههههه .بد ترین خرید عمرم بود . هرچی دلش میخواست میرفت میخریدو منو حتی تو مغازه هم نمیبرد ..هرچی برام خرید سفید بود ...
اینو بعدها فهمیدم...
 
دیگه داشتم از گشنگی میمردم آخه واسه آزمایش ناشتا بودم. خواستم بگم میشه یه چیزی بخوریم که جلو ویترین  یه مغازه ایستاد به ویترینش نگاه کردممممم وای چ لباس عروسای خوشگلی مات لباسا شده بودم که دستمو کشید با خودش برد تو ...
تعجب کردمو با یه علامت سوال نگاش کردم.
 
با خانوم فروشنده صحبت کردو به یه لباس خیلی خوشگل اشاره کرد فروشنده لباسو برام آماده کردو داد پرو کنم
 
تو اتاق پرو پوشیدمش :
وایییییییی چ قد خوشگلههههه یه لباس عروس پف که یه بند داشت و رویه سینش سنگ دوزی شده بود خیلی تو تنم قشنگ وایمیستاد. خودمو کنار ارسلان فرض کردم و نا خداگاه لبخندی گوشه لبم نشست با ارسلان رو ابرا بودم که با ضربه ای که به در زده شد از از همون بالا افتادم پایین.
خیلی سخته ... خیلی... خیلی درناکه که مجبور شی دست تو دست یکی دیگه بذاریو از پشت به کسی که دوس داری نگاه کنی...
اون موقع هنوز باورم نده بود داره چه اتفاقی میوفته...
-        چته؟؟
-        پوشیدی؟؟
-        آره
-        خیل خب عوض کن بیا بیرون دیگه
 
آخیییییییییییییش خدایا شرکررررررررت نگفت بیا بیرون ببینمت اووووووووف
 
لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون.
 
-        عروس خانوم پسندیدن؟؟
 
-        بله
و بازهم ...(همونطور که میدونید و دیگه عادت کردید این سپهر یالغوز بود که جای من جواب داد)
هیچی نگفتمو مشغول دید زدن لباسا شدم .طرف دیگه ی معازه مختص به لباسای شب و نامزدی بود .واییییییی چه رنگایی چ مدلایی مسخشون شده بودمم. اگه ارسلان بود همشو واسم میخرید ...
-        بیا بریم .
-        ...
-        باتوم بیا بریم
حواسم جمع شدو پشت سرش حرکت کردم خانوم فروشنده لبخند ملیحی بروم پاشیدو گفت خوش بخت بشید. که منم متقابلا تو دلم گفتم ایشالا بدبخت شیم طلاقم بده.
*************************************************
نشستیم تو ماشین ...
-        میخوام برم خونه
-        نمیشه کار داریم
-        ولی من میخوام برم خونهههه
-        نه
-        میگم میخوام برم خونه
-        گفتم نه
-        من گشنمه ببرم خونه دیگه
قهقه ای کردو گفت:
-        پس بخاطر شکمه؟؟؟ اشکال نداره کم بخور تا عروسی لاغر شی.
بیشوووووووووووووووووووووووووووور به من میگه رژیم بگیرمم ؟؟کم بخورم؟؟؟؟؟ عجباااااااااااااااااااااا
-        مگه هیکلیم چشه؟؟ دوس دارم بخورم به هیچکسم ربطی نداره
یه نگاه به سرتاپام انداختو به رانندگیش ادامه داد و گفت :
-        چیزیش نیست چاقه
-        خودتی
-        یاوه نگو که همه میدون چه قد رو هیکلم کار کردم .مث تو تاپاله نیستم
-        ساکت شوووووووووووووووو
-        حقیقته بپذیر
-        کوری از بس که
-        کور نیستم لابد چشم بصیرت میخواد
 
دیگه محلش ندادم . گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس ام اس دادم .
"سلام ارسلان خوبی؟" 
"وای فرشته خانومم کجا بودی؟"
"ببخشید یکم سرم شلوغ بود "
" حالت خوبه رها جان؟"
"آره عالیم تو خوبی ؟"
" تو خوب باشی منم خوبم "
"دلم برات تنگ شده بود "
"من بیشتر خانومی کی میتونیم همو ببینیم؟"
" اممممم نمی...
 
میخواستم ادامشو بنویسم که سپهر گوشیمو از دستم کشید بیرون
-        گوشیمو بده
-        اینجاروووووووووو که دلت تنگ شده آره؟
-        ارهههههههههههههههههههههه بدش به من
قهقه زدو گفت:- پس اسمش ارسلانه
-        بده به من گوشیمو
-        نه واستا بگم چند روز دیگه عروسیته .
-        گفتم بدش.
-        صب کن...
داشت مینوشت... جدی جدی داشت مینوشت...قلبم شکست لحظه های آخری بود که ارسلان مال من بود... چون بعد از اون اس ام اس سوالای ارسلان شروع میشدو حقیقت رو میشد...
 
اشکام ریخت . آخه چرا؟؟؟چراااااااااااااااااااااا من انقد بدبختم ؟؟؟من عشقمو میخوامممم .میخوام خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرممممممممممممممم .خدایاااااا نجاتم بده .خدایا از زندگی اینه من میخوام بمیرمممممم... بیارم پیش خودت... من زندگی رو بدون ارسلان نمیخوام .من زندگی رو با سپهر نمیخواممممممم..
-        بس کن بچه چرا آب قوره میگیری؟ دادمش دیگه .
یهو دیدم گوشیمو گذاشته رو پامو اس ام اسرو سِند نکرده...
تازه داشتم میفهمیدم چه خبره.تازه داشتم میفهمیدم که ازدواج من با سپهر یعنی جدایی من از ارسلان .
نباید غرورمو میشکستم ولی تنها راهم بود...واسه عشقم هر کاری باید میکردم...
 
-        سپهر خواهش میکنم ازت برو حرفتو از عموم پس بگیر . سپهر من جز اونا کسی رو ندارم اگه باهاشون این مدلی مخالفت کنم بیچاره میشم .عمو داره مجبورم میکنه... حتی اگه فرارم بکنم پیدام میکنه و حرفشو عملی میکنه... اون میخواد ازدواج کنیم پس به هدفش میرسه مگر اینکه تو کنار بکشی... سپهر نمیتونم از عشقم بگذرم میفهمی لعنتییییییییییییی؟؟؟اصن تا حالا عاشق شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
اینارو آنچنان با هق هق میگفتم که دل خودمم واسه خودم سوخت.. . سنگم بود تا الان شکسته بودو کوتاه میومد ...
-        نه . یه بحث تکراری رو شروع نکن .
-        ولی من نمیخوامت چرا نمیفهمی؟
-        منم عاشق چشمو ابروت نشدم.
-        د آخه نفهم توم که منو دوس نداری مرضت چیه که چسبیدی به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-        تو کار من دخالت نکن.
-        گمشو بابا .
-        چیزی گفتی؟
(اینو آنچنان با تهدید گفت که کپ کردم )
-        ...
داد زد :
-        پرسیدم چیزی گفتی؟؟؟؟؟؟
-        آره میخواستی بشنوی
-        دفه بعد بیای دم گوش من روضه بخونی ...
-        چــــــی؟چیکار میخوای بکنی؟
-        امتحانش مجانیه
(کِرمم گرفت شروع کردم گریه و شیون و روضه خونی  )
-        من نمیتونم تحملت کنممممم .من یکی دیگرو دوس دارممم . دس از سرم بردارررررررررررر ولم کنن عوضی از زندگیم برو بیرون نمیخوام ریختتو ببینم ( جدی جدی گریم گفته بود)میخوام با ارسلان باشممممممممممم... با ارسلان ... با ارسلان ...ازت متنفرمممممممممممممممممممممم.
-        خفه شو
-        نمیخواااااااام خودت خفه شووووو عوضیییییی حالم ازت بهم میخورههههه یه آشغالییییی یه کثافتتتتتتتتتت مرگت آرزومههههههه
نمیفهمیدم چی میگفتم فقط گریه میکردمو غر میزدم که یهو ماشین از حرکت ایستاد.
از ماشین پیاده شد و به سمتم من اومد . درو باز کرد.
-        پاشو.
از فک منقبضش معلوم عصبانیه ولی خب که چی منم عصبانی بودمم
-        نمیخوام نمیشم
-        گفتم پاشو .
-        گفتم نمیشم
-        با من یکی به بدو نکن پاشوووووووووو
چنان دادی زد که از ترس سکته کردم گوشام کُمپلت کر شد فک کنم .ولی بازم تقص بودم.
-        نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
-         ااااااااا؟؟ اینجوریهههه؟؟؟ باشه خودت خواستی
چنان دستمو کشید و پرتم کرد دو متر اون ورتر که تو چن دقیقه اول اصن نفهمیدم چی شد. کمرم داغون شده بود و دستمم به شدت درد میکرد اروم سعی کردم بلند شم که تا خواستم حرکتی کنم گازشو گرفتو رفت ...
 
داد زدم :- هوی یابووووووو کجا میری؟؟؟ من اینجارو بلد نیستمممممم...
 
یه خیابون خلوت بود ... یه کمی ترسیدم . جز صدای قار قار کلاغا هیچ صدایی نبود . به اطراف نگا کردم واییی اینجا کجاست مامانی؟؟؟؟؟؟؟؟
خواستم برم سر خیابون تا یه دربست بگیرم که یادم افتاد ای داده بیداد کیفمو تو ماشینش جا گذاشتم . با یاد آوری این موضوع وحشت کردم وای خدایا حالا چی کار کنمممممممممممم؟؟؟ عمویینا که فک میکنن با سپهرم پس حالا حالا ها سراغمو نمیگیرن یه قرون پولم که ندارم . گوشیمَم که جا گذاشتم حالا چ خاکی رو شما توصیه میکنین بریزم؟؟؟رس خوبه؟؟؟یا ماسه؟؟؟
فک میکردم خودش برمیگرده میاد دنبالم ولی یه ساعتی میشد منتظر بودم ...
حرسم گرفت رفتم سمت درِ یکی از خونها و اف افو زدم... منتظر شدم...کسی جواب نداد... خیابون بزرگی بود ولی بشتر باغ بود و میترسیدم زنگشونو بزنم ...انگار فقط چندتاشون مسکونی بود ...رفتم سراغ یه خونه دیگه... زنگو که زدم بعد از تقریبا یه ربع در باز شد...
یه مرد چهارشونه با قیافه ای کامل بر افروخته درو باز کرد؟
-        امرتون؟؟
آنچنان با اخم این حرفو زد که ترسیدم:
-        من ...من گم شدم میشه یه تماس بگیرم.؟؟
-        اخمی کردو سرشو به اینور اونور تکون داد
-        شریفی فرستادتت نه؟
-        چی؟؟
-        برو بهش بگو کور خوندی...
-        چی میگی اقا؟؟
عربده کشید:
-        از جلو چشام گم شوووووو تا تیکه تیکت نکردم
با ترس از خونه فاصله گرفتمو گوشه ای ایستادم...
زنگ خونه دیگه ای رو با ترس زدمو دعا دعا کردم این یکی آدم باشه...
-        بله؟؟
-        ممکنه بیاین پایین کارتون دارم.
یه دختر جوون اومد دم در:
-        بله؟
-        من گم شدم میشه یه تماس بگیرم؟
-        با گوشیتون زنگ بزنین خانوم.
-        گوشیمو جایی جا گذاشتم.
-        من نمیتونم کاری کنم
-        لطفا...
-        خانوم واس من دردسر درس نکنم من فقط اینجا کار میکنم ..
-        حالا چی میشه یه زنگ کوچیک بزنم
-        کوچیک بزرگ نداره ...برو سراغ یکی دیگه.
درم بست .. ای بابا اینا کین دیگه؟؟؟
 
داشتم از گشنگی میمردم .یه هفته میشد غذای درس حسابی نخورده بودمو سر درد داشتم... دکتر به عموم گفته بود ضعیف شدم ولی من اهمیت نمیدادم...شکمم مدام از خودش صدا های عجیب غریب در میاوردو آبرومو برده بود تقریبا ساعت 5 بود. تو همون خیابون بودم ترجیح دادم جایی نرم تا همینجا بیاد دنبالم ...
واسه خودم کنار خیابون قدم میزدم که یهو صدای بوق یه ماشین اومد .
 
با خوشحالی برگشتم سمت صدا که با دیدن راننده لبخندم جاشو به اخم داد
 
-        خانومی بیا بالا خوش میگذره
-        مزاحم نشین اقا
-        اِاِاِچیه خوشت نیومد ؟؟؟شایدم داری ناز میکنی نرخو ببری بالا آره؟؟؟ ببین خانومی من خودم مزنه ی بازار دستمه . بیا بالا ناز نکن
-         اقا برو پی کارت
-        ای بابا  خِیلِ خوب حالا چون تویی یه چیزم میذارم روش
-        لازم نکرده میگم برو رَدِ کارت
-        ببین هوا داره تاریک میشهااا همه میرن پیش زنو بچشون کارو کاسبی امروزت حروم میشه .بپر بالا ناز نکن
-         گفتم دس از سرم بردار عوضیه نفهممممممم گمشو برو رَدِ کارت .
-        هویییی هوی زبونتو در میرما خانوم کوچولو بد میبینیاااا
 
سرعتمو زیاد کردمو نزیدیک یه خونه شدم .
-        یه کار نکن اذیت شی
-        برو تا زنگ نزدم پلیس(بشکنه کمر دروغ گو معلوم نبود با چی میخواستم زنگ بزنم لابد میخواستم با برادران گشت تلپاتی برقرار کنم )
-        ههه وجودشو نداری بیچاره پا خودتم گیره جرمت سنگساره
-         خفه شوووووو
-        بیا اینجا ببینم.
 
 از ماشین پیاده شد و دوید سمتم . منم پا به فرار گذاشتم که از پشت بازومو گرفت.
تنم یخ بست .
-        میخواستی در بری اره؟؟(خنده شیطانی سر داد)
-        ولم کن عوضی وگرنه جیغ میکشم
-        هرچی دوس داری جیغ بزن اینجا خلوته تازه اینجوری به منم بیشتر حال میده .
میخواست بزور ببرتم تو ماشین که صدای بلند ترمز یه ماشین توجه هر دوی مارو جلب کرد .اون پسره که دید اوضاع خیته محکم تر منو میکشید .
از پشت  پرده اشک خوب نمیدیدم اما...
تونستم تشخیص بدم که کیه. اون مزاحمه دستمو میکشیدو اون مرد به سمت ما میدویید.
آره خودشه سپهره بلند جیغ کشیدم:
-        سپهررررر نذار منو ببرهههههه
دیگه توانی نداشتم خیلی گشنه بودمو سرم وحشت ناک درد میکرد.با این همه تقلایی که کرده بودم  دیگه جونی نداشتم چشام سیاهی رفت و تنها چیزی که دیدم این بود که سپهر با سرعت به سمتمون میدوید و...
***************************************
چند باز چشمامو بازو بسته میکنم .خوب نمیبینم تاره .روهم فشارشون میدم آهان حالا بهتر شد... یکم که سرمو میچرخونم چشمم میوفته به آرزو ،آروم زیر لب میگم من کجام؟
-        خونه ای عزیزم
-        - خونه ؟
-        آره حالت بد شد سپهر آووردت اینجا
-        چییییی؟؟اون عوضی...
-        چی؟؟؟؟؟رها درس صحبت کن چی میگی؟زشتههه
با صدایی خش دار گفتم :- اون ولم کرد . اون نامرد منو بدون هیچ پولو چیزی تو خیابون تنها گذاشت... تنها شدم که او مرده هیز به خودش اجاز داد ...
 
صدای گریم بلند شده بود که سپهر درو باز کردو گفت :-
چی شده؟؟؟؟چه خبره؟؟؟
-        به تو چه بروووو
-        ساکت باش خونرو گذاشتی رو سرت.
-        به تو ربطی نداره بروووووووو
 
بی توجه به من سرشو کج کردو رفت .
به آرزو نگاه کردمو گفتم :- میبینی؟؟؟میبینی چه قد بدبختم؟؟؟؟این اینجوری میخواد مواظبم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آرههههههه؟؟؟این جوری میخواد زنشو حفظ کنه؟؟؟؟خدایااااا به دادم برسسسس این مرتیکه بی غیرتِ سبکو از زندگیم ببر بیرووووووون
 
بازم گریه ...گریه ...گریه ...
 
دیگه کار هر روزم گریه شده بود گریه میکردمو غر میزدم . هیچی غذا نمیخوردم فقط اشک میریختمو به ارسلان اس ام اس میدادم . سپهر گفته بود براش مهم نیست پس رابطم با ارسلان قطع نمیشد این عالی بود ... خیلی عالییییییییییییییی.خوش حال بودم که هنوزم دارمش و ناراحت از این که حقیقتو بهش نگفتم.
 
ارسلان سال اول رشته معماری بود و خیلی به طراحی علاقه داشت . چه شب هایی که باهم بیدار موندیمو درس خوندیم.
عاشقشم .یه عشق پاکه بینمون .همه زندگیم اون بود...
 
از اون روز کزایی که تو خیابون از حال رفتم یه هفته میگذره تو این یه هفته سپهر یه باغ گرفت و کارای عروسی رو کرد. دیگه قضیه جدی شده بود. جلوی عمویینا نقاب مهربونی میزنه و حرس من در میاد
 
.اصرار کردن که باهاش واسه انتخاب باغو غذا و این جور چیزا برم ولی من قبول نکردم ... این مراسم ازدواج من نبود مراسم مرگمم بود ...
 
**********************************************
الان تو بغل آرزو اشک میریزم اشک میریزمو دفتر خاطراتمو مینویسم .
(( مینویسم از عشقم... از بیچارگیم ...
مینویسمو بارها میخونمش ...
میخونم تا یادم نره چی کشیدم...
از همون بچگی... از همون بچگی تنها بودم...
دنیای من پاک بود، پاکو بی آلایش ...
اما حالا ... قلبمو لکه سیاهی از نفرت گرفته...
نفرت از زندگیم ...تقدیرم ...از سپهر....از همه چیز... دیگه هیچی لبخند روی لبام نمیاره...
 
من عاشقم یه عاشق دلباخته ...
 
یه عاشق که واسه عشقش هر کار میکنه...
نمیذارم از هم دور بمونیم ارسلانم...
نمیذارممم...))
 
سرمو از بغل آرزو بیرون میارمو میگم :
-        آرزو میشه تنها باشم ؟
دست رو صورتم میکشه و اشکامو پاک میکنه .
-        رهایی تورو خدا خودتو اذیت نکن ... باورکن سپهرم عاشقت میشه توم عاشق اون میشی ..باهم زندگی میکنین ...
-        اووووووووووووووووف آرزو شروع نکن اون عاشق من نمیشه منم از عشقم نمیگذرم اینو بفهمین ... حداقل تو بفهم
بازم اشکام جاری شدن ... خیلی سخته ... خیلی ...
(کسایی که فقط چند روز از عشقشون جدا شدن میفهمن من چه حسی داشتم)
نمیخواستم ازش جدا شم نمیتونستم از فکر ارسلان بیرون برم ... عشقم بود عشقی که به پاکیش ایمان داشتم ...
 
فردا صبحش رفتم مدرسه یکمی دیر رسیدم واسه همین تا نشستم سر جام همه هجوم آوردن طرفم.
پرستو :- سلام رها خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ وای دختر مُردیم از نگرانی سه روزه مدرسه نیومدی گوشیتم که جواب نمیدی فک کردیم خدایی نکرده...
ادامشو نگفت که نهال ادامه داد :-  فک کردیم مُردی
خیلی شیک و مجلسی این حرفو زد لحنش انقد با مزه بود که همه ترکیدن از خنده ولی من به یه لبخند کوچیک بسنده کردم
درسا: - دوست جونم ناراحت نباش دیگه دُرُس میشه همه چی . میرین خونه خودتون نی نی میارین خوب میشه بابا...
پرستو:- آره بابا انقدرام که تو فک میکنی بد نیست
 
به نهال نگا کردم
-        یعنی از بین شما فقط نهال میفهمه این حرفا جاش اینجا نیس؟؟؟یا نهالم میخواستی ادامه بدی؟؟؟هان نهال دوس داری توم بگوو... بگو از ارسلان جدا میشی واسم باز گو کن که زن یه عوضی میشمممممممممممم. دست کثیف اون میخوره بهم .یاد آوری کن .بگو بدبختم .بگو که مثل اهد دقیانوس دارن زوری شوهرم میدن ... پس چرا ساکتین ها؟؟؟چرا نمیگین بمیرم بهتره؟؟؟؟
 
اشکم از گوشه چشمم سر خورد توان نداشتم دستمو بیارم بالا و اشکامو پاک کنم ... تنها فکرم ارسلان بود...به خودم که اومدم دیدم نگاه بهت زده ی دوستام رو منه و چهره همشون رنگ غم گرفته انگار با نگاهشون دارن عذر خواهی میکنن...
 
پرستو:- نه عزیزم اینا چیه میگی ؟؟؟نزن این حرفا رو تو بدبخت نیستیی بد بخت منم که سه هفتس صادقو ندیدم تو میتونی هر روز با ارسلان بری بیرون خودت گفتی سپهر کاریت نداره ...
 
 
خندم گرفت میون گریه .لبخند زدم .وایییییی اینو باششش همش همه چیزو به صادق ربط میده.
 
لپشو بوس کردمو گفتم :- ایشالا عاقبت تو مثل من نشه .رو به همشون گفتم :- امید وارم خوشبت شین
 
درسا:- رها من قصد نداشتم ناراحتت کنم...
-        میدونم عزیزم ببخشید تورم ناراحت کردم
یه لبخند تلخ زدممممممم ... لبخندم طعم زندگی نمیداد ...مثل یه خوش آمد به مرگ بود ... زندگیم تلخ بود... تلخ مثل زهر...
با خودم گفتم:
واقعا چی به سرم میخواد بیاد ؟؟
***************************

رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(3)

اقای دکتر مجیدی  لطفا به بخش ای سی یو .آقای دکتر مجیدی لطفا به بخش آی سی یو .


 


صدای نازک زنه بود که تو مخم میپیچید اههههههههههههه ذلیل شی مجیدی گمشو برو دیگه این زنه رفت رو اعصابمون. حالم داشت جا میومد دکتر داشت با عمو حرف میزد میگفت :- یه فشار عصبی بهش وارد شده نباید با یه دختر ظریف و ضعیفی مثل ایشون این طور رفتار شه ...


خسته بودم از این چرتو پرتا از این دلسوزیا از این ترحمای مسخره هیچ کس واقعا دلش به حالم نمیسوخت همه با ترحمشون میخواستم بگن که یعنی من خیلی آدم خوبیم فقط بابای زن عمو بود که واقعا منو بی کسو تنها میدید.. تنها بودم ... خیلی تنها... آروم آرزو رو صدا زدم وقتی دید بیدار شدم دوید سمتم بی حال گفتم:- گوشیم کجاس؟


-        خونَس فک کنم . حالت بهتره رهایی؟؟


-        مگه حالیم واسم مونده؟


-        رها اینجوری نکن


-        به تو ربطی نداره


-        رها...


-        میخواستین از شرم خلاص شین؟؟ اوکی باشه راحتتون میکنم خودمو میکشم همتون راحت میشین .


-        این چ حرفیه دختر؟


-        زن عمو کجاس؟


-        خو...


با خجالت سرشو پایین انداختو گفت:


-        خونه


نیشخند زدم .اره خب نبایدم میومد از همون اولشم از منو مامانم خوشش نمیومد خدایا تنها امید دنیام عموم بود چرا عوض شده؟


چرا دیگه منو مثل دختر خودش دوس نداره.؟؟


-        رها انقد خودتو اذیت نکن من طرف توم میدونم یکی دیگرو دوس داری میدونم این همه مدت منتظر یه زندگی دلچسب بودی ... ولی باور کن ما صلاحتو میخوایم


نفس عمیقی کشیدمو رومو ازش برگردوندم.


-        خودم صلاحمو تشخیص میدم


عمو اومد سمتم.


-        به به رها خانوم سِرُمت که تموم شه مرخصی عروس خانوم.


بهش نگا کردم ...


-        عموو توروخدا مجبورم نکنین باهاش ازدواج کنم.


-        رها دخترم ، سپهر پسر خوبیه.


-        ولی من...


-        با هم آشنا میشین میفهمی


-        من نمیخوام


-        ااااا  عمو جان نگو اینارو ازدواج سنت پیامبره


-        حتی صوریش؟


-        چ صوریی عمو همه چیز درست میشه


-        نمیخوام عمو


-        بس کن رها مثل دخترم میمونی پس توم منو پدر خودت بدونو حرف رو حرف من نزن


بهت زده نگاش کردم ...


این عموی منه؟؟؟؟ولی چرا اینقد سنگ دل شده؟؟؟چ جوری دلش میاد؟من سپهرو دوس ندارم... اصلا نمیشناسمش.... آخه اصن منو چه به ازدواج... من تو مشکلات خودم موندم نمیتونم وارد یه زندگی مشترک بشم.. ای خدااااااااااااا


 


سِرُمم که تموم شد مث ایم مُردها از بیمارستان اومدم بیرون .هیچ حالو حوصله نداشتم...


فرداش مدرسه نرفتم ... انقد داغون بودم که حتی جواب ارسلانم نمیدادم احساس گناه میکردم ...


دو سه روزی گذشته بود .


تو مدرسه با هیچ کس حرف نمیزدم ولی دیگه نتونستم تحمل کنمو خودمو خالی کردم . گریه میکردم ... اه میکشیدمو میگفتم من ارسلانو دوس دارم نمیخوام با سپهر ازدواج کنم... پرستو پا به پای من اشک میریختو نهالو سعی داشت دلداریم بده . دُرسام همش سعی میکرد جو رو عوض کنه که دیگه گریه نکنم


 


درسا:- واییییی خاک توسرت .بگو بینم سپهر جذابه؟؟؟؟؟؟


-        درسااااا این چ سوالیه نمیدونم اهههههه جدابیتش بخوره تو سرش


-        واااااا حالا چی میشه یه کلام بگی جذابه یا نه؟


پرستوهمونطور که صداش بغض داشت گفت:- غلط کرده هرچقدم جذاب باشه به صادق نمیرسه.


نهال:- اههههه برو بابا با او صادقت نمودی مارو ایششششششششش


پرستو:- دلتم بخواد .


نهال :اااااا اوکی خواست


پرستو:- بیجا کرده دلت.


 


-        اهههههه بچهااا بسههههه دارم میگم زندگیم داره داغون میشه نشستین دارین راجب صادق بحث میکنین؟؟؟


 درسا:- میگم چطوره بهش بگی من ایدز دارم منو نگیر


-        درساااااااا آخه مگه تو قرون وسطی زندگی میکنییییییم؟؟؟آزمایش خون واسه همین چیزاستااااا


-        راس میگی. خب چطوره بگی من بچه دار نمیشم


-        درساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا واقعا که همون شاید یه پُرووی مثل تو بتونه یه همچین بهانه ای بیاره. آخه دختر به نظرت نمیگم چند تا شوهر داشتی که میدونی بچه دار نمیشی؟؟؟؟


-        ای بابا خب بگو مشکل خانوادگیه مامانمم داشت .


-        درسا دیگه داری حرف رایگان میزنیا.اگه مامانم بچه دار نمیشده پس من بوقم؟؟؟


-        آهان راس میگی اینم حرفیه.


نهال:- رها بی شوخی باید یه کاری کنی... یه کار کن خودش ازت بدش بیاد .


-        اره باید همین کارو کنم .


 


*****************************************************


 


وقتی رسیدم  خونه  زن عمو گفت سپهر و سارینا میخوان بیان . مامان سپهر خیلی سال پیش فوت کرده بود و پدرشونم این طور که من میدونم  یه مرد انگلیسی بور بوده . به احتمال زیاد واسه همینم سارینا بوره.بابای سارینا و سپهر بچهاشو گذاشت یه مدرسه شبانه روزی تو انگلیس و بعدشم یه خونه میده میگه دوتایی زندگی کنین ... خلاصه آدم گندی بوده انگار ...


 


آرزو اصرار داشت که خوشگل کنم بیام جلشون ولی من اصلا قبول نکردم اصراراشونم که زیاد شد لج کردمو درو قفل کردم گفتم به هیچ عنوان نمیام .بگین خونه نیست .


 


بعد از یه ساعت سرو صدا شروع شد فهمیدم که شرف یاب شدن .سارینا با همون صدای پرناز همیشگیش حالو احوال کرد دیگه نمیخواستم به حرفاشون گوش کنم واسه همین رفتم سراغ درسم .


 


کلافه شدم 3 ساعتی میشه که اومدن اهههههههه پس چرا نمیرن؟؟


یه فکر شیطانی زد به سرم سریع شماره ارسلانو گرفتم  صداش خیلی نگران بود:


-        سلام رها خوبی عزیزم؟؟؟


-        مرسیییییییییی ارسلان میخوام ببینمت


-        چ غافلگیرانه باشه چیزی شده؟


-        نه فقط باید ببینمت.


-        باشه کجا؟


-        سرکوچمون منتظر باش.


-        اوکی کاری نداری؟


-        نه ممنونم بای


-        بابای خانوم کوچولو


 


سریع یه مانتوی قهوه ای با شلوار کرم پوشیدم یه شال شیریم انداختم سرم موهامو فرق کج باز کردم کیفمو براشتمو درو با شدت باز کردم جوری که همه سرشون سمت من چرخید.


یه سلام کوتاه کردمو با قدم های سریع رفتم سمت در ورودی که سارینا گفت:- ااااا خاله رها که خونه س.... ادامشو نگفتو حرفشو خورد. دستگیررو میخواستم بکشم پایین که عمو گفت :- دخترم بیا بشین اینجا کارت دارم. زیر لب آروم گفتم عمو کار واجب دارم.


-        دخترم کار مام خیلی مهمه .


با غضب به سپهر نگاه کردم که پوزخند بر لباش داشت. اروم رفتم رو مبل کنار آرزو نشستم.


-        بفرمایید عمو


-        میدونم که قبلا سپهر خانُ دیدی ... ولی واسه آشنایی بهتره یه کم باهم حرف بزنید .


سرمو آوردم بالا خواستم بگم من با ایشون حرفی ندارم که نگاه عمو تغیر کرد توش تهدید داشت به سپهر نگاه کردم هیچ شیفتگی و عشقی تو چشماش نبود انگار اونم راضی نیست . نگاهم بین عمو و سپهر در حرکت بود که گوشیم زنگ خورد. یه فکر بکر زد به مخم گفتم:


-        واییییی عمو ببخشید من دوستم سر کوچه منتظرمه میخوام سوالای دَرسارو ازش بگیرم


 


-        اشکال نداره منم میام باهم بریم یه دوری بزنیم


 


این صدای محکموقاطع سپهر بود که نقشهامو نقش بر آب کرد با لرزش صدا گفتم :- نه نه ممکنه کار من طول بکشه


-        اشکالی نداره منتظر میمونم


از جاش بلند شدو رفت سمت در من هنوز تو جام نشسته بودم که آرزو و سارینا باهم گفتن :- برو دیگه.


کفشامو پام کردم خواستم زنگ بزنم ارسلان بگم که بره ولی نتونستم برگشتم سمت سپهر و گفتم


- نمیخواد ماشینو از پارک درارین من خودم کار دارم .


- مطمئنن راجب مضوع من باهات حرف زدن پس بشین انقد حرف نزن .


- نمیخوام


- بشین


- نمیشینم


- ببین فسقلی من عاشق چشمو ابروت نشدم که واسه من ناز میکنی پس بشین میخوام بات دو کلام حرف حساب بزنم


- من با شما حرفی ندارم


عصبانی شدو گفت :- به جهنم.


ماشینو روشن کردو گازشو گرفتو رفت .


اووووفی کردمو دویدم سمت کوچه ارسلان اونجا وایستاده بود.


منو که دید لبخند پهنی زدو سلام کرد منم سلام دادم


باهم رفتیم یه پارک که با اینجا یکم فاصله داشت.کلی خندیدیمو شوخی کردیم . ارسلان بستنی قیفی برام خرید ولی هنوز گازش نزده بودم که افتاد کلی حالم گرفته شد . اونم بستنی خودشو داد به من هرچی اصرار کردم بره واسه خودشم بگیره قبول نکرد .راجب همه چیز حرف زدیم ولی تا میخواستم راجب سپهر بگم زبونم بند میومد. دلم نمیومد حالشو بگیرم. آخه قضیه سپهر که جدی نبود... با خودم گفتم واسه چی نگرانش کنم...


 هوا رو به تاریکی میرفت که رفتم خونه .من واقعا دوسش داشتم .تنها کسی بود که درکم میکرد. وقتی رفتم تو خونه سارینا هنوز اونجا بود ولی خبری از سپهر نبود سارینا و زن عمو که منو دیدن گفتن:- پس سپهر کو ؟


آرزو که حدس میزد چه اتفاقی افتاده فوتی کرد و سرشو به راستو چپ حرکت داد که یعنی از دست تو.


 


فهمیدم که سارینا و زن عمو نمیدونن منو سپهر باهم بیرون نبودیم پس لبخند مصنوعی زدمو گفتم :- منو که پیاده کرد رفت. گفت جایی کار داره.


زن عمو:- رها دخترم برو کمک آرزو، زود تر سالادو آماده کنین.


 


لباسمو عوض کردم یه تونیک استین بلند با یه شلوار پوشیدم .


شروع کردم به پوست کندن خیارا که سارینا گفت :


-        عروس خانوم پس ایشالا تاریخ عقد و عروسی کی باشه؟


یخ کردمممم خیار از تو دستم افتاد با ترس به آرزو نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی زد.


-        من..من ... میخوام درسمو ادامه بدم


-        باشه عزیزم اشکالی نداره سپهر با درس خوندن تو مخالف نیست برات معلم میگیره


ای خداااااااا ظاهرا هیچ جوره نمیشه اینارو پیچوند .


-        اما اخه ...


-        ناز نکن دیگههههههه خاله بهم گفت که دیشب بله رو دادی


بهت زده به زن عمو نگاه کردم ...


آخه چرا ؟؟چرا زن عمو؟؟ چرا این کارو باهام کردی؟؟؟چرا واسه زندگیم تصمیم گرفتی؟چراااااااااااااااااااااا؟؟؟چرا بدبختم کردی ؟؟؟چرا چشم دیدن خوشی منو ندارین؟؟


خدایا چرا نمیتونم مث بقیه دخترا باشم؟؟چرا نباید به عشقم برسم؟؟


بغضم داشت خفم میکرد .


رفتم تو اتاقم تا تونستم گریه کردم . دیگه داشت خوابم میبرد که زن عمو مهری صدام کرد .


-        عروس خانوم نمیای شام؟


بترکمممممممم عروس خانوم شدمممم اهههههه هی عروس خانوم عروس خانوم میکنن


 


-        سیرم زن عمو


-        رهاااااا؟؟؟؟


-        سیرم زن عمو


یهو در طاق به طاق باز شد با تعجب به درگاه زل زدم این سری عمو بود.


 


-        عمو جان پاشو بیا گشنه نخوابی


-        عمو بخدا سیرم


-        پاشو بیا عزیزم


-        اووف چشممممممم


پاشدم رفتم بیرون همه سر میز بودن .سفره رنگینی پهن بود ولی میل من به هیچ کودومشون نمیکشید .


زل زده بودم به یه گوشه و فکر میکردم که آرزو یه کاسه سوپ گذاشت جلوم .عمو که سمت راستم نشسته بود گفت :- بخور عمو جون بخور که فردا میخواین برین آزمایش ضعف نکنی... قاشق تو دستم شل شد ... ینی جدی جدی میخوان منو بدن به این عتیقه؟؟؟


 


-        ولی عمو ...


-        فردا مدرسه نمیری میریم خرید


باز این سپهر گولاخ بود که عین این قاشق زشتا پرید وسط


با بغض به زن عمو نگاه کردمو گفتم:- باشه...


 


 


تا خود صبح گریه کردم ...


 


خدایا بی مادر بزرگ شدم... بی پدر بزرگ شدم.. چرا نمیذاری حداقل باقی عمرم راحت باشم؟؟؟خدایا آخر این ازدواجا تباهیههه... من نمیخوامممممممم...


 


نمیتونستم مخالفت کنم .همش دعا میکردم عمو منصرف شه تا همین الانشم کم مونده بود دیگه خونه رام ندن چه برسه به این که مخالفت کنم ...


 


چند بار زد به مخم فرار کنمو از این دختر فراربا شم ... ولی ترس و وحشت از شب تو خیابون موندن نذاشت این کارو کنم...


همه میدونن که همه دختر فراریا عاقبتشون چی میشه..


من از عشقم نمیگذرمم .باید با سپهر حرف بزنم خودش باید کنار بکشه.کاری میکنم دیگه سمتمم نیاد چه برسه به این که بخواد باهام ازدواج کنه...


*

رمان عشق یعنی بی تو هرگز...(2)

پرستو:- رها؟؟چی شده فرشته کوچولو ؟؟؟چرا چشات بارونیه آجی؟

همیشه آرزو داشتم یه خواهر مث اون داشته باشم 


دیگه تحمل نکردم بغضم ترکید تو بغلش زار میزدمو اون مدام تو گوشم زمزمه میکرد که اروم باشم ...


همه چیزو بهش گفتم هر چی که از عمو و زن عمو شنیدم ....

*********************************************************

زنگ خورد از بچه ها خداحافظی کردمو گوشیمو روشن کردم به ارسلان زنگ زدم دلم براش پر میکشید.


با بوق دوم برداشت .


-سلاااااااام رها خانوممممم 

- سلام خوبی؟؟

-مرسی عزیزم . رها من کوچه پایین مدرستون منتظرتم بدو بیا کارم واجبه 


نزدیک کوچه شدم سرش پایین بود یه بلیز مشکی تنش بودو با کفشش سنگارو جا بجا میکرد نزدیکتر که شدم بهم نگاه کرد هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد انگار مسخ چشام شده بود با خجالت سرمو پایین انداختمو با صدای ملیحی سلام دادم لبخند قشنگی داشت بهم امید میداد .

- سلام رها جان 

شروع کردیم به قدم زدن رفتیم تو پارک دیگه واقعا از حمل کردن اون کیفه سنگین خسته شده بودم... پرتش کردم رو یه نیمکتو چهار زانو رو نیمکت نشستم اروم کنارم نشست خیلی گوشه گیر شده. این چشههه؟؟؟؟گفتم:


-حالت خوب نیستاااااا تابلوه عاشقییییی


رومو ازش گرفتمو به اطراف نگاه میکردم که یهو درخشش یه شیء طلایی که از پشت جلوی صورتم گرفته شده بود چشمو زد دقیق که شدم دیدم یه گردنبندِ. 


برگشتم سمت ارسلان 

-رسالاااااااااااااان این چیه؟؟؟

-گردنبندِ

-میبینم خودم .کور نیستم که منظورم اینکه واسه منه؟؟؟

-مگه جز تو فرشته ی دیگه ایم اینجا هست؟؟؟

-وای مرسیییییی این خیلی قشنگه

-قابل تورو نداره 

-ایییول چه خوش سلیقه ای

گردن بندو تو دست چپم گرفتمو دستشو تو دست راستم بردم .


با حالت بامزه ای گفتم :

-خیلی خوبی جنتلمن ... ممنونمممممم


بهم خیره شد چشماش شیفته تر از همیشه بود بوسه ای رو دستم زدو گفت : نمیخوام از دستت بدم ...بذار برات ببندمش.

پشتمو کردم.


یهو یاد حرفای زن عمو افتادم دلم دوباره گرفت.

از رو نیمکت بلند شد و گفت : پاشو دیگه عموتینا نگران میشن .

تو دلم پوسخند زدم اره اونا من نباشم راحت ترن بخدااا.

بلند شدم شونه به شونه هم راه میرفتیم رسیدیم سرکوچمون بهش نگاه کردم خداحافظی کردم رفتم سمت در کلیدو برداشتم نگاش کردم هنوز نرفته بود با سر گفتم برو دیگه اونم آروم چشماشو بازو بسته کرد به معنی باشه .


درو باز کردمو رفتم تو .

آرین تو حیاط مشغول دوچرخه سواری بود تا منو دید پرید پااینو گفت :سلام آبجی رها 

-سلام گل پسر خوبی؟

-اره آبجی 

عمو ساجدین و زن عمو مهری آدمای خوبی بودن ولی بعضی وقتا زن عمو خیلی حسادت میکرد .بابای زن عمو یه مرد خیلی پاک بود چهرش نورانی بود تنها کسی بود که بعد از مرگ پدر مادرم منو درک کرد خیلی منو دوس داشت و این حس متقابل بود  منم اونو خیلی دوس داشتم ولی همه فامیل فک میکردن چشم به مال اموالش خوتم ... خیال میکردن خودمو مظلوم نشون میدم تا مث بچه هاش از اموالش سهم داشته باشم حیف که روزگار اونم ازم گرفت... از اون هیچی بهم نرسید. نبایدم میرسید...من هیچ انتظاری نداشتم...


رفتم تو که آرین تپلو با دهن پر گفت :آبجی رها آرزو میخواد جمعه واسه خودش تولد بگیره.

از حرفش خندم گرفت : اوو چه جَلَب

اصلا یادم نبود تولد آرزوه

رفتم تو اتاقمو لباسمو عوض کردم .زن عمو و عمو خونه نبودن .آرزو رو صدا زدم از اتاقش اومد بیرون سلام کردیمو باهم ناهار خوردیم آرزو خیلی دختر خوبی بود منو درک میکرد به جز دوستام اونم از قضیه ارسلان با خبر بود . با کلی ذوق گردنبندو نشونش دادمو گفت که خیلی قشنگه...برام آرزوی خوشبختی کردو گونمو بوسید... ولی همه چیز به این راحتیام نبود... باید قضیه ارسلانو به عمو و زن عمو میگفتم...


رفتمو تو اتاقمو رو تخت نشستم. متفکرانه به زمین خیره شدم:باید یه فکر اساسی کنم. عشق که گناه نیست .خب دوسش دارم دیگه... ارسلانم پسر بدی نیس که عمو بخواد مخالفت کنه. فوقش میگه الان زوده و صبر کنیم تا درسم تموم شه.


به خودم تشر زدم:

دیوونه شدیا رها مگه الکیه؟؟؟خیال میکنی عمو میگه باشه شما همینجوری دوست بمونین...؟؟؟عمو رو اینجور مسائل حساسه.خون جفتتونو میریزه...


-اوووووووف اینجوری نمیشه. باید چیزایی رو که شنیدم به آرزو بگم.

طول اتاقو هی میرفتم هی میومدم ولی به نتیجه ای نرسیدم.

دو دل بودم با این حال در اتاق آرزو رو زدم:

-تق تق.

-بیا تو.

- آرزو باید راجب یه چیزی حرف بزنیم.

-چی؟

- خب راستش...چیزه...

-چیه عزیزم؟

- من... من ...


هرچی سعی کردم راجب چیزایی که شنیده بودم باهاش حرف بزنم نتونستم. اگر میگفت که از این قضیه خبر داره و اونا راجب من حرف میزدن چی؟اگه به عمو و زن عمو میگفت که من فالگوش وایسادم چی؟؟نمیشد ساده نبود... تنها کاری که میتونستم بکنم دعا بود...

تو بد شرایطی گیر کرده بودمو حسم به ارسلان خیلی قوی بود ... نمیخواستم ازش بگذرم...


حرفو عوض کردمو گفتم:

-من نمیدونم جمعه چی بپوشم...

دستمو گرفت و گفت:

-بیا بریم نهار بخوریم اونم یه کاریش میکنیم...

ناهارمونو با آرین خوردیمو کلی راجب جمعه و کارایی که باید واسه مهمونی بکنیم حرف زدیم ...

*********************************************************

با صدای آرزو از خواب پاشدم 

-اهههههههه دختر پاشو دیگه مث خرس میخوابه تنبل بی سواد

-اااا با سوادم چیکار داری بچه پرو؟؟؟ برو بذار بخوابم. 

-ااااااا نههههه امروز تولدمهاااااا یه عالم مهمون داریم پاشوووو

اوه اوه اصلا یادم نبود مث جت رفتم صوتمو شستم . یکم با کتابام ور رفتمو بعدشم شروع  کردم حاضر شدن.

یه پیرهن سفید تا رو زانو پوشیدم که یقه و دامنش حریر داشت .خیلی قشنگ بود(عاشق رنگ سفیدمممممم) . اون گردنبند قلبیرم که ارسلان داده بود بستم دور گردنم .موهامو شونه کردمو به اصرار آرزو فرشون کردم ریختم دورم به صورتم کرم زدمو با یه رژ صورتی ملایم به زیبایی صورتم اضافه کردم ابروهام از اولشم زیاد پخش نبود فقط یه کم نامحسوس تمیزشون کرده بودم . تو آینه به خودم نگاه کردم .عالیییییی شده بودم . 

آرزوم یه پیرهن آستین سه ربع  قرمز با یه جوراب شلواریِ مشکی پوشیده بود موهاشو بالای سرش بسته بود و دم موهاشم لخت کرده بود. خیلی خوشگل شده بود . جیگری بود واسه خودش:D

تو سالن میزو صندلی چیده شده بودو یه میز بلند وسط سالن بود که روش خوراکی ها قرار داشتن.

مهمونا یکی یکی اومدن. تقربا همشونو میشناختم.

ولی پسر خاله و دختر خاله ی آرزو رو واسه اولین بار بود که میدیدم .ظاهرا خارج بودن .ظاهر مرتب و شیکی داشتن... دختر خاله آرزو که بهش میخورد نزدیک 30 باشه یه دامن کوتاه مشکی با یه تاپ فیروزه ای پوشیده بودو سپهر  برادرشم یه کت اسپرت سورمه ای با شلوار جین مشکی به تن داشت. رنگ کتش همونی بود که متنفر بودم...

با سپهر و سارینا سلامو احوال پرسی کردیم.

رویه صندلی پشت میزی نشستم که سارینا سمتم اومد:

سارینا:رها جون چرا کز کردی؟؟؟بیا بریم برقصیم.

دستشو گرفتمو باهم رفتیم وسط .آرزوم بهمون ملحق شد داشتیم کلی مسخره بازی در میاوردیم که سپهر دست سارینارو کشیدو کشوندش یه گوشه آروم باهم پچ پچ میکردن فضولیم گل کرده بود خیلی سعی کردم از حرکات لبشون بفهمم چی میگن ولی موفق نشدم...


-واییییییی آرزو پام درد گرفت بیا بشینیم

-خیلی خب بابا توم مث این پیرزنا 


خواستم برم بشینم که سارینا آرزو رو صدا کرد. آرزوم رفت اون گوشه بازم شروع به پچ پچ کردن... سپهر زیر چشم نگام میکرد انگار میخواست بگه دختره ی فضول برو پی کارت دیگه.. از اینکه وایساده بودم نگاشون میکردم خجالت کشیدم واسه همین رفتم نشستم رو یه صندلی

یه پرتغال خوشگل تپلو داشت خودشو میکشششششت که بخورمش هی التماس میکرد هی میگفتم عزیز من نمیشه که حالا تو به این گندگی رو بخورم .هی میگفت تورو خدا رها ..

خلاصه دلم سوخت دیگه ... برش داشتم میخواستم پوست بکنمش که یهو سایه یه نفرو رو خودم حس کردم... سرمو بلند کردم .تا خواستم نگاش کنم چراغارو واسه رقص نور خاموش کردن.


ایییییییی بخشکه شانسسس 

به اطراف نگا میکردم بلاخره آرزورو پیدا کردم اینسری علاوه بر سارینا و سپهر عموهم داشت باهاشون حرف میزد... قیافه ی آرزو خیلی غمگین میزد... سارینام با سر حرفای عمو رو تایید میکرد نور هی کمو زیاد میشد نمیتونستم خوب ببینمشون ولی انگار عمو داشت سپهرو نصیحت میکرد میزن رو شونشو سپهرم سرشو پایین انداخته بود ...


وایی خدایا ینی اینا چشونه ؟؟؟؟ استرس خاصی وجودمو گرفته بود..و دسته خودم نبود ولی جو خیلی بد بود...خطرو نزدیک خودم احساس میکردم... 


همینجوری داشتم فک میکردم که یهو یه صدا از کنار گوشم گفت:

- سلام رها خانوم پیشنهاد رقص دادم قبول نکردییی الانم که همش داری سپهرو نگا میکنی خبریه؟؟؟؟

از صدای هیزش حدس زدم که دانیال باشه ... سرمو برگردوندم سمتشو با خشمم نگاش کردم..


-بلفرضم که خبری باشه به تو چه؟

-اختیار دارین اینا همه به من مربوطه بلاخره باید بدونم چه غلطی میکنی دیگه...

-هوووووووووووووی یابو درس صبت کن من هر کار دلممممم بخواد میکنممممم به توم هییییچ ربطی نداره روشنه؟؟؟؟؟؟

-نه خانومی تاریکه تاریکه .انقد که هر کار بکنم هیچ کس نمیفهمه...

چشای زشتشش برق میزد .حالم بهم خورد .

-غلط کردی دستت بهم بخوره بیچارت کردم . 

خواستم پاشم که دستشو دورم حلقه کرد.

-دیگه داری اذیتم میکنی خانوم کوچولو...

-ولم کن عوضی حوصلتو ندارم 

-حوصلتم میاد 

بعدشم یه خنده شیطانی کرد میخواستم بگم من غلط میکنم با تو که حوصلم بیاد که یهو یه صدای مردونه و محکم به گوشم خورد:

-مشکلی پیش اومده دانیال؟؟؟

دانیال:- نه ممنون شما به کارتون برسید.


داد زدم : - چی چیو به کارت برس ؟؟؟ آره آقا مشکلیه به این نره غول بگو دس از سرم برداره ...


سپهر:- دانیال این خانوم چی میگه؟ ولش کن .

-باز تو کار من دخالت کردی؟؟؟ برو پی کارت .

-کار من رهاست...

با این حرفش 1000 تا شاخ در اوردممم جاااااااااااان؟؟؟من؟؟؟؟؟؟اواییییییییییییی

 

  لپام قرمز شد  سرمو انداختم پایین. سپهر بازومو کشید و از دانیال جدام کرد. 

-دیگه نبینم دورویرش بپلکی...

خدا خیرش بده.اگه این نبود معلوم نبود چیا بارم میکنه این دانیال بی شعور... راستش ازش میترسیدم.اون موقع یه دختر بچه بودمو دنیال و امثال اون یه تهدید بزرگ بودن برام. اونا خطرناک بودن.

پیچوندم رفتم اشپزخونه .تو آشپزخونه جز آقا آرین هیچ کس نبود که اونم طبق معمول مشغول خوردن بود.

-نترکی گل پسر؟

-وای ابجی توم بیا بخور خیلی خوش مزس ... 

-چی هست حالا؟؟؟

-سالاد ماکارونی...

یهو یاد ارسلان افتادم وایییییییی یه بار سر سالاد ماکارونی باهاش قهر کردم بیچاره داشت سکته میکرد.

-آبجی رها نمیخوری ؟؟؟خودم بخورم؟؟؟


اشتهام کور شد

-آره آجی جون.  بخور نوش جونت.


رفتم تو سالن حوصله هیچی نداشتم ... داشتم میترکیدم باید مطمئن میشدم که او حرف عمو و زن عمو راجب من نبوده ... باید با آرزو حرف میزدم ...  


بلاخره شام سرو شدو کادو هارو دادن . مامان آرزو یه پیرهن خوشگل با یه عطر براش گرفته بود باباشم بهش یه دسبند داد که با یاقوت تزیین شده بود .سارینا و سپهر بهش یه سکه دادنو باقی داییاشو خالهاش هرکودوم لباس و ساعت و اینجور چیزا گرفته بودن ... تا اخر ساعت نگاه دانیال روم بود ولی من فکرم به دو تا چیز بیشتر نمیرفت یکی ارسلان و حرفای عمو و اون یکی این که چرا سپهر گفت کار من رهاست ؟؟؟شاید اونم مث پسر داییش پرو و بی تربیتهههههه :D


نوبت رسید به کادوی من با قدم های آهسته سمتش رفتم ، بغلش کردمو گونشو بوسیدم. کنار گوشش گفتم تولدت مبارک آرزو و جعبه رو دادم دستش اصرار کردم همین الان بازش کنه که با موافقت جمع همراه شد .کاغد کادوشو که باز کرد دل تو دلم نبود میخواستم ببینم عکس العملش چیه... همه میگفتن باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود...

شمارش معکوسو شروع کردم یک... دو... سه.... و یهو در جعبه با فشار دست آرزو با صدای مهیبی باز شد کل صورتش سفید شده بود برف شادی همه هیکلشو گرفته بود همه داشتن هر هر میخندیدن منم که مرده بودم مث بابا نوئل شده بود:D خواست پاکش کنه که سارینا نذاشت و گفت که چندتا عکس ازش بندازیم خاطره میشه. چشمم خورد به سپهر .منو نگاه کردو سرشو به نشونه ی تاسف چپو راست کرد .خنده رو لبم ماسید ... شخصیتمو خورد کرد. نامررررررد صب کن دارم براتتتتت.


مهمونا همون طور که اومده بودن رفتن و همه چیز عالی پسشرفت البته به جز دانیال که تو همه مهمونیای فامیلی واسم مزاحمت ایجاد میکرد...

لباسامو عوض کردم .صورتمو شستمو از اتاقم اومدم بیرون .کادوم اصلیم تو دستم بود .رفتم سمت اتاق آرزو در زدم چیزی نشنیدم درو آروم باز کردم با همون لباسو آرایش خیلی پکر نشسته بود لبه تختش ... دلم شکست کار اشتباهی کرده بودم ناراحت شده بود. رفتم سمتشو با قیافه ی غمگینی گفتم :

-آرزویی؟؟آرزو؟؟ ناراحتی ازم؟؟؟ ببخشید بخدا میخواستم شوخی کنم...

-...

-ااااااا آرزو لوس نشو دیگه من که منظو...

نذاشت حرفمو کامل بزنمو محکم بغلم کرد . از کارش تعجب کردم فک کردم با این کار میخواد نشون بده که ناراحت نیست دستامو گذاشتم پشتشو گفتم :- مرسی دخمل عمو جون .

روبه روم نشست وااااااا این چرا چشاش خیسه؟؟؟ گریه کرد یعنی؟؟؟؟؟ اااااااا لوسِ نُنُر حالا مگه چی شده ؟ایییییش

با حالت قهر گفتم :- اههههه برو بابا نی نی کوچولو .


خواستم پاشم برم که با صدای گرفته صدام زد. 


برگشتم سمتش واییییییی چشاش پر اشک بود خدایااااا 

-بله؟

هیچی نگفت فقط نگام کرد.نگاهشو از چشام به گردنبندم دوخت یهو دلم ریخت دستمو گذاشتم رو گردنبندم نمیدونم چرا ولی استرس گرفته بودم ...

-آرزو داری میترسونیما چیزی شده؟

-رها...

-واسه ارسلان اتفاقی افتاده؟


اروم اشکاش ریخت . بُهت زده رفتم سمتشو دستاشو گرفتم :

- آرزو چی شده به من بگو


دیگه منم داشتم بغض میکردم...

نفس عمیقی کشید و گفت :- باشه آرامش خودتو حفظ کن میگم .اشکاشو پاک کردو دستامو فشار داد با صدای گرفته گفت :- تو دیگه بزرگ شدی رها جونم . دیگه خانوم شدی. وقتشه زندگی جدیدی رو شروع کنی.

دلم ریخت دستام سرد شد نههههه یعنی قضیه ارسلانو به عمو گفته؟؟؟

-منظورتو نمیفهمم

-برات یه موقعیت خوب پیدا شده


با قاطعیت بلند شدمو گفتم :- تو دیگه چرا؟تو که میدونی من دلم پیش کیه؟ من سنم واسه ازدواج خیلی کمه ...


-نه رها جون این قضیش فرق میکنه تو باید قبول کنی

-چیییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟چرااااااااااااااااا؟؟؟

-چون به نفعته؟

-به نفعمه؟؟؟ من نفع خودمو بهتر تشخیص میدم ...

-نه عزیزم تو..

نذاشتم ادامه بده

-ای بابا نمیخوام دیگه 

-ولی اون میخواد

-اون کیه؟

-سپهر

-چییییییییییییییییییییییییییییییییییی پسر خالت؟؟؟؟

-اون پسر خوبیه

-برو بابا 

-ببین رها میدونم برات سخته ولی بخدا ارسلان یه عشق زود گذره یه کم به فکر آیندت باش

-ساکت شووووو به احساسات پاکم توهین نکن من اونو اندازه جونم دوسش دارم 

-مامان بابام خواستن راضیت کنم... رها اگه قبول نکنی زندگیت داغونِ... 

-کافیه آرزو نمی خوام چیزی بشنوم میخواین مجبورم کنین؟؟؟چراااااا؟چون مادر ندارم؟؟؟ چون پدری ندارم که پشتم باشه؟؟؟؟ چون بی کسم؟؟؟؟ میخواین ازم راحت شین؟؟؟ آخه چرا ؟؟عمو و زن عمو که این همه سال زحمتمو کشیدن ؟؟چرا پدر مادریو در حقم تموم نمیکنن؟؟؟اون شب که عمو با حرف زن عمو مخالفت کرد؟؟؟آخه چرا اینجوری شد پس؟؟؟؟

پشت هم حرف میزدمو اشک میریختم حالم خیلی بد بود ... پس حرفای اون شب عمو و زن عموم راجب من بود ... وای نه ... کلمه به کلمه ی حرفای اون شبشون تو سرم میپیچید : - مهری ما نمیتونیم مجبورش کنیم یه روز دو روز که نیست بحث یه عمر زندگیه؟- اونم کم کم عاشقش میشه نگران نباش پسر خوبیه..-مهری کار اشتباهیه ...


بلند بلند داد میزدمو نه نه میگفتم سرم گیج رفت دیگه چشام نمیدید گوشامم نمیشنید همه فکرم ارسلان بود آروم آروم از حال رفتم....

********************************************************


رمان عشق یعنی بی تو هرگز...


تنهام ... خیلی تنها ...

 

همه بچگی میکنن ...ولی من نکردم . همه که از اولش عاقل و بالغ به دنیا نمیان ولی من از همون اولش خواستم با عقل تصمیم بگیرم... نمیگم با بقیه فرق دارم... ولی خیلی زود وارد بازی سرنوشت شدم...واسه چشیدن طعم عشق عجله کردم...

 
با صدای گوشیم بیدار شدم اههههههههههههههههه دیگه حالم از این آهنگ بهم میخوره ایشششش

با غرغر بلند شدم رفتم دسشویی دستو صورتمو شستمو یه نگا توآینه به خودم کردم اووووف چشام پف کرده بود.از دسشویی اومدم بیرون اولین سالی بود که بعد از تعطیلات عید هیچ علاقه ای به مدرسه رفتن نداشتم حتی واسه دیدن دوستامم هیچ ذوقی تو خودم نمیدیدم انگار خیلی خسته بودم .

یه کم صبحونه خوردم رفتم تو اتاقم چشمم به مانتوی مدرسم خورد رنگ سورمه ای رو هیچ وقت دوس نداشتم.  سریع لباسامو تنم کردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد پریدم سمتش ...

 

ارسلان بود ..."سلام رهایی صبحت بخیر " واییی همیشه دقیقه .حواسش هست که خواب نمونم . براش زدم"سلام صبح توم بخیر:-*" داشتم موهامو شونه میکردم که اس داد"امروز مدرسه میری؟"

"آرهL "

"حالا چرا ناراحتی؟میگذره غصه نخور عزیزم"

تو آینه به خودم نگاه کردم قیافم گرفته بود ... از وقتی اون حرفا رو شنیدم ...نه حقیقت نداره ... اونا درباره آرزو حرف میزدن نه من...

اشک تو چشای طوسی عسلیم جمع شد.حتی فکر کردن بهشم آزارم میداد ... لبامو جمع کردم نمیخواستم به اشکام اجازه بدم سقوط کنن حقیقت نداره اشتباه شنیدم ...

 
میخواستم به ارسلان  بگم فعلا بای ..ولی دلم نیومد ترجیح دادم گوشیمو با خودم ببرم مدرسه کفشای اسپرتمو پام کردمو زدم بیرون به مدرسه که رسیدم دیدم پرستو و امیر رضا داداشش جلو مدرسن .امیر رضا از پرستو خداحافظی کرد و رفت .دوییدم سمت پرستو تازه داشتم دلتنگیمو حس میکردم .پریدم بغلش.

 

من: - دختررر سلاممممم دلم برات یه ذره شده بود.

-  سلااااااااام منم همین طور .خوبی؟؟؟

-  آره عالیییییییییییم تو چطوری؟؟ آقاتون خوبه ؟؟؟دیدیش عید؟؟؟

-   وایییییی آره رها انقد دلم براش تنگ شده بوووووود . نمیدونی چقدر خوشتیپ کرده بود.

 

از دور نهال و درسا رو دیدیم که میومدن سمتمون باهم دست دادیمو بعد از سلام علیکو ابراز دل تنگی شروع کردیم حرف زدن پرستو گفت :

- واییییی اگه بدونی چقد حس خوبی نسبت به صادق دارم . درسای سال سومو خیلی خوب یادشهههههه کلی تو عید کمکم کرد. نهال:- اووووو خوش بحالت ماکه از این آقاها نداریم .

درسا:- آره والا ما اصن شانسم نداریم هرکی به ما میرسه یا کوره یا کچله.

 

به حرفاشون گوش میکردم اما زبونم بند اومده بود .. فکرم پیش  ارسلان بود که یهو نهال گفت:

- هووووو چته تو؟؟؟ بازم عاشقیو هزارو یک دردسر؟؟؟ میخواستم به نهال یه لبخند بزنم که پرستو دستمو گرفتو با حالت مسخره ای گفت :

- عزیزم درد یه عاشقو فقط یه عاشقِ که میفهمه درکت میکنم غصه نخور.

 با این حرفش همه شروع کردن خندیدن درسا زد پشتمون:

-  گمشین برین بابا اهههه شوهر ذلیلااا

 

رفتیم سر کلاس گوشیمو در آوردمو بردم زیر میز .اووووووووووف اینجارووو 10تا اس داده بیچاره بچه ..

بهش گفتم

"ببخشید ارسلان سر کلاسم دیگه میتونم اس بدم "

 

برام زد"اااااااا یعنی چی؟؟؟؟؟ خیلی کار بدی میکنی بذارش تو کیفت ..بعدا اس بده بای بای"

 

"نههههه مشکلی نیست "

 

 "خیلیم مشکلیه ااااا نمیخوام از درسا عقب بمونی بعد مدرست زنگ بزن بهم کارت دارم "

 

" باشهL"

 

" بای بای رها جان"

 

 "باییی"

          

زنگ اول افتضاح گذشت اصلا حوصله هیچی نداشتمم همش به حرفای عمو و زن عموم فکر میکردم .. راستش پدرو ماردم تو یه تصادف فوت کردن ... تقریبا میشه گفت دوازده سال پیش بود یه دختر 5_6 ساله بودم خاطرات زیادی با خانوادم ندارم چون منم تو اون تصادف با اونا بودم چند ماه اول بعد از بهوش اومدنم هیچی یادم نیومد از اون گذشته سنی نداشتم .ولی وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که عمو و زن عمو نمیتونن مثل پدر و مادر برام باشن اونام دوتا بچه داشتن. آرزو که چند سالی از من بزرگتره و آرین که تازه هفت ساله شده ... اونا وقتی نداشتن که صرف من کنن... تنها بودم خیلی تنها ... شبا گریه میکردم هر لحظه از خدا میخواستم منو ببره پیش مامان بابام  تا اینکه... یه روز سرد زمستونی بود برف میبارید و هوا واقعا سوزناک بود یه پسر کوچولو کناره خیابون پاهاشو بغل کرده بود از سرما میلرزید

درخشش اشکو تو چشاش دیدم دلم کباب شد...سمتش رفتم شالگردنمو باز کردمو پیچیدم دورش...دستاش یخ یخ بود هیچی نمیگفت خواستم پالتومم درارم که یه پسر قد بلند  با موهای قهوه ای که روشون برف نشسته بود  با چشمای درشت قهوه ایش بهم زل زد و اومد سمتم نذاشت پالتومو درارمو رو به پسر کوچولو گفت : عرفان اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟ میدونی مامانت چه قد نگران شد؟ بیا بغلم ببینم ...

 

بچه رو بغل کردو روشو کرد سمتم شالمو به سمتم گرفت خواستم قدمی بردارم که شالو ازش بگیرم که پام لیز خوردو با مخ رفتم تو زمین ... چشامو که باز کردم عمو و زن عمو رو دیدم بالا سرم وایستاده بودن ... با صدای پسر کوچولویی که میگفت دایی ارسلان اون خانومه چش شده؟ سرمو چرخوندم... چشم افتاد بهش نگاهش اروم بود... خیلی آروم ..انگار... اون همونی بود که بهش نیاز داشتم...

 

دیگه بهش عادت کرده بودم هر روز تو خیابون میدیدمش یه کوچه با ما فاصله داشتن عاشقش شده بودم ... اونم انگار بهم حس داشت رفته رفته احساساتمون گر گرفتو شد اینی که الان هستیم.

 

- نهال :هوی دختره به چی فک میکنی ؟

- پرستو: پاشو دیگه زنگ خوردهاا

به پرستو نگاه کردم خیلی خوش حال بود . خوش بحالش... به عشقش میرسه ... ولی من ...

با اشک نگاش کردم فهمید حالم بده کنارم نشستو دست رو شونم گذاشت :

پرستو:- رها؟؟چی شده فرشته کوچولو ؟؟؟چرا چشات بارونیه آجی؟

همیشه آرزو داشتم یه خواهر مث اون داشته باشم

 

دیگه تحمل نکردم بغضم ترکید تو بغلش زار میزدمو اون مدام تو گوشم زمزمه میکرد که اروم باشم ...

 

همه چیزو بهش گفتم هر چی که از عمو و زن عمو شنیدم ....

رمان قلب یخی من20

همین که جین از پزیرایی خارج شد صدای رادان اومد که داشت رادینو صدا میکرد

نمیدونم چرا ولی باز مثل قبلا با شنیدن صداش ضربان قلبم رفت رو 1000

رادان_رادین؟؟؟؟کجایی داداش؟؟؟

رادین از توی پزیرایی داد زد_توسالن پزیراییم بیا اینجا..

همین که خواستم پاشم برم بیرون رادان وارد شدو نگاهش به من افتاد....

جین با خنده وارد سالن شد و گوشیو گرفت سمتم...

جین_بیا گلم تموم شد....راستی یه چیزی!! ماهتیس مگه گوشیه تو دگمه دار نبود؟؟؟

با به یاد اوردن روزی که خوردم به نعیم اخمام غلیظ تر شدو گفتم _اره ... چطور مگه؟؟؟

جین _هیچی چون دیدم عوضش کردی پرسیدم... الانم داریش؟؟؟

نگاه چپی به نعیم انداختم که اول نفهمید چرا ولی بعد از تموم شدن حرفم لبخند مرموزی زد

_اره دارمش ولی تیکه هاشو. چون توی دانشگاه به یکی خوردمو باعث شد که گوشیم نابود بشه....

نادیا یهو گفت_ماهتیسا؟؟؟؟

_بله؟؟؟

نادیا_جک همون داداش جین بود

چشمکی به جین زدمو گفتم_اره خودش بود

نادیا نگاهی به رادان انداختو بعد رو کرد به منو گفت

نادیا_اهااان....

_درضمن من هنوزم از دست تو و این (و به رادین اشاره کردم)سه نقطه ناراحتم...

رادین_غلط کردی همین که اومدی یعنی این که ناراحت نیستی...

_خوبه خوبه .. تو یکی که اصلا اسم منو نیار....بچه پررو...بعد از عروسی نشونت میدم...

رادین یهو گفت_شنیدم حال یکیو تو دانشگاه گرفتی اونم اساســــــــــــی!!!! و به نعیم اشاره کرد...

نعیم چشم غره ای به رادین رفتو گفت_هیچکس نمی تونه حال منو بگیره ....

با به یاد اوردن ریختن قهوه تو صورتش خندم گرفت...

_بعله ایشون راست میگن من که نبودم توی بوفه قهومو خالی کردم تو صورتشون...

یهو رادین زد زیر خنده و گفت_ایول ماهتیسااا.....اخه نمیدونی که این چه ولوله ای بود اینجا...قبلنا هم یکی بود که خوب می تونست از پسش بر بیاد ولی خــب!!..

نعیم که اخماشم با تموم شدن حرف رادین غلیظ تر شده بود گفت_بحث بهتر از این نبود؟؟؟

رادین خندشو جمعو جور کردو یکی زد رو شونه ی نعیمو گفت_باشه داداشم ادامه نمیدم ....ولی اینو بدون که ارزش نداره بهش فکر کنی...وقتی رفته بزار بره به درک...

با چشمای ریز شده داشتم نگاشون می کردم که بحثو کلا عوض کردن....

تا ساعت هشت شب اونجا بودیم....

نزدیک شام بود که مامان پری زنگ زدو گفت که منتظر ما هستن تا شام بخورن...

از عمو و زنعمو و رادینو نادیا و بقیه خداحافظی کردمو همراه با جین بسمت خونه رفتم


امشب عروسیه نادیا و رادین بودو منم که این نادیا ی سه نقطه اورده بود ارایشگاه.....

ساعت 10 صبح اومدیم ارایشگاه و تا همین الان که ساعت 2.45 دیقست فقط موهای منو بابلیس کشیده...

من قرار بود موهامو با بابلیس فر کنمو یه ارایش مات هم روی صورتم برام انجام بدن...

با تموم شده کار موهام یکی از دستیارای ارایشگر اومدنو منو به یه جای دیگه بردن تا روی صورتم کار بشه....

بعد از تموم شدن ارایشم نذاشتن که خودمو توی اینه ببینم...

مردم چه هولن عروس یکی دیگست منو نمیزارن تا خودمو ببینم....

اوووووفــــــــــــ!!!!!

بعد از پوشیدن لباس مشکیم و کفشای پاشنه 12 شانتیم بالاخره اجازه دادن تا خودمو تو اینه ببینم....

اوهــــــــــــــــــــــ ـ مای گــــــــاد!!!!!!

این دیگه کیه؟؟؟؟

توی اینه دختری رو داشتم میدیم که با زیبایی و ظرافت خاصی روی چشماش خط چشم مشکی و سایه ی مشکی و نقره ای زده بودنو باعث شده بود که چشمای توسیش خوشگل تر بشن و با اون رژ نارنجی دخترونه و رژ گونه و کرم پودر برنزه خیلی شبیه فرشته ها شده بود...

به خودم که اومدم نگاهمو از آینه گرفتمو بعد از تشکر کردن از همشون بسمت اتاقی که نادیا توش بود رفتم...

درو که باز کردم نادیا بدون این که بهم نگاه کنه گفت...

نادیا_ماهتیسا تویی؟؟

_اره گلم ...

نادیا_بیا کمکم کن تا لباسمـــ.....

ولی با برگشتن بسمت من حرف تو دهنش اب شد....

با دهن باز داشت بهم نگاه می کردو اخر سر یه جیغـــی کشید که کـــــــر شدم...

نادیـا_جـــــــــــــــــ� �ــیـــــــــــــــــــــ� �ـــغ!!!!!!! خودتی ماهتیسا؟؟؟؟؟

_ای الهی که بپوکی نه پس عمه حشمت نداشتمه....

نادیا_خیلی خوشگل شدی روانی .....

_بالاخره خوشگل شدم یا روانیم؟؟؟؟

تا خواست جواب بده این خانوم عبادی مثل کفگیر نشسته پرید وسط...

خانوم عبادی_خب عروس خانوم بهتره که لباستو بپوشی دیگه الاناست که دوماد بیاد دنبالت...

نادیا_اواا خاک بر سرم مگه ساعت چنده؟؟

_با اجازتون نزدیک 3ونیم....

......

نادیا تازه لباسشو پوشیده بود که گفتن دوماد اومده....

توی سالن منتظر دوماد بودیم که رادین با طمئنینه وارد شد....

اخـــــــــی بیچاره بچم انقدر مظلوم سرشو انداخته بود پایین که خندم گرفته بود...

رادینو مظلوم بودن ؟؟؟؟؟؟!!!!

عمرا ًًًًًًًًًًًً!!!!!!!

به نادیا اشاره کردم که دارم میرم پایین که اونم زود گرفت منظورمو...

نادیا همون ارایشگاهی اومده بود که من برای جشن نامزدیم با رادان اومده بودم...

اهی کشیدمو با پوشیدن مانتوم و انداختن شال حریرم روی سرم از آرایشگاه خارج شدم....

از در ورودی ارایشگاه که خارج شدم دیدم یه نفر پشت به در آرایشگاه مونده و داره سیگار میکشه...

با صدای تق تق کفشم برگشت سمتم که هردو خشکمون زد....

ایـــــــــن که رادانه!!!!!

مگه رادان سیگار میکشیــــد؟؟؟جلل خالق!!

یه کت شلوار خوش دوخت مشکی با پیراهن توسی و کراوات توسی و نقره ای زده بود و با کفشای مشکی براق(همون ورنی)

به خودم امدمو با صرفه ی مصلحتی ای که کردم باعث شدم تا رادان به خودش بیاد...

سرمو انداختم پایینو از کنارش رد شدم ....

متوجه نفس عمیقی که کشیده بود شدم...

توی این یک سال خیلی تغییر کرده بود...

مغرور تر و از همه مهم تر جدی تر شده بود....

ولی توی قیافش تغییری ایجاد نشده بود فقط به غیر از چشماش که سعی میکرد سرد نشونش بده ولی نمیدونم چرا احساس می کردم که چشماش گرمای خاصی داره...

اه ه ه ه ه ه ه .....لــعــنــت بـهـت رادان که وقتو بی وقت فکرمو مشغول خودت میکنی....

من نباید به رادان فکر کنم....

نـــبــــایــــد!!!!

با اخمای درهم سوار ماشینم شدمو بسمت خونه ی عمو اینا روندم....

با رسیدن به جلوی خونه ی عمو اریا ماشینو پارک کردمو پیاده شدم....

وارد حیاط که شدم صدای اهنگ امید جهانو شنیدم که دیجی گذاشته بود...

بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیـــ

......

اروم اروم اروم دســتــاتــو

مــیــگــرمــ....مـــیــمــ ونــمـــ بــا تــو

وقــتــیــ کــهــ عــشــقــ تــو مــنــ دارمــ

نــبــاشــیـــ مــنـــ اروم نــدارمــ

بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیــ تــو کــهـــ داریــ دلــ مـــیــ بــریــ

بــیــا بــیــا عــمــر مــنــیــ نــریــ دلــمــ رو بــشـــکــنــیــ

بــیــا بــیــا عــشــقــ مــنــیــ تــو کــهـــ داریــ دلــ مـــیــ بــریــ

بــیــا بــیــا عــمــر مــنــیــ نــریــ دلــمــ رو بــشـــکــنــیــ

....

......

.....

مــنـــ بــا تــو بــودنــو بــا یــهــ دنــیــا عــوضــ نــمــیـــ کــنــمـــ

دلــگــرمـــمــ بــهــ عــشــقــــتـــ جــونــمــو فـــدایــ تــو مــیــ کــنــمــ

دلــ دلــ مــیــلــرزهــ واســهــ یــهــ لــحــظــه بــا تــو بــودنــ

دســتـــو پــاهــاشــو گــمــ کـــردشـــ وقــتـــیــ کــهــ از تــو خــونــدمــ

دلــ دلــ مــیــلــرزهــ واســهــ یــهــ لــحــظــه بــا تــو بــودنــ

دســتـــو پــاهــاشــو گــمــ کـــردشـــ وقــتـــیــ کــهــ از تــو خــونــدمــ

......

...

با دیدن مامانینا به سمتشون رفتم ....

بعد از این که باهاشون یکمی حرف زدم بلند شدمو رفتم و توی یکی از اتاقای پایین مانتو و شالمو برداشتم...

همین که از اتاق خارج شدم دختری رو دیدم که احساس کردم برام اشنا میاد...

یکم که فکر کردم اخمام رفت تو هم .....

اون دختر کسی نبود جز الهه خانوم...

دختر خوشگلی بود...

موهای رنگ کرده ی طلایی چشمای عسلی ....

پوست گندمی و قدشم از من کمی کوتاه تر بود ....

ولی از حق نگذریم خوشگل بود...

اوفـــــــــــــــ دیوونه شدم دارم درباره ی رقیبم حرف میزنم...

چـــــــــــــــــــــی؟؟ ؟

من گفتم رقیــــــب؟؟؟؟؟؟

امکان نداره.....

نـــــــــه....

سرعت قدم هامو بیشتر کردمو از خونه خارج شدم....

عروسو داماد هنوز نیومده بودن...

وارد حیاط که شدم چشمم خورد به رادان و نعیم که نشستن یه گوشه و دارن با هم حرف میزنن...

با به یاد اوردن این که چن دیقه پیش الهه رو دیده بودم اخمام غلیظ تر شدو بسمت میز مامان اینا رفتم...

پشت میز کنار جین نشستم ...

_جین؟؟

جین_جونم؟؟؟

_هنوزم توی کیفت سیگار برگ داری؟؟؟

جین که از حرفای من تعجب کرده بود گفت_اره خب دارم.... چطور؟؟

_میشه یکیشو بهم بدی تا بکشمش؟؟؟

جین_اوکی الان.. صبر کن تا برم کیفمو بیارم...

سری برای جین تکون دادم که اونم بلند شدو رفت توی خونه..

با اومدن جین یکی از سیگاراشو برداشتمو با فندکش اتیش کردمو پک محکمی بهش زدم.....

جین نگاهی به من کردمو برای خودشم یکی روشن کرد...

جین_چی شده؟؟؟؟ خیلی وقت بود که نمی کشیدی!!

_هیچی.....

جین_راستشو بگو..... من تورو خوب میشناسم...... وقتی خیلی عصبی یا ناراحت باشی یا سیگار برگ میکشی یا میری پیاده روی...

نگاهی بهش انداختمو گفتم_خیلی برات مهمه؟؟

جین نگاه مهربونی بهم کردو گفت_اره خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی ......... چون مثل خواهر نداشتم دوست دارم...

اهی کشیدمو گفتم_فکر کنم که....

با اومدن مهسا پیش ما حرفمو خوردم...

مهسا_ماهتیسا تو که باز شروع کردی؟؟؟دیگه چی شده؟؟

_هیچی نشده خواهری .....

مهسا_سعیدو ندیدی؟؟

_نه....ساینا و سپنتا کجان؟؟

مهسا_ساینا پیش مادر شوهرمه ....سپنتا و سعیدو هم نمی تونم پیداشون کنم...

_ولشون کن پدرو پسرن دیگه هر جا باشن مطمئنن با همن...

مهسا سری تکون دادو رفت سمت ندا(خواهر بزرگتر نادیا)

سیگارو انداختم زمینو خاموشش کردم...

داشتم به کسایی که ایرانی میرقصیدن نگاه می کردم که دستی جلوم دراز شد...

نگاه که کردم دیدم باز این خل شده....

اصلا انگار نه انگار که الان مثلا ً عروسه این مجلسه...

نادیا_افتخار میدین بانو؟؟؟

_نه!

نادیا_باز که تو سگ شدی!!!! پاشو بیا برقص دیگـــه....

_نادیا حوصله ندارم ولم کن ....

نادیا_اه ه ه ه اصلا نیا ..... به جهنم...

دیم ناراحت شده وداره میره که گفتم

_نادیا؟؟

نادیا که داشت میرفت با حرص برگشت سمتمو گفت_هـــان؟؟

_اوووو حالا انگار چی گفتم....اصلا جهنمو ضرر میام....

.....

دست نادیا رو گرفتمو بردم وسط پیست که صدای دستو صوت همه بلند شد...

دیجی با اومدن منو نادیا به پیست یه اهنگ شاد گذاشتو منو نادیاهم شروع کردیم به رقص...

خوشبختانه به رقص های تانگو سالسا و ایرانی خیلی علاقه داشتمو همشونو هم خوب میرقصیدم...

داشتم با نادیا میرقصیدم که رادان و رادینو نعیم هم به جمعمون اضافه شدن.....

همین که در حال رقصیدن دور زدم دیدم الهه هم داره میاد وسط پیست...

اخمام خود به خود رفت تو هم که از نگاه تیز بین رادان دور نموند...

اهمیتی به این که رادان فهمیده ندادمو به رقصم ادامه دادم...

اهنگ داشت به اخراش میرسید که نادیا به رادین یه اشاره کردو رادین هم براش یه چشمک زد...

مشکوک داشتم به نادیا نگاه میکردم که بهم چشمکی زدو خندید...

از کارای نادیا تعجب کرده بودم که با شروع شدن اهنگ بعدی دوهزاریم افتاد...

بیشعورا رفته بودن به دیجی گفته بودن تا یه اهنگ مخصوص رقص سالسا بزاره...

نگاه چپی به نادیا کردم که بهم خندید...

صدای نعیم از پشت میومد که داشت با رادین بحث می کرد..

نعیم_نه بابا رادین حوصله ی سالسا ندارم داداش...

رادین _گمشو ببینم نرقصی با من حرف نمیزنی...

داشتم ازپیست خارج میشدم که دستم توسط نادیا کشیده شد...

نادیا_بیا با نعیم برقص...

با چشمای گشاد شده برگشتم سمتش که لبخند بدجنسی زدو شونه ای بالا انداخت...

نعیمو هم که رادین راضی کرده بود...

نعیم_بلدید چطوری برقصید دیگه؟؟؟

لبخندی از حرص زدمو گفتم _از شما بهتر میرقصم...

نعیم هم لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زدو گفت_خواهیم دید...

رادین به دیجی اشاره کرد تا اهنگو از اول پلی کنه....

با پلی شدن اهنگ از اول هماهنگ با نعیم شروع کردم به رقص...

.....

دستای همو گرفتیمو از هم دور شدیم که نعیم منو کشید سمت خودش و منم با خوردن یه چرخ وارد بغلش شدم....

منو روی دست راستش خم کردو دست چپشو روی یه طرفم کشید ...

........

چون رقص سالسا جوری بود که دستای طرف مقابل باید به بدنت می خورد

یا راحت بگم باید توهم میلولیدیم..

بعد از حدود 5 دیقه رقص که برای من یه سال گذشت بالاخره اهنگ تموم شد...

خیلی گرمم شده بود......

نادیا و رادین رفته بودنو روی جایگاه عروسو داماد نشسته بودن...

داشتم میرفتم سمت میزی که جین روش نشسته بود....

نگاهم افتاد به رادان که داشت با اخمای توهم و غلیظی نگاهم می کرد...

لبخند کجی زدم ولی با دیدن الهه که با اون لباس کوتاه طلاییش و ناز داشت میرفت سمت میز رادان باعث شد که لبخندم از بین بره و جاشو به پوزخند عمیقی بده....

کنار جین نشستم که جین روشو کرد سمتمو گفت_یه چیزی بگم عصبانی نمیشی؟؟؟؟

_نه بگو...

جین_تو .... تو ..... ام ...... تو رادانو دوس داری؟؟؟

زود سرمو برگردوندم سمت جین ولی تا خواستم دهن باز کنم جین گفت_گفتی که عصبانی نمیشی...

پوفی کردمو با فکر کردن به این احساسی که گریبان گیرم شده بود گفتم_نمیدونم.... نمــیـــدونــــم....خودمم توش موندم که این چه حسیه...

جین_ولی اون دوست داره..

متعجب به جین نگاه کردمو گفتم_تو از کجا میدنی؟؟

جین_از نگاه های خصمانش به اون پسره که باهاش رقصیدی ....و از همه مهم تر تو هم رفتن اخماش وقتی که دید تو داری با اون پسره سالسا می رقصی...

با شنیدن حرفای جین هم خوشحال شده بودم هم ناراحت....

خوشحال برای این که منو دوسم داره و ناراحت برای این که اگرم دوسم داشت الهه مانع بود برام...


به فکر فرو رفتم....

اگه الهه نبود شاید این عروسی عروسیه منو رادان بود...

نه نه نه این امکان نداره اگه الهه هم وجود نداشت بالاخره که نامزدی ما صوری بود...

درسته صوری بود ولی خب میتونستیم کاری کنیم که صوری نباشه چطور می تونستی کاری بکنی که نامزدیتون صوری نباشه؟؟؟

نمیدونم

چرا .... میدونی ولی نمی خوای که قبولش کنی

نه من نمیدونم......

چرا داری از حقیقتی که وجود داره فرار کنی؟؟؟

حقیقتی وجود نداره که من ازش فرار کنم....

وجود داره و اونم اینه که تو عاشق رادان هستی....

نه نه نه نـه نـــه این امکان نداره !!!!! من فقط یکمی ازش خوشم میاد همین....

پس اگه ازش خوشت میاد نباید بهش حساس باشی .....

نباید وقتی که می بینیش قلبت از سینه بزنه بیرون...

نباید بی تابش باشی....

من بی تاب رادان نیستم....

چرا هستی هستی هستــــــــــــی....

......

باید از این محیط دور میشدم.....

بلند شدمو بسمت باغی که پشت خونه بود برم....باید از اینجا دور میشدم......

همین که به باغ پشت خونه رسیدم .....

رادانو دیدم که داره با الهه حرف میزنه...

اوهوکی....مثلا من الان اومده بودم تا از فکر این در امان باشم ولی مثل این که بدتر شد...

خواستم برگردم که وسوسه شدم تا به حرفاشون گوش کنم..

گوشامو تیز کردمو به حرفای الهه و رادان گوش کردم که بدتر عصبانی شدم..

الهه_بسه دیگه رادان وقتی که بهت اهمـ....

رادان_خـفـه شو عوضی ....... همش تقصیر تو بود..... می فهمی؟؟؟

الهه_هه .... چرا ؟؟؟ .... تقصیر من بود که من حامله شدم؟؟؟اخه مگه من چی از اون دختره کم دارم؟؟؟زشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی م؟؟؟

با شنیدن حرف الهه کُپ کردم.....

دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا جیغ نکشم.....

چشمام پراشک شد ولی حتی یه قطرش هم از چشمم نچکید.

رادان_هه..... اخه دختره ی (...) تو داری خودتو با ماهتیسا مقایسه می کنی؟؟؟

الهه_نه ..... چون میدونم توی خوشگلی و خیلی چیزای دیگه بهم نمیرسه.....

از حرف الهه حرصم گرفت....

رادان_نچ نچ نچ ..... اخه دختر ج*ن*د*ه...تو که از من حامله نبودی..... معلوم نیست با کدوم گرگ صفتی ه*م*ب*س*ت*ر شدی که حاملت کرده.....وگرنه رابطه ی ما که بر میگرده به یکسال و نیم پیش....

الهه_خفه شو رادان... ج*ن*د*ه اون دختره ی خ*ر*ا*ب*ه نه من .....فهمیدی؟؟؟....یادت میاد اون شبی رو که مست کرده بودیو اومدی خونه ی من؟؟؟

رادان_نه ....... من کلا حرفای تورو نمی فهمم ......من چیزی یادم نمیاد....شاید مست کرده باشم ولی مطمئن باش که سمت خونه ی تونیومدم..

الهه این بار صداش رنگ خواهش گرفت_رادان!!..... چرا نمی خوای باور کنی که من دوست دارم؟؟؟.....

رادان_خودمو دوس داری یا پولمو؟؟؟

الهه_کی پولتو خواست؟؟؟؟؟ پول تو برام هیچ اهمیتی نداره....من تو رو می خوام.... قلبتو.... جسمتو..... ه*م*ب*س*ت*ر شدن با تورو....مادر بچه هات شدنو می خوام عزیز دلم....بفهــــم...

به طرف رادان اینا که نگاه کردم دیدم الهه در حالی که داره این حرفارو میگه به رادان هم نزدیک میشه...

رادان از الهه فاصله گرفتو گفت..

رادان_کمتر حالمو بهم بزن..... دیگه هم حق نداری نزدیک من بشی.....

الهه متعجب گفت...

الهه_ولی رادا.....

یهو دیدم که رادان داره میاد دقیقا همون سمتی که من مونده بودم...

زود از بین درختا بیرون اومدمو از باغی که پشت خونه بود خارج شدم....

تازه نشسته بودم کنار جین که دیدم رادان با حالت کلافه از پشت خونه اومد....

تقریبا میشه گفت نیم ساعت بعدش هم الهه با ناز و عشوه ای که توی راه رفتنش بود از پشت خونه وارد مجلس شد....

داشتم به حرفایی که شنیده بودم فکر میکردم که با صدای جین به خودم اومدم...

جین_هووووووووی کجایی تو؟؟

_من؟؟؟همینجا...

جین _اره معلومه واقعا ً ....

_حرفتو بگو...

جین _تو که باز سگ شدی که....

_جیــن!حرفتو بگو...

جین_کجا بودی؟؟؟

_پشت خونه....

جین_ دقیقا همون جایی که راد....

تا خواست حرفشو ادامه بده گوشیش زنگ خورد...

......

وقتی دیدم جین داره با گوشیش حرف میزنه منم از فرصت استفاده کردمو نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که چشمم به نازنینو روژان افتاد....

نشسته بودن کنر همو داشتن با هم دیگه حرف میزدن....

بلند شدم تا برم طرف نازنین اینا که جین گوشیشو قطع کرد...

جین_کجا به سلامتی؟؟؟

_دارم میرم پیش روژان و نازنین ....تو ام بیا بریم..

جین_باشه بریم...

با جین به سمت نازنینو روژان رفتیم...

منگولا اصلا نفهمیدن که منو جین داریم نزدیکشون میشیم....

بدون هیچ حرفی رفتمو نشستم کنار نازنین ....

همین که نشستم نگاه نازنین و روژان چرخید سمتم..

به چشماشون که داشت از کاسه میزد بیرون نگاه خونسردی کردم که جیغشون دراومد...

روژان_جـیــغ!!!!!!! ماهتیس؟؟؟؟خود بی شعورتـــــــی؟؟؟؟؟؟؟

نازنین_جــیـــــــــغ!!!!! کی رسیدی ؟؟

_واقعا ممنون از استقبال گرمتون.....هووووی روژان خانوم بیشعور خودتیو اون نامزد الدنگــــت......

یکی کوبوندم تو سر نازنینو گفتم_اخه سه نقطه......مگه من به تو زنگ که زدم نگفتم کی میرسم؟؟؟؟الان یه دو روزی میشه که اینجام... پس فردا صبحم پرواز دارم...

با صدای صرفه ی جین برگشتم سمتشو گفتم..

_معرفی میکنم این نازنین نخاله....(نازنینو نشونش دادم)...و اینم روژان دیونه ی معروف(روژانو با دست نشونش دادم).......رو کردم به نازنینو روژان و گفتم.....اینم جین....

روژان_سلام جین خوشبختم از اشناییت...

جین_منم همینطور...

نازنین_سلام گلم.....خوشحالم که باهات اشناشدم...

جین_من بیشتر...

نازنین_ماهتیسا تو اصلا معلوم هست کجایی؟؟؟

_اره....کانادا بودم الانم در خدمتتونم..

نازنین خواست یکی بزنه تو سرم که زود انگشت اشارمو گرفتم سمتشو گفتم_جرأت داری بزن......این همه زحمت کشیدم رفتم ارایشگاه موهامو درست کردم ...

روژان_اوه مای دَد......خانوم رفته ارایشگاه....انگاری چه کار شاقی کرده حالا...

_بخف باوا..

انقدر با هم حرف زدیم که یهو دیدم مامانینا دارن مارو صدا میکنن....

مامان_دخترا؟؟ماهتیس؟

مامان _زود باشید یباید برید اماده بشید ....می خواییم عروسودومادو ببریم خونشون برسونیم...

روژان_جیــــــغ.....هورررررا .....عروس کشون داریــــم..


یه ساعتی میشد که از عروسی اومده بودیمو منم تاه از حموم در اومده بودم....

همین که دراز کشیدم روی تخت صدای گوشیم با وارد شدن جین داخل اتاق یکی شد....


گوشیمو که روی عسلی کنار تخت گذاشته بودمو برداشتم ..

نگاهم که به صفحش افتاد اخمام جمع شد....

دکمه ی پاسخو فشار دادمو برش داشتم...

_بله؟؟!!!

...._سلام....

_سلام...

...._خوبی؟؟؟

_شما؟!

...._تو فکر کن یکی از فامیلای نزدیکت که ازت خیلی دوره.....!

_فکر کنم اشتباه گرفتین جناب...

...._تا جایی که من میدونم شماره رو درست گرفتم.....

_خودتونو که معرفی نکردین ...اون به درک.....اگه کارتون همینه من وقتو حوصله ی گوش کردن به حرفاتونو ندارم..

...._اره خب راس میگی....کار من مهم تر از این حرفاست....اس ام اس هایی که برات فرستادمو خوندی؟

_چطور؟؟؟

...._خوندی یا نه؟؟

_اقای محترم ......شما مگه منو میشناسی؟؟؟

...._اره....کیه که ماهتیسا رادفر دختر ارین رادفر....نوه ی خسرو رادفرو نشناسه؟؟؟؟

از تعجب دهنم قفل کرده بود..

_تو .... تو اینارو از کجا میدونی؟؟؟

...._مهم نیست که من اینارو از کجا میدونم مهم اینه که به بابات بگی تا بیشتر مواضب خودش و زنش باشه...

_تو کی هستی؟؟؟

...._شاید یه روزی خودمو بهت معرفی و یا حتی نشون دادم ولی اینو بدون که اون روز الان و امروز نیســـت..

_من متوجه حرفات نمیشم....

...._مهم نیست.....فقط به ارین بگو دایان از خون خواهرش نمیگذره...

_الــو.....

همین که خواستم حرف بزنم صدای بوق گوشی نشون از قطع شدن تلفن بود..

متعجب به جین نگاه کردم که دیدم با لبای جمع شده و چشمای درشت شده داره نگام میکنه..

جین_کی بود؟؟؟

_نمی دونم..

جین_چی میگفت؟؟

_نفهمیدم...

جین یکی کوبوند تو سرمو گفت_اه ه ه ه .....خاک تو سرت کنن.....ینی چی که نمی دونم ..نفهمیدم؟؟؟؟پس این همه وقت چی داشتی به طرف می گفتی؟؟؟

_گیج شدم...بهم گفت که به بابام بگم «به ارین بگو دایان از خون خواهرش نمیگذره»...

جین_واااااا ......طرف دیوونه بودهااا.

_نه...

جین_ینی چی نه؟؟

_ببین این طرف هر کی بود منو میشناخت ....چون گفت ینی من تورو که دختر ارین رادفر و نوه ی خسرو رادفر هستیو نمیشناسم؟؟؟

جین_مالیخولیایی نخورده بود به پستمون که اونم خورد به پستمون..

کلا مشکلی که با رادان داشتم از یادم رفته بود...

یه دلشوره ی عجیبی تو دلم افتاده بود...

نمیدونم چرا ولی احساس می کردم که قراره اتفاقی بیفته..

_من دلم شور افتاده...

جین_اووووووووووووو ...... حالا انگار چی شده....ولش کن بابا زیاد بهش فکر نکن....هر کی بوده مردم ازاری بیش نبوده....خودتو نگران نکن..

سری تکون دادمو خودمو پرت کردم روی تخت....

جین هم بعد از دوشی که گرفت و عوض کردن لباسش اومد و کنارم دراز کشید...

_جین؟؟؟؟

جین_هوم؟؟

_خوابت میاد؟؟

جین که پشتشو بهم کرده بود برگشت سمتمو گفت_نه...

_من فکرم بد جوری مشغول این مرده دایان شده....

جین_ماهتیس میزنمتاااا......چن بار بهت بگم که بهش فکر نکن؟؟؟

_خو اخه این تقریبا یه ساله که مزاحمم میشه....حتی وقتی نامزد رادان بودم یه بار که اس ام اس داد رادان با دیدن اس ام اسش عصبانی شد..

جین که تو فکر بود گفت_موضوع یه جورایی بو دار شده...

_هاه؟؟؟؟ینی چی بود دار شده؟؟؟

جین _ینی مشکوک شده....

_بابا پروفسور . دانشمند . حقوقدان...من که نمی دونستم خوب شد تو گفتی....

جین_اوفــــ اصلا خوبی بهت نیومده .....بی ادبـــ

_باشه بابا اه ه ه اصلا نخواستم باهات حرف بزنم ....بخواااب...

