به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:
-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....
خنده عصبی ای کرد و گفت:
-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟
سام و سعید منو از علی جدا کردن.
علی-منتظر تماست می مونم ماهان...
نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...
مهیار-این کی بود ماهان؟
-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته
مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟
چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:
-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...
و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...
مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...
سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...
از جام بلند شدم و گفتم:
-من می رم یه ذره قدم بزنم...
و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...
شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:
-بله..بفرمائید...
-سلام هلیا جونم...چطوری؟
هلیا-سلام...ببخشید،شما؟
-وا...هلیا منو نمی شناسی؟
هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...
و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:
-سلام آقا..
همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:
-سلام...
دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...
-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...
دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:
-شما با برادرتون دوقلوئین؟
-درسته...چطور مگه؟
صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!
خندیدم و گفتم:
-اتفاقا همه همنینو می گن...!
دختر گفت:
-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...
-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...
وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟
-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....
وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...
آهانی گفتم و سکوت کردم...
وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟
فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!
لبخندی زدم و گفتم:
-بله..یادداشت می کنی؟
وندا گوشیش رو در آورد و گفت:
-آره...بگو..
-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...
وندا لبخندی زد و گفت:
-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...
-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...
از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!
دوباره شمارشو گرفتم:
هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...
خندیدم و گفتم:
-الان که حرف زدی...
هلیا-قطع می کنما...
-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...
هلیا-علی تویی؟
داغ کردم.بی هوا داد زدم:
-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...
هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟
خنده عصبی کردم و گفتم:
-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟
هلیا-وای ماهان...متاسفم...
-باشه..کاری نداری؟
هلیا-می خوای قطع کنی؟
-آره..
هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...
-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟
هلیا-واسه چی؟
-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...
هلیا-آخه چرا؟
-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...
هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...
-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...
هلیا-باشه..برات می فرستمش
-دیگه کاری نداری؟
هلیا-نه عزیزم...خدافظ
روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟
نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:
-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...
علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:
-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...
فقط با پوزخند نگاهش می کردم...
علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...
و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:
-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟
-من دنبال درد سر نیستم علی...
علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...
-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟
علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟
حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...
علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...
-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...
علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...
-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...
اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:
-ماهان...ماهان کجایی؟
علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...
بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:
-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...
.
.
.
مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:
-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...
با همشون دست دادم و گفتم:
-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...
سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...
مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:
-سلام
بهرام-اوه...سلام...چطوری؟
-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟
بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...
-بباشه...بگو...
بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...
-باشه...بریم...
با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...
.
.
.
بهرام با دستپاچگی گفت:
-اصلا نمی دونم چطوری بگم...
-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟
بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...
-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...
بهرام-می دونی مهیار..من....من
تو حرفش پریدم و گفتم:
-چی؟
بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...
بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:
-باشه...بگو...
بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...
با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...
بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...
خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:
-تو مخالفتی نداری مهیار؟
ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!
-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...
چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:
-مسخره ام می کنی؟
-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....
بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!
خنده ام گرفته بوود...
-من واقعا یه پسرم بهرام...
بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟
بلند شدم و گفتم:
-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...
بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...
بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟
-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...
در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...
ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...
مهیار با دیدنم گفت:
-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟
به بهرام اشاره کردم و گفتم:
-با بهرام بودم..
مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...
بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...
مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟
بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:
-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!
مهیار با گیجی گفت:
-منظورت رو نمی فهمم...
بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-من می رم لباسامو عوض کنم...
و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!
لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:
-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟
سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:
-دلم براتون تنگ میشه ماهان...
-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...
با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:
-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...
-چه جوری؟
بهار-دیگه نمی شه...
-خب بگو،شاید شد...
بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:
-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...
دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:
-الهی من قربونت برم گریه نکن...
بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...
-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...
در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:
-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...
-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟
بهار-بریم...
با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:
-پخخخخخ...
بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...
نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:
-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...
در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:
-شماها هم واسه خودتون شادین ها...
مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:
-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟
به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:
-بی خیاااال...
مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟
بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:
-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...
و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...
تو دلم گفتم:
-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...
پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".
روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!
با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...
یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟
آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:
-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....
.
.
.
من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:
-در حقمون برادری کردی....
از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:
-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...
فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:
-دلم برات تنگ می شه...
بهار-منم همینطور...
-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟
بهار-باشه....
***
با عصبانیت گفتم:
-ده دقیقه دیگه اونجام...
به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:
-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...
کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...
.
.
.
علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:
-سلام...چه زود اومدی...
-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...
علی روی نیمکت نشست و گفت:
-بشین...
کنارش نشستم.گفتم:
-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟
علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....
به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:
-حرف حسابت چیه علی؟
علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....
-می شه بپرسم چرا؟
علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...
-اما تو باید این کار رو بکنی...
علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...
پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.
علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...
گوشیش رو قطع کرد و گفت:
-الانا دیگه می رسه....
دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟
صدایی در درونم فریاد می زد:
-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...
یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...
هلیا-سلام....
من و علی-سلام
هلیا-دیر که نیومدم؟
علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...
هلیا رو به من گفت:
-تو چطوری؟
-مرسی...خوبم...
هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟
علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...
