وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان مسابقه عاشقم کن4

رمان مسابقه عاشقم کن4

جرج میکروفن رو سمت من گرفت و گفت :به به ....عزیزم نو بت توا .....خودت رو چندم میبینی ....به نظرت شانسی هم داری؟
طبق معمول با اخم و بی تفاوت گفتم:راستش من از اولشم برای برنده شدن نیومده بودم فقط اومده بودم که مجانی تابستون خوبی داشته باشم ....چی از این بهتر؟
:یعنی اصلا علاقه ای به دنیل نداری
پوزخندی زدم و بهش خیره شدم:راضیم به رضای خدا
صدای خنده ی حضار بلند شد
جرج رو به دوربین کرد و گفت:از نظر دختر خیلی اغوا گریه ....عزیزم اگه دنیل نخواستت من تو استودیو شماره چهارم ....
همه خندیدن .....
: راستی نظرت راجع به اون عکسا چیه؟
من که درست و حسابی اون عکسا رو ندیده بودم ولی واسه اینکه کم نیاورده باشم سرتکون دادم و گفتم:عکسای خوبین ....اگه بخوایین بغیشم خودم دارم ....ولی قیمتش بالاس چون خیلی خیلی خصوصی تره
و بعد سمت دوربین با ناز چشمکی زدم
دوربین سمت دانیل چرخید و دانیل هم لبخند موذی زد و شونهاشو بالا انداخت ....
ولگا داشت منفجر میشد خیلی خیلی عصبی بود و میشد عصبانیت رو تو ی چشاش خوند ....برنامه تموم شد و من که خیلی خسته شده بودم به سمت خوابگاهم رفتم تا دوش بگیرم سر راهم برخورد کردم به مگی خواستم بی تفاوت از کنارش رد شم که مچمو گرفت:به به خانوم خوشگله
:ایم چه بازییه مگ....دستمو ول کن شکستیش
با نفرت تو چشمام زل زد:دستمو ول کن ..
:بازی رو تو راه انداختی قرار بود فقط کمکم کنی اما تو بجاش هر شب میری پشت درختا و با اون عشق بازی میکنی
دستمو رو ی بینیم گذاشتم :هیس اروم تر این دری وریا چیه که میگی
:دری وری چیزیه که تو میگی ....
:ببین باور کن اون عکسا کار من نبود....خواهش میکنم باور کن ....میبینی که من همه جا میگم عاشق اون نیستم
:اره ولی با این کارت داری بیشتر وابستش میکنی
دستمو ول کرد دلم به حالش سوخت بوسیدمش:مگی من رفیق دوازده ساله ی توام ...خواهش میکنم از همکاری با اون افریته دست بردار من که باید کوله بارمو ببندم و امروز وفردا برم و تا سه هفته ی دیگه هم برنمیگردم .....
:تو به من خیانت کردی
:نه ....من هنوزم حاضرم تو رو بهش برسونم ...کمکت میکنم
:پس اثبات کن ....قول بده اگه حتی اون تو رو خواست تو اونو نخوای
:خیلی خب ....گوش کن
با صدای بلند فریاد زد :قول بده
:خیلی خوب قول

دلم شکست مجبور بودم قول بدم چون حس عذاب وجدان داشتم غافل از اینکه روز به روز عاشق تر خواهم شد

هواپبما ساعت دو ظهر پرواز میکرد نمیدونم چرا دنیل خودش منو میرسوند تو راه اصلا حرف نمیزد فقط گهگداری نگاهم میکرد خودم سکوتو شکوندم :هی دنیل واسه چی خودت اومدی پاول منو میرسوند
:چون میخواستم دلتنگیمو جبران کنم ...چرا نمیمونی؟
:چون باید برم پیش مامانم تا شک نکنه ....
:اوکی اذیتت نمیکنم ...همش دوهفتس
چرا الکی فیلم بازی میکنی ؟تو که خودتم میدونی از من بدت میاد
:یادت میاد بچه که بودیدندونت که یکم لق میشد هی باهاش ور میرفتی ....با این که درد داشت اما دردش لذت بخش بود ......عشق هم یه همچین چیزیه دردش لذت بخشه ...عشقه من با نفرته ...اما حس میکنم تو بهم نارو نمیزنی
:ببین دنیل من اصلا دوستت ندارم .....اگه شیدا بهت گفت دوستت داره و نارو زد من بهت نگفتم دوستت دارم ÷س امکان داره بهت نارو بزنم
دلم شکست من بهش علاقه داشتم اما جواب مگی رو چی میدادم
:به نظر من مگی بهترین گزینه واسه توا....
:تو دروغ میگی من میدونم که دوستم داری
:نه ...من دوست ندارم
باشه ولی ما یه هفته قراره باهم باشیم پس این یه هفته برام بهترین هفته عمرمو بساز ....تو تنها عشق منی....میخوام خاطره ی خوبی ازت داشته باشم بعدشم با یکی از همون دوتا عروسی میکنم که البته دلم نمیخواد اون ولگا باشم ...برای این اصرار نمیکنم که باهام ازدواج کنی که دیگه توان شکست عشقی رو ندارم میخوام همین شخصیت کثیف. حفظ کنم
:نمیدونم چی بگم ....دنیل تو واقعا انقد که عوضی نشون میدی عوضی نیستی
خندید و بهم خیره شد بغضشو فرو داد
:دوستت دارم مهرسا ....باور کن ....میدونم اون خدایی که باهام لجه تورم داره ازم میگیره به خودم قول دادم دیگه به هیچ دختری نگم دوسش دارم ....تو رم به خدا میسپرم خدایی که تو اعتقاد داری بهش ولی یک هفته بذار طعم عشق رو بچشم
ترمز دستی رو کشید :رسیدیم
دلم اشوب بود حسشو میدونستم منم برای اولین بار عاشق شده بودم ....
:یه جمله بهت بگم:عشقای قبل از تو سوا تفاهم بود
اینو با فارسی و لهجه گفت خندم گرفت بی اختیار گونشو بوسیدم و ازش جدا شدم

دنیل:به امید دیدار عزیزم

وقتی رسیدم خونه بعد از ظهر بود پول تاکسی رو حساب کردم و داخل خونه شدم خونه طبق معمول سوت و کور بود کلید انداختم و وارد شدم بابا نشسته بود روبروی تلویزیون و بی صدا تلویزیون میدید ومدام هم سرفه میکرد رفتم پشت ویلچرش وایسادم و دستمو روی چشماش گذاشتم بابا دستشو روی دستم کشید:مهرسا بابا خودتی؟
:اره بابایی جونم خودمم چطوری؟ببین برات چی اوردم
شکلاتی رو که اخرین لحظه ها از بساط دنیل کش رفته بودم روبروی چشاش گرفتم
بابا سرفه محکمی کرد و گفت:بابا جون به نظرت من میتونم این شکلات رو بخورم با این وضع بیماریم
:ای وای پس نمیتونی نه...خب با اینکه من شکلات اصلا دوست ندارم مجبورم بجای تو این شکلات رو بخورم
بابا قهقه ی همراه با سرفه ای کرد و گفت:ای شیطون تو که از اولم بفکر بابای پیرت نبودی...
:چرا واسه شما هم چند تا پیرهن خریدم جیگر شی بری مخ دخترای امریکا رو بزنی
:اره حتما با این ویلجر....راستی دیشب جان اینجا بود گفت کی حاضز میشی واسه جشن نامزدی؟
شکلات پرید گلوم :واسه چی باید نامزد کنم ؟
بابا یکم صداشو برد بالا:مهرسا تو به مادرت قول دادی دیروزیکی ازطلبکارا اومده بود دم خودنم با تفنگ تهدیدم کرد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :خوب بابا شما توقع داری من خودمو بخاطر اشتباهات شما تباه کنم
بابا صداشو بیشتر برد بالا :چه تباهی چه کوفتی؟دارن فرش زیر پامونوم میبرن...جان خیلی پولداره در ضمن خوشقیافه هم هس تورم خیلی دوست داره...
:بابا جون شما که خودت بریدی و دوختید.....لا اقل تا سه هفته ی دیگه وایسید
:قراره تا سه هفته ی دیگه موجزه بشه ؟
:ازه ...مطمن باش
:خیلی خب ....تو فعلا با جان نامزد کن یه مراسم سوری بگیریم که جان دهن اینا رو ببنده ....تا بعد
:باشه ولی عقدی در کار نیستا
:اوکی....ولی یادت نره کاری نکن که شک کنه حالا اون موجزه چی هست
:هیچی دوستم مگی رو میشناسی
:همون دختر موهویجیه
:اره ....اون خیلی پولداره قرار شده اگه من کمک کنم بهش که تویه مسابقه دختر شایسته قبول شه بخشی از جایزشو بده به من
:خب این شد یه حرف حساب....
:خوب ددی مامانیم کو
:مامانت رفته ارایشگاه تو که نبودی رفت استخدام شد ......بلکم خرج خونه در بیاد ....
:بابا تو با هوسبازیات خیلی به ما بد کردی
باباسرشو انداخت پایین و گفت :شرمندم....جبران میکنم
گوشیمو از میز برداشتم و از بابا دور شدم گاهی اوقات ازش متنفرمیشدم .....رفتم توی اتاقم وخوابیدم شنیدم بابا زنگ زد به حان و واسه شب دعوتش کرد .....
با صدای مهربون مامان بیدار شدم دستشو روی موهام کشید:به به دخترم کی رسیدی جان اومده بیدار نمیشی؟
میخواستم بگم بدرک که جان اومده اما برعکس دست مامان روبوسیدم و خابالوده گفتم :چرا الان یکم بخودم میرسم میام
مامان که از اتاق رفت بیرون رفتم جلوی ایینه نشتم همش قکرم پیش دنی بود چقد دلم براش تنگ شده بود یه لحظه تصور کردم تو ایینه عکس اونه پیش خودم خندیدم یه پیراهن سفید بلند پوشیدم موهامم از دوطرف بافتم ور فتم پیش بقیه جان بادیدن من گل ازگلش شکفت رفتم جلو حسابی بایدخرش میکردم:سلام جان
:سلام عزیزم چقد خوشگل شدی انگار حسابی اب رفته زیر پوستت سفرخوشگذشت؟
:بله .....
رفتم جلو و بابا و مامان جان رو بوسیدم و کنار برادرش نشستم ...چطوری الویس؟
الویس:خوبم زن داداش
لپ الویس کوچولو رو کشیدمو به حرف بقیه گوش دادم
بابای جان شروع کرد:خب پس یلاخره عروس خودمون شدی ...
:اره دیگه....بلاخره دختر ناز دارن دیگه شما باید نازمو میخریدید
بابای جان:شایدم وعده های ما باعث شده تو قبول کنید
جان اعتراض کرد:پدر
من هم با کنایه گفتم:از خودمون میگیرید به خودمون میخواید پس بدید کنایه هم میزنید
:خوشم میاد معلومه دختر اون بابا و عروس خودمی تو باید تو شرکت خودم مدیریت کنی
:پوزخندی زدم و گفتم :نظر لطفتاونه
جان :عزیزم بیا بریم بیرون باهات صحبت کنم
باهم دیگه رفتیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن
دستشو دور کمرم انداخت و پیشونیمو بوسید:چی شد بلاخره رام من شدی
:من از اولم دوست داشتم منتحی ناز میکردم
:ای جان.....خوب کی عقد کنیم من کی مسلمون شم
:عزیزم عقد زوده بیا جشن نامزدی رو بگیریم یه ماه دیگه عقد میکنیم

:باشه هزچی تو بخوای

جان زیادی سرخوش شده بود و همین من رو واسه رسیدن به هدفم بیشتر تشویق می کردم خیلی کیف میداد که ادم یه حوری بزنه تو برجک اینا مخصوصا خودش و باباش....
دستشو انداخت دور گردنمو می خواست لبامو ببوسه که سریع به خودم اومدم و با یه لحن پر از ناز و عشوه گفتم:
- عزیزم مثل این که یادت رفته من ایرانی هستما فقط یه کوچولو صبر کن بعدش کاملا مال خودت می شم
خودم که حتی نیمدرصد به چرندیاتی که داشتم بلغور می کردم اعتقاد نداشتم ولی جزء نقشم بد دیگه.
ده دقیقه بعدش دیگه تصمیم گرفتیم بریم بالا . دستشو دور کمرم حلقه کرد. با این که خون خونمو می خورد اما سیاستمو حفظ کردم و هیچی نگفتم. دم در ورودی هال وقتی که فهمیدم همه به ما توجه می کنن یه نگاه خمار به جان انداختم که دیگه همه مطمئن شن که من راضی هستم. به سمت مبلا راه افتادیم و یا یه ببخشید از جان دور شدم و بعد از خوردن یه لیوان اب پیش مامانم نشستم.
مامان: مهرسا برو یه دونه از اون اهنگایی که صبح تا شب گوش می دی رو روشن کن که این شادی رو جشن بگیریم.
بلند شدم و سی دی جدیدی رو که از خونه ی دنیل کش رفته بودم برداشتم. با دیدن سی دی بازم یاد دن افتادم و داغ دلم تازه شد. دو هفته خیلی زیاد بود نمی دونم چرا ولی خیلی دلم براش تنگیده بود. یاد جمله ای که همیشه معلم فیزیکمون می گفت افتادم:
" love is a big lie, don't believe it"
یعنی راست می گفته؟ پس اسم این حسی که به دنیل دارم چیه؟ خدایا
یهو نفسای یه نفر رو بالای سرم حس کردم یه لحظه جایگاه خودمو فراموش کردم می خواستم جیغ بزنم که صورت جان رو بالای سرم دیدم.
جان: خانوم خوشکل این اهنگ ما چی شد؟
من: هیچی الان میام عزیزم
سی دی رو توی دستگاه گذاشتم و پیش مامان اینا رفتم. تا حالا به اهنگایی که تو سی دی بود گوش نکرده بودم. بعد از یکی دو دقیقه ای که گذشت صدای اهنگ بلند شد با شنیدن اهنگ چشمام چهار تا شده بود...
اهنگ فارسی بود یعنی دنیل اهنگ ایرانی گوش می ده؟! من خودم تو این مدت شاید پنجاه تا اهنگ ایرانی بیشتر گوش نکردهوبودم ولی دنیل؟... خیلی برام جالب بود.
خونواده ی جان هیچی از اهنگ نمی فهمیدن اهنگ دخترا باید برقصن ابی بود. ایول دنیل... از این کارا هم بلد بود. با این که هیچی نمی فهمیدن اما خب بالاخره چون فضای اهنگ شاد بود فهمیدن مناسبه.
بابای جان: خب مهرسا جان کی مراسم رو برگزار کنیم؟
من: فرقی نمی کنه بابا جون
خودم از لحن لوسم حالم بهم می خورد اما...
بابای جان: خب پس اخر همین هفته خوبه؟
دو دقیقه ای طول کشید تا حرفشو فهمیدم

- چییییییییییی؟ یعنی پس فردا؟

:باشه مشکلی نیست اما اگه میشه تا دو هفته صبر کنید من باید یه سفر برم بعد
بابای جان:باشه مشکلی نیست ...منم حرفی ندارم ولی یه حلقه بندازید که نشون باشید باهم دیگه
:باشه عالیه
همه به سلامتی نوشیدن به غیر از من که دلم تنگ عشقم بود ...
جشن نامزدی مفصلی گرفتیم و تمام همکلاسی ها رو دعوت کردیم غیر از مگی که اخرای هفته خودشو میگذروند از همه بچه ها خواسته بودم که به مگی تو این یه هفته چیزی نگن تا خودم بهش بگم و سورپرایزش کنم اما خودم میدونستم که همش دروغه و میخوام مگی رو دوربزنم ولی نه من میخواستم همه چی بسپرم به دست زمونه و تقدیر و سرنوشت
نوبت من فرا رسید جان یه لحظه ولم نمیکرد وسایلامو جمع کردم و به همراه جان به فرودگاه رفتم تو فرودگاه جان مدام سوال پیچم میکرد:عزیزم حالا این سفر وافعا لازمه
:اره لازمه ....یه کاره واسه تحقیق دانشگاه
خودم از دروغام خندم گرفته بود دستمو گرفت بوسید:کی میای
:هفته دیگه
:مگی کجاس
:من نمیدونم یعنی اونم سفره ....
:خیلی خب....من دیروز باهاش حرف زدم گفت وگاسه وتو هم قراره بری پیشش
:چیز دیگه ای نگفت
با شک تگاهم کرد:مثلا؟
:هیچی....چراانفد لکنت داری
:نه من ؟باید برم دیرم شده عزیزم
گونشو بوسید و لپشو کشیدم بابای
گوشه ی لبمو بوسید و باهام خدافظی کرد به سمت هواپیما پرواز میکردم.....تو هواپیما مدام فکرم پیش دنیل بود نکنه تو این دو هفته شیطونی کرده باشه نگنه دیگه منو دوست نداره .....تو دلم انگار دارن رخت میشورن
تا رسیدیم چشمم دنبال دنیل بود چفد لاغر شده بود ریش دراورد با دیدن من دست تکون داد و به پاول اشاره کرد که وسایلای منو ببره ومن باماشینش برم
جلو رفتم و خودمو انداختم تو بغلش
بغلم کرد و موهامو بوسید
:سلام عزیزم
:صورتشو بوسیدم
:چطوری دنی
:خوبم عزیزم بریم که داشته باشیم یه هفته پر از قشنگیو
دستشو دور شونم انداخت و با هم رفتیم
:چه خبر از اون دوتا:هیچی دیگه.....
:خوش گذشت
:اره بد نبود....میخوام ولگا رو برکنار کنم و بعد بین تو و مگی
انتخاب کنم
:من که شرایطمو واست توضیح دادم ....
:بس کن بیا بریم ....
باهمدیگه به سمت کاخش راه افتادیم چقد قشنگ بود چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بودمگی رو توی باغ دیدم اومد سمتم و بوسیدم و خندید:دنی تو میشه بری تو من میخوام با مهرسا صحبت کنم
:اوکی ....من شما هوو ها رو تنها میذارم
با مگی گوشه باغ رفتیم
مگی سفت بغلم کرد و بوسید :بگو چی شد
بغضم گرفت میدونستم چی میخواد بگه بغضکو خوردم
:چی شده
:من تونستم برای اولین بار دنی رو ببوسم وافعا عالی بود
بزور گغتم:خاک تو سرت نتیحه کل این یه هفته یه بوسه بود
:اره ...با یکمم ناز و نوازش
بغضمو خوردم و به سمت در رفتم
:کجا میری
:گوشیم داره تو جیبم ویبره میزنه یه لحظه عزیزم
داشتم خارج میشدم که مگی مرموزانه گفت :نامزدیتم مبارک

خودمو به اون راه زدم و به ته باغ رفتم......

نفسمو بالا نمیومد بغضمو خوردم اهی کشیدم میدونستم شانس ندارم رفتم ته باغ کنار یه جوی اب نشستم سرمو توی دستام گذاشتم و شروع کردم به هق هق کردن نمیدونم چرا انقد بدبخت بودم دستمو توی جوی اب بردم و به صورتم زدم اه خدایا ......من دیگه نامزد دارم نمیشه کتار جوی اب خوابیدمو به اسمون خیره شدم بوی چمن خیس خورده ارومم میکرد اما یه بوی دیگه هم بود که باعث شده بود من اروم بشم اونم بوی ادکلن تلخ دنیل بود دستمو گرفت توی دستش
:کوچولوی من چرا گریه کرده
دستشو پس زدم :دست از سرم بردارو گمشو
:حتما مگی چیزی گفته؟
با چشمای پر از اشک بهش خیره شدم
سرمو روی پاش گذاشت و اشکامو پاک کرد :ببین تو به من گفتی که هیشکی اندازه مگی دوستم نداره راست میگی...من قبلا یه بار بدجوری شکست عشقی خوردم ....تصمیم جدی گرفتم باهاش عروسی کنم تو راست میگفتی ادم باید با کسی عروسی کنه که اون دوسش داره مگی درسته زیبایی خاصی نداره ولی میتونه منو به ارامش برسونه ......تو دوسم نداری حداقل اینو با صداقت گفتی و مثل اون ....
اشکاش روصورتم چکید
:مثل اون بازیم ندادی مرسی.....ولی خواهش میکنم بذار این یه هفته باتو باشم قول میدم دستم بهت نزنم فقط نگات کنم ...عشق شیدا عشق بچگیم بود ولی من تازه فهمیدم عشق ینی چی همه چیزه تو برای من شیرینه ....خنده هات ...بی ابروییات ......نمیدونم چجوری ترکت کنم ولی تو خودت میگی منو نمیخوای باشه .....من دیگه طاقت شکست ندارم حداقل با مگی که ازدواج کنم تو چون دوستشی همیشه میبینمت مگی برای من راجع به مشکلات تو گفت خیالت راحت
از اینکه انقد راحت راجب ترک من صجبت میکرد دلم شکست دستشو گرفتم و بازم اون غرور لعنتی بهم چیره شد
:دنی وافعا ممنونم که فهمیدیم عشق من یجای دیگست اون چشمای مشکی داره و یه پسر کاملا شرقیه.....وای باید ببینیش
:لبخند تلخی زد و گفت :خوشبخت شی فقط این یه هفته رو حواست به من باشه ....اوکی
چشمکی زدم و گفتم:حتما ....
دنیل :هرچی به مگی بیشتر نگاه میکنم میبنیم زیبایی عجبیبی داره ....من کم کم دارم عاشقش میشم ....
:خوبه منم وقتی دوست پسرمو دیدم همین حسو داشتم
:تو که میگفتی تا حالا با کسی نبودی
:خب الان میگم بودم
مرموذانه نگاهم کرد و گفت :من دوستدارم بچم شبیه مگی شه
:منم همینطور
:تو هم دوستداری بچت مثل مگی شه ؟
:نه منم دوستدارم بچم شبیه عشقم شه اسمش .....اسمش ...فرزینه
:اسمش قزوینه ؟
:نه اون اسم شهره ....اسمش فرزینه
:اوکی.....مبارک باشه......تا حالا بوسیدتت؟
با چشای پر از اشک گفتم :اره باهمون یکبار دلمو برد
سرمو با خشونت از سرش گذاشت اونور و گفت :شما زنا همتون فقط پول میخواید پولتو میدم بری نیازی به یه هفته نیست
:نه اونجوری خیلی ضایست .....باید این یه هفته رو باهم بمونیم
:خیلی خب......مجبورم وگرنه من اصلا دلم نمیخواد به دست خورده دیگران نگاه کنم
:منم همینطور...اونم دست خورده دوستمو
دنیل با لگد سنگی رو شوت کرد و زیر لب گفت :به جهنم