بعد از چن دیقه جین به خواب رفت ولی من خوابم نمیبرد و فکرم درگیر تماس تلفنی ای باهام گرفته بودن شده بود..

دقیقا نمیدونم چه ساعتی بود که پلکام روی هم افتادنو به خواب رفتم...


صبح که بلند شدم وقتی به اطرافم نگاه کردم جینو ندیدم....

دستی به صورتم کشیدمو به بدنم کش و قوسی دادمو از روی تختم بلند شدم...

دیشب تو عروسی فکرم انقدر مشغول بود که حتی نفهمیدم روژان و نازنین کجا هستن...

امروز حتما باید بهشون زنگ میزدم..

بلند شدمو بسمت سرویس بهداشتی طبقه ی بالا رفتمو بعد از شستن دستو صورتم و زدن مسواک بسمت پایین و اشپزخونه روونه شدم...

همین که وارد اشپز خونه شدم بابا و مامان وجینو دیدم که دارن صبونه می خورن...

_سلام همگی....صبحتون بخیر...

بابا_سلام...

مامان_سلام دخترم صبحت بخیر باشه..

_ممنون مامانم.....رو کردم به جینو گفتم...تو هم که راحت باش افرین..

جین سری تکون دادو چیزی نگفت...

نشستم سر میز که یاد تلفن دیشب افتادم...

رو کردم به بابا و بهش گفتم_بابا؟؟؟

بابا_بله؟؟

_ام راستش.... دیشب که از عروسی اومدیــم...

بابا که داشت با چشمای ریز شده نگام میکرد گفت_خـــب؟؟

_ ام هیچی دیگه...راستش یه شمارهه بود که حدود یه سال میشد بهم زنگ میزدو اس ام اس های نا مفهومی میدا....دیشب هم زنگ زد......وقتی جواب گوشیو دادم .....هر چی گفتم خودتو معرفی کن معرفی نکرد ....ولـ...ولـــی....ولــــی .... خــب ...

نمیدونم چرا ولی از گفتن این حرف ترس داشتم....

بابا_ولـــی چــــی؟؟؟

_گفت که بهتون بگم ....به ارین بگو که دایان از خون خواهرش نمیگذره وگفت که بگم ....بیشتر مواظب خودش و زنش باشه....

یهو لقمه ای که دست بابا بود پرید تو گلـــوش....

همینجوری مونده بودم مثل منگولا نگاش میکردم که مامان پری از اون طرف خودشو رسوندو برای بابا یه لیوان اب ریختو تا اخر به خوردش داد تا حال بابا درست شد و تونست نفس راحتی بکشه.....

بابا_هووووف.......

مامان_چرا انقدر عجله داری اخه تو؟؟؟

بابا_خودتم میدونیی که این از عجله نبود.....فقط امیدوارم خدا خودش به خیر بگذرونه اخر این جریانو....

مامان به بابا نگاهی که من معنیشو نفهمیدم کردو سری تکون دادو رفت سمت سینک ....

_بابا؟؟

بابا بهم نگاهی انداختو گفت_بله؟؟

_دایان کیه؟؟؟؟

بابا به فکر فرو رفت......

بعد از چند ثانیه که تو فکر بود بلند شدو داشت میرفت بیرون که برگشت سمتمو گفت_بیا دنبالم تا بهت بگم...

ینی من الان شاخکای تعجب و فضولیم با هم داشتن جونه میزدن رو سرم......

واااا خو بگو همینجا دیگه.....

بدون این که لقمه ای بخورم از پشت میز بلند شدمو مثل جوجه های بی سرپناه راه افتادم پشت بابا که به سمت اتاق میرفت.....

وارد اتاقش شدو درو باز گذاشت تا منم برم تو...

بعد از این که وارد اتاق شدم درو بستمو زود رفتم نشستم روی یکی از مبل های چرمی که روبه روی میز کار بابا بود و زل زدم بهش تا به حرف بیاد....

بعد این که بابا نشست پشت میز شروع کرد به حرف زدن....

بابا_در باره ی مادر واقعیت همه چیزو رادان فک کنم که بهت گفت......بعد از مکث کوتاهی ادامه داد.....به غیر از یه چیز.....

مثل بچه های فضول پریدم وسط حرف بابا و گفتم_چه چیزیو نگفته؟؟؟؟

بابا_بچه جان ارووم باش الان همشو بهت میگم.........

سری تکون دادم که بابا شروع کرد به حرف زدن.......

روی تختم دراز کشیده بودمو داشتم به حرفای بابا فکر میکردم....

دایان بِهوَرز برادر دلربا بِهوَرز بود...!!!!!!!

ینی دایی من.....

وقتی بابا بهم گفت که دایان میشه دایی من کم مونده بود ایست قلبی کنم...

من اصلا نمیدونستم که دلربا داداش داره.....

ولی مثل این که من دوتا دایی دارم...دانیال و دایان.....

دلربا کوچکترین عضو خانواده ی بهورز بوده....

وضعیت مالیشون خوب بود ولی ثروتمند نبودن....

فقط این وسط تنها مجهولی که تو ذهنم بدون جواب بود این بود که چرا باید بابا خسرو با ازدواج بابا و مامان دلربا موافقت نکرد....

روی تختم غلطی زدمو به پهلو دراز کشیدم.وقتی از اتاق بابا بیرون اومدم اونقدری حالم خراب بود و به تنهایی احتیاج داشتم که جین خودش فهمیدو نیومد پیشم.

عکس مامان دلربا رو از کیف پولم دراوردمو بهش نگاه کردم.مامانی؟؟چرا با خودت اینکارو کردی؟به فکر منه بدبختو فرزام بیچاره نبودی؟.چرا؟ینی انقدر دنیا برات تیره و تار شده بود که سکته کردی؟مگه چن سالت بود؟

الان که به گریه کردن احتیاج داشتم حتی یه اشکم از چشمام نمیومد....

توی همین فکرا بودمو داشتم به عکس مامان دلربا نگاه می کردم که صدای گوشیم بلند شد..با بی حالی دستمو دراز کردمو از کنارم برش داشتم.شماره روژان داشت روی صفحه خودنمایی می کرد.بی حوصله جوابشو دادم چون اگه جوابشو نمیدادم ول کن نبودو هی پشت سر هم زنگ میزد..

_بله ؟

روژان- سلام خوبی ماهتیس جونم؟؟

_اره مرسی بدک نیستم ....تو خوبی؟

روژان_مرسی گلم...

از طرز حرف زدنش یه ابروم مثل همیشه پرید بالا .مشکوک ازش پرسیدم_چیزی شده؟

روژان_ام....چیزه....وقت داری بریم بیرون برای گردش؟؟

_نه روژان.وقت دارم ولی حوصله ندارم.اگه بخوای به جین می گم تا باهات بیاد.هوم؟

روژان- ناسلامتی فردا پرواز داریااا..انگاری چی خواستم ازت!..اصلا ولش کن مهم نیس....بای..

بیشعور دس گذاشته بود رو نقطه ی حساسیت من.

-اوفــــــــــــــ.بمیری که فقط برام ضرری..اوکی بابا نمی خواد ناراحت بشی ...اماده باش تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت تا بریم بیرون.

با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفت- اخ من قربون اون دل سنگیت برم الهـــــــی...

از طرز قربون صدقه رفتنش خندم گرفتو همین هم باعث شد که لبخند محوی بشینه رو صورتم.

-نمی خواد تو قربون دل سنگی من بشی..برو به نازنینم زنگ بزن بگو اماده بشه.

روژان-نازنین که الان ور دل من نشسته.

-نچ نچ انگار نه انگار که تو نامزدیا نه؟شاید خواستی یه کاری با شوهرت بکنی اون اومده برای فضولی؟

روژان که از حرف من حرصش گرفته بود گفت-درد.بیشعور منحرف عوضی

-اووووی .مواظب حرف زدنت باشیاااا.از وقتی نامزد کردی زبون در اوردی...حالام زود باشین برین اماده شین که منو جین اومدیم یه ساعت جلو خونتون منتظرتون نمونیم.

و زود گوشیو قطع کردم.

در حالی که از روی تخت بلند میشدم غرغر هم میکردم.-ای تو روح اون شوهرت ..اخه الان چه وقت بیرون رفتنه دم صبحی.از اتاقم بیرون امدمو رفتم پایین که دیدم جین نشسته داره اهنگای پی ام سی رو نگاه میکنه.

رو کردم بهشو در حال که برای خوردن اب بسمت اشپز خونه میرفتم گفتم-پاشو برو اماده شو داریم با روژانو نازنین میریم بیرون..

متعجب سرشو برگردوند سمتمو گفت-واقعا؟

سرمو براش تکون دادمو وارد اشپزخونه شدم.بیچاره جین چه گناهی کرده بود مگه؟توی این دوسه روزی که اینجا بودیم یا تو خونه بود یا هم که شاهد حرص خوردنم..

بعد از خوردن یه لیوان اب رفتم تو اتاقم که دیدم جین داره شالشو میبنده.ماشالله سرعت عمل!همین5مین پیش بهش گفتم بره اماده شه.چه زود تموم شد کارش.ولی زهی خیال باطل.چون از کیفش لوازم ارایششو دراوردو شروع کرد به خط چشم کشیدن...

بسمت کمدم رفتم تا ببینم چیزی دارم برای پوشیدن یا نه.یکمی مانتو هامو اینورو اونور کردمو از بینشون یه مانتوی قهوه ای سوخته کشیدم بیرون.شلوار کرم رنگمو هم همراه با شال قهوه ای پر رنگ و کرم روشنمم برداشتم بعد از پوشیدنشون یه کفت تخت قوه ای که یه پاپیون یه وری جلوش داشتو برداشتم پوشیدم رفتم سمت اینه و به بخودم که نگاه کردم دیدم مثل میت شدم.پوستم انقدر سفید شده بود که ادم فکر میکرد روح سرگردانم.لوازم ارایشمو در اوردمو از وش کرم پودرمو برداشتمو خودمو یکمی بزرنزه کردم.یه رژمات کالباسی هم به لبم زدمو با رژگونه ی دخترونه ی قهوه ای و یه خط چشم هم بالای چشمام ارایشمو تموم کردمو.یکی از ادکنامو هم از روی میزم برداشتم خال کردم رو خودم. به اطرافم که نگاه کردم جینو ندیدم.احتمال میدادم که پایین باشه..

با برداشتن یه کیف ست کفشم و انداختن گوشیو کیف پولم توش از اتاق خارج شدم...


با رسیدن به جلوی خونه ی روژان اینا یه تک بهشون زدمو یه تک بوق هم زدم..

به دیقه نکشید که روژان مثل همیشه با اون تیپ خوشگلش و البته اون کفشای تق تقیش از در اومد بیرون...

پشتشم نازنین از در خارج شد...

شیشه رو کشیدم پایینو بهشون که داشتن میومدن سمتمون گفتم-شماره بدم خانومای زیبا؟؟

همین که خواستن جوابمو بدن امید(نامزد روژان) از در خارج شد...

امید برگشت و رو به من که تعجبمو مثل همیشه پشت نگاه سردو مغرورم قایم کرده بودم گفت...

امید-والله خانوم دیر رسیدین از دستون پرید..

روژان با حرص بهش نگاه کرد که رو کردم به امیدو گفتم- والله اقا امید فعلا که من دارم میدزدمش تا شب هم دس منه..

روژان که از حرف من خوشش اومده بود رو کرد به امیدو گفت-خوردی؟؟؟نوش جونت باشه..

امید سرشو تکون دادو گفت-باشه روژان خانوم...باشه یادم میمونه...من که شمارو تنها گیر میارم دیــگـــه!!....اون موقع می گم..

روژان زبونشو برای امید دراوردو اومد سوار ماشین شد.نازنین که سوار ماشین شد بوقی برای امید زدمو با گذاشتن پام روی گاز با سرعت از کوچشون اومدم بیرون..

جین- ماهتیسا؟؟

-هووم؟؟

جین-اهنگ بزارم؟؟

- اره ...پلیو بزن تو پلیر سی دی هست...

نازنین- اه اه حتما بازم از اون اهنگای انتیقه پره تو سی دیت..

از اینه نگاهی به نازنین که با اخم مصنوعی ای کرده بود قیافشو خنده دار کرده بود انداختمو زبونمو براش دراوردم...

خودم دستمو بردم و دکمه ی پلی رو زدمو رفتم رو اهنگ hmgسامی بیگی...

همین که اهنگ پخش شد جین صداشو زیاد کردو شیششو کشید پایین...

شیشه ی منم که پایین بود ...

صدای پلیرو کم کردم چون اصلا حوصله ی پلیسو نداشتم که از اون طرف صدای این سه تا بلند شد

جین- عـــــه!!! چرا کمش میکنی خو؟؟

نازنین-ماهتــــــیــــس!!!!

روژان- چرا کمش کردی؟؟؟زیادش کن ببینم ...

- بزارید کم بمونه می خوام برم خارج از شهر بعدش زیاد می کنم ... الان اصلا ً حوصله ی افسرپلیسو مدارم....

با این که قانع نشده بودن ولی دیگه چیزی نگفتم...

یه امروز می خواستم از همه ی مشکلات فارق باشم...برای همین شروع کردم با اهنگ زمزمه کردن...

دلــتــ بــا مــنــ....

هــمــاهــنــگــهــ...

نــگــاهــ تــو تــو چــشــمــامــهــ...

تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...

هــمــونــ حــســیــ کــهــ مــیــ خــوامــهــ...

تــو ایــنــ دنــیــا واســهــ شــبــ هــا جــز آغــوشــتــ پــنــاهــیــ نــیــســتـــ...

بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...

هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...

نــفــســ تــو ســیــنــهــ مــیــ گــیــرهــ دلــمــ واســهــ تــو مــیــکــوبــهــ...

مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...

تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...

عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...

هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...

مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...

تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...

عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...

هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...

.........

بسمت پارکی که خودم تنهایی میرفتم روندم ....

هم جای سرسبزی بود .هم این که بقلش یه رستوران خوبو شیک داشت که می تونستیم نهارم اونجا بخوریم..

..........

دلــتــ بــا مــنــ....

هــمــاهــنــگــهــ...

نــگــاهــ تــو تــو چــشــمــامــهــ...

تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...

تــنــتــ بــا مــنــ مــیــرقــصــهـــ...

هــمــونــ حــســیــ کــهــ مــیــ خــوامــهــ...

تــو ایــنــ دنــیــا واســهــ شــبــ هــا جــز آغــوشــتــ پــنــاهــیــ نــیــســتـــ...

بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...

بــا ایــنــ حــالــیــ کــهــ مــنــ دارمــ جــز ایــنــجــا دیــگـــهــ جــایــیــ نــیــســتـــ...

هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...

هــمــنــجــا بــا تــو مــیــ مــونــمــ هــمــیــنــجــا کــهــ هــوا خــوبــهــ...

نــفــســ تــو ســیــنــهــ مــیــ گــیــرهــ دلــمــ واســهــ تــو مــیــکــوبــهــ...

مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...

تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...

عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...

هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...

مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...

تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...

عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...

هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...

مــنــ یــهــ دیــونــمــ وقـــتــشــه عــاقــلــ شـــمـــ...

تــو تــَهــِ خــوبــیــ حــقــ بــدهــ عــاشــقــ شــمــ...عــمــرمــو گــشــتــمــ تــا کــهــ تــو پــیــدا شــیــ...

هــیــچــیــ نــمــیــ فــهـــمــم فــقــط مــیــ خــوامــ بــاشـــیــ...

آهنــگــ hmgاز سامی بیگی...


یاد اخرین باری افتادم که اومده بودم اینجا.الانم نمیدونم که چی شد بچه هارو اوردم اینجا..ناخداگاه اخمام رفت توهم.فکرم رفت به روی که از رادان طلاق گرفتم..بدون توجه به بچه ها که داشتن با هم در باره ی خوشگلی و خلوت بودن اینجا حرف میزدن وارد پارک شدم رفتم سمت نیمکت همیشگی ای که وقتی میومدم میشستم روش و به زندگیم فکر میکردم.از وقتی که با رادان نامزد کرده بودم اخلاقم گرم تر و بهتر شده بود.ینی بیشتر کارا و شیطنتام واقعی بود . ولی الان هر شیطنتی که می کردم و هر بار که میخندیم همشون از روی اجبار بود. اجباری که حرف دلمو قایم کنه.تو حالو هوای خودم بودم که دیدم یه دختر بچه ی کوچولو مدنده جلوم و داره نگام میکنه..لبخندی بهش زدم که گفت- شلام یه فال میخلید؟؟

از شلام گفتنش دلم ضعف رفت.لبخندم پررنگ تر شد.- سلام خانوم خوشگله .اره چرا نخرم؟؟؟یکیش چنده؟؟

دختر کوچولو-2000تومن

از کیف پولم یه دو هزار تومنی دراوردمو دادم بهش که اونم در عوض بهم یه فال داد..

- اسمت چیه خوشگل خانوم؟

دختر کوچولو- دنیا...

- چه اسم قشنگی داری...

لبخند نازی بهم زد ..

همین که خواستم چیزی بهش بگم صدای روژان اینا باعث شد که بهشون نگاه کنم..

روژان- ماهتیسا معلوم هست کجایی؟؟؟؟

جین-یه ساعته مارو کاشته دم در پارک...

نازنین- مـ...

- اووووو .. حالا انگاری که چیشده...یه پنج مین سرپا موندین دیگه..کار بزرگی که نکردین..

صورت دختر کوچولو رو بوسیدمو فالی که ازش گرفته بودمو گزاشتم تو کیفم و رو کردم سمت روژان اینا-اینم از دنیا کوچولو..

نازنین با مهربونی اومد سمتشو گفت- الهــــی چه نانازی تو ....چه اسم قشنگیم داری..

همین که دنیا خواست جواب نازنینو بده که یه زنه از اونطرف گفت- دنـیـــــــــا!!!!....بیا اینجا ببینم!!

دختر بچه سرشو انداخت پایینو رفت طرف اون زنه که زنه گفت- مگه نگفتم با غریبه ها حرف نزن؟؟

دنیا- ولـی مـامـ...

زنه- حرف نباشه...بیا بریم ببینم..

دلم گرفت.. نه تنها از رفتار اون زن با دنیا دلم گرفت بلکه از این دنیای کثیفی که توش زندگی می کردیم هم دلم گرفت..سرمو بلند کردمو نفس عمیقی کشیــدم تا حالم یکم بهتر بشه. رو کردم به بچه ها و گفتم- نزدیک اینجا یه رستوران هست .. بیاین بریم اونجا من یه قهوه بخورم که صبونه هم نخوردم..

انگار امروز به من خوشی نیومده..اون از چیزی که بابا بهم گفت..اینم از اتفاقی که توی این پارک برام افتاد.....

وارد رستوران شدمو نازنین اینا هم به دنبالم اومدن..

رفتم پشت میزی که کنار دیوار شیشه ای بود نشستمو با دستم اشاره ای به گارسون کردم...

گارسون که اومد روژان اینا هم کنارم نشسته بودن..

گارسون- چی میل دارین..

نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم-همون همیشگی..

گاسون - بله خانوم....و شما؟

خلاصه بعد از این که سفارشامونو گرفت رفت پی کارش..

داشتم به منظره ی بیرون نگاه میکردم که زنگ گوشیم توجهمو جلب کرد.از جیب مانتوم درش اوردم ولی نگاه کردن به صفحه اش همانا و جمع شدن اخمام هم همانا..

- بله؟

دایان- پیغاممو به بابات دادی؟؟..

از روی صندلی بلند شدمو درحالی که از رستوران بیرون میرفتم جوابشو دادم..

-اره.. بهش گفتم...

دایان- بهت گفت من کیم؟؟

- نباید می گفت .دایـــــی جـــــون؟؟

دایی جون رو با لحن مسخره ای گفتم که با حرص گفت- من دایی تو نیستم...

- اوه ... دایی من نیستی ولی داداش مامانمــی؟... یهو رفتم تو قالب جدی و یخی خودمو گفتم... چرا زنگ زدی؟؟

دایان - هه ... زنگ زدم به قول خودت حال دختر خواهرمو بپرسم..

- برو گمشو عوضی...تو اگه برادر مامانم بودی نمیومدی زهرتو سر پدر بچش خالی کنی... به تو هم میگن ادم؟.. تو حتی بلد نیستی ادمو درست تلفظ کنی...متأسفم که برادر مامانم محسوب میشی..

و گوشیو قطع کردم...حرصم گرفته بود. عصبانی بودم. وجودم پر از خشم بود.مطمئن بودم اگه الان اون مردک کنارم بود گردنشو به سه قسمت مساوی تقسیم میکردم..

بعد از حدود یه ربع که به خودم مسلط شدم وارد رستوران شدم.خوشبختانه بعد از نشستن پشت میز کسی بهم چیزی نگفت و پی گیر ماجرا نشد.ولی گه گاهی نگاه نگران جینو حس می کردم..

****

با بی میلی از تختم بلند شدمو رفتم تا توی سروین بهداشتی اتاقم صورتمو بشورم.ناسلامتی امروز ساعت 8 بلیت داشتیم..از سرویس بهداشتی که بیرون اومدم جین رو هم بلند کردمو خودم بعد از اماده شدن رفتم پایین تا برای اخرین صبونه یه چیزی بخورم..

راستی مامانجون هم فقط برای عروسی نادیا اومده بود و دیروز صبح رفت..

دلم گرفته بود.نمی خواستم از اینجا برم ولی باید میرفتم.اگه میموندم غرورمو از دست میدادم.غرور . غرور . غرور . تنها چیزی که برام مونده بود همین غرورم بود.دیگه نمی خواستم خودمو جلوی کسی کوچیک کنم..سرمو تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون برن..پشت میز اشپزخونه نشستم که جین هم اومد. مامان تو اشپز خونه بودو داشت به مونا و دستور میداد.بعد از خوردن صبونه رفتم بالا و دوتا چمدون های دستی خودمو جینو برداشتم.چون جین هم قبل از پایین اومدنش اماده شده بود مستقیم رفتیم تا بابا و مامان مارو تا فرودگاه برسونن..

توی ماشین بودیم که مامان پری به حرف اومد-ماهتیسا؟

نگاهمو دوختم به مامانو گفتم- بله مامانم؟

برگشتت موند برای کی؟

- نمیدونم ولی احتمالاتا اخرای پاییز مدرکمو بگیرمو بیام اینجا...

بابا در ادامه ی حرفم گفت- و شرکت منو مدیریت کنی..

پوف کردمو چیزی نگفتم...


توی یه خیابون خیلی خلوت داشتم با بابا قدم میزدم که یهو یه ماشین با سرعت بالایی وارد خیابون شد..با سرعت داشت میومد سمت من که بابا منو حلم داد و حل دادن من برابر شد با صدای برخورد چیزی به ماشین..با ضرب افتادم زمین . دست راست و پای راستم خیلی درد میکردن ولی وقتی دقت کردم احساس کردم که صدای برخورد یه چیزی اومده بود با گیجی و نامطمئن سرمو بلند کردمو به پشت سرم نگاه کردم که احساس کردم خون توی بدنم یخ بست.تپش قلبم به دیقه افتاد.گنگ و نامفهوم داشتم به بابام نگاه میکردم که صورتش غرق در خون بود. با هر جون کندنی بود خودمو رسوندم بالای سر بابا و چن بار تکونش دادم. ولی بابا حتی یک سانت هم تکون نخورد به اطرافم نگاهی انداختم که دیدم ماشینه داره با سرعت از خیابون میره بیرون.اگه توی شرایط دیگه بودم مطمئنن جلوشو میگرفتم ولی فعلا بابام مهم تر بود..دستمو که لرزش زیادی داشتو جلو بردمو گذاشتنم روی صورتش ولی وقتی دستم به صورت بابا خورد همون جا خشک شد.. این امکان نداشـــــــت..بدن بابا سرد بود. خیلی سرد. انگار که تازه به خودم اومده باشم یا این که تازه به عمق فاجعه پی برده باشم با صدای بلندی خدا رو صدا زدم..

یهو از خواب پریدم.با وحشت به اطرافم نگاه کردم. تمام بدن و سر و صورتم عرق کرده بود.لیوان ابی که روی میز کنار تختم بود رو برداشتمو تا اخر سر کشیدم.یه احساس منگی داشتم . که حتی با خوردن لیوان اب هم از بین نرفت. اولین کاری که به ذهنم رسید گرفتن یه دوش سرد بود.بسمت کمدم رفتمو حوله لباسی کوتاهمو برداشتمو برای رفتن به حموم از اتاق خارج شدم.با دوش اب سردی که گرفتم حالم خیلی بهتر شده بود ولی فکرم هنوز هم درگیر خوابی بود که دیده بودم.میگن خواب زن برعکسه پس نباید نگران باشم این ینی این که فوق فوقش اگه اتفاقی بیافته این منم که میمیرم

باپوشیدن حولم البته اگه بشه بهش گفت حوله چون یه وجب از باسنم پایین تر بود از حموم خارج شدم ولی همین که خواستم بسمت اتاقم برم سایه ای رو دیدم که داره میاد سمت من..منی که دل نترسی داشتم نمیدونم چرا وهم و ترس برم داشت . یه قدم که عقب رفتم از شانس خوبم خوردم به دیوار.از ترس سکسکه گرفته بودم که اون سایه یهو ناپدید شد.نفسی از سر اسودگی کشیدم ولی این اسودگی زیاد دووم نداشت چون یهو چراغایراهرو روشن شدو منم برای این که صدای جیغمو توی گلوم خفه کنم دستامو گذاشتم جلوی دهنم.

چشمامو که از ترس بسته بودمو باز کردم که نگاهم افتاد به نگاه مات مونده ی جک روی یه جایی .. اول متوجه نشدم داره به کجا نگاه می کنه ولی وقتی یکم بیشتر دقت کردم دیدم که داره به پاهای لختم نگاه میکنه.

اوپس!دیگه از این بدتر نمیشد.یهو انگار که به خودش اومده باشه سرشو انداخت پایین که منم از فرصت استفاده کردمو دویدم سمت اتاقم ولی صدای ارومشو شنیدم که گفت-زود لباساتو بپوش تا سرما نخوردی.

خدا خفت نکنه ماهتیسااااا که ابروی نداشتتو بردی.همینجوری با خودم درگیر بودم که نگاهم به ساعت افتاد.ساعت 4.30 دیقه ی صبح بود.زود بسمت گوشیم رفتمو چون میدونتم الان اونجا حدودای ساعت 8 یا 9 شبه شمارشو گرفتم..

مونا گوشیو جواب داد که زود گفتم

مونا-سلام.بفرمایین؟

-- سلام مونا زود گوشیو بده به مامانم .

مونا- سلام خانوم چشم بروی چشم چن لحظه صبر کنید.

مامان-سلام دخترم خوبی؟

-- ممنون مامان شماها خوبید؟تو و بابا؟ فرزام؟ ماهان ؟ مهسا؟ کلا همگی منظورمه.

مامان که از حرفای من تعجب کرده بود گفت-اره گلم همه خوبیم .ولی. چیزی شده؟

-- راستش نه نگران نباشید یه خوابی دیدم یکم نگرانم کرد همین . فقط زنگ زدم که حالتون رو بپرسم.

....

یکم که با مامان حرف زدم باهاش خداحافظی کردم.


لباسامو که پوشیدم رفتم دراز کشیدم روی تختم ولی دیگه خوابم نبرد..

یهو فکرم رفت به دوما پیش که با جین توی فرودگاه بودیم.

اون روز انقدر خوش گذشت که برای اولین بار تمام مدت لبخند روی لبام بود ولی از یه چیزی ناراحت بودم و اونم این بود که رادان نیومده بود. البته میدونم که خواسته ی نابه جایی بود ولی .


ساعت 7 بود که بالاخره از روی تخت بلند شدم تا برم اماده شمو راه بیفتم سمت دانشگاه.دیگه این اخرین ترمی بود که توی کانادا بودمو خدا رو شکر از اینجا میرفتم.قبل از این که برای عروسی نادیا برم خیلی اینجارو دوس داشتم ولی وقتی که پامو توی ایران گذاشتم همه چی برام عوض شد.

من .ماهتیسا. کسی که توی غرور همتا نداشت به خودش اعتراف کرد که عاشق شده.کم حرفی نبود.ولی پشیمون بودم از این عاشقی.چون میدونستم که نه رادان برای منه و نه من برای رادان.و همین بود که باعث میشد تا از رادان دوری کنم و وقتی میبینمش اخمام بره توهم.هوفــــــــــ.

سری تکون دادم تا این افکار از ذهنم خارج بشه.

ساعت 8 بود که از خونه زدم بیرون. امروز هوس کرده بودم که پیاده روی کنم.برای همین زود تر از هر روز دیگه ای که به دانشگاه میرفتم از خونه بیرون اومدم.داشتم قدم میزدمو به رادان و خودم و اتفاقاتی که توی این چند وقت برام افتاده بود فکر میکردم.چی شد که من عاشق رادان شدم؟توی دوران کوتاهی که بهم محرم بود زیاد باهم راحت نبودیم که بخوام بگم عاشق محبت هاش شدم.و از این هم مطمئن بودم که عشق من به رادان یک طرفست.

سرمو که بلند کردم دیدم جلوی وردی دانشاهم.

وارد کلاس که شدم دیدم ماریا نشسته کنار فرانک و داره باهاش حرف میزنه.

فرانک تازه با خانوادش اومده بود کانادا و بچه ارومیه بود.خیلی دختر خوبو خون گرمی بود.

با لبخندی به سمتشون رفتمو گفتم-سلام .

فرانک-ســلام خانوم خوشگله.دیر کردیا!

--پیاده اومدم برای همینه.

ماریا-سلام .چرا پیاده اومدی حالا؟

شونه ای بالا انداختمو گفتم --همینجوری یهو هوس کردم.

......

بعد ازتموم شدن کلاس داشتم از کلاس خارج میشدم که یکی منو به فامیلی صدام کرد

---خانوم راد فر؟

بسمت صدا بر گشتم که دیدم اریایی داره صدام میکنه.

--بفرمایید؟

نعیم---سلام ببخشید میشه چن لحظه وقتتونو بگیرم؟

با این که تعجب کرده بودم ولی با ضاهری خونسرد گفتم--البته

نعیم---اگه میشه بریم یه جای خلوت.

این بار دیگه نتونستم تعجبمو قایم کنم.

--ببخشید اتفاقی افتاده؟

نعیم---قراره بی افته..

--ینی چی؟

نعیم---خودتون می فهمید .. البته اگه افتخار همراهی بدین.

--البته بفرمایید

بی شخصیت بدون این که بهم چیزی بگه جلو تر از من راه افتاد رفت بیرون.

سری تکون دادمو پشت سرش از کلاس خارج شدم.

از در سالن که رفت بیرون داشت میرفت سمت در وردی که منم راهمو کج کردم و به سمتی از حیاط دانشگاه رفتم که خلوت تر از جاهای دیگه بود و در همون حال بهش گفتم.

--اگه میشه از این طرف.

ینی یه جورایی بهش گفتم گمشو بیا این طرف.

روی یه نیمکت نشستم و منتظر موندم بعد از این که روی نیمکت نشست شروع به صحبت کنه.

بعد از صاف کردن صداش شروع کرد به حرف زدن.

نعیم---من کلا اهل مقدمه چینی نیستم ..ام .. ینی کلا بلد نیستم که مقدمه چینی کنم... پس اگه حرفمو یهویی زدم عصبانی نشو.

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد..

نعیم-راستش..چجوری بگم؟.... من یه مدتیه که شمارو زیر نظر دارم .. و اینو میدونم که توی زندگی شما کسی نیست.. ینی عشقی ندارید..

همین که خواست ادامه بده با ابروی بالا پریده گفتم--منظور؟


نعیم نیم نگاهی بهم انداختو گفت--خب.. می خواستم اگر که بشه بیشتر باهاتون اشنا بشم.

با خونسردی که ازم بعید بود گفتم -- و اگه جواب من منفی باشه؟

نعیم-نمیدونم.

سری تکون دادمو بدون گفتن حرف دیگه ای بلند شدمو از دانشگاه خارج شدم..

همینطور که سرم پایین بود داشتم قدم میزدم که صدای بوق ماشینی اومد.

به بوق ماشین توجه نکردمو به راهم ادامه دادم که دیدم یکی داره صدام میکنه.

سرمو که بلند کردم و به راننده نگاه کردم . نمیدونستم که خوشحال باشم یا ناراحت یا دلخور!...


رمان قلب یخی من19


دلم برای خودمو فرزام گرفـــــت!!!!

از لحاظ مالی مشکل نداشتیم که هیچ ... زیاد هم داشتیم ولی هیچ شادی و خنده ای توی خانواده نداشتیــــــــم...

رفتم از اشپزخونه بیرون و فرزامو صداش کردم

_فرزام؟؟

فرزام از اتاقش خارج شدو گفت _بله؟؟

_میشه باهات حرف بزنم؟؟؟؟

فرزام سرشو تکون دادو اومد نشست روی کاناپه...

منم رفتم نشستم روبه روش...

_می تونم بدونم چرا فامیلیت فروزانفره نه رادفر؟؟؟؟

فرزام _ چون مامان وقتی من 10 ساله بودم با فرید ازدواج کرده بود....

اوپــــــــــــــــــــــ ـس....

_مامان ازدواج کرده بود؟؟؟

فرزام _ اره ولی هیچ وقت عاشق فرید نشد.....

_یه ســـــــــــــــوال دیگه هم دارم....

فرزام_بپرس وروجک...

درحالی که خندم گرفته بود با لحنی که خندم گرفته بود گفتم ...

_چی شده بود که بابام بهم گیر داده بود تا با تو ازدواج کنم؟؟؟؟؟....

فرزام_فرید فکر نمی کرد که تو دختر مامان باشی .... با صدایی که خنده توش موج میزد ادامه داد .... اخه تو رو با رکی اشتباه گرفته بود ....

با بهــــــــــــــت بهش نگاه کردم.....

_نـــــــــــــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ه!!!!!....ینی تو رکی رو دوس داری؟؟؟؟

فرزام که فهمیده بود سوتی داده زود خودشو جمع و جور کردو با تته پته شروع کرد به لاپوشونی کردن که بد تر زد چشمشم خراب کرد ..

فرزام _ نه .... ینی اره ..... خو. نه در اون حداااااااا... در حدی که با هم حرف میزنیم ....نــــــــــــــه ..ینـــــــــــی....اوفـــــ ــــــــــــــــــــ...اصل� � ولش کن.

با شنیدن حرفای فرزام پوکیدم از خنده ... اخه انقدر با مزه هول شده بــــــــــــــــــود.......

خندم که تموم شد یاد خونه افتادم رو کردم به فرزام که از تغییر حالت من تعجب کرده بود گفتم ...

_میتونی برام یه خونه پیدا کنی؟؟؟

فرزام _ خونه؟؟!!...خونه برا چی؟؟؟

_می خوام از خونه بابا بیام بیرون....

فرزام یهو جدی شدو گفت_ بی خود!!..... شما همون جا می مونی....

_نمی خوام .... نمی تونم تو خانواده ای زندگی کنم که ازشون نیستم...

فرزام اخماشو تو هم کشیدو گفت_ینی چی از اونا نیستی؟؟؟؟....تو دختر ارین دارفری.....از خون ارین رادفر هستی بفهـــــــــــــم..

_اره من فقط دختر ارین رادفرم ولی دختر پریا که نیستم... هستم؟؟؟

فرزام_بالاخره هر چی باشه اون تو رو 19 یا 20 سال بزرگت کرده....

_اره خب .. ولی...

فرزام پرید وسط حرفم و با لحن محکمی گفت_ولی و اما و اگر هم نداریم.... این بحث همین جا تموم میشه....

معدم داشت ضعف می رفت .... به ساعت که نگاه کردم اه از نهادم بلند شد.... ساعت11.30 دیقه بود و نزدیک نهار ...

باید میرفتم خونه پس برای همین بلند شدم و بعد از خداحافظی که از رادان کردم بسمت خونه براه افتادم.........

****

با رسیدن به خونه استرس گرفتم ولی بازم مثل همیشه نقاب خونسردمو روی استرسم که از چشمام مطمعا" معلوم بود گذاشتم و در ورودی رو با کلید دستیم باز کردم...

با باز شدن در همه ی سر ها (مهسا ماهان .سپنتا . ساینا.سعید . شروین.شیداومامان و بابا)بسمت در وردی برگشت ...

سرمو انداختم پایین و با سلام ارومی دادم خواستم برم بالا که صدای بابا باعث توقف من تو اولین پله شد....

بابا_از دیشب کدوم قوری بودی هـــــــــــــــــــــان؟ ؟؟

با خونسردی برگشتم سمتش و پوزخندی بهش زدمو _برات مهمه؟؟؟

بابا _ تو فک کن اره ...

_ من از این به بعد هیچ فکری درباره ی شما نمی کنم...

احساس کردم که یه طرف صورتم سوخت....

با ارامش سرمو بالا اوردم و با لحن سرکش همیشگیم گفتم_هه.... چیشد؟؟ بهتون بر خورد اقای رادفر؟؟؟؟پسر چشم ابی که مامانم عاشقش شده بود؟؟؟؟؟مردی که در حق مادرم اخرِ نامردیو کردی؟؟؟؟مامانم بس نبود که میخوای منم زجر بدی؟؟؟؟ می خوای مثل اون منم بمیرم تا راحت شی از دستم؟؟؟

یهو بابا گلدونی که کنارش بودو برداشتو بسمت دیوار کنارش پرت کرد که هزار تیکه شد و برگشت سمت منو با حرص و عصبانیت گفت

بابا_ تو فکر کردی من دوس داشتم طلاقش بدم؟؟؟؟خودم خواستم که زجرش بدم؟؟؟..به ولله .. به مولا قسم من نخواستـــــــــــــم.....(با بغض گفت)منه عوضـــــــــــی دوسش داشتم .... می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!...

احساس ضعف شدیدی میکردم .... یه دستمو گرفتم به نرده و یه دستمو هم گذاشتم روی سرم که گیج میرفت....

یهو احساس کردم که بدنم داره شل میشه و در اخرین لحظه دیدم که بابا به سمتم هجوم اورد تا منو بگیره ولی من چشمام بسته شد....


چشمامو که باز کردم دیدم بابا و پریا و فرزام و رادان کنار تختم موندن همین که متوجه چشمای بازم شدن

فرزام خودشو بهم رسوندم اون دستی که توش سرم نبود رو گرفتو با نگرانی گفت_خوبی خواهر گلم؟؟؟؟

با بی حالی_من چم شده ؟؟

رادان از اونطرف با تمسخر گفت_هیچی چیزی نبود فقط جنابعالی تقریبا یه روز بود که چیزی نخورده بودی برای همین ضعف کردیو بیهوش شدی

اخمامو کشیدم تو همو گفتم_ کِی مرخص میشم؟؟؟

فرزام _باید سرمت تموم شه

سرمو تکون دادم و بدون توجه به بقیه چشمامو بستم

.....

سرمم که تموم شد بسمت خونه رفتیم

****

الان دو ماهی از روزی که اون اتفاقات برام افتاده میگذره و امتحانات دانشگاهمم تموم شده

امروز ساعت 6غروب با رادان قرار دارم چون گفته مهمی باهام داره

نمی دونم چرا ولی انگاری احساسم داره نسبت به رادان عوض میشه دیگه اون احساس برادرانه رو نسبت بهش ندارم ... والبته عاشقشم نیستم

کلا چن روزیه که بخواطر این موضوع که حسم به رادان چیه عصبیم

رابطم هم با پریا و بابا نسبتا خوبه ولی اخلاقم با مهسا و ماهان فرقی نکرده

رفتم از اتاقم بیرون و خودمو با شروین مشغول کردم که دیدم صدای صرفه میاد سرمو که بلند کردم یه لبخند نشست رو لبم _سلام بر داداش ماهان

ماهان_چه عجب شما مارو هم دیدی!!

_بیشین بینیم باوا

ماهان_ بیا نسشتم رو مبل

ونشست روی مبل که صدای شروین اومد که رو به ماهان گفت_بابا ژون منظول عمه این بود که بلو اونطلف بزال باد بیاد (بابا جون منظور عمه این بود که برو اونطرف بزار باد بیاد)

با دهن باز داشتم به شروین نگاه میکردم که شیدا از اشپز خونه بیرون اومدو منو دید

شیدا_ موش نره تو دهنت؟؟ ببند بابا اون دهنو چی شده مگه دهنت باز مونده؟؟

برگشتم سمت ماهان و سری از روی تاسف براش تکون دادمو گفتم_نچ نچ نچ ماهان برات متاسفم واقعا این چه زنی بود رفتی گرفتی؟؟؟

ماهان_ هعـــــــــی خواهری دس رو دلم نذار که خونه.... تو خونه یه اب خوش از گلوی من پایین نمیره از بس که این مادرو پسر پدرمو در میارن

_کوش؟؟

ماهان_ چی کوش؟؟

_ پدرت دیگه ... مگه نمی گی پدرتو در میارن؟؟؟

ماهان خواست جوابمو بده که حواسم رفت سمت شیدا

شیدا بسمتم هجوم اورد که مثلا منو بزنه و وقتی داشت میومد با حرص هم حرف میزد

شیدا_ من زن خوبی نیستم برا داداشت دیگه اره؟؟؟.... نشونت میدم .... الان که موهاتو دادم دستت می فهمی

با ابروی بالا پرید موندم سر جام و قارد گرفتم که شیدا هم اومدو اونم برا من قارد گرفت چون اونم کلاس های رزمی رفته بود همین که خواست مشتشو بزنه تو شکمم دستشو گرفتمو جوری پیچوندم پشتش که دردش نیاد و در گوشش گفتم_ بپا نچایی اجی

و دستشو ول کردم همین که خواست باز بیاد سمتم پریا اومدو گفت_ اع اع مگه بچه شدین شماها؟؟؟؟بس کنید دیگه

شیدا رو کرد به ماهانو گفت_ اقا ماهان به حساب شما هم شب رسیدگی میشه که بعد انگار فهمید چی گفته لبشو گاز گرفت که منم نامردی نکردمو برگشتم سمت ماهان که داشت با چشمای گشاد شده به شیدا نگاه میرد با شیطنت گفتم_ ماهان گاوت شیر داد امشب شیدا قراره حاملت کنه

مامان پریا لبشو گاز گرفت تا نخنده و با تکون دادن سرش بسمت اشپزخونه و پیش اسیه و مونا خانوم اینا رفت

برگشتم به ماهان نگاه کردمو باهم زدیم زیر خنده که شیدا بد تر خجالت کشیدو قرمز شد و با حرص به ما نگاه کرد...

ساعت 4 بود که رفتم یه تیپ توسی مشکی زدم و با برداشتن کیلید بنزم راه افتادم سمت بام تهران چون فعلا زمان زیادی تا 6داشتم

رفتم و سوار ماشین شدم و بسمت بام تهران روندم

ساعت5 رسیدم بام تهران و از ماشین پیاده شدم

رفتم و نزدیک دره موندمو نفس عمیق کشیدم که احساس کردم صدای حرف زدن دو نفر میاد

خوب که گوش دادم دیدم صداها برام خیلی اشنان..

با برگشتن من بسمت عقب تموم دنیام روی سرم اوار شد نفسم بند اومده بود و احساس نفس تنگی داشتم...

____________________________________________

نه این امکان نداشت مگه من ساعت 6 باهاش قرار نداشتم؟؟

پس اون نمی تونست رادان باشه

امکان نداره که رادان با دختر دیگه ای رابطه داشته باشه

ساعت6 جلوی کافی شاپ بودم

وارد که شدم رادانو دیدم که نشسته رو صندلی ای که پشت یه میز دو نفره بود

رفتم نشستم رو به روش و بدون کلامی حرف سرمو تکون دادم که اونم همین کارو کرد

خیلی سرد گفتم_ میشه بدونم چیکار داشتی باهام؟؟؟

رادان _ دوس ندارم مقدمه چینی کنم سریع میرم سر اصل مطلب

_خب؟؟

رادان_ می خوام ازدواج کنم

_ خب ازدواج کن به من چـِ...

اولش نفهمیدم که چی گفته ولی وقتی فهمیدم نظورش چیه حرفی که می خواستم بزنم تو دهنم ماسید و گنگ بهش نگاه کردم که ادادمه داد

رادان_ اگه یادت باشه قبلا دختر داییمو دوس داشتم .... می خوام باهاش ازدواج کنم .... الـ... البته .... البته بعد از این که از تو جدا شدم...

از روی میز بلند شدمو با گفتن این که ««بهتر همین امشب بیاید برای مطرح کردن بحث جدایی »»و بدن خداحافظی از کافی شاپ زدم بیرون

احساس می کردم که قلبم دستور ایست داده

انگار مغزم تازه تازه داشت حرف های رادانو حلاجی و تجزیه تحلیل می کرد....

نمی دونم چرا ولی حسم خیلی بد بود ...

احساس میکردم که با من بازی شده ....

ماهتیسا حقته !! مگه قرار نبود که دیگه قلبت برای هیچکسی ویبره نره؟؟

پس باید تاوانشم پس بدی ....

****

لباسامو با یه دست لباس مشکی عوض کردمو نشستم جلوی اینه ....

وقتی رسیدم خونه رفتم و به پریا و بابا گفتم که امشب قرار عمو اینا بیان خونمون...

نمیدونم چرا ولی می خواستم که حرص رادان رو دربیارم برای همین نشستم و لوازم آرایشمو برداشتمو یه خط چشم متوسط و یه سرمه هم بالا و توی چشمام کشیدم و با رژ گونه و رژ کالباسی ارایشمو تکمیل کردم ....

به خودم که توی اینه نگاه کردم یه لبخند نشست روی لبم .....

خیلی خشگل شده بودم(پپسی کولا چند؟؟؟کم برا خودت پپسی باز کن پپسی گرون میشه)

چشمای توسیم امشب برق خاصی پیدا کرده بودن....

دانشگاهمم که دیگه نزدیک امتحانات بود و باید میشِستمو شروع میکردم به خر زدن تا همشونو حفظ کنم....

توی فکر بودم که با صدای احوال پرسی ای که از پایین میومد به خودم اومدم.....

از پله ها که رفتم پایین نگاه همه برگشت سمتم و باعث شد زنعمو با تعریف کردن از من بیاد سمتم ...

پوزخندی زدم و به رادان نگاه کردم که احساس کردم برای چن ثانیه ای میشه که میخ من شده ...

نگاهم به رکسانا افتاد و یاد سوتی فرزام که گفته بود از رکسانا خوشش میاد افتادم ولی با نگاه کردن به چشمای غمگینش فهمیدم که رادان به رکی همه چیزو گفته وقتی همه نشستن روی مبل ها بهترین فرصت بود برای شروع بحث ...

به رادان نگاه کردم که وقتی دید من دارم بهش نگاه میکنم بدون هیچ اشاره ای روشو ازم گرفت ...

دیگه نمیتونستم تحمل کنم برای همین با صرفه ی مصلحتی که کردم همه رو متوجه خودم کردم و شروع کردم به حرف زدن

اول از همه لبخندی زدم و گفتم: عمو جون خوش اومدید ولی دلیل این که الان هممون دور هم جمع شدیم اینه که ....

نگاهی به رادان کردم که سرشو انداخت پایین و ادامه دادم:اینه که منو رادان با هم به تفاهم نرسیدیم....

جمع برای 2 یا 3 مین توی سکوت فرو رفت ولی بعدش عمو و بابا ...



ولی بعدش عمو و بابا بحرف اومدن

بابا_ مگه الکیه که داری میگی به تفاهم نرسیدیم؟؟؟

عمو_ عمو جان بهتر نیست که یکم بیشتر در این مورد فکر کنید؟؟؟

_پدر من عموی من . من وقتی میگم با این گل پسر به تفاهم نرسیدم ینی به تفاهم نرسیدم.....

بابا_تو غلط می کنی!! مگه ما علاف شماها هستیم هـــــــان؟؟؟

عمو_آرین اروم باش داداشم ....

_نه بزارید حرفشو بزنه......بزارید ببینم تا کی می خواد ادامه بده که به جای من تصمیم بگیره....

بابا_دختره ی احمق .....

خنده ی هیستریکی کردمو گفتم_اره خب راست میگید دیگه من احمقم.....حق با شماست...

بابا که دید دارم همینجوری جوابشو میدم پاشد و اومد سمتم و یه سیلی زد تو گوشم...

با پوزخندی صورتمو برگردوندم سمتشو گفتم_افرین بازم بزن شاید دلت خنک بشه....

عمو_ماهتیسا بهتره بری تو اتاقت.....همین الان...

اخمامو کردم تو همو بسمت طبقه ی بالا و اتاقم رفتم...


روی تختم نشسته بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که در اتاقم به صدا در اومد.....

_بفرمایید

رکسانا وارد اتاقم شدو درو پشت سرش بست

اومد نشست روی تخت کنارمو گفت_نکن این کارو با خودتون ماهتیس

با پوزخندی گفتم_ کدوم کارو میگی رکی؟؟؟؟

رکی_ خودتو نزن به اون راه ..... تو نباید بزاری که رادان وارد باطلاقی که الهه براش ساخته بشه .... میفهمی؟؟؟

_برا من صداتو نبر بالا ..... دختر عمومی درست.... مثل خواهرمی درست...... بیشتر از جونم دوست دارم اونم درست .... ولی ببخشید کارهای برادر جنابعالی به من هیــــــــــچ گونه ربطـــــــــی پیدا نمی کنه بزار اون داداش احمقت هر کاری دلش می خواد انجام بده....

اشک توی چشمای رکسانا جمع شدو گفت_ خیلی نامردی ماهتیسا.....توی این چن سال خیلی فرق کردی .... انگار قلبت یخ زده ....از سرمایی که توی چشماته ادم یخ میبنده ....دیگه اون دختری که من 10 سال پیش میشناختم نیستی ..... انقدر فرق کردی که حتی بعضی موقع ها نمیشناسمت....یعنی کار خیلی سختی ازت خواستم که می گی نمیتونی؟؟؟....تویی که .....

پریدم وسط حرفشو با حرص گفتم_ اره اره اره ... من دیگه اون ماهتیسای احمق گذشته نیستم.... الان عاقل شدم ... میدونی چرا؟؟؟؟ ... چون انقدری توی این چند سال تجربه بدست اوردم که بدونم تو زندگی رادان اضافم..... وقتی یکی میاد بهم میگه میخوام ازت طلاق بگیرمو برم با یکی دیگه ازدواج کنم چون عشق قدیمیمه و هنوزم دوسش دارم باید برم کنار ... باید عقب نشینی کنم...... بین منو رادان هیچ علاقه ای وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت ..... می فهمی؟؟؟؟؟

امپرم بدجور چسبیده بود ...... انقدر که میخواستم همه چیزو بزنمو بشکونم تا دلم اروم بگیره....

انگار من مامان یا پرستار رادانم که میاد بهم میگه باید رادانو نجاتش بدی ....

اه ه ه ه ه ه ه ه......تو روحت رادان!!!

رکسانا_ نه تو عاقل نشدی بلکه از یخ شدی..... انقدری که حتی نمیدونی اگه رادان با الهه ازدواج کنه بدبخت میشه.....این تویی که باید بفهمی و اتفاقات اطرافتو درک کنی..... واقعا برات متاسفم .... نه نه برای تو متاسف نیستم برای خودم متاسفم که دربارت اشتباه فکر میکردم ..... فکر میکردم مهربون تر از این حرفایی ..... فکر میکردم اونی که توی سینت میتپه قلبی از جنس مهربونی و محبته نه از سنگ و یخ.......

و از اتاق خارج شد

خودمو پرت کردم روی تختمو پاهامو توی شکمم مچاله کردم

دیگه طاقت نداشتم....

نمیتونستم تحمل کنم....

چقدر باید بهم اَنگ قلب یخی زده میشد؟؟؟

چقدر باید بهم می گفتن که از جنس یخ و سنگم؟؟؟

درسته که اخلاقم توی این چند سال عوض شده بودو جدی تر شده بودم....

ولی قلبم مثل همیشه بود یخ نزده بود ....

اگرم زده بود با گرمای وجود رادان همش اب شده و رفته پی کارش....

دیگه نمی تونم

خدایاااااااااااااا یعنی تو فقط منو برای این خلق کردی که همیشه توی عذاب باشم؟؟؟؟همیشه یه چیزی بچسبونن تنگمو صدام درنیاد؟؟؟؟

دیگه بریدم

خسته شدم

نمیتونم

نه یعنی دیگه نمیکشم

توی همین فکرا بودم که با احساس این که یکی داره موهامو نوازش می کنه به خودم اومدم

توجه که کردم دیدم پریا داره موهامو ناز میکنه

وقتی دیدم که داره نگاهم میکنه بلند شدمو به اغوش مادرانش پناه بردم

_ مامان پریا ....... اخه من چرا باید انقدر عذاب بکشم؟؟؟؟چرا همه بهم میگن که قلبم یخه؟؟؟؟مگه من کار بدی میکنم؟؟؟مـ

مامان پریا پرید وسط حرفمو گفت_ ششششششش ..... اروم باش دخترم..... نه گلم ...... تو خیلی هم مهربونی خانومم.....الانم به هیچ چیزی فکر نکن و سعی کن که یکم بخوابی.....

سرمو از رو شونه هاش برداشتمو لبخندی به روش پاشیدم و با همون لباسو ارایشی که روی صورتم بود به خواب رفتم

________________________________________

امروز که از خواب بلند شدم با سردرد شدیدی روبه رو شدم ...

به قدری سرم درد میکردکه احساس می کردم سرم میخواد بترکه !!

ولی به هر ترتیبی بود باید بلند میشدم برای همین از عسلی کنار تختم دوتا استامینافن برداشتمو با یه لیوان اب خوردم و بعد از یه دوش سرپایی و پوشیدن یه دست مانتو وشلوار ساده و زدن مغنه و برداشتن کلید ماشین بسمت آشپزخونه رفتمو بعد از خوردن چن تا لقمه نونو پنیر از خونه خارج شدم......

دیشب تصمیممو گرفته بودم !!

الان یک هفته ای از اون روز کذایی می گذره و رفتار بابا هم باهام سرد شده....

چن روز پیش هم تصمیممو با جین در جریان گذاشته بودم....

میشه گفت جین وکیل مامانجون بحساب میومد....

و البته بهترین دوست من.جین از من دوسالی بزرگتر بود و بعد از مرگ پدرش اون بود که کارهای مامانجونو انجام میداد....

وقتی بهش گفتم که میخوام بیام کانادا برای ادامه تحصیل خیلی خوشحال شدو از تصمیمم استقبال کرد


میخواستم برمو مدارک لازممو از دانشگاه بگیرم......

با گرفتن مدارکی که جین به من گفته بود لازمه تا همراهم داشته باشم به جین زنگ زدم که به بوق سوم نرسیده گوشیو برداشت و صدای جیغ جیغوش گوشمو کر کردددددد

جین: واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااای ماهتیــــــــــــــــــــ س!!.... خودتی دیگـــــه؟؟؟

_ پـَ نـَ پـَ ..... عممه زنگ زده حالمو از تو بپرسه

جین_ایـــــــــــــش.... خو مثل ادم جوابمو بدی میمیری؟؟؟؟

_اهووووم.....راستـــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــی!!!

جین_اووووووووووووی گوشم کر شد ارام باش فرزندم...حالام زیادی زر زر متفرقه نکن کارتو بگو که کارم زیاده

_نچ نچ نچ ... تو ادم بشو نیستی که ..... زنگ زدم بگم که همین الان مدارکی که گفته بودیو از دانشگاه گرفتم....

جین_خب افرین کار خوبی کردی ببین میتونی برام پستشون کنی؟؟؟

_پست چیه؟؟؟ ... من هنوز به بابا نگفتم اول باید ببینم که میزاره بیام اونور یا نه!!!!

جین_ اوفـــــــــــــــــــــ.. .. پیرم کردی دختر .... خب امشب به عمو آری بگو دیگه....

_میزنمتــــــــــــــــا!!! ! روانی .آری دیگه کیه؟؟؟بابای من اسم به این خوشگلی داره ....آرین .....اوکی جنّی؟؟

جین_جـِــــــــــــــــــ� �ــنّ خودتی ......جیــــــــــــــــــــ ـغ..... اسم من جِینهِ جِیـــــــــــــــــن...

_حالا مهم نیس که اسمت شلوار جینه یا شلوار پارچه ای .....اگه تونستم بابا رو راضی کنم خبرشو بهت میدم.... بابای

و زود قطع کردم تا فوش های زیبای ایرانیشو نوش جان نکردم.....

****

امشب باید با بابا حرف میزدم.....

جِین بهم گفته بود که اگه واقعا قصد رفتن دارم باید تا اخر هفته اونجا باشم یا حداقل مدارکو براش پست کنم......

بعد از شام وقتی داشتیم چایی می خوردیم رو کردم به بابا و گفتم_ بابا یکم وقت دارین؟؟؟

بابا_چطور؟؟؟

_می خوام باهاتون درباره ی یه موضوعی حرف بزنم...

بابا_بگو...

_من می خوام برم کانادا...

اخمای بابا با شنیدن حرف من رفت تو همو گفت_نه!!

_اوووووووووفـــــــ.... من برای ادامه تحصیل دارم میرم کانادا نه چیــــــز دیگه ای....

بابا_هر چیزی که میخواد باشه...

تا بابا خواست حرفی بزنه دستمو برای سکوت بلند کردمو گفتم_صبر کن بابا میدونم الان بازم میخوای بگی نه....ولی من تمام کارهامو انجام دادمو فقط میخواستم اجازه ی شمارو هم داشته باشم....حداقل فکر کنید که برای یه مدت رفتم تا آب وهوام عوض بشه.....با جین هم حرف زدم و گفته که اگه واقعا تصمیم دارم که توی کانادا ادامه تحصیل بدم یه دانشگا خوب سراغ داره و گفته که باید تا اخر همین هفته برم برای ثبت نام چون از ماه دیگه کلاس هاش شروع میشه....میخوام تا زمانی که خودمو پیدا نکردم برنگردم .... تا زمانی همون ماهتیسای واقعی نشدم حتی فکرم هم به این طرفا خطور نکنه....می خوام برگردم به چن سال پیش ... به همون زمانی که از دست ماهتیسا یه لحظه ارامش نداشتین.....به بابا نگاه کردم که دیدم توی فکره ....بلند شدم و رو به بابا گفتم اگه میشه تا یه ساعت دیگه جوابتونو بهم بگید چون قرار به جِین زنگ بزنم......و بسمت اتاقم روونه شدم.....

حدوداً نیم ساعت بعد بود که مونا اومدو گفت که بابا باهام کار داره

بسمت اتاق کار بابا رفتم و بعد از کسب اجازه وارد شدم و روی یکی از مبلای بابا که روبه روی میزش بود نشستم و زل زدم بهش تا حرفشو بزنه

بابا_اونجوری زل نزن بهم بزار حرفمو بگم......من قبول می کنم ولـــــــی .... یه شرطایی هم برات دارم

منتظر به بابا چشم دوختم که ادامه داد_ من برات خونه ی دانشجویی نمی گیرم و باید بری و خونه ی مامانی بمونی...

دومی ....بعد از گرفتن مدرک لیسانست بر می گردی ایران...

و اما سومی...اگه بر گشتی باید شرکت منو مدیریت کنی....

اگه الان با این شرطا مخالفتی داری منم اجازه ی رفتنو بهت نمیدم....

درباره ی جریان رادان هم هر کاری خواستی بکن به من ربطی نداره...

یکم فکر کردم!!خب با مامانجون که اصـــــــــــــلا مشکلی نداشتمو اتفاقاً خیلیم باحاش راحت بودم..... (آخــــــــــی بچم سر به راه شده خخخخخخ_ کــــوفت میزاری بفکرم یا نه؟؟_ایـــــــــش خو بفکر به من چه؟؟؟بی ادبــــــــ)بعد از گرفتن مدرک هم که ایرانم دیگه ..... تمـــــــــــوم!

ولـــــــــــی خو من نمی خوام شرکت بابا رو مدیریت کنـــــــــم!!!

ولی اگه قبول نکنم کانادا بی کانادا!!!

مجبوری سرمو تکون دادمو گفتم

_خــب من همشو قبول دارم

بابا_می تونی بری ...

سرمو تکون دادمو بلند شدم و از اتاق بابا خارج شدم...

از خوشحالی جیغی کشیدم و تا اتاقم دو ماراتن گذاشتــــــــــــــــــــ ـــم..(ماهتیسا تی تابت خوشمزه بود؟؟؟_نـسـتــــــرن!!!_هوو� �؟؟؟_وللش مهم نیس_درد!!)

وارد اتاقم شدمو شیرجه زدم رو گوشیمو سریــــــــــــع شماره ی جینو گرفتم که بوق اول کامل نخورده برداشـــــــــت

ینی من موندم خدا اینون خلق کردنی چه معادله ای به کار برده که کلاً جزو انسان ها محسوب نمیشه..

جین_ چی شد؟؟؟؟ گذاشت؟؟؟؟ نذاشت؟؟؟؟کشتت؟؟؟ خوردت؟؟؟می خواد بکشتت؟؟؟؟عصبانی شد؟؟؟هووووووووووووووی زنده ای هنوز؟؟؟مـ....

_جِیـــــــــــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ــن!!

جین_ جونم ماهتیسم؟؟؟

_شاتاپ پیلیز ...اوکی؟؟؟

جین_ اوکی ...

_بابام قبول کرد

جین_دروغغغغغغغ!!..

_ اخه من باتوی بوزینه شوخی دارم؟؟؟(نچ نچ نچ ادب مَدَبَم که تو جیبت قایم کردی اره؟؟_اره!! انقدر کیف میده اینجوری حرف بزنــــــی_حنـــــــــاق_ت و دلت_جلو اینه ای)

جین_ ای الهــــــــــــــی دردم بخوره تو سرت ..... خو مثل ادم بجواب دیگه ... اه ه ه ه ه ه ه....

_خب حالا تو هم.... اره بخدا بابام قبول کرده اگه خدا بخواد ایشالله سه روز دیگه که میشه پنجشنبه پیشتم ... مدارکمم برات پست پیشتاز می کنم که برسه دستت

جین_اوهووم اوکی هانی....خوشحالم که داری میای پیشم....

_من بیشـــــــــــــــــــــت ر....

جین_ خب کاری نداری ماهتیس جونم؟؟؟

_نه گلم بای

جین_ بای خواهری

........

بعد از قطع کردن تماسم لباسایی که لازم داشتمو توی چمدونم جمع کردمو رفتم پایین تا یه قهوه بخورم کـــــــــــــــــــه!!...

همین که رفتم پایین پریا بهم گفت که عمو اریا اینا برای فردا شام مارو دعوت کردن.....

یه قهوه درست کردمو برداشتم بردم تا توی اتاقم بخورم....

با خوردن قهوه گرفتم خوابیدم......

________________________________________

امروز قرار بود برم و عقدمو با رادان فسق کنم ....

یه مانتوی زرشکی با یه کفش زرشکی پاشنه12 سانتی کنار گذاشتمو از کمد دیگمم یه شال سفید با طرح های زرشکی ریزی که روش بود برداشتم همراه با شلوار سفیدم..

بعد از پوشیدن لباسام و ارایش ملایم و درست کردن جلوی موهام کلید پانامرای توسیمو برداشتمو رفتم سمت محضر...

نمی دونم چرا ولی احساس بدی داشتم از این که داشتم از رادان جدا میشدم...

توی راه همش فکرم به روز نامزدی و آزمایش و روز هایی که باهم گردش رفته بودیم کشیده میشد....

اه ه ه ه ه ه....

وقتی دیدم که نمیتونم فکرمو منحرف کنم صدای پلییر ماشینو زیاد کردمو سرعتمم یکمی زیاد کردم و همراه با اهنگ مورد علاقم که اهنگ HMGسامی بیگی بود شروع به خوندن کردم....

با رسیدن به جلوی محضر صدای پلییرو کم کردمو با همون عینک افتابی مارکدارم پیاده شدم و با قدم های محکم بسمت در وردی محضر رفتم...

با وارد شدنم عینکمو برداشتمو رادانو دیدم و سرمو براش تکون دادم که اونم همینکارو در جواب من انجام داد....

احساس می کردم محیط محضر برام خفقان اوره...

بعد گذشت 10 مین نوبت به ما رسید که رفتیم و بعد انجام کارهاش رسماً از همدیگه جدا شدیم...

احساس بغض می کردم....

نمی خواستم به اونچیزی که توی مغزم جولون میداد فکر کنم باید از رادان دور میشدم.....

عقب گرد کردم و خواستم از محضر خارج بشم که صدای رادان میخکوبم کرد!!

رادان_ماهتیسا؟؟؟

برای اولین بار احساس اینو داشتم که بهترین اسم دنیا رو دارم!!

......-_-.....

استاپ کردم ولی برنگشتم....وقتی دیدم چیزی نگفت براهم ادامه دادم و خودمو به ماشینم رسوندمو زود استرات زدمو با اخرین و بیشترین سرعت ممکن از محضر دور شدم....

بسمت پارکی که بیرون از شهر بود و خودم تنها کشفش کرده بودم و هر وقتی که ناراحت یا به دلایل مختلفی دلم گرفته میام اینجا....

این پارکو از دوسال پیش کشف کردمو خیلی دوسش دارم...

چون خیلی ساکته و خلوته ....

با رسیدن به پارک ماشینو پارک کردمو پیاده شدم و از صندق عقب ماشین کتونیای مشکیمو پوشیدمو با قفل کردن ماشین شروع کردم به پیاده روی..

به این فکر کردم که مگه نامزدی منو رادان صوری نبود؟؟؟؟

پس این حسی که من الان نسبت به رادان دارم چیه؟؟؟چرا وقتی میبینمش نمی تونم همون ماهتیسای مغرور باشم؟؟؟چرا وقتی میبینمش قلبم بی قراری می کنه؟؟؟

توی یه رمان خونده بودم که این علائم بیان گر.....

نه نه نــــه من حتی نباید این کلمه رو به زبون بیارم......

با پیش اومدن طلاق منو رادان همه چیز به هم ریخت....

رابطم با رکسانا که خیلی سرد شده بود .... تقریبا دو هفته ای هم میشد از نادیا اینا خبری نداشتم...

به ساعتم نگاه کردم که ساعت 7.30 دیقه رو نشون میداد با اعصاب داغونی که داشتم بسمت ماشین رفتم و تا برسم ساعت شد 8....

ایفون خونه ی عمو اینا رو زدم که در با صدای تیکی باز شد..

داخل خونه شدم و برای خدمت کارشون سری تکون دادمو از کنارش رد شدمو رفتم داخل خونه که دیدم بابا ارین و مامان پری و مهسا و ماهان هم با شوهرو زنو بچه هاشون بودن با همشون دست دادمو رفتم نشستم دقت که کردم دیدم رادان و رادین نیستن.....

شونه ای بالا انداختمو با بی خیالی به بحث بابا و عمو گوش دادم که داشتن درباره ی شرکتو این جور کارا حرف میزدن....

صدای زنگ گوشیم بلند شد ...

از کیفم که درش اوردم دیدم شماره ی فرزام افتاده رو صفحه ی گوشیم....

با لبخندی از جام بلند شدمو بسمت حیاط رفتم و جوابشو دادم

_ســـــــــــــــلام بر برادر نمونه که اصلا یادش نیست یه خواهر خوشگلیم داره....

فرزام_ســــــــــــلام بر خواهر زشته ی خودم..... خوبی؟؟

_زشت دوس دختر جدیدته ..... من کجام زشته؟؟؟به این خشگلی ایـــــــــــش....

فرزام_اوه اوه نه بابا؟؟؟ ... تو هر کاریم بکنی به رُ.... ام نه به من نمیرسی تو خشگلی....

معلوم بود که میخواست بگه رکسانا ....

با خنده گفتم_قابل نداره بگو دیگه فهمیدم کیو میگی

فرزام_اهــــــــــــــــه .... بخدا فقط جلوی تو ریپ میزنمااااا وگرنه این جوری نیستم....اصن لامصب نمیدونم اون صدای تو چه جذبه ای داره که فقط منتظر اینه که ازم حرف بکشه....

_دیگه دیگه....

فرزام_اهـــــــان راستی وروجک شنیدم میخوای بری کانادا !!! اره؟؟

_اوهووم....تو از کجا فهمیدی؟؟؟ اره با اجازه ی خودمو بابا جونم دارم میرم کانادا تا ایشالله یه سال یا چن سال دیگه ...

فرزام_اوه اوه پس من از الان دَبّه نگه دارم برات دیگه؟؟

هـــــــان؟؟ دبّه؟؟؟

_برای چی دَبّه؟؟

فرزام_برای این که وقتی اومدی ترشی بندازمت.... وبعد ریز خندید ...

_اوووووووووی نخند بیشعــــــــور!! منو می خوای ترشی بندازی دیگه؟؟؟ اره؟؟

فرزام_اره....

_کوفـــــــــــــــــتـــ� �ـــــــــــو اره....

فرزام_ بگذریم .... کِی پرواز داری؟؟

_فردا نه پس فردا ساعت 5 بعد از ظهر....

یکم دیگه با فرزام حرف زدمو قطع کردم ولی همین که برگشتم رادینو دیدم که عصبانی از خونه اومد بیرونو با دیدن من یه چشم غره خوشمل اومد تو کارم که دهنم باز موند....

این چرا بهم چشم غره میاد؟؟؟

وویی!!

اصتغفرالله ربی و اعطوبو عِلَیه...

خدا شفا بده مریضارو....

رفتم تو و روی مبل قبلی نشستم و به اطراف نگاه کردم....

حوصلم کاملا سر رفته بود....

......

بعد از شام بود که دسشویی داشتم برای همین بلند شدم تا برم دسشویی ولی متأصفانه دسشویی پایین درش قفل بود...حتما کسی توی دسشویی بوده ...

از پله ها بالا رفتم ...

ولی همین که رفتم صدای اهنگی میخکوبم کرد....

صدا از اتاق رادان میومد که داشت با گیتارش میزد....

(اگه بعضی جاهاش اشتباه شد بهم بگید تا درستش کنم چون خودم از روی آهنگ نوشتمش)

نــگــاه نــکــــنـــ بــــه ســــاعــــتــــتــــ

نــگــو کــه وقــتــ رفــتـــنــه

چــطــور دلــتــ دلــشــ مــیــاد

از عــشــقــ مــن دل بـِـکَــنـِـه

مــیــ خــوامــ تــو ایــنــ دقــیــقـهــ ـهــا

فــقــطــ بــهــ تــو نــگــاهــ کــنــمــ

بــخــواطــر مــونــدنــتــ چــقــدر خــدا خـــدا کــنـــمــ

ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ

بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ

مــیــ دونــی خــیــلــیـــ تــو رو دوســتــ دارم

دلــ گـــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ

ایــ کــاشــ ثــانــیـــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ

بــدونــ تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارم

مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوســتــ دارمــ

مــیــمــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ

.......

نــزدیــکــ رفــتــنــ تــو

نــزدیــکــ مــردنــ مــنــــ

تــصــویــر دور شدنــتــ

غــصــهــ خوردنــ مــنــ

تــو بــری پــر مــیــشــهــ دنــیــامــ از تــنــهـــایــیــ

زنــدگــیــ ایــنــجــا هــســتــ تــا وقــتــیـــ ایـــنــ جــایــیــ

کـــیـــ مــیــتــونــهــ جــایــهــ خــالــیــتــو بــگــیــره

از تــویــ قــلــبـــمــ عــشــقــتــ نــمـــیـــرهــــــ نــمــیـــرهـــــــــ

ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ

بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ

مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوســتــ دارمــ

دلــ گــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ

ایــ کــاشــ ثــانــیــهــ هــارو بــشــهــ نــگــهــ دارمــ

بــدون تــو از هــمــهــ چــیــ بــیــزارمـــ

مــیــدونــیــ خــیــلــیــ تــو رو دوسّــتــ دارمــ

مــیــمــیــرمــ وقــتــیــ نــیــســـتـــیــ

ایـــ کــاشـــ........

(اهــنــگــ ایــ کــاشــ از عــمــاد طــالــبــ زادهــ)

انقدر محو اهنگ شده بودم که یادم رفته بود برای دسشویی اومدم بالا...

وآآآآآآآوُ عجب صدایـــــی داره....

دستامو که گذاشته بودم روی درو خواستم بردارم و برگردم که در اتاق بــــاز شدو کم مونده بود برم تو بقل رادان که دستامو گذاشتم روی سینه اش و چشماموم محکم روی هم فشار دادمو لبمو هم به دندون گرفتم....

بــــــــــــدبــــــــــ ــــخـــــــــــــــــــت ـــــــــــــــ شـــــدمــــــ.....

اروم چشمامو باز کردم که دیدم رادان مونده داره با چشمای ریز شده منو نگاه میکنه....

خودمو جمع و جور کردمو یه اخمم نشوندم رو پیشونیم ....

رادان_خب؟؟

_چی خب؟؟

وقتی دیدم داره با اخم نگام میکنه

شونه ای بالا انداختمو گفتم_اومده بودم برم با اجازتون اونجاا(و به دسشویی اشاره کردم)که صدای گیتارتو شنیدم....

و بعد هم در کمال پررویی راهمو بسمت دسشویی کج کردم....

ولی توی دلم ولوله ای به پا شده بود که باعث میشد اعصابم خورد بشه...

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++امروز روزی بود که من ساعت 5 عصر پرواز داشتم....

دیروز زنگ زده بودم به نادیا اینا و باهاشون قرار گذاشته بودم که هر یه هفته یا حداقل هر یک ماه یک بار اگه وقت داشتم بهشون زنگ بزنم اونام بهم گفته بودن که هرروز به زنگ میزنن....

توی فرودگاه با همه خداحافظی کردمو در اخر هم شروین و سپنتا و ساینا رو خووووب تو بغلم چلوندمشون....

به همه نگاه کردمو در اخر رومو برگردوندمتا برم که صدای رادین اومد...

رادین_اوووووووووووووی ضعیفه بصبربا بزرگترتم خدافضی کن بعد هرجا خواستی برو

با لبخند برگشتم سمتشو گفتم_رو چشمم اغا بزرگ....

رادین_نچ نچ نچ بی چشمورو حالا دیگه من بابا بزرگم؟؟

و گوشمو گرفتو پیچوندکه رو کردم به بابا و گفتم_بابـــــــــــا!!!

انقدر این جمله رو با ناز گفتم که بابا اومدو یدونه پس گردنی زد به رادینو گفت_تو خجالت نمی کشی بچه؟؟ جلوی من داری دخترمو اذیت می کنی؟؟؟هوووم؟؟

رادین که مثلا ترسیده باشه اب دهنشو با صدا قورت دادو گفت_کـــــــــی؟؟من؟؟؟من غلط بکنم .. به ریش نداشته ی بابام بخندم اگه این کارو بکنم..

عمو که از حرف رادین خندش گرفته بود گفت_دِ اخه دلقک حتما داری میخندی که این طفل معصومو اذیتش می کنی دیگه...

من که پوکیدم از خنده....فقط یه لحظه نگاهم افتاد به رادان که دیدم داره با لبخند نگام میکنه زود رومو کردمو اونور...

رادین_جـــــــــان؟؟؟این تیکه ی اخرشو که طفل معصوم گفتی با کی بودی؟؟؟ با این وروره جادو بودی؟؟

پشت چشمی برای رادین اومدمو گفتم_ینــــــــــــــــی خــــــــــاک تو مغز نداشتت کنن ایشالله.... الان از پروازم جامیمونم اونوقته که باید منو تا کانادا رو کولت ببری...زود باش خداحافظیتو بکن که وقت ندارم..

رادین_اه اه اه حالم بد شد .... همچین میگه وقت ندارم انگاری انجلیناجولیه!!.... گذشته از شوخی.... موفق باشی اجی جونم.... فقط وقتی درست تموم شد اومدنی یکم سرکه با خودت بیاری که اینجا لنگ سرکه نباشیم دیگه مستقیم بفرستیمت تو ظرف ترشی.....

به فرزام نگاه کردم که دیدم با لبخند دندون نمایی بهم نگاه میکنه....

رفتم سمتش و مثلا بغلش کردمو از پشت کمرش یه بشگون خوشمزه گرفتمو ازش دور شدم برگشتم به فرزام نگاه کردم که از درد کبود شده بود همین که برگشتم تا جلومو نگاه کنم دیدم رادین برام زیر پایی گرفته از روی پاش پریدمو با پاشنه ی کفشم زدم زیر پاش که کم مونده بود تعادلشو از دست بده و بیفته زمین...

یهو دیدم صدای خنده اومد ...

برگشتم و دیدم که بابا و عمو دارن به رادینو فرزام یه چیزایی می گن و بهشون میخندن....

سرمو برای همشون تکون دادم و از سالن انتظار به سالن دیگه رفتم....

****

صبح بود که رسیدم....

و اولین کاری که کردم این بود که یه تاکسی بگیرمو ادرس خونه ی مامانجونو بدم...

راستی یادم رفته بود بگم که مامان جون میشه مامانه مامان پری و میشه گفت من اون دو سه سالی که پاریس بودم خونه ی مامان جون بودم .... ولی مامانجون به دلیل مسائلی که من نمیدونم یه پنج سالی میشه که کانادا زندگی میکنه همدیگرم خیلی دوس داریم...

میشه گفت مامانی یه زن 65 سالس ولی قیافش خیلی جون تر از اونچیزی که هست میزنه....

سوار تاکسی شدم و ادرس خونه ی مامانی رو که همراهم داشتمو به راننده دادمو....

بعد از حدود نیم ساعت رسیدم جلوی خونه ی مامانی....

از تاکسی پیاده شدمو کرایشو حساب کردم و رفتم سمت در تا زنگشو بزنم که همون لحظه در باز شدو یکی با سرعت بالایی خورد به من.....

چون من جوری مونده بودم که جلوی درو گرفته بودم برای همین بود که مستقیم نازل شد تو شکمم....

با عصبانیت سرمو اوردم بالا وبه کسی که درو باز کرده بود نگاه کردم تا خواستم حرف بزنم صداش دراومد_مگه کــــــــــوری؟؟؟؟!!!!

منم مثل اون صدامو بلند کردمو گفتم_

___________________________________________


گفتم_کور هفت جدو ابادته روانـــــــــــی....فکر کردی خیلی بزرگی جوجه؟؟

حالا طرف جوجه نبوداااا!! منو جو گرفته بود....

فکر نمی کرد که جوابشو بدم .....

برگشتم و به فارسی و البته با حرصو عصبانیت گفتم_خروس بی محل

در کمال تعجب در جوابم به فارسی گفت_اون که شمای نه من...

نگاهی بهش انداختمو گفتم_فعلا که شما جلوی راه من سبز شدی جناب نه بنده....با حرص اضافه کردم.....میشه رد شم؟؟؟؟

ابرویی بالا انداختو گفت_شما کی باشی که بخوای رد شی؟؟؟؟؟

_الان بهت میگم من کیم.....

و دستمو گذاشتم روی زنگ.....

کمتر از یک دیقه نگذشته بود که دیدم مامانی با اون موهای رنگ کرده ی طلاییش داره میاد....

مامانی_اوفــــــــــــ چیه چه خبره؟؟؟؟باز کدوم یکی از وسایلتو جا گذاشتی؟؟

ولی همین که سرشو بلند کرد حرف قبلیش یادش رفتو یه جیغ از خوشحالی زد که من تو کف اون جیغه موندم....واااااااااا مامانیو جیغ زدن؟؟

مامانی_جیــــــــــــــــ� �ــــــــــــغ!!!!واااااااا� �اااااااااااای ماهتیسم خودتی؟؟

با لبخندی رفتم سمتشو بغلش کردم که صدای این نره غول بلند شد....

پسره_مامانی باز مستخدم اوردی؟؟؟؟.... با پوزخندی ادامه داد...یا اینم نقشه ی جدیدته تا اینو ببندی به ریش من؟؟

هان؟؟؟این چی میگه؟؟؟؟مستخدم؟؟؟؟من؟؟؟؟ن منه؟؟؟؟

با تعجب وعصبانیت برگشتم سمتش و گفتم_صبر کن صبرکن ......مستخدم خودتیو دوس دخترای از همه رنگــــــــــــــــت.....و در ادامه اگه کسیم بخواد بسته بشه به ریش کس دیگه اون کس تویی نه من.....

من کلا از جنس شما نفرت دارم .....اوکی؟؟؟

رو کردم سمت مامانیو گفتم_مامانی؟؟؟؟

مامانی_جونم خانومم؟؟

منو این پسره هردو همزمان با هم دستمونو بسمت هم دراز کردیمو گفتیم

_این پسره کیه؟؟؟؟؟

پسره_این دختره کیه؟؟؟

مامانی_وااااا بچه ها مغزتون تکون خورده؟؟؟مگه تو جکو نمیشناسی؟؟؟؟جک ینی تو ماهتیسارو نمیشناسی؟؟؟

اهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ.....

بر گشتم و لبخندی بهش زدمو ابرو براش بالا انداختم که اونم برام زبونشو دراورد و گفت_دختری زبون دراز تو هنوز ادم نشدی؟؟؟

_اخـــــی نه که تو ادم شدی؟؟؟؟.... فک کنم تو خودت بدونی که من فرشتم نه ادم .....

جک برادر جین بود که با جین تو خونه ی مامانی زندگی میکردن البته به پیشنهاد مامانی اومده بودن اینجا....

میونه ی من با جک عالـــــــــــــــی بود....

پسر خوش اخلاقو خوبی بود....

جک_نچ نچ ..... نه مثل این که من باید توی این مدتی که اینجایی زبونتو برات کوتاه کنم....

_اگه تونستی حتما کوتاه کنی برادر...

جک نگاهی به ساعتش انداختو گفت_اوفــــــــــــــــ دیرم شد من برم که شب به خدمتت میرسم وروجک...خداحافظ مامانی.....

بعد از رفتن جک از مامانی عذر خواستمو بسمت طبقه ی بالا روونه شدم

وااااااای دیدی چی شد؟؟؟

چمدونم موند پایین....

حالا بعدا میرم میارمش زیاد مهم نیس ...

دیگه داشتم از خستگی تلف میشدم...

چون توی هواپیما فقط یه چرت کوچولو زده بودم چشمام داشت خود به خود میرفت رو هم....

برای همین بسمت طبقه ی بالا رفتمو وارد اتاقی شدم که وقتی اخرین بار که میشه 3 سال پیش اومده بودم اینجا برای من بود شدم....

خودمو انداختم رو تختو به لحظه نکشید که خوابم برد...

****

با احساس این که داره بارون میاد از خواب پریدم ....

همین که نشستم روی تخت صدای خنده ی یه نفر بلند شد!!....

به اطرافم ک نگاه کردم جینو دیدم که با اون موهای مصری کوتاهش خم شده روی زانوهاش و داره میخنده....

_جـــــــــیـــــــــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� �ــــــن!!

با صدای جیغ من جین خندشو خورد و صاف وایساد...

با حرص بسمتش خیز برداشتم که از اتاق زد بیرون.....

لیوانی که ابشو رو من خالی کرده بود هنوز تو دستش بود....

تا دیدم از پله ها داره میره پایین از نرده های مارپیچ سر خوردم و همزمان باهاش رسیدم پایین پله ها....

تا خواست دربره از پشت دستشو گرفتمو بسمت اشپزخونه بردم....

در همین حین صدای جک بلند شد...

جک_اه ه ه ه ه ....جین بس نبود که حالا ماهتیس هم بهش اضافه شده.....

در حالی که بسمت اشپز خونه میرفتم بلند گفتم_مجبور نیستی که بشینی توی حال برو یه جای دیگه اسباب بازیاتو بچین...

اخه جک مهندس ساختمان بودو الانم اورده بود وسایلشو ریخته بود روی میز نهار خوری و داشت نقشه هاشو بررسی میکرد ...

رفتم سمت سینک و شیراب سردو باز کردمو یه لیوان ازش پر کردم و ریختم تو صورت جین که یه لرزه ی بدی افتاد ب بدنش .....

لیوانو سریع گذاشتم رو سینکو زود بسمت طبقه ی بالا دویدم....

همین که وارد اتاق شدم صدای زنگ گوشیم اومد....

بسمت گوشی رفتم و دیدم که شماره از ایرانه والبته شماره موبایله نادیاست

_بله؟؟

نادیا_ســــــــــــــــــ� �لام جیگلم....خوبی؟؟؟راحت رسیدی؟؟؟خواب بودی بیدارت کردم؟؟

_وااای نادیا سرسام گرفتم اروم تر بابا ....یکی یکی بپرس خو چرا بستی به رگبار؟؟؟

صدای روژان از اونور اومد که اروم گفت_بیا دیدی لیاقت نداشت؟؟؟؟

_اوووی شنیدم چی گفتیااااروژی خانم....

نادیا_روژان یه لحظه شاتاپ گلم .....خوش میگذره ماهتیسا جونم؟؟؟

_وااا نادی جونم من تازه یه روزم نشده رسیدماااااا....

نادیا_تو باز گفتی نادی؟؟؟؟؟چن بار بگم نادی اسم کولوچست ولی نادیا اسم دختـــــــــــــــــــره بی فرهنـــــــــــــــــــــ ـــگ.....

_ببخشید خواهری حواسم نبود....خوبی تو؟؟؟ روژان خره و نازنینو بقیه خوبن؟؟

نادیا_اره اجی همشون خوبن ..منم خوبم ...چه خبرا؟؟

_خبری نیست ..... ایشالله که از فردا وارد دانشگاه میشم.....

نادیا_ایشالله که موفق باشی اجی....

_مرسی نادیا جون ..... خب کاری نداری باهام؟؟؟

نادیا_نه گلم به جین و مامانی سلام برسون ....

_جکو یادت رفت....

نادیا_مگه جک هم اونجاست؟؟؟؟؟!!!!!

_اوهووم......

نادیا_اهـــــــــــا خب دیگه اگه کاری نداری بای.

_نه گلم کاری ندارم بای.

****

امروز قرار بود روز اول دانشگاهم باشه برای همین زود از خواب بلند شدمو با گرفتن دوش اماده شدم.....

ساعت 8 بود که سوارتاکسی ای که جین برام گرفته بود شدمو ادرسی که جین برام نوشته بود دادم به دست راننده ...

با رسیدن به دانگاه از ماشین پیاده شدمو کرایشو حساب کردمو داخل دانشگاه شدم....

توی سالن بودم که برای گوشیم اس اومد همین که سرمو اوردم پایین یکی با سرعت بالایی بهم خوردو تمام وسایلم و از جمله گوشیم از دستم افتادو پخش زمین شد...

چن تا نفس عمیق کشیدمو سرمو بلند کردم تا بهش چن تا چیز تپل بگم که دیدم پسره به راهش ادامه داد....

با کمال پررویی برگشتم و به زبون خودشون گفتم_مستر.... معذرتتو قبول کردم...

پسره برگشت سمتمو با همون قیافه ی مغرورو و البته صدای سردش گفت_من از شما معذرت خواهی نکردم تا شما قبول کنید یا نه....

با پوزخندی گفتم_منم به در گفتم تا دیوار بشنوه ....و با دستم نشونش دادم که یعنی دیواری...

پسره با پوزخندی روشو برگردوندو دستشو تو هوا برام تکون داد....

با حرص نشستم رو زمینو همه ی وسایلمو جمع کردمو به گوشیم که رسیدم دیدم ال سی دیش روشن نمیشه....

به فارسی گفتم_لعنتــــــی !! گندت بزنن.....احمق...

گوشیمو انداختم تو جیبمو بلند شدمو با عصبانیت بسمت مدیریت رفتمو بعد از انجام کارهایی که ازم خواسته بود و معرفی خودم بسمت کلاسی که بهم گفتن رفتم....

با وارد شدن به کلاس همه ی نگاه ها برگشت سمتم....

همه داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن ولی نمیدونم چرا..... چون لباسمم یه تیشرت بنفش با یه جلیغه ی کتان مشکی و شلوار جینه مشکی و یه شال هم انداخته بودم دور گردنم بودو جای تعجب نداشت....

همین که نشستم روی صندلی استاد اومدو شروع به درس دادن کرد....

زکی!!!! این که اصلا نپرسید من کیم چیم.....چرا اینجام!!...

بعد از تموم کردن تدریسش و حاضر غایب کردن یه نگاه به من کردو زبونش به کار افتاد

استاد_ببخشید ..... خانم شما دانشجوی جدید هستین؟؟

_بله استاد مهمان هستم....

همه ی بچه های کلاس برگشتن سمتم به غیر از یکیشون که نمیتونستم قیافشو ببینم چون ردیف دوم نشسته بود و قیافشم بسمت جلو بود...

استاد_اسمتون؟؟

_ماهتیسا رادفر هستم...

استاد_منم استاد وانستون هستم....مکس وانستون..

_خوشبختم....

استاد سری تکون دادو دیگه چیزی نگفت

چه چوب خشکیه این!!

جای روژان خالی تا یه ایـــــــــــش خوشگل بیاد....

به اطرافم نگاه کردم که دیدم یه دختر با چشمای قهوه ای درشت داره نگاهم میکنه تا نگاهش کردم لبخندی بهم زد...

منم در جوابش لبخندی زدمو رومو کردم به یه سمت دیگه...

ساعت کلاس که تموم شد بلند شدمو بسمت بوفه رفتمو بعد از گرفتن یه قهوه به محوطه ی دانشگاه رفتم و روی نیمکتی نشستمو مشغول خوردن قهوه ام شدم...

بعد از تموم شدن قهوه ام بلند شدمو بسمت کلاسی رفتم که اخرین کلاسمم محسوب میشد رفتم....

وارد سالن که شدم دیدم یکی برام زیر پایی گرفته..... از روی پاش پریدمو به عادت همیشگیم با پاشنه ی کفشم زدم زیر پای طرف....

همین که رومو برگردوندم یه پسره رو دیدم که خیلی خوشگل بود ولی خب بیشتر شبیه دخترا بود تا پسراچون هیکلشم ریزه میزه بودو....

از فکرم خندم گرفت ولی نذاشتم که لبخندم روی لبهام بشینه سرمو تکون دادمو وارد کلاس شدم...

.......

از دانشگاه که خارج شدم دیدم یه ماشین داره برام بوق میزنه....

اولش زیاد بهش محل ندادم ولی بعدش که صدای جک اومد برگشتم سمت ماشینه و با دیدن جک لبخندی بهش زدم....

همیشه میدونه که کی باید بهم کمک کنه....

رفتم سمت ماشینشو در همون حال گفتم_بــــــــــــــه سلام جناب مهندس....

سوار ماشین که شدم دیدم همون پسره که توی سالن خورد به منو وسایلم ریخت زمین اسمشم نفهمیدم با یه پوزخند داره بهم نگه میکنه.....

رومو کردم سمت دیگه و بهش اهمینت ندادم....

....

با جک وارد خونه شدیم ....

با صدای بلندی سلام کردم که با استقبال مامانی مواجه شدم...

_ســــــــــــــــــلام به خوشگل خانم توی خونه.....

مامانی_سلام بر خوشگل خانمه مامانی....

صدای جین از پشت سرم اومد که گفت_وااا مامانی پس من چیم؟؟؟

مامانی برگشت سمتشو گفت_توام گل دختر مامانی هستی.....

و صورتشو بوسید....

چشمای جین پر از اشک شدو سرشو پایین انداخت ..

یاد خودمو فرزام افتادم ....

دست جینو گرفتمو بسمت اتاقم که طبقه ی بالا بود بردمش...

روی تخت که نشستیم رو کردم بهشو با لحن ملایمی گفتم_درکت میکنم جین....

جین_نه تو هیچ وقت نمی تونی منو درک کنی..... داشتن مامان یه چیز دیگست.....تو مامان پری و مامانیو داری ولی....

دستمو گذاشتم رو لبشو گفتم_ تو از هیچ چیزی خبر نداری جین....

دستمو برداشتم که با تعجب پرسید_من چیو نمی دونم؟؟؟

لبخند تلخی زدمو گفتم_منم مثل تو مامان ندارم.....ینی دارم ولی مامان واقعیم نیست.....

سرمو با به یاد اوردن دلربا پایین انداختم.....

جین با گذاشتن سرش زیر چونم سرمو بلند کرد که زود دستامو کشیدم روی چشمام تا چشمامو که از اشک پر شده بودو خالی کنم....

نگاهمو دوختم به نگاه متعجب و منتظر جینو همه چیزو براش گفتم.....

حتی براش از فرزام هم گفتم که باورش نشد....

سرم بعد ازیاد اوری دوباره ی این ماجرا درد میکرد برای همین با همون لباسم روی تخت دراز کشیدم که جین هم کنارم دراز کشید....

جینو توی بغلم گرفتمو اونم با ناز کردن موهام هردو به خواب رفتیم...



الان سه هفته ای میشه که من به کانادا اومدم .....

امروز از صبح ساعت 8.30 تا غروب ساعت5.45 کلاس داشتم.....

زود بلند شدمو دستو صورتمو شستمو بعد از خوردن صبحونه بسمت کمدم رفتمو یه تاب استین حلقه ای نارنجی با کت کوتاه ولی سه رب

توسی و شلوار جین توسی برداشتمو با انداختن یه شال نخی دور گردنم و پوشیدن کتونیای لژدارم بست پارکینگ راه افتادم....

راستی یادم رفت بگم که بابا به حسابم پول واریز کرده بود تا برم و ماشین برای خودم بخرم که منم همین کارو کردم....

هعــــــــــــــی .... گفتم ماشین یاد پانامرای توسی و بنز مشکیم افتادم....

هیچی مثل اون دوتا ماشین نمیشه......

از فکر بیرون اومدمو ماشینو روشن کردم و پامو روی گاز تا اخر فشار دادم....

راه نیم ساعته رو من یک ربعه رفتم و زود رسیدم دانشگاه....

پیاده شدن من از ماشین همزمان شد با اومدن نعیم.....

نعیم همون پسر مغروره بود که روز اول خورد بهم و مجبور شدم بخواطرش گوشیمو عوض کنم.....

اسمش نعیم بود.....نعیم آریایی.....و از همه مهمتر این که اونم اهل تهران بودو برای تحصیل اومده بود کانادا .....

یه چن سالیم از من بزرگتر بود.....

پسره ی مغرور ....ولی خدایی خیلی خوشگل بود...

پسری با چشمای قهوه ای یخی که اول از همه ادمو به خودش جلب می کرد........همیشه هم یه اخم رو صورتش بود چهارشونه.... قد بلند ... پوست برنز....موهای مشکی.....

تازشم ماشینشم پورشه ی شاسی بلند بود....

نیم نگاهی به سمتی که ماشینشو پارک کرده بود و داشت پیاده میشد کردمو راهمو بسمت خروجی پارکینگ کج کردم....

عجیب این جاست که من وقتی ایران بودم فکر میکردم که عاشق رادان شدم ولی.....

ولی الان شاید بعضی وقتا بهش فکر کنم......

درسته وقتی توی محضر بودم حسی رو به رادان داشتم که تا حالا به هیچ بنی بشری نداشتم....

ولی نمیدونم چرا احساس می کنم که این حس با اومدن من به کانادا از بین رفته......

توی همین فکرا بودم که دستی روی شونم قرار گرفتو باعث شد جیغ کوتاهی بکشم....

بر گشتم و نگاهی به اطرافم انداختم که ماریا رو دیدم....

ماریا همون دختر چشم قهوه ای درشت بود که روز اول داشت بهم نگاه میکرد.....

روز سومی که اومده بودم دانشگاه باهاش دوست شدم....

ماریا هم مثل من دختر شیطونی بود.....

وارد کلاس شدمو توی ردیف سوم نشستم و ماریا هم کنارم

ماریا_ترسونمت ماهیتسا؟؟؟

_اوفــــــــــــ... نه گلم نترسیدم ..... ماریا؟؟؟

ماریا چشمای درشتشو درشت تر کردو گفت_هووم؟؟

_اسم من چیه؟؟

ماریا با تعجب نگاهم کردو بعد جواب داد_ماهیتسا...

با حالت زاری گفتم_واااااااااااااااااای ماریاااااا اسم من ماهتیساســـــــــــت

....مــاهــتــیــســا....اوکی ؟؟؟

سرشو به معنی این که فهمیدم تکون داد.....

