وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ورود عشق ممنوع3

راستش..... راستش
دادگر - راستش خجالت می کشی و می ترسی که بازم مسخره ات کنن
دستامو از پشت بهم گره زدم و با نوک کفشم به زمین می زدم
دادگر - از چی خجالت می کشی یا از چی می ترسی ...... حالا چطور ایدیشو پیدا کردی؟ چطور ایدی دوستاشو پیدا کردی؟
هنوز سرم پایین بود و با کفشم به دیوار اروم ضربه می زدم
-کار چندان سختی نیست فقط باید یکم حواست جمع باشه و دقت کنی
یه روز که عجله داشت بره یادش می ره سیستمشو خاموش کنه منم از سر کنجکاوی وارد سیستمش شدم ............. کار سختی نبود تو 20 دقیقه همه چیزو شو پیدا کردم
دادگر - دباغ نمی خوای بگی که تو سیستمشو هک کردی
- نمی دونم.......... معنی کارم میشه هک کردن؟؟؟؟؟؟؟
با ناباوری به صندلی تکیه دادو دستشو گذاشت رو لباش و بهم خیره شد.
- من برم بقیه پرونده ها رو بیارم
با بهت و ناباوری گفت برو
حسابی دیر م شده بود سریع مقنعمو سرکردم و در حالی که یه لقمه بزرگ برای خودم درست کرده بودم و نصفش تو دهنم و نصف دیگش اویزون بود لنگ جورابمو پام می کردم
که صدای در امد جلدی کتونیامو پوشیدم معلوم نبود کی بود که پشت سر هم داشت درو می کوبید
راستش من با این سنم هنوز بلد نیستم بند کفشامو ببندم برای همینم همیشه بندا رو جمع می کنم و از کنار کفشم می زارم توی کفش
از پله ها پریدم پایین و درو باز کردم
پسر صاحب خونه محترم بود... اقا کیوان
سلام
کیوان- ببین من فردا باید این تمرینا رو حل کنم و اصلا وقتشو ندارم راستش باید برم سر زمین فوتبال اینا رو برام حل کن شب میام ازت می گیرم
بله؟؟؟؟؟؟//
اقا کیوان من که دیروز پول اجاره رو دادم
خوب که چی ؟یه چیز ازت خواستما ؟بگیر دیگه دستم خسته شد به ناچار دفترو ازش گرفتم و لاشو باز کردم وای 40 تا سوال ریاضی..................... اینو کجای دلم بذارم
سریع کیفمو انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون
انقدر دیرم شده بود که تمام راهو از ایستگاه تا شرکت مجبور شدم بدوم
با نفس نفس زدن از کنار نگهبانی گذاشتم
کیهانی - هی دباغ چیه نفس می زنی نکنه سگا دنبالت کردن
وبلند زد زیر خنده
چیزی نگفتم و با دویدن خودمو به ساختمون رسوندم به نزدیک در اتاق که رسیدم یه لحظه وایستادم تا نفسم جا بیاد
عینکو بالا کشیدم و موهامو که از زیر مقنعه ام زده بود بیرون کمی تو دادم
-سلام
دادگر- سلام چرا نفس نفس می زنی
- اخه تمام راهو دویدم
در حالی که داشت توی یکی از زونکنارو زیرو رو می کرد خوب کمی صبح زودتر بیدار شود مجبور نباشی تمام راهو بدوی
-چشم نصیحتتون یادم می مونه
انقدردویده بودم که عرق از سر و روم می بارید نای راه رفتن هم نداشتم خواستم به طرف چوب لباسی برم که بند کفشم زیر اون یکی پام گیر کرد و کروبببب با صورت خوردم زمین
دادگر به طرفم دوید چت شد
- اییییییییییی..... هیچی
دادگر- تو چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی دختر.....جاییت درد نمی کنه