بعد از رفتنش بود که بغض تموم وجودمو گرفت

توی گریه گم شده بودم خیلی خسته شده بودم حسابی گند زده بودم امیدی به اینده نبود باید با شرایط کنار میومدم ضربه بدی خورده بودم دیگه طاقت نداشتم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و طبق معمول بدون در زدن رفتم تو خیلی عصبانی شد محکم مشتاش رو کوبید رو میز:برای چی بدون در زدن میای تو ؟
:برای اینکه منم دیگه نمیخوام این بازی رو ادامه بدم
دستشو روی پیشونیش کشید و هوفی کرد ارومتر گفت:خب منظور؟
:با نظرت موافقم لازم نیست یه هفته باهم باشیم سریعتر نتیجه رو اعلام کن
:نه به نظرمنم ضایست
رفتم روی صندلی روبروش نشستم:خیلی خب ...اما من پیشت نمیمونم فقط فیلم برداری چند صحنه رو میکنیم و بعدش منم میرم سمت خونه
:باشه اینجوری خوبه منم موافقم
فیلم برداری ها خیلی سریع و بصورت سوری اتفاق افتاد کار من دیگه تموم شده بود مگی رو توی باغ دیدم اشک تو چشمام جمع شده بود مگی بوسیدم و گفت :ممنون که کمکم کردی عزیزم میدونستم تو دوست خوبی هستی
تو دلم گفتم لعنت به تو
صورتشو بوسیدم و با گریه از کنارش رد شدم به سمت اتاقم راه افتادم وسایلامو کاملا جمع کردم دیگه جا جای من نبود ولگا هم در حال جمع کردن وسایلش بود
:دیدی انتخاب نه من بودم نه تو واقعا که ......حتی فکرم به الیشیا و می می هم میرفت اما این دختره احمق کک مکی زشت نه
اروم گفتم :خوشبخت شن ....
:تو اینو میگی چون داری از حسودی میترکی
:نه ....مگی بهترین دوست منه .....
داشت از حرص میمرد از کنارش رد شدم ....ساک رو گذاشتم تو صندوق تا وقت رفتن درش بیارم دنیل و مگی با هم دیگه قدم میزدن و من از پشت همون درخت که دنیل وعده شو داده بود نگاهشون میکردم و اشک میریختم کاغذ و قلمی رو که با خودم اورده بودم پهن کردم و شروع به نوشتن کردم
:دنیل عزیز سلام حدس بزن الان کجام الان که واست این نامه رو مینویسم پشت همون درختی ام که بهم گفته بودی یروز از پشتش نگات خواهم کرد و اشک خواهم ریخت حق داشتی دلم رو بردی و ولم کردی به هرحال تو بردی .....یاد اولین روزای که همش مسخره بازی درمیاوردیم میفتم کاش یکم اونروزا رو باهم بودیم و مثل الان تو و مگی باهمدیگه دست تو دست هم راه میرفتیم تو بردی ....به هرحال من از اول به مگی قول داده بودم تو رو بهش برسونم .....تو انتقام شیدا رو گرفتی و من تویی دیگر هستم در زمان شیداییت ....همه ی اون چیزا رو هم دروغ گفتم خدا همیشه جفت ما رو بهمون نشون میده ولی اونا رو به ما نمیده
دوستت دارم تا زمان مرگ شنبه هفته دیگه ساعت 5 مراسم ازدواجمه
خدافظ

نامه رو تا کردم و توی پاکت گذاشتم......و بعد ساکمو برداشتم و زدم بیرون

پاکت رو برداشتم و به سمن اتاق دنیل رفتم دیده بودم که با مگی رفت بیرون پاورچین پاورچین پا به داخل اتاقش گذاشتم همه جا تاریک بود چراع رو روشن کردم و روی تختش نشستم جوراب مشکیش وسظ اتاق افتاده بود خم شدم و جورابو ورداشتمو بو کردم بوی باقالی میداد ولی دوستش داشتم دلم خیلی تنگش بود روی تخت نشستم .وجورابشو بو کردم مثل دیوونه ها گریه میکردم برعکس روی تختش افتادم و گریه سر دادم وسط گریه بودم که یه صدا باعث شد به خودم بیام
"میتونی اون جورابو یادگاری باخودت ببری فقط توش فین نکن
سرمو اوردم بالا خودش بود جورابرو انداختم زمین و گفتم "خیلی بوی گند میده
"گریه نکن ....تو که انقد منو دوست داری واسه چی خالی میبندی ....
وسط حرفش صدای مگی اومد :دنیل
:بله عزیزم .....
:بیا...
:تو بیا....
عصبانی و با حسادت زیاد از جام بلند شدم و جورابو پرت گردم تو صورتش و داشتم میدوییدم سمت در که بغلم کرد :ازت متنفرم ولم کن
:خب منم ازت متنفرم اون کاغذه چیه ؟
بزور از دستم گرفت . بلند بلند شروع کرد بخوندن درهمون حال بود که مگی اومد تو و با دیدن ما تو اغوش هم جیغ کشبد :چی؟چی شد؟
دنیل:ببین مگی منو اون همدیگرو دوست داریم خواهش میکنم تو سد ما نشو
اومدم حرفی بزنم که دنیل جلوی دهنمو گرفت
مگی چشاش پر ار اشک شد:میدونستم .........ازتون متنفرم که برای انتقام گرفتن از هم و جس همدیگرو تحریک کردن منو بازیچه کردید
پریدم و بوسیدش اشکاشو پاک کردم :مگی .....من میرم...
دستمو گرفت و گفت :نمیخواد شوهری که فکرش پیش یه زن دیگه باشه اصلا بدرد من نمیخوره ......وسط گریه خندید
دنیل من رو دراغوش گرفت و گفت :بیا اندفعه عشقو با همدبگه تجربه کنیم .....
سکانس اخر دوباره گرفته شد و برنده من انتخاب شدم جالب اینجا بود که همزمان با بدنیا اومدن پسر منو دنیل جان و مگی در استرالیا باهم ازدواج کردن ....

پایان


رمان مسابقه عاشقم کن3

نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا هم مجرد می موندم حاضر نمی شدم با جان ازدواج کنم مخصوصا با اون کاری که با خونوادم کرده بود.
توی همین افکار بودم که صدای شدید ترمز کردن لیموزین منو به خودم اورد مثل این که یه ماشین جلوی لیموزین ما پیچیده بود و راننده هم داشت با راننده ی اون ماشین حرف می زد. حواسم از بحث دو راننده به مگی که خیلی با ولگا صمیمی شده بود پرت شد داشتن خیلی اروم با هم حرف می زدن و همین باعث شد که من گیرنده هام رو واسه شنیدن حرفاشون به کار بندازم.
خوب که گوش کردم دیدم دارن درباره ی من حرف می زنن و همین هم کنجکاوی یا به قول خودمون فوضولیم رو بیشتر تحریک کرد خوب که گوش کردم فهمیدم که ولگا از بوسه ی مصلحتی صبحمون برای مگی گفته. حرفاشون بوی حسادت میداد و این منو بیشتر از همه چیز هیجان زده می کرد.
بعد از حدود ده دقیقه راننده برگشت و به طرف استودیو راه افتادیم بازم اون اضطراب لعنتی به جونم افتاده بود. یهو یاد حرف خانوم جون افتادم همیشه می گفت وقتی اضطراب داری چشماتو ببند و هر چی می خوای از خدا بخواه. منم اومدم همینکارو بکنم اما خودم هم هنوز نمی دونستم چی از خدا می خوام پس بی خیالاین کارا شدم.
انتظارمون خیلی طول نکشید و زود تر از اونی که فکر می کردم به استودیو ضبط رسیدیم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. به محض ورودمون صدای دنیل رو شنیدم که در حالی که به طرفمون میومد بلند گفت:
- دخترا پنج دقیقه وقت دارین زود باشین خودتونو واسه یه زندگی رویایی اماده کنین....

تادنیل به ما رسید ولگا خودشو بهش چسبوند و اول به من نگاه کرد و بعد لباشو محکم به لبای دنیل رسوند. داشتم از حسادت می مردم و هدف اون لعنتی هم همین بود به خاطر همین هم تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم به جاش رفتم جلوی اینه و بعد از رضایت از چهره ی خودم به طرف میز مصاحبه رفتم. کمتر از یک دقیقه بعد ولگا و مگی و دنیل هم اومدن و هر کدوم سر جای مخصوص خودشون نشستن. بعد از اوردن اب برامون مجری برنامه که اسمش جرج بود هم اومد و با همه ی ما دست داد و به جایگاه خودش رفت و در این لحظه بود که برنامه شروع شد......

جرج: سلاااااام به همه بیننده های با حال مسابقه ی ....
همون زمان همه ی اونایی که تو سالن حضور داشتن با صدای بلند گفتن" عاشقم کن"
جرج با لحن پر شور همیشگی ادامه داد: افرین به بیننده های با هوش! همونجوری که همتون میدونید و شاید هم نمی دونید ازروز بر اساس قرعه کشی نوبت ورود این سه تا خوشگل به کاخ رویایی واسه یه روز مشخص می شه. می دونم که همه منتظرین بدونین کی اول می شه اما حالا فعلا تو خماریش بمونین.
خیلی با انرژی حرف می زد و همین بود که تا حدودی اضطرابم رو کم میکرد. دلم نمی خواست هول کنم و طبق معمول هم تو حفظ ظاهر موفق بودم.
جرج رو به دنیل کرد و گفت: دنیل جان، دوست داری کدوم یک از اینا اول بیان تو خونت؟
و بعد هم یه چشمک بهش زد که معنیش خیلی منو می ترسود امیدوار بودم حداقل نیمه ی ایرانیش فعال بشه و کار به جا های باریک نکشه چون اون جوری اگه منو نمی خواست رسما بدبخت می شدم.
دنیل: خب راستش... هم ولگا هم مگی منتظر جواب بودن و اینو به تابلو ترین نحو ممکن نشون دادان من هم خیلی دلم می خواست نظرشو بدونم اما خودمو بی تفاوت نشون دادم. دنیل چند ثانیه ای مکث کرد و بعدش با یه لحنی که شیطونی ازش می بارید گفت: نمی دونم.
از جوابش خوشم اومد خیلی ادم جالبی بود. به مگی و ولگا نگاه کردم دو تاشون مثل بادکنکایی شده بودن که بادشونو در جد تیم ملی خالی کرده باشن خیلی ضد حال خورده بودن و این حالتشون کیف منو تکمیل کرد.
جرج هم که انگار مثل من از حواب دنیل کیف کرده بود با خنده ادامه داد: و حالااااااااااااااا..... نفس هاتون رو تو سینه حبس کنید چون لحظه ی نهایی نزدیک است فقط دو دقیقه مونده تا تکلیف معلوم شه. اون گوی طلایی که گوشه سمت چپ میز هست رو نگاه کنین.... این همون گویی هست که سرنوشت رو مشخص می کنه.
تا حالا به گوی طلایی دقت نکرده بودم. یه گوی خوش رنگ یا پایه های موج دار روی میز قرار داشت. یه سری توپ توش بود که احتمالا اسمای ما توشون نوشته شده بود چیز جالبی بود با دیدنش خوش حال شدم نمی دونم چرا ولی اضطراب اولیه رو نداشتم....
جرج هم که انگار کرم داشت فقط سعی داشت اضطراب ما رو بالا ببره. سعی می کردم به حرفائ توجه نکنم تا اینکه یهو با داد و فریاد گفت:
به اون تایمری که با پروژکتور روی زمین تصویرش افتاده نگاه کنید فقط یک دقیقه تا لحظه ی نهایی مونده... سه دو یک و حالاااااااااا
تایمری که روی زمین بود شمارش معکوس رو شروع کرد سعی کردم اضطرابم رو پایین بیارم به اخاطر همین یه صلوات زیرلب فرستادم. نا خود اگاه چشمم به اون سمت که دنیل بود افتاد ارو بلند شد و به طرف گوی طلایی رفت. سرمو بر گردوندم و به ولگا و مگی نگاه کردم دو تاشون سرشون رو انداخته بودن پایین.
پنج... چهار... سه... دو... یک
سه تایی همزمان سرمونو اوردیم بالا و به دنیل نگاه کردیم مثل این که استرس ما به جرج هم سرایت کرده بود چون داشت ساکت و اروم به ما نگاه می کرد. دنیل با دستاش گوی رو چرخوند و اولین توپ رو بیرون اورد سرشو باز کرد و جلوی دوربین گرفتش:
" نفر اول مگی ادواردو."
مگی از سر اسودگی نفسشو بیرون داد و با غرور به ما نگاه کرد. دستای دنیل دوباره داخل شد و گوی بعد رو بیرون اورد و باز هم...
" نفر دوم ولگا تیمبرتون"
حالا هر دو با غرور به من نگاه می کردن ولی من خیلی ناراحت نبودم نمی دوم چرا ولی یه جورایی خوش حال هم بودم .
جرج گفت: دنیل خیلی زرنگی خوشگل ترینشونو گذاشتی اخر که مزش از یادت نره و خودش با صدا خندید.
ولگا و مگی از این حرف جرج ناراحت شدن و دنیل به لبخندی بسنده کرد. ناراحت به نظر می رسید ولی دلیلش رو درک نمی کردم.
جرج ادامه داد: خب یه اهنگ پخش میشه و بعدش با سه نفر مصاحبه می کنیم. از دنیل عزیز خواهش می کنم یه اهنگ رو انتخاب کنه
دنیل بعد از کمس فکر گفت: اهنگ pretty girl مناسب این برنامست.
چند دقیقه بعد اهنگ شروع شد...
Uh uh uh aahh uh uh
I can do the pretty girl rock rock
Rock to the pretty girl rock rock rock
Now what’s your name

My name is Keri, I’m so very
Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri
And you can stare but if you touch then ima beri

Pretty as a picture
Sweeter than a swisher
Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya


I ain’t gotta talk about it baby you can see it
But if you want ill be happy to repeat it

My name is Keri, I’m so very
Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri
And you can stare but if you touch it ima beri

Pretty as a picture Sweeter than a swisher
Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya
I can talk about it cause I know that I’m pretty
If you know it too then ladies sing it with me

All eyes on me when I walk in,
No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip
Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful

Aye, now do the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
Do the pretty girl rock

Now were you at, If your looking for me you can catch me
Cameras flashing, daddies turned his head as soon as I passed him Girls think I’m conceded cause I think I’m attraction
Don’t worry about what I think why don’t you ask him

Owoaah!
Get yourself together don’t hate(don't do it), jealous is the ugliest trait(ohh, don't do it)
I can talk about it cause I know that I’m pretty
If you know it too then ladies sing it with me

All eyes on me when I walk in, No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip


Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful Doing the pretty girl rock rock rock
Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock
Do the pretty girl rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock


Get along with your pretty girl rock rock rock
Still show me your pretty girl rock rock rock
All my ladies do the pretty girl rock rock rock Sing it with me now

All eyes on me when I walk in,
No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip
Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful [x2]

Owoahaha!

اهنگ قشنگی بود و البته مثل اینکه هورمون های قر دادان رو شدیدا توی ولگا تحریک کرده بود چون هکش داشت خودشو تکون میداد اخی بچم قر تو کمرش خشکیده.
وقتی که اهنگ تموم شد جرج گفت:
- خب دیگه حالا هر چی که باشه نوبت مصاحبه با این شرکت کننده هاست از نفر اول یعنی مگی شروع می کنیم.
و به مگی که لباسش همهی اجزای بدنش رو به طور کامل نشون میداد چشمک زد. مگی از وقتی که ما این جا اومده بودیم خیلی عوض شده بود بیشتر با ولگا می گشت و این جوری شده بود. توی این دوازده سالی که با هم دوست بودیم هیچ وقت این جوری لباس نپوشیده بود. نچ نچ نچ براش متاسفم
جرج: مگی جان لطفا بیا بالا
وقتی که جرج اینو گفت تعدادی از حضار توی سالن دست زدن و مگی با عشوه ای کاملا خرکی رفت و پیش جرج وایساد.
جرج: چه حسی داری؟!
- خوشحالم
- مگی اضطراب هم داری؟
- اوهوم
- به نظرت در برابر بقیه شرکت کننده ها شانسی هم واسه ورود به کاخ ارزو ها داری؟!!!
و یه لبخند ژکوند به من زد. مگی که منظور جرج رو خوب فهمیده بود ابروهاش رو یکم تو هم برد و گفت:
- امیدوارم که داشته باشم اخه همه ی اونایی که اون جا نشستن یه زمانی با من دوست بودن پس ما می تونیم با هم کنار بیایم.
طعنه ای که توی کلامش بود خیلی واضح تر از اونی بود که فکرشو می کردم. یکم ناراحت شدم اما زود خودمو به بی خیالی زدم.
جرج:نظرت رو درباره ی مرد خوش تیپ ما بگو
مگی با یکم ناز به دنیل نگاه کرد و گفت: معلومه که دیوونشم
جرج در حالی که یه پوزخند گوشه ی لبش خودنمایی می کرد دوباره پرسید: خب به نظرت نظر اون درباره ی تو چیه؟!
مگی که معلوم بود انتظار شنیدن این سوال رو نداشت با حالتی که دست پاچگی توش داد می زد یه چشمک به دنیل زد و گفت وقتی رفم خونش نظرشو ازش بپرسین
جرج: ممنون از جوابت.... خب دیگه سوالی ندارم حرف خاصی نداری؟!
- نه فقط می خوام بگم واسه س فردا لحظه شماری می کنم.
جرج: خب پس از همین حالا لحظه ها رو بشمار تعدادش رو به ما گزارش کن
با این حرفش مگی بنفش شد و کل سالن هم زدن زیر خنده و به این ترتیب می با یه حالتی که عمق ضایع شدنس رو نشون می داد اومد توی جایگاه نشست.
جرج: و حالا ولگا.... دختری اصیل از تبار روسیه
ولگا متوجه طعنه ی کلام جرج شد. کلا جرج مثل اینکه امروز از دنده ی چپ بلند شده بود و همه رو ضایع می کرد نمی دونم روی چه موضوعی درباره ی من می خواست کلیک کنه؟
وقتی که ولگا بلند شد جمعیت بیشتری تشویقش کردن. تو صورت مگی رگه های حسادت رو می دیدم. همیشه وقتی حسودی می کرد دور دماغش قرمز می شد و قیافه ی خیلی با مزه ای پیدا می کرد.
جرج: احساست؟!
- به نظرم این ادامه ی مسابقه الکی هست چون معلومه که دنیل منو انتخاب کرده
اوه اوه اوه اعتماد به سقفو برم من!
جرج: از کجا مطمئنی؟!
- سریه
و دو باره همان وزخند که به خیابونی بودن ولگا اشاره داشت
- اضطراب داری؟!
- خیلی کم
- خب خب خب نظرت درباره ی دنیل؟!
- خیلی باحاله از همه نظر
و عمدا به دنیل نگاه کرد که عکس العملشو ببینه و دنیل هم یه دونه از اون خنده های دختر کش تحویلش داد که حسادت رو در من فعال کرد.
- و نظر دنیل درباره ی تو؟!
- باحالم
جرج با خنده گفت: پس چه حال تو حالی شود
- و حالاااااااا..... مهرسا

تا اینو گفت همه ی سالن با هم شروع به دست زدن کردن و این اون یه ذره حسادت رو از بین برد.،....