ماریا_ماهتیسا؟؟؟

_جونم؟؟

ماریا_ نعیم چرا داره بهت اونجوری نگاه میکنه؟؟؟؟

متعجب برگشتم سمتشو گفتم_کـــــــــی؟؟

ماریا_واااا خو نعیم اریایی رو میگم دیگه..... اوناهاش نگاه کن زل زل داره نگات میکنه....

برگشتم به سمتی که نعیم همیشه مینشست نگاه کردم که دیدم اره داره نگام میکنه....

چشمامو ریز کردمو سرمو براش به معنیه چیه تکون دادم که شونه ای بالا انداختو روشو برگردوند...

هــــــــــا؟؟؟!!! چی میگه؟؟؟ دیونه شده عایا؟؟؟؟

خدایا خودت کاری کن دیونه نشم ....

رومو برگردوندم به سمت جلو که استاد وانستون وارد شد....

.......

کلاس بعدی رو با یه استاد مغرور داشتیم که بهش میزد 36 رو داشته باشه ولی مجرد بود....

اصلا حوصله ی کلاسشو نداشتم.....

استاد هادی که وارد شد همه به احترامش بلند شدیم....

همین که خواست درسو شروع کنه گوشیم به صدا دراومد....

با صدای گوشیه من همه ی سر ها برگشت به سمت من....

با خونسردی نگاهی به گوشیم کردم که دیدم شماره ی جین افتاده ...

گوشیو قطع کردمو بی توجه به بقیه جزومو در اوردم....

استاد_شما خانمه؟؟؟

با خونسردی نگاهی به استاد که داشت با حرص نگام میکرد نگاه کردمو گفتم_خیلی مهمه؟؟؟

استاد_حتما مهمه که دارم میپرسم خانم!!

_رادفر هستم استاد....

استاد سری تون دادو رفت سمت لیستو فک کنم که اسم منو خط زدو بعد روشو کرد سمتمو گفت_خانم رادفر بیرون !!!..... حق این که به کلاس من بیاید رو هم ندارید.....

با حرص نگاهش کردمو بلند شدمو وسایلمو جمع کردمودرحالی که بیرون میرفتم با پوزخندی ولی اروم گفتم_مردک خود پسند روانی!! ....

از کنار ردیف نعیم اینا که رد میشدم شنیدم که به دوستاش گفت_اوه اوه ....دختره فک کرده دختره وزیره آمریکاست که انقدر کلاس میاد برامون........

نگاهی با عصبانیت به استاد و اریایی انداختمو به فارسی گفتم _ بی جواب نمیمونه استاد هادی و اقای اریایی ....

با پوزخندی که روی لبم بود از کلاس خارج شدمو در رو محکم کوبوندم....

این اریایی هم فکر کرده بود که خیلی ادم بزرگیه.....

هوا ورش داشته ولی من خوب هوا گیریش میکنم.....

بسمت بوفه رفتمو پشته میزی نشستمو فکرمو جمع کردم تا انتقام حرفشو از نعیم بگیرم......

خالی کردن باد لاستیکای ماشین که خیلی دِمودِ شده....

شکوندن اینه چی؟؟؟خوبه؟؟؟؟ اهووم اره خوبه

نه شکوندن اینه هم خیلی بچه گونست......

کتاب که با خودش میاره دیگه مگه نه؟؟؟ کتاب چی؟؟؟

اره اره باید کتاباشو یه جوری کش برم تا نفهمه که منم نه این که خر خونه برای همین خوبه یکم از اعتماد به نفسشو کم کنم....

پسره ی الدنگ بی شخصیت بی خاصیـــــــــــــت!!

اون از گوشیم!!

اون از طرز حرف زدنش!!

اونم از طرز رفتارش!!

گند اخلاق......خدا به زن و یا عشق ایندش رحم کنه....

به ساعتم که نگاه کردم یه دو سه دیقه ای مونده بود به تموم شدن کلاس....

همین که بلند شدم تا بسمت کلاس برم دیدم که ماریا و پشت سرش هم نعیمو دوستاش اومدن داخل بوه....

با حرص نگاهی به نعیم انداختم که پوزخندی بهم زدو رفت نشت روی صندلی ای که دقیقا روبه روی من بود....

با اومدن ماریا و نشستنش روی صندلی روبرویی من حواسمو معطوف خودش کرد....

ماریا_واااای ماهتیسا .... فکرشو بکن شماها که مثل دشمن خونی میمونید یه روزی عاشق هم بشید....

متعجب نگاهش کردمو گفتم_من؟؟؟؟عاشق کی بشم؟؟؟

با لبخند دندون نمایی گفت_عاشق همین اریایی دیگه....

با تموم شدن حرف ماریا فکرم رفت سمت جمله ای که گفتم بودم.....

گفته بودم خدا به زن ایندش رحم کنه....

با صدای بلندی زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم_من........عاشق...... این ...... گند ....اخلاق......بشم ......فکرشو بکن.....

و از دوباره با صدای بلند تری زدم زیر خنده ...

نمی دونم چرا ولی این مسئله که من بخوام عاشق بشم و اونم مهم تر از همه عاشق این گند اخلاقه بشم برام خنده دار بود.....

با فکر کردن به این که باید حال این بزغاله رو بگیرم خندمو خوردمو رفتم توی قالب جدی خودم....

بلند شدمو رفتم یه قهوه ی دیگه گرفتم....

وقتی داشتم به میزشون نزدیک میشدم جرقه ای توی ذهنم زده شد!!

ارررره خوشــــــــــــــه.... فقط باید برام زیر پایی بگیره .........

وقتی داشتم از کنار میزشون رد میشدم نعیم روشو کرد اونطرف ...

مثلا منو ندیده ولی وقتی دقیقا از کنارش داشتم رد میشدم برام زیر پایی گرفت که منم مثلا حواسم نبودو خوردم به پاش کاری کردم که مثلا فکر کنه دارم میفتم....

و از همین راه بود که کل قهوه رو خالی کردم تو صورتش.....

همه ی کسایی که توی بوفه بودن زدن زیر خنده....

منم خندم گرفته بود ولی الان جای خنده نبود.....

دستمو که ستون بدنم کرده بودم تا نیوفتمو از روی زمین برداشتمو برای این که جلویه خندمو بگیرم سرمو انداختم پایینو لبمو به دندون گرفتم....

زیر چشمی نگاهش کردم خندم بیشتر شد.....

از سروروی بیچاره قهوه داشت چیکه میکرد....

با شرمندگی ساختگی که کاملا معلوم بود مصنوعیه گفتم

_وااای سُوری جناب معذرت من حواسم نبود ....به فارسی ولی اروم گفتم... برام زیر پاییی گرفته میشه که .....

و سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ریز ریز خندیدن.....

نگاهم به ماریا افتاد که دیدم مونده داره با خنده نگاهم میکنه.....

خندمو جمع کردمو جدی شدم.....

پوزخندی زدمو وقتی داشتم از کنارش رد میشدم اروم گفتم_ من وقتی پای حقو حقوقم وسط باشه هر کاری می کنم جناااب

سری از روی تاسف تکون دادمو از کنارش که مطمئنم داشت حرص می خورد رد شدم....



فقط یه ترم دیگه مونده بود تا لیسانسمو بگیرمو از کانادا برای همیشه برم....

نمی دونم کیه ولی یه مدته که یه شماره اس ام اس های مشوک برام میفرسته.....

دقیقا مثل همون اس ام اسی که اونروز توی رستوران برام اومدو رادان خوندش....

بعضی موقع ها می ترسم ولــــی!...

راستی همین امروز کارت عروسی نادیا و رادین رو پست اورد که برای منو مامانی و جین کارت عروسی داده بود....

اولش باورم نشد ولی وقتی که زنگ زدم به رادین و از صحت ماجرا اطلاع پیدا کردم انقدر جیغ و داد کردم پشت تلفن که خدا میدونه....

از دستشون ناراحت بودم.....

درسته که نادیا هم فامیلمه و هم دوست صمیمیم ولی این حق من بود که حداقل یکیشون بهم بگه که قراره رادین بره خواستگاری نادیا....

ولی واقعا براشون خوشحالم که دارن با هم ازدواج می کنن....

با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدمو گوشیو برداشتم که دیدم شماره ی ایرانه....

_بله؟؟؟

_سلام خانوم خوشگله....

شما؟؟!!

نادیا_خاک تو سرت که عروس اینده رو نمیشناسی....

_برو گمشو من که نمیام عروسیت .....(اره ارواح عمه ی دوم نداشتم)

نادیا_ینـــــــــــــــــ� �ــــی چـــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!!

با دادی که زد گوشیو از گوشم فاصله دادم....

_بخف باوا.......همین که شنیدی....

نادیا_ماهتیس جـــونم؟؟؟

_من خر نمیشم...... مثلا به گفته ی خودت من جای خواهرتم دیگه اره؟؟چرا زود تر بهم نگفتی؟؟؟

نادیا_ وااا خو هنوزم مثل خواهرمی من تورو حتی از ندا هم بیشتر دوست دارم.....مثلانی هم وجود نداره اجی .....خواستم سورپرایز بشی خو....

_سورپرایزت بخوره تو سر شوورت ......

وقتی دیدم که ناراحت شده گفتم

_نه باباشوخی کردم میام ......ولی اینم بگماااا شایدم نتونم بیام....

نادیا که خوشحال شده بود از حرفم گفت_غلط کردی باید بیای خانوم خانوما.....

....

یکم دیگه با نادیاحرف زدمو گوشیو قطع کردم....

کارتو از اول خوندم که دیدم تاریخش برای سه روز دیگست.....

یکم فکر کردمو با فکری که به سرم زد زود دویدم تو اتاق جین....

_جیــــــــــــــــــــــ� �ـــــــن جونم!!

همین که درو باز کردم جین تلفنشو قطع کردو زود برگشتن سمت من...

جین_هــــــــــــــــــــ� �ــــان دیگه چی شده که شدم جونت؟؟؟

مشکوک نگاه کردمو گفتم_بصبر ببینم ..... تو الان داشتی با کی حرف میزدی؟؟

جین_هاا ؟؟ من؟؟؟؟ با کی؟؟؟؟.....

کاملا معلوم بود که حول شده بود....

_خب حالا نخواستم برام توضیح بدی به موقعش می فهمم....پاشو اماده شو که میخوام برم خرید....

جین_واا خو برو دیگه من چرا بیام؟؟؟

_چون من میگم..... زود اماده باش که من پایین منتظرتم....

وارد اتاقم شدمو تنها کاری که کردم این بود که موهامو با کش مو بستمو بدون هیچگونه ارایشی از اتاق خارج شدم.....

بعد از اومدن جین رفتم و ماشینمو از پارکینگ دراوردمو بسمت پاساژی که ادرسشو جین بهم داد رفتم.....

یه ساعتی میشه که داریم توی پاساژها میگردیم ولی اون چیزی رو که من بپسندمو هنوز نتونستیم پیدا کنیم.....

جین_ا ه ه ه ه ه ه ه..... تو چقدر بد سلیقه ای .... خب یکی از این لباسارو بخر دیگه ....ایــــــــــــــش....

_ساکت باش ببینم.....

نگاهمو که چرخوندم چشمم خورد به یه لباس مشکی که خیلی به رنگ موهام میومد.....

سقلمه ای به جین زدمو گفتم...

_اووووی جین ببین اون چطوره؟؟؟

و با دستم لباسرو بهش نشون دادم که چشماش برقی زدو سرشو با خوشحالی تکون داد....

_میگماااا اون لباسرو هم تو بردار ....

جین_من دیگه چرا؟؟؟؟

_وااا خو به تو هم پاکت داده دیگه....

جین_جـــــــــان من ؟؟؟

_به جون تو راس میگم ....

بسمت مغازه ای که من همون لباس شب مشکی و دیده بودم رفتیمو من رفتم تا همون لباسو پُرُو کنم....

با دیدن خودم توی اون لباس خیلی از خودم خوشم اومد(از بس که خودشیفته ای..._اه ه ه ه تو باز پیدات شد؟؟؟؟_گمشو ببینم من همیشه هستم فقط در موارد استراری حرف میزنم...).....

یه لباس شب بلند دکلته که روی سینش باسنگ های مشکی و توسی پر بودو دامنشم که از حریر کلفت بود جوری بود که پاهامو نشون نده ولی یه چاک بزرگ تا روی رونم طرف چپ لباس بود.....

یه کت کوچولو هم داشت که اونم با لباس خیلی خوب میشد ....

لباسو در اوردمو از اتاق پُرُو خارج شدم.....

جین تا خواست چیزی بگه رو کردم طرف فروشنده و گفتم_ببخشید جناب اگه میشه اون لباس مشکی و قرمز که کوتاه هست رو لطف کنید تا خواهرم امتحان کنه....

فروشنده سری تکون دادو رفت تا از یه جای دیگه لباسرو بیاره...

لباسو از فروشنده گرفتمو دادم دست جین و هولش دادم توی اتاق پرو.....

جین هم مثل من لباس بدست از اتاق پرو بیرونو اومدو من تا خواستم حرفی بزنم زبونشو برام در اورد....

فروشنده لباس رو برای جین گذاشت توی کیف دستی مخصوصش و داد بدست جین ....

چون پول لباس هارو از قبل حساب کرده بودم دست جینو گرفتمو از مغازه کشیدمش بیرون...

****

الان توی فرودگاه ایران بودیمو داشتیم از هواپیما خارج میشدیم.....

پامو که روی زمین ایران گذاشتم یه لبخند نشست روی صورتم....

برگشتم سمت جین که اونم لبخندی زدودستمو که توی دستش بود یه فشار کوچیک داد.....

با پایین اومدن از پله های برقی تونستیم مامان و بابا و بقیه رو ببینیم....

وااااا!! من که به بابا اینا نگفته بودم که قراره بیام پس اینا اینجا چی می خوان؟؟؟حتما کار جین بوده...

برگشتم سمت جین که روشو کرد اونطرف ....

دیگه مطمئن شدم که کار خودشه ....

جین با اون شالی که مثلا انداخته بود روی سرش و موهای شرابی مصریش از زیر شالش زده بود بیرون و مانتوی کوتاهی که توی تنش بود همراه با اون کتونی های مشکی و شلوار ابی روشن خیلی تغییر کرده بود.....

نگاهی به بابا اینا کردم که دیدم دارن برامون دست تکون میدن.....

لبخندی زدمو سرعت قدم هامو زیاد تر کردم که جین هم به طبعیت از من تند تر قدم برداشت.....

با رسیدن بهشون خودمو انداختم توی بغل بابا و مامانو و خوب به خودم فشارشون دادم.....

فرزام_اه اه اه اه اه.....حالمو بد کردید شما دوتا..... ای بابا بسه دیگه.....

از بقل بابا و مامان بیرون اومدمو زبونمو برای فرزام تکون دادم که جین رو کرد با فارسی روان گفت_تو باید فرزام باشی مگه نه؟؟

فرزام یه ابروشو انداخت بالا و گفت_شک نداشته باشید و شما؟؟؟

جین_اخ اخ ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم.....من جِیــن آندرسون هستم.... وکیل خانوم زمانی(مامانی)و دختر اقای آندرسون....

بابا بسمتش رفتو گفت_خوشحالم کردی که اومدی دخترم......

جین هم سری تکون دادو مرسی ای زیر لب گفت

مامان پری_ماهتیسا دخترم پس مامانی کو؟؟

_مامانی یکمی کار داشت قرارشد که فردا صبح اینجا باشه

بعد از مراسم معرفی و خوش امد گویی از فرودگاه خارج شدیمو بسمت خونه راه افتادیم.....

همین که رسیدیم خونه بلند رو به فرزام گفتم_فرزام اون چمدون منو بی زحمت بیار برام....

یاد نادیا و عمو اینا که فرودگاه نیومده بودن افتادمو گفتم....

_بابا؟؟؟پس عمو اینا و نادیا کجان؟؟؟

بابا_به عمو اینا چیزی نگفته بودیم که براشون زحمت نشه....

خاله از اونطرف گفت_نادیا هم خبر نداره که اومدی چون با یه تور تفریحی یه هفته ای خونه نبودو همین امروز ساعت 10 قرار بود خونه باشه....

سری تکون دادمو رفتم تو خونه و زود از پله ها بالا رفتمو وارد اتاقم شدم.....در کمدمو باز کردمو زود تند سریع یه مانتوی نارنجی با یه شلوار لوله ای قهوه ای برداشتمو با کفشای بدون پاشنه ی قهوه ایمو برداشتمو با یه شال کرم و زود اونارو با لباسام عوض کردم....

بعد از پوشیدن لباسام کیلید پانامرای توسیمو برداشتمو از نرده ها سر خوردم....

_یوهـــــــــــــــــــــ� �!!!

مامان پریا با دیدنم یکی زد تو صورتشو گفت_واااای خاک عالم تو سرم..... این چه کاری بود اخه بچه؟؟

_اوووووو حالا انگار که چیکار کردم...... زیادم خطرناک نیست مامی جونم....رو کردم به جینو گفتم..... زود باش بیا بریم پیش نادیا....

جین_چرا انقدر عجله داری؟؟؟؟؟یکم بصبر بزار منم برم لباسامو عوض کنم

_وااای جین اگه نمیای من خودم برم....

جین زود بلند شدو گفت_نه نه اومدم.....

بسمت پارکینگ رفتمو دزدگیر ماشینو زدم که دیدم اون گوشه پارکه.....

جین_اوووووووووووف من میگماااا چرا این از اون تویوتا خوشش نمیاد پس بگــــــــــــو...... خو اگه منم یه همچین جیگری داشتم سمت اونجور ماشینا نمیرفتم....

لبخندی زدمو چیزی نگفتم.....

یاد اخرین تماسی که با بابا داشتم افتادم....

وقتی کانادا بودم یروز به بابا زنگ زدمو گفتم که بهتره بنز مشکیمو بفروشه و اونم همین کارو کرده بود..

با هم سوار ماشین شدیم که زود استارت زدمو پامو گذاشتم روی گاز....

دلم خیلی برای سرعت تنگ شده بود....

سرعتمو تا جایی که میتونستم بالا بردمو

بسمت خونه ی عمو روندم ....

جلوی خونه ی عمو اینا که رسیدم همراه جین پیاده شدیمو بسمت دروازشون رفتیم...

ایفونو زدم و منتظر موندم که صدای نادیا اومد...

نادیا_بله؟؟؟

_بله و بلا...... تو تو خونه ی عموی من چیکار میکنی نفله؟؟؟

نادیا_هـــا؟؟!! نمنه؟؟؟ماهتیس؟؟؟اجی خودتی؟؟؟

_پ ن پ جنازمه....زود باش باز کن درو ببینم ....

نادیا_الان اومدم صبر ......صبر....صبر کن....

رو کردم به جین که الان کنارم مونده بودو گفتم_اسکل تر از اینم دیده بودی؟؟؟؟؟باهوش خانوم انگاری نمی تونست ایفونو بزنه تا در باز بشه....

جین_ایفونو بزنه؟؟؟

_ینی همون با ایفون درو باز کنه...

جین که تازه فهمیده بود چی گفتم زد زیر خنده....

خودمم خندم گرفته بود...

یهو دروازه باز شدو منم توسط کسی بلعیده شدم و از اون طرفم صدای هیـــــــن جین اومد....

_نادی!!

زود ولم کردو با حرص نگام کرد که منم زود گفتم

_خو وقتی این جوری منو می بلعی منم مجبور میشم که اینجوری حرف بزنم....نمی خوای بزاری بیایم تو؟؟؟

نادیا_هــآ؟؟

یکی کوبیدم تو سرشو گفتم _من به درک حداقل بزار جین بیاد تو احمق...

با شرمندگی نگام کردوبا صدای بلندی گفت _وااای تورو خدا ببخشید دیدنت برام شوک بزرگی بود کلا هنگم الان.....

_کوفــــــــــت .... چرا جیغ میزنی وسط کوچه روانی؟؟؟؟ ....

حالا مسئله ی خنده دار این جا بود که نادیا برگشته به جین میگه_های

جین هم برگشت به فارسی صلیص گفت_سلام خانومی....

بدبخت نادیا کپ کرد....

برگشت با دهن باز بهم نگاه کرد که یکی زدم تو صورتشوگفتم_ای درد بگیری پیر شدی مگه؟؟؟ینی تو یادت نیس که جین فارسی بلده؟؟.......یکی دیگه کوبیدم تو سرشو از کنارش فرار کردم تو حیاط...

صدای نادیا از پشت سرم اومد که گفت_فقط اگه دستم بهت برسه میکشمت خر الاغ....

صدای خندم اوج گرفتو بسمت در وردی دویدم که همون لحظه رفتم تو بغل یکی....

_اخ اخ اخ اخ ..... دماغم......واااااااای ........

احساس کردم که یه مایعی داره از بینیم میاد دستمو که به دماغم زدم با دیدن خون روی دستم همین جوری مونده بودم داشتم به خون روی دستم نگاه میکردم که یکی یه دسمال گرفت جلوم....

به خودمو اومدمو دسمالو ازش گرفتمو ولی همین که سرمو اوردم بالا با دیدن نعیم اریایی دهنم از تعجب باز موند......

ینی من الان رفتم تو بقل این عقده ای؟؟؟

انگار که اون منو از قبل میشناخته چون انگار که اتفاقی نیفتاده باشه برگشت سمتمو گفت_ای بابا یه سه مین اینو بزار رو بینیت تا خونش بند بیاد.....بعد تعجب کن....

دستشو که داشت بهم نزدیک میکرد پس زدمو گفتم_تو؟؟؟!! اینجا؟؟؟؟!!!!

نادیا_واااااا ماهتیسا ؟؟؟ مگه تو نعیمو میشناسی؟؟؟؟

با حرص گفتم_فک کنم که بشناسمشون.....

رو کردم به نعیمو گفتم_هه .... میترسم کسر شأنتون بشه که دارین با من حرف میزنین....

و بعدشم با زدن تنه ای بهش از کنارش رد شدمو رفتم سمت روشویی پایین که توی راهروی اتاقای پایین بود....

یاد اخرین باری که اومده بودم اینجا افتادم ..... یاد اهنگ قشنگی که رادان داشت با گیتارش میزدو منم شنیدمش....

اهی کشیدمو شیر ابو باز کردم تا صورتمو بشورم....

از دسشویی که خارج شدم با نگاه نگران جین روبه رو شدم....

_خوبم جین....

جین_مطمئنی ؟؟

_اره گلم

جین_خداروشکر.......

بسمت پزیرایی رفتم که دیدم نعیم هم توی پزیرایی نشسته و داره با رادین حرف میزنه....

اخمام خود به خود رفت تو هم....

رادین_کیف میکنم که یکی تونسته این روی تورو کم کنه....

اینو رادین به نعیم گفت که نعیم هم در جواب خنده ی ریزی کردو سرشو تکون داد...

با دیدن من هردوشون حرفشونو خوردن.....

_جین؟؟؟

جین_جونم؟؟؟؟

_کیف من کو؟؟؟

جین_نمیدونم ولی اومدنی دستت بود...

نادیا_بیا کیفت ایناهاش .... گوشیتم خودشو کشت از بس که زنگ زد....

کیفمو از نادیا گرفتمو گوشیمو از کیفم دراوردم که دیدم شمارش دوصفره....

با تعجب گوشیو جواب دادم که با شنیدن صدای جک که به فارسی حرف میزد لبخندی ناخداگاه نشست روی لبم که از اونطرفم باعث شد که چشمای رادین و نادیا و نعیم از تعجب گرد بشه

_بله؟؟!!

جک_به ســـــــــــلام گل دختر ایرانی.... خوبی؟؟؟ خوب رسیدید؟؟؟؟ پروازتون راحت بود؟؟؟

_جک!!

جک_هان؟؟؟

_جک؟؟

جک_بله؟؟؟

_جک؟؟؟

جک_سوزنت گیر کرده اجی؟؟؟؟؟جونم خواهری؟؟

_اهاان الان شد ..... پسر خوب سوالاتو یکی یکی بپرس تا منم جواب بدم...

جک_واای تو باز شروع کردی؟؟؟ماهتیسا مامانبزرگه معلم میشود

_جــــــــــــــــــک!!!

جین که نزدیکم نشسته بودو صدای جک رو داشت میشنید زد زیر خنده...

جک_ای خداااااااااااا منو بکش......ای الهی بی جک بمونی.

_نه نگران نباش جک زاپاست دارم...

جک_کوفــــــــــــــــــت ..... حالا دیگه اسم منو مسخره میکنی وروره جادو؟؟؟؟؟

_بگذریم.....کاری داشتی؟؟؟

جک_هعـــــــــی دس رو دلم نذار که خونه.....از وقتی که شماها رفتید خونه انقدر ساکته که دارم دیوونه میشم...

_هاهاهاها تا تو باشی به منو جین نگی زلزله....

جک_بروبابا....کو این خواهر ما؟؟؟

_کنارم نشسته می خوای باهاش حرف بزنی؟؟

جک_نه نه نــــــــــــه حوصله ی صدای زنگدارشو ندارم...

جین که صداشو شنیده بود گوشیو ازم گرفتو پاشد رفت بیرون تا توی حیاط باهاش حرف بزنه...


رمان قلب یخی من18 (پست طولانی)

رمان قلب یخی من
*
از در ورودی که وارد خونه شدم مامانو صداش کردم و گفتم که دارم با نادیا و روژان و نازنین مثل هر دوشنبه میرم شام بیرون ....

رفتم توی اتاقم و یه شال سفید با کفشو کیف ست سفید و مانتوی سفید مشکی که بلندیش تا یه وجب پایین تر از باسنم بود رو با شلوار مشکی پوشیدم و بعد از یه خط چشم و مداد چشم و برق لب صورتی و یکمی رژگونه ی صورتی ملایم زدم و کیلین بنزمو که خیلی وقت بود ازش استفاده نمی کردمو برداشتمو راه افتادم طرف پارکینگ و بعد از سوار شدن و باز شدن در با یه تکاب کوچولو از پارکینگ خارج شدم و بسمت همون رستوران همیشگی براه افتادم...

ساعت هفتونیم بود که رسیدم جلوی رستوران و بعد از پارک کردن ماشین توی پار کینگ رستوران داخل رستوران شدم و نگاهم کشیده شد سمت میزی که توسط یه عده پسر نشستن روش زیاد بهشون توجه نکردم و رفتم سمت روژان اینا که دقیقا میز روبه رویی اونا نشسته بودن و از شانس خوشگل منم یه صندلی برا من گذاشته بودن که مستقیم بسمت میز پسرا بود .....

بعد از سلام کردن و نشستن روی صندلی روژان دلقک بازم به حرف اومد....

روژان سوتی زدو گفت _ خانم شماره بدم بزنگی؟؟؟؟

نازنین _ اوه اوه .... اقاشون بشنوه برات بد میشه بچه سوسول پیشته برو یه جا دیگه ....

نادیا_وااااااااااااای .. چن لحظه دوتاتونم شاتاپ ببینم چی شده..... بعد رو کرد سمت منو با نگرانی گفت .. چی شد؟؟؟هنوزم زنگ نزده؟؟؟؟

با بیخیالی و خونسردی همیشگیم گفتم _ نه...

روژان _ ماهتیس ینی خااااااااااااک رس اب دیده توی فرق سررررررررت....

نازنین _ چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادیا _روژان بخف بِوینَم....

به گارسون اشاره کردم که بیاد برای سفارش

_ شماها گشنتونه؟؟؟

نادیا _ نه من که گشنم نیست ....

روژان هم با نیش باز اضافه کرد _ من یکم گشنمه ولی زیاد مهم نیس ....

برگشتم و منتظر به نازنین نگاه کردم که فک کنم منظورمو گرفت و با سرش گفت نه....

روژان که کنارم نشسته بود اخماشو یهو کشید تو هم ...

برگشتم طرفش _ چی شدی تو یهو؟؟؟؟

روژان _ روبه روتو نگاه کنی میبینی ....

همین طور که سرمو به سمتی که گفته بود برگردوندم گفتم _چیو میبینم؟؟؟....

که با دیدن نگاه اشنایی حرف توی دهنم ماسید....

با حیرتی که توی چهرم معلوم نبود داشتم نگاش میکردم که بهم زل زده بود ....

نگاهمو با سردی ازش گرفتم که گوشیم به صدا دراومد....

به گوشیم که نگاه کردم شماره ی رادانو دیدم و یه پوزخند نشست روی لبم.....

رد تماس زدم و بعدشم جلوی چشماش خاموشش کردم. نادیا که هنوز رادانو که روی میز روبه روی ما نشسته بودندیده بود از کارای من تعجب کرده بود.....

نادیا متعجب گفت _ کی بود؟؟؟

با بی حوصلگی _ رادان ....

نادیا با صدای نسبتن بلندی گفت _ پس چرا خاموشش کردی؟؟؟؟

منم مثل اون ولی جوری که فقط اون میز صدامو بشنوه گفتم چون مهم نبود . و نگاه سردمو دوختم به نگاه غمگین و متعجب رادان ....

بالاخره گارسون اومد و سفارش قهوه با کیک دادیم که من مثل همیشه قهوه ی تلخ سفارش دادم ولی بقیه قهوه ی شیرین سفارش دادن ....

ساعت نُه و نیم بود که شامو سفارش دادیم ....

گوشیمو که روشن کردم از یه شماره ی ناشناس یه پیامک داشتم ...

با این متن ((مراقب خودت باش که عقاب شکارت نکنه))

جاااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!.....

با تعجب داشتم به شماره نگاه میکردم که یکی گوشیو از دستم گاپید....

فک کردم کار روژان بوده تا برگشتم سمتش که بهش تشر بزنم با قیافه ی برزخی رادان که زل زده بود به گوشی مواجه شدم ...

اخم غلیظی ناخداگاه نشست روی پیشونیم.....

نگاهمو دوختم به رادان تا توضیح این کارشو بده ...
رادان بدون توجه به نگاه من گوشیمو گذاشت روی میز و بسمت در خروجی رستوران رفت

خیلی گیج بودم ....مگه رادان بهم نگفته بود که رفته سفر کاری!!!!...
انقدر توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم کِی غذامون رو اوردن تازه وقتی متوجه اطرافم شدم که دیدم نادیا و روژان و نازنین دارن با اخم و حرص غذاشون رو می خورن.....
انقدر فکرم مشغول بود که بیشتر از چن تا قاشق نتونستم غذا بخورم و زود بلند شدمو رفتم تا صورتحسابو پرداخت کنم ....
به خونه که رسیدم ماشینو توی پارکینگ پارک کردم و بسمت در ورودی خونه رفتم....
با وارد شدن من به خونه مونا بطرفم اومدو گفت که رادان به خونه زنگ زده و گفته که اگه من خونه اومدم بهم بگه تا گوشیمو روشن کنم چون باهام کار مهمی داره.....
دیگه از دستش کلافه شده بودم مثلا تازه داشت رابطه ی خواهر برادری که بینمون بود بهتر میشید و منم تازه داشتم بهش اعتماد می کردم که خودش با این پنهان کاریش تمام اعتمادی که بهش داشتمو پرپر کرد ....
رفتم توی اتاقم و بعد از دوشی که گرفتم و پوشیدن لباس های راحتیم دراز کشیدم روی تخت که تازه یادم افتاد قرار بود گوشیمو روشن کنم .....

با اکراه دستمو دراز کردم و از روی عسلی کنار تختم برش داشتم ...



++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

روشن کردن گوشی همانا و زنگ زدن رادان هم همانا ...

اول خواستم جوابشو ندم ولی نمیدونم چرا زیاد نتونستم در مقابل این حسم مقاومت کنم و دکمه ی سبزو فشار دادم....

_بله؟؟؟

رادان با صدای گرفته ای که نشون از خستگیش بود گفت _سلام ....بعد از مکث کوتاهی اضافه کرد ...... حالت خوبه....

پوزخندی زدم و با بی تفاوتی گفتم _ ای میشه گفت خوبه...ممنون

رادان _ می خوام اگه فردا وقت داری باحات حرف بزنم.....

_خــــــــــب؟؟؟؟....

نمیدونم چرا صدام انقدر دلخور شده بود... مگه ما قرار نزاشته بودیم که کاری به کار هم نداشته باشیم؟؟!! پس چرا الان از این که بهم دروغ گفته بود ناراحت بودم؟؟!! خب حالا چرا این مسءله که رادان درمورد کارهاش بهم دروغ گفته بود باعث ناراحتیم شده بود؟؟؟

از این همه خود درگیری و کار های خودم تعجب کرده بودم که با صدای رادان به خودم اومدم..

رادان _ ام.... خب ... فردا نزدیکای غروب یعنی حدود ساعت 4 یا 5 بیکاری؟؟

_بیکارم...

رادان که دیگه از صداشم معلوم بود از طرز حرف زدن من حرصش گرفته گفت_پس باشه فردا ادرس رو برات اس ام اس می کنم ...کاری نداری باهام؟؟

_باشه منتظرم....

رادان _مواظب  خودت باش .... خدا حافظ تا فردا..

_اوکی بای

++++++



امروز ساعت 2 بعد از ظهر بود که رادان محل قرارمون رو اس زد بهم....

دیگه کلملا دلشوره گرفته بودم که رادان می خواد چی بهم بگه...

ساعت 3 بود که بلند شدم تا اماده بشم....

یه مانتوی قهوه ای از کمدم همراه با یه شلوار راسته ی قهوه ای روشن برداشتم و بسمت کشوی شالهام رفتم و یه شال کرم قهوه ای هم از اونجا برداشتم....

کفش های پاشته 10 سانتیمو هم با کیف ستش گذاشتم کنار و بهد از پوشیدن لباسام و ارایش مختصری که توی یه خص چشمو رژگونه و رژلب و سرمه خلاصه میشد هم کردم و با برداشتن کلیدclass coupe بسمت ادرس مورد نظر راه افتادم.....

نـــــــــــــــه این امکان نداشت از حرفایی که رادان بهم زده بود هیچی سر در نیاوردم ....

حرفاش توی سرم داشت اکو میشد.......

یعنی فرزام که من ازش تا بی نهایت بخواطر کاری که باهام کرد متنفر بودم برادرم بــــــــــــــــــــــــود؟؟؟؟؟؟

هیـــــــــــــچ شُکی بزرگتر از این برام وجود نداشـــــــــــت...

داشتم دیونه میشدم بایدم میرفتم یه جای ساکت و ارامش بخش تا خودمو خالی کنم تا تمرکز کنمو به واقعیت گفته های رادان پی ببرم....

برای همین بسمت خونه روندم تا یکم لباس با کلید ویلای شمالمو که طرفای استان گیلان بود رو بردارم و بسمت شمال راه بیفتم....

به خونه که رسیدم مستقیم بسمت اتاقم رفتمو بعد از برداشتن مقداری لباس و مهم تر از همه کلید ویلا از خونه خارج شدم.....





نزدیکای ساعت 3 صبح بود که رسیدم ویلا و بعد ا پارک کردن ماشینم جلوی ورودی ویلا بسمت دریا حرکت کردم....

همین که رسیدم کنار موج های بلندو کوتاه دریا احساس ارامشی تمام وجودمو فرا گرفت که وصف ناپذیر بود......

روی شن های دریا دراز کشیدمو چشمامو بستم تا به حرف هایی که رادان بهم زده بود فکر کنم.....

رادان_ درست نمیدونم ولی فک کنم 60 یا 70 سال پیش بود که پسر اردشیر خان رادفر با راحله که دختر کوچکتر شهریار محمدی یکی از بزرگترین تاجر های اون زمان بود ازدواج کرد....

2سال بعد از ازدواجشون بود که دکتر بهشون گفت نمیتونن بچه دار بشن برای همین رفتن دنبال این که دختر یا پسری رو به فرزندی قبول کنن که بعد از گذشت 10 سال دختر چشم توسی ای که خیلی هم زیبا بودو 2سال بیشتر نداشت رو به فرزندی قبول کردند......

دختر هر چقدر بزرگتر میشد زیبا تر میشد تا این که وقتی دختر 8 ساله شد راحله باردار شد و بعد از رفتن به سونوگرافی معلوم شد که بچه ی راحله دوقلو هستش .....

دوقلو های راحله هم بزرگ شدن .... راحله دوتا پسر بدنیا اورده بود که یکیشون چشم های ابی داشت و دیگری چشمهای مشکی .... اسهاشون هم اریا و ارین بود ....

ارین که به سن 22 سالگی رسید عاشق یه دختری از خانواده ی سطح متوسطی شد که وقتی خبر به اردشیر خان و خسرو(پدر ارین و اریا) رسید هر دو به سختی در برابر ارین قرار گرفتن و ارین رو مجبور به ازدواج با پریا که دختر یکی از دوستان نزدیک و ثروتمند خسرو بود کردند....

ارین وقتی دید که نمی تونه در برار پدر و پدر بزرگش مقاومت کنه مجبور به ازدواج شد ولی از طرف دیگه هم رفت و دختری که عاشقش بود رو به سیغه ی خودش دراورد ....

5 سال از زندگی ارین با پریا میگذشت  که پریا و دلربا(همون دختری که ارین عاشقش بود)هر دو با هم باردار شدن.....

اسم پسر دلربا رو گذاشتن فرزام و اسم دختر پریا رو گذاشتن مهسا....

سالهای طولانی گذشته بود و پریا یه پسر هم به اسم ماهان بدنیا اورده بود که اردشیر خان متوجه ازدواج ارین با دلربا شد و این خبر همزمان شد با بارداری دلربا که دختری رو در بطن خودش حمل میکرد ....

اردشیر خان با فهمیدن این موضوع ارین رو تهدید کرد که اگر دلربا رو طلاقش نده هم دلربا رو میکشه و هم ارین رو از ارث محروم می کنه ...

ارین اول زیر بار حرف زور نیرفت ولی چون دیوانه وار عاشق دلربا بود قبول به طلاق دادن دلربا شد.....

و ختری رو هم که دلربا بدنیا اورده بود رو هم خسرو پدر ارین از دلربا گرفت و با دادن پول کلانی به دلربا اون رو به خارج از کشور فرستاد.....

دختر کوچکتر هرچقدر که بزرگتر میشد بیشتر و بیشتر شبیه دلربا که دختری شروشیطون و البته خیلی زیبا بود میشد و همین باعث ناراحتی ارین میشد چون با هربار دیدن دختر کوچیکش که اسمش ماهتیسا بود(به معنی ماه تنها ویا دختر زیبا رویی که همتا ندارد)به یاد دلربا می افتاد....

...........

سرم دیگه داشت منفجر میشد.....رادان این همه اطلاعات رو از کجا اورده بود ؟؟؟؟؟

دیگه واقعا داشتم از این زندگی نکبتی که داشتم خسته میشدم ...

یه لحظه تصمیم گرفتم که خودمو توی اب دریا غرق کنم....

کسی که از اومدن من به اینجا خبر نداشت .....

توی یک تصمیم فوری از روی شن های دریا بلند شدم که چشمم به طلوع زیبای خورشید خورد.....

بعد از این که کمی به طلوع خورشید نگاه کردم بسمت اب دریا رفتم و اروم اروم جلو رفتم که اب رسید تا زیر چونم.....

با صدای ترمز ماشینی بسمت عقب برگشتم که بابا رو دیدم که داره میاد توی اب ولی من بایه جهش بزرگ دیگه که توی اب کردم زیر اب فرو رفتم.....

احساس خفگی و تنگی نفس شدیدی داشتم .....

وقتی دیدم که نمیتونم تحمل کنم خواستم خودمو به روی اب برسونم که پام لیز خودو به زیر اب دریا رفتم و چشمهام رفته رفته بسته شد ...

و همه جارو سیاهی مطلق فرا گرفت و من خوشحال از این که روحم از بدنم جدا شده از حال رفتم ..

احساس سنگینی  ای توی سرم حس می کردم ....

به زور چشمامو باز کردم که با خوردن نور لامپی که توی اتاق بود زود بستمشون......

کم کم چشمام به نور اتاق عادت کرد و من تونستم اطرافمو ببینم ....

کل اتاق سفید بود ...

فک کنم توی بیمارستان بودم ولی چرا؟؟؟؟

مگه چه اتفاقی برام افتاده بود که توی بیمارستان بود ....

همین که خواستم دستمو بلند کنم سوزشی توی دستم احساس کردم که زود لبمو گاز گرفتم ...

به دستم که نگاه کردم دیدم سرم وصل کردن به من.....

من باید بدونم که اینجا چیکار می کنم .....

کم کم همه چیز یادم اومد از حرفای رادان گرفته تا غرق کردن خودم توی دریا .....

توی فکرای خودم بودم که احساس کردم رفتم توی بغل یکی.......

بعد از این که خوب منو ابلمبو کرد ولم کرد که تازه تونستم چشمای اشکی بابارو ببینم ...

نمیدونم به چه دلیل ولی با دیدنش یاد مامانم افتادم و تمام وجودمو نفرت فرا گرفت ....

اولش با تعجب به من که داشتم با نفرت نگاهش میکردم کرد ولی بعدش لبخند تلخی زدو گفت _ پس رادان بالاخره همه چیزو بهت گفت اره؟؟؟

هیچ چیزی نگفتم و فقط با همون حالت قبلی نگاهش کردم که شروع کرد به گفتن ادامه حرفش...

بابا _ وقتی خسرو بهم گفت که یا طلاقش بده یا میکشمش اولش زیر بار نرفتم ولی بعد از گذشت یک ماه فهمیدم که پدر دلربا یه قاچاقچی خیلی ماهر بوده ....

با عصبانیت گفتم _نمی خوام چیزی بشنوم.....

از صدای خشدار و سرد خودم .خودم تعجب کردم دیگه چه برسه به بابا...

بابا با لبخندی گفت _ دقیقا همه ی اخلاقت مثل مادرته .....

برای اول بار بعد از 5 سال یه قطره اشک از چشمم چکید که بابا با نوک انگشتش اونو گرفت ....

با چشمایی که از اشک لبالب پر بود بهش چشم دوختم و با صدای که ضعف بای اولین بار توش مشهود بود گفتم _ می ... می خوا... می خوام ....عکسشو ببینم.....

از توی جیب کتش یه عکس در اورد و گرفت جلوم ...

داشتم با تعجب به عکس نگاه میکردم ...

توی عکس زنی رو میدیدم که چشمای توسیش از همه بیشتر جلب توجه می کرد .....

یه زن جون با چشمای توسی و پوست سفیدو موهای بلند مشکی که تا گودی کمرش بود و یه لباس توسی که با چشماش همخونی خیلی زیبایی به وجود اورده بود پوشیده بود......

بیشتر خصوصیات چهرش توی چهره ی من بود ......

با حیرت برگشتم و به بابا که با چشمای اشکی بهم چشم دوخته بود نگاه کردم.....

اشکهام یکی یکی از هم دیگه سبقت می گرفتن ....

برای اولین بار توی عمرم از ته دل زار زدو...

زار زدم برای بدون مادر بودن و در عین حال مادر داشتن خودم...

مادری که 20 سال زحمت منو کشیده بود مادر من نبود .....

این ها همه برام شُوک بزرگی بود......

انقدر گریه کردم که چشمام خود به خود روی هم افتاد....


وقتی از خواب بیدار شدم کسی توی اتاق نبود ....

توی فکر فرو رفتم ...

مگه بابا چیکار کرده که من ازش متنفر شدم؟؟؟ من الان باید از خسرو و بابای خسرو متنفر باشم ...

مگه من همون ماهتیسا نبودم که بعد از اون همه بلایی که به سرم اومد از سنگ شدم و قلبم از یخ شد؟؟؟؟

پس باید بازم همون ماهتیسا رو توی وجودم پیدا کنم ....

اره همینه ...

از تخت پایین اومدم و بسمت کمدی که توی اتاق قرار داشت رفتم و لباس هامو که توش بودو برداشتمو پوشیدم ..

با خارج شدن از در بیمارستان فهمیدم که هنوز توی شمال هستم...

یه تاکسی گرفتم و بسمت ویلا رفتم با پولی که توی جیبم بود کرایه ی تاکسی رو حساب کردمو تازه یادم افتاد که کلید ویلا رو ندارم....

اوفــــــــــــــــ....

بسمت پشت ویلا که یه قسمت از دیوارش نسبتا کوتاه بود رفتم و از دیوار وارد حیاط ویلا شدم .....

متعجب به  در ورودی ویلا که باز بود نگاه کردم ....

یعنی کی می تونه توی ویلا باشه؟؟؟؟

شونه ای بالا انداختم و داخل ویلا شدم که احساس کردم یه نفر داره از پله ها پایین میاد بدون این که بترسم با چشمایی ریز شده از کنجکاوی منتظر موندم تا پایین بیاد که با پایین اومدنش و دیدن من شوع کرد مثل پیر زنا دادو بیداد کردن

رادین _ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ.....کُم....کُمک ..... رو ....رو...روح.... خدایا غلط کردم خدایا گُه خوردم.....بسم الله الرحمن الرحیم (بعدشم فوتش کرد به طرف من که مونده بودم و داشتم بهش نگاه میکردم)....خدایا اخه چرا بایـ....

خواست ادامه بده که با صدای من صداشو تو گلو خفه کرد....

_بســــــــــــــــــــــه!!!!! اهــَـه هی هیچی نمی گم....بعدم با چشمای ریز شده اضافه کردم ...تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

رادین شونه ای بالا انداختو گفت _با عمو و رادان اومدم..

با این که تعجب کرده بودم ولی بروز ندادم و بسمت اتاقم که طبقه ی بالا بود رفتم ...

به لباسام که دست نزده بودم ....ولی باید یه حمومی میرفتم برای همین از ساکم یه دس لباس برداشتم و بعد از گربه شور کردن خودم زود هر چی که اورده بودمو ریختم توی ساک و با برداشتن کلید ماشینم بسمت پارکینگ راه افتادم ...

وقتی توی پارکینگ سوار ماشین شدم همین که ماشینو روشنش کردم صدای رادین اومد که داشت صدام میکرد ولی من بی توجه به اون با یه تکاب کوچولو از دروازه خارج شدم و بسمت تهران روندم....

++

مطمئن بودم که رادان خونشو عوض نکرده پس برا همین مستقیم بسمت خونه ی چن سال پیشش روندم ...

زنگ در رو که زدم بعد از چن لحظه جواب داد ..

فرزام_بله؟؟

_باز کن منم ....

در باصدای تیکی باز شد و من بسمت خونهی ویلایی که داشت رفتم....

در ورودی خونش باز شد و فرزام که از حضور من تعجب کرده بود نمایان شد...

_سلام داداشی خوبی؟؟

این جمله رو انقدر با بقض گفتم که چشمای فرزام هم اشکی شد و بسمت من اومدو منو در اغوش کشید...

نمیدونم چرا ولی احساس خوبی از این که فرزام منو بغل کرده بود دس داد دیگه اون تنفری که ازش داشتم خبری نبود سرمو گذاشتم روی سینش و با همون بغض گفتم _ خوشبحالت ...

فرزام هم با صدایی که سعی میکرد بغضش معلوم نباشه گفت _ چرا؟؟

_چون مامانو دیده بودی....

فرزام با مهربونی بوسه ای روی موهام زد و. گفت _ ای کاش من جای تو بودم ...

با تعجب سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم که با لبخند تلخی اذامه داد _چون شاهد اب شدن لحظه به لحظه ی مامان بودم....

قلبم با شنیدن این حرف فشرده شد....

فرزام به خودش اومدو منو به داخل خونه راهنمایی کرد ولی نزاشتم که به اشپزخونه بره چون من اومده بودم که باهاش حرف بزنم نه این که ازم پزیرایی کنه....

_فرزام؟؟

فرزام _ جانم ابجی؟؟؟

_میشه یه سوال ازت بپرسم؟؟؟

فرام لبخند مهربونی زد که توی این چن سای که میشناختمش روی صورتش ندیده بودم وگفت _ میدونم که سوال های زیادی ازم داری پس بدون خجالت همشونو بپرس من به همه ی سوالاتت جواب میدم....

_چرا میخواستی بهم تجاوز کنی؟؟

رنگ نگاهش عوض شد و این بار با لحن که کمی خشن شده بود گفت _ جریانش مفصله می تونی به همشون گوش کنی؟؟؟

سرمو تکون دادم که شروع کرد به حرف زدن

فرزام_.....


فرزام_ بچه که بودم همیشه شاهد گریه های مامانم که دور از چشم من میکرد بودم...

یکم که بزرگتر شدم و به سن12 سالگی رسیدم از مامانم دلربا درمورد بابام پرسیدم که بهم گفت اگه بزرگتر شدی بهت می گم هنوز برای درک خیلی چیزا بچه ای.....بهم برخورد که مامان چرا بهم میگه که هنوز بچم ولی خب واقعا هم بچه بودمو نمیدونستم .....گذشت تا من به سن 18 سالگی رسیدمو مامانو راضی کردم که از خودش و بابام و کلا خانوداش و خانواده ی پدریم بهم بگه.....

مامانم بهم گفت که وقتی 19 سالش بود عاشق یه پسر چشم ابی شد ...

همدیگرو خیلی دوس داشتن ....به هم نامه میدادن و حتی شده بود که باهم تعداد انگشت شماری هم بیرون برن...وقتی پسره خواسته بود که با مامان دلربا ازدواج کنه پدر و پدربزرگ ارین(همون کسی که عاشق دلربا شده بود)از ماجرا با خبر میشن و به زود براش زن یه تاجر پول دارو میگیرن....ارین قبل از این که به اجبار خانوادش ازدواج کنه میاد و مامانو صیغه ی خودش میکنه و بهش اطمینان میده که ازدواجش با ثریا یه ازدواج صوری و اجباریه...بعد از این که چن سال از زندگی مامان دلربا با ارین میگذشت مامان دلربا منو حامله شد و این همزمان شد با حامله شدن ثریا که مهسارو توی شکمش داشت.....

.......قطره اشکی که می خواست از چشماش بچکه رو با دستش گرفتو ادامه داد حرفشو:توی تمام خاطاتی که برام تعریف کرد فقط یه چیزی رو به وضوح میتونسی توش ببینی اونم زجری بود که کشید.....فک کن تو با مردی ازدواج کنی که یه زن دیگه هم داره .....یا مثلا تو تا هَوو با هم حامله بشن....ارین خان به مامانم گفته بود که هیچ رابطه ی جنسی ای با ثریا نداره ولی خبر حامله بودن زن دومشو برای زن اولش که مادر من باشه میاره....هه..... مگه یه ادم چقدر میتونه پست باشه؟؟؟؟

بگذریم ... اینا مهم نیس.... وقتی داستان زندگی مامانو با ارین رادفر شنیدم با خودم قسم خوردم که انتقام زجر هایی که مادرم کشیدو از خاندان رادفر بگیرم...یادته اولیش بار که توی رستوران دیدمت چطوری برای چن لحظه بهت خیره شدم؟؟؟؟؟....

با تکون دادن سرم حرفشو تصدیق کردم که ادامه داد_تو درست مثل مامان دلربا بودی....برای همین وقتی دیدمت جاخوردم ولی بعد ها فهمیدم که تو دختر ارینی ....به تنها چیزی که فکر نکرده بودم این بود که امکان داره که تو زنده باشی چون مامانم گفت که وقتی تورو به دنیا اورده اونو فرستادن به کانادا...و دیگه هیچ خبری ازت نداشته...وقتی برای بار دوم دیدمت که تمام اطلاعاتت رو داشتم که چن سالته .. کلاس چندمی ... خیلی برای تقاص انتقام من بچه بودی ...ولی چاره ای نداشتم چون میدونستم که مهسا ازدواج کرده به ماهان هم که نمیتونستم نزدیک بشم پس برای همین نقشمو جوری تنظیم کردم که باهات دوس بشم و کاری کنم که بهم اعتماد کنی...بعداز تجاوز بهت برمو خودمو یه جایی گموگور کنم ولی تو زرنگ تر از این حرفا بودی... من وقتی چن تا گیلاس نوشیدنی خوردم مست نشدم ولی تو فک کرده بودی من مستم و برای همین زنگ زده بودی به علیرضا...وقتی که پک دوم رو دادم بالا همه ی زجر هایی که پدرت به مادرم داده بود جلوی چشمام زنده شدن و همین باعث تنفرم از تو شد...

دوست داشتم همون لحظه بکشمت برای همین بود که یهو مثل روانیا بلند شدم و به سمتت حمله ور شدم و تا می خوردی زدمت....ولی با پولی که به پلیس و پاسگاه و چند جای دیگه دادم از افشای هویتم جلو گیری کردم ینی به غیر از تو و چن تا از دوستات که منو دیده بودن نفهمیدن که  این من بودم که این کارو در حق تو کرده بودم....بعد از گذشت چن سال که همین پیارسال بود فهمیدم که تو خواهر منی ...همون خواهری که همه می گفتن قل دوم مامان دلربا هستی.... می ترسیدم که بهت واقعیتو بگم .... ترس این که بهم بگی ازم متنفری .... وبا لبخند مرموزی گفت ... حتی می دونم که تا چن روز پیش هم ازم متنفر بودی مگه نه؟؟؟

با این که جاخورده بودم ولی خیلی رک و سریح جوابشو دادم ...

با خونسردی زاتیم گفتم _ دقیقا همینطوره....

فرزام _ که از من متنفر بودی اررره ضعیفه؟؟؟؟

و با حالت با مزه ای بلند شدو افتاد دنبالم ......

منم که دیدم اوضاع قمر در خورشیده بسمت اشپز خونه رفتم....

اوفـــــــــــــــــــــ ینی جا قهط بود که من اومدم تو اشپز خونه هااااااااا!! دیدم هیچ راه فراری ندارم که یه جرقه توی ذهنم زده شد..... همیشه میدونستم که فرزام از این که خیس بشه بدش میومد برای همین بسمت شیر اب رفتم و با حالت تهدید امیزی گفتم _نزدیک شدنت به من برابره با خیس شدنت.....

فرزام با حرص گفت _ درست مثل مامان که هیچ وقت نقطه ضعفای من یادش نمیرفــــــــــت.....

دلم برای خودمو فرزام گرفت ....واقعا راست گفتن که کسایی که پول دارن توی زندگیشون خوشی ندارن ...

 



وامااااااااا ادامه دارد....

رمان قلب یخی من17

رمان قلب یخی من قسمت 17


اگه گذاشتن دو دیقه من کپه ی مرگمو بزارم ...

گوشیم داشت زنگ میزد ولی من حالو حوصله ی این که بخوام جوابشو بدمو نداشتم....

بالاخره با اکراه دستمو دراز کردم و گوشیو برداشتم ولی همین که خواستم جواب بدم قطع شد ...

با خیال راحت خواستم چشمامو ببندم و بخوابم که بازم زنگ خورد ...

با حرص و صدایی خوابآلوده جواب دادم

_بله؟؟

رادان _سلام خوبی؟؟؟؟بیدارت کردم؟؟؟؟

_ ممنون خوبم ... اره با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ....

رادان _ اهان ....زنگ زدم بگم که من دارم میرم یه سفر کاری. ....

_ خب ؟؟؟؟؟

رادان_ همین دیگه زنگ زدم بگم که یکی ازت پرسید رادان کجاست نگی نمیدونم
کاری ند اری؟؟؟

_ نه بسلامت ....

رادان _ ممنون خداحافظ .....

قبل این که خواست قطع کنه صداشو شنیدم که گفت سروان اکبری اماده شید همتون.....

گوشیو گذاشتم روی پا تختیم و رفتم توی فکر ....

مگه رادان شرکت نداشت؟؟؟؟؟؟؟

سروان اکبری !!!!!!!!چرا فامیلی اکبری انقدر برای من اشنا میاد؟؟؟؟؟؟؟

کجا شنیدمش؟؟؟؟؟......

رادان با یه سروان چی کار داره؟؟؟؟؟؟....

نکنه رادان هم یه پلیسه؟؟؟؟؟؟؟........

نه بابا اگه پلیس بود بهم می گفت ......

پس ینی چی این حرف اخرش؟؟؟؟؟؟

اع اع اع ؟؟؟ دیدی چی شد؟؟؟....پسره ی الدنگ بخواطر این که منو از خواب بیدارم کرد عذرخواهی نکرد که هیچ!!!!!!! اصلا نگفت که کجا میخواد بره....

مهم نیس.....

نگاهم به ساعت که افتاد فکم رو زمین سیروسفر میکرد !!!!!!!!!!......

ساعت 11.30 دیقه بود!....

زود بلند شدمو دست و صورتمو شستمو اماده شدم تا برم دانشگاه ......

کلاس صبحمو که خواب موندم حداقل کلاس 12.30دیقه ام رو برسم !!!!!!!! والله...

بدون خوردن صبحونه با برداشتن کلید پورشم راه افتادم طرف در و بسمت پارکینگ رفتم ....

--رمان رمان رمان--


12.5ساعت

بود که رسیدم دانشگاه از پارکینگ دانشگاه که در اومدم

بسمت جای همیشگیمون رفتم که دیدم روژان و نادیا نشستن روی نیمکت همیشگی ...

_پس کو نازنین؟؟

نادیا_الان میاد رفت بوفه.....

_خو پاشید ماهم بریم چون من صبونه نخوردم ..

روژان_ راستی چرا کلاس صبحو نیومدی؟؟؟

_خواب موندم....

روژان و نادیا با هم _نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا؟؟؟؟؟؟

_اررررررررره ... چون دا شتم چت و نت گردی میکردم.....

نادیا _اوووووووووووو حالا من میگم چیکار میکرده که دیر بلند شده ...

توی تریا بسمت یه میز که گوشه و جای خلوتی قرار داشت رفتیم و نشستیم .....

بعد از خورد یه نسکافه با کیک بلند شدیم و بسمت کلاسمون راه افتادیم .....

همین که نشستیم روی صندلی کلاس استاد محترمه هم وارد شد ...

اه اه اه اه انقد بدم میاااد از این استاده........

اقای جواد سارمی بهش میخورد 27 یا28 ساله باشه .. قد بلند .نسبتا چهار شونه. موهای قهوه ای تیره با چشمای قهوه ای روشن .....

همین که وارد کلاس شد بعد حضور و غیاب شروع کرد به درس دادن.......

5 دیقه مونده بود که کلاس تموم بشه که رفت نشست روی صندلیش و خودشو مشغول نشون داد ....

اوف ای بابا حوصلم پکید....

بازم فکرم مشغول حرف اخر رادان شد ....

هر چقدر فکر میکردم به یه نتیجه میرسیدم و اون هم این بود که رادان باید پلیس باشه تا به یه سروان بتونه دستور بده دیگه ....اخه لحنش خیلی خشک و دستوری بود...

با بشگونی که ازم گرفتن به خودم اومدم و لبمو گازگرفتم چون اگه نمی گرفتم مطمئنن جیغم میرف رو ابرا ....

به نادیا که این کارو کرده بود یه نگاه تهدید امیز که معنی

اینو میداد که خودم با دستای خودم خفت می کنم انداختم و گفتم _چیه؟؟؟؟

نادیا _ نیم ساعته دارم میگم که یه نگاه به اطرافت بنداز ...

_ چرا؟؟؟؟؟

نادیا _ چ چسبیده به را ......ینی تو نفهمیدی که استاد داشت زیر چشمی تورو میپایید؟؟؟؟؟

با بی حوصلگی گفتم _نه....

نگاهی به اطاف انداختم که دیدم همه رفتن بیرون ..

بلند شدم و همراه نادیا اینا بازم بسمت تریا رفتیم و توی راه هم فهمیدم که رادان استعفا داده و دیگه برای تدریس نمیاد دانشگاه ........

ینی همین جوری داشت بر روی سوالات من اضافه میشد ....



الان دو هفته ای از رفتن رادان داره میگذره و حتی یه بار هم به من زنگ نزده منم که بهش زنگ میزنم اون صدای نحس میگه گوشیش خاموشه.....

اهااااا راستی یادم رفته بود بهتون بگم که رادین و نادیا الان سه هفته ای میشه که با هم دوست شدن و روژان هم در شُرُف ازدواج با پسر داییش هستش نازنین هم که فعلا کِیس مورد نظرشو پیدا نکرده .....

منم که الان یه ماهی از جشنم میگذره و توی دانشگاه هم کسی از جریان نامزدی من خبر نداره.....

اوفـــــــــــــــــــــــــ بازم یادم افتاد....

چن روزیه که کارای عمو اینا و حتی رکسانا هم داره مشکوک میزنه ...

انگاری که دارن یه چیزیو ازم پنهان میکنن....

مثلا دو سه روز پیش رکی اومده بود خونمون تا به من سر بزنه گوشیش زنگ خوردو رفت توی اتاق من و پشت تلفن داشت به یکی می گفت که _همه چیزو باید به ماهتیسا بگین ...چون اگه خودش بفهمه واقعا هم برای شما و هم برای ماها و مخصوصا رادان بد میشه ...

تا من وارد اتاق شدم بحثو پیچوند و زود گوشیو قطع کرد..

منم که یه مدته خودمو زدم به اون راهو صداشو درنمیارم که شماها چتونه....

هنوزم که هنوزه و دوهفته از تماس رادان میگذره من فکرم مشغوله حرف اخرِ رادان هستش....

دارم رفته رفته به این شک میکنم که رادان پلیس باشه ....

ولی سوال مهمی که این وسط حل نشده میمونه اینه که چه چیزی رو من باید بدونم که نمیدونم؟؟؟!!.....

........

امروز حوصلم کاملا سر رفته وبه هرکسی هم که زنگ میزنم یه کاری داره.....

صدای ایفون به صدا در اومد و مونا خانوم رفت تا درو باز کنه.....

_کیه مونا خانم؟؟؟؟

مونا خانم _ خانم مهسا خانوم هستن با بچه هاشون...

اخیــــــــــــــــــــــــــش.....بالاخره منم از تنهایی دراومدم....

در ورودی رو که مونا خانوم باز کرد سپنتا مثل جـــــــــــت وارد خونه شد و با داد داشت منو صدام میکرد

سپنتا_خـــــــــــــــــاله؟؟؟؟؟؟؟خــــــــــــاله جونـــــــــــم؟؟؟؟؟؟؟....

_سپنتا جون من تو پزیراییم خاله....

بدو بدو اومدو خودشو انداخت تو بغلم .....

یدونه من از لپش بوس می کردم یدونه اون از لپ من بوس میکرد که دیدم سانیا هم وارد پزیرایی شد ....

الهـــــــــــــــــی چه ناز راه میرفت....

هم خنده دار راه میرفت هم خوشگل مثل این جوجه اردکای خوشمل راه میرفت که دلم براش ضعــــــــف رفت....

سپنتارو گذاشتم زمینو رفتم به طرف سانیا و بغلش کردمو یه دور چر خوندمش که صدای سپنتا بلند شد ...

سپنتا _ اع! خاله؟؟منم موخوام خو!!!!

یکمی که با سپنتا و سانیا بازی کردم رفتم ببینم که مهسا کجاست؟

که دیدم توی اشپز خونه دارن با مامان حرف میزنن.....

مامان _ مهسا جان دخترم سعید هم میاد برای نهار مگه نه؟؟؟

مهسا _ نه مامان جان برای شام میاد کاراش توی شرکت زیاد شده ....زیاد وقت نداره....

_نچ نچ نچ نچ ...

با نچ نچ کردن من مهسا برگشت سمتم و یه جیغی کشید که من کپ کردم!!!!! یعنــــــــــــی چی اونوقـــــــــــت؟؟؟؟

مهسا _جیـــــــــــــــــــــــــغ...

_وایـــــــــــــــــــــــ... مهسا گوشم رفت اجی چرا جیغ میکشی خو؟؟؟؟؟

مهسا یکی از ملاقه های مامانو برداشتو دوید سمتم که منم وقتی دیدم اوضاع خطریه زدم به چــــــــــــــاک....

_روانــــــــــــــــــــــــی خو چرا با ملاقه افتادی دنبالم؟؟؟؟؟

مهسا _ حرف نزن تو باید یه ضربه ای به سرت وارد بشه تا بیای به من سر بزنی وگرنه اُونوَرا پیدات نمیشه ......عوضــــــــــــــــــــی اصلا" هم نمیگه من یه خواهری دارمــــــــــــــــــــا.....

_اوفــــــــــــــــــــــــ... مهسا جان دلت از شوهر و بچه هات پره سر من خالی نکن که خواهرم ... بزار اون شوهرت شب بیاد با هم عقدتو خالی میکنیم خوبه؟؟؟؟؟

یکم دیگه توی سالن و پزیرایی دنبالم کرد که دیگه خسته شدو به نفس نفس افتاد .....

اخرشم ملاقه رو بسمت من انداخت که منم یه جیــــــــــــــــــغ فرا صوت کشیدمو رفتم توی دسشویی که توی سالن بود.....

صداشم داشت میومد _ تو که بالاخره از اونجا میای بیرون دیگه ..... اونوقته که نشونت بدم .....بچه پررو....

کلا اخلاق من با هرکسی که عوض یا سرد شده بود با مهسا اینا(ینی همون سپنتا و سعید و سانیا)و ماهان اینا(زنشو بچه اش) اخلاقم عوض نشده بود و مثل صابق وقتی اونارو میدیدم شیطون درونم بیدار میشد....

مامانم داشت با مهسا توی اشپز خونه یه فکری به حال نهارمون میکرد که تلفن زنگ خورد ....

تلفنو برداشتمو ...

_بله؟؟

..._ سلام دخترم خوبی؟؟؟؟

با تعجب و خیلی جدی _ ممنون ....میبخشید به جا نیاوردم شما؟

...._اوه ببخشید خانومی من خانم سارمی هستم برای امر خیر مزاحمتون میشم ...مامان هستن خانومی؟؟؟؟

نمیدونستم بخندم یا تعجب کنم.... خنده برای این که فک کنم برای من زنگ زده بود یکی از فامیلاش یا پسرشو خواستگاری کنه .... تعجب برای این که فامیلیش با استاد سارمی یکی بود.....

_بله صبر کنید الان صداشون میکنم .....

خانم سارمی _باشه عزیزم.....

رفتم توی اشپزخونه و رو به مامان گفتم _مامان تلفن کارت داره ...

مامان متعجب گفت _ با من؟؟؟ کیه؟؟ چی کار داره؟؟؟

درحالی که خندمم گرفته بود گفتم _نمی دونم یه خانومیه خودشو سارمی معرفی کرده ...... بعدشم گفت که برای امر خیر مزاحمتون میشم .....

یهو مهسا پکید از خنده....

منم که داشتم برای خودم ریز ریز می خندیدم...

مامان رفت تا به تلفن جواب بده......

بعد از این که مامان اومد ازش پرسیدم چی می گفت که گفت زنگ زده بود منو برای پسرش خواستگاری کنه .... حالا جالبیه ماجرا این جاست که فک می کرد اسم من مهساست و زنگ زده بود مهسا رو که فک می کرده دختر کوچیک خانودادست برای پسرش خواستگاری کنه ....

دیگه وقتی منو مهسا اینو شنیدیم ترکیدیم از خنده ....

با مهسا نشستیم نقشه کشیدیم که وقتی سعید اومد اذیتش کنیم ....

سر شام داشتیم شام میخوردین که با پام به پای مهسا که روبه روم نشسته بود یه لبخند شیطون زدم و اشاره کردم که می خوام بگم ....اونم با سرش اشاره کرد که اوکی ....

رو کردم به سعید و گفتم _ سعید؟؟؟

سعید یه نگاه مشکوک بهم انداختو گفت _چیه وروجک؟؟؟؟

چشمکی بهش زدمو گفتم که امروز یه خواستگار زنگ زده بود خونمون.....

در حالی که نوشابشو بر میداشت تا بخوره گفت _خب به من چه که کی زنگ زده بود؟؟؟؟

داشت نوشابشو می خورد که با حرف من نوشابه پرید تو گلوش....

با لحن بی خیالی که به زور خندمو پشتش پنهان کرده بودم گفتم _هـــــــــــوم راس میگیــــــــــا به تو چه که خواستگار زنگ زده بود که مهسا رو برای پسرش خواستگاری کنه؟؟؟؟

بعد این که صرفش کم تر شده بود با بهت گفت _چی گفتـــــــــــی؟؟؟؟؟

_اوه اوه اوه سعید غیرتی میشــــــــــــــــــود.....نترس خرس گنده منو با مهسا اشتباه گرفته بودن با به یاد اوردن موضوع منو مهسا هردو باهم ریز ریز خندیدیم....

یهو دیدم سعید از سر میز بلند شدو دوید بسمت من ....

یا ابـــــــــــــرفض!!!!! منم زود بلند شدمو دویدم بسمت اتاقم ...

تا سعید به من برسه رفتم توی اتاقم ودرشم قفل کردم.....

صدای سعید اومد که داشت میگفت _ دختره ی سرتق

رمان قلب یخی من16

اوووووووووووووف اگه گذاشتن دو دیقه من کپه ی مرگمو بزارم...


با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ولی اصلا حوصله ی جواب دادن بهشو نداشتم....

با اکراه دستمو دراز کردم و برش داشتم ولی همین که خواستم
دکمه ی سبزو فشار بدم قطع شد ...


اخیــــــــــــــــــــش...

با خیال راحت چشمامو بستم تا بخوابم که بازم زنگ خورد..

با حرص گوشیو برداشتم و با صدای خوابالویی جواب دادم

_بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رادان _ سلام بیدارت کردم؟؟؟؟

اوپس این که رادانه!!!!
_ اره با زنگ گوشیم بیدار شدم ....

رادان _ من یه کاری برام پیش اومده که باید یه چن روزی رو برم سفر کاری فقط زنگ زدم همینو بهت بگم خداحافظ..

ولی لحظه ی اخر صداشو شنیدم که گفت _ اکبری برو ماشینو اماده کن که....

بقیشو نشنیدم.....

خواب از سرم پررررید

ینی چی که من دارم میرم سفر کاری؟؟؟؟؟

مگه ساعت چنده؟؟؟؟؟؟

با نگاه کردن به ساعت سرم سوت کشید !!!!!!!ساعت 11.15 دیقه بود !!!!!

گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم که این زنه گفت _مشترک مورد نظر خاموش میباشد ....
همینجور میخواست ادامه بده که با حرص قطع کردم .....

بلند شدم و یه ابی به دستو صورتم زدم و اماده شدم که برم دانشگاه برای کلاس ساعت 9.30 دیقم که نرسیده بودم حداقل برای کلاسه دومم که ساعت 1 بود برسم!!!!!!! والله......

یه مانتوی زیتونی پوشیدم با یه شلوار راسته و کتونی آل استار مشکیم رو هم برداشتم که دم در بپوشم و مغنه ی مشکیمو هم سرم کردم و کوله و جزوهامو برداشتمو راه افتادم طرف در

*رمان رمان رمان*

ساعت 12.20 دیقه بود که رسیدم دانشگاه و نادیا و روژان رو روی نیمکت همیشگی پیدا کردم که دونفری نشستن و دارن با هم حرف میزنن.....

رفتم و نشستم کنارشون و ...


_سلام.....

وقتی جوابمو دادن پرسیدم _ پَ کو این بزغاله؟؟؟؟

نازنین _ باکی بودی بزغاله رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با ارامش تمام و لحن حرص درار _با تو ....

نازنین _میکشمت ماهتی ..فقط دعا کن که به دستم نیوفتی....

بلند شدم و دویدم سمت کلاسمون همین که از در کلاس وارد شدم همه سر ها چرخید سمتم ......

واقعا برای خودمم باعث تعجب بود که دارم توی دانشگاه دنبال بازی می کنم دیگه چه برسه به بقیه !!!!!!!!!!!

رفتم نشستم توی ردیف خودمون و با تهدید گفتم _ دستت بهم خورد دیگه تبلتت رو نمیبینی .....

نازنین با حرص پاشو کوبید زمینو زیر لب گفت _ عروسم شد ادم نشد ایشششششششششششش(والله راس میگه دیگه الان مثلا ازدواج کردی_نسی بخف تا نخفوندمت اوکی؟؟؟؟؟؟_ من اومدم تو کی؟؟؟؟؟؟_ نسترن!!!!!!!!_ مُـــــــرد)

اخه نازنین که یه هفته پیش اومده بودخونمون با اجی کوچولوش اومده بود که 5 سالشه و موقع رفتن تبلت نازنین هم موند خونهی ما.....

اهاااااااااااااا تا یادم نرفته بگم که نادیا با رادین دوس شدن و الان هم تقریبا دو هفته ای از دوستیشون میگذره ....

منم که دیگه یه ماهی میشه که از جشنم میگذره ولی به گفته ی رادان که نمی خواد توی دانشگاه کسی بدونه من با رادان رادفر نامزدم برای همین توی دانشگاه کسی از نامزدی من البته به غیر از نادیا اینا خبر نداره......

واقعا دارم به خودم افتخار میکنم ....

میگید چرا؟؟؟؟؟!!!!!

چون توی این یه ماه هیچ نوع وابستگی عاطفی به داران پیدا نکردم ولی وقتی نادیا ازم در این مورد پرسید و منم گفتم که هیچ احساسی به رادان ندارم خیلی شوکه شد.....

نادیا و روژان اینا معتقد بودن که من طی گذشت یه مدت عاشق رادان میشم برای همین چن وقتی با رادان سرسنگین بودم که این سردی با حرفهایی که رادان بهم زد از بین رفت و الان مثل یه خواهرو برادریم .....

هر بار که من رادانو میدیدم ازش دوری میکردم که فک کنم از بس که خنگ بازی دراوردم خودش فهمید چون خودش اومدو بهم گفت که قرار نیس که بین ما اتفاقی بیفته و اون منو مثل خواهرش (همون رکی بلای خودمونو میگه _ اه ه ه ه ه ه نمیشه تو یه دیگه نطق صادر نکنی وسط فکرای من؟؟؟؟_ اصلا عمرا هرگزخخخخ)میبینه و دوسم داره ....

الانم با هم راحتیم و خیلی صمیمی شدیم ولی طبق قراری که باهم گذاشتیم تو کارای هم دخالت نمیکنیم ....

ولــــــــــــــــــی خو اخه این فکر من خیلی مشغولِ این سفر کاریه رادان هستش ...

حتی نگفت که کجا قراره بره فقط گفت که داری میره سفر کاری ...

با بشگونی که از رون پام گرفتهشد به خودم اومدم و نگاهی به اطراف انداختم که روژان رو دیدم که دس به سینه واستاده و داره منو نگاه می کنه

_ هـــــــــــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روژان _ درررررررررردو هااان .... کوفتو هاااان .....

_ از جلو اینه بپر کنار ببینم .....حالا چرا مثل این وحشیای امازونی ازم بشگون گرفتی؟؟؟؟

روژان با حرص گفت _ چون یه ساعته دارم مثل الاغ اینجا برات زوزه میکشم که برو گمشو اونورررر(جااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟مگه الاغ زوزه میکشه عایااااا؟؟؟؟_این روژان الاغ اره زوزه میکشه _ عجبببببببببب خخخخ)

_ خب بابا بیا بشین ...

رفتم کنار تا بیاد بشینه سر جاش که نادیا از طرف دیگم اومدو گفت چی شده اجی ماهتی؟؟؟؟

_ نادیا دارم قاریشمیش می کنم (همون هنگ خودمونه منظورش خخخخ _ اهههههه کم از این دکمه ی خ استفاده کن _پررو نشو برا منااااااااا میزنمت شتک شی _ اوووووووف )

نادیا _ چرا مگه چی شده؟؟؟

_ امروز صبح رادان زنگ زد رو گوشیمو گفت که میخواد بره سفر کاری ولی نگفت کجا میره کِی میره ؟؟؟کِی میاد؟؟؟

نادیا _ خب این مگه اشکالی داره ؟؟؟ زنگ میزنه بهت میگه دیگه ......

_ خب اره ولی گوشیشو خاموش کرده ....دلم از الان داره شور میزنه

نادیا_ اووووووو حالا منم میگم چی شده.. نگران نباش اجی زود میاد ..... بعد با حالت مشکوکی اضافه کرد .... ببینم نکنه دوسش داری رو نمی کنی ؟؟؟؟؟

_ بروووو گمشوووووو نادی ..... تا دو کلمه میام باهاش حرف بزنم برداشت دیگه ای میکنه .....

*******

با امروز 4 روزه که رادان رفته یه قول خودش سفر کاری و حتی یه تماس هم باهام نگرفته .....

نمیدونم چرا امروز عمو اینا مشکوک میزنن ....

من نمی دونم چرا امروز عمو اینا مشکوک میزنن ....

مخصوصا رکسانا چون امروز که اومده بود اینجا داشت با تلفن حرف میزد و به کسی که پشت خط بود میگفت که باید بهش همه چیو بگید چون اگه خودش بفهمه برای رادان و ماها خیلی بد میشه ولی همین که من وارد اتاق شدم بحثو پیچوند و زود گوشیو قطع کرد...


نظر یلذتون نره!

رمان قلب یخی من15


همین که پیچو رد کردم احساس کردم رفتم توی بغل کسی .....

یه قدم عقب اومدم و سرمو بالا اوردم که بگم میشه برید کنار ولی با بالا اوردن سرم حرف توی دهنم ماسیــــــــــــــد....

واااااااو ..... چه تیپی زده بود ایــــــــن !!!!!!! از تجب کم مونده بود دهنم باز شه ولی زود جلوشو گرفتم و شروع کردم به بررسی کردنش ....

کت و شلوار مشکی با کراوات مشکی و پیراهن شیری که رنگ لباس من بود ...

دیدم حرفی نمیزنه سرمو بالاتر اوردم و توی چشماش نگاه کردم که چطوری  گنگ و منگ مونده داره منو نگاه میکنه خندم گرفت ....

چن تا صرفه ی مصلحتی کردم که بالاخره زبونو مبارکو چرخوندو  به حرف اومد

رادان ــ خودتی ماهتیسا؟؟؟

الان یَـــــــــــــــــــک دلم می خواست از اون پَـ نَـ پَـ های معروف روژان بیام بهش ولی بجاش بهش گفتم ــ تا جایی که من یادم میاد اسمم ماهتیسائه...

رادان ــ چقدر عوض شدی تو !!!!!!!!!!!!!!!

یهو زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند که انگار رادان هم فهمید که گیج بازی دراوره و با صدایی که سعی میکرد جدی باشه گفت ــ بسه دیگه حالا توام حالا من یه حرفی زدم

خندم که تموم شد خودمو جمع و جور کردمو  خیلی جدی گفتم ــ میتونستی نزنی که منم خندم نگیره ....نمی خوای بری پایین؟؟؟؟؟؟؟؟

رادان ــ اخ اخ حواس نمیزاری که برای من بیا برو بریم پایین که این فیلم برادره منو کچم کرد ....

بدون هیچ حرفی با هم از در ورودی ارایشگاه خارج شدیم که همزمان شد با دستورات مضخرف فیلمبردار...........

با کمک رادان سوار ماشین شدم .....

بعد از سوار شدن من خودشم اومد و سوار ماشین شد و ماشینو روشن کرد و براه افتاد ....

بعد از گذشت حدود نیم ساعت جلوی اتلیه ی دوست زنعمو که الان دخترش اونجارو مدیریت میکرد رسیدیم و رادان ماشینو پارک و باهم پیاده و بسمت ورودی آتولیه به راه افتادیم...

همین که وارد شدیم دختر دوست زنعمو که اسمش روشنا بود مارو دید یا نه بهتر بخوام بگم رادانو دید و نیشش باز شد ...

روشنا اومد جلو و رو به رادان گفت _ سلام رادان جووون خوبی؟؟

رادان _ممنون روشنا خانوم ... ما باید کجا بریم؟؟؟

روشنا با گیجی گفت_ما؟؟؟

رادان و با خونسردی و جدیت _ بله من و همسرم ...

روشنا همون جا انگار که بادش خالی شده باشه و منو تازه دیده باشه چون یه نگاه مثلا ترسناک به من کرد و با صدایی که به زور به گوش میرسید گفت _ مگه تو ازدواج کردی؟؟

رادان _خانم رضوانی امشب جشن نامزدی ما هستش و ما هم الان برای عکسای جشن نامزدی خدمت شما رسیدیم ....

روشنا نمیدونم چرا یهو جدی شد و با جدیتی که از ش بعید بود گفت_ بله اقای رادفر بفرمایید از این طرف ....

و دری رو به ما نشون داد..

با رادان بسمت همون دری که به ما نشون داده بود رفتیم و وارد یه سالن دیگه شدیم ....

چن دیقه بعد روشنا هم اومد ....

اول عکسای تکی منو گرفت و بعدش هم عکسای تکی رادن بعد از تموم شدن تکی ها نوبت رسید به عکسای دونفری ...

اولاش عکسای ساده ای بود که مثلا باید رادان منو از پشت بغلم میکرد و منم سرمو میزاشتم روی شونش و چن تا دیگه مثل همین ولی بعد از چن تا عکس دو نفری نوبت رسید به عکسی که نمی دونم از کجا پیداش شد چون من که این مدل ژست رو انتخاب نکرده بودم یه نگاه به رادان کردم که دیدم لبخند خبیثی روی لباشه یه چشم غره بهش رفتم که لبخندش عریض تر شد ....

به گفته ی روشنا رادان باید کمرمو می گرفت و منم به عقب متمایل میشدم و رادان هم خم میشد تا گردن منو ببوسه ....

و قتی من به عقب خم شدم و رادان اومد که گردن منو ببوسه احساس می کردم که قلبم می خواد از توی سینم بزنه بیرون و خیلی گرمم شده بود

وقتی نفسای داغش به گردنم میخورد مور مورم میشد ....

روشنا _ خب رادان خان حالا گردنشو ببوسید و تا وقتی من نگفتم عقب نکشید .....

زمانی که لب های رادان روی گرنم قرار گرفت به طور غیر ارادی چشمام بسته شد ....

بعد از چن ثانیه که برای من چن سال گذشت روشنا گفت که کافیه و عکسای ما هم تموم شد ....

*****

وارد باغ رادان که شدیم صدای دستو صوت و صدای بلند اهنگ با هم قاتی شده بود .....

زن عمو رو دیدم که با ظرف اسفند داره میاد طرفمون

زن عمو_ مبارکتون باشه .... ماشالله .. ماشالله عروسم ماهه ماه...ایشالله خوشبخت بشید ....

بعد از این که زن عمو کنار رفت منو رادان باهم به سمت میز ها رفتیم و به همه سلام کردیم و در این بین فیلمبردار بود که عصاب منو خورد کرده بود که دست رادانو بگیرم و گَه گاهی بهش نگاه عاشقونه بندازم ....... اونم منی که یخیم ..... ویه قلب دارم که از سنگو یخه ...... خیلی برام خنده دار بود که بخوام نقش یه عاشق رو بازی کنم حتی فکر این که من یه روزی عاشق بشم هم برام خنده دار بود.....

بعد از حدود یک ربع همراه رادان و بزرگترای مجلس و فامیل نزدیک داخل خونه ی ویلایی که توی باغ وجود داشت رفتیم تا خطبه ی عقد بینمون جاری بشه چون م هنوز عقد نکرده بویم و فقط صیغه ی محرمیت بینمون وجود داشت......

وقتی نشستیم سر سفره ی عقد تازه اونموقع بود که پی به کار بچه گانه ای که داشتیم انجام میدادیم بردم و از کارم پشیمون شدم ولی نباید عقب می کشیدم اگه الان عقب میکشیدم مطمئنن بابا به زور هم که شده مجبورم میکرد با فرزام و یا ارمان ازدواج کنم و منم اصلا دلم نمی خواست که گیر دوتا گرگ بیفتم .....

همینجوری توی فکر بودم که با صدای عاقد به خودم اومدم

عاقد _ دوشیزه ی محترمه و مکرمه رادفر ایا بنده وکیلم که شمارا با محریه ی یک جلد کلام الله مجید و اینه و شمعدان ودویست سکه بهار ازادی و بیست شاخه گل رز به عقد دائم اقای رادان رادفر دربیاورم؟؟؟

روژآن _ عروس رفته گل بچینه ...

عاقد _ سرکار خانم راد فر برای بار دوم عرض میکنم ایا به بنده وکالت میدهید که شمارا با محریه ی معلوم به عقد دائم اقای راد فر دربیاورم؟؟؟؟؟؟

رکسانا _ عروس رفته جهازشو کامل که.....

همه خندشون گرفته بود اخه این چه حرفی بود این زد؟؟؟ حتی منم خندم گرفته بود با این حرف رکسانا ....

عاقد_ دخترم ایا بنده وکیلم؟؟؟

همین که خاستم بله رو بگم زن عمو با یه سرویس طلا بسمتم اومد و بهم هدیه داد که منم با لبخندی که زدم ازش تشکر کردم و جواب عاقد رو دادم

_بله...

بعد از گرفتن کادو ها و تشکر کردن از مهمونا و فامیلو دوستو اشنا بسمت باغ و جایگاه عروسو دوماد که سفید و شیری بود و توی تزئیناتش از گل یاس سفید که من عاشقش بودم استفاده شده بود رفتیم و نشستیم ....

تازه وقتی نشستیم تونستم اطرافو یه دید کامل بزنم که نگاهم به نگاه فرزام و ارمان افتاد که کنار هم مونده بودن و داشتن به طرف منو رادان نگاه میکردن که وقتی متوجه نگاه من شدن لبخند فرزام عمیق تر شد و ارمان هم چشمکی حوالم کرد که منم زووود نگاهمو دوختم به یه طرف دیگه که این بار نگاهم با نگاه عصبی رادان گره خورد .......

همین طوری داشتم با بیخیالی به رادان نگاه میکردم که یهو رادان نمی دونم چی شد که گوشیشو از جیبش در اورد و بهش نگاهی انداخت و نمی دونم کی پشت خط بود که زود بلند شد و بسمت پشت ویلا رفت ...

جایی که ما جشنمون رو گرفته بودیم یه باغ بزرگ بود که به نام رادان بود و بابا بزرگ ینی بابای بابام بهش داده بود ...

از دروازه که وارد میشدی حدود سیصد متر رو باید طی میکردی تا به ویلای دوبلکسی که ته باغ قرار داشت برسی..

داشتم به این فکر میکردم که ینی کی بود که به رادان زنگ زد؟؟؟؟

شاید شیما بوده باشه ولی وقتی دقت کردم دیدم که شیما خانوم نشسته دقیقا رو به روی ما و داره منو برانداز می کنه و وقتی دید که دارم بهش نگاه میکنم پوزخندی بهم زد ...

همیشه بدم میومد کسی بهم پوزخند بزنه و الان هم این جوجه فکلی بهم پوزخند زده بود ......

خواستم خودمو بی خیال نشون بدم که حساس کردم کسی نشست کنارم منم که فک کرده بودم رادانه برگشتم سمتش تا یه چیزی بگم که دیدم روژان نشسته کنارم ...

روژان :اوووووووووووی خوردی منو .....

:شاتاپ بابا .....

روژان: میبینم که این نامزدی سوری خیلی رو رفتارت اثر گذاشته هاااااااااا

: روژان میبندی عزیزم یا ببندم؟؟؟

روژان : اوکی باوا تو هم ...... حالا براچی اونجوری غضبناک برگشتی سمتم؟؟؟

:بعد برات میگم...

روژان : اوکی هانی منم دیگه برم پیش نادیا اینا .....

: باشه....

بعد از حدود نیم ساعت رادان پیداش شد و حالتشم خیلی کلافه بود

ساعت 9 بود که منو رادانو اومدن و بلندمون کردن تا برقصیم

سه سالی میشد که توی هیچ عروسی ای نرقصیده بودم ولی به لطف کلاس های رقصی که توی 13 سالگی رفته بودم رقصم هنوزم خوب بود

از رقص رادان واقعا خوشم اومد چون مردونه میرقصید نه مثل این تازه به دوران رسیده ها که ابروشونو هم تاتو می کنن

بعد از رصیدن ما که کلا چن تا اهنگ شد و دیگه منم خسته شدم برای خوردن شام به داخل ویلا رفتیم چون غذای عروس و دومادتوی ویلا بود ولی برای مهمونا بیرون و توی باغ سلف گذاشته بودن ......

اووووووووووووف .....

شامم کوفتم شد انقدر که این فیلم بردار که دماغ عملی هم بود بهمون دستور داد ......

دیگه ساعت 12 بود که جشن کلا تموم شد و خودمون ینی مامان بابای من و رادان و نادیا اینا و یه چن تا از فامیلای نزدیکمون

رمان قلب یخی من14

همین که اهنگ تموم شد سرمو از روی پشت صندلی برداشتم و به روبرو چشم دوختم تا این که رادان منو جلوی ازمایشگاه پیداه کرد و خودشم رفت تا ماشینو پارک کنه و بیاد .....

کنار در ورودی ازمایشگاه مونده بودم که دیدم یگی دستمو گرفت همین که برگشتم تا چن تا چیز تپل بارش کنم قیافه ی اخموی رادانو دیدم یه ابرومو انداختم بالا و گفتم ــ اتفاقی افتاده؟؟؟؟

رادان ــ نه .....

شونه ای بالا انداختم و با هم وارد شدیم  ....

دستمو ول کرد و خودش رفت کنار پزیرش منم رفتم نشستم روی صندلی که خالی بود یکم بعد رادان هم اومد و نشست کنارم که بعد از یک ربع نوبت ما شد ....

ووووووویــــــــی من از امپول میترسم .....

کم خونم که هستم دیگه نور الا نور....

ولی غرورم اجازه نداد که به رادان بگم تا بیاد باهام ....

وارد که شدم یه دختر جوون بود که از یه در دیگه وارد شد ....

دختره ـ عزیزم اگه میشه بشین روی اون صندلی ....

با ترس رفتم نشستم روی صندلی که یکم بعد اومد و گفت که استینمو بزنم بالا همین کارو انجام دادم که برگشتو بهم گفت ــ خانومی از امپول میترسی؟؟؟؟... کم خونیم که حتما داری چون از رنگو روت معلومه مگه نه؟؟

 سرمو تکون دادمو گفتم ــ اره کم خونی دارم .... یکم من من کردم و بالاخره گفتم ..... از امـ .... امپــ .... امپول هم میترسم ..... هوووووف......

دختره لبخندی زدو گفت ــ یجوری  خون میگیرم که زیاد دردت نیاد باشه؟؟

درررررررررررررد انگار داره با بچه حرف میزنه (اخــــــــــی بمیرم برات نکه خیلی بزرگی!!!!!! برا همینه )

یه چپ چپی بهش نگاه کردم که اومد و با یه چیزی کش مانند بست و امپولو فرو کرد توی دستم ....

واااااااااااااااااااااااااای پدررررررررررررررررررم در اوووومد ...

این الان بدوووووون دردش بووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

از درد چشمامو بستمو لب پایینمو گاز گرفتم تا جیغم در نیاد که مزه شور خون رو توی دهنم حس کردم .....

کارش که تموم شد احساس بی حالی میکردم ...

 به هر ترتیبی بود استینمو درست کردم  ولی همین که خواستم بلند شم سر گیج رفت و داشتم می افتادم که یکی منو گرفت ...

با بی حالی برگشتم که رادانو دیدم داره با نگرانی نگام می کنه

رادان ــ خوبی؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم اره

سوار ماشین که شدم رادان رفت سمت سوپر مارکتی که روبه روی دروازه ی ازمایشگاه بود ...

وقتی نشست توی ماشین یه شیرموز پاکتی باز کرد و گرفت طرفم که گرفتمش و تا اخرش خوردم ....

بعد از تموم شدن شیرموز حالم بهتر شده بود ....

رادان ـ بهتری؟؟؟

ــ اره ممنون .....کجا داریم میریم؟؟؟

رادان ــ دارم میبرمت یه جایی تا صبحونه بخوریم چون مطئنم تو صبونه نخوردی منم که نخورده بودم ....

به پلاستیکی که رادان روی صندلی عقب گذاشته بود نگاه کردم که دیدم دوتا شیرموز دیگه با تو تا کیک توش هست دستمو دراز کردمو برش داشتم و رو به رادان گفتم

ــ نمی خواد بری جای دیگه همین جا نگه دار همین شیرموز با کیک برای صبحونه خوبه ...

رادان ــ ولی اخه ....

خواست حرفشو ادامه بده که با چشم غره ای که بهش رفتم ساکت شد و گفت ــ باشه بابا دیگه چرا میزنی؟؟؟

ــ چون حرف گوش نمی کنی ...

رادان با حالت مظلومی گفت ــ ببخش دیگه تکرار نمیشه ...

که من خندم گرفت و یه لبخند نشست رو لبم ....

یکی از کیکا رو با یه شیر موز گرفتم طرفش و یکه کیک و شیر موز هم برای خودم برداشتم ...

ام گرفت و بازش کردو شروع کرد به خوردن منم همینطور

بعد از خوردن شیرموز با کیک برگشتم سمتش و گفتم

ــ امروز که کاری نداری؟؟؟

رادان با تعجب بهم نگاه کردو گفت ــ نه چطور؟؟!!

ــ بریم یکم بگردیم؟؟؟

رادان ــ اوکی بریم ولی کجا؟؟؟؟

......

                                 ****

اونروز به من خیلی خوش گذشت چون اول با رادان رفتیم یکمی توی یه پارک که توی مسیرمون بود قدم زدیم و یکمی هم خرید کردیم برای من ....

نهار رو هم به زور رادان جیگر خوردم ....

کلا انگار یادمون رفته بود که این نامزدی تاریخ انقضا داره ....

                                ****

اوووووووووووف امروز جشن نامزدیم برگزار میشد و منم الان توی ارایشگاه بودم ....

ارایشگر ــ پاشو خانومی می تونی لباستو بپوشی ....

پاشدم رفتم به کمکه مهسا که باهام اومده بود ارایشگاه لباسمو پوشیدم ...

همین که رفتم جلوی اینه از دیدن خودم ماتو مبحوت موندم

 من توی یه  لباس بلند شیری و دکتلته که روی سینش کاملا سنگ دوزی شده بود و از دور برق میزد با ارایش ملایم شیری و توسی که روی چشمام پیاده شده بود شبیه پرنسسا شده بودم (کم برا خودت کوکاکولا باز کن خواهرم)در حال بررسی خودم بودم که ارایشگر اومد گفت داماد اومده ....

مهسا ـــ خیلی بیشعورررررری

ــ چرا؟؟؟

مهسا ــ تو چرا همیشه از من سر تر و خشگل تری هاان؟؟؟

اینا رو داشت به شوخی می گفت که منم خندم گرفته بود

پشت چشمی براش نازک کردمو با ناز گفتم

 ــ تا چشت دراد

همین که مهسا خواست جوابمو بده ارایشگر اومدو گفت ــ وااااا عروس خانم اقا دوماد منتظره هاااا

 مهسا بهم چپ چپی اومدو گفت ــ بیا برو دیگه بلا گرفته می خوای پسر مردومو پیرش کنی جلو در؟؟

 رویمو درست کردم و شالی که داشتو روی سرم انداختم .....

از حرفش جندم گرفت و با خنده به سمت در ارایشگاه رفتم برای این که از ارایشگاه خارج بشم باید از چن تا پله پایین میومدم ویه پیچ کوچولو رو رد می کردم ...

از پله ها که پایین اومدم همین که خواستم از اون پیچه کوچولو رد شم احساس کردم رفتم توی بغل کسی .........

رمان قلب یخی من13

مونا ــ اقای رادفر هستن همراه خانواده و نادیا خانم هم باهاشونن .....

چن لحضه بعد مامان و بابا که قیافه هاشون علامت سوال بود اومدن و کنارم ایستادن ....

اول عمو وارد شد .. بعد زن عمو .. وبعدش رادین و رکسانا و نادیا .... اوووووف ..... و در اخرم رادان وارد شد ...

اوه اوه اوه چه به خودشم رسیده بود طرف(رادان)....

یه کت و شلوار  توسی پوشیده بود با پیراهن خاکستری پررنگ و کروات توسی نقره ای هم زده بود تهریشم گذاشته بود هر  کی مارو میدید فک می کرد از قصد باهم ست کریم .....

خندم گرفته بود ......

لبخندی زدم و با عمو اینا احوال پرسی کردم  و نادیا رو بوسیدم....

رکسانا وقتی میخواست از کنارم رد شه کنار گوشم گفت

ــ خوبی زن داداش؟؟؟؟؟ چه ستی هم با هم کردین کلک ها ......

نزاشتم ادامه بده و منم اروم گفتم ـ دررررررد ببند نیشتو .....ست نکردیم ......

می خواست ادامه بده که با صرفه ی مصلحتی رادان کنار کشیدو رفت

رادان ــ سلام ...

ــ سلام خوش اومدین

رادان ــ ممنون ... این گل برای شماست ....

