وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان من ی پسرم7

به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:

-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....

خنده عصبی ای کرد و گفت:

-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟

سام و سعید منو از علی جدا کردن.

علی-منتظر تماست می مونم ماهان...

نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...

مهیار-این کی بود ماهان؟

-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته

مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟

چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:

-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...

و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...

مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...

سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...

از جام بلند شدم و گفتم:

-من می رم یه ذره قدم بزنم...

و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...

شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:

-بله..بفرمائید...

-سلام هلیا جونم...چطوری؟

هلیا-سلام...ببخشید،شما؟

-وا...هلیا منو نمی شناسی؟

هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...

و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:

-سلام آقا..

همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:

-سلام...

دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...

-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...

دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:

-شما با برادرتون دوقلوئین؟

-درسته...چطور مگه؟

صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!

خندیدم و گفتم:

-اتفاقا همه همنینو می گن...!

دختر گفت:

-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...

-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...

وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟

-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....

وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...

آهانی گفتم و سکوت کردم...

وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟

فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!

لبخندی زدم و گفتم:

-بله..یادداشت می کنی؟

وندا گوشیش رو در آورد و گفت:

-آره...بگو..

-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...

وندا لبخندی زد و گفت:

-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...

-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...

از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!

دوباره شمارشو گرفتم:

هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...

خندیدم و گفتم:

-الان که حرف زدی...

هلیا-قطع می کنما...

-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...

هلیا-علی تویی؟

داغ کردم.بی هوا داد زدم:

-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...

هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟

خنده عصبی کردم و گفتم:

-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟

هلیا-وای ماهان...متاسفم...

-باشه..کاری نداری؟

هلیا-می خوای قطع کنی؟

-آره..

هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...

-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟

هلیا-واسه چی؟

-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...

هلیا-آخه چرا؟

-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...

هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...

-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...

هلیا-باشه..برات می فرستمش

-دیگه کاری نداری؟

هلیا-نه عزیزم...خدافظ

روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟

نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:

-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...

علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:

-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...

فقط با پوزخند نگاهش می کردم...

علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...

و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:

-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟

-من دنبال درد سر نیستم علی...

علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...

-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟

علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟

حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...

علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...

-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...

علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...

-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...

اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:

-ماهان...ماهان کجایی؟

علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...

بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:

-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...

.

.

.

مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:

-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...

با همشون دست دادم و گفتم:

-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...

سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...

مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:

-سلام

بهرام-اوه...سلام...چطوری؟

-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟

بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...

-بباشه...بگو...

بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...

-باشه...بریم...

با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...

.

.

.

بهرام با دستپاچگی گفت:

-اصلا نمی دونم چطوری بگم...

-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟

بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...

-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...

بهرام-می دونی مهیار..من....من

تو حرفش پریدم و گفتم:

-چی؟

بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...

بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:

-باشه...بگو...

بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...

با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...

بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...

خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:

-تو مخالفتی نداری مهیار؟

ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!

-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...

چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:

-مسخره ام می کنی؟

-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....

بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!

خنده ام گرفته بوود...

-من واقعا یه پسرم بهرام...

بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟

بلند شدم و گفتم:

-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...

بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...

بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟

-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...

در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...

ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...

مهیار با دیدنم گفت:

-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟

به بهرام اشاره کردم و گفتم:

-با بهرام بودم..

مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...

بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...

مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟

بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:

-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!

مهیار با گیجی گفت:

-منظورت رو نمی فهمم...

بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟

لبخندی زدم و گفتم:

-من می رم لباسامو عوض کنم...

و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!

لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:

-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟

سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:

-دلم براتون تنگ میشه ماهان...

-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...

با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:

-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...

-چه جوری؟

بهار-دیگه نمی شه...

-خب بگو،شاید شد...

بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:

-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...

دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:

-الهی من قربونت برم گریه نکن...

بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...

-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...

در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:

-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...

-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟

بهار-بریم...

با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:

-پخخخخخ...

بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...

نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:

-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...

در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:

-شماها هم واسه خودتون شادین ها...

مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:

-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟

به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:

-بی خیاااال...

مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟

بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:

-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...

و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...

تو دلم گفتم:

-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...

پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".

روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!

با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...

یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟

آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:

-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....

.

.

.

من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:

-در حقمون برادری کردی....

از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:

-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...

فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:

-دلم برات تنگ می شه...

بهار-منم همینطور...

-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟

بهار-باشه....

***

با عصبانیت گفتم:

-ده دقیقه دیگه اونجام...

به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:

-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...

کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...

.

.

.

علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:

-سلام...چه زود اومدی...

-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...

علی روی نیمکت نشست و گفت:

-بشین...

کنارش نشستم.گفتم:

-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟

علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....

به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:

-حرف حسابت چیه علی؟

علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....

-می شه بپرسم چرا؟

علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...

-اما تو باید این کار رو بکنی...

علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...

پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.

علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...

گوشیش رو قطع کرد و گفت:

-الانا دیگه می رسه....

دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟

صدایی در درونم فریاد می زد:

-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...

یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...

هلیا-سلام....

من و علی-سلام

هلیا-دیر که نیومدم؟

علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...

هلیا رو به من گفت:

-تو چطوری؟

-مرسی...خوبم...

هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟

علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...

هلیا-یعنی چی؟

علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...

هلیا-من؟واسه چی؟

دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....

علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....

هلیا با چشم های گرد شده گفت:

-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...

علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:

-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟

نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...

علی با تحکم گفت:

-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...

هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:

-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟

علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...

هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:

-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...

با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:

-موفق باشی...

و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:

-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....

با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:

-بله؟

صدای دختری رو شنیدم:

-سلام ماهان خان...وندا هستم...

ماشینو نگه داشتم و وگفتم:

-سلام...حالتون خوبه؟

وندا-مرسی....شما خوبین؟

آهی کشیدم و گفتم:

-نه...

وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟

-نه...

وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....

حرفی نزدم...

وندا-می تونم ببینمت؟

-باشه...

وندا-الان کجایی؟

-خیابون(!!!!).

کمی مکث کرد و گفت:

-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....

-مگه خونتون کجاست؟

وندا-شهرک(!!!!!).

-باشه...من الان راه می افتم...

وندا-می بینمت...

نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...

ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...

شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...

متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.

سلام...

وندا لبخند محوی زد و گفت:

-سلام...

با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...

-تو زیاد میای این جا؟

وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...

-واسه چی؟

وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...

به طرفش چرخیدم و گفتم:

-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟

وندا در حالی که می نشست،گفت:

-می خواستم خودم رو محک بزنم....

دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:

-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...

آهی کشید و گفت:

-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...

با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:

-چی می خوری؟

کمی فکر کردم و گفتم:

-قهوه با کیک...

وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...

بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:

-تو چته؟

-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....

لبخندی زدم و ادامه دادم:

-نو نمی گی؟

وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...

آه عمیقی کشید و ادامه داد:

-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...

یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....

زمزمه کردم:

-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....

سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:

-آرایش پیرایشت مالیده شد...!

چشمکی زد و گفت:

-یه لحظه...

و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:

-تلخ مال شماست؟

ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....

یه حسی درونم داد می زد:

-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...

چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....

وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟

نگاش کردم:

-یه اتفاق بد واسم افتاده...

وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....

-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...

لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:

-دختره؟

-اوهوم...

وندا-پس یه درد مشترک داریم...

-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!

براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...

-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...

وندا با ناباوری گفت:

-نهههه....راست می گی؟

-اوهوم...

وندا-تو چه کار کردی؟

-اومدم پیش تو...!

وندا پوفی کرد و گفت:

-این خانه از پای بست ویران است...

برای عوض کردن بحث گفتم:

-قهوه مون سرد شد....

وندا بی توجه به حرف من،گفت:

-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!

-خب من دوسش دارم....

وندا با زیرکی گفت:

-از چه لحاظ اون وقت؟

زمزمه کردم:

-باورت می شه نمی دونم؟

لبخندی زد و گفت:

-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...

با گیجی پرسیدم:

-یعنی چی؟

وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:

-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...

چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:

-نگو هنوزم نفهمیدی...!

با مظلومیت بهش خیره شدم...

وندا-تو چند وقته پسری؟

-7-8 ماهی می شه...

وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....

چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....

وندا-چی شد؟هنگیدی؟

-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!

وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....

با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...

وندا-خب ...خدافظ...

-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...

وندا-پس تعارف نمی کنم...

در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...

وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!

لبخندی زدم و گفتم:

-باشه...خیلی ازت ممنونم...

وندا-بپیچ دست راست...

.

.

.

جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:

-می تونم بازم ببینمت؟

لبخندی زد و گفت:

-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!

و از ماشین پیاده شد و گفت:

-خدافظ...

با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.

.

.

.

توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!

موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود

الو؟

ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟

-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟

با عصبانیت گفت:

-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...

نا خود آگاه داد زدم:

-تو حق نداری بهش توهین کنی...

ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟

داد زدم:

-لطفا خفه شو ترانه.....

ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....

نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...

ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟

بی حوصله گفتم:

-نمی خوای بس کنی؟

جیغ زد:

-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟

نالیدم:

-بس کن ترانه....بس کن...

ترانه با بغض گفت:

-ماهان،می خوام ببینمت...

-الان نه وقت دارم نه حوصله...

ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...

جوابی ندادم...

ترانه-الان کجایی؟

-پارک نزدیک خونمون...

ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...

-ترانه!الان نه...

ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....

و گوشی رو قطع کرد.

.

.

.

با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:

-ته ریش بهت میاد...

نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:

-مرسی....

به آرومی گفت:

-ناراحت شدی؟

بی توجه گفتم:

-چی می خواستی بگی بهم؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟

دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:

-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....

با تعجب گفتم:

-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟

ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...

-مگه من از اول پسر بودم؟

ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!

نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:

-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...

توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:

-اما تو فقط دوست منی ترانه...

ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....

نگاش کردم:

-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....

ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:

-یه روز پشیمون می شی....

و با حالت دو ازم دور شد....

سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:

-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟

سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!

رمان من ی پسرم6

به طرفش رفتم و یقه اشو گرفتم و گفتم:
-یه بار دیگه بری طرف هلیا،هرچی دیدی از چشم خودت دیدی....

خنده عصبی ای کرد و گفت:

-توی جوجه داری منو تهدید می کنی؟

سام و سعید منو از علی جدا کردن.

علی-منتظر تماست می مونم ماهان...

نفس هام نا منظم و عصبی شده بودن.روی زمین نشستم و دستم رو توی موهام فرو کردم.با این کارم،عصبانیتم کم تر شد...

مهیار-این کی بود ماهان؟

-مزاحم هلیا می شه...اعصابمو به هم ریخته

مهیار-خب به تو چه ربطی داره؟

چنان نگاهش کردم که روشو ازم برگردوند و مشغول صحبت با نوید شد...!یدفعه سام داد زد:

-خاک تو سرتون...جوجه ها سوختن...

و به طرف آتیش دوید...خوشبختانه فقط دوتا از سیخ ها سوخته بودن...

مهیار-برو اونور سام...خودم درست می کنم...

سام-نه عزیزم...تو بتمرگ سر جات...ما ناهار می خوایم...

از جام بلند شدم و گفتم:

-من می رم یه ذره قدم بزنم...

و راه افتادم...داشتم به هلیا فکر می کردم...اگه واقعا هلی علی رو دوست داشت چی؟اصلا به قول مهیار،این جریان چه ربطی به من داشت؟ولی یه حسی آزارم می داد...دلم نمی خواست هیچ کس رو نزدیک هلیا ببینم...طاقت دوری از هلیا رو نداشتم...واقعا دلم براش تنگ شده بود.گوشیم رو از توی جیبم در آوردم ولی یادم افتاد که گوشیم شارژ نداشت و گوشی مانی رو برداشتم...

شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق،صدای قشنگش توی گوشم پیچید:

-بله..بفرمائید...

-سلام هلیا جونم...چطوری؟

هلیا-سلام...ببخشید،شما؟

-وا...هلیا منو نمی شناسی؟

هلیا-لطفا مزاحم نشین آقا...

و قطع کرد.چند لحظه با تعجب به گوشی مانی خیره شدم و بعد،زدم زیر خنده...هلیا منو نشناخت...مگه می شه؟پوزخندی زدم و دوباره شمارشو گرفتم که صدایی باعث شد برگردم:

-سلام آقا..

همون دختره بود که بهش خورده بودم...با تعجب گفتم:

-سلام...

دختر-من واقعا متاسفم از اینکه سرتون داد زدم...واقعا نمی دونستم که این چیزا رو نمیدونید...فکر کردم می خواین اذیتم کنید...

-اوه....خواهش می کنم...اشکالی نداره...تقصیر منم بود...به هر حال،من باعث شدم بخوری زمین...

دوستش -که فکر کنم اسمش صبا بود-گفت:

-شما با برادرتون دوقلوئین؟

-درسته...چطور مگه؟

صبا-آخه خیلی شبیه همدیگه این...ما هم از روی لباس شناختیمتون...!

خندیدم و گفتم:

-اتفاقا همه همنینو می گن...!

دختر گفت:

-من وندا هستم و اینم دوستم صبا ست...

-منم ماهان هستم و از آشنایی باهاتون خوشبختم...

وندا-شما هر جمعه میاین این جا؟

-من نمی دونم..این هفته،اولین هفته ای بود که با برادرم بودم....

وندا-ولی ما هر هفته این جائیم...

آهانی گفتم و سکوت کردم...

وندا-می تونم شمارتونو داشته باشم؟

فکر نمی کردم دخترا اینقد غرورشونو کم کنن...می گم کمبود پسر اومده ولی نه در این حد...خدایا،حالا این جا پیشنهاد ازدواج نده...!

لبخندی زدم و گفتم:

-بله..یادداشت می کنی؟

وندا گوشیش رو در آورد و گفت:

-آره...بگو..

-0912... .. ..ولی الان همراهم نیست...

وندا لبخندی زد و گفت:

-باشه...مشکلی نیست...من دیگه برم...به امید دیدار...

-از آشنائیت خوشحال شدم...خدافظ...

از پشت نگاهشون کردم...دخترای زیبایی بودن؛ولی نه به خوشگلی هلیا...!

دوباره شمارشو گرفتم:

هلیا-تا خودتو معرفی نکنی،حرف نمی زنم...

خندیدم و گفتم:

-الان که حرف زدی...

هلیا-قطع می کنما...

-نه...نه...قطع نکن...آخه من ففکر می کردم تو هیچ وقت صدای منو یادت نمی ره...

هلیا-علی تویی؟

داغ کردم.بی هوا داد زدم:

-آخه کجای صدای من شبیه اون بی شعوره؟ماهانم هلیا..ماهان...

هلیا-ماهان تویی؟اصلا باورم نمی شه...پس...پس چرا صدات اینطوریه؟

خنده عصبی کردم و گفتم:

-چه طوری؟توقع داری هنوز صدام مثل دخترا باشه؟

هلیا-وای ماهان...متاسفم...

-باشه..کاری نداری؟

هلیا-می خوای قطع کنی؟

-آره..

هلیا-دیونه چرا اینطوری می کنی؟تو هم جای من بودی،نمی شناختی...

-باشه..شماره علی رو بهم می دی؟

هلیا-واسه چی؟

-کارت نباشه...فقط شمارشو برام اس کن...

هلیا-آخه چرا؟

-کارش دارم..باید باهاش حرف بزنم...

هلیا-ماهااان....خب بگو چه حرفی...

-هیچی..الان با مهیار و دوستاش اومدم کوه،علی هم این جا بود...گفت می خواد باهام حرف بزنه...شمارشو از تو بگیرم،بهش زنگ بزنم...خودم هم باهاش حرف دارم...همین...

هلیا-باشه..برات می فرستمش

-دیگه کاری نداری؟

هلیا-نه عزیزم...خدافظ

روی یکی از نیمکت ها نشستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...اما مگه می شد؟

نگاهی به ساعتم انداختم.بلند شدم و به سمت بچه ها راه افتادم که صدایی توجهم رو جلب کرد:

-نه عزیزم...نه به خدا...باور کن راست می گم...اون می خواست باهام دعوا کنه...چه می دونم...آره دادی بهش؟...خوب کاری کردی...نترس فقط می خوایم حرف بزنیم...آره درباره تو...خوب گوش کن،اون دیگه مثل قبل نیست که دلش بخواد با تو رفت و آمد داشته باشه...معلومه چی می گی؟...آره...ولی من فکر می کردم...ا تو حرفم نپر هلیا...معلومه که آره...حالا جرات داری یه بار دیگه ماهانو ببین...غلط می کنی...هلیا،رو اعصاب من راه نرو یه چیزی بهت می گما...

علی با حرص سرشو بلند کرد که با دیدن من گفت:

-ا...چه حلال زاده...نه عزیزم با تو نیستم...با آقا ماهانم...

فقط با پوزخند نگاهش می کردم...

علی-عشقم بعدا بهت زنگ می زنم....مواظب خودت باش...

و گوشی رو قطع کرد و بلند شد و گفت:

-می خوای همین جا حرف هامونو بزنیم؟

-من دنبال درد سر نیستم علی...

علی-منم همین طور...من فقط دنبال هلیا ام...

-اون تو رو دوست نداره...چرا نمی خوای اینو بفهمی؟

علی-خودش این حرفو بهت زده؟تو مطمئنی هلیا منو دوست نداره؟

حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم...

علی-ببین ماهان،ازت می خوام دست از سر هلیا برداری...دلم نمی خواد دیگه ببینیش....حتی به عنوان یه دوست...

-تونمی تونی منو از دیدن هلیا محروم کنی...

علی-ولی هلیا به خاطر عشق منم که شده،ولت می کنه...می بینی...

-مگه تو خواب بتونی ما رو از هم جدا کنی...ببین کی بهت گفتم...

اومد حرفی بزنه که صدای سام رو شنیدم:

-ماهان...ماهان کجایی؟

علی-بزرگترت اومد سراغت...بپر شیرت دیر نشه...

بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:

-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...

.

.

.

مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:

-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...

با همشون دست دادم و گفتم:

-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...

سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...

مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:

-سلام

بهرام-اوه...سلام...چطوری؟

-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟

بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...

-بباشه...بگو...

بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...

-باشه...بریم...

با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...

.

.

.

بهرام با دستپاچگی گفت:

-اصلا نمی دونم چطوری بگم...

-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟

بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...

-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...

بهرام-می دونی مهیار..من....من

تو حرفش پریدم و گفتم:

-چی؟

بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...

بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:

-باشه...بگو...

بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...

با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...

بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...

خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:

-تو مخالفتی نداری مهیار؟

ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!

-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...

چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:

-مسخره ام می کنی؟

-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....

بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!

خنده ام گرفته بوود...

-من واقعا یه پسرم بهرام...

بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟

بلند شدم و گفتم:

-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...

بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...

بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟

-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...

در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...

ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...

مهیار با دیدنم گفت:

-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟

به بهرام اشاره کردم و گفتم:

-با بهرام بودم..

مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...

بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...

مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟

بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:

-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!

مهیار با گیجی گفت:

-منظورت رو نمی فهمم...

بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟

لبخندی زدم و گفتم:

-من می رم لباسامو عوض کنم...

و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!

لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:

-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟

سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:

-دلم براتون تنگ میشه ماهان...

-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...

با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:

-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...

-چه جوری؟

بهار-دیگه نمی شه...

-خب بگو،شاید شد...

بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:

-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...

دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:

-الهی من قربونت برم گریه نکن...

بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...

-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...

در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:

-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...

-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟

بهار-بریم...

با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:

-پخخخخخ...

بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...

نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:

-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...

در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:

-شماها هم واسه خودتون شادین ها...

مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:

-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟

به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:

-بی خیاااال...

مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟

بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:

-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...

و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...

تو دلم گفتم:

-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...

پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".

روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!

با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...

یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟

آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:

-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....

.

.

.

من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:

-در حقمون برادری کردی....

از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:

-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...

فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:

-دلم برات تنگ می شه...

بهار-منم همینطور...

-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟

بهار-باشه....

***

با عصبانیت گفتم:

-ده دقیقه دیگه اونجام...

به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:

-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...

کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...

.

.

.

علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:

-سلام...چه زود اومدی...

-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...

علی روی نیمکت نشست و گفت:

-بشین...

کنارش نشستم.گفتم:

-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟

علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....

به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:

-حرف حسابت چیه علی؟

علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....

-می شه بپرسم چرا؟

علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...

-اما تو باید این کار رو بکنی...

علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...

پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.

علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...

گوشیش رو قطع کرد و گفت:

-الانا دیگه می رسه....

دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟

صدایی در درونم فریاد می زد:

-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...

یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...

هلیا-سلام....

من و علی-سلام

هلیا-دیر که نیومدم؟

علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...

هلیا رو به من گفت:

-تو چطوری؟

-مرسی...خوبم...

هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟

علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...

هلیا-یعنی چی؟

علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...

هلیا-من؟واسه چی؟

دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....

علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....

هلیا با چشم های گرد شده گفت:

-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...

علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:

-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟

نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...

علی با تحکم گفت:

-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...

هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:

-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟

علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...

هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:

-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...

با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:

-موفق باشی...

و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:

-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....

با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:

-بله؟

صدای دختری رو شنیدم:

-سلام ماهان خان...وندا هستم...

ماشینو نگه داشتم و وگفتم:

-سلام...حالتون خوبه؟

وندا-مرسی....شما خوبین؟

آهی کشیدم و گفتم:

-نه...

وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟

-نه...

وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....

حرفی نزدم...

وندا-می تونم ببینمت؟

-باشه...

وندا-الان کجایی؟

-خیابون(!!!!).

کمی مکث کرد و گفت:

-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....

-مگه خونتون کجاست؟

وندا-شهرک(!!!!!).

-باشه...من الان راه می افتم...

وندا-می بینمت...

نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...

ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...

شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...

متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم.

سلام...

وندا لبخند محوی زد و گفت:

-سلام...

با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...

-تو زیاد میای این جا؟

وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...

-واسه چی؟

وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...

به طرفش چرخیدم و گفتم:

-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟

وندا در حالی که می نشست،گفت:

-می خواستم خودم رو محک بزنم....

دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:

-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...

آهی کشید و گفت:

-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...

با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:

-چی می خوری؟

کمی فکر کردم و گفتم:

-قهوه با کیک...

وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...

بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:

-تو چته؟

-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....

لبخندی زدم و ادامه دادم:

-نو نمی گی؟

وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...

آه عمیقی کشید و ادامه داد:

-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...

یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....

زمزمه کردم:

-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....

سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:

-آرایش پیرایشت مالیده شد...!

چشمکی زد و گفت:

-یه لحظه...

و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:

-تلخ مال شماست؟

ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم....

یه حسی درونم داد می زد:

-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...

چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....

وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟

نگاش کردم:

-یه اتفاق بد واسم افتاده...

وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....

-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...

لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:

-دختره؟

-اوهوم...

وندا-پس یه درد مشترک داریم...

-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!

براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...

-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...

وندا با ناباوری گفت:

-نهههه....راست می گی؟

-اوهوم...

وندا-تو چه کار کردی؟

-اومدم پیش تو...!

وندا پوفی کرد و گفت:

-این خانه از پای بست ویران است...

برای عوض کردن بحث گفتم:

-قهوه مون سرد شد....

وندا بی توجه به حرف من،گفت:

-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!

-خب من دوسش دارم....

وندا با زیرکی گفت:

-از چه لحاظ اون وقت؟

زمزمه کردم:

-باورت می شه نمی دونم؟

لبخندی زد و گفت:

-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...

با گیجی پرسیدم:

-یعنی چی؟

وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:

-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...

چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:

-نگو هنوزم نفهمیدی...!

با مظلومیت بهش خیره شدم...

وندا-تو چند وقته پسری؟

-7-8 ماهی می شه...

وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....

چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....

وندا-چی شد؟هنگیدی؟

-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!

وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....

با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...

وندا-خب ...خدافظ...

-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...

وندا-پس تعارف نمی کنم...

در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...

وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!

لبخندی زدم و گفتم:

-باشه...خیلی ازت ممنونم...

وندا-بپیچ دست راست...

.

.

.

جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:

-می تونم بازم ببینمت؟

لبخندی زد و گفت:

-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!

و از ماشین پیاده شد و گفت:

-خدافظ...

با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.

.

.

.

توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!

موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود

الو؟

ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟

-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟

با عصبانیت گفت:

-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...

نا خود آگاه داد زدم:

-تو حق نداری بهش توهین کنی...

ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟

داد زدم:

-لطفا خفه شو ترانه.....

ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....

نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...

ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟

بی حوصله گفتم:

-نمی خوای بس کنی؟

جیغ زد:

-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟

نالیدم:

-بس کن ترانه....بس کن...

ترانه با بغض گفت:

-ماهان،می خوام ببینمت...

-الان نه وقت دارم نه حوصله...

ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...

جوابی ندادم...

ترانه-الان کجایی؟

-پارک نزدیک خونمون...

ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...

-ترانه!الان نه...

ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....

و گوشی رو قطع کرد.

.

.

.

با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:

-ته ریش بهت میاد...

نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:

-مرسی....

به آرومی گفت:

-ناراحت شدی؟

بی توجه گفتم:

-چی می خواستی بگی بهم؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟

دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:

-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....

با تعجب گفتم:

-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟

ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...

-مگه من از اول پسر بودم؟

ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!

نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:

-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...

توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:

-اما تو فقط دوست منی ترانه...

ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق کنم....

نگاش کردم:

-من خودم رو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسم...تو دوست منی و تا ابد هم دوستم می مونی....

ترانه بدون اینکه جلوی گریه اش رو بگیره از جاش بلند شد و با هق هق گفت:

-یه روز پشیمون می شی....

و با حالت دو ازم دور شد....

سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم...از فکرم گذشت:

-خدایا...چرا من اینقدر بدبختم؟

سرم رو بلند کردم و نگاهی به ساعتم انداختم....خیلی وقت بود از خونه بیرون زده بودم....از جام بلند شدم و به سمت ماشینم راه افتادم...بی حوصله سوارش شدم...هنوز بوی ادکلن وندا توی ماشین بود..بی اختیار لبخند زدم....!

رمان من ی پسرم5

از این حرفش نتونستم خودمو کنترل کنم وپقی زدم زیر خنده...حالا نخند،کی بخند....اما با دیدن قیافه عصبی عمه،خشکم زد.از جام بلند شدم و سریع گفتم: -شب به خیر... و با حالت دو از آشپزخونه خارج شدم...رو به بابا اینا هم بلند گفتم: -شب بخیر.... منتظر جواب نموندم و سریع از پله ها بالا رفتم.در اتاقم رو باز کردم و خودم رو روی تخت انداختم...بهار هنوز داشت با بهرام حرف میزد.با دیدن من گفت: -ماهان...خوبی؟ -آره...آره...خوبم... بهار-داداشی...دیگه قطع کنم؟ بهرام-.... بهار-نه....خوبه.. بهرام-.... بهار-باشه...خدافظ تلفن رو قطع کرد و به سمت من اومد.دستای کوچیکش رو روی گونه ام گذاشت وگفت: -چرا اینقد داغی؟ -دویدم... بهار-عمه دعوات کرد؟ -نه بابا..بهش خندیدم..بعدشم فرار کردم...یه جورایی دعوام هم کرد...بی خیال... بهار-داداش بهرام سلام رسوند بهت... لبخندی زدم وگفتم: -حالش خوب بود؟ بهار-آره...یکی دو هفته دیگه میاد دنبالم... نگاهی به چشمهای درشت آبیش کردم وگفتم: -ما رو که فراموش نمیکنی؟ بهار-منم میخواستم همینو ازت بپرسم.... *** با صدای زنگ ساعتم،از خواب بیدار شدم.خمیازه بزرگی کشیدم و از تخت پایین اومدم.نگاهی به کتابام انداختم...خدارو شکر همه رو بلد بودم....لباس هام رو عوض کردم.کیفم رو برداشتم و به آرومی پایین رفتم...صدایی از توی آشپزخونه می اومد...فکر کردم مانیه و داره برام صبونه آماده می کنه....ولی با دیدن ساسان،جا خوردم.به آرومی گفتم: -تو چرا بیداری؟ لبخند ملایمی زد وگفت: -صبحت بخیر... -صبح تو هم بخیر...چرا بیدار شدی؟ ساسان-تا برات صبونه حاضر کنم.... -مگه من چلاقم که تو برام صبونه درست کنی؟ ساسان-چرا عصبانی می شی؟می خوام باهات حرف بزنم... نگاهی به ساعتم کردم وگفتم: -الان وقت ندارم...بذار بعدا... ساسان-میام جلوی مدرسه تون...ساعت چند تعطیل می شی؟ -نمی شه بذاری بعد از ظهر؟ ساسان-نه...بعد از ظهر دیره... پوفی کردم وگفتم: -ساعت2:30 و بی توجه به میزی که با سلیقه و دقت تمام چیده شده بود،به سمت در رفتم.... ساسان-پس صبونه؟ دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم: -نمی خوام... داشتم کفش هامو می پوشیدم که در رو باز کرد و یه لقمه بزرگ رو به طرفم گرفت.. 
ساسان-حالت بد می شه دختر...حداقل اینو بخور... وقت مخالفت نداشتم..لقمه رو ازش گرفتم و پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم... ساسان-مواظب خودت باش... در رو بستم ونفس عمیقی کشیدم..ولی به خاطر آلودگی هوا،به سرفه افتادم...!چشمم به اتوبوس افتاد که داشت نزدیک میشد.تا ایستگاه دویدم...در حالی که نفس نفس میزدم،سوار شدم.هلیا روی صندلی اول نشسته بود و کنارش خالی بود.با لبخند سلام کردم وگفتم: -اجازه هست؟ ابروشو بالا انداخت وگفت: -نخیر...جای دوستمه... روی صندلی ولو شدم وگفتم: -وااای....چه روز گندیه امروز... هلیا-واسه چی؟ -همش بد شانسی میارم...خدا به خیر بگذرونه.. هلیا-هنوز عمت اینا این جان؟ -آره بابا...امروزم ساسان میاد دنبالم...اووه... هلیا-به قول خودت بی خیال...زنگ زیستو بچسب... اشاره ای به لقمه توی دستم کرد وگفت: -این دیگه چیه؟!!خنده ای کردم و گفتم: -ساسان برام لقمه گرفته... هلیا-اووو...دیگه چی؟ -اه..بدم میاد ازش..نمیدونی قیافه اش چه جوری شده...ابروهاش رو که دیگه نگو...از ابروهای من نازکتره.... هلیا-با اون عمت،چه طور جرات کرده؟ -چه میدونم؟...ولش کن..دوباره اعصابم خورد شد... . . . سلام بلندی گفتم و به بچه ها نگاه کردم...هلیا با خنده گفت: -واسه چی همه ناله ان؟ ترانه سرش رواز روی میز بلند کرد و گفت: -من صبونه می خوااااام....! -آهان...پس مساله این است...بی خیال بابا...آزمایشگاه رو بچسبین شقایق-میگن خیلی درد داره.... -به جاش صبونه ای که بعدش میدن،حالتو جا میاره... ترانه دوباره سرشو روی میز گذاشت و گفت: -تو سرشون بخوره... کلاس به طرز فجیعی(!)ساکت شده بود....نمی دونستم صبحونه اینقد تاثیر داره...!شنیده بودم اما،شنیدن کی بود مانند دیدن..! خانم وارد کلاس شد...بجز من وهلیا وشقایق،کسی بلند نشد...یه دونه از اون لبخندایی که جونم براش در می اومد،زد و گفت: -شماها خوبین؟ ترانه بدون اینکه سرشو بلند کنه،نالید: -نه خانم...خرابیم... خانم-بلند شید...اتوبوس تو حیاط منتظره.... با کلی شوخی وخنده،وارد آزمایشگاه شدیم...هلیا دستش رو دور بازوم حلقه کرد و گفت: -می گن سه تا گالن خون ازمون میگیرن...من یکیشم ندارم...! -درد...خیر سرت اومدی آزمایش بدی دیگه...! هلیا-خب من میترسم... . . . داشتیم با کمک خانم وپرستارا،خونامون رو آنالیز می کردیم...از بچگی،با دیدن خون،حالم بد می شد... خانم نگاهی بهم انداخت وگفت: -حالت خوبه ماهان؟ -بله خانم... هلیا-دروغ میگه....دوباره خون دیده،فشارش افتاده... خانم لبخندی زد وگفت: -پس تو واسه چی اومدی تو رشته تجربی؟ خندیدم و گفتم: -دوسش دارم...! هلیا-اون ساسانه؟وای...چقدر فرق کرده... -اه...اه..حوصله اش رو ندارم...تو هم با هام بیا.... هلیا-نه...از اول نیام بهتره،تا اینکه بیام بهم بگه تنهامون بذار...! باهاش خداحافظی کردم و به طرف ساسان رفتم....لبخندی زد و گفت: -خسته نباشی... -مرسی... ساسان-بریم یه چیزی بخوریم؟ -نه...بریم خونه...تو راه حرف هاتو بزن... ساسان-تو راه نمیشه -من حوصله ندارم...درکم کن... ساسان-به خدا زیاد وقتتو نمیگیرم... با بی میلی سوار پرشیای ساسان شدم.دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و چشم هام رو بستم.. بعد از چند دقیقه،متوقف شدیم.چشم هام رو باز کردم... ساسان-پیاده شو... -نمیشه همین جا بگی؟ ساسان با خشم گفت: -تو چرا از من دوری می کنی؟چرا دلت می خواد منو از سرت باز کنی؟ -چرا باید بهت نزدیک بشم؟تو فقط پسر عمه منی...اینو بفهم... ساسان-حالا تو اینو بفهم...تو باید منو بخوای روی باید تاکید کرد... -نمی فهمم ساسان-امشب مامان تو رو خواستگاری می کنه و تو هم باید منو قبول کنی... -اما تو نمی تونی بدون رضایت من ،باهام باشی... ساسان-امشب می بینیم... به صندلی تکیه دادم و زمزمه کردم: -ازت متنفرم عوضی...متنفرم... دوباره ماشین رو روشن کرد و توی سکوت راه افتادیم...گرمی دستهاش رو روی دستای سردم حس کردم.با خشم گفتم: -ولم کن ساسان... به مهربونی گفت: -من می خوامت ماهان...یه ذره باهام مهربون تر باش...به خدا قول می دم خوشبختت کنم... هیچ حسی بهش نداشتم.دستم رو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم و گفتم: -من الان اصلا به ازدواج فکر نمی کنم... ساسان-امشب هم فقط یه مراسم نامزدی ساده است... -مراسم نامزدی؟تو چطوری می تونی ساسان؟ ساسان-همه چی رو مامان درست کرده...به من ربطی نداره... با حالت عصبی پام رو تکون میدادم...فکر کردم: -شده تو روی عمه وایسم،باید سر جا بنشونمش...اون حقی توی آینده من نداره...اونکه اینهمه از من بدش میاد،چه طور می خواد بشم عروسش؟ سرم وحشتناک درد می کرد.ساسان اومد حرفی بزنهکه دستم رو بالا گرفتم و گفتم: -حتی دلم نمی خواد صداتو بشنوم... ساسان-اما من... داد زدم: -خفه شووووووو.... زیر لب یه چیزی زمزمه کرد و با اخم به رو به روش خیره شد...نمی تونستم اینهمه نادیده گرفته شدن رو تحمل کنم... . با دیدن ماشین بابا جا خوردم.با تعجب گفتم: -اون الان باید شرکت باشه... ساسان زیر لب گفت: -حتما موضوع مهمی پیش اومده... پس به گوش بابا هم رسیده بود...ساسان خواست ماشینو پارک کنه که من سریع از ماشینش پیاده شدم.داد زد: -وایسا منم بیام... دستم رو توی هوا تکون دادم وگفتم: -برو بابا... وبا عجله وارد خونه شدم...عمه داشت حرف می زد.با ورود من،همه سر ها به سمتم چرخید... عمه-بفرما...خودشم اومد... یه ببخشید گفتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم.بهار توی اتاقم بود.با دیدنم گفت: -ماهان...اگه بدونی چی شده... با ناراحتی گفتم: -می دونم... بهار-حالا چه کار می کنی؟ -هیچ کار...مگه زوره؟ بهار-نه... -پس هیچی دیگه... بهار اومد حرفی بزنه که در باز شد و بعدش قیافه گرفته مهیار رو دیدم... -خوبی داداشی؟ مهیار-چه کار می کنی ماهان؟ -واسه چی؟ مهیار-همین جریان نامزدی... پوفی کردم و با عصبانیت گفتم: -تو هم طرفدار عمتی؟بابا من از این ساسان بدم میاد...یه ذره هم منو درک کنین... به طرفم اومد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: -کی گفته ما تو رو درک نمی کنیم؟هیچ کس بجز عمه و ساسان راضی نیست.... آه عمیقی کشیدم و گفتم: -پس چرا هیچ کس هیچی نمی گه؟ مهیار-نمی دونم... -ببین...دارم از الان میگما...سر به سر من بذاره،یا بخواد برام تعیین تکلیف کنه،حرمتهاش رو میذارم کنار و تو روش وایمیستم... مهیار-منم همین نظر رو دارم... خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: -بی خیال حالا....ولشون کن...دیگه چه خبر؟ مهیار با کمی تردید گفت: -عمو مجید اینا شب میان خونمون... -چه بی خبر...