خواست باز چیزی بپرسه که اجازه نداد م
به قول دکتر نیما اساسا باید بگم که به مرد جماعت که رو دادی می خواد شجره نامتونم در بیاره پس رو نده تا پرو نشه و کلی حالش گرفته بشه که دیگه از این پروبازیا در نیاره .....
-ممنون اقای دادگر خیلی لطف کردید
دادگر- با خنده گفت خواهش ..........خونتون کجاست؟
با انگشت جهتی رو بهش نشون دادم
-ببین اون گلدسته ها رو می بینی
دادگر- اره
خوب اونورا از جلوی چشای مبارک حذف کن بعدش دوتا کوچه برو بالاتر اخرش بپیچ سمت چپ سریع دستامو نگاه کردمو گفتم نه نه راست....... وسط کوچه پلاک ملاک که تعطیله یه در زنگ زده کوچولوی ....اگه گذرتون خورد با یه پاره سنگ بیفتین به جونش.... دباغ ایکی ثانیه درو براتون باز می کنه
به خنده افتاده بود ممنون ادرس دقیقتر از این نمی تونست باشه دباغ
-خوب فعلا با اجازه
دادگر- خدانگهدار
تا از سر کوچه بپیچم هنوز اونجا مونده بود وقتی خواستم برم تو کوچه براش دست تکون دادم .
اونم دستشو از تو ماشین در اورد و برام تکون د اد.
هنوز از راه نرسیده بودم که دیدم در می زنن حدس می زدم کی باشه سریع دفتر کیوانو برداشتم و رفتم دم در
خود کله پوکش بود
کیوان - برام حل کردی ؟
بیا
به دفتر نگاهی کرد و سرشو با لودگی تکون داد
- خوب کاری نداری
کیوان- نه فقط بابام گفت فردا قبل از اینکه بری سر کار بهش یه سری بزنی
حتما باز می خواست اجاره خونه رو ببره بالا والا نمی دونم نیم وجب جا چقدر ارزش داره که هر سه ماه یه بار اجارشو می بره بالا
با گفتن باشه درو بستم و رفتم تو حوصله شام درست کردن نداشتم فیلم هم که ابدا
به دستم نگاه کردم یه کمی درد می کرد چشمم به دستمال دادگر خورد
اینم حساب خونی شده از دستم درش اوردم و زیر شیر اب ظرفشویی افتادم به جونش و تا می تونستم چنگ زدم تا لکه های خون از بین ببره
هی می شستمش و بالا نگهش می دادشم تا ببینم لکه اش از بین رفته یا نه
بعد از شستن گذاشتم کنار پنکه که زود خشک بشه چون اتو نداشتم باید زودتر خشکش می کردم که برای صاف کردنش بندازم زیر تشکم
هنوز عینکمو درست نکرده بودم .
دقیقا عدسی عینک از وسط شکسته بود
وای اگه چسبم بزنم بازم ضایع است اگه مژگان ببینه حسابی مسخره ام می کنه حالا چیکار کنم .انگشتمو گذاشتم لای دندونام و به حساب مخمو بکار انداختم .
این مخ اگه کار می کرد که من انقدر مشکل نداشتم پس تصمیم گرفتم چسب بهش برنم بادا باد با اولین حقوقم درستش می کنم
*****
صبح زود از خواب بیدار شدم اول باید یه سری به صاحبخونه می زدم کفشامو پام کردم خواستم دوباره بندارو بندازم تو کفشم
اکهی چقدر خنگی دختر همین دیروز یاد گرفتی ها...... اره
با خوشحالی نشستم و بند کفشمو شروع کردم به بستن
صدامو کمی کلفت کردم ببین گربه خنگه اول اینطوری گره می زنی بعد اینطوری اینو از اینجا رد می کنی اونم از اونطرف
بعد به شکلی که دادگر لبخند می زد برای خودم یه لبخند مسخره امدم خوب دیدی چه اسون بود ......حالا اون یکی رو خودت ببند .