ــ دستتون درد نکنه .... و گل هارو ازش گرفتم و نگاهی بهشون کردم کهدیدم گل های رز سفید و قرمز هستن نگاهم کشیده شد سمت رکی که دیدم بهم چشمک زد ...پس کار خوده نامردش بوده که لو داده من چه گلی دوس دارم ......

بعد از رفتن عمو اینا به سالن منم بسمت اشپز خونه رفتم و گلهارو توی اب گذاشتم ...

مونا خانم هم زحمت چایی رو کشید و با هم بسمت سالن رفتیم ....

نشستم روی مبل تک نفره  که پیش نادیا و رکسانا بود وکسی روش ننشسته بود مونا خانم هم شروع کرد ب طارف کردن چای به همه ......

رفتم تو فکر ......

ینی چی شده که رادان قبول کرده بیاد نقش نامزد منو بازی کنه؟؟؟؟؟؟

مگه اون دختر دایی نچسبشو دوس نداشت؟؟؟

اگه اشتباه نکنم اسمشم ملیکا بود !!!!!!

باید از رکسانا بپرسم و ته و توی جریانو دربیارم ....

از اخلاق شیطون و پر سروصدای قدیم چیزی نمونده چون همشونو گذاشتم کنار ولی این خوی کنجکاومو توی این پنچ سال نتونستم ضره ای کنار بزارم .....

با صدای مامان به خودم اومدم .....

مامان ــ والله جونا خودشون باید از هم خوششون بیاد ما که کاره ای نیستیم ...

با شنیدن حرف اخر مامان ی پوزخند نشست رو لبم و به بابا نگاه کردم..... هه کاره ای نیستیم؟؟؟؟؟

فعلا شما که شدین همه کاره و ما شدیم هیچ کاره ....

عمو ــ بله زن داداش خب ما که همه ی حرفامونو زدیم اگه اجازه بدین این دوتا جونم برن حرفاشونو بزنن ....

بابا ــ بله حتما .... ماهتیسا جان اقا رادان رو به اتاقت راهنمایی کن ...

بلند شدم و نگاهی به طرف رادان انداختم که اونم بلند شد ....

وارد اتاق که شدم مستقیم به سمت تختم رفتم و روش نشستم .....

رادان هم روی صندلی میز کامپیوترم نشست و منتظر به من نگاه کرد...

ــ خب؟؟؟

رادان ـ خب که خب ...

پوزخندی زدم و جواب خودشو به خودش برگردوندم

ــ پسر عمو فکر نمی کنی ما برای مسائل مهم تری اومدیم تا باهم صحبت کنیم؟؟؟؟

زود تیکمو گرفت و کمی اخماشو توی هم کشید

رادان ــ خب من که سوالی ندارم تو اگه سوالی داری بپرس منم جواب میدم..

لبخندی زدم و گفتم ــ هرچیزی باشه جواب میدی؟؟

یه ابروشو بالا انداخت و گفت ــ نه هر چیزی ....اگه بتونم جواب میدم ...

ــ چی شد که قبول کردی نقش نامزد منو بازی کنی؟؟؟؟

اونم تویی که حتی به من نگاه هم نمی کردی؟؟؟چون تا جایی که میدونم عاشق ملیکا بودی مگه نه؟؟؟

جاخورد ... فکر نمی کرد بدونم که ملیکا رو می خواد ولی خودشو نباخت و گفت ــ عاشقش نبودم  .. دوسش داشتم ....

پریدم وسط حرفش ــ دوسش داشتـــــــی؟؟؟مگه دیگه نداری؟؟؟

خیلی جدی و محکم گفت ــ نه

ــ جالبه .... میتونم بدونم چرا؟؟؟

رادان ــ چرا باید جواب این سوالتو بدم؟؟؟؟

ــ چون من جواب سوالتو دادم ...

رادان ــ البته اونم نصفه و نیمه ....

ــ حالاااا .... مهم اینه که جوابتو گرفتی .... حالا زود باش جواب منو بده ....

رادان  چشماشو بست  و گفت ــ چون اون چیزی نبود که من فکر میکردم ....

و دیگه ادامه نداد منم بحثو عوض کردم

ــ مهم نیس ولی ممنون که جوابمو دادی ..بریم سر اصل مطلب .....

رادان ــ اصل مطلب؟؟؟؟

ــ اره ... این که چه انتظاری از من داری؟؟؟

رادان ــ هیچ انتظاری ازت ندارم و امیدوارم تو هم نداشته باشی ......

ــ اوکی .. دیگه؟؟؟

رادان ــ دیگه ای وجود نداره .....

ــ پس بریم بیرون اگه موافقی ...

 رادان ــ بریم ....

 باهم از اتاقم خارج شدیم و از پله ها به پایین رفتیم ..

وارد سالن که شدیم همه سر ها بسمتم برگشت و از این بین فقط ارمان و ارامه  بودن که با حرص داشتن منو رادان رو برانداز میکردن .....(بزار انقد حرص بخورن تا جونشون درآد ـ موافقم باهات ــ بایدم باشی ایــــــــش).....

عمو ــ خب دختر گلم  نظرت ؟؟؟؟

بدون این که خجالت بکشم خیلی جدی گفتم ــ جوابم مثبته..............

رکسانا ــ اخیـــــــــــــــــش بالاخره شدی زن داداش خودم .........

و زود بلند شدو اومد سمتم و صوتمو بوسید نادیا هم مثل رکسانا بلند شد و اومد باهام رو بوسی کردو دم گوشم گفت ــ پس بگووووووو ارمانو فرزامو قبول نکردی تا یه دونه هلوشو برا خودت تور کنی؟؟؟ و یه چشمک زد

ابرویی بالا انداختم وب نگاهی که بهش می گفت خفه شو چشممو دوختم بهش که زود لبشو گاز کرفتو با لب خونی گفت ـ غلط کردم.....

 خندم گرفت از این کاراش ....

همه اومدن و باهام روبوسی کردن و من تو کف این موندم که عمه ارشین و خانوادش امشب اینجا چیکار داشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار بر این شد که فردا صبح با رادان بریم برای ازمایش و خرید حلقه  و هفته ی بعد هم یه جشن نامزدی بگیریم تا من دانشگاهم تموم شه ....

 توی دلم داشتم بهشون میخندیدم "تا من  دانشگاهم تموم شه " اینا نمیدونستن که تا من دانشگاهم تموم بشه ما از هم جدا شدیم .......

بعد از حدود نیم ساعت همگی برای شام رفتیم  و بعد از شام هم ساعت حدود ۱۱ بود که همگی قصد رفتن کردن

 موقع رفتن رادان اومد کنارم و گفت فردا صبح زود اماده باش که زنگ زدم بیای پایین دم در

با تکون دادن سرم موافقتمو اعلام کردم.....

                                    ****

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم  و به ساعت نگاه کردم که ساعت ۷.۱۵ دیقه رو نشون میداد...

بلند شدم و به سمت حموم رفتم و بعد از دوشی که گرفتم یه شلوار جین مشکی با یه مانتوی ابی نفتی که بلندیش تا یکم پایین تر از زانوم بود رو همراه با کفشای کف مشکی و شال مشکی بدون هیچ ارایشی پوشیدم و بسمت پایین رونه شدم و روی مبل های سالن نشستم که بعد از نیم ساعت که داشت خوابم میبرد گوشیم زنگ خورد وقتی نگاه کردم شماره رادان افتاده بود اهمیتی ندادم و به سمت در رفتم .....

از دروازه که خارج شدم بنز ۶۳۰رادان جلوی در بود و منم رفتمو سوارش شدم ...

رادان ــ سلام

ــ سلام

رادان ــ چرا گوشیتو جواب ندادی؟؟؟

ــ چون داشتم میومدم بیرون ....

رادان ــ اهان ...

وچیز دیگه ای نگفت منم چیزی نگفتم و سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و چشمامو بستم ولی خوابم نبرد ...

بعد از چن دیقه صدای اهنگ اومد.....

اهنگ بازیم میده از سامی بیگی:

صورت بدون آرایشش ، اداها و خندیدنش
زل زدن هاش وقت بستن دکمه های پیرهنش
قدم های آروم آرومش به سمت هم و توی آغوشه
هرچی که میخوام بشنوم رو اون میدونه و میگه در گوشم
خوب بهونه میگیره واسه من
اون هیشکی رو نمیخواد جای من
خوب میدونه که من عاشقم و
اون کاری نداره به کار من و
من هر دقیقه به یادشم و
اون نمیگیره اصلا فاز بد
کلا همه رفتاراش جالبن و خوب
مطمئنم کاملا که اون بازیم میده
خوب میدونه که میتونه و خوب بازیم میده
این همونه که میتونه و
خوب بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده
بازیم میده.
خوب میدونه که میتونه و خوب بازیم میده
این همونه که میتونه و
خوب بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده
خوب بازیم میده...خوب...خوب...بازیم میده
بازیم میده با این کارهاش
خوب میدونه که میمیرم براش
کاری کرده یواش یواش بازیچه شدم من توی دستاش
بازیم میده ، بازیم میده
خوب بهونه میگیره واسه من و
اون هیشکی رو نمیخواد جای من
خوب میدونه که من عاشقم و
اون کاری نداره به کار من و
من هر دقیقه به یادشم و
اون نمیگیره اصن فاز بد
کلاَ همه رفتاراش جالبن و
خوب مطمئنم کانلا که اون بازیم میده
خوب میدونه که میتونه و خوب بازیم میده
.این همونه که میتونه و
خوب بازیم میده ، بازیم میده ،. بازیم میده ، بازیم میده
بازیم میده
خوب میدونه که میتونه و خوب بازیم میده
این همونه که میتونه و
خوب بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده ، بازیم میده

رمان قلب یخی من12

وایــــــــــــــــــــــی خدایا خودت کمکم کن امروز روز اخر از روزی بود که بابا بهم وقت داده بود وقرار بود عمو اینا امشب بیان خونمون ولی بابا نمیدونست که عمو اینا میان .......


ساعت ۴ بعد از ظهر بود که رفتم توی سالن تا قهوه بخورم ....


نشستم روی مبل تک  نفره و ی قهوه برداشتم بدون زدن شکر داشتم می خوردمش که صدای بابا رو شنیدم...


بابا ــ خب فک کنم بدونی که تا امشب ساعت ۸ بیشتر وقت نداری مگه نه؟؟؟؟


ـــ اره میدونم


باباـ خب نتیجه؟؟؟؟؟بالاخره ما میتونیم داماد ایندمونو ببینیم یا نه؟؟؟


ــــ اره ولی من ی سوال ازتون دارم....


بابا ــ بپرس اگه بتونم جواب میدم ...


ــ چرا دوس دارین من یا با ارمان (عـــــــــق)و یا با فرزام(اه اه  حالم بد شد) ازدواج کنم؟؟؟؟؟


بابا ــ چون هم میشناسمشون و هم بهشون اعتماد دارم و هم وضع مالی همشون خوبه.....


ــ ینی شما یک درصد ب فکر من نیستید؟؟؟


بابا ـ اگه بفکرت نبودم این حرفارو نمیزدم...


یهو عصبانی شدم و نتونستم خودمو کنترل کنم بلند شدم  و فنجون قهومو کوبیدم روی سرامیکای کف سالن و بلند گفتم


ــ نــــــــه نــــــــــه نـــــــــه .... شما اگه یک درصد ب فکر من بودین می فهمیدین که من تمایلی به ازدواج نداشتم و ندارم .... من هنوز بیست سالمه می فهمید ینی چـــــــــی؟؟؟؟؟؟؟


نه خب نمی فهمید اگه می فهمیدید که یادتون میومد فرزام به خاطر شما بود که کم مونده بود ابروی منو ببره


(به وضوح دیدم که رنگ بابام پرید.. ولی من ادامه دادم)


یا نه حداقل میدید که ارمان روزو شبشو با چند تا دختر میگذرونه ....لعنـــــــــــــــــت ب این زندگی مـــــــن ....لعنــــــــــــــت....


و با دو خودمو رسوندم ب اتاقم و ب ضرب درشو بستم ....


نمی خواستم مثل دفعه ی قبل بیفتم به جون درو دیوار اتاقم برای همین حولمو برداشتم و ب سمت حموم اتاقم ب راه افتادم....


اب سردو باز کردم و رفتم زیرش وایسادم ...


لحظه اول لرزی کردم ولی اهمیت ندادم....


بعد از ۱۵ دیقه موندن زیر دوش اب سرد با زدن ی شامپو سر و ی شامپو بدن ب خودم از حموم بیرون اومدم و ب ست کمدم رفتم چون ساعت ۵ بود و اماده شدن منم دو ساعتی وقت میبرد مخصوصاای روزا که نمدونم چرا روی لباس پوشیدنم حساس شده بودم....


در کمدمو باز کردم و به لباس هام نگاه کردم ... می خواستم امشب تک باشــــــــــم....


از بین لباسام ی کتو شلوار صدفی و نقره ای انتخاب کردم با کفش پاشنه ۱۲ سانتی نقره ای و ی شال سفید که طرح های نقره ای داشت رو برداشتم و همشونو روی تختم انداختم ....


سشوارو  برداشتمو افتادم ب جون موهای بلندم که تا گودی کمرم  بود......


بعد از حدود نیم ساعت کارم تموم شد و پاشدم لباسامو پوشیدم .....


ی دور جلوی اینه ی قدیم زدم که نگاهم ب ساعت افتاد اوووووووووووووووووف ساعت ۷ بـــــــــود ینی من این توی این همه وقت تازه تونسته بودم لباسمو بپوشم؟؟؟؟


بی خیالش شدم و رفتم سمت میز ارایشیم  با کشیدن ی خط چشم کلفت ب بالای چشمام و مداد چشم توی چشمام  بای برق اب ارایشمم تموم شد ..


به ساعت نگاه کردم و دیدم که ۷/۳۵دیقه  هستش دیگه الانا بود که رادانینا برسن برای همین از اتاق خارج شدم و بسمت پایین روونه شدم...


همین از اخرین پله اومدم پایین صدای ایفون اومد و نفس منم توی سینه حبس شد...


مونا خانم بسمت ایفون رفت و بازش کرد ...


همین که دگمه ی ایفون رو زد ازش پرسیدم


ــ کی بود؟؟؟؟


مونا خانم ــ خانواده ی محمدی بودن


بادم خالی شدددددددددددد.....


اینا این جا چی می خوان؟؟؟؟؟؟


محمدی اسم فامیل ارمان بوووووود......


بی حرف بسمت پزیرایی رفتم و شونه ای بالا انداختم ...


به جهنم که وجه ی خوبی نداره اگه ب استقبالشون برم ...


روی مبل نشستم که صدای احوال پرسیشونو شنیدم بعد از گذشت چند مین ارامه و ارمان و عمه ارشین و بعدشم عمو عرفان که مرد خیلی نازنینی بود و پشت سرش هم مامان و بابا بودن وارد سالن شدن ....


با اکراه از روی مبل بلند شدم و ب سمت عمع رفتم و باهاش سلام و علیک مختصری کردم که ارامه با عشوه ی خاص خودش و لبخند مصنوعی که ب لب داشت بهم نزدیک شد


آرامه ـ ســـــلام عزیــــزم خوبـــی؟؟؟؟


ــ ممنون تو خوبی؟؟؟


آرامه ــ منم خوبم مرســـــــــــــــی هانـــــــــی


و بعد از کنارم رد شد روی مبل نشست ...


همین که خواستم برگردم صدای اهم اهم کردن آرمان رو شنیدم با اکراه و اخمای تو هم صورتمو برگردوندم سمتش


آرمان ــ سـ....


ولی همین که خواست حرفشو ادامه بده صدای زنگ ایفون بلند شد .....


نگاهم کشیده شد سمت بابا که فکر می کرد من منظورم از دوس پسرم ارمان بوده ولی الان قیافش شده بود علامت سوال و به من نگاه می کرد ....


پوزخندی ب بابا زدم و به سمت در ورودی رفتم و منتظر اومدن عمو اینا شدم که صدای مونا خانمو هم شنیدم


مونا خانم ـــ آقای رادفر هستن ....


الان قیافه ی بابا دیدن داشت .......

رمان قلب یخی من11

وارد کافی شاپ شد و نگاهی ب اطراف انداخت وقتی منو دید ب سمتم اومد و نشست رو ب روی من ....

بعد از چن دیقه گارسون هم اومد ..

گارسون ــ سلام چی میل دارین؟؟؟

ــ ی قهوه ی تلخ لطفا ....

رادان نیم نگاهی ب من انداخت و گفت ـ منم  قهوه ی تلخ می خورم....

......

نشسته بود رو بروم داشتن بهم زل زل نگا میکرد اخر سر دیگه عصبی شدمو با ابروی بالا پریده گفتم

ــ چ چیزی انقدر نگاه کردن داره؟؟؟؟

رادان نگاهشو برای چن ثانیه ازم گرفتو  باز نگاهشو توی چشمام دوختو گفت ــ خــــب؟؟؟؟؟؟

ــ ب جمالتون ..

رادان با پوزخندی گفت ـ دختر عمو فکر نمی کنی ما برای مسائل واجب تری این جا باشیم؟؟؟؟

ینــــــــــــــــــــ-ی با این حرفـــــــش می خواستم زنده زنده دفنش کنم بیشعورووو.......

منم با خونسردی ضاهری گفتم ــ خب اره میدونم ولــی فکر می کنم شما ی سوالاتی از من داشته باشید مگه نه؟؟؟؟

رادان ــ مسلما اره ......

 ــ خب میشنوم و اگه بتونم جواب میدم ...

رادان لبخند مرموزی زدو ابروهاشو دادبالا و خیلی رک و جدی گفت ــ چرا از فرزام بدت میاد؟؟؟

بازم یادم انداختن حماقتی که چن سال پیش انجام دادم ....بازم بهم یاد اوری کردن که چ احمقی بودم ...

نگاهم ب رادان افتاد که مشتاقانه داشت منو نگاه می کرد

بالاخره که باید بهش میگفتم... چون همه می خواستن که بدونن چه اتفاقی برای من افتاده برای همین بهش گفتم

ــ جریانش مفصله ..... می خوایین گوش کنین؟؟؟

رادان ـ اره

جریان برمیگرده ب وقتی که من ۱۵ سالم بود و تازه ی سالی میشد که از پاریس برگشته بودمو با نادیا اینا صمیمی شده بودم .....

ما (نادیا/نازنین/روژان/من) ی قرار گذاشتیم که ههر هفته بریم شام بیرون ....

درسته اولش خانوادهامون قبول نمی کردن ولی بعدش قانع شدن که ما هفته ای ی بار برای خودمون خوش باشیم ........

همه ی قضیه هم از همین بیرون رفتنا شروع شد و باعث اشنایی منو (باحرص)فرزام شد....

بهم شماره داد منم چون زیاد با پسرای این جا اشنایی نداشتم قبول کردم  .. چون فکر می کردم همه مثل خواهرشون بهم نگاه می کنن یا دیگه خیلی پیش برن میان خواستگاری که جواب منم میشه نع...

ولـــــــــــی ...........

ی نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم ...

ــ  چن بار بهم اسرار کرد که باهم بریم بیرون ولی من هیچوقت قبول نمی کردم...تا این کهانقدر گفتو گفت که من باهات کاری ندارمو این جور چیزا راضی شدم برم خونشون....

وارد خونه که شدیم رفت و برای من ی لیوان شربت و برای خودش ی لیوان ویسکی اورد...

بهش گفتم نخوره ولی گوش نکرد ....

بعد از خوردن چند گیلاس ویسکی اخلاقش عوض شد توی چشماش نفرت لونه کرد....

اشک توی چشمام جمع شد....

برگشتم طرف رادان و گفتم ـــ میشه رادامشو بعد براتون بگم ؟؟؟؟؟

رادان که توی فکر رفته بود  با تکون دادن سرش قبول کرد که دیگه ادامه ندم......

حالم خیلی خراب بود تا حالا این جریان رو غیر از مهسا و ماهان و نادیااینا برای کس  دیگه ای نگفته بودم ولی نمی دونم چرا از این که تقریبا نصف جریان رو برای رادان گفته بودم احساس پشیمونی نمی کردم که هیچ احساس سبکی بهم دست داده بود...

ــ من میتونم برم خونه؟؟؟؟؟

رادان که توی فکر بود یهو با حرف من بخودش اومدو گفت ـــ چیزی گفتی؟؟

ــ گفتم میتونم برم خونه؟؟

رادان ــ البته ببخش اگه ناراحتت کردم ..راستی می تونم شمارتو داشته باشم؟؟؟؟؟

ـ البته ........۰۹۱۱ ....... (بقیش برا شما نیس دیگه )

رادان ـ اوکی ممنون ....میتونم بهتون زنگ بزنم دیگه؟؟؟

ــ این چه حرفیه البته که می تونید ..

رادان ـ  بازم ممنون

بعد از یکم دیگه طارف تیکه پاره کردن بلند شدیم وبعد از پرداخت صورتحساب از کافی شاپ خارج شدیم  ...

سوار ماشینم شدم وروشنش کردم و با تک بوقی که برای رادان زدم ب سمت خونه راه افتادم .....

همین که رسیدم خونه رکسانا پرید جلومو بغلم کرد و گفت ـ خوبی زن داداشی؟؟

خندم گرفت من قرار بود زن رادان و زن داداش رکسانا بشم ولی بجای این که بخندم ی لبخند زدم و به رکسانا گفتم ــ ممنون اجی ... حالا ولم میکنی برم تو اتاقم؟؟؟سرم درد میکنه ..

رکسانا با نگرانی  ـــ می خوای بریم دکتر ؟؟؟

ــ نه بابا دکتر چی چیه؟؟یکم استراحت کنم خوب میشم

رکسانا ـ باشه بیا برو استراحت کن

ـ اوکی من رفتم اتاقم اگه خواستی تو هم با عمو اینا امشب بیان خونمون ولی بابا نمیدونست که عمو اینا میان

رمان قلب یخی من10

رکی ـ عه؟؟؟؟...... اذیت نکن دیگه .... باید قبول کنی همین که گفتــــــم .. وگرنه من دیگه باهات حرف نمیزنم


ـ............


رکی ـ نخیــــــــــرم اون اصلا روحشم خبر نداره که من  از تو کمک می خوام ..........


ــ ................


رکی ـبزار من فقط تورو ببینم نشونت میدم .. خیلی عوضی شدی تازگیا ....


ــ ...........


رکی ـ اصلا کمک نخواستم .. انگار دختره داره برا دوس پسرش ناز میکنه .........


دیگه بیشتر از این کنجکاویم بهم اجازه نداد که خودمو ب خواب بزنم برا همین بلند شدم و نشستم روی تختو کش و قوسی ب بدنم دادم که رکی هول کرد.... وااااااا این دیگه چش شد؟؟؟؟


 رکی ــ خــــــــب .. ببین .. ام ... چیزه من دیگه نمی دونم امروز عصر ساعت ۵ تو کافی شاپ کنار شرکتت میبینیـــــــش همین  .... حالام قطع کن که بدبخت شــــــــــدم.....


ــ ..........


رکی ــ اره دقیقا ..... بـــــای ...


گوشی رو قطع کردو گذاشت کنار عسلی که کنارش بود


ــ خب نمی خوای بگی کی بود؟؟؟


رکی ـ اول ی قولی بده تا منم بگم!!!!!!


با تعجب گفتم ـ قول بدم؟؟؟؟؟ چ قولی؟؟


رکی ــ این که عصبانی نشی..........


ــ تو بگو من عصبانی نمی شم.........


رکی ـــ امـــــــــ ....... چیـــــــزه .... اخه میدنی چیه؟؟؟؟


..............


ــ رکی حوصلمو سر بردی بگو چــــــــــــی شده دیگـــــــه اه ه ه ه ه ه ه


رکی ـخب ... ام .... یادته من بهت گفتم یکیو برای کمک بهت در نظر دارم؟؟؟؟؟؟؟


 


ــ اوهووم .... چطور؟؟؟


 رکی  ـ او .. او .... او .. اون .. پسـ .... پسـره ....   رادانه..


منو میگـــــــــــــــــــــــــــــــی؟ یهو مثل کوه اتش فشان فوران کـــــــــــــــردم ............


ــ رکی تو چه غلطی کردیــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟همینم مونده که برم از اون داداش تو کمک بگیرم ...... عمرا اگه قبول کنم .........


                               *****


بالا خره انقدر این نازنینو روژانو رکسانا و نادیا باهام بحث کردن که منم کوتاه اومدم ...... قبول کردم که ساعت ۵ عصر رادانو توی کافی شاپ نزدیک شرکتش ببینم ...


ساعت ۳ بود که رفتم ی دوش یک ربعه گرفتمو موهامو سشوار کشیدم و رفتم سمت کمد لباسام .....


ی مانتو که بلندیش تا ی وجب بالا تر از زانو و ب رنگ یاسی بود برداشتم با ی شلوار جین سفیدو کفش پاشنه ۱۰ سانتی سفیدِبندی و با ی کیفست کفشم ....


رفتم جلو اینه موهامو پوش دادم و ی کریپس گل دار متوسط هم ب موهام زدم ی شال سفیدویاسی و توسی هم برادشتم و سرم کردم ...


ب خودم توی اینه قدی نگاه کردم ...


ارایش نداشتم برا همین ی خط چشم خوشگل پشت چشمای درشت توسیم کشیدم با ی رژ که رنگش از کالباسی ب قهوه ای میزو منم عاشق رنگش بودم ...


کیلید یکی از ماشینامو برداشتمو رفتم بسمت پارکینگ........


                          ****


وارد کافی شاپ که شدمی نگا ب اطرافم انداختم که دیدم خبری از رادان نیس ب ساعتم نگاه کردم ساعت ۵.۰۵دیقه بود ی پوزخند نشست رو لبم و ب سمتی از کافی شاپ که خلوت و ساکت بود رفتم و پشت ی میز دونفره نشستم .......


که بعد از مدتی اقا (همون رادان) اومد......




نظر بدینو منتظرم!

رمان قلب یخی من9

باباـ خــــب؟؟؟؟؟؟ میشنوم....


با این که میدونستم منظورش چیه ولی خودمو زدم ب اون راهو خیلی جدی گفتم


ـ چیو؟؟؟


بابا ی نگاه عاقل اندر صهیفانه بهم کردو گفت ـ این که کیو دوس داری؟؟.... پسر خوبیه؟؟؟؟.....چقدر میشناسیش؟؟؟


تا خواستم دهن باز کنم رکسانا ب حرف اومد


رکی ـ عمو جون؟؟؟


بابا ـ جانم عمو؟؟؟؟


رکی ـ می تونم ازتون ی سوال داشته باشم؟؟؟


بابا ـ بپرس دخترم .....


رکی ـ اگه اونی که ماهتیسا دوسش داره از فامیل و پسر خوبی باشه چی کار میکنید؟؟؟


با هر کلمه ای که از دهن رکسانا خارج میشد من بد تر گیج تر و گنگ تر میشدم .... ینی چی فامیل باشه؟؟؟


نکنه منظورش به ارمانه؟؟؟؟


نه بابا اون نمی تونه باشه با صدای بابا ب خورم اومدم


بابا ـ خوب معلومه اگه پسر خوبی باشه می تونن با هم ازدواج کنن .....


 می تونن با هم ازدواج کنن با برابر بود با <<باید با هم ازدواج کنن>>... که منو رکسانا زود منظورشو فهمیدیم ..


ی پوزخند زدم که بابا برگشت سمتم و گفت : خب؟؟ نگفتی؟؟؟؟؟


ــ اونقدری میشناسمش که بدونم ب درد زنگی می خوره یا نه (اره ارواح عمه ی دوم نداشتم )... مطمئن باشید پسر خوبیه ....


و با پوزخند ب بابا نگاه کردم ... وقتی بابا پوزخند منو دید جدی تر شد و با لحن محکمی گفت ــ می خوام ببینمش ...


یا امام حسیــــــــــــــن !!!!!حالا من این پسر خیالی رو از کجا گیر بیارم؟؟؟؟؟


ب خودم مسلط شدم و رو ب بابا گفتم اوکی دَدی مشکلی نیس ولی الان ی هفته فرصت بده ....


باباهم که فک کرده بود خیلی زرنگه و پسری در کار نیس(اخه نکه پسره الان کنارت نشسته)گفت


ــ نه !!!!!


با تعجب بهش نگاه کردم ـ چی نه؟؟؟!!!


باباـ ی هفته خیلی زیاده اگه تا دو روز دیگه نیاد باید با ارمان ازدواج کنی ....


اَ هــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ..... اَهـــــــــــــــــه ....


حالم بهم خورد ارمان دیگه خر کیه؟؟


عصبانی شدم و با لحن تندی گفتم


ـ هه یهو بگو تو کلا تُو خانواده اضافی هستی و می خوام ردت کنم بری تا از دستت راحت شم دیگه ؟؟؟؟؟؟؟


بابا با ریلکسی تمام که منو جری تر میکرد گفت ـ هر تو دوس داری فک کن ....


رفتم توی فکر ....


ارمان پسرِ عمه ارشین بود ..


البته اینم بگمااا من عمه ندارم این عمه ارشینم عمه ناتنیم محسوب میشه چون وقتی  اوایل بابا بزرگم(بابای بابام) با مامان جون(مامان بابام) ازدواج کرده بودبچه دار نمیشدن برای همین  ی بچه از پرورشگاه اورده بودن تا بزرگش کنن و بعد چن سال خدا بهشون بابا ارین و عمو اریا رو (دوقلوبودنو) داد .....


تا ده سال پیش که بابا بزرگ مُرد هیشکی نمی دونست عمه ارشین بچه واقعی اونا نیست ولی وقتی ده سال پیش مرد توی وصیت نامش ذکر کرده بود که عمه ارشینو از پرورشگاه اوردن ..


که این موضوع از مهرو محبت این دو برادر ب خواهر ناتنی شون کم که نکرد هیــــــــــــچ ... چن برابرم کرد ....


ای بابا داشتم می گفتمـــــــا.....عمه ارشین دوتا بچه نچسب داره ب اسمای آرامه و آرمان ....


ارامه از بس فیس فیسوعه(از خود راضیه )  باما نمی گرده (بچه های فامیل ) ماهم زیاد باهاش کاری نداریم ....


و امـــــــــــــــــــا این ارمـــــــان از اون هف خطاست که همتا نداره من که خودم چن بار اونم اتفاقی مچشو گرفتم ... حالا دیگه خدا میدونه چن تا دخترو بد بخت کرده ..... بگذریم


این اقا ارمان چن سالیه که(ینی از سن ۱۸سالگی)خواستگار پروپاقرص من در اومده ....


این بابای منم عجب لقمه هایی برام میگیره هـــــــــااا...


..... از فرزام که متنفـــــــرم .... آرمان هم که تا اسم نحسش میاد عــــــــــقم میگیره ....


توی فکر بودم که با صدای بابا ب خودم اومدم


بابا ــ متوجه شدی؟؟؟


منم که از مرحله پـــــــرت ــ چیو؟؟؟؟


بابا لبخندی زدو گفت ــ این که دو روز بیشتر فرصت نداری اون پسره رو معرفی کنی ...


اون پسر رو با ی لحنه بدی گفت که نمی دونم چرا عصبانی شدم (از بس که خلی)


ــ اون پسره اسم داره کـ ...


بابا با ابرویی بالا پریده . پرید وسط حرفمو گفت : خب اسمش چیه؟؟؟


با لبخند کجی بهش نگاه کردمو گفتم ـ ایشالله دو روز دیگه میفهمید..


بعدشم بلند شدم و ب رکی هم اشاره کردم بلند شه و با هم ب سمت اتاقم راه افتادیم .....


وارد اتاق که شدیم رو کردم ب رکسانا و گفتم


ــ برو ی دس لباس راحتی بردار و بپوش ... پایین کمد وسطیه .. از بالا کشویه دومی .. همه ی لباساش تازس


رکسانا سری تکون داد و رفت سمت همون کمد


منم ی لباس خواب پوشیدم و با هم (رکی) روی تخت دراز کشیدیم رکسانا ب ثانیه نکشیده خوابش برد ولی منو فکرو خیال ولم نمی کرد ....


داشتم ب این فکر میکردم که از کی کمک بخوام که منو از دست این فرزام نجاتم بده؟؟؟


ب رادین بگم؟؟؟؟؟ نه نه اون زیادی بچس هنو ۲۳ سالشه ...ب ندیم (پسر خالم و داداش نادیا ) بگم؟؟؟؟؟ ... نه اونم زیاد ازش خوشم نمیاد...


توی همین فکرا بودم که خوابم برد ....


                                     ****


صبح با صدای حرف زدن رکسانا که داشت خیلی اروم با گوشی حرف میزد بیدار شدم ولی خودمو زدم ب خواب


....


هر چی بیشتر حرف میزد منو کنجکاو ترو گیج تر میکرد ......


رمان قلب یخی من8


ـــــ ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


ای الهی لال بشی ماهتی الهی بمیـــــــــــــــری من راحت شم از دستت ......


این حرفت چی بـــــــــــــود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟


خدایا منو بکش راحتم کــــــــــن.....


اع اع اع دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟ برگشتم  جلوی بابا و مامانو اووون فرزام احمق و باباش گفتم من قصد ازدواج ندارمو یکی دیگرم دوس دارم ..........


(الان با رکی و نادیا و روژان و نازنین رفته بودیم بیرون داشتیم با هم حرف میزدیم)


رکی ـ اهـــــــــــــــــــــــــــــه بابا ۵ مین خفه شو سرم رفت بسه دیگه ......... بزار ببینیم چی به فکرمون میرسه


با این حرف رکی دیگه رسما خفه شدم چون کم کم داشت عصبانی میشد.....


نادیا با بی خیالی گفت ـ خو معلومه دیگه باید کسی که دوسش داریو ب بابات اینا معرفی کنی همین..


با حرص بهش نگاه کردمو گفتم ـــ وای چ خوب شد تو گفتی اخه نه این که خریدنیه برا همین شما صبر کنید من تا سر کوچه برم بیام ......


نازنین که خندش گرفته بود گفت ـ ای بابا بسه دیگه بشینید فکر کنید ببینیم چکار میتونیم بکنیم


رفتم توی فکر ..... خدایا خودت کمکم کن .....


رکی ی دفعه ای گفت ــ آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان


که من از ترس زود از روی صندلی بلند شدم و روژان و نازنین هم هم دیگه رو بغل کردن


رکی که خندشم گرفته بود به من که با حرص نگاش میکردم گفت ـ واااا خو ی دفعه ای یادم اومد دیگه .....


ـ بنال ببینم چی می گی ...


رکی ـ چون میدونم عصبانی هستی چیزی نمی گم بهت


...... اهم اهم ..... میگم چطوره بریم  ب یه پسری که مورد اعتماد باشه بگیم ی مدتی بیادو نقش نامزدتو بازی کنه بعدشم که ی مدت گذشت می گید همدیگرو نمی خواید .......


ـــ اوهـــــــــوم راست میگی ولی ی سوال دیگه باقی می مونه برامون


نازنین ـ اونم این که این اقا پسره مورد اعتماد کی باشه؟؟؟؟؟


رکی یکمی فکر کردو یهو گفت


رکی ـ یافتمــــــــــــــــــــــش!!!!!!!!!!!!!!!


منو روژآن باهم ـ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!۱


با لبخند مرموزی گفت ـ حلا بعد از کسب اجازه بهتون میگم ....


مشکوک بهش نگاه کردم که ی چپ چپ بامزه اومد بهم


......


بلند شدیم و نازنین رفت صورتحساب میزو حساب کردو رفتیم سوار ماشینامون شدیم که بریم خونه هامون .....


ب دوست بابا سپرده بودم که ی خونه ۲۰۰ یا ۱۵۰ متری برام پیدا کنه که بخرمش ......


ب رکی گفته بودم که امشبو بیاد خونمون و اونم قبول کرده بود  برا همین مستقیم ب سمت خونه خودمون روندم....


ماشینو وارد پارکینگ کردمو پارکش کردم ......


همین که وارد خونه شدم بابا رو دیدم ......


همین که خواستم راهمو کج کنم و بسمت اتاقم برم صدای بابا باعث شد که از حرکت وایستم ....


چشمامو بستم و دستامو مشت کردم چن تا نفس عمین کشیدم و بعد ب سمت بابا برگشتم


ـ بله؟؟؟


باباـ می خوام باهات حرف بزنم.....


با نگرانی ب رکی نگاه کردم که چشماشو بستو با لب خونی فهمیدم که گفت نگران نباشو برو


 ـ لباسمو عوض کنم اومدم ....


و زود بسمت اتاقم دویدم ....


ست اتاقم بنفشو مشکی بود ولی چون من زدم کلا داغونش کردم زنگش و دیزاینش تبدیل شد ب رنگ نقره ای و توسی گلبهی ......


وارد اتاقم شدم و لباسمو از تنم کندمو هر کدومو ی طرف پرت کردم و ی دست لباس راحتی پوشیدم و باز با حالت دو خودمو رسوندم پیش بابا که توی سالن پزیرایی روی مبلا نشسته بودو رکسانا هم کنارش بود ....


با دیدن رکسانا نفسی از راحتی کشیدم .....


ولی همین که بابا  ب حرف اومد باز اون نگرانی اومد سراغم..........


ادامه دارد...........


رمان قلب یخی من7

 دستمو شستم ولی همین که برگشتم ....

فرزامو دیدم که تکیشو داده ب دیوار و نگام می کنه ...

لحظه اول که دیدمش جاخوردم .... ولی خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و ب خودم مسلط شدم و از کنارش رد شدم ک صداشو شنیدم

فرزام ـ ماهتی ؟؟؟؟؟ ...... ماهتیسا صبر کن من باید دلیل کارمو بهت بگم .... ماهتیسا صبر کـــــــن

وقتی دید توجهی بهش ندارم اومدو دستمو گرفت ولی با نگاهی که من ب دستش کردم زود دستشو عقب کشید

ـ من با شما کاری ندارم اقای فروزانفر ...... خداحافظ و امید وارم دیگه دیداری با هم نداشته باشیم

فرزام ـ ماهتیـ......

ـ ببخشید ولی من خانم رادفر هستم جناب فروزانفر ....

و ب راهم ادامه دادم کمی که جلو تر رفتم دیدم روژان اینا دارن نهارشون رو میخورن ......

همین که رسیدم سر میز نادیا گفت ـ کجا بودی ی ساعته؟؟؟؟

ـ دستامو میشستم ....

نادیا نگاهی ب طرف روشویی انداخت که همون لحظه فزرام با حالتی کلافه از اون جا خارج شد

نادیا برگشت سمت من و با حالت مشکوکی گفت ـ اهـــاناونوقت فرزام اونجا چی کار داشــــت؟؟؟؟؟؟؟؟

همین جمله کافی بود که غذا بپره توی گلوی روژان و نازنین ......

برای هردوشون اب ریختم و دادم دستشون که ی نفس سرکشیدن

همین که ابشون تموم شد برگشتن طرف نادیا و همزمان گفتن ـ هـــــــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

خندم گرفته بود ولی بُرُوز ندادم .... و در حالی که قاشقمو پر میکردم جواب نادیا رو دادم

ـ هیچی دستمو شسته بودم همین که خواستم بیام جلوم سبز شدو خواست باهام حرف بزنه که منم راهمو گرفتمو اومدم .... همـــــــــین .....(نگاهی بهشون کردم که دیدم متعجب دارن نگام می کنن).... چیـــه؟؟؟؟؟؟!!!!!!...... چی شده که شما تعجب کردین؟؟؟؟؟؟؟!!!

نازنین ـ وااااااا ..... خو تعجب هم داره دیگه نیم ساعت پیش می خواستی خرخره ی همین طرفو(فرزام) بجوی حالا اومدی انقدر ریلکس داری غذا می خوری ......از نظر تو این تعجب نداره؟؟؟؟؟؟؟

ـ نه!!!.....

نازنین سرشو تکون داد و با غذاش مشغول شد

                                   ************

ساعت ۲ بود که رفتم خونه ...

همین که وارد خونه شدم مامانو بابا حرفاشون رو قطع کردن ...

از فضولی در حال انفجار بودم .........

مستقیم بدون این که حرفی باهاشون زده باشم ب سمت پله ها رفتم روی اخرین پله بودم که حرفاشون باعث تعجبم شد...

 باباـ امروز توی شرکت جدید بودیم که فرید در مورد ماهتیسا ازم سوالی پرسید

مامان ـ مگه چی پرسید

بابا ـ پرسید قصد ازدواج داره یا نه!!!!!!!! منم که تعجب کرده بودم گفتم ن بابا فرید جان این دختر من هنوز بچس فکر این چیزا نیس که ......

مامان ـ وااااااا ........ ینی چی ؟؟؟؟؟

باباــ امممم ..... چیزه .... اخه میدونی چیه ؟؟؟؟

مامان ـ واااای ..... ارین زود باش حرف بزن دیگه مردم از فضولی

از حرف مامانم خندم گرفته بود ولی با حرف بابا کلا ب هم ریختم و با اخرین سرعتم خودمو رسوندم پیش بابا

باباـ هیچی دیگه ... بعد از یکمی مقدمه چینی ماهتیسارو برای فرزام خواستگاری کرد ...

با عصبانیت و حرص گفتم ـ ی بار دیگه تکرار کنین چی کار کرد؟؟؟؟؟؟

بابا نگاه شرمنده ای بهم کرد ـ تو رو برای فرزام خواستگاری کرد و ازم برای فردا شب اجازه خواست منم قبول کردم

با حرف اخر بابا دیگه امپر چسبوندم ـ چـــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!.......... ینی انقدر جاتون رو تنگ کردم که ب فکر شوهر دادنم افتادین؟؟؟؟؟

با ی پوزخند اضافه کردم ـ من همین فردا ی خونه برای خودم می خرم

و ازشون دور شدم و با دو خودمو ب اتاقم رسوندم و در اتاقمو محکم کوبیدم ب هم و درشم قفل کردم......

                                   ***************

از دیروز که وار اتاقم شدم ودرو قفل کردم   از اتاقم خارج نشدم با همون لباس دیروزی نشستم روی تختم و ب دیوار رو بروم زل زدم ....

حتی خواب هم باهام قهر کرده .....

 توی ۱۵ سالگی فرزام ....

از ۱۵ سالگی تا ۱۹ سالگی فکر و کابوس فرزام .....

و حالام که ۲۰ سالگی خود فرزامـــــــــــــ

خسته شدم از دستش ..... خستــــــــــــــــــــــه

دیگه داشتم جیغ میزدم

ـ میفهــــــــــــــمید؟؟؟؟؟؟..... خستم کردیــــــــد همتون ....

از همتون متنفـــــــــــــــــرم ... متنفــــــــــــــــر

...

نمی تونستم ی جابشینمو فقط داد بزنم برای همین بلند شدم و هر چی که دَم دستم بودو پرت کردم ب دیوار گوی خوشگلمو که از اولین اُردوم گرفته بودمو پرت کردم طرف اینه ی میز ارایشم .. که با صدای وحشتناکی شکست ....

یکی ب در میکوبید ولی نمی دونم کی ..... صدا ها داشت برام گنگ میشد که دای شکستن در اومدو بعدشم ی مرد وارد اتاق شد ........

و برای من همه چیز شد سیاهی ... سیاهی مطلق .....

*******

صدای گریه میومد ولی نمیدونم کی گریه میکرد .....

هر کی که بود صداش خیلی رو مخم یورتمه میرفت .....

چشمامو اروم باز کردم ولی نور چشممو زد برای همین زود بستمش

با صدایی که سعی کردم کمی بلند باشه ب زور گفتم ـ چراغو خاموش کنیــــد...

با شنیدن صدای خودم کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم  صدام کاملا گرفته بود ...

صدای کلید برق اومد وقتی چشمامو باز کردم همه جا ب نظر سفید بود ...

با گنگی داشتم ب اطراف نگاه میکردم که احساس کردم یکی منو کشید تو بقلش وقتی دقت کردم دیدم رکساناست که منو تو بقلش گرفته و داره زار میزنه ...

ازش جدا شدم و اشکاشو پاک کردم و بهش گفتم

ـ هیــــــش .... چرا گریه می کنی اجی خوشگله؟؟؟؟

رکسانا ـ اخه نمیدونی .....

پریدم وسط حرفش ـ من چیو نمیدونم؟؟؟؟

ی صدای اشنایی گفت ـ خسته نشدی از بس خوابیدی؟؟؟؟؟

ب گوشام اعتماد نداشتم با ناباوری ب رادان نگاه کردم که دیدم داره با ی لبخند کج نگام میکنه....

ـ نـــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!

رادان که معلوم بود خندش گرفته بود گفت ـ چی نه؟؟؟؟؟

با گیجی گفتم ـ هــــان؟؟؟؟؟؟

که دیدم رکسانا زد زیر خنده منم خندم گرفته بود از این همه خنگ بازیم

برای همین دوتا صرفه ی مصلحتی کردم و رو ب رکی با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم ـ ببند نیشتو بچه

برای اولین بار صدای قهقه ی رادانو شنیدم .....

اخــــــــی .... اونم مثل من وقتی می خندید رو گونش چال میشد ولی با این تفاوت که برای من ی طرف صورتم بود ولی برای رادان دو طرف صورتش

با ب یاد اوردن اخرین چیز هایی که شنیدم رو ب رکی با لحن جدی گفتم

ــ ی سوال دارم ازت

رکی ـ  بپرس

ـ من اخرین بار توی اتاقم بودم ولــــــــی خو اخه الان این جام  ...

پرید وسط حرفم و گفت ـ چون بیهوش شده بودی  اوردنت بیمارستان .......

شما هم ناقابل ی هفته تو خواب ناز بودی

ـ ینی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رکی ـ ینی این ک شما بدلیل شوک عصبی که بهت وارد شده بود ی هفته بیهوش بودی....

                                         ****

امروز روز سومیه که ز بیمارستان مرخص شدم  هیچوقت اولین روزی که ب خونه اومدم رو یادم نمیره .......

تازه چن ساعتی میشد که  خونه رسیده بودم که مامانم اومد گفت مهمون اومده و برم پایین وقتی رفتم پایین و وارد سالن پزیرایی شدم ...

فرزام و پدرش (فرید) رو دیدم که نشستن روی مبلا وقت منو دیدن ب احترامم بلند شدن رفتم با اقا فرید دست دادم ولی ب فرزام هیچ اعتنایی نکردم

همین که نشستم روی مبل اقا فرید شروع کرد ب حرف زدن

فریدـ خب عروس گلم  ما کی خدمت برسیم برای امر خیر؟؟؟

با نقاب خونسردی که جلوی قیافه ی عصبانیم رو گرفته بود و با ابرویی بالا پریده گفتم ـ ببخشید متوجه نشدم عروستـــــــون؟؟؟؟؟؟؟

 فریدـ اره دیگه دخترم مگه نمیدونستی که قراره عروس خودم بشی؟؟؟

ـ اونوقت کی این حرفو ب شما زده؟؟؟؟؟

فرید ـ خب من از پدرت اجازه گرفته بودم برای خواستگاری که تو حالت بد شد

با پوزخند گفتم ـ ببخشید ولی من  قصد ازدواج ندارم و درضمن کس دیگه ای رو هم دوس دارم

بلند شدم و از جلوی قیافه ی فرزام که از عصبانیت قرمز و بقیه هم متعجب ب من نگه می کردن رد شدم و ب اتاقم رفتم ......

رمان قلب یخی من6


وارد کلاس شدم و چن دیقه بعدم رادان اومد سر کلاس و تدریسو شروع کرد .......

بعد از تموم شدن کلاس ب سمت پارکینگ رفتم و همراه نادیا سوار ماشین شدیم همین که خواستم استارت  بزنم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد وقتی نگا کردم دیدم نازنین اس داده <<سلام داری میری خونه؟؟؟>>

 منم فرستادم <<اره ...چطور؟؟؟>>

نازنین<<ما با روژان داریم میریم پاتوق شما هم بیاید >>

بهش جواب دادم<<باشه شما برید ما هم میایم>>

نازنین <<اوکی >>

دیگه جوابی ندادم و راه افتادم ب سمت پاتوقمون

 وقتی رسیدیم ماشینو پارک کردم و با نادیا پیاده شدیم  و داخل رستوران رفتیم

دورو اطرافو نگاه کردم دیدم نازنین اینا هنوز نیومدن

ب نادیا اشاره کردم و رفتیم نشستیم پشت میزی که ب سمت خیابون  و تمام شیشه بود ...

همین که نشستیم گارسون اومد ب سمتمون

گارسون _ سلام چیزی میل دارین؟؟؟؟

_ ی قهوه ی تلخ اگه میشه

نادیا_ بستنی شکلاتی لطفا

ب ساعتم نگاه کردم هنوز خیلی مونده بود تا نهار ساعت 11.30 بود ...

بعد از ی ربع نازنین و روژان هم اومدن و بعد از سلام نشستن روب رویه منو نادیا که پشتشون ب سمت خیابون میشد

نمیدونم چرا نگاهم سمت خیابون بود ..... احساس دلشوره ی بدی داشتم ولی با حرف زدن با نازنینو نادیا فکرمو منحرف کردم ....

بعد از گذشت چن دیقه ی  کوپهِ مشکی کنار خیابون و درست رو ب روی همون جایی که ما نشسته بودیم نگه داشت........ کنجکاو شدم که بدونم رانندش کیه ولی همین که رانندش از ماشین پیاده شد

فَکَم از حرص و عصبانیت منقبض و نفسام تند شد....


وقتی نگاه نادیا و روژانو نازنین ب سمت من کشیده شد با دیدن من جاخوردن .......

نادیا با تعجب گفت_واااااا.... ماهتیسا جونم حالت خوبه؟؟؟؟!!!!!!!..... چت شد تو یهو؟؟؟؟؟

_ روب رو (و با سرم ب رو ب رو اشاره کردم)

که هر سه باهم سرشون رو برگردوندن و بسمت جایی که گفته بودم نگاه کردن ولی همین که فرزامو دیدن
رنگشون پرید و با نگرانی ب منی که از حرص قرمز شده بودم نگاه کردن ......

گارسون  رو صدا کردم و گفتم ی اب معدنی برام بیاره ...

گارسون هم چون مارو میشناخت زود ابو برام اورد .......

بعد از خوردن ی لیوان اب حالم اومد سر جاش و باز برگشتم ب حالت بی خیالم

 ی نگاه ب بچه ها انداختم که دیدم هنوز دارن با نگرانی نگام می کنن ..... اخر سر کلافه شدم و رو بهشون با تشر گفتم ـ هـــــــــــــان؟؟؟چیــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ب چی نگا می کنید؟؟؟؟؟؟؟

نادیاـ ماهتیسا جونم حالت خوبه اجی؟؟؟؟؟

ـــ اره بابا خوبم نمی خواد نگران باشید برای چی باید بد باشم؟؟؟؟؟

روژآن ـ ب خواطر دیدن فرزا......

با چپ چپی که نگاش کردم ادامه ی حرفشو خورد ....

طبق عادت همیشگیم که قبل از خوردن غذا باید دستامو میشستم بلندشدم که از شانس بدم نظر فرزام که دوتا میز با ما فاصله داشتن ب سمتم جلب شد و منو دید.....

وقتی منو دید یه لبخند نشست گوشه لبش وبا چشمایی که از دور برقشون معلوم بود .......

 انگار اومده بود قرار کاری چون کت و شلوار رسمی پوشیده بود و چهار نفری نشسته بودن پشت میز و با هم حرف میزدن که وقتی از کنار میزشون رد میشدم متوجه رسمی حرف زدنشون شدم ......

دستمو شستم ولی همین که برگشتم .........

 

رمان قلب یخی من5

_ اها مهم نیس .......


 یکمی دورو برمو نگاه کردم دیدم همه مشغولن .....


ناخداگاه رفتم توی فکر.......


فکر زمانی رو کردم که بعد از دوسال از پاریس که رفته بودم پیش مامانی(مامانه مامانم) برگشتم .......


همه مثل پروانه دورم می گشتن .....


اون موقع نمی دونستم نامردی چیه؟؟؟ ..... نامرد ب کی میگن ؟؟؟؟....... نارو زدن ینی چی؟؟؟؟. با ابروی دختر مردم بازی کردن ینی چی؟؟؟؟.....


ولی الان دیگه همه چیزو میدونم ..... حتی اینم میدونم که مسبب تمام بدبختیام بابامه ......


پدری که ی روزی عاشقش بودم ولی الان نسبت بهش توی قلبم دوتا حس متضاد دارم عشقی که کم رنگ شده و نفرتی که هر روز بیشتر و پر رنگ تر میشه......


ولی نمی دونم چرا انقدر بی خیالم.... هر کسی جای من بود تا حالا  چن بار خودکشی کرده بود...


وقتی از پاریس برگشتم همه دوسم داشتن ..... از بس شیطون بودم که همه از دستم عاصی شده بودن ....


همه دوسم داشتن ولی نمی دونستم این دوس داشتنا ضاهریه .....


وقتی 14 سالم شد توی کلاس سوم راهنمایی با نازنی و روژان  اشنا شدم .... نادیا هم که دختر خالم بودو دوست صمیمیم محسوب میشد......


وقتی ی سال از دوستیمون گذشت و رفتیم اول دبیرستان با هم قرار گذاشتیم که همیشه دوستای همدیگه بمونیم و تا وقتی که ازدواج نکردیم هر هفته ی شب برای شام بریم بیرون......


اولین بار که بیرون رفتیم ی رستوران خیلی شیک و امروزی پیدا کردیم که اکثر مشتریاش دخترا و پسرای جوون بودن .... ما هم دیدیم فقط جوونا میان این جا برای همین هر هفته روزای دو شنبه به اون رستوران میرفتیم ..... اولا خانوادهامون مخالفت می کردن ولی بعدش راضی شدن .....


با تکونای دستی به خودم اومدم......وقتی به اطرافم نگاه کردم نادیا رو دیدم که با حرص گفت_پاشو بیا بریم برای شام....


ی بار دیگه به کنارم نگاه کردم وااااااااا مگه رکی کنار من نَنِشسته بود پ کجا رفت؟؟؟؟؟


نادیا پاشو بیا رکسانا هم برای شام رفت


_ پس چرا منو صدام نکرد؟؟؟؟


نادیا _ چرا اتفاقا صدات کرد توهم سرتو تکون دادی


ی پوزخند دیگه ب افتخار خودم زدم ..... به به ماهتیسا خانم  روانی بودی دیوانه هم شدی نشستی وسط مهمونی  فکر میکنی


بلند شدم و با نادیا ب سمت سالن قبلی رفتیم ....


کلا خونمون ی خونه ی 550 متری دوبلکس بود ... که طبقه ی اولش از سه تا سالن که اولی برای خودمون خانوادگی و دومی مهمون و سومی هم غذا خوری بود تشکیل میشد .... طبقه ی دوم هم 5 تا اتاق قرار داشت که بزرگترین و بهترینش برای من بود .......


داشتم شاممو می خوردم که احساس کردم یکی به من خیره شده ......


همین که سرمو بلند کردم اخمام توی هم رفت


صدای نادیا رو کنار گوشم شنیدم و نگاهمو بهش دوختم


نادیا با حرص گفت_ مردک خجالتم نمی کشه از وقتی وارد سالن مهمونا شده بودی بهت خیره بود ........ اینم از الانش داره ب جای غذا قورتت میده


با شنیدن حرفای نادیا اخمام غلیظ تر شد و نگاه ترسناکمو که نادیا گفته بود وقتی به ادم این جوری نگاه می کنی ادم ارزو می کنه ای کاش ب دنیا نیومده بود رو به سمت فرزام که بهم خیره بود سوق دادم اولش از نگاهم جا خورد ولی بعدش ی غم بزرگ که نمیدونم از چی بود نشست توی چشماش .......


سرمو با غذا گرم کردم و به فرزام توجهی نکردم ولی میدونستم بازم داره نگاهم می کنه برای همین با اخم داشتم غذا می خوردم .......


 وقتی غذام تموم شد با رکی و نادیا و روژآن و نازنین رفتیم ی طرف نشستیم..........


که رکسانا و بچه ها شروع کردن بحرف زدن بعضی اوقات از منم ی سوال می پرسیدن که منم تلگرافی جواب میدادم .......


ساعت 12.30 بالاخره همه ی مهمونا رفتن و منو رکی هم رفتیم تو اتاق من و بعد از دوش رو تخت دراز کشیدیم


...... نگاهی ب رکسانا کردم که دیدم با خیال راحت و ارامش خوابیده ....... هه..... ارامش ......  چه واژه ی بیگانه ای برای منه ..... حتی اخرین باری که با ارامش خوابیدو یادم نمیا همیشه وقتی می خوابم کابوس اون روز شوم رو میبینم ......


 توی همین فکرا بودم که خوابم برد.....


                             *****


 چشمامو باز کردم و ب ساعت نگاه کردم که دیدم ساعت 6.5 دیقس برای همین ی تاپو شلوارک راحتی و کوتاه پوشیدم و ب سمت اتاق ورزشیم که وسایل ورزشی توش گذاشته بودم رفتم بعد  از یکی ورزش ب سمت اتاق رفتم و ی دوش گرفتمو اماده شدم برای رفتن ب دانشگاه کلید بنز class coupe رو برداشتمو بدون صبونه راهی شدم


امروز با رادان کلاس داشتم .......




ادامه دارد


نظر فراموش نشه!

رمان قلب یخی من4

 از کنار رکی و رادین رد شدم و رفتم کنار نازنین و روژان و نادیا باهاشون دس دادم و سلام کردم .....


هنوز ۱۰ دیقه از اومدنم ب سالن نگذشته بود که ی اقای خوش پوش وارد سالن شد.... احساس کردم برام اشنا میاد ........ یهو رنگم پرید ..... نه !!!!!!!!!!!!!!!...... امکان نداره!!!!!! ......... یکم که دقت کردم دیدم اره باباشه .....


بازم نفرت تمام وجودمو دربر گرفت ...... بازم یاد حماقتم افتادم ...... بازم یاد اون نامرد افتادم ....... یاد کسی که کاری باهام کرد که از زندگی سیر بشم ..... اونم کی؟؟؟؟؟؟ ..... من !!!! ....


حواسم بهش بود که با ی لبخند اومد طرفم ........


لعنتـــــــــــــــــــــــــــــی ......... همراه بابا داشت میومد سمت من ...... با نفرت مشهودی سرمو بلند کردم و به اقای فرید فروزانفر و بابا نگاه کردم ی لحظه از نگاهم جاخورد ولی برای این که من متوجه نشم زود خودشو جمع و جور کرد ......


وقتی رسیدن بهم اقای فروزانفر شروع کرد ب صحبت کردن


فرید ـ به به سلام دختر گلم خوبی عمو؟؟؟


با خشمی کنترل شده ب زور گفتم ـ ممنون .... خوش اومدین


لحنم به قدری خشکو خشن بود که متوجه بشه مایل ب صحبت باهاش نیستم .... برای همین رو به بابا گفت ـ خب تو نمی خوای شرکایه جدید رو بهم معرفی کنی؟؟؟؟


باباـ چرا الان میبرمت بیا بریم


درحالی که داشتن می رفتن حرف هم میزدن که از حرفی که از دهن بابا شنیدم  صورتم از خشم قرمز شد


باباـ راستی پس فرزام خان کِی میان؟؟؟؟؟


فریدـ الاناس که دیگه پیداش بشه .... میاد حالا


دیگه صداشونو نشنیدم


ب نادیا اینا نگاه کردم که داشتن با نگرانی نگام میکردن همین که دیدن نگام سمت اوناست زود خودشونو رسوندن


پیش من .......


از لایه فکم که از حرص و عصبانیت روی هم چفت شده بود غریدم ـ فرزام قراره بیاد این جا


رنگ از رخ هر سه تا شون پرید و با ترس نگام کردن


در همین هین رکی با لیوان شربتی که دستش بود اومد پیش ما و در حالی که شربتش رو می نوشید پرشید ـ چی شدید شما ها؟؟؟؟


ـ فرزام قراره بیاد این جا...


شربت پرید تو گلویه رکسانا و ب صرفه افتاد


نادیا چن بار پشتش ضربه زد تا حالش یکمی بهتر شد با رنگ پریده پرسیدـ فرزام همو.....


پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم ـ اره.... خوده نامردشه.......


نگاهی ب ساعت انداختم که دیدم ساعت ۹ /۴۵ دیقه بود


تا جایی که من رویه اون احمق شناخت داشتم وقتی می خواست مهمونی بره راس ساعت ۱۰ اونجا بود ....


ب خودم  پوزخندی زدم .... هه  بعد از ۴ سال هنوز هم بیشتر علایق و خاطره هاش یادم مونده.....


رفتم اب بخورم  که وقتی از سالن خارج شدم تا بسمت اشپز خونه برم در ورودی باز شدو ی پسر کت شلواری وارد شد تو لحظه اول شناختمش .... خودش بود


ی پسر قد بلند ..... موهای مشکی لخت .... چشمای ابی ...... پوست گندمی....


خواستم برگردم توی سالن که دیدم اگه برم خیلی زایع میشه .... برای همین بدون این که برویه خودم بیارم رفتم ب سمت اشپزخونه و از ثریا خانم ی لیوان اب خواستم


بعد از خوردن ابم خیلی حالم بهتر شده بود برای همین برگشتم ب سالن و رفتم پیش نازنین اینا که دسته جمعی با دخترا و پسرای فامیل ی جا نشسته بودن ......


 همین که منو دیدن با نگرانی نگام کردن چون  نادیا و نازنین و روژان دوستایه راهنمایی و دبیرستانم هم حساب میشدن و فرزام رو اونوقتا دیده بودن ...


وقتی نگاه نگرانشون رو دیدم لبخندی زدم و نشستم کنار رکسانا


رکساناـ ماهتی؟؟؟


ـ هوووم؟؟؟؟؟


رکساناـ میگم ..... اممم .... چیزه ینی این که ....


ـ اه رکی زود باش بگو دیگه ....


رکی ـ باشه .... میشه فرزامو بهم نشون بدی؟؟؟؟..... اخه نازنین اینا که داشتن حرف میزدن شنیدم که گفتن اومده ....


و با ترس بهم خیره شد


با بی خیالی نشونش دادم که  گفت ـ نـــــــــــــــــــه!!!!!!!!


ـ چرا نه؟؟؟؟؟


رکی ـ اخه این که نوه ی عمه ی مامانم میشه ما با این پسره فامیلیم


از تعجب ی ابرو پرید بالا و به رکی نگاه کردم


ـ واقعا؟؟؟


رکی ـ دروغم چیه؟؟؟


ـ اهان .... مهم نیس

رمان قلب یخی من3

نیم ساعته که داریم با روژان و نازنین و رکی و نادیا توی ی پاساژ رژه میریم ولی دریغ از اون چیزی که مورد پسندمون باشه .......


دیگه دارم کلافه میشم


_اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه........ من که از چیزی خوشم نیومد میگم چطوره بریم ی جای دیگه ؟؟؟؟ هوووم؟؟؟؟


رکی_اره منم باهات موافقم


_بقیه هم موافقن؟؟؟؟؟؟؟؟


نادیا_ اره بابا بریم ی جا دیگه بیخودی داریم وقتمونو تلف میکنیم


روژآنو نازنین هم با تکون دادن سرشون موافقتشون رو علام کردن برای همین رفتیم ی پاساژ دیگه همین که رسیدیم ......نادیا از ی پیراهن که بلندیش تا یکم بالای زانوهاش بود خوشش اومد و خریدش ....من که زیاد ب مدلش دقت نکردم


داشتیم میگشتیم که چشمم خورد به ی لباس توسی که بلند بود و روی سینش کاملا سنگ دوزی شده بود ی چاک هم تا زانو می خورد از کمر ب پایینش هم تمام کلوش بود که از چن لایه حریر استفاده شده بود ب رکی و بچه ها نشونش دادم که همشون خوششون اومد .....


ب فروشنده که ی پسر جوون بود گفتم که برام لباسو بیاره ...وقتی اورد لباسو ازش گرفتم و وارد اتاق پرو شدم اول از همه نگاه کردم داخل اتاق پروو که متاصفانه دیدم بچه پررو توی اتاق پرُو دوربین گذاشته بود از من پررو تر بازم خودمم چون دوربینو کندمش و لباسو تنم کردم کیپ تنم بود خیلی از رنگش خوشم اوومده بود ....


لباسامو که عوض کردماز اتاق پرو خارج شدم و دوربین رو با ی پوزخند گذاشتم روی پشخون


بد بخت رنگش پرید ولی نتونست چیزی بگه...


پول لباسو حساب کردمو  از مغازه خارج شدیم رکی چن دس لباس راحتی و مانتو شلوار خرید نازنین هم ی کفش و کیف ستش و ی شال خرید روژآن هم یکمی لوازم ارایشو بعدش هممنون راهی خونه ی ماشدیم اولش روژان می خواست بره ولی وقتی کلید ماشینشو برداشتم مجبور شد که بیاد بالا ........


******


وااااااااااااااااااااااااایییییییییییی ... مردم از خستگی ........


دیروز رادین اومد و مامان منم برای امروز ی جشن ب افتخار ورود عمواینا گرفته .....خوب شد من اون لباس توسی رو  خریدمش وگرنه باید بازم میرفتم خرید..


ب رکسانا نگاه کردم که تازه از ارایشگاه رسیده بود لباس شب البالویی رنگی پوشیده بود و ارایش دخترونه ای هم روی صورتش خودنمایی می کرد ....


منم چون حوصله ی ارایشگاه رو نداشتم خودم موهامو درست کردم .....ی سایه ی خیلی کم توسی زده بودم پشت چشمام و رژگونه ی صورتی ملایم و رژلب کالباسی زده بودم با ی خط چشم .....موهامم از حموم که اومده بودم بیرون حالت دهنده زده بودم که الان موهامو فر کرده بود.....


ساعت ۸ بودو کم کم مهمونا داشتن میومدن ...


ساعت۳۵/۸ دیقه بود که از اتاق خارج شدیم و از پله ها اومدیم پایین ....


همین که سالن رو دیدم اولین کسایی که ب چشمام خوردن رادان و رادین بودن هر دوتاشون کتو شلوار پوشیده بودن .... من نمیدونم حکمت خدا از افریدن این دو برادر چی بوده ...چون این دوتا درست نقطه ی مقابل هم دیگه بودن رادان چشمو ابرو مشکی قد بلند و خوش تیپ مغرووور و از خود مچکر و جدی و رادین چشم های عسلی با موهای قهوه ای رنگ و قدی که از رادان یکم کوتاه تر بود اخلاق خیلی گرمی داشت و همیشه لبخند ب لب بود تنها چیزی که توی این ی هفته توی صورت رادان ندیده بودم(لبخند)......


رادین وقتی منو رکی رو دید اومد ب سمتمون و صوتی زدو گفت ـ به به چه کردین شماها ایولا بابا یکی از یکی خوشگل تر


رکی خندید ولی من ی لبخند زدم همین..............  

رمان قلب یخی من2

همین که وارد حیاط خونه شدم ی پوزخند نشست رو لبم

(ایشششششششش تو فقط پوزخند بزن افرین کار دیگه ای انجام نده باشه؟؟_اوکی_دررررو اوکی فارسی را پاس بدار بچه)

ماشینو بردم تو پارکینگو ب ماشین های نا اشنا نگاه کردم ...

ی مرسدس بنزcls بود که منم ی زمانی می خواستم از اینا بخرم ولی نشد که بشه ..

ی بنز دیگه هم بود که رنگش بادمجونی بوود .... اصلا انگار اینا نمایشگاه بنز دارن ......... اههههه اصلا ب من چه؟؟؟؟

زنگ درو زدم. ثریا خانم درو برام باز کردوبا روی باز ازم استقبال کرد منم گونشو بوسیدم و بازم رفتم توی جلد خشکو جدی والبته از همه مهم تر مغرورم....و وارد سالن شدم.

اولین کسایی که دیدم ی دخترو ی پسر بودن احساس کردم پسره برام اشناست ولی زیاد بهش فکر نکردم

ولی از حق نگذریم خیلی خوشگل بودن ..

دختر موهای قهوه ای داشت  با چشمای عسلی ... لب و دهن کوچیک و صورت گرد و پوست گندمی

پسره هم چشمو ابرو مشکی و خوشتیپ بود....

با صدای کاملا سردی گفتم _سلام....

که همه ی سر ها برگشت سمت من .......

ناخدا گاه نگام کشیده شد سمت پریا خانم (مامانم)که دیدم داره با غرور زایدوالوصفی نگام می کنه ی پوزخند زدم و نگاهمو ب بابا دوختم که شروع کرد ب معرفی.....

بابا_ایشون اقای اریا رادفر هستن .....

مثل همیشه از تعجب یه ابروم پرید بالا ...... اریا رادفر؟؟؟

اها اره همون عمومه که توی پاریس زندگی می کردن.....همون تکدانه عموم هه چ مصخره تازه بعد از 9 سال یاد ما افتاده بود؟؟؟

بابا ادامه داد_که برای همیشه از پاریس اومدن تا توی ایران زندگی کنن ...

سرمو تکون دادم وب دختری که الان مطمئن بودم رکساناست چشم دوختم همه اون بازیگوشی ها و شیطنت هامون مثل ی فیلم از جلوی چشمام رد شد ..... ی آه کشیدم ......ای کاش همون قدی میموندم و بزرگ نمیشدم با فکر ب این چیزا لبخند تلخی زدم ..... ب سمت رکسانا رفتم و لبخند مهربونی زدم و سعی کردم مثل گذشته رفتار کنم ..

_به به به سلام ب دوست بی معرفت من خوبی؟؟؟

به مامان نگاه کردم که دیدم داره با ی لبخند نگام میکنه ...زود رومو کردم طرف رکی(رکسانا)...

رکسانا هم ی لبخند شیرین زدو گفت_ من نامردم یا تو؟؟؟؟؟...... خیلی بی معرفتی ب خدا خوبه دو سال تو پاریس پیش مامان جونت بودیا بعد هفته ای ی بار البته اونم ب زور بهم زنگ میزدی....

دستشو گرفتم و ب سمت اتاقم بردمش و شروع کردیم ب حرف زدن اون گفت که ی هفته ای میشه که اومدن و توی تهران هستن ولی وقت نمی کردن که بهمون سر بزنن ....... ازش پرسیدم رادینو رادان چطورن که گفت

_وااااا... ماهتی ؟؟؟؟ ....... رادان که پایین نشسته بود مگه نشناختیش؟؟

منو میگی؟؟؟؟ ینی فکم تو زیر زمین بووووود

_ نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم مثل من جواب داد_ ارررررررررررره!!!!!!!

رکی_ولی واقعا نشناختیش؟؟؟؟

_ ن ب خدا دروغم چیه؟؟؟

رکی_ خیل خوب حالا مهم نیس...... از مهسا و وروجکاش چه خبر؟؟؟؟..... ماهان چی کار میکنه؟؟؟

_ اوه اوه اسم وروجکایه مهسا رو نیار که دلم خونه ...... اخرین باری که اومون این جا سپنتا زد لپ تابمو سوزوند تازه از اول رفتم یکی دیگه خریدم ..... سارینا هم که انقدر شیرین شده ادم می خواد ی لغمه چپش کنه ......

ماهان هم که با زنش و اون وروجکه شیطووونش آوارست اها نگفتی رادین کوشش؟؟

رکی_ یکم کار داشت برای همین موند تا یس هفته دیگه بیادش

انقدر با هم حرف زدیم که وقتی چشمم ب ساعت خورد مخم صوت کشید ساعت 1/45 دیقه بود ی دست لباس بهش دادمو خودمم لباسامو با ی لباس خواب مشکی عوض کردم و هر دومون ولو شدیم رو تختو همون لحظه بیهوش شدیم.....

*******

نادیا _ماهتیسااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟........ زووود باش بلند شو باهات کار دارررم زود

_ای خدا منو بکش راحتم کن از دست این کنه ........همنجور که غرغر می کردم بلند شدمو رفتم ی دوش گرفتم و ی شلوار جین مشکی با بلیز توسی پوشدم و با نادیا رفتیم پایین ..... رو پله ها بودیم که برگشتم طرف نادیا و بهش گفتم_ بنال..

نادیا_ چیو؟؟

_ همونیو که می خواستی بهم بگی و منو از خواب نازم بلندم کردی

نادیا _ اهااااااااااان..... (ی نیشگون از دستم گرفتو ادامه داد) مرض گرفته که تو استاد رادفرو نمیشناسی نه؟؟؟؟

_ خو نه مگه چی شده حالا؟؟؟

نادیا_ دررررد .... حناق 25 روزه ..... اوشکول این پسر عموت همون استادمونه دیگه

_ مطمئنی؟؟؟؟ ... اخه من زیاد ب قیافه ی این استاده دقت نکردم .... میگم چرا این برام اشنا میاادا..... (بازم با لحن بیخیالی گفتم)خب که چی؟؟؟

نادیا_ هیچی دیگه اگه روژان و نازنین بفهمن دارت میزنن

با لحن سردی گفتم_ بهتر .... از دست این زندگی نکبتی راحت میشم .....و بازم بغض کردم ولی زود با اب دهنم قورتش دادم

نادیا با لحن شرمنده ای گفت _ اخ ببخشید بازم یادت انداختم؟؟؟....الهی بمیرم برات واقعا ببخشید

ب ی سر تکون دادن اکتفا کردم و رفتم نشستم پشت میز صبحانه ...

با نادیا و رکی قرار گذاشتیم بعد از نهار بریم خرید

داشتم اماده میشدم که گوشیم زنگ خورد .... نگا کردم دیدم روژان داره زنگ میزنه

_ بله روژان؟؟؟؟؟

روژان_ اخ من قربون اون روژان گفتنت بشم خوبی؟؟

_ اگه زنگ زدی چرتو پرت تحویلم بدی بای

ر_ اع اع اع قط نکن بابا غلط کردم امروز چیکاره ای؟؟

_ دارم اماده میشم تا با نادیا و رکسانا بریم خرید چطور؟؟

_ ام چیزه منو نازنینم بیایم؟؟

انقدر این جمله رو مظلوم گفت که گفتم _ باشه پاساژ(...)می بینمتون

_ عاشقتمممممم بای عخشم

با حرص گوشیو قطع کردم این باز ب من گفت عخشم اه اه اه انقد بدم میاد از این کلمه ی تیپ سفید مشکی زدم و کلید بنزCLASS COUPE رو برداشتمو با نادیا و رکسانا رفتیم ب طرف پارکینگ ......


رمان قلب یخی من1


ب نام خالق عشق

_ماهتیسااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟....... ماهتیسا؟..... پاشو دیگه چقد می کَپی اخه؟؟؟؟ ........ اههههههههههه

*یا امام غریب این که صدای نادیاست !!!!!!!!!... این اینجا چکار میکنه؟؟؟؟؟

ـ تو این جا چ غلطی می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادیا_ بخف باوا .... چ خوب خودش گفت فردا بیا با هم بریم دانشگاه.......بعد ب من میگه (بادهن کجی)تو این جا چ غلطی می کنی

_کووفت اگه گذاشتی دو دیقه بخوابم...... مرده شورتو ببرن .... اه ه ه ه ه ه ه ه

نادیا_کم زر زر کن پاشو اماده شو بریم دانشگاه کلاسمون دیر شدددددددددد

زود بلند شدم ی تیپ کاملا مشکی زدم و با بنز مشکیم و البته همراه با مزاحم همیشگیم نادیا ب طرف دانشگاه روندم.....

همین که رسیدیم توی کلاس مورد نظرمون این خل و چل شروع کرد ب شر و ور گفتن (دوستان ببخشیداااااااا)

روژان_ به به به سلاااام ب دوستایه گلم خوبید شما عایا؟؟؟؟؟..... خوبی نادی جون؟؟؟؟؟؟؟؟ ... شما چطور بانو ماهتیسا ؟؟

با بیخیالی ی لبخند ب روژان زدم ک گفت_ اییششششششششششششش ... لیاقت نداری بهت بگم بانو ........

تا خواست حرفشو ادامه بده نادیا با صورته کبود از عصبانیتش کلاسورشو کوبوند تو سر روژان .. نازنین هم داشت برای خودش ریز ریز می خندید .....ولی من بی خیال توی فکر خودم بودم

من دختری که عزیز دوردونه ی کل فامیل رادفر بود ی روزه کل زندگیش توی سیاهی رفت ...

ولی خوبیش این بود که تونستم ب همه ثابت کنم که درموردم اشتباه فکر میکردن ......

با ثقلمه ای که نادیا بهم زد ب خودم اومد و در حالی که سرم پایین بود بلند شدم وقتی استاد گفت بنشینید از تعجب سرمو بالا اوردم و با ی ابرویه بالا رفته بهش نگاه کردم .. مگه ما امرز با این شیخیه سگ اخلاق کلاس نداشتیم؟؟؟

همینطور که داشتم فکر می کردم با صداش ب خودم اومدم

استاد_سلام من رادفر هستم استاد جدید و از این ب بعد برای تدریس ب جایه اقایه شیخی میام .....

همینطور داشت برای خوده خودشیفتش سخنرانی میکردو از طرز تدریسو این که نباید بیشتر از 2 جلسه غیبت کنیم حرف میزدو منم گوش میکردم  ..... که بعد ازیک ربع شروع ب درس دادن کرد ....

آخیششششششش بالاخره ولمون کرد ....مرتیکه خودشیفته(وااااا تو چرا این جوری شدی؟؟؟؟_چجوری؟؟؟_اون ماهیسایی که من میشناختم از این جور حرفا نمیزداااا_اه بابا بخف بینم وقت گیر اوده واسه من )همین جوری با خودم درگیر بودم که صدای این قوم تاتارو(نازنین/روژان/نادیا)شنیدم تا ب بوفه برسم منو کچل کردن با سوالاشون

روژان _این چرا فامیلیش با تو یکی بووود؟؟؟؟

نادیا_ماهتیسا؟؟؟میگم تو اینو میشناسی؟؟؟؟؟

نازنین_بلا گرفته تو پسر ب این ماهی تو فامیلتون داشتیو رو نمی کردی؟؟؟؟

وقتی پشت میز همیشگیمون نشستم دیگه صبرم تموم شدو داد زدم_اااااااااااااااااااااااااااااه خفه شید ببینم نههههههههههههه خیر نمیشناسمش سوالاتون تموم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همشون با سر گفتن اره

...........

وقتی رسیدم خونه مستقیم ب سمت اتاقم رفتم و ی دوش گرفتم بهدشم خودمو ولو کردم رو تخت

یهو بازم مثل همیشه که فکرم مشغول میشد ذهنم ب طرف فرزام احمققققققققققق پر کشید ..... قبل این ماجرا عزیز کرده ی فامیل بودم نمیگم الان نیسم چون بعد از این که خودمو با اون برگه تبرئه کردمبازم شدن همون فامیل ثابق ولی من دیگه همون وروجک ثابق نبودم...

الان تبدیل شدم ب ی دختر سنگی که هیچ چی براش اهمیت نداره... هیچی......

توی همین فکرا بودم که خوابم برد

**********

امروز دوشنبه بودو قرار بود همگی توی پاتوقمون جمع بشیم برای همین ی شلوار جین مشکی لوله تفنگی با ی مانتوی توسی پوشیدم که رنگش ب چشمایه توسی عسلیم میومد و یه ارایش مختصری هم کردم و کارمو با سرکردن ی شال توسی مشکی و نقره ای با کفشو کیف مشکی و در اخر برداشتن کلید پورشه ی توسیم ب طرف پاتوق رفتم و راس ساعت 7 اونجا بودم همین که وارد شدم بچه هارو دیدم و بطرفشون رفتم بعد از سلامی که ی همشون کردم نشستم و همگی غذا سفارش دادیم ...

بعد از سفارش غذا بلند شدم و ب طرف دسشویی رفتم و دستمو شستم همین که خواستم بشینم پشت میزمون با دیدن قیفه های اویزون نادیا اینا با ابرویه بالا پریده گفتم_هان؟؟ چیه؟؟ چرا مثل مونگولا منو نگا میکنید؟؟

همشون همزمان گفتن _ بابات

با بی نقاب بی خیالی که رویه صورتم گذاشتم تا چهرهی عصبانیمو پنهان کنم گفتم _ خب؟؟؟؟

نادیا _ هیچی دیگه عمو ارین زنگ زد رو گوشیت منم ب جاش جوابشو دادم که گفت زود بری خونه

_ اوکی مهم نیس بعد شام میرم....

 خیلی کنجکاو شده بودم بدونم ب اصطلاح بابام باهام چیکار داره برای همین بعد از شام بلند شدم و صورتحساب میزو حساب کردم و سوار ماشین شدمو ب سمت خونه رفتم ...

همین که وارد حیاط شدم ...............

پست 6 اقای مغرور خانم لجباز

 سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری... عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم

 

یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن... خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه...داشتم برای خودم راه می رفتم که سر پله ی سوم دستم رو محکم از پشت گرفت وبا عصبانیت نگاهم کرد... منم بیخیال گفتم:

چته؟ولم کن دستم درد گرفت

سورن:که دلت واسه مانی جونت تنگ شده دیگه؟یه دلتنگی بهت نشون بدم که خودت حظ کنی(شرمنده حظ رو اینطوری می نویسن آیا؟)از کنار من جنب بخوری خودت می دونی...یه امروز مثه آدم رفتارکن

عسل:دستم رو ول کن...من باهر کسی مثه خودش رفتار می کنم.زدی ضربتی،ضربتی نوش کن...

سورن:دارم برات...

عسل:داشته باش نیست که من کم میارم

متین:تام وجری بست کنید...زشته جلو مهندس اینا

هه تام که تویی متین جون...طفلکی خودشم نمی دونه اسمش رو گذاشتم تام... به سورن نگاه کردم...یاخدا بااین هیکل...اوم؟بزار فکرکنم چی بهش می خوره...آها غولتشن...نه بابا توام ها تکراریه این...خب نشد؟ عین غول چراغ جادو می مونه...هه فکرکن سورن بااین هیکلش جلوی من زانو بزنه...بگه امر بفرمایید سرورم هر آرزویی داشته باشید برآوردم می کنم...منم بهش بگم یه خونه شکلاتی می خوام باکلی شیرینی وشکلات که هیچ وقت تموم نشه...

آخه می دونید بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم خانه شکلاتی کلی به هانسل و گرتل حسودیم می شد.... بعدشم یه لامبورگینی 2013بخوام که حال پسرخاله ام رو بگیرم که با ماشین خارجیش میاد هی پز می ده... نگاه نگاه انگار نه انگار 26سالمه ویه سروان با شخصیتم آرزوهام و نگاه یا از رو حسودیه یا رو کم کنی... چیکار کنم کودک درونم حسابی فعاله...وقتی پلیس شدم بخاطر این بود که می شد کلی انرژی مصرف کرد. از دیوار راست بالا رفت...از کارای اداری که پشت یه میز می شینی وچهار تا نامه تایپ می کنی متنفرم ...اگه منو می فرستادن بخش اداری دایره پلیس خودم رو دار می زدم...

سورن:پاک دیوانه شد از دست رفت چته چرا تو فکری؟

متین:بریم زود کارامون رو انجام بدیم بعدش ببریمش دکترتا دیوانه تر نشده

عسل:زهرمار داشتم فکر می کردم شماها هم

بعد تند تر پله ها رو رفتم بالا یه کارتون می داد قبلا یه پسره بود می تونست دنیارو ثابت نگه داره منم می رم توفکر انگار اونطوری می شه به خدا... دیدی چی شد؟این همه فکرکردم آخرشم یه اسم واسه این کینگ کنگ پیدا نکردم...

عسل:آخ جونمی...هورا

متین:بفرما اینم نشانه هاش دختر چرا هورا می کشی مگه تا حالا شرکت نصیری رو ندیدی

سورن:نه تازه کشفش کرده خوشحاله

عسل:ایــــــــش به شما چه اصلا...

کینگ کنگ بهتر از این نمی شه خیلی بهش میاد..اصلا انگار از اولش این اسم رو واسه این ساختن برازنده خود جناب سرگردِ با صدای مانی برای هزارمین بار از افکارم پرت شدم بیرون

مانی:سلام پرنسس همیشه جذاب ما خوبین عسل خانوم؟

عسل:ممنون آقا مانی شماخوبین؟چه خبرا؟

مانی:مگه می شه شما رو ببینیم و خوب نباشیم؟سلامتی خبر که زیاده بفرمایید داخل

عسل:ممنونم...مهندس وارد دفتر نصیری شدیم و از کنار مانی که برای استقبال از ما جلو اومده بود گذشتیم

سارا:اوه عسل خوش اومدی

دستاش رو باز کرد منم خانومانه بغلش کردم و رو هوا بوسش کردم که رژم پاک نشه... بامهندس نصیری هم دست دادم متین وسورن هم پشت سرمن با سارا ومهندس دست دادن و بعد ااز احوال پرسی های معمول و تعارفات الکی نشستیم ورفتیم سر اصل مطلب
سورن:مهندس امروز زیاد مزاحمتون نمی شیم باید داروها رو ببینیم و کارهای بارکردن رو انجام بدیم

نصیری:باشه موردی نیست شما ومهندس کیانی باهم به کار ها رسیدگی کنین ما که دیگه باز نشست شدیم...

متین:این حرف ها چیه مهندس...ماشالا بزنم به تخته تازه 40 سالتون هم نشده

آره جون خودت اینی که من می بینم به فسیل هم می گه کوچولو چندسالته؟البته تا اون حدم نبود ها ولی 55 روشاخش داشت...

سورن:ناصرخان نیستن؟

نصیری:ناصردیشب رفت ایران

عسل:ایران؟؟؟

نصیری:آره رفت که مقدمات کارها رو انجام بده آخه یه سری کارهم توایران داریم سورن:درمورد روانگردان ها؟

نصیری قیافه اش جمع تر شد وبااخم یه آره ای زیر لب گفت...اصلا از شراکتمون درمورد روانگردان ها راضی نبود کی حاضره سود به این زیادی و کثیفی رو با کس دیگه ای شریک بشه؟

سورن:قرص ها رو چیکار می کنین؟منظورم داروهای لاغریه ؟

نصیری:توایران یه شرکت هست که سالها باهامون همکاری می کنه داروهای لاغریه رو به اونا می فروشیم...به محض رسیدن لنچ ها به ایران...بار کامیون هاشون می کنن...

متین:همه رو؟یعنی همه ی قرص هارو؟هم روانگردان هارو هم لاغری هارو؟ نصیری:آره اونا ازاین موضوع خبردارن...رسیدین تهران قرص هارو تفکیک می کنید و بااحتیاط می برین ویلای لواسونمون اونجا بقیه کارها رو ناصر انجام می ده...بعدش هم ما به این قرص ها نمی گیم روانگردان می گیم شادی آور...این قرص ها به جوونا یه انرژی دیگه می ده یه شادی خوب و لذت خوش...بار آخری باشه که این اسم رو از زبون شماها می شنوم...

متین:ببخشید مهندس فکرنمی کردم یه اسم اینقدر ناراحتتون کنه

آره جون عمه ی محترمتون جناب نصیری شادی یه ثانیه ای قرص هات بخوره توسرت این همه جوون رو می فرستی اون دنیا آخرش هم می گی شادی آوره؟ارواح خیکت...

-اِمودب باش سروان...

-زهرمار نگو سروان الان می شنون همه چی لو می ره... -واقعا تو مریضی کی می شنوه؟تا حالا دیدی کسی صدای وجدان کسی رو بشنوه؟ -حالا ساکت شو فعلا حوصله تورو ندارم... -کی حوصله داشتی که باردومت باشه باصدای سورن که داشت خداحافظی می کرد واز صندلی بلندشده بود به خودم اومدم...سریع از صندلی پاشدم

سورن:فعلا مهندس ما می ریم به کارها برسیم...

نصیری:باشه فقط مهمونی امشب روفراموش نکنید

سورن:خیالتون راحت ...فراموش نمی شه مهمونی؟

اینقدر این وجدانه حرف زد نفهمیدم مهمونی قضیه اش چیه؟یادم باشه رفتیم بیرون از متین بپرسم... ازاتاق که اومدیم بیرون رفتم کنار متین تا ازش بپرسم.اگه از سورن بپرسم حسابی ضایع ام می کنه که مگه تو تو اون اتاق نبودی وباز داشتی به چی فکرمی کردی که نشنیدی واین حرفا... آروم کنار گوش متین گفتم:

متین قضیه این مهمونی چیه؟

متین:ای شیطون باز حواست نبود،نه؟

عسل:نه نبود حالا می گی این مهمونی چیه یانه؟

متین:خیلی خب..نزن می گم...بخاطر برگشت ما به ایران وکلا بردن محموله دارن همونی می گیرن یه دورهمی نسبتا شلوغ

عسل:آها...یعنی اینقدر مهم شدیم بخاطرما مهمونی بگیرن

متین دستش رو انداخت دور شونم و با لبخند گفت:

چه می دونم لابد شدیم دیگه

عسل:یعنی جدی جدی فردا داریم می ریم؟

متین:آره دیگه...چیه نکنه دلت تنگ می شه واسه اینجا؟نمی خوای بیای؟ عسل:نه..نه همینطوری پرسیدم...دلم برای ایران تنگ شده

متین:پس من چی بگم؟هان؟تازه اگه بریم بازم کلی باید با اینا باشیم واین قضیه تموم نمی شه...

سورن:تازه اولشه کلی کار داریم اونجا...بد بختی هامون تازه شروع می شه

مانی برگشت عقب:

چی می گین شماها؟
متین:هیچی عسل جون داشت در مورد مهمونی امشب حرف می زد خانوم ها رو که می شناسی مانی جون تا اسم مهمونی میاد ذهنشون مشغول می شه که چی بپوشن

مانی:ماشالا عسل خانوم هرچی بپوشن بهشون میاد...دیگه نباید نگرانی داشته باشن

لبخند مصنوعی زدم زیر لب با حرص بعد از زدن یه سقلمه ی جانانه به متین گفتم:

-من فکرلباسم دیگه بچه پورو؟

متین:پ نه پ انتظار داشتی می گفتم داشتیم در مورد عملیاتمون حرف می زدیم که چه جوری حالتون رو بگیریم ؟

عسل:هیــــــس یواشتر می شنون

سورن با اخم غلیظی بهمون نگاه کرد وبا حرص گفت:

کم حرف بزنین کلی کار داریم...تندتر

عسل:کینگ کنگ...

سورن دوباره بااخم برگشت سمتم ویه ابروش رو داد بالا:

چیزی گفتی؟ عسل:نـــ..نـــ گفتم باشه باشه

سری تکون داد ودوباره جلورفت...باز عصای معروف رو قورت داده عنق رسیدیم به سالن کارخونه دودسته دارو قرص به صورت جداگانه بسته بندی شده بودن. مانی رفت جلو و یکی از بسته های کوچیک رو که توش حدودا ده تا قرص تویه یه بسته پلاستیکی بسته بندی شده بودن برداشت...

مانی:اینا اصل کاری هاست

سورن پوزخندی به مانی زد وبسته رو ازدستش گرفت وبه قرص ها خیره شد

سورن:آره..خوب میشناسمشون..یه دوران از زندگیم رو باهاشون سپری کردم...شدن تنها همدمم هیچوقت یادم نمیره

مانی:هنوزم اهلش هستی؟

سورن:نه..نه..اگه قراره شادی داشته باشم باید طبیعی باشه نه مصنوعی

مانی:پس چرا خواستی باما تو قاچاقشون شریک بشی

سورن بسته رو روی بقیه بسته ها روی میز انداخت وبالبخند گفت:

بخاطر اینکه سوداین قرص ها همون شادی طبیعی رو برام میاره منم که عاشق این شادی ام

همه زدن زیر خنده مانی هم زد پشت سورن

مانی:ای کلک...خب قرص های لاغری هم میخواین ببینین؟

متین:آره بدمون نمیاد اونا رو هم ببینیم

رفتیم سمت میزهایی که اونطرف سالن کارخونه بود وچند نفر با روپوش ودستکش های پلاستیکی مشغول بسته بندیشون بودن... همینطور که از کنار میز راه میرفتیم وبه داروهای در حال بسته بندی نگاه میکردیم مانی برامون صحبت میکرد مانی:ایناهم یه سری قرص های لاغریه...شربتش روهم داریم ولی زیاد به درد صادرکردن نمی خوره دردسر ونگه داریش سخته ونمیشه اکس هارو توش قایم کرد عسل:یعنی تواین قرص ها میشه؟

مانی:آره تویه سری از این ها که ته کامیون چیده میشن اون بسته های کوچیک رو قرار میدیم...به همین راحتی

سورن:فردا صبح راه می افتیم؟

مانی:نه فردا صبح بار میزنیم دم دمای غروب راه می افتیم.

متین:پس شب می رسیم ایران؟مشکل گمرکی نداریم که

مانی:نه هماهنگ کردیم به محض رسیدنمون به ایران دوباره جنس هارو ازتو لنچ تو کامیون های مهندس سلطانی بار می زنیم...

متین:مهندس سلطانی؟

مانی:آره دیگه شرکت همکارمون تو ایران...بعد بار زدن با مهندس می ریم ویلای لواسون قرص های خودمون رو بر می داریم و قرص های مهندس رو می دیم بهش

سورن:بعدش چی؟

مانی:بعدش دیگه با ناصرخانه من زیاد چیزی نمی دونم تا همین جاش رو حالا پیش بریم بقیه اش می مونه واسه بعد

سورن:اما ما اومده بودیم بارزدن رو ببینیم

مانی:عجله نکن مهندس صادقی فردا بازدن رو هم می بینی فعلا فکر مهمونی امشب باش...ناهار رو با ما می خورین؟

متین:اگه اشکال نداشته باشه آره

مانی:چه اشکالی پس بریم دفتر من ناهار سفارش بدم...

بعداز ناهار ما اومدیم هتل و متین هم رفت خونه خودش

عسل:سورن؟ سورن:هوم؟

عسل:می شه یه زنگ به خانواده ام بزنم؟

سورن:بزن فقط طولانی نشه ها درمورد پرونده هم صحبت نکن شاید تلفن هامون رو شنود کنن عسل:یعنی امکانش هست؟ سورن:وقتی نصفه شبی آدم می فرستن تو سوییتمون دیگه این کارکه براشون چیزی نیست عسل:باشه باشه نشستم روی تخت وگوشیم رو گرفتم دستم شماره ی خونه رو گرفتم دل تو دلم نبود بعد سه تا بوق گوشی رو برداشتند.