رمان مسابقه عاشقم کن2

رمان مسابقه عاشقم کن2

بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم
1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش}
2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم
3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی
4.شغلی که دوستداری داشته باشی:وکیل یا وزیر
5.من رو تا چه حدی دوستداری ؟در حد پولای خوشگلت و بیسکوییتات
6.اگر من بمیرم ایا همسر دیگه ای اختیار میکنی؟نه دیگه با اون همه ارثی که برام بمونه مگه دیوونم
7.اگه بهت خیانت کنم؟هیچی خوشحالم میشم و با طلاق نصف اموالت مال من میشه جهنم الضررسگ خورد به نصفم راضیم
8.اهل سیگار و مشروبات الکلی هستی؟سیگارو یکی دوو باری دوتا پک زدم ولی مشروب تو کتم نمیره
9.قبل از من با چند نفر بودی؟با هیچی ....چون هیچکدومشون به پولداریه تو نبودن عزیزم
10جذابیت من؟چشمات.
سی دقیقه تموم شد و برگه ها رو برگردوندیم
دنیل برگه ها رو تحویل گرفت و شروع کرد جوابای مارو خوندن من نمیدونستم که جوابا رو قراره بخونه حسابی شرمنده دم هرموقع نوبت به جوابای ما میرسید من جسابی سرخ میشدم و همه بهم میخندیدن و دانیال سرتاسف تکون میداد
مجری:خوب حالا وفتشه امتیازاتو رد کنی بیاد دنی
دنیال رفت بالای سکو و گفت:از امتیاز بالا شروع میکنم تا به پایین اول:الیشیا 17 امتیاز
مگی.16
ولگا.13
میمی.13
مهرسا .1
همه بهم خندیدن و مجری گفت :میشه بپرسیم یک رو به چی دادید ؟
معلومه به صداقتش
همه خندیدن و من که حسابی از کوره بدر رفته بودم سرمو انداختم پایین .......یکم از این که مگی امتیازش انقدر بالا شده بود حرصم گرفته بود ولی بروی خودم نیاوردم ......من فقط میخواستم حال دنی رو بگیرم ولی این قضیه خوندن جوابا و امتیاز دهی به اونا حال خودم رو اساسی گرفت
همگی از سالن اومدیم بیرون و هرکسی رفت پی یه کاری مگی اومد به سمت من:سلام ....چطوری....خوشم اومد خوب قهوه ایش کردی
:نه که خودم قهوه ای نشدم
:نه که بگم خیلی .......
خیلی خیلی عصبانی بودم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و بدون در زدن رفتم تو و درو هم با لگد بستم
دستشو گذاشت پشت سرش و با لبخند نگام کرذ:سلام جیگر من
:سلام .......چطوری چیکار میکنی با زحمتای ما
از زور عصبانیت رفتم جلو ویه مشت محکم زدم روی میزش :این داستانا چی بود چرابا ما هماهنگ نشده بود که قراره خونده شه جوابا .....باید این قسمتو پاکش کنید فهمیدید؟
دوباره مشت دیگه ای کوبیدم و گفتم :فهمیدی وزغ چشم زاغ بد ترکیب
دستمو گرفت و گفت:خوب من فکر کردم بخونم جالب تره اصلا نگران نباش مرحله های بعدم هست مثلا رقص....شنیدم خیلی خوب میرقصی؟مرحله بعدی رقص یا عشوه است
من واسه تو عشوه بیام .....تو ی وزغ زاقوری.....عمرا.......زود باش بگو اون فیلما بیارن تا همه ندیدن .....ابروی منو نبردی
چنان داد محکمی کشیید که سرتا پام یخ کرد ......:ساکت شو و داد نزن.....چطور تو همه رو مسخره میکنی و میخندی.....یوقتایی هم باید دیگران به تو بخندن .....فهمیدی
:بدو بابا.............تو مرحله بعد جبران میکنم تا کفتون ببره
مرحله بعدی فرداس....امیدوارم جبران کنی ودیگه هم بدون در زدن نیای تو
:چون تو گفتیا....برو باو
رفتم بیرون ......ولگا که منو عصبی دید گفت:از چی انقد ناراحت میشی.....خب اینکه تو گدا گشنه ای رو که هممون میدونستیم ولی کاش خودتو انقدر ضایع نمیکردی
با عصبانیت رفتم جلوش وایسادم :اون فقط یه شوخی بود
باشه شوخی بوده تو راست میگی
:حملهه بردم سمتش و یقشو گرفتم :دهن گشادتو ببند .................................
دنیل اومد بیرون و داد زد :چه خبره دخترا ؟
داشت کم کم گریم میگرفت:چه خبره تو با اینکار احمقانت ابروی منو جلو تمام مردم دنیا بردی
دنیل:همه میدونن شوخی بوده و همه میدونن که تو ادم شوخ و شیطونی هستی تازه طرفدارات خیلی زیاد تر از بقین غصه نخور.....ولگا با تمام عشق و علاقه ای که بهت دارم ....جدیدا خیلی موش میدونی........خودتو قبل از اینکه اتفاق دیگه بیفته اصلاح کن
ولگا با خشم به من نگاه کرد
اب دهنمو قورت دادم و با نفرت بهش نگاه کردم .
دنیل:مهرسا ....یه دقیقه میای با من ؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم
با هم همقدم شدیم و به سمت جنگل رفتیم :ببین من مثل تو میخواستم شیرین کاری کنم .......در ضمن نترس تمام این چیزا داره ضبط میشه واسه برنامه حتی دعوای تو و ولگا هم ضبط شده از این مسایل نگران نباش
با چشمای پر اشک نگاهش کردم:دیگه کار از کار گذشته
دستشو دور کمرم انداخت و در گوشم زمزمه کرد:فکر کردی من میتونم تورو از دور خارج کنم
چشمام گرد شد ......
با تعجب نگاهش کردم
:دستتو بردار
دستشو برداشت و دستمو گرفت .......ببین من دارم یه حسایی بهت پیدا میکنم.....یه حس قشنگ ......حس میکنم خیلی بکارم میای....دوست دارم تا اخر عمر تو این خونه بمونی .......و ...میتونی پیش خدمت من باشی و سوپ سرو کنی
نظرت چیه
با مشت تو شکمش کوبیدم .....
و از کنارش دور شدم
شب هممون دور هم جمع شدیم دنیل ماهی اورده بود تا کباب کنه ......اتیش روشن کردیم ........ولگا نشست روی پای دنیل و مگی هم اونور بهش لم داده بود و اقعا از کارای مگی متعجب بودم خیلی جلف شده بود .....و باز ترین لباسا رو بین ما میپوشید بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید
همه جز من لیواناشونو گرفتن بالا
به سلامتییییییییییییی
دنیل :خوب بچه ها کسی بلد هست شعر بخونه
هیچکس جواب نداد
بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید
بعد از سکوت مگی :بخون دیگه مهرسا ......مهرسا صداش خیلی قشنگه ....
به مگی چشم غره رفتم ولی دست ورنداشت
دنیل گفت:لوس نشو بخون
اصلا ادم خجالتی نبودم شروع کردم به خوندن
دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بووووود
گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم اشنا کرد....
ای شکست خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پرگل من نو بهارت ارغوان باد
اینا رو که خوندم دیدم دنیل پاشد رفت ......
همه با تعجب نگاهش کردیم......الیشیا:زیادی با احساس خوندی با اینکه ما زبونشو نفهمیدیم ولی خیلی حس داشت
میمی:برو دنبالش .....ببین چش شد
یرمو تکون دادم و رفتم دنبالش هنوز وسطای جنگل بود به سمتش دویدم ودستاشوگرفتم .......:کجا میری چی شد یهو
مجبورش کردم نگاهم کنه.....
به فارسی گفت:نمیدونم چم شده
چشماش پر اشک بود
روی تخته سنگی نشست و من هم جلوی پاش بیا بریم زشته
:شما بازی کنید
:نه .....بیتو هرگز....ببین یه امشبه باهات مهربونما
صورتمو میون دستاش نگه داشت....چند سال پیش رفتم ایران برای کار بایه دختری اشنا شدم به اسم شیدا...........خیلی زیبا بود خیلی هم شبیه به تو بود توی مهمونی دیدمش......داشت با گیتارش این اهنگو میزد و میخوند ......نمیدونی چجوری عاشقش شدم.....ولی اون صلا عاشق من نبود
ازدواج کرد منم تو عروسیش بودم فکر میکنی با کی؟با پدرم......چرا چون پدرم پول دار تر از من بود ......اولاش میگفت عاشقمه ولی بعد که بابای عوضی هوس بازم پا پیش گذاشت ...گفت که فقط به فکر پوله خیلی رک .....و پدرم هم تهدیدش کرده بود که اگه با من عروسی کنه دیگه ارث بی ارث ....اون الان مادر منه .....یه برادر هم ازش دارم به اسم کیوان ......که یه سالشه.......وقتی ت. رو میبینم تمام خاطرات اون لعنتی برام زنده میشه ....الان زن بابامه ولی بارها خواسته اغفالم کنه از وقتی مادرم شده همش ازم خواسته های ناجور داره .....و میخواد با هم باشیم ..........اونا الان میامی زندگی میکنن من هم عین خر جون کندم......تا به بابام برسم و مثل اون دخترای زیبا رو جذب کنم.....وای.....به هر حال اون تا به اخر به من نامحرمه .....من الان به هیچی ایمان ندارم یه زمانی با ایمان ترین ادم دنیا بودم با اینکه مادرم اسپانیایی بود مسلمون شدم نماز خوندم و.........ولی بعد از اون هیچی برام مهم نیست.....هیچی ......میخوامم حال شما دخترای هوس باز رو بگیرم .......
:من فقط محض شوخی این مسخره بازیا رو درمیارم
:اونم همین حرفا رو میزد اولاش اما شوخی شوخی جدی شد ....از همتون متفرم......از همتون
اومد پاشه بره که دستاشو گرفتم
:لعنتی تو خیلی شبیه اونی.........میدونی دوسال توی تیمارستان بستری بودم بخاطرش......اما اون چی جلوی چشم من لبهای پدرمو میبوسید .....چرا چون نمیخواستم به بابام خیانت کنم و بعد از تاهلش باهاش رابطه داشته باشم ....همش دلمو میسوزند....اصلا چرا دارم اینا رو بتو میگم
دیوانه وار گریه میکرد........دلم سوخته بود حسابی ...نمیخواستم ازم متنفر باشه .....:ببین من مثل اون نیستم
جلوی پام زانو زد و به چشمام خیره شد:شیدا......شیدای من.....
:تو دیوونه شدی؟
:نه....اره نمیدونم
بلند بلند شروع کرد به خندیدن ......دستاشو گرفتم دستمو ول کرد و دستشو دور کمرم انداخت و منو بالا برد تا هم قد خودش شدم :شیدای من .....اومدی پیشم تا اخر بمونی؟مگه نه .....؟از تهران متنفرم که هم تو رو بهم دادو هم گرفت....دیگه جلوی چشم من پیش اون مرتیکه نرو....خوب؟
دهنش شدیدا بوی مشروب میداد .....داشتم عق میزدم
:من شیدا نیستم دنیل من ....من مهسرام استخونام شکست بذارم زمین .........
::دیگه نمیذارم از دستم در بری....مال منی عوضی.........خدایا ....نه من کافرم خدارو نمیشناسم من باهاش قهرم
واقعا دیوونه شده بود لبهاشو به لبام نزدیک کرد
:داد زدم دنیل ....تو مستی....چرا ؟ولم کن حماقت نکن
محکم لباشو گذاشت روی لبام و گفت:تو هر کی هستی دوسش دارم هرکی
مجدادا میخواست ببوستم که لگدی نثارش کردمو ولم کرد....همون موقع صدای مگی به گوش رسید
:بچه اینجان
دنیل سرشو خاروند کم کم داشت مستی از سرش میپرید.......ولی تلو تلو میخورد
ولگا رفت زیر بغلشو گرفت و گونشو بوسید:عزیزم هانی چقدر تو مستی هات میشه
دنیل»تو ام هاتی جیگر ....خیلی هم هات میشه منو تارختخوابم همراهی کنی؟
:البته از خدامه
بعد پوزخندی به من زد و گفت :خوب بچه ها بای بای فکر کنم شما باید تا دیر نشده اثباباتونو ببندید
همه اینو شوخی گرفتن و خندیدن جز من چون منظورش دقیقا به من بود .....
همه قید شامو زدیم و رفتیم ویلا چیپس و ماست برای شام خوردیم ولگا هنوز اونجا بود میمی:وای بچه ها کاش منو میخواست واسه امشب
به حالش تاسف خوردن جایز بود ولی نفس عمیقی کشیدم و به سمت تختم رفتم
مگی با لحن موذیانه ای پرسید نفهمیدی چرا یهو رفت؟
:نه....یعنی چرا .....خیلی مست بود شب به خیر بچه ها داشتم مسواک میزدم که صدای ولگا رو از پشت در شنیدم یعنی برگشته چجوری رضایت داده گوشامو تیز کردم
الیشیا:ولگا چی شد ؟نخوابیدی اونجا ....نگو که پاکدامنی و شرم و حیا و اینا
همه وازجمله خودش خندیدن
:نه ....مست بود مستیش پرید به من گفت:که تو اتاقم چیکار میکنی .....و بهتره که بری ....میخوام تنها باشم .....و خلاصه اصلا نزاشت بمونم
مگی:ترسیده ایدز بگیره
:دهنتو ببند
خسته رفتم تو اتاق و زیر پتو .....اصلا نمیشد بخوابم به یاد اون حرفاش از طرفی قلبم داشت مثل دیوانه های زنجیری خودشو تو درو دیوارمیکوبید....دستمو رو قلبم گذاشتم انگار بوسش تزریق محبت بود به قلبم .....

به خودم تشر زدم به قلبم گفت:هویییی......عشق بی عشق .........اون ازتو متنفره بعدشم خیانت به دوست تو مرام من نیست من فقط الان باید به مگی کمک کنم ......

صبح روز بعد با نوازش مگی بیدار شدم :هوی جیگر پاشو بیا بریم.....مسابقه دوم شروع شد مطمنم تو این یکی میبری با تعجب نگاش کردم:به این زودی؟
:زود نیست که ساعت 12 تو دیر بیدار شدی پاشو یه عربی برقص تا حال کنیم .....
عاشق رقصیدن بودم با مگی رفتیم پیش بقیه بچه ها که تویه اتاق داشتن لباس مورد نظرشونو انتخاب میکردن
:مگی من هنوز صورتمم نشستم ....
:به نطرم این لباس مسی رنگه خیلی بهت میاد
:اره .رنگشو دوست دارم .......خوشمله ....من عاشق لباس عربیم......
این نقاب رو ببین....وای محشره
:تو چی
:من هیپ هاپ میرقصم
هر کسی لباسی رو انتخاب کرد و رفت سوی خودش ....من لباسو برداشتم و رفتم سراغ یه میز توالت که توی اتاق گریم بود .....حسابی ارایش کردم ....مثل عربا خط چشم غلیطی کشیدم و لباس رو پوشیدم هیکلمو عالی نشون میداد عاشق خودم شده بودم توی ایینه واسه خودم عشوه اومدم و بوس فرستادم:کیه که تو رو نخواد اخه؟
مگی:خوبه خوبه اعتماد به سقف
:اوه تو اینجایی وای چقد خوشمل شدی جیگر....
:نه به خوشگلی بعضیا .....
:بدو بابا..... بیا بند لباسمو برام ببند
اومد پشتم و بند لباس رو برام بست :چقد رنگش به رنگ پوستت و چشات میاد....عجب هیکلی داری کثافت من بدبخت عین یه غاز گردن دراز لاغرم
:چاق میشی
ولگا اومد تو و چشاش با دیدن من گرد شد ولی نخواست بروی خودش بیاره خیلی بی تفاوت پرسید :اوه میخوای رقص عربی انجام بدی؟
:اوهوم توچی
:من هیچی.....رقص هات.....رقصی که اب از لبو لوچه ی عشقم راه بندازه.......بذار عروسی کنیم یکاری میکنم نتونه یه ساعت ازم جداشه
مگی با عصبانیت بند لباس منو محکم کرد و با خشم بهش نگاه کرد :اونوقت ما هم بوقیم؟
:نه عزیزم ....شما سیاه لشگرید
:دست مگی رو گرفتم و از جلوش رد شدم البتته با یه پوزخند درست و حسابی
اونور الیشیا و می می نشسته بودن و البشیا موهای می می رو میبافت با دیدن من نگاهش جا موند:وای دختر چی شدی
می می :همه اسیایی ها خوشگلن
ولگا:البته نه زیبا تر از باربی های اروپایی
زنگ به صدا دراومد و ما به سالن رفتیم ....به نوبت وایسادیم تا رقصمون رو درمقابل دوربین نشون بدیم .....الیشیا اول رفت و یه رقص محلی افریقایی رو به نمایش گذاشت ....قشنگ بود اما بیشتر به یه نمایش درام شبیه بود تا رقص و حوصله سر بر و حتی مجری هم اینو اعلام کرد اما دنیل فقط با سکوت و اخم تشویقش کرد
نفر بعدی .....ولگا بود که یه رقص به قول خودش هات رو نمایش میداد که واقعا واسه مردها خطرناک بود اون حرکات واقعا ناجور بود به خصوص با اون لباسی که سر جمع....نیم متر هم نبود تقریبا لباس زیر زنونه ای بود که .....تو ر از اینور اونورش اویزون بود و به رنگ یاسی بود نمیدونم چرا حسادتم گل کرد .....دلم نمیخواست هیشکی از من سر تر باشه ....شایدم...هیچی
مجری:واییییییییییییییی....... ..اون مثل حوری میمونه با تورش و اون هیکلش......دنیل نظر تو چیه
دنیل لبخندی رو به دوربین زد :خوب ....محشره
نفر سوم می می بود رفت توی صحنه و رقص فانتزی و لوسی رو انجام داد که به نظرم بدترین رقصی بود که دیده بودم حیف اون ارایش زیبای روی صورتش .....
و اما مگی.....با لباس اسپانیایی قرمز رنگ با اون دامن بلند تیکه تیکه قشنگ بود.....
دانیل عرق ملیش گل کرد و به احترامش ایستاد
مجری:چه چیزی تو رو بوجود اورده دنیل
دنیل دستشو مشت کرد و به هوا برد :زنده باد .....زنده باد .....اسپانیا
و رفت جلو و مگی رو بوسید
مجری:خوب و حالا اخرین و محبوبترین عضو این گروه رقیب.....مهرسا.....از نظر دوستان فیس بوکی اون محبوبتر از همه و زیبا تر از همه اس ....
نمیدونم چرا استرس داشتم به صحنه که رفتم همه حاضرین جز ولگا برام دست زدن .....
مجری:از لباسش معلومه که میخواد برامون عربی برقصه وای با اون لباس معرکه اس .....
دنیل خیلی خوب رم زوم کرده بود حرفای دیروزش چنان عصبیم کرده بود که دلم واقعا میخواست که عاشق خودم بکنمش و بعد بزنم به چاک......
رقصو شروع کردم مثل یه مار به بدنم پیچ و تاب میدادم ....درست مثل یه مار......همه ساکت بودن انگار حتی نفس هم نمیکشیدن ...و من مسلط تر از همیشه بکارم
نگاهم مدام به دنیل بود و وسط رقصم براش بوسه ای فرستادم .....حسادت ولگا از دورپیدا بود از دور دیدم که تو رلباسشو تو دستاش فشار میده اون لرزش اندام اون پیچ و تاب ها کار خودشو کرده بود همه حسابی کف زدن...... دانیل اومدجلو بدون هیچ حرفی روبروم وایساد و به چشمام نگاه کرد
دوباره همه ساکت شدن
دنیل نقاب رو از چهرم برداشت به وضوح لرزش لبها و پلکشو حس میکردم دستای خودمم میلرزید
مجری:زیبا ترین رقص و رقصنده ای که به جرات ندیده بودم ...اقای سیمپسون بفرمایید
سیمپسون همون رقاص معروف از در الماس شکل وارد شد و همه به احترامش وایسادن روی صندلی نشست و تشکرکرد:من از دور کار همه ی رقاص ها رو نگاه میکردم به نظرم کار مگی و ولگا از همه بهتر بود ولی رقص مهرسا بهترین بود...بهترین ....
دنیل بد جوری به من زل زده بود و چشم ور نمیداشت اما حتی مجری گستاخ هم جرات نداشت بهش کنا یه بندازه
:دنیل نمیخوای فرد حذفی رو مشخص کنی
دنیل :چرا ....البته که میخوام ....مهرسا برو وایسا پیش بقیه دختر ها.....
خدا رو بخاطر از دست دادن اون نگاههای سمج شکر کردم و پیش بقیه وایسادم
همه قلباشون میزد ولی من نه....انگار مطمن بودم که اون انتخاب من نیستم
:من تونستم با همه ی شما ها ارتباط برقرار کنم الا یه نفر.......میمی به نظر من منو و تو از هیچ نظری به هم شباهت نداریم....ینی اخلاقیات تو با من جور نیست......
می می خیلی بیخیال گفت:نه .....ممنون .....
و با همه ما خدافظی کرد و رومونو بوسید و رفت تا باهاش مصاحبه بشه ......
با اهنگ غمناکی اون بدرقه شد و رفت
مجری:هی نمیخوای.....نمیخوای مرحله بعدی رو به بچه ها بگی.....
:چرا ....مرحله بعدی اینه که من با هرکدوم شما قراره یه روز زندگی کنم مثل زن و شوهر .....
ولگا جیغی کشید و مگی رو بغل کرد .......عالیه ...عالی
من به الیشیا نگاه کردم اون هم خوشحال بود....ولی من نه من مسلمون بودم خدا کنه نخواد زیاده روی کنه
دانیل با لبخند مرموزی نگاه کرد و گفت:شما باید فکر کنید واقعا همسر منید ......و تمام هنراتونو بریزید که قلب منو تصرف کنید
اما شب همه مهمون من میریم شام بخوریم.....
هممون جیغ کشیدم و همدیگرو بغل کردیم .....
شب شد لباس ساده ای پوشیدم و موهامو شونه کردم خط چشمی پر رنگ هم دور چشمام کشیدم و به همراه بقیه راه افتادم دانیل وسط باغ کنار میز و صندلیا وایساده بود ......من کنار الیشیا نشستم و مگی و ولگا پیش هم جدیدا مگی خیلی با ولگا رفیق شده بود و دلیلشو نمیدونم .....
دنیل :بچه ها خوشحالید دوستتون رفته ؟
مگی:اره ....تو اون دختره ی چشم تنگ زرد پوستو میخوای چیکار کنی؟
از این همه تغییر رفتار جا خوردم
ولگا:گیو می فایو هانی......واقعا ادم اروپایی ها رو ول میکنه میره سراغ اسیایی ها
دانیل پوزخندی ز د و به الیشیا نگاه کرد :
الیشیا:به نظرم دوست خوبی بود
دانبل تو چی میگی مهرسا
:نظر منم همینه .................به اندازه ی توانش مثل یه دوست بود
دنیل نگاهشو با محبت به من دوخت و گفت :که ممنونم
شام رو اوردن میگو بود همه در سکوت خوردیم .....خیلی خوشمزه بود .......با اون سس تند....محشر بود
دنیل گفت :دخترا من عاشق بچه هام کدومتون حاضره برای من بچه بیاره و هیکلشو بهم بزنه
ولگا لبهای دانیل را عمیقا بوسید .....یه حسی بودم دلم اتیش گرفت....
ولگا:تو منو بگیر عشقم واست ده تا بچه میارم .... همشون مث خودت ناز باشن
سرمو پایین انداختم تا اون صحنه رو نبیینم
الیشیا:منم بچه ها رو دوست دارم
مگی :نه ....من دوستشون ندارم اما بخاطر تو به یکی حاضرم
دنیل :انقدر به من نگاه کرد که مجبور شدم جواب بدم از بوسه های اتشین دنیل و ولگا خیلی سوخته بودم .......اشکم توی چشمام جمع بود :نه اصلا حاضر نیستم ....چون نمیخوام مثل پدرش عوضی باشه و با دخترای یه کشو ر بازی کنه
از مشتمو روی میز کوبیدمو از جام بلند شدم که برم که صدای ولگا رو شنیدم:دیوونه اس بابا این
سر رام توقف کردم و لیوان مشروب دنیل رو برداشتم و توی صورت ولگا ریختم :دیوونه من نیستم تویی ...زنیکه خیابونی
انقد لحنم محکم بود که ولگا ساکت شد ....
دنیل :بچه شدی ......واقعا که کودنی
با عصبانیت شیشه مشروب روبرومو ورداشتم وروی سر دنیل ریختم :از تو هم بدم میاد تو حق نداشتی به اون فضاحت می می رو .....می می رو حذف کنی .....
همه چشاشون گرد شده بود مگی:اوه ینی تو انقدر بخاطر حذف اون دلت سوخته ؟
:اره.....من
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از جام بلند شدم که برم دنیل:کجا وایسا باید بخاطر این گندی که زدی جواب بدی
:بدو بابا
با عجله به سمت ویلا دویدم .....نمیدونم چه مرگم بود من از میمی و لوس بازیاش بدم میومد پس چرا....؟
خودم و روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم .......و مثل بچه ها شروع کردم به عر زدن .....
صدای درو شنیدم میدونستم مگیه و اومده شماتتم کنه ......ولی خودمو زدم به خواب
روی تخت کنارم نشست چقدر سنگین شده بود چرا تشک تخت انقد فرو رفت :تو واقعا انقد دلت واسه می می سوخته
با شنیدن صدای دنیل سریع پتو رو کشیدم کنار:اره بتو چه ....گمشو بیرون
:واقعا که بی ادبی
:اره ....هر چی هستم هرزه و عوضی نیستم مثل تو و اون دختره ی کثیف
با دستش چونموگرفت و نگاهم کرد:چرا قبول نمیکنی که عاشقم شدی
:هه عاشق توی قورباغه با اوون چشات....کور خوندی کوررررررررررررررررررررررر رر
:میخوای بهت ثابت کنم ؟
:نمیتونی
:میتونم
:از اتاق من گمشو بیرون .....من میخوام از مسابقه انصراف بدم قبل از اینکه تو بیرونم کنی و به ریشم بخندی
خندید بلند بلند :نمیذارم ....اومدی باید تا اخرش وایسی
:نمیتونی نذاری
:میتونم ....پا بندت میکنم به قلبم تا نتو نی بری
:تو مگه قلبم داری..؟تو فقط یه مرد هرزه ای....تازه ادای عاشقا رو واسه ی من در نیار....چون من خوب میدونم که تو به همه میگی دوسشون داری بعد به ریششون میخندی....
با دستام خواستم دستشو از چونم بردارم که دوتا دستامو با دستاش قفل کرد:اما به تو واقعا یه حسی دارم.......بعد از اون بوسه...
وسط حرفش پریدم و گفتم :حرف اونو نزن که بالا میارم و از قصد عق زدم
چونمو گرفت و تو چشام زل زد:انقد بامزه نباش قورتت میدما
:برو بابا
اومدم پاشم و برم که با دستاش مانع شد و روم خم شد و عمیقا لبهامو بوسید گرماش تا استخونم رفت فلبم خودشو به دیوار میکوبید با تمام سعیم....هولش دادم وسیلی محکمی به صورتش زدم :گمشو....تو ازمن به گفته ی خودت متنفری.......و منم از تو
از جاش بلند شد و گفت:خوب معلومه که ازت متنفرم......این تنبیه اون کار زشتت بود .....لباسمم میدم بشوری
بعد بلند شد و به سمت در رفت:خیلی خوش گذشت ...بای بای.....بای بای پیشی:مزه ی بوسه های منو یادت نره تا دفعه بعد دیگه وحشی نشی و عشق منو خیس کنی.....فهمیدی عشقم ولگا رو