در حال گشتن عینکم بودم نه فقط لطف می کنی عینکو بدی من پیداش نمی کنم
دادگر- دباغ یعنی نمی بینی کجا افتاده ؟
- اگه می دیدم که از شما کمک نمی خواستم
عینکو اروم تو دستام گذاشت و منم بدون توجه به اون عینکو به چشام زدم
- وای اینکه یه طرفش شکسته
دادگر- عینک دیگه ای نداری
سرمو به دو طرف تکون دادم یعنی نه
دادگر- می تونی با این امروز کار کنی
در حال پاشودن گفتم اره
مانتومو تکون دادم و کیفمو از چوب لباسی اویزون کردم و دفتر کیوانو از توش در اوردم و پرت کردم رو میز
دادگر در حال نشستن به کفشام خیره شد حداقل اون بندارو ببند که دوباره نیفتی
روم نمی شد بهش بگم بلد نیستم ببندم
-باشه می بندم
دادگر- دباغ لطفا اون برگه ای که رو میزت گذاشتم و بردارو اعدادو ارقامشو برام حساب کن
-چشم الان
با اون عینک واقعا سخت بود
من اگه عینک به چشام نزنم حتی نمی تونم دستای خودمو ببینم
دادگر- اگه سختته بده خودم حساب می کنم
-نه می تونم
دادگر- ماشین حساب نمی خوای... بیا از روی میزم بردار
- نه همین طوری حساب می کنم
دادگر- دباغ ؟
سرمو اروم از روی برگه بلند کردم و منتظر شدم حرفشو بزنه....... بله اقای دادگر
تو اون اعدادو بدون ماشین حساب می خوای حساب کنی؟ اینطوری که تا دو روز دیگه باید منتظر بشم که برام حساب کنی
- نه اقای دادگر چرا دو روز.......... تا شما چایتونو بخورید منم اینا رو براتون حساب می کنم
دادگر- مطمئنی دباغ
- بله....خیالتون راحت
وا این چرا اینطوری حرف می زنه انگار کار غیر طبیعی انجام می دم تقصیر خودشم نیستا
ما ادما خودمونو به راحتی عادت دادیم ...حتی وقتی توی یه مغازه می ریم برای جمع دوتا عدد رند مغازه دار از ماشین حساب استفاده می کنه پس از بقیه انتظاری دیگه ای نیست)
دادگر- راستی تو که هر روز زود میومدی چرا امروز انقدر دیر کردی
- دیشب دیر وقت خوابیدم
دادگر- مثلا چند؟
-5 صبح

دادگر- مگه چیکار می کردی دباغ؟
- کاری نمی کردم داشتم فیلم می دیدم
دادگر- فیلم اونم تا 5 صبح ؟حالا فیلمش چی بود که انقدر طولانی بود
منم عین این ندید بدیدا بهش با لبخند عریض و درحالی که با انگشت اشاره عینکو بالا می کشیدم گفتم
وای نمی دونید چقدر دنبال این فیلم گشتم تازه دیروز به دستم رسید
هنوز داشت منو نگاه می کرد
- شما هم ببینید عاشقش می شید
دادگر- نگفتی اسم فیلم چیه
جومونگ
دادگر- جومونگ؟
اره دیشب تا به صبح 20 قسمت از 84 قسمتشو داشتم می دیدم
دادگر- اینو که هر هفته می زاره خانوم دباغ دیگه گرفتنش چی بود؟
- وا اقای دادگر اون که همش سانسوره هیچیش معلوم نیست بعد دوتا دستمو گذاشتم زیر چونم با خوشی گفتم این بدون سانسوره
پس نمی دونید چه صحنه هایی رو از دست دادید کلاتون بد جور پس معرکه است
می خواید برای شما هم بیارم تا ببینید
با تعجب............. نه ممنون ترجیح می دم از تلویزیون ببینم
شونه هامو بالا انداختم
- باشه به قول خودتون هر جور راحتید ولی از دستتون می رهها
دادگر- نه ممنون دباغ جان