عرشیا:بله بفرمایید عسل:سلام داداشی چطوری؟

عرشیا:بــــــــــه عسل خانوم گل چه عجب یادی از ما کردی خانوم رفتی اونجا چهار تا اجنبی دیدی پاک ما رو فراموش کردی،نه؟چه خبر؟کی میای؟سوغاتی برامون چی گرفتی؟همه چی خوب پیش میره؟

عسل:یواش بابا کدومش رو جواب بدم حالا؟

عرشیا:همه اش روخب؟

عسل:خبرکه سلامتی .فردا پس فردامیایم ایران ولی معلوم نیست کی بیام پیش شما...سوغاتی رو که تورو خدا بیخیال نمی ذارن برم خرید اینجا...هی همچین بدم پیش نمی ره...جواب سوالات رو گرفتی؟حالا بگوببینم توخونه چیکار می کنی مگه الان نباید شیراز باشی واسه دانشگاهت جناب مهندس کامپیوتر؟

عرشیا:وسط ترم اومدم مرخصی...بی سوغاتی پات رو توخونه نمی ذاری گفته باشم عسل:باشه بزار ببینم این شوهرم منو می بره خرید یانه

عرشیا:خجالتم خوب چیزیه چه شوهرم شوهرم می کنه وایسا مامان بیاد اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم... عسل:مگه مامان خونه نیست؟

عرشیا:نچ...رفته خرید عسل:ای بابا دلم براش تنگ شده بود خواستم صداش رو بشنوم عرشیا:پس بگو واس خاطر ما زنگ نزدی...کاری نداری؟ عسل:خیلی خب عرشی جونم قهرنکن دیگه مگرنه از سوغاتی خبری نیست ها عرشیا:باشه بابا بیا گوشام مخملی من که چشام آب نمی خوره تو چیزی واسه ما بخری

عسل:غزل چی؟غزل خونه نیست؟

عرشیا:چرا تواتاقشه...غـــــزل...غـــــ ــزل بیا عسله...اوه اوه عسل دختره رو انگار بهش گفتم تام کروزه اینقدر هوله غزل:بده من گوشی رو کم چرت بگو...سلام آجی جونم...خوبی الهی دورت بگردم همینجوری که می خندیدم:آره فدات شم..تو باز اونطوری دویدی سمت تلفن؟فرش زیرپات گیر نکرد باز؟

غزل:نه مامان بنده خدا از بس که خوردم زمین فرش رو ازاینجا برداشت...صد دفعه گفتم یه تلفن بی سیمی بگیریم کوگوش شنوا؟نگفتی عسلی خوبی خوش می گذره؟از آقاتون چه خبر؟

عسل:بدنیست بیشتر اوقات مهمونی های آنچنانی هستیم جات خالی...آقامون هم که هم چنان عصا قورت داده اونم عصای دومتری یه ذره انعطاف تو وجود این بشرنیست

غزل:آخی بمیرم الهی آجی چی می کشی؟لابدخیلی لاغر شدی نه؟ عسل:نه اتفاقا هیکلم همونه شاید چاقتر هم شده باشم...چه خبر از تو خانوم روانشناس؟تونستی این عرشیای مارو درمان کنی؟

غزل:اون که ازمحالاته...من که هیچ همه استادام هم جمع بشن از پس این پسره برنمیان... عرشیا:کم پشت سرمن حرف بزنین

غزل:پشت سرچیه؟جلوروت دارم می گم عسل:غزل آجی دعوا نکنین من خیلی نمی تونم صحبت کنم به مامان وبابا سلام برسون بهشون بگو یه زنگ بهم بزنن حتما

غزل:ای بابا ماکه اصلا حرف نزدیم باشه توهم به آقاتون سلام برسون حسابی هم مراقب خودت باش...می بوسمت خداحافظ عسل:قربونت برم عزیزم توهم مراقب خودت باش خدانگهدارت عرشیا داداشی خداحافظ

عرشیا:خداحافظ گلم خداحافظ گوشی رو قطع کردم وچسبوندمش به سینه ام... چقدر دلم براشون تنگ شده بود...واسه خواهر وبرادرکوچیک وشیطونم.کاش زنگ نمی زدم حالا بی قرارتر شدم...
وی تخت دراز کشیدم وبه بچگی هامون فکر می کردم...به وقتی که من و عرشیا و غزل دور تا دور استخر می گشتیم ومامان چقدر حرص می خورد وهمش می گفت مراقب باشین... ما 3تا به فاصله ی دوسال ازهم به دنیا اومده بودیم. عرشیا 24سالش بود و فوق مهندسی کامپیوتر تو دانشگاه شیراز می خوند...یه مغز کامپیوتر حسابی بود...قرار بود دایی بعدتموم شدن درسش تو پلیس فتا براش کارجورکنه...داداشم از منم شر و شیطونتر بود...یه پسرشیرین ودوست داشتنی غزل خواهرم 22 سالش بود و روانشناسی می خوند...ازما دوتا آروم تر بود شیطنت های من و عرشیا رو نداشت اما تا دلت بخواد باعرشیا تو سروکله ی هم می زدن موندم مامان اینا رو چطوری باهم توخونه تنها گذاشته...هیچوقت خدا باهم نمی ساختن اما بامن خوب بودن بالاخره خواهر بزرگه بودم دیگه هر کدومشون هم برای اینکه خودشون رو تودل من جا کنن کلی شیرین زبونی می کردن که روی همدیگه رو کم کنن... صدای در افکارم رو پاره کرد

عسل:بله؟

سورن:می شه بیام تو؟

پاشدم روی تخت نشستم.

عسل:بفرمایید

سورن اومد توهنوز لباس های بیرون تنمون بود

سورن:زنگت رو زدی؟

عسل:آره ولی مادرم خونه نبود می خواستم باهاش حرف بزنم که نشد

سورن:اشکال نداره بعدا زنگ می زنی...واسه امشب لباس داری؟

عسل:مگه متین برام نمیاره؟

سورن:نه زنگ زد گفت خودتون برین خرید نمی تونه برات لباس بیاره

عسل:خب پس امشب چیکار کنیم؟

سورن:آماده شو بریم خرید؟

عسل:شماهم می خواین لباس بگیرین؟

سورن:نه من باید کت وشلوار بپوشم که دارم دیگه واسه چی خرید کنم؟واسه تو می ریم خرید.من دیگه حوصله لباس عوض کردن ندارم اگه می خوای لباس عوض کنی زود باش

عسل:باشه یه کم صبرکن حاضرشم

سورن رفت بیرون و من موندم و کمد لباسام... یه شلوار جین مدل دار که کنارش از بالا تا پایین بند چرم قهوه ای ضربدری کار شده بود رو پوشیدم...با یه پیرهن دکمه دارآستین سه ربع قهوه ای تا زیر باسنم که وسطش یه کمر بند چرم قهوه ای می خورد. یه کم آرایش مسی کردم وکفشای پاشنه 10 سانتی قهوه ای جلوبازم رو پوشیدم...یادم باشه یه کلاه کابوی هم بخرم تیپم شبیه مکزیکی ها شده بود...اسلحه هم که داشتم...بنگ بنگ... با ادکلنم دوش گرفتم وعینک به مو رفتم بیرون...سورن از سرتا پای منو بررسی می کرد

سورن:می خوای بری عروسی؟

عسل:کی باتیپ اسپرت رفته عروسی که من دومیش باشم؟

سورن:حوصله مزاحم ندارم ها عسل

عسل:وا مگه من چمه؟من خوشگلم که تقصیر خودم نیست

سورن:اعتماد به نفست ستودنیه

عسل:اگه من خوشگل نیستم پس چرا گفتی حوصله مزاحم نداری؟زود باش اعتراف کن

یه لبخند شیرین دختر کش زد که تازه کشف کردم اونم وقتی می خنده یه چال رو گونه چپش میافته

عسل:چیه می خندی؟زودباش اعتراف کن من بابام قاضیه خوب بلدم اعتراف بگیرم ها

سورن:خیلی خب خوشگل که نه یکم بدنیستی ولی با این زبونی که تو داری بعید می دونم کسی بگیرتت

عسل:پس خبرنداری چندتا چندتا خواستگار رد می کنم آخریش هم یکی از همکارهای خودمون بود

قیافه اش عوض شد با ابروهای بالا داده ولحن موشکافانه پرسید:

کی بود حالا؟من می شناسمش؟

عسل:نمی دونم می شناسیش یانه...سرگردکاوه معاون بخش فتا می شناسیش حالا؟

سورن:شهاب کاوه؟

عسل:پس می شناسیش آره خود خودشه

بااخم شونه ای بالا انداخت وروش رو برگردوند و مشغول پوشیدن کفش هاش شد سورن:فکرنمی کردم شهاب اینقدر بد سلیقه باشه که به توپیشنهاد ازدواج بده ازش ناامید شدم قبلنا خوش سلیقه تر بود

عسل:نگوکه دلت نمی خواست جای اون باشی؟

سورن:اولا مگه جواب مثبت دادی که دلم بخواد جاش باشم؟دوما من عمرا همین چیزی دلم بخواد...مگه جونم رو از سر راه آوردم؟

عسل:خب آره دیگه قضیه گوشت وگربه هست دیگه

سورن: فعلا که جنابعالی متاسفانه زن منی...

عسل:خب خداروشکر که عملیاتمون زود تموم می شه ومنم از بندجنابعالی آزاد می شم

سورن:بدو که حوصله ندارم این حرفا روبشنوم دیربریم مهمونی غر غرهای متین روکی جواب بده؟زود باش...
یکم که گشتیم پشت یه مغازه ی فوق العاده شیک ایستادیم... چشمم یه لباس پوست پیازی رنگ بلند رو گرفته بود که آستین های بلند وحریر مانند داشت.از روی سینه ام تا بالای زانوم تنگ و سنگدوزی شده بود..که وقتی نور به سنگ ها می خورد خیلی قشنگ نور رو به بازی در می آورد...از زانو به پایین هم حریر بود که نسبتا گشادتر از قسمت بالایی بود...درست مثه ماهی می موند لباسه...خیلی خوشگل وتو چشم بود...

سورن:چشمت رو گرفته،نه؟

باذوق دستام رو کوبیدم به هم وتو چشماش نگاه کردم

عسل:آره خیلی،قشنگه نه؟ سورن:اوهوم...بریم تو؟

دستم رو دوربازوش حلقه کردم یکم متعجب نگام کرد که من اصلا حواسم بهش نبود.حواسم فقط به لباسه بود که هر چه زودتر امتحانش کنم وببینم بهم میاد یانه...مطمئنن که بهم میاد با این هیکل قشنگم

- باز رفتی تو کار اعتماد بنفس نه؟

-بیخیال وجدان نزن تو ذوقم دیگه -الهی باشه فعلا

سورن:سلام آقا می شه اون لباسی رو که تو ویترین گذاشتین برامون بیارید

بعد با دستش اشاره کوچیکی به لباس مورد نظر کرد و مرد رفت ته مغازه و یه لباس دقیقا مثه همون لباس رو برامون آورد

فروشنده:واقعا خوش سلیقه اید این لباس زیباترین لباس شب مغازه ی ماست

این رو نگی چی بگی آخه ولی خداییش راست می گفت خیلی خوشگل وخواستنی بود...

سورن:کیفت رو بده به من برو پرو کن

عسل:باشه...کیفم رو دادم دستش و با ذوق رفتم تو اتاق پرو تا بپوشمش...دل تو دلم نبود پوشیدمش و برگشتم سمت آیینه... وای خدای من چه خوشگل شدم نورلامپ های سفید اتاق می خورد به سنگ دوزی های لباس و حسابی برق می زد... منم که عاشق چیزای برق برقی...تازه فهمیدم حریرهای آستین هاش و پایین لباس اکلیل دار بود و می درخشید...وای خدا نمی رم از ذوق خوبه... -درسته بهت میاد ولی سروان کولی بازی در نیار-توچرا دقیقا من هر وقت خوشحالم تو به من ضد حال می زنی؟درضمن سروان گفتنت دیگه چیه؟ -می گم بگم سروان شاید یکم ازخودت خجالت بکشی...

سورن:عسل نپوشیدی؟

عسل:چرا..چرا..پوشیدم یه دقیقه وایسا..

در رو باز کردم سورن دستش رو گذاشته بود رو دیوار اتاق و کج ایستاده بود وپاهاش رو به طور قشنگی ضربدری کنار هم گذاشته بود...نگامو که وضعیت بدنش گرفتم تازه متوجه صورتش شدم...خیره شده بود بهم وبا یه برق تحسین آمیزی تو چشماش نگام می کرد

عسل:چطوره؟خوبه نه؟

بازهم هیچی نگفت انگار که مات من شده بود.دستی جلوی صورتش تکون دادم.انگار که تازه به خودش اومده بود سری تکون دادوپرسید:

چیزی گفتی؟

عسل:خوبی سورن؟حواست کجاست؟می گم چطوره؟خوبه یانه؟

سورن تا اومد حرفی بزنه متوجه فروشنده شدم که ازپشت میزش داشت سمت ما می اومد و خیره به من نگاه می کرد. با انگلیسی غلیظی گفت:

من به شوهر شما حق می دم که زبونش بند بیاد این لباس درتن شما واقعا زیباست...عین مهتاب می درخشید

ناخداگاه نیشم شل شد:

ممنونم

سورن با اخم به فروشنده نگاه کرد و انگار که دوباره اون سورن گند دماغ سر و کله اش پیداشده باشه گفت:

آره خوبه درش بیار بیا بیرون..منم می رم حساب کنم

نیشم بسته شد پسره ی...3 ساعت داره خیره من ونگاه می کنه و فکش می خوره به زمین حالا می گه خوبه...اونم بااون لحن مسخره اش...واقعا که...خدا به داد زنش برسه-ببخشید وسط بد وبیراه هاتون می پرم ها فکرکنم در حال حاضر شما زن آقا سورنی...

-خب خدا بیاد به دادمن برسه دیگه

لباس رو از تنم در آوردم وبا قیافه ی آویزون رفتم بیرون ولباس رو روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده هم لباس رو برام بسته بندی کرد وداد دستم.سورن هم که قبل اومدن من حساب کرده بود دستم رو گرفت وبعد از خداحافظی زیر لبی که منم نشنیدم اومدیم بیرون...محکم دستم رو گرفته بود وتویه پاساژقدم می زد عسل:سورن می شه دستم رو آرومتر بگیری دستم کبود شد فشار دستش رو کمتر کرد...

عسل:حالا کجا می خوایم بریم؟

سورن:کفش واسه لباست نمی خوای؟

عسل:چرا...اما بااین اخم ها نه.چیزی شده؟

سورن:دوست ندارم وقتی یه لباسی می پوشی هزارتا چشم هیز نگات کنه...توامانتی دست من...این که فروشنده بود و کلی دختر روزی هزاربار تو مغازه اش رفت و آمد می کنه اینجوری آب از دهنش راه افتاده بود دیگه تو مهمونی امشب که...

عسل:می خوای لباس رو پس بدم که راحت باشی تو؟

سورن:بیخیال بهت می اومد حیفه فقط از کنارم تکون بخوری خونت حلاله ها گفته باشم

عسل:اینطوری که من می بینم همیشه خونم حلاله

بهم نگاه کرد ویه لبخند کمرنگ بهم زد

سورن:اونجا یه کفش فروشیه بیا اون سته فکرکنم به لباست بیاد

به اونجایی که سورن اشاره می کرد خیره شدم راست می گفت یه ست کیف وکفش برق برقی خوشگل رنگ لباسم.اونم خریدم. یه بلیز مردونه هم رنگ لباسم واسه سورن گرفتیم که یکم تو مایه های شکلاتی بود...بعد صرف یه لیوان نسکافه خوش طعم به سمت هتل حرکت کردیم

سورن:من می رم دوش بگیرم توهم آماده شو که دیر نریم

عسل:منم می خوام برم دوش بگیرم آخه

سورن:من زود میام یه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه اینو گفت و پرید تو حموم...یکم با گوشیم سرگرم شدم و بازی کردم.خداییش راست می گفت حموم هاش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشید.با یه حوله تن پوش سورمه ای اومد بیرون سورن:بیا برو نوبت توهه به سرعت باد پریدم توحموم.باز این انواع بوها رو تو این حموم راه انداخت...چقدر این شامپو داره آخه... یه نیم ساعتی تو حموم بودم و بعد تو رختکن حوله مو پوشیدم و رفتم بیرون.خدارو شکر حوله هامون تن پوش بود و از تمام اتفاقات یهویی(ناگهانی) می شد جلوگیری کرد. جز اون یبار توخونه ی متین که حوله مو نبرده بودم.وقتی رفتم تو اتاق سورن تو اتاق نبود.منم تند تند حاضر شدم. لباس خوشگلم رو پوشیدم و یه ارایش پوست پیازی گلبهی کردم که درخششم رو دو چندان می کرد.رفتم تو اتاق سورن حاضر بود نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت خبر نگاه می کرد.
عسل:من حاضرم بریم سرشو برگردوند یه نگاه گذرا بهم کرد و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد.

سورن:بزار اخبار رو ببینم الان تموم می شه

عسل:جواب متین رو خودت می دی ها.خود دانی

شونه ای بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نصفش رو سر کشیدم و بقیش رو گذاشتم رو میز. سورن که معلوم بود اخبارش تموم شده از پشت سرم گفت:یه لیوان آبم برای من بریز برگشتم و نگاش کردم.خیره شد تو چشام.چشم ازش گرفتم.

عسل:هر کی آب می خواد خودش برای خودش می ریزه

سورن:اوه چه بداخلاق...

دست برد و لیوان منو برداشت از روی میز و درست از قسمتی که رد رژلب گلبهی رنگم روی لیوان بود اب خورد. تا خواستم بگم که نخور اون لیوان من بود همه ش رو سرکشید

عسل:تو دیوونه ای واقعا خب برای خودت آب می ریختی دیگه این چه کاری بود. سورن:حوصله نداشتم خب...

بعد چشمکی زد و رفت تو حال...

سورن:اونجوری منو نگاه نکن بدو دیگه عسل دیر می شه ها.

یکم از شوک کارش دراومدم و کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم بیرون...تو آسانسور کنارش ایستادم.دستم رو محکم گرفت تو دستش...یا خدا این دیگه چرا اینجوری شد؟نکنه شب آخری گفته حیفه حالش رو نبرم بزارم بره نکنه یه کاری کنه...خدایا خودت هوامو داشته باش... یکم سعی کردم که دستم رو از تو دستش در بیارم که دستم رو محکم تر گرفت...رنگ نگاهش از اون سورن بی تفاوت به سورن جدی بدل شد...این آدم بشو نیست...یهو مهربون می شه جدی میشه تعادل رو حی نداره این بشر...خدایا خودت شفاش بده...

سورن:چیه چرا اونجوری به من زل زدی؟بیا بیرون دیگه...به خدا آسانسور پایینتر از پارکینگ نمی ره ها..

یه پشت چشمی براش نازک کردم و اومدم بیرون از آسانسور هنوز دستم رو تو دستش گرفته بود...

عسل:می شه دستم رو ول کنی

سورن که دوباره جدی شده بود(گفتم تعادل روحی روانی نداره...در جریان هستین که؟)نه نمی شه...

عسل:می شه بپرسم چرا؟

سورن:اوهوم می شه...بپرس

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم

عسل:خب چرا دستم رو ول نمی کنید جناب سر...

نگاه سریع سورن باعث شده بقیه کلمه سرگردم رو بخورم سورن:یوقت اونجا از اون سوتی ها ندی ها

عسل:خیلی خب حالا...جواب سوالم رو ندادی

سورن:واسه اینکه امشب بگی نگی یکم تو چشمی و قشنگ شدی نمی خوام با مزاحم جماعت در بیافتم...پس از همین الان تا آخر مهمونی دستت رو از دست من جدا نمی کنی...فهمیدی؟

عسل:خب یه مشکلی هست...نمی شه

سورن:چه مشکلی؟چرا نمی شه؟

عسل:خب اگه یه کدوممون گلاب به روتون بخوایم بریم دستشویی اونوقت نمی شه همچنان دست تو دست هم باشیم که...

رنگ نگاهش از اون حالت موشکافانه وپرسشگرانه به رنگ مهربون تری تغییر یافت. - اوه جونم رفتی تو کار مودبی و این حرفا من واقعا به تو افتخار میکنم به عنوان یه وجدان...رنگ شناسی نگاهتم خوب شده ها جدیدا.... - ای بابا بزار حرفمو بزنم وجدان رشته کلامم رو پاره کردی... سورن پوزخندی زد وگفت:

خب اونم راه داره من پشت در منتظرت می مونم

عسل:خب اونجوری من راحت نیستم

کلافه دستی توموهاش فرو کرد وگفت:

وای...عسل بسته...یه فکری می کنیم حالا واسش...فقط اونجا خواهشا از من یا متین دور نشو سوار شو از کار وزندگی مون انداختی بابا با این حرفای...

عسل:او او او...حواست رو جمع کن ها با من درست حرف بزن

سورن:ببخشید سرکار خانوم پرنسس

پشت چشمی براش نازک کردم و دستم رو بردم سمت ظبط و روشنش کردم... سرمو کردم به سمت پنجره و زیر لب با آهنگ همخونی می کردم...

تو رو دیدم نفسم بنداومد

دل من یک دفعه یه حالی شد

نمی دونم که هوا سهمگین بود

یازمین زیر پاهام خالی شد

من به چشمای خودم شک کردم

این همه می شه مگه زیبایی؟

مثه تو حتی تو خواب هامم نیست

نمی شه حتی بگم رویایی

به خودم اومدم وحس کردم

تو بهشتم اما این دنیا بود

توزمان گم شدم و هرلحظه

مثه یه خاطره از فردا بود

من هنوزم به چشمام شک دارم

تو هنوزم با منی اینجایی

اگه بیداریه من دیوونم

اگرم خوابه که تو رویایی

من به چشمای خودم شک کردم

این همه می شه مگه زیبایی؟

مثه توحتی توخواب هامم نیست

نمی شه حتی بگم رویایی

(خاطره فردا-خواجه امیری)

با خودم داشتم فکر می کردم نکنه سورن این آهنگ رو برای من گذاشته
باز رفتی تو فاز توهم؟خوبه خودت ضبط رو روشن کردی ها -ای بابا راست می گی.خب شایدم از قصد گذاشته روی این آهنگ که وقتی من ضبطو روشن کردم این آهنگ بیاد؟ -وای...تو آدم نمی شی -بی ادب...خودت آدم نمی شی وجدان بد در حال دعوا با وجدانم بودم که رسیدیم به یه باغ خوشگل...تا حالا تواین ویلا شون نیومده بودیم. یه باغ بزرگ بود که کمی پیاده روی داشت و راهش با سنگ ریزه

پست 5 اقای مغرور خانم لجباز

 خیلی خوب دیگه باشه جایی نمی رم بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین... همه درحال رقص بودن متین و مانی همه ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن.نیلوفر با نگرانی چندقدم اومد جلو دستم روگرفت.
یلوفر:چی شد عسل؟

 

عسل:چیزی نیس

مرسانا:مانی همه چی رو گفت الان بهتری؟

عسل:آره خوبم

مانی:از بس تو خوشگلی همه چشمت می زنن.نمونه اش خود من چشمم کور که اینقدر از زیباییت تعریف کردم

کلافه رویه صندلی نشستم وسرم و گذاشتم رو میز سورنم دستش روشونم بود وشونه هامو می مالید.دستشو پس زدم و نشست کنارم بقیه بچه هاهم نشستن. موقع بریدن کیک بود.ونوس چاقو رو تودستش گرفته بود وکیک رو می برید همه هم تولدت مبارک روبراش می خوندن.بی رمق دست می زدم و چیزی از دور و برم نمی فهمیدم.نوبت کادوها رسید منو سورن یه دستبند نقره ی خیلی خوشگل براش گرفتیم. همینم از سرش زیادبود والا.... بعد یکم خوردن کیک و میوه و...پاشدیم سمت خونه.متین می خواست با ما بیاد اما سورن نذاشت. سوار ماشین شدم ودوباره به خواب رفتم اصلا این ماشینه انگار قرص خواب آور بود... نیست که توش قرار بود با این سورن یخمک تنها باشم واسه همینم حوصلم سرمی رفت و می خوابیدم... با صدای تقه ای که به پنجره خورد بیدارشدم و بی توجه به سورن رفتم از پله های ورودی بالا البته یکم گیج می زدم که سورن از پشت بازوم رو کشید سورن:صبرکن لجباز تا یه کاری دوباره دست خودتت ندادی...فقط کم مونده ازپله ها بیافتی دیگه بشه نورعلی نور... حرفاش رو با تمسخر می زد و حسابی کفریم می کرد شیطونه می گفت خرخره اشو بجوام ها..کلید و گرفت و رفتیم بالا پریدم تو اتاق و لباس عوض کردم و بعدش هم شیرجه زدم رو تختم... خداییش اون یه شب درمیون هم عمل نمی کردیم همیشه خدا من رو تخت بودم و اون رو کاناپه...بیچاره ! بیخیال بابا حقشه بگیر بخواب...شب بخیر بازهم مهمونی حالم از این همه مهمونی دیگه داره بهم می خوره...معلوم نیست اومدیم ماموریت یا مهمونی... خوشبختانه این بار مهمونیش خودمونی تر و جمع و جورتره و البته بیشتر هم به درد ما می خوره چون تمام کله گنده های شرکت تواین مهمونی جمع هستن وقراره درمورد مسائل کاری هم صحبت کنن...

عسل:اه...متین چه خبره 24ساعته هر روز هر روز مهمونی ...حالم بهم خورد سورن:کم نق بزن دختر...شما دختراکه عاشق این مهمونی هایین...چی شد حالا حالت بهم می خوره؟

عسل:آخه بستگی به افرادی داره که باهاشون می رم مهمونی اره حالا حالم بهم می خوره

متین:دستت درد نکنه دیگه عسل خانوم حالا حال بهم زن هم شدیم؟

عسل:متین خوب می دونی منظورم تونیستی سورن با اخم و قیافه کاملا جدی گفت:بله متین جان منظورش تونیستی منظورش منم.پاشید برید تا دیرتون نشده کتش رو پرت کرد رو دسته مبل و ولو شد رو مبل.کنترل به دست کلافه کانال عوض می کرد...و گاهی اوقات هم با صدای بلند یه پوفی می کشید و دستش رو تو موهاش فرو می کرد...5 دقیقه بی تفاوت بهش مشغول حاضرشدن شدیم
متین:سورن بدو دیگه چرا نشستی؟الان نصیری پدرمون رو در می اره ها

سورن:شمابرید من نمیام حوصله ندارم

متین:پاشو مگه بچه ای با یه حرف عسل قهر کردی؟دیوونه پاشو می دونی امشب چه خبره؟امشب خیلی واسمون مهمه خره پاشو بینیم واسه من لوس بازی در نیارها سورن:نمیام گفتم که حوصله ندارم م

تین:من به اندازه ی کافی قاطی هستما پاشو د یالا متین خیلی عصبی بود.نمی دونم چرا ولی خیلی قرمز شده بود.معلوم نیست کی چی بهش گفته بود که اونقدر بداخلاق شده بود... محکم زیربغل سورن رو گرفت که بلندش کنه اما اون بازم بلند نشد وکمی بادست زیربغل و دستش رو مالید سورن با عصبانیت گفت:

چته پاچه می گیری؟وحشی شدی؟نمیام خودتون برید ببینم چه گلی به سرخودتون می زنین...من نمیام شاید خانوم حالت تهوعش بهتر شه

متین:به درک بریم عسل دست من و محکم کشید و بدون حرف سوار آسانسور شدیم... خدایا این دوتا چشونه؟این ازمتین که جدی جدی به قول سورن پاچه می گیره اونم از سورن که عین نی نی کوچولوها قهر می کنه... رفتیم و تو ماشین نشستیم. متین دوتا دستاش رو گذاشت رو فرمون و سرش رو هم رو دستاش گذاشت... کمی اروم شده بود با صدایی که انگار از ته چاه بیرون بیاد

متین:عسل...

عسل:بله؟

متین:می ری سورن و بیاری؟گناه داره خیلی باهاش بدحرف زدیم آفرین دیگه برو عسل:توچرا امشب اینقدر عصبانی هستی؟بگو تا برم متین:تا چندروز دیگه یه محموله وارد ایران می شه هیچ اطلاعی هم ازش نداریم... یعنی چطور بگم نه می دونیم که کی قراره بره وچطور هم این که بچه ها هیچ کدوم آماده نیستن... از اون ور فشارهای سردار از این ورم گنگی این محموله به خدا عسل نمی دونم باید چی کارکنم؟ عسل:سورن می دونه؟

متین:نه نگفتم بهش می خوام امشب فکرش مشغول نباشه شاید تو آرامش بهتر بتونه تصمیم بگیره عسل:نگران نباش داداشی همه چیز درست می شه...من می رم دنبال این پسره ی لوس و ننر متین لبخند تلخی زد وگفت:

باشه... خستگی از سر و روش می بارید. راست می گفت خیلی موقعیت بدیه... اما من می خواستم به جای این که پا به پای متین ناراحت باشم بهش روحیه بدم. ازماشین پیاده شدم و رفتم سمت هتل. سوار آسانسور شدم... توراه باخودم فکر می کردم نباید باهاش اون طوری حرف می زدم..درسته بداخلاق و عنقه ولی بهش برمی خوره دیگه به هر حال... کلید رو انداختم تو در و رفتم تو سوییت... هنوز رو مبل ولو نشسته بود.با ابروهای به هم گره خورده و لب ولوچه ی آویزون...
عسل:سورن؟سورن پاشو بریم دیر می شه ها سورن با صدای بلند و جدیت هر چه تمام تر گفت:گفتم نمیام خودتو معطل نکن بی خودی.من نمیام

عسل:سورن لوس نشو دیگه...ببخشید

سورن:برو دیرتون نشه

عسل:اه سورن خیلی لوسی...پاشو دیگه

سورن:همینی که هست گفتم که حوصله ندارم

عسل:سورن لوس نشو بیا دیگه گفتم که ببخشید

سورن:بروتا حالت بهم نخورده هنوز جدی بود.ابروهاش توهم گره خورده بود و تمام حرفاش رو با جدیت می زد.قیافه اش خیلی ترسناک بود.یعنی خداییش این حرف هایی رو که می زدم تمام جرئتم رو جمع کرده بودم و می گفتم. هر آن ممکن بود بزنه دکوراسیون صورتم رو بریزه بهم...والا دوباره عزمم وجزم کردم و گفتم عسل:ازبچه ها هم لوس تری

سورن:مجبورنیستی تحمل کنی از بچگی طاغت این که یکی ازم دلخور باشه وبخواد باهام قهر باشه رونداشتم. راستش می دونم خیلی خجالت آوره ها(!)ولی دست به منت کشیم از همون اولم خوب بود. الانم قبول داشتم واقعا با این گنددماغ بد حرف زدم. پس چاره ای ندارم جز همون منت کشی دیگه...وای خدایا من و ببخشی برای این کار...من واقعا شرمگینم الان... نفسی کشیدم و اروم رفتم پشت مبل،پشت سرش ایستادم.دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و از پشت خم شدم رو صورتش وگونه اش رو بوسیدم.

عسل:سورن جونم ببخشید با چشمای متعجب تو چشام زل زده بود باورش نمی شد بوسیده باشمش...

سورن:نه مثل این که امشب همه یه چیزیتون هست بچه پررو رو نگاه کن.به خودم زحمت دادم با کلی شجاعت ازش معذرت خواستم حالا این طوری می کنه؟شیطونه می گه بزنم دکوراسیون صورتش رو بیارم پایین ها.ولی بیخیال شیطونه حرف مفت زیاد می زنه.حیفه صورتش. دستام رو زدم به کمرم و گفتم:چیه مهربونیمم نمی تونی ببینی؟

سورن:یعنی می گی باورکنم؟

عسل:به نفعته باورکنی به هر حال من دیگه عذرخواهی نمی کنم پس لوس نشو پاشو بیا سورن با یه قیافه حق به جانب و نسبتا مظلوم گفت:خیلی باهام بد حرف می زنی مگه من چیکارت کردم؟

 

عسل:آخ تو مظلوم بازی هم بلد بودی رونمی کردی؟

بااخم و یه لبخند کوچیک نگام کرد. آخی بچه ام قهر بوده.قهرشم مثل آدم ها نیست آخه.قهر بوده داد می زنه دیوونه.این چه قهریه؟تا جایی که مادیدیم تو قهر ناز می کنن این دعوا می کنه....قهر کردن هم بلد نیست... رفتم جلوش ایستادم ودستم و سمتش دراز کردم.

عسل:پاشو دیگه سورن یه سری تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد ودستم رو گرفت وبلند شد. رفتیم تو آسانسور هنوز یه اخم کمی رو پیشونیش دیده می شد.لابد ازدست متینم دلخور بود. رفتیم سوار ماشین بشیم متین سرش رو گذاشته بود روفرمون.بادیدن ما یه لبخند تلخی زد. سورن رفت در سمت عقب رو باز کرد نشست.منم جلونشستم.

متین:داداشی جونم ببخشید غلط کردم و گذاشتم واسه همین موقع ها سورن دست به سینه نشسته بود و با اخم سرش و کرده بود سمت پنجره.خداییش قهرشم ترسناکه.آخه یکم ناز توش نیست که...سراسر جدیت و بداخلاقیه

متین:آخ قربون ناز کردنت برم که از هزارتا دختر بیشتر ناز می کنی ببخشید دیگه سورن.ســــــــــورن؟سورن جونم سورن هنوز سرش سمت پنجره بود. سورن:راه بیافت دیرمون شد متین تو یه حرکت ناگهانی برگشت سمت سورن و گونش رو بوسید.سورن هم لبخندی زد

سورن:اه تف مالیم کردی پوستم خراب شد راه بیافت دیگه هی هم با دستش جای بوسه متین رو پاک می کرد.داشتم ازخنده روده برمی شدم از دست این سورن بچه پررو.خوبه من بوسش کردم این کارا رو نکرد.مگرنه یه سیلی میخوابوندم تو گوشش قشنگ جای بوسه ام پاک شه... متین:ای به چشم فرمانده شما امر بفرمایید تویه راه باشوخی های متین سرکردیم.
تا بالاخره رسیدیم خونه مهندس نصیری بزرگ منظورم آقا نادره...امشب جمع خودمونی وکاری بود. زنگ رو زدیم ورفتیم داخل خدمتکار ما رو به سمت باقی مهمون ها راهنمایی کرد وماهم رفتیم تو سالن پذیرایی و مشغول سلام وعلیک با بقیه شدیم متین:سلام می بینم که جمعتون جمعه فقط گل... مانی پرید وسط حرف متین و باخنده گفت:

فقط گل خرزهره هامون کم بود که اونا هم رسیدن...جسارت خدمت شما نباشه ها سرکار خانوم متین:نه بابا عسل که خرزهره نیست...کاکتوسه سورن:اوه اوه اونم چه کاکتوسی بدتیغ هایی داره مانی:تا باشه ازاین تیغ ها سارا:تیغ های عسل کجاهست؟پس من چرا ندید؟ دوتا مشت خوشگل حوالی بازوهای متین وسورن کردم وهمه خندیدن. عسل:ساراجون دارن اذیتم می کنن توچرا باور می کنی؟ سارا:عسل گناه داشت اذیتش نکرد

سورن:این گناه داره؟ببینمت آخی مظلوم بمیرم الهی دستم و اوردم که بزنمش که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. سورن:دور از شوخی جمیعا سلام نادرخان:سلام خوش اومدید بچه ها خواهش می کنم بفرمایید عسل:ممنون جناب مهندس متین:ببخشید دیرشد داشتیم یه چندکیلو ناز می خریدیم دیر شد مانی:ناز کی رو

سورن:هیچی بی خیال خوبین شما ناصرخان:به لطف شما نادرخان:هی بدنیستیم شما چطورین؟ متین:خوب عالی 20 توپ دکتر ساجدی:اوه چه عالی بعداز یکم خوش وبش کردن وخوردن میوه وشیرینی و... رفتیم سر اصل مطلب... مانی درحالی که یه سیب رو بادقت پوست می کند وپاهاش رو روی هم انداخته بود گفت:مهندس بارها هنوز حاضرنیست باید قرار 3 روز دیگه رو بیاندازیم واسه یه هفته یا شایدم دوهفته بعد اخم های سورن و نادرخان باهم گره خوردند. نادرخان رو به دکتر ساجدی گفت:چرا؟مگه داروها حاضرنیست.

دکتر:هنوز همشون حاضرنشدن و با چشم و ابرو اشاره کرد. منظورش روانگردان ها بود تابلو سورن:جناب مهندس مثه اینکه منم یکم سرمایه گذاری کردما درحد یه خبر هم نباید بهم اطلاع می دادید که قراره بارها رو بفرستید ایران؟تازه باید بفهمم؟ نادرخان:من به متین جان گفته بودم مهندس.مهندس پویا مگه به مهندس نگفتید شما؟

متین:آخ آخ یادم رفته بود...آقا شما دیگه گلایه نفرمایید مانی هم تازه چندساعت پیش به من خبرداده سورن بااخم به متین نگاه کرد متین اشاره کرد وسورن دیگه چیزی نگفت. سورن:خب چرا حاضر نیست؟مگه تولید به اندازه ای نیست که بشه صادرش کرد؟ دکتر:نه مهندس هنوز یکم مونده متین:خب یعنی تا دو روز دیگه هم عملی نیس؟

ناصر خان:نه متین جان نمیشه به این زودی بارها رو فرستاد یکمم کارمون تو ایران گیره که وکیلمون داره راست و ریستش میکنه سورن:مانی جان شما به من درمورد این مشکلات چیزی نگفته بودی ها؟این قرارمون نبود مانی:ترش نکن مهندس خب حالا الان داری می فهمی

عسل:اما شما باید به ما می گفتید نه واسه اینکه کار مشکل پیدا کرده بکشیم عقب واسه اینکه شما ما رو غریبه می دونین نادر خان:اینطور نیس دخترم خودتونم که دیدید من خودمم تازه باخبر شدم سورن:یه خواهشی می تونم بکنم؟ نادرخان:بفرمایید مهندس صادقی؟

سورن:ازاین به بعد اگه اتفاقی می افته به ماهم خبر بدید به هر حال ماهم یکی از سهام دارای این شرکتیم دیگه نادرخان:باشه ...باشه عسل:ببخشید چیز دیگه ای هم هست که به مانگفته باشید؟ ناصرخان:نه... نه دخترم

سورن:اگه اشکالی نداشته باشه فردا می خوام بیام کارخونه تو این چند مدتی هم که اینجا بودیم هر شب مهمونی واستراحت بود...یکمم می خوام به کارها برسم البته اگه اشکالی نداشته باشه ازنظر شما؟ نادرخان با یه دلهره وتته پته جواب داد:نه...ن...نه پسرم اشکالی نداره هماهنگ کن بامانی که چه ساعتی می ری منتظرت باشه سورن:باشه باشه ممنون

نادرخان:خب بسته دیگه شام حاضره...شماهم دکتر،مهندس کیانی سعی کنید بیشتر از یه هفته طول نکشه دکتر:باشه سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم مانی:چشم شما حرص نخورید واسه قلبتون خوب نیس نادرخان نادرخان:خیلی خب بفرمایید شام هنگام شام هم حرفای معمولی رد وبدل شد وبعد شام هم سه تایی اومدیم هتل.
متین داشت رانندگی می کرد سورن هم جلو کنارش نشسته بود وبا عصبانیت صحبت می کرد.همچین می گم با عصبانیت انگارتا حالا درست وحسابی هم حرف زده.یعنی حرف می زنه ها ولی تا بحث کار میاد گره ابروهاش محکم تر می شه تن صداش هم کلفت و بالاتر می ره.کلا یه هیولایی می شه جاتون خالی...کاش بودید باهم می ترسیدیم حال می کردیم.عین رزیدنت اویل می مونه لا مصب.هیجان توام با ترس داره دیدنش... خیلی خب داشتم می گفتم.منم پشت بین دوتا صندلی اونا نشسته بودم وبه حرفاشون گوش می کردم. سورن:پسره ی بی عقل چرا بهم نگفتی جلوتر آخه؟

متین:به جان سورن مانی چندساعت قبل مهمونی بهم زنگ زد وگفت.اصلا سر شب واسه ی همین اعصابم خورد بود وسرت داد زدم دیگه.خدا رو شکر که افتاد عقب باید به سردار بگیم سورن:من از این حرصم می گیره چرا بهم نگفتی عین احمق ها نشسته بودم جلوشون. متین:دور ازجونت حالا اینقدر حرص نخور. به شوخی زد تو پهلوش .

ارومتر گفت:شیرت خشک می شه سورن هم درحالی که سعی می کرد خندش رو کنترل کنه و هنوز اخمو جلوه کنه یه پس گردنی زد پس کله ی متین. سورن:ساکت شو بی ادب اگه دختر تو ماشین نبود می فهموندم بهت جوجه باخنده گفتم:ملاحظه منو نکنیدا به خدا من راضی نیستم.راحت باشید

متین:کاری نمی تونه بکنه که این و گفت که فکر کنیم کم نیاورده

سورن:کی من؟ متین:پ نه پ من سورن:توکه آره عالم و آدم می دونن تو همیشه کم میاری عسل:بسته دیگه بچه ها کل کل نکنید سرم رفت متین:خیلی خب دیگه بپرید پایین می خوام برم خونه خودم

سورن:مگه تو بالا نمیای؟ متین:نه خونه خودم راحت ترم عسل:ببینم تو چرا مارو خونه ی خودت نمی بری؟ متین:آخه می ترسم زن و بچه ام رو ببینید برید به سردار لوم بدین سورن:اوه اوه چه سرعت عملی بچه هم داری مگه؟ متین به شکمش اشاره کرد سورن هم ازماشین داشت پیاده می شد یه خاک تو سرت بادست نشونش داد وبا هم زدیم زیر خنده متین:دور از شوخی وقت نشد یه روز می برمتون اگه بچه های خوبی باشید البته سورن:برو شر رو کم کن با خداحافظی خوشحالمون کن شب شده هذیون زیاد می گی متین:زهر مار شب بخیر عسل:شب بخیر متین سورن:شب خوش بدو رفتیم بالا تواتاق.اخمای سورن باز شده بود و می خندید.خدا رو شکر بداخلاق هست اما کینه ای نه... باهم مسابقه گذاشته بودیم.بهم تنه می زدیم که از در بریم تو.امشب هرکی زودتر پاش و می ذاشت تو خونه رو تخت می خوابید. سورن غولتشن هم به من تنه زد و زود پرید تو سوییت
سورن با حالت مسخره خمیازه ای کشید وگفت:اخ چقدر خستم می رم رو تختم بخوابم شب خوش عسل:واقعا که تو مردی؟ سورن: روتوکم کن عسل خوبه حالا من هرشب رو کاناپه می خوابم تو همون به یه شب در میونت هم عمل نکردی عسل: خیلی خب باشه... من فعلا خوابم نمیاد شب بخیر سورن:منم خوابم نمیاد.فیلم ببینیم؟

عسل:باشه یه فیلم خوبی پیداکن برم یه دوش بگیرم و لباسام و عوض کنم بیام سورن:باشه رفتم تواتاق .پریدم توحموم وسه سوته اومدم بیرون.. یه سارافون سفیدکوتاه تا زیر باسنم پوشیدم با یه شلوار کتان کشی شیری... موهامم با سشوار خشک کردم و یه کم حالتشون دادم یه رژ صورتی کم رنگ و یه کوچولو آرایش... امشب زود مهمونی تموم شد منم خواب به سرم نمی اومد. رفتم توحال که دیدم سورن یه شلوار گرم کن مشکی با خط ها ی سفید و یه تیشرت جذب سفید پوشیده بود که بدجور بازوهای عضله ایش رو می انداخت بیرون... داشت بالپ تاپش گزارش تایپ می کرد.عینک مطالعه ی دور مشکیش رو زده بود و با یه اخم کوچیک به مانیتور خیره شده بود. سرش وبلندکرد و دوباره مانیتور رو نگاه کرد.دوباره سریع من و نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین و دوباره مشغول تایپ شد. توهمون حالت بهم گفت:

تا فرادهم می خوای اونجا وایسی منو نگاه کنی؟ اه این باز اون اخلاق گندش برگشت سرجاش انگار عصا قورت داده... با بی تفاوتی رفتم رو کاناپه نشستم عسل:پس فیلم چی شد؟ سورن:چیزی پیدا نکردم یکم کانال ها رو عوض کردم تا یه فیلم اکشن پیداکردم البته به زبان انگلیسی بود.اما چه مشکلی داره خو...ما زبان انگلیسیمون 20 20 بود.

عسل:سورن این فیلمه خوبه؟ سورن از پشت سرم گفت آره ولپ تاپش رو بست و رفته تو آشپزخونه و یه کاسه تخمه و یه پیش دستی آورد ونشست کنارم.... فیلمش خیلی اکشن و پلیسی بود بعضی جاهاشم عشقی وکمدی می شد... آخر فیلم بود و هنرپیشه مرد و زن کنارهم ایستاده بودن و طبق تموم فیلمای خارجی صحنه ی آخر بوسیدن لب ها بود... سورن یکم سرش رو خاروند منم ریز ریز می خندیدم. یه نگاه چپ بهم انداخت و سریع تلویزیون روخاموش کرد. سورن:خب اینم که تموم شد

عسل:اِ اینکه تموم نشده بود سورن:تموم شد دیگه تیتراژشم می خوای ببینی؟پاشو خانوم کوچولو بخواب که از ساعت خوابت خیلی گذشته عسل:من خوابم نمیاد کنترل رو بده بهم می خوام یکم دیگه تلویزیون نگاه کنم سورن:نه دیگه برنامه های آخر شب واست خوب نیست بعدشم با فشار دستاش من و خوابوند رو کاناپه و پتو رو کشید روم. بالب ولوچه ی آویزون گفتم:

من خوابم نمیاد بی توجه به من ظرف تخمه رو برداشت ورفت تو آشپزخونه منم با حالت قهرگرفتم خوابیدم. صبح با احساس برخورد یه چیزی به دماغم بیدار شدم.
هی بادستم پسش می زدم دوباره می اومدجلو. عسل:اه ولم کن دیگه متین:بلندشو دیگه عسل چقدر می خوابی بلند شدم و با چشمای خوابالو به متین نگاه کردم وسرم و خاروندم.

عسل:تومگه خونه زندگی نداری بچه؟ متین:چرا ولی هتل شما بیشتر حال می ده من و سورن صبحونه خوردیم توهم برو بخور که کلی کار داریم عسل:چه کاری؟ متین:مگه یادت رفته می خوای بریم کارخونه نصیری؟ باشنیدن این حرف عین جت بلندشدم ودویدم سمت دست شویی. اصلا حواسم به کارخونه نبود باید می رفتیم اونجا.یه نگاه به خودم انداختم تو آیینه ی دست شویی... موهام بهم ریخته و ژولیده بود و چشمام هم خوابالو یکم زیرش پف کرده بود دست و روم رو شستم ورفتم بیرون. عسل:متین تو خجالت نمی کشی همینجوری میای بالای سرمن؟ناسلامتی نامحرمی ها یه مدت اینجا موندی یادت رفته این چیزا رو؟

سورن:چطور وقتی می بوستت و بغلت می کنه نامحرم نیست؟ عسل:خو...اونموقع جلوی اونا چیزی نمی تونم بگم متین:اینقدر ترش نکن دیگه خانوم کوچولو ماکه با هم این حرفارو نداریم یه اخمی کردم ونشستم صبحونه بخورم عسل:من شیر می خوام پس شیر کو متین:اوا عسل؟25.6 سالته شیر میخوای دیگه چیکار؟ عسل:هه هه هه خوشمزه...شیرکو؟

سورن:توجنگل عسل:شما دیشب تو دریاچه ارومیه مگه خوابیدید؟احساس با مزگی می کنین؟ متین:احساس نمی خواد خب هستیم دیگه مگه نه سورن؟ سورن:اوهوم عسل:آره مخصوصا توسورن... سورن بااخم گفت:مگه من چمه؟ عسل:هیچی فقط عصا قورت دادی بعدم رفتم از یخچال شیر رو برداشتم و ریختم تو لیوان سورن:همین هم از سرت زیادیه...شانس آوردی نمی زنمت عسل:نه تو رو خدا بیا بزن...

متین:بچه ها دعوا می شه ها بیخیال شین

سورن:اون شروع کرد به من چه صبحونه ام و خوردم.میز رو جمع کردم و رفتم تواتاق کت بلند طوسیم رو با شلوار جین مشکی پوشیدم و موهای کلاه گیسم رو دم اسبی بستمو رفتم توحال.
نشستم صندلی عقب وتارسیدن به کارخونه حرف نزدم.متین و سورن شوخی می کردن وسربه سرهم می ذاشتن. البته بیشتر متین شوخی می کرد و سورن می زد تو برجکش.آخه کلا سورن اهل شوخی نیست.موقع خنده هم اخم داره.البته جلوی نصیری اینا خیلی بگو وبنده.توتنهایی هامون اینطوریه...و صدالبته شخصیت اصلیشم توتنهایی هامونه دیگه

متین:خب بپرین پایین پیاده شدیم وبعد از سلام واحوال پرسی با مانی رفتیم تویه کارخونه. مانی که خیلی دست پاچه بود گفت:چرا اینقدر سرزده شما گفتین ظهر میای؟ متین:نه ما گفتیم فردا صبح و ظهرش رو مشخص نکردیم.آخه نمی خواستیم تو زحمت بیافتید و شتر قربونی کنید مانی:ممنون که به فکر جیب منی متین:خواهش می کنم عوضش ناهار مهمون توایم

مانی:آی قلبم

متین:ای بخیل یه ناهارم به ما نمی دی؟سارا به چی تو دل خوش کرده من نمی دونم والا یکم تویه کارخونه قدم می زدیم وبه دستگاه ها و قرص ها سرمی زدیم.سورن یه چیزایی رو می نوشت و گاهی اوقات سوال می پرسید. من ومانی داشتیم جلوترمی رفتیم که دیدم سورن و متین ایستادن. برگشتم که دیدم جفتشون خوشحالن...اما رنگه مانی پرید.

مانی:چ..چر..چرا اونجا وایستادین؟ متین:هیچی عزیز الان میایم بعد هم اومدن سمتمون و دوباره راه افتادیم. اروم دم گوش متین گفتم:چی شده؟ متین:پیداکردیم عسل:چی رو؟

سورن:هیـــــــــس راه برین شک می کنه یه چشم غره به سورن رفتم و رفتم جلو پیش مانی و مشغول حرف زدن باهاش شدم. بعد این که تموم کارخونه رو بازرسی کردیم رفتیم تودفتر مدیریت که تا نیم ساعت جلسه ی سهام دارا بود. یکم منتظر موندیم بعد رفتیم تو...مهندس نصیری بالا نشسته بود.دکتر ساجدی ناصرخان نصیری من سورن مانی وسارا ومتین...

نادرخان:خب چی شد بارها حاضره دکتر؟ دکتر:تا 5 روز دیگه حاضرمی شه نادرخان:خوبه خیلی به تاخیر نیافتاد سورن به متین چشمکی زد و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد و با قیافه ی متفکرانه پرسید:ببخشید این بارهایی که شما می گید چی توشونه؟ یکم اضطراب رو می شد تو نگاه هاشون خوند. مانی:خب قرص های لاغریه دیگه مهندس آلزایمر گرفتی؟

سورن:نه اما من فکرنمی کنم اینا قرص های لاغری باشه بعدش دست کرد تو جیبش و از میون یه دستمال کاغذی چندتا قرص رو ریخت روی میز و با اخم بهشون خیره شد.
سورن:من بعد این که دوست دختر سابقم بهم خیانت کرد خیلی افسرده شده بودم.یه دوستی داشتم تو دانشگاه که وقتی دید حسابی دارم از غصه آب می شم دوتا قرص انداخت کف دستمو گفت بزن ازاین غم وغصه درت میاره... ازاون روز به بعد اون قرص ها شد همه ی زندگیم...بوش روهم از دو فرسخی می شناسم بهم دروغ نگید من خوب می دونم این قرص لاغری نیست واشتباهی هم قاطی قرص ها نشده یکم می ترسیدم اما سورن تو لحنش یه آرامش خاصی داشت که انگار به کاری که می کنه زیادی مطمئنه. با دلهره به متین نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی بهم زد و دستم و تو دستش گرفت و یکم آروم شدم. قیافه هاشون دیدنی بود همه قرمز و پراسترس. نادر خان درحالی که دندوناش روبهم می فشرد گفت:خب حالا که چی؟می خوای شراکتت و بهم بزنی؟یا مارولو بدی؟ سورن:هیچ کدوم...می خوام تو حمل این قرص ها شریک شم...ماباهم شریکیم اگه شما گیربیافتید منم گیرمی افتم هیچ سندی هم ندارم که بگم من ازاین چیزا خبر نداشتم.پس پای خودمم گیره...پس چرا حالا آش نخورده ودهن سوخته بشم؟ ناصرخان:اما مهندس شراکت خرج داره

سورن:درسته هیشکی این قرص ها رو قبول نداره و می گه آدم رو می کشه اما اگه این قرص ها نبود شاید من همون خیلی وقت پیش ها خودم رومی کشتم وامروز به عسل نمی رسیدم. بعدهم دست من و گرفت ویه لبخند دختر کش زد.اشکال نداره هر چقدر بخواین میارم وسط فقط منم شریک...بی خیانت و دغل بازی

دکترساجدی:ما دغل بازیم؟

سورن:جسارت نکرم فقط گفتم که بدونید می خوام همه جوره باشم نادرخان:باشه...من به یکم پول احتیاج دارم که این جنس ها رو بفرستم ایران سورن:اون پول رو من ومتین پرداخت می کنیم متین:نادرخان من و هم که به شراکت قبول دارید دیگه؟

نادرخان:آره...آره بعد دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد وکلافه بلندشد و از پنجره به بیرون خیره شد... اکثرخلافکارهایی که من باهاشون سروکله زده بودم اِند خشن بازی بودن اما اینا قاچاقچی های مظلومی بودن آخی...حیوونی ها...خب مجبورم هستم بد جوری بی پول شدن و خوردن به خنسی.اگر قبول نمی کرد به ضررش بود.البته الانم که قبول کرده به ضررشه...چون می افته تو زندان.... یکم دیگه بحث کردیم و در آخر یه سند محرمانه امضا کردیم که سر هم دیگه رو کلاه نزاریم. بعدش پیش به سوی هتل

عسل:بابا ایول دارین به خدا...داستانت خیلی باحال بود سورن سورن:خواهش می کنم ما اینیم دیگه بعدهم یه تعظیم کوتاهی کرد و من خوشحال می خندیدم.
سورن:بریم بالا یا همینجا شام روبخوریم؟ متین:همینجا بخوریم دیگه سورن:خیلی خب پس بشینید

عسل:می گم مهندس نصیری خیلی زود قبول کرد که باهاش شریک شیم این مشکوک نیست؟ سورن:چرا اما من تمام مدارکشون رودیدم بدجوری خرشون توگل گیرکرده پول کم دارن که آدماشون رو راضی کنن که قرص ها رو وارد کنن... متین:آره مجبور بود قبول کنه...حالاسورن پول رو چیکارمی کنی مبلغ کمی نیست؟ سورن:خب یه زنگ می زنم به ددی جون می گم برام بفرسته این که مشکلی نداره بعدش یه چشمک زد وخندیدیم

گارسون:چی میل دارین قربان؟

متین:ایول توهم که ایرانی هستی ایول ایول...من اسپاگتی می خوام

عسل:منم هوس پیتزاکردم

سورن:خب می گفتین ازاون اول می رفتیم یه رستوران ایتالیایی دیگه...منم استیک می خورم گارسون:بله قربان چیزدیگه ای میل ندارین؟ به هم دیگه نگاه کردیم وسرتکون دادیم.

سورن:نه ممنون منتظر بودیم که غذاهامون و بیارن.دستم و گذاشته بودم زیر چونم و به گل های رزسفید وقرمز گلدون وسط میز خیره شده بودم. عسل:دلم برای خونواده ام تنگ شده یه قطره اشک مزاحم ازچشمام افتاد روی گونم که متین پاکش کرد

متین:گریه نکن خانومی من و نگاه کن چندماه اینجام.جای من بودی چیکارمی کردی پس؟تازه خونوادم که دلم خیلی براشون تنگ شده به کنار هر چی دوست دختر داشتم پرید باچشم های گرد شده بهش نگاه کردم که باناراحتی سرش و انداخته بود پایین یدونه خوابوندم تو کمرش متین:هی چته؟ عسل:دوست دختر؟مگه چندتا داشتی بچه پررو؟

متین:به جان متین یادم نمیاد دقیق چندتا بودن ولی به 14.هی 15 تایی می رسیدن عسل:همه رو باهم داشتی؟ متین:او همچین می گه باهم انگار من گفتم 100 تا افت داره واسه ما کم داشته باشیم اونم پسری به خوشتیپی وجذابی من که دل هر دختری رو می بره...

عسل:جزمن... متین:توکه دل نداری سنگ دل تا حالا ندیدم عسل ازیکی خوشش بیاد عسل:اتفاقا من تو رو دوست دارم متین:جدا؟

عسل:آره داداشی. بعدشم بینی ش و کشیدم که غذاهامون و آوردن متین:نه جدا عسل تاحالا کسی رو دوست داشتی؟ عسل:اوم شاید از کسی خوشم اومده باشه اما دوست داشتن نه..نه فکرنکنم

متین:تو و سورن قلب که تو سینه تون نیست عسل:شما چی آقا سورن؟ سورن رنگ نگاش عوض شد لبخند کمرنگی که روی لباش بود خشک شد وجاش یه اخم تو ابروهاش به وجود اومد.
با قاطعیت جواب داد:نه...غذاتون رو بخورید سرد می شه یکم تعجب کردم و شونه ای بالا انداختم ومشغول خوردن غذام شدم که نگام به متین افتاد که داره مهربون سورن روکه سرش پایین بود وبا اخم غذامی خورد رونگاه می کرد.متوجه نگام شد که سری تکون داد و مشغول غذاخوردن شد. تا آخر غذا تقریبا ساکت بودیم و حرف مهمی رد وبدل نشد.فهمیدم که سورن یکی رو دوست داشته ومتین هم میدونه... وایی فکرکن یکی عاشق این جزیره گرینلند بشه یخ بی احساس... کی عاشق این می شه آخه...خداییش بی انصافی نکنم خوشگله و با اون هیکل ورزشکاری خیلی جذابه اما دریغ از فسقل احساس تو وجود این بشر... غذامون که تموم شد رفتیم بالا متین وسورن تو سالن روزمین خوابیدن منم رو تختم...آخ چه حالی داد... نیمه شب احساس کردم از توی سالن صدا میاد اولش گفتم بیخیال لابد پسران یا بیدارن یا یکیشون پاشده آب بخوره... اما بعد دیدم صداهای عجیب تری میاد. پاشدم یه بلیز پوشیدم و رفتم تواتاق. خب این که روی دست سورن خوابیده متینه اون یکی هم که دستش رو شکم متینه سورنه(!) بله...بله.. اوه بیشرف ها چه عاشقونه هم خوابیدن...می ترسم متین از سورن حامله شه... -خاک تو سرت عسل بااین ذهن منحرفت...-ولی تو رو خدا وجدان جون فکر کن متین ازسورن حامله شه بعد متین با صدای جیغ جیغو به سورن بگه تو منو اغفال کردی من جواب خانواده امو چی بدم؟ واییی چه خنده دار توهمین فکرا بودم وداشتم به اون دوتا نگاه می کردم که یکی از پشت سر دهنم و گرفت یا خدا این دیگه کیه... هی بال بال می زدم که ولم کنه یاد بلایی افتادم که اولین بار که سورن رو دیدم سرش اوردم دندونام و اماده کردم ودستش رو گاز گرفتم یدونه هم با آرنج زدم تو شکمش.از درد دلش رو گرفته بود

عسل:متین متین سورن سورن پاشید دیگه

مرد:هیــــــــس ساکت خانوم کوچولو اونا خوابن

عسل:چیکارشون کردی عوضی؟

مرد:هیچی فقط یکم بیهوشن من کم کم می رفتم عقب واون کم کم می اومد جلو دستم خورد به گلدونی که رو ی میز بود و بوم کوبوندم توسرش... یارو بیهوش افتاد رو زمین...هرچقدر سورن و متین رو صدا کردم بلند نشدن لعنتی با دستمال بیهوششون کرده بود...
یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره

سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه خواب بودیم...نگران نباشید خودم خوب ازش پذیرایی کردم. سورن در حالی که منگ راه می رفت رفت کنار مرده رو زمین نشست. سورن:کشتیش؟ عسل:نه فقط بیهوشش کردم متین:باچی؟

عسل:باگلدون..حیف گلدون قشنگی بود.... سورن 3 تا سیلی زد دم گوش یارو سورن:عسل برو آب بیار ببینیم این لعنتی کیه؟باید به هوش بیاد بدو... رفتم از اشپزخونه یه لیوان آب یخ آوردم بنده خدا سرما نخوره خوبه

عسل:بیا سورن سورن آب و ریخت تو مشتش و پاشید رو صورت یارو چندتا هم بهش سیلی می زد... مرده کم کم به هوش اومد

سورن:به به متین،آقا به هوش اومدن... مرد:ولم کنید متین:اوا؟چرا؟واسه چی ولت کنیم نصفه شبی اومدی مهمونی زشته پذیرایی نکرده بذاریم بری...کاش ازقبل خبر می دادی جلوی پات گوسفند می کشتیم.

سورن:توکی هستی نصفه شب بااین لباسا واون نقاب تواتاق ما چه غلطی می کردی؟ مرد:هیچی هیچی ولم کنید بذارید برم لعنتی ها متین:نوچ..نوچ نشد دیگه بی ادب نباش مهمون نا خونده شدی فحشم میدی؟توکی هستی؟ حالا که نقاب رو از صورتش برداشته بود به نظرم قیافه اش برام آشنا می اومد...آها..آها اون روز تو خونه ی مهندس نصیری دیدمش یکی از بادیگارداش بود...

عسل:سورن جان عزیزم یه لحظه بیا سورن و متین چشم هاشون اندازه تخم مرغ شده بود. سورن ابرویی بالا انداخت و پاشد.رفتم تو آشپزخونه اونم دنبال من اومد. سورن:چیه؟چیکارم داری؟

عسل:هیس یواش تر من اون و می شناسم سورن:جدا کی هست حالا؟ عیل:یکی از بادیگاردای ناصر خان اون روز که اومدم توباغ رو یادته؟همون که مارو برد از پله های پشتی تو اتاق.لابد فرستادنش که ببینه ما کلک ملکی تو کارمون هست یانه سورن:مطمئنی عسل؟

عسل:اوهوم تو یادت نمیادش؟توهم که اونو دیده بودی سورن:اون روز این قدر آدم دیده بودم که یادم نیست در ضمن یادت نیست چقدر عصبی بودم؟ عسل:خیلی خب حالا وقت این حرفا نیست سورن:بیا بریم تو فقط تو ساکت باش و مواظب باش سوتی ندی یه ایشی گفتم ورفتم تواتاق.
سورن:متین نفهمیدی کیه؟

متین:نه چیزی نمی گه که سورن:زنگ بزن به پلیس ماکه تواین شهر کسی رو درست حسابی نمی شناسیم لابد دزده دیگه مرد:نه..نه به پلیس زنگ نزنین سورن:مرتیکه اومدی تو اتاق ما نمی گی کی فرستادتت...نه می گی کی هستی اینجا چیکار می کنی ...بعد می گی به پلیس زنگ نزنیم.بزن متین بزن متین:جدی بزنم؟ سورن:خب آره...

متین:خب اگه پلیس بخواد تحقیق کنه که... مرد:چیه پای خودتونم یه جا گیره مگه نه؟ سورن:تویکی خفه شو...چه می دونم پس زنگ بزن به مانی یا مهندس نصیری اونا قابل اطمینان ترن بزن اونجا متین:اینوقت شب؟ سورن:می گی چیکار کنیم پس؟ عسل:تا صبح بالا سرش بیدار بمونیم صبح زنگ بزنیم باشه سورن:باشه اما تا صبح باید همه چی رو بگه

مرد:من حرفی ندارم سورن یه لگد خوابوند تو پهلوش که مرد افتاد دوباره رو زمین و از درد به خودش مچاله شد سورن:زر می زنی ییا لهت کنم عوضی؟ مرد:من هیچی نمی گم سورن:پس حالیت می کنم اروم آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد یه یه ساعتی کتکش زد که مرده دیگه طاغت نیاورد بیچاره زیر مشت ولگدهای سورن له ولورده شده بود... متینم که رو مبل نشسته بود و با پوزخند به اونا نگاه می کرد.منم دلم نمی اومد نگاش کنم...

مرده:خیلی خب ..بس..ته بست.ه من و مهندس نصیری فرستاد ببینم ریگی توکفشتون نباشه آخه الکی که نیست بخواین تو قاچاق قرص ها باهاش شریک شید سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد:من و خرو بگو که گفتم به اونا زنگ بزنه پس نگو خود آقایون فرستادنش...

متین:خب حالا چیزی هم گیرت اومد؟ مرد:هیچی...اینجا فقط اسناد شراکت بامهندس بود سورن:پس لابد می خواستی نقشه های اف بی آی اینجا باشه؟ عسل:مردک خر دنبال پوچ بودی ما چیزی نداریم که بخوایم توهتل قایمشون کنیم اینجا هرچی هست مال شرکته نصیریه... اونقدرا هم گاگول نیستیم که هرچی سند داریم با خودمون بار کنیم بیاریم اینجا بعد رفتم سراغ لپ تاپ سورن که می دونستم چیزای مخفی و سری توش دم دست نیست و هرچی توهاردش هست مال شرکته نصیریه... برش داشتم وگذاشتم جلوی مرده

عسل:بگردش بگردش دِلعنتی واسه چی منو نگاه می کنی ؟ موهاش روگرفتم وگفتم بگرد اونم اروم موس رو برداشت تموم پوشه ها رو گشت عسل:خب حالا چیزی پیدا کردی؟ مرد:نه..نه عسل:خب حالا همینا رو برو به رئیست بگو ازمهندس انتظار نمی رفت که اینقدر شکاک باشه امیدوارم توجیح درستی برای این کارش داشته باشه سورن:خیلی خب دوسه ساعت دیگه صبحه تا صبح پیش آقا بیدار می مونیم وصبحم می ریم دفتر نصیری... تا صبح به نوبت متین وسورن بیدار موندن منم رو کاناپه نشسته خوابم برد.صبح سریع یه چیزی کوفت کردیم وسرسرکی یه چیزی پوشیدیم ورفتیم دفتر نصیری.. البته به همراه گروگان دوست داشتنی...اوعق(گلاب به روتون شرمنده)

پست 4 اقای مغرور خانم لجباز

 الاخره شب شدمتین هم رفته بود خونه خودش.خیلی دوست دارم یبار بچه پررو متین مارو ببره آپارتمان خودش.نکنه بیشور اینجا زن گرفته نمی خواد ما با خبرشیم؟رسیدیم تهران می دم سردار یه صاف کاری مَشت بیاد روش.(بی ادب) بیخیال بپردازیم به خودم بنده هم تو اتاق خودم داشتم آماده می شدم.سورن هم وسایلش رو برد تو یه سالن که اونجا لباساش و بپوشه.متین هم دنبالمون نمی اومد.با نیلوفر جونش می رفت خونه عموی نیلو... بابا خودتو بچسب اوه چه پرنسسی شدی ها جیگری...سرتا پامو تو آیینه برانداز کردم لباس صورتیم خیلی بهم می اومد موهای مصنوعیمم یه شنیون ساده کرده بودم وبالای سرم جمعشون کرده بودم یکمشم کج کنار صورتم ریخته بودم. آرایش چشمام هم صورتی-نقراه ای بود یکم رژگونه ورژلب صورتی براق هم آرایشم رو تکمیل تکمیل کرده بود. یه سرویس نقره ای ظریف هم انداختم...20 توپ اصن یه وضعی نگـــــو چه هلویی شده بودم کوفتت بشه سورن من کنار تو حیف می شم(اعتماد به نفسم تو حلقم...)

 

-زشته این چه وضع حرف زدنه برای یه پلیس متشخص؟ -وویی بیخیال دیگه توهم وجدان خفه بمیر. -بی ادب دیگه اگه باهات حرف زدم من می رم بخوابم خیلی بی ادبی شدی امشب. -آخه خیلی خوشحالم با این تیپم چشمای ونوس درمیاد الهی....تولدشم هست بیچاره سکته نکنه خوبه

ازدعواهای خودم با خودم خندم گرفته بود...

سورن:چیه خود شیفته؟حال کردی باخودت داری می خندی؟

عسل:یه امشب باخودم عهد کردم حال تو رو نگیرم اگه گذاشتی؟

سورن:فعلا که تو همش حالت گرفته می شه

عسل:سورن درخواب بیند پنبه دانه

صدای پاشو شنیدم که بهم نزدیک می شد هنوز داشتم خودم و تو آینه نگاه می کردم داغی دستاش و دور کمرم احساس کردم با بی حوصلگی دستاشو کنار زدم

عسل:به من دست نزن سورن

سورن:عسل؟

عسل:بله؟

سورن:امشب دور و بر مانی نپلک باشه؟

عسل:اون دور و بر من می پلکه نه من دور و بر اون.بعدش مثه این که یادت رفته ما واسه دستگیری اونا اینجاییم.من که با اون کاری ندارم.تازه دشمنشم

سورن:حالا هر چی...باشه؟

پوزخندی زدم و تو آینه یکم دیگه خط چشم کشیدم وبا بی تفاوتی گفتم:

باشه...پس بگو آقا حسودیش می شه

سورن:توامانتی دستم بفهم عسل نمی خوام دلهره داشته باشم.خیالم از بابتت راحت دیگه؟ عسل:اوهوم اومدی همین و بگی فقط؟

سورن:راستش...

خط چشم کشیدنم تموم شد در خط چشمم و بستم و گذاشتمش رو میز توالتم. یه نگاه بهش انداختم یوهو چه تیپ دختر کشی زده لامصب...کرواتش تو دستش بود و سرش با درماندگی پایین انداخته بود...بشر نگاه اینقدر مغروره نمی گه بیا برام ببند... پوزخندی زدم وکروات رو بدون حرف از دستش بیرون کشیدم و براش بستم..

عسل:خب اینم از این تموم شد

سورن :ممنون

عسل:خواهش بازم دستای داغش و دورکمرم حلقه کرد با کلافگی گفتم
عسل:ســــــورن..بردار دستت رو
سورن:یادت نره ها عسل بهم قول دادی با مانی سردباشی...فهمیدی؟

عسل:وای آره فهمیدم فقط بردار دستتو

دستش رو برداشت.کیفم وبرداشتم و رفتیم پایین.در و باز کردم ونشستم تو ماشین یه آهنگ آرومم گذاشته بود که حس خوبی داشت...یه آهنگ بی کلام وکلاسیک.. سرم و تکیه دادم به پنجره و آروم چشمام و بستم وتا خود خونه ی نصیری با سورن کلامی رد و بدل نکردم. سورن:پاشو مادمازل رسیدیم چشمام رو باز کردم دیدم سورن در سمت منو برام باز کرده دستشم آورده جلو تا دستم رو بگیره یه لبخند هم رولباشه... خدای من!چند بار چشمام رو باز و بسته کردم ببینم بیدارم یا نه یه نیشگون هم از ران پام گرفتم که نزدیک جیغم بره هوا.بزور لبامو گاز گرفتم که سورن طوری که بقیه نشون گفت

-پیاده شو دیگه نترس بیداری

با تعجب دستش رو گرفتم و اونم در ماشین رو بست تازه فهمیدم بعله آقا از حرص مانی این کارو کرده مانی و سارا رو دیدم که اوناهم تازه رسیده بودن و داشتن می اومدن سمت ما. مانی:به به آقای مهندس صادقی گل وگلاب

سورن:احوالت مانی جان؟شما چطورید سرکار خانوم؟

سارا:اوه ممنون سورن من کِیلی کِیلی کوب هست

تودلم گفتم منم دارکوب هست(البته مامانمینا هروقت رمانمو تایپ میکنم بهم میگن دارکوب.لقبمه...نخندین خب...کلی روش کار کردن این اسم و برام گذاشتن)

عسل:بچه ها بریم تو دیگه اروم از پله ها رفتیم بالا این سورنم عین کنه چسبیده بود به من و دستم و ول نمی کرد.اولین آشنا مهندس نصیری ها دکتر ساجدی بودن رفتیم جلو باهاشون دست دادیم.

سورن:سلام احوال شما جناب مهندس های عزیز؟

مهندس نصیری:به به باد آمد و بوی عنبر آورد.بَه چشممون به جمالتون روشن شد سورن:شرمنده نفرمایید قربان آقا ناصر مبارک باشه ایشالله دخترخانومتون 120 ساله شه مانی:ونوس خانوم ولوله تا ما رو نکشه حالا حالا ها هست

مهندس نصیری:آی مانی حواست باشه چی می گی دخنرمنه ها

مانی:خب بخاطر همینم گفتم ولوله دیگه

همه زدیم زیر خنده و مهندس نصیری به شوخی زد توگوش مانی
سارا:مانی من رو نزد

ساجدی:نترس سارا خانوم همه اینا شوخیه

مانی:ولی من جدی گفتم

عسل:آقای مهندس ونوس جون رو نمی بینم؟

مهندس نصیری:اونجاست دخترم کنار نیلوفر جانه

عسل:پس با اجازه برم پیششون

دکترساجدی:برو دخترم

خواستم برم که دیدم دستام تو دستای سورنه با استیصال نگاش کردم که دستمو ول کرد و انگشت اشاره شو به نشونه تهدید تکون داد. متوجه منظورش شدم و باحرکت سر باشه گفتم یه باجازه ای زمزمه کردم به همراه سارا رفتیم طرف دخترا.سارا ازدور دستاش و باز کرد و با صدای جیغ جیغوش رفت ونوس رو بغل کرد

سارا:اوه ونوس جونم هپی برث د تویو تولدت مبارک هانی

ونوس درحالی که با اخم به من نگاه می کرد و سعی داشت از سرتا پای من رو ور انداز کنه یه ممنونی به ساراگفت.

عسل:ونوس جون تولدت مبارک ایشالله صدسال زنده باشی

بعدشم باهاش روبوسی کردم.خون خونش رو می خورد

ونوس:ممنون عزیزم خوشحالم که بازم می بینمت بابت اون شب متاسفم

عسل:اشکال نداره اون قدرها هم بی جنبه نیستم دیگه.فقط تو رو خدا امشب بهم ندید زهرمارم شه

ونوس:باشه خیالت راحت اون دفعه اینقدر نامزدت هول کرد که داشتم سکته می کردم نیلوفر:واقعا آقا سورن خیلی عصبانی بود

مرسانا:سلام سلام احوال عسلی خانوم حساس

عسل:سلام مرسی خانوم شیطون خوبم توچطوری؟

مرسانا:ممنون منم خوبم توچطوری بلبل؟

سارا:بیخیال دیگه نگو بلبل مرسی.کوب هستم

دوتا دست رو دور کمرم احساس کردم.بازهم لابد سورنه دیگه...

عسل:سورن...نکن

متین:دوش دالم

عسل:سلام تویی؟

متین:سلام عسلی پ نه پ روحمه اومده تو رو باخودش ببره خوشگله.

بعدم دماغمو اروم کشید

سورن:اذیت نکن زنم و متین

متین:به توچه دوست دارم اذیتش کنم عسلی خودمه

مانی:عسل خانوم کلی طرفدار داریا خوشگله

به سورن نگاه کردم اخم رو پیشونیش بود. باپوزخند به مانی گفتم:

سارا هم زیباست حواست به زنت باشه ازت ندزدنش

مانی دستش رو دور کمر سارا حلقه کرد وگفت:

خب اون که آره سارای من زیباست.

بعد هم دست سارا رو گرفت و بوسید. هنوز متین پشت سرم ایستاده بود ودستاش رو دورکمرم حلقه کرده بود.

مانی:متین بهت خوش می گذره؟

متین:آره خب آبجیم خیلی تو بغلیه

مانی:اوه پس خوش بحالت کم کم داره حسودیم می شه بعدشم باخنده ادامه داد:می خوای جامون رو عوض کنیم متین؟
متین:بچه پررو نه من ترجیح میدم برم پیش نیلوی خودم

مانی :خب پس منم بیام پیش عسل؟

به سورن نگاه می کردم که داشت لبشو گاز می گرفت واخمش غلیظ تر شده بود.می دونستم بخاطر این که احترام رو نگه داره چیزی نمی گه. شیطونه می گه به مانی بگم بیاد هی حرص بخوره هی حرص بخوره بخندیم ولی پیش خودم گفتم اون وقت دیگه خونم حلال می شه بعدشم یه سیلی زدم تو گوش شیطونه که بدو بره خونشون که دیگه گولم نزنه...

عسل:اِ؟دیگه چی؟بعدشم با خنده گفتم:مگه من خودم شوهر ندارم؟ بعدشم رفتم دستم و دور دست سورن حلقه کردم و یه چشمک بهش زدم. اون عصبانیت توچشماش جاش و به آرامش داده بود.اروم روی موهامو بوسه زد و من و به خودش فشرد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. با خودم تصمیم گرفته بودم یه امشبه با سورن راه بیام تا دماغ این مانی رو حسابی بسوزونم.مانی هم حرصش دراومده بود.

مانی:می گم سورن جان مثه اینکه مهندس نصیری اینا رفتن تو حیاط تا تولد کاملا شروع نشده بریم پیششون.هوم؟

سورن:باشه باشه.عسل جان شما اینجا می مونی؟ مانی:چی کاربه خانوما داری بزار بمونمن برای خودشون خوش باشن

عسل:شما برید من با بچه ها این جا می مونم سورن:مراقب خودت باش.هوم؟بعدم درگوشم گفت:مواظب باش باز از اون نوشیدنی های خوشمزه بهت ندن که کار دستمون می دی همین جاهم بمون باشه؟از جات تکون نخور پیش بچه ها باش تاما برگردیم بااخم نگاهش کردم.برام تعیین تکلیف می کنه.بی جواب سرم و به طرف بقیه برگردوندم.اوناهم باهم رفتن تو یه حیاط. نیم ساعتی می شد که سورن وبقیه تو حیاط بودن منم کم کم داشت پیش این دخترای لوس ومسخره سرمی رفت. ونوس ومرسانا که فقط از تیپ و قیافه ی این و اون ایراد می گرفتن و چشم پسرا رو در می اوردن.ساراهم که با اون حرف زدنش رو مخم تاتی تاتی می کرد.بعدشم اومدم ماموریت نه اینکه وایسم اینجا کرکر با اینا بخندم اصل کاریا اون بیرونن.بیخیال برم پیششون یه سروگوش آب بدم بینم چی خبره ونوس:بابایینا کجان...بیان یکم برقصن و بعدشم کیک رو بیاریم مرسانا:کادوها هم مونده این بابایینا هم وقت گیر آوردن ها عسل:بچه ها من می رم دنبالشون ببینم چرا اینقدر دیر کردن تموم مهمونی رو از دست دادن. سارا:باشه برو اما زود برگرد عسل:باشه زود میام
ازشون جداشدم ورفتم سمت در جلویی.از یه آقایی که خدمتکار بودو خیلی مرتب یه جلیقه ی مشکی وشلوار مشکی وبلیزسفید پوشیده بود و یه سینی پر از نوشیدنی دستش پرسیدم عسل:ببخشید آقا،مهندس نصیری کجا هستن؟

خدمتکار:تویه حیاط پشتی هستن ازاون درکه برید ته باغ کنار استخر تشریف دارن عسل:ممنونم خدمتکار:خواهش می کنم خانوم. به سمت در عقبی حال رفتم و در رو باز کردم یه باغ نسبتا متوسط با درختای زیاد.اوایل باغ به خاطر نورها ولامپ های ویلا روشن بود. از قسمت سنگ فرشی باغ جلو رفتم کم کم داشت تاریک می شد.اه لعنتی چراغ های کنار سنگ فرش هم خاموش بودن.یکم دلشوره داشتم نکنه بلایی سرسرگردا آورده باشن.کاش حداقل اسلحه ام همراهم بود...صدای سنگ ریزه از پشت سرم شنیدم برگشتم اما کسی رو ندیدم.دیگه رسیده بودم به وسطای باغ خیلی تاریک بود. آخه اون ته چی کار دارید آخه کله پوک ها...یکم جلوتر رفتم که بازم از پشت سرم صداشنیدم برگشتم که مردی رو دیدم که چندقدم بیشتر باهام فاصله نداشت.تلو تلو می خورد و جلو می اومد. چشماش دوتا کاسه ی خون بود وخیلی خمار می زد...لبخند مسخره ای روی لباش بود ویه شیشه مشروب هم دستش...

-اه عسل الان وقت برانداز کردن مردمه؟- خب چیکارکنم؟ -دِ درو دیگه لعنتی این که اگه دستش به تو برسه وا ویلاست... مرده آروم نگاهم می کرد و مستانه می خندید ومی اومد جلو... دامن لباسم و گرفتم تو دستم عقب عقب رفتم اونم اروم اروم می اومد جلو بازوهام و گرفت و کشید طرف خودش سعی می کرد دستامو بگیره تا حرکت نکنم. خواست گردنم و ببوسه که با یه حرکت جانانه زدم وسط پاش و در رفتم سمت ته باغ... اشکام یکم می اومد با این که خیلی از این چیزا تو عمرم دیده بودم خودمونیم ولی یکم ترسیدم. می دویدم و گاهی به پشتم نگاه می کردم لامصب با اون مستی و اون ضربه ای که زدم هنوز داشت دنبالم می اومد اما یکم سرعتش کم بود و بهم نرسید. داشتم پشت سرمو نگاه می کردم و بی توجه به رو به روم می دویدم که بوم خوردم به یه چیزی ... فکرکردم تنه درخت بود اما وقتی سرمو بلند کردم ...
با چشمای نگران سورن برخورد کردم واسم مهم نبود چی فکرکنه فعلا به آغوشش احتیاج داشتم.سرم و گذاشتم رو سینش و محکم بغلش کردم.اونم یه دستش رو دورکمرم گذاشت و با یه دست موهام وناز می کرد

سورن:چی شده عسل.چرا گریه می کنی دختر؟

بقیه که تازه متوجه سروصدا شده بودن اومدن کنارمون

متین:چی شده عسلی؟کی اشکت رو در آورده آجی جونم؟

سورن صورتم و بین دوتا دستاش گرفت وبا انگشتاش اشکام وپاک می کرد:چی شده عسل؟آروم باش بگو هیچی نمی شه نترس ماکنارتیم هنوزگریه می کردم ونمی تونستم حرف بزنم که دیدم یارو با شیشه مشروبش وارد شد. -اوه اوه عسل چی زدی به یارو که تازه بعد دو ساعت رسیده فکرکنم بیچاره تا آخرعمرش بچه دارنشه...

-حقشه مرتیکه الدنگ می خواست کمتر بخوره تا اینجوری به ناموس مردم حمله نکنه. بادیدن یارو رفتم پشت سورن قایم شدم سورن با اخم برگشت طرفم.ایندفعه خیلی عصبی بود تقریبا داد می زد:چیکارت کرد بگو چی شده عسل؟دِ بگو دیگه لعنتی

متین:سورن آروم عسلی بگو دیگه با صدایی پراز خش گفتم:دیرکردین اومدم دنبالتون بریم داخل یه هوایی هم خودم بخورم که این یارو افتاد دنبالم...گریم شدت گرفت سورن هر لحظه بیشتر عصبی می شد:چیکارت کرد عسل جون به لبم کردی یارو هنوز داشت مست مارونگاه می کرد مهندس نصیری هم عصبی و شرم زده با تلفن به زیر دستاش می گفت بیان ته باغ عسل:خواست بغلم کنه وببوستم که زدمش و فرار کردم... سورن رفت جلو و یارو رو چندتا مشت حسابی مهمون کرد.که آدمای مهندس رسیدن وسورن رو از مرده جدا کردن. متینم منو بغل کرده بود و اشکام رو پاک می کرد.خداییش حال می داد ها.درسته ترسیده بودم و یارو شبیه زامبی ها بود ولی من اهل گریه نبودم.دیدم نازم و می کشن بیشتر گریه می کردم حال می داد. سورن اومد سمتمون.توچشمای قهوه ای روشن جذابش فقط خشم رو می شد دید. سورن:مگه نگفتم پیش بچه ها باش؟مگه نگفتم بهت یه حرف رو چند بار باید بزنم عسل

مانی:سورن جان ولش کن حالا بنده خدا رو اتفاقیه که افتاده بیچاره خیلی هم ترسیده تو دیگه دعواش نکن سرمو تو بغل متین جمع کرده بودم ومی لرزیدم نمی دونم ترس بود یا سردم بود فقط یه لرز عجیبی توتنم افتاده بود

سورن:آخه من بهش گفتم نیا حرف گوش نمی کنه که،کله شق یه اتفاقی براش می افتاد جواب خانوادش و چی می دادم؟ خانواده خانواده پس بگو فکرکردم بخاطر خودش نگران شده مرده شورتو ببرن...بیچاره دلت میاد عسل؟حالا هر چی هم که باشه واسه خاطر توهه که این همه جوش می زنه متین:بسته سورن نمی بینی چطوری می لرزه؟ولش کن دیگه خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت داداش سورن کتش و درآورد و انداخت رو شونه ی من.عصبی جلوتر راه می رفت مهندس نصیری هم با ادماش و اون مرتیکه جلوتر رفتن منم هم چنان سرم رو شونه متین بود و راه می رفتیم.مانی هم عین مگس دم گوش من ویز ویز می کرد.که سورن برگشت و باخشم بهش نگاه کرد.البته اون متوجه نشد چون من و با هیزبازی دید می زد. سورن اومد دست من و گرفت و برد پیش خودش جلو. متین با تعجب به سورن نگاه می کرد.سورن هم دست من و محکم گرفته بود وتند راه می رفت.
عسل:سورن یکم یواشتر سورن:حرف نزن عسل حوصله ندارما یه چیز می گم دهنتو ببند راه بیا بیا یه امشب می خواستم با این کوه یخ خوب باشم مگه می شد؟محکم دستم رو می کشید و می برد جلو. تا رسیدیم به مهندس نصیری که کنار و بالا داشت سیگار می کشید. نصیری:سورن جان عسل خانوم رو ببر تویکی ازاتاق های مهمون ها طبقه دوم یکم حالش سرجاش بیاد.بنده خدا خیلی رنگش پریده

سورن:با اجازتون ما دیگه مرخص می شیم اینطوری خیلی بهتره نصیری:این چه حرفیه پسر هنوز کل تولد مونده ببرش پسر بالا حال زنت جا بیاد سورن:آخه نمی خوام مهمونا... نصیری:خیلی خب از در پشتی برید. بعدم رو به یکی از آدم هاش گفت آقا و خانوم رو راهنمایی کنید بالا مرده هم چشمی گفت و دنبالش بدون حرف از راه پله ی پشتی رفتیم تواتاق ها. پیشخدمت:چیزی لازم نداریدآقا؟

سورن:لطف کنید یه شربت شیرین بیارید واسه خانوم فشارشون افتاده پیشخدمت:چشم قربان بااجازه. تکیه داده بودم به بالای تخت و زانوهام روبغل کرده بودم. سورنم درحالی که پاهاش آویزون بود ولو شد رو تخت وسرش رو گرفت سورن با صدای بلند و قیافه درهم وعصبی گفت:می بینی همش مایه دردسری؟اوندفعه مشروب خوردی زهرمارمون کردی.این دفعه که اینطوری.چی بهت بگم آخه عسل؟اگه بلایی سرت می اورد اون لندهور من چه گِلی به سرم می گرفتم؟باید به هزار نفرجواب پس می دادم

عسل:لازم نکرده کی گفته من رو به تو سپردن؟من خودم می تونم مواظب خودم باشم نیازی به تونیست سورن:دِ همین زبون بلندته که می ره رواعصابم.بله می بینم چه قشنگ ازخودتم مراقبت می کنی آدم می مونه تو کفش...اون دفعه مشروب خوردی نصفه کاره ول کردیم اومدیم این دفعه هم که بی اجازه پاشدی اومدی توباغ...من چی کار کنم آخه از دست تو؟همشم که آبغوره می گیری...خدا آخر و عاقبت ماو این ماجرا رو ختم به خیر کنه...پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن بریم پایین با این قیافه همه وحشت می کنن. پاشدم ورفتم تو دستشویی.یه نگاه به صورتم انداختم.چشمای طوسی عسلی نازم قرمز و باد کرده بودن ریمل وخط چشمم با اشکام توصورتم پخش شده بود.چشمام می سوخت. یکم اب به صورتم زدم و باشیر پاک سیاهی هارو پاک کردم و یکم دیگه آرایش کردم و اومدم بیرون. سورن کلافه هنوز دراز کشیده بود.ازش دلخور بودم به جای اینکه تو اون موقعیت بغلم کنه جلوی همه سرم دادزد.

-عسل دیوونه ازهمکارت چه انتظاری داری؟اون متینم اگه اینکارو می کنه واسه اینه که از وقتی چشم بازکردی و پلیس شدی موافقت بوده و براش حکم یه خواهر رو داری حالا می خوای این یارو که فقط2-3 ماهه می شناسیش این کارا رو کنه؟تویه فکر بودم که تازه متوجه ی من شد واز رو تخت بلندشد. سورن:بریم؟

عسل:بریم سورن انگشت اشاره اش رو با تهدید گرفتم سمتم وگفت:اگه بخدا ایندفعه ازکنارم... دستپاچه حرفش رو قطع کردم وگفتم:خیلی خوب دیگه باشه جایی نمی رم بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین... همه درحال رقص بودن متین و مانی همه ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن.نیلوفر با نگرانی چندقدم اومد جلو دستم روگرفت.

پست 3 اقای مغرور خانم لجباز

پست 3 اقای مغرور خانم لجباز
دلم می خواست یه زیر پایی بهش بزنم.پامو آوردم جلو نگاه کرد.زیرلب باحرص در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه .گفت:چیه؟فکرای شوم زده به سرت؟پاتو جمع کن مگرنه خودم یه کاری می کنم بیافتی عسل:نخیر...من کاری نمی خواستم بکنم ..من خیلی بلد نیستم عین شما...
سورن:دروغگوی خوبی نیستی تو خیلی به این رقص واردی عسل:آره تومهمونی هامون با پسرای فامیل زیاد می رقصم... باحرص به چشمام خیره شد. سورن:خیلی خب...حواست به دور وبر باشه با نگاهم اینطرف واونطرف رو می پاییدم.به ظاهر می رقصیدیم اما تمام حواسمون به مهمون ها بود...زن ها و مردهایی که خیلی پولدار به نظر می رسیدن...وصد البته خلافکار... همه یه جورایی از ایران در رفته بودن و دستی تو خلاف های مالیاتی و شرکتی داشتن... بالاخره آهنگ لعنتی تموم شد ورفتیم پیش بقیه ایستادیم. مانی:خیلی خوب می رقصین مهندس...البته هر کسی جای شماهم باشه با یه خانوم فوق العاده زیبا برقصه رقصش خوب می شه دیگه

سورن:خب آره من مرد خوشبختی هستم نکنه شما حسودیتون میشه؟ مانی سرش رو آورد جلو یه چشمکی زد وخیلی آروم گفت:نباید بشه؟عسل خانوم خیلی خیلی زیباست متین:چرا بلندنمی گی سارا جونم بشنوه؟ سارا:مانی چی گفت؟من نباید شنید؟

متین:مانی داشت از زیبایی عسل تعریف میرد مانی:اِ...متین؟ سارا:واقعا عسل زیبا هست و سورن زیباتر پشت چشمی برای مانی نازک کرد و به سورن چشمک زد.چشمای من و مانی گرد شده بود.متین ولوله هم فقط می خندید.سارا رفت کنار سورن ایستاد و بازوی سورن رو محکم تو دستاش گرفت.سورن یکم اخماش رفت توهم،بعدباخنده ی مصنوعی بازوش رو از دستای سارا بیرون کشید و گفت:خواهش می کنم منو قاطی دعواهاتون نکنید
مانی:خیلی خب نمی خواین بامهندس نصیری و دیگر دوستان آشنا شین؟ سورن:چراچرا می خوام بریم متین و سورن و مانی داشتن می رفتن تا من اومدم همراهشون برم سارا دستم رو کشید:ولشون کن آدمای حوصله سربری هست بریم با دخترا خوش بگذرونیم...هی دختر زود باش به سورن نگاه کردم سرش رو انداخت پایین و تکون داد.با سربهم گفت اشکالی نداره ورفت. رفتیم پیش دوستای سارا.چندتا دخترجوون بودند که لباسهای شب خیلی باز پوشیده بودن وبا خنده نوشیدنی می خوردن. سارا:سلام دخترها من اومد

ونوس:اوه اوه باز سرکله ی تو پیداشد که بلبل جون وبا خنده از بازوی سارا نیشگون گرفت:دوست جدید پیدا کردی سارا:اوه این عسل هست نامزد مهندس صادقی شریک مانی نیلوفر که دختر زیبا و ارومی بود دستش رو به سمتم دراز کرد:سلام عسل جان...خیلی خوش اومدی من نیلوفرم دختر مهندس نصیری عسل:من تعریف شما رو خیلی شنیدم از آشنایی تون خیلی خوشوقتم.واقعا باید بگم که ویلای زیبایی دارید نیلوفر:ممنون قابل شمارونداره

عسل:مرسی مرسانا:جانم؟منو صدا کردی عسل جون؟ همشون زدن زیر خنده و من متعجب بهشون نگاه می کردم. عسل:نه ...من صداتون نکردم

ونوس:چرا دیگه همین الان گفتیم مرسی عسل:مرسی؟مگه اسمشون مرسی هه؟ مرسانا:نه اسمم مرساناست دخترخاله ی نیلی ام دختر دکتر ساجدی محقق شرکت کیانی بچه ها میگن مرسی

عسل:اوه پس شما باید یه پدر بسیار باهوش داشته باشی ونوس:آره ولی کاش یکمی از هوش پدرش رو به ارث می برد...منم ونوسم...دختر عموی نیلی،دختر مهندس ناصرنصیری ام

عسل:متین می گفت خانواده مهندس نصیری دخترهای خوشگلی داره من باورم نمی شد مرسانا:متین اسمی از کسی نیاورد؟ ونوس:اگرم بیاره اسم شما رو نمیاره مرسی خانوم.عسل جون چیزی نگفته درموردمن؟ سارا:اوه عسل تو نباید تعجب کرد...همه اینجا دیوونه متین هستن او اما توجه نکرد به هیچکس...
عسل:اما خیلی دنبال یه دختره نازه که عشقش رو به پاش بریزه متین یه پسر کاملا فوق العاده ست مرسانا دستاش رو گره کرد توهم سمت صورتش گرفت.توچشماش برق عجیبی بود:وهمچنین خیلی خیلی جذاب ونوس با آرنج به پهلوش زد:دلت رو صابون نزن...

نیلوفر:بس کنید بچه ها...عسل جان نوشیدنی چی میل داری؟ عسل:ممنون میشم اگه یه نوشیدنی غیرالکلی بهم بدین ونوس:خب الکلی که بیشتر شادت میکنه عسل:ممنون معده ام یکم حساسه...چندبار امتحان کردم هر دفعه حالم بدشده ترجیح میدم نخورم ونوس:باشه الان میرم می گیرم برات. یه چشمک به مرسانا زد ورفت. دو دقیقه بعد ونوس نوشیدنی رو برام آورد خوردم وتشکر کردم. چند دقیقه بعد احساس منگی داشتم تمام سالن دور تا دور سرم می چرخید. ازاون سالنی که غرق نور بود با لوسترهای بسیار زیبا ومجلل پوشیده شده بود تنها نورهای تار می دیدم.انگار تو هوا بودم و سرخوشانه می خندیدم...فکر می کردم یه دختر کوچولوی آتیش پاره ام که باید توجه همه رو امشب به خودش جلب کنه وبشه ستاره ی امشب مهمونی. احساس کردم سرم گیج می ره و بعضی ها خیلی بد نگام می کنن.سرم گیج رفت و دیگه چشمام بسته شد داشتم می افتادم که به یه چیز نرمی برخورد کردم.سریع منو از روی زمین بلند کرد.احساس می کردم عین یه پر روی هوا معلقم... صداهای گنگی می شنیدم

سورن:چی شد؟عسل...عسل...

متین:چی خورد اینکه سابقه غش و این چیزا نداشت. متین خم شد و استکانی که از دستم افتاده بود رو برداشت روبه دخترا با عصبانیت گفت:کی بهش مشروب داده؟ مرسانا:متین جون فقط یه لیوان بود...چه می دونستیم اینقدر بی جنبه ست متین:عسل به مشروبات الکلی حساسیت شدید داره مگه نگفت بهتون؟یه گیلاسش براش مثه سم می مونه. سورن با چشمهای گرد شده درحالی که هنوز عسل رو تو آغوش داشت. زیرلب گفت:

چی داری می گی؟ متین خیلی آروم سرتکون داد وگفت:راست میگم به خدا.خدا رو شکر مهمونی تموم شد اگه ازهمون اولش می خورد مهمونی رو زهرمارمون می کرد .زودباش بریم . بعد رو کرد به ونوس و مرسانا:می دونم بهتون گفته و شما ها با شیطنت بهش دادید

ونوس:چرا ما؟ فقط ما دوتا مگه اینجاییم؟ شاید سارا و نیلی دادن سارا:اوه خدای من عسل گفت حساسیت داشت تورفت ونوشیدنی آورد ونوس متین:دیدی گفتم ونوس خانوم اگه یبار... سورن:دستم شکست متین بریم تا حالش بدتر نشده بیخیال بعدا تصفیه حساب می کنیم... متین با عصبانیت به چشمای مشکی و وحشی ونوس خیره شد و انگشت اشاره اش رو به سمت اون گرفت.لب هاش رو بهم فشرد و سرتکون داد وبی خدا حافظی دنبال سورن راه افتاد.
ونوس که عصبی شده بود دستی تو موهای مشکی پریشونش فرو کرد:اه...این پسره چرا سنگ این دختره تیتیش مامانی رو به سینه میزنه. مانی از پشت سر گفت:واسه اینکه رفیق های دوره دانشگاه همن و جیک توجیک هم. مرسانا یه تای ابروش رو انداخت بالا ودست به سینه گفت:ماکه نفهمیدیم عسل دوست دختر مهندس صادقیه یا متین

سارا:خیلی خوب حسودی نکرد بس است. در به شدت باز شد.سورن عسل رو خیلی آروم روی تخت گذاشت. صورت عسل کمی از سیلی های سورن سرخ شده بود.سورن مستاصل دستی توموهای قهوه ای نرمش فروکرد و با خشم اما خیلی آروم گفت:بهتر ازاین نمیشه...متین اگه اتفاقی براش بیافته چی؟واقعا حساسیت داره؟

متین:حساسیت که...خب خودت میدونی عسل که این چیزا نمی خوره واسه همین هم معده اش تعجب کرد وحالش بد شد.این یه درس عبرتی میشه برای اوناکه دیگه بهش مشروب ندن. سورن کمی به صورت ناز عسل که معصومانه به خواب رفته بود نگاه کرد.پنجره اتاق باز بود و نور مهتاب از بیرون به داخل اتاق سرک می کشید و نیمی از صورت زیبای عسل رو روشن می کرد.سورن مات به عسل خیره شد بود.

