وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان دنیای این روزای من 1

کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم و با قدم هایی محکم وارد محوطه دانشگاه شدم.با دیدن بچه های دانشکده سر ذوق اومدم و قدم هامو تند تر کردم.
شوق عجیبی داشتم تا بالاخره دوستامو ببینم.با دیدن چند جفت چشم خیره و لبخند های شیطانی و مسخره،مقنعه ام رو جلو کشیدم و زیر لب گفتم:- خدا، جون به جونت کنه اشکان که نصفه شبی دلت یاد آرایشگری نکنه.لبخندم رو قورت دادم و روی نیمکت خوشرنگ همیشگی نشستم.پاتوق ما همین نیمکت بود.چقدر باهاش خاطره داشتم؟سه سالی میشه که اینجا درس میخونم .و این نیمکت دوست قدیمیم محسوب میشد.با انگشتام روی نیمکت ضرب گرفته بودم و زیر لب شعری زمزمه میکردم.هوای خوبش حسابی هواییم کرده بود.- یه حسی تو دلم میگه تو اوج احساس منی و بدون از قبل من عاشقت بودم...صدای همیشه شاد نگار منو از اون حال و هوا در آورد.- به افتخارش.( و سوت بلند و کشداری کشید)خندیدم و زیر لب گفتم:- دیوونه.از همون دور حلقه دستاشو باز کرد و گفت:- دیوونه ام. دیوونه اون چشای شهلات.بدو بیا این دیوونه رو دیوونه ترش کن.یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم و با بی خیالی گفتم:- ساکت نیکی.گول اون زبون چرب و نرمتو نمیخورم. زود بگو کارت کجا گیره؟نگار کنارم نشست و به جای اینکه جواب سوالم رو بده شروع کرد به غر غر کردن:- بعد یه ماه که خانومو دیدم،تازه برام ناز میکنه.خاک بر سرت که لیاقت نداری.اگه این نگاه های خوشگل رو به یه پسر انداخته بودم الان شیش تا بچه هم دور و برم بود اما نمیدونم دخی چرا این همه بی احساسی. آخ شهزاده من کجایی که پرنسست رو غریب کردن.به سختی سعی کردم صدای خنده ام بلند نشود.- خفه شو نیکی همه دارن نگاهت میکنن.نگار درحالی که چشاش بسته بود و سرش رو به آسمون بود گفت:- بگو ببینم سهیل هم نگام میکنه؟پقی خندیدم و گفتم:- سهیل؟ماشاالله از هیچی واسه خودش کم نمیزاره.همچین بساط دختر کشی راه انداخته که بیا و ببین.والله منم دلم اینجوری براش پرپر میزنه.عجب دلبریه ها...الهی خنده هاشو.نگار محکم به پهلوم کوبید و گفت:- مگه خودت ناموس نداری؟ابروانم را بالا انداختم و گفتم:- اِ؟نه بابا؟- آره بابا.لحظاتی هر دو ساکت بودیم.که دوباره نگار به حرف اومد.- آرام جونم؟- ها؟- ها و کوفت.اینقدر با عشق صدات میزنم...دهنمو کج و کوله کردم و گفتم:- بله عزیزززززززززم؟خندید و گفت:- الهی من قربون این دلقک بازیات برم یه خواهشی داشتم.- چی؟صداشو بچه گونه کرد و گفت:- میگم...از دایی علی جونت خبری نیست.اینقده دلم واسش تنگ شده...بریم یه روز ببینیمش؟حالا به بهونه دیدن زنداییت میریم.نه؟یا بریم پیش دختر داییت ساغر جون؟ها؟به مسخره نگاهش کردم و گفتم:- عمت بمیره با این دروغات.- باز خوب عمه ندارم وگرنه با نفرینای تو تا حالا صد دفعه مرده بود و زنده شده بود.نگفتی؟نمیری خونه داییت؟به ساعتم نگاهی کردم و گفتم:- نگار میشه چرت نگی؟من دیشب مگه بهت نگفتم ساغر و دایی و زندایی رفتن مشهد؟از جایم بلند شدم و ادامه دادم:- نگارم،نیکی خانوم،فدای چشای عسلیت،قربون هیکل بیبی مانندت،این اشکان لقمه دهن گشاد تو نیست.چجوری حالیت کنم دیگه؟بابا،دایی علی،خیلی مذهبیه.عمرا دختری مثه تورو قبول کنه.با لجبازی گفت:- اشکان که مثل ددی آخونده اش نیست.انگشتم را به نشانه تهدید جلو بردمو گفتم:- به دایی من توهین نکن.دایی فقط روی بعضی مسائل حساسه.تو هم که خوب خودتو توی این مدت نشون دادی.همچین موهانو جلوی دایی افشون کردی و پشت چشم نازک کردی،به خیالت دایی میفته دنبالت میگه به به ،عروسمو برم،قر کمرش آدم کشه؟نگار خنده ای کرد و گفت:- خوب من چه میدونستم داییت اینجوریه؟تو هم که بهم نگفتی.از شانس گند ما،همون موقع که من اومدم خونتون دایی جونت هم اومد.هر دو به سمت کلاسا گام برمیداشتیم.- راستی آرام؟- ها؟خندید و گفت: - ها و مرض.من نمیدونم چه بدبختی میاد تورو بگیره.پوزخندی زدم و گفتم:- نیکی چفت کن اون بی صاحابو.سریع گفت:- باشه باشه.خواستم بگم موهات چرا همچینه؟ریز ریز بافتیشون بلا؟خدا نکشت خوب بلدی واسه داییت دلبری کنی ها.از به یاد آوردن دیشب مقنعه ام را جلوتر کشیدمو گفتم:- این اشکان که خدا بگم چی کارش کنه،دیشب گرفته دور موهای من و مثلا عروس بازی میکرد با این سن و سالش.یکی از ابروانش را بالا داد و گفت:- عروس بازی؟به شانه اش زد مو گفتم:- نیکی فکر منحرفت رو قفل کن.منظورم اینه که مهتاب رو دوماد کرده بود و منو عروس.لحظاتی مات ایستاد و بعد شروع کرد به قهقهه زدن.همه ی نگاه ها به سمتمون چرخیده بود.جلوی دهنشو گرفتم و گفتم:- چته مرض توی جونت؟کمتر بخند خب.