هلیا-یعنی چی؟
علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...
هلیا-من؟واسه چی؟
دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....
علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....
هلیا با چشم های گرد شده گفت:
-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...
علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:
-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟
نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...
علی با تحکم گفت:
-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...
هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:
-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟
علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...
هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:
-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...
با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:
-موفق باشی...
و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:
-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....
با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:
-بله؟
صدای دختری رو شنیدم:
-سلام ماهان خان...وندا هستم...
ماشینو نگه داشتم و وگفتم:
-سلام...حالتون خوبه؟
وندا-مرسی....شما خوبین؟
آهی کشیدم و گفتم:
-نه...
وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟
-نه...
وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....
حرفی نزدم...
وندا-می تونم ببینمت؟
-باشه...
وندا-الان کجایی؟
-خیابون(!!!!).
کمی مکث کرد و گفت:
-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....
-مگه خونتون کجاست؟
وندا-شهرک(!!!!!).
-باشه...من الان راه می افتم...
وندا-می بینمت...
نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...
ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...
شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...
متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.
سلام...
وندا لبخند محوی زد و گفت:
-سلام...
با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...
-تو زیاد میای این جا؟
وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...
-واسه چی؟
وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...
به طرفش چرخیدم و گفتم:
-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟
وندا در حالی که می نشست،گفت:
-می خواستم خودم رو محک بزنم....
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...
آهی کشید و گفت:
-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...
با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:
-چی می خوری؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-قهوه با کیک...
وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...
بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:
-تو چته؟
-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....
لبخندی زدم و ادامه دادم:
-نو نمی گی؟
وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...
یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....
زمزمه کردم:
-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....
سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:
-آرایش پیرایشت مالیده شد...!
چشمکی زد و گفت:
-یه لحظه...
و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:
-تلخ مال شماست؟
ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....
یه حسی درونم داد می زد:
-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...
چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....
وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟
نگاش کردم:
-یه اتفاق بد واسم افتاده...
وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...
دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....
-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...
لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:
-دختره؟
-اوهوم...
وندا-پس یه درد مشترک داریم...
-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!
براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...
-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...
وندا با ناباوری گفت:
-نهههه....راست می گی؟
-اوهوم...
وندا-تو چه کار کردی؟
-اومدم پیش تو...!
وندا پوفی کرد و گفت:
-این خانه از پای بست ویران است...
برای عوض کردن بحث گفتم:
-قهوه مون سرد شد....
وندا بی توجه به حرف من،گفت:
-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!
-خب من دوسش دارم....
وندا با زیرکی گفت:
-از چه لحاظ اون وقت؟
زمزمه کردم:
-باورت می شه نمی دونم؟
لبخندی زد و گفت:
-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...
با گیجی پرسیدم:
-یعنی چی؟
وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...
چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:
-نگو هنوزم نفهمیدی...!
با مظلومیت بهش خیره شدم...
وندا-تو چند وقته پسری؟
-7-8 ماهی می شه...
وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....
چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....
وندا-چی شد؟هنگیدی؟
-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!
وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....
با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...
وندا-خب ...خدافظ...
-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...
وندا-پس تعارف نمی کنم...
در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...
وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!
لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...خیلی ازت ممنونم...
وندا-بپیچ دست راست...
.
.
.
جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:
-می تونم بازم ببینمت؟
لبخندی زد و گفت:
-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!
و از ماشین پیاده شد و گفت:
-خدافظ...
با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.
.
.
.
توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!
موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود
الو؟
ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟
-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟
با عصبانیت گفت:
-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...
نا خود آگاه داد زدم:
-تو حق نداری بهش توهین کنی...
ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟
داد زدم:
-لطفا خفه شو ترانه.....
ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....
نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...
ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟
بی حوصله گفتم:
-نمی خوای بس کنی؟
جیغ زد:
-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟
نالیدم:
-بس کن ترانه....بس کن...
ترانه با بغض گفت:
-ماهان،می خوام ببینمت...
-الان نه وقت دارم نه حوصله...
ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...
جوابی ندادم...
ترانه-الان کجایی؟
-پارک نزدیک خونمون...
ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...
-ترانه!الان نه...
ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....
و گوشی رو قطع کرد.
.
.
.
با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:
-ته ریش بهت میاد...
نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:
-مرسی....
به آرومی گفت:
-ناراحت شدی؟
بی توجه گفتم:
-چی می خواستی بگی بهم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟
دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:
-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....
با تعجب گفتم:
-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟
ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...
-مگه من از اول پسر بودم؟
ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!
نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:
-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...
توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:
-اما تو فقط دوست منی ترانه...
ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....
نگاش کردم:
-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....
ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:
-یه روز پشیمون می شی....
و با حالت دو ازم دور شد....
سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:
-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟
سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!
از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم...
مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی...
با خنده گفتم:
-من ماهانم مانی...
به سرعت سرشو بلند کرد وگفت:
-فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟
اومدم جوابشو بدم که صدای مهیار متوقفم کرد:
-کسی منو صدا کرد؟
مانی با غیظ گفت:
-نگاش کن مهیار...عین پسرا شده..
مهیار چشمهای پر از شیطنتش رو بهم دوخت وگفت:
-ا...این آینه هه رو کی گذاشتید اینجا؟
و شروع کرد با موهاش ور رفتن...