واسه چی حالا؟ مهیار-عمه دعوتشون کرده... بی هوا از جام بلند شدم و داد زدم: -چی؟ اون به چه حقی واسه ما تصمیم می گیره؟ مهیار-آروم باش...صدات می ره پایین... بلند تر گفتم: -بره..اصلا همین قصدو دارم...اون حق نداره...اون نمی تونه...یعنی من بهش اجازه نمی دم... با باز شدن در حرفم نیمه تموم موند... سایه عصبی گفت: -بیا پایین..مامان کارت داره پوزخندی زدم وگفتم: -بفرما...احضار شدیم سایه خنده عصبی ای کرد و رفت...رو به بهار گفتم: -تو همین جا بمون... سرشو تکون داد و من دست در دست مهیار(!)رفتم پایین...عمه با دیدنمون یه خنده مصنوعی تحویلمون داد و گفت: -بفرما..عروس منم اومد به وضوح اخم کردم و گفتم: -کی گفته من عروس شمام؟ عمه با خونسردی نگاهی به ساسان انداخت و گفت: -مگه شما با هم حرف نزدید؟ -من می خواستم این سوالو از شما بپرسم...مگه ساسان حرف های منو بهتون نگفت؟ عمه با خشم گفت: -حرفتو بزن.. -من ساسان رو نمی خوام... عمه-ساسان که مشکلی نداره... روی مبل رو به روش نشستم و گفتم: -ببین عمه جون،من می خوام با کسی ازدواج کنم که بتونم بهش تکیه کنم...نه کسی که واسه روز تولدش باید براش لوازم آرایش بخرم...! صدای خنده های ریز مانی و مهیار و بابا رو شنیدم اما با جدیت به عمه خیره شدم.با کمی مکث گفت: -اما ساسان بعد از ازدواج درست می شه... -من که این طور فکر نمی کنم... عمه-اما.... -اما نداره دیگه...خیلی ببخشید ها...اما من اصلا به ازدواج فکر نمی کنم و به دیگران هم اجازه دخالت تو زندگیم رو نمی دم... عمه-ولی پدر و مادر و خانواده تو،خوبی و راحتی تو رو می خوان...اونا حق دارن بهت تو تصمیماتت کمک کنن... -درسته..اما شما پدر یا مادر من نیستی... عمه-ماهان...خیلی زبون دراز و بی ادب شدی.. -خب دیگه...من خیلی بدم و لیاقت عروس شما بودن رو ندارم... ساسان از جاش بلند شد وگفت: -اما من تو رو دوست دارم... -ما حرف هامون رو زدیم... ساسان-خواهش میکنم بهم یه فرصت دیگه بده..ماهان..من...من... عمه با عصبانیت گفت: -ساسان... چنان با تحکم این حرف رو زد که ساسان بی هیچ حرفی سر جاش نشست.عمه رو به من گفت: -ما خیلی بهت لطف کردیم که خواستیم عروس خانواده صادقی بشی... خواستم حرفی بزنم که بابا گفت: -این حرفا چیه آبجی خانم؟داری به ماهان توهین می کنی... عمه-این دختر پررو،لیاقت احترام گذاشتن رو نداره... بابا-ولی من نمی تونم بهت اجازه بدم توی خونه خودم،به دخترم توهین کنی... عمه سریع از جاش بلند شد وگفت: -خب از اول می گفتی..باشه..ما میریم.. و رو به ساسان و سایه گفت: -پاشید وسایلتون رو جمع کنید... سایه بلند شد و با عمه به اتاق خواب رفت.ولی ساسان مون.با کمی مکث گفت: -من واقعا معذرت می خوام..نمی خواستم اینطوری بشه... بابا-اشکال نداره..درست می شه..ولی فکر ماهان رو از سرت بیرون کن... نگاهش بهم افتاد...تو نگاش پر از حرف بود...به سختی نگاشو گرفت و گفت: -خدافظ... عمه یه خدافظ عصبی گفت و بیرون رفت.من و مانی و مهیار هم رفتیم تو حیاط...هنوز نگاه ساسان غم زده بود.... *** -ولی اگه من حرفی نمیزدم،شما ها قبول می کردین... بابا-نه دخترم..واسه چی اینطوری فکر می کنی؟ -واسه چی؟شما بگو چرا اینطوری فکر نکنم؟هیچوقت نشد به خاطر بچه هات تو روی خواهرت وایسی...الانم به خاطر حرفای من این طوری جوابشو دادی و بدون اینکه جلوی اشک هام رو بگیرم ادامه دادم: -اون به من توهینکرد،ولی شما اونطور که باید،جوابشو ندادین... بابا به سمتم اومد و منو توی آغوشش گرفت و گفت: -ببخش دخترم...ببخش عزیزم...معذرت می خوام... مهیار با صدای مسخره ای گفت: -آه...گریه ام گرفت.... کوسن روی مبل رو چنان به طرفش پرت کردم که محکم توی صورتش خورد.دستش رو روی دماغش گاشت و گفت: -بشکنه اون دستت...خدا ساسان رو دوست داشت که عمه قبول کرد بی خیال بشه و گرنه زیر شکنجه های تو شهید می شد.... -تو خفه شو که می گیرم کلتو می کنما....! مبینا برگه مرسده رو هم داد و سر جاش نشست.به هلیا گفتم: -پس آزمایش من کو؟ هلیا-نمیدونم....از حانم بپرس.... قبل از اینکه خانم رو صدابزنم،خودش گفت: -ماهان...بیا این جا... از جام بلند شدم و با کنجکاوی به سمتش رفتم.یه برگه بهم داد و گفت: -آزمایشت اشتباه شده... نگاهی به برگه توی دستم انداختم ...هیچی ازش نفهمیدم...رو به خانم گفتم: -چی شده خانم؟ خانم-طبق این آزمایش،توی خون تو پر از تستسترونه... اولش شکه شدم؛اما بعدش زدم زیر خنده..بی اختیار،قهقهه می زدم...همه بچه ها ساکت شده بودن و با تعجب به من نگاه می کردن... کمی خودمو جمع و جور کردم و با لبخند رو به خانم گفتم: -حالا من چه کار کنم؟!!! خانم-باید بری یه آزمایش دیگه بدی... -حالا حتما لازمه؟دیگه دیگه خون تو تنم نمونده! خانم-آره...خیلی لازمه ابرهامو بالا انداختم و با نتیجه آزمایشی که منو یه پسر معرفی می کرد،به سمت بچه ها رفتم...رو به شقایق که روی دسته صندلیم نشسته بود،گفتم: -خانم...میشه بلند شید؟ شقایق چپ چپ نگام کرد و گفت: -چه چسی میاد واسه من...بگیر بتمرگ ببینم واسه چی می خندیدی؟ روی صندلی نشستم و برگه رو جلوی حنانه-که انگلیسیش عالی بود-گرفتم و گفتم: -بخش هورمون رو بخون... حنانه مکثی کرد و بعد جیغ زد: -اینجا چی نوشته... و توی صورتم خیره شد و گفت: -ببینمت..! شقایق-درد..فارسی حرف بزنین ما هم بفهمیم... حنانه-طبق این آزمایش،این نره غولی که مشاهده می کنید،یه پسره...تو خونش پر از تستسترونه...! همه با تعجب بهم خیره شده بودن..با خنده گفتم: -اون نگاه های هیزتونو جمع کنین...من زن و بچه دارم...اینارو نگا...آب دهنشون راه افتاد..! جدی تر شدم و ادامه دادم: -لب و لوچه تونو جمع کنین...جوابش اشتباه شده...باید برم دوباره آزمایش بدم... ترانه یکی زد پشت گردنمو گفت: -بمیری...داشتیم امیدوار می شدیم ها..! چشمم به هلیا افتاد.داشت زیر چشمی نگام می کرد.تو نگاهش یه حس خاصی بود...انگار...انگار داشت باهام حرف می زد...با کمی مکث،نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت...دلم می خواست توی آغوشم می گرفتمش و بهش می گفتم برای این غمی که تو چشم هاشه ،می تونه رو من حساب کنه...اما از جام تکون نخوردم...یه حسی بهم می گفت،من دلیلشم... . . . با مهربونی رو به مهیار گفتم: -داداش گلی.... مهیار-من خودم زغال فروشم...گورتو گم کن...فردا امتحان دارم... -یعنی نمیای؟ مهیار-نوچ... آه عمیقی کشیدم و گفتم: -باشه...مردم داداش دارن،ما هم داداش داریم... با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت و به کتابش خیره شد... . . . پرستار با دیدنم گفت: -ا..دوباره شما؟ لبخندی زدم و گفتم: -جواب آزمایشم اشتباه شده بود... اخمی کرد و گفت: -ولی جواب های ما صد در صد درسته... با شیطنت گفتم: -پس حتما من یه پسرم؟!! با تعجب گفت: -منظورت چیه؟ جواب آزمایشم رو نشونش دادم و گفتم: -ایناهاش...یا چشم هات اشتباه می یبینن یا جواب این آزمایش اشتباهه...! نگاهی به برگه انداخت و گفت: -احتمالا چشم هام اشتباه می بینن... دیگه حرفی نزدم..اینا دیگه اعتماد به نفس رو رد کردن رسیدن به اعتماد به سقف..!! دوباره سه تا-به قول هلیا-گالن،خون دادم و قرار شد پس فردا همون موقع برای جوابش برم... خواستم ماشین رو روشن کنم که با صدای زنگ گوشیم متوقف شدم.هلیا بود.. -سلام هلیا-سلام..کجایی؟ -جلوی در آزمایشگاه(!!!) هلیا-می خوای آزمایش بدی؟ -نه...تموم شد..دارم می رم خونه... هلیا-بیا این جا... -نه مرسی..هنوز صبونه هم نخوردم.. هلیا-یعنی تو خونه ما یه صبونه هم پیدا نمی شه؟ -نمی شه بی خیال شی؟ هلیا-نه..خونمون می بینمت...بای.. وقطع کرد..نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و زمزمه کردم: -دختره دیوونه...! . .. با خجالت گفتم: -ببخشید...مزاحمتون شدم... نرگس خانم لبخند قشنگی زد و گفت: -خواهش می کنم دخترم...هلیا که همیشه خونه شماست...حالا یه بار هم تو اومدی...خجالت نداره که...! هلیا-مامان،ماهان صبونه نخورده... نرگس خانم-ای وای...زود تر می گفتی خب... هلیا-اشکال نداره...خودم براش آماده کردم... و دستم رو گرفت و منو به سمت آشپزخونه کشوند.چشمم به میز افتاد.خیلی با سلیقه و کامل چیده شده بود. -بگو جان ماهان همش رو خودم چیدم... هلیا در حالی که داشت چایی می ریخت،گفت: -چرا تو؟جان خودم،همش رو خودم چیدم... روی صندلی نشستم و گفتم: -دستت طلا گلم..خوش به حال شوهر تو...داره بهش حسودیم می شه...! هلیا-قرار نشد بهش حسودی کنیا... یه لحظه یاد علی افتادم..نمی دونم چرا،ولی حس کردم منظور هلیا علی بود...نا خود آگاه اخم هام تو هم رفت.... هلیا-اوووه...اونو نگا..می دونی ماهان،من فکر می کنم اگه همه زنبور های دنیا هم روی تو تف کننا،نمی شه تو رو خورد...! از لحن جدیش خنده ام گرفت.اما هلیا بی خیال ادامه داد: -والله...می گی خوش به حال شوهر من...اما من می گم بد بخت شوهر تو....قیافه داری؟ نداری...چهارتا عشوه بلدی؟ نیستی...خونه داریت خوبه؟ نه... نمی دونم اون ساسان بدبخت هم چه گناهی به درگاه خدا کرده بود که عاشق توی کله خر شد...ولی آخرش که دیدی؟آمرزیده شد...وگرنه از تو جواب بله رو می گرفت...اگه یه روز قرار باشه.. توی حرفش پریدم و گفتم: -صبونه نخواستم...ولم کن... هلیا-اه..همش تقصیر توئه...انقد حرف می زنی حواس واسه آدم نمی ذاری...! صندلی کنارم رو عقب کشید و نشست. -مرسی هلی جونم...دستت درد نکنه... هلیا-خواهش می کنم... داشتم چاییم رو شیرین می کردم که هلیا شروع به لقمه گرفتن کرد.با خنده گفتم: -مگه تو صبونه نخوردی؟ هلیا-چرا...خوردم... -خدارو شکر...با این لقمه هایی که می گیری،می ترسم من رو هم بخوری...! هلیا لقمه رو به دهنم نزدیک کرد و گفت: -اینا مال من نیست...مال توئه..همش رو هم باید بخوری...! . . . هلیا-ماهان....ماهان...بیا...خودشه -کی؟ هلیا-علی دیگه دستش رو روی بینیش گذاشت و دکمه موبایلش رو زد. هلیا-الو... علی-سلام...کجایی تو؟چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ هلیا-سلام..کاری داشتی؟؟ علی-دلم برات تنگ شده هلیا...می خوام ببینمت... هلیا-ولی من اصلا علاقه ای به دیدنت ندارم... علی-تو فقط علاقه داری منو حرص بدی.. هلیا-خدافظ... علی-وایسا..کجا داری می ری؟حداقل بذار صداتو بشنوم... هلیا-شنیدی..بسه... علی-کاش یه ذره احساس تو هم مثل من بود... هلیا-تو رو خدا..دوباره بحث راه ننداز... دوباره؟یعنی اینا قبلا هم...؟ از احساسم به علی مطمئن شده بودم...من علی رو دوست نداشتم ولی واسه هلیا نگران بودم...می ترسیدم به علی دل ببنده..اما شاید هلیا نگرانی منو،حسادت یا علاقه به علی برداشت می کرد...پس سکوت بهتر بود... هلیا-تو دوباره رفتی تو عالم تفکر؟ خنده بی جونی کردم و گفتم: -چی گفت؟ هلیا-تازه می گه لیلی زن بود یا مرد...خیر سرت گذاشتم رو آیفون ازم سوال نپرسی.. -درد...اصلا نمی خواد بگی و لبامو غنچه کردم و به زمین خیره شدم.از روی صندلی بلند شد و کنارم روی تخت نشست و گفت: -الهی...حالا تو بغض نکن... دستم رو روی شونه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم و گفتم: -اینطوری که حرف می رنی فکر میکنم سه چهار سالمه! هلیا خندید و چیزی نگفت.با تردید پرسیدم: -دوسش داری؟ هلیا-کی رو؟ -علی رو دیگه... کمی فکر کرد و گفت: -نمی دونم..ازش خوشم میاد...ولی فکر نکنم دوسش داشته باشم... زیر لب زمزمه کردم: -خداکنه... *** با دیدن پرشیای ساسان،با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم.با صدایی که از پشت سرم اومد،به عقب چرخیدم: -سلام ساسان بود...بر خلاف دفعه قبل،تمیز و مرتب نبود...ته ریش چند روزه ای هم روی صورتش بود. -سلام...این جا چه کار می کنی؟ ساسان-باید به حرف هام گوش بدی...تو رو خدا نه نگو دنبال بهونه ای برای نرفتن می گشتم که دستم رو گرفت و منو به سمت ماشینش برد... . . . دست به سینه وایسادم و به ساسان که با حالت عصبی دستشو توی موهاش فرو می کرد،نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک در بند رو توی ریه هام فرستادم...کم کم داشت حوصله ام سر می رفت که ساسان شروع کرد: -درسته مامان این تصمیم رو گرفته،ولی از اول هم من عاشقت بودم ماهان...حتی چند بار بی خبر اومدم تهران و مواظبت بودم تا مطمئن بشم با هیچ پسری نیستی...ماهان،دوستت دارم...با همه شیطنت هات،شلوغی هات،اذیتت هات... به طرفم چرخید و ادامه داد: -حتی با اینکه می دونم دوسم نداری...می خوامت ماهان... چشمم به چشم هاش افتاد...داشت گریه می کرد...احساس کردم یه نفر به دلم چنگ زد...لبام رو بادندونم گاز گرفتم...دنبال یه جمله می گشتم...اومدم حرفی بزنم که ساسان گفت: -بهم یه فرصت بده ماهان...بذار ثابت کنم که به خاطر خودته که می خوامت...نه به خاطر اصرار های مامانم...اصلا میایم این جا و پیش پدر و مادر تو زندگی می کنیم...فقط بهم نه نگو عشقم... انقدر توی چشم هاش خواستن و التماس بود که لبهام به هم دوخته شدن...آخه پسر،تو رو چه به عاشق شدن؟!! با گرمای آغوش ساسان به خودم اومدم...منو توی آغوشش گرفته بود و محکم به خودش می فشرد...توی گوشم زمزمه کرد: -دوستت دارم..دوستت دارم... بی توجه به فریاد های مهیار،مانی و بابا به سمت اتاقم دویدم و در رو قفل کردم...یقه مانتوم رو با حرص کشیدم...طوری که همه دگمه هاش کندن...شالم رو در آوردم و روی تختم ولو شدم...دلم می خواست زار بزنم...اما صدایی توی ذهنم پی چید: -گریه نکن...مرد که گریه نمی کنه.... بغضم با صدای بدی ترکید...سرم رو زیر بالشم پنهون کردم و اشک ریختم...حرف های دکتر توی گوشم زنگ میزد: *** -از این اتفاقا می افته...یعنی اون طوری نیست که بگم شما نفر اول هستی یا یه اتفاق عجیب و غیر ممکن افتاده... به سختی گفتم: -از کی اینطوری شدم؟ نگاهی به برگه آزمایش انداخت و گفت: -درصد پروژسترون خونت خیلی کمه...کمتر از 3 درصده...این یعنی 6-7 ماهی میشه... با شک گفتم: -یعنی من 6-7 ماهه پسرم؟آخه چطور ممکنه؟نمی تونم باور کنم... از جاش بلند شد و دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: -باید با خودت کنار بیای...جنس غالب تو مذکره...هرچی زودتر برای عمل آماده بشی،بهتره... مکثی کرد و ادامه داد: -پسرم...:( *** نمی دونستم چه طوری خوابم برده بود...گوشیم رو با بی حالی برداشتم و دگمهANSWERرو زدم: -بله؟ هلیا-ماهان...کجایی تو؟حالت خوبه؟چه کار کردی؟واسه چی خونوادت اینقدر نگرانن؟ماهان...الو.... با بی حوصلگی گفتم: -اعصاب ندارم هلی...دست از سرم بردار... هلیا-همه این حالتو از چشم من می بینن...بی معرفت،حداقل بگو چته؟ داد زدم: -خوب نیستم...دلم می خواد بمیرم...ب...می...رم... هلیا هم به تقلید از من داد زد: -خب بگو چه مرگته دختر... دختر...هه...با عصبانیت گفتم: -ولم کن... و گوشیم رو به دیوار کوبوندم...هزار تیکه شد...زمزمه کردم: -خدایا...آخه واسه چی؟حالا من چه کار کنم؟ دوباره اشک هام از گوشه چشمم راه گرفتن...نمی دونستم چقدر گذشته بود که با صدای کوبیده شدن در،به خودم اومدم...صدای هلیا بود: -ماهان...در رو باز کن....به خدا اگه در رو باز نکنی... نذاشتم حرفش تموم بشه و در رو باز کردم.با تعجب نگام کرد و بی هوا خودش رو توی آغوشم انداخت و با گریه گفت: -چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟نمی گی از نگرانی می میرم و زنده می شم؟ از خودم جداش کردم و بی تفاوت،از پله ها پایین اومدم...همه در سکوت توی فکر بودن .اولین کسی که متوجه حضورم شد،بهار بود...با خوشحالی داد زد: -ماهان... همه به سرعت نگام کردن..من اما،در سکوت روی اولین مبل نشستم...هلیا هم کنارم نشست و دست سردمو توی دست لرزونش گرفت...لبهامو تر کردم و گفتم: -یه اتفاق بدی افتاده...نه...یه اتفاق خیلی بد افتاده... مانی با نگرانی گفت: -کجا بودی ماهان؟ -پیش دکتر مامان-یا ابوالفضل...چی شده ماهان؟حالت خوبه؟تو که منو... بابا توی حرفش پرید و گفت: -د...بذار حرفشو بزنه یاسمن... و رو به من گفت: -بگو "دخترم"... مانی با بی میلی به مبل تکیه داد و چشم به دهن من دوخت.هلیا با نگرانی دستم رو می فشرد.اشک توی چشم هام جمع شد...به سختی گفتم: -دکتر گفت من یه پسرم... و داد زدم: -من دیگه دختر نیستم...6-7ماهه که نیستم... دستم رو از دست هلیا بیرون کشیدم و صورتم رو پوشوندم و با هق هق گفتم: -شما دیگه دختر ندارین...من یه پسرم...پسر... و از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم که با فریاد مهیار،سر جام خشکم زد: -این چرت و پرتا چیه تحویل ما می دی؟یعنی چی این حرفا؟ با خشم گفتم: -خفه شو مهیار که اصلا حوصله ات رو ندارم... بابا-با هر دو تونم.....بشینین سر جاتون.... برگشتم و دوباره کنار هلیا نشستم.اما هلیا به طرز محسوسی خودش رو عقب کشید....پوزخندی زدم و چیزی نگفتم... بابا-چه طور متوجه شدی؟ در حالی که سعی می کردم لرزش صدام رو کنترل کنم،گفتم: -قرار بود از طرف مدرسه،بریم آزمایشگاه...آزمایش هورمون بدیم....جواب من،منو یه پسر معرفی کرد... مهیار توی حرفم پرید و گفت: -شاید اشتباه شده باشه... بی توجه،ادامه دادم: -خانم سیری بهم گفت دوباره آزمایش بدم...گفت اشتباه شده...دوباره آزمایش دادم...جوابش مثل قبل بود...بردمش پیش دکتر...تائید کرد و گفت که با عمل کردن هم نمی تونم دختر بمونم...جنس غالبم مذکره..... و چشم هام رو بستم... ***