-خوب اینم از این بفرماید تموم شد
دادگر- تموم شد دباغ
-گفتم که تا چایتونو بخورید تمومه
با بهت برگه رو از دستم گرفت و به ارقام تو برگه خیره شد دوباره به من نگاه کرد وماشین حسابو دم دستش گذاشت و چندتا عددو محاسبه کرد
دادگر- دباغ باید یه چیزی رو بهت بگم
-می دونم
دادگر- چی رو می دونی
-اینکه چی می خواید بگید؟
دادگر- خوب چی ؟
-می خواید بگید دباغ با این عینک شکستت خیلی بی ریخت شدی
چشاش گرد شد
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- من نمی خواستم اینو بگم
-پس چایی می خواید باشه می رم الان براتون میارم پر رنگ یا کم رنگ
دادگر- دباغ؟
-بله
دادگر- می زاری خبر مرگم حرف بزنم
-وای خدا نکنه اقای دادگر .......من که نگرفتمتون حرفتونو بزنید
دادگر- می خواستم بگم خیلی باحالی دختر تا حالا ندیده بودم کسی بدون ماشین حساب این اعداد بزرگو حساب کنه اونم تو کمترین زمان ممکن
این اولین باری بود که کسی از من تعریف می کرد حسابی قند تو دلم اب شد انقدر که مزه شیرینیش داشت دلمو می زد )
دوباره سر جام نشستم و دفتر کیوانو باز کردم
دادگر- داری چیکار می کنی؟
-هیچی دارم این مسئله ها رو حل می کنم
دادگر- مدرسه می ری؟
-نه
دادگر- پس برای کی داری حل می کنی؟
-پسر صاحبخونه
دادگر- چی؟داری تمرینای اونو حل می کنی؟
- اره؟ چیز جدیدی نیست
دادگر- دباغ تو با کلمه ای به اسم نه اشنا هستی
-اره
دادگر- تا حالا هم ازش استفاده کردی ؟
-اره
دادگر- اخرین بار کی بوده
-دیروز
دادگر- دیروز؟
-اره یادتون نیست می خواستید برید اتاق مژی وای نه خانوم فردوسی
که من گفتم نههههههههههههههه نرید
بلند زد زیر خنده
دادگر- خیلی با نمکی دختر
هه هه هه برای چی می خندید
دادگر- هیچی هیچی
انقدر خندیده بود که اشک تو چشاش جمع شده بود
اینم منو مسخره می کنه مهم نیست

بعد از اینکه تمام تمرینات کیوانو انجام دادم به بدنم کش و قوسی دادم هو س چایی کرده بودم
بلند شدم برم از ابدارخونه برای خودم چایی بیارم
- چایی می خورید براتون بیارم
سرگرم کار با سیستم بود واقعا تعجب داشت تو قسمت بایگانی اون انقدر با سیستم کار کنه حیدری سال به سال نگاهی به کامپیوتر نمی نداخت تازه چندین بار گفته بود که بهتر بگم بیان اینو از اینجا ببرن و من هر بار که این حرفو می زد هزار تا صلوات نذر می کردم که کسی این سیستمو از اینجا نبره
به من چه لابد این یه چیز حالیشه که داره انقدر کار می کنه ولی کاراش هیچ ربطی به هم نداره
چقدر فضولی دختر.............. تو خیلی حالیته به کارای خودت برس
دادگر- اره ممنون میشم
با این عینک راه رفتن واقعا سخت بود همش مجبور بودم یه چشممو ببندم و راه برم کمی سرم درد گرفته بود.
لیوان چایمو برداشتم در حال ریختن چایی بودم
مژی- هی ببین کی اینجاست
چشمامو بستم و نفسمو دادم بیرون باز این مژی سرو کلش پیدا شد
مژی- اخیه لیوانشو
لیوانو از دستم قاپید
مژی - نه خوشم میاد خودتم باور داری یه گربه تمام عیاری
فریده هم همون موقعه وارد ابدار خونه شد .