-درد..آخه کجای من شبیه توئه؟
مهیار-من سه دقیقه زودتر ازت دنیا اومدم،پس تو ادای منو گرفتی...بحث هم نداریم...
بهار به یکی از ستون ها تکیه داده بود وما رو نگاه میکرد...
-تو بگو بهار خانم...من ومهیار شبیه همدیگه ایم؟
بهار-آره...خیلی
مهیار-کدوممون خوشگل تره؟
یه چشمک به بهار زدم وابرومو انداختم بالا...معلوم بود دستپاچه شده...بیچاره نمیدونست از کی طرفداری کنه...!
صدای زنگ بهار رو نجات داد...
-هلیاست..
مهیار-این هلیا خانم شما،کاروزندگی نداره؟
-به تو مربوط نیست...
به سمت آیفون دویدم و در رو باز کردم.
مهیار-میخوای من برم پیشواز،ببینم میفهمه یا نه؟
-اون ریش وپشمات،خیلی میزنه تو ذوق!
دستی به صورتش کشید وگفت:
-به خدا صبح شیش تیغشون کردم
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-به هر حال...
صورتش رو کج رد وسعی کرد ادای منو بگیره...جوابی ندادم.در رو برای هلیا باز کردم...موهاش رو کج روی صورتش ریخته بود که خیلی بهش می اومد...
هلیا-سلام
-سلام..بیا تو...
کیفشو ازش گرفتم و وارد خونه شد.بهار به سمتش دوید وگفت:
-سلام...دلم برات تنگ شده بود...
هلیا-منم همینطور خانمی...
و رو به مانی ومهیار گفت:
-سلام
مامان-علیک سلام دخترم...خوش اومدی...
مهیار بدون اینکه نگاهی به هلیا بندازه گفت:
-سلام
رو به هلیا وبهار گفتم:
-بریم بالا؟
بهار-من نمیام...میخوام کمک مانی کنم...
-هلیا بریم؟
هلیا-بریم...!
***
هلیا-فهمیدی چی گفتم؟
سرمو تکون دادم...اما هیچی نفهمیده بودم...در تمام مدتی که روی تخت نشسته بود و برام حرف میزد،بهش خیره شده بودم،بدون اینکه متوجه بشم چی میگه...
روی تخت دراز کشیده بودم ویکی از دستام زیر سرم بود...با تکونی که خوردم،به خودم اومدم
هلیا سرش رو،روی اون یکی دستم گذاشته بود وبا چشمهای درشتش بهم خیره شده بود...
بعد از چند لحظه گفت:
-تو چته ماهان؟
-هیچی....خوبم...
سرشو روی سینه ام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کردوضربان فلبم زیاد شده بود...
هلیا-دلم برای ماهان خودم تنگ شده... چت شده تو؟واسه چی اینقدر تو خودتی؟
دستم رو از زیر سرم در آوردم وبین موهاش فرو کردم...سرشو بلند کرد وگفت:
-نمیخوای حرف بزنی؟
صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت...نفسهاش که به صورتم میخورد،دلمو میلرزوند...بی هوا به عقب هلش دادم و نشستم و سرمو میون دستام گرفتم...از فکرم گذشت:
-خدایا...من چم شده؟...کمکم کن...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد و جلوم زانو زد وگفت:
-از دست من ناراحتی ماهان؟
لبخندی زدم وگفتم:
-نه عزیزم...فقط یکم قاطیم...
هلیا-میشه بپرسم چرا؟
-نپرس...چون نمیخوام بهت دروغ بگم...
نفس عمیقی کشید وبه سمت لپ تابم رفت وگفت:
-روشنش کنم؟
سرمو تکون دادم و دوباره رو تختم افتادم...هلیا آهنگ آغوش میعاد خراسانی رو گذاشت و گفت:
-ماهانی...بیا بریم اینترنت...
-خیر سرت اومدی یکم حرف بزنیم...
هلیا-من که کلی حرف زدم...حالا نوبت توئه...
-بیا برقصیم...!
هلیا-باشه
-یه آهنگ شاد بذار پس...
بن بست amir tatalo رو گذاشت
دوتایی میپریدیم بالا وپایین و سر هامون رو به شدت تکون میدادیم.با تموم شدن آهنگ،هلیا به دیوار چسبید و در حالی که نفس نفس میزد،گفت:
-مردم...وای...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا دستتو بذار رو قلبم...
به سمتش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم...قلبش به شدت می زد...
-مگه مجبورت کرده بودم اینجوری جفتک بندازی؟
خندید وخودش رو توی آغوشم انداخت و زمزمه کرد:
-خیلی دوستت دارم ماهان...خیلی....
کمی از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم.به اندازه یه وجب ازم کوتاهتر بود.نفسهای گرمش رو که به لبم میخورد،دقیقا حس میکردم...بی اختیاز خم شدم ولباش رو میون لبام گرفتم و با ولع بوسیدم.اصلا متوجه کاری که میکردم نبودم...فقط دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش...عکس العملی نشون نمیداد...معلوم بود شکه شده..
کمی بعد،دستاشو روی سینه ام گذاشت و منو به عقب هل داد.زورش بهم نمیرسید اما این کارش،منو به خودم آورد...حلقه دستامو باز کردم ولبامو از لباش کندم...روم نمیشد نگاش کنم..با حرص گفت:
-تو چت شده ماهان؟میفهمی چه کار میکنی؟
همونطور که سرم پایین بود،گفتم:
-متاسفم هلی...واقعا متاسفم...