عصبانی نگاهش کردم و گفتم حال جفتتونو میگیرم وایسا

چند روز گذشت و ما خودمونو برای مسابقه ی جدید که یه چیز جدید بود اماده میکردیم قرار شده بودهرکدوممون با سلیقه ترین سفره رو چیدیم به مرحله بعد راه پیدا کنیم وکم ترین امتیاز از مرحله خارج بشه ......من از این مرحله خیلی خوشحال بودم چون که دست پختم عالی بود روز قبل از مسابقه به هرکدوممون امکانات لازم رو دادن و هرکدوممون یه لیست تهیه کردیم که خدمتکار بره و بخره و بیاد و هیچکس هم با هیچکس در ارتباط نبود ......همه چی عالی پیش میرفت دست بکار شدم و لیست غذاهایی رو که دوست داشتم نوشتمماکارانی.....سمبوسه های بندری با سس تند ........خورشت قیمه با زعفران عالی .....اکبر جوجه با زرشک و زعفران حسابی ....چلو گوشت و یه میز کباب های ایرانی ....برای دسر هم کرم کارامل که خودم عاشقش بودم و یه ظرف پر از سالاد های مختلف .....این رو همیشه مامانم وقتی بابا مهمون خارجی میورد و میخواست قرار داد ببنده درست میکرد و قرار داد حتما بسته میشد .......عالی بود دستپختم به مامانم رفته بود مطمن بودم هیچکدوم غذاشون به من نمیرسه غذاهای روسی که اصلا تعریفی نداش غذای اسپانیایی هم یه چیزی تو همون مایه ها بود دنیل از بلندگو اعلام کرد که میاد و بهمون سر میزنه زنگ زدم با موبایل به مگی:سلام مگی یه سوال بنظرت تو توی مرغم چیزی بذارم یعنی شکمشو پرکنم ؟مگی خیلی سرد جواب داد:نمیدونم......تو که میدونی برنده ای واسه چی انقد زور میزنی؟شکم برد منظورش چی بود با خنده گفتم :خفه شو من اومدم تا تو برنده کنم:خندید و گفت :من احمق نیستم عوض این حرفا یه نگاه بنداز به صفحه طرفدارای برنامه تو فیس بوک و اخبارو بخون بعد منو خر فرض کن شایدم تا بحال خوندی و بروی خودت نمیاری ....اون عکسا.......گوشیو روم قطع کرد اون موقع کامپیوتر نداشتم که چک کنم ولی بدجوری کنجکاو بودم ولی تصمیم گرفتم سرم به غذا گرم باشه تا سرفرصت برم سراغ فیس بوک برنامه......داشتم کبابا رو اماده میکردم توی مواد که در زدن:بیا توبا خودم فکر کردم که مگی و حتما اومده معذرت خواهی کنه و فهمیده مثل همیشه زود تصمیم گرفته .......اما دنیل بود با اون لبخند قشنگ و دلبرانش:سلام عشق من:تو اینجایی.....اومد کنارم وایساد و غذاهای رنگارنگو رو میز دید:میدونی اصلا واسه چی این برنامه رو ترتیب دادم ؟:جدیدا زیاد فارسی حرف میزنی:چون که دلم واسه غذاهای ایرانی تنگ شده بود.....اومممممممم کباب کوبیده نه؟:خیلی شکمویی....میتونی یه اینترنت واسم جور کنی؟اومد پشتم و دستشو دور کمرم انداخت....اره عزیزم چرا که نه ......چیه خبر عکسا به گوش تو هم رسیدهپس قضیه جدی بود:اره اخه مگی گفت ....نمیدونم چرا چن وقته مگی با من بد شده ....:خوب حق داره منم ببه جای اون بودم با تو بد میشدم ....تو واقعا زرنگی و فقط بلدی خودتو خوب نشون بدی ......تو واقعا شیطونو درس میدیدستشو پس زدمو گفتم :ینی چی؟خندید:ینی تو عکسا رو ندیدی نه ؟:نه چرا باید دیده باشم .....اصلا کدوم عکسا مگه من اینترنت داشتم که ....:بنی تو میخوای بگی اون عکسارو خودت توی فیس بوک نذاشتی نه ؟:همین الان .....یه کامپیوتر برام جور کن:خوب تو که عاشقم شدی چرا نمیگی....مگی بهم گفت که قضیه تو واون چیه .....تو قرار بوده به اون کمک کنی و حالا خودت شدی رقیبش بذار مسابقه امروز بگذره ....عصر بیا تو اتاقم و از کامپیوتر من استفاده کن .....:نمیتونم شما دارید منو متهم میکنید بعد توقع دارید بشینم اینجا سفره ارایی.....گونمو بوسید و گفت :نه من تو رو متهم نمیکنم تو فقط میخواستی به من برسی:نه اصلا تو واسم اهمیتی نداری من فقط پول میخوام.....چون بهش نیاز دارم:عصر بیا پیشم یادت نرهپلاستیک مشکی رو گذاشت روی کابینت:اینم رب انار ....من نمیدونم اینجا چجوری باید برات رب انارپیدا میکردم اینو از شیدا گرفتم ....جالبه دوباره ازم میخواست با هم باشیم ولی من گفتم .....من گفتم یه فرشته رو پیدا کردم که دوسش دارم:حتما اون دختره ی چشم سبز دهن گشاد:نه ....یکی که مثل خودم عاشقه ولی غرورش اجازه نمیده سعی نکن از زیر زبونم حرف بکشی....ابدا.....دوساعت وقت داری .....عطر بزن بوی پیاز داغ میدیدستمو مشت کردم که بزنمش ......که دستمو رو هوا گرفت....:چطور دلت میاد انقد خشن باشی با من ....دستمو بوسید و با لبخند بیرون رفتامروز همه دیوونه شدن .....همه دیوونه شدن .....چیزی به شروع مسابقه نمونده بود .....غذا ها رو به زیبا ترین شکل ممکن زینت دادم و روی میز مربوط به خودم گذاشتم .....الیشیا:سلام هی چه بوهای خوبی راه انداختی....سلام جیگر چقد خوشگل شدیتقریبا یه دو دستگی ایجاد شده بود منو الیشیا و ولگا و مگی....یه گروه طعم شناس و اشپز اومده بودن برای رای دادندنیل نشت وسط اونا و مجری برنامه رو اغاز کرد....بعد از مقدمات از همه ی غذا ها برای دنیل و بقیه بردن و از ما نیم ساعت وقت خواستن .....تا رای بدن و نفر بعدی رو بیرون کننمجری:خوب بینندگان عزیز و حالا نمایش ارا......و فردی که باید با ما خدافظی کنهجس نظرتو اعلام کن :غذا ها اصلا در یک سطح نبودن به نظرم غذای مهرسا عالی بود محشر بود.......ولی بقیه همه سطح پایینی داشت من تا بحال غذای ایرانی نخورده بودم و لی حتما بعد از این برنامه یه سری میزنم ....شیخ محمود:منم با جس موافقم ....با این تفاوت که چون ایارن نزدیک ماست من غذاهاشونو امتحان کردم و عاشقشونم رای منم مهرسا استکیم:من با غذای ولگا حال کردم چون عادت ندارم غذای چرب و سنگین بخورم و غذای گیاهی رو ترجیح میدمهمه رای رو صادر کردن .....بجز دنیلدنیل:من عاشق غذای ایرانیم ولی الان علاقم دو صد برابر شد ....منم به مهرسا رای میدم با غذاش به قول ایرانیا نمک گیرم کرد بد جور......مجری دست زد و گفت:پس دیگه ادامه مسابقه چه معنی داره .....مخصوصا اینکه کشف شده بین شما یه رباطه عاطفی هم بوجود اومده .....من میخوام سر خود چندتا از این عکسا رو برای طرفدارا به نمایش بذارم....دنیل خندید و با سر خم کردن اجازه رود داد :وای....باورم نمیشه عکسای ما توی اسخر ...اون روز تو جنگل در حال بوسیدن هم شرم اور بود.......اب شدمدنیل:البته باز هم چیزی معلوم نیست....من با همه تا اینجا پیش رفتم:از اسن حرفش حالم بهم خوردمگی بهم نگاه کرد و تمام نفرتشو با همون یه نگاه کادوپیچ شده تحویلم داد همه دست زدنمجری :والبته طرفدارای مهرسا توی نظر سنجی فیس بوک از همه بیشتره ......همه دوباره دست زدنمجری:خوب دیگه بریم سرغ بازنده امروز چون منم دوست دارم زودتر برم پشت صحنه و از اون غذا ها بچشم .....دنیل خودت کارو تموم کنهمه وایسادیم کنار همدنیل :مهرسا :تو که غذاهات عالی بود میتونی بیای جلو و با خیال راحت نفس عمیق بکشی تو میمونیرفتم جلو....همه تشویقم کردنولگا:تو هم غذاهات بد نبود هرچند یا شور بودن یا بی نمک ولی قابل تحمل تر بود تو هم بیا جلوولگا اومد جلو وبه من خیره شد ......تهدید وار نگهم کرد:اما مگی و الیشیاالیشیا...تو غذات ......تو غذات یه ناخن به چه بزرگی پیدا کردم واقعا بدم اومد...میدونی که من خیلی وسواسم ....تو حذفی....از تو انتظار نمیرفتالیشیا چشاش گرد شد :اما من ......خیلی تمیز اون غذا رو درست ....کار کار ولگا بود .....دنیل :از نظر مزه هم .....خوب نبود .....خدافظ عزیزمالیشیا باگریه از همه خدافظی کرد و رفت و به من اجازه نداد دلداریش بدمداشتم دنبالش میدوییدم که ولگا جلومو گرفت:بعدی تویی عزیزم.......خودت انصراف بده .....:اون عکسا کار توی عوضی بود اره ؟:اوهوم......از اون اول زیر نظرت داشتم:من حالا با چه رویی برگردم ÷یش خانوادم ؟

:مشکل خودته

هه این دختره ی پر رو که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده میخواد روی منو کم کنه زهی خیال باطل سابقه نداشته کشی بتونه جلوی من در بیاد مخصوصا وقتی که واقعا بخوام یه چیزیو داشته باشم.
هنوزم مطمئن نیستم اسم حسی که موقع دیدن دنیل بهم دست میده چیه اما دلم نمی خواد عاشقش بشم حد اقل تا وقتی که مطمئن نیستم که اون عاشق منه نمیخوام جلوش کم بیارم.
به نظرم اومد که ولگا ارزش جواب دادن رو نداره به خاطر همین هم با یه نگاه که عمق تنفر و حقارت ورو میتونست توش ببینه بهش نگاه کردم جوری که خودش فهمید باید خفه شه به خاطر همین هم با یه عشوه خرکی روشو اونور کرد منم یه پوف بلند گفتم و به روبروم نگاه کردم.
همون موقع صدای مجری گستاخ و پرروی برنامه اومد که میگفت
- با اینکه همه ی ما برنده ی این مسابقه رو می شناسیم اما دنیل راد زیباترین مرد این مملکت دلش میخواد که مسابقه تا مرحله ی اخر پیش بره و اما اینجا یه سوال پیش میاد و اون اینه که ایا این مرد ایده ال واقعا عاشق میشود؟!
با شنیدن این سوال به چهره ی دنیل خیره شدم و برای چندمین بار به چشماش خیره شدم واقعا توی فرم مسابقهی اول درست نوشته بودم که جذاب ترین قسمت وجودش چشماشه. چشمایی که معلوم نیست چه رنگی هستن خاکستری طوسی یا مشکی براق؟! دنیل وقتی که این سوالو شنید بهم نگاه کرد و یه لبخند مرموز زد و چشماش شروع به خندیدن کردن.
با دیدن چهرش مصمم شدم که ببرم مگه من چی از این ولگای خیابونی یا حتی مگی کم دارم؟ هه من چیزی که کم ندارم هیچ کلی هم اضافی دارم.
بازم صدای مجری اومد که داشت در باره ی مسابقه حرف میزد:
-همونجوری که میدونین این مسابقه دو مرحله ی دیگه داره مرحله ی بعد هم.... اصلا چرا من بگم الان از خود دنیل می پسیم: دنیل جان مرحله ی بعد یا همون فینال چیه؟
- در مرحله ی بعد دو نفر باقی مونده باید هر کدوم به مدت یه هفته پیش من بمونن و مثل یه همسر اقعی در کنارم باشن
همین موقع بود که یه چشمک جانانانه بهم زد و من منظورشو خیلی خوب فهمیدم.
-مرحله ی بعد از کی شروع میشه؟
-خب فردا یه قرعه کشی داریم که ببینین افتخار بودن با من زود تر نصیب کدوم یک از خانوما میشه و از پس فردا شروع میشه
تو همین موقع ولگا پشت چشمی نازک کرد و یه بوسه واسه دنیل فرستاد من می ترسم این با این همه اعتماد به نفسش به سقف برخورد کنه
دنیل:خانوما ماشین منتظره
با شنیدن این حرف من و مگی و ولگا به طرف ماشین لیموزینی که اختصاصی واسه ما بود رفتیم. توی ماشین داشتم فکر می کردم که من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا واسه چی اومدم اینجا هه به خاطر مگی که حالا سایه منو هم با تیر میزنه؟یا نه خودم....هنوز نمی دونم مگه من یه ایرانی نیستم خدا کنه این ادم مغرور از حد خودش تجاوز نکنه چون من یه ایرانی هستم و نجابتم از پول و همه چی برام با ارزش تره.
وقتی که رسیدیم به حرمسرای جناب راد داشتم از خستگی بی هوش میشدم به خاطر همین هم فقط لباسامو عوض کرد و رفتم رو تختم. تازه یادم ومد که امروز قرار بوده به مامان و بابا زنگ بزنم اما اگه اونا عکسا رو دیده باشن چی؟ با فکر کردن به این موضوع از این کار منصرف شدم و همه چیزو به زمان سپرم.
- ای وای خاک بر سرم مثلا قرار بود برم اتاق دنیل که اون عکسا رو ببینم اما برم که چی؟خودمو سبک کنم؟ یه چشمشو امروز تو برنامه مشاهده کردم به خاطر همین از این کار هم منصرف شدم و چشمامو گذاشتم رو هم تا خودمو به دست خواب بسپارم.
صبح طرفای ساعت 5 بلند شدم و دیدم دو تا دختر دیگه مثل خرس خوابیدن تصمیم گرفتم برم تو حیاط یکم راه برم و از اضطرابم کم کنم. خدا خدا می کردم که حداقل من نفر اخر باشم این جوری راحت تر با خودم کنار میام.
داشتم با خودم فکر می کردم که اگه دنیل خواست بهم نزدیک شه از فنون رزمی که یکمی بلد بودم استفاده میکنم و...همینجوری داشتم با خودم شاخ و شونه می کشیدم که به یه چیزی بر خورد کردم.
بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم سرم تو سینه ی دنیل فرو رفته و اونم داره میخنده. یه لحظه حسرت خوردم که اگه کفشای پاشنه دارم پام بود ممکن بود الان هم طعم لباش رو بچشم.(چه بی حیا)
-سلام عشق من
- برو خودتو سیاه کن ما خودمون یه عمره زغال فروشیم برو به یکی این حرفا رو بزن که باورت کنه
- حالا چرا عشق من این قدر عصبیه؟نگران نباش با پارتی بازی یه کاری می کنم که اولین نفر باشی
- زهی خیال باطل من بخوام با تو باشم؟ اونم اولین نفر؟
- چی چی باطل؟ ایرانی ها هم پیشرفت کردنا
- کرده بودن شما خبر نداشتی
یه لحظه به این فکر کردم که ولگا داره ما رو می بینه چون من پشت به پنجره بودم و دنیل رو به روش یه فکر شیطانی به سرم زد. یهو دنیل رو بغل کردم و لبمو به گونه هاش رسوندم و بوسش کردم. دنیل یه لحظه از کارم شوکه شد اما اون با هوش تر از این حرفا بود چون اروم زیر گوشم گفت:
- زدی به هدف ولگا ما رو دید.
توی اون شرایط باید یکم خجالت میکشیدم اما به جاش راهمو کج کردم و گفتم:
- تو مسابقه می بینمت.
- به امید اول شدنت
- بدو بدو....
وقتی به اتاق رسیدم ولگا و مگی رو دیدم که دارن به خودشون می رسن اخه یه ساعت دیگه می بایست اونجا بودیم. به ولگا نگاه کردم و مثل خودش یه پشت چشم هم نازک کردم خون خونشو میخورد. از این کارم کیف کردم.
رفتم طرف اتاقم تا اماده شم یه بلوز و شلوار جین که خیلی خیلی قشنگ ترم می کرد با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.
بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....


رمان مسابقه عاشقم کن 1

رمان مسابقه عاشقم کن 1

به نام خدایکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم:مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه میمونهقهقه ای زدم و گفتم:بحث بحث قیافه نیست تو واسه پسرا له له میزنی مثل دو قطب هم نام اهن ربا همدیگرو دفع میکنید باید عین سگ باشی انگار نه انگار که علاقه ای داری باهاشون حتی همصحبت بشی:اوه اوه اونو نگا چه هلوییه ......:خاک برسرت باز که هول شدی لعنتینگاه خماری به اون پسر که درحال رفتن سر میز دوست دخترش بود کردم پسر چنان هول شد که حواسش به صندلی نبود و روی هوا نشست و بعد تق افتاد زمین دختره که فهمیده بود دوست پسرش هیض تشریف داره شروع کرد به غر زدن که کدوم گوری رو نگا میکردیو ......مگی خندید و با مشت به شونم زد:خیلی بدجنسی من موندم تو با این همه شیطنت چجوری خودتو پاک و دست نخورده گذاشتی و بیگدار به اب نزدی:من شیطنت میکنم ولی بیگدار به اب نمیزنم چون ایرانیمو و:فهمیدم...بحث دختر ایرانی پاکه و ....نه؟:پ ن پ مثل تو ااین یه تیکه رو فارسی گفتم که بهش برخورد و روشو کرد اونورلپشو کشیدم و گفتم :این اصطلاحه.....بیخیال معنیش شو بزن بریم که دیر شدبا اون صورت پر از کک و مک و موهای نارنجیش لبخند بامزه ای تحویلم داد و گفت:صورتحساب؟:خیلی خوب.....میدونم نوبت منه{این خارجی ها هم که اصلا تعارف حالیشون نیستکیف پولمو دراوردم و داشتم دنبال پول میگشتم که مگی محکم بازومو کشید :هی مهرسا...این همون پسر خوشگلس که نصفش هم وطن توا و نصفش هم وطن من همون که من هر شب براش گریه میکنم ووواووو واقعا جیگرهبه تلویزیون کوچیک قهوه خانه که بالای دیوار وصل شده بود نگاه کردم ......دوباره داشت اون اگهی رو نشون میداد پسره اسمش دنی بود واقعا جیگر بود مثل همیشه دورش پر از دختر بود از ملیت های مختف با لباس های لختی از ژاپنی گرفته تا برزیل و عرب و اروپا و افریقا و پسره دستش روی شونه هاشون بود ورو کرد به دوربین معلوم بود خیلی از خود راضیهبا انگشت اشاره به دوربین رو کرد و گفت:هی شما هم دوست دارید جزو این دخترای خوشگل باشید ؟معلومه کیه که دلش نخواد ؟باور کنید ارزششو دارم فقط کافیه منو بدست بیارید تا تا اخر عمرتون مثل یه پرنسس زندگی کنید همون پرنسس هایی که همیشه بچگی کارتونشو میدید .....اره.....پس منتظر همتون هستمدنیل راداگهی تموم شد و اگهی یه بیسکویت شکلاتی پخش شد چشای پسره لامذهب سگ داشت و منوبرده بود تو هپروتمگی چند بار تکونم داد خوشگله نه:نه اصلا....من این بیسکوییته رو بیشتر دوست دارم .....وای واقعا خوشمزس خوردی:میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم:بس کن کدوم حربه:همونکه باهاش اون پسر بدبختو با مخ انداختی زمین خوشگله:خیلی خوب خوشگله ........:حالا شد .....فکر کنم استاد دیگه راهمون نمیدهپولو از کیفم دراوردم و گذاشتم روی میز:نه هنوز وقت داریمحیات دانشگاه پر بود از بچه ها جان هم بود وای نه حالم ازش بهم میخورد پسره ی اسگل بدرد نخور همیشه حال ادمو میگرفت نمیدونم چرا خودشو صاحب من میدونست و اصلا نمیذاشت هیچ پسری بیاد سمتم احتمالا با این کاراش باید انقد میموندم تا موهام هم رنگ دندونام میشد بچه ها دورم کرده بودن و باهام شوخی میکردن خیلی دانشگاهم رو دوست داشتم البته بدون جانمگی:بچه ها این اگهیه رو دیدینبچه ها همه تایید کردن که دیدندارن:شنیدم پسره ایرانیهمگی:نه خیر نصفش ایرانیه محصول مشترک کشور من و مهرسا استدارن :مهرسا همهی دختر پسرای کشورتون انقد خشگلن:پ ن پبا این حرفم همه شاکی شدن و بد نگاه کردنبا خنده گفتم :اره.....پس چیسعیده:دختر لبنان هم خوشگلن کلن سمت ماها خوشگلنالیشیا:ولی پسره بدجوری رو مخه احساس میکنه خیلی خوشگله من دوست داشتم خوشگل و پرو بودم تا برم اونجا ادبش کنم و قهوه ایش کنم .....وای مهرسا کار خودتهبلند بلند خندیدم که جان بی شاخ و دم اومد :مهرسا صاحب داره ......اخمامو کردم تو هم و گفتم:اوه سلام میمون بد بو:خندید و گونمو بوسید چندشم شد :حق نداری اینکارو بکنی فهمیدی؟بلند بلند خندیدو گفت:کوچولو تو کی هستی که حق منو تعیین کنیبدون توجه به حرفش رو به مگی گفتم:مگی چطوره بری ثبت نام کنی ....ما همه پشتت هستیممگی:نه مرسی اون هیچوقت منو قبول نمیکنه:چرا میکنه من بهت کمک میکنمدارن:خوب با هم ثبت نام کنید ...اونوقت مهرسا میتونه بهت کمک کنهجان:دهنتو ببند