ببین فریده.... لیوان گربه ایشو ببین
(لیوان من یه لیوان زرد رنگ بود که روی دستش یه گربه ملوس بصورت نازی نشسته و دمش رو روی بدنه لیوان به صورت مارپیچ امتداد داده این لیوانو بدون توجه به شکل و مدلشو خریده بودم توی بازار که رفته بودم یه لحظه چشممو گرفت و منم خریدمش )
فریده با سر حرف مژگانو تصدیق کرد و در حال خندیدن
وای دباغ عینکت چی شده
مژی -نکنه با گربه های محلتون در گیر شدی
بعد دوتایشون بلند زدن زیر خنده
بدون توجه به حرفا و خندهاشون یه لیوان برداشتم و برای دادگر چایی ریختم و در حالی که لیوانم هنوز دست مژی بود از ابدار خونه زدم بیرون
مژی هم با سرعت دست فریده رو گرفت از ابدار خونه امد بیرون
مژی- هی هی دباغ
به طرفشون برگشتم یه دفعه لیوانو از دستش رها کرد و لیوان به زمین خورد و به چندین تکیه تبدیل شد
این دوتا دیگه شورشو در اورده بودن بغض کرده بودم عینکو کمی بالا کشیدم
مژی- وای ببخشید یهو افتاد این بار خودم یه لیوان دیگه می گیرم که روش 2تا گربه داشته باشه و باز خندید
سرعت قدمامو بیشتر کردم بند کفشام از کتونی زده بود بیرون بیشتر کارمندا به خاطر صدای شکستن از اتاقاشون امده بودن بیرون
و اونایی که صدای مژی رو شنیده بودن با حالتی مسخره ای بهم می خندیدن
انقدر تند راه می رفتم که متوجه نشدم و این بند کفش دوباره کار دستم دادو محکم خوردم زمین
دادگرهم که از اتاق زده بود بیرون با نگرانی بهم خیره شد تنها کسی بود که بهم نمی خندید
زود از زمین بلند شدم و به طرف اتاق کارم رفتم دادگر دم در وایستاده بود سریع خودشو کشید کنارو من وارد اتاق شدم خودمو پرت کردم رو صندلیم

سرمو گذاشتم رو میز نمی خواستم گریه کنم یعنی خوب یاد گرفته بودم در برابر دیگران جلوی اشکامو بگیرم
دادگر- حالت خوبه دباغ؟
سرمو از روی میز برنداشتم
دادگر- با توام دباغ
- میشه درو ببندی همه دارن می بینن خواهش می کنم
صداشو نشنیدم ولی صدای بستن درو شنیدم
با ناراحتی سرمو از روی میز برداشتم می دونستم صورتم از شدت عصبانیت سرخ شده
به طرف میزم امد
دادگر- جایی درد نمی کنه
- نه
دادگر- دستتو ببینم داره ازش خون میره
به دستم نگاه کردم تکیه ای از شیشه لیوان تو دستم رفته بود ومن اصلا متوجه نشده بودم
از توی جیبش یه دستمال در اورد خواست شیشه رو از دستم در بیاره که دستمو از ش دور کردم و رومو کردم به طرف کمد زونکنا

دادگر- بذار درشبیارم
-تو هم می خوای مسخره ام کنی ؟
دادگر- نه
-چرا تو هم مسخرم کن...... چرا انقدر خودتو نگه می داری...... می خوای درستو حسابی مسخره ام کنی نه.... باشه من حاضرم ............مسخرم کن
- اره من یه دختر بی عرضه دستو پا چلفتیم ،یه دختر زشت که فقط به خاطر اصلاح نکردن صورتم همه بهم می گن گربه ............... بیا خودم همه چی رو بهت گفتم حالا راحت باش و منو مسخره کن
دادگر- دباغ؟
- چی هی دباغ دباغ می کنی.... تو هم می تونی بهم بگی هی........... بگو... بگو دیگه دی یالا بگو .. من عادت دارم بگو