و به سمت دستشویی اتاقم دویدم...چند مشت آب سرد روی صورتم پاشیدم وبه خودم نگاه کردم.لبام داغ داغ بود و نبض شقیقه هام به شدت می زد...
چشمهام رو بستم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم...ولی باز ناخودآگاه،صحنه بوسه مون توی ذهنم نقش بست...دستم رو روی لبم گذاشتم و بوسیدمش...
من داشتم چه کار میکردم؟یه نیشگون از بازوم گرفتم تا فکرم منحرف بشه...
اما هنوز هم هلیا ملکه ذهنم بود...
به آرومی از دستشویی خارج شدم.هلیا روی تختم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.با صدای در،سرشو بلند کرد ونگاهی بهم انداخت.اما با بی تفاوتی،دوباره نگاهش رو گرفت.روی صندلی کامپیوترم نشستم و با خجالت نگاهش کردم...
-هلی من...من...باید...خب...من...
هلیا-بیا درباره اش حرف نزنیم...فراموشش کن...
سکوت بدی تو اتاق بود...به سختی گفتم:
-گرسنه ات نیست؟
هلیا-نه...
-تعارف نکن....با شیر وکیک چطوری؟
هلیا-خوبه..خودت درست کردی؟
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم وگفتم:
-من...ماهان امین...دکتر آینده این مملکت...بشین ور دست مانیم،کیک درست کنم؟
هلیا-باشه بابا...حرص نخور،موهات میریزه..
-وایسا...الان میام...
خواستم از روی نرده ها سر بخورم که با یاد آوری چند ساعت قبل،شبیه آدمیزاد(!)از پله ها پایین اومدم!بوی کیکی که مانی پخته بود،همه خونه رو پر کرده بود...وارد آشپزخونه شدم.بهار ومهیار سر میز نشسته بودن ومانی داشت روی کیک رو تزیین میکرد.با دیدنم گفت:
-پس هلیا کو؟
-بالاست...اونجا راحت تریم...بعضیا نمیتونن مدام بهمون بپرن...
مهیار-با منی؟
بدون اینکه جوابشو بدم رو به مانی گفتم:
-شیر داریم؟
مامان-آره ....تو یخچاله...
.
.
.
با پام به در ضربه زدم که هلیا در رو باز کرد.وارد اتاق شدم وسینی رو،روی میز گذاشتم وگفتم:
-تو عمرم کار به این سختی انجام نداده بودم!
هلیا-بدبخت شوهرتو...باید یه خونه دار کاربلد باشه
-خفه شو آشغالی...حالا کی شوهر خواست؟حالم به هم خورد....
هلیا-من توی مارموز رو میشناسم...میدونم اسم شوهر میاد،کله قند تو دلت آب میشه...!
-درد....به جای چرت وپرت گفتن،شیرتو کوفت کن...
به سمت میز اومد و یکی از لیوانا رو برداشت وکیک رو هم برید.یکی از تیکه هارو برداشت و توی دهنش گذاشت...از اینکه اون بوسه رو به روم نمی آورد،واقعا ممنونش بودم....با وجود احساس بدی که داشتم،به هیچ وجه پشیمون نبودم....
هلیا-این آخریشه ها...میخوری؟
با تعجب ببه بشقاب خالی کیک ها نگاه کردم وگفتم:
-تو چرا اینهمه میخوری،چاق نمیشی؟
هلیا-تا چشم تو دراد...!
همون یه تیکه رو هم نصف کردم ویکیشو سمتش گرفتم وگفتم:
-بیا...گریه نکن....
نگاهی به لیوان شیرم کرد...خواست حرفی بزنه که سریع برش داشتم و زبونم رو روی لبه لیوان کشیدم وگفتم:
-حالا بخور...
ابروشو بالا انداخت وگفت:
-باشه عزیزم....مرسی
ودر کمال خونسردی،جلوی چشمهای گشاد من،لیوانمو برداشت ونصفشو سر کشید...یدفعه لیوانو از دستش کشیدم وگفتم:
-مگه از قحطی اومدی که عین گاو میخوری؟؟؟
خندید وگفت:
-خیلی چسبید
-کوفت بخوری!
هلیا-اگه نمیخوای،بدش به من....
سریع همشو سر کشیدم وگفتم:
-بیا...!
.
.
.
هلیا-برام گیتار میزنی ماهانی؟
-باشه...خیلی وقت هم هست که نزدم...
گیتارمو برداشت وکنارم نشست...
-چی بزنم؟
کمی فکر کرد و گفت:
-آوازی از عشق آرش یوسفی...
گیتار رو از گرفتم وروی پاهام گذاشتم...کمی فکر کردم تا اول آهنگ یادم بیاد.
چشمامو بستم وشروع کردم:
-نیمکت خیسو/لباس خیسو/گیتار خیسو/یه عشق خیسو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر بارون پیش تو موندم/سرت رو شونه ام/در گوشم/گفتی دیوونه ام/با تو میمونم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات/پیش تو موندم/شبو روندم/آفتاب در اومد/هنوز میخوندم/نیمکت داغو/لباس داغو/گیتار داغو/یه عشق داغو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر آفتاب پیش تو موندم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات....