متین:هی پسر...به نفعته که ازاین فرصت سو استفاده نکنی و شیطون گولت نزنه.مگرنه صبح که بیدارشه فاتحه ات خوندست...دیگه خود دانی... سورن که تازه متوجه حالت غیرعادیش شده بود به متین نگاه کرد واخماش رو توهم کرد:متین...الان وقت شوخی کردنه؟ متین باخنده در حالی که سورن هلش می داد بیرون گفت:این فقط یه نصیحت دوستانه بود عزیزم...گونه سورن رو بوسید و به سمت در خروجی رفت.

سورن:متین کجا؟چیکارش کنم؟

متین:هیچی بزار بخوابه صبح که بلندشه خوب می شه...می رم خونه خودم خیلی کاردارم خمیازه ای کشید وادامه داد:خداحافظ . در رو تا نیمه بست دوباره با لبخند شیطانی سرش رو ازلای در آورد تو.

متین:به هشدارام که خوب گوش کردی شیطون گولت نزنه خوشگله
سورن کوسن مبل رو برداشت وبا لبخند به طرف متین پرت کرد اونم سربع در وبست ورفت. سورن بی رمق روی مبل راحتی ولو شد.به اتفاق های امشب فکرمی کرد.به مهندس نصیری وکیانی ...به تمام افرادی که امشب باهاشون آشنا شده بود.سعی کرد پرونده هر کدوم رو از اول مرور کنه...بعدشم لپ تاپش رو روشن کرد وگزارش بلند بالایی برای سردار نوشت وفرستاد. به ساعت نقره ای دستش نگاه کرد.ساعت 3شب بود.چشمای خمارش رو با پشت دست مالوند ورفت تو اتاق خواب. نگاهش به عسل افتاد هنوزم خوابیده بود...نگاه به لباساش کرد...هنوز کفش هاش پاش بود نشست پایین تخت و کفشهای عسل رو در آورد... سورن:هه...فکرنمی کردم اینقدر نازک نارنجی باشی جناب سروان...تو موشم نیستی واسه من ادای ببرهای وحشی رو در میاری...

سعی کرد کت عسل رو در بیاره به سختی اینکارو کرد.نیم خیز بلندش کرد وکتش رو از تنش در آورد.نگاهش روی بدن همچون برف عسل ثابت موند... بعد یه چیزی از درونش بهش نهیب زد “پسرخجالت بکش...چشمای هیزت رو جمع کن...” تا اومد عسل رو دوباره بخوابونه سرجاش دید عسل باچشمای خمار بهش خیره شده. عسل:تو..دی..گه...کی...هس..تی ای..جا..کجاس.ت؟ صدای دورگه ومست عسل سورن رو وادار به خنده کرد

سورن:هیچی بخواب صبح که پاشدی حالت سرجاش اومد هم یادت میاد من کی ام هم اینجاکجاست خواست از روی تخت بلند شه که عسل مچ دستش رو محکم گرفت عسل:ک..جا؟نمی...زارم..بر..ری من..می..تر..سم سورن با کلافگی گفت:دستم رو ول کن نترس من همین جا تویه هالم دوباره بلند شد بره که ایندفعه عسل محکم تر دستش رو کشید.سورن هم تعادلش رو از دست داد و افتاد رو عسل.
نگاه هاشون تو هم قفل شده بود...نفس هاشون به صورت هم دیگه می خورد...عسل داغ شده بود چشماش به لب های خوشفرم سورن افتاد...سرش رو برد جلو و لب های سورن رو بوسید... سورن سعی کرد خودش رو کنار بکشه اما فایده نداشت..دستهای عسل که دورکمر سورن حلقه شده بودن چیز مهمی نبود.سورن با اون هیکل ورزشکاریش خیلی سریعتر از انچه که فکرش رو بکنید می تونست دستای ظریف دخترونه ی عسل رو باز کنه...اما یه نیروی دیگه بود که نمی ذاشت کنار بیاد...نمی دونست چی بود اما چشمای طوسی عسلی عسل نمی ذاشت اون کناربره... سورن اخم غلیظی رو پیشونیش نشست یاد حرفای متین افتاد متین:به هشدارام که خوب گوش کردی،شیطون گولت نزنه خوشگله... صدای متین تو سرش پیچید آره این شیطون لعنتیه که داره گولش میزنه...عسل چندبوسه کوچولو دیگه از لب های سورن گرفت.سورن با اخم خیلی سریع بلند شد و رفت و در و خیلی محکم کوبید. صبح باسر درد بدی از خواب بلند شدم.لباس مشکیم تنم بود اما خبری از کتم نبود.با یه دست سرم رو گرفتم و رفتم تویه حال.سورن تا من رو دیدگفت

سورن:بالاخره بیدارشدی؟صبح بخیر خانوم نازک نارنجی عسل:من چرا اینقدر سرم درد میک نه چی شده؟

سورن:یعنی تو می خوای بگی دیشب یادت نمیاد؟نکنه خدارو شکر فراموشی گرفتی؟ عسل:دیشب؟ به دیشب فکرکرد...چیزی جز صدای شکستن لیوان وبی هوشیش یادش نمی اومد.

عسل:تو دیشب به من یه زهرماری رو دادی که خوردم بعد سرم گیج رفت ونمی دونم بقیش رو...یادم نمیاد سورن:اه...آهان من دادم اونوقت؟یکم حواست رو بیشترجمع کن دیگه از این چیزا بهت ندم خانوم کوچولو چون نزدیک بود کار دست خودت و من بدی... و با پوزخند معنی داری روش رو برگردوند.به بازوش چنگ انداختم و برش گردوندم
سورن:هوی چته ببر وحشی؟می خوای منو تیکه تیکه کنی؟ تموم حرفاش رو با لبخند کجی گوشه ی لباش می زد. از فراموشی من سو استفاده می کرد و زجرم می داد. یک آن یه فکری از سرم گذشت...نه...نه اگه اینطوربود این لباس الان تنم نبود...خیالم راحت شد.هنوزهم پوزخند میزد.لعنتی فقط میخواست حرص من رو دربیاره

عسل:میگی چی شده دیشب؟ لحنم آروم بود میدونستم اگه باهاش کل بندازم دستم می اندازه ومسخره ام میکنه.این موجود فقط دربرابر حرف آروم رام می شد.دیگه اخلاقش دستم اومده بود... شونه هاش رو انداخت بالا سورن:تو مهمونی بهت یه نوشیدنی خوش مزه دادن که سرت گیج رفت و شدی وبال گردن ما... عسل:درست حرف بزن چی شده... سورن:هیچی بابا...الان پس می افتی ...هیچی مشروب خوردی سرت گیج رفت ماهم آوردیمت خونه عسل:همین؟ سورن:اوهوم همین بااخم نگاش کردم.

عسل:پس چرا گفتی که نزدیک بود کار دست... قهقهه ایی زد وبلند بلند خندید:هیچی بیخیال زیاد به کله ی پوکت فشار نیار با عصبانیت دادزدم:همین نبوده...تو یه بیشعور بامن چیکارکردی؟ خنده از روی لباش رفت کنار.با اخم و ابروهای گره خورده اومد درست جلوی من ایستاد و چونه ام رو محکم تو دستش گرفت.دردم می اومد اما چیزی نگفتم.فقط دندون هام رو می ساییدم روی هم و باخشم و انزجار نگاهش می کردم.

سورن:مثل اینکه دوباره یادت رفته ما کی هستیم واینجا چیکار می کنیم؟یادت رفته تو زیردست منی ها؟دوباره بلبل زبون شدی چونه ام رو محکم از دستاش کشیدم بیرون. عسل:تواگه عین آدم جواب من رو بدی لازم به دعوا نیست آقای به ظاهر محترم کلمه آخر روطوری ادا کردم که لجش بیشتر دراومد سورن:نزار دهنم رو باز کنم ها مربا

عسل:باز کن ببینم چی می خوای بگی؟د...بازکن دیگه اون دهن... سورن:باشه باشه شما عصبانی نشو باز می کنم...نگران نباش.... لحنش تمسخر آمیز بود
سورن:دیشب من بودم دست تو رو کشیدم نه؟من بودم نذاشتم بری؟ عسل:چی؟

سورن:نه عزیزم تو به ذهن خودت فشار نیار یادت نمیاد.من بودم که تو رو انداختم رو خودم... مغزم داشت سوت می کشید وای خدا این چی داره می گه...نکنه داره اذیتم می کنه...اما بنظرم راست می گفت یه چیزایی داشت یادم می اومد

عسل:این حرفا یعنی چی؟ سورن:من بودم هی لب های تو رو می بوسیدم،نه؟همه ی این کارایی رو که گفتم جنابعالی انجام دادی واسه همین گفتم نزدیک بود کار دست خودت بدی... کمی سرخ و سفید شدم ولی بعد طلبکارانه به سمتش یورش بردم و با مشت به سینه اش زدم:

تویه پست عوضی ای ...آبروی هر چی سرگرده بردی...توبامن چی کار... سورن:ساکت شو حرف مفت نزن...تو تو حال خودت نبودی من که بودم...فکرکردی می ذارم دستت به من بخوره؟من همین جوری به زور تو رو تحمل می کنم اونوقت بیام...حالمو بهم نزن سر صبحی... با پوزخند طرف آشپزخونه رفت و یه قهوه برای خودش ریخت ونشست رو صندلی ناهارخوری... نشستم روی مبل با دو دستم سرم رو گرفتم...خدایا من چیکارکردم؟شانس آوردم یه ذره وجدان امانت داری داره مگرنه کارم ساخته بود...دختره خنگ دیگه هیچی کوفت نمی کنی ها...حالا چطور تو روی این نگاه کنم؟

سورن:خیلی خب چیزی نشده که حالا برو لباست رو عوض کن بیا صبحونه بخور... رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم.خودم رو پرت کردم روی تخت و گریه می کردم. تو فکر بودم و همچنان اشکام سرازیر میشدن که دستی سرم رو از روی شالم نوازش کرد برگشتم دیدم متینه. تا من رو دید لبخند زد و سرم رو تو بغل خودش گرفت و بوسید.

متین:الهی قربون اون چشمای خوشگلت بشم که عین ابر بهاری می باره...کی عسل منو اذیت کرده اشکش رو در آورده...می کشمش...سورن اذیتت کرده؟ای سورن بدجنس اگه دستم بهت نرسه حالا کارت به جایی رسیده که دختر منو اذیت می کنی؟الان می رم دعواش می کنم عین این کسایی که بخوان دختر بچه 5ساله ای رو دلداری بدن حرف می زد بایه لحن شیرین وبامزه...
سورن هم به چهارچوب در تکیه داده بود ودست به سینه مارو نظاره می کرد ومی خندید... سورن:بسته متین اینقدر لوسش نکن فکرمی کنه حالا چه خبره...فکرمی کنه نازش خریدار داره

متین:خب معلومه که نازش خریدار داره...زیر چونم رو گرفت ...شما بفرمایید چند من قیمتش رو پرداخت کنم بعدم با دستای گرمش اشکام رو پاک کرد.:پاشو خانوم کوچولو ناهار مهمون آقا متین گل وگلابید...پاشو یه آب به دست وصورتت بزن حاضر شو بریم...

عسل:چشم شما برید میام رفتن بیرون منم یه دوش گرفتم و یه بلیز صورتی وشلوار جین پوشیدم و رفتیم یه رستوران خیلی شیک...آدم رو یاد کاخ های سلطنتی می انداخت...بامجسمه های بزرگ و لوستر های شیشه ای .کف پوش سفید ومرمرین...وسط رستوران یه فواره ی زیبا بود که درکنارش رقص نور آب های اون رو رنگی جلوه می داد.

متین:هی دختر چرا اینور و اونور و نگاه می کنی؟ سورن:ندید پدید بازی درنیار آبرومون رو بردی چشم غره ای بهش رفتم ونشستم پشت میزی که متین قبل از من نشست. گارسون اومد ومتین غذا سفارش داد. سورن:متین جان نوشیدنی هم واسه سرکارخانوم سفارش می دادی مثل اینکه خیلی دوست دارن متین:سورن؟ عسل:اگه شما دیروز سرگرم خوش و بش خودتون نبودید ویکم امانت داری می کردین اون اتفاق نمی افتاد

سورن:خوبه خانوم مشروب و خورده ما مقصرشدیم

عسل:خوردم که خوردم نوش جونم.حالا که اینطوریه بازم می خورم متین:عسل جان بس کن سورن فقط می خواد حرص تورو دربیاره سورن:وایسا متین...این چی میگه؟من دیگه حوصله ندارم این بخواد باز مست بازی در بیاره ها خوش گذشته بهش انگار دیگه حوصله حرف زدنش رو نداشتم...بچه پررو یه جوری حرف می زنه انگار من جد درجدم مشروب خور و دائم الخمر بودیم... با بغض بلند شدم متین دستم رو گرفت و کشید سمت صندلی
متین:بشین عسل...بس کن سورن...عسل خانوم تو به حرفاش توجه نکن گلم ببین گارسون هم غذارو آورد...

عسل:من دیگه طاغت حرف های این آقا رو ندارم فکرکردی کی هستی؟اگه یبار دیگه... سورن:بشین حرف اضافه نزن یبار دیگه هم چیزی نمیشه میشه دوبار با حرص نشستم باید حالش رو بگیرم عوضی رو متین:خب سورن دیشب مهندس نصیری بهم گفت که ازت خیلی خوشش اومده عسل:چه بد سلیقه ست مهندس نصیری...بهش نمیاد سورن:خیلی هم دلت بخواد باچشم غره ی متین دیگه ادامه ندادیم متین:فکرکنم زیاد وارد شدنمون به تجارت پرسودشون سخت نباشه...بعدناهار تو فروشگاه باهاشون قرارگذاشتم سعی کن خودتو تو دل مانی جاکنی اونوقت دیگه همه چی حله حالا هم دیگه غذامونو بخوریم که سردشد. غذامون که تموم شدرفتیم یه مرکز خرید شیک وبزرگ.با مغازه های زیبا و وسایل شیک ومجلل...حدود 4 طبقه باسرامیک های براق و آسانسورهای شیشه ای. سارا:هی عسل شما اومد...

عسل:سلام سارا جان...سلام نیلوفرخانوم خوبین؟

نیلوفر:ممنونم عسل خاوم واقعا بابت دیشب معذرت می خوام شما گفتید که حساسید اما ونوس ومرسی شیطنت کردن و... عسل:بله میدونم ولی مهم نیست منم یه جاتلافی می کنم... البته با شوخی گفتم ولی تا زهرم رو نریزم ول کنشون نیستم بیشرف ها رو

سارا:من خیلی ناراحت شد تو حالت بدشد عسل:منم عذرخواهی می کنم واقعا نمی دونم چی شد یهو سرم گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد مانی:به به پرنسس زیبا و حساس ما چطوره حالشون؟ دستم رو گرفت و بوسه ای بهش زد...چشمای هیزش رو توچشمام دوخت و با لذت بهم نگاه می کرد.

عسل:ممنون آقای مهندس به لطف دوستان خوب خوبم مانی:خانوم عسل...خواهش می کنم این تعارفات رو کنار بزارید9 حرف طول می کشه تا بگید آقای مهندس ولی مانی فقط 4 حرفه ها باور کنین؟ با حالت بچگونه ای سرش رو کج کردوبا لب و لوچه ی آویزون بهم نگاه کرد.جمع کن خودت رو مردک گنده ی هوس باز
به زور یه لبخند ملیحی بهش زدم که خودم هم ندیدمش از بس محو بود. عسل:باشه سعی می کنم آقای مهندس مانی:پوف...بازم گفتی که... متین:بیا بابا اومدیم خرید تو سر اسم صدا کردن بحث می کنی؟ سارا:بله باید خرید کرد لباس های زیبا گرفت متین:بیا نیلی جان که کلی کار داریم دست نیلوفر رو تو دستای خودش حلقه کرد و به طرف مغازه ها راه افتاد.عجب پررویی شده ها این متین یادم باشه رفتیم تهران بگم سردار ادبش کنه... وای...خدای من اینو دیگه کجای دلم بزارم سارا رفت دست سورن رو گرفت.سورن عوضی هم برگشت و یه پوزخندی زد و پشت چشم واسم نازک کرد...وای حالا یعنی من افتخار خرید کردن و همراهی با مانی خان گیرم اومده...مـــــــامــــــان

مانی:خب عسل جون بیا که کلی خرید می خوام بکنیم مرتیکه اومد و دستم رو گرفت...داشتم آتیش می گرفتم اما می خواستم روی این سورن خیر ندیده و اون متین بی غیرت رو کم کنم.باکمال پررویی دستم رو دور دست مانی حلقه کردم و با قدم های بلند سمت بقیه رفتیم...خاک تو سر سارا کنم واقعا عین خیالشم نبود...توچشمای سورن خشم موج می زد اما این بار من بهش پوزخند زدم و پشت چشمی براش نازک کردم وجلوتر رفتم...

مانی:هی عسل جون وایسا بچه ها هم بیان تو نمی خوای لباسا رو نگاه کنی؟فقط داری راه می ری ها عسل:باشه باشه این مغازه ی بزرگ و خوبی بنظر می رسه....بریم تو؟

مانی:خوشم میاد خوش سلیقه ای حسابی بریم عزیزدلم عق حالم رو بهم نزن تو رو خدا همچین هیز نگاه میکنه احساس می کنم نیمی از بدنم رو باچشماش خورده...اصلا حال و حوصله ی خرید رو نداشتم به ناچار باید خرید می کردم...چون دوباره فردا شب خونه ونوس اینا مهمونی بود....خداییش موندم خودشون حالشون بهم نمی خوره مهمونی پشت سرهم؟حالا فردایی که اجباری بود تولد ونوس خانوم بود وایسا یه تولدی بهت نشون بدم تو دفتر خاطراتت با آب طلا بنویسن...دختره ی چش سفید از مادر زاده نشده به من مشروب بده البته متاسفانه مامانش این عجوزه قول رو زاییده... تو تفکرات خودم غرق بودم که یهو یه لباس شب بلند زیبای صورتی چشمام رو گرفت... صورتی روشن وچشم نوازی بود...پشت لباس کمی دنباله داشت و از بالا دکلته بود و روی قسمت سینه هاش چند لایه پارچه به صورت باد بزنی و لایه لایه بود.روی کمرش و پایین دامن هم پاپیون زیبا داشت.خیلی چشمم رو گرفت
مانی:گفتم که خوش سلیقه ای چشمت رو گرفته؟ عسل:آره خیلی...اما حیف مانی:حیف چی؟ عسل:من عادت ندارم لباسای باز بپوشم عادتمه دیگه مانی:تو بدن زیبایی داری چرا دوست نداری فدات شم؟ با اخم نگاهش کردم.به تو چه یارو:دوست ندارم همینطوری

مانی:خیلی خب باشه بزار ببینم کت ستش رو داره بده به پرنسس زیبای ما؟ فروشنده یه پسر ایرانی جوون و خوشتیپ بود مانی رفت جلو کمی باهاش حرف زد پسر اومد سمت من. فروشنده:گفتم این چهره زیباباید متعلق به یک بانوی زیبای ایرانی باشه...لباس زیبایی رو پسندیدید ست کیف وکفش وکتش روهم باید ببینید

عسل:ممنون می شم اگه بهم نشونش بدید فروشنده:حتما شما بفرمایید پرو کنید الان ست رو خدمتتون میارم رفتم اتاق پرو خیلی بزرگ بود و سه طرفش آیینه بود لباس رو پوشیدم کیف وکفشش رو هم همین طور.از پشت به در زدن... سریع کت روهم پوشیدم ودر رو باز کردم... فکرکردم مانیه اما دیدم سورن با خشم داره نگاهم می کنه اما بعد از اینکه درست نگاهم کرد برق تحسین رو تو چشماش می خوندم...بی تو جه بهش مانی رو صدا زدم...اخماش رفت تو هم و لبش رو می گزید.

مانی:وای خیلی زیبا شدی دختر...درست مثل یه پری دریایی شایدم آسمونی متین که حواسش به نیلوفر بود با دیدن من جلو اومد وپشت سر اون هم پسر فروشنده...دلم نمی اومد از آیینه دل بکنم خیلی خوشگل شده بودم.لباسم حالا پوشیده شده بود و در عین پوشیده بودن خیلی هم زیبا بود

متین:الهی قربوت برم که هر چی می پوشی بهت میاد سارا:اوه...نه من حسودی کرد شما همه به عسل توجه کرد سورن:نه سارا جان اینطور نیست عسل زیبا نیست فقط خوب بلده چشم بقیه رو در بیاره دست سارا رو گرفت و رفت. متین با اشاره سر بهم گفت که مهم نیست حرف سورن. نیلوفر:ماهم بریم دنبال لباس دیگه از عسل خانم کم نیاریم

مانی:برید ولی ستاره ی فردا شب ازالان معلومه متین:خدا به دادت برسه عسل ونوس خفت نکنه خوبه همه خندیدیم و منم لباس هارو در آوردم.دیگه من خیالم راحت بود که خریدم رو کردم.سارا یه لباس آبی آسمانی بلند و پشت گردنی برداشت.نیلوفرهم یه لباس زیبای سبز چمنی که حلقه ای بود. حالا بایدکت و شلوار ها رو می خریدیم واسه مردها...
متین یه کت وشلوار مشکی با بلیز سبز همرنگ لباس نیلوفر برداشت.اما مانی وسورن تو دو راهی گیر کرده بودن...باکدوم یکی از ماها ست کنن... سارا یه کت وشلوار استخوونی با بلیزآبی آسمانی رو برای مانی پسندید.سورن هم یه کت وشلوار طوسی و پیراهن صورتی گرفت. بعد از خرید یه بستنی خوردیم و بعدش هم نخود نخود هرکه رود خونه ی خود... من و سورن خان هم برگشتیم خونه...توتموم راه با عصبانیت رانندگی میکرد وساکت بود...منم سرم رو به پنجره تکیه دادمو به شهر و ساختمون هاش نگاه می کردم...حوصله ی جروبحث با این پسره ی بی شعور رو نداشتم... رسیدیم هتل سریع کلید سوییت رو گرفت و رفتیم بالا.حوصله حرف زدنش رو نداشتم سریع چپیدم تو حموم بعد نیم ساعت اومدم بیرون تو اتاق نبودسریع لباسام رو پوشیدمو خودم رو پرت کردم رو تخت...10 دقیقه ای چشمام رو روی هم گذاشتم که دیدم فریاد شکم بیچاره ام بلند شده وبا التماس ازم میخواد پرش کنم...رفتم تو ی حال سروقت یخچال یه سیب برداشتم و خوردم.

سورن:به به عسل خانوم از ترستون تو سوراخ موش قایم شده بودین؟ عسل:ترس؟چه ترسی؟ازچی باید بترسم؟

سورن:راست میگی یادم رفته بود تو دختر شجاعی عسل:اوا؟جدی یادت رفته بود؟حواست رو جمع کن دیگه یادت نره ها جناب سرگرد سورن با عصبانیت:تو خودت رو میزنی به اون راه،آره؟مثل اینکه یادت رفته تویه نفهم رو سپردن دست من اونوقت جنابعالی رفتی تو بقل آقا مانی...تو خجالت نمیکشی؟ عسل:من تو بقل مانی نرفتم حرف بیخودی نزن

سورن:تو نبودی دست تو دست مانی با نیش باز راه می رفتی و دل میدادی و قلوه میگرفتی؟سردار و اون پدر بیچاره ات تو رو به من سپردن غلط کاری هات رو بزار واسه بعد سالم باید تحویلشون بدم تو یه بی حیا با این کارات معلوم نیست سالم بمونی یانه...
متعجب با چشم های گرد بهم خیره شده بود...باورش نمیشد که یه سروان روش دست بلند کنه...اونم یه سروان زن... دختره شجاع و پر دل و جرئتی بودم...اما نمیدونم چرا خیلی زود اشکام درمی اومد... با بغض گقتم:دهنت رو ببند...خفه شو...مگه من چیکار کردم؟هان؟متین دست نیلوفر رو گرفت رفت...توهم چسبیدی به ساراجونت...من باید با اون مانی هیز چی کارمی کردم؟اگه امانت بودم دستت منو ول نمی کردی بری با اون دختره که مجبور شم مانی رو تحمل کنم...دهن کثیفت و ببند...هرکی ندونه فکر می کنه من با اون یارو...من بی حیا نیستم تو بی غیرتی عوضی... دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم مهم نبود واسم که بگه ضعیفم یانه فقط می خواستم گریه کنم کاش متین اینجا بود عوضی داره رسما تهمت بی حیایی رو می زنه خوبه خودش رفت اول چسبید به سارا... حالا منو مانی یه دست هم دیگه رو گرفتیم شدم بی حیا؟ روی شکمم خوابیده بودم وگریه می کردم...دستی موهام رونوازش کرد...می دونستم سورن عوضیه

عسل:به من دست نزن لعنتی سورن:من تند رفتم باشه حق با توهه من نباید تو رو ول می کردم خب منم حرصم گرفت دیگه دیدم تو با مانی هستی خصوصا اینکه اونو صدا کردی که در مورد لباست نظر بده...عادت ندارم عذرخواهی کنم اما... بلند شد و رفت سمت در...برگشت وگفت:

عسل...معذرت می خوام تو رو خدا ببخش... رفت و در رو بست...پشیمونی تو صداش موج می زد. اما چه فایده؟مرتیکه هرچی دهنش بود بارم کرد حالا می گه معذرت می خوام؟غلط کرده من که نمی بخشمش. اینقدرگریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.ازخواب بلند شدم...گرسنه بودم اما می ترسیدم دوباره برم سروقت یخچال و دوباره دعوامون شه...به جهنم نمی تونم که از گشنگی بمیرم هرچه بادا باد...بلند شدم ورفتم تو آشپزخونه .تو یخچال چیز بدرد بخوری پیدا نمی شد...ساعت3 بعدازنیمه شب بود نمی تونستم زنگ بزنم این موقع شب برام غذا بیارن...به ناچار یکم میوه ریختم برای خودم تو پیش دستی...تا راه افتادم بیام تو حال پام گیر کرد به لبه ی فرش و پیش دستی از دستم باشدت و افتاد و چندتکه شد...خودمم افتادم ویه شیشه رفت تو دستم....آی دستم...باصدای شکستن شیشه سورن که روکاناپه خوابیده بودبیدارشد...
عسل:آیــــــــــــــــی...ل عنتی همین رو کم داشتم سورن در حالی که خمیازه می کشید و منگ نگام می کرد:چی شده؟چه خبرته؟

عسل:هیچی شما به خوابت برس

سورن:با این سر و صدایی که تو راه انداختی حتما به خوابم می رسم.پاشد واومد سمتم... عسل:نیا جلو سورن:نترس نمی خورمت عسل:هه هه هه بامزه...شیشه شکسته میره توپات برق رو روشن کرد و از کنار اومد تو آشپزخونه و با جارو شارژی همه شیشه ها روجمع کرد سورن:نصف شبی تو تویه آشپزخونه چیکارمی کنی؟ عسل:ببخشید یادم رفته بود باید واسه خوردن هم ازشما اجازه بگیرم...روبه شکمم بالحن مسخره گفتم:

عزیزم ازاین به بعد اگه جناب سرگرد صادقی اجازه دادن گشنت می شه ها فهمیدی؟ سورن:خیلی خب مسخره بازی درنیار برو بگیر بخواب عسل:نمی خوام گشنمه...برویه چیز واسم بیار بخورم سورن:دستت که نشکسته برو وردار بخور... عسل:نشکسته ولی بریده که سورن:کو ببینم؟ دست راستم رو از روی زخم دست چپم برداشتم خیلی عمیق نبود اما تقریبا یه بریدگی 3،4 سانتی متری کف دستم بودکه کلی هم خون ریزی کرده بود. سورن:پاشو پاشو الان کل آشپزخونه رو خونی می کنی...پاشو بازوم رو گرفت و منو برد تو یه دست شویی...خدارو شکرجعبه کمک های اولیه اونجا بود کمی روی زخمم بتادین ریخت که دادم رفت روهوا

عسل:آیـــــــــــــــــی چه خبرته یواش تر سورن:کم غربزن عسل عسل:خب نمی میری یواشتربریزی که سورن:می گم ممکنه دستت عفونت کنه بزار یه کم نمک هم بیارم بریزم روش عفونت نکنه خدای نکرده به شوخی داشت می رفت بیرون که بازوش رو گرفتم...
هوی!کجا میری؟

سورن:هوی!لباسم روخونی کردی ...حالم رو بهم زدی اه... عسل:اصلا بیا برو بیرون خدا آدم رو محتاجه اینو واون نکنه،خودم زخمم رو می بندم سورن:خیلی خب ساکت باش لوس بازی درنیار بزار به کارم برسم خیلی بادقت و ماهرانه زخمم رو پانسمان کرد سورن:خب دیگه تموم شد یه تشکری زیر لب کردم که خودمم نشنیدم سورن:نشنیدم بلندتر عسل:مم..نون من اینقدر بی حال زخمت رو نبستم که تو اینقدر بی حال تشکر کردی ها باحالت قهر بهم تنه زد ونشست روی مبل عسل:خیلی خب ممنونم از اینکه دکتربازی در آوردین.اگه شما نبودید من الان ممکن بود برم توکما ازشدت خون ریزی سورن :بی مزه عسل:مثل اینکه یادتون رفته ماجرای سرشب رو انتظار داری چی بهتون بگم؟ سورن:اون ماجرا رو فراموش کن عسل:اگه فراموشش نکنم چی؟ سورن:به نفعته فراموش کنی اگرم نکنی خب خودت اذیت می شی فرقی به حال من نداره عسل:اون حرفارو ازته دلت...زدی؟ سورن:معذرت خواهی که کردم نه ...همش...از روی...عصبانیت ..بود نفسش رو فوت کرد بیرون وبایه دست سرش روگرفت... چیزی نگفتم معلومه پشیمونه...منم دل رحم و خر یه دقیقه بخشیدمش انگار نه انگار چه چیزهایی که بهم نگفته بود... سکوت سنگینی بینمون حاکم بود که ناگهان...صدای قار و قور شکم بنده بلند شد... با چشمای گرد شده برگشت و بهم نگاه کرد بعدهم زد زیر خنده … رفت سمت آشپزخونه...دوتا تخم مرغ برداشت و سریع یه نیمرو درست کرد...جاتون خالی چون خیلی گرسنه بودم حسابی چسبید... سورن:یواش یواش همش مال خودته چرا اینقدر هولی؟ عسل:خب چیه؟آدم گشنه ندیدی؟ سورن:چرا دیدم ولی مثل تو رو راستش نه عسل:مگه من چطوری ام؟هان؟هان؟ سورن:توچرا اینقدر دوست داری دعوا کنی بامن؟هیچی مثل تو اینقدر گرسنه وقحطی زده ندیدم عسل:اولا چون تو بامن دعوا می کنی منم باهات دعوا می کنم...ثانیا خودتی سورن باخنده:واقعا که موجود عجیبی هستی تو عسل:خودت عجیبی سورن:من می رم بخوابم ساعت 3نصف شب آدم رو بیدار می کنی تازه بعداز این همه خوش خدمتی بد و بیراهم بارم می کنی؟ ازروی صندلی بلند شد وخواست بره که گفتم... عسل:تونمی خوری؟ سورن:توکه بهم تعارف نکردی عسل:بشین بخور خب سورن:نمی خوام نوش جونت یه لقمه با دستای خودم درست کردم و گرفتم سمتش...یکم نگاهم کرد وبعد ازم گرفت و یه نگاه محبت آمیزبهم کرد...توچشماش یه دریا آرامش بود... نمی دونم اون که اینقدر می تونه خوب و مهربون باشه چرا بامن لج می کنه؟خب منم با اون لج می کنم... بیخیال بابا منم این موقع شبی دارم به چی فکرمی کنم شکمم روکه سیر کردم حالاهم برم لالاکنم که چشمام حسابی مست خوابه...
صبح خیلی سرحال ازخواب پا شدم و رفتم حموم و بعدشم پریدم تو آشپزخونه ویه چایی خوش رنگ واسه خودم درست کردم...سورن تو یه اتاق نبود صبحانه ام رو که خوردم لباس پوشیدم که برم تویه پارک هتل یکم قدم بزنم... خیلی خوشگل وخوشتیپ رفتم تو پارک...همه یه جوری نگام می کردن چیه خوشگل ندیدن که... پسر:خانوم خوشگله چقدرشما نازی؟میشه عشق من بشی؟ عسل:برو بچه جون مزاحم نشو پسر:ای وای!خانوم جون من 32 سالمه بچه نیستم که...برگرد نگام کن عسل:عجب آدمیه ها... پسر:برگرد خب می خوام نگات کنم عسل:اینقدر بدم میاد ازاین پسرای اوا خواهری لوس که باناز حرف می زنن...برو خواهر برو مزاحم نشو الان یه پسرخوب میاد بهت گیر می ده توهم از ترشیدگی درمیای دستم رو محکم از پشت گرفت اوه لعنتی با اون اوا خواهری و تیتیش مامانی بودنش چه زوری ام داره..منو کشید سمت خودش جوری که افتادم تو بغلش و دستش رو دورکمرم حلقه کرد...وای...این؟ سورن:خودت از ترشیدگی درمیای این چه حرفیه به من می زنی؟هان؟من پسر نمی خوام دختر می خوام عسل:بابا ایول داری به خدا عجب بازیگری هستی تو...چه نازنازی هم حرف میزدی سورن:ما اینیم دیگه عسل:چیزی خوردی؟ سورن:آره صبحونه خوردم عسل:نه منظورم... سورن:آه دیوونه نه بابا چطور عسل:آخه همچین مهربون شدی سرش فرو برد تو موهام و آروم دم گوشم گفت:اون دختره بازم بهم گیرداده حسابی اصلا ازش خوشم نمیاد یکم جلوش فیلم بازی کم فکرکنه ما عاشق همیم... بعدش هم گونم روبوسید عسل:سورن سورن:ببخشیدآخه مجبورم نمی دونی چه کنه ایه که لب و لوچش آویزون بود وسرش رو کج کرده بود...چه ناز و ملوس بود خدا... عسل:باشه ولی زشته آخه سورن:ایران نیست اینجا این چیزها عادیه بریم تو اتاق عسل:من اومدم تازه یکم بگردم...می خوای توبرو من بعدا میام سورن:نه می مونم باهات می ترسم کسی مزاحمت شه از کمربغلم کرد ورفتیم کنار یه دریاچه ی مصنوعی کوچولو عسل:سورن؟ سورن؟هوم؟ عسل:به نظرت آخر این قضیه چی می شه؟ سورن:کدوم قضیه؟ عسل:قضیه دوستی مون
سورن:من و تو که باهم نمی سازیم آخرشم یامن تو رو می کشم یاتو...نه نه همون اولیه من تو رو می کشم عسل با اخم:منظورم موضوع پروندست خوش مزه سورن:مگه می شه من تو پرونده ای باشم آخرش خوب پیش نره؟البته اگه تو گند نزنی عسل:منم تا الان هیچ پرونده ای ازدستم در نرفته سورن:منظورت متهمه دیگه؟پرونده درنمی ره عسل:فرقی نمی کنه سورن:فرق می کنه عسل:به هر حال هر کوفتی که باشه یادت نره من بهترین دختر اداره ام وباهوش ترینشون پس سعی کن احترام منو نگه داری سورن:منم بهترین مامورم همه روسا رو سرمن قسم می خورن هیچ پرونده ی ناتمامی ندارم توهم حواست رو جمع کن دختر خانوم عسل:چشم عشقت اومد من برم بهتره سورن:عشقم؟ باابرو به دختر کنه هه اشاره کردم سورن برگشت و نگاش کرد پشت چشم نازک کرد براش برگشت سمت من سورن:بازاین کنه اومدکه عسل:سلام خانم ببخشید فکر کنم شما از برادر من خیلی خوشتون اومده مگه نه؟ دختره تا شنید گفتم برادرم نیشش 5متر بازشد باکمال پررویی گفت البته به انگلیسی دخترپررو:بله همینطوره برادر شما فوق العاده زیبا وجذاب هستند من خیلی ازشون خوشم اومده عسل:برادرمن هم ازتون خوشش اومده فقط یکم مغروره به روی خودش نمیاره مگه نه سورن؟ سورن:چی داری می گی؟ عسل:تاتوباشی دیگه با من کل نیاندازی دخترپررو:شما فارسی حرف میزنید؟ایرانی هستین؟ عسل:بله عزیزم ما ایرانی هستیم داداشم یکم خجالتیه من تنهاتون میزارم تا راحت تر باشید با کمال خونسردی و نیشخندکامل از جلوی سورن ردشدم.داشت بااخم نگام می کرد...چشماش پرازالتماس ودرماندگی بود... سورن:عسل...خواهش می کنم ازت عسل:خواهش می کنم سورن خواهش نکن عزیزم سورن:عسل اگه دستم بهت نرسه عسل:فعلا به دوست دختر خوشگلت برس فدات شم سورن:عسل خفت می کنم برگشتم و با نیش باز چندتا ابرو بالا انداختم واسش و رفتم کنار ساحل بعد 1 ساعت برگشتم تواتاق وای خدای من...نــــــــــــــه!!!
نــــــــــــــه...این اینجا چیکارمی کنه سورن عوضی خفت می کنم به خدا خفت می کنم باهمین 10 تا انگشت خودم سورن از آشپزخونه با دو لیوان شربت اومد بیرون با یه نیش باز رفت سمت دختره و شربت تعارف کرد بعد هم با تعجب و لبهای خندون رو به من گفت:اِ آبجی تو برگشتی تواتاق؟ دخترپررو:برادرشما خیلی دوست داشتنیه من اگه همچین برادری داشتم به هیچ پسری نگاه نمی کردم وهمش بااون بودم متین:یاخدا این جا چه خبره؟خجالت بکشید ببینم پاشین سانسورش کنید سورن برگشت ومتین رو دید که چشماش عین بشقاب ماهواره شده بود...یعنی بی اغراق دست کمی از بشقاب ماهواره نداشت چشاش...سورن باخنده بغل دست من ولو شد سورن:چی می گی دیوانه؟سانسور چیه؟توچطوری اومدی تو؟ متین:دیگه نمی تونین کتمان کنین خودم دیدمتون کارتون ساخته ست...به توچه چطوری اومدم تو مهم اینه که مچتون رو گرفتم جلوی من همدیگه رو می کشین حالاخودتون... سورن:ماداشتیم دعوا می کردیم روانی عسل:راست می گه به خدا نگاه کن صورتم و از بس سیلی زده قرمز شدم سورن:موهای منو نگاه تو چنگولش ببروحشی عسل:نگفتی چطوری اومدی؟ متین:کلید یدک گرفتم...ماکه باورمون نشد واسه چی حالا مثلا به قول خودتون دعوا...که من عمرا اسمش رو بزارم دعوا رو می کردین؟ ماجرا رو براش توضیح دادیم روده برشده بود ازخنده.دوسه بار دیگه هم دختره رو تو راهرو دیدیم هربار مارو دید یه چشم غره ای رفت ورفت تو اتاقش...وایستاده بود تو راهرو لابد مخ یکی دیگه رو بزنه...

رمان اقای مغرور خانم لجباز پست 2

بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟

متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها

من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم...بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود...اما دیگه نه تا این حد 

عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟

متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه...یه چیزی هم گزاشتم تو کمد جای روسری...برو حاظر شو

رفتم در کمد رو باز کردم خدای من اینا که همش لباسای مردونه است...البته جز چند دست کت و شلوار بقیه لباسای خود سورن بود که وقتی من خواب بودم چیده بود...

واسه من لباس بیشتر گرفته بودن...چه لباسایی هم داشت...هر کدومشون یه شیشه عطر روشون خالی شده بود...

درکمد خودم رو باز کردم چه لباسای خوشگلی...البته متین گفته بود هر مهمونی که خواستیم بریم لباسش روهمون موقع واسم میاره...اینا لباسای دم دستی بودن...

یه جین سرمه ای با یه سارافون سفید انتخاب کردم که بپوشم...چندین جفت کفش هم اونجا بود یه پاشته بلند تابستونی سفید هم برداشتم...

خدایا حالا موهام رو چیکارکنم؟ای متین بلا واسم یه کلاه کیس باموهای بلند قهوه ای نسبتا تیره فر گذاشته بود یه کلاه گیس هم به همون رنگ واندازه البته باموها صاف یکم هم روشن تر بود...موهای مشکی بلند خودم رو به زور جمع کردم وکلاه گیس فر رو گذاشتم....خودمم شک نمی کردم که موهای خودم نیست خیلی طبیعی بود...

یه کیف دستی کوچیک هم انتخاب کردم سفید بود و اکیلهای درشت داشت...یکم هم آرایش کردم...

خداییش خیلی خوشگل بودم...صورت گرد و بدن یکم توپر چهارشونه و هیکلی اما درعین حال خیلی ظریف و زنونه...موهای صاف صاف بلند مشکی درست مثل ابریشم چشم های درشت و کشیده ی طوسی عسلی رنگ،پوست سفید و مژه ها وابروهای مشکی،بینی کوچولو ولبهای نازک و خوشگل...

کلی خواستگار داشتم هیچ کسی نمی تونست از زیبایی من چشم پوشی کنه...برق تحسین رو تو چشم هاشون می خوندم...مونده بودم این سورن بیشرف چرا عین خیالشم نبود...اما نه یه کاری می کنم به دست وپام بیافته بشینید و ببینید...

رفتم بیرون اوناهم آماده بودن...متین یه آستین کوتاه مردونه سفید تنش بود با شلوار جین...

سورن هم یه آستین کوتاه جذب مشکی پوشیده بود ویه شلوار کتان مشکی...درست عضله هاش مشخص بود...بازوهای ورزشکاری قوی ای هم داشت...

بادیدن من هردو چندثانیه ای مبهوت من شدن...بعدشم بلند شدند...متین اومد جلو و دستم رو گرفت بوسه کوچولویی بهش زد.

متین:پرنسس زیبای من، بامن میای یا با سورن؟

عسل:با تو

متین:اوه چه افتخاری نصیبم شده...تا مهندس کیانی نیست...لازم نیس نقش بازی کنیم...یه امشب پیش منه سورن.

دستم رو دور دستاش حلقه کردم.

سورن هم پشت چشم نازک کرد وگفت:قربونت متین جون...هرشب پیش خودت باشه من راضی ترم

متین:حیف که ماموریتمون این رو نمی گه

خندیدیم ورفتیم پایین وپشت یه میز نشستیم و غذا سفارش دادیم...3تا دختر اونطرف تر پشت یه میز دیگه نشسته بودن...تا دیدن من با متین اومدم چشم از سورن برنمی داشتن... یکیشون که حسابی ناز وعشوه می اومد سعی می کرد چشم سورن رو از جا دربیاره... سورن برگشت و نگاهش کرد.دختره نیشش تا بنا گوش بازشد،

سورن پوزخندی زد و برگشت وروبه ما گفت:ماتو چه فکری هستیم اونا در چه حالین

متین در حالی که می خندید آروم سرش رو آورد جلو و یواش گفت:خب هر کسی همچین پسر خوشگل وجذابی رو ببینه معلومه اینطوری میشه...بدک هم نیست ها؟

سورن:چیه حسودیت شد؟خوشت اومد ازش؟مجبور نبودی با عسل بیای فکرکنن نامزد داری عزیزم

متین:باشه ازاین به بعد من تنها میام تا دخترا تو رو اذیت نکنن

سورن:خیلی دوست داری تو رو اذیت کنن،نه؟

متین:چیه؟بده دارم در حقت لطف می کنم از شر مزاحمات خلاص شی؟فداکاری هم بهت نیومده اصلا

سورن:بابا فداکار...می ترسم زیادی خوش به حالت بشه

متین:بشه...چشم نداری خوشحالی من رو ببینی؟

سورن:غذاتو بخور حرف نزن

عین بچه گربه می پریدن به هم.البته تقصیر سورنه نمیشه باهاش درست حرف زد...خیلی غد و مغروره...کلا چون ازش خوشم نمیاد همه چی تقصیر اون محسوب میشه..

غذامون که تموم شد رفتیم بالا و یکبار دیگه متین توجیحمون کرد.


متین:شما دوتا از دوستای خوب من هستید که از ایران واسه تجارت اومدید وسرمایه گذاری...

سورن:که می خوایم تو کارخونه برادرهای نصیری سرمایه گذاری کنیم..واسه اون دارو های به اصطلاح لاغریشون...

عسل:همون هایی که وقتی می فرستن ایران کلی قرص روانگردان بینشون وارد ایران میشه

متین:آباریکلا...شماباید اینقدر بهشون نزدیک شید که تو حمل محموله مواد مخدرهم شمارو درجریان قراربدن...

حالاهم بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم...عسل توتو اتاق بخواب ماهم تو حال میخوابیم...

ازخدا خواسته رفتم تواتاق خواب وبعد از شمردن چندتا گوسفند خوابیدم.

صبح اولین نفردوش گرفتم واومدم بیرون داشتند صبحونه میخوردن یه چایی ریختم ودرست رو صندلی بینشون نشستم.

متین:خب دیگه من میرم خونه خودم.نباید بدونن که ما دیشب همدیگه رو ملاقات کردیم.اونجا همدیگه رو که دیدیم تظاهر میکنیم تازه دیدیم وکلی شگفت زده میشیم...

سورن:متین ما درسمون رو خوب بلدیم

متین:محض یاد آوری گفتم...ظهر میبینمتون...

عسل:متین مراقب خودت باش...تا دم در همراهیش کردم وایستادم تا کفش هاش رو پاش کنه...

متین:خداحافظ سورن...بعدم بینی من رو کشید...خداحافظ خانوم کوچولو

عسل:خداحافظ

در رو بستم...باز بااین کوه یخ تنها شدم...

سورن:قهوه ات سردشد...

عسل:مهم نیست عوضش میکنم...

سورن:خیلی باهم جورید

با حالت مدافعانه گفتم:معلومه اون مافق منه و از همه مهمتر عین برادرم دوسش دارم.منظور؟

خیلی آروم گفت:منظوری نداشتم همینجوری گفتم

با اخم نشستم و صبحونه ام رو خوردم اونم رفت دوش بگیره....

صدای زنگ موبایلم از تو اتاق اومد بیرون ...رفتم و در رو به سرعت باز کردم...سورن تیشرتش دستش بود وهنوز نپوشیده بود اخم کرد.

سورن:یه در میزدی بد نبود

عسل:حواسم نبود...می ببنی که موبایلم زنگ میخورد.

-بله؟

سلام مامان خوبین؟

ممنون منم خوبم....

دیگه بیرون نرفتم نشستم رو تخت وشروع کردم به حرف زدن اونم تیشرتش رو پوشید نشست پشت آیینه و موهاش رو خشک کرد


آره مامان جان اینجا همه چیز خوبه سرگرد پویاهم باهامونه

-قربونت برم نگران من نباش عزیز دلم

-باشه باشه به همه سلام برسون

-می بوسمت خدا حافظ...

گوشی رو قطع کردم. 

هنوز با اخم نشسته بود...خوبه حالا مرده اینقدر بهش برخورده...چی شده مگه حالا 4تا عضله رو دیدم دیگه...

سورن:اه...این کرم لعنتی هم که تموم شد...

برگشت وبهم نگاه کرد.خودم فهمیدم بلند شدم واز کیفم بهش کرم دست وصورت دادم...

یه ممنون به زور از تو حلقش پرید بیرون

سورن:ممنون

عسل:خواهش میکنم..

سورن:تونمیخوای آماده شی؟

عسل:متین گفت ظهر الان که خیلی زوده

سورن:می خوام برم یکم بیرون نمیای؟

عسل:نه خودت برو

بلند شدم و رفتم رو کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم...ا

ونم خیلی آروم رفت بیرون...نیم ساعت که گذشت دیدم حوصله ام سررفته پشیمون شدم کاش با سورن می رفتم...محوطه ی پایین هتل یه پارک خیلی بزرگ بود.یه سارافون جذب سبز چمنی با شلوار جین پوشیدم و این بار کلاه گیس با موهای صاف رو گذاشتم ویکم آرایش.رفتم پایین...

از دور سورن رو دیدم...اونم پس اینجا بود...طرفش نرفتم مطمئن بودم می خواد تیکه بیاندازه چرا اون موقع باهاش نیومدم...

یکم که نگاش کردم متوجه شدم چندتا دختر بد جور عین مگس دور وبرش می پلکن...خوب که دقیق شدم دیدم همون دخترای دیشب رستوران ان.یکم غیرتی شدم و رفتم رو ی نیمکت بغل سورن و رو به روی اونا نشستم.پپ




سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟

فهمیدم دخترا انگلیسی ان...

عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت...تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورتر

سورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنی

لحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه...اون دختر وسطیه با اون چشمای سبزش داشت منو می خورد...حسابی حسودیش شده بود...این سورن عنق هم دست کمی ازمن نداشت هر جا می رفت دل همه رو می برد البته جز دل من رو...

دستم رو گرفت و یکم قدم زدیم...یکم که از جلوی چشمای دخترها دور شدیم دستم رو ول کرد

سورن:عجب پررویی بود ها....اِ..اِ...اِ ...دختره ی بی حیا اومده می گه من از شما خوشم اومده می شه باهم دوست شیم...

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم بلند بلند قهقهه زدم که باعث شد اخمش غلیظ ترشه

عسل:مرده شورش رو ببرن بچه پررو رو...چه بد سلیقه هم هست...

باخشم نگاهم می کرد:خیلی هم خوش سلیقه بود...یه نگاه به دور واطرافت بنداز همه دارن منو نگاه می کنن...یه پسر همه چی تموم که مجبوره با دختری مثل تو...

عسل:دختری مثل من چی؟خیلی هم دلت بخواد

رامو کج کردم ورفتم...

سورن:عسل...عسل...زهرمار میزاشتن اسمت رو بهتر بود واقعا

کمی جلوتر رفتم مثلا قهر کرده بودم که دوتا پسر مزاحمم شدند...اینجا پراز ملیت های گوناگون بود... ولی همه انگلیسی صحبت می کردن 

 پسر1:خانوم خوشگله...چرا تنها؟ما می تونیم باهم قدم بزنیم

عسل:نه ممنون من تنهایی راحت ترم

پسر2:آخه اینطوری ما ناراحتیم.

وزدن زیر خنده...هرجا می رفتم پشت سرم بودن و هی زرت و پرت می کردن...

سورن:برای چی مزاحم خانوم شدین؟

پسر2:شما؟

سورن:نامزدشم

پسر1:این خوشگل خانومت رو پس پیش خودت نگه دار تا دل بقیه رو نبره بااون چشماش

سورن:باشه ایندفعه سفت نگهش می دارم تا گرگ هایی مثل شما واسش دندون تیز نکنن

پسرها خندیدن ورفتن.






سورن اومد جلو ومحکم مچ دستم رو گرفت

عسل:چه خبرته؟

سورن:خوشت میاد مزاحمت بشن؟ آره؟

عسل:من کاری به کار اونا نداشتم...دستم شکست ولم کن

سورن:حرف نزن باید حاظر شیم نزدیک ظهره.

دستم رو تارسیدن به اتاق ول نکرد.در و که باز کرد هولم داد تو ودر رو بست.

عسل:ایششش...وحشی...

سورن:درست حرف بزن من موافق توام...ببین خوب گوشات رو باز کن من خوشم نمیاد هرروز وایسم و با مزاحم هات دهن به دهن بشم...پس حواست به خودت باشه...

عسل:نیست که تو مزاحم نداشتی...مگه من چیکار کردم؟ توام مواظب حرفات باش هرکی ندونه فکر می کنه من با اونا...

سورن داد زد:خیلی خب برو حاظر شو دیگه هم بحث نکن با من...دختره ی پررو

دیگه حوصله جر وبحث رو نداشتم...یه کت وشلوار مشکی پوشیدم...کاملا رسمی..خوبه کتش یکم بلند بود و روی اندامم رو می گرفت...

سورن:من مردم یاتو؟ توچرا کت وشلوار پوشیدی؟

عسل:همینطوری خواستم رسمی باشه

سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد. 

سوار ماشینی که برامون گذاشته بودن شدیم و رفتیم.

کیانی:به...آقای مهندس صادقی...منتظرتون بودیم...خیلی خیلی خوش اومدید...

سورن:ممنونم...مشتاق دیدار.تعریف شمارواز مهندس پویا بسیار شنیده بودم

کیانی:مهندس پویا لطف دارن...خیلی خیلی خوش اومدید خانم زیبا

دستش رو به طرف من درازکرد باهاش دست دادم.

عسل:ممنونم مهندس ممنونم

سارا:به به مهمون های ما تشریف آورد.

اومد از دور بامن رو بوسی کرد و با سورن دست داد.


سارا:اوه مانی مهمون های عزیزمون رو چرا سرپا نگه داشت؟خواهش می کنم بفرمایید.

وبه مبل های چرمی اشاره کرد و ماهم نشستیم.

اه...مجبور بودم جلوی اونا به سورن عزیزم عزیزم بگم...اون هم همینطور...البته بقدری نقشش رو خوب بازی می کردکه احساس می کردم از بدو ورودمون به اتاق مهندس کیانی اون کوه یخی آب شده و جاش رو به یه رود زلال ومهربون داده...تغییر رفتارش خیلی محسوس بود...




سارا:اوه عسل خانوم شما چرا کم حرف زد.

چه لهجه ی بامزه ای داره این.ایرانی بود اما آمریکا بزرگ شده بود.یک تاپ پشت گردنی مشکی و یه شلوار جین تنگ مشکی پوشیده بود اندام زیبایی داشت.پاهای تو پر و بالا تنه ی لاغر.چشمهای مشکی و بینی کشیده لبهای بزرگ ونازک.بدنبود خیلی هم زیبا نبود.من در مقابلش خیلی خوشگل بودم.

عسل:بیشتر سعی می کنم گوش بدم تا حرف بزنم عزیزم

کیانی:چه خانوم با شخصیتی...خب مهندس جان شما چقدر می خواین سرمایه گذاری کنید

سورن:من مایلم قبلش بیشتر با فعالیت های شرکت آشنا شم.اینطوری شاید بتونم چندتا از دوستانم رو هم متقاعد کنم تو شرکت شما سرمایه گذاری کنن...

کیانی:خب اینکه عالیه شرکت ما یک شرکت داروسازی هه که یک سری قرص های لاغری درست می کنیم...خب خودتون هم می دونین این روزها این داروها خیلی سود خوبی داره...ما این داروها رو به چند کشور صادر می کنیم...سرمایه گذاری بیشتر می تونه تجارت ما رو گسترش بده من چندتا از پرونده های شرکت رودر اختیارتون قرار می دم تا مطمئن باشین که سرمایتون به هدر نمیره...

سورن :ممنونم...مهندس شما بیزینس من خوبی هستین و به همه چیز وارد

سارا:مانی یه بیزینس من کوب بود...اون فوق العاده

کیانی:اوه عزیزم...

وسارا رو بغل کرد وپیشونیش رو بوسید

مانی:تو از من تعریف نکنی کی تعریف کنه-الان میخواین پرونده ها رو ببینید؟

سورن:اگه ممکنه بله...من خیلی مشتاقم...

مانی:حتما خواهش می کنم چند دقیقه صبرکنید...

رفت و بعد از چند دقیقه با چندتا پوشه وارد شد.

کیانی:بفرمایید.

منو سورن کنارهم نشستیم و پرونده هارو خوندیم.بینابین باهم مشورت می کردیم.بعد از نیم ساعت سورن پرونده ای که دستش بود رو میز گذاشت وبا لبخند گفت.

سورن:اوضاع شرکت شما از اون چیزی که فکر می کردم هم بهتره.من کاملا آماده ام مهندس جان...

سارا:این خیلی خوب هست پس کی قرارداد نوشت

عسل:به ما باشه همین الان...نمی خوایم این موقعیت خوب رو از دست بدیم مگه نه عزیزم؟

سورن:آره من همین الان حاضرم

کیانی:ماهم هیچ مشکلی نداریم

سورن:پس منتظر چی هستین قرارداد رو بنویسیم دیگه.

صدای در اومد.




سارا:بفرمایید.

متین:سلام بدون من خوب جلسه ای گرفتید ها

سارا پرید تو بغل متین و صورتش رو بوسید.

سارا:اوه متین دلم برات تنگ شده بود...تو خیلی بد هستی به ما کم سر زد...

عسل:به ماکه اصلا سر نزد...

متین:عزیزم دلم برات یه ذره شده بود

بعد هم اومد ومن رو بغل کرد وصورتم رو بوسید.داشتم از خنده می مردم.با چشمای نگران بهم خیره شد.لبخند زدم که اشکالی نداره.خیالش راحت شد.

سورن:اگه دلتنگیت واسه خانوم ها تموم شد به ماهم برس.

متین:اوه پسر دلم برات خیلی تنگ شده بود.

محکم هم دیگه رو بغل کردن و بوسیدن.

متین:خب ببینم کارتون به کجا کشید؟

کیانی:به قرارداد.می خواستیم قبل از اینکه تو بیای قرارداد رو بنویسیم.

متین:اوه چه خوب پس بنویسید دیگه منتظر چی هستین؟

سارا:منتظر هیچی...

قرارداد رو نوشتیم و سرمایه گذاری کردیم.

کیانی:فردا یه مهمونی فوق العاده داریم باید حتما شماهم بیاین...

سورن:باکمال میل

متین:واسه چی هست حالا این مهمونی؟

مانی:همینجوری مهندس نصیری یه مهمونی گرفته همین

متین:سورن جان حتما لازم شد که بریم.مهندس نصیری فامیلای خوشگلی داره

عسل:متین؟

متین:خب چیه؟این دوتا که شما دوتا رو دارن من نباید یکی رو پیدا کنم؟

سارا:اوه نه من حسودی کرد به اون

متین:من هم حسودی کرد به مانی بخاطر داشتن تو

همه زدیم زیر خنده.




من و سورن برگشتیم به هتل.من دوش گرفتم اونم مشغول نوشتن گزارش واسه سرهنگ شد.از حموم اومدم بیرون می خواستم لباس بپوشم.

عسل:آقا میشه برید بیرون میخوام لباس بپوشم

سورن:دارم گزارش می نویسم کار دارم تو بپوش چیکار به کار تو دارم

عسل:اینجوری نمی شه که

سورن:بپوش غر نزن من بر نمی گردم

عسل:خیلی...واقعا که...

تند تند لباسام رو عوض کردم.خدارو شکر کارش تموم شد و رفت بیرون.

امشب نوبت من بود که روی کاناپه بخوابم...اتفاقا یه فیلم خیلی باحال پلیسی داشت می داد اونم نشسته بود رو کاناپه و نگاه می کرد تو بهر فیلم بود که گفتم.

عسل:پاشو من خوابم میاد سر جای من نشستی می خوام بخوابم

سورن:دارم فیلم می بینم الان تموم می شه

عسل:من خوابم میاد بلندشو

سورن:ببین خودت داری شروع می کنی ها من کاری به کارتو ندارم خودت داری لج من رو درمیاری

با لب و لوچه ی آویزون و قیافه مظلوم گفتم:خب خوابم میاد دیگه...نخوابم؟

لبخند زد وگفت بیا بخواب کشتی من رو...

خودشم نشست روزمین.من هم دراز کشیدم رو کاناپه

عسل:کم کن صداش رو

زیرلب غرغر کرد ویکم صداش رو کم کرد.

بیچاره دلم براش سوخت.نفهمیدم کی خوابم برد صبح که پاشدم صبحانه حاضربود.

سورن:بیا صبحونت رو بخور.متین میاد دنبالمون بریم بیرون یکم بگردیم.

عسل:اوه آفرین به متین...آفرین به شما چه صبحونه ای...

سورن:بشین بخور حرف نزن

عسل:تعریفم نمی شه کرد که ازتون...

سورن با پوزخند:دیشب خوب خوابیدی؟

عسل:عالی ...خیلی خوب بود...

سورن:اگه خیلی خوشت اومده می تونم از خود گذشتگی کنم هرشب رو تخت بخوابم تاتوهرشب خوب بخوابی ها.چطوره؟

عسل:نه منو این همه خوشبختی محاله...همون یه شب درمیون عالیه...می ترسم خوشی زیادیم کنه...

سورن:پاشو درو باز کن متین اومد








متین:سلام بر زوج مهربون

عسل:سلام 

سورن:سلام صبحونه خوردی؟

متین:آره تکمیل تکمیل

سورن:عسل بیا جمع کن اینارو.

باهم رفتیم بیرون کلی گشتیم وخوش گذروندیم.قراربود غروب متین لباسم رو واسم بیاره.

غروب شد و متین لباسم رو آورد و خودش رفت خونش تا آماده شه.

سورن لباس ها و وسایلش رو برد تو حال تا همونجا حاضرشه.منم تو اتاق حاضرشدم.

لباسم یه لباس بلند پشت گردنی مشکی و قرمز ماکسی بود.با یه کت مشکی ازجنس خودش.کلاه گیس صافم رو گذاشتم وموهام رو بالای سرم شینیون کردم.یه آرایش کامل شب زیباییم رو تکمیل میکرد.صدای سورن از حال میومد.

سورن:عسل...عسل...کارت تموم شد بیا متین اومده پایین منتظره...

عسل:آلان میام.

سورن در اتاق رو باز کرد.چند دقیقه ای مات ومبهوت به من خیره شده بود.

عسل:بد شدم؟

سورن:نه اتفاقا خوب شدی

عسل:چرا کراواتت رو نبستی؟

سورن:ولش کن..لازم نیس...

عسل:بگوبلد نیستم چرا بهانه میاری...بیا من برات ببندم...

کراواتش رو گرفتم و داشتم می بستم...یه قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم نفسهای گرمش به صورتم می خورد...سرم رو بلند کردم ناخوداگاه نگاهمون تو نگاه هم قفل شد...

پسرجذابی بود...چشمای درشت و کشیده ی قهوه ای خیلی روشن یه عسلی تقریبا تیره عسلی چشماش مثه عسلی چشمای من نبود عسلی چشمای من به طوسی میزد اما عسلی چشمای اون به قهوه ای خیلی خوش رنگی یه جور نسکافه ای یا کاراملی...وقتی مهربون بود چشماش مثل کارامل شیرین وخوشمزه میشد وقتی هم عبوس بود عین نسکافه ی بدون شکر تلخ.از تشبیه های خودم خندم گرفته بود ...دوباره زوم کردم روصورتش،پوست سبزه و گندمی یه جور برنزه خدایی بود خیلی سیاه سوخته نبودها ولی یکم برنزه بود.این جذاب ترش می کرد و جدیتش رو بیشتر به رخ می کشید.بینی ولبهای خوش فرم...موهای قهوه ای حالت دار که وقتی راه می رفت تو هوا تکون می خورد وبامزه می شد...ته چهره اش یکم شبیه یونانی ها بود...خوش هیکل چهارشونه...

رمان اقای مغرور خانم لجباز پست 1

ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟بازم که خشاب خالی کردم...یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟آهان اینجا بهتره...خدایا عجب شیرتو شیریه ها! 
صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه...
 
نادری:قربان...اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
 
صادقی:ای وای...اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته ...تو حواست به بچه ها باشه...اون احمد لعنتی فرار نکنه ها...من برم ببینم اون دیوونه کیه...
 
نادری:باشه حواسم هست...شما هم مراقب باش
 
آرمان:آیـــــــــــــــی... .
 
صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم...صدات دربیاد می کشمت ...روانی جلوی گلوله وایستادی...از جونت سیر شدی؟
 
یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم...
 
صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
 
خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم...دیگه دارم خفه می شم...نه اینطوری نمی شه...می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد...
 
صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه...لعنتی...مگه سگی گاز می گیری؟
 
آرمان در حال نفس نفس زدن
 
-دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟ دست از پا خطا کنی با تیر...ای وای خدا اسلحه ام کو؟
 
صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
 
اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
 
صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی...
 
آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
 
وحشی شد.با خشم اومد جلو...چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
 
آرمان:ولم کن وحشی...احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
 
نادری:قربان...قربان...کجایید



مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت...لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم...گفت سردار...یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره...خیلی وحشیه...دستم رو ول کن...آخ جون ...الان حسابش رو می رسن...
پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.همچنان دستم تو دستاش بود...کنترل خودم رو از دست داده بودم...
 
سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
 
سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم...چقدر بهش فحش دادم
 
سرگرد:دستبند نداشتم قربان...مجبورم
 
هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم...وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم...به من می گن عسل آرمان
 
سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
 
سرگرد:متهم نیس؟
 
سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه
 
سرگرد برگشت با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.پشت چشم نازک کردم براش ومن که تا اون موقع ساکت بودم با حرص گفتم: بهتون نمیاد سرگرد باشید یه سرگرد آگاهی هوشمندانه تر بر خورد می کنه...یعنی شما نفهمیدید من پلیسم؟
 
در حالی که بااخم دستم رو ول می کرد با حرص و خشم اندک گفت:نه یونیفرمی نه چادری نه چیزی از کجا باید می فهمیدم پلیسید سرکار خانم؟
 
خب راست می گفت البته اونم یونیفرم نپوشیده بود.
 
اما حق به جانب گفتم:من مامور مخفی بودم احتیاجی به یونیفرم نداشتم...قابل توجه شما جناب سرگرد گرامی...
 
انتظار نداشت اونطور باهاش حرف بزنم...کارد می زدی خونش در نمیومد...عاشق کل کل کردن با موافقام بودم...یه دختر شر و عاشق هیجان...چند دوره قهرمان تیراندازی و کاراته ی کشور شده بودم...از هیچی نمی ترسیدم...پدرم قاضی بود داییم سرهنگ محمدی...از بچگی تو قانون بزرگ شده بودم...تو افکارم پرواز می کردم
 
سردار کاشانی:سروان آرمان کجایی؟
 
عسل:ببخشید قربان حواسم نبود چه فرمودید؟
 
کاشانی:بهت تبریک میگم دخترم کارت مثل همیشه عالی عالی بود.من به داشتن همچین ماموری تو دایره مامورین مخفی افتخار می کنم...
 
یه پشت چشمی برای سرگرد نازک کردم...چپ چپ نگام میکرد...
 
با لبخند کجی کنج لبم گفتم:مثل همیشه انجام وظیفه بود قربان
 
سرهنگ طلوعی:الحق والانصاف حلال زاده به داییش میره سرهنگ جان...
 
همه خندیدن...
 
سردار کاشانی:ازتوهم ممنونم سرگرد صادقی خیلی زحمت کشیدی
 
صادقی:کاری نکردم قربان...
 
عسل:زخمی شدید شما.دستتون خون ریزی کرده؟ماشین آمبولانس اونجا هست برید اونجا
 
کاشانی:آره پسرم...برو ماهم می ریم اداره...منتظر گزارشاتون هستیم خداحافظ
 
احترام نظامی گذاشتیم ورفتن...تنها شدیم
 
عسل:ببینم دستتون رو سرگرد
 
صادقی دستش رو پس کشید و نذاشت به بازوش دست بزنم...
 
عسل:فقط میخوام ببینم چی شده...گلوله خوردید
 
صادقی:مهم نیس...
 
عسل:چرا مهمه...با طعنه ادامه دادم:حیف یه همچین نیروی کار آمدی رو اداره آگاهی بخاطر ندونم کاری وسهل انگاری از دست بده جناب سرگرد
 
با خشم نگاهم می کرد اگه جاداشت حتما منو می کشت...ازاینکه رو اعصابش راه رفته بودم خیلی خوشحال بودم وسراز پا نمی شناختم...راموکج کردم که برم سوار یه ماشین بشم که همون همکارش رو دیدم...باتعجب نگاهم می کرد مونده بود چرا من رو نگرفته بودن...خب حقم داشتن من مامور مخفی بودم و درست عین خلافکارها لباس پوشیده بودم...
 
یه مانتویه کوتاه سبز زیتونی با شلوار شیش جیب سبزارتشی...با شال و کتونی سفید...یکمم گریم کرده بودم در ست شبیه معتادا...خودمو برنزه کرده بودم ولبام رو کبود با لنز قهوه ای تویه چشمام خداییش جرئت نمی کردم با این قیافه برم جلوی آیینه...تویه درگیری ها هم یکم صورتم زخمی وکبود شده بود اوه چه شود قیافه ام حسابی دیدنی شده بود...
 
هیچ کس باور نمی کرد سروان باشم...جلوش ایستادم و آروم باسر به سرگرد اشاره کردم
 
-حال رییست اصلا خوب نیس...گلوله خوره عین خیالش نیس توبرو لااقل به داد اون دست بی گناهش برس...که داره تاوان لجبازی های صاحبش رو می ده
 
منتظر جوابش نموندم...رامو کشیدم ورفتم

یک ماه از ماموریتم و دیدن اون سرگرد کاملا بد اخلاق می گذشت...داشتم استراحت می کردم وکارای کوچیک تر رو انجام می دادم.من بهترین مامور زن دایره بودم.به همین دلیل فقط تو ماموریت های خیلی بزرگ شرکت می کردم...دوباره یه ماموریت جدید...من جز دایره ی مامورین مخفی پلیس بودم...قرار بود دایره ی ما با دایره ی مبارزه بامواد مخدر یک ماموریت مشترک دشوار بره...طبق معمول اولین گزینه هم من بودم...
همه تو دفتر سردار کاشانی جمع شده بودیم...یه میز بزرگ بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود...با صندلی های چرمی و جلوی هر نفر یک بلند گو ویک بطری آب معدنی بود.سمت راست دایره ی ما نشسته بودن وسمت چپ هم دایره مبارزه با مواد مخدر...
 
کاشانی:خب همکاران عزیز همه اومدن؟
 
سرهنگ طلوعی به صندلی خالی بغل دستش اشاره کرد:نه قربان سرگرد...
 
حرفش تموم نشده بود که دیو سه سر وارد شد...اه این اینجا چیکار میکنه...خیلی خشک ورسمی احترام گذاشت ونشست...چون سرگرد پویا معاون بخش ما رفته بود دبی...من بغل دست سرهنگ نشستم واسه همین هم درست رو به روی این برج زهرمار بودم...
 
تو تمام مدتی که سردار پرونده رو توضیح می داد...به سردار نگاه می کرد...گاهی هم سری تکون می داد وچیزی می نوشت...من از قبل کل پرونده رو فوت آب بودم...زیاد گوش نمی کردم...چندین بار وقتی نگاهش به نگاهم افتاد وفهمید سعی در بازیگوشی دارم اخم شدیدی کرد اما کیه که اعتنا کنه...
 
کاشانی:امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن
 
یکم گلوم رو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم.
 
عسل:درمورد پرونده بله اما درمورد ماموریت هنوز به طور کامل توجیح نشدیم جناب سردار
 
کاشانی:مثل همیشه آماده ومشتاق.راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره...ما باید دوتا ازمامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی...
 
سرگرد:خب پس فرقش کجاست؟ماهمیشه همین کار هارو می کنیم دیگه
 
کاشانی:بله اما اینبار باید یک زوج بفرستیم
 
طلوعی:ما که تو این دوتا دایره زوج پلیس نداریم
 
کاشانی:بله اما ما به یک مامور مرد احتیاج داریم ویک مامور زن...باید برن اونور آب..راه طولانی ای رو در پیش دارن
 
محمدی:انتخاباتون...
 
کاشانی:سرگرد صادقی و سروان آرمان
 
بهارک 1375 آنلاین نیست.  


من وصادقی هم زمان:چی گفتین؟
کاشانی:چی شد بچه ها گفتم شما دوتا باید برین...شما دوتا از بهترین های این ادره اید کنارهم که باشید ماموریت فوق العاده پیش می ره
 
صادقی:قربان من تنهایی می رم قول میدم بهتون موفق شم.من با یک مامور زن؟اون هم سروان آرمان؟محاله سردار محاله
 
کاشانی:من دیگه نمی دونم شمادوتا باید برین...
 
آرمان:فکرنکنم پدر اجازه بدن
 
کاشانی:پدرت رو بهونه نکن...آرمان رفیق چندین و چند ساله ی منه... ما پشت یه خاکریز باهم بزرگ شدیم...بهونه نیار من قبلا با پدرت صحبت کردم رضایت داده...خب همکاران عزیز بفرمایید خسته نباشید روز همگیتون هم بخیر
 
همه متفرق شدن من و صادقی کنار سردار ایستادیم و خواهش می کردیم که مارو باهم نفرسته... سرهنگ طلوعی ومحمدی هم ایستاده بودند ولبخند می زدن وبه کارهای ما می خندیدن...
 
عسل:قربان شما فکر این رو نکردید دوتا نامحرم رو باهم بفرستین خارج به ماموریتی که هیچ چیزش معلوم نیست؟
 
کاشانی:اتفاقا چرا دخترم با پدرت صحبت کردم یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونیم بعد بفرستیمتون...
 
عسل:قربان شما فکر زندگی آینده مارو نکردید؟
 
صادقی:راست می گه من باهرکی برم با ایشون نمی رم
 
عسل:من هم با این آقا ماموریت برو نیستم
 
کاشانی:چرا می رید خوبم می رید.این یه دستور کاملا جدیه شما بهترین گزینه اید برا این ماموریت...اگه نرید سرپیچی از دستور فرمانده محسوب میشه وممکنه شغلتون رو از دست بدید این پرونده واسه من خیلی مهمه نمیتونم دست هر کسی بسپرمش...بالا برید پایین بیاین باید این ماموریت رو برید شیرفهم شدید؟
 
تا حالا اینقدر سردار رو جدی و عصبانی ندیده بودیم...بااخم چشم گفتیم و اومدیم بیرون...با حرص همدیگه رو نگاه می کردیم
 
صادقی:من چطور تو رو تحمل کنم...هنوز قضیه یه ماه پیش فراموشم نشده...با یه دختر...
 
عسل:فکرکردید من خیلی خوش حالم؟زندگیم بخاطر این ماموریت بهم می خوره...خصوصا با اون صیغه ی مسخره...حیف که مجبورم...مجبور
 
صادقی:منم مجبورم...شما بفرمایید از الان حاظر شین...100 تا چمدون بار نکنی دنبال خودت...
 
عسل:اونجا قبل رفتن ما همه چیز حاضره...تا حالا ماموریت خارج نرفتید مگه؟ روزتون بخیر سرگرد صادقی
 
خون خونش رو می خورد منم دست کمی از اون نداشتم خدایا این ماموریت کمه کمش یه ماه طول می کشه چطوری اینو تحملش کنم...خدایا خودت کمکم کن...ولی نشونش می دم من عمرا کم بیارم...بشینید ونگاه کنید چطور حالش رو می گیرم...پسره ی از خود راضی عصا قورت داده...
 
شب رفتم خونه و با بابا کلی دعوا کردم...اما هر چی گفتم حرف سردار رو میزد...این پدر ما داریم؟
 
با هزار بد بختی صیغه رو خوندیم ورفتیم فرودگاه

صادقی:خیلی خوشحالی نه؟
عسل:آره از تو چشمام می شه خوند چقدر خوشحالم
 
با چشمای خونین و پراز خشم بهش خیره شدم.مثل اینکه ترسید دیگه چیزی نگفت...
 
بابا:مواظب خودتون باشین می سپارمتون دست خدا
 
کاشانی:سریع رسیدید زنگ بزنید همه چیز روگزارش کنید یادتون نره

محمدی:دایی اونجا فقط همدیگه رو دارید لجبازی نکنید
 
مادر سرگرد:هوای هم رو داشته باشید...سالم رفتید سالم برگردید...
 
مامان:جناب سرگرد حواست به دختر من باشه ها
 
عسل:ای بابا بسته دیگه ماه عسل که نمیریم می ریم ماموریت فقط دعا کنید واسمون دارن صدا می کنن دیگه حلال کنید خداحافظ
 
سرگرد داشت با کاشانی و طلوعی ودایی و بابا پچ پچ می کرد
 
عسل:شما نمیاین به امید خدا؟نمیاین من برم
 
برگشت لبش رو گزید با حرص:دارم میام خداحافظ همگی
 
ازهمه زیر لب خداحافظی کردم وبا ناراحتی بعد از انجام شدن کارهای رفتنمون به سمت هواپیما حرکت کردیم...
 
خدایا همه چی رو به خودت سپردم...کمکم کن این پسره رو نکشم یوقت...
 
آخر وعاقبتمون رو به خیر کن
 
باکمک مهماندار صندلی هامون رو پیدا کردیم.
 
عسل:من میخوام کنار پنجره بشینم
 
بی اعتنا به حرف من رفت کنار پنجره نشست وکتش رو در آورد.
 
عسل:گفتم من میخوام کنار پنجره بشینم...شما از اونجا بلند شو
 
هیچ حرفی نمیزد.انگار دارم با دیوار صحبت میکنم هنوز سر پا ایستاده بودم.اینبار دهنم رو باز کردم با صدای بلند:من گفتم...
 
با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:شنیدم چی گفتی...کنار پنجره بشینی پایین رو میبینی می ترسی...بشین سرجات حرف اضافه هم نزن...من حوصله ی لجبازی های یه دختر بچه رو ندارم...
 
با اخم نگاهش میکردم وبا حرص پام رو زمین کوبیدم...
 
مهماندار:ا...خانوم شما که هنوز سرپایید بفرمایید بشینید الان هواپیما صعود میکنه...
 
شونه هام رو گرفت و من رو وادار به نشستن کرد...سرگرد پوزخند میزد...اه...ازهمین اول باختم...اما نه کلی کار دارم با این جناب سرگرد...مردک یخی...روزنامه واسه من میخونه اه...حوصله ام سررفت...آخی بغل دستیمون چه دختر خوشگلی داره ...یه دختر 10،11ماهه کوچولو با موهای دوگوشی...ای جونم



عسل:ای جانم...چقدر تونازی خاله...
مادر بچه:ممنون ...شما نظر لطفتونه...
 
عسل:واقعا نازه براش یه اسپند دود کنیدحتما...می شه یه کوچولو بغلش کنم؟
 
مادر بچه:آخه تازه شیر خورده می ترسم...
 
عسل:نه مهم نیست...مراقبم
 
مادره سری تکون داد و بچه رو داد بغلم...یکم که باهاش بازی کردم احساس کردم بچه داره شیر بالا می اره منم نمی تونستم کاری کنم خب...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که صورتش رو بگیرم سمت لباس سرگرد جونم...اوه اوه...خاله جان چی بود خوردی...فکر پیراهن سرگرد رو نکردی؟
 
صادقی:اه...اه...این چی بود دیگه؟
 
مادر بچه:ای وای به خدا شرمنده ام من که گفتم ممکنه...
 
عسل:نه اصلا خودتون رو ناراحت نکنید اتفاقی نیافتاده که...
 
وای دلم داشت از خوشحالی قیلی ویلی میرفت...بگیر سرگرد جون نوش جونت 1-1مساوی
 
مادربچه:بخدا ببخشید لباس شوهرتون کثیف شد
 
با لبخندی شیطانی گفتم:نه نه شوهرم عاشق بچه هاست،مگه نه عزیزم؟
 
با حرص نگاهم می کرد مجبورشد لبخند بزنه:بله همینطوره...بلند شد که بره لباسش رو عوض کنه:پاتو جمع کن رد شم
 
عسل:خب رد شو کی کار به تو داره
 
صادقی:اینطوری که نمی تونم پات رو جمع کن
 
عسل:مشکل خودته همینطوری رد شو
 
صادقی:باشه خودت خواستی...تمام هیکلش رو مالید بهم و رفت...ایش چندش...
 
چند دقیقه بعد برگشت.اینبار خودم پاهام رو جمع کردم تا رد شه
 
صادقی:حسابت رو میرسم وایسا...
 
باقیافه مظلوم وحق به جانب گفتم:خب تقصیرمن چیه...اون بچه روتون شیر بالا آرود نه من سر...
 
صادقی:هیــــــــس!مگه قرارنبود دیگه نگی..آرومتر گفت:سرگرد
 
عسل:خب پس چی بگم؟
 
صادقی با حرص:اسمم رو صدا کن دیگه...
 
قیافه م رو کج وکوله کردم: ایـــــی...حالا چی هست اسمتون؟
 
چپ چپ نگاهم می کرد می خواست خرخره ام رو بجوه.
 
با حرص گفتم:چیه نمی تونم که اسم کوچیک همه همکارام رو از بر باشم
 
زیرلب غرید:سورن
 
عسل:وا...مدل ماشینتون رو که نگفتم اسمتون رو پرسیدم
 
باخشم گفت:اسمم سورنه...مربا
 
با خشم گفتم:عسل
 
صادقی:به تو زهرمار بیشتر میاد تا عسل
 
عسل:اگه بخوای اسمم رو بد صدا کنی مجبورم تموم ماشین ها رو بیارم جلوی چشمت...انتخاب با خودته...
 
همچنان با خشم بهم خیره شده بود صورتش قرمر بود و رگهای شقیقه اش زده بود بیرون...اما من همه حرفام رو در کمال آرامش میزدم و این بیشتر حرصش رو در می آورد...ایول به خودم...دیگه هیچ حرفی نزد...مقصدمون دبی بود خدارو شکر سریع رسیدیم...کارای مدارکمون که تموم شد یه تاکسی گرفتیم تادم هتل...اتاقمون ازقبل رزرو شده بود.کلید رو از پذیرش گرفتیم ورفتیم بالا...اتاق که نبود یه سوییت کاملا زیبا ی نقلی...پولش رو هم از قبل اداره حساب کرده بود...یکی از مامورامون از قبل اینجارو آماده کرده بود...حتی لباس هم گذاشته بود واسمون...قراربود 3 تایی اینجا ماموریت داشته باشیم اما اون برای اینکه شک نکنن یه جای دیگه خونه داشت.




خیلی خسته بودم سریع رفتم سمت اتاق خواب.سورن هم داشت تو آشپزخونه آب می خورد.تا در اتاق رو باز کردم فریادم رفت هوا
عسل:نه...لعنتی ها این دیگه چیه
 
سورن از آشپزخونه فریاد زد چیه؟سوسک دیدی مگه
 
با عصبانیت اومدم تو حال و گفتم برو اتاق رو عوض کن...
 
سورن:چرا؟ اتاق به این خوبی...
 
عسل:اصلا هم بدرد نمی خوره...برو عوضش کن
 
سورن:خیلی هم خوبه از سرت هم زیاده
 
عسل:برو به اون اتاق نگاه کن بعد ببینم بازم می گی خوبه یانه
 
تو حال ایستادم و رفت به سمت اتاق خواب.
 
با عصبانیت فریاد زد:اه...از این بدتر نمیشه
 
با خونسردی رفتم پشت سرش دست به سینه به در اتاق تکیه دادم

عسل:بازم میگی خوبه یانه؟
 
تخت دو نفره وای خدای من یعنی مجبوربودم پیش این بخوابم؟مطمئن بودیم سردار با وجود شناختی که از ما داره یه اتاق با دوتا تخت یک نفره مجزا رزرو میکنه اما الان...
 
سورن:من می رم یه اتاق دیگه بگیرم...
 
عسل:خوب کاری میکنی چون اگه یه اتاق دیگه نگیری مجبوری رو کانا ه بخوابی سرگ...آقا سورن...
 
با عصبانیت رفتم روی مبل نشستم.اونم رفت ودر رو محکم کوبید بعد از نیم ساعت با قیافه کاملا پکر اومد و روبه روی من نشست...
 
عسل:چی شد؟
 
سورن:همه اتاق ها پره یا رزرو شده است عوض نمی کنن یعنی نمی تونن.اتاق ندارن
 
عسل:پس مجبورید رو همین کاناپه بخوابی
 
سورن:چرامن؟ما حقوق مساوی داریم...یه شب من یه شب تو...
 
از پیشنهادش حرصم گرفته بود...چطور می تونست این پیشنهاد و بده؟اما واسه اینکه کم نیارم قبول کردم...
 
عسل:باشه قبوله...من الان خوابم میاد کجا بخوابم؟
 
مثل اینکه باور نمی کرد قبول کنم.دلش انگار سوخته بود...هم لجباز خوبی بودم هم مظلوم نمای فوق العاده ای

سورن:من می رم دوش بگیرم خوابم نمیاد برو رو تخت بخواب...بعدهم رفت تو اتاق تا دوش بگیره ده دقیقه دیگه هم من رفتم ولباسام روعوض کردم و دراز کشیدم...صدای شر شر آب حموم یکم اذیتم میکرد.اما خیلی خسته بودم...پلکهام سنگین شدو خوابیدم.با صدای خنده ای که تویه حال می اومد بیدارشدم...دست و صورتم رو شستم ورفتم بیرون...
عسل:سلام متین
 
سرگرد پویا:به به عسل خانومی...سلام به روی ماهت
 
سرگردمتین پویا معاون دایی ومافق من بود یه پسر حدودا 32 ساله ی خوش هیکل چهار شونه با پوست سفید وچشمهای سبز و بینی کشیده و لبهای خوش فرم وموهای مشکی...خیلی جذاب ودوست داشتنی وصدالبته بسیار بسیار مهربون...مثل یه خواهر وبرادر بودیم...همیشه سر به سر هم میزاشتیم و حسابی خوش می گذروندیم....
 
عسل:پس شما هم اینجا می مونید
 
متین:آره این ماموریت روهم هستم بعد باهم برمی گردیم
 
سورن:شمادوتا همدیگه رو میشناختید؟
 
متین:آره دیگه معاون منه آرمان
 
سورن:بمیرم برات چی می کشی
 
متین:چی داری می گی آرمان فوق العاده است
 
سورن:و 100 البته بسیار لجباز و یک دنده
 
متین:بامن که خوبه با تو رو نمی دونم سورن
 
عسل:بله من باهر کسی مثل خودش رفتار میکنم...دلیلی نداره با آقا متین بد باشم
 
سورن چپ چپ نگاهم می کرد منم یه چشمکی به متین زدم اونم خندید...
 
سورن:خب می خوای متین جان حالا که اینقدر روابط بین شما حسنه اس جامون رو عوض کنیم...
 
متین:نمی شه آخه اونا که من رو می شناسن...من باید شما رو به مهندس کیانی و سارا خانوم به عنوان یک زوج معرفی کنم سورن جان
 
منظور سورن رو خوب فهمیدم می خواست بفهمونه که من فهمیدم شما همدیگه رو دوست دارین...
 
عسل:داداش؟
 
متین:جان داداش؟
 
عسل:شام خوردین؟
 
متین:نه منتظر بودیم تو بیدار شی بعد بریم واسه شام...برو حاظر شو...
 
عسل:باشه چشم
 
ازقصد به متین چشم چشم می گفتم که سورن بفهمه من فقط با اون لجم و اخلاقم هم خیلی هم خوبه...


رمان من ی پسرم7

به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:

-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....

خنده عصبی ای کرد و گفت:

-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟

سام و سعید منو از علی جدا کردن.

علی-منتظر تماست می مونم ماهان...

نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...

مهیار-این کی بود ماهان؟

-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته

مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟

چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:

-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...

و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...

مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...

سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...

از جام بلند شدم و گفتم:

-من می رم یه ذره قدم بزنم...

و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...

شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:

-بله..بفرمائید...

-سلام هلیا جونم...چطوری؟

هلیا-سلام...ببخشید،شما؟

-وا...هلیا منو نمی شناسی؟

هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...

و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:

-سلام آقا..

همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:

-سلام...

دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...

-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...

دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:

-شما با برادرتون دوقلوئین؟

-درسته...چطور مگه؟

صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!

خندیدم و گفتم:

-اتفاقا همه همنینو می گن...!

دختر گفت:

-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...

-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...

وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟

-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....

وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...

آهانی گفتم و سکوت کردم...

وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟

فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!

لبخندی زدم و گفتم:

-بله..یادداشت می کنی؟

وندا گوشیش رو در آورد و گفت:

-آره...بگو..

-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...

وندا لبخندی زد و گفت:

-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...

-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...

از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!

دوباره شمارشو گرفتم:

هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...

خندیدم و گفتم:

-الان که حرف زدی...

هلیا-قطع می کنما...

-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...

هلیا-علی تویی؟

داغ کردم.بی هوا داد زدم:

-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...

هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟

خنده عصبی کردم و گفتم:

-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟

هلیا-وای ماهان...متاسفم...

-باشه..کاری نداری؟

هلیا-می خوای قطع کنی؟

-آره..

هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...

-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟

هلیا-واسه چی؟

-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...

هلیا-آخه چرا؟

-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...

هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...

-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...

هلیا-باشه..برات می فرستمش

-دیگه کاری نداری؟

هلیا-نه عزیزم...خدافظ

روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟

نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:

-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...

علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:

-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...

فقط با پوزخند نگاهش می کردم...

علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...

و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:

-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟

-من دنبال درد سر نیستم علی...

علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...

-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟

علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟

حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...

علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...

-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...

علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...

-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...

اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:

-ماهان...ماهان کجایی؟

علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...

بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:

-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...

.

.

.

مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:

-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...

با همشون دست دادم و گفتم:

-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...

سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...

مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:

-سلام

بهرام-اوه...سلام...چطوری؟

-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟

بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...

-بباشه...بگو...

بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...

-باشه...بریم...

با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...

.

.

.

بهرام با دستپاچگی گفت:

-اصلا نمی دونم چطوری بگم...

-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟

بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...

-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...

بهرام-می دونی مهیار..من....من

تو حرفش پریدم و گفتم:

-چی؟

بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...

بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:

-باشه...بگو...

بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...

با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...

بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...

خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:

-تو مخالفتی نداری مهیار؟

ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!

-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...

چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:

-مسخره ام می کنی؟

-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....

بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!

خنده ام گرفته بوود...

-من واقعا یه پسرم بهرام...

بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟

بلند شدم و گفتم:

-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...

بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...

بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟

-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...

در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...

ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...

مهیار با دیدنم گفت:

-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟

به بهرام اشاره کردم و گفتم:

-با بهرام بودم..

مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...

بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...

مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟

بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:

-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!

مهیار با گیجی گفت:

-منظورت رو نمی فهمم...

بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟

لبخندی زدم و گفتم:

-من می رم لباسامو عوض کنم...

و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!

لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:

-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟

سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:

-دلم براتون تنگ میشه ماهان...

-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...

با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:

-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...

-چه جوری؟

بهار-دیگه نمی شه...

-خب بگو،شاید شد...

بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:

-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...

دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:

-الهی من قربونت برم گریه نکن...

بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...

-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...

در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:

-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...

-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟

بهار-بریم...

با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:

-پخخخخخ...

بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...

نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:

-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...

در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:

-شماها هم واسه خودتون شادین ها...

مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:

-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟

به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:

-بی خیاااال...

مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟

بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:

-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...

و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...

تو دلم گفتم:

-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...

پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".

روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!

با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...

یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟

آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:

-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....

.

.

.

من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:

-در حقمون برادری کردی....

از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:

-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...

فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:

-دلم برات تنگ می شه...

بهار-منم همینطور...

-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟

بهار-باشه....

***

با عصبانیت گفتم:

-ده دقیقه دیگه اونجام...

به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:

-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...

کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...

.

.

.

علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:

-سلام...چه زود اومدی...

-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...

علی روی نیمکت نشست و گفت:

-بشین...

کنارش نشستم.گفتم:

-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟

علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....

به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:

-حرف حسابت چیه علی؟

علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....

-می شه بپرسم چرا؟

علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...

-اما تو باید این کار رو بکنی...

علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...

پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.

علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...

گوشیش رو قطع کرد و گفت:

-الانا دیگه می رسه....

دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟

صدایی در درونم فریاد می زد:

-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...

یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...

هلیا-سلام....

من و علی-سلام

هلیا-دیر که نیومدم؟

علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...

هلیا رو به من گفت:

-تو چطوری؟

-مرسی...خوبم...

هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟

علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...

هلیا-یعنی چی؟

علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...

هلیا-من؟واسه چی؟

دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....

علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....

هلیا با چشم های گرد شده گفت:

-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...

علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:

-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟

نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...

علی با تحکم گفت:

-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...

هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:

-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟

علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...

هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:

-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...

با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:

-موفق باشی...

و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:

-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....

با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:

-بله؟

صدای دختری رو شنیدم:

-سلام ماهان خان...وندا هستم...

ماشینو نگه داشتم و وگفتم:

-سلام...حالتون خوبه؟

وندا-مرسی....شما خوبین؟

آهی کشیدم و گفتم:

-نه...

وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟

-نه...

وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....

حرفی نزدم...

وندا-می تونم ببینمت؟

-باشه...

وندا-الان کجایی؟

-خیابون(!!!!).

کمی مکث کرد و گفت:

-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....

-مگه خونتون کجاست؟

وندا-شهرک(!!!!!).

-باشه...من الان راه می افتم...

وندا-می بینمت...

نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...

ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...

شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...

متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.

سلام...

وندا لبخند محوی زد و گفت:

-سلام...

با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...

-تو زیاد میای این جا؟

وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...

-واسه چی؟

وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...

به طرفش چرخیدم و گفتم:

-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟

وندا در حالی که می نشست،گفت:

-می خواستم خودم رو محک بزنم....

دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:

-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...

آهی کشید و گفت:

-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...

با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:

-چی می خوری؟

کمی فکر کردم و گفتم:

-قهوه با کیک...

وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...

بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:

-تو چته؟

-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....

لبخندی زدم و ادامه دادم:

-نو نمی گی؟

وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...

آه عمیقی کشید و ادامه داد:

-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...

یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....

زمزمه کردم:

-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....

سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:

-آرایش پیرایشت مالیده شد...!

چشمکی زد و گفت:

-یه لحظه...

و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:

-تلخ مال شماست؟

ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....

یه حسی درونم داد می زد:

-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...

چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....

وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟

نگاش کردم:

-یه اتفاق بد واسم افتاده...

وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....

-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...

لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:

-دختره؟

-اوهوم...

وندا-پس یه درد مشترک داریم...

-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!

براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...

-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...

وندا با ناباوری گفت:

-نهههه....راست می گی؟

-اوهوم...

وندا-تو چه کار کردی؟

-اومدم پیش تو...!

وندا پوفی کرد و گفت:

-این خانه از پای بست ویران است...

برای عوض کردن بحث گفتم:

-قهوه مون سرد شد....

وندا بی توجه به حرف من،گفت:

-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!

-خب من دوسش دارم....

وندا با زیرکی گفت:

-از چه لحاظ اون وقت؟

زمزمه کردم:

-باورت می شه نمی دونم؟

لبخندی زد و گفت:

-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...

با گیجی پرسیدم:

-یعنی چی؟

وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:

-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...

چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:

-نگو هنوزم نفهمیدی...!

با مظلومیت بهش خیره شدم...

وندا-تو چند وقته پسری؟

-7-8 ماهی می شه...

وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....

چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....

وندا-چی شد؟هنگیدی؟

-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!

وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....

با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...

وندا-خب ...خدافظ...

-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...

وندا-پس تعارف نمی کنم...

در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...

وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!

لبخندی زدم و گفتم:

-باشه...خیلی ازت ممنونم...