سلام...ببخشید..ببخشید...ببخشی د... واقعا شرمنده ام...یه مشکل برام پیش اومده که نه می تونم تمرکز کنم نه بیام اینجا...تو رو خدا ببخشید...همینو ازم قبول کنین تا بعد...============================== با صدای گرفته ای گفتم: -بیا تو... مهیار در رو باز کرد و وارد اتاقم شد.همونجا وایساد و با تعجب بهم خیره شد...سرمو پایین انداختم و گفتم: -چی می خوای؟ مهیار-هلیا خیلی ناراحت بود...کار درستی باهاش نکردی...حداقل یه خدافظی می کردی باهاش.. -تو چی می فهمی مهیار؟من دارم می میرم...کاش واقعا می مردم... مهیار به سمتم اومد و کنارم نشست.اشک هام دوباره راه گرفته بودن.مهیار به آرومی دستش رو روی گونه ام کشید و گفت: -گریه نکن ماهان...تو رو خدا... با هق هق گفتم: -نمی تونم...نمی تونم...آخه واسه چی اینطوری شد؟ مهیار سرم رو توی آغوشش گرفت و نوازش کرد.کمی آرومتر شده بودم ولی هنوز اشک می ریختم... -حالا چی می شه؟من می ترسم مهیار... خنده ی محزونی کرد و گفت: -تا حالا اینطوری ندیده بودمت...شبیه بچه ها شدی...! سرم رو بلند کردم و نگاش کردم.چشماش خیس بود.لبخندی زدم و گفتم: -خیلی دوستت دارم داداش بزرگه... مهیار-منم همینطور... بلند شدم و گفتم: -دیگه نمی تونم توی خونه بمونم...می رم یه هوایی بخورم... مهیار هم بلند شد و گفت: -باشه..مواظب خودت باش... . . . ماشینو خاموش کردم و ازش پیاده شدم.گوشیم رو روی حالت پرواز گذاشتم و بی هدف راه افتادم...به خانواده هایی که بی خیال می خندیدن نگاه کردم...منم مثل اونا بودم...حتی شادتر از اونا...ولی الان... آهی کشیدم و فکر کردم: -کاش می شد زمانو به عقب برگردونم... بین درختا،جایی که اصلا توی دید نبود،نشستمو زانو هام رو توی بغلم گرفتم.صدای آب آرومم می کرد ولی دلم می خواست آهنگ گوش بدم...از فکرم گذشت: -کاش گیتارم رو آورده بودم... آهنگ" من به جای تو" ی رضا شیری رو گذاشتم و باهاش زمزمه کردم: -شکسته ام ولی تکیه گاه توام/ببین بی کس اما پناه توام/یه عمره که از غصه و غم پرم/به جای تو بازم شکست می خورم/همون وقت که از زندگی خسته ای/برات باز نشد هر در بسته ای/می خوام توی نقش تو بازی کنم/به هر سختی تقدیر رو راضی کنم... گریه ام گرفته بود...حتی با اینهمه اشک ریختن هم آروم نمی شدم...سرم درد می کرد و چشم هام می سوخت...دلم یه نفر رو می خواست که با حرف هاش آرومم کنه...کاش هلیا این جا بود...دوباره آهی کشیدم و به نقطه نا معلومی خیره شدم... . . . با صدای فریاد مانی از جام پریدم: -ماااهااان....بیا این در لعنتی رو باز کن... از تخت پایین اومدم و قفل در رو باز کردم.مانی با دیدنم توی صورتش زد و گفت: -خدا مرگم بده...تو چرا اینطوری شدی؟ -توروخدا مانی...دست از سرم بردار... مامان-یعنی چی؟جون تو تنت نمونده...بیا...باید یه چیزی بخوری... -سیرم...نمی تونم بخورم... مامان-من این حرف ها سرم نمی شه...زود بیا پایین...غذات سرد می شه... با بغض گفتم: -چرا راحتم نمی ذاری مانی؟ در حالی که اشک توی چشم هاش جمع شده بود،گفت: -راحتت بذارم که از گرسنگی بمیری؟کاری از دست ما بر نمیاد...اما نمی تونیم ذره ذره آب شدن تو رو ببینیم...حال همه بده...همه ناراحتن...برای تو سخته برای ما سخت تر...تو فقط خودتو می بینی من و حمید بچه مونو...مهیار... مهیار... خواهرشو... تو قل اونی... میدونی ناراحتی تو چقدر روی اون تاثیر داره؟بس کن ماهان... بس کن... و زد زیر گریه...طاقت دیدن اشک هاشو نداشتم...توی آغوشم گرفتمش و گفتم: -گریه نکن مانی جونم....گریه نکن عزیزم... باشه.. باشه.. هر چی تو بگی.. میام... مانی در حالی که یه لبخند زورکی رو لبش بود،نگام کرد و گفت: -خیلی دوستت دارم..هر جور که باشی... دست مانی رو گرفتم و با همدیگه رفتیم پایین...همه سر میز نشسته بودن و داشتن با غذاشون بازی می کردن.انقدر توی فکر بودن که متوجه ورود ما نشدن.کنار مهیار نشستم و گفتم: -سلام... بابا-سلام عزیز دلم...حالت خوبه؟ -بله بابا جونم...خوب خوبم... ولی اصلا خوب نبودم...سرم درد می کرد و بی حال بودم...اما مانی با حرف هاش روشنم کرده بود...وجدانم اجازه نمی داد اونا رو هم نگران کنم...وای خدا...این چه بلایی بود سرم آوردی؟ با صدای مانی از فکر بیرون اومدم: -دوست نداری ماهان؟چرا نمی خوری؟ -چرا چرا..خیلی هم دوست دارم... و قاشق رو به دهنم نزدیک کردم...انگار معده ام بسته شده بود...دلم هیچی نمی خواست.خودم هم باورم نمی شد ...اون ماهانی که من می شناختم،با اینی که بودم،هیچ شباهتی نداشت... . . . دکتر نگاهی به برگه و نگاهی به ما انداخت.همگی استرس داشتیم... وای خدا...چی می شه الان بگه این جواب درسته و بقیه اشتباه بوده...چی می شه دوباره به من بگه دخترم...خدا...1000تا صلوات نذر می کنم دختر باشم!خدا جونم ...روی منو ننداز زمین دیگه.... دکتر-آقای امین،نگرانی و ناراحتیتون رو درک می کنم...اما اتفاقیه که افتاده و شما نمی تونید عوضش کنین...هر چقدر هم که وقت رو تلف کنید،خود ماهان اذیت می شه...شاید به روش نیاره،اما زندگی کردن اینطوری سخته و هر چی بگذره بدتر هم می شه... آهی کشیدم و فکر کردم: -خدایا...10000تا صلوات نذر می کنم الان از خواب بپرم...جان هلیا دو در نمی کنم و همه شو می فرستم....هر چی هم قبلا نذر کردم و از زیرش در رفتم می فرستم...خدایا... با صدای لرزون پدرم،به خودم اومدم: -حالا باید چه کار کنیم؟ دکتر-ما همگی واسه عمل جراحی آماده ایم...هر وقت که ماهان هم آماده بود به امید خدا جراحیش می کنیم...بعد از عمل می فهمه چه کار درستی کرده... نه...مثل اینکه جدی جدی دارن منو پسر می کنن....خدایا..با همه آره با من بدبختم آره؟!..بابا من بی جنبه ام... همگی بلند شدیم.دکتر رو به من گفت: -من منتظر تماست می مونم...ولی یادت باشه هر چی زودتر آماده بشی بهتره...هر وقت هم اراده کنی اتاق عمل آماده است... -باشه...بعلا باید فکر کنم... دکتر-فکر کن...ولی سریع تر.. -باشه...مرسی ...با اجازه... واقعا از همتون معذرت می خوام اما دارم همه سعیم رو می کنم تا تند تند بذارم...برام دعا کنین بچه ها... ======================== اصلا حوصله خونه رفتنو نداشتم...انگار مهیار هم متوجه شد چون گفت: -می شه من و ماهان بعدا بیایم؟ بابا نگاه مشکوکی بهمون انداخت و گفت: -باشه..ولی مواظب همدیگه باشین.... دستم رو توی جیب سویشرتم فرو کردم و کنار مهیار راه افتادم.... مهیار-خوبی ماهان؟ -نه..داغونم مهیار...نمی دونم چکار کنم... مهیار-خداییش خیلی سخته... -این روزا کی تموم میشه؟ مهیار دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد و گفت: -تموم می شه..به شرطی که تو زود تر تصمیمت رو بگیری... -آخه چطور؟چطوری قبول کنم پسر بشم؟من نمی تونم...نمی تونم مهیار...من اگه عمل کنم،زندگیم زیر و رو می شه و من اینو نمی خوام... مهیار-ولی این طوری هم عذاب می کشی...یکم فکر کن..نه دختری نه پسر...یه جورایی می مونی بین دو راهی... آهی کشیدم و گفتم: -می دونم...اما به این راحتی ها هم نیست که... مهیار-ولی از عذابی هم که الان می کشی کم تره... روی نیمکت نشستم و گفتم: -اعصابم به هم ریخته... مهیار-دو دقیقه بمون همین جا،زود میام... -کجا؟ مهیار-اومدم می فهمی... با بی حوصلگی به نیمکت تکیه دادم و سعی کردم با نفس های عمیقم،کمی از اضطراب درونم رو کم کنم...حسابی به هم ریخته بودم..توی این یه هفته،قد همه سال های عمرم سختی کشیده بودم و گریه کرده بودم...توی فکر هام غرق بودم که با صدای مهیار به خودم اومدم: -کجایی جاجی؟ -ا..توئی؟...کی اومدی؟ مهیار-یه یه ساعتی می شه... -درد...اصلا حوصله لوده بازی هاتو ندارما..می زنم لت و پارت می کنم... مهیار-اتفاقا یه چیزی آوردم سر حالت می کنه... با تعجب نگاش کردم که از توی جیب کاپشنش یه بسته سیگار در آورد.... -مهیار..توهم؟باورم نمی شه.. مهیار-کوووفت...آروم باش...یکی ندونه فکر می کنه سر بریده دیدی تو جیب من... -تو...تو سیگار می کشی؟ مهیار-بعضی اوقات آره... -و الانم همون بعضی اوقاته؟ مهیار-ای گفتی...دقیقا... و یکی از سیگار ها رو دستم داد...با لودگی گفتم: -معتاد نشیم حالا... مهیار پقی زد زیر خنده و گفت: -دیدی...نکشیده سر حالت آورد... بی توجه گفتم: -ولی این یکی از فواید پسر بودنه ها...آزادی...هر کاری دلت بخواد انجام می دی هیچکی هیچی بهت نمی گه...نه؟ مهیار-نمی خوای که الان بحث دفاع از حقوق زنان راه بندازی؟!! -نه... و ساکت شدم...فکر کردم: -دیگه دلیلی واسه این کارا وجود نداره....دیگه آبجی کوچیکه نیست که باهات درباره حقوق پایمال شده زنا بحث کنه...الان داداش کوچیکه کنارت نشسته که هر چی بگی اون هیچی نمی گه... دوباره چشم هام پر از اشک شد...زمزمه کردم: -آخه من چقد بدبختم خدا...؟ مهیار در حالی که پکی به سیگارش می زد گفت: -تو که دوباره دستگاه آبغوره ات راه افتاد...دختر که بودی کمتر اشکاتو می دیدما... چنان نگاهش کردم که سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت... به سیگار توی دستم خیره شدم...دفعه اولی نبود که سیگار می کشیدم ولی هیچ کششی نسبت بهش نداشتم...فندکی رو که مهیار جلوم دراز کرده بود رو گرفتم و روشنش کردم...پک عمیقی به سیگار زدم و دودش رو توی ریه ام حبس کردم..از عذاب دادن خودم لذت می بردم..من این جسم رو دوست نداشتم...یه حسی بهم می گفت: -بذار از بین بره...بره به درک..این جسم لعنتی داره تورو از هر چی که دوست داری جدا می کنه...بذار از بین بره... با ضربه محکمی که به پشتم خورد،به سرفه افتادم مهیار-تو چته؟هنگ کردی یهو؟ -دلم می خواد بمیرم...ولم کن... مهیار-با این دفعه می شه صدو هفتاد و چهارمین باری که دارم این جمله رو ازت می شنوم..بس کن ماهان..چقدر می ری رو اعصاب من آخه...بی شعور نفهم،به فکر خودت نیستی به فکر من بدبخت باش که جسمم به جسم تو وصله..بفهم نفهم... از حرصی که می خورد خنده ام گرفت... -خیلی دوستت دارم داداش بزرگه...! مانتو و شالم(!)رو پوشیدم و بعد از برداشتن سوئیچم از اتاقم بیرون اومدم....دیگه حوصله سر خوردن روی نرده ها رو هم نداشتم... مانی و بهار داشتن تلویزیون نگاه می کردن.مانی با دیدنم گفت: -کجا می ری ماهان؟ -می رم هلیا رو ببینم... مامان-تصمیمت رو گرفتی؟ -آره...می خوام باهاش حرف بزنم.. مانی لبخندی زد و گفت: -موفق باشی... به آرومی از خونه خارج شدم.دلم برای هلیا تنگ شده بود.دیگه مدرسه هم نمی رفتم...می رفتم چی می گفتم؟!!خانم سیری اصلا تعجب نکرد...اون از اول می دونسته جواب آزمایش اولیم هم درسته...ولی بقیه چرا...تنها موضوعی که از مدرسه اذیتم می کنه،اینه که وجود من کنار هلیا،مانع می شد تا بچه ها به خاطر رابطه مون بهش تیکه بندازن...حالا که من پسرم،دیگه بدتر...بیچاره هلی...! نمی دونستم برای دیدنم میاد یانه،اما دلمو به دریا زدم.کنار پارک،ماشینو نگه داشتم و شمارشو گرفتم...خدا کنه حداقل جوابمو بده... هلیا-سلام -سلام هلی...چطوری؟ هلیا-میسی...خوفم...تو چطولی؟ از این طرز حرف زدنش،دلشوره ام کم تر شد... -منم خوبم...می خوام ببینمت هلی... مکثی کرد و گفت: -کی...کجا... -الان...پشت خونتون... هلیا-ا...الان اونجایی؟وایسا اومدم.... و قطع کرد...از این کارش،لبخند روی لبام اومد.هلیا همون هلیا بود.منم همون ماهان بودم.پس دوستی ما هنوزم پابرجا بود.از ماشین پیاده شدم و به سمت یکی از نیمکت ها رفتم.چند دقیقه بعد،هلیا رو دیدم.بی هوا از جام بلند شدم.هلیا لبخندی زد و به راه رفتنش سرعت داد.منم لبخند عمیقی زدم و بهش خیره شدم.زیبا براش کم بود.فوق العاده شده بود.یه شلوار لی تنگ،با مانتوی کرم و شال مشکی پوشیده بود.دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: -سلام...دیر که نیومدم؟ دستش رو فشردم و گفتم: -نه...مثل همیشه،به موقع اومدی..بشین... کنارم نشست. -از مدرسه چه خبر؟ پوفی کرد و گفت: -وااای...نمی دونی چه خبره...هیچکس باورش نمی شه...همه فکر میکنن داریم شوخی می کنیم...ولی نمی دونی چقدر جات خالیه...اصلا دیگه بهم خوش نمی گذره.... -دعا کن توی یه دانشگاه با هم قبول بشیم... آهی کشید و گفت: -امیدوارم..تو چه کار می کنی؟ -فعلا که هیچی.... اشاره ای به مانتو و شالم کردم و ادامه دادم: -الان که ظاهرم دختره...دارم واسه عمل حاضر می شم... هلیا خواست چیزی بگه،اما حرفش رو خورد. -چی می خواستی بگی؟ هلیا-هیچی.. -ا..اذیتم نکن..بگو چی می خواستی بگی دیگه... هلیا-اگه...اگه تو عمل کنی...دیگه...دیگه...دوست من....نیستی؟...یعنی دیگه پیشم نمیای؟ به طرفش چرخیدم و گفتم: -این چه حرفیه که میزنی هلی؟معلومه که نه... سرش پایین بود...دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و مجبورش کردم نگام کنه...داشت گریه می کرد.بی هوا بغلش کردم و گفتم: -دیووونه..واسه چی گریه می کنی؟مگه می شه من از تو جدا بشم هلی؟...هان...؟یکم فکر کن...من که اینهمه تو رو دوست دارم...هلیا...جان ماهان گریه نکن دیگه... دماغشو بالا کشید و گفت: -قول بده ولم نمی کنی... -قول می دم... ازم جدا شد و توی چشم هام نگاه کرد.صورتش قرمز شده بود و دماغش باد کرده بود. با خنده گفتم: -ببین خله چه بلایی سر خودش آورده..! هلیا-ماهان...می شه عمل نکنی؟ -یعنی همین شکلی بمونم؟بمونم تو دوراهی؟نه پسر باشم نه دختر؟ هلیا-آره... -خیلی سخته هلی...دارم دیونه می شم...اصلا نمی دونم واسه چی...بیچاره مهیار رو هم مجبورش کردن بره آزمایش بده...چون دو قلوئیم.. خندیدم و ادام دادم: -فکر کن...مهیار..با اون ابهتش،دختر بشه....! هلیا پقی زد زیر خنده و گفت: -اونوقت اون می شه ماهان...تو میشی مهیار...! اخمی کردم و گفتم: -به من می خوره عین اون پسره خل و چل باشم؟ دستی به صورتم کشید و گفت: -آره...فقط یه ذره ریش و پشم کم داری...راستی،ریشم در میاری؟!! سرم رو بالا گرفتم و چونه امو نشونش دادم و گفتم: -آره...نگاه کن... هلیا-با این وضع ،بهتره زود تر عمل کنی...وگرنه می شی پسر دختر نما! -درد...بریم یه چیزی بخوریم؟ هلیا-بریم... دستش رو گرفتم و با هم به طرف ماشینم رفتیم... هلیا-راستی،از ترانه چه خبر؟ -واسه چی؟ هلیا-هیچی... -د..بنال دیگه...یا از اول نگو،یا تا تهش بگو... هلیا-آخه خیلی ابراز دل تنگی می کرد! -واسه من؟ -پ ن پ من! خندیدم و در رو براش باز کردم و خودم هم سوار شدم. -از روزی که نیومدم مدرسه،همش بهم می زنگه... هلیا-دختر خوبیه،فقط یه کوچولو روی تو غیرتیه! -ناخوشی...دختر مردمو مسخره نکن... هلیا-واقعیت رو گفتم -دیگه باهاش دعوا نکردی؟ هلیا-نه..اصلا بهش محل نمی ذارم...فقط رابطه ام با شقایق خوبه... -سلام بهش برسون...بگو دلم برا چل بازی هاش تنگ شده! هلیا-اتفاقا شقایق هم،همینو گفت! -خوش به حالتون...داره بهتون حسودیم می شه...به گذشته خودم.. هلیا-ولی تو هم می تونی خوش بگذرونی -ببخشید با کی اون وقت؟حتما با اون دوستی خل و چل مهیار...؟!! هلیا خنده ای کرد و گفت: -نمی دونم والله! *** توی آینه به خودم و اندام دخترونه ام نگاه کردم...اشک توی چشم هام جمع شد...باورم نمی شد تا چند ساعت دیگه ،چیزی از دختر بودن تو وجودم نمی مونه...نگاهی به موهام انداختم.برای اولین بار،دلم می خواست موهام بلند بود و می بافتمشون...آه عمیقی کشیدم و نگاهمو از آینه گرفتم.با بی حوصلگی لباس هامو در آوردم و لباسای گشاد بیمارستان رو پوشیدم.آماده بودم...آماده آماده...واسه پا گذاشتن توی دنیای عجیب و غریب پسرا....!بدون برداشتن شالم،در اتاق رو باز کردم.مانی و مهیار و بابا،پشت در بودن که با دیدن من،از جاشون بلند شدن.تو نگاه همشون حسی شبیه دلسوزی رو می دیدم.مانی با یه لبخند ملایم گفت: -آماده ای دخ...ماهان؟ بی خیال گفتم: -بله...پسرتون آماده است.... مهیار منو توی آغوشش گرفت و گفت: -بذار واسه آخرین بار ،حداقل ماهان خانمو بغل کنم... با اومدن دکتر،ازش جدا شدم و گفتم: -من حاضرم دکتر...بریم؟ لبخندی زد و گفت: -باشه...همه تو اتاق عمل منتظرن... لبخندی به بقیه زدم با کلی استرس دنبال دکتر راه افتادم... *** دستش رو فشردم و گفتم: -ماهانم...خوشوقتم... لبخندی زد و گفتت: -سعیدم... مهیار-خب دیگه...پیش به سوی کوه کوله مو روی شونه ام جابجا کردم و کنار مهیار راه افتادم. مهیار-خوبی ماهان؟ -آره...واسه چی؟ مهیار-تو خودتی...دوست نداشتی با ما بیای؟ -نه...حالا اینا نمی گن این داداش مهیار،از کدم گوری،یهو پیدا شد؟ مهیار-نه بابا...این مغز نخودیا،اصلا بلد نیستن فکر کنن...! آهی کشیدم و گفتم: -خدا کنه... عینک دودیم رو روی صورتم جابجا کردم و به متظره زیبای روبروم چشم دوختم....چقدر دلم می خواست الان با هلیا و دوست های خودم اینجا بودم...ولی حیف که نمی شد...داشتم خاطراتمو مرور می کردم که با صدای"آخ"ظریفی،به خودم اومدم.دختر مو بور سفیدی،کنارم روی زمین افتاده بود...با شرمندگی گفتم: -من...واقعا متاسفم... دختر خواست چیزی بگه که دوستش با عصبانیت گفت: -همینن؟...متاسفم..یه ذره حواستو جمع کن آقا... اومدم حرفی بزنم که دختر گفت: -صبا...ساکت...کمکم می کنی بلند شم؟ بی توجه به پسر بودنم(!)دستم رو زیر بازوی دختر انداختم و بلندش کردم و گفتم: -باز هم ازت معذرت می خوام...من اصلا حواسم نبود و واقعا شرمنده ام....! دختر با عصبانیت خودشو ازم جدا کرد و فریاد زد: -یعنی چی این کارا؟شما خجالت نمی کشی که... مهیار در حالی که دست منو می کشید،گفت: -این داداش من تازه از لندن برگشته...واسه همین این چیزا رو نمی دونه...شما به بزرگی خودت ببخش.. و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف دخترا بمونه،راه افتادو منو هم با خودش کشید.رو به من گفت: -خاک تو سرت...ماهان...چرا اینقد تو گیجی؟بابا اگه به دادت نرسیده بودم که دختره تیکه تیکه ات کرده بود...یه ذره حواستو جمع کن برادر من... سام با خنده گفت: -ولی خوب تیکه ای بودا...باریک الله ماهان خان...دستت درست! خندیدم و گفتم: -نه به خدا...اتفاقی بود! سعید ضربه ای به پشتم زد و گفت: -ما خودمون زغال فروشیم...برو داداشتو رنگ کن... خندیدم و حرفی نزدم.. . . . نوید نفس نفس زنان گفت: -من دیگه نمی کشم...همین جا بشینیم؟ -به این هیکلت نمی خوره انقدر زود خسته شی...! سعید با لودگی گفت: -اگه یه سوزن بکنی تو بازو های این،عین بادکنک بادش خالی می شه....همش واسه خالی نبودن عریضه است! با تعجب رو به مهیار گفتم: -راست می گه؟ سعید-از کی می پرسی داداش؟از خودم بپرس..این مهیار که از نویدم بدتره...!مهیار دیگه سوزن نمی خواد...یه مشت واسه ترکیدنش کافیه... ضربه ای به بازوی خودش زد و ادامه داد: -ولی هیکل من...هرچی بگی کم گفتی...همش ماهیچه خالص... سام-سعید،تا حالا شده تو خفه شی،کسی اعتراض کنه؟ یا این حرف سام،همه زدیم زیر خنده... نوید-حالا بشینیم یا نه؟من خسته شدم... سعید در حالی که روی یکی از صخره ها می نشست گفت: -دفعه دیگه یکی این بچه ریقو رو بیاره،من می دونم با اون...خیر سرمون می خواستیم قله رو فتح کنیما.... نوید بلند شد و در حالی که به سمت سعید می رفت ،گفت: -جرات داری وایسا تا نشونت بدم بچه ریقو کیه...! سعید هم سریع بلند شد و پا گذاشت به فرار...!نوید یه سنگ از روی زمین برداشت و به سمت سعید پرت کرد که محکم توی کمرش خورد و با بی خیالی به طرف ما برگشت.سعید در حالی که دستش روی کمرش بود،داد زد: -الهی ننه ات داغتو ببینه که داغونم کردی...! داشتم با مهیار،جوجه ها روروی آتیش سرخ می کردم که با صدای آشنایی،به عقب برگشتم: -به به...سلام...ماهان خان... علی بود.اخمی کردم و گفتم: -سلام... علی-وقتی ترانه گفت،باور نکردم...به جمع پسرا خوش اومدی با بی زاری گفتم: -چی می خوای بگی؟ علی-هیچی...فقط می خواستم مطمئن بشم... -مطمئن شدی؟حالا گورتو گم کن... علی-دختر بودی،خوش اخلاق تر بودیا... پوفی کردم و گفتم: -علی رو اعصابی... علی-مهم نیست... مهیار-آقا پسر مزاحم نشو...و گرنه بد می بینیا... داداش مارو باش...مزاحم کی نشه؟!! علی-من با تو کار ندارم..طرف صحبت من ماهانه... -خب حرفتو بزن دیگه... علی اشاره ای به بچه ها کرد که چهار چشمی بهش خیره شده بودن و گفت: -تنهایی... -شمارتو بده،یه روز باهات قرار میذارم ببینمت... با شیطنت گفت: -از هلیا بگیر...خدافظ.. عصبی داد زدم: -اسم اونو 