هلیا-خیلی قشنگ زدی...مرسی
-به افتخار تو بود..خواهش میکنم...
هلیا-ولی یه چیزی رو فهمیدم....صدات انگار عوض شده...
-صدام؟
هلیا-شاید من اینطوری فکر میکنم..بیخیال...!
دلم میخواست درباره علی ازش بپرسم...دوست داشتم بدونم چه حسی بهش داره...داشتم کلمات رو کنار هم میچیدم که هلیا گفت:
-از علی چه خبر؟
با خونسردی گفتم:
-هچی...اصلا خوشم نمیاد ازش....توچی؟دیگه ندیدیش؟
نمیتونستم مستقیما به دیدار اونروز اشاره کنم...یه جورایی میخواستم بدونم چقدر باهام صادقه....آهی کشید وگفت:
-من یه بار دیدمش....
-کجا؟واسه چی؟
هلیا-زنگ زد به گوشیم..نمیدونم شمارمو از کجا آورده بود..گفت یا میای پارک پشت خونتون،یا خودم میام در خونتون...منم رفتم...
طوری نگام کرد که فکر کردم منتظره سرش داد بزنم..لبخندی زدم وگفتم:
-حالا چی گفت؟
هلیا-چرت وپرت..بهم پیشنهاد دوستی داد...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:
-و تو چی گفتی؟
هلیا-واقعا ازت ممنونم...تو هنوز منو نشناختی؟چی گفتم؟هیچی....قرار عقد وعروسی مونو گذاشتیم...!
با اینکه این حرف هاش شوخی بود،ولی دلمو لرزوند....
هلیا-ماهان...شوخی کردم عنتر...چت شد؟
-هیچی...خوبم
هلیا-فکر کنم شمارمو ترانه بهش داده باشه..
-ولش کن....دیگه چه خبر؟
هلیا-تو دیگه چه خبر؟اصفهان خوش گذشت؟داداش بهار...آقا بهرام...
-خب؟؟؟
هلیا-خب به جمالت...بگوووو
-پسر خوبی بود...خوشتیپ وخوش قیافه هم بود...
هلیا-آره دیگه....مثلا داداش بهاره
-حالا منظور؟
هلیا-چیز خاصی نگفت؟
-چی مثلا؟؟
با حرص گفت:
-مرض..تو چرا اینقد خری؟
-نه..نگفت...
هلیا-از دستش نده...وگرنه پاسش بده به من...
-هلی..خاک تو سرت....بدبخت مگه توپه؟
هلیا-از ماگفتن بود..!
.
.
.
تقریبا ساعت هشت ونیم بود که واقعا چرت وپرتامون ته کشید
هلیا-من دیگه برم خونه...
-شام نمیمونی؟
هلیا-نه...مرسی...مامانم دعوام میکنه...خیلی موندم امروز..
-یعنی به هیچ صورتی نمیمونی؟؟؟!
با مهربونی گفت:
-نه عزیزم...مرسی
-پس بلند شو برسونمت...
هلیا-خدارو شکر تو این قراضه رو داری...
-ترجیح میدم جوابتو ندم...!
لباسامونو پوشیدیم ورفتیم پایین...
مهیار با دیدنمون گفت:
-چه عجب..ما شما رو زیارت کردیم...
بی اهمیت به حرفش،رو به مانی گفتم:
-من هلیا رو میرسونم خونه...
مامان-نمی مونی هلیا جان؟
هلیا-نه دیگه...دستتون درد نکنه...
با همه خداحافظی کردیم وراه افتادیم...بهار هم باهامون نیومد...در کل بعد از برگشتنمون از اصفهان،خیلی تو خودش بود....
هلیا-مرسی...خیلی بهم خوش گذشت...
-ممنون که اومدی...
توی سکوت ماشینو روشن کردم و راه افتادیم...شاید هلیا هم داشت به همون چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد...
هلیا-ساکتی...
-نمیدونم چی بگم...
هلیا-دیگه بهش فکر نکن...یه اتفاقی افتاد وتموم شد...ولش کن..
-تو خیلی خوبی هلیا...
هلیا-اینو میدونم....یه چیز جدید بگو!
جلوی در خونشون توقف کردم و گفتم:
-خوش اومدی...!
هلیا-داری بیرونم میکنی...؟؟؟؟!!!
-وا...بیرون چیه؟خودت گفتی می خوای برگردی خونتون...
هلیا-شوخی کردم دیوونه...!
سرش رو جلو آورد وسریع گونه امو بوسید وگفت:
-دفعه دیگه نوبت توئه ها..!
به زور لبخندی زدم وگفتم:
-مواظب خودت باش...خدافظ....
از ماشین پیاده شد وبا حالت دو به سمت خونشون رفت وزنگ رو فشرد...به طرفم چرخید وگفت:
-برو
-بذار در رو بازکنن...بعد
در رو باز کرد وبرام دست تکون داد.منم بوقی زدم وراه افتادم.هنوز گیج بودم...ته دلم نمی خواستمم از هلیا جدابشم و از این احساس نامفهومم بهش،عذاب وجدان داشتم...آرنجم رو به دستگیره در تکیه دادم ودستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به چراغ قرمز نگاه کردم...
با حرص زمزمه کردم:
-معلوم نیست نصفه شبی چراغ قرمز به درد کی میخوره؟؟؟؟!