ای به چشم دادگر جونم
وقتی بند کفشا رو بستم بلند شدم و چند بار بالا و پایین پریدم
یوهووووووووووووو حالا بپر بریم گربه خانوم که خیلی دیر شده
به دم در صاحبخونه گرام رسیدم بعد از کلی در زدن و منتظر شدن با اون شکم گندش امد
وای زنش چطوری اینو تحمل می کنه اگه زن بود بدون شک می گفتم 6 ماهه بارداره.... وای بلا به دور .....انوقت بچه اش چقدر زشت می شد. .....تصورش هم وحشتناکه
حالا همچین می گی وحشتناک انگار خودت ماه شب چهاره ای ...........خوب چهارده نه ولی ماه شب اول که هستم
-سلام اقا خسرو
خسرو -علیک
-کار داشتید که گفتید بیام
خسرو- اره تا اخر ماه خونه رو خالی کن
(همه به یاد حشمت فردوس )دکی چرا؟
خسرو- دیگه خوشم نمیاد مستاجرم باشی
من که اجاره تونو هر ماه می دم اقا خسرو
خسرو - می خوام بکومش
- بکوبیش که چی بشه؟
خسرو- که بسازمش
- بسازیش که چی بشه
خسرو- ای بابا حالا من باید به توی الف بچه هم جواب پس بدم تا اخر ماه دنبال خونه باش گناه که نکردم که خونم تا اخر قیامت دست تو باشه
-ولی شما به عمه ام قول دادی
خسرو- عمه ات چند وقت مرده جوجه
3 ساله بعد تو دلم گفتم اقا خرسه
خسرو - خوب خدا خیرت بده من تو این سه سال قولامو به عمه ات تموم کردم حالا هم انقدر فک نزن
- ولی اگه بیرونم کنی من کجا برم
با گفتن بیا سر قبر من درو بست و رفت تو
حالا خوبه دللال ملک و ساختمون نیستی شکم گنده همچین می گه می خوام بکوبمش و بسازمش که انگار می خواد شعبه 2 برج میلاد و بسازه
پشت در زبونمو در اوردم و بلند گفتم گامبوی بی خاصیت
در به شدت باز شد
- وای مگه نرفتید هنوز تو خونه اقا خسرو
خسرو - تو چیزی گفتی؟
- نه فقط گفتم من کجا مثل شما صاحبخونه با خاصیت پیدا کنم
خسرو - با خاصیت
- ببخشید من برم دیرم شده
خسرو- یادت نره تا اخر ماه
وارد شرکت شدم دست راستمو گذاشتم طرف شکسته عینکم که به چشم نیاد با هزار بدبختی خودمو به بایگانی رسوندم
اخیش................. رد شدن از این راهرو مثل رد شدن از پل صراطه
کمی از پرونده های دیروز رو میز بود برشون داشتم و رفتم سمت بایگانی نمی دونستم دادگر امده یا نه
شاید امده و رفته دفتر مدیریت
مشغول جابه جا کردن پرونده ها بودم هنوز برای دیدن مشکل داشتم همش مجبور بودم چشمامو بمالونم بس که درد می گرفت
همونطور رو زمین ولو بودم و پروند ها رو می زاشتم سر جاشون و شماره گذاریشون می کردم .
دباغ دباغ کجایی؟
صدای دادگر بود
همونطوری که پروند هارو دسته می کردم....... تو بایگانی
دادگر- پس چرا نمی بینمت
- بیا ته سالن رو زمینم
دادگر- رو زمین چیکار می کنی ؟
با خنده گفتم دنبال سوسکم
سوسک...پس چرا پیدات نمی کنم
بلند شدم که خودمو بهش نشون بدم که مانتوم موند زیر پام و تعادلم از دست دادم و دوباره ولوی زمین شدم
دادگر سریع خودشو بهم رسوند
دادگر- تو اگه یه روز به زمین نخوری نمیشه
-چرا میشه ولی باور کن دست من نیست
دادگر- چیزیت نشد
- نه
حالا عینکم کو تو این تاریکی چطور پیداش کنم
دادگر- دنبال چی هستی ؟
- ببخش ببین می تونی عینکمو پیدا کنی
دوتا یی چهار دستو پا در حال گشتن بودیم
چون کف اتاق تاریک بود و خوب دیده نمیشد
دادگر- اهان فکر کنم پیداش کردم
کمی سرم درد می کرد همونطور رو زمین نشسته بودم