وندا-بپیچ دست راست...

.

.

.

جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:

-می تونم بازم ببینمت؟

لبخندی زد و گفت:

-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!

و از ماشین پیاده شد و گفت:

-خدافظ...

با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.

.

.

.

توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!

موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود

الو؟

ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟

-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟

با عصبانیت گفت:

-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...

نا خود آگاه داد زدم:

-تو حق نداری بهش توهین کنی...

ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟

داد زدم:

-لطفا خفه شو ترانه.....

ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....

نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...

ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟

بی حوصله گفتم:

-نمی خوای بس کنی؟

جیغ زد:

-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟

نالیدم:

-بس کن ترانه....بس کن...

ترانه با بغض گفت:

-ماهان،می خوام ببینمت...

-الان نه وقت دارم نه حوصله...

ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...

جوابی ندادم...

ترانه-الان کجایی؟

-پارک نزدیک خونمون...

ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...

-ترانه!الان نه...

ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....

و گوشی رو قطع کرد.

.

.

.

با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:

-ته ریش بهت میاد...

نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:

-مرسی....

به آرومی گفت:

-ناراحت شدی؟

بی توجه گفتم:

-چی می خواستی بگی بهم؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟

دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:

-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....

با تعجب گفتم:

-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟

ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...

-مگه من از اول پسر بودم؟

ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!

نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:

-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...

توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:

-اما تو فقط دوست منی ترانه...

ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....

نگاش کردم:

-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....

ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:

-یه روز پشیمون می شی....

و با حالت دو ازم دور شد....

سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:

-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟

سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!

رمان من ی پسرم6

به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:
-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....

خنده عصبی ای کرد و گفت:

-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟

سام و سعید منو از علی جدا کردن.

علی-منتظر تماست می مونم ماهان...

نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...

مهیار-این کی بود ماهان؟

-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته

مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟

چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:

-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...

و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...

مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...

سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...

از جام بلند شدم و گفتم:

-من می رم یه ذره قدم بزنم...

و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...

شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:

-بله..بفرمائید...

-سلام هلیا جونم...چطوری؟

هلیا-سلام...ببخشید،شما؟

-وا...هلیا منو نمی شناسی؟

هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...

و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:

-سلام آقا..

همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:

-سلام...

دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...

-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...

دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:

-شما با برادرتون دوقلوئین؟

-درسته...چطور مگه؟

صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!

خندیدم و گفتم:

-اتفاقا همه همنینو می گن...!

دختر گفت:

-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...

-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...

وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟

-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....

وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...

آهانی گفتم و سکوت کردم...

وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟

فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!

لبخندی زدم و گفتم:

-بله..یادداشت می کنی؟

وندا گوشیش رو در آورد و گفت:

-آره...بگو..

-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...

وندا لبخندی زد و گفت:

-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...

-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...

از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!

دوباره شمارشو گرفتم:

هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...

خندیدم و گفتم:

-الان که حرف زدی...

هلیا-قطع می کنما...

-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...

هلیا-علی تویی؟

داغ کردم.بی هوا داد زدم:

-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...

هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟

خنده عصبی کردم و گفتم:

-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟

هلیا-وای ماهان...متاسفم...

-باشه..کاری نداری؟

هلیا-می خوای قطع کنی؟

-آره..

هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...

-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟

هلیا-واسه چی؟

-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...

هلیا-آخه چرا؟

-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...

هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...

-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...

هلیا-باشه..برات می فرستمش

-دیگه کاری نداری؟

هلیا-نه عزیزم...خدافظ

روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟

نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:

-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...

علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:

-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...

فقط با پوزخند نگاهش می کردم...

علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...

و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:

-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟

-من دنبال درد سر نیستم علی...

علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...

-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟

علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟

حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...

علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...

-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...

علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...

-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...

اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:

-ماهان...ماهان کجایی؟

علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...

بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:

-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...

.

.

.

مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:

-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...

با همشون دست دادم و گفتم:

-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...

سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...

مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:

-سلام

بهرام-اوه...سلام...چطوری؟

-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟

بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...

-بباشه...بگو...

بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...

-باشه...بریم...

با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...

.

.

.

بهرام با دستپاچگی گفت:

-اصلا نمی دونم چطوری بگم...

-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟

بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...

-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...

بهرام-می دونی مهیار..من....من

تو حرفش پریدم و گفتم:

-چی؟

بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...

بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:

-باشه...بگو...

بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...

با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...

بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...

خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:

-تو مخالفتی نداری مهیار؟

ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!

-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...

چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:

-مسخره ام می کنی؟

-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....

بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!

خنده ام گرفته بوود...

-من واقعا یه پسرم بهرام...

بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟

بلند شدم و گفتم:

-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...

بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...

بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟

-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...

در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...

ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...

مهیار با دیدنم گفت:

-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟

به بهرام اشاره کردم و گفتم:

-با بهرام بودم..

مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...

بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...

مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟

بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:

-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!

مهیار با گیجی گفت:

-منظورت رو نمی فهمم...

بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟

لبخندی زدم و گفتم:

-من می رم لباسامو عوض کنم...

و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!

لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:

-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟

سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:

-دلم براتون تنگ میشه ماهان...

-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...

با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:

-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...

-چه جوری؟

بهار-دیگه نمی شه...

-خب بگو،شاید شد...

بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:

-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...

دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:

-الهی من قربونت برم گریه نکن...

بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...

-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...

در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:

-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...

-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟

بهار-بریم...

با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:

-پخخخخخ...

بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...

نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:

-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...

در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:

-شماها هم واسه خودتون شادین ها...

مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:

-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟

به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:

-بی خیاااال...

مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟

بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:

-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...

و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...

تو دلم گفتم:

-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...

پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".

روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!

با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...

یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟

آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:

-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....

.

.

.

من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:

-در حقمون برادری کردی....

از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:

-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...

فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:

-دلم برات تنگ می شه...

بهار-منم همینطور...

-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟

بهار-باشه....

***

با عصبانیت گفتم:

-ده دقیقه دیگه اونجام...

به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:

-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...

کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...

.

.

.

علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:

-سلام...چه زود اومدی...

-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...

علی روی نیمکت نشست و گفت:

-بشین...

کنارش نشستم.گفتم:

-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟

علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....

به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:

-حرف حسابت چیه علی؟

علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....

-می شه بپرسم چرا؟

علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...

-اما تو باید این کار رو بکنی...

علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...

پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.

علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...

گوشیش رو قطع کرد و گفت:

-الانا دیگه می رسه....

دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟

صدایی در درونم فریاد می زد:

-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...

یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...

هلیا-سلام....

من و علی-سلام

هلیا-دیر که نیومدم؟

علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...

هلیا رو به من گفت:

-تو چطوری؟

-مرسی...خوبم...

هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟

علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...

هلیا-یعنی چی؟

علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...

هلیا-من؟واسه چی؟

دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....

علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....

هلیا با چشم های گرد شده گفت:

-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...

علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:

-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟

نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...

علی با تحکم گفت:

-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...

هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:

-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟

علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...

هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:

-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...

با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:

-موفق باشی...

و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:

-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....

با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:

-بله؟

صدای دختری رو شنیدم:

-سلام ماهان خان...وندا هستم...

ماشینو نگه داشتم و وگفتم:

-سلام...حالتون خوبه؟

وندا-مرسی....شما خوبین؟

آهی کشیدم و گفتم:

-نه...

وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟

-نه...

وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....

حرفی نزدم...

وندا-می تونم ببینمت؟

-باشه...

وندا-الان کجایی؟

-خیابون(!!!!).

کمی مکث کرد و گفت:

-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....

-مگه خونتون کجاست؟

وندا-شهرک(!!!!!).

-باشه...من الان راه می افتم...

وندا-می بینمت...

نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...

ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...

شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...

متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.

سلام...

وندا لبخند محوی زد و گفت:

-سلام...

با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...

-تو زیاد میای این جا؟

وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...

-واسه چی؟

وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...

به طرفش چرخیدم و گفتم:

-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟

وندا در حالی که می نشست،گفت:

-می خواستم خودم رو محک بزنم....

دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:

-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...

آهی کشید و گفت:

-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...

با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:

-چی می خوری؟

کمی فکر کردم و گفتم:

-قهوه با کیک...

وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...

بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:

-تو چته؟

-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....

لبخندی زدم و ادامه دادم:

-نو نمی گی؟

وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...

آه عمیقی کشید و ادامه داد:

-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...

یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....

زمزمه کردم:

-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....

سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:

-آرایش پیرایشت مالیده شد...!

چشمکی زد و گفت:

-یه لحظه...

و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:

-تلخ مال شماست؟

ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....

یه حسی درونم داد می زد:

-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...

چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....

وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟

نگاش کردم:

-یه اتفاق بد واسم افتاده...

وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....

-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...

لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:

-دختره؟

-اوهوم...

وندا-پس یه درد مشترک داریم...

-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!

براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...

-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...

وندا با ناباوری گفت:

-نهههه....راست می گی؟

-اوهوم...

وندا-تو چه کار کردی؟

-اومدم پیش تو...!

وندا پوفی کرد و گفت:

-این خانه از پای بست ویران است...

برای عوض کردن بحث گفتم:

-قهوه مون سرد شد....

وندا بی توجه به حرف من،گفت:

-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!

-خب من دوسش دارم....

وندا با زیرکی گفت:

-از چه لحاظ اون وقت؟

زمزمه کردم:

-باورت می شه نمی دونم؟

لبخندی زد و گفت:

-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...

با گیجی پرسیدم:

-یعنی چی؟

وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:

-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...

چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:

-نگو هنوزم نفهمیدی...!

با مظلومیت بهش خیره شدم...

وندا-تو چند وقته پسری؟

-7-8 ماهی می شه...

وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....

چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....

وندا-چی شد؟هنگیدی؟

-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!

وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....

با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...

وندا-خب ...خدافظ...

-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...

وندا-پس تعارف نمی کنم...

در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...

وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!

لبخندی زدم و گفتم:

-باشه...خیلی ازت ممنونم...

وندا-بپیچ دست راست...

.

.

.

جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:

-می تونم بازم ببینمت؟

لبخندی زد و گفت:

-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!

و از ماشین پیاده شد و گفت:

-خدافظ...

با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.

.

.

.

توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!

موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود

الو؟

ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟

-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟

با عصبانیت گفت:

-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...

نا خود آگاه داد زدم:

-تو حق نداری بهش توهین کنی...

ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟

داد زدم:

-لطفا خفه شو ترانه.....

ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....

نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...

ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟

بی حوصله گفتم:

-نمی خوای بس کنی؟

جیغ زد:

-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟

نالیدم:

-بس کن ترانه....بس کن...

ترانه با بغض گفت:

-ماهان،می خوام ببینمت...

-الان نه وقت دارم نه حوصله...

ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...

جوابی ندادم...

ترانه-الان کجایی؟

-پارک نزدیک خونمون...

ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...

-ترانه!الان نه...

ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....

و گوشی رو قطع کرد.

.

.

.

با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:

-ته ریش بهت میاد...

نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:

-مرسی....

به آرومی گفت:

-ناراحت شدی؟

بی توجه گفتم:

-چی می خواستی بگی بهم؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟

دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:

-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....

با تعجب گفتم:

-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟

ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...

-مگه من از اول پسر بودم؟

ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!

نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:

-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...

توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:

-اما تو فقط دوست منی ترانه...

ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....

نگاش کردم:

-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....

ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:

-یه روز پشیمون می شی....

و با حالت دو ازم دور شد....

سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:

-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟

سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!

رمان من ی پسرم5

از این حرفش نتونستم خودمو کنترل کنم وپقی زدم زیر خنده...حالا نخند،کی بخند....اما با دیدن قیافه عصبی عمه،خشکم زد.از جام بلند شدم و سریع گفتم: -شب به خیر... و با حالت دو از آشپزخونه خارج شدم...رو به بابا اینا هم بلند گفتم: -شب بخیر.... منتظر جواب نموندم و سریع از پله ها بالا رفتم.در اتاقم رو باز کردم و خودم رو روی تخت انداختم...بهار هنوز داشت با بهرام حرف میزد.با دیدن من گفت: -ماهان...خوبی؟ -آره...آره...خوبم... بهار-داداشی...دیگه قطع کنم؟ بهرام-.... بهار-نه....خوبه.. بهرام-.... بهار-باشه...خدافظ تلفن رو قطع کرد و به سمت من اومد.دستای کوچیکش رو روی گونه ام گذاشت وگفت: -چرا اینقد داغی؟ -دویدم... بهار-عمه دعوات کرد؟ -نه بابا..بهش خندیدم..بعدشم فرار کردم...یه جورایی دعوام هم کرد...بی خیال... بهار-داداش بهرام سلام رسوند بهت... لبخندی زدم وگفتم: -حالش خوب بود؟ بهار-آره...یکی دو هفته دیگه میاد دنبالم... نگاهی به چشمهای درشت آبیش کردم وگفتم: -ما رو که فراموش نمیکنی؟ بهار-منم میخواستم همینو ازت بپرسم.... *** با صدای زنگ ساعتم،از خواب بیدار شدم.خمیازه بزرگی کشیدم و از تخت پایین اومدم.نگاهی به کتابام انداختم...خدارو شکر همه رو بلد بودم....لباس هام رو عوض کردم.کیفم رو برداشتم و به آرومی پایین رفتم...صدایی از توی آشپزخونه می اومد...فکر کردم مانیه و داره برام صبونه آماده می کنه....ولی با دیدن ساسان،جا خوردم.به آرومی گفتم: -تو چرا بیداری؟ لبخند ملایمی زد وگفت: -صبحت بخیر... -صبح تو هم بخیر...چرا بیدار شدی؟ ساسان-تا برات صبونه حاضر کنم.... -مگه من چلاقم که تو برام صبونه درست کنی؟ ساسان-چرا عصبانی می شی؟می خوام باهات حرف بزنم... نگاهی به ساعتم کردم وگفتم: -الان وقت ندارم...بذار بعدا... ساسان-میام جلوی مدرسه تون...ساعت چند تعطیل می شی؟ -نمی شه بذاری بعد از ظهر؟ ساسان-نه...بعد از ظهر دیره... پوفی کردم وگفتم: -ساعت2:30 و بی توجه به میزی که با سلیقه و دقت تمام چیده شده بود،به سمت در رفتم.... ساسان-پس صبونه؟ دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم: -نمی خوام... داشتم کفش هامو می پوشیدم که در رو باز کرد و یه لقمه بزرگ رو به طرفم گرفت.. 
ساسان-حالت بد می شه دختر...حداقل اینو بخور... وقت مخالفت نداشتم..لقمه رو ازش گرفتم و پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم... ساسان-مواظب خودت باش... در رو بستم ونفس عمیقی کشیدم..ولی به خاطر آلودگی هوا،به سرفه افتادم...!چشمم به اتوبوس افتاد که داشت نزدیک میشد.تا ایستگاه دویدم...در حالی که نفس نفس میزدم،سوار شدم.هلیا روی صندلی اول نشسته بود و کنارش خالی بود.با لبخند سلام کردم وگفتم: -اجازه هست؟ ابروشو بالا انداخت وگفت: -نخیر...جای دوستمه... روی صندلی ولو شدم وگفتم: -وااای....چه روز گندیه امروز... هلیا-واسه چی؟ -همش بد شانسی میارم...خدا به خیر بگذرونه.. هلیا-هنوز عمت اینا این جان؟ -آره بابا...امروزم ساسان میاد دنبالم...اووه... هلیا-به قول خودت بی خیال...زنگ زیستو بچسب... اشاره ای به لقمه توی دستم کرد وگفت: -این دیگه چیه؟!!خنده ای کردم و گفتم: -ساسان برام لقمه گرفته... هلیا-اووو...دیگه چی؟ -اه..بدم میاد ازش..نمیدونی قیافه اش چه جوری شده...ابروهاش رو که دیگه نگو...از ابروهای من نازکتره.... هلیا-با اون عمت،چه طور جرات کرده؟ -چه میدونم؟...ولش کن..دوباره اعصابم خورد شد... . . . سلام بلندی گفتم و به بچه ها نگاه کردم...هلیا با خنده گفت: -واسه چی همه ناله ان؟ ترانه سرش رواز روی میز بلند کرد و گفت: -من صبونه می خوااااام....! -آهان...پس مساله این است...بی خیال بابا...آزمایشگاه رو بچسبین شقایق-میگن خیلی درد داره.... -به جاش صبونه ای که بعدش میدن،حالتو جا میاره... ترانه دوباره سرشو روی میز گذاشت و گفت: -تو سرشون بخوره... کلاس به طرز فجیعی(!)ساکت شده بود....نمی دونستم صبحونه اینقد تاثیر داره...!شنیده بودم اما،شنیدن کی بود مانند دیدن..! خانم وارد کلاس شد...بجز من وهلیا وشقایق،کسی بلند نشد...یه دونه از اون لبخندایی که جونم براش در می اومد،زد و گفت: -شماها خوبین؟ ترانه بدون اینکه سرشو بلند کنه،نالید: -نه خانم...خرابیم... خانم-بلند شید...اتوبوس تو حیاط منتظره.... با کلی شوخی وخنده،وارد آزمایشگاه شدیم...هلیا دستش رو دور بازوم حلقه کرد و گفت: -می گن سه تا گالن خون ازمون میگیرن...من یکیشم ندارم...! -درد...خیر سرت اومدی آزمایش بدی دیگه...! هلیا-خب من میترسم... . . . داشتیم با کمک خانم وپرستارا،خونامون رو آنالیز می کردیم...از بچگی،با دیدن خون،حالم بد می شد... خانم نگاهی بهم انداخت وگفت: -حالت خوبه ماهان؟ -بله خانم... هلیا-دروغ میگه....دوباره خون دیده،فشارش افتاده... خانم لبخندی زد وگفت: -پس تو واسه چی اومدی تو رشته تجربی؟ خندیدم و گفتم: -دوسش دارم...! هلیا-اون ساسانه؟وای...چقدر فرق کرده... -اه...اه..حوصله اش رو ندارم...تو هم با هام بیا.... هلیا-نه...از اول نیام بهتره،تا اینکه بیام بهم بگه تنهامون بذار...! باهاش خداحافظی کردم و به طرف ساسان رفتم....لبخندی زد و گفت: -خسته نباشی... -مرسی... ساسان-بریم یه چیزی بخوریم؟ -نه...بریم خونه...تو راه حرف هاتو بزن... ساسان-تو راه نمیشه -من حوصله ندارم...درکم کن... ساسان-به خدا زیاد وقتتو نمیگیرم... با بی میلی سوار پرشیای ساسان شدم.دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و چشم هام رو بستم.. بعد از چند دقیقه،متوقف شدیم.چشم هام رو باز کردم... ساسان-پیاده شو... -نمیشه همین جا بگی؟ ساسان با خشم گفت: -تو چرا از من دوری می کنی؟چرا دلت می خواد منو از سرت باز کنی؟ -چرا باید بهت نزدیک بشم؟تو فقط پسر عمه منی...اینو بفهم... ساسان-حالا تو اینو بفهم...تو باید منو بخوای روی باید تاکید کرد... -نمی فهمم ساسان-امشب مامان تو رو خواستگاری می کنه و تو هم باید منو قبول کنی... -اما تو نمی تونی بدون رضایت من ،باهام باشی... ساسان-امشب می بینیم... به صندلی تکیه دادم و زمزمه کردم: -ازت متنفرم عوضی...متنفرم... دوباره ماشین رو روشن کرد و توی سکوت راه افتادیم...گرمی دستهاش رو روی دستای سردم حس کردم.با خشم گفتم: -ولم کن ساسان... به مهربونی گفت: -من می خوامت ماهان...یه ذره باهام مهربون تر باش...به خدا قول می دم خوشبختت کنم... هیچ حسی بهش نداشتم.دستم رو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم و گفتم: -من الان اصلا به ازدواج فکر نمی کنم... ساسان-امشب هم فقط یه مراسم نامزدی ساده است... -مراسم نامزدی؟تو چطوری می تونی ساسان؟ ساسان-همه چی رو مامان درست کرده...به من ربطی نداره... با حالت عصبی پام رو تکون میدادم...فکر کردم: -شده تو روی عمه وایسم،باید سر جا بنشونمش...اون حقی توی آینده من نداره...اونکه اینهمه از من بدش میاد،چه طور می خواد بشم عروسش؟ سرم وحشتناک درد می کرد.ساسان اومد حرفی بزنهکه دستم رو بالا گرفتم و گفتم: -حتی دلم نمی خواد صداتو بشنوم... ساسان-اما من... داد زدم: -خفه شووووووو.... زیر لب یه چیزی زمزمه کرد و با اخم به رو به روش خیره شد...نمی تونستم اینهمه نادیده گرفته شدن رو تحمل کنم... . با دیدن ماشین بابا جا خوردم.با تعجب گفتم: -اون الان باید شرکت باشه... ساسان زیر لب گفت: -حتما موضوع مهمی پیش اومده... پس به گوش بابا هم رسیده بود...ساسان خواست ماشینو پارک کنه که من سریع از ماشینش پیاده شدم.داد زد: -وایسا منم بیام... دستم رو توی هوا تکون دادم وگفتم: -برو بابا... وبا عجله وارد خونه شدم...عمه داشت حرف می زد.با ورود من،همه سر ها به سمتم چرخید... عمه-بفرما...خودشم اومد... یه ببخشید گفتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم.بهار توی اتاقم بود.با دیدنم گفت: -ماهان...اگه بدونی چی شده... با ناراحتی گفتم: -می دونم... بهار-حالا چه کار می کنی؟ -هیچ کار...مگه زوره؟ بهار-نه... -پس هیچی دیگه... بهار اومد حرفی بزنه که در باز شد و بعدش قیافه گرفته مهیار رو دیدم... -خوبی داداشی؟ مهیار-چه کار می کنی ماهان؟ -واسه چی؟ مهیار-همین جریان نامزدی... پوفی کردم و با عصبانیت گفتم: -تو هم طرفدار عمتی؟بابا من از این ساسان بدم میاد...یه ذره هم منو درک کنین... به طرفم اومد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: -کی گفته ما تو رو درک نمی کنیم؟هیچ کس بجز عمه و ساسان راضی نیست.... آه عمیقی کشیدم و گفتم: -پس چرا هیچ کس هیچی نمی گه؟ مهیار-نمی دونم... -ببین...دارم از الان میگما...سر به سر من بذاره،یا بخواد برام تعیین تکلیف کنه،حرمتهاش رو میذارم کنار و تو روش وایمیستم... مهیار-منم همین نظر رو دارم... خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: -بی خیال حالا....ولشون کن...دیگه چه خبر؟ مهیار با کمی تردید گفت: -عمو مجید اینا شب میان خونمون... -چه بی خبر...واسه چی حالا؟ مهیار-عمه دعوتشون کرده... بی هوا از جام بلند شدم و داد زدم: -چی؟ اون به چه حقی واسه ما تصمیم می گیره؟ مهیار-آروم باش...صدات می ره پایین... بلند تر گفتم: -بره..اصلا همین قصدو دارم...اون حق نداره...اون نمی تونه...یعنی من بهش اجازه نمی دم... با باز شدن در حرفم نیمه تموم موند... سایه عصبی گفت: -بیا پایین..مامان کارت داره پوزخندی زدم وگفتم: -بفرما...احضار شدیم سایه خنده عصبی ای کرد و رفت...رو به بهار گفتم: -تو همین جا بمون... سرشو تکون داد و من دست در دست مهیار(!)رفتم پایین...عمه با دیدنمون یه خنده مصنوعی تحویلمون داد و گفت: -بفرما..عروس منم اومد به وضوح اخم کردم و گفتم: -کی گفته من عروس شمام؟ عمه با خونسردی نگاهی به ساسان انداخت و گفت: -مگه شما با هم حرف نزدید؟ -من می خواستم این سوالو از شما بپرسم...مگه ساسان حرف های منو بهتون نگفت؟ عمه با خشم گفت: -حرفتو بزن.. -من ساسان رو نمی خوام... عمه-ساسان که مشکلی نداره... روی مبل رو به روش نشستم و گفتم: -ببین عمه جون،من می خوام با کسی ازدواج کنم که بتونم بهش تکیه کنم...نه کسی که واسه روز تولدش باید براش لوازم آرایش بخرم...! صدای خنده های ریز مانی و مهیار و بابا رو شنیدم اما با جدیت به عمه خیره شدم.با کمی مکث گفت: -اما ساسان بعد از ازدواج درست می شه... -من که این طور فکر نمی کنم... عمه-اما.... -اما نداره دیگه...خیلی ببخشید ها...اما من اصلا به ازدواج فکر نمی کنم و به دیگران هم اجازه دخالت تو زندگیم رو نمی دم... عمه-ولی پدر و مادر و خانواده تو،خوبی و راحتی تو رو می خوان...اونا حق دارن بهت تو تصمیماتت کمک کنن... -درسته..اما شما پدر یا مادر من نیستی... عمه-ماهان...خیلی زبون دراز و بی ادب شدی.. -خب دیگه...من خیلی بدم و لیاقت عروس شما بودن رو ندارم... ساسان از جاش بلند شد وگفت: -اما من تو رو دوست دارم... -ما حرف هامون رو زدیم... ساسان-خواهش میکنم بهم یه فرصت دیگه بده..ماهان..من...من... عمه با عصبانیت گفت: -ساسان... چنان با تحکم این حرف رو زد که ساسان بی هیچ حرفی سر جاش نشست.عمه رو به من گفت: -ما خیلی بهت لطف کردیم که خواستیم عروس خانواده صادقی بشی... خواستم حرفی بزنم که بابا گفت: -این حرفا چیه آبجی خانم؟داری به ماهان توهین می کنی... عمه-این دختر پررو،لیاقت احترام گذاشتن رو نداره... بابا-ولی من نمی تونم بهت اجازه بدم توی خونه خودم،به دخترم توهین کنی... عمه سریع از جاش بلند شد وگفت: -خب از اول می گفتی..باشه..ما میریم.. و رو به ساسان و سایه گفت: -پاشید وسایلتون رو جمع کنید... سایه بلند شد و با عمه به اتاق خواب رفت.ولی ساسان مون.با کمی مکث گفت: -من واقعا معذرت می خوام..نمی خواستم اینطوری بشه... بابا-اشکال نداره..درست می شه..ولی فکر ماهان رو از سرت بیرون کن... نگاهش بهم افتاد...تو نگاش پر از حرف بود...به سختی نگاشو گرفت و گفت: -خدافظ... عمه یه خدافظ عصبی گفت و بیرون رفت.من و مانی و مهیار هم رفتیم تو حیاط...هنوز نگاه ساسان غم زده بود.... *** -ولی اگه من حرفی نمیزدم،شما ها قبول می کردین... بابا-نه دخترم..واسه چی اینطوری فکر می کنی؟ -واسه چی؟شما بگو چرا اینطوری فکر نکنم؟هیچوقت نشد به خاطر بچه هات تو روی خواهرت وایسی...الانم به خاطر حرفای من این طوری جوابشو دادی و بدون اینکه جلوی اشک هام رو بگیرم ادامه دادم: -اون به من توهینکرد،ولی شما اونطور که باید،جوابشو ندادین... بابا به سمتم اومد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: -ببخش دخترم...ببخش عزیزم...معذرت می خوام... مهیار با صدای مسخره ای گفت: -آه...گریه ام گرفت.... کوسن روی مبل رو چنان به طرفش پرت کردم که محکم توی صورتش خورد.دستش رو روی دماغش گاشت و گفت: -بشکنه اون دستت...خدا ساسان رو دوست داشت که عمه قبول کرد بی خیال بشه و گرنه زیر شکنجه های تو شهید می شد.... -تو خفه شو که می گیرم کلتو می کنما....! مبینا برگه مرسده رو هم داد و سر جاش نشست.به هلیا گفتم: -پس آزمایش من کو؟ هلیا-نمیدونم....از حانم بپرس.... قبل از اینکه خانم رو صدابزنم،خودش گفت: -ماهان...بیا این جا... از جام بلند شدم و با کنجکاوی به سمتش رفتم.یه برگه بهم داد و گفت: -آزمایشت اشتباه شده... نگاهی به برگه توی دستم انداختم ...هیچی ازش نفهمیدم...رو به خانم گفتم: -چی شده خانم؟ خانم-طبق این آزمایش،توی خون تو پر از تستسترونه... اولش شکه شدم؛اما بعدش زدم زیر خنده..بی اختیار،قهقهه می زدم...همه بچه ها ساکت شده بودن و با تعجب به من نگاه می کردن... کمی خودمو جمع و جور کردم و با لبخند رو به خانم گفتم: -حالا من چه کار کنم؟!!! خانم-باید بری یه آزمایش دیگه بدی... -حالا حتما لازمه؟دیگه دیگه خون تو تنم نمونده! خانم-آره...خیلی لازمه ابرهامو بالا انداختم و با نتیجه آزمایشی که منو یه پسر معرفی می کرد،به سمت بچه ها رفتم...رو به شقایق که روی دسته صندلیم نشسته بود،گفتم: -خانم...میشه بلند شید؟ شقایق چپ چپ نگام کرد و گفت: -چه چسی میاد واسه من...بگیر بتمرگ ببینم واسه چی می خندیدی؟ روی صندلی نشستم و برگه رو جلوی حنانه-که انگلیسیش عالی بود-گرفتم و گفتم: -بخش هورمون رو بخون... حنانه مکثی کرد و بعد جیغ زد: -اینجا چی نوشته... و توی صورتم خیره شد و گفت: -ببینمت..! شقایق-درد..فارسی حرف بزنین ما هم بفهمیم... حنانه-طبق این آزمایش،این نره غولی که مشاهده می کنید،یه پسره...تو خونش پر از تستسترونه...! همه با تعجب بهم خیره شده بودن..با خنده گفتم: -اون نگاه های هیزتونو جمع کنین...من زن و بچه دارم...اینارو نگا...آب دهنشون راه افتاد..! جدی تر شدم و ادامه دادم: -لب و لوچه تونو جمع کنین...جوابش اشتباه شده...باید برم دوباره آزمایش بدم... ترانه یکی زد پشت گردنمو گفت: -بمیری...داشتیم امیدوار می شدیم ها..! چشمم به هلیا افتاد.داشت زیر چشمی نگام می کرد.تو نگاهش یه حس خاصی بود...انگار...انگار داشت باهام حرف می زد...با کمی مکث،نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت...دلم می خواست توی آغوشم می گرفتمش و بهش می گفتم برای این غمی که تو چشم هاشه ،می تونه رو من حساب کنه...اما از جام تکون نخوردم...یه حسی بهم می گفت،من دلیلشم... . . . با مهربونی رو به مهیار گفتم: -داداش گلی.... مهیار-من خودم زغال فروشم...گورتو گم کن...فردا امتحان دارم... -یعنی نمیای؟ مهیار-نوچ... آه عمیقی کشیدم و گفتم: -باشه...مردم داداش دارن،ما هم داداش داریم... با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت و به کتابش خیره شد... . . . پرستار با دیدنم گفت: -ا..دوباره شما؟ لبخندی زدم و گفتم: -جواب آزمایشم اشتباه شده بود... اخمی کرد و گفت: -ولی جواب های ما صد در صد درسته... با شیطنت گفتم: -پس حتما من یه پسرم؟!! با تعجب گفت: -منظورت چیه؟ جواب آزمایشم رو نشونش دادم و گفتم: -ایناهاش...یا چشم هات اشتباه می یبینن یا جواب این آزمایش اشتباهه...! نگاهی به برگه انداخت و گفت: -احتمالا چشم هام اشتباه می بینن... دیگه حرفی نزدم..اینا دیگه اعتماد به نفس رو رد کردن رسیدن به اعتماد به سقف..!! دوباره سه تا-به قول هلیا-گالن،خون دادم و قرار شد پس فردا همون موقع برای جوابش برم... خواستم ماشین رو روشن کنم که با صدای زنگ گوشیم متوقف شدم.هلیا بود.. -سلام هلیا-سلام..کجایی؟ -جلوی در آزمایشگاه(!!!) هلیا-می خوای آزمایش بدی؟ -نه...تموم شد..دارم می رم خونه... هلیا-بیا این جا... -نه مرسی..هنوز صبونه هم نخوردم.. هلیا-یعنی تو خونه ما یه صبونه هم پیدا نمی شه؟ -نمی شه بی خیال شی؟ هلیا-نه..خونمون می بینمت...بای.. وقطع کرد..نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و زمزمه کردم: -دختره دیوونه...! . .. با خجالت گفتم: -ببخشید...مزاحمتون شدم... نرگس خانم لبخند قشنگی زد و گفت: -خواهش می کنم دخترم...هلیا که همیشه خونه شماست...حالا یه بار هم تو اومدی...خجالت نداره که...! هلیا-مامان،ماهان صبونه نخورده... نرگس خانم-ای وای...زود تر می گفتی خب... هلیا-اشکال نداره...خودم براش آماده کردم... و دستم رو گرفت و منو به سمت آشپزخونه کشوند.چشمم به میز افتاد.خیلی با سلیقه و کامل چیده شده بود. -بگو جان ماهان همش رو خودم چیدم... هلیا در حالی که داشت چایی می ریخت،گفت: -چرا تو؟جان خودم،همش رو خودم چیدم... روی صندلی نشستم و گفتم: -دستت طلا گلم..خوش به حال شوهر تو...داره بهش حسودیم می شه...! هلیا-قرار نشد بهش حسودی کنیا... یه لحظه یاد علی افتادم..نمی دونم چرا،ولی حس کردم منظور هلیا علی بود...نا خود آگاه اخم هام تو هم رفت.... هلیا-اوووه...اونو نگا..می دونی ماهان،من فکر می کنم اگه همه زنبور های دنیا هم روی تو تف کننا،نمی شه تو رو خورد...! از لحن جدیش خنده ام گرفت.اما هلیا بی خیال ادامه داد: -والله...می گی خوش به حال شوهر من...اما من می گم بد بخت شوهر تو....قیافه داری؟ نداری...چهارتا عشوه بلدی؟ نیستی...خونه داریت خوبه؟ نه... نمی دونم اون ساسان بدبخت هم چه گناهی به درگاه خدا کرده بود که عاشق توی کله خر شد...ولی آخرش که دیدی؟آمرزیده شد...وگرنه از تو جواب بله رو می گرفت...اگه یه روز قرار باشه.. توی حرفش پریدم و گفتم: -صبونه نخواستم...ولم کن... هلیا-اه..همش تقصیر توئه...انقد حرف می زنی حواس واسه آدم نمی ذاری...! صندلی کنارم رو عقب کشید و نشست. -مرسی هلی جونم...دستت درد نکنه... هلیا-خواهش می کنم... داشتم چاییم رو شیرین می کردم که هلیا شروع به لقمه گرفتن کرد.با خنده گفتم: -مگه تو صبونه نخوردی؟ هلیا-چرا...خوردم... -خدارو شکر...با این لقمه هایی که می گیری،می ترسم من رو هم بخوری...! هلیا لقمه رو به دهنم نزدیک کرد و گفت: -اینا مال من نیست...مال توئه..همش رو هم باید بخوری...! . . . هلیا-ماهان....ماهان...بیا...خودشه -کی؟ هلیا-علی دیگه دستش رو روی بینیش گذاشت و دکمه موبایلش رو زد. هلیا-الو... علی-سلام...کجایی تو؟چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ هلیا-سلام..کاری داشتی؟؟ علی-دلم برات تنگ شده هلیا...می خوام ببینمت... هلیا-ولی من اصلا علاقه ای به دیدنت ندارم... علی-تو فقط علاقه داری منو حرص بدی.. هلیا-خدافظ... علی-وایسا..کجا داری می ری؟حداقل بذار صداتو بشنوم... هلیا-شنیدی..بسه... علی-کاش یه ذره احساس تو هم مثل من بود... هلیا-تو رو خدا..دوباره بحث راه ننداز... دوباره؟یعنی اینا قبلا هم...؟ از احساسم به علی مطمئن شده بودم...من علی رو دوست نداشتم ولی واسه هلیا نگران بودم...می ترسیدم به علی دل ببنده..اما شاید هلیا نگرانی منو،حسادت یا علاقه به علی برداشت می کرد...پس سکوت بهتر بود... هلیا-تو دوباره رفتی تو عالم تفکر؟ خنده بی جونی کردم و گفتم: -چی گفت؟ هلیا-تازه می گه لیلی زن بود یا مرد...خیر سرت گذاشتم رو آیفون ازم سوال نپرسی.. -درد...اصلا نمی خواد بگی و لبامو غنچه کردم و به زمین خیره شدم.از روی صندلی بلند شد و کنارم روی تخت نشست و گفت: -الهی...حالا تو بغض نکن... دستم رو روی شونه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم و گفتم: -اینطوری که حرف می رنی فکر میکنم سه چهار سالمه! هلیا خندید و چیزی نگفت.با تردید پرسیدم: -دوسش داری؟ هلیا-کی رو؟ -علی رو دیگه... کمی فکر کرد و گفت: -نمی دونم..ازش خوشم میاد...ولی فکر نکنم دوسش داشته باشم... زیر لب زمزمه کردم: -خداکنه... *** با دیدن پرشیای ساسان،با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم.با صدایی که از پشت سرم اومد،به عقب چرخیدم: -سلام ساسان بود...بر خلاف دفعه قبل،تمیز و مرتب نبود...ته ریش چند روزه ای هم روی صورتش بود. -سلام...این جا چه کار می کنی؟ ساسان-باید به حرف هام گوش بدی...تو رو خدا نه نگو دنبال بهونه ای برای نرفتن می گشتم که دستم رو گرفت و منو به سمت ماشینش برد... . . . دست به سینه وایسادم و به ساسان که با حالت عصبی دستشو توی موهاش فرو می کرد،نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک در بند رو توی ریه هام فرستادم...کم کم داشت حوصله ام سر می رفت که ساسان شروع کرد: -درسته مامان این تصمیم رو گرفته،ولی از اول هم من عاشقت بودم ماهان...حتی چند بار بی خبر اومدم تهران و مواظبت بودم تا مطمئن بشم با هیچ پسری نیستی...ماهان،دوستت دارم...با همه شیطنت هات،شلوغی هات،اذیتت هات... به طرفم چرخید و ادامه داد: -حتی با اینکه می دونم دوسم نداری...می خوامت ماهان... چشمم به چشم هاش افتاد...داشت گریه می کرد...احساس کردم یه نفر به دلم چنگ زد...لبام رو بادندونم گاز گرفتم...دنبال یه جمله می گشتم...اومدم حرفی بزنم که ساسان گفت: -بهم یه فرصت بده ماهان...بذار ثابت کنم که به خاطر خودته که می خوامت...نه به خاطر اصرار های مامانم...اصلا میایم این جا و پیش پدر و مادر تو زندگی می کنیم...فقط بهم نه نگو عشقم... انقدر توی چشم هاش خواستن و التماس بود که لبهام به هم دوخته شدن...آخه پسر،تو رو چه به عاشق شدن؟!! با گرمای آغوش ساسان به خودم اومدم...منو توی آغوشش گرفته بود و محکم به خودش می فشرد...توی گوشم زمزمه کرد: -دوستت دارم..دوستت دارم... بی توجه به فریاد های مهیار،مانی و بابا به سمت اتاقم دویدم و در رو قفل کردم...یقه مانتوم رو با حرص کشیدم...طوری که همه دگمه هاش کندن...شالم رو در آوردم و روی تختم ولو شدم...دلم می خواست زار بزنم...اما صدایی توی ذهنم پی چید: -گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه.... بغضم با صدای بدی ترکید...سرم رو زیر بالشم پنهون کردم و اشک ریختم...حرف های دکتر توی گوشم زنگ میزد: *** -از این اتفاقا می افته...یعنی اون طوری نیست که بگم شما نفر اول هستی یا یه اتفاق عجیب و غیر ممکن افتاده... به سختی گفتم: -از کی اینطوری شدم؟ نگاهی به برگه آزمایش انداخت و گفت: -درصد پروژسترون خونت خیلی کمه...کمتر از 3 درصده...این یعنی 6-7 ماهی میشه... با شک گفتم: -یعنی من 6-7 ماهه پسرم؟آخه چطور ممکنه؟نمی تونم باور کنم... از جاش بلند شد و دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: -باید با خودت کنار بیای...جنس غالب تو مذکره...هرچی زودتر برای عمل آماده بشی،بهتره... مکثی کرد و ادامه داد: -پسرم...:( *** نمی دونستم چه طوری خوابم برده بود...گوشیم رو با بی حالی برداشتم و دگمهANSWERرو زدم: -بله؟ هلیا-ماهان...کجایی تو؟حالت خوبه؟چه کار کردی؟واسه چی خونوادت اینقدر نگرانن؟ماهان...الو.... با بی حوصلگی گفتم: -اعصاب ندارم هلی...دست از سرم بردار... هلیا-همه این حالتو از چشم من می بینن...بی معرفت،حداقل بگو چته؟ داد زدم: -خوب نیستم...دلم می خواد بمیرم...ب...می...رم... هلیا هم به تقلید از من داد زد: -خب بگو چه مرگته دختر... دختر...هه...با عصبانیت گفتم: -ولم کن... و گوشیم رو به دیوار کوبوندم...هزار تیکه شد...زمزمه کردم: -خدایا...آخه واسه چی؟حالا من چه کار کنم؟ دوباره اشک هام از گوشه چشمم راه گرفتن...نمی دونستم چقدر گذشته بود که با صدای کوبیده شدن در،به خودم اومدم...صدای هلیا بود: -ماهان...در رو باز کن....به خدا اگه در رو باز نکنی... نذاشتم حرفش تموم بشه و در رو باز کردم.با تعجب نگام کرد و بی هوا خودش رو توی آغوشم انداخت و با گریه گفت: -چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟نمی گی از نگرانی می میرم و زنده می شم؟ از خودم جداش کردم و بی تفاوت،از پله ها پایین اومدم...همه در سکوت توی فکر بودن .اولین کسی که متوجه حضورم شد،بهار بود...با خوشحالی داد زد: -ماهان... همه به سرعت نگام کردن..من اما،در سکوت روی اولین مبل نشستم...هلیا هم کنارم نشست و دست سردمو توی دست لرزونش گرفت...لبهامو تر کردم و گفتم: -یه اتفاق بدی افتاده...نه...یه اتفاق خیلی بد افتاده... مانی با نگرانی گفت: -کجا بودی ماهان؟ -پیش دکتر مامان-یا ابوالفضل...چی شده ماهان؟حالت خوبه؟تو که منو... بابا توی حرفش پرید و گفت: -د...بذار حرفشو بزنه یاسمن... و رو به من گفت: -بگو "دخترم"... مانی با بی میلی به مبل تکیه داد و چشم به دهن من دوخت.هلیا با نگرانی دستم رو می فشرد.اشک توی چشم هام جمع شد...به سختی گفتم: -دکتر گفت من یه پسرم... و داد زدم: -من دیگه دختر نیستم...6-7ماهه که نیستم... دستم رو از دست هلیا بیرون کشیدم و صورتم رو پوشوندم و با هق هق گفتم: -شما دیگه دختر ندارین...من یه پسرم...پسر... و از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم که با فریاد مهیار،سر جام خشکم زد: -این چرت و پرتا چیه تحویل ما می دی؟یعنی چی این حرفا؟ با خشم گفتم: -خفه شو مهیار که اصلا حوصله ات رو ندارم... بابا-با هر دو تونم.....بشینین سر جاتون.... برگشتم و دوباره کنار هلیا نشستم.اما هلیا به طرز محسوسی خودش رو عقب کشید....پوزخندی زدم و چیزی نگفتم... بابا-چه طور متوجه شدی؟ در حالی که سعی می کردم لرزش صدام رو کنترل کنم،گفتم: -قرار بود از طرف مدرسه،بریم آزمایشگاه...آزمایش هورمون بدیم....جواب من،منو یه پسر معرفی کرد... مهیار توی حرفم پرید و گفت: -شاید اشتباه شده باشه... بی توجه،ادامه دادم: -خانم سیری بهم گفت دوباره آزمایش بدم...گفت اشتباه شده...دوباره آزمایش دادم...جوابش مثل قبل بود...بردمش پیش دکتر...تائید کرد و گفت که با عمل کردن هم نمی تونم دختر بمونم...جنس غالبم مذکره..... و چشم هام رو بستم... ***

سلام...ببخشید..ببخشید...ببخشی د... واقعا شرمنده ام...یه مشکل برام پیش اومده که نه می تونم تمرکز کنم نه بیام اینجا...تو رو خدا ببخشید...همینو ازم قبول کنین تا بعد...============================== با صدای گرفته ای گفتم: -بیا تو... مهیار در رو باز کرد و وارد اتاقم شد.همونجا وایساد و با تعجب بهم خیره شد...سرمو پایین انداختم و گفتم: -چی می خوای؟ مهیار-هلیا خیلی ناراحت بود...کار درستی باهاش نکردی...حداقل یه خدافظی می کردی باهاش.. -تو چی می فهمی مهیار؟من دارم می میرم...کاش واقعا می مردم... مهیار به سمتم اومد و کنارم نشست.اشک هام دوباره راه گرفته بودن.مهیار به آرومی دستش رو روی گونه ام کشید و گفت: -گریه نکن ماهان...تو رو خدا... با هق هق گفتم: -نمی تونم...نمی تونم...آخه واسه چی اینطوری شد؟ مهیار سرم رو توی آغوشش گرفت و نوازش کرد.کمی آرومتر شده بودم ولی هنوز اشک می ریختم... -حالا چی می شه؟من می ترسم مهیار... خنده ی محزونی کرد و گفت: -تا حالا اینطوری ندیده بودمت...شبیه بچه ها شدی...! سرم رو بلند کردم و نگاش کردم.چشماش خیس بود.لبخندی زدم و گفتم: -خیلی دوستت دارم داداش بزرگه... مهیار-منم همینطور... بلند شدم و گفتم: -دیگه نمی تونم توی خونه بمونم...می رم یه هوایی بخورم... مهیار هم بلند شد و گفت: -باشه..مواظب خودت باش... . . . ماشینو خاموش کردم و ازش پیاده شدم.گوشیم رو روی حالت پرواز گذاشتم و بی هدف راه افتادم...به خانواده هایی که بی خیال می خندیدن نگاه کردم...منم مثل اونا بودم...حتی شادتر از اونا...ولی الان... آهی کشیدم و فکر کردم: -کاش می شد زمانو به عقب برگردونم... بین درختا،جایی که اصلا توی دید نبود،نشستمو زانو هام رو توی بغلم گرفتم.صدای آب آرومم می کرد ولی دلم می خواست آهنگ گوش بدم...از فکرم گذشت: -کاش گیتارم رو آورده بودم... آهنگ" من به جای تو" ی رضا شیری رو گذاشتم و باهاش زمزمه کردم: -شکسته ام ولی تکیه گاه توام/ببین بی کس اما پناه توام/یه عمره که از غصه و غم پرم/به جای تو بازم شکست می خورم/همون وقت که از زندگی خسته ای/برات باز نشد هر در بسته ای/می خوام توی نقش تو بازی کنم/به هر سختی تقدیر رو راضی کنم... گریه ام گرفته بود...حتی با اینهمه اشک ریختن هم آروم نمی شدم...سرم درد می کرد و چشم هام می سوخت...دلم یه نفر رو می خواست که با حرف هاش آرومم کنه...کاش هلیا این جا بود...دوباره آهی کشیدم و به نقطه نا معلومی خیره شدم... . . . با صدای فریاد مانی از جام پریدم: -ماااهااان....بیا این در لعنتی رو باز کن... از تخت پایین اومدم و قفل در رو باز کردم.مانی با دیدنم توی صورتش زد و گفت: -خدا مرگم بده...تو چرا اینطوری شدی؟ -توروخدا مانی...دست از سرم بردار... مامان-یعنی چی؟جون تو تنت نمونده...بیا...باید یه چیزی بخوری... -سیرم...نمی تونم بخورم... مامان-من این حرف ها سرم نمی شه...زود بیا پایین...غذات سرد می شه... با بغض گفتم: -چرا راحتم نمی ذاری مانی؟ در حالی که اشک توی چشم هاش جمع شده بود،گفت: -راحتت بذارم که از گرسنگی بمیری؟کاری از دست ما بر نمیاد...اما نمی تونیم ذره ذره آب شدن تو رو ببینیم...حال همه بده...همه ناراحتن...برای تو سخته برای ما سخت تر...تو فقط خودتو می بینی من و حمید بچه مونو...مهیار... مهیار... خواهرشو... تو قل اونی... میدونی ناراحتی تو چقدر روی اون تاثیر داره؟بس کن ماهان... بس کن... و زد زیر گریه...طاقت دیدن اشک هاشو نداشتم...توی آغوشم گرفتمش و گفتم: -گریه نکن مانی جونم....گریه نکن عزیزم... باشه.. باشه.. هر چی تو بگی.. میام... مانی در حالی که یه لبخند زورکی رو لبش بود،نگام کرد و گفت: -خیلی دوستت دارم..هر جور که باشی... دست مانی رو گرفتم و با همدیگه رفتیم پایین...همه سر میز نشسته بودن و داشتن با غذاشون بازی می کردن.انقدر توی فکر بودن که متوجه ورود ما نشدن.کنار مهیار نشستم و گفتم: -سلام... بابا-سلام عزیز دلم...حالت خوبه؟ -بله بابا جونم...خوب خوبم... ولی اصلا خوب نبودم...سرم درد می کرد و بی حال بودم...اما مانی با حرف هاش روشنم کرده بود...وجدانم اجازه نمی داد اونا رو هم نگران کنم...وای خدا...این چه بلایی بود سرم آوردی؟ با صدای مانی از فکر بیرون اومدم: -دوست نداری ماهان؟چرا نمی خوری؟ -چرا چرا..خیلی هم دوست دارم... و قاشق رو به دهنم نزدیک کردم...انگار معده ام بسته شده بود...دلم هیچی نمی خواست.خودم هم باورم نمی شد ...اون ماهانی که من می شناختم،با اینی که بودم،هیچ شباهتی نداشت... . . . دکتر نگاهی به برگه و نگاهی به ما انداخت.همگی استرس داشتیم... وای خدا...چی می شه الان بگه این جواب درسته و بقیه اشتباه بوده...چی می شه دوباره به من بگه دخترم...خدا...1000تا صلوات نذر می کنم دختر باشم!خدا جونم ...روی منو ننداز زمین دیگه.... دکتر-آقای امین،نگرانی و ناراحتیتون رو درک می کنم...اما اتفاقیه که افتاده و شما نمی تونید عوضش کنین...هر چقدر هم که وقت رو تلف کنید،خود ماهان اذیت می شه...شاید به روش نیاره،اما زندگی کردن اینطوری سخته و هر چی بگذره بدتر هم می شه... آهی کشیدم و فکر کردم: -خدایا...10000تا صلوات نذر می کنم الان از خواب بپرم...جان هلیا دو در نمی کنم و همه شو می فرستم....هر چی هم قبلا نذر کردم و از زیرش در رفتم می فرستم...خدایا... با صدای لرزون پدرم،به خودم اومدم: -حالا باید چه کار کنیم؟ دکتر-ما همگی واسه عمل جراحی آماده ایم...هر وقت که ماهان هم آماده بود به امید خدا جراحیش می کنیم...بعد از عمل می فهمه چه کار درستی کرده... نه...مثل اینکه جدی جدی دارن منو پسر می کنن....خدایا..با همه آره با من بدبختم آره؟!..بابا من بی جنبه ام... همگی بلند شدیم.دکتر رو به من گفت: -من منتظر تماست می مونم...ولی یادت باشه هر چی زودتر آماده بشی بهتره...هر وقت هم اراده کنی اتاق عمل آماده است... -باشه...بعلا باید فکر کنم... دکتر-فکر کن...ولی سریع تر.. -باشه...مرسی ...با اجازه... واقعا از همتون معذرت می خوام اما دارم همه سعیم رو می کنم تا تند تند بذارم...برام دعا کنین بچه ها... ======================== اصلا حوصله خونه رفتنو نداشتم...انگار مهیار هم متوجه شد چون گفت: -می شه من و ماهان بعدا بیایم؟ بابا نگاه مشکوکی بهمون انداخت و گفت: -باشه..ولی مواظب همدیگه باشین.... دستم رو توی جیب سویشرتم فرو کردم و کنار مهیار راه افتادم.... مهیار-خوبی ماهان؟ -نه..داغونم مهیار...نمی دونم چکار کنم... مهیار-خداییش خیلی سخته... -این روزا کی تموم میشه؟ مهیار دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد و گفت: -تموم می شه..به شرطی که تو زود تر تصمیمت رو بگیری... -آخه چطور؟چطوری قبول کنم پسر بشم؟من نمی تونم...نمی تونم مهیار...من اگه عمل کنم،زندگیم زیر و رو می شه و من اینو نمی خوام... مهیار-ولی این طوری هم عذاب می کشی...یکم فکر کن..نه دختری نه پسر...یه جورایی می مونی بین دو راهی... آهی کشیدم و گفتم: -می دونم...اما به این راحتی ها هم نیست که... مهیار-ولی از عذابی هم که الان می کشی کم تره... روی نیمکت نشستم و گفتم: -اعصابم به هم ریخته... مهیار-دو دقیقه بمون همین جا،زود میام... -کجا؟ مهیار-اومدم می فهمی... با بی حوصلگی به نیمکت تکیه دادم و سعی کردم با نفس های عمیقم،کمی از اضطراب درونم رو کم کنم...حسابی به هم ریخته بودم..توی این یه هفته،قد همه سال های عمرم سختی کشیده بودم و گریه کرده بودم...توی فکر هام غرق بودم که با صدای مهیار به خودم اومدم: -کجایی جاجی؟ -ا..توئی؟...کی اومدی؟ مهیار-یه یه ساعتی می شه... -درد...اصلا حوصله لوده بازی هاتو ندارما..می زنم لت و پارت می کنم... مهیار-اتفاقا یه چیزی آوردم سر حالت می کنه... با تعجب نگاش کردم که از توی جیب کاپشنش یه بسته سیگار در آورد.... -مهیار..توهم؟باورم نمی شه.. مهیار-کوووفت...آروم باش...یکی ندونه فکر می کنه سر بریده دیدی تو جیب من... -تو...تو سیگار می کشی؟ مهیار-بعضی اوقات آره... -و الانم همون بعضی اوقاته؟ مهیار-ای گفتی...دقیقا... و یکی از سیگار ها رو دستم داد...با لودگی گفتم: -معتاد نشیم حالا... مهیار پقی زد زیر خنده و گفت: -دیدی...نکشیده سر حالت آورد... بی توجه گفتم: -ولی این یکی از فواید پسر بودنه ها...آزادی...هر کاری دلت بخواد انجام می دی هیچکی هیچی بهت نمی گه...نه؟ مهیار-نمی خوای که الان بحث دفاع از حقوق زنان راه بندازی؟!! -نه... و ساکت شدم...فکر کردم: -دیگه دلیلی واسه این کارا وجود نداره....دیگه آبجی کوچیکه نیست که باهات درباره حقوق پایمال شده زنا بحث کنه...الان داداش کوچیکه کنارت نشسته که هر چی بگی اون هیچی نمی گه... دوباره چشم هام پر از اشک شد...زمزمه کردم: -آخه من چقد بدبختم خدا...؟ مهیار در حالی که پکی به سیگارش می زد گفت: -تو که دوباره دستگاه آبغوره ات راه افتاد...دختر که بودی کمتر اشکاتو می دیدما... چنان نگاهش کردم که سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت... به سیگار توی دستم خیره شدم...دفعه اولی نبود که سیگار می کشیدم ولی هیچ کششی نسبت بهش نداشتم...فندکی رو که مهیار جلوم دراز کرده بود رو گرفتم و روشنش کردم...پک عمیقی به سیگار زدم و دودش رو توی ریه ام حبس کردم..از عذاب دادن خودم لذت می بردم..من این جسم رو دوست نداشتم...یه حسی بهم می گفت: -بذار از بین بره...بره به درک..این جسم لعنتی داره تورو از هر چی که دوست داری جدا می کنه...بذار از بین بره... با ضربه محکمی که به پشتم خورد،به سرفه افتادم مهیار-تو چته؟هنگ کردی یهو؟ -دلم می خواد بمیرم...ولم کن... مهیار-با این دفعه می شه صدو هفتاد و چهارمین باری که دارم این جمله رو ازت می شنوم..بس کن ماهان..چقدر می ری رو اعصاب من آخه...بی شعور نفهم،به فکر خودت نیستی به فکر من بدبخت باش که جسمم به جسم تو وصله..بفهم نفهم... از حرصی که می خورد خنده ام گرفت... -خیلی دوستت دارم داداش بزرگه...! مانتو و شالم(!)رو پوشیدم و بعد از برداشتن سوئیچم از اتاقم بیرون اومدم....دیگه حوصله سر خوردن روی نرده ها رو هم نداشتم... مانی و بهار داشتن تلویزیون نگاه می کردن.مانی با دیدنم گفت: -کجا می ری ماهان؟ -می رم هلیا رو ببینم... مامان-تصمیمت رو گرفتی؟ -آره...می خوام باهاش حرف بزنم.. مانی لبخندی زد و گفت: -موفق باشی... به آرومی از خونه خارج شدم.دلم برای هلیا تنگ شده بود.دیگه مدرسه هم نمی رفتم...می رفتم چی می گفتم؟!!خانم سیری اصلا تعجب نکرد...اون از اول می دونسته جواب آزمایش اولیم هم درسته...ولی بقیه چرا...تنها موضوعی که از مدرسه اذیتم می کنه،اینه که وجود من کنار هلیا،مانع می شد تا بچه ها به خاطر رابطه مون بهش تیکه بندازن...حالا که من پسرم،دیگه بدتر...بیچاره هلی...! نمی دونستم برای دیدنم میاد یانه،اما دلمو به دریا زدم.کنار پارک،ماشینو نگه داشتم و شمارشو گرفتم...خدا کنه حداقل جوابمو بده... هلیا-سلام -سلام هلی...چطوری؟ هلیا-میسی...خوفم...تو چطولی؟ از این طرز حرف زدنش،دلشوره ام کم تر شد... -منم خوبم...می خوام ببینمت هلی... مکثی کرد و گفت: -کی...کجا... -الان...پشت خونتون... هلیا-ا...الان اونجایی؟وایسا اومدم.... و قطع کرد...از این کارش،لبخند روی لبام اومد.هلیا همون هلیا بود.منم همون ماهان بودم.پس دوستی ما هنوزم پابرجا بود.از ماشین پیاده شدم و به سمت یکی از نیمکت ها رفتم.چند دقیقه بعد،هلیا رو دیدم.بی هوا از جام بلند شدم.هلیا لبخندی زد و به راه رفتنش سرعت داد.منم لبخند عمیقی زدم و بهش خیره شدم.زیبا براش کم بود.فوق العاده شده بود.یه شلوار لی تنگ،با مانتوی کرم و شال مشکی پوشیده بود.دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: -سلام...دیر که نیومدم؟ دستش رو فشردم و گفتم: -نه...مثل همیشه،به موقع اومدی..بشین... کنارم نشست. -از مدرسه چه خبر؟ پوفی کرد و گفت: -وااای...نمی دونی چه خبره...هیچکس باورش نمی شه...همه فکر میکنن داریم شوخی می کنیم...ولی نمی دونی چقدر جات خالیه...اصلا دیگه بهم خوش نمی گذره.... -دعا کن توی یه دانشگاه با هم قبول بشیم... آهی کشید و گفت: -امیدوارم..تو چه کار می کنی؟ -فعلا که هیچی.... اشاره ای به مانتو و شالم کردم و ادامه دادم: -الان که ظاهرم دختره...دارم واسه عمل حاضر می شم... هلیا خواست چیزی بگه،اما حرفش رو خورد. -چی می خواستی بگی؟ هلیا-هیچی.. -ا..اذیتم نکن..بگو چی می خواستی بگی دیگه... هلیا-اگه...اگه تو عمل کنی...دیگه...دیگه...دوست من....نیستی؟...یعنی دیگه پیشم نمیای؟ به طرفش چرخیدم و گفتم: -این چه حرفیه که میزنی هلی؟معلومه که نه... سرش پایین بود...دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و مجبورش کردم نگام کنه...داشت گریه می کرد.بی هوا بغلش کردم و گفتم: -دیووونه..واسه چی گریه می کنی؟مگه می شه من از تو جدا بشم هلی؟...هان...؟یکم فکر کن...من که اینهمه تو رو دوست دارم...هلیا...جان ماهان گریه نکن دیگه... دماغشو بالا کشید و گفت: -قول بده ولم نمی کنی... -قول می دم... ازم جدا شد و توی چشم هام نگاه کرد.صورتش قرمز شده بود و دماغش باد کرده بود. با خنده گفتم: -ببین خله چه بلایی سر خودش آورده..! هلیا-ماهان...می شه عمل نکنی؟ -یعنی همین شکلی بمونم؟بمونم تو دوراهی؟نه پسر باشم نه دختر؟ هلیا-آره... -خیلی سخته هلی...دارم دیونه می شم...اصلا نمی دونم واسه چی...بیچاره مهیار رو هم مجبورش کردن بره آزمایش بده...چون دو قلوئیم.. خندیدم و ادام دادم: -فکر کن...مهیار..با اون ابهتش،دختر بشه....! هلیا پقی زد زیر خنده و گفت: -اونوقت اون می شه ماهان...تو میشی مهیار...! اخمی کردم و گفتم: -به من می خوره عین اون پسره خل و چل باشم؟ دستی به صورتم کشید و گفت: -آره...فقط یه ذره ریش و پشم کم داری...راستی،ریشم در میاری؟!! سرم رو بالا گرفتم و چونه امو نشونش دادم و گفتم: -آره...نگاه کن... هلیا-با این وضع ،بهتره زود تر عمل کنی...وگرنه می شی پسر دختر نما! -درد...بریم یه چیزی بخوریم؟ هلیا-بریم... دستش رو گرفتم و با هم به طرف ماشینم رفتیم... هلیا-راستی،از ترانه چه خبر؟ -واسه چی؟ هلیا-هیچی... -د..بنال دیگه...یا از اول نگو،یا تا تهش بگو... هلیا-آخه خیلی ابراز دل تنگی می کرد! -واسه من؟ -پ ن پ من! خندیدم و در رو براش باز کردم و خودم هم سوار شدم. -از روزی که نیومدم مدرسه،همش بهم می زنگه... هلیا-دختر خوبیه،فقط یه کوچولو روی تو غیرتیه! -ناخوشی...دختر مردمو مسخره نکن... هلیا-واقعیت رو گفتم -دیگه باهاش دعوا نکردی؟ هلیا-نه..اصلا بهش محل نمی ذارم...فقط رابطه ام با شقایق خوبه... -سلام بهش برسون...بگو دلم برا چل بازی هاش تنگ شده! هلیا-اتفاقا شقایق هم،همینو گفت! -خوش به حالتون...داره بهتون حسودیم می شه...به گذشته خودم.. هلیا-ولی تو هم می تونی خوش بگذرونی -ببخشید با کی اون وقت؟حتما با اون دوستی خل و چل مهیار...؟!! هلیا خنده ای کرد و گفت: -نمی دونم والله! *** توی آینه به خودم و اندام دخترونه ام نگاه کردم...اشک توی چشم هام جمع شد...باورم نمی شد تا چند ساعت دیگه ،چیزی از دختر بودن تو وجودم نمی مونه...نگاهی به موهام انداختم.برای اولین بار،دلم می خواست موهام بلند بود و می بافتمشون...آه عمیقی کشیدم و نگاهمو از آینه گرفتم.با بی حوصلگی لباس هامو در آوردم و لباسای گشاد بیمارستان رو پوشیدم.آماده بودم...آماده آماده...واسه پا گذاشتن توی دنیای عجیب و غریب پسرا....!بدون برداشتن شالم،در اتاق رو باز کردم.مانی و مهیار و بابا،پشت در بودن که با دیدن من،از جاشون بلند شدن.تو نگاه همشون حسی شبیه دلسوزی رو می دیدم.مانی با یه لبخند ملایم گفت: -آماده ای دخ...ماهان؟ بی خیال گفتم: -بله...پسرتون آماده است.... مهیار منو توی آغوشش گرفت و گفت: -بذار واسه آخرین بار ،حداقل ماهان خانمو بغل کنم... با اومدن دکتر،ازش جدا شدم و گفتم: -من حاضرم دکتر...بریم؟ لبخندی زد و گفت: -باشه...همه تو اتاق عمل منتظرن... لبخندی به بقیه زدم با کلی استرس دنبال دکتر راه افتادم... *** دستش رو فشردم و گفتم: -ماهانم...خوشوقتم... لبخندی زد و گفتت: -سعیدم... مهیار-خب دیگه...پیش به سوی کوه کوله مو روی شونه ام جابجا کردم و کنار مهیار راه افتادم. مهیار-خوبی ماهان؟ -آره...واسه چی؟ مهیار-تو خودتی...دوست نداشتی با ما بیای؟ -نه...حالا اینا نمی گن این داداش مهیار،از کدم گوری،یهو پیدا شد؟ مهیار-نه بابا...این مغز نخودیا،اصلا بلد نیستن فکر کنن...! آهی کشیدم و گفتم: -خدا کنه... عینک دودیم رو روی صورتم جابجا کردم و به متظره زیبای روبروم چشم دوختم....چقدر دلم می خواست الان با هلیا و دوست های خودم اینجا بودم...ولی حیف که نمی شد...داشتم خاطراتمو مرور می کردم که با صدای"آخ"ظریفی،به خودم اومدم.دختر مو بور سفیدی،کنارم روی زمین افتاده بود...با شرمندگی گفتم: -من...واقعا متاسفم... دختر خواست چیزی بگه که دوستش با عصبانیت گفت: -همینن؟...متاسفم..یه ذره حواستو جمع کن آقا... اومدم حرفی بزنم که دختر گفت: -صبا...ساکت...کمکم می کنی بلند شم؟ بی توجه به پسر بودنم(!)دستم رو زیر بازوی دختر انداختم و بلندش کردم و گفتم: -باز هم ازت معذرت می خوام...من اصلا حواسم نبود و واقعا شرمنده ام....! دختر با عصبانیت خودشو ازم جدا کرد و فریاد زد: -یعنی چی این کارا؟شما خجالت نمی کشی که... مهیار در حالی که دست منو می کشید،گفت: -این داداش من تازه از لندن برگشته...واسه همین این چیزا رو نمی دونه...شما به بزرگی خودت ببخش.. و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف دخترا بمونه،راه افتادو منو هم با خودش کشید.رو به من گفت: -خاک تو سرت...ماهان...چرا اینقد تو گیجی؟بابا اگه به دادت نرسیده بودم که دختره تیکه تیکه ات کرده بود...یه ذره حواستو جمع کن برادر من... سام با خنده گفت: -ولی خوب تیکه ای بودا...باریک الله ماهان خان...دستت درست! خندیدم و گفتم: -نه به خدا...اتفاقی بود! سعید ضربه ای به پشتم زد و گفت: -ما خودمون زغال فروشیم...برو داداشتو رنگ کن... خندیدم و حرفی نزدم.. . . . نوید نفس نفس زنان گفت: -من دیگه نمی کشم...همین جا بشینیم؟ -به این هیکلت نمی خوره انقدر زود خسته شی...! سعید با لودگی گفت: -اگه یه سوزن بکنی تو بازو های این،عین بادکنک بادش خالی می شه....همش واسه خالی نبودن عریضه است! با تعجب رو به مهیار گفتم: -راست می گه؟ سعید-از کی می پرسی داداش؟از خودم بپرس..این مهیار که از نویدم بدتره...!مهیار دیگه سوزن نمی خواد...یه مشت واسه ترکیدنش کافیه... ضربه ای به بازوی خودش زد و ادامه داد: -ولی هیکل من...هرچی بگی کم گفتی...همش ماهیچه خالص... سام-سعید،تا حالا شده تو خفه شی،کسی اعتراض کنه؟ یا این حرف سام،همه زدیم زیر خنده... نوید-حالا بشینیم یا نه؟من خسته شدم... سعید در حالی که روی یکی از صخره ها می نشست گفت: -دفعه دیگه یکی این بچه ریقو رو بیاره،من می دونم با اون...خیر سرمون می خواستیم قله رو فتح کنیما.... نوید بلند شد و در حالی که به سمت سعید می رفت ،گفت: -جرات داری وایسا تا نشونت بدم بچه ریقو کیه...! سعید هم سریع بلند شد و پا گذاشت به فرار...!نوید یه سنگ از روی زمین برداشت و به سمت سعید پرت کرد که محکم توی کمرش خورد و با بی خیالی به طرف ما برگشت.سعید در حالی که دستش روی کمرش بود،داد زد: -الهی ننه ات داغتو ببینه که داغونم کردی...! داشتم با مهیار،جوجه ها روروی آتیش سرخ می کردم که با صدای آشنایی،به عقب برگشتم: -به به...سلام...ماهان خان... علی بود.اخمی کردم و گفتم: -سلام... علی-وقتی ترانه گفت،باور نکردم...به جمع پسرا خوش اومدی با بی زاری گفتم: -چی می خوای بگی؟ علی-هیچی...فقط می خواستم مطمئن بشم... -مطمئن شدی؟حالا گورتو گم کن... علی-دختر بودی،خوش اخلاق تر بودیا... پوفی کردم و گفتم: -علی رو اعصابی... علی-مهم نیست... مهیار-آقا پسر مزاحم نشو...و گرنه بد می بینیا... داداش مارو باش...مزاحم کی نشه؟!! علی-من با تو کار ندارم..طرف صحبت من ماهانه... -خب حرفتو بزن دیگه... علی اشاره ای به بچه ها کرد که چهار چشمی بهش خیره شده بودن و گفت: -تنهایی... -شمارتو بده،یه روز باهات قرار میذارم ببینمت... با شیطنت گفت: -از هلیا بگیر...خدافظ.. عصبی داد زدم: -اسم اونو 

رمان من ی پسرم4

یه تی شرت مشکی جذب،با شلوار لی پوشیدم واز توی آینه نگاهی به خودم انداختم؛محشر شده بودم...!

از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم...

مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی...

با خنده گفتم:

-من ماهانم مانی...

به سرعت سرشو بلند کرد وگفت:

-فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟

اومدم جوابشو بدم که صدای مهیار متوقفم کرد:

-کسی منو صدا کرد؟

مانی با غیظ گفت:

-نگاش کن مهیار...عین پسرا شده..

مهیار چشمهای پر از شیطنتش رو بهم دوخت وگفت:

-ا...این آینه هه رو کی گذاشتید اینجا؟

و شروع کرد با موهاش ور رفتن...

-درد..آخه کجای من شبیه توئه؟

مهیار-من سه دقیقه زودتر ازت دنیا اومدم،پس تو ادای منو گرفتی...بحث هم نداریم...

بهار به یکی از ستون ها تکیه داده بود وما رو نگاه میکرد...

-تو بگو بهار خانم...من ومهیار شبیه همدیگه ایم؟

بهار-آره...خیلی

مهیار-کدوممون خوشگل تره؟

یه چشمک به بهار زدم وابرومو انداختم بالا...معلوم بود دستپاچه شده...بیچاره نمیدونست از کی طرفداری کنه...!

صدای زنگ بهار رو نجات داد...

-هلیاست..

مهیار-این هلیا خانم شما،کاروزندگی نداره؟

-به تو مربوط نیست...

به سمت آیفون دویدم و در رو باز کردم.

مهیار-میخوای من برم پیشواز،ببینم میفهمه یا نه؟

-اون ریش وپشمات،خیلی میزنه تو ذوق!

دستی به صورتش کشید وگفت:

-به خدا صبح شیش تیغشون کردم

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

-به هر حال...

صورتش رو کج رد وسعی کرد ادای منو بگیره...جوابی ندادم.در رو برای هلیا باز کردم...موهاش رو کج روی صورتش ریخته بود که خیلی بهش می اومد...

هلیا-سلام

-سلام..بیا تو...

کیفشو ازش گرفتم و وارد خونه شد.بهار به سمتش دوید وگفت:

-سلام...دلم برات تنگ شده بود...

هلیا-منم همینطور خانمی...

و رو به مانی ومهیار گفت:

-سلام

مامان-علیک سلام دخترم...خوش اومدی...

مهیار بدون اینکه نگاهی به هلیا بندازه گفت:

-سلام

رو به هلیا وبهار گفتم:

-بریم بالا؟

بهار-من نمیام...میخوام کمک مانی کنم...

-هلیا بریم؟

هلیا-بریم...!

***

هلیا-فهمیدی چی گفتم؟

سرمو تکون دادم...اما هیچی نفهمیده بودم...در تمام مدتی که روی تخت نشسته بود و برام حرف میزد،بهش خیره شده بودم،بدون اینکه متوجه بشم چی میگه...

روی تخت دراز کشیده بودم ویکی از دستام زیر سرم بود...با تکونی که خوردم،به خودم اومدم

هلیا سرش رو،روی اون یکی دستم گذاشته بود وبا چشمهای درشتش بهم خیره شده بود...


بعد از چند لحظه گفت:

-تو چته ماهان؟

-هیچی....خوبم...

سرشو روی سینه ام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کردوضربان فلبم زیاد شده بود...

هلیا-دلم برای ماهان خودم تنگ شده... چت شده تو؟واسه چی اینقدر تو خودتی؟

دستم رو از زیر سرم در آوردم وبین موهاش فرو کردم...سرشو بلند کرد وگفت:

-نمیخوای حرف بزنی؟

صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت...نفسهاش که به صورتم میخورد،دلمو میلرزوند...بی هوا به عقب هلش دادم و نشستم و سرمو میون دستام گرفتم...از فکرم گذشت:

-خدایا...من چم شده؟...کمکم کن...

از جاش بلند شد و به سمتم اومد و جلوم زانو زد وگفت:

-از دست من ناراحتی ماهان؟

لبخندی زدم وگفتم:

-نه عزیزم...فقط یکم قاطیم...

هلیا-میشه بپرسم چرا؟

-نپرس...چون نمیخوام بهت دروغ بگم...

نفس عمیقی کشید وبه سمت لپ تابم رفت وگفت:

-روشنش کنم؟

سرمو تکون دادم و دوباره رو تختم افتادم...هلیا آهنگ آغوش میعاد خراسانی رو گذاشت و گفت:

-ماهانی...بیا بریم اینترنت...

-خیر سرت اومدی یکم حرف بزنیم...

هلیا-من که کلی حرف زدم...حالا نوبت توئه...

-بیا برقصیم...!

هلیا-باشه

-یه آهنگ شاد بذار پس...

بن بست amir tatalo رو گذاشت

دوتایی میپریدیم بالا وپایین و سر هامون رو به شدت تکون میدادیم.با تموم شدن آهنگ،هلیا به دیوار چسبید و در حالی که نفس نفس میزد،گفت:

-مردم...وای...

نفس عمیقی کشید وگفت:

-بیا دستتو بذار رو قلبم...

به سمتش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم...قلبش به شدت می زد...

-مگه مجبورت کرده بودم اینجوری جفتک بندازی؟

خندید وخودش رو توی آغوشم انداخت و زمزمه کرد:

-خیلی دوستت دارم ماهان...خیلی....

کمی از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم.به اندازه یه وجب ازم کوتاهتر بود.نفسهای گرمش رو که به لبم میخورد،دقیقا حس میکردم...بی اختیاز خم شدم ولباش رو میون لبام گرفتم و با ولع بوسیدم.اصلا متوجه کاری که میکردم نبودم...فقط دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش...عکس العملی نشون نمیداد...معلوم بود شکه شده..

کمی بعد،دستاشو روی سینه ام گذاشت و منو به عقب هل داد.زورش بهم نمیرسید اما این کارش،منو به خودم آورد...حلقه دستامو باز کردم ولبامو از لباش کندم...روم نمیشد نگاش کنم..با حرص گفت:

-تو چت شده ماهان؟میفهمی چه کار میکنی؟

همونطور که سرم پایین بود،گفتم:

-متاسفم هلی...واقعا متاسفم...

و به سمت دستشویی اتاقم دویدم...چند مشت آب سرد روی صورتم پاشیدم وبه خودم نگاه کردم.لبام داغ داغ بود و نبض شقیقه هام به شدت می زد...

چشمهام رو بستم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم...ولی باز ناخودآگاه،صحنه بوسه مون توی ذهنم نقش بست...دستم رو روی لبم گذاشتم و بوسیدمش...

من داشتم چه کار میکردم؟یه نیشگون از بازوم گرفتم تا فکرم منحرف بشه...

اما هنوز هم هلیا ملکه ذهنم بود...

به آرومی از دستشویی خارج شدم.هلیا روی تختم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.با صدای در،سرشو بلند کرد ونگاهی بهم انداخت.اما با بی تفاوتی،دوباره نگاهش رو گرفت.روی صندلی کامپیوترم نشستم و با خجالت نگاهش کردم...

-هلی من...من...باید...خب...من...

هلیا-بیا درباره اش حرف نزنیم...فراموشش کن...

سکوت بدی تو اتاق بود...به سختی گفتم:

-گرسنه ات نیست؟

هلیا-نه...

-تعارف نکن....با شیر وکیک چطوری؟

هلیا-خوبه..خودت درست کردی؟

یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم وگفتم:

-من...ماهان امین...دکتر آینده این مملکت...بشین ور دست مانیم،کیک درست کنم؟

هلیا-باشه بابا...حرص نخور،موهات میریزه..

-وایسا...الان میام...

خواستم از روی نرده ها سر بخورم که با یاد آوری چند ساعت قبل،شبیه آدمیزاد(!)از پله ها پایین اومدم!بوی کیکی که مانی پخته بود،همه خونه رو پر کرده بود...وارد آشپزخونه شدم.بهار ومهیار سر میز نشسته بودن ومانی داشت روی کیک رو تزیین میکرد.با دیدنم گفت:

-پس هلیا کو؟

-بالاست...اونجا راحت تریم...بعضیا نمیتونن مدام بهمون بپرن...

مهیار-با منی؟

بدون اینکه جوابشو بدم رو به مانی گفتم:

-شیر داریم؟

مامان-آره ....تو یخچاله...

.

.

.

با پام به در ضربه زدم که هلیا در رو باز کرد.وارد اتاق شدم وسینی رو،روی میز گذاشتم وگفتم:

-تو عمرم کار به این سختی انجام نداده بودم!

هلیا-بدبخت شوهرتو...باید یه خونه دار کاربلد باشه

-خفه شو آشغالی...حالا کی شوهر خواست؟حالم به هم خورد....

هلیا-من توی مارموز رو میشناسم...میدونم اسم شوهر میاد،کله قند تو دلت آب میشه...!

-درد....به جای چرت وپرت گفتن،شیرتو کوفت کن...

به سمت میز اومد و یکی از لیوانا رو برداشت وکیک رو هم برید.یکی از تیکه هارو برداشت و توی دهنش گذاشت...از اینکه اون بوسه رو به روم نمی آورد،واقعا ممنونش بودم....با وجود احساس بدی که داشتم،به هیچ وجه پشیمون نبودم....

هلیا-این آخریشه ها...میخوری؟

با تعجب ببه بشقاب خالی کیک ها نگاه کردم وگفتم:

-تو چرا اینهمه میخوری،چاق نمیشی؟

هلیا-تا چشم تو دراد...!

همون یه تیکه رو هم نصف کردم ویکیشو سمتش گرفتم وگفتم:

-بیا...گریه نکن....

نگاهی به لیوان شیرم کرد...خواست حرفی بزنه که سریع برش داشتم و زبونم رو روی لبه لیوان کشیدم وگفتم:

-حالا بخور...

ابروشو بالا انداخت وگفت:

-باشه عزیزم....مرسی

ودر کمال خونسردی،جلوی چشمهای گشاد من،لیوانمو برداشت ونصفشو سر کشید...یدفعه لیوانو از دستش کشیدم وگفتم:

-مگه از قحطی اومدی که عین گاو میخوری؟؟؟

خندید وگفت:

-خیلی چسبید

-کوفت بخوری!

هلیا-اگه نمیخوای،بدش به من....

سریع همشو سر کشیدم وگفتم:

-بیا...!

.

.

.

هلیا-برام گیتار میزنی ماهانی؟

-باشه...خیلی وقت هم هست که نزدم...

گیتارمو برداشت وکنارم نشست...

-چی بزنم؟

کمی فکر کرد و گفت:

-آوازی از عشق آرش یوسفی...

گیتار رو از گرفتم وروی پاهام گذاشتم...کمی فکر کردم تا اول آهنگ یادم بیاد.

چشمامو بستم وشروع کردم:

-نیمکت خیسو/لباس خیسو/گیتار خیسو/یه عشق خیسو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر بارون پیش تو موندم/سرت رو شونه ام/در گوشم/گفتی دیوونه ام/با تو میمونم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات/پیش تو موندم/شبو روندم/آفتاب در اومد/هنوز میخوندم/نیمکت داغو/لباس داغو/گیتار داغو/یه عشق داغو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر آفتاب پیش تو موندم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات....

هلیا-خیلی قشنگ زدی...مرسی

-به افتخار تو بود..خواهش میکنم...

هلیا-ولی یه چیزی رو فهمیدم....صدات انگار عوض شده...

-صدام؟

هلیا-شاید من اینطوری فکر میکنم..بیخیال...!

دلم میخواست درباره علی ازش بپرسم...دوست داشتم بدونم چه حسی بهش داره...داشتم کلمات رو کنار هم میچیدم که هلیا گفت:

-از علی چه خبر؟

با خونسردی گفتم:

-هچی...اصلا خوشم نمیاد ازش....توچی؟دیگه ندیدیش؟

نمیتونستم مستقیما به دیدار اونروز اشاره کنم...یه جورایی میخواستم بدونم چقدر باهام صادقه....آهی کشید وگفت:

-من یه بار دیدمش....

-کجا؟واسه چی؟

هلیا-زنگ زد به گوشیم..نمیدونم شمارمو از کجا آورده بود..گفت یا میای پارک پشت خونتون،یا خودم میام در خونتون...منم رفتم...

طوری نگام کرد که فکر کردم منتظره سرش داد بزنم..لبخندی زدم وگفتم:

-حالا چی گفت؟

هلیا-چرت وپرت..بهم پیشنهاد دوستی داد...

به سختی آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:

-و تو چی گفتی؟

هلیا-واقعا ازت ممنونم...تو هنوز منو نشناختی؟چی گفتم؟هیچی....قرار عقد وعروسی مونو گذاشتیم...!

با اینکه این حرف هاش شوخی بود،ولی دلمو لرزوند....

هلیا-ماهان...شوخی کردم عنتر...چت شد؟

-هیچی...خوبم

هلیا-فکر کنم شمارمو ترانه بهش داده باشه..

-ولش کن....دیگه چه خبر؟

هلیا-تو دیگه چه خبر؟اصفهان خوش گذشت؟داداش بهار...آقا بهرام...

-خب؟؟؟

هلیا-خب به جمالت...بگوووو

-پسر خوبی بود...خوشتیپ وخوش قیافه هم بود...

هلیا-آره دیگه....مثلا داداش بهاره

-حالا منظور؟

هلیا-چیز خاصی نگفت؟

-چی مثلا؟؟

با حرص گفت:

-مرض..تو چرا اینقد خری؟

-نه..نگفت...

هلیا-از دستش نده...وگرنه پاسش بده به من...

-هلی..خاک تو سرت....بدبخت مگه توپه؟

هلیا-از ماگفتن بود..!

.

.

.

تقریبا ساعت هشت ونیم بود که واقعا چرت وپرتامون ته کشید

هلیا-من دیگه برم خونه...

-شام نمیمونی؟

هلیا-نه...مرسی...مامانم دعوام میکنه...خیلی موندم امروز..

-یعنی به هیچ صورتی نمیمونی؟؟؟!

با مهربونی گفت:

-نه عزیزم...مرسی

-پس بلند شو برسونمت...

هلیا-خدارو شکر تو این قراضه رو داری...

-ترجیح میدم جوابتو ندم...!

لباسامونو پوشیدیم ورفتیم پایین...

مهیار با دیدنمون گفت:

-چه عجب..ما شما رو زیارت کردیم...

بی اهمیت به حرفش،رو به مانی گفتم:

-من هلیا رو میرسونم خونه...

مامان-نمی مونی هلیا جان؟

هلیا-نه دیگه...دستتون درد نکنه...

با همه خداحافظی کردیم وراه افتادیم...بهار هم باهامون نیومد...در کل بعد از برگشتنمون از اصفهان،خیلی تو خودش بود....

هلیا-مرسی...خیلی بهم خوش گذشت...

-ممنون که اومدی...

توی سکوت ماشینو روشن کردم و راه افتادیم...شاید هلیا هم داشت به همون چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد...

هلیا-ساکتی...

-نمیدونم چی بگم...

هلیا-دیگه بهش فکر نکن...یه اتفاقی افتاد وتموم شد...ولش کن..

-تو خیلی خوبی هلیا...

هلیا-اینو میدونم....یه چیز جدید بگو!

جلوی در خونشون توقف کردم و گفتم:

-خوش اومدی...!

هلیا-داری بیرونم میکنی...؟؟؟؟!!!

-وا...بیرون چیه؟خودت گفتی می خوای برگردی خونتون...

هلیا-شوخی کردم دیوونه...!

سرش رو جلو آورد وسریع گونه امو بوسید وگفت:

-دفعه دیگه نوبت توئه ها..!

به زور لبخندی زدم وگفتم:

-مواظب خودت باش...خدافظ....

از ماشین پیاده شد وبا حالت دو به سمت خونشون رفت وزنگ رو فشرد...به طرفم چرخید وگفت:

-برو

-بذار در رو بازکنن...بعد

در رو باز کرد وبرام دست تکون داد.منم بوقی زدم وراه افتادم.هنوز گیج بودم...ته دلم نمی خواستمم از هلیا جدابشم و از این احساس نامفهومم بهش،عذاب وجدان داشتم...آرنجم رو به دستگیره در تکیه دادم ودستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به چراغ قرمز نگاه کردم...

با حرص زمزمه کردم:

-معلوم نیست نصفه شبی چراغ قرمز به درد کی میخوره؟؟؟؟!

***

با صدای جیغ مانی از جام پریدم...صدای موسیقی ام رو کم کردم و گفتم:

-بله مانی؟

مامان-تلفن رو جواب بده...من کار دارم....

با بی حوصلگی به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:

-بله...؟

*-سلام ماهان....خوبی؟

با شنیدن صدای سایه،دختر عمه ام،گفتم:

-سلام سایه خانم...مرسی...چه خبر؟یادی از ما کردی؟

سایه-داریم میام تهران...

-واقعا؟کی به سلامتی؟

سایه-بعدازظهر احتمالا...گفتم یه زنگ بزنم خبر بدم...

-مرسی که زنگیدی....منتظرتونیم....

سایه-باشه...فعلا خدافظ...

-خدافظ...

با سرخوشی تلفن رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم که دوباره زنگ خورد...برگشتم وجواب دادم:

-بله؟بفرمائید؟

*-سلام...منزل آقای امین؟

-درسته...شما؟

*-من بهرام ارجمندم...ماهان خانم شمائید؟

-اوه....سلام...بله...حالتون خوبه؟

بهرام-آره...ببخشید مزاحمم شدم...

-خواهش میکنم...

بهرام-بهار خونه است؟

-متاسفانه نه....با مهیار رفته خرید...

بهرام-اشکال نداره...بعدا زنگ می زنم...

-من باید باهاتون صحبت کنم...الان وقت دارید؟

مکثی کرد و گفت:

-آره...اتفاقی افتاده؟

-نه...درباره بهاره...راستش خیلی براش نگرانم...

بهرام-حالش خوبه؟

-حال جسمیش آره...اما خیلی تو خودشه...حال مادرتون چطوره؟

بهرام-احتمالا همین روزا مرخص میشه...

-خداروشکر...

بهرام-دیگه چی؟از بهار بگو...

-معذرت میخوام..اما فکر میکنم برگشتنش با من اشتباه بود...چون دقیقا از اونموقع به بعد،خیلی عوض شده...شاید فکر میکنه دیگه دوسش ندارین...

بهرام-میام دنبالش...

-نظر خوبیه..اگه بهار بفهمه خیلی خوشحال میشه...

بهرام-ازت ممنونم...خیلی کمکمون کردی...

لبخندی زدم وگفتم:

-خواهش میکنم...

بهرام-دیگه مزاحمت نمیشم..به همه سلام برسون...

-باشه...خدافظ

بهرام-دوباره زنگ میزنم تا با بهار حرف بزنم...فعلا خدافظ...

گوشیرو قطع کردم ونفس عمیقی کشیدم.صدای جارو برقی می اومد...فکر کردم:

-احتمالا مانی داره خونه رو تمیز میکنه...

به خاطر همین،دلم نمیخواست برم پایین اما با یاد آوری عمه شهلا،دلمو به دریا زدم...

عمه دوتا دختر و یه پسرداشت وهمیشه خدا دنبال یه عیب و ایراد از آدم بود تا غر غر بکنه...منم که همیشه خدا غرق ایرادم...دختر بزرگش ساناز ازدواج کرده بود و سایه یه سال از من کوچکتر بود.پسرش ساسان هم که خارج از محدوده(!)بود...جون میداد فقط مسخره اش کنی وسرکار بذاریش....پوفی کردم واز نرده ها سرخوردم...مانی اصلا متوجه نشد.جارو رو خاموش کردم ونگاهش کردم.با حرص گفت:

-کرم داری دختر؟

نوچی کردم وگفتم:

-اگه بدونی چی شده...

مامان-شما می دونی بسه...

با بیخیالی گفتم:

-باشه..اما می خواستم بگم عمه شهلا داره میاد که منصرف شدم...

و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مانی،سرجام خشکم زد:

-تو چی گفتی؟عمه شهلات داره میاد خونمون و تو،انقدر خونسردی؟

و به سرعت به سمت آشپزخونه رفت واز همون جا داد زد:

-کی میان؟

-نمیدونم..بعدازظهر راه می افتن...

مامان-جاروبرقی رو جمع کن....

در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:

-خدایا...چقدر کار خونه سخته..!

***


آستینام رو بالا دادم وبرای آخرین بار،به خودم نگاه کردم.به خاطر مانی،یه تونیک قرمز که جلوش کراوات مشکی داشت رو با یه شلوار لوله تفنگی سفید پوشیده بودم.یه شال سفید رو هم روی موهام انداخته بودم...عمه خیلی مقید بود وباید جلوش روسری می پوشیدم وگرنه تا شب برام نطق میکرد....با صدای زنگ در،چشم از آینه برداشتم واز اتاق خارج شدم.جرات نکردم از نرده ها سر بخورم ومثل یه دختر خوب،از پله ها پایین رفتم.با دیدن سایه که با اون کفشهای پاشنه 20 سانتی سعی داشت مهیار رو ببوسه،به زور جلوی خنده مو گرفتم.عمه با اون چشمهای ریزش زیرکانه بهم خیره شده بود.لبخند،یا بهتره بگم پوزخندی زدم و سلام کردم.همه به طرفم چرخیدن..نگاه بابا ومانی پر از تحسین بود...حدس میزدم مانی داشت تو دلش عمه رو دعا می کردی که باعث شده دلش خوش بشه که دختر داره....!

عمه-سلام...

همین..یه سلام خشک وخالی...حتما برای همینم کلی تلاش کرده...فقط من موندم چطور موقع عیب وایراد گرفتن و دعوا کردن،نمیشه یه لحظه دهنشو ببندی...!

به طرف سایه رفتم و گفتم:

-تو چطوری؟

نگاهی بهم انداخت وگفت:

-یه کاری بکن....روز به روز داری بلندتر می شیا...

نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کردم وچیزی نگفتم...انگار منظورمو فهمید چون با عصبانیت روشو ازم برگردوند.با صدای خنده ساسان،به طرفش چرخیدم..به به...چشم عمه جونم روشن...چه ابروهایی..یادم باشه آدرس آرایشگاهشو ازش بگیرم....!

ابروشو بالا داد وگفت:

-خوبی؟

-مرسی...

ساسان-خیلی فرق کردی...

-تو هم همینطور

بابا-حالا چرا سر پا وایسادین؟بفرمائید

با اشاره مانی،وارد آشپزخونه شدم..یه سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:

-نق و نوق نداریم...این عمه شهلات شوخی بردار نیست...

-مانی...تو رو خدا..آخه به عمه چه ربطی داره؟

مامان-من نمیدونم...اما باید این کار رو انجام بدی...واسه هر دختری لازمه...

و روسریش رو درست کرد و از آشپزخونه خارج شد...زمزمه کردم:

-خدایا...ای خدای مهربان من...مگه چه بدی کرده بودیم که عمه شهلا رو به ما نازل کردی؟!!

با کشیدن نفس های عمیق پیاپی،سعی کردم خودمو آروم کنم....سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم.مهیار تو بغل عمه نشسته بود.از فکرم گذشت:

-کوچولو...کم خود شیرینی کن...

با اکراه به سمتشون رفتم و سینی رو جلوی عمه گرفتم...نگاهی بهم انداخت وگفت:

-ماشالله داری آداب معاشرت رو یاد میگیری...

لبخند کجکی زدم وگفتم:

-بفرمائید...

مهیار سریع یه فنجون برای عمه برداشت ویکی هم برای خودش...پسره چایی شیرین...

بالاخره مراسم پذیرایی که برام مثل یه سال بود،گذشت...به سالن برگشتم.تنها جای خالی نزدیک بقیه،کنار ساسان بود...بی خیال شدم وبه طرف دیگه سالن رفتم که صدای عمه متوقفم کرد:

-کجا میری ماهان؟

-بشینم دیگه

به ساسان اشاره کرد وگفت:

-جا که هست...کجا میری؟

نگاهی به ساسان انداختم که به پهنای صورتش می خندید.با حرص برگشتم وکنارش نشستم.عمه هم بی تفاوت،شروع به صحبت کردن کرد.

ساسان کمی بهم نزدیک تر شد و گفت:

-دلم برات تنگ شده بود...

جوابی ندادم.دستام رو تو هم حلقه کردم وبه رو به رو خیره شدم.

ساسان-نگام نمی کنی؟

نگاه گذرایی به چشمهاش انداختم و دوباره به جلو نگاه کردم وگفتم:

-چی می خوای؟

ساسان-بریم بالا؟

سرم رو چرخوندم ومستقیما بهش خیره شدم...

-واسه چی؟

ساسان-باید باهات حرف بزنم...

و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه،بلند شد وگفت:

-دایی جان،من وماهان میریم بالا...

بابا اومد حرفی بزنه که عمه گفت:

-باشه مامان...برید..راحت باشید...

خدایا..این مادر وپسر چه بی چشم و روئن...

با نا رضایتی از جام بلند شدم.بابا و مانی یه لبخند زورکی رو لبشون بود ولی مهیارکاملا با اخم به ساسان نگاه میکرد...

ساسان-بیا دیگه...

دنبالش راه افتادم.بدون تعارف در اتاقم رو باز کرد و روی تختم نشست.با مکث،روی صندلی رو به روش نشستم...

صداش رو صاف کرد وگفت:

-از من بدت میاد؟

-به اندازه یه پسر عمه دوستت دارم...دلیل این کارات چیه؟

ساسان با نگرانی پرسید:

-یعنی هیچ حسی بهم نداری؟

با حرص گفتم:

-برو سر اصل مطلب...

نفس عمیقی کشید وگفت:

-بیا بشین پیشم...

چه رویی داشت...ابرومو بالا انداختم وگفتم:

-نمیام....

از جاش بلند شد و دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.داد زدم:

-ای...نکن...دردم میاد...

بیشتر مچ دستم رو فشرد وگفت:

-بلند شو..با توام...

از جام بلند شدم که دوباره دستم رو کشید که باعث شد توی بغلش بیافتم.گونه های داغش رو به صورتم چسبوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد.دستم رو روی سینه پهنش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم...

حرکت لبهاش رو،روی گونه ام حس کردم:

-تو باید مال من بشی....مال خود خود من....نمیذارم از دستم درت بیارن...

دلم میخواست یکی می خوابوندم توی صورتش...ولی این توانایی رو توی خودم نمیدیدم.لبهاش هنوز روی گونه ام بود...چندشم شده بود.زمزمه کردم:

-ولم کن ساسان...ولم کن...