آهسته تر شروع کرد به خندیدن و درمیان خنده هایش گفت:-آخی...خوب که داییت نبودا.وگرنه...میون حرفاش پریدم:- نگار دایی روی رفتار بچه هاش با ماها حساس نیست.وقتی روی صندلی هامون جا گرفتیم نگار با دستش موهامو لمس کرد و گفت:- الهی نیکی قربون دستاش بره...ببین چه لطیف بسته اینا رو...سپس آهی کشید و گفت:- خدا نصیب ما کنه.با حالت چندش آوری گفتم:- ای ی ی ی ی.نیکی حالم به هم خورد.زشته به خدا هی غرورتو واسه پسرای هردمبیل میشکنی.همین طور که داشتم براش حرف میزدم حس کردم حالت چهرش تغیر کرد.گونه هاش گل انداخت و به طور دلفریبانه ای لبخند میزد.رد نگاهشو گرفتم و در مقابل حیرتم به سهیل رسیدم. سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم:- ای خدا با تریلی از روی عمت رد شه.آخه مگه دل تو دروازس که هر خری سرشو میندازه پایین و از توش رد میشه؟هووی یابو؟با توام کجا سیر میکنی؟نگار لبخندی نثارم کرد و گفت:- اولا به عمه نداشته ام توهین نکن.دوما اینا واسه سرگرمیه.عشق اول و آخرم که اشکانه.سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:- بیچاره دایی حق داره از تو خوشش نیاد.دوباره رنگ نگاهش غمگین شد.با ناراحتی گفت:- حالا داییتو یه جوری سرشو زیر آب میکنیم،اما این پسر دایی تخستو چی؟اشکانو چیکار کنم؟اون که دوسم نداره...شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:- مشکل خودته.میخواست حرفی بزنه که استاد وارد شد.تصمیم گرفته بودم کمی شیطنت های گذشتمو کنار بزارم و با دقت بیشتری درس بخونم.اما بوی درختا،بوی بهار مستم میکرد و دلم رو میلرزوند.دلم میخواست میون طبیعت نفس بکشم.چندین بار چشامو باز و بسته کردم تا هوای شاعرانه ام از سرم بپره.واسه اینکه ار اون فکرا دربیام،زل زدم به استاد و فکرمو معطوف اون کردم.انگار تازه متوجه اش میشدم.چقدر جوون بود.حاضر بودم شرط ببندم که به سی نرسیده.نگاهش سرد و خشن و صداش هم کمتر از نگاهش نبود.قدش بلند بود.حداقل سی سانتی بلند تر از من بود.نه دیگه.سی سانت اغراقه ولی خب با سانت چشمام،به نظرم طرفای 180 میومد. و من وقتی خودمو کنارش مجسم میکردم خنده ام میگرفت.همیشه از خدا میخواستم قدم زیاد بلند نشه تا موقع پیری شکسته نشم و کمرم دولا نشه.اما خب اون ته ته های دلم دوست داشتم که قد بلند داشتنو تجربه کنم.استاده،چند وقتی میشد که استادم بود اما چرا تا حالا متوجه اش نمیشدم؟شاید چون ساعت هایی که از کلاس ها فرار میکردم همون کلاسای این آقا بود.اگه میدونستم که استادم تیکه به این باحالیه که از کلاس درنمیرفتم.نگار ضربه ای به پایم کوبید.به طرفش نگاه کردم و گفتم:- چته باز وحشی؟اشاره ای به جلو کرد و به آرامی طوری که به سختی ازش صدا درمیومد گفت:- آرام بدبخت شدی.استاد داره صدات میزنه.تازه متوجه موقعیتم شده بودم.از جام پریدم و با تته پته گفتم:- بله استاد؟زیر لب گفتم:- نیکی فامیلی کوفتیش چی بود؟نیکی آرامتر گفت:- شفق.شفق لحظاتی با چشمان وحشی اش نگاهم کرد و گفت:- خانوم محترم حواستون رفته گلستون گل بچینه؟نه؟همه زدن زیر خنده.جوش آوردم ولی هیچی نگفتم.دوباره گفت:- صدامو نشنیدید؟عرض کردم بفرمایین اینجا مسئله رو توضیح مجدد بدین واسه رفع اشکال.تموم بدنم میلرزید.نیکی با پاش محکمتر از قبل زد و گفت:- برو دیگه الان تیکه درشت تر می اندازه بهت ها.از ترس سریع به طرف تخته رفتم.اول مثل گیج ها به تخته پر شده از حل مسئله نگاه کردم.وقتی دیدم هیچی نمیفهمم به آرامی گفتم:- ببخشید...متوجه این مسئله نشدم.استاتیک همیشه برایم عذاب آور بود...اه.گندش بزنن.شفق با عصبانیت گفت:- بیرون خانوم.بدم اومد هی خانوم خانوم میکرد.سر و کمرم رو صاف کردم و گفتم:- معین هستم.یکی از بچه های بی مزه کلاس داد زد و گفت:- استاد منم ابی ام.دوباره توی کلاس ولوله شد.شفق سرخ سرخ شده بود.هی توی دلم میگفتم الانه که منفجر شه.- خانوم معین سریعا کلاسو ترک کنین وگرنه مجبور میشم کار دیگه ای کنم که اصلا دلم نمیخواد.از ترس در حال قبض روح شدن بودم ولی خودمو نباختم.سعی کردم قدم هام محکم باشه.وقتی کیفمو از روی صندلی بلند میکردم گفتم:- نیکی بیرون منتظرتم.نیکی با چشمان نگرانش براندازم کرد.در را باز کردم و لبخند مسخره ای زدم و در حالی که توی چشای شفق زل زده بودم گفتم:- روز خوبی داشته باشید جناب شفق.اینو گفتم و بیرون زدم.تا نصفه های سالن آروم آروم راه رفتم و همین که از کلاس دور شدم شروع کردم به دویدن.اونقدر دویدم تا به پشت پنجره کلاس رسیدم.نمیدونستم اونجا چیکار میکردم.فقط میدونم که به زور سرمو بردم داخل.کنار پنجره مریم یکی از بچه ها نشسته بود.- مریم؟صدامو نشنید.بلندتر گفتم:- مریم هوی؟سریع به طرف پنجره چرخید و با دیدن من زهره اش ترکید.