دادگر- انقدر حرف مفت نزن .... صبح بهت گفتم بند کفشتو ببند اگه گوش کرده بودی این چیزا پیش نمی یومد
بلاخره قطره ی اشکی از چشمم در امد
- خوب بلد بودم ببندمش که بسته بودمش ..... که هم صبح زمین نخورم هم حالا..... بیا اینم یه سوژه جدید برای مسخره کردنم
برو.... برو به همه بگو........ به همه بگو دباغ با 22 سال سنش هنوز بلد نیست بند کفش خودشم ببنده
دادگر- دباغغغغغغغغغغغ؟
- هان؟
نفسشو داد بیرون و سرشو تکونی داد دستتو بده ببینم
-نمی خوام
دادگر- انقدر لجباز نباش دستو بذار اینور ببینم
دستمو گذاشتم رو میز و اونم شروع کرد اروم به در اوردن تیکه شیشه
دادگر- من از روز اولم می دونستم بهت چی می گن ولی قرار نیست همه مثل هم باشن من به اونا کار ندارم
شیشه رو با یه حرکت از دستم کشید بیرون
-ایییییییی
بعد با همون دستمالش دستمو بست
دادگر- خداروشکر زیاد زخمی نشده که نیاز به بخیه باشه
وقتی دستمال بست دستمو گذاشتم رو صورتم و قطره اشکی که از چشمم در امده بود پا ک کردم
و رومو کردم به طرف دیوار
کنارم روز زمین زانو زد
دادگر- کفشتو بذار اینور
- نمی خوام
دادگر- می گم بذار اینور
پای راستمو جلوش گذاشتم
دادگر- حالا منو نگاه کن
بهش نگاه نکردم
دادگر- میگم نگام کن
برگشتم طرفش
دادگر- خوب ببین چیکار می کنم
کمی خم شدم به طرف پایین
دادگر- ببین اول اینطوری گره می زنی بعد اینطوری اینو از اینجا رد می کنی اونم از اونطرف
خوب دیدی چه اسون بود
- اره خیلی راحته ها
در حال لبخند زدن خوب اون یکی رو خودت ببیند
منم از ذوق شروع کردم به بستن بند کفشم
دادگر- افرین حالا شد....می گم دباغ
-هان؟
با خنده گفت خوبه اونطرف عینکت نشکست
-اره راست می گیا وگرنه نمی دونستم تا خونه چطور برم
دادگر- تو خونه یه عینک دیگه که داری
عینکو برداشتم و در حال برنداز کردنش
-نه ندارم
دادگر- پس چیکار می کنی
-هیچی تیکه های شکسته شو جم کردم باید برم با چسب چوب بچسبونمشون
دادگر- دباغ؟
-هان؟
دادگر- خوب ببر درستش کن برای چی اینکار می کنی اونطوری که چیزی نمی بینی
(خوب عقل کل اگه پول داشتم خودم عقلم می رسید دیگه اینکارو نمی کردم )
-نه نیازی به پول خرج کردن نیست طوری می زنم که چیزی معلوم نشه
با تعجب شونهاشو بالا انداخت و سر جاش نشست

یه ساعت به اخر وقت اداری مونده بود و من در حال مرتب کردن پروندها بودم
دادگر- دباغ تا چه حد با کامپیوتر اشنایی؟
- در حد معمولی
دادگر- در حد معمولی که راحت می تونی ایدی هر کسی رو هک کنی
- خوب این کارچندان مهم و سختی نیست
دادگر- ولی هر کسی هم نمی تونه این کارو کنه....مثلا من از دیروز خیلی تلاش کردم وارد اطلاعات مرکزی بشم ولی نشد
- چی ؟برای چی اونجا؟
دادگر- خوب برای بایگانی می خواستم
- ولی تا جایی که می دونم قسمت بایگانی نیازی به اطلاعات اونجا نداره
دادگر- کلشو کمی خاروند.............. راستش یکم حس کنجکاویم هم گل کرده
چیزی نگفتم و دوباره با پرونده ها سرگرم شدم
دادگر- دباغ می تونی وارد اطلاعات اونجا بشی
- اخه برای چی؟
دادگر- گفتم که کنجکاوی ....