***
با صدای جیغ مانی از جام پریدم...صدای موسیقی ام رو کم کردم و گفتم:
-بله مانی؟
مامان-تلفن رو جواب بده...من کار دارم....
با بی حوصلگی به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:
-بله...؟
*-سلام ماهان....خوبی؟
با شنیدن صدای سایه،دختر عمه ام،گفتم:
-سلام سایه خانم...مرسی...چه خبر؟یادی از ما کردی؟
سایه-داریم میام تهران...
-واقعا؟کی به سلامتی؟
سایه-بعدازظهر احتمالا...گفتم یه زنگ بزنم خبر بدم...
-مرسی که زنگیدی....منتظرتونیم....
سایه-باشه...فعلا خدافظ...
-خدافظ...
با سرخوشی تلفن رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم که دوباره زنگ خورد...برگشتم وجواب دادم:
-بله؟بفرمائید؟
*-سلام...منزل آقای امین؟
-درسته...شما؟
*-من بهرام ارجمندم...ماهان خانم شمائید؟
-اوه....سلام...بله...حالتون خوبه؟
بهرام-آره...ببخشید مزاحمم شدم...
-خواهش میکنم...
بهرام-بهار خونه است؟
-متاسفانه نه....با مهیار رفته خرید...
بهرام-اشکال نداره...بعدا زنگ می زنم...
-من باید باهاتون صحبت کنم...الان وقت دارید؟
مکثی کرد و گفت:
-آره...اتفاقی افتاده؟
-نه...درباره بهاره...راستش خیلی براش نگرانم...
بهرام-حالش خوبه؟
-حال جسمیش آره...اما خیلی تو خودشه...حال مادرتون چطوره؟
بهرام-احتمالا همین روزا مرخص میشه...
-خداروشکر...
بهرام-دیگه چی؟از بهار بگو...
-معذرت میخوام..اما فکر میکنم برگشتنش با من اشتباه بود...چون دقیقا از اونموقع به بعد،خیلی عوض شده...شاید فکر میکنه دیگه دوسش ندارین...
بهرام-میام دنبالش...
-نظر خوبیه..اگه بهار بفهمه خیلی خوشحال میشه...
بهرام-ازت ممنونم...خیلی کمکمون کردی...
لبخندی زدم وگفتم:
-خواهش میکنم...
بهرام-دیگه مزاحمت نمیشم..به همه سلام برسون...
-باشه...خدافظ
بهرام-دوباره زنگ میزنم تا با بهار حرف بزنم...فعلا خدافظ...
گوشیرو قطع کردم ونفس عمیقی کشیدم.صدای جارو برقی می اومد...فکر کردم:
-احتمالا مانی داره خونه رو تمیز میکنه...
به خاطر همین،دلم نمیخواست برم پایین اما با یاد آوری عمه شهلا،دلمو به دریا زدم...
عمه دوتا دختر و یه پسرداشت وهمیشه خدا دنبال یه عیب و ایراد از آدم بود تا غر غر بکنه...منم که همیشه خدا غرق ایرادم...دختر بزرگش ساناز ازدواج کرده بود و سایه یه سال از من کوچکتر بود.پسرش ساسان هم که خارج از محدوده(!)بود...جون میداد فقط مسخره اش کنی وسرکار بذاریش....پوفی کردم واز نرده ها سرخوردم...مانی اصلا متوجه نشد.جارو رو خاموش کردم ونگاهش کردم.با حرص گفت:
-کرم داری دختر؟
نوچی کردم وگفتم:
-اگه بدونی چی شده...
مامان-شما می دونی بسه...
با بیخیالی گفتم:
-باشه..اما می خواستم بگم عمه شهلا داره میاد که منصرف شدم...
و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مانی،سرجام خشکم زد:
-تو چی گفتی؟عمه شهلات داره میاد خونمون و تو،انقدر خونسردی؟
و به سرعت به سمت آشپزخونه رفت واز همون جا داد زد:
-کی میان؟
-نمیدونم..بعدازظهر راه می افتن...
مامان-جاروبرقی رو جمع کن....
در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:
-خدایا...چقدر کار خونه سخته..!
***
آستینام رو بالا دادم وبرای آخرین بار،به خودم نگاه کردم.به خاطر مانی،یه تونیک قرمز که جلوش کراوات مشکی داشت رو با یه شلوار لوله تفنگی سفید پوشیده بودم.یه شال سفید رو هم روی موهام انداخته بودم...عمه خیلی مقید بود وباید جلوش روسری می پوشیدم وگرنه تا شب برام نطق میکرد....با صدای زنگ در،چشم از آینه برداشتم واز اتاق خارج شدم.جرات نکردم از نرده ها سر بخورم ومثل یه دختر خوب،از پله ها پایین رفتم.با دیدن سایه که با اون کفشهای پاشنه 20 سانتی سعی داشت مهیار رو ببوسه،به زور جلوی خنده مو گرفتم.عمه با اون چشمهای ریزش زیرکانه بهم خیره شده بود.لبخند،یا بهتره بگم پوزخندی زدم و سلام کردم.همه به طرفم چرخیدن..نگاه بابا ومانی پر از تحسین بود...حدس میزدم مانی داشت تو دلش عمه رو دعا می کردی که باعث شده دلش خوش بشه که دختر داره....!