دستشو روی قلبش گذاشت و گفت:- مریم و درد هلاهل.ایشالله از سر تموم کلاسا اخراج شی...قبض روح شدم بچه.چته عین جن بو داده جلو آدم سبز میشی؟عصبی تر از آن بودم که به مزخرفات مریم گوش دهم.سرمو تکون دادم و گفتم:- سعی کن خفه شی چون نمیخوام این ترم هم استاتیک رو بیفتم.حالا ساکت بزار ببینم این استاد عوضی چی چی میگه؟- حالا که چی؟نکنه میخوای امروز اینجا توی پنجره بشینی؟- کار دیگه ای هم میشه کرد؟- بابا یه عذر خواهی ساده خیلی وقتتو میگیره؟- برو بابا.من برم پیش اون ماکارونی بگم ببخشید؟شونه هاشو بالا انداخت و هیچی نگفت.هزار مرتبه خدا رو شکر کردم که پنجره از میز شفق دور بود.و گرنه که دیگه خر بیار و باقالی بار کن.تازه لبه پنجره پهن بود و من راحت میتونستم روی اون بشینم.درس و کلاسش خیلی زود تموم شد.تا از کلاس بیرون رفت سرمو از پنجره بردم داخل و داد زدم:- بچه ها وایسین کارتون دارم.دوسه تا از بچه ها که داشتن از کلاس میزدن بیرون موندن سر جاشون.دوباره داد زدم:- بچه ها من قصد دارم زنگ شفق بشینم اینجا.توی پنجره.خواهشا هوامو داشته باشین و سوتی ندین.نگار بچه ها رو کنار زد و با ناباوری گفت:- آرام دیوونه شدی؟دندان قروچه ای کرد مو گفتم:- حال این شفق عنکبوت رو میگیرم.مونده حالا بفهمه آرام کیه.از جام پریدم پایین.خدا رو شکر طبقه همکف بود وگرنه چه خاکی به سرم میریختم؟به سمت نیمکت محبوبمان رفتم و به انتظار نگار نشستم.خیلی زود پیداش شد.متعجب و عصبی.- آرام این چه کاریه آخه؟اگه زبونم لال میفتادی چی میشد؟آرام خیلی بی عقلی.شکلات بزرگی که دستم بود را گاز دیگری زدم و گفتم:- آخ روشو کم کنم...نیکی مات نگام کرد.- نیکی زهرمار اینطوری نگام نکن.میخوام دیگه درسو از پنجره دنبال کنم.به خدا اگه این ترم هم بیفتم استاتیک رو دیگه قید درسو میزنم.نیکی با گیجی سرشو تکون داد و گفت:- باید به مهتاب بگم بلکه اون آدمت کنه.بالاخره دختر خالته شاید از اون حرف شنوی داشته باشی.آهی کشید م وگفتم:- نیکی بس کن.بیا بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم که شفق عمه مرده هر چی انرژی بود ازم گرفتکنترل تلویزیون را در دست فشردم و گفتم:- چیه اشکان؟خرم کردی.حرفتو بزن دیگه خسته شدم.اشکان خندید و گفت:- آرام جونم؟منم خندیدم و گفتم:- جون آرام؟انگار حرف من به مزاجش خوش اومده بود.کنارم نشست و گفت:- میگم حالا که بابا رفته مشهد اون ساغر موذی رو هم بردن،الهی قربون قد و بالات برم،بیا یه کاری رو واسه پسر داییت بکن.متعجب نیگاش کردم.- اشکان یه طور صحبت کن بفهمم چی میگی.چی کار باید برات انجام بدم؟قیافه محجوبی گرفت و گفت:- بیا خواهری کن بزار دوستمو دعوت کنم خونه.عمه زهرا هم نیست گیر بده.اخمی کردم و گفتم:- اولا مامان زهرا به من اعتماد میکنه که خونه رو میسپره دستم.دوما تو غیرت نداری؟میخوای دوستتو دعوت کنی خونه من؟ببرش خونه بابات.خندید و گفت:- خونه بابا نمیشه.هیچی توی خونه نداریم واسه پذیرایی.در ضمن کی گفته من بی غیرتم؟بزار یه عوضی پاشو بزاره جلو واسه خواستگاری تو ، اونوقت کلفتی این رگو نشونت میدم.خندیدم و گفتم:- زهرمار.حرف دلت رو بگو.دوباره سرشو انداخت پایین و گفت:- ای بابا...چه جوری بگم؟از جام بلند شدم و گفتم:- اشکان کوفت.برو گمشو خونه تون.منو مسخره کردی؟محکم دستمو گرفت و گفت:- باشه میگم میگم.میخوام دوستمو دعوت کنم.- خب اینو قبلا هم گفتی.دوستت کیه؟- تولد ساغر یادته؟اون دختره که هی چسبیده بود به ساغر؟- آره.خیلی هم مسخرش کردیم.سولماز بود؟نه نه.ساره؟- نه.سارا.- اهان آره آره.خب؟عرق پیشونیشو پاک کرد و گفت:- به خدا ازش خوشم نمیاد.با یکی از دوستام شرط بستم که این دختره عاشق من میشه.میخوام دعوتش کنم خونه.البته با حضور تو...با حیرت گفتم:- اشکان؟وقتی دیدم میخنده جیغ کشیدم سرش:- اشکان این سومین باریه که از این شرطا میبندی.گمشو برو خونه همون دوستت.میدونی دایی بفهمه چی میشه؟- به خدا پشت دستمو داغ کردم دیگه از این کارا نکنم...- اشکان مامان زهرا میکشه منو...خندید و گفت:- نمیفهمه.آجی قبوله؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- از دست تو.به یه شرط.- نشنیده قبول. ***