رمان من ی پسرم4

یه تی شرت مشکی جذب،با شلوار لی پوشیدم واز توی آینه نگاهی به خودم انداختم؛محشر شده بودم...!

از اتاقم بیرون اومدم و روی نرده ها نشستم و تا پایین سر خوردم...

مامان-مهیار...تو هم که عین ماهان شدی...

با خنده گفتم:

-من ماهانم مانی...

به سرعت سرشو بلند کرد وگفت:

-فکر کردم مهیاری...آخه این چه تیپیه تو زدی؟

اومدم جوابشو بدم که صدای مهیار متوقفم کرد:

-کسی منو صدا کرد؟

مانی با غیظ گفت:

-نگاش کن مهیار...عین پسرا شده..

مهیار چشمهای پر از شیطنتش رو بهم دوخت وگفت:

-ا...این آینه هه رو کی گذاشتید اینجا؟

و شروع کرد با موهاش ور رفتن...

-درد..آخه کجای من شبیه توئه؟

مهیار-من سه دقیقه زودتر ازت دنیا اومدم،پس تو ادای منو گرفتی...بحث هم نداریم...

بهار به یکی از ستون ها تکیه داده بود وما رو نگاه میکرد...

-تو بگو بهار خانم...من ومهیار شبیه همدیگه ایم؟

بهار-آره...خیلی

مهیار-کدوممون خوشگل تره؟

یه چشمک به بهار زدم وابرومو انداختم بالا...معلوم بود دستپاچه شده...بیچاره نمیدونست از کی طرفداری کنه...!

صدای زنگ بهار رو نجات داد...

-هلیاست..

مهیار-این هلیا خانم شما،کاروزندگی نداره؟

-به تو مربوط نیست...

به سمت آیفون دویدم و در رو باز کردم.

مهیار-میخوای من برم پیشواز،ببینم میفهمه یا نه؟

-اون ریش وپشمات،خیلی میزنه تو ذوق!

دستی به صورتش کشید وگفت:

-به خدا صبح شیش تیغشون کردم

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

-به هر حال...

صورتش رو کج رد وسعی کرد ادای منو بگیره...جوابی ندادم.در رو برای هلیا باز کردم...موهاش رو کج روی صورتش ریخته بود که خیلی بهش می اومد...

هلیا-سلام

-سلام..بیا تو...

کیفشو ازش گرفتم و وارد خونه شد.بهار به سمتش دوید وگفت:

-سلام...دلم برات تنگ شده بود...

هلیا-منم همینطور خانمی...

و رو به مانی ومهیار گفت:

-سلام

مامان-علیک سلام دخترم...خوش اومدی...

مهیار بدون اینکه نگاهی به هلیا بندازه گفت:

-سلام

رو به هلیا وبهار گفتم:

-بریم بالا؟

بهار-من نمیام...میخوام کمک مانی کنم...

-هلیا بریم؟

هلیا-بریم...!

***

هلیا-فهمیدی چی گفتم؟

سرمو تکون دادم...اما هیچی نفهمیده بودم...در تمام مدتی که روی تخت نشسته بود و برام حرف میزد،بهش خیره شده بودم،بدون اینکه متوجه بشم چی میگه...

روی تخت دراز کشیده بودم ویکی از دستام زیر سرم بود...با تکونی که خوردم،به خودم اومدم

هلیا سرش رو،روی اون یکی دستم گذاشته بود وبا چشمهای درشتش بهم خیره شده بود...


بعد از چند لحظه گفت:

-تو چته ماهان؟

-هیچی....خوبم...

سرشو روی سینه ام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کردوضربان فلبم زیاد شده بود...

هلیا-دلم برای ماهان خودم تنگ شده... چت شده تو؟واسه چی اینقدر تو خودتی؟

دستم رو از زیر سرم در آوردم وبین موهاش فرو کردم...سرشو بلند کرد وگفت:

-نمیخوای حرف بزنی؟

صورتش چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت...نفسهاش که به صورتم میخورد،دلمو میلرزوند...بی هوا به عقب هلش دادم و نشستم و سرمو میون دستام گرفتم...از فکرم گذشت:

-خدایا...من چم شده؟...کمکم کن...

از جاش بلند شد و به سمتم اومد و جلوم زانو زد وگفت:

-از دست من ناراحتی ماهان؟

لبخندی زدم وگفتم:

-نه عزیزم...فقط یکم قاطیم...

هلیا-میشه بپرسم چرا؟

-نپرس...چون نمیخوام بهت دروغ بگم...

نفس عمیقی کشید وبه سمت لپ تابم رفت وگفت:

-روشنش کنم؟

سرمو تکون دادم و دوباره رو تختم افتادم...هلیا آهنگ آغوش میعاد خراسانی رو گذاشت و گفت:

-ماهانی...بیا بریم اینترنت...

-خیر سرت اومدی یکم حرف بزنیم...

هلیا-من که کلی حرف زدم...حالا نوبت توئه...

-بیا برقصیم...!

هلیا-باشه

-یه آهنگ شاد بذار پس...

بن بست amir tatalo رو گذاشت

دوتایی میپریدیم بالا وپایین و سر هامون رو به شدت تکون میدادیم.با تموم شدن آهنگ،هلیا به دیوار چسبید و در حالی که نفس نفس میزد،گفت:

-مردم...وای...

نفس عمیقی کشید وگفت:

-بیا دستتو بذار رو قلبم...

به سمتش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم...قلبش به شدت می زد...

-مگه مجبورت کرده بودم اینجوری جفتک بندازی؟

خندید وخودش رو توی آغوشم انداخت و زمزمه کرد:

-خیلی دوستت دارم ماهان...خیلی....

کمی از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم.به اندازه یه وجب ازم کوتاهتر بود.نفسهای گرمش رو که به لبم میخورد،دقیقا حس میکردم...بی اختیاز خم شدم ولباش رو میون لبام گرفتم و با ولع بوسیدم.اصلا متوجه کاری که میکردم نبودم...فقط دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش...عکس العملی نشون نمیداد...معلوم بود شکه شده..

کمی بعد،دستاشو روی سینه ام گذاشت و منو به عقب هل داد.زورش بهم نمیرسید اما این کارش،منو به خودم آورد...حلقه دستامو باز کردم ولبامو از لباش کندم...روم نمیشد نگاش کنم..با حرص گفت:

-تو چت شده ماهان؟میفهمی چه کار میکنی؟

همونطور که سرم پایین بود،گفتم:

-متاسفم هلی...واقعا متاسفم...

و به سمت دستشویی اتاقم دویدم...چند مشت آب سرد روی صورتم پاشیدم وبه خودم نگاه کردم.لبام داغ داغ بود و نبض شقیقه هام به شدت می زد...

چشمهام رو بستم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم...ولی باز ناخودآگاه،صحنه بوسه مون توی ذهنم نقش بست...دستم رو روی لبم گذاشتم و بوسیدمش...

من داشتم چه کار میکردم؟یه نیشگون از بازوم گرفتم تا فکرم منحرف بشه...

اما هنوز هم هلیا ملکه ذهنم بود...

به آرومی از دستشویی خارج شدم.هلیا روی تختم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.با صدای در،سرشو بلند کرد ونگاهی بهم انداخت.اما با بی تفاوتی،دوباره نگاهش رو گرفت.روی صندلی کامپیوترم نشستم و با خجالت نگاهش کردم...

-هلی من...من...باید...خب...من...

هلیا-بیا درباره اش حرف نزنیم...فراموشش کن...

سکوت بدی تو اتاق بود...به سختی گفتم:

-گرسنه ات نیست؟

هلیا-نه...

-تعارف نکن....با شیر وکیک چطوری؟

هلیا-خوبه..خودت درست کردی؟

یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم وگفتم:

-من...ماهان امین...دکتر آینده این مملکت...بشین ور دست مانیم،کیک درست کنم؟

هلیا-باشه بابا...حرص نخور،موهات میریزه..

-وایسا...الان میام...

خواستم از روی نرده ها سر بخورم که با یاد آوری چند ساعت قبل،شبیه آدمیزاد(!)از پله ها پایین اومدم!بوی کیکی که مانی پخته بود،همه خونه رو پر کرده بود...وارد آشپزخونه شدم.بهار ومهیار سر میز نشسته بودن ومانی داشت روی کیک رو تزیین میکرد.با دیدنم گفت:

-پس هلیا کو؟

-بالاست...اونجا راحت تریم...بعضیا نمیتونن مدام بهمون بپرن...

مهیار-با منی؟

بدون اینکه جوابشو بدم رو به مانی گفتم:

-شیر داریم؟

مامان-آره ....تو یخچاله...

.

.

.

با پام به در ضربه زدم که هلیا در رو باز کرد.وارد اتاق شدم وسینی رو،روی میز گذاشتم وگفتم:

-تو عمرم کار به این سختی انجام نداده بودم!

هلیا-بدبخت شوهرتو...باید یه خونه دار کاربلد باشه

-خفه شو آشغالی...حالا کی شوهر خواست؟حالم به هم خورد....

هلیا-من توی مارموز رو میشناسم...میدونم اسم شوهر میاد،کله قند تو دلت آب میشه...!

-درد....به جای چرت وپرت گفتن،شیرتو کوفت کن...

به سمت میز اومد و یکی از لیوانا رو برداشت وکیک رو هم برید.یکی از تیکه هارو برداشت و توی دهنش گذاشت...از اینکه اون بوسه رو به روم نمی آورد،واقعا ممنونش بودم....با وجود احساس بدی که داشتم،به هیچ وجه پشیمون نبودم....

هلیا-این آخریشه ها...میخوری؟

با تعجب ببه بشقاب خالی کیک ها نگاه کردم وگفتم:

-تو چرا اینهمه میخوری،چاق نمیشی؟

هلیا-تا چشم تو دراد...!

همون یه تیکه رو هم نصف کردم ویکیشو سمتش گرفتم وگفتم:

-بیا...گریه نکن....

نگاهی به لیوان شیرم کرد...خواست حرفی بزنه که سریع برش داشتم و زبونم رو روی لبه لیوان کشیدم وگفتم:

-حالا بخور...

ابروشو بالا انداخت وگفت:

-باشه عزیزم....مرسی

ودر کمال خونسردی،جلوی چشمهای گشاد من،لیوانمو برداشت ونصفشو سر کشید...یدفعه لیوانو از دستش کشیدم وگفتم:

-مگه از قحطی اومدی که عین گاو میخوری؟؟؟

خندید وگفت:

-خیلی چسبید

-کوفت بخوری!

هلیا-اگه نمیخوای،بدش به من....

سریع همشو سر کشیدم وگفتم:

-بیا...!

.

.

.

هلیا-برام گیتار میزنی ماهانی؟

-باشه...خیلی وقت هم هست که نزدم...

گیتارمو برداشت وکنارم نشست...

-چی بزنم؟

کمی فکر کرد و گفت:

-آوازی از عشق آرش یوسفی...

گیتار رو از گرفتم وروی پاهام گذاشتم...کمی فکر کردم تا اول آهنگ یادم بیاد.

چشمامو بستم وشروع کردم:

-نیمکت خیسو/لباس خیسو/گیتار خیسو/یه عشق خیسو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر بارون پیش تو موندم/سرت رو شونه ام/در گوشم/گفتی دیوونه ام/با تو میمونم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات/پیش تو موندم/شبو روندم/آفتاب در اومد/هنوز میخوندم/نیمکت داغو/لباس داغو/گیتار داغو/یه عشق داغو/آوازی از عشق براتو خوندم/زیر آفتاب پیش تو موندم/دستم تو دستات/چِشَم تو چشمات/به من میگفتی شیرینه حرفات....

هلیا-خیلی قشنگ زدی...مرسی

-به افتخار تو بود..خواهش میکنم...

هلیا-ولی یه چیزی رو فهمیدم....صدات انگار عوض شده...

-صدام؟

هلیا-شاید من اینطوری فکر میکنم..بیخیال...!

دلم میخواست درباره علی ازش بپرسم...دوست داشتم بدونم چه حسی بهش داره...داشتم کلمات رو کنار هم میچیدم که هلیا گفت:

-از علی چه خبر؟

با خونسردی گفتم:

-هچی...اصلا خوشم نمیاد ازش....توچی؟دیگه ندیدیش؟

نمیتونستم مستقیما به دیدار اونروز اشاره کنم...یه جورایی میخواستم بدونم چقدر باهام صادقه....آهی کشید وگفت:

-من یه بار دیدمش....

-کجا؟واسه چی؟

هلیا-زنگ زد به گوشیم..نمیدونم شمارمو از کجا آورده بود..گفت یا میای پارک پشت خونتون،یا خودم میام در خونتون...منم رفتم...

طوری نگام کرد که فکر کردم منتظره سرش داد بزنم..لبخندی زدم وگفتم:

-حالا چی گفت؟

هلیا-چرت وپرت..بهم پیشنهاد دوستی داد...

به سختی آب دهنم رو قورت دادم وگفتم:

-و تو چی گفتی؟

هلیا-واقعا ازت ممنونم...تو هنوز منو نشناختی؟چی گفتم؟هیچی....قرار عقد وعروسی مونو گذاشتیم...!

با اینکه این حرف هاش شوخی بود،ولی دلمو لرزوند....

هلیا-ماهان...شوخی کردم عنتر...چت شد؟

-هیچی...خوبم

هلیا-فکر کنم شمارمو ترانه بهش داده باشه..

-ولش کن....دیگه چه خبر؟

هلیا-تو دیگه چه خبر؟اصفهان خوش گذشت؟داداش بهار...آقا بهرام...

-خب؟؟؟

هلیا-خب به جمالت...بگوووو

-پسر خوبی بود...خوشتیپ وخوش قیافه هم بود...

هلیا-آره دیگه....مثلا داداش بهاره

-حالا منظور؟

هلیا-چیز خاصی نگفت؟

-چی مثلا؟؟

با حرص گفت:

-مرض..تو چرا اینقد خری؟

-نه..نگفت...

هلیا-از دستش نده...وگرنه پاسش بده به من...

-هلی..خاک تو سرت....بدبخت مگه توپه؟

هلیا-از ماگفتن بود..!

.

.

.

تقریبا ساعت هشت ونیم بود که واقعا چرت وپرتامون ته کشید

هلیا-من دیگه برم خونه...

-شام نمیمونی؟

هلیا-نه...مرسی...مامانم دعوام میکنه...خیلی موندم امروز..

-یعنی به هیچ صورتی نمیمونی؟؟؟!

با مهربونی گفت:

-نه عزیزم...مرسی

-پس بلند شو برسونمت...

هلیا-خدارو شکر تو این قراضه رو داری...

-ترجیح میدم جوابتو ندم...!

لباسامونو پوشیدیم ورفتیم پایین...

مهیار با دیدنمون گفت:

-چه عجب..ما شما رو زیارت کردیم...

بی اهمیت به حرفش،رو به مانی گفتم:

-من هلیا رو میرسونم خونه...

مامان-نمی مونی هلیا جان؟

هلیا-نه دیگه...دستتون درد نکنه...

با همه خداحافظی کردیم وراه افتادیم...بهار هم باهامون نیومد...در کل بعد از برگشتنمون از اصفهان،خیلی تو خودش بود....

هلیا-مرسی...خیلی بهم خوش گذشت...

-ممنون که اومدی...

توی سکوت ماشینو روشن کردم و راه افتادیم...شاید هلیا هم داشت به همون چیزی که من فکر میکردم فکر میکرد...

هلیا-ساکتی...

-نمیدونم چی بگم...

هلیا-دیگه بهش فکر نکن...یه اتفاقی افتاد وتموم شد...ولش کن..

-تو خیلی خوبی هلیا...

هلیا-اینو میدونم....یه چیز جدید بگو!

جلوی در خونشون توقف کردم و گفتم:

-خوش اومدی...!

هلیا-داری بیرونم میکنی...؟؟؟؟!!!

-وا...بیرون چیه؟خودت گفتی می خوای برگردی خونتون...

هلیا-شوخی کردم دیوونه...!

سرش رو جلو آورد وسریع گونه امو بوسید وگفت:

-دفعه دیگه نوبت توئه ها..!

به زور لبخندی زدم وگفتم:

-مواظب خودت باش...خدافظ....

از ماشین پیاده شد وبا حالت دو به سمت خونشون رفت وزنگ رو فشرد...به طرفم چرخید وگفت:

-برو

-بذار در رو بازکنن...بعد

در رو باز کرد وبرام دست تکون داد.منم بوقی زدم وراه افتادم.هنوز گیج بودم...ته دلم نمی خواستمم از هلیا جدابشم و از این احساس نامفهومم بهش،عذاب وجدان داشتم...آرنجم رو به دستگیره در تکیه دادم ودستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به چراغ قرمز نگاه کردم...

با حرص زمزمه کردم:

-معلوم نیست نصفه شبی چراغ قرمز به درد کی میخوره؟؟؟؟!

***

با صدای جیغ مانی از جام پریدم...صدای موسیقی ام رو کم کردم و گفتم:

-بله مانی؟

مامان-تلفن رو جواب بده...من کار دارم....

با بی حوصلگی به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:

-بله...؟

*-سلام ماهان....خوبی؟

با شنیدن صدای سایه،دختر عمه ام،گفتم:

-سلام سایه خانم...مرسی...چه خبر؟یادی از ما کردی؟

سایه-داریم میام تهران...

-واقعا؟کی به سلامتی؟

سایه-بعدازظهر احتمالا...گفتم یه زنگ بزنم خبر بدم...

-مرسی که زنگیدی....منتظرتونیم....

سایه-باشه...فعلا خدافظ...

-خدافظ...

با سرخوشی تلفن رو قطع کردم و از اتاق بیرون اومدم که دوباره زنگ خورد...برگشتم وجواب دادم:

-بله؟بفرمائید؟

*-سلام...منزل آقای امین؟

-درسته...شما؟

*-من بهرام ارجمندم...ماهان خانم شمائید؟

-اوه....سلام...بله...حالتون خوبه؟

بهرام-آره...ببخشید مزاحمم شدم...

-خواهش میکنم...

بهرام-بهار خونه است؟

-متاسفانه نه....با مهیار رفته خرید...

بهرام-اشکال نداره...بعدا زنگ می زنم...

-من باید باهاتون صحبت کنم...الان وقت دارید؟

مکثی کرد و گفت:

-آره...اتفاقی افتاده؟

-نه...درباره بهاره...راستش خیلی براش نگرانم...

بهرام-حالش خوبه؟

-حال جسمیش آره...اما خیلی تو خودشه...حال مادرتون چطوره؟

بهرام-احتمالا همین روزا مرخص میشه...

-خداروشکر...

بهرام-دیگه چی؟از بهار بگو...

-معذرت میخوام..اما فکر میکنم برگشتنش با من اشتباه بود...چون دقیقا از اونموقع به بعد،خیلی عوض شده...شاید فکر میکنه دیگه دوسش ندارین...

بهرام-میام دنبالش...

-نظر خوبیه..اگه بهار بفهمه خیلی خوشحال میشه...

بهرام-ازت ممنونم...خیلی کمکمون کردی...

لبخندی زدم وگفتم:

-خواهش میکنم...

بهرام-دیگه مزاحمت نمیشم..به همه سلام برسون...

-باشه...خدافظ

بهرام-دوباره زنگ میزنم تا با بهار حرف بزنم...فعلا خدافظ...

گوشیرو قطع کردم ونفس عمیقی کشیدم.صدای جارو برقی می اومد...فکر کردم:

-احتمالا مانی داره خونه رو تمیز میکنه...

به خاطر همین،دلم نمیخواست برم پایین اما با یاد آوری عمه شهلا،دلمو به دریا زدم...

عمه دوتا دختر و یه پسرداشت وهمیشه خدا دنبال یه عیب و ایراد از آدم بود تا غر غر بکنه...منم که همیشه خدا غرق ایرادم...دختر بزرگش ساناز ازدواج کرده بود و سایه یه سال از من کوچکتر بود.پسرش ساسان هم که خارج از محدوده(!)بود...جون میداد فقط مسخره اش کنی وسرکار بذاریش....پوفی کردم واز نرده ها سرخوردم...مانی اصلا متوجه نشد.جارو رو خاموش کردم ونگاهش کردم.با حرص گفت:

-کرم داری دختر؟

نوچی کردم وگفتم:

-اگه بدونی چی شده...

مامان-شما می دونی بسه...

با بیخیالی گفتم:

-باشه..اما می خواستم بگم عمه شهلا داره میاد که منصرف شدم...

و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مانی،سرجام خشکم زد:

-تو چی گفتی؟عمه شهلات داره میاد خونمون و تو،انقدر خونسردی؟

و به سرعت به سمت آشپزخونه رفت واز همون جا داد زد:

-کی میان؟

-نمیدونم..بعدازظهر راه می افتن...

مامان-جاروبرقی رو جمع کن....

در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:

-خدایا...چقدر کار خونه سخته..!

***


آستینام رو بالا دادم وبرای آخرین بار،به خودم نگاه کردم.به خاطر مانی،یه تونیک قرمز که جلوش کراوات مشکی داشت رو با یه شلوار لوله تفنگی سفید پوشیده بودم.یه شال سفید رو هم روی موهام انداخته بودم...عمه خیلی مقید بود وباید جلوش روسری می پوشیدم وگرنه تا شب برام نطق میکرد....با صدای زنگ در،چشم از آینه برداشتم واز اتاق خارج شدم.جرات نکردم از نرده ها سر بخورم ومثل یه دختر خوب،از پله ها پایین رفتم.با دیدن سایه که با اون کفشهای پاشنه 20 سانتی سعی داشت مهیار رو ببوسه،به زور جلوی خنده مو گرفتم.عمه با اون چشمهای ریزش زیرکانه بهم خیره شده بود.لبخند،یا بهتره بگم پوزخندی زدم و سلام کردم.همه به طرفم چرخیدن..نگاه بابا ومانی پر از تحسین بود...حدس میزدم مانی داشت تو دلش عمه رو دعا می کردی که باعث شده دلش خوش بشه که دختر داره....!

عمه-سلام...

همین..یه سلام خشک وخالی...حتما برای همینم کلی تلاش کرده...فقط من موندم چطور موقع عیب وایراد گرفتن و دعوا کردن،نمیشه یه لحظه دهنشو ببندی...!

به طرف سایه رفتم و گفتم:

-تو چطوری؟

نگاهی بهم انداخت وگفت:

-یه کاری بکن....روز به روز داری بلندتر می شیا...

نگاهی به کفشهای پاشنه بلندش کردم وچیزی نگفتم...انگار منظورمو فهمید چون با عصبانیت روشو ازم برگردوند.با صدای خنده ساسان،به طرفش چرخیدم..به به...چشم عمه جونم روشن...چه ابروهایی..یادم باشه آدرس آرایشگاهشو ازش بگیرم....!

ابروشو بالا داد وگفت:

-خوبی؟

-مرسی...

ساسان-خیلی فرق کردی...