سعیده:بچه ها دیر شد بیاید بریم توی کلاس دیگه

کلاس شروع شده بود ولی ما همه به فکر اون تبلیغات تلویزیونی بودیممگی اروم خودکارشو به بازوم زد "میدونستی جایزه هم میدن؟با این حرف گوشام تیز شد ارومتر از خودش گفتم :خوب که چی؟:تو مگه به پول احتیاج نداری؟:خب؟:تو کمک کن من بازی رو ببرم منم اون جایزه رو میدم به تو .....یه ماشین اخرین مدل که قیمتشو پرسیدم حول و حوش 300000 دلارهبا شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم:من چجوری میتونم کمکت کنم اخه ...بعدم اون پدر مریضمو ول کنم بیام ددر"حالا نه که الان خیلی براش کار انجام میدی الانشم مامانت همه کارارو میکنه براش ولی تو اینطوری هم میتونی ازورشکستگی نجاتش بدی باباتم دیگه مجبورت نمیکنه که زن جان بشی.....خیلی جالبه تو واقعا خطر رو حس نمیکنی اون حتی قول داده مسلمون هم بشه ...اگه دیر بجنبی ......:یه دقیقه اون دهنتو میبندی؟:نچ .......کمک کن........بخدا من عاشقش شدم:همه دخترای ایالات متحده امریکا عاشقش شدن ......خیلی خوب .....کمکت میکنم اما به مامانم چی بگم....بگم کدوم گوری میرم:خاک تو سرت ...بگو با دانشگاه میریم اردوی تحقیقاتی.......:باید فکر کنم:نیشگون خیلی محکمی از بازوم گرفت و با خنده گفت:ببند/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////سالن پر بود از دخترای خوشگلو و لوندی که ما رو هم متحیر کرده بود و از نوک انگشتای پا تا فرق سرشون عمل زیبایی کرده بودن واقعا از خودم بدم میومد که با اینا مقایسه بشم ولی خوب چی میشد کرد ؟بعد از کلی این پا و اون پا کردن بلاخره بهمون نوبت دادن که بریم دفتر اقای راد مگ خیلی خوشحال بود و واقعا تو پوست خودش نمیگنجیداول نوبت من بود بدون در زدن رفتم تو و باصورت مغرور و جذاب دنیل مواجه شدم اونقدر حول کردم که یادم رفت به انگلیسی سلام کنم و فارسی گفتم:سلامقهقهه ی بلندی سر داد و گفت:به به .....یه ایرانی اینجاست.....چطوری؟از اینکه انقد خوب فارسی حرف میزد موندم .....مگه دورگه نبود؟:بشیناروم بدون اینکه بهش نگاه کنم نشستم و یقه بلوزمو کمی بالا تر اوردمدوباره زد کانال انگلیسی:خب ....فکر نمیکردم یه ایرانی هم شرکت کنه تو این مسابقه اخه دخترای ایرانی همشون به نجابت مشهورن:خب مگه تو قصدت ازدواج نیست؟عینک خوشگلشو روی میز گذاشت و با چشای گستاخش به لبهام نگاه کرد "چرا خب.......نمیدونم چه مرگه ولی دلم میخواد دختراا رو بندازم به جون همدیگه تا بخاطرم بجنگن و تو سرو کله ی هم بزنن ....خب اونیکه خیلی خودشو به درو دیوار بزنه یعنی خیلی دوسم داره دیگه .....والبته .............شاید نباید بگم ......ولی وفا ....سرشو جلوتر اورد و تو چشمام نگاه کرد و لبخند بسیار محسور کننده ای زد از اونا که من باهاش کل پسرای دانشگاه رو اسگل میکردم"....وفا توی من یکی نیستشاید اینا رو بهت میگم چون یه چیز خاصی تو وجودت میبینم که دهنمو باز میکنه تا رک باشم باهاتو بعد چشمکی زد و گفت:خواهشا بیرون درچ نکنهکم کم داشت عصبانیم میکرد از جام بلند شدم و به سمت میزش رفتم و یه بیسکوییت شکلاتی که تبلیغشو همیشه بعد این اگهی کوفتیه خودش میذاشت بدون اجازه ورداشتم .....با افتخار گفت:از محصولات خودمونه ....عالیه نهلبخندی زدم و گفتم :راستشو بخوای اگه یه ور تو و همه پولاتو بذارن و یه طرف یه بسته از این رو من ......بیسکوییتو انتخاب میکنهخیلی عصبانی شد :پس واسه چی اومدی اینجا:خب واضحه چون تعطیلات دانشگاه نزدیکه و بجای اینکه نصف پس اندازامو بریزم دور میام مجانی اینجا و با یه ماشین خوشگل برمیگردم......از پشت میزش اومد کنار و روبروم وایساد خیلی خیلی نزدیک بطوریکه حرارت نفساش بگوشم میخورد و یجوریم میکرد با دستش چونمو گرفت و مستقیم به چشمام زل زد :فکر میکنی واقعا میتونی درمقابل این همه جذابیت خوددار باشیبه فارسی گفتم :پ ن پاما اون توجهی به حرفم نکرد برعکس همه پسرای دانشگاه که قاطی میکردن و میخواستن خفم کنن این فرمول روی اون اثر نکردبا یه دستش موهامو از توی صورتم کنار زد و توی گوشم گفت:اگه میتونی عاشقم کنپاشنه ده سانتیمو که بسیار هم تیز بود روی انگشت پاش گذاشتم و محکم فشار دادم همین حین منشی با اون تاپ نیم تنه اش بدون در زدن وارد شد و گفت:اوه دنی.....تو قرار بود با هرکس پنج دقیقه حرف بزنی اینطوری به هیچکس نمیرسی:اوکی عزیزم برو بیرون ودیگه بدون در زدن وارد نشو ....مخصوصا وقتی با این تنهام......منشی که حسابی خورده بود تو ذوقش رفت و من از این حرفش لپام گل انداخت:راسنی .....این بروشورو بگیر توش کارا و شرایط مسابقس....و بعضیاش کارای ناجوریه .....فکر نکنم اهلش باشی:بدو بابا...بدو بدو بدو:چی گفتی:هیچیرفتم سمت میزش تا یه بیسکوییت دیگه بردارم که محکم زد رو دستم طوری که دستم سرخ شد....:دفعه اخرت باشه بیسکوییت های منو بی اجازه ورمیداری......اگه بیسکویتتا رو میخوری باید منم داشته باشیدوباره به فارسی گفتم:زرششششششششششکاندفعه فهمید و گفت:معنی اینو میدونما...ازگیلداشتم شاخ درمیاورماومد جلو ....و گونمو طولانی بوسید .....:نه خوش طعم هم هستی بیا این یه بلیط طلایی تو میتونی به لاس وگاس بیای اونجا منتطرتم جیگر.....اگه میتونی عاشقم کن....این اسم مسابقس ولی خیلی رقیب داری:اگه میتونی عاشقم نشو

بلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که اورده این بوده که ردش نکرده

وقتی برگشتم حسابی خسته بودم و عصبی حالم از اون همه غرور و ذات خراب دنیل بهم میخورد روی پله نشستم و شروع کردم به بازکردن بند کفشم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد از مگی بود :به اون بروشور یه نگاهی بنداز داشتم جواب میدادم که دیدن کفش تمام چرمم ایتالیایی نظرمو جلب کرد:وا مهمون ؟یعنی این کفشای گرون مال کی میتونه باشه گوشیمو داخل جیبم گذاشتم و موهامو از تو صورتم زدم کنار و زنگ درو زدم ده ثانیه بعد چهره حال بهم زن جان رو روبروی خودم دیدم :وای نه ....کی باغ وحش خونه ی ما رو خریده که حالا باید یه میمون درو باز کنهبا اون چشمای خمار وجذابش یه نگاه عمیق بهم کرد و گفت :هرچی دوستداری صدام کن ولی حواست باشه که نوبت منم میشه:نوبت چیت میشه ....چجوری روتون میشه هرروز هرروز میاید اینجا پول مارو که بالا کشیدید بس نبود ....اگه میشه یه خورده برامون باقی بذارید که بتونیم برگردیم کشورمون:نترس....انقد به پات میریزم که مثل ملکه ها زندگی کنیمن ترجیح میدم زیر همین سقف نم پس داده زندگی کنم که از صدقه سر شما داریم ....... میشه بری اونور ....میخوام رد شم:خودشو کمی کنار کشید و گفت:بابات که خیلی عجله داره تو ر و بندازه به ما:باشه .....اون از خودش میگه......رفتم داخل اتاق پذیرایی و بالاجبار با مادرو پدر جان سلام و علیک گرمی کردممامان:کجا میری به این زودی زشته....این مثلا اومدن خواستگاریت:من دوسش ندارم......دوسش ندارم مامان سعی کن بفهمیو بعد با عذر خواهی از همه رفتم سراغ اتاقم و دروهم قفل کردم بروشور رو از تو کیفم دراوردم:1.هیکل2.قد3.جهره لوند و زیبا4.علاقه مندی به ورزش تنیس5.جذابیت .... و لوندی6.یک هفته زندگی کامل مانند هر زن و شوهر دیگریاین اخریه واقعا برام سخت بود ینی اصلا امکان نداشت .....در اتاقم به صدا دراومد .....:کیه؟:میمون بوگندو .....بیا ببین شرطی نداری واسه ازدواج:میگم بو همه جا رو ورداشته .....چرا یه شرطی دارم گورتو گم کن عزیزم:ادمت میکنم:گمشو میخوام تنها باشم
خیلی عصبانی بودم از این زندگی تصمیمو گرفتم من باید تو این مسابقه برنده میشدم به چند دلیل اول اینکه پوز جانو بزنم دوم اینکه پوز دنیلو بزنم سوم اینکه پوز هردوتاشونو بزنم چهارم اینکه ماشین جایزه رو بفروشم و برگردم ایران حتی اگه شده بدون پدر و مادرم/////////////////////////////////////////////////////////////////////////فصل تابستان کم کم از راه رسید و من هم خسته ازدرس و امتحانات بدم نمیومد این پسرو اسگل کنم و بخندم غافل از اینکه .....داشتم چمدونمو جمع میکردم که مامانم از راه رسید :مهرسا میشه بپرسم کجا دوماه دیگه نامزدیته ها ...بخدا این پسره خوبه داره بخاطرت مسلمون هم میشهحوصله جرو بحث نداشتم واسه همین گفتم :خوب منم دوسش دارم ولی میخوام قبل از اینکه دوران قشنگ مجردیم تموم شه و بسر بیاد یه مسافرت مجردی برم و بعد برمیگردم و شما از شرم خلاص میشیدمامان که حسابی به وجد اومده بود روزنامه رو روی میز گذاشت و پاشد و صورتمو یه ماچ محکم کرد :عزیزم میدونم که جانو دوست نداری میدونم که جان مرد خیلی خشنیه ولی پدرت داره از دست میدره بخاطر پدرت بخاطر من ...با یه میلیارد سرمایه اومدیم اینجا و داریم با یه میلیون برمیگردیم ....کاش پامون میشکست و هیچ وقت نمیومدیم حق مارو از این مرتیکه حروم خور و پسرش بگیر بعد خودم با خاله نیلوفرت کمک میکنیم که طلاق بگیریدلم به حال مادرم سوخت به چشمای یاقوتیش نگاه کردم و اشکاشو پاک کردم دستای سردشو گرفتم ....همه چیو بسپار به منموهامو بوسید وگفت:بخدا خیلی دوست دارم دخترملبخندی زدم و چمدونم رو برداشتم .....چی میخوای واست از وگاس بگیرمبابام که مریض روی تخت افتاده بود گفت:ابجو های خوبی داره اونجا دخترم .....واسه پدر پیرت یه سوغاتی توپ بگیر بیار
دستای بابا رو گرفتم و گفتم :باشه بابا جون تو فقط غصه نخور بخاطر بی پولیت مطمن باش با دست پر برمیگردمبابا اه عمیقی کشید و گفت خدا کنه بابا.اشکاشو پاک کردم و بصورت خسته اش بوسه زدممامان:خب دیگه فیلم هندیش نکنید بیا از زیر قران ردت کنم و بروبا بدرقه ی مامان از در خارج شدم ......یه حسی داشتم حس یه اتفاق خوبو .....دم در خونه مگی سه ساعت بود که وایساده بودم ......بلاخره اومد...جیغم به هوا رفت:وای دختر چه معرکه شدی:من ؟برو بابا....فقط موهامو مشکی کردم:گونشو بوسیدم حسابی بخودش رسیده بود و یه تاپ خیلی باز و لختی هم تنش بوداز مامان مگی خدافظی کردیم و به سمت فرودگاه به راه افتادیم.................................................. .................................................. .................................................. .چیزی نگذشت که خودمونو توی فرودگاه وگاس دیدیم و لیموزینی که برای بردنمون اومده بودهمینکه به راهنمایی مرد سیاهپوستی که پاول نام داشت وارد لیموزین شدیم سه تا دختر دیگه رو هم دیدیمهر پنج تامون با تعجب بهم نگاه میکردیم دختر سبزه و بسیار بسیار لوندی که جلوی من نشسته بودسکوتو شکست :بچه ها فکر نمیکنید وقتشه باهم اشنا بشیممگی :من مگی هستم اهل اسپانیادختر بلوند نه چندان زیبایی که بسیار هم مغرور بنظر میرسید با بیمیلی گفت:الگا ....روسبا تمسخر نگاهش کردم تمام هیکلش بیرون بود از سینه گرفته تا پا ها لباسش بیشتر مثل لباس خواب بوددختر سیاهپوست :هی خوشگله......تو اسمت چیه کجایی هستی ....واقعا که زیباییازش خوشم میومد ......خیلی مهربون وپاک بود و البته زیبا .....چشمان درشت و عسلی ....:من مهرسا هستم اهل ایران:شنیده بودم دخترای خاورمیانه زیبان ولی نه تا این حدمگی:تازه این زشتشونه مامانشو ببینی چی میگی....راستی اسم خودت چیه:من الیشیام .....اهل برزیلبعد به دخترژاپنی که اونور بود اشاره کرد و گفت:و شما ؟من هم می می هستم از ژاپن تو کیوههممون با هم شروع کردیم و از هر دری باهم سخن گفتیم فقط ولگا بود که حرف نمیزد لیموزین دم یه قصر نباتی رنگ نگه داشت که روبروش استخر خیلی بزرگی بود و دورش پر درختهای سر سبز و گلهای رنگارنگ انگار بهشت بود .....الیشیا :وایییییی خدای من .....واقعا دیدن اینجا حتی به باختنش هم میارزیدولگا:واقعا انقدر برات جالبه ؟خونه عموی من در اوهایو صد برابر اینجاس اون حتی یه جزیره هم دارهمن :واقعا ؟خوش بحالشولگا:معلومه باید مسخره کنی چون تو یه خاورمیانه ایه جهان سومی و فقیری که همچین چیزی حتی در مخیلت هم نیست براش زبون درازی کردم که یهو دیدیم دنیل اومد همه به صف وایستادنمگی:وای هلووووووووووووووو اومد:خاک تو سرت صد بار گفتم این طوری وا ندهدنیل با یه تاپ اسپرت مردانه و یه عینک دودی مارک ری بن وارد شد و بوی ادکلنش که تولید کنندش خودش بود همه جا رو پر کرد
:سلام جیگرا......منو که میشناسید بهتون خیر مقدم میگم .....به خونه خودتون خوش اومدیدخودتونو یکبار دیگه معرفی کنید یکی یکی باهمه دست داد و وقتی به ولگا رسید ولگا به دست دادن اکتفا نکرد :میشه شما رو ببوسم:البته من میتونم این ارزوتو براورده کنمولگا طولانی لبهای دنیل رو بوسید هممون متعجب بودیم مگی دستاش حسابی داشت میلرزید :خدایا نهبه مگی که رسید حتی باهاش دست هم نداد و فقط بایه لبخند تصنعی باهاش سلام و احوالپرسی کرد. بعد نوبت من شد :بهبه ......خوشگل خانم هموطن ......تو دوست نداری منو ببوسی .....من به شدت استقبال میکنما"پوزخندی زدمو گفتم :شمارو نه ولی بیسکویتای خوشمزه شکلاتیتونو حاضرم تا امر دارم مزه مزه کنم واون چیپسهای خامه و پیاز رو:مزه لبای من در مقابل اونا هیچهنفسمو از بینی دادم بیرون و گفتم :نه من با دهنی و دست خورده دیگران کاری ندارم:تو خیلی شیطونی ادمو حسابی تحریک میکنی ....که......که .....نفر اول حذفت کنه و به ریشت بخندهبا این حرف همه زدن زیر خنده و حسابی ضایع شدم مخصوصا ولگا که بیشتر ازهمه میخندید ولی خودمو نباختم و یقه بلیزشو گرفتم و با چشمای خمار و لبهای غنچه ای نگاهش کردم:با کمال میل .....عسلم .....من اومدم اینجا که از یه تعطیلات مجانی لذت ببرم اگه تو قبولم نمیکردی واسه یه هفته اقامت تو وگاس باید 3000 یا چهار هزار دلار میدادم ....با این حرفم حسابی اخماش رفت تو هم و دستمو از رو یقش کندچشمکی براش زدم و با دست براش بوس فرستادماز کنار ما دور شد و داد زد :دنبال بیاید خانوماالیشیا :واییییییییییییییی عالییییییی بود خیلی خوب قهوه ایش کردیولگا:فعلا که خودش قهوه ای شد.....دنیل عمرا تو رو با این بی ادبی و گستاخی قبول کنه ......دختره ی فقیر وبیچاره لباسات هم که دست دومهقاطی کردم و جلو رفتم :اره دست دومه ولی با عرق کردن و کار بدست اومده نه با تن فروشی.....میدونم که چیکاره بودی و از چی به اینجا رسیدیاز اینکه این حرفا رو زدم خودم هنگ کردم .......همش دروغ بود ولی نمیدونم از شانس توپ من چجوری راست بود که عشوه خرکی اومد و بدنبال دنیل رفتهممون به اندرونی رفتم جالب اینجا بود که اتاقای هممون یکی بود و همه جور امکاناتی هم بود ......تلویزیون بزرگ یخچال پر از خوراکی انواع فیلم ها و بازی ها و دور تا دورش هم پر دوربین بوددنیل دستشو دور کمر ولگا و دست دیگشو دور گردن میمی انداخت و رو به ما گفت :خوب خانوما این اقامتگاه شماست ....همه شما رو ازدوربین میبینم تا میتونید لباسای باز بپوشید و به خودتون برسید.....این درانتخاب من اثر خیلی زیادی داره......هی تو چی میخوریلقمه گوشت گوبیده با سبزی رو که از نهار ابگوشت اونروز داشتیم و مادر برام گرفته بود تا تو فرودگاه بخورم رو با ولع بلعیدم و بعد هم ارق زدم البته با دست جلوشو گرفتم همه از اینکارمن خندشون گرفت تصمیم گرفته بودم حسابی گند بزنم به حرمسرای اقا دنیلدنیل خندید و گفت:نه تو واقعا مثل که دلت میخواد حذف شیچشمامو خمار کردم و گفتم:نه عشقم .....من دوست دارم زنت شم تا تا اخر عمر محصولات کارخونتو بخورم:وحتما بعدش اینجوری ارق بزنی:نه که بگم خیلی

:سر تاسفی تکون داد و گفت :حمام کنید فردا خیلی کار داریم .....