نگار رژ لبش رو محکم تر روی لبش کشید و با حرص گفت:- الهی دختره سرش بخوره به دیوار غش کنه نیاد...شیطونه میگه توی غذاش مرگ موش بریزما...وای چرا مهتاب نمیاد؟اشکان چه شکلی حاضر شد منو دعوت کنی؟خندیدم و گفتم: - بهش گفتم شرط دارم اونم گفت نشنیده قبول.منم به تو و مهتاب زنگ زدم.خندید و گفت:- تو هم بلایی هستی واسه خودتااااااا.- ما اینیم دیگه.زنگ در به صدا دراومد.نگار لبشو گاز گرفت و گفت:- الهی یه بار دیگه که زنگو میزنه برق بگیرش.اووف.برو دیگه منتظرشون نزار.هر دو از اتاق با هم خارج شدیم.دکمه اف اف رو زدم و منتظرشون کنار در ورودی ایستادم.نگار دستمو فشرد و گفت:- حالا بگم کیم به دختره؟- به اون چه حالا؟پرسید هم بگو رفیق منی.مگه غیر از اینه؟تازه توی تولد ساغر دیدت.میدونه دوستمونی.در ورودی به آرامی باز شد. نگار نفس عمیقی کشید و مثل من منتظر موند.اول اشکان و بعد پشت سرش دختر ظریف و ژیگولی وارد شد.اشکان تا نگاهش به نگار افتاد متحیر منو نگاه کرد.اومدم حرفی بزنم که دختره جلو اومد و سلام کرد.زورکی لبخندی زدم و راهنماییش کردم سمت پذیرایی.بعد چند لحظه از جام بلند شدم و با عذرخواهی کوچکی وارد آشپزخانه شدم. اشکان به سرعت پشت سرم آمد و تا به آشپزخانه رسید گفت:- پس این وروجک شرطت بود؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:- میخواستی قبول نکنی به من چه؟آهی کشید و گفت:- من چه میدونستم چه آشی برام پختی.تو که میدونستی توی تولد ساغر این دوتا یه جر و بحثی با هم داشتن...خندیدم و گفتم:- کجای کاری؟مهتاب هم داره میاد.با ناباوری گفت:- آرام؟میگم بریم اعلامیه پخش کنیم تا دیر نشده نه؟زبونمو براش درآوردم و با سینی شربت از آشپزخونه بیرون زدم.وقتی جلوی سارا گرفتم به آرامی گفت:- آرام جان اگه میدونستم مهمون داری مزاحم نمیشدم.اشکان میگفت میخوای منو ببینی.نگاهی سرزنش بار به اشکان انداختم و گفتم:- نگار که مهمان نیست عزیزم. خونه خودشه.ابرواشو تو هم گره داد و گفت:- خوش به حال نگار خانوم.تبسمی کردم و کنار نگار نشستم. نگار زیر گوشم گفت:- چی توی گوشت وز وز میکرد؟زیر لب گفتم:- ولش کن.نگار پایش را روی دیگری انداخت و گفت:- سارا جون خیلی خوش اومدی.سارا خندید و گفت:- ممنون.نگار ادامه داد:- زیاد از دیدنت تعجب نکردیم. راستش این روزا زیاد از این آدما میاد اینجا و میره.میگم اشکان خان شما هم بیکاری ها...لبم رو گاز گرفتم و از نگاه کردن به اشکان حذر کردم. بلند شدن صدای زنگ در باعث شد آه از نهاد اشکان بلند شه.من و نگار هردو واسه باز کردن در شتافتیم.به جای استفاده از اف اف ترجیح دادیم که بریم بیرون خودمون در رو باز کنیم.در حالی که طول حیاط رو می دویدیم،گفتم:- نیکی،تورو جان مادرت،اینقدر اذیت نکن این بدبختارو.ولش کن ردش میکنیم بره خب.نگار دستشو روی دستگیره در گذاشت و گفت:- ای بابا. تو هم هی واسه ما معلم اخلاق شو.آهی کشیدم و درو باز کردم.مهتاب با دیدنم سریع خودشو توی آغوشم انداخت و گفت:- سلام آرامم.خوبی دختر خاله؟زدم زیر خنده و گفتم:- گمشو.بی معرفت.امروز نیومدی دانشگاه واسه چی؟مجبور شدم تنهایی این نیکی رو تحمل کنم.مهتاب به سمت نگار چرخید و گفت:- باز چیکار کردی تو؟نگار خندید و گفت:- هیچی جون مهتاب. این آرام انگار هووی منه ها...مهتاب کفشاشو جلوی در درآورد و گفت:- حالا این اومده اینجا واسه چی؟نگار تا این حرفو شنید با حرص گفت:- همین رو بگو.دختره راست راست بلند میشه میاد خونه ما،نه شرمی،نه حیایی،به خدا دختر هم دخترای قدیم.خندیدم و گفتم:- نیکی جون گفتی خونه ما؟ببخشید کی این خونه مال تو شده؟محکم به شونم زد و گفت:- خونه مامان زهرامه.نگار مادر منو،مامان زهرا صدا میزد.واسه همین هم مامان عاشقش بود.مهتاب هم وارد سالن شد و پس از سلام و احوالپرسی کوتاهی ، کنار نگار نشست.اشکان سرش را خاراند و گفت:- آرام جان؟میشه چند لحظه بیای بیرون؟کارت دارم.پشت سرش از پذیراایی خارج شدم.پشت در سالن ایستاد و گفت:- سه ساعت نشستم حرفای نگار جونت رو جمع میکنم.وای تورو خدا برو از اون وسط جمعش کن.اخمی کردم و گفتم:- اشکان مگه دروغ میگه؟حالا که اینطور شد میرم اون سارا رو پرتش میکنم بیرون.اما انگاری نگار زودتر از من به فکرش رسیده بود.با صدای قیل و قال اونا هردومون داخل پذیرایی شدیم.دقیقا مثل اتفاقی که توی تولد ساغر افتاده بود شده بود.اون دوتا باز جنگ لفظی پیش آورده بودن که آخرش هم با قهر کردن سارا و بیرون رفتنش از خونه پایان یافت.انگار توی خونواده ما آرامش قرار نبود نفس بکشه.آه... به ساعتم نگاه کردم و گفتم:- ای بمیری شفق پس چرا نمیای کلاس؟نگار صندلی کنار پنجره را اشغال کرده بود تا هوایم را داشته باشد همان طور مهتاب کنار او.- آرام ساکت شو.یه هو دیدی اومد حالتو گرفت ها.در باز شد.من دوباره اندام ورزیدشو دیدم که خیلی متین وارد شد.جالب این بود که دیگه بهش فحاشی نمیکردم.طبق معمول سریع درسشو شروع کرد.تخته رو که نمیدیم اما از روی دفتر نگار و در کنارش مهتاب درس رو دنبال میکردم.داشتم دیوونه میشدم.جام جدیدا خیلی تنگ شده بود.عادت نداشتم جمع و جور بشینم.انگاری دو روز پیش این پهن تر بودااااااااا.باز یه شانس دیگه آوردم و اون اینکه شفق عادت نداشت توی کلاس قدم بزنه و این برام یه سعادت بود. یکی از بچه ها مدام حواسش به من بود.