- تونستن که می تونم راستش رو بخوای یه بار هم خودم ....وای نه هیچی من نمی تونم
دادگر- تو چی ؟ یه بار چی؟
- هیچی همین طور از دهنم یه چیزی پرید
دادگر- نکنه تو هم یه بار سر زدی؟
- ببین یه وقت به کسی چیزی نگیا انوقت از کار بی کار میشم
چشاش برقی زد و با هیجان گفت یعنی الان میتونی بری تو ش؟
به ساعت نگاه کردم نیم ساعتی وقت داشتم
- اره می تونم ولی شاید کمی طول بکشه چون اخرین بار کاری کردم که امنیت شبکه رو بالاتر بردن
دادگر- یعنی فهمیدن تو هکشون کردی
- نه نفهمیدن یعنی اگه اون گیج بازی رو در نمی یورم اصلا هم نمی فهمیدن که کسی وارد اطلاعات شده
دادگر- مگه چیکار کردی ؟
تمام اطلاعات سال85 رو اشتباهی پاک کردم
دادگر- اوه........ بعد چی شد
- هیچی تا یه مدت سیستما رو قطع کردن و بعد از اون فقط افراد خاص می تونن وارد اطلاعات بشن
- هرچند نمی دونم چرا انقدر سخت می گیرن اخه به جز فاکتورای و قیمتا و بازدهی و سود سالنه و از این جور چیزا ،چیز دیگه ای نباید توش باشه
-من که سه ساله اینجا کار می کنم از کاراشون سر در نیوردم که نیوردم ....چیه به چی فکر می کنی اقای دادگر؟
دادگر- هیچی بیا ببین می تونی بری ؟
از جاش بلند شد و منم نشستم پشت سیستم ... 20 دقیقه ای بود که در حال ور رفتن بودم
دادگر- چی شد
صبر کن دیگه................ مگه کشکه.............. می گم خیلی امنیتش بالاست باید طوری وارد بشم که به این زوردیا شک نکنن.....تو حواست به راهرو و در باشه کسی نیاد
دادگر- خیلی طول می کشه
دست از کار کشیدم وبه دادگر خیره شدم
دادگر- چی شد تموم شد
نه نشد ....شما چند ماهه به دنیا امدی انقدر عجله داری؟انقدر رو اعصاب من راه نرو ببینم دارم چه غلطی می کنم
دادگر- چشم چرا عصبانی میشی دیگه حرف نمی زنم
- خیلی جالبه
دادگر- چی ؟حرف نزدن من؟
-نه اون که از اینم جالبتره
دادگر- ممنون خانوم دباغ
- خواش اقای دادگر
- اطلاعاتو دو دسته کردن انگار کپی از همن.... ولی نه ....اینطوری هم نیست
دادگر امد کنارم و به مانیتور خیره شد
دادگر- چطوریه مگه؟
ببین تو نگاه اول ادم فکر می کنه که انگار از این فایلا کپی گرفته شده
ولی کنار همه ی فایلای کپی شده یه تیکه ....... دفعه پیشم همین اشتباهو کردم با کلیک روی هر کدوم از این فایلای تیک دار درواقع فایل اصلی رو حذف میکنی و فقط فایل نمایشی باقی می مونه و دیگه نمی تونی فایل اصلی رو ببینی
دادگر- پس چطور باید اینارو باز کرد
-خوب بزار ببینم
عینکمو کمی بالا کشیدم چشام درد گرفته بود مخصوصا که همش یه چشممو می بستم
- از اینجا نمیشه وارد شد
دادگر- حالا باید چیکار کرد
- اقای دادگر یعنی انقدر مهمه که بدونید چطور اینا باز می شن
کمی ترسید
دادگر- نه نه اخه خیلی جالب شد کارشون خیلی درسته ..........می خواستم بدونم تو اگه بخوای وارد بشی چطوری این کارومی کنی ؟
