وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

فریب

او به من ابراز عشق و علاقه می کرد و با این که نمی خواستم درگیر یک ماجرای احساسی بشوم، نمی دانم چه شد که به دام افتادم و به همسرم و دخترم خیانت کردم. اعتراف می کنم که به راه خطا رفته ام و حالا در حالی به خانه برگشته ام که سرمایه ام را از دست داده ام و سرافکنده و شرمسار هستم.مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: ۲۱ ساله بودم که به اصرار پدرم با دخترعمه ام ازدواج کردم. شکوه زن بسیار قانع و مهربانی است و ما با پشتیبانی خانواده ام زندگی مشترک خود را بدون هیچ دغدغه ای آغاز کردیم. اما افسوس که من از همان روز اول به دنبال رفیق بازی رفتم و همسرم نیز که آن موقع ۱۶ سال بیشتر نداشت بیشتر اوقات به خانه پدرش می رفت و با خانواده اش سرگرم بود. متاسفانه هر روز که می گذشت نسبت به شکوه توجه کمتری نشان می دادم و پس از گذشت مدتی با خواهر یکی از دوستانم که به خانه شان رفت و آمد داشتم، آشنا شدم. درست در همان موقع بود که همسرم باردار شد و چون سن وسال کمی داشت بیشتر به خانه پدرش می رفت تا مراقبش باشند.متاسفانه تنهایی در خانه کار دستم داد و در کنار این که منزل ما پاتوق دوستانم شده بود، فریب خواهر دوستم را خوردم. او ۸ سال از من بزرگ تر بود و می گفت: از شوهرش طلاق گرفته است. این زن جوان در تماس های تلفنی که داشتیم مرا اسیر خودش کرد و ارتباط با او باعث شد تا کم کم به دام شیشه بیفتم و حتی کار به جایی رسید که با هم ازدواج موقت کردیم.من خودم را خیلی زرنگ فرض می کردم و تصورم بر این بود که چند صباحی خوش می گذرانم و سپس به زندگی ام بر می گردم، اما افسوس که با این تفکرات احمقانه برای خودم دردسر درست کردم. چون هر چه می گذشت اعتیاد به شیشه، بیشتر وابسته ام می کرد و تقریبا تمام درآمدم خرج عیاشی هایم می شد.پس از چند ماه همسر صیغه ای ام که در این مدت تا می توانست از من سودجویی کرده بود، گفت: باردار شده است و باید او را به طور رسمی عقد کنم. با شنیدن این حرف به خواهش و التماس افتادم و او گفت: اگر مبلغ ۶ میلیون تومان بدهم بچه را سقط خواهد کرد.مرد جوان افزود: من ساده لوح این پول را با سرقت طلاهای همسرم از داخل خانه و گرفتن یک وام جور کردم و به او دادم اما این ماجرا تمام نشد چرا که این زن و برادرانش دست بردار نیستند و مدام مرا تهدید می کنند که باید ۴ میلیون تومان دیگر به آن ها بدهم در غیر این صورت آبرویم را به باد خواهند داد. این در حالی است که این زن به من گفت که موضوع بارداری حربه ای برای سرکیسه کردن من بوده است.

فریب

بی تابی و افسردگی مادرم بعد از مرگ پدرم باعث شد تا اوضاع خانه ما به هم بریزد و سرنوشت من و خواهران و برادرانم نیز تباه شود تا جایی که همگی ما تحت تاثیر حرف های تکراری و گریه های شبانه روزی او، عقده ای و زودرنج بار بیاییم.مادرم آدم بسیار خوب و باهمتی است و برای گذران زندگی مان خیلی تلاش می کند اما افسوس که هر وقت عصبی می شود در حضور دیگران شخصیت فرزندان خود را خرد می کند. نمی دانم چرا مادرم با این حرف ها، ارزش کار خود را از بین می برد. متاسفانه تکه کلام او این است که: «می توانستم بعد از مرگ شوهرم بچه ها را رها کنم و دنبال زندگی خودم بروم اما این فرزندان قدرنشناس دست و پایم را بسته اند و...!»زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: در این شرایط بیشتر از همه، من که دختر بزرگ خانواده بودم آسیب روحی دیدم و همیشه آرزو می کردم خواستگاری در خانه ما را بزند و دستم را بگیرد و با خود ببرد. در همین حال و هوا با پسری آشنا شدم که نقطه ضعف مرا خیلی زود پیدا کرد و خام چرب زبانی هایش شدم. او با حیله و نیرنگ از من سوءاستفاده کرد و وقتی فهمید چه مشکلی برایم به وجود آمده است و در برابر تهدیدهای من که «اگر به خواستگاری ام نیایی خودکشی خواهم کرد» با خانواده اش برای ازدواج اقدام کرد. اما مثل این که مهر بدبختی روی پیشانی ام خورده است چون پس از آن که پا به خانه شوهر گذاشتم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کرده ام. همسرم اهل زندگی نبود و نمی دانستم چه نقشه ای برایم کشیده است و دنبال بهانه می گردد تا طلاقم بدهد. او از همان لحظه اول شروع زندگی مان با نفرت به چشمانم نگاه کرد و گفت: دختری که سر راه جوانی چشم و گوش بسته قرار بگیرد و خودش را به زور وبال گردن پسری کند، برای زندگی مشترک قابل اعتماد نمی باشد و اصلا معلوم نیست با چند نفر دیگر هم قبلا...! او حتی می گفت: اگر با تو ازدواج کرده ام فقط به خاطر حفظ آبرویت بود و حالا اگر طلاقت بدهم بدنامی پشت سرت نخواهد بود و کسی نمی فهمد در زمان مجردی چه گندی زده ای!زن جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: من به حرف های او توجهی نمی کردم و با گریه و التماس می خواستم این حرف ها را کنار بگذارد و جالب است شوهرم نیز پس از گذشت حدود ۳ ماه به ظاهر پذیرفت کوتاه بیاید ولی با این بهانه که قصد دارد افسردگی ام را درمان کند و در مورد من با یک دکتر روان شناس نیز صحبت کرده است قرص هایی با عنوان آرام بخش به خوردم می داد که بعدها فهمیدم این قرص ها مخدر و روان گردان بوده است. شوهرم در مدت کوتاهی مرا به این قرص های لعنتی معتاد کرد و حالا علیه من شکایت کرده است که همسرم فردی معتاد است و جنون دارد و می خواهد بدون پرداخت مهریه طلاقم بدهد. در پایان می خواهم به دختران جوان بگویم زندگی بالا و پایین دارد. شرایط سخت را تحمل کنید و صبر داشته باشید تا خدای ناکرده مبادا مثل من با ندانم کاری دچار مشکل شوید.