- میشه بیاریش
دستمو گذاشتم رو سرم
دادگر- عینک نمی زنی اذیت میشی
با تکون سر گفتم اره
رو به روم نشسته بود
دادگر- بیا بگیرش
دستمو دراز کردم و عینکو از دستش گرفتم
-خدا رو شکر نشکسته... با مقنعه گرد و خاکی که رو عدسی نشسته بود و پاک کردم
دادگر هنوز داشت خیره نگام می کرد عینکو گذاشتم رو صورتم
- خیلی ممنون
منتظر شدم که اون بگه خواهش می کنم قابلی نداشت خانومی نه خانومی رو بی خیال همون دباغ بگه خوبه
ولی اون هنوز خیره بود
- گفتم ممنونا
بعد دستمو جلوی صورتش تکون دادم
نخیر انگار جن دیده
- ببین من زشت هستم ولی نه انقدر که تو اینطوری بهم نگاه کنی
ولی اون ساکت بود اروم دستاشو به طرف صورتم اورد یکم ترسیدم و سرمو عقب کشیدم
بازم خواستم بشکم عقب تر ولی نشد که نشد اخه کلم با تمام محتویاتش به دیوار رسیده بود
- اقای دادگر چی شده ؟هان؟داری چیکار می کنی؟
زبونم بند امده بود چشامو بستم که دیدم عینکمو از روی صورتم برداشت اروم چشمامو باز کردم
دادگر- تو چشات چه رنگیه؟
- هان؟
دادگر- چه رنگ قشنگی داره.... با این مژه های بلندت چشات چقدر ناز شدن ..... یه لحظه نفسم بند امد و گر گرفتم و بهش خیره شدم
اما با تمام گیجیم فهمیدم اون حق نداره انقدر راحت با من اینطوری حرف بزنه
زودی به خودم امدم به شدت عینکو از دستش قاپیدم..... خجالت بکشید
از جام بلند شدم و از بایگانی زدم بیرون پشت میزم نشستم و با حالت کلافه ای خودکارو تو دستم می چرخوندم که امد ........رومو کردم طرف دیوار
دادگر- خانوم دباغ باید منو ببخشید
- خوشتون میاد یکی با مادر و خواهرتون این کارو کنه بعدم هر چی از دهنش در امد بگه
دادگر- من که به شما توهین نکردم ....ولی بله حق دارید بازم معذرت می خوام
دادگر- منو می بخشی
جوابشو ندادم
دادگر- ببخش دیگه یه غلطی کردم ..........دیگه تکرار نمیشه
- خیل خوب چون دیروز یاد دادی چطور بند کفشام ببندم همین یه بارو می بخشم فقط تکرار نشه ها
با لبخند گفت چشم
- چشت بی بلا انشالله که من برم برج میلاد
دادگر- ولی معمولا می گن کربلا
به قول خانوم شیرزاد واقعـــــــــــــــــا
سرشو با خنده تکونی داد و نشست پشت میزش
- شما هم از اینکه به من بخندید لذت می برید
دادگر- نه اصلا
- پس چرا هرچی می گم بهم می خندید
دادگر- اخه خیلی با نمک حرف می زنی و همه چی رو خیلی اسون می گیری و....از همه مهمتر هرچی به ذهنت می رسه همون موقع می گی
- این خیلی بده
با گفتن نه دوباره لبخند زد
منم مثل خودش لبخند زدم که دیدم اونم با لبخندم به لبخند مسخرش ادامه داد
زودی اخم کردم و گفتم
- پس دیگه نخند
بیچاره حالش گرفت و دهنش وا موند
بهم خیره شد و دیگه نخندید و مشغول کارش شد.
دادگر- دباغ با اون عینک تو مشکلی نداری؟
- اقای دادگر دنبال یه خونه اجاره ای می گردم شما سراغ دارید؟
دادگر- خونه ؟ تا چقدر می تونی اجاره بدی ؟
- خوب من 150 تومن بیشتر نمی گیرم................ پول پیش هم ندارم ......بتونم ماهی 100 تومن بدم
دادگر- خونه ای که توش زندگی می کنی اجاره ایه ؟
- اره
دادگر- ببخش می پرسم مگه پدرت اجاره خونه رو نمی ده که تو رو پول خودت حساب می کنی ؟
- خونه سراغ ندارید بگید ندارید چرا انقدر سوالای بی ربط می پرسید .