- خوب اینا همه از سرور مرکزی وارد می شن که از طریق همون سیستم می تونی اطلاعاتو ببینی اینطوری ضریب امنیت فوق العاده بالا می ره ......و تنها همون فرد می تونه اطلاعات واقعی رو ببینه
دادگر- انوقت یه سوال
- چی ؟
دادگر- اگه از همون سیستم اصلی وارد بشی........... می شه از اطلاعات کپی برداشت
- البته که می شه ولی اگه برای اونجا هم برنامه ای نذاشته باشن
دادگر- یعنی چی؟
(اوه فکر می کردم فقط من خنگم بگو یکی دیگه هم هست که از قضا دم دستم نشسته )
- یعنی اینکه تو شاید بتونی برنامه هارو کپی کنی ..... ولی باز برای باز کردنشون نیاز به سوئیچ داری حالاا این سوئیچ می تونه رمز باشه یا یه نرم افزار
که معمولا کسی که از نرم افزار استفاده می کنه این نرم افزار مثل کلید پیششه
دادگر- منظورتو نمی فهمم دباغ(تو کی می فهمه دادگر )
- خوب بزار اینطوری بگم مثل این میمونه که تو ماشینو با اون همه عظمت و تجهیزاتش در اختیار داری اما تا سوئیچ ماشین نباشه نه می تونی حرکت کنی و نه از امکانات داخل ماشین استفاده کنی در واقع میشه یه چیز به درد نخور
دادگر- که اینطور
هنوز به صفحه خیره بود که سریع از صفحه خارج شدم
دادگر- ای بابا چرا خارج شدی
- وا می خواستی ببینی که نشونت دادم به بقیه اش چیکار داری ؟............. باور کن تا همینجاشم بفهمن وارد شدیم پدرمون در میارن
وای دیرم شد سرویس حتما رفته .......دیدی دیدی حالا من چطور برگردم
دادگر- می رسونمت
- مگه ماشین داری؟
دادگر- اره
- ایول
با هم از اتاق زدیم بیرون دادگر حسابی تو فکر بود
- راستی پخشم داری؟
دادگر- چی ؟
- می گم ماشینت پخش هم داره
دادگر- اره اره
-مدل ماشینت چیه؟
دادگر- چی؟
-ای بابا شما از من گیجتری؟.........میگم ماشینت چیه
دادگر- اهان پراید

****
سوار ماشینش شدیم
- ببین حالا من یه سوال؟
دادگر- بپرس
تو که وضعت خوبه چرا امدی اونم تو قسمت بایگانی کار می کنی
دادگر- کی من؟ کی گفته وضعم خوبه
- خوب این ماشین
دادگر- مگه هر کی ماشین داشت وضعش خوبه
- تو محله ما اره ...مثلا همین جعفر اقا
دادگر- جعفر اقا
- اره مغازه میوه فروشی داره تازگیا یه پیکان مدل 83 گرفته ....نمی دونی با چه فخری پشت فرمون ماشین میشینه .....خانومشو که نگووووووووو..... عین این ندید بدیا چپ می ره راست می ره هی برای خودشو خانوادشو ماشین شوهرش اسپند دود می کنه
همه میگن جعفر اقا اینا خیلی وضعشون خوبه
دادگر- شما کجا زندگی می کنید؟
- یکم از اینجا دوره ولی راحت میشه رفت اونجا ... شما منو تا اتوبوسای واحد ببری خودم بقیه راهو می رم
دادگر- نه من باعث شدم از سرویس جا بمونی خودم تا خونتون می رسونم
به ظبطش نگا کردم
- انقدر گفتی ضبط دارم پخش دارم همین بود
در حال رانندگی یه نگاه به من یه نگاه به پخش کرد مگه چشه
- هیچیش گفتم سی دی خوره تا خود خونه اهنگ گوش می کنیم
دادگر- خوب با نوارم میشه اهنگ گوش کرد