عمه-سلام...
همین..یه سلام خشک وخالی...حتما برای همینم کلی تلاش کرده...فقط من موندم چطور موقع عیب وایراد گرفتن و دعوا کردن،نمیشه یه لحظه دهنشو ببندی...!
به طرف سایه رفتم و گفتم:
-تو چطوری؟
نگاهی بهم انداخت وگفت:
-یه کاری بکن....روز به روز داری بلندتر می شیا...
نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کردم وچیزی نگفتم...انگار منظورمو فهمید چون با عصبانیت روشو ازم برگردوند.با صدای خنده ساسان،به طرفش چرخیدم..به به...چشم عمه جونم روشن...چه ابروهایی..یادم باشه آدرس آرایشگاهشو ازش بگیرم....!
ابروشو بالا داد وگفت:
-خوبی؟
-مرسی...
ساسان-خیلی فرق کردی...
-تو هم همینطور
بابا-حالا چرا سر پا وایسادین؟بفرمائید
با اشاره مانی،وارد آشپزخونه شدم..یه سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:
-نق و نوق نداریم...این عمه شهلات شوخی بردار نیست...
-مانی...تو رو خدا..آخه به عمه چه ربطی داره؟
مامان-من نمیدونم...اما باید این کار رو انجام بدی...واسه هر دختری لازمه...
و روسریش رو درست کرد و از آشپزخونه خارج شد...زمزمه کردم:
-خدایا...ای خدای مهربان من...مگه چه بدی کرده بودیم که عمه شهلا رو به ما نازل کردی؟!!
با کشیدن نفس های عمیق پیاپی،سعی کردم خودمو آروم کنم....سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم.مهیار تو بغل عمه نشسته بود.از فکرم گذشت:
-کوچولو...کم خود شیرینی کن...
با اکراه به سمتشون رفتم و سینی رو جلوی عمه گرفتم...نگاهی بهم انداخت وگفت:
-ماشالله داری آداب معاشرت رو یاد میگیری...
لبخند کجکی زدم وگفتم:
-بفرمائید...
مهیار سریع یه فنجون برای عمه برداشت ویکی هم برای خودش...پسره چایی شیرین...
بالاخره مراسم پذیرایی که برام مثل یه سال بود،گذشت...به سالن برگشتم.تنها جای خالی نزدیک بقیه،کنار ساسان بود...بی خیال شدم وبه طرف دیگه سالن رفتم که صدای عمه متوقفم کرد:
-کجا میری ماهان؟
-بشینم دیگه
به ساسان اشاره کرد وگفت:
-جا که هست...کجا میری؟
نگاهی به ساسان انداختم که به پهنای صورتش می خندید.با حرص برگشتم وکنارش نشستم.عمه هم بی تفاوت،شروع به صحبت کردن کرد.
ساسان کمی بهم نزدیک تر شد و گفت:
-دلم برات تنگ شده بود...
جوابی ندادم.دستام رو تو هم حلقه کردم وبه رو به رو خیره شدم.
ساسان-نگام نمی کنی؟
نگاه گذرایی به چشمهاش انداختم و دوباره به جلو نگاه کردم وگفتم:
-چی می خوای؟
ساسان-بریم بالا؟
سرم رو چرخوندم ومستقیما بهش خیره شدم...
-واسه چی؟
ساسان-باید باهات حرف بزنم...
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه،بلند شد وگفت:
-دایی جان،من وماهان میریم بالا...
بابا اومد حرفی بزنه که عمه گفت:
-باشه مامان...برید..راحت باشید...
خدایا..این مادر وپسر چه بی چشم و روئن...
با نا رضایتی از جام بلند شدم.بابا و مانی یه لبخند زورکی رو لبشون بود ولی مهیارکاملا با اخم به ساسان نگاه میکرد...
ساسان-بیا دیگه...
دنبالش راه افتادم.بدون تعارف در اتاقم رو باز کرد و روی تختم نشست.با مکث،روی صندلی رو به روش نشستم...
صداش رو صاف کرد وگفت:
-از من بدت میاد؟
-به اندازه یه پسر عمه دوستت دارم...دلیل این کارات چیه؟
ساسان با نگرانی پرسید:
-یعنی هیچ حسی بهم نداری؟
با حرص گفتم:
-برو سر اصل مطلب...
نفس عمیقی کشید وگفت:
-بیا بشین پیشم...
چه رویی داشت...ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-نمیام....
از جاش بلند شد و دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.داد زدم:
-ای...نکن...دردم میاد...
بیشتر مچ دستم رو فشرد وگفت:
-بلند شو..با توام...
از جام بلند شدم که دوباره دستم رو کشید که باعث شد توی بغلش بیافتم.گونه های داغش رو به صورتم چسبوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد.دستم رو روی سینه پهنش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم...
حرکت لبهاش رو،روی گونه ام حس کردم:
-تو باید مال من بشی....مال خود خود من....نمیذارم از دستم درت بیارن...
دلم میخواست یکی می خوابوندم توی صورتش...ولی این توانایی رو توی خودم نمیدیدم.لبهاش هنوز روی گونه ام بود...چندشم شده بود.زمزمه کردم:
-ولم کن ساسان...ولم کن...
سرش رو کمی عقب کشید.دست راستش رو از کمرم برداشت و چونه ام رو بالا آورد وگفت:
-بگو تو هم دوسم داری...