یعنی تنها اون نه.بلکه تموم بچه ها.وقتی جو کلاس یه کوچولو دوستانه شد یکی از بچه ها داد زد:- استاد خانوم معین خیلی از رفتارش پشیمون بودنااااااا...نمی شه اجازه بدین بیان سر کلاس؟انتظار نداشتم که بگه اوه بله بیاد البته ، قدمش روی تخم چشم کلاس.به گفته نگار اخم کرده بود و گفته بود که:- اون حق نداره روی کلاس من حاضر شه.من شاگرد سر به هوا نمیخوام.اعصابم داغون تر از قبل شد.واقعا ازش بدم اومده بود.همون روز با کمک مریم و مهتاب و نگار،چهار تا چرخ ماشینشو پنچر کردیم.خیلی حال کردیم.حقش بود.آخ وقتی قیافه درهم و عصبیشو دیدیم چنان حال کردیم.کیفم رو روی میز انداختم و گفتم:- بچه ها میدونم که یه روزی میکشمش.نگار خندید و گفت:- دقیقا من این حسو نسبت به سارا دارم.خندیدم و گفتم:- دیوونه.مهتاب چایی اش را هورت کشید و گفت:- راست میگه خب. منم از دختره خوشم نمیومد. اشکان چقدر باهام سرسنگین شده...آهی کشیدم و گفتم:- با من هم همینطور. اوووووف.نگار با ناله گفت:- خب شما دوتا که اینقدر به قرارای این شازده میرسین یه فکری هم به حال من فلک زده بکنین، بیاین خواهری کنین و منو بدین به پسرداییتون.ای خدا مردم دیگه.خندیدم و گفتم:- فعلا شازده چشم دیدنتو نداره.مهتاب دنباله حرفمو گرفت و گفت:- همین جوریش هم سایه تو با تیر میزنه.نگار وا رفت و گفت:- به خدا درمونده شدم.دیگه چی کار کنم؟مهتاب با مهربانی بهش گفت:- محلش نزار .خودش مثل سگ بو میکشه و پیدات میکنه.به حرف و تعبیر مهتاب خندیدیم.ازفکر شفق دراومده بودم.اه حالمو به هم میزنه.***روی دسته مبل نشستم و گفتم:- رسیدن به خیر پسرخاله.چقدر سفر این ماه طولانی شد.پیش خودم گفتم شاید قاپیدنت.سامان خندید و گفت:- قبلا قاپیده شده.دیگه چیزی واسه دزدیدن نبود.ابرو بالا انداختم و گفتم:- وای نفسم گرفت.عاشق ، با ما نکن این کارو.بی ظرفیتیم.دایی روی مبل کنار خودش نشوندم و گفت:- ایشالله نوبت سوگلی خودم.خندیدم و گفتم:- دایی جون از این خیالا واسه من نکنین.من حالا حالا ها رو دست مامان زهرام.مامان لبخندی زد و گفت:- روی چشمای مامان جا داری عزیزم.بوسه ای برایش فرستادم و گفتم:- آتیش نزن جیگرمو مامان.ساغر روبرویم نشست و گفت:- سرحال تر از قبل شدی.حاضرم شرط ببندم خبریه.پشت چشم نازکی کردم و گفتم:- حالا به فرض که باشه.شما رو سننه؟ساغر خندید و گفت:- نه بابا. تو انگاری زودتر از سامان میری.خاله با سینی چای وارد پذیرایی شد و با مهربونی گفت:- پسر من هم،تا آخر ماه کارش رو درست میکنه و دست شیوا رو میگیره و میارش اینجا.با شیطنت به سامان نگاه کردم و گفتم:- خاله اون که خیلی وقته دستش رو گرفته آورده اینجا.سامان سرخ شد و من خنده ام بیشتر شد.دایی نیشگونی از دستم گرفت که جیغم دراومد.- دایی چیکار میکنی دردم گرفت:دایی خندید و گفت:- حقته. این قدر پسرا رو اذیت میکنی حداقل یکی هم تورو اذیت کنه.با ناراحتی ساختگی گفتم:- آقا علی من کی پسرا رو اذیت کردم؟دایی مجددا خندید و گفت:- صد دفعه گفتم بهم نگو علی.زشته دختر.لبخندی زدم و گفتم:- چشم.دستش را دور گردنم انداخت و گفت:- اشکان و تو با هم بحثی داشتین؟نگام روی مهتاب چرخید و ثابت موند.با خنده نگام میکرد.به طرف دایی برگشتم و با تعجب گفتم: - اِ؟مگه حرفی زده؟نه آخه چه بحثی؟چه دعوایی؟دایی با بیخیالی شانه اش را بالا انداخت و گفت:- هیچی. وقتی دیدم نمیاد خونه ی زیبا اینا،گفتم شاید با تو بحث کرده.خاله زیبا به شوخی گفت:- علی ول کن بچم رو.هرچی میشه اَنگشو میچسبونین به بچه من.به طرف خاله شتافتم درحالی که بوسه آبداری روی لپش می نشاندم گفتم:- عاشقتم زیبا جون.مامان چشم غره ای رفت و گفت:- آرام؟زیبا مثلا خالته. احترامشو نگه دار عزیزم.خاله خندید و گفت:- چی کارش داری زهرا؟ من که ناراحت نمیشم.به مهتاب نگاهی کردم و گفتم:- مهتاب میخوام برم دنبال اشکان خان.میای؟زیر چشمی اشاره ای به ساغر کرد و گفت:- نه حالشو ندارم.فهمیدم میخواد ساغر تنها نباشه. دستم رو روی زنگ گذاشتم . یه بار...دوبار...سه بار...طاقتم تموم شده بود.که بالاخره اف اف رو برداشت. صداش خواب آلود بود.- کیه؟صدامو نازک کردم .دلم میخواست سربه سرش بزارم.ناراحتی ساختگی به صدایم دادم و گفتم:- آقا اشکان میشه بفرمایین پایین؟سارا هستم.اشکان معلوم بود هول کرده.سریع گفت:- بیا داخل سارا.لبم را به دندان گرفتم تا نخندم.- اشکان جون نه راحتم.سریع بیا پایین کارت دارم.زودی باید برم. اشکان خندید و گفت:- اومدم.تا اف اف رو گذاشت شروع کردم به خندیدن.چرا پسرا اینقدر ساده ان خدایا؟حتما الان پیش خودش فکر کرده دختره عاشقشه و شرطو برده.وقتی در رو باز کرد، چهره شاد و بشاشش،جاش رو به یه چهره عبوس داد.