دادگر- باید ببینم ولی هر جا بری پول پیش می خواد
لبامو توهم جمع کردم و دوباره با خودکار ور رفتم در حال فکر کردن بودم که
یهو از جام پریدم............ وای دیدی چی شد
دادگر- - دباغ کشتی منو چرا یهو داد می زنی
-من فردا با مژی قرار دارم
دادگر- مژی کیه
-همون مژگان سوسوله
دادگر- خوب قرار داری که داری برو سر قرارت اینکه وای کردن و دادو قال نداره
- چرا نمی فهمی اون منتظر من نیست منتظره توه
دادگر- چی ؟
- اخه گفتم که.... من عکس تو..... نه ببخشید شما رو نشونش دادم
دادگر- خوب سر قرار کسی نمی ره
- نمیشه که
دادگر- چرا نمیشه؟
-اگه شما اینجا کار نمی کردید یه چیزی.... ولی فردا پس فردا شما رو اینجا ببینه انوقت چیکار می کنی
دادگر- دباغ ؟ دباغ ؟
-بله بله
دادگر- تو مگه قصدت حال گیری نبوده
-اره خوب
دادگر- خوب اگه من برم که بیشتر بهش خوش می گذره
با نا امیدی خودمو رو صندلی انداختم ....اره ها....... چرا من خودم به این موضوع فکر نکرده بودم
دادگر- دباغ؟
بهش نگاه کردم داشت با شیطنت بهم می خندید
دادگر- می خوای اساسی حالشو بگیریم
-با خنده گفتم اره
دادگر- گفتی ایدی دوستاشو داری؟
-اره همه 50 نفرشونو
دادگر- چی 50 نفر
-کمه؟
دادگر- چه خبرشه....... حالا می دونی با کدومشون بیشتر چت می کنه؟
-اره
دادگر- خوب ایدی دوتا شونو بهم بده
-می خوای چیکار کنی؟
دادگر- یه کار خوب .......که دیگه چت کردنو برای همیشه فراموش کنه
- مرگ من
دادگر- جان تو
- باز خودمونی شدیا
دادگر- چشمکی زد و گفت ببخشید .... جون خودم
دل تو دلم نبود امروز با مژگان قرار داشتیم از صبح دادگرو ندیده بودم یعنی امروز مرخصی داشت و بهم گفته بود اخر وقت با سرویس نرم و منتظرش بمونم.
ساعت 5:15 بود و با مژی ساعت 7 قرار داشتیم داشتم ناخونامو می جویدم
که صدای زنگ تلفن امد
بله
دادگر - بدو بیا من بیرون منتظرتم
سریع کیفمو برداشتم و با عجله خودمو به ماشینش رسوندم در جلو رو باز کردم و پریدم تو ماشین
هنوز بهش نگاه نکردم همون طور که به جلو خیره بودم شروع کردم به حرف زدن
وای دادگر دارم از ترس می میرم فکر می کنی نقشمون بگیره.... خداروشکر من این وسط نیستم وگرنه حسابی خراب کاری می کردم......... می دونی که...... من استاد خراب کاریم
از صبح تا بحال هزار بار فکر کردم بی خیالش بشیم.... ولی بازم گفتم نه ...... حالا تو چی... تو چی می گی بریم نریم بی خیالش شیم نشیم حالشو بگیریم نگیریم خلاصه نمی دونم هرچی تو بگی بازم داشتم ناخونامو می جویدم
دادگر - علیک سلام خانوم
همونطورکه ناخونامو می جویدم به طرفش برگشتم
وای خدا جون............. این کیه ؟ چه شیش تیغی کرده .... صورتش از سفیدی داشت برق می زد موهای مشکیشو به سمت بالا شونه کرده بود و کمی از موهاشو رو پیشونیش ریخته بود
کت وشلوار طوسی رنگ خوش دوختی پوشیده بود که خیلی خوش هیکل و خوشتیپش کرده بود
بوی ادکلشو که نگید من یکی رو مست کرده بود
- اوه اوه جلل الخالق خودتی دادگر ؟ بابا چه جیگری شد ی ها
وای بازم هر چی به ذهنم رسیده بود به زبون اورده بودم
سریع دوتا دستمو گذاشتم رو دهنم
- وای ببخشید
خندش گرفته بود
دادگر - بریم ؟
سرمو اروم تکون دادم و گفتم بریم
دادگر - پس پیش به سوی حال گیری
***
به جلوی کافی شاب مورد نظر رسیدم
دادگر - خوب پیاده شو
-نه من دیگه نمیام
دادگر - چرا؟
- اخه می ترسم
دادگر - دباغ تمام مزش به اینه که تو از نزدیک ببینی چطور حالش گرفته میشه
- یعنی باید بیام
دادگر - خودت می دونی
- باشه
دادگر - فقط یه جایی بشین که دیده نشی تو زودتر برو یه جای دنج پیدا کن
- دادگر بیا برگردیم
دادگر - چرا انقدر تو می ترسی خوبه قرار نیست تو کاری کنی .......... برو انقدرم نترس دختر... یکم دل و جرات بد نیستا
-باشه موفق باشی
دادگر - ممنون تو برو بشین و حالشو ببر
کافی شاب نسبتا خلوتی بود نه اینکه جای با کلاسی بود سریع دستمو گذاشتم پشت لبم که از کلاس اینجا چیزی کم نشه . چشم چرخوندم و یه جای خوب پیدا کردم به اطراف خوب نگاه کردم هنوز مژی نیومده بود
بازم ترسیده بودم و ناخونامو می جویدم که مژی وارد کافی شاپ شد