-تو هم همینطور

بابا-حالا چرا سر پا وایسادین؟بفرمائید

با اشاره مانی،وارد آشپزخونه شدم..یه سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:

-نق و نوق نداریم...این عمه شهلات شوخی بردار نیست...

-مانی...تو رو خدا..آخه به عمه چه ربطی داره؟

مامان-من نمیدونم...اما باید این کار رو انجام بدی...واسه هر دختری لازمه...

و روسریش رو درست کرد و از آشپزخونه خارج شد...زمزمه کردم:

-خدایا...ای خدای مهربان من...مگه چه بدی کرده بودیم که عمه شهلا رو به ما نازل کردی؟!!

با کشیدن نفس های عمیق پیاپی،سعی کردم خودمو آروم کنم....سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم.مهیار تو بغل عمه نشسته بود.از فکرم گذشت:

-کوچولو...کم خود شیرینی کن...

با اکراه به سمتشون رفتم و سینی رو جلوی عمه گرفتم...نگاهی بهم انداخت وگفت:

-ماشالله داری آداب معاشرت رو یاد میگیری...

لبخند کجکی زدم وگفتم:

-بفرمائید...

مهیار سریع یه فنجون برای عمه برداشت ویکی هم برای خودش...پسره چایی شیرین...

بالاخره مراسم پذیرایی که برام مثل یه سال بود،گذشت...به سالن برگشتم.تنها جای خالی نزدیک بقیه،کنار ساسان بود...بی خیال شدم وبه طرف دیگه سالن رفتم که صدای عمه متوقفم کرد:

-کجا میری ماهان؟

-بشینم دیگه

به ساسان اشاره کرد وگفت:

-جا که هست...کجا میری؟

نگاهی به ساسان انداختم که به پهنای صورتش می خندید.با حرص برگشتم وکنارش نشستم.عمه هم بی تفاوت،شروع به صحبت کردن کرد.

ساسان کمی بهم نزدیک تر شد و گفت:

-دلم برات تنگ شده بود...

جوابی ندادم.دستام رو تو هم حلقه کردم وبه رو به رو خیره شدم.

ساسان-نگام نمی کنی؟

نگاه گذرایی به چشمهاش انداختم و دوباره به جلو نگاه کردم وگفتم:

-چی می خوای؟

ساسان-بریم بالا؟

سرم رو چرخوندم ومستقیما بهش خیره شدم...

-واسه چی؟

ساسان-باید باهات حرف بزنم...

و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه،بلند شد وگفت:

-دایی جان،من وماهان میریم بالا...

بابا اومد حرفی بزنه که عمه گفت:

-باشه مامان...برید..راحت باشید...

خدایا..این مادر وپسر چه بی چشم و روئن...

با نا رضایتی از جام بلند شدم.بابا و مانی یه لبخند زورکی رو لبشون بود ولی مهیارکاملا با اخم به ساسان نگاه میکرد...

ساسان-بیا دیگه...

دنبالش راه افتادم.بدون تعارف در اتاقم رو باز کرد و روی تختم نشست.با مکث،روی صندلی رو به روش نشستم...

صداش رو صاف کرد وگفت:

-از من بدت میاد؟

-به اندازه یه پسر عمه دوستت دارم...دلیل این کارات چیه؟

ساسان با نگرانی پرسید:

-یعنی هیچ حسی بهم نداری؟

با حرص گفتم:

-برو سر اصل مطلب...

نفس عمیقی کشید وگفت:

-بیا بشین پیشم...

چه رویی داشت...ابرومو بالا انداختم وگفتم:

-نمیام....

از جاش بلند شد و دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.داد زدم:

-ای...نکن...دردم میاد...

بیشتر مچ دستم رو فشرد وگفت:

-بلند شو..با توام...

از جام بلند شدم که دوباره دستم رو کشید که باعث شد توی بغلش بیافتم.گونه های داغش رو به صورتم چسبوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد.دستم رو روی سینه پهنش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم...

حرکت لبهاش رو،روی گونه ام حس کردم:

-تو باید مال من بشی....مال خود خود من....نمیذارم از دستم درت بیارن...

دلم میخواست یکی می خوابوندم توی صورتش...ولی این توانایی رو توی خودم نمیدیدم.لبهاش هنوز روی گونه ام بود...چندشم شده بود.زمزمه کردم:

-ولم کن ساسان...ولم کن...

سرش رو کمی عقب کشید.دست راستش رو از کمرم برداشت و چونه ام رو بالا آورد وگفت:

-بگو تو هم دوسم داری...

به سختی جلوی اشک هام رو گرفته بودم...ازش می ترسیدم...شبیه دیوونه ها شده بود...بعد از اینکه تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد،سرشو جلوتر آورد و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد...پلک هام رو روی هم فشردم و سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام...داشتم زجر کش میشدم که صدای مهیار رو شنیدم.بی هوا،ساسان رو به عقل هل دادم که تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.مهیار در روباز کرد و نگاه مشکوکی به ساسان انداخت وگفت:

-عمه کارتون داره...

اومدم از اتاق خارج بشم که مهیار دستم رو گرفت و باخشم به ساسان نگاه کرد.ساسان هم از روی تخت بلند شد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد،از اتاق بیرون رفت...

مهیار دستم رو ول کرد وبه آرومی به سمتم چرخید وگفت:

-اذیتت که نکرد؟

-نه...واسه چی؟

مهیار-چی بهت گفت؟

-چرت وپرت...

آهی کشید وگفت:

بریم پایین....

صدای عمه رو شنیدم که داشت داد میزد:

-یعنی چی؟دختر مردم اگه اتفاقی براش بیافته،کی می خواد جواب بده؟

و با دیدن من گفت:

-شنیدم همه این اتفاقا زیر سر توئه آتیش پاره....

به بهار اشاره کرد وبدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده،ادامه داد:

-حمید ویاسمن هم که از گل کمتر بهت نمی گن...بابا یه ذره این دختر چموش رو کنترل کنید....

بابا از خشم صورتش سرخ شده بود...معلوم بود داره به احترام بزرگی عمه ،چیزی بهش نمی گه....

نگاهم به بهار افتاد که توی مبل فرورفته بود.معلوم بود حسابی ترسیده....بی توجه به تهدید های عمه،به سمتش رفتم.از جاش بلند شد...دستم رو روی موهاش کشیدم و روی مبل نشستم.بهار هم روی پام نشست.

عمه با خشم گفت:

-می شنوی ماهان؟باتوام...

با بی حوصلگی گفتم:

-بله...می شنوم...

عمه-زنگ میزنی به خانواده اش تا بیان دنبال دخترشون...مشکلات اونا به شما ربطی نداره...

دلم می خواست داد بزنم:

-مشکلات ما هم به تو ربطی نداره

اما تنها به گزیدن لب هام اکتفا کردم....

خودمو روی تخت انداختم...دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم....این عمه شهلای منم،به معنای واقعی کلمه،عمه بود....متوجه شدم در اتاقم باز شد...فکر کردم ساسانه....سریع از جام پریدم...ولی با دیدن قیافه مغموم بهار،نفس راحتی کشیدم.به آرومی کنارم نشست وگفت:

-ماهان...من مزاحمم؟

دستم رو دور شونه ظریفش حلقه کردم وگفتم:

-نه عزیزم...این چه حرفیه؟عمه دوست داره به آدم گیر بده...ولش کن...

و با انگشتم،اشک هاشو پاک کردم.لبخند زد...خواست چیزی بگه که تلفن زنگ خورد...بلند شدم وبرش داشتم...

-الو...بفرمائید..

بهرام-سلام ماهان...بهرامم....

-سلام...چطوری؟

بهرام-مرسی.....بهار اون جاست؟

-آره...گوشی....

و رو به بهار گفتم:

-داداشته...

با خوشحالی بلند شد و تلفن رو از دستم قاپید...با ذوق گفت:

-سلام داداش جونم....

از ذوقش خنده ام گرفت..از اتاق خارج شدم تا با خیال راحت درد و دل کنه_از پشت سرعمم بگه!_....به پایین ناگاه کردم...سایه نبود،مهیار و ساسان وبابا داشتن صحبت می کردن....مانی و عمه هم توی آشپزخونه بودن...به آرومی وارد آشپزخونه شدم که به صورت"کاملا"اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم:

مامان-نه....عقیده من وحمید این نیست....

عمه-ولی دیگه باید به فکر باشید

مامان-هنوز زوده براش...

عمه-خودم یه فکرایی دارم...فردا مفصل درباره اش حرف می زنیم....

با صدای بلندی سلام دادم که باعث شد مانی بترسه.دستش رو روی قلبش گذاشت وگفت:

-نمیری تو دختر که زهره ترکم کردی...

به طرفش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:

-الهی من بمیرم که انقدر مانی گلم رو اذیت نکنم...

و چند بار پیاپی صورتش و گونه هاش رو بوسیدم...

مانی به عقب هلم داد و گفت:

-برو گمشو...پر تفم کردی....!

با صدای بلندی زدم زیر خنده....

-خیلی هم دلت بخواد....

اومد جوابی بده که عمه داد زد:

-این چه وضع خندیدنه ماهان؟یه ذره رعایت کن...حتما توی خیابون هم همینطوری می خندی؟

مانی به طرفداری از من گفت:

-نه عمه خانم...ماهان حواسش هست...

عمه با خشم گفت:

-حالا این هیچ...مگه یاسمن هم قد توئه که همش بهش میگی مانی؟

با بغض گفتم:

-عمممممممه....

همونطور باخشم گفت:

-باید اینطوری باهات رفتار کنن...

و انگار که با خودش حرف بزنه ،ادامه داد:

-والله...می ترسم بهش رو بدم،پس فردا به منم بگه شولی جون..!

رمان من ی پسرم3

بهار آب دهنش رو قورت داد ونگاهی به تایمر ماشین انداخت.ساعت00:00دقیقه یا به عبارتی همون 12 شب بود..!!!
به تابلو های کنار جاده نگاه کردم:
-به کاشان خوش آمدید...
رو به بهار گفتم:
-توی خود اصفهان زندگی میکنید دیگه؟
به آرومی گفت:
-آره
-الان کاشانیم..شهر گل وبلبل
لبخندی زد وگفت:
-خیلی کاشان رو دوست دارم..مخصوصا قمصرش رو
-منکه تا حالا نرفتم...ان شالله بعدا با همدیگه میریم
با لکنت پرسید:
-الان..تو...حالت...خوبه؟
-آره عزیزم...چطور مگه؟
بهار دستش رو روی دستم که روی دنده بود،گذاشت وگفت:
-یعنی مهیار دروغ گفت؟
-می خواست باهات شوخی کنه..دیدی که ،با منم لج کرده بود...
نفسش رو باصدا بیرون داد وگفت:
-آخیش..راحت شدم
و با لحن مهربون تری گفت:
-ماهانی جونم؟
-جونم؟؟!!!
بهار-من خوابم میاد..خیلی
-چرا زودتر نگفتی؟برو راحت عقب بخواب
بهار-ازت میترسیدم
ماشین رو کنار جاده متوقف کردم وگفتم:
-خب...حالا برو بخواب
از بین دوتا صندلی جلو،هیکل ظریفش رو رد کرد وروی صندلی عقب دراز کشید وگفت:
-مرسی
به طرف جلو چرخیدم وگفتم:
-خوب بخوابی...
.
.
.
تقریبا ساعت4:30بود که وارد خود اصفهان شدم.واقعا خوابم می اومد.دیگه توان رانندگی نداشتم.به هتلی که جلوم بود نگاه کردم و واردش شدم.
-سلام
مرد جوونی پشت یه میز نشسته بود که با دیدنم لبخندی زد وگفت:
-سلام..امرتون؟
-یه اتاق میخواستم
چشمهاش رو ریز کرد وپرسید:
-تنهایید؟
-تقریبا
ابرویی بالا انداخت وگفت:
-یعنی چی؟
به بیرون اشاره کردم وگفتم:
-یه دختر بچه هم،همراهمه...
با بی خیالی گفت:
-متاسفم..اجازه ندارم بهتون اتاق بدم
«به درک»
-باشه..مرسی
اومدم از هتل خارج بشم که صدام زد:
-خانم..یه لحظه صبر کنید
به طرفش چرخیدم وگفتم:
-بله؟
یه جور خاصی سرتا پام رو نگاه کرد وگفت:
-اگه دختر خوبی باشی،شاید بتونم برات کاری کنم.
به چشمهاش زل زدم وبا انزجار گفتم:
-من توی خیابونم بخوابم،از آدم وقیحی مثل تو کمک نمیخوام...
وبا عصبانیت از هتل خارج شدم وسوار ماشینم شدم.سنگینی نگاهی رو حس کردم و به طرف هتل چرخیدم.دست به سینه وایساده بود درحالی که یه تای ابروش بالا بود،نگام میکرد.سوییچ رو چرخوندم پام رو محکم روی پدال گاز فشردم وباسرعت از اونجا دور شدم..داشتم همینطوری دور خودم میچرخیدم.خیلی هم خوابم می اومد که نمیتونستم حواسم رو جمع کنم.نگاهی به اطراف انداختم..هوا گرگ ومیش بود.کنار یه پارک نگه داشتم وقفل مرکزی رو زدم.سرم رو روی فرمون گذاشتم وچشمهام رو بستم..
با صدای جیغ بهار از جام پریدم:
-آخ جون...رسیدیم
-چته دختر؟زهرم ترکید...
در حالی که روی صندلی عقب بالا وپایین میپرید،داد زد:
-هورا...هورا..هورا...
دو طرف سرمو چسبیدم و گفتم:
-ساکت
از بین صندلی ها رد شد وکنارم وایساد و با خوشحالی گفت:
-مرسی ماهان جونم
ومحکم گونه امو بوسید
-خواهش میکنم خانمی
صدای معده ام بلند شده بود..با لودگی گفتم:
-من گشنمه
بهار-منم همینطور
به دوروبرم نگاه کردم.یه پارک بزرگ بود وچند تا خونه..روبروم هم یک فروشگاه بود
-بریم یه چیزی بخریم بخوریم
شالم رو مرتب کردم ودستی به موهام کشیدم.بدنم خشک شده بود.به زور از ماشین پیاده شدم.چشمم به بهار افتاد که داشت بهم میخندید.با اخم پرسیدم:
-چیه؟
بهار-شبیه پیرمردای1000ساله از ماشین پیاده شدی...!
-هرهرهر...راحت روی صندلی عقب دراز کشیدی،منم عین اوسگولا نشسته خوابیدم!!!
وارد فروشگاه شدیم..
فروشنده-سلام..صبح بخیر؛میتونم کمکتون کنم؟
-سلام..یخچال کدوم سمته؟
به سمت راستش اشاره کردوگفت:
-از این سمت
با لبخند ازش تشکر کردم وبه طرف یخچال راه افتادم
-با خامه ومربا چطوری بهاری؟
بهار-دوست دارم
یه بسته خامه ویه شیشه مربای توت فرنگی برداشتم.نگاهی به اطراف انداختم...
بهار-دنبال چی میگردی؟
-نمیشه که اینا رو بمالیم رو دستمون وبخوریمشون..نون تست میخوام..
چنان جیغی زد که سه متر پریدم بالا:
-اوناهاش...پیداش کردم
زیر لب گفتم:
-مرگ..دختره جیغ جیغو...قلبم افتاد کف پام..!
صدایی از پشت سرم گفت:
-اتفاقی افتاده خانم؟
به طرفش چرخیدم...همون فروشندهه بود..لبخند زورکی زدم وگفتم:
-نه...مرسی
بهار به سمتم اومد وگفت:
-دیگه هیچی نمیخوای؟
نگاهی به دستاش انداختم.دو تا بسته نون تست،یه بسته بزرگ پفک،یه ویفر،چند تا تی تاپ،دوتا بسته های بای،دوتا شیر کاکائو...
با تعجب گفتم:
-توچی؟می خوای مغازه رو برات بار بزنم؟
با پرروئی به سمت صندوق رفت وگفت:
-نه..همینا بسه...!
دنبالش رفتم و بهش کمک کردم تا همه وسایلو روی میز بذاره...پسره هم اومد و بسته بندیشون کرد.پولشو دادم وگفتم:
-ممنون...با اجازه...
با بهار تا ماشین مسابقه گذاشتیم...در ماشینو باز کردم وتوش ولو شدم.در حالی که نفس نفس میزدم گفتم:
-چقدر هوای اصفهان خوبه..!
بهار-آره..اشتهای آدمم باز میکنه..
نگاهی به پلاستیکی که مانی برامون گذاشته بود،انداختم.خدارو شکر،قاشق وچاقو برامون گذاشته بود...
.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-نمیدونستم اینقدر گشنه بودم
بهار-آره... منم همینطور...
نگاهی به اطراف انداختم وگفتم:
-خب...خونه تون کدوم وره؟
با دستپاچگی گفت:
-من از اینجا بلد نیستم...
-یعنی چی؟حالا ما چه کار کنیم؟مثلا از کجا بلدی؟
کمی فکر کرد وگفت:
-برو سی وسه پل...از اونجا بلدم
در حالی که ماشینو روشن میکردم،گفتم:
-من موندم تو چطور آدرس خونه تون رو بلدی،ولی یه شماره تلفن یادت نیست...
سرش رو تکون داد وگفت:
-سخت بودآخه...
-بی خیال...پیش به سوی سی وسه پل
با کلی پرس وجو،بالاخره زاینده رود وسی وسه پل رو پیدا کردیم.بهار با خوشحالی از ماشین پیاده شد وگفت:
-خیلی دوستت دارم ماهانی...ازت ممنونم...
-هنوز که به خونوادت نرسیدی..صبر کن،آخرش تشکر کن!
قیافه اش جدی شدو بادقت به اطراف نگاه کرد.بعد از چند دقیقه گفت:
-اونطرفه...فکرکنم
-پس سوار شو بریم
بهار-اگه اشتباه بودچی؟
-برمیگردیم،دوباره نگاه میکنی....اما من مطمئنم درسته
نگاهی به ساعتم انداختم.9صبح بود.گوشیمو برداشتم و رو به بهار گفتم:
-یه زنگ بزنم خونه...حتما تا الان نگران شدن...
شماره رو گرفتم چند لحظه بعد،صدای مضطرب مانی تو گوشم پیچید:
-کجایی تو دختر؟نمیگی ما نگرانت میشیم؟
-سلام مانی...چرا اینقد نگرانی تو آخه؟
مامان-از صبحه دارم بهت زنگ میزنم...آنتن نمیده..دیوونه شدم دیگه از دست تو..همش تقصیره این حمیده که اجازه داد تو بری...
-مانی عزیزم...انقد حرص نخور برات بده...صورتت چروک میشه،حیفی آخه عزیز دل من...بده تو این سن کم پوستت خراب باشه...
با صدایی که ته خنده داشت؛گفت:
-نمیری تو دختر..حالا کجا هستی؟
-روبروی زاینده رود...سلام میرسونه...
انگار حواسش نبود،چون گفت:
-سلامت باشه...!
یکدفعه متوجه حرفی که زده بود،شد..داد زد:
-ماااااااااهااااااااان....
با خنده گفتم:
-تسلیم بابا...تسلیم....
مامان-گوشی رو بده با بهار حرف بزنم تو که اعصاب واسه آدم نمیذاری...
گوشی رو به طرف بهار گرفتم وبه آسمون نگاه کردم..آبی آّبی بود ..دستم رو توی جیب مانتوم کردم و ضربه ای به سنگریزه جلوی پام زدم...چند قدم جلوتر وایساد...دوباره بهش رسیدم وضربه دیگه ای بهش زدم...نا خود آگاه،تصویر هلیا وعلی رو با هم دیدم...هلیا واسم خیلی عزیز بود..مثل یه خواهر...دلم نمیخواست علی بینمون جدایی بندازه...نامرد حتی یه سراغی هم ازم نگرفت...اصلا تا وقتی بهم زنگ نزنه،طرفش نمیرم..
توی همین افکار بودم که با صدای بهار متوقف شدم...
-کجا میری ماهان؟
به سمتش چرخیدم وگفتم:
-هیچ جا...بریم؟
سرشو تکون داد وبه سمت ماشینم دوید..یه دلهره داشتم..یه احساس بی دلیل....
***
بهار با بغض گفت:
-حالا من چه کار کنم؟
خودمم نمیدونستنم...همسایشون گفت:
-میخواین بهار بمونه پیش ما؟
سریع گفتم:
-نه...نه...باید خودم برسونمش...
بهار-حالامامانم کجاست؟
همسایه-مثل اینکه بیمارستانه
بهار زد زیر گریه..
-نمیدونید کدوم بیمارستان؟
کمی فکر کردوگفت:
-نه...امافکر کنم خانم رحیمی بدون....صبر کنید یه لحظه..
و به سمت یکی از خونه ها رفت.نگاهی به بهار انداختم که آروم آروم گریه میکرد.توی آغوشم گرفتمش.بریده بریده گفت:
-من...مامانمو...میخوام...
دستم رو روی موهاش کشیدم وگفتم:
-آروم باش عزیزم..الان میریم پیشش
بهار با پشت دست اشکاشو پاک کرد وگفت:
-حالش خوبه...مگه نه؟
لبخند اطمینان بخشی زدم و به طرف خانم رحیمی چرخیدم..
-سلام
خانم رحیمی-سلام..حالتون چطوره؟
-مرسی...میدونین مادر بهار کدوم بیمارستانه؟
ابرویی بالاانداخت وگفت:
-شما چه نسبتی با بهار دارین؟من تا حالا شما رو ندیده بودم...
با عصبانیت گفتم:
-از اقوام هستم..میگید یا نه؟
نفس عمیقی کشید وگفت:
-من نمیتونم به شما اعتماد کنم...
دیگه داشت موتور سواری میکرد..شیطونه میگفت یه فریاد اونم از نوع"ماهانیش"بزنم واسش...!
نفسمو با حرص بیرون دادم وگفتم:
-بهار خیلی وقته پیش منه..نظر شما هم اصلا مهم نیست..لطفا بگید کدوم بیمارستانه....
و با اخم به چشمهاش خیره شدم
به آرومی گفت:
-حالا چرا عصبانی میشید؟بیمارستان(!!!!)از همین خیابونی که اومدی برگردی،دور میدون از هرکسی بپرسی،بهت میگه...
به زور لبخندی زدم وگفتم:
-ازت ممنونم...
وبه طرف ماشین رفتم.بهار هم با حالت دو دنبالم اومد...در رو براش باز کردم وخودمم سوار شدم.
بهار-عصبانی میشی ازت میترسم
-یه مدتیه خیلی زود جرقه میزنم...اعصابم ضعیف شده..ولی الان که خوب بود...وگرنه آدرس بی آدرس!
.
.
.
به طرف پذیرش رفتم وگفتم:
-خانم سمیرا احمدی کدوم اتاقن؟
پرستاره نگاهی بهم انداخت وگفت:
-مشکلش چیه؟
-نمیدونم
نفس صداداری کشیدوخواست چیزی بگه که با صدای جیغ بهار،به عقب برگشتم:
-بهرام.....!