دستم رو جلو بردم و گفتم:- سلام داداشی.با بی میلی دستمو فشرد و گفت:- علیک.بیا تو.رفتم داخل . خونه رو ریخته بود به هم. انگاری که بازار شام بود.روی مبل نشستم و اونم به دیوار روبروم تکیه داه بود.- آرام مگه تو نباید الان توی مهمونی عمه زیبا باشی؟لبخندی زدم و با قیافه مظلومی گفتم:- خب تو که نبودی دلم گرفت.پوزخندی زد و گفت:- برو بچه. خر حرفات نمی شم.از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. - اشکان من معذرت میخوام.- بابتِ؟- به خاطر اون شب.خیلی باهام سرسنگین شدی. من که طاقت بی محلیتو ندارم.به چشام خیره شد و گفت:- آرام؟- بله؟ - من نه از تو دلگیرم نه مهتاب.با حرص ادامه داد:- همه چی زیر سر نگاره...خدا بگم چی کارش کنه.خندیدم و گفتم:- به اون عمه مرده چه؟اشکان جوش آورد و گفت:- حالا سارا زیاد مهم نبود که.اونم یکی مثل بقیه.ولی رفتار نگار خیلی بد شده.اون که اوایل بهتر بود.حس میکنم هرجا میرم مثل سایه دنبالمه.قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:- احیانا پیش خودت فکر نکردی ازت خوشش میاد؟نه اتفاقا برعکس.همون طور که تو ازش متنفری اونم از تو بدش میاد. و اون روز فقط به خاطر من اومده بود.اشکان چشاش گرد شد و گفت:- کی گفته من از نگار بدم میاد؟ شانه بالا انداختم و گفتم:- رفتارات با اون بیچاره.زد زیر خنده و گفت:- ولی من که خیلی باهاش خودمونی ام.با حرص گفتم:- آره. اونقدر خودمونی شدی که کم مونده بزنی توی گوشش.اشکان لبخند قشنگی زد و گفت:- پس تو و نگار جونت،حسابی از دستم شاکی شدین .ها؟دستامو توی هم قفل کردم و گفتم:- نگار که اصلا براش مهم نیست.یعنی اهمیت نمیده .اما بله.من ناراحتم. چون نمیخوام دوستم هم بفهمه چه پسرداییِ خلی دارم.اشکان لباشو ورچید و گفت:- خل؟قدر نشناس. ایشالله یه شوهر گیرت بیاد که عینِهو کاظم خان باشه.کاظم خان یکی از همسایه هامون بود که دست بزن داشت. بیچاره زن و بچش همواره رنگ بادمجون بودن.خندیدم و گفتم:- مرسی از دعای قشنگت. خیلی خب. حالا پاشو بریم زیبا جون منتظرمونه.آهی کشید و گفت:- باشه الان میرم حاضر شم.چند قدم به سمت اتاقش برداشت و بعد ایستاد. - چیه اشکان؟برو حاضر شو دیگه دیر شد.قدم های رفته رو باز گشت و گفت:- آرام خیلی توی فکر نگارم.ابرو بالا انداختم و گفتم:- توی فکر نگار؟چطور مگه؟- می ترسم خدای نکرده ازم ناراحت شده باشه و کینه و کدورتی بینمون بمونه.شونه بالا انداختم و گفتم:- خب؟می گی چیکار کنم؟کمی این پا و آن پا کرد و گفت:- بریم از دلش درآریم؟متحیر گفتم:- چی از دلش درآریم؟خندید و گفت:- دل و جیگرشو. خب معلومه دیگه.رفتار بدم منظورمه.زدم زیر خنده و گفتم:- منظورتو درست بیان نمیکنی دچار شک و شبهه شدم.حالا زیاد هم مهم نیست.خودم باهاش حرف میزنم که به اون مسئله فکر نکنه.سریع گفت:- نه میدونی؟میترسم تو نتونی خوبِ خوب از دلش درآری. خودم میام که خیالم راحت شه.با خنده گفتم: - اشکان خدا از توی دلت اومده.چند تا چند تا روی دستت میچرخونی؟بابا به خدا این دخترا گناه دارن.اینقدر خرشون نکن.خندید و گفت:- اصلا شما دخترا آفریده شدین که ماها خرتون کنیم.نه؟دستم رو تهدید کنان جلو بردم و گفتم:- اشکان برو سریع آماده شو تا نزدم پخش زمینت نکردم که شبیه پوستر بابابزرگت بشی به دیوار.با خنده به سمت اتاقش رفت...ای دل غافل.اشکان هم؟ روی نیمکت نشستم و گفتم: - آره مهتاب.خلاصه برداشت من از این موضوع همینه. نگار بشکنی در هوا زد و گفت: - ای جون.پس حل شد مشکل ما. میمونه دایی علی که اون رو هم خدا کریمه. مهتاب لبخندی زد و گفت: - ای بابا. دل دایی علی هم زود نرم میشه. تو فقط کافیه دو روز مثه آدمای باب دل دایی باشی،اونوقت نتیجه شو خودت میبینی. - والله. شفق رو از دور دیدم که به سمت ماشینش میرفت.سریع از جام پریدم و گفتم: - مهتاب مهتاب؟ با تعجب نگام کرد و گفت: - چی چیه؟ خندیدم و گفتم: - چرا هولی تو؟شفق جون رو دیدم. ای جون.باز هم کلاسش تعطیل.عجب شانسی دارمااااا. مریم سریع گفت: - اِ؟کو کجاست؟ مهتاب دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: - حالا انگار چه خبره. خب شفقه دیگه.مثه همیشه داره میره.این هم اینقدر ذوق داره آخه؟ مریم خندید و گفت: - تو خیالت راحته که رفتنی شدی. ما بیچاره ها میترسیم بمونیم روی دست مامانامون. سر جایم نشستم و گفتم: - مریم از خودت مایه بزار. نگار خندید و گفت: - اینو ببین.چه خودش رو هم تحویل میگیره. بعد چند ثانیه سکوت،نگار گفت: - میگم آرام؟اشکان نگفت کی میاد بابت عذرخواهی؟ - نه. - خب بهش بگو امروز بیاد.ها؟ دهنمو کج کردم و گفتم: - وسط تایم اداری پاشه بیاد تورو ببینه؟خوش خیال. مهتاب دوباره از جاش بلند شد و گفت: - ای بابا.