یه نگاه سر سری به ماشین انداختم می دونی ماشینت مثل این ماشینایی که تازه تحویل گرفتن میمونه
رنگش کمی پرید
دادگر- نه این ماشینو خیلی وقته دارم...برای چی همچین فکری کردی
منم طبق معمول از سر بی خیالی و گیجی چیزایی رو که می بینم و یا می شنوم به زبون می یارم
- خوب پخشت هنوز برچسباش روشه رو صندلیاتم هنوز مشماست اصلا روی داشبود و دندت گرد و خاک نیست پدال گاز ترمز خیلی دست نخورده مونده به نظر میاد کفی زیر پاتون هم اصل ساییدگی نداره هر چقدر هم شسته باشید بازم اگه خیلی وقت باشه که از ماشین استفاده می کنید باید ساییده شده باشد و از همه مهمتر کیلومترتون اصلا مسافتی رو نرفته فکر کن مثل این فیلما بهم بگی از یه خانوم دکتر ماشینو خریدی که فقط صبحا باهاش می رفته مطب و عصری باهاش بر می گشته
بعد بلند خندیدم چهرهش کمی زرد شده بود
شیشه های ماشینت هم از تمیزی دارن برق می زنن
تو همیشه به همه چیز انقدر دقت می کنی ؟
با خنده گفتم نه؟
نفسی کشید این ماشین پدرمه اون خیلی به ماشینش می رسه برای همین همیشه تمیزه
اهل اهنگ و این چیزا هم نیست به خاطر همین هنوز پخشش اینه
-خوب اگه پدرتون انقدر ماشینشو دوست داره چرا دست شما می ده
دادگر- ببخشیدا من پسرشم
- خوب باشید چه ربطی داره
عینکمو از روی چشام برداشتم و با دست کمی چشامو مالوندم و به عینک نگاه کردم
دادگر- چشات خیلی ضعیفه؟
- اره
دادگر- .از بچگی ضعیف بوده؟
- نه راستش یه سال زمستون که 13 سالم بود داشتم کنار حوض بزرگ خونه بازی می کردم که یخای کف حیاط باعث شد لیز بخورم و کله ملق بزنم تو حوض
تا درم بیارن فکر کنم 5 دقیقه ای تو اب بودم .
عمه ام میگه خیلی خر جونم که زنده موندم می گفت وقتی درت اوردن با یه تیکه سنگ هیچ فرقی نداشتی
با زور اب گرم و پاشویه گذاشته بودن زنده بمونم ولی دکتر نبردن که نبردن.... وقتی هم بهوش امد م تب و لرز کردم
فکرشو بکن خر جونی تا کجا .... تا یه ماه داشتم تو تب می سوختم وککه کسی هم نمی گزید
بعد از اون ماجرا خیلی به در و دیوار می خوردم..... خدا خیرش بده ننه کلثومو یکی از پیرزنای محلمون بود همه به حرفش گوش می کردن بازم اون بانی شد منو بردن دکتر
انقدر دیر رفته بودم که بینایم دچار مشکل شد
حالا هم که می بینی با عینک سر می کنم بدون عینک مثل یه مرده متحرکم. لطفا از این ور برید
دادگر- خواهر برادر هم داری؟
-نه ......ببخشید می دونم محلمون یکم ناجوره ممکنه ماشینتون خاکی بشه
به زور ماشینو تا نزدیک خونه برد
- خوب دیگه دینتونو ادا کردید لازم نیست جلوتر از این بیاید
راستی بابت امروز هم معذرت می خوام نمی خواستم سرتون داد بزنم اخه حسابی داغ کرده بودم
دادگر- چرا می زاری اینطوری باهات رفتار کنن
- مهم نیست دیگه عادت کردم..... ولی خیلی باحالی دمت گرم منو از بستن این بند کفشا خلاص کردی
دادگر- راستی مگه تو خانوادتون تو فقط کفش بند دار می پوشی
- اره