به سختی جلوی اشک هام رو گرفته بودم...ازش می ترسیدم...شبیه دیوونه ها شده بود...بعد از اینکه تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد،سرشو جلوتر آورد و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد...پلک هام رو روی هم فشردم و سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام...داشتم زجر کش میشدم که صدای مهیار رو شنیدم.بی هوا،ساسان رو به عقل هل دادم که تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.مهیار در روباز کرد و نگاه مشکوکی به ساسان انداخت وگفت:
-عمه کارتون داره...
اومدم از اتاق خارج بشم که مهیار دستم رو گرفت و باخشم به ساسان نگاه کرد.ساسان هم از روی تخت بلند شد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد،از اتاق بیرون رفت...
مهیار دستم رو ول کرد وبه آرومی به سمتم چرخید وگفت:
-اذیتت که نکرد؟
-نه...واسه چی؟
مهیار-چی بهت گفت؟
-چرت وپرت...
آهی کشید وگفت:
بریم پایین....
صدای عمه رو شنیدم که داشت داد میزد:
-یعنی چی؟دختر مردم اگه اتفاقی براش بیافته،کی می خواد جواب بده؟
و با دیدن من گفت:
-شنیدم همه این اتفاقا زیر سر توئه آتیش پاره....
به بهار اشاره کرد وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،ادامه داد:
-حمید ویاسمن هم که از گل کمتر بهت نمی گن...بابا یه ذره این دختر چموش رو کنترل کنید....
بابا از خشم صورتش سرخ شده بود...معلوم بود داره به احترام بزرگی عمه ،چیزی بهش نمی گه....
نگاهم به بهار افتاد که توی مبل فرورفته بود.معلوم بود حسابی ترسیده....بی توجه به تهدید های عمه،به سمتش رفتم.از جاش بلند شد...دستم رو روی موهاش کشیدم و روی مبل نشستم.بهار هم روی پام نشست.
عمه با خشم گفت:
-می شنوی ماهان؟باتوام...
با بی حوصلگی گفتم:
-بله...می شنوم...
عمه-زنگ میزنی به خانواده اش تا بیان دنبال دخترشون...مشکلات اونا به شما ربطی نداره...
دلم می خواست داد بزنم:
-مشکلات ما هم به تو ربطی نداره
اما تنها به گزیدن لب هام اکتفا کردم....
خودمو روی تخت انداختم...دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم....این عمه شهلای منم،به معنای واقعی کلمه،عمه بود....متوجه شدم در اتاقم باز شد...فکر کردم ساسانه....سریع از جام پریدم...ولی با دیدن قیافه مغموم بهار،نفس راحتی کشیدم.به آرومی کنارم نشست وگفت:
-ماهان...من مزاحمم؟
دستم رو دور شونه ظریفش حلقه کردم وگفتم:
-نه عزیزم...این چه حرفیه؟عمه دوست داره به آدم گیر بده...ولش کن...
و با انگشتم،اشک هاشو پاک کردم.لبخند زد...خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد...بلند شدم وبرش داشتم...
-الو...بفرمائید..
بهرام-سلام ماهان...بهرامم....
-سلام...چطوری؟
بهرام-مرسی.....بهار اون جاست؟
-آره...گوشی....
و رو به بهار گفتم:
-داداشته...
با خوشحالی بلند شد و تلفن رو از دستم قاپید...با ذوق گفت:
-سلام داداش جونم....
از ذوقش خنده ام گرفت..از اتاق خارج شدم تا با خیال راحت درد و دل کنه_از پشت سرعمم بگه!_....به پایین ناگاه کردم...سایه نبود،مهیار و ساسان وبابا داشتن صحبت می کردن....مانی و عمه هم توی آشپزخونه بودن...به آرومی وارد آشپزخونه شدم که به صورت"کاملا"اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم:
مامان-نه....عقیده من وحمید این نیست....
عمه-ولی دیگه باید به فکر باشید
مامان-هنوز زوده براش...
عمه-خودم یه فکرایی دارم...فردا مفصل درباره اش حرف می زنیم....
با صدای بلندی سلام دادم که باعث شد مانی بترسه.دستش رو روی قلبش گذاشت وگفت:
-نمیری تو دختر که زهره ترکم کردی...
به طرفش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:
-الهی من بمیرم که انقدر مانی گلم رو اذیت نکنم...
و چند بار پیاپی صورتش و گونه هاش رو بوسیدم...
مانی به عقب هلم داد و گفت:
-برو گمشو...پر تفم کردی....!
با صدای بلندی زدم زیر خنده....
-خیلی هم دلت بخواد....
اومد جوابی بده که عمه داد زد:
-این چه وضع خندیدنه ماهان؟یه ذره رعایت کن...حتما توی خیابون هم همینطوری می خندی؟
مانی به طرفداری از من گفت:
-نه عمه خانم...ماهان حواسش هست...
عمه با خشم گفت:
-حالا این هیچ...مگه یاسمن هم قد توئه که همش بهش میگی مانی؟
با بغض گفتم:
-عمممممممه....
همونطور باخشم گفت:
-باید اینطوری باهات رفتار کنن...
و انگار که با خودش حرف بزنه ،ادامه داد:
-والله...می ترسم بهش رو بدم،پس فردا به منم بگه شولی جون..!