کلاس که نداریم.الکی اینجا نشستیم گرما بخوریم که چی؟من میخوام برم خونه.آرام پاشو بریم. نگار خمیازه ای کشید و گفت: - آره بریم.منم که مامان بابام سر کارن.برم خونه بیکار الاف چیکار؟منم میام پیش تو و آرام. مهتاب آهی کشید و گفت: - نگار حوصلتو ندارم.به شرطی میای که سرمون رو با حرفات نخوریااا. نگار ایش بلندی سر داد و گفت: - تو چه امروز تلخ شدی...دلت از یه جا دیگه پره،روی من بیچاره خالی میکنی؟ مریم هم از جاش بلند شد و گفت: - منم برم خونه.امروز با اینکه اصلا درس نخوندیمااا اما خسته شدم. *** نگاهم را به درون کلاس انداختم و گفتم: - بچه ها اینجا هیشکی نیس.بیاین اینجا. نگار خندید و گفت: - اول یه یاالله بگو بعد بریم تو.زشته یه وقت... مهتاب خندید و گفت: - ای تو روحت نیکی.بزار دو دقیقه مثل آدم ساکت باشیم.هی هِر و کِر تو هست. قدم به درون کلاس گذاشتم و به مسخره گفتم: - همه جا در امن و امانه.بیاین تو خانوما.وای بچه های بوی کلاس اون ماکارونی رو میده.(منظورم شفق بود) یه لحظه برگشتم سمت تخته و در کمال حیرت،شفق رو دیدم که با چشای گرد شده نگام میکنه.مات موندم.نگار و مهتاب هم.دیگه موندن رو جایز ندونستم.با صدایی لرزان گفتم: - اُ...اُستاد ببخشید. برگشتم برم که صدام زد: - خانوم معین؟ قلبم گرفت.نفسام تندتر شد.دلشوره داشتم.سرمو پایین انداختم.اصلا فکر نمیکردم فامیلیم یادش باشه. - بله استاد؟ صدای آرومش تعجبم رو ده برابر کرد.شفق و مهربونی؟ - خانوم معین یه خواهش ازتون داشتم. سرم رو بالا آوردم و با چشمای گرد شده نگاش کردم. - بفرمایید استاد؟ از جاش بلند شد وگفت: - میشه لطفا در تصحیح یه سری اوراق کمکم کنید؟ پوزخندی زد و ادامه داد: - آخه شما زیاد کلاس ندارین و وقت آزادتون زیاد تره. نامرد داشت تیکه مینداخت و هی یادم میاورد که یه اخراجی ام. - بله؟ خندید و گفت: - چرا چشاتون اینقدر گرد شده؟حرف عجیبی زدم؟ببرید تصحیح کنید لطفا.فردا ازتون میگیرم. نگار نیشگانی از کمرم گرفت و زیر لب گفت: - برو دیگه. ماهم بیرون منتظریم. به سمت میزش رفتم.قدم هام لرزان بود.نمیدونستم چرا؟ یه سری برگه دستم داد و گفت: - خیلی خیلی ازتون ممنونم.راستش اونقدر فشار کارم زیاده که دیگه وقت این کارا رو ندارم. با صدای خش داری که اذیتم میکرد گفتم: - آقای شفق؟شما به شاگرد اخراجیتون هم از این وظایف محول میکنید؟ خندید و گفت: - شما هنوز هم از سر کلاس من اخراجی. وا رفتم.فکر کردم پشیمون شده.عصبی شدم.اصلا به من چه؟مگه نوکر بی جیره آقام؟ برگه هارو روی میزش کوبیدم و با صدای بلندی گفتم: - می بخشید اما منم وقتشو ندارم... با تعجب گفت: - خیلی خب حالا چرا عصبانی میشین؟من معذرت میخوام. صدامو پایین تر آوردم و گفتم: - خدانگهدار. وقتی از کلاس بیرون اومدم شروع کردم به دویدن.شاید میخواستم زودتر ازش دور شم.حس میکردم وقتی کنارمه خفه ام. دستی مرا از حرکت بازستاند. - آرام چیه چرا میدویی؟رنگشو نیگا. نفس نفس زنان گفتم: - هیچی...هیچی... مهتاب دو دستش را دو طرف صورتم قرار داد و با نگرانی گفت: - شفق حرفی زد؟ بغضمو خوردم و گفتم: - آره دیگه.شدم نوکر آقا. منو باش فکر کردم آخرش میخواد بگه روی کلاساش حاضر شم. نگارنگران تر از قبل گفت: - مگه اینو نگفت؟ماها فکر کردیم که...ای تف به مرامت شفق. روی نیمکت شستم و گفتم: - الهی در به در شی ماکارونی. مهتاب بعد از لحظاتی گفت: - برگه هایی که داد دستته؟ پوزخنی زدم و گفتم: - نه بابا. وقتی گفت هنوز اخراجی ام برگه هارو کوبیدم روی میزش و زدم بیرون. نگار سوت بلند و کشداری کشید و گفت: - بابا ایول به تو.عجب کاری کردیاااا.دیگه عمرا بهت سلام هم کنه. خنده تلخی کردم و هیچی نگفتم وقتی از دانشگاه بیرون زدیم یاد قرارمون با اشکان افتادم که میخواست با نگار صحبت کنه.یه نگاه به مهتاب کردم.سریع حرفمو خوند.بعد چند ثانیه با هیجان ساختگی گفت: - اِ بچه ها اونجا رو. همه رد نگاه مهتابو گرفتیم و روی اشکان ثابت موندیم.رنگ نگار به وضوح پرید. دست من و مهتاب رو گرفت و گفت: - مطمئن هستین نیومده دعوا؟یا نکنه قرار منت کشی امروز بود؟ سپس پوزخندی زد و ادامه داد: - یا نکنه GF جدیدشو میخواد بین اینا پیدا کنه؟شرط بندی جدید... خنده ی تلخی کرد و جهت مخالف را پیش گرفت.من و مهتاب دنبالش دویدیم. گفتم: - بابا بیا بریم ببینیم چی میگه؟...نیکی خواهش میکنم! نگار با نگرانی هر دویمان را نگریست و گفت: - هوامو دارین که؟ من و مهتاب با هم گفتیم: - آره بابا. قدم هاش سست بود.رنگش سفیدِ سفید بود.چشاش میلرزید.جالب بود چون من هم تمام این حالات رو در مقابل شفق داشتم با این تفاوت که عشقی ،علاقه ای بین من و شفق نبود. اشکان با خونسردی جلو آمد و سلام کرد. - سلام خانوما. - سلام اشکان. صدای نگار از همه لرزون تر بود. -س...