ههممون دور هم جمع شدیم و به پیشنهاد من شروع کردیم به بازی چشمک و کلی سرو صدا کردیم به سمت دوربین نگاه کردم و دست تکون دادم :فکرشم نمیکردی که چند تا رقیب بتونن از دوست بیشتر با هم گرم بگیرن نه؟صداش از بلنگو اومد:عالیه چطوره هممون با هم زیر یه سقف باشیم .....مسلمونا که با چند همسری مشکلی ندارنرومو از دوربین اونور کردم و براش شکلک دراوردم همه به کل کل های ما دوتا میخندیدنمگی که نگران به نظر میرسیدبا دست به شونم زد و در گوشم گفت"حتما اینطوری میخوای کمک کنی نه؟لبخندی زدم و گفتم:تو چیکار داری من اخر دست تو رو میذارم تو دست دامادمگی سری تکون داد و مجبور شد که بهم اعتماد کنه شب همه خوابیدیم .و صبح من از همه زودتر بیدار شدمو یکم اینور اونورو نگاه کردم ولی حوصلم اساسی سر رفته بو د پاشدم و رفتم توی باغ . کنار استخر بزرگ خوابیدم عاشق بوی چمن ها بودم ......واقعا محشر بود داشتم حال میکردم که به چیز سیخ مثل چوب و رفت تو بینیم فکر کردم که مگیه :میشه انقدر کرم نریزی؟اما در جواب صدای مردونه ای اومد :سلام جوجواز جام پریدم و سر جام نشستم :وای تویی.............باز به فارسی ولی با لهجه شیرینی گفت:پ ن پخندم گرفت.....:حوصلم سر رفته بود اومدم ابنجا گفتم یکم.....انگشتشو گذاشت روی لبم :وای نگو که قراره با وراجیت مخمو سالاد کنیبا دست دیگش دست کرد توی جیبش و یه چیزی شبیه به شکلات که وسطش بیسکویت بود بهم داد :بیا این تولید جدیدمونه حتی خودم نخوردمش این اولیشه اوردم تو بخوریمثل بچه ها خوشحال شدم دستمو بردم که شکلاتو بگیرم اما محکم گرفتش و دستشو از جلوی دهنم ورداشت:یه بوس میدی:بدو بدو بدو ......تولید کارخونتم میرم از سوپر مارکت سر خیابون میخرم:باشه پس من میرم:یرو فکر کردی چیداشت میرفت اما یهو برگشت که منو غاقلگیر کنه و ببوستم که من هولش دادم تو اب استخر و اونو هم نامردی نکرد و منو هم بزور برد تو استخر و دوتایی مثل احمقا افتادیم تو اب خداروشکر هنوز افتاب طلوع نکرده بود و ساعت 4 صبح بودتقلا کردم :ولم کن دیوونه:ولت نمیکنم .....دوست دارم بغلت کنم:بغلم کنی ؟بدو بدو بدومنو محکم تر در اغوشش گرفت هردو خیس خیس شده بودیم ......صورتامون جلوی هم بود تا بحال با یه مرد هیچوقت از نزدیک فیس تو فیس نبودیمبهم خندید:میدونی به تو نسبت به بقیه یه احساسی دارم:اولا دستتاتو از دور کمر من باز کن بذار برم .....بدشم به هر چهارتای دیگه هم اینو میگی ......با یه دستش چونمو گرفت و لمس کرد:خوب اره.....چون به همتون یه حس خاصی دارم .....البته جز به مگی .....با این حرفش خیلی جا خوردم :اکه دقت کنی اون از همه ما بیشتر دوست داره:مهم اینه که من کیو دوست دارم اون دختره شدیدا ماسته ......لوس و رمانتیک تو روحیه ی همه من تو رو بیشتر دوست دارم والبته تو قیافه هم از بقیه یه سرو گردن سرتری.....ولی خب....دیگه اون به هنر خودت بستگی داره که بتونی عاشقم کنی یا نه:باشه .....وایسا تا عاشقت کنم .....ولی رو مگی فکر کن:باشه وایسا تا فکر کنم.....واو دختر چه استیل خفنی داری:دیگه داری خطرناک میشی...خواهشا دستاتو باز کن تا برم:گونمو ببوس اولخیلی فکر کردم ولی دیدم اون ول کن نیست خیلی سریع گونشو بوسیدم واونم ولم کردبالای استخر وایسادم و اب موهامو چلوندم:اه اه بدترین بوسی بود که تو عمرم داشتم .....و بعد عق زدمبا چشمهای خمارش نگام کرد داشتم میرفتم که با حرفش وایسادم :اون درختو میبینی .؟روزی رو میبینم که وایسی پشتش و برام گریه کنیخندیدم و گفتم :باشه باشهو بسرعت تند رفتماما هنگام برگشتن چیز خوبی ندیدم .....مگی مگی پشت پنجره بود وای واقعا بد شد ....حالا راحع به من چی فکر میکنهاخماش تو هم بود و با ناراحتی و غضه به من نگاه میکرد دوییدم و رفتم توخودش درو برام باز کرد با کنایه گفت>اب بازی تون خوش گذشت یا بهتر بگم عشق بازیتونصورتشو تو دستام گرفتم:مگی این حرفو نزن بذار برات توضیح بدمم بخدا داری بد فکر میکنیبا چشمای پر از اشکش روی کاناپه نشست و گفت :اینور دوربین نداره بیا اینجارفتم و کنارش نشستم :ببین این توله سگ قفل کرده رو من .....من خوابم نمیبرد رفتم کنار اب نشستم اینم اومد اونجا کرم ریختن ......و بعد هم پرتم کرد تو اب و گیر داد که اگه بخوای بذارم بری باید منو ببوسیمنم مجبور شدم چون شرایط داشت خطرناک میشداما یه چیزی راجع به تو هم باهاش حرف زدم اون گفت که همتون فعلا واسه من یکی هستید و به هنر خودتون بستگی دارهسکوت کرد و اشکاشو پاک کرد تو واقعا فکر میکنی من بدوستی 12 سالمون خیانت میکنمخندید انگار اینکه فکر میکرد اون هم یه شانس داره خوشحالش میکرد :ببین اگه ولگا هم بجای من بود یا میمی یا الیشیا یا تو با همتون همین کارو میکرد.......عزیزم گریه نکنحرفم به نظرش منطقی اومد و گریه رو بس کرد مگی :کمکم کن مهرسا خواهش میکنم....من عاشقش شدم اگه بهش نرسم واقعا میمیرم من پول دارم ولی بغیر از اون هیچیی ندارم عین بجه ای که مامان باباش بهش پول بدن و بگن حق نداری چیزی بخریبا تاسف بهش نگاه کردم :اوه عزیزم من درستش میکنم....بسپار به منتوی بغل من نیم ساعتی اروم شد.....و بعدکنار هم خوابیدیم تا اینکه صدای بلند گو اومد ......:جیگراگروه فیلم برداری اومده مسابقه ی شفاهی اغاز شد لباس های خوشگلتونو بپوشید و بیاید امفی تاتر ....گریمورها همونجا دم در وایسادنیه تاپ سفید دکلته با یه گردنبد زیبا ویه دامن کوتاه پاره پاره لی پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو هم پوشیدم که مطمنا با این کفشا از دنیل بلند تر میشدم من هم قدم بلند بود و ما فقط پنج سانت اختلاق قد داشتیم ولی چون قشنگ بود پوشیدم و بقیه هم اماده شدن بعد از گریم ههمون روی صندلی هاییی که برامون اماده شده بود نشستیم همه لباسای به شدت بازشونو پوشیده بودن حتی مگی که از همه باز تر بود انگار دیگه به هیچی فکر نمیکرد فقط میخواست اونو از چنگ ههمه در بیارهشماره ی من دو بود اقای مجری وایساده بودو دنیل روی یه صندلی سلظنتی که از طلا و نقره بود جلوی ما نشسته بودمجری :خب سلام به خانم ها و اقایون عزیز میدونم شما اصلا دلخوشی از این برنامه ندارید چون تمام دخترای پایتخت و ایالات متحده امریکا اومدن و فقط 5 تاشون انتخاب شدن اون هم از هر نژادی و اینکه اقایون هم مدام میترسن زناشون عاشق دنی بشن و خواب و خوراک براشون نمونهاما این 5 نفر میریم که داشته باشیمشماره یک الیشیا براون .....واقعا خوش قامت و تو دل بروشماره دو .........مهرسا بهنام .....اون یه دختر ایرانی لوند زیبا وشرو شیطون هست....و البته باز هم زیباشماره سه ......ولگا تیمبرتون....روس........و شما که تعریف دخترای اهل حال روسو زیاد شنیدید (با چشمک و کنایه )شماره چهار مگی ادواردو.....اسپانیا....جذاب و فریبندهو اخرین نفر .....می می سو....دورگه چینی و ژاپنی ....در یک کلمه لوندو این همه دنیل راد ..............همه کف زدیم ...و مسابقه اول اغاز شد

رمان مسابقه عاشقم کن(2)

رمان مسابقه عاشقم کن(2)

بین ما برگه هایی توزیع شد که توش از ما جواب خواسته بود و سی دقیقه وقت داشتیم که جواب بدیم

1.عذای مورد علاقه ؟کله پاچه .سیراب شیردون ...دیزی....{نترس خالی بستم پیتزا و امثالش}

2.ورزش مورد علاقه :به ورزش هیچ علاقه ای ندارم 

3.رنگ مورد علاقه:مشکی .قهوه ای .قرمز .لیمویی

4.شغلی که دوستداری داشته باشی:وکیل یا وزیر

5.من رو تا چه حدی دوستداری ؟در حد پولای خوشگلت و بیسکوییتات

6.اگر من بمیرم ایا همسر دیگه ای اختیار میکنی؟نه دیگه با اون همه ارثی که برام بمونه مگه دیوونم 

7.اگه بهت خیانت کنم؟هیچی خوشحالم میشم و با طلاق نصف اموالت مال من میشه جهنم الضررسگ خورد به نصفم راضیم

8.اهل سیگار و مشروبات الکلی هستی؟سیگارو یکی دوو باری دوتا پک زدم ولی مشروب تو کتم نمیره

9.قبل از من با چند نفر بودی؟با هیچی ....چون هیچکدومشون به پولداریه تو نبودن عزیزم

10جذابیت من؟چشمات. 

سی دقیقه تموم شد و برگه ها رو برگردوندیم

دنیل برگه ها رو تحویل گرفت و شروع کرد جوابای مارو خوندن من نمیدونستم که جوابا رو قراره بخونه حسابی شرمنده دم هرموقع نوبت به جوابای ما میرسید من جسابی سرخ میشدم و همه بهم میخندیدن و دانیال سرتاسف تکون میداد 

مجری:خوب حالا وفتشه امتیازاتو رد کنی بیاد دنی

دنیال رفت بالای سکو و گفت:از امتیاز بالا شروع میکنم تا به پایین اول:الیشیا 17 امتیاز

مگی.16

ولگا.13

میمی.13

مهرسا .1

همه بهم خندیدن و مجری گفت :میشه بپرسیم یک رو به چی دادید ؟

معلومه به صداقتش

همه خندیدن و من که حسابی از کوره بدر رفته بودم سرمو انداختم پایین .......یکم از این که مگی امتیازش انقدر بالا شده بود حرصم گرفته بود ولی بروی خودم نیاوردم ......من فقط میخواستم حال دنی رو بگیرم ولی این قضیه خوندن جوابا و امتیاز دهی به اونا حال خودم رو اساسی گرفت 

همگی از سالن اومدیم بیرون و هرکسی رفت پی یه کاری مگی اومد به سمت من:سلام ....چطوری....خوشم اومد خوب قهوه ایش کردی

:نه که خودم قهوه ای نشدم

:نه که بگم خیلی .......

خیلی خیلی عصبانی بودم به سمت اتاق کار دنیل رفتم و بدون در زدن رفتم تو و درو هم با لگد بستم 

دستشو گذاشت پشت سرش و با لبخند نگام کرذ:سلام جیگر من

:سلام .......چطوری چیکار میکنی با زحمتای ما

از زور عصبانیت رفتم جلو ویه مشت محکم زدم روی میزش :این داستانا چی بود چرابا ما هماهنگ نشده بود که قراره خونده شه جوابا .....باید این قسمتو پاکش کنید فهمیدید؟

دوباره مشت دیگه ای کوبیدم و گفتم :فهمیدی وزغ چشم زاغ بد ترکیب

دستمو گرفت و گفت:خوب من فکر کردم بخونم جالب تره اصلا نگران نباش مرحله های بعدم هست مثلا رقص....شنیدم خیلی خوب میرقصی؟مرحله بعدی رقص یا عشوه است

من واسه تو عشوه بیام .....تو ی وزغ زاقوری.....عمرا.......زود باش بگو اون فیلما بیارن تا همه ندیدن .....ابروی منو نبردی

چنان داد محکمی کشیید که سرتا پام یخ کرد ......:ساکت شو و داد نزن.....چطور تو همه رو مسخره میکنی و میخندی.....یوقتایی هم باید دیگران به تو بخندن .....فهمیدی

:بدو بابا.............تو مرحله بعد جبران میکنم تا کفتون ببره 

مرحله بعدی فرداس....امیدوارم جبران کنی ودیگه هم بدون در زدن نیای تو 

:چون تو گفتیا....برو باو

رفتم بیرون ......ولگا که منو عصبی دید گفت:از چی انقد ناراحت میشی.....خب اینکه تو گدا گشنه ای رو که هممون میدونستیم ولی کاش خودتو انقدر ضایع نمیکردی

با عصبانیت رفتم جلوش وایسادم :اون فقط یه شوخی بود 

باشه شوخی بوده تو راست میگی 

:حملهه بردم سمتش و یقشو گرفتم :دهن گشادتو ببند .................................

دنیل اومد بیرون و داد زد :چه خبره دخترا ؟

داشت کم کم گریم میگرفت:چه خبره تو با اینکار احمقانت ابروی منو جلو تمام مردم دنیا بردی

دنیل:همه میدونن شوخی بوده و همه میدونن که تو ادم شوخ و شیطونی هستی تازه طرفدارات خیلی زیاد تر از بقین غصه نخور.....ولگا با تمام عشق و علاقه ای که بهت دارم ....جدیدا خیلی موش میدونی........خودتو قبل از اینکه اتفاق دیگه بیفته اصلاح کن 

ولگا با خشم به من نگاه کرد 

اب دهنمو قورت دادم و با نفرت بهش نگاه کردم .

دنیل:مهرسا ....یه دقیقه میای با من ؟

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم 

با هم همقدم شدیم و به سمت جنگل رفتیم :ببین من مثل تو میخواستم شیرین کاری کنم .......در ضمن نترس تمام این چیزا داره ضبط میشه واسه برنامه حتی دعوای تو و ولگا هم ضبط شده از این مسایل نگران نباش

با چشمای پر اشک نگاهش کردم:دیگه کار از کار گذشته 

دستشو دور کمرم انداخت و در گوشم زمزمه کرد:فکر کردی من میتونم تورو از دور خارج کنم

چشمام گرد شد ......

با تعجب نگاهش کردم 

:دستتو بردار

دستشو برداشت و دستمو گرفت .......ببین من دارم یه حسایی بهت پیدا میکنم.....یه حس قشنگ ......حس میکنم خیلی بکارم میای....دوست دارم تا اخر عمر تو این خونه بمونی .......و ...میتونی پیش خدمت من باشی و سوپ سرو کنی 

نظرت چیه

با مشت تو شکمش کوبیدم .....

و از کنارش دور شدم

شب هممون دور هم جمع شدیم دنیل ماهی اورده بود تا کباب کنه ......اتیش روشن کردیم ........ولگا نشست روی پای دنیل و مگی هم اونور بهش لم داده بود و اقعا از کارای مگی متعجب بودم خیلی جلف شده بود .....و باز ترین لباسا رو بین ما میپوشید بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید 

همه جز من لیواناشونو گرفتن بالا

به سلامتییییییییییییی

دنیل :خوب بچه ها کسی بلد هست شعر بخونه

هیچکس جواب نداد

بچه ها بااجازه تون این شرابو خودم میخورم چون درصدش بد بالاست و وقتی بیدار شید ممکنه اتفاقای بدی افتاده باشه شما هم که بی جنبه و شما هم میتونید با این شامپاین ها بازی کنید

بعد از سکوت مگی :بخون دیگه مهرسا ......مهرسا صداش خیلی قشنگه ....

به مگی چشم غره رفتم ولی دست ورنداشت 

دنیل گفت:لوس نشو بخون 

اصلا ادم خجالتی نبودم شروع کردم به خوندن

دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بووووود

گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم اشنا کرد....

ای شکست خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پرگل من نو بهارت ارغوان باد

اینا رو که خوندم دیدم دنیل پاشد رفت ......

همه با تعجب نگاهش کردیم......الیشیا:زیادی با احساس خوندی با اینکه ما زبونشو نفهمیدیم ولی خیلی حس داشت 

میمی:برو دنبالش .....ببین چش شد

یرمو تکون دادم و رفتم دنبالش هنوز وسطای جنگل بود به سمتش دویدم ودستاشوگرفتم .......:کجا میری چی شد یهو

مجبورش کردم نگاهم کنه.....

به فارسی گفت:نمیدونم چم شده 

چشماش پر اشک بود 

روی تخته سنگی نشست و من هم جلوی پاش بیا بریم زشته 

:شما بازی کنید

:نه .....بیتو هرگز....ببین یه امشبه باهات مهربونما

صورتمو میون دستاش نگه داشت....چند سال پیش رفتم ایران برای کار بایه دختری اشنا شدم به اسم شیدا...........خیلی زیبا بود خیلی هم شبیه به تو بود توی مهمونی دیدمش......داشت با گیتارش این اهنگو میزد و میخوند ......نمیدونی چجوری عاشقش شدم.....ولی اون صلا عاشق من نبود 

ازدواج کرد منم تو عروسیش بودم فکر میکنی با کی؟با پدرم......چرا چون پدرم پول دار تر از من بود ......اولاش میگفت عاشقمه ولی بعد که بابای عوضی هوس بازم پا پیش گذاشت ...گفت که فقط به فکر پوله خیلی رک .....و پدرم هم تهدیدش کرده بود که اگه با من عروسی کنه دیگه ارث بی ارث ....اون الان مادر منه .....یه برادر هم ازش دارم به اسم کیوان ......که یه سالشه.......وقتی ت. رو میبینم تمام خاطرات اون لعنتی برام زنده میشه ....الان زن بابامه ولی بارها خواسته اغفالم کنه از وقتی مادرم شده همش ازم خواسته های ناجور داره .....و میخواد با هم باشیم ..........اونا الان میامی زندگی میکنن من هم عین خر جون کندم......تا به بابام برسم و مثل اون دخترای زیبا رو جذب کنم.....وای.....به هر حال اون تا به اخر به من نامحرمه .....من الان به هیچی ایمان ندارم یه زمانی با ایمان ترین ادم دنیا بودم با اینکه مادرم اسپانیایی بود مسلمون شدم نماز خوندم و.........ولی بعد از اون هیچی برام مهم نیست.....هیچی ......میخوامم حال شما دخترای هوس باز رو بگیرم ....... 

:من فقط محض شوخی این مسخره بازیا رو درمیارم

:اونم همین حرفا رو میزد اولاش اما شوخی شوخی جدی شد ....از همتون متفرم......از همتون

اومد پاشه بره که دستاشو گرفتم

:لعنتی تو خیلی شبیه اونی.........میدونی دوسال توی تیمارستان بستری بودم بخاطرش......اما اون چی جلوی چشم من لبهای پدرمو میبوسید .....چرا چون نمیخواستم به بابام خیانت کنم و بعد از تاهلش باهاش رابطه داشته باشم ....همش دلمو میسوزند....اصلا چرا دارم اینا رو بتو میگم 

دیوانه وار گریه میکرد........دلم سوخته بود حسابی ...نمیخواستم ازم متنفر باشه .....:ببین من مثل اون نیستم

جلوی پام زانو زد و به چشمام خیره شد:شیدا......شیدای من.....

:تو دیوونه شدی؟

:نه....اره نمیدونم

بلند بلند شروع کرد به خندیدن ......دستاشو گرفتم دستمو ول کرد و دستشو دور کمرم انداخت و منو بالا برد تا هم قد خودش شدم :شیدای من .....اومدی پیشم تا اخر بمونی؟مگه نه .....؟از تهران متنفرم که هم تو رو بهم دادو هم گرفت....دیگه جلوی چشم من پیش اون مرتیکه نرو....خوب؟

دهنش شدیدا بوی مشروب میداد .....داشتم عق میزدم

:من شیدا نیستم دنیل من ....من مهسرام استخونام شکست بذارم زمین .........

::دیگه نمیذارم از دستم در بری....مال منی عوضی.........خدایا ....نه من کافرم خدارو نمیشناسم من باهاش قهرم 

واقعا دیوونه شده بود لبهاشو به لبام نزدیک کرد 

:داد زدم دنیل ....تو مستی....چرا ؟ولم کن حماقت نکن

محکم لباشو گذاشت روی لبام و گفت:تو هر کی هستی دوسش دارم هرکی

مجدادا میخواست ببوستم که لگدی نثارش کردمو ولم کرد....همون موقع صدای مگی به گوش رسید 

:بچه اینجان 

دنیل سرشو خاروند کم کم داشت مستی از سرش میپرید.......ولی تلو تلو میخورد 

ولگا رفت زیر بغلشو گرفت و گونشو بوسید:عزیزم هانی چقدر تو مستی هات میشه 

دنیل»تو ام هاتی جیگر ....خیلی هم هات میشه منو تارختخوابم همراهی کنی؟

:البته از خدامه 

بعد پوزخندی به من زد و گفت :خوب بچه ها بای بای فکر کنم شما باید تا دیر نشده اثباباتونو ببندید

همه اینو شوخی گرفتن و خندیدن جز من چون منظورش دقیقا به من بود .....

همه قید شامو زدیم و رفتیم ویلا چیپس و ماست برای شام خوردیم ولگا هنوز اونجا بود میمی:وای بچه ها کاش منو میخواست واسه امشب

به حالش تاسف خوردن جایز بود ولی نفس عمیقی کشیدم و به سمت تختم رفتم

مگی با لحن موذیانه ای پرسید نفهمیدی چرا یهو رفت؟

:نه....یعنی چرا .....خیلی مست بود شب به خیر بچه ها داشتم مسواک میزدم که صدای ولگا رو از پشت در شنیدم یعنی برگشته چجوری رضایت داده گوشامو تیز کردم

الیشیا:ولگا چی شد ؟نخوابیدی اونجا ....نگو که پاکدامنی و شرم و حیا و اینا 

همه وازجمله خودش خندیدن 

:نه ....مست بود مستیش پرید به من گفت:که تو اتاقم چیکار میکنی .....و بهتره که بری ....میخوام تنها باشم .....و خلاصه اصلا نزاشت بمونم 

مگی:ترسیده ایدز بگیره

:دهنتو ببند 

خسته رفتم تو اتاق و زیر پتو .....اصلا نمیشد بخوابم به یاد اون حرفاش از طرفی قلبم داشت مثل دیوانه های زنجیری خودشو تو درو دیوارمیکوبید....دستمو رو قلبم گذاشتم انگار بوسش تزریق محبت بود به قلبم .....

به خودم تشر زدم به قلبم گفت:هویییی......عشق بی عشق .........اون ازتو متنفره بعدشم خیانت به دوست تو مرام من نیست من فقط الان باید به مگی کمک کنم ......


صبح روز بعد با نوازش مگی بیدار شدم :هوی جیگر پاشو بیا بریم.....مسابقه دوم شروع شد مطمنم تو این یکی میبری با تعجب نگاش کردم:به این زودی؟

:زود نیست که ساعت 12 تو دیر بیدار شدی پاشو یه عربی برقص تا حال کنیم .....