سرش رو کمی عقب کشید.دست راستش رو از کمرم برداشت و چونه ام رو بالا آورد وگفت:

-بگو تو هم دوسم داری...

به سختی جلوی اشک هام رو گرفته بودم...ازش می ترسیدم...شبیه دیوونه ها شده بود...بعد از اینکه تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد،سرشو جلوتر آورد و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد...پلک هام رو روی هم فشردم و سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام...داشتم زجر کش میشدم که صدای مهیار رو شنیدم.بی هوا،ساسان رو به عقل هل دادم که تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.مهیار در روباز کرد و نگاه مشکوکی به ساسان انداخت وگفت:

-عمه کارتون داره...

اومدم از اتاق خارج بشم که مهیار دستم رو گرفت و باخشم به ساسان نگاه کرد.ساسان هم از روی تخت بلند شد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد،از اتاق بیرون رفت...

مهیار دستم رو ول کرد وبه آرومی به سمتم چرخید وگفت:

-اذیتت که نکرد؟

-نه...واسه چی؟

مهیار-چی بهت گفت؟

-چرت وپرت...

آهی کشید وگفت:

بریم پایین....

صدای عمه رو شنیدم که داشت داد میزد:

-یعنی چی؟دختر مردم اگه اتفاقی براش بیافته،کی می خواد جواب بده؟

و با دیدن من گفت:

-شنیدم همه این اتفاقا زیر سر توئه آتیش پاره....

به بهار اشاره کرد وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،ادامه داد:

-حمید ویاسمن هم که از گل کمتر بهت نمی گن...بابا یه ذره این دختر چموش رو کنترل کنید....

بابا از خشم صورتش سرخ شده بود...معلوم بود داره به احترام بزرگی عمه ،چیزی بهش نمی گه....

نگاهم به بهار افتاد که توی مبل فرورفته بود.معلوم بود حسابی ترسیده....بی توجه به تهدید های عمه،به سمتش رفتم.از جاش بلند شد...دستم رو روی موهاش کشیدم و روی مبل نشستم.بهار هم روی پام نشست.

عمه با خشم گفت:

-می شنوی ماهان؟باتوام...

با بی حوصلگی گفتم:

-بله...می شنوم...

عمه-زنگ میزنی به خانواده اش تا بیان دنبال دخترشون...مشکلات اونا به شما ربطی نداره...

دلم می خواست داد بزنم:

-مشکلات ما هم به تو ربطی نداره

اما تنها به گزیدن لب هام اکتفا کردم....

خودمو روی تخت انداختم...دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم....این عمه شهلای منم،به معنای واقعی کلمه،عمه بود....متوجه شدم در اتاقم باز شد...فکر کردم ساسانه....سریع از جام پریدم...ولی با دیدن قیافه مغموم بهار،نفس راحتی کشیدم.به آرومی کنارم نشست وگفت:

-ماهان...من مزاحمم؟

دستم رو دور شونه ظریفش حلقه کردم وگفتم:

-نه عزیزم...این چه حرفیه؟عمه دوست داره به آدم گیر بده...ولش کن...

و با انگشتم،اشک هاشو پاک کردم.لبخند زد...خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد...بلند شدم وبرش داشتم...

-الو...بفرمائید..

بهرام-سلام ماهان...بهرامم....

-سلام...چطوری؟

بهرام-مرسی.....بهار اون جاست؟

-آره...گوشی....

و رو به بهار گفتم:

-داداشته...

با خوشحالی بلند شد و تلفن رو از دستم قاپید...با ذوق گفت:

-سلام داداش جونم....

از ذوقش خنده ام گرفت..از اتاق خارج شدم تا با خیال راحت درد و دل کنه_از پشت سرعمم بگه!_....به پایین ناگاه کردم...سایه نبود،مهیار و ساسان وبابا داشتن صحبت می کردن....مانی و عمه هم توی آشپزخونه بودن...به آرومی وارد آشپزخونه شدم که به صورت"کاملا"اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم:

مامان-نه....عقیده من وحمید این نیست....

عمه-ولی دیگه باید به فکر باشید

مامان-هنوز زوده براش...

عمه-خودم یه فکرایی دارم...فردا مفصل درباره اش حرف می زنیم....

با صدای بلندی سلام دادم که باعث شد مانی بترسه.دستش رو روی قلبش گذاشت وگفت:

-نمیری تو دختر که زهره ترکم کردی...

به طرفش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:

-الهی من بمیرم که انقدر مانی گلم رو اذیت نکنم...

و چند بار پیاپی صورتش و گونه هاش رو بوسیدم...

مانی به عقب هلم داد و گفت:

-برو گمشو...پر تفم کردی....!

با صدای بلندی زدم زیر خنده....

-خیلی هم دلت بخواد....

اومد جوابی بده که عمه داد زد:

-این چه وضع خندیدنه ماهان؟یه ذره رعایت کن...حتما توی خیابون هم همینطوری می خندی؟

مانی به طرفداری از من گفت:

-نه عمه خانم...ماهان حواسش هست...

عمه با خشم گفت:

-حالا این هیچ...مگه یاسمن هم قد توئه که همش بهش میگی مانی؟

با بغض گفتم:

-عمممممممه....

همونطور باخشم گفت:

-باید اینطوری باهات رفتار کنن...

و انگار که با خودش حرف بزنه ،ادامه داد:

-والله...می ترسم بهش رو بدم،پس فردا به منم بگه شولی جون..!

رمان من ی پسرم3

بهار آب دهنش رو قورت داد ونگاهی به تایمر ماشین انداخت.ساعت00:00دقیقه یا به عبارتی همون 12 شب بود..!!!
به تابلو های کنار جاده نگاه کردم:
-به کاشان خوش آمدید...
رو به بهار گفتم:
-توی خود اصفهان زندگی میکنید دیگه؟
به آرومی گفت:
-آره
-الان کاشانیم..شهر گل وبلبل
لبخندی زد وگفت:
-خیلی کاشان رو دوست دارم..مخصوصا قمصرش رو
-منکه تا حالا نرفتم...ان شالله بعدا با همدیگه میریم
با لکنت پرسید:
-الان..تو...حالت...خوبه؟
-آره عزیزم...چطور مگه؟
بهار دستش رو روی دستم که روی دنده بود،گذاشت وگفت:
-یعنی مهیار دروغ گفت؟
-می خواست باهات شوخی کنه..دیدی که ،با منم لج کرده بود...
نفسش رو باصدا بیرون داد وگفت:
-آخیش..راحت شدم
و با لحن مهربون تری گفت:
-ماهانی جونم؟
-جونم؟؟!!!
بهار-من خوابم میاد..خیلی
-چرا زودتر نگفتی؟برو راحت عقب بخواب
بهار-ازت میترسیدم
ماشین رو کنار جاده متوقف کردم وگفتم:
-خب...حالا برو بخواب
از بین دوتا صندلی جلو،هیکل ظریفش رو رد کرد وروی صندلی عقب دراز کشید وگفت:
-مرسی
به طرف جلو چرخیدم وگفتم:
-خوب بخوابی...
.
.
.
تقریبا ساعت4:30بود که وارد خود اصفهان شدم.واقعا خوابم می اومد.دیگه توان رانندگی نداشتم.به هتلی که جلوم بود نگاه کردم و واردش شدم.
-سلام
مرد جوونی پشت یه میز نشسته بود که با دیدنم لبخندی زد وگفت:
-سلام..امرتون؟
-یه اتاق میخواستم
چشمهاش رو ریز کرد وپرسید:
-تنهایید؟
-تقریبا
ابرویی بالا انداخت وگفت:
-یعنی چی؟
به بیرون اشاره کردم وگفتم:
-یه دختر بچه هم،همراهمه...
با بی خیالی گفت:
-متاسفم..اجازه ندارم بهتون اتاق بدم
«به درک»
-باشه..مرسی
اومدم از هتل خارج بشم که صدام زد:
-خانم..یه لحظه صبر کنید
به طرفش چرخیدم وگفتم:
-بله؟
یه جور خاصی سرتا پام رو نگاه کرد وگفت:
-اگه دختر خوبی باشی،شاید بتونم برات کاری کنم.
به چشمهاش زل زدم وبا انزجار گفتم:
-من توی خیابونم بخوابم،از آدم وقیحی مثل تو کمک نمیخوام...
وبا عصبانیت از هتل خارج شدم وسوار ماشینم شدم.سنگینی نگاهی رو حس کردم و به طرف هتل چرخیدم.دست به سینه وایساده بود درحالی که یه تای ابروش بالا بود،نگام میکرد.سوییچ رو چرخوندم پام رو محکم روی پدال گاز فشردم وباسرعت از اونجا دور شدم..داشتم همینطوری دور خودم میچرخیدم.خیلی هم خوابم می اومد که نمیتونستم حواسم رو جمع کنم.نگاهی به اطراف انداختم..هوا گرگ ومیش بود.کنار یه پارک نگه داشتم وقفل مرکزی رو زدم.سرم رو روی فرمون گذاشتم وچشمهام رو بستم..
با صدای جیغ بهار از جام پریدم:
-آخ جون...رسیدیم
-چته دختر؟زهرم ترکید...
در حالی که روی صندلی عقب بالا وپایین میپرید،داد زد:
-هورا...هورا..هورا...
دو طرف سرمو چسبیدم و گفتم:
-ساکت
از بین صندلی ها رد شد وکنارم وایساد و با خوشحالی گفت:
-مرسی ماهان جونم
ومحکم گونه امو بوسید
-خواهش میکنم خانمی
صدای معده ام بلند شده بود..با لودگی گفتم:
-من گشنمه
بهار-منم همینطور
به دوروبرم نگاه کردم.یه پارک بزرگ بود وچند تا خونه..روبروم هم یک فروشگاه بود
-بریم یه چیزی بخریم بخوریم
شالم رو مرتب کردم ودستی به موهام کشیدم.بدنم خشک شده بود.به زور از ماشین پیاده شدم.چشمم به بهار افتاد که داشت بهم میخندید.با اخم پرسیدم:
-چیه؟
بهار-شبیه پیرمردای1000ساله از ماشین پیاده شدی...!
-هرهرهر...راحت روی صندلی عقب دراز کشیدی،منم عین اوسگولا نشسته خوابیدم!!!
وارد فروشگاه شدیم..
فروشنده-سلام..صبح بخیر؛میتونم کمکتون کنم؟
-سلام..یخچال کدوم سمته؟
به سمت راستش اشاره کردوگفت:
-از این سمت
با لبخند ازش تشکر کردم وبه طرف یخچال راه افتادم
-با خامه ومربا چطوری بهاری؟
بهار-دوست دارم
یه بسته خامه ویه شیشه مربای توت فرنگی برداشتم.نگاهی به اطراف انداختم...
بهار-دنبال چی میگردی؟
-نمیشه که اینا رو بمالیم رو دستمون وبخوریمشون..نون تست میخوام..
چنان جیغی زد که سه متر پریدم بالا:
-اوناهاش...پیداش کردم
زیر لب گفتم:
-مرگ..دختره جیغ جیغو...قلبم افتاد کف پام..!
صدایی از پشت سرم گفت:
-اتفاقی افتاده خانم؟
به طرفش چرخیدم...همون فروشندهه بود..لبخند زورکی زدم وگفتم:
-نه...مرسی
بهار به سمتم اومد وگفت:
-دیگه هیچی نمیخوای؟
نگاهی به دستاش انداختم.دو تا بسته نون تست،یه بسته بزرگ پفک،یه ویفر،چند تا تی تاپ،دوتا بسته های بای،دوتا شیر کاکائو...
با تعجب گفتم:
-توچی؟می خوای مغازه رو برات بار بزنم؟
با پرروئی به سمت صندوق رفت وگفت:
-نه..همینا بسه...!
دنبالش رفتم و بهش کمک کردم تا همه وسایلو روی میز بذاره...پسره هم اومد و بسته بندیشون کرد.پولشو دادم وگفتم:
-ممنون...با اجازه...
با بهار تا ماشین مسابقه گذاشتیم...در ماشینو باز کردم وتوش ولو شدم.در حالی که نفس نفس میزدم گفتم:
-چقدر هوای اصفهان خوبه..!
بهار-آره..اشتهای آدمم باز میکنه..
نگاهی به پلاستیکی که مانی برامون گذاشته بود،انداختم.خدارو شکر،قاشق وچاقو برامون گذاشته بود...
.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-نمیدونستم اینقدر گشنه بودم
بهار-آره... منم همینطور...
نگاهی به اطراف انداختم وگفتم:
-خب...خونه تون کدوم وره؟
با دستپاچگی گفت:
-من از اینجا بلد نیستم...
-یعنی چی؟حالا ما چه کار کنیم؟مثلا از کجا بلدی؟
کمی فکر کرد وگفت:
-برو سی وسه پل...از اونجا بلدم
در حالی که ماشینو روشن میکردم،گفتم:
-من موندم تو چطور آدرس خونه تون رو بلدی،ولی یه شماره تلفن یادت نیست...
سرش رو تکون داد وگفت:
-سخت بودآخه...
-بی خیال...پیش به سوی سی وسه پل
با کلی پرس وجو،بالاخره زاینده رود وسی وسه پل رو پیدا کردیم.بهار با خوشحالی از ماشین پیاده شد وگفت:
-خیلی دوستت دارم ماهانی...ازت ممنونم...
-هنوز که به خونوادت نرسیدی..صبر کن،آخرش تشکر کن!
قیافه اش جدی شدو بادقت به اطراف نگاه کرد.بعد از چند دقیقه گفت:
-اونطرفه...فکرکنم
-پس سوار شو بریم
بهار-اگه اشتباه بودچی؟
-برمیگردیم،دوباره نگاه میکنی....اما من مطمئنم درسته
نگاهی به ساعتم انداختم.9صبح بود.گوشیمو برداشتم و رو به بهار گفتم:
-یه زنگ بزنم خونه...حتما تا الان نگران شدن...
شماره رو گرفتم چند لحظه بعد،صدای مضطرب مانی تو گوشم پیچید:
-کجایی تو دختر؟نمیگی ما نگرانت میشیم؟
-سلام مانی...چرا اینقد نگرانی تو آخه؟
مامان-از صبحه دارم بهت زنگ میزنم...آنتن نمیده..دیوونه شدم دیگه از دست تو..همش تقصیره این حمیده که اجازه داد تو بری...
-مانی عزیزم...انقد حرص نخور برات بده...صورتت چروک میشه،حیفی آخه عزیز دل من...بده تو این سن کم پوستت خراب باشه...
با صدایی که ته خنده داشت؛گفت:
-نمیری تو دختر..حالا کجا هستی؟
-روبروی زاینده رود...سلام میرسونه...
انگار حواسش نبود،چون گفت:
-سلامت باشه...!
یکدفعه متوجه حرفی که زده بود،شد..داد زد:
-ماااااااااهااااااااان....
با خنده گفتم:
-تسلیم بابا...تسلیم....
مامان-گوشی رو بده با بهار حرف بزنم تو که اعصاب واسه آدم نمیذاری...
گوشی رو به طرف بهار گرفتم وبه آسمون نگاه کردم..آبی آّبی بود ..دستم رو توی جیب مانتوم کردم و ضربه ای به سنگریزه جلوی پام زدم...چند قدم جلوتر وایساد...دوباره بهش رسیدم وضربه دیگه ای بهش زدم...نا خود آگاه،تصویر هلیا وعلی رو با هم دیدم...هلیا واسم خیلی عزیز بود..مثل یه خواهر...دلم نمیخواست علی بینمون جدایی بندازه...نامرد حتی یه سراغی هم ازم نگرفت...اصلا تا وقتی بهم زنگ نزنه،طرفش نمیرم..
توی همین افکار بودم که با صدای بهار متوقف شدم...
-کجا میری ماهان؟
به سمتش چرخیدم وگفتم:
-هیچ جا...بریم؟
سرشو تکون داد وبه سمت ماشینم دوید..یه دلهره داشتم..یه احساس بی دلیل....
***
بهار با بغض گفت:
-حالا من چه کار کنم؟
خودمم نمیدونستنم...همسایشون گفت:
-میخواین بهار بمونه پیش ما؟
سریع گفتم:
-نه...نه...باید خودم برسونمش...
بهار-حالامامانم کجاست؟
همسایه-مثل اینکه بیمارستانه
بهار زد زیر گریه..
-نمیدونید کدوم بیمارستان؟
کمی فکر کردوگفت:
-نه...امافکر کنم خانم رحیمی بدون....صبر کنید یه لحظه..
و به سمت یکی از خونه ها رفت.نگاهی به بهار انداختم که آروم آروم گریه میکرد.توی آغوشم گرفتمش.بریده بریده گفت:
-من...مامانمو...میخوام...
دستم رو روی موهاش کشیدم وگفتم:
-آروم باش عزیزم..الان میریم پیشش
بهار با پشت دست اشکاشو پاک کرد وگفت:
-حالش خوبه...مگه نه؟
لبخند اطمینان بخشی زدم و به طرف خانم رحیمی چرخیدم..
-سلام
خانم رحیمی-سلام..حالتون چطوره؟
-مرسی...میدونین مادر بهار کدوم بیمارستانه؟
ابرویی بالاانداخت وگفت:
-شما چه نسبتی با بهار دارین؟من تا حالا شما رو ندیده بودم...
با عصبانیت گفتم:
-از اقوام هستم..میگید یا نه؟
نفس عمیقی کشید وگفت:
-من نمیتونم به شما اعتماد کنم...
دیگه داشت موتور سواری میکرد..شیطونه میگفت یه فریاد اونم از نوع"ماهانیش"بزنم واسش...!
نفسمو با حرص بیرون دادم وگفتم:
-بهار خیلی وقته پیش منه..نظر شما هم اصلا مهم نیست..لطفا بگید کدوم بیمارستانه....
و با اخم به چشمهاش خیره شدم
به آرومی گفت:
-حالا چرا عصبانی میشید؟بیمارستان(!!!!)از همین خیابونی که اومدی برگردی،دور میدون از هرکسی بپرسی،بهت میگه...
به زور لبخندی زدم وگفتم:
-ازت ممنونم...
وبه طرف ماشین رفتم.بهار هم با حالت دو دنبالم اومد...در رو براش باز کردم وخودمم سوار شدم.
بهار-عصبانی میشی ازت میترسم
-یه مدتیه خیلی زود جرقه میزنم...اعصابم ضعیف شده..ولی الان که خوب بود...وگرنه آدرس بی آدرس!
.
.
.
به طرف پذیرش رفتم وگفتم:
-خانم سمیرا احمدی کدوم اتاقن؟
پرستاره نگاهی بهم انداخت وگفت:
-مشکلش چیه؟
-نمیدونم
نفس صداداری کشیدوخواست چیزی بگه که با صدای جیغ بهار،به عقب برگشتم:
-بهرام.....!

رمان من ی پسرم2

وارد پارکینگ رستوران(...)شدم وماشینو پارک کردم و رو به بهار گفتم: -بریم؟ بهار-بریم... با ورودمون همه با تعجب نگاهمون میکردن...شاید تا حالا،این موقع شب،دوتادختر،واسه صرف شام،به رستوران نیومده بودن... صندلی رو واسه بهار عقب کشیدم و خودمم رو به روش نشستم.. بهار-این جا خیلی خوشگله.. -آره...منم خیلی اینجا رو دوست دارم،همیشه بادوستام میایم این جا... گارسون اومد ومنوی غذارو بهم داد..روبه بهار گفتم: -چی می خوری گلم؟ بهار-هرچی تو بخوری.. نگاهی به منو انداختم...خیلی دلم باقالی پلو میخواست.. -دوپرس باقالی پلو با مخلفات...نوشابه نه..دوغ بیارین.. گارسون-چشم خانم.. بهار-دل منم باقالی پلو میخواست..خیلی وقت بود نخورده بودم... داشتم با سالادم بازی میکردم که صدای آشنایی رو شنیدم.. -مردم تک خور شدن... سرم رو بلند کردم وبا تعجب گفتم: -سلام...تو اینجا چه کار میکنی؟ اشاره ای به بهار کرد وگفت: -ایشون کی هستن؟ -بهار خانم...دوست من... بهار-سلام خوشبختم چقدر این دختر با ادب وفهمیده بود! -نگفتی؛این جا چه کار میکنی؟ ترانه-برام یه جشن تولد خانوادگی هم گرفتن... -خوش به حال شما... ترانه-شما هم بیاین.. اشاره ای به سالادم کردم وگفتم: -منتظر شام هستیم.. ترانه-بعد از شام بیاین.. -نه...مرسی گلم باناراحتی گفت: -باشه..هرطور راحتی و رفت... چنددقیقه بعد،غذامونو آوردن...ولی از اونجایی که به من نیومده غذای خوش از گلوم پایین بره،متوجه علی وترانه شدم که به سمتمون میان... ترانه-دوباره سلام لبخند زورکی زدم وگفتم: -سلام...بشینید... علی-مرسی اومدیم شما رو ببریم.. دستام میلرزید وحسابی عصبی شده بودم...با دیدن علی اینطوری شده بودم...احساسی که بهش داشتم رو درک نمیکردم...با لکنت گفتم: -نه..مرسی...دیر وقته.. علی با چاپلوسی گفت: -نخیر..به ما افتخار نمیدی... بهار-ماهان جون..من باید برم دستامو بشورم..چرب شدن... ترانه -تو راحت باش من میبرمش... کمی که ازمون دور شدن علی کنارم نشست و با مهربونی گفت: -چرا اینقدر با من بدی؟ -دلیلی برای خوب بودن باهات نمیبینم... علی-توخیلی نامردی... -دلم نمیخواد به حرفات گوش کنم.... علی-واسه چی؟ -به خودم مربوطه.. علی-مربوط به عشق منه..پس منم باید بدونم صداش تو گوشم تکرار میشد...عشق من.. با بی خیالی گفتم: تو همین نصفه روز این نتیجه رو گرفتی؟ علی-تو عشق مدت مهم نیست...مهم عمقه... -یکم دروغ گفتن تمرین کن... علی-نه..باید تو ابراز علاقه تمرین کنم.. -توی این دوره زمونه،همه ابراز علاقه بلدن... علی-پس بشو معلم من.. -متاسفم..وقتم پره... میتونستم عصبانیتو تو چشمهاش ببینم...با لحنی که سعی میکرد آروم نگهش داره گفت: -باید دلیل این کم محلیاتو حدس میزدم... -درباره من چی فکر کردی؟ علی-چند تا دوست پسر داری؟ -هرچی لیاقت خودته به من نچسبون...به تو هم ربطی نداره.. علی-همشونو از زندگی سیر میکنم... -هه...برو بابا..بچه میترسونی؟ علی-می بینی... -فکر میکردم شعورت بیشتر از این باشه که بخوای با تهدید کاراتو پیش ببری... کمی ملایم تر گفت: -آخه من تو رو دوست دارم..چرا نمیفهمی؟ -یکم زوده برای فهمیدن احساست... علی- تو عشق زمان مهم نیست...چند بار بگم؟ -حتما تو هم عاشق منی؟حرفات خنده داره علی-چرا؟ -من عشقو قبول ندارم علی خان...خودتو عذاب نده.. علی-اما... -اما دیگه نداره با دیدن بهار وترانه از جام بلند شدم وگفتم: -دیگه دلم نمیخواد ببینمت... علی-ولی من ولت نمیکنم.. نفسم رو باحرص بیرون دادم ورو به ترانه گفتم: -ما دیگه باید بریم... ترانه-فکر کردم علی راضیت کرده با پوزخند گفتم: -اگه علی نبود،احتمالا می اومدم... دست بهار رو گرفتم وگفتم: -خدافظ بهار-خدافظ ترانه جون ترانه-کاش میموندی..اما با خودته...خدافظ با لبخند سرم رو براش تکون دادم و به سمت صندوق رفتم...پول میز رو پرداخت کردم و با بهار از رستوران خارج شدیم.. بهار-مرسی ماهان...واقعا همه چی عالی بود... -آره...بجز اون قسمت آخرش...حالا پیش به سوی خونه...! مهیار-یعنی چی؟ سرم رو بیرون بردم و به بهار گفتم: -بیا داخل عزیزم... بهار وارد شد وبا صدای بلندی سلام داد...همه تعجب کرده بودن...بابام زودتر به خودش اومد وگفت: -سلام دخترم...خوبی؟ بهار-مرسی عمو... مامان-آین دختر دیگه کیه ماهان؟ بهار به جای من جواب داد: -من بهار هستم...اینجا گم شدم... مهیار دستش رو به سمت بهار دراز کرد وگفت: -منم مهیار هستم..میتونی داداشی صدام کنی.. بااین حرفش همگی خندیدیم.ولی من هنوز از دست مانی ناراحت بودم...بهار با مهیار دست دادو گفت: -تو چقدر شبیه ماهانی.. مهیار-خب من داداش بزرگترشم ها.. بهار-پس چرا داداشی من،شبیه من نیست؟ -آخه ما دوقلوئیم...! بهار با خوشحالی گفت: -وای...نه... مهیار صداشو نازک کرد وگفت: -وای...آره.. دست بهار رو گرفتم وگفتم: -ما میریم لباسامونو عوض کنیم... توی راه چندتا دست لباس واسه بهار خریده بودم..نمیدونستم قراره تا کی پیشمون بمونه...عجیب مهرش به دلم نشسته بود... برق اتاقم رو زدم اما با دیدن وسایل غریبم؛دوباره اخم هام تو هم رفت... بهار-اووووه..اینجا چقدر خوشگله -مال تو... بهار-مگه کسی اتاقشو میده به بقیه؟ -اتاق من این شکلی نبود... بهار-پس چه شکلی بود؟ -بی خیال بهار..بیا زودتر لباسامونو عوض کنیم.. اما با یاد آوری لباسام،از جام تکون نخوردم... بهار-ماهان..خوبی؟ -آره گلم... و به سمت کمدم رفتم..بعد از کلی گشتن،یه شلوارک سفید پیدا کردم وباذوق پوشیدم...از دامن بهتر بود! نگاهی به بهار انداختم..توی اون لباس نارنجی،مثل عروسکا شده بود.توی بغلم گرفتمش وگفتم: -کسی تا حالا بهت گفته که مثل عروسکا میمونی؟ سرش رو به نشونه آره تکون داد. -کی گفته؟ بهار-داداش بهرامم -چند سالشه؟ کمی فکر کرد وگفت: -نمیدونم...ولی داره دکتر میشه... لبخندی زدم وگونه های تپلش رو غرق بوسه کردم..سرش رو عقب کشیدوگفت: -تو هم خیلی خوشگلی... -تو بیشتر وبا هم از اتاق خارج شدیم..همه توی نشیمن بودن و داشتن حرف میزدن..بهار به سمت مهیاردویدو کنارش نشست وبا شیرین زبونی گفت: -من تو رو اندازه داداش بهرامم دوست دارم. مهیار سرش رو بوسید وگفت: -ولی من تو رو خیلی بیشتر از ماهان دوست دارم با اعتراض گفتم: -بهار...قرار نبود دیگه جای منو بگیری.. بابا-ماهان..به پلیس خبر دادی؟ -نه بابایی..گذاشتم واسه فردا..آخه نمیدونم باید چه کار کنم بابا-خوب کاری کردی مامان-راستی تا الان کجا بودی؟ -رستوران مامان-مگه غذای خونه رو ازت گرفتن؟ با بغض گفتم: -چرا دست از سر من بیچاره بر نمیداری؟ بابا رو به مانی گفت: -ولش کن خانم..چرا اینقد به ماهان پیله کردی؟ مامان-آخه رفتاراش درست نیست...در شان یه دختر نیست اینطوری لباس بپوشه وفوتبال نگاه کنه.. -حالا شما پوسترای منو برداشتی،من دیگه فوتبال نگاه نمیکنم؟امشب هم برنامه نوده...میخوام تا دو بیدار بمونم ببینمش... مهیار-پس غزل خداحافظی رو برای پوسترات خوندی؟مسی جونت حیف بود -تو خفه که دلم میخواد کلتو بکنم...خیلی هم دلت بخواد مهیار-کی؟اون مسی کوتوله رو؟ با عصبانیت داد زدم: -خودت کوتوله ای بی شعور..یه فکری واسه هندونه تو گلوی کریست کن...همون رئالو بچسب باد نبرش... مهیار-پرسپولیسو باد برده ته جدول کافیه.. چند نفس پی در پی کشیدم تا از عصبانیتم کم بشه..دلم میخواست زبونشو از حلقش میکشیدم بیرون..اما با خونسردی گفتم: -من تو رو زنده نمیذارم مهیار-باشه..اما شب نیای التماس کنی بذار منم تو اتاقت برنامه نود ببینما... اومدم جوابشو بدم که با فریاد مانی،حرف تو دهنم ماسید... مامان-بس کنید خروس جنگیا... برای مهیار زبونمو در آوردم و به بابا که از خنده سرخ شده بود نگاه کردم وبا حالت الماس گفتم: -یه آنتن جدید برای اتاق من میگیری ؟ مانی غرید: -بس میکنی یا نه؟!! دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگونه اشو بوسیدم وگفتم: -همیشه،حتی وقتی بهت فحش میدم و باهات دعوا میکنم،دلم برات پرمیزنه... دستاشو دور کمرم حلقه کرد وگفت: -منم همیشه بااینکه میدونم داری بااین کارات خرم میکنی،دوستت داشتم. -من خرت میکنم؟ آروم گونه امو بوسیدو گفت: -آره دیگه..داری واسه هفته دیگه،جا رزرو میکنی... از خودم جداش کردم وگفتم: -خیلی نامردی...پسره عنتر مهیار-الانم دلت برام پر میزنه؟ -مرده شور ببره دلی رو وکه واسه تو میپره...شب بخیر مهیار-شب تو هم بخیر خواستم در اتاقش رو ببندم اما دوباره سرم رو داخل بردم وداد زدم: -دوستت دارم کله کدو! دررو بستم وبه سمت اتاقم دویدم...صدای بالشی روکه به در خوردوشنیدم...کلا مهیار عکس الملش دیر بود..!!! بی صدا دررو باز کردم و وارد شدم...بهار،مثل یه فرشته کوچولو،روی تختم خوابیده بود..نگاهی به ساعت انداختم.1:40 دقیقه بود ولی اصلا خوابم نمی اومد..وارد بالکن شدم و روی صندلیم لم دادم...بی هوا،اتفاقای امروز تو دلم جون گرفتن که پررنگ ترینشون علی وهلیا بود..دوباره تپش قلبم زیاد شد و دستم شروع به لرزیدن کرد...همیشه وقتی عصبی میشدم ،این علائمش بود اما اونموقع رو نمیدونم... هم از علی خوشم میومد هم ازش متنفر بودم...دلیل کارم توی رستوران رو نمیفهمیدم ودلیل اینکه دلم نمیخواست به هلیا نزدیک بشه...دستمو روی پیشونیم گذاشتم وزمزمه کردم: -خداجونم...کمکم کن... یکی دوهفته ای بود که احساس دلهره و دلشوره ای داشتم که گاهی اوقات پررنگ میشد..گاهی اوقات با یه اتفاق ساده حالم بد میشد و گاهی با یه شوخی گریه ام میگرفت...چل شده بودما..!!! توی همین افکار بودم که با صدای گریه بهار ،به خودم اومدم..به سمتش دویدم..روی تختم نشسته بود وگریه می کرد...توی آغوشم گرفتمش وگفتم: -خوبی بهار؟چی شدی؟ خودشو بیشتر بهم فشرد وگفت: -مامانم رو میخوام... موهاشو نوازش کردم وخوابوندمش...خودمم کنارش دراز کشیدم... بهار-دستتو میذاری زیر سرم؟همیشه مامانم اینطوری پیشم میخوابید... دستم رو زیر سرش گذاشتم و بهار هم دستای ظریفش رو دور کمرم حلقه کرد...چند دقیقه بعد،نفس هاش آروم ومنظم شد؛فهمیدم خوابیده..ولی دلم نیومد از خودم جداش کنم...توی اون لحظه فهمیدم واقعا احساس مادر بودن خیلی شیرینه...بایه لبخند روی لبم،چشمام گرم شدن و خوابم برد... *** سروان-نخیر...گم شدن کسی با این اطلاعات گزارش نشده... -پس چه کار میکنید؟ سروان-ما بهار خانمو این جا نگه میداریم تا خانواده اش بیان دنبالش... بهار با بغض گفت: -من میخوام پیش ماهان بمونم.. -بله جناب سروان...اگه براتون مقدوره،اجازه بدین تا پیدا شدن خانواده اش،با ما بمونه... سروان-ولی باید تعهد بدین.. -هر کاری لازم باشه انجام میدم.. سروان-پس لطف کنید این جا رو امضا کنیدواطلاعاتی که خواستیم رو یادداشت کنید... . . . . بهار-چرا مامانم اینا به پلیس خبر ندادن؟ -حتما از شدت نگرانی یادشون رفته..ولی بالاخره خبر میدن خانمی.... بهار-خداکنه -با یه بستنی چطوری؟ بهار-تو این هوای سرد؟ -آره دیگه بهار-اگه مامانم یا مانی بفهمن کله مونو میکنن..! -بی خیال..با قیفی چطوری؟ بهار-عالی... دو تا بستنی قیفی خریدم وبا بهار تاماشین دویدیم...در رو براش باز کردم و خودم هم سوار شدم... -دوست داری بریم خرید؟ بهار-نه..بریم پیش مانی ومهیار...نگران بودن... -باشه خانم....امر دیگه؟ بهار-خیلی دوستت دارم -ما بیشتر...! . سلام بهار-سلام...کسی خونه نیست؟ مهیار-بالائیم..بیاین کمک... -وای...دوباره دارن اتاق بدبخت منو،بدبخت تر میکنن... بهار خندید وچیزی نگفت...همینطور که زیر لب غرغر میکردم،با بهار از پله ها بالا رفتم ولی با دیدن اتاقم ،یه جیغ از خوشحالی کشیدم... مهیار-بمیری تو..دختره جیغ جیغو..ترسیدم احمق...! -سلام داداشی گلم...چطوری عزیزم؟چقد خوشگلتر شدی...بنازم هیکل ورزشکاریتو...دختر کش شدیا..جان من،کجا باشگاه میری؟اگه قرار باشه... توی حرفم پرید وگفت: -خفه...! -بی شعور،دارم ازت تعریف میکنم... مهیار-داری چاپلوسی میکنی.. -بمیری منحرف...! بهار روبه مانی گفت: -سلام مانی...خسته نباشی.. مامان-علیک سلام دختر خوشگل و رو به من گفت: -سرزبون این بچه هم انداختی؟من از دست تو چکار کنم؟ بی توجه به حرفاش گفتم: -مرسی مانی جونم که اتاقمو درست کردی... با حرص گفت: -من اگه بتونم تو رو درست کنم،هنر کردم.. مهیار-حالاکه خودت اومدی..بقیه اش با خودت... -با کمال میل... . . . شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق خودش جواب داد: -بله؟ -سلام..خوبی؟ هلیا-سلام عزیزم...آره..چه خبرا؟ -سلامتی...پاشو بیا پیشم هلیا-دوباره کجا کارت گیر کرده؟ -ناخوشی...دلم برات تنگ شده کره خر هلیا-مطمئنی؟ -آره..چطور؟ هلیا-تو درس ومشق نداری؟کنکور نداری؟ -بی خیال هلیا-بی خیال ومرگ...بی خیال و درد...نیم ساعت دیگه اونجام. وتماس رو قطع کرد..گوشی رو گذاشتم وگفتم: -این دختره پاک قاطیه...! کمد وتختم جابه جا شده بودن...وسایلم هم دوباره برگشته بودن..پوسترام رو برداشتم و روی دیوار چسبوندمشون...هر پوستری رو که به دیوار میزدم،عقب میرفتم و یه بوس براش میفرستادم..زمان از دستم در اومده بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم.. با دیدن هلیا گفتم: -سلام...کی اومدی؟ اون اما،بی توجه به من،نگاهی به اطراف انداخت وگفت: -که دلت برام تنگ شده...منم خر...ساده...نفهم... به جاش من ادامه دادم: -گاگول...بوزینه...گاو..بوقلمون ...شتر مر.. با ضربه ای که به سرم خورد،ساکت شدم! هلیا-هر چی گفتی خودتی... -حالا بیا کمکم اینا رو بچین،شاید قبول کردم... هلیا در حالی که داشت مانتوشو در میاورد گفت: -خیلی بی لیاقتی... یه تونیک سفید،مشکی پوشیده بود.خیلی بهش می اومد...متوجه نگاهم شد به سمتم برگشت وسیلی آرومی به گونه ام زد وگفت: -چشماتو میز غضب درآره من راحت شم..! با کمک هلیا دوباره اتاقمو چیدیم.همه چی همونطور شد که دلم میخواست...نمیدونم چرا مانی با اینکه هرسال من دوباره وسایلمو مثل قبل میکردم،دست از این کارش برنمیداشت...شاید فکر میکرد امسال آدم میشم..! -دستت درد نکنه...عالی شد هلیا-ولی من اصلا دوست ندارم -واسه چی؟ هلیا-اینجا شبیه اتاق یه پسره نه یه دختر19 ساله به طرف پوسترام رفت وادامه داد: -مثلا این چیه؟ -چیه نه..کیه..داوید ویاست.. هلیا-دارم مثال میزنم شوتعلی...یا مثلا این عکس لامبورگینیه.. -خب دوست دارم،چه کار کنم؟ هلیا-تو باید عکس باربی تو اتاقت باشه،نه اینا... -اه..اه...حالت تهوع گرفتم... هلیا-خیلی هم دلت بخواد... -حالا که نخواسته...بیا تا دعوامون نشده بریم پایین... هلیا-راستی اون دختره کی بود؟ -یکی تو حواس داری یکی پت ومت...میذاشتی فردا یادت می افتاد...گم شده بود...اصفهانیه..اسمش بهاره هلیا-خونه شما چه کار میکنه؟ -من پیداش کردم هلیا-بهونه نمیگیره؟ -چرا بابا..دیشب کلی گریه کرد هلیا-حق داره...چطور مانیت اینا قبول کردن بمونه؟ از حرفش خنده ام گرفت..مانیت اینا...!اگه مانی می شنید،کله مو میکند هلیا-خنده داشت؟ -نه..به یه چیز دیگه خندیدم...از بس دلشون پاکه دیگه...قرار هم نیست تا ابد پیش ما بمونه که... هلیا-خیلی خوشگله... -بسه دیگه..بریم پایین..بقیه منتظرمونن هلیا-من باید برگردم... -نخیر..باید ناهار بمونی هلیا-نمیشه ماهان...مهمون داریم...الانم دیر شده... -باشه..پس خودم میرسونمت لباسامو پوشیدم و باهم رفتیم پایین. -مانی...من هلیا رو میرسونم خونشون مامان-وا...یعنی چی؟باید ناهار بمونه... هلیا-نه مرسی..مهمون داریم.باید زودتر برگردم مامان-پس یه بار دیگه بیا...خب؟ هلیا-منکه همیشه مزاحم شما هستم.... مهیار-ای گفتی... -تو دوباره تنت میخاره داداشی؟ مهیار-سخن حق تلخه..مگه نه؟ اومدم جوابشو بدم که هلیاگفت: -پس بااجازه...خداحافظ همگی بهار از روی پای مهیار بلند شد وگفت: -منم بیام ماهانی؟ -بدو یه لباس گرم بپوش بیا با حالت دو به سمت پله ها رفت هلیا-مواظب باش نخوری زمین مهیار-بخوره زمینم کسی یقه جنابعال رو نمیگیره.. -مهیار...تو چرا اینطوری میکنی؟حالت خوب نیستا... شونه ای بالا انداخت وچیزی نگفت.هلیا دستم رو گرفت وبه سمت راهرو کشید. -چرا جوابشو نمیدی؟ هلیا-به قول خودت بی خیال... -آخه اون با همه دوستای من اینطوری برخورد میکنه... هلیا-از حسودیشه... نگاهی بهش انداختم وگفتم: -بایدم واسه تو حسودی کنه.. یکی زد تو سرم وگفت: -تو خفه.. با اومدن بهار،سه تایی رفتیم بیرون هلیا وبهار،روی صندلی عقب نشستن بهار-من بهت حسودیم شد هلیا هلیا-واسه چی؟ بهار با دلخوری گفت: -تو که اومدی،ماهان منو یادش رفت هلیا بهار رو توی آغوشش گرفت و با مهربونی گفت: -ببخشید گلم...به خدا داشتیم اتاقو مرتب میکردیم بهار-دیگه ناراحت نیستم...آخه من الان خیلی دوستت دارم هلیا گونه اشو بوسید وگفت: -منم همینطور خوشگل خانم... . . . جلوی خونشون توقف کردم وگفتم: -اگه حرفای عاشقونتون تموم شد،رسیدیم هلیا-چه به موقع -واسه چی؟ هلیا به ماشین جلومون اشاره کرد وگفت: -خالم اینا انگار اونا هم متوجه ماشدن…سه تایی از ماشین پیاده شدیم وبه سمتشون رفتیم…خاله پروین هلیا رو میشناختم… -سلام پروین-سلام دخترم...چطوری؟ -مرسی روبه شوهرش گفتم: -سلام بالبخند سرشو تکون داد...با صدای عرفان به عقب چرخیدم: -سلام...تو چه خوشگلتر شدی -علیک...اما تو خوبتر نشدی هیچ،زشت تر هم شدی... عرفان-زبونتم دراز تر شده -شنیده بودم داری درس میخونی،نمیدونستم چه رشته ای...قصابی می خوندی یا کله پاچه ای که متراژ زبون بقیه رو داری؟ بااین حرفم همه زدن زیر خنده...عرفان که صورتش سرخ شده بود، گفت: -بعدا نشون میدم بهت رشته ام چیه... رو به پروین گفتم: -ما دیگه بریم...مزاحمتون نمیشیم -پروین-باشه...به مامانت سلام برسون روبه هلیا گفتم: --خدافظ هلیا نگاهی به عرفان انداخت و با خنده سرشو تکون داد وگفت: -خدافظ گلم وروی زانو هاش خم شد تا هم قد بهار بشه وگفت: -تو هم مواظب خودت باش عزیزم عرفان با یه لحن مسخره گفت: -حالا بفرمائید داخل در خدمت باشیم با پرروئی گفتم: هدف حال گیری بود،که انجام شد...مزاحم نمیشیم وبا پوزخند ادامه دادم: -خدانگه دار..یه کله پاچه خوب برای ما بذار کنار...! سوار ماشین شدم..بهار هم کنارم نشست...بوقی زدم واز شون رد شدم....خیلی عرفان بدبختو عصبانی کرده بودم...! *** دو هفته ای از ورود بهار به خونمون میگذشت اما هنوز خبری از خونواده اش نبود...خیلی بی تابی میکرد..بچه حق داشت... مدرسه هم که مثل همیشه...درس خوندن واسه کنکور وتشریح مرده های بدبخت! هلیا به سمتم دوید وگفت: -ماهان،میدونی چی شده؟ -نه...تو پیش خانم بودی،از من میپرسی؟ هلیا-باید از خودمون آزمایش هورمون بگیریم... -خب... هلیا-همین؟ -آره دیگه...جالبه... هلیا-مرگ...ضد حال... همینطور که کنارش راه میرفتم،وارد کلاس شدیم... ترانه-بیاین اینجا -درباره چی حرف میزنین؟ ترانه-عید کجا میرید؟ -هنوز تصمیم خاصی نگرفتیم...چطور؟ ترانه-ما میخوایم بریم شمال...شما هم بیاین -حالا ببینم چی میشه... *** -بابایی؟ بابا-بله؟ -عید کجا میریم؟ بابا کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: -معذرت میخوام..اما فکر کنم جایی نریم جا خوردم..با تعجب پرسیدم: -واسه چی؟ بابا-کارهای شرکت خیلی به هم ریخته شده...نمیشه ولشون کنم... آه عمیقی کشیدم وبا خونسردی گفتم: -اشکال نداره..سال دیگه جبران میکنی... مهیار-دنبال سوراخ موش میگشتم... -واسه چی؟ مهیار-گفتم الان همه رو میکشی... -چرا؟مگه خلم؟ مهیار-تا حالا ندیدم منطقی فکر کنی -یه قل توئم دیگه...بایه نگاه به خودت،بایدم از این فکرا بکنی...! خواست جوابمو بده که با صدای خنده بابا ومانی ساکت شد.زبونمو براش در آوردم ورومو ازش برگردوندم. . . . نگاهی به ساعت انداختم وگفتم: -من دیگه برم بخوابم مهیار-دیگه که مدرسه نمیری -خب خوابم میاد بهار هم بلند شد وگفت: -منم خوابم میاد دوتایی شب به خیر گفتیم و به سمت اتاقم رفتیم...مسواکم رو زدم واز دستشویی بیرون اومدم..بهار پتوم رو روی سرش کشیده بود.آباژور رو خاموش کردم وکنارش خوابیدم...متوجه شدم داره گریه میکنه...این برنامه هر شبش بود...خیلی ناراحت بودم...واقعا شرایطش خیلی سخت بود... دستم رو زیرش انداختم و به سمت خودم کشیدمش.خودش رو بهم فشرد وگفت: -ماهان...اونا منو یادشون رفته؟دلم براشون تنگ شده...پس چرا نمیان پیشم؟چرا نمیان دنبالم؟ خودمم گیج شده بودم...موهاشو نوازش کردم و با ملایمت گفتم: -به همین زودی ها میبینیشون عزیزم...غصه نخور توی صورتم خیره شد وگفت: -قول میدی؟ چنان معصومانه نگام کرد که بی هوا گفتم: -قول میدم با خوشحالی بغلم کرد وگفت: -خیلی دوستت دارم...خیلی... زود خوابش برد..اما من به قولم فکر میکردم ودنبال یه راه حل بودم...یه فکری به سرم زد..اگه میشد عملیش کنم،حتما میتونستم به قولم عمل کنم..نگاهی به صورت مهتابیش انداختم وزمزمه کردم: -عید تو بغل مامانتی وپلکام روی هم افتاد. با صدای بهار،چشمام رو باز کردم: -بلند شو ماهان... -سلام..صبحت به خیر... بهار-سلام..مهیار میخواد بره -کجا؟ بهار-شمال.. با ناراحتی از تخت پایین اومدم ودستی به موهام کشیدم وگفتم: -نامرد...با کی میره؟ بهار-نمیدونم...گفت بیدارت کنم تا باهات خدافظی کنه... -خداحافظی اش تو سرش بخوره..! بهار دستم وگرفت وبا خنده گفت: -بریم؟ -بریم از بالای پله ها مهیار رو دیدم که یه شلوار جین آبی با تی شرت سفید وجلیقه قرمز تنش بود وداشت چایی میخورد..از همونجا داد زدم: -توکه از قرمز متنفر بودی... نگاهی به بالاکرد وگفت: -صبح شما هم بخیر..منم خوبم -به چه اجازه ای لباس منو برداشتی؟ مهیار-اذیت نکن دیگه -تک پرشدی...حالا باکی میری؟ مهیار-با بچه ها -خوش بگذره مهیار-ماهان جونم...عزیز دلم بااخم گفتم: -دوباره چی میخوای؟ مهیار-کارت سوختتو میدی بهم؟ -خیلی بی شعوری..عمرا بهت بدم.. مهیار-واسه چی؟توکه جایی نمیخوای بری... -از کجا میدونی؟البته اگه قرار بود خونه هم بمونم بهت نمیدادمش مهیار-کجا میخوای بری؟ در حالی که به سمت آشپزخونه میرفتم،گفتم: -این فوضولی ها به تو نیومده... بهار داشت با مانی سبزی پاک میکرد.. -سلام مامان-سلام..صبحونه رو میزه.. -مرسی مانی گلم.. برای خودم چایی ریختم و روی صندلی نشستم.داشتم چاییم رو شیرین میکردم که مهیار وارد آشپزخونه شد. مهیار-نگفتی میخوای کجا بری؟ -جوابتو دادم...تو نشنیدی.. با حرص گفت: -میشه یه بار دیگه لطف کنی وتکرارش کنید؟ با خونسردی گفتم: -این فوضولی ها به تو نیومده... با عصبانیت گفت: -حتما با اون دوستات؟ -بازم به تو ربطی نداره مهیار-من بهت اجازه نمیدم -کسی هم از جنابعالی اجازه نگرفت مهیار-مامان..تو یه چیزی بهش بگو مانی برای اولین بار ازم دفاع کرد: -اینقد سر به سر دخترم نذار مهیار... مهیار باخشم گفت: -باشه..من رفتم...خداحافظ بهار به سمت مهیار دوید وخودش رو توی آغوشش انداخت وگفت: -کلوچه یادت نره برام بخری مهیار-چشم دیگه چی؟بهار-زود بیا..مواظب خودت هم باش...
-رسیدی بزنگ مهیار-باشه..دیگه چی؟ -آروم رانندگی کن...توی جاده هم با دوستات تعریف نکن.. خندیدوگفت: -عین مامان بزرگا نصیحت میکنی...! -مامان بزرگ عمته... مهیار-اونکه صد البته.. یاد عمه شهلا افتادم..اگه میفهمید مهیار"جونش"بهش میگه مامان بزرگ!! مامان-دیرت نشه پسر... مهیار-اوه..آره..من دیگه برم..بای ساکش رو برداشت وبا حالت دو از خونه خارج شد مامان-خدایا،خودت مراقبش باش.. لبخندی زدم وگفتم: -بابا کجاست مانی؟ مامان-رفته شرکت -کی میاد؟ مامان-معلوم نیست...احتمالا بعدازظهر باید هلیا رو هم از تصمیمم با خبر میکردم..برای همین گفتم: -من وبهار بریم پیش هلیا؟ کمی فکر کردوگفت: -باشه...اما زود بیاین ها... بوسه ای روی گونه اش کاشتم وبا بهار به سمت اتاقم دویدیم . . . بهار-ماهان...بهش زنگ نمیزنی؟ -نه..خونه اشون نمیریم...میریم پارک پشت خونه اشون...از همونجا بهش میزنگم.. بهار-واسه چی؟ -آخه یه بار5دقیقه زودتر از من رسیده بود،چند نفر مزاحمش شده بودن،تا یه هفته باهام قهر بود...از اونموقع به بعد،اول میام تو پارک،بعد بهش خبر میدم! بهار-چه جالب -آره..علافی آدم جالب هم هست ماشین رو پارک کردم وگفتم: -تو بمون تو ماشین،هلیا که اومد پیاده شو..هوا سرده سرش رو به علامت باشه تکون داد منم از ماشین پیاده شدم.گوشیم رو در آوردم وخواستم شماره هلیا رو بگیرم که از دیدن روبه روم،سرجام خشکم زد... باورم نمیشد..یعنی اون هلیا بود؟ خودم رو پشت یه درخت قایم کردم وبهشون خیره شدم...اصلا باورم نمیشد...علی وهلیا،با هم...نفس عمیقی کشیدم وبه حرفهای علی فکر کردم: -دوست پسراتو از زندگی سیر میکنم...تو عشق منی...عشق من...! زمزمه کردم: -دروغگوی پست دیگه کاری اونجا نداشتم...به سمت ماشین راه افتادم وسوارش شدم بهار-خوبی ماهان؟ اصلا یاد بهار نبودم...به آرومی گفتم: -هلیا رفته بیرون...حالا حالا ها هم نمیاد و ماشینو روشن کردم وبا سرعت از اونجا دور شدم بهار-حداقل منو ببر پارک..دلم میخواد بازی کنم -عزیزم،مگه نمیبینی هوا سرده؟سرما میخوری،مامانت یقه منو میگیره... بهار-مامانم؟کی میبینمش؟ -بعدازظهر،باباکه اومد،می فهمیم... بهار-مرسی ماهان جونم دیگه حرفی نزد ومنم با خیال راحت تو فکرام غرق شدم: -علی داره هلیا رو بازی میده...منو هم همینطور....حتما همه حرفایی رو که به من زده،داره تحویل هلی هم میده...علی کثافت،یه بار دیگه ببینمت،میکشمت... . . . مامان-چه زود اومدید -ا...خودت گفتی زود بیام بهار-هلیا نبود..واسه همین زود اومدیم مامان-اشکال نداره -من میخوام یکم درس بخونم مامان-چه عجب...یادت افتاد -مانی..خیلی بدی...یعنی من درس نمیخونم؟ مامان-ماکه ندیدیم بهار-نخیر مانی...من دیدم خیلی هم میخونه بوسه ای روی گونه اش کاشتم وگفتم: -قربون تو برم...من اگه تو رو نداشتم،چه کار میکردم؟ مانی با اخم گفت: -بسه دیگه..برو سراغ کارت به طرفش رفتم وبوسیدمش وگفتم: -قربون تو هم برم...حالا نمیخواد قهر کنی... مانی وبهار خندیدن ومن به سمت اتاقم رفتم.ناهار هم نخوردم..یعنی نمیتونستم بخورم ولی با اون ذهن درگیر،تونستم سه تا فصل رو مرور کنم...دیگه گردن وکمرم داغون شده بود که صدای بابا رو شنیدم.با خوشحالی از جام بلند شدم واز روی نرده ها سر خوردم و وارد پذیرایی شدم... -سلام بابا-سلام..عسل بابا -خوبی؟خسته نباشی بابا-مرسی کنارش نشستم وبراش یه پرتقال پوست کندم بابا-آفتاب از کدوم طرف در اومده امروز؟ اومدم جوابشو بدم که مانی گفت: -آره..منم همین فکر رو کردم...تازه کلی هم درس خونده... بابا دستش رو دور شونه ام حلقه کرد ومنو به سمت خودش کشید.موهام رو بوسید وگفت: -پس سخت به دنبال سمندی -نخیرم..سخت به دنبال دکتر شدنم.... بابا-من اگه تو رو نشناسم،کی رو بشناسم؟ خندیدم وچیزی نگفتم بابا-مهیار زنگ نزده؟ مامان-نه هنوز..خیلی نگرانشم.. -نه بابا...الان خوشن واسه خودشون...بیخیال... الان وقت گفتن تصمیمم بود...به بهار نگاه کردم با نگرانی بهم نگاه میکرد... نفس عمیقی کشیدم وگفتم: -بابا..یه خواهشی ازت داشتم... بابا-چیزی شده؟ -مربوط به بهاره بابا نگاهی به بهار انداخت ودوباره رو به من گفت: -اتفاقی افتاده ماهان؟ -خب...بهار..آدرس خونشون تو اصفهان رو داره...اگه اجازه بدین...من ...من... بابا-خودت تنها بری؟؟؟؟ -مگه مهیار تنهایی نرفت؟ بابا جوابی نداد..معلوم بود داره فکر میکنه... مامان-آره..اما اون پسره... -ببین..داری فرق میذاری...تازه سن ما هم اندازه همدیگه است...فقط اون 3 دقیقه بزرگتره که فکر نکنم خیلی تاثیر داشته باشه... بهار-تو رو خدا...من خیلی دلم برا مامانم تنگ شده اشک توی چشمهاش جمع شد وسرش رو پایین انداخت... بابا نفس عمیقی کشید وگفت: -باشه؛به شرطی که ما رو در جریان بذاری وهمش بهمون زنگ بزنی... -چشم بابایی....مرسی بهار از جاش بلند شد وخودش رو با خوشحالی توی بغل بابا انداخت... مامان-کی راه می افتی؟ -همین الان... مامان-زود نیست؟ -حداقل بهار شب عید پیش خونواده اش باشه... بابا-درسته..اگه خسته نیستی،همین الان برید -نه...سرحالم... و رو به بهار ادامه دادم: -بریم حاضر شیم... و با بهار به اتاقم رفتیم بهار-مرسی ماهان..خیلی خوشحالم -بااینکه اگه بری،همگی ناراحت میشیم،ولی خب تو هم دلت برای خونوادت تنگ میشه... بهار-دلم واسه شما هم تنگ میشه... -عزیزمی....زود لباستو بپوش راه بیافتیم.... . . . مامان-یواش بری ها.... -چشم...حتما مامان-اگه گرسنه تون شد،توی اون پلاستیکه غذا ومیوه گذاشتم..گرسنه نمونید -چشم..حتما مامان-بخاریتو روشن کن...شیشه ها رو هم باز نذار -چشم ..حتما مامان-یادت نره بری... بابا توی حرفش پرید .گفت: -برو به سلامت دخترم..مواظب خودت باش مانی نگاه غضب آلودی به بابا کرد و رو به من گفت: -مواظب خودتون باشین...خدافظ دستم رو براشون تکون دادم وراه افتادم... *** سرعتم رو کم کردم و رو به بهار گفتم: -نظرت چیه یه زیارتی بریم؟ بهار-من تا حالا قم نیومدم -واقعا؟پس جالب شد بریم بهار-باشه ماشینم رو پارک کردم وگفتم: -بذار یه زنگ به خونه بزنیم...حتما مانی تا الان مخ بابا رو خورده... گوشیم رو برداشتم وشماره خونه رو گرفتم.هنوز بوق اول کامل نشده بود که صدای مضطرب مانی تو گوشم پیچید: -ماهان خوبی؟ -سلام مانی جونم..بله،خوبم مامان-الان کجایی؟ -قم..گفتم بریم یه زیارتی بکنیم،یعد راه بیفتیم... مامان-آره..خستگیت هم در میره..بهار چطوره؟ -خوبه.. مامان-گوشی رو میدم به بابات...از من خداحافظ...مواظب خودت باش -چشم مانی جونم...بای... بابا-سلام دخترم...خسته نباشی -مرسی بابا جونم بابا-مزاحمت نمیشم گل بابا...بازم زنگ بزن دخترم...خدافظ -خدافظ بابایی بهار-ماهان...من گرسنمه پلاستیک غذا رو از عقب برداشتم وگفتم: -ببینم مانی چه کار کرده...! چهار تا ساندویچ،با یه عالمه میوه توش بود...با خنده گفتم: -قربون مانی خودم بشم... بهار باسرعت یه ساندویچ برداشت وگفت: -وای...مردم از گشنگی..! . . . چادرم رو تحویل دادم و دست بهار رو گرفتم وبا هم از خیابون رد شدیم... بهار خمیازه ای کشید وگفت: -کاش فردا راه می افتادیم... خنده ای کردم وگفتم: -به این راحتی جا زدی؟ بهار-نه...فقط نگرانم تو راه نخوابی -نه بابا...منمثل جغدم...شبا همش بیدارم بهار-خداکنه سوار ماشین شدیم که متوجه موبایلم شدم که روی داشبورد روشن وخاموش میشد.برش داشتم -بله؟ مهیار-سلام به بانوی گریز پا..چطوری؟ -سلام...مرسی....خوبم مهیار-بایدم خوب باشی...مجری سفر میکنی...کارت سوخت نمیدی...آب حوض میکشی...پیرزن خفه.... -ا...تو دوباره قرصاتو با پوست خوردی؟؟؟ مهیار-کوفت..دختره بی احساس چلمن... جیغ زدم: -با کی بودی بی شعور؟کله تو میکنم عنتر برقی مهیار باخونسردی گفت: -حتما فکر کردی زنگ زدم با تو حرف بزنم؟نخیر؛میخواستم با بهار جونم حرف بزنم که صدای نخراشیده جنابعالی رو شنیدم با حرص گفتم: -غلط کردی..بای وگوشی رو جلوی بهار گرفتم... نمیدونم مهیار چی بهش میگفت که از خنده غش کرده بود...با سر خوشی ماشینو روشن کردم و راه افتادم.بهار هنوز با مهیار می حرفید.با هر خنده بهار،بدون اینکه بدونم به چی میخنده،منم میخندیدم.-چل بودم دیگه-بعد از تقریبا نیم ساعت،دل کند وگوشی رو قطع کرد ونگاهی از زیر چشم،بهم انداخت. -چیه؟باز مهیار چی گفت؟ بهار-گفت اگه بعد از ساعت 12 بیدار باشی،اژدها میشی... -جان؟چی میشم؟ بهار-به خدا من تلخم ماهان -به من میخوره اژدها باشم؟؟ بهار-به من چی ؟به من میخوره خوشمزه باشم؟ قهقهه ای زدم وگفتم: -بهار...دیوونه شدی؟ بهار با خوشحالی گفت: -اگه دیوونه ها رو بخوری،خودتم دیوونه میشیا... -من این مهیار رو میکشم بهار-به جای من،اونو بخور از دستش حرصم گرفته بود.تصمیم گرفتم دیگه باهاش بحث نکنم...همش زیر سر این مهیار ور پریده بود... . .

رمان من ی پسرم - قسمت اول

نگاهی بهش انداختم و بادیدنش دلم هری پایین ریخت...خیلی جذاب و خواستنی شده بود.دستش رو جلوی صورتم تکون دادوگفت:
-آدم ندیدی؟
بالبخند گفتم:
-به خوشگلی تو نه...!
هلیا-اگه توی خر هم قبول میکردی بیای،الان مثل من میشدی...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-من همینجوریش هم از همه خوشگل ترم!
هلیا-اوه اوه...یادم نبود کوه غرور جلوم وایساده.
-خداروشکر یادت افتاد
نگاهی به لباسام انداخت و گفت:
-خدایی چیه تو خوشگله با این لباسات؟
-خیلی هم دلت بخواد.
هلیا دوستم بود.از ابتدایی با هم بودیم وحالا،سال آخر دبیرستان،رشته محترم علوم تجربی...
دوتا از درسخون ترین(یا به قول بروبچ خرخون ترین)بچه های مدرسه!
اون روز هم تولد ترانه،یکی از همون برو بچ بود...!هلیا رفته بود آرایشگاه و قرار بود من برم دنبالش..هرچی اصرار کرد من نرفتم.به نظرم همینطوری از همه بهتر بودم(غروره دیگه)فکر میکردم این چیزا مسخره بازیه...حتی لباسامم مثل بقیه نبود؛یعنی دلم نمیخواست توی هر فرصتی که دستم میاد،لباسای باز بپوشم و خودمو آرایش کنم...مدل لباسام پسرونه و موهام همیشه خدا کوتاه...
هلیا_چته؟معتاد شدی؟
-برو بابا
هلیا-ماهان...لباسام خوشگله خدایی؟
-ای بمیری تو که همش بلدی منو حرص بدی.اون از خریدنش که دو هفته توی کل شهر می چرخیدیم،اینم از الان...اصلا نخیر...خیلی هم زشته!
با بغض نگام کرد و روشو ازم برگردوند.فهمیدم زیاده روی کردم...سرشو به طرف خودم چرخوندم و گفتم:
-اینهمه پول آرایشگاه دادی حیف میشه ها...
نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت.
-باشه بابا...غلط کرد. معذرت میخوام عزیز دلم...تو لنگم بپوشی بهت میاد.خوشگلی لباست اصلا مهم نیست.با این حال،خوشگلترین لباس جشن،توی تن توئه...
با لبخند گفت:
-راست می گی ماهان؟
سرمو تکون دادم و دستش رو گرفتم و گفتم:
-زودتر بریم،دیر میشه...
وبا خودم فکر کردم:
-خدایا...دروغ مصلحتی که میگن،اینه؟
با ورودمون بچه ها ساکت شدن و به سمتمون اومدن
شبنم-سلام،چه عجب...تشریف فرما شدید
-سلام معذرت...کار آرایشگاه یکم طول کشید
شبنم-تو چرا پاسوز این میشی؟ولش میکردی،خودش می اومد.
هلیا-به تو ربطی نداره
ترانه-باز شمادوتا دعواتون شد؟
هلیا-تقصیر اینه می پره به آدم
با لبخند سری به ترانه تکون دادم و گفتم:
-سلام...تولدت مبارک عزیزم...
ترانه-علیک سلام...بیا لباستو عوض کن
و دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید
هلیا چپ چپ نگاهمون کرد و گفت:
-منم میخوام لباسام رو عوض کنم
ترانه-خب تو هم بیا
با بی میلی باهامون راه افتاد.شبنم چیزی کنار گوشش زمزمه کرد که نشنیدم...
حواسم به ترانه معطوف شد:
-دیگه چطوری تو؟
-خوفم...میسی...چه خبر؟
ترانه-هیچی بابا..سلامتی!
-کیا رو دعوت کردی؟
ترانه-بچه های کلاس و چند تا از فامیلا رو
-پسر هم توی جمعمون هست؟
ترانه_پسر عمو و پسر عمم هستن..دوست نداری؟
-نه بابا...به من چه ربطی داره؟؟!
ترانه-آخه نظر تو خیلی واسم مهمه...
-بی خیال بابا!
هلیا-اگه میشه سریعتر برید...حوصله ام سر رفته
ترانه به اتاق جلومون اشاره کرد و گفت:
-همین جاست...مردم چه کم حوصله شدن...
و به من لبخندی زد وگفت:
-نوی سالن اصلی منتظرتم
و رفت..
وارد اتاق شدم.هلیا داشت با موهاش ور میرفت.بهش گفتم:
-مگه نگفتم با شبنم دعوا نکن؟
هلیا-دلم میخواد..به تو چه؟
-خیلی بدی هلیا
اومدم برم بیرون که به طرفم دوید و دستم رو گرفت و گفت:
-خب چه کار کنم؟اونا به خاطر تو با من حرف میزنن...اگه تو نبودی،حتی منو دعوت هم نمیکردن...با این کار هاشون هم میخوان منو از چشم تو بندازن
توی آغوشم گرفتمش و گفتم:
-ولی با این کارا خودشونو کوچیک میکنن.عزیزم،من تو رو اندازه خودم دوست دارم.مثل خواهر من میمونی...اونا هر کاری کنن،نمی تونن منو از خواهرم جداکنن که...
هلیا-یعنی دوسم داری؟
بوسه ای روی گونه اش کاشتم و نگاهی به چشمهای قهوه ایش کردم وگفتم:
-بیشتر از هر وقت دیگه ای...
دست هلیا رو گرفتم وبه سمت سالن اصلی راه افتادیم...
هلیا_حالاتو چرا اینطوری لباس پوشیدی؟
نگاهی به لباسام انداختم؛یه لی تنگ با تی شرت سفید...
-مگه چشونه؟
هلیا-اخه اینا لباس مهمونیه؟
-انگار اومدم فشن شو..یه جشن ساده است ها...!
هلیا-منکه فکرمیکنم تو برا عروسیت هم لباس درست وحسابی نمی پوشی...چشمم آب نمیخوره
-کوفت...تو فکر نکنی سنگین تری!
هلیا-رفتیم داخل منو تنها نذاریا
-واسه چی؟
هلیا-بهم طعنه میزنن
نگاهش کردم و با لخند گفتم:
-چشم...امر دیگه ای نیست؟
هلیا-عرضی نیست
در رو باز کردم و با همدیگه وارد شدیم...خونه ترانه اینا خیلی بزرگ بود..هم بزرگ،هم شیک...بچه ها داشتن می رقصیدن...ترانه با دیدنمون گفت:
-ماهان...بیا بشین پیش من...
نگاهی به مبل کنارش انداختم؛یه نفره بود...به خاطر هلیا گفتم:
-نه...میشینم پیش بچه ها...مرسی..
به زور لبخندی زد وروشو برگردوند.
هلیا-باهات قهر میکنه...برو بشین پیشش
-ماهانه و قولش...بی خیال...!
هلیا-مرسی...
با صدای مرسده،به عقب بر گشتم:
-به به...سلام...خوبی؟
-مرسی...تو چطوری؟
مرسده-داغونم هیچ کس نیست باهاش برقصم...
-هلیا پایه رقصه..باهاش برقص
مرسده اشاره ای به دستم کرد وگفت:
-اگه تو ولش کنی،حتما...
دستم رو از دست هلیا بیرون آوردم و گفتم:
-بفرما...مال شما..
مرسده-ممنونم
هلیا-یکی نظر منو نپرسه!
مرسده-من میدونم تو مثل چی برا رقص جون میدی....
-برو..منم میشینم پیش بچه ها
لبخندی زد و با مرسده رفت
نگاهی به بچه ها انداختم...طبق معمول شقایق داشت چرت و پرت میگفت وبقیه می خندیدن.شقایقو خیلی دوسش داشتم...مثل خودم بی خیال بود وهرچی باداباد...با دیدنم گفت:
-وای ماهان...اومدی؟چه به موقع چرت و پرتام ته کشیدن...
بچه ها زدن زیر خنده
-فکر کردی منم مثل توام؟
شقایق با لحن باادبی که ازش بعید بود گفت:
-نخیر...شما که سرور مایی
دوباره بچه ها خندیدن
-حالا چی می گفتید؟
شقایق-داشتم خط و نشون میکشیدم
-چرا؟
شقایق به اونطرف سالن اشاره کرد وگفت:
-اومدیم تولد،بگیم،بخندیم...حالا اینا هیچی...کادو آوردیم،آرایشگاه رفتیم،کلی هم کالری مصرف میکنیم...آخرش چی؟اگه جای اون دوتا نره غول دو تا پسر دیگه بود،آدمو گونی سیب زمینی حساب نمیکردن...یکی دیگه تولد بگیره،پسرایی رو که از کون فیل افتادنو دعوت کنه،خودم جرش میدم..!
دوباره بچه ها خندیدن...
-اه..بس کنید شماهم...تا چسی به چُمچِه(ملاقه)می خوره تر تر تر!بذارید یه نتیجه ای بگیریم...!
ترانه-دست شما درد نکنه...دیگه چی؟
شقایق-هیچی دیگه...برای سلامتی فسفری ها صلوات...
ترانه داد زد:
--مسعود،علی...پاشید بیاید اینور...
شقایق-بذار راحت باشن...
ترانه-آره که تو هم با راحتی از پشت سرشون بگی؟
همزمان با علی و مسعود،هلیا ومرسده هم اومدن...
مرسده-خوب رقصیدم؟
لبخندی زدم وگفتم:
-عالی..شما باید مسابقه رقص شرکت کنید.
مرسده که انگار کله قند نو دلش آب کردن،لبخند دندون نمایی زد و خواست چیزی بگه که هلیا گفت:
-تو غلط کردی؛یه نیم نگاه به ما ننداختی،دروغم میگی؟
اومدم جوابشو بدم که متوجه شدم همه دارن نگامون میکنن...
ترانه-حتما لیاقت نداشتی عزیزم...
شقایق با ناراحتی گفت:
-ترانه،تو نمیخواد حالا از آب گل آلود ماهی بگیری...
اخمهای هلیا تو هم بود.کنارش وایسادم و سرم رو خم کردم وتو گوشش گفتم:
-معذرت میخوام..جان ماهان اخم نکن...پوستت چروک میشه..هیشکی خر نمیشه بیاد بگیرت ها...!
هلیا لبخندی زدومنو به عقب هل داد وگفت:
-از اینجور خر ها زیاده..
ترانه-بحث عوض شد..میخواستم مسعود و علی رو بهتون معرفی کنم...به پسر قد بلندتر اشاره کرد وگفت:
-این علی...پسر عمومه...
نگاهی بهش انداختم...پوست سبزه،ابروهای کشیده باچشمهای مشکی ویه ته ریش کوچولو..!
علی-از آشنایی باهاتون خوشبختم..
ترانه به پسر کناریش اشاره کرد وگفت:
-اینم مسعود جان..پسر عمم
مسعود-منم خوشبختم
مسعود چشمهای عسلی با موهای قهوه ای داشت...متوجه شدم زوم کرده رو هلیا..هلیا هم داشت با شقایق می حرفید و اصلا حواسش نبود
ترانه-ماهان با رقص تانگو هستی؟
هلیا-منم هستم
ترانه خواست چیزی بگه که گفتم:
-آره..برو آهنگ بذار...
مرسده با آرنجش به پهلوم کوبید وگفت:
-انگار وزیر صلحی..!
-چه کنیم؟بدبختیه دیگه...
مرسده-خدا بده از این بدبختیا...یعنی تو نمیدونی اینا چرا با هم لجن؟
-حرف ها میزنی مرسده جان...بی خیال بابا..پایه ای برقصیم؟
مرسده-تانگو دوست ندارم...باهلیا برقص...طبق معمول...
نگاهی به هلیا انداختم که روشو ازم برگردوند...اومدم برم طرفش که صدای علی متوقفم کرد:
-افتخار میدین ماهان جان؟
جان؟این چه زود پسر خاله شد...
به طرفش چرخیدم و گفتم:
-برای رقص؟
علی-درسته
ابرویی بالاانداختم وبا مکث گفتم:
-قبوله
باهمدیگه به وسط سالن رفتیم..مثل یه جنتلمن خم شد و دستش رو جلوم دراز کرد..با ناز دستم رو توی دستش گذاشتم..علی هم دست دیگه اش رو دور کمرم حلقه کرد.اهل این برنامه ها نبودم اما نمیدونم اون موقع چم شده بود...علی توی گوشم زمزمه کرد:
-هلیا ومسعود هم اومدن...
این حدسو میزدم.هلیا هم مثل من،جلوی رقص تانگو از خود بی خود میشد...
علی-تعریفتو خیلی از ترانه شنیده بودم.فکر میکردم اغراق میکنه ولی با دیدنت،متوجه شدم همش راسته...
-ترانه لطف داره...
علی-چرااینقدر با بقیه متفاوتی؟تفاوت رو دوست داری؟
-نه...ولی اینطوری راحت ترم..
علی-اما اگه مثل بقیه باشی،از همه زیباتری..
حس کردم گونه هام گر گرفتن..توی آغوشش چرخی زدم وگفتم:
-ممنون...ولی عادت به این کارا ندارم..
دیگه چیزی نگفت.با تموم شدن موزیک ازش جدا شدم...
علی-خیلی خوشحال شدم..ممنونم
-منم همینطور...با اجازه
وبه طرف بچه ها رفتم...
شقایق-تو دوباره حماسه آفریدی؟
-واسه چی؟
شقایق-آخه کی با تی شرت تانگو رقصیده؟
-برو بابا
شقایق به هلیا اشاره کرد وگفت:
-به این میگن یهladyباکلاس!
هنوز اخمای هلیا تو هم بود...خیلی حساس بود و زود ناراحت میشد...باید حتما از دلش در می اوردم..
شقایق-اوهوی..با توام...
-مرض..یواشتر..می شنوم..
شقایق-تو دلت...اصلا دیگه باهات حرف نمی زنم..
-باورم نمیشه...راست میگی؟
شقایق-حالامیبینی...
وبه طرف ترانه رفت...نگام هنوز روی هلیا بود..گفتم:
-از دست من ناراحتی هلی؟
هلیا-کاش نمی اومدم
-بی خیال...به حرفای بقیه توجه نکن..اصلا برات مهم نباشن
هلیا لبخندی زد وگفت:
-خوب علی رو تور کردیا...
-کی؟من؟
هلیا-آره دیگه...علی از مسعود خوشگلتره...
-نه بابا مسعودم خوبه...
هلیا-حالا چی تو گوشت میگفت؟
-آمار تو رو میگرفت...
هلیا-من؟
اومدم بگم پ ن پ من؛که علی از پشت سرم گفت:
-اجازه هست؟
هلیا-بفرمائید...
علی رو به من گفت:
-معرفی نمی کنی؟
-هلیا هستن...بهترین دوست من..
علی دستش رو به طرف هلیا دراز کرد وگفت:
-منم که علیم!
هلیا لبخند مکش نمایی زد وگفت:
-به ترانه نمی خوره همچین پسر عمویی داشته باشه..
علی خنده با مزه ای کرد وگفت:
-اینو پای طعنه بذارم یا تعریف؟
هلیا-هر چی دوست داری...
چشمم به دستاشون افتاد که هنوز با هم قفل بود...دروغ نگم،ناراحت شدم...اما نمیدونم چرا...
ازشون فاصله گرفتم وبه سمت ترانه اینا رفتم.شقایق روی میز میزد وسعی میکرد یه ریتم بسازه...بادیدن من گفت:
-عین غول چراغ جادو،هروقت لازمت دارم میای..
-دوباره چه زحمتی داری بی ادب؟
شقایق-من رحمتم نه زحمت.
-آره جون عمت...حالا چه کار داری رحمت جون؟!!
شقایق-بیا میخوام آهنگ نازنین مریمو بخونم...بزن روی میز...
-خب خره..آهنگشو بذار..از صدانخراشیده تو هم بهتره..
شقایق-اونجوری دوس ندارم..
ترانه-تو کی اومدی اینور؟
-الان...چطور؟
ترانه-به هلیا نمیاد BFدزد باشه...
از دخالتهای ترانه توی دوستی منو هلیا عصبی میشدم...خیلی خودمو کنترل می کردم که چیزی بهش نگم...اونم هر بار بی پروا تر میشد.با ملایمت گفتم:
-علیBFمن نبود...
ترانه-آره..اما اگه هلیا نمیپرید وسط،می شد...
-میشه بس کنی؟اصلا جریان این نبود...
ترانه-از رقص وپچ پچ هاتون معلوم بود...
شقایق باعصبانیت گفت:
-نمی خوای بس کنی ترانه؟
شبنم-تو میخوای بخونی؟
-نه...من میزنم...شقایق میخونه...
شبنم خودشو روی مبل ولو کرد وگفت:
-تو بخون...
آهنگ بعدی رو انشالله...
شقایق-من آماده ام...بریم
جامو درست کردم وروی میز ضرب گرفتم
شقایق-
جان مریم چشماتو واکن/سری بالاکن/در اومد خورشید،شد هوا سپید/وقت اون رسید،که بریم به صحرا/وای نازنین مریم
جان مریم،چشماتو واکن/منو نگاکن/بشیم روونه/بریم از خونه/شونه به شونه/به یاد اون روزا/وای نازنین مریم وای نازنین مریم/باز دوباره صبح شد،من هنوز بیدارم/کاش می خوابیدم،تو رو خواب میدیم/خوشه غم توی دلم زده جوونه/دونه به دونه دل نمیدونه چه کنه با این غم/وای نازنین مریم وای نازنین مریم/بیا رسید وقت درو/مال منی ازپیشم نرو/بیا سر کارمون بریم/درو کنیم گندومارو/بیا بیا نازنین مریم
همه شروع به دست زدن کردن
شقایق-خجالتم ندید...
شبنم-حالانوبت توئه ماهان...
-من؟اصلا فکرشم نکن
ترانه-به خاطر من...کادو تولدم...
-من برات کادو خریدم
ترانه لباشو غنچه کرد و.گفت:
-یعنی نمیخونی؟
-چرا..می خونم..خودت یه آهنگ بگو
ترانه-با گیتار چطوری؟
-ای وای..نه در اون حد
ترانه-قبول دیگه..میخوام حس بگیرم
-باشه...چه کارت کنم؟
چشمم به هلیا وعلی افتاد..داشتن با هم حرف میزدن..فارغ از همه دنیا...هلیا خنده ای کرد ودستش رو روی شونه علی گذاشت..چیزی توی دلم فروریخت..واقعا کاش به این مهمونی نیومده بودیم...
مرسده گیتارروجلوم گرفت وگفت:
-بگیرید استاد...
-بیا بشین پیشم...
پشت چشمی نازک کرد وگفت:
-خواهش کنی شاید..
خیره نگاهش کردم که کنارم لم دادوگفت:
-طاقت این نگاهاتو ندارم...
ترانه داد زد:
-هلیا وعلی...وقت برای حرف زدن زیاده...بیاین اینور
دلم نمیخواست بیان...یه جورایی خودمم حالمو نمیفهمیدم...انگار از روبرو شدن باهاشون میترسیدم...
ترانه-خب بزن دیگه
-آهنگ افتخاریه....هرچی تو بگی میزنم...
ترانه-تو به من نشون دادیه کامران هومن وبزن...
گیتار رو کمی جابه جا کردمو دستم رو روی تارها لغزوندم...
-زندگی یعنی امیدو تو به من نشون دادی/می رسه صبح سپیدو تو به من نشون دادی/دست به دست از ابتدا رو پابه پا تو جاده هارو معنی واژه مارو با توام تا انتها رو تو به من نشون دادی/زندگی یعنی امیدو تو به من نشون دادی/می رسه صبح سپیدو تو به من نشون دادی/تو به من نشون دادی چطور سر پا بمونم/اگرم خوردم زمین پاشم،چه آسون میتونم/تو به من نشون دادی چه طوری از عشق بخونم/احتمالا میدونستی راهشو نمیدونم/تو به من نشون دادی،دوستت دارم چه رنگیه/جمله عاشقتم چه جمله قشنگیه/تو به من نشون دادی،عهد همیشگی چیه/عاشق بی قیدو شرط،قهرمان اصلی کیه...
کف زدن بچه هارو میدیدم،اما چیزی ونمیشنیدم...نمیدونم چه مرگم شده بود...به زور لبخندی زدم و دست مرسده رو گرفتم...
مرسده-ماهان..چرا اینقد سردی
-من همیشه دستام سرده..یادت رفته؟
مرسده-آره...ولینه تا این حد..
-نمیدونم...سرم هم گیج ویجی میزنه..
متوجه هلیا شدم که با نگرانی بهم نگاه میکرد..معلوم بود اصلا حواسش به حرفای علی نیست...لبخندی روی لبم اومد...
مرسده-بیا این آب قندو بخور ....رنگتم پریده...
لیوان رو ازش گرفتم وتشکر کردم...
ترانه-خوبی ماهان؟مرسده میگه حالت بده..
-نه عزیزم....مرسی...
کنارم نشست ودستم رو گرفت وبا نگرانی گفت:
-خیلی ترسیدم...آخه من تورو خیلی دوست دارم...الان خوبی؟
-آره بابا ...جشن رو ادامه بدیم؟
ترانه-الان؟
-آره دیکه..کیکو ببر...کادو هارو باز کن...مردیم از فوضولی..
ترانه-چون تو میگی باشه...
واز جاش بلند شد و گفت:
-بچه ها بیاین میخوام کیکو ببرم
مسعود علی رو صدازد وعلی به طرفش رفت...هلیا به سرعت به سمتم اومد وگفت:
-چی شدی تو؟
ترانه-مگه تو اصلا به ماهان اهمیت میدی؟برو پیش علی جونت...
دوست نداشتم اینقد ترانه هلیا وعلی رو به هم ربط بده...اما نمیدونستم چرا...
هلیا-تو چرا اینقد به من میپری؟مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟
ترانه-تو اینطوری فکر میکنی..چون از من خوشت نمیاد...
شقایق با گفتن"شمعها آب شدن"بحث رو تموم کرد...به سختی از جام بلند شدم تا کادوم رو بیارم..به هلیا گفتم:
-کادوی توروهم بیارم؟
هلیا-آره مرسی...
-خواهش میکنم
به طرف در خروجی رفتم...چقد حالم بد بود..وارد اتاق شدم واز تو کوله ام کادوی خودمو برداشتم..کادوی هلیا رو هم همینطور...
جلوی آینه وایسادم..حالت فشن موهام خراب شده بود...دستی بهشون کشیدم و از اتاق خارج شدم که محکم به علی برخورد کردم..منو تو هوا گرفت و باعث شد توی بغلش بیافتم...به سرعت خودمو عقب کشیدم و گفتم:
-تو این جا چه کار میکنی؟
علی-اومدم حالتو بپرسم...
-من خوبم ...خیلی ممنون
اومدم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت..
علی-از دست من ناراحتی؟
-ولم کن علی..چه کار میکنی؟
منو به سمت خودش کشید وگفت:
-از دست من ناراحتی؟
در حالی که سعی میکردم خودمو ازش جدا کنم ،گفتم:
-نه.. واسه چی باید ازت ناراحت باشم؟
علی-بگو به خدا..
-این مسخره بازیا چیه؟
علی-تو ازمن ناراحتی من میدونم...
به شدت به عقب هلش دادم و باعصبانیت گفتم:
-منظورت رو نمیفهمم...
علی-دیگه به هلیا نزدیک نمیشم...قول میدم...
پوزخندی زدم وگفتم:
-چرااینقد محدوده فکری شما پسرا کوچیکه؟
و به سرعت کنارش زدم و وارد سالن شدم...
ترانه میخواست کیک روببره...با دیدن من گفت:
-رفتی کادو بسازی؟
شقایق با شیطنت نگاهم کرد وگفت:
-نخیر رفته موهاشو بسازه...
لبخندی زدم وبا چشم دنبال هلیا گشتم...به طرفم اومد ودستش رو دوربازوم حلقه کرد وگفت:
-خوبی؟
-آره بابا..یه لحظه فشارم افتاد...
باناز گفت:
-نگرانت شدم...خدارو شکر الان خوبی...
کادوهامون رو روی میز گذاشتم ..هلیابراش یه خرس خریده بود ومن یه دستبند تیتانیوم...
ترانه-دارم از فوضولی میمیرم...کادو ها رو باز کنیم؟
-باز کن فوضول جان...
خنده ای کرد وبه سمت میز رفت...ما هم دورش جمع شدیم..متوجه شدم علی کنارم وایساده..ازش کمی فاصله گرفتم وبه هلیا نزدیک تر شدم...
هلیا-بیا تو دهن من،خودتو راحت کن...
-دلم میخواد..به تو چه ربطی داره؟
هلیا دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت:
-راحت باش...به قول خودت بی خیال...!
ترانه به کادوی من رسیده بود..
ترانه-این مال کیه؟
هلیا-واسه ماهانه...از کاغذ کادوش نفهمیدی؟
ترانه نگاهی به کادو انداخت..من کاغذ کادو های فانتزی رو خیلی دوست داشتم..اون کاغذ کادو هم سفید بود با قلب های صورتی برجسته که با نخ سفید به همدیگه وصل شده بودن..
ترانه با مهربونی نگام کرد وگفت:
-ازت ممنونم
شقایق با لودگی گفت:
-قبول نیست...از ماهان یه جور دیگه تشکر کردی
شبنم-آتیش نسوزون بچه...بذاربقیه کادوهارو باز کنه
ترانه همون موقع دستبند رو به دستش بست و بقیه کادو ها رو هم باز کرد...
حدود یه ساعت بعد،بچه ها یکی یکی رفتن.منم بلند شدم و گفتم:
-ترانه جان..تولدت مبارک..ماهم دیگه بریم...
ترانه-نه...بمون...
-مرسی...باید بریم...خونه منتظرن...
هلیا-امیدوارم1000سال زنده باشی..
ترانه باتبسم گفت:
-تشکر عزیزم!
علی هم از جاش بلند شد وگفت:
-من خانم ها رو میرسونم...
با غرور گفتم:
-راضی به زحمت نیستیم...خودمون ماشین داریم
وارفت.اما با پر رویی گفت:
-بهت نمیاد رانندگی بلد باشی...
-کسی هم نخواست از جنابعالی گواهینامه بگیره...
ترانه وهلیا خندیدن...علی هم اخمهاش توهم رفت...
با هلیا به سمت اتاقی که لباسامون توش بود،رفتیم.ترانه هم باهامون اومد.
ترانه-بد زدی تو برجک علی..
-ولش کن
ترانه-فکر کنم ازت خوششش اومده..
به هلیا نگاهی کردم...صورتش خالی از هر احساسی بود...
-منکه ازش خوشم نمیاد
ترانه-داشت آمارتو میگرفت
-دلیل نمیشه
ترانه-همش تو رو نگاه میکر
-بازم دلیل نمیشه
ترانه اومد حرفی بزنه که گفتم:
-بحثو عوض کن
ترانه-باشه بابا..بد اخلاق...
هلیا-خیلی خوش گذشت مرسی عزیزم
-به منم همینطور
هلیا-با وجود علی،باید هم خوش می گذشت
-وای...مار از پونه بدش میاد،در لونه اش سبز میشه...
هلیا بازیرکی گفت:
-مطمئنی که ازش خوشت نمیاد؟
-مطمئنم...چطور؟
در حالی که دستگیره در رو میگرفت،گفت:
-هیچی...خدافظ
-مواظب خودت باش..بای
پامو روی گاز گذاشتم وبه سرعت ازش دور شدم...صدای موسیقی رو زیاد کردم و بهش گوش سپردم:
-گره خورده با نگاه/تو تموم آرزوهام/تو اگه یه روز نباشی/خیلی من بی کس و تنهام/تو بگو با غم دنیا/چه جور بسازم؟/دل من دل به دلت داد/بده دستاتو تو دستام/آخه هیچ ستاره ای نیست/وقتی نیستی توی شب هام/تو نذار که توی دنیا/به عشق ببازم/گره خورده با نگاه تو تموم....
متوجه شدم ماشین کناریم داره کرم میریزه...صدای آهنگو کم کردم و پامو گذاشتم روی گاز...یه آردی مشکی بود..اونم باسرعت دنبالم اومد...بهم که رسید،از پنجره نگاهی به داخلش انداختم...دوتا پسر جوون بودن..از قیافه شون معلوم بود تازه به دوران رسیده ان...راننده داد زد:
-سلام جیگر..
اه اه اه حالم به هم خورد..
شیشه رو بالا کشیدم وسرعتم رو کم کردم...حوصله شون رو نداشتم..اونا هم سرعتشونو کم کردن..ماشینشونو در امتداد ماشینم نگه داشتن..نگاهشون نکردم..دستشو روی بوق گذاشت ویه بوق طولانی زد...بازم محل نذاشتم...پیچیدم توی خیابون خودمون...اونا هم رفتن...نفسم رو باحرص بیرون دادم وگفتم:
-کره خر ها...!
***
در رو باز کردم و داد زدم:
-سلام به اهل خونه...
جوابی نیومد...
-مانی...کجایی؟مانیییییی؟
مامانم داد زد:
-طبقه بالام بچه...
-سلام
مامان-علیک..بیا کمک..
-نامرد..بذار برسیم...بعد شروع کن..
مامان-حرف اضافه موقوف
-راحت باش مانی
مامان-پس لطفا خفه شو!
-من کشته مرده این ابراز علاقه های شماام!!!
مامان-زود لباستو عوض کن..بیا کمک...
آه عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:
-همه رو برق میگیره..منو لنگه دمپایی ننه ادیسونم به زور..!
وارد اتاقم شدم ولی در جا خشکم زد...همه اتاقم عوض شده بود..از پوستر وتابلوهای روی دیوار هم خبری نبود..پاهام شل شدن و با صدای بلندی فریاد زدم:
-کی اتاق منو اینجوری کرده؟
صدای مانی رو از پشت سرم شنیدم که با ذوق گفت:
-چطوره؟خوشت میاد؟
به طرفش چرخیدم وباعصبانیت گفتم:
-پوسترام کو؟
مامان-تو سطل آشغال..
اومدم حرفی بزنم که مانی ادامه داد:
-تو که آبروی هرچی دختره بردی...همه دخترا به اسم فوتبال آلرژی دارن وتو...عاشق فردوسی پوری؟
تو اوج عصبانیت،خنده ام گرفت...
-پس باید اتاق مهیارروهم اینجوری کنی...
چینی به ابروهاش انداخت وگفت:
-تو چرااینقدر حسودی؟؟
-مانی...درکم کن دیگه...آخه چرا اونهمه پوستر نازنینو برداشتی؟دلت اومد؟
مامان-توچی؟دلت اومد اینهمه پول نازنینو بریزی پای این آشغالا؟
-پوسترای من آشغالن؟پس مال مهیار چی؟
مامان-حسود..لباساتو عوض کن...کلی کار داریم..
با حالت ناله(!)به سمت کمدم رفتم ودرش رو باز کردم..وای..یه شوک جدید...لباسای بیچاره ام...حتما اونام الان دستمال شدن...دیگه حوصله داد زدن نداشتم...فقط روی تخت صورتیم ولو شدم...از صورتی متنفر بودم و چقدر این مانی من،سخاوتمند بود..!قید عوض کردن لباسهام رو زدم وبا همون تی شرت سفید وشلوار لی،به کمک مانی شتافتم..
با دیدنم گفت:
-چرا لباستو عوض نکردی؟
-مانتوم رو که در آوردم...
مامان-شلوار وپیرهنت چی؟
-حتما میخوای یه تاپ ودامن کوتاه بپوشم؟
مامان-دقیقا...اگه بدونی چقدر بهت میاد...
غریدم:
-مانی..تو چرااینقدر به من گیر میدی؟میدونی من تاپ دوست ندارم،رفتی هرچی تاپ تو شهره خریدی کردی تو کمد بدبخت من...میدونی از صورتی متنفرم،همه اتاقمو صورتی کردی...
مامان-چندباربهت گفتم به من نگو مانی؟بدم میاد..دوما تاپ خیلی هم خوبه...تو خیلی قدیمی فکر میکنی...همه دخترا عاشق صورتین...
-من بدم میاد..برو اتاق مهیارتو صورتی کن....
مامان-آخی بچم از صبحه خبری ازش ندارم..
دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود...با بغض گفتم:
-منم آدمم مانی...یه ذره برا منم دل بسوزون..اصلا من دیگه اتاق نمیخوام...
وبا حالت دو از پله ها پایین اومدم که محکم با یه نفر برخورد کردم وپخش زمین شدم...مهیار باخنده گفت:
-دوباره کی تیر تو پرت کرده خواهر کوچیکه؟
داد زدم:
-ازت متنفرم عوضی..برو گم شو...
انتظار همچین برخوردی رو نداشت...با عصبانیت از جام بلند شدم ووارد حیاط پشتی شدم...عین مار زخمی به خودم میپیچیدم و برای همه خط ونشون می کشیدم..این برنامه هر سال عید ما بود..نمیتونستم توی خونه بمونم..با خشم وارد خونه شدم.مهیارومانی داشتن حرف میزدن که با ورود من ساکت شدن..منم بی توجه بهشون وارد اتاقم(!)شدم و شال و مانتومو با سوییچ ماشینم برداشتم واز خونه زدم بیرون...دوباره ماشینو از حیاط در آوردم و به سمت مقصد نامعلومی روندم...هم چنان زیر لب غر غر میکردم:
-صد بار بهش گفتم به وسایل من دست نزنه..حالا این هیچ همه لباسامم برداشته...
نمیتونستم این نادیده گرفته شدن رو قبول کنم...کنار پارکی توقف کردم وزدم زیر گریه...طاقتم تموم شده بود...
نمیدونم چقدر گریه کرده بودم که با صدای دختر بچه ای به خودم اومدم:
-خاله...کمکم میکنی؟
سرم رو از روی فرمون بلند کردم وبهش نگاه کردم...یه دختر8-9ساله بود.
-آره عزیزم...اتفاقی افتاده؟
سرش رو به نشونه تایید تکون داد وچشمهای آبیش پر از اشک شد...
-بیا از اون طرف سوارشو
دررو براش باز کردم و سوار ماشین شد...دستم رو جلوش دراز کردم وگفتم:
-سلام..من ماهانم
دستم رو گرفت..دستش خیلی سرد بود..گفت:
-سلام..منم بهار هستم..
بخاری ماشینو روشن کردم وگفتم:
-خب...چه کمکی از من بر میاد؟
بهار-من گم شدم...از صبحه دارم تو خیابونا میچرخم...نتونستم با کسی حرف بزنم...اما نمیدونم چرا به تو گفتم..کمکم میکنی خونوادمو پیدا کنم؟
به نظر دختر باهوشی میومد...گفتم:
-حتما عزیزم..آدرسی..چیزی...
بهار-خونه ما این جا نیست...اومده بودیم عروسی...خودمون اصفهان زندگی میکنیم...
بالبخند گفتم:
-نگران نباش عزیزم...پیداشون میکنیم..
با خجالت گفت:
-ماهان جون؟
-بله عزیزم؟
بهار-معذرت میخوام...ولی من..از صبحه چیزی نخوردم...خیلی گرسنمه...
خودمم ناهار نخورده بودم...با مهربونی گفتم:
-خواهش میکنم عزیزم...الان میریم رستوران..
ماشینو روشن کردم که گوشیم زنگ خورد...از جیبم درش آوردم..از خونه بود..
-بله؟
بابا-سلام ماهان..کجایی تو دختر؟چطوری؟
-خوبم بابا..
بابا-کی میای خونه؟
-الان نمیام..حوصله ندارم
بابا-جای لباسات و پوسترات امنه..نگران نباش...
نفسی از سر آسودگی کشیدم وگفتم:
-من اگه شما رو نداشتم،چه کار میکردم؟
بابا-شیرین زبونی بسه...تو اگه این زبونتو نداشتی چه کار میکردی؟!!
-من دارم میرم رستوران..خودتون شام بخورین..
بابا-باشه بابایی...مواظب خودت باش..خدافظ
-بای
وگوشی رو قطع کردم...متوجه بهار شدم که داشت گریه میکرد...توی آغوشم گرفتمش و گفتم:
-چی شده؟
بهار-دلم بر بابام تنگ شده..
-نگران نباش گلم..پیداشون میکنیم...
بهار-امیدوارم...