رمان من ی پسرم2

وارد پارکینگ رستوران(...)شدم وماشینو پارک کردم و رو به بهار گفتم: -بریم؟ بهار-بریم... با ورودمون همه با تعجب نگاهمون میکردن...شاید تا حالا،این موقع شب،دوتادختر،واسه صرف شام،به رستوران نیومده بودن... صندلی رو واسه بهار عقب کشیدم و خودمم رو به روش نشستم.. بهار-این جا خیلی خوشگله.. -آره...منم خیلی اینجا رو دوست دارم،همیشه بادوستام میایم این جا... گارسون اومد ومنوی غذارو بهم داد..روبه بهار گفتم: -چی می خوری گلم؟ بهار-هرچی تو بخوری.. نگاهی به منو انداختم...خیلی دلم باقالی پلو میخواست.. -دوپرس باقالی پلو با مخلفات...نوشابه نه..دوغ بیارین.. گارسون-چشم خانم.. بهار-دل منم باقالی پلو میخواست..خیلی وقت بود نخورده بودم... داشتم با سالادم بازی میکردم که صدای آشنایی رو شنیدم.. -مردم تک خور شدن... سرم رو بلند کردم وبا تعجب گفتم: -سلام...تو اینجا چه کار میکنی؟ اشاره ای به بهار کرد وگفت: -ایشون کی هستن؟ -بهار خانم...دوست من... بهار-سلام خوشبختم چقدر این دختر با ادب وفهمیده بود! -نگفتی؛این جا چه کار میکنی؟ ترانه-برام یه جشن تولد خانوادگی هم گرفتن... -خوش به حال شما... ترانه-شما هم بیاین.. اشاره ای به سالادم کردم وگفتم: -منتظر شام هستیم.. ترانه-بعد از شام بیاین.. -نه...مرسی گلم باناراحتی گفت: -باشه..هرطور راحتی و رفت... چنددقیقه بعد،غذامونو آوردن...ولی از اونجایی که به من نیومده غذای خوش از گلوم پایین بره،متوجه علی وترانه شدم که به سمتمون میان... ترانه-دوباره سلام لبخند زورکی زدم وگفتم: -سلام...بشینید... علی-مرسی اومدیم شما رو ببریم.. دستام میلرزید وحسابی عصبی شده بودم...با دیدن علی اینطوری شده بودم...احساسی که بهش داشتم رو درک نمیکردم...با لکنت گفتم: -نه..مرسی...دیر وقته.. علی با چاپلوسی گفت: -نخیر..به ما افتخار نمیدی... بهار-ماهان جون..من باید برم دستامو بشورم..چرب شدن... ترانه -تو راحت باش من میبرمش... کمی که ازمون دور شدن علی کنارم نشست و با مهربونی گفت: -چرا اینقدر با من بدی؟ -دلیلی برای خوب بودن باهات نمیبینم... علی-توخیلی نامردی... -دلم نمیخواد به حرفات گوش کنم.... علی-واسه چی؟ -به خودم مربوطه.. علی-مربوط به عشق منه..پس منم باید بدونم صداش تو گوشم تکرار میشد...عشق من.. با بی خیالی گفتم: تو همین نصفه روز این نتیجه رو گرفتی؟ علی-تو عشق مدت مهم نیست...مهم عمقه... -یکم دروغ گفتن تمرین کن... علی-نه..باید تو ابراز علاقه تمرین کنم.. -توی این دوره زمونه،همه ابراز علاقه بلدن... علی-پس بشو معلم من.. -متاسفم..وقتم پره... میتونستم عصبانیتو تو چشمهاش ببینم...با لحنی که سعی میکرد آروم نگهش داره گفت: -باید دلیل این کم محلیاتو حدس میزدم... -درباره من چی فکر کردی؟ علی-چند تا دوست پسر داری؟ -هرچی لیاقت خودته به من نچسبون...به تو هم ربطی نداره.. علی-همشونو از زندگی سیر میکنم... -هه...برو بابا..بچه میترسونی؟ علی-می بینی... -فکر میکردم شعورت بیشتر از این باشه که بخوای با تهدید کاراتو پیش ببری... کمی ملایم تر گفت: -آخه من تو رو دوست دارم..چرا نمیفهمی؟ -یکم زوده برای فهمیدن احساست... علی- تو عشق زمان مهم نیست...چند بار بگم؟ -حتما تو هم عاشق منی؟حرفات خنده داره علی-چرا؟ -من عشقو قبول ندارم علی خان...خودتو عذاب نده.. علی-اما... -اما دیگه نداره با دیدن بهار وترانه از جام بلند شدم وگفتم: -دیگه دلم نمیخواد ببینمت... علی-ولی من ولت نمیکنم.. نفسم رو باحرص بیرون دادم ورو به ترانه گفتم: -ما دیگه باید بریم... ترانه-فکر کردم علی راضیت کرده با پوزخند گفتم: -اگه علی نبود،احتمالا می اومدم... دست بهار رو گرفتم وگفتم: -خدافظ بهار-خدافظ ترانه جون ترانه-کاش میموندی..اما با خودته...خدافظ با لبخند سرم رو براش تکون دادم و به سمت صندوق رفتم...پول میز رو پرداخت کردم و با بهار از رستوران خارج شدیم.. بهار-مرسی ماهان...واقعا همه چی عالی بود... -آره...بجز اون قسمت آخرش...حالا پیش به سوی خونه...! مهیار-یعنی چی؟ سرم رو بیرون بردم و به بهار گفتم: -بیا داخل عزیزم... بهار وارد شد وبا صدای بلندی سلام داد...همه تعجب کرده بودن...بابام زودتر به خودش اومد وگفت: -سلام دخترم...خوبی؟ بهار-مرسی عمو... مامان-آین دختر دیگه کیه ماهان؟ بهار به جای من جواب داد: -من بهار هستم...اینجا گم شدم... مهیار دستش رو به سمت بهار دراز کرد وگفت: -منم مهیار هستم..میتونی داداشی صدام کنی.. بااین حرفش همگی خندیدیم.ولی من هنوز از دست مانی ناراحت بودم...بهار با مهیار دست دادو گفت: -تو چقدر شبیه ماهانی.. مهیار-خب من داداش بزرگترشم ها.. بهار-پس چرا داداشی من،شبیه من نیست؟ -آخه ما دوقلوئیم...! بهار با خوشحالی گفت: -وای...نه... مهیار صداشو نازک کرد وگفت: -وای...آره.. دست بهار رو گرفتم وگفتم: -ما میریم لباسامونو عوض کنیم... توی راه چندتا دست لباس واسه بهار خریده بودم..نمیدونستم قراره تا کی پیشمون بمونه...عجیب مهرش به دلم نشسته بود... برق اتاقم رو زدم اما با دیدن وسایل غریبم؛دوباره اخم هام تو هم رفت... بهار-اووووه..اینجا چقدر خوشگله -مال تو... بهار-مگه کسی اتاقشو میده به بقیه؟ -اتاق من این شکلی نبود... بهار-پس چه شکلی بود؟ -بی خیال بهار..بیا زودتر لباسامونو عوض کنیم.. اما با یاد آوری لباسام،از جام تکون نخوردم... بهار-ماهان..خوبی؟ -آره گلم... و به سمت کمدم رفتم..بعد از کلی گشتن،یه شلوارک سفید پیدا کردم وباذوق پوشیدم...از دامن بهتر بود! نگاهی به بهار انداختم..توی اون لباس نارنجی،مثل عروسکا شده بود.توی بغلم گرفتمش وگفتم: -کسی تا حالا بهت گفته که مثل عروسکا میمونی؟ سرش رو به نشونه آره تکون داد. -کی گفته؟ بهار-داداش بهرامم -چند سالشه؟ کمی فکر کرد وگفت: -نمیدونم...ولی داره دکتر میشه... لبخندی زدم وگونه های تپلش رو غرق بوسه کردم..سرش رو عقب کشیدوگفت: -تو هم خیلی خوشگلی... -تو بیشتر وبا هم از اتاق خارج شدیم..همه توی نشیمن بودن و داشتن حرف میزدن..بهار به سمت مهیاردویدو کنارش نشست وبا شیرین زبونی گفت: -من تو رو اندازه داداش بهرامم دوست دارم. مهیار سرش رو بوسید وگفت: -ولی من تو رو خیلی بیشتر از ماهان دوست دارم با اعتراض گفتم: -بهار...قرار نبود دیگه جای منو بگیری.. بابا-ماهان..به پلیس خبر دادی؟ -نه بابایی..گذاشتم واسه فردا..آخه نمیدونم باید چه کار کنم بابا-خوب کاری کردی مامان-راستی تا الان کجا بودی؟ -رستوران مامان-مگه غذای خونه رو ازت گرفتن؟ با بغض گفتم: -چرا دست از سر من بیچاره بر نمیداری؟ بابا رو به مانی گفت: -ولش کن خانم..چرا اینقد به ماهان پیله کردی؟ مامان-آخه رفتاراش درست نیست...در شان یه دختر نیست اینطوری لباس بپوشه وفوتبال نگاه کنه.. -حالا شما پوسترای منو برداشتی،من دیگه فوتبال نگاه نمیکنم؟امشب هم برنامه نوده...میخوام تا دو بیدار بمونم ببینمش... مهیار-پس غزل خداحافظی رو برای پوسترات خوندی؟مسی جونت حیف بود -تو خفه که دلم میخواد کلتو بکنم...خیلی هم دلت بخواد مهیار-کی؟اون مسی کوتوله رو؟ با عصبانیت داد زدم: -خودت کوتوله ای بی شعور..یه فکری واسه هندونه تو گلوی کریست کن...همون رئالو بچسب باد نبرش... مهیار-پرسپولیسو باد برده ته جدول کافیه.. چند نفس پی در پی کشیدم تا از عصبانیتم کم بشه..دلم میخواست زبونشو از حلقش میکشیدم بیرون..اما با خونسردی گفتم: -من تو رو زنده نمیذارم مهیار-باشه..اما شب نیای التماس کنی بذار منم تو اتاقت برنامه نود ببینما... اومدم جوابشو بدم که با فریاد مانی،حرف تو دهنم ماسید... مامان-بس کنید خروس جنگیا... برای مهیار زبونمو در آوردم و به بابا که از خنده سرخ شده بود نگاه کردم وبا حالت الماس گفتم: -یه آنتن جدید برای اتاق من میگیری ؟ مانی غرید: -بس میکنی یا نه؟!! دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگونه اشو بوسیدم وگفتم: -همیشه،حتی وقتی بهت فحش میدم و باهات دعوا میکنم،دلم برات پرمیزنه... دستاشو دور کمرم حلقه کرد وگفت: -منم همیشه بااینکه میدونم داری بااین کارات خرم میکنی،دوستت داشتم. -من خرت میکنم؟ آروم گونه امو بوسیدو گفت: -آره دیگه..داری واسه هفته دیگه،جا رزرو میکنی... از خودم جداش کردم وگفتم: -خیلی نامردی...پسره عنتر مهیار-الانم دلت برام پر میزنه؟ -مرده شور ببره دلی رو وکه واسه تو میپره...شب بخیر مهیار-شب تو هم بخیر خواستم در اتاقش رو ببندم اما دوباره سرم رو داخل بردم وداد زدم: -دوستت دارم کله کدو! دررو بستم وبه سمت اتاقم دویدم...صدای بالشی روکه به در خوردوشنیدم...کلا مهیار عکس الملش دیر بود..!!! بی صدا دررو باز کردم و وارد شدم...بهار،مثل یه فرشته کوچولو،روی تختم خوابیده بود..نگاهی به ساعت انداختم.1:40 دقیقه بود ولی اصلا خوابم نمی اومد..وارد بالکن شدم و روی صندلیم لم دادم...بی هوا،اتفاقای امروز تو دلم جون گرفتن که پررنگ ترینشون علی وهلیا بود..دوباره تپش قلبم زیاد شد و دستم شروع به لرزیدن کرد...همیشه وقتی عصبی میشدم ،این علائمش بود اما اونموقع رو نمیدونم... هم از علی خوشم میومد هم ازش متنفر بودم...دلیل کارم توی رستوران رو نمیفهمیدم ودلیل اینکه دلم نمیخواست به هلیا نزدیک بشه...دستمو روی پیشونیم گذاشتم وزمزمه کردم: -خداجونم...کمکم کن... یکی دوهفته ای بود که احساس دلهره و دلشوره ای داشتم که گاهی اوقات پررنگ میشد..گاهی اوقات با یه اتفاق ساده حالم بد میشد و گاهی با یه شوخی گریه ام میگرفت...چل شده بودما..!!! توی همین افکار بودم که با صدای گریه بهار ،به خودم اومدم..به سمتش دویدم..روی تختم نشسته بود وگریه می کرد...توی آغوشم گرفتمش وگفتم: -خوبی بهار؟چی شدی؟ خودشو بیشتر بهم فشرد وگفت: -مامانم رو میخوام... موهاشو نوازش کردم وخوابوندمش...خودمم کنارش دراز کشیدم... بهار-دستتو میذاری زیر سرم؟همیشه مامانم اینطوری پیشم میخوابید... دستم رو زیر سرش گذاشتم و بهار هم دستای ظریفش رو دور کمرم حلقه کرد...چند دقیقه بعد،نفس هاش آروم ومنظم شد؛فهمیدم خوابیده..ولی دلم نیومد از خودم جداش کنم...توی اون لحظه فهمیدم واقعا احساس مادر بودن خیلی شیرینه...بایه لبخند روی لبم،چشمام گرم شدن و خوابم برد... *** سروان-نخیر...گم شدن کسی با این اطلاعات گزارش نشده... -پس چه کار میکنید؟ سروان-ما بهار خانمو این جا نگه میداریم تا خانواده اش بیان دنبالش... بهار با بغض گفت: -من میخوام پیش ماهان بمونم.. -بله جناب سروان...اگه براتون مقدوره،اجازه بدین تا پیدا شدن خانواده اش،با ما بمونه... سروان-ولی باید تعهد بدین.. -هر کاری لازم باشه انجام میدم.. سروان-پس لطف کنید این جا رو امضا کنیدواطلاعاتی که خواستیم رو یادداشت کنید... . . . . بهار-چرا مامانم اینا به پلیس خبر ندادن؟ -حتما از شدت نگرانی یادشون رفته..ولی بالاخره خبر میدن خانمی.... بهار-خداکنه -با یه بستنی چطوری؟ بهار-تو این هوای سرد؟ -آره دیگه بهار-اگه مامانم یا مانی بفهمن کله مونو میکنن..! -بی خیال..با قیفی چطوری؟ بهار-عالی... دو تا بستنی قیفی خریدم وبا بهار تاماشین دویدیم...در رو براش باز کردم و خودم هم سوار شدم... -دوست داری بریم خرید؟ بهار-نه..بریم پیش مانی ومهیار...نگران بودن... -باشه خانم....امر دیگه؟ بهار-خیلی دوستت دارم -ما بیشتر...! . سلام بهار-سلام...کسی خونه نیست؟ مهیار-بالائیم..بیاین کمک... -وای...دوباره دارن اتاق بدبخت منو،بدبخت تر میکنن... بهار خندید وچیزی نگفت...همینطور که زیر لب غرغر میکردم،با بهار از پله ها بالا رفتم ولی با دیدن اتاقم ،یه جیغ از خوشحالی کشیدم... مهیار-بمیری تو..دختره جیغ جیغو..ترسیدم احمق...! -سلام داداشی گلم...چطوری عزیزم؟چقد خوشگلتر شدی...بنازم هیکل ورزشکاریتو...دختر کش شدیا..جان من،کجا باشگاه میری؟اگه قرار باشه... توی حرفم پرید وگفت: -خفه...! -بی شعور،دارم ازت تعریف میکنم... مهیار-داری چاپلوسی میکنی.. -بمیری منحرف...! بهار روبه مانی گفت: -سلام مانی...خسته نباشی.. مامان-علیک سلام دختر خوشگل و رو به من گفت: -سرزبون این بچه هم انداختی؟من از دست تو چکار کنم؟ بی توجه به حرفاش گفتم: -مرسی مانی جونم که اتاقمو درست کردی... با حرص گفت: -من اگه بتونم تو رو درست کنم،هنر کردم.. مهیار-حالاکه خودت اومدی..بقیه اش با خودت... -با کمال میل... . . . شماره هلیا رو گرفتم...بعد از چند تا بوق خودش جواب داد: -بله؟ -سلام..خوبی؟ هلیا-سلام عزیزم...آره..چه خبرا؟ -سلامتی...پاشو بیا پیشم هلیا-دوباره کجا کارت گیر کرده؟ -ناخوشی...دلم برات تنگ شده کره خر هلیا-مطمئنی؟ -آره..چطور؟ هلیا-تو درس ومشق نداری؟کنکور نداری؟ -بی خیال هلیا-بی خیال ومرگ...بی خیال و درد...نیم ساعت دیگه اونجام. وتماس رو قطع کرد..گوشی رو گذاشتم وگفتم: -این دختره پاک قاطیه...! کمد وتختم جابه جا شده بودن...وسایلم هم دوباره برگشته بودن..پوسترام رو برداشتم و روی دیوار چسبوندمشون...هر پوستری رو که به دیوار میزدم،عقب میرفتم و یه بوس براش میفرستادم..زمان از دستم در اومده بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم.. با دیدن هلیا گفتم: -سلام...کی اومدی؟ اون اما،بی توجه به من،نگاهی به اطراف انداخت وگفت: -که دلت برام تنگ شده...منم خر...ساده...نفهم... به جاش من ادامه دادم: -گاگول...بوزینه...گاو..بوقلمون ...شتر مر.. با ضربه ای که به سرم خورد،ساکت شدم! هلیا-هر چی گفتی خودتی... -حالا بیا کمکم اینا رو بچین،شاید قبول کردم... هلیا در حالی که داشت مانتوشو در میاورد گفت: -خیلی بی لیاقتی... یه تونیک سفید،مشکی پوشیده بود.خیلی بهش می اومد...متوجه نگاهم شد به سمتم برگشت وسیلی آرومی به گونه ام زد وگفت: -چشماتو میز غضب درآره من راحت شم..! با کمک هلیا دوباره اتاقمو چیدیم.همه چی همونطور شد که دلم میخواست...نمیدونم چرا مانی با اینکه هرسال من دوباره وسایلمو مثل قبل میکردم،دست از این کارش برنمیداشت...شاید فکر میکرد امسال آدم میشم..! -دستت درد نکنه...عالی شد هلیا-ولی من اصلا دوست ندارم -واسه چی؟ هلیا-اینجا شبیه اتاق یه پسره نه یه دختر19 ساله به طرف پوسترام رفت وادامه داد: -مثلا این چیه؟ -چیه نه..کیه..داوید ویاست.. هلیا-دارم مثال میزنم شوتعلی...یا مثلا این عکس لامبورگینیه.. -خب دوست دارم،چه کار کنم؟ هلیا-تو باید عکس باربی تو اتاقت باشه،نه اینا... -اه..اه...حالت تهوع گرفتم... هلیا-خیلی هم دلت بخواد... -حالا که نخواسته...بیا تا دعوامون نشده بریم پایین... هلیا-راستی اون دختره کی بود؟ -یکی تو حواس داری یکی پت ومت...میذاشتی فردا یادت می افتاد...گم شده بود...اصفهانیه..اسمش بهاره هلیا-خونه شما چه کار میکنه؟ -من پیداش کردم هلیا-بهونه نمیگیره؟ -چرا بابا..دیشب کلی گریه کرد هلیا-حق داره...چطور مانیت اینا قبول کردن بمونه؟ از حرفش خنده ام گرفت..مانیت اینا...!اگه مانی می شنید،کله مو میکند هلیا-خنده داشت؟ -نه..به یه چیز دیگه خندیدم...از بس دلشون پاکه دیگه...قرار هم نیست تا ابد پیش ما بمونه که... هلیا-خیلی خوشگله... -بسه دیگه..بریم پایین..بقیه منتظرمونن هلیا-من باید برگردم... -نخیر..باید ناهار بمونی هلیا-نمیشه ماهان...مهمون داریم...الانم دیر شده... -باشه..پس خودم میرسونمت لباسامو پوشیدم و باهم رفتیم پایین. -مانی...من هلیا رو میرسونم خونشون مامان-وا...یعنی چی؟باید ناهار بمونه... هلیا-نه مرسی..مهمون داریم.باید زودتر برگردم مامان-پس یه بار دیگه بیا...خب؟ هلیا-منکه همیشه مزاحم شما هستم.... مهیار-ای گفتی... -تو دوباره تنت میخاره داداشی؟ مهیار-سخن حق تلخه..مگه نه؟ اومدم جوابشو بدم که هلیاگفت: -پس بااجازه...خداحافظ همگی بهار از روی پای مهیار بلند شد وگفت: -منم بیام ماهانی؟ -بدو یه لباس گرم بپوش بیا با حالت دو به سمت پله ها رفت هلیا-مواظب باش نخوری زمین مهیار-بخوره زمینم کسی یقه جنابعال رو نمیگیره.. -مهیار...