عاشق رقصیدن بودم با مگی رفتیم پیش بقیه بچه ها که تویه اتاق داشتن لباس مورد نظرشونو انتخاب میکردن 

:مگی من هنوز صورتمم نشستم ....

:به نطرم این لباس مسی رنگه خیلی بهت میاد 

:اره .رنگشو دوست دارم .......خوشمله ....من عاشق لباس عربیم......

این نقاب رو ببین....وای محشره 

:تو چی

:من هیپ هاپ میرقصم 

هر کسی لباسی رو انتخاب کرد و رفت سوی خودش ....من لباسو برداشتم و رفتم سراغ یه میز توالت که توی اتاق گریم بود .....حسابی ارایش کردم ....مثل عربا خط چشم غلیطی کشیدم و لباس رو پوشیدم هیکلمو عالی نشون میداد عاشق خودم شده بودم توی ایینه واسه خودم عشوه اومدم و بوس فرستادم:کیه که تو رو نخواد اخه؟

مگی:خوبه خوبه اعتماد به سقف

:اوه تو اینجایی وای چقد خوشمل شدی جیگر....

:نه به خوشگلی بعضیا .....

:بدو بابا..... بیا بند لباسمو برام ببند 

اومد پشتم و بند لباس رو برام بست :چقد رنگش به رنگ پوستت و چشات میاد....عجب هیکلی داری کثافت من بدبخت عین یه غاز گردن دراز لاغرم

:چاق میشی

ولگا اومد تو و چشاش با دیدن من گرد شد ولی نخواست بروی خودش بیاره خیلی بی تفاوت پرسید :اوه میخوای رقص عربی انجام بدی؟

:اوهوم توچی

:من هیچی.....رقص هات.....رقصی که اب از لبو لوچه ی عشقم راه بندازه.......بذار عروسی کنیم یکاری میکنم نتونه یه ساعت ازم جداشه 

مگی با عصبانیت بند لباس منو محکم کرد و با خشم بهش نگاه کرد :اونوقت ما هم بوقیم؟

:نه عزیزم ....شما سیاه لشگرید 

:دست مگی رو گرفتم و از جلوش رد شدم البتته با یه پوزخند درست و حسابی

اونور الیشیا و می می نشسته بودن و البشیا موهای می می رو میبافت با دیدن من نگاهش جا موند:وای دختر چی شدی

می می :همه اسیایی ها خوشگلن 

ولگا:البته نه زیبا تر از باربی های اروپایی

زنگ به صدا دراومد و ما به سالن رفتیم ....به نوبت وایسادیم تا رقصمون رو درمقابل دوربین نشون بدیم .....الیشیا اول رفت و یه رقص محلی افریقایی رو به نمایش گذاشت ....قشنگ بود اما بیشتر به یه نمایش درام شبیه بود تا رقص و حوصله سر بر و حتی مجری هم اینو اعلام کرد اما دنیل فقط با سکوت و اخم تشویقش کرد 

نفر بعدی .....ولگا بود که یه رقص به قول خودش هات رو نمایش میداد که واقعا واسه مردها خطرناک بود اون حرکات واقعا ناجور بود به خصوص با اون لباسی که سر جمع....نیم متر هم نبود تقریبا لباس زیر زنونه ای بود که .....تو ر از اینور اونورش اویزون بود و به رنگ یاسی بود نمیدونم چرا حسادتم گل کرد .....دلم نمیخواست هیشکی از من سر تر باشه ....شایدم...هیچی

مجری:واییییییییییییییی....... ..اون مثل حوری میمونه با تورش و اون هیکلش......دنیل نظر تو چیه 

دنیل لبخندی رو به دوربین زد :خوب ....محشره 

نفر سوم می می بود رفت توی صحنه و رقص فانتزی و لوسی رو انجام داد که به نظرم بدترین رقصی بود که دیده بودم حیف اون ارایش زیبای روی صورتش .....

و اما مگی.....با لباس اسپانیایی قرمز رنگ با اون دامن بلند تیکه تیکه قشنگ بود.....

دانیل عرق ملیش گل کرد و به احترامش ایستاد

مجری:چه چیزی تو رو بوجود اورده دنیل

دنیل دستشو مشت کرد و به هوا برد :زنده باد .....زنده باد .....اسپانیا

و رفت جلو و مگی رو بوسید 

مجری:خوب و حالا اخرین و محبوبترین عضو این گروه رقیب.....مهرسا.....از نظر دوستان فیس بوکی اون محبوبتر از همه و زیبا تر از همه اس ....

نمیدونم چرا استرس داشتم به صحنه که رفتم همه حاضرین جز ولگا برام دست زدن .....

مجری:از لباسش معلومه که میخواد برامون عربی برقصه وای با اون لباس معرکه اس .....

دنیل خیلی خوب رم زوم کرده بود حرفای دیروزش چنان عصبیم کرده بود که دلم واقعا میخواست که عاشق خودم بکنمش و بعد بزنم به چاک......

رقصو شروع کردم مثل یه مار به بدنم پیچ و تاب میدادم ....درست مثل یه مار......همه ساکت بودن انگار حتی نفس هم نمیکشیدن ...و من مسلط تر از همیشه بکارم 

نگاهم مدام به دنیل بود و وسط رقصم براش بوسه ای فرستادم .....حسادت ولگا از دورپیدا بود از دور دیدم که تو رلباسشو تو دستاش فشار میده اون لرزش اندام اون پیچ و تاب ها کار خودشو کرده بود همه حسابی کف زدن...... دانیل اومدجلو بدون هیچ حرفی روبروم وایساد و به چشمام نگاه کرد 

دوباره همه ساکت شدن

دنیل نقاب رو از چهرم برداشت به وضوح لرزش لبها و پلکشو حس میکردم دستای خودمم میلرزید 

مجری:زیبا ترین رقص و رقصنده ای که به جرات ندیده بودم ...اقای سیمپسون بفرمایید

سیمپسون همون رقاص معروف از در الماس شکل وارد شد و همه به احترامش وایسادن روی صندلی نشست و تشکرکرد:من از دور کار همه ی رقاص ها رو نگاه میکردم به نظرم کار مگی و ولگا از همه بهتر بود ولی رقص مهرسا بهترین بود...بهترین ....

دنیل بد جوری به من زل زده بود و چشم ور نمیداشت اما حتی مجری گستاخ هم جرات نداشت بهش کنا یه بندازه

:دنیل نمیخوای فرد حذفی رو مشخص کنی

دنیل :چرا ....البته که میخوام ....مهرسا برو وایسا پیش بقیه دختر ها.....

خدا رو بخاطر از دست دادن اون نگاههای سمج شکر کردم و پیش بقیه وایسادم 

همه قلباشون میزد ولی من نه....انگار مطمن بودم که اون انتخاب من نیستم 

:من تونستم با همه ی شما ها ارتباط برقرار کنم الا یه نفر.......میمی به نظر من منو و تو از هیچ نظری به هم شباهت نداریم....ینی اخلاقیات تو با من جور نیست......

می می خیلی بیخیال گفت:نه .....ممنون .....

و با همه ما خدافظی کرد و رومونو بوسید و رفت تا باهاش مصاحبه بشه ......

با اهنگ غمناکی اون بدرقه شد و رفت 

مجری:هی نمیخوای.....نمیخوای مرحله بعدی رو به بچه ها بگی.....

:چرا ....مرحله بعدی اینه که من با هرکدوم شما قراره یه روز زندگی کنم مثل زن و شوهر .....

ولگا جیغی کشید و مگی رو بغل کرد .......عالیه ...عالی

من به الیشیا نگاه کردم اون هم خوشحال بود....ولی من نه من مسلمون بودم خدا کنه نخواد زیاده روی کنه

دانیل با لبخند مرموزی نگاه کرد و گفت:شما باید فکر کنید واقعا همسر منید ......و تمام هنراتونو بریزید که قلب منو تصرف کنید 

اما شب همه مهمون من میریم شام بخوریم.....

هممون جیغ کشیدم و همدیگرو بغل کردیم .....

شب شد لباس ساده ای پوشیدم و موهامو شونه کردم خط چشمی پر رنگ هم دور چشمام کشیدم و به همراه بقیه راه افتادم دانیل وسط باغ کنار میز و صندلیا وایساده بود ......من کنار الیشیا نشستم و مگی و ولگا پیش هم جدیدا مگی خیلی با ولگا رفیق شده بود و دلیلشو نمیدونم .....

دنیل :بچه ها خوشحالید دوستتون رفته ؟

مگی:اره ....تو اون دختره ی چشم تنگ زرد پوستو میخوای چیکار کنی؟

از این همه تغییر رفتار جا خوردم 

ولگا:گیو می فایو هانی......واقعا ادم اروپایی ها رو ول میکنه میره سراغ اسیایی ها 

دانیل پوزخندی ز د و به الیشیا نگاه کرد :

الیشیا:به نظرم دوست خوبی بود

دانبل تو چی میگی مهرسا

:نظر منم همینه .................به اندازه ی توانش مثل یه دوست بود 

دنیل نگاهشو با محبت به من دوخت و گفت :که ممنونم 

شام رو اوردن میگو بود همه در سکوت خوردیم .....خیلی خوشمزه بود .......با اون سس تند....محشر بود 

دنیل گفت :دخترا من عاشق بچه هام کدومتون حاضره برای من بچه بیاره و هیکلشو بهم بزنه 

ولگا لبهای دانیل را عمیقا بوسید .....یه حسی بودم دلم اتیش گرفت....

ولگا:تو منو بگیر عشقم واست ده تا بچه میارم .... همشون مث خودت ناز باشن

سرمو پایین انداختم تا اون صحنه رو نبیینم

الیشیا:منم بچه ها رو دوست دارم 

مگی :نه ....من دوستشون ندارم اما بخاطر تو به یکی حاضرم 

دنیل :انقدر به من نگاه کرد که مجبور شدم جواب بدم از بوسه های اتشین دنیل و ولگا خیلی سوخته بودم .......اشکم توی چشمام جمع بود :نه اصلا حاضر نیستم ....چون نمیخوام مثل پدرش عوضی باشه و با دخترای یه کشو ر بازی کنه 

از مشتمو روی میز کوبیدمو از جام بلند شدم که برم که صدای ولگا رو شنیدم:دیوونه اس بابا این 

سر رام توقف کردم و لیوان مشروب دنیل رو برداشتم و توی صورت ولگا ریختم :دیوونه من نیستم تویی ...زنیکه خیابونی

انقد لحنم محکم بود که ولگا ساکت شد ....

دنیل :بچه شدی ......واقعا که کودنی

با عصبانیت شیشه مشروب روبرومو ورداشتم وروی سر دنیل ریختم :از تو هم بدم میاد تو حق نداشتی به اون فضاحت می می رو .....می می رو حذف کنی .....

همه چشاشون گرد شده بود مگی:اوه ینی تو انقدر بخاطر حذف اون دلت سوخته ؟

:اره.....من 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از جام بلند شدم که برم دنیل:کجا وایسا باید بخاطر این گندی که زدی جواب بدی

:بدو بابا

با عجله به سمت ویلا دویدم .....نمیدونم چه مرگم بود من از میمی و لوس بازیاش بدم میومد پس چرا....؟

خودم و روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم .......و مثل بچه ها شروع کردم به عر زدن .....

صدای درو شنیدم میدونستم مگیه و اومده شماتتم کنه ......ولی خودمو زدم به خواب

روی تخت کنارم نشست چقدر سنگین شده بود چرا تشک تخت انقد فرو رفت :تو واقعا انقد دلت واسه می می سوخته 

با شنیدن صدای دنیل سریع پتو رو کشیدم کنار:اره بتو چه ....گمشو بیرون 

:واقعا که بی ادبی

:اره ....هر چی هستم هرزه و عوضی نیستم مثل تو و اون دختره ی کثیف

با دستش چونموگرفت و نگاهم کرد:چرا قبول نمیکنی که عاشقم شدی

:هه عاشق توی قورباغه با اوون چشات....کور خوندی کوررررررررررررررررررررررر رر

:میخوای بهت ثابت کنم ؟

:نمیتونی

:میتونم 

:از اتاق من گمشو بیرون .....من میخوام از مسابقه انصراف بدم قبل از اینکه تو بیرونم کنی و به ریشم بخندی 

خندید بلند بلند :نمیذارم ....اومدی باید تا اخرش وایسی

:نمیتونی نذاری

:میتونم ....پا بندت میکنم به قلبم تا نتو نی بری

:تو مگه قلبم داری..؟تو فقط یه مرد هرزه ای....تازه ادای عاشقا رو واسه ی من در نیار....چون من خوب میدونم که تو به همه میگی دوسشون داری بعد به ریششون میخندی....

با دستام خواستم دستشو از چونم بردارم که دوتا دستامو با دستاش قفل کرد:اما به تو واقعا یه حسی دارم.......بعد از اون بوسه...

وسط حرفش پریدم و گفتم :حرف اونو نزن که بالا میارم و از قصد عق زدم 

چونمو گرفت و تو چشام زل زد:انقد بامزه نباش قورتت میدما

:برو بابا 

اومدم پاشم و برم که با دستاش مانع شد و روم خم شد و عمیقا لبهامو بوسید گرماش تا استخونم رفت فلبم خودشو به دیوار میکوبید با تمام سعیم....هولش دادم وسیلی محکمی به صورتش زدم :گمشو....تو ازمن به گفته ی خودت متنفری.......و منم از تو 

از جاش بلند شد و گفت:خوب معلومه که ازت متنفرم......این تنبیه اون کار زشتت بود .....لباسمم میدم بشوری

بعد بلند شد و به سمت در رفت:خیلی خوش گذشت ...بای بای.....بای بای پیشی:مزه ی بوسه های منو یادت نره تا دفعه بعد دیگه وحشی نشی و عشق منو خیس کنی.....فهمیدی عشقم ولگا رو


عصبانی نگاهش کردم و گفتم حال جفتتونو میگیرم وایسا


چند روز گذشت و ما خودمونو برای مسابقه ی جدید که یه چیز جدید بود اماده میکردیم قرار شده بودهرکدوممون با سلیقه ترین سفره رو چیدیم به مرحله بعد راه پیدا کنیم وکم ترین امتیاز از مرحله خارج بشه ......من از این مرحله خیلی خوشحال بودم چون که دست پختم عالی بود روز قبل از مسابقه به هرکدوممون امکانات لازم رو دادن و هرکدوممون یه لیست تهیه کردیم که خدمتکار بره و بخره و بیاد و هیچکس هم با هیچکس در ارتباط نبود ......همه چی عالی پیش میرفت دست بکار شدم و لیست غذاهایی رو که دوست داشتم نوشتم 

ماکارانی.....سمبوسه های بندری با سس تند ........خورشت قیمه با زعفران عالی .....اکبر جوجه با زرشک و زعفران حسابی ....چلو گوشت و یه میز کباب های ایرانی ....برای دسر هم کرم کارامل که خودم عاشقش بودم و یه ظرف پر از سالاد های مختلف .....این رو همیشه مامانم وقتی بابا مهمون خارجی میورد و میخواست قرار داد ببنده درست میکرد و قرار داد حتما بسته میشد .......عالی بود دستپختم به مامانم رفته بود مطمن بودم هیچکدوم غذاشون به من نمیرسه غذاهای روسی که اصلا تعریفی نداش غذای اسپانیایی هم یه چیزی تو همون مایه ها بود دنیل از بلندگو اعلام کرد که میاد و بهمون سر میزنه زنگ زدم با موبایل به مگی:سلام مگی یه سوال بنظرت تو توی مرغم چیزی بذارم یعنی شکمشو پرکنم ؟

مگی خیلی سرد جواب داد:نمیدونم......تو که میدونی برنده ای واسه چی انقد زور میزنی؟

شکم برد منظورش چی بود با خنده گفتم :خفه شو من اومدم تا تو برنده کنم

:خندید و گفت :من احمق نیستم عوض این حرفا یه نگاه بنداز به صفحه طرفدارای برنامه تو فیس بوک و اخبارو بخون بعد منو خر فرض کن شایدم تا بحال خوندی و بروی خودت نمیاری ....اون عکسا.......

گوشیو روم قطع کرد اون موقع کامپیوتر نداشتم که چک کنم ولی بدجوری کنجکاو بودم ولی تصمیم گرفتم سرم به غذا گرم باشه تا سرفرصت برم سراغ فیس بوک برنامه......داشتم کبابا رو اماده میکردم توی مواد که در زدن 

:بیا تو 

با خودم فکر کردم که مگی و حتما اومده معذرت خواهی کنه و فهمیده مثل همیشه زود تصمیم گرفته .......

اما دنیل بود با اون لبخند قشنگ و دلبرانش 

:سلام عشق من 

:تو اینجایی.....

اومد کنارم وایساد و غذاهای رنگارنگو رو میز دید:میدونی اصلا واسه چی این برنامه رو ترتیب دادم ؟

:جدیدا زیاد فارسی حرف میزنی

:چون که دلم واسه غذاهای ایرانی تنگ شده بود.....اومممممممم کباب کوبیده نه؟

:خیلی شکمویی....میتونی یه اینترنت واسم جور کنی؟

اومد پشتم و دستشو دور کمرم انداخت....اره عزیزم چرا که نه ......چیه خبر عکسا به گوش تو هم رسیده 

پس قضیه جدی بود

:اره اخه مگی گفت ....نمیدونم چرا چن وقته مگی با من بد شده ....

:خوب حق داره منم ببه جای اون بودم با تو بد میشدم ....تو واقعا زرنگی و فقط بلدی خودتو خوب نشون بدی ......تو واقعا شیطونو درس میدی

دستشو پس زدمو گفتم :ینی چی؟

خندید:ینی تو عکسا رو ندیدی نه ؟

:نه چرا باید دیده باشم .....اصلا کدوم عکسا مگه من اینترنت داشتم که ....

:بنی تو میخوای بگی اون عکسارو خودت توی فیس بوک نذاشتی نه ؟

:همین الان .....یه کامپیوتر برام جور کن 

:خوب تو که عاشقم شدی چرا نمیگی....مگی بهم گفت که قضیه تو واون چیه .....تو قرار بوده به اون کمک کنی و حالا خودت شدی رقیبش بذار مسابقه امروز بگذره ....عصر بیا تو اتاقم و از کامپیوتر من استفاده کن .....

:نمیتونم شما دارید منو متهم میکنید بعد توقع دارید بشینم اینجا سفره ارایی.....

گونمو بوسید و گفت :نه من تو رو متهم نمیکنم تو فقط میخواستی به من برسی

:نه اصلا تو واسم اهمیتی نداری من فقط پول میخوام.....چون بهش نیاز دارم 

:عصر بیا پیشم یادت نره 

پلاستیک مشکی رو گذاشت روی کابینت:اینم رب انار ....من نمیدونم اینجا چجوری باید برات رب انارپیدا میکردم اینو از شیدا گرفتم ....جالبه دوباره ازم میخواست با هم باشیم ولی من گفتم .....من گفتم یه فرشته رو پیدا کردم که دوسش دارم 

:حتما اون دختره ی چشم سبز دهن گشاد 

:نه ....یکی که مثل خودم عاشقه ولی غرورش اجازه نمیده سعی نکن از زیر زبونم حرف بکشی....ابدا.....دوساعت وقت داری .....عطر بزن بوی پیاز داغ میدی 

دستمو مشت کردم که بزنمش ......که دستمو رو هوا گرفت....

:چطور دلت میاد انقد خشن باشی با من ....

دستمو بوسید و با لبخند بیرون رفت 

امروز همه دیوونه شدن .....همه دیوونه شدن .....

چیزی به شروع مسابقه نمونده بود .....غذا ها رو به زیبا ترین شکل ممکن زینت دادم و روی میز مربوط به خودم گذاشتم .....الیشیا:سلام هی چه بوهای خوبی راه انداختی....

سلام جیگر چقد خوشگل شدی

تقریبا یه دو دستگی ایجاد شده بود منو الیشیا و ولگا و مگی....یه گروه طعم شناس و اشپز اومده بودن برای رای دادن 

دنیل نشت وسط اونا و مجری برنامه رو اغاز کرد....

بعد از مقدمات از همه ی غذا ها برای دنیل و بقیه بردن و از ما نیم ساعت وقت خواستن .....تا رای بدن و نفر بعدی رو بیرون کنن

مجری:خوب بینندگان عزیز و حالا نمایش ارا......و فردی که باید با ما خدافظی کنه 

جس نظرتو اعلام کن :غذا ها اصلا در یک سطح نبودن به نظرم غذای مهرسا عالی بود محشر بود.......ولی بقیه همه سطح پایینی داشت من تا بحال غذای ایرانی نخورده بودم و لی حتما بعد از این برنامه یه سری میزنم ....

شیخ محمود:منم با جس موافقم ....با این تفاوت که چون ایارن نزدیک ماست من غذاهاشونو امتحان کردم و عاشقشونم رای منم مهرسا است 

کیم:من با غذای ولگا حال کردم چون عادت ندارم غذای چرب و سنگین بخورم و غذای گیاهی رو ترجیح میدم 

همه رای رو صادر کردن .....بجز دنیل 

دنیل:من عاشق غذای ایرانیم ولی الان علاقم دو صد برابر شد ....منم به مهرسا رای میدم با غذاش به قول ایرانیا نمک گیرم کرد بد جور......

مجری دست زد و گفت:پس دیگه ادامه مسابقه چه معنی داره .....مخصوصا اینکه کشف شده بین شما یه رباطه عاطفی هم بوجود اومده .....من میخوام سر خود چندتا از این عکسا رو برای طرفدارا به نمایش بذارم....

دنیل خندید و با سر خم کردن اجازه رود داد :وای....باورم نمیشه عکسای ما توی اسخر ...اون روز تو جنگل در حال بوسیدن هم شرم اور بود.......اب شدم 

دنیل:البته باز هم چیزی معلوم نیست....من با همه تا اینجا پیش رفتم 

:از اسن حرفش حالم بهم خورد 

مگی بهم نگاه کرد و تمام نفرتشو با همون یه نگاه کادوپیچ شده تحویلم داد همه دست زدن 

مجری :والبته طرفدارای مهرسا توی نظر سنجی فیس بوک از همه بیشتره ......