تو چرا اینطوری میکنی؟حالت خوب نیستا... شونه ای بالا انداخت وچیزی نگفت.هلیا دستم رو گرفت وبه سمت راهرو کشید. -چرا جوابشو نمیدی؟ هلیا-به قول خودت بی خیال... -آخه اون با همه دوستای من اینطوری برخورد میکنه... هلیا-از حسودیشه... نگاهی بهش انداختم وگفتم: -بایدم واسه تو حسودی کنه.. یکی زد تو سرم وگفت: -تو خفه.. با اومدن بهار،سه تایی رفتیم بیرون هلیا وبهار،روی صندلی عقب نشستن بهار-من بهت حسودیم شد هلیا هلیا-واسه چی؟ بهار با دلخوری گفت: -تو که اومدی،ماهان منو یادش رفت هلیا بهار رو توی آغوشش گرفت و با مهربونی گفت: -ببخشید گلم...به خدا داشتیم اتاقو مرتب میکردیم بهار-دیگه ناراحت نیستم...آخه من الان خیلی دوستت دارم هلیا گونه اشو بوسید وگفت: -منم همینطور خوشگل خانم... . . . جلوی خونشون توقف کردم وگفتم: -اگه حرفای عاشقونتون تموم شد،رسیدیم هلیا-چه به موقع -واسه چی؟ هلیا به ماشین جلومون اشاره کرد وگفت: -خالم اینا انگار اونا هم متوجه ماشدن…سه تایی از ماشین پیاده شدیم وبه سمتشون رفتیم…خاله پروین هلیا رو میشناختم… -سلام پروین-سلام دخترم...چطوری؟ -مرسی روبه شوهرش گفتم: -سلام بالبخند سرشو تکون داد...با صدای عرفان به عقب چرخیدم: -سلام...تو چه خوشگلتر شدی -علیک...اما تو خوبتر نشدی هیچ،زشت تر هم شدی... عرفان-زبونتم دراز تر شده -شنیده بودم داری درس میخونی،نمیدونستم چه رشته ای...قصابی می خوندی یا کله پاچه ای که متراژ زبون بقیه رو داری؟ بااین حرفم همه زدن زیر خنده...عرفان که صورتش سرخ شده بود، گفت: -بعدا نشون میدم بهت رشته ام چیه... رو به پروین گفتم: -ما دیگه بریم...مزاحمتون نمیشیم -پروین-باشه...به مامانت سلام برسون روبه هلیا گفتم: --خدافظ هلیا نگاهی به عرفان انداخت و با خنده سرشو تکون داد وگفت: -خدافظ گلم وروی زانو هاش خم شد تا هم قد بهار بشه وگفت: -تو هم مواظب خودت باش عزیزم عرفان با یه لحن مسخره گفت: -حالا بفرمائید داخل در خدمت باشیم با پرروئی گفتم: هدف حال گیری بود،که انجام شد...مزاحم نمیشیم وبا پوزخند ادامه دادم: -خدانگه دار..یه کله پاچه خوب برای ما بذار کنار...! سوار ماشین شدم..بهار هم کنارم نشست...بوقی زدم واز شون رد شدم....خیلی عرفان بدبختو عصبانی کرده بودم...! *** دو هفته ای از ورود بهار به خونمون میگذشت اما هنوز خبری از خونواده اش نبود...خیلی بی تابی میکرد..بچه حق داشت... مدرسه هم که مثل همیشه...درس خوندن واسه کنکور وتشریح مرده های بدبخت! هلیا به سمتم دوید وگفت: -ماهان،میدونی چی شده؟ -نه...تو پیش خانم بودی،از من میپرسی؟ هلیا-باید از خودمون آزمایش هورمون بگیریم... -خب... هلیا-همین؟ -آره دیگه...جالبه... هلیا-مرگ...ضد حال... همینطور که کنارش راه میرفتم،وارد کلاس شدیم... ترانه-بیاین اینجا -درباره چی حرف میزنین؟ ترانه-عید کجا میرید؟ -هنوز تصمیم خاصی نگرفتیم...چطور؟ ترانه-ما میخوایم بریم شمال...شما هم بیاین -حالا ببینم چی میشه... *** -بابایی؟ بابا-بله؟ -عید کجا میریم؟ بابا کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: -معذرت میخوام..اما فکر کنم جایی نریم جا خوردم..با تعجب پرسیدم: -واسه چی؟ بابا-کارهای شرکت خیلی به هم ریخته شده...نمیشه ولشون کنم... آه عمیقی کشیدم وبا خونسردی گفتم: -اشکال نداره..سال دیگه جبران میکنی... مهیار-دنبال سوراخ موش میگشتم... -واسه چی؟ مهیار-گفتم الان همه رو میکشی... -چرا؟مگه خلم؟ مهیار-تا حالا ندیدم منطقی فکر کنی -یه قل توئم دیگه...بایه نگاه به خودت،بایدم از این فکرا بکنی...! خواست جوابمو بده که با صدای خنده بابا ومانی ساکت شد.زبونمو براش در آوردم ورومو ازش برگردوندم. . . . نگاهی به ساعت انداختم وگفتم: -من دیگه برم بخوابم مهیار-دیگه که مدرسه نمیری -خب خوابم میاد بهار هم بلند شد وگفت: -منم خوابم میاد دوتایی شب به خیر گفتیم و به سمت اتاقم رفتیم...مسواکم رو زدم واز دستشویی بیرون اومدم..بهار پتوم رو روی سرش کشیده بود.آباژور رو خاموش کردم وکنارش خوابیدم...متوجه شدم داره گریه میکنه...این برنامه هر شبش بود...خیلی ناراحت بودم...واقعا شرایطش خیلی سخت بود... دستم رو زیرش انداختم و به سمت خودم کشیدمش.خودش رو بهم فشرد وگفت: -ماهان...اونا منو یادشون رفته؟دلم براشون تنگ شده...پس چرا نمیان پیشم؟چرا نمیان دنبالم؟ خودمم گیج شده بودم...موهاشو نوازش کردم و با ملایمت گفتم: -به همین زودی ها میبینیشون عزیزم...غصه نخور توی صورتم خیره شد وگفت: -قول میدی؟ چنان معصومانه نگام کرد که بی هوا گفتم: -قول میدم با خوشحالی بغلم کرد وگفت: -خیلی دوستت دارم...خیلی... زود خوابش برد..اما من به قولم فکر میکردم ودنبال یه راه حل بودم...یه فکری به سرم زد..اگه میشد عملیش کنم،حتما میتونستم به قولم عمل کنم..نگاهی به صورت مهتابیش انداختم وزمزمه کردم: -عید تو بغل مامانتی وپلکام روی هم افتاد. با صدای بهار،چشمام رو باز کردم: -بلند شو ماهان... -سلام..صبحت به خیر... بهار-سلام..مهیار میخواد بره -کجا؟ بهار-شمال.. با ناراحتی از تخت پایین اومدم ودستی به موهام کشیدم وگفتم: -نامرد...با کی میره؟ بهار-نمیدونم...گفت بیدارت کنم تا باهات خدافظی کنه... -خداحافظی اش تو سرش بخوره..! بهار دستم وگرفت وبا خنده گفت: -بریم؟ -بریم از بالای پله ها مهیار رو دیدم که یه شلوار جین آبی با تی شرت سفید وجلیقه قرمز تنش بود وداشت چایی میخورد..از همونجا داد زدم: -توکه از قرمز متنفر بودی... نگاهی به بالاکرد وگفت: -صبح شما هم بخیر..منم خوبم -به چه اجازه ای لباس منو برداشتی؟ مهیار-اذیت نکن دیگه -تک پرشدی...حالا باکی میری؟ مهیار-با بچه ها -خوش بگذره مهیار-ماهان جونم...عزیز دلم بااخم گفتم: -دوباره چی میخوای؟ مهیار-کارت سوختتو میدی بهم؟ -خیلی بی شعوری..عمرا بهت بدم.. مهیار-واسه چی؟توکه جایی نمیخوای بری... -از کجا میدونی؟البته اگه قرار بود خونه هم بمونم بهت نمیدادمش مهیار-کجا میخوای بری؟ در حالی که به سمت آشپزخونه میرفتم،گفتم: -این فوضولی ها به تو نیومده... بهار داشت با مانی سبزی پاک میکرد.. -سلام مامان-سلام..صبحونه رو میزه.. -مرسی مانی گلم.. برای خودم چایی ریختم و روی صندلی نشستم.داشتم چاییم رو شیرین میکردم که مهیار وارد آشپزخونه شد. مهیار-نگفتی میخوای کجا بری؟ -جوابتو دادم...تو نشنیدی.. با حرص گفت: -میشه یه بار دیگه لطف کنی وتکرارش کنید؟ با خونسردی گفتم: -این فوضولی ها به تو نیومده... با عصبانیت گفت: -حتما با اون دوستات؟ -بازم به تو ربطی نداره مهیار-من بهت اجازه نمیدم -کسی هم از جنابعالی اجازه نگرفت مهیار-مامان..تو یه چیزی بهش بگو مانی برای اولین بار ازم دفاع کرد: -اینقد سر به سر دخترم نذار مهیار... مهیار باخشم گفت: -باشه..من رفتم...خداحافظ بهار به سمت مهیار دوید وخودش رو توی آغوشش انداخت وگفت: -کلوچه یادت نره برام بخری مهیار-چشم دیگه چی؟بهار-زود بیا..مواظب خودت هم باش...
-رسیدی بزنگ مهیار-باشه..دیگه چی؟ -آروم رانندگی کن...توی جاده هم با دوستات تعریف نکن.. خندیدوگفت: -عین مامان بزرگا نصیحت میکنی...! -مامان بزرگ عمته... مهیار-اونکه صد البته.. یاد عمه شهلا افتادم..اگه میفهمید مهیار"جونش"بهش میگه مامان بزرگ!! مامان-دیرت نشه پسر... مهیار-اوه..آره..من دیگه برم..بای ساکش رو برداشت وبا حالت دو از خونه خارج شد مامان-خدایا،خودت مراقبش باش.. لبخندی زدم وگفتم: -بابا کجاست مانی؟ مامان-رفته شرکت -کی میاد؟ مامان-معلوم نیست...احتمالا بعدازظهر باید هلیا رو هم از تصمیمم با خبر میکردم..برای همین گفتم: -من وبهار بریم پیش هلیا؟ کمی فکر کردوگفت: -باشه...اما زود بیاین ها... بوسه ای روی گونه اش کاشتم وبا بهار به سمت اتاقم دویدیم . . . بهار-ماهان...بهش زنگ نمیزنی؟ -نه..خونه اشون نمیریم...میریم پارک پشت خونه اشون...از همونجا بهش میزنگم.. بهار-واسه چی؟ -آخه یه بار5دقیقه زودتر از من رسیده بود،چند نفر مزاحمش شده بودن،تا یه هفته باهام قهر بود...از اونموقع به بعد،اول میام تو پارک،بعد بهش خبر میدم! بهار-چه جالب -آره..علافی آدم جالب هم هست ماشین رو پارک کردم وگفتم: -تو بمون تو ماشین،هلیا که اومد پیاده شو..هوا سرده سرش رو به علامت باشه تکون داد منم از ماشین پیاده شدم.گوشیم رو در آوردم وخواستم شماره هلیا رو بگیرم که از دیدن روبه روم،سرجام خشکم زد... باورم نمیشد..یعنی اون هلیا بود؟ خودم رو پشت یه درخت قایم کردم وبهشون خیره شدم...اصلا باورم نمیشد...علی وهلیا،با هم...نفس عمیقی کشیدم وبه حرفهای علی فکر کردم: -دوست پسراتو از زندگی سیر میکنم...تو عشق منی...عشق من...! زمزمه کردم: -دروغگوی پست دیگه کاری اونجا نداشتم...به سمت ماشین راه افتادم وسوارش شدم بهار-خوبی ماهان؟ اصلا یاد بهار نبودم...به آرومی گفتم: -هلیا رفته بیرون...حالا حالا ها هم نمیاد و ماشینو روشن کردم وبا سرعت از اونجا دور شدم بهار-حداقل منو ببر پارک..دلم میخواد بازی کنم -عزیزم،مگه نمیبینی هوا سرده؟سرما میخوری،مامانت یقه منو میگیره... بهار-مامانم؟کی میبینمش؟ -بعدازظهر،باباکه اومد،می فهمیم... بهار-مرسی ماهان جونم دیگه حرفی نزد ومنم با خیال راحت تو فکرام غرق شدم: -علی داره هلیا رو بازی میده...منو هم همینطور....حتما همه حرفایی رو که به من زده،داره تحویل هلی هم میده...علی کثافت،یه بار دیگه ببینمت،میکشمت... . . . مامان-چه زود اومدید -ا...خودت گفتی زود بیام بهار-هلیا نبود..واسه همین زود اومدیم مامان-اشکال نداره -من میخوام یکم درس بخونم مامان-چه عجب...یادت افتاد -مانی..خیلی بدی...یعنی من درس نمیخونم؟ مامان-ماکه ندیدیم بهار-نخیر مانی...من دیدم خیلی هم میخونه بوسه ای روی گونه اش کاشتم وگفتم: -قربون تو برم...من اگه تو رو نداشتم،چه کار میکردم؟ مانی با اخم گفت: -بسه دیگه..برو سراغ کارت به طرفش رفتم وبوسیدمش وگفتم: -قربون تو هم برم...حالا نمیخواد قهر کنی... مانی وبهار خندیدن ومن به سمت اتاقم رفتم.ناهار هم نخوردم..یعنی نمیتونستم بخورم ولی با اون ذهن درگیر،تونستم سه تا فصل رو مرور کنم...دیگه گردن وکمرم داغون شده بود که صدای بابا رو شنیدم.با خوشحالی از جام بلند شدم واز روی نرده ها سر خوردم و وارد پذیرایی شدم... -سلام بابا-سلام..عسل بابا -خوبی؟خسته نباشی بابا-مرسی کنارش نشستم وبراش یه پرتقال پوست کندم بابا-آفتاب از کدوم طرف در اومده امروز؟ اومدم جوابشو بدم که مانی گفت: -آره..منم همین فکر رو کردم...تازه کلی هم درس خونده... بابا دستش رو دور شونه ام حلقه کرد ومنو به سمت خودش کشید.موهام رو بوسید وگفت: -پس سخت به دنبال سمندی -نخیرم..سخت به دنبال دکتر شدنم.... بابا-من اگه تو رو نشناسم،کی رو بشناسم؟ خندیدم وچیزی نگفتم بابا-مهیار زنگ نزده؟ مامان-نه هنوز..خیلی نگرانشم.. -نه بابا...الان خوشن واسه خودشون...بیخیال... الان وقت گفتن تصمیمم بود...به بهار نگاه کردم با نگرانی بهم نگاه میکرد... نفس عمیقی کشیدم وگفتم: -بابا..یه خواهشی ازت داشتم... بابا-چیزی شده؟ -مربوط به بهاره بابا نگاهی به بهار انداخت ودوباره رو به من گفت: -اتفاقی افتاده ماهان؟ -خب...بهار..آدرس خونشون تو اصفهان رو داره...اگه اجازه بدین...من ...من... بابا-خودت تنها بری؟؟؟؟ -مگه مهیار تنهایی نرفت؟ بابا جوابی نداد..معلوم بود داره فکر میکنه... مامان-آره..اما اون پسره... -ببین..داری فرق میذاری...تازه سن ما هم اندازه همدیگه است...فقط اون 3 دقیقه بزرگتره که فکر نکنم خیلی تاثیر داشته باشه... بهار-تو رو خدا...من خیلی دلم برا مامانم تنگ شده اشک توی چشمهاش جمع شد وسرش رو پایین انداخت... بابا نفس عمیقی کشید وگفت: -باشه؛به شرطی که ما رو در جریان بذاری وهمش بهمون زنگ بزنی... -چشم بابایی....مرسی بهار از جاش بلند شد وخودش رو با خوشحالی توی بغل بابا انداخت... مامان-کی راه می افتی؟ -همین الان... مامان-زود نیست؟ -حداقل بهار شب عید پیش خونواده اش باشه... بابا-درسته..اگه خسته نیستی،همین الان برید -نه...سرحالم... و رو به بهار ادامه دادم: -بریم حاضر شیم... و با بهار به اتاقم رفتیم بهار-مرسی ماهان..خیلی خوشحالم -بااینکه اگه بری،همگی ناراحت میشیم،ولی خب تو هم دلت برای خونوادت تنگ میشه... بهار-دلم واسه شما هم تنگ میشه... -عزیزمی....زود لباستو بپوش راه بیافتیم.... . . . مامان-یواش بری ها.... -چشم...حتما مامان-اگه گرسنه تون شد،توی اون پلاستیکه غذا ومیوه گذاشتم..گرسنه نمونید -چشم..حتما مامان-بخاریتو روشن کن...شیشه ها رو هم باز نذار -چشم ..حتما مامان-یادت نره بری... بابا توی حرفش پرید .گفت: -برو به سلامت دخترم..مواظب خودت باش مانی نگاه غضب آلودی به بابا کرد و رو به من گفت: -مواظب خودتون باشین...خدافظ دستم رو براشون تکون دادم وراه افتادم... *** سرعتم رو کم کردم و رو به بهار گفتم: -نظرت چیه یه زیارتی بریم؟ بهار-من تا حالا قم نیومدم -واقعا؟پس جالب شد بریم بهار-باشه ماشینم رو پارک کردم وگفتم: -بذار یه زنگ به خونه بزنیم...حتما مانی تا الان مخ بابا رو خورده... گوشیم رو برداشتم وشماره خونه رو گرفتم.هنوز بوق اول کامل نشده بود که صدای مضطرب مانی تو گوشم پیچید: -ماهان خوبی؟ -سلام مانی جونم..بله،خوبم مامان-الان کجایی؟ -قم..گفتم بریم یه زیارتی بکنیم،یعد راه بیفتیم... مامان-آره..خستگیت هم در میره..بهار چطوره؟ -خوبه.. مامان-گوشی رو میدم به بابات...از من خداحافظ...مواظب خودت باش -چشم مانی جونم...بای... بابا-سلام دخترم...خسته نباشی -مرسی بابا جونم بابا-مزاحمت نمیشم گل بابا...بازم زنگ بزن دخترم...خدافظ -خدافظ بابایی بهار-ماهان...من گرسنمه پلاستیک غذا رو از عقب برداشتم وگفتم: -ببینم مانی چه کار کرده...! چهار تا ساندویچ،با یه عالمه میوه توش بود...با خنده گفتم: -قربون مانی خودم بشم... بهار باسرعت یه ساندویچ برداشت وگفت: -وای...مردم از گشنگی..! . . . چادرم رو تحویل دادم و دست بهار رو گرفتم وبا هم از خیابون رد شدیم... بهار خمیازه ای کشید وگفت: -کاش فردا راه می افتادیم... خنده ای کردم وگفتم: -به این راحتی جا زدی؟ بهار-نه...فقط نگرانم تو راه نخوابی -نه بابا...منمثل جغدم...شبا همش بیدارم بهار-خداکنه سوار ماشین شدیم که متوجه موبایلم شدم که روی داشبورد روشن وخاموش میشد.برش داشتم -بله؟ مهیار-سلام به بانوی گریز پا..چطوری؟ -سلام...مرسی....خوبم مهیار-بایدم خوب باشی...مجری سفر میکنی...کارت سوخت نمیدی...آب حوض میکشی...پیرزن خفه.... -ا...تو دوباره قرصاتو با پوست خوردی؟؟؟ مهیار-کوفت..دختره بی احساس چلمن... جیغ زدم: -با کی بودی بی شعور؟کله تو میکنم عنتر برقی مهیار باخونسردی گفت: -حتما فکر کردی زنگ زدم با تو حرف بزنم؟نخیر؛میخواستم با بهار جونم حرف بزنم که صدای نخراشیده جنابعالی رو شنیدم با حرص گفتم: -غلط کردی..بای وگوشی رو جلوی بهار گرفتم... نمیدونم مهیار چی بهش میگفت که از خنده غش کرده بود...با سر خوشی ماشینو روشن کردم و راه افتادم.بهار هنوز با مهیار می حرفید.با هر خنده بهار،بدون اینکه بدونم به چی میخنده،منم میخندیدم.-چل بودم دیگه-بعد از تقریبا نیم ساعت،دل کند وگوشی رو قطع کرد ونگاهی از زیر چشم،بهم انداخت. -چیه؟باز مهیار چی گفت؟ بهار-گفت اگه بعد از ساعت 12 بیدار باشی،اژدها میشی... -جان؟چی میشم؟ بهار-به خدا من تلخم ماهان -به من میخوره اژدها باشم؟؟ بهار-به من چی ؟به من میخوره خوشمزه باشم؟ قهقهه ای زدم وگفتم: -بهار...دیوونه شدی؟ بهار با خوشحالی گفت: -اگه دیوونه ها رو بخوری،خودتم دیوونه میشیا... -من این مهیار رو میکشم بهار-به جای من،اونو بخور از دستش حرصم گرفته بود.تصمیم گرفتم دیگه باهاش بحث نکنم...همش زیر سر این مهیار ور پریده بود... . .