همه دوباره دست زدن 

مجری:خوب دیگه بریم سرغ بازنده امروز چون منم دوست دارم زودتر برم پشت صحنه و از اون غذا ها بچشم .....دنیل خودت کارو تموم کن 

همه وایسادیم کنار هم 

دنیل :مهرسا :تو که غذاهات عالی بود میتونی بیای جلو و با خیال راحت نفس عمیق بکشی تو میمونی

رفتم جلو....همه تشویقم کردن

ولگا:تو هم غذاهات بد نبود هرچند یا شور بودن یا بی نمک ولی قابل تحمل تر بود تو هم بیا جلو 

ولگا اومد جلو وبه من خیره شد ......تهدید وار نگهم کرد

:اما مگی و الیشیا

الیشیا...تو غذات ......تو غذات یه ناخن به چه بزرگی پیدا کردم واقعا بدم اومد...میدونی که من خیلی وسواسم ....تو حذفی....از تو انتظار نمیرفت 

الیشیا چشاش گرد شد :اما من ......خیلی تمیز اون غذا رو درست ....

کار کار ولگا بود .....

دنیل :از نظر مزه هم .....خوب نبود .....خدافظ عزیزم 

الیشیا باگریه از همه خدافظی کرد و رفت و به من اجازه نداد دلداریش بدم 

داشتم دنبالش میدوییدم که ولگا جلومو گرفت:بعدی تویی عزیزم.......خودت انصراف بده .....

:اون عکسا کار توی عوضی بود اره ؟

:اوهوم......از اون اول زیر نظرت داشتم 

:من حالا با چه رویی برگردم ÷یش خانوادم ؟


:مشکل خودته


هه این دختره ی پر رو که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده میخواد روی منو کم کنه زهی خیال باطل سابقه نداشته کشی بتونه جلوی من در بیاد مخصوصا وقتی که واقعا بخوام یه چیزیو داشته باشم.

هنوزم مطمئن نیستم اسم حسی که موقع دیدن دنیل بهم دست میده چیه اما دلم نمی خواد عاشقش بشم حد اقل تا وقتی که مطمئن نیستم که اون عاشق منه نمیخوام جلوش کم بیارم.

به نظرم اومد که ولگا ارزش جواب دادن رو نداره به خاطر همین هم با یه نگاه که عمق تنفر و حقارت ورو میتونست توش ببینه بهش نگاه کردم جوری که خودش فهمید باید خفه شه به خاطر همین هم با یه عشوه خرکی روشو اونور کرد منم یه پوف بلند گفتم و به روبروم نگاه کردم.

همون موقع صدای مجری گستاخ و پرروی برنامه اومد که میگفت

- با اینکه همه ی ما برنده ی این مسابقه رو می شناسیم اما دنیل راد زیباترین مرد این مملکت دلش میخواد که مسابقه تا مرحله ی اخر پیش بره و اما اینجا یه سوال پیش میاد و اون اینه که ایا این مرد ایده ال واقعا عاشق میشود؟!

با شنیدن این سوال به چهره ی دنیل خیره شدم و برای چندمین بار به چشماش خیره شدم واقعا توی فرم مسابقهی اول درست نوشته بودم که جذاب ترین قسمت وجودش چشماشه. چشمایی که معلوم نیست چه رنگی هستن خاکستری طوسی یا مشکی براق؟! دنیل وقتی که این سوالو شنید بهم نگاه کرد و یه لبخند مرموز زد و چشماش شروع به خندیدن کردن.

با دیدن چهرش مصمم شدم که ببرم مگه من چی از این ولگای خیابونی یا حتی مگی کم دارم؟ هه من چیزی که کم ندارم هیچ کلی هم اضافی دارم.

بازم صدای مجری اومد که داشت در باره ی مسابقه حرف میزد:

-همونجوری که میدونین این مسابقه دو مرحله ی دیگه داره مرحله ی بعد هم.... اصلا چرا من بگم الان از خود دنیل می پسیم: دنیل جان مرحله ی بعد یا همون فینال چیه؟

- در مرحله ی بعد دو نفر باقی مونده باید هر کدوم به مدت یه هفته پیش من بمونن و مثل یه همسر اقعی در کنارم باشن

همین موقع بود که یه چشمک جانانانه بهم زد و من منظورشو خیلی خوب فهمیدم.

-مرحله ی بعد از کی شروع میشه؟

-خب فردا یه قرعه کشی داریم که ببینین افتخار بودن با من زود تر نصیب کدوم یک از خانوما میشه و از پس فردا شروع میشه

تو همین موقع ولگا پشت چشمی نازک کرد و یه بوسه واسه دنیل فرستاد من می ترسم این با این همه اعتماد به نفسش به سقف برخورد کنه

دنیل:خانوما ماشین منتظره

با شنیدن این حرف من و مگی و ولگا به طرف ماشین لیموزینی که اختصاصی واسه ما بود رفتیم. توی ماشین داشتم فکر می کردم که من اینجا چیکار می کنم؟ اصلا واسه چی اومدم اینجا هه به خاطر مگی که حالا سایه منو هم با تیر میزنه؟یا نه خودم....هنوز نمی دونم مگه من یه ایرانی نیستم خدا کنه این ادم مغرور از حد خودش تجاوز نکنه چون من یه ایرانی هستم و نجابتم از پول و همه چی برام با ارزش تره.

وقتی که رسیدیم به حرمسرای جناب راد داشتم از خستگی بی هوش میشدم به خاطر همین هم فقط لباسامو عوض کرد و رفتم رو تختم. تازه یادم ومد که امروز قرار بوده به مامان و بابا زنگ بزنم اما اگه اونا عکسا رو دیده باشن چی؟ با فکر کردن به این موضوع از این کار منصرف شدم و همه چیزو به زمان سپرم.

- ای وای خاک بر سرم مثلا قرار بود برم اتاق دنیل که اون عکسا رو ببینم اما برم که چی؟خودمو سبک کنم؟ یه چشمشو امروز تو برنامه مشاهده کردم به خاطر همین از این کار هم منصرف شدم و چشمامو گذاشتم رو هم تا خودمو به دست خواب بسپارم.

صبح طرفای ساعت 5 بلند شدم و دیدم دو تا دختر دیگه مثل خرس خوابیدن تصمیم گرفتم برم تو حیاط یکم راه برم و از اضطرابم کم کنم. خدا خدا می کردم که حداقل من نفر اخر باشم این جوری راحت تر با خودم کنار میام.

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه دنیل خواست بهم نزدیک شه از فنون رزمی که یکمی بلد بودم استفاده میکنم و...همینجوری داشتم با خودم شاخ و شونه می کشیدم که به یه چیزی بر خورد کردم.

بالای سرم رو که نگاه کردم دیدم سرم تو سینه ی دنیل فرو رفته و اونم داره میخنده. یه لحظه حسرت خوردم که اگه کفشای پاشنه دارم پام بود ممکن بود الان هم طعم لباش رو بچشم.(چه بی حیا)

-سلام عشق من

- برو خودتو سیاه کن ما خودمون یه عمره زغال فروشیم برو به یکی این حرفا رو بزن که باورت کنه

- حالا چرا عشق من این قدر عصبیه؟نگران نباش با پارتی بازی یه کاری می کنم که اولین نفر باشی

- زهی خیال باطل من بخوام با تو باشم؟ اونم اولین نفر؟

- چی چی باطل؟ ایرانی ها هم پیشرفت کردنا

- کرده بودن شما خبر نداشتی

یه لحظه به این فکر کردم که ولگا داره ما رو می بینه چون من پشت به پنجره بودم و دنیل رو به روش یه فکر شیطانی به سرم زد. یهو دنیل رو بغل کردم و لبمو به گونه هاش رسوندم و بوسش کردم. دنیل یه لحظه از کارم شوکه شد اما اون با هوش تر از این حرفا بود چون اروم زیر گوشم گفت:

- زدی به هدف ولگا ما رو دید.

توی اون شرایط باید یکم خجالت میکشیدم اما به جاش راهمو کج کردم و گفتم:

- تو مسابقه می بینمت.

- به امید اول شدنت

- بدو بدو....

وقتی به اتاق رسیدم ولگا و مگی رو دیدم که دارن به خودشون می رسن اخه یه ساعت دیگه می بایست اونجا بودیم. به ولگا نگاه کردم و مثل خودش یه پشت چشم هم نازک کردم خون خونشو میخورد. از این کارم کیف کردم.

رفتم طرف اتاقم تا اماده 

شم یه بلوز و شلوار جین که خیلی خیلی قشنگ ترم می کرد با مو های لخت اتو شده واقعا قشنگم کرده بود.

بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم اون دو تا هم حاضرن. با هم راه افتادیم طرف ماشین. توی اون لحظه واقعا استرس داشتم....


 

رمان مسابقه عاشقم کن(3)

نمیدونستم اسمشو چی بذارم اضطراب هیجان یا... اسمش رو نمی دونم اما حس جالبی بود حسی که با اینکه نمی دونستم چیه اما ازش نمی ترسیدم. نمی دونم شاید هم به خاطر حسی بود که به دنیل داشتم. نمی دونم چرا ولی تو ون لحظه با جان مقایسش کردم. هر دو تاشون خوش تیپ بودن هر دو پول دار ولی دنیل چیز دیگه ای بود در ضمن من اگه تا اخر دنیا هم مجرد می موندم حاضر نمی شدم با جان ازدواج کنم مخصوصا با اون کاری که با خونوادم کرده بود.

توی همین افکار بودم که صدای شدید ترمز کردن لیموزین منو به خودم اورد مثل این که یه ماشین جلوی لیموزین ما پیچیده بود و راننده هم داشت با راننده ی اون ماشین حرف می زد. حواسم از بحث دو راننده به مگی که خیلی با ولگا صمیمی شده بود پرت شد داشتن خیلی اروم با هم حرف می زدن و همین باعث شد که من گیرنده هام رو واسه شنیدن حرفاشون به کار بندازم.

خوب که گوش کردم دیدم دارن درباره ی من حرف می زنن و همین هم کنجکاوی یا به قول خودمون فوضولیم رو بیشتر تحریک کرد خوب که گوش کردم فهمیدم که ولگا از بوسه ی مصلحتی صبحمون برای مگی گفته. حرفاشون بوی حسادت میداد و این منو بیشتر از همه چیز هیجان زده می کرد.

بعد از حدود ده دقیقه راننده برگشت و به طرف استودیو راه افتادیم بازم اون اضطراب لعنتی به جونم افتاده بود. یهو یاد حرف خانوم جون افتادم همیشه می گفت وقتی اضطراب داری چشماتو ببند و هر چی می خوای از خدا بخواه. منم اومدم همینکارو بکنم اما خودم هم هنوز نمی دونستم چی از خدا می خوام پس بی خیالاین کارا شدم.

انتظارمون خیلی طول نکشید و زود تر از اونی که فکر می کردم به استودیو ضبط رسیدیم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. به محض ورودمون صدای دنیل رو شنیدم که در حالی که به طرفمون میومد بلند گفت:

- دخترا پنج دقیقه وقت دارین زود باشین خودتونو واسه یه زندگی رویایی اماده کنین....

تادنیل به ما رسید ولگا خودشو بهش چسبوند و اول به من نگاه کرد و بعد لباشو محکم به لبای دنیل رسوند. داشتم از حسادت می مردم و هدف اون لعنتی هم همین بود به خاطر همین هم تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم به جاش رفتم جلوی اینه و بعد از رضایت از چهره ی خودم به طرف میز مصاحبه رفتم. کمتر از یک دقیقه بعد ولگا و مگی و دنیل هم اومدن و هر کدوم سر جای مخصوص خودشون نشستن. بعد از اوردن اب برامون مجری برنامه که اسمش جرج بود هم اومد و با همه ی ما دست داد و به جایگاه خودش رفت و در این لحظه بود که برنامه شروع شد......


جرج: سلاااااام به همه بیننده های با حال مسابقه ی ....

همون زمان همه ی اونایی که تو سالن حضور داشتن با صدای بلند گفتن" عاشقم کن"

جرج با لحن پر شور همیشگی ادامه داد: افرین به بیننده های با هوش! همونجوری که همتون میدونید و شاید هم نمی دونید ازروز بر اساس قرعه کشی نوبت ورود این سه تا خوشگل به کاخ رویایی واسه یه روز مشخص می شه. می دونم که همه منتظرین بدونین کی اول می شه اما حالا فعلا تو خماریش بمونین.

خیلی با انرژی حرف می زد و همین بود که تا حدودی اضطرابم رو کم میکرد. دلم نمی خواست هول کنم و طبق معمول هم تو حفظ ظاهر موفق بودم.

جرج رو به دنیل کرد و گفت: دنیل جان، دوست داری کدوم یک از اینا اول بیان تو خونت؟

و بعد هم یه چشمک بهش زد که معنیش خیلی منو می ترسود امیدوار بودم حداقل نیمه ی ایرانیش فعال بشه و کار به جا های باریک نکشه چون اون جوری اگه منو نمی خواست رسما بدبخت می شدم.

دنیل: خب راستش... هم ولگا هم مگی منتظر جواب بودن و اینو به تابلو ترین نحو ممکن نشون دادان من هم خیلی دلم می خواست نظرشو بدونم اما خودمو بی تفاوت نشون دادم. دنیل چند ثانیه ای مکث کرد و بعدش با یه لحنی که شیطونی ازش می بارید گفت: نمی دونم.

از جوابش خوشم اومد خیلی ادم جالبی بود. به مگی و ولگا نگاه کردم دو تاشون مثل بادکنکایی شده بودن که بادشونو در جد تیم ملی خالی کرده باشن خیلی ضد حال خورده بودن و این حالتشون کیف منو تکمیل کرد.

جرج هم که انگار مثل من از حواب دنیل کیف کرده بود با خنده ادامه داد: و حالااااااااااااااا..... نفس هاتون رو تو سینه حبس کنید چون لحظه ی نهایی نزدیک است فقط دو دقیقه مونده تا تکلیف معلوم شه. اون گوی طلایی که گوشه سمت چپ میز هست رو نگاه کنین.... این همون گویی هست که سرنوشت رو مشخص می کنه.

تا حالا به گوی طلایی دقت نکرده بودم. یه گوی خوش رنگ یا پایه های موج دار روی میز قرار داشت. یه سری توپ توش بود که احتمالا اسمای ما توشون نوشته شده بود چیز جالبی بود با دیدنش خوش حال شدم نمی دونم چرا ولی اضطراب اولیه رو نداشتم....

جرج هم که انگار کرم داشت فقط سعی داشت اضطراب ما رو بالا ببره. سعی می کردم به حرفائ توجه نکنم تا اینکه یهو با داد و فریاد گفت:

به اون تایمری که با پروژکتور روی زمین تصویرش افتاده نگاه کنید فقط یک دقیقه تا لحظه ی نهایی مونده... سه دو یک و حالاااااااااا

تایمری که روی زمین بود شمارش معکوس رو شروع کرد سعی کردم اضطرابم رو پایین بیارم به اخاطر همین یه صلوات زیرلب فرستادم. نا خود اگاه چشمم به اون سمت که دنیل بود افتاد ارو بلند شد و به طرف گوی طلایی رفت. سرمو بر گردوندم و به ولگا و مگی نگاه کردم دو تاشون سرشون رو انداخته بودن پایین.

پنج... چهار... سه... دو... یک

سه تایی همزمان سرمونو اوردیم بالا و به دنیل نگاه کردیم مثل این که استرس ما به جرج هم سرایت کرده بود چون داشت ساکت و اروم به ما نگاه می کرد. دنیل با دستاش گوی رو چرخوند و اولین توپ رو بیرون اورد سرشو باز کرد و جلوی دوربین گرفتش:

" نفر اول مگی ادواردو."

مگی از سر اسودگی نفسشو بیرون داد و با غرور به ما نگاه کرد. دستای دنیل دوباره داخل شد و گوی بعد رو بیرون اورد و باز هم...

" نفر دوم ولگا تیمبرتون"

حالا هر دو با غرور به من نگاه می کردن ولی من خیلی ناراحت نبودم نمی دوم چرا ولی یه جورایی خوش حال هم بودم .

جرج گفت: دنیل خیلی زرنگی خوشگل ترینشونو گذاشتی اخر که مزش از یادت نره و خودش با صدا خندید.

ولگا و مگی از این حرف جرج ناراحت شدن و دنیل به لبخندی بسنده کرد. ناراحت به نظر می رسید ولی دلیلش رو درک نمی کردم.

جرج ادامه داد: خب یه اهنگ پخش میشه و بعدش با سه نفر مصاحبه می کنیم. از دنیل عزیز خواهش می کنم یه اهنگ رو انتخاب کنه

دنیل بعد از کمس فکر گفت: اهنگ pretty girl مناسب این برنامست.

چند دقیقه بعد اهنگ شروع شد...

Uh uh uh aahh uh uh

I can do the pretty girl rock rock

Rock to the pretty girl rock rock rock

Now what’s your name


My name is Keri, I’m so very

Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri

And you can stare but if you touch then ima beri


Pretty as a picture

Sweeter than a swisher

Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya



I ain’t gotta talk about it baby you can see it

But if you want ill be happy to repeat it


My name is Keri, I’m so very

Fly oh my is a little bit scary Boys wanna marry looking at my deri

And you can stare but if you touch it ima beri


Pretty as a picture Sweeter than a swisher

Mad cause I’m cuter than the girl that is with ya

I can talk about it cause I know that I’m pretty

If you know it too then ladies sing it with me


All eyes on me when I walk in,

No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip

Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful


Aye, now do the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

Do the pretty girl rock


Now were you at, If your looking for me you can catch me

Cameras flashing, daddies turned his head as soon as I passed him Girls think I’m conceded cause I think I’m attraction

Don’t worry about what I think why don’t you ask him


Owoaah!

Get yourself together don’t hate(don't do it), jealous is the ugliest trait(ohh, don't do it)

I can talk about it cause I know that I’m pretty

If you know it too then ladies sing it with me


All eyes on me when I walk in, No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip



Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful Doing the pretty girl rock rock rock

Do the pretty girl rock rock rock Do the pretty girl rock rock

Do the pretty girl rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock



Get along with your pretty girl rock rock rock

Still show me your pretty girl rock rock rock

All my ladies do the pretty girl rock rock rock Sing it with me now


All eyes on me when I walk in,

No question that this girl’s a 10 Don’t hate me cause I’m beautiful. Don’t hate me cause I’m beautiful. My walk my talk the way I dress It’s not my fault so please don’t trip

Don’t hate me cause I’m beautiful Don’t hate me cause I’m beautiful [x2]

Owoahaha!


اهنگ قشنگی بود و البته مثل اینکه هورمون های قر دادان رو شدیدا توی ولگا تحریک کرده بود چون هکش داشت خودشو تکون میداد اخی بچم قر تو کمرش خشکیده.

وقتی که اهنگ تموم شد جرج گفت:

- خب دیگه حالا هر چی که باشه نوبت مصاحبه با این شرکت کننده هاست از نفر اول یعنی مگی شروع می کنیم.

و به مگی که لباسش همهی اجزای بدنش رو به طور کامل نشون میداد چشمک زد. مگی از وقتی که ما این جا اومده بودیم خیلی عوض شده بود بیشتر با ولگا می گشت و این جوری شده بود. توی این دوازده سالی که با هم دوست بودیم هیچ وقت این جوری لباس نپوشیده بود. نچ نچ نچ براش متاسفم

جرج: مگی جان لطفا بیا بالا

وقتی که جرج اینو گفت تعدادی از حضار توی سالن دست زدن و مگی با عشوه ای کاملا خرکی رفت و پیش جرج وایساد.

جرج: چه حسی داری؟!

- خوشحالم

- مگی اضطراب هم داری؟

- اوهوم

- به نظرت در برابر بقیه شرکت کننده ها شانسی هم واسه ورود به کاخ ارزو ها داری؟!!!

و یه لبخند ژکوند به من زد. مگی که منظور جرج رو خوب فهمیده بود ابروهاش رو یکم تو هم برد و گفت:

- امیدوارم که داشته باشم اخه همه ی اونایی که اون جا نشستن یه زمانی با من دوست بودن پس ما می تونیم با هم کنار بیایم.

طعنه ای که توی کلامش بود خیلی واضح تر از اونی بود که فکرشو می کردم. یکم ناراحت شدم اما زود خودمو به بی خیالی زدم.

جرج:نظرت رو درباره ی مرد خوش تیپ ما بگو

مگی با یکم ناز به دنیل نگاه کرد و گفت: معلومه که دیوونشم

جرج در حالی که یه پوزخند گوشه ی لبش خودنمایی می کرد دوباره پرسید: خب به نظرت نظر اون درباره ی تو چیه؟!

مگی که معلوم بود انتظار شنیدن این سوال رو نداشت با حالتی که دست پاچگی توش داد می زد یه چشمک به دنیل زد و گفت وقتی رفم خونش نظرشو ازش بپرسین

جرج: ممنون از جوابت.... خب دیگه سوالی ندارم حرف خاصی نداری؟!

- نه فقط می خوام بگم واسه س فردا لحظه شماری می کنم.

جرج: خب پس از همین حالا لحظه ها رو بشمار تعدادش رو به ما گزارش کن

با این حرفش مگی بنفش شد و کل سالن هم زدن زیر خنده و به این ترتیب می با یه حالتی که عمق ضایع شدنس رو نشون می داد اومد توی جایگاه نشست.

جرج: و حالا ولگا.... دختری اصیل از تبار روسیه

ولگا متوجه طعنه ی کلام جرج شد. کلا جرج مثل اینکه امروز از دنده ی چپ بلند شده بود و همه رو ضایع می کرد نمی دونم روی چه موضوعی درباره ی من می خواست کلیک کنه؟

وقتی که ولگا بلند شد جمعیت بیشتری تشویقش کردن. تو صورت مگی رگه های حسادت رو می دیدم. همیشه وقتی حسودی می کرد دور دماغش قرمز می شد و قیافه ی خیلی با مزه ای پیدا می کرد.

جرج: احساست؟!

- به نظرم این ادامه ی مسابقه الکی هست چون معلومه که دنیل منو انتخاب کرده

اوه اوه اوه اعتماد به سقفو برم من!

جرج: از کجا مطمئنی؟!

- سریه

و دو باره همان وزخند که به خیابونی بودن ولگا اشاره داشت

- اضطراب داری؟!

- خیلی کم

- خب خب خب نظرت درباره ی دنیل؟!

- خیلی باحاله از همه نظر

و عمدا به دنیل نگاه کرد که عکس العملشو ببینه و دنیل هم یه دونه از اون خنده های دختر کش تحویلش داد که حسادت رو در من فعال کرد.

- و نظر دنیل درباره ی تو؟!

- باحالم

جرج با خنده گفت: پس چه حال تو حالی شود

- و حالاااااااا..... مهرسا

تا اینو گفت همه ی سالن با هم شروع به دست زدن کردن و این اون یه ذره حسادت رو از بین برد.،....