سلام. اشکان یه نگاه سرسری به نگار کرد و گفت: - حالتون خوبه؟چرا رنگتون پریده؟(و لبخند تمسخر آمیزی زد) نگار معلوم بود که به سختی سعی میکند آرامشش را بدست بیاورد. - هوا خیلی گرمه...حالم بد شده. اشکان به ماشینش اشاره کرد و گفت: - بفرمایین برسونمتون. یه نگاه بین منو مهتاب رد وبدل شد.سریع گفتم: - اشکان،من و مهتاب میخوایم یه سر بریم کتابخونه...یه سری کار داریم.اگه لطف کنی که نیکی رو برسونی خیلی ازت ممنون میشم. نگار اومد مخالفت کنه که اشکان گفت: - البته.نگار خانوم بفرمایید. نگار با اکراه به سمت ماشین اشکان رفت . مهتاب به مسخره گفت: - نگار رسیدی خونه یه زنگ بهمون بزن ببینیم بهتر شدی یا نه... نگار زیر لبی فحشی نثارمان کرد و رفت. من و مهتاب هر دو نفس راحتی کشیدیم و جهت مخالف را پیش گرفتیم. مهتاب بعد چند لحظه گفت: - خیلی به هم میان. - نگار و اشکان؟ - اوهوم. - ولی یه جور نسبت به هم خشن ان.میدونی چی میگم؟نسبت به هم یه حسی دارن که از هم دورشون میکنه. روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم و گفتم: - مهتاب بالاخره با پسر عمه ات به کجا رسیدی؟ - کامیار؟ - آره. آهی کشید وگفت: - توی فکرشم.راستش نمیدونم چی کنم.تو که غریبه نیستی. میدونی چقدر جونم واسش در میره...تازه پسر عمه ام هستش و از بچگی بیشتر از این که با شماها باشم با اون بودم.هیچ مشکلی هم نداره.چه اخلاقی و چه مادی.اما حس میکنم هنوز واسه گرفتن چنین تصمیمی بچه ام. تو اینطور فکر نمیکنی؟ لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم: - اگه خودت حس میکنی آمادگیشو نداری،باز هم صبر کن.کامیار که فرار نکرده. تازه اونقدر هم خاطرتو میخواد که پات بشینه. نفس عمیقی کشیدو گفت: - ای کاش... *** تلفن را بیشتر به گوشم چسباندم و گفتم:- دختر چی میگی تو؟من که سر در نمیارم.نگار؟ از صداش معلوم بود که بغض کرده: - آرام دختر به این بدشانسی دیده بودی؟ - آخه چی گذشته بین شما؟ - چی گذشته؟اول بزار برم اون عوضی رو نفله کنم بعد برات میگم. - کی؟اشکان؟ - نه بابا. سهیل رو میگم. متعجب گفتم: - سهیل چه کاره است؟تو که با اشکان بودی... با ناراحتی گفت: - رفته بودیم پارک خب؟ اشکان بعد عمری یخاش آب شده بود و داشت خوب خوب حرف میزد.بعد نمیدونم سهیل از کجا پیداش میشه و میاد پیش من میگه خانوم شایسته فردا شب مراسم گودبای پارتی پسرخالمه.همه بچه هارو دعوت کردم. میاین که؟...وای آرام آب شدم جلو اشکان.خلاصه اشکان کفری میشه و بلند میشه میره...حداقل ننشست ببینه من قبول میکنم برم...قبول نمیکنم برم....ای سهیل بری زیر گِل ایشالله... دلم گرفت براش. - حالا اشکال نداره نیکی.فکرشو نکن. خودم درستش میکنم. - آرام تورو خدا بهش بگو من دختر خوبیم.بچه خوبی شدم دیگه... خندیدم و گفتم: - بابا مظلوووووم.گفتم که درستش میکنم... - پس خیالم تخت؟ - آره.تا منو داری به غمات بگو بزنن به چاک. خودکار را بین دستانم فشردم و گفتم:- پس چرا نمیاد؟نگار به آرامی گفت:- بهتر بزار دیر بیاد.حالا انگار قراره تو امتحان بدی که حرص دیر اومدنشو میخوری...ما بدبختا باید امروز بمیریم و زنده شیم.با خنده گفتم:- تو که امیدت به خودمه. تازه مهتاب هم هست. بهت میرسونیم.نگار بار دیگر تکرار کرد:- ببین من دست میزارم روی سوال تو سریع جوابو بخون برام.اوکی؟صدام که میرسه اونجا؟دستم را دور میله های پنجره حلقه کردم و گفتم:- آره میرسه.مهتاب که کنار نگار نشسته بود سریع گفت:- شفق داره میاد.آرام برو پایین تا سوالا رو پخش کنه بعد بیا.سریع پایین پریدم و بعد از چند دقیقه دوباره به جای اولم برگشتم. به برگه ی نگار زل زدم و گفتم:- خب کدوم رو بلد نیستی؟آهی کشید و گفت:- یه ده نمره برام حل کن.من که هیچی از اینا نمیفهمم.به آرامی خندیدم و گفتم:- آخه تو قصدت از اومدن به دانشگاه چیه؟نه بگو منم بدونم...با پرخاشگری گفت:- بسه دیگه.حل کن دیگه وقت نداریم.به راحتی توانستم سوال اول و دوم را حل کنم و جواب را بدست نگار برسانم. ای کاش از روی کلاسش اخراج نشده بودم اونوقت شاگرد ممتاز کلاسش بودم. ای خاک بر سرت شفق...روی سوال سوم بودم که نگار شروع کرد به سرفه های مصلحتی. میدانستم که جواب میخواهد. به آرامی گفتم:- صبر کن داره تموم میشه.- به به خانم معین.بفرمایید تو دم در بده.میخکوب شدم سر جام. صدا صدای شفق بود.آهی کشیدم و بالای سرم را نگاه کردم. با دیدن چشمان خشمگین شفق سرم به دوران افتاد و تعادلم را از دست دادم و با سرعت از پنجره ی کوتاهمان به پایین پرتاب شدم.وقتی چشامو باز کردم همه چیز به نظرم تار اومد.چند ثانیه طول کشید تا تونستم واضح ببینم.اومدم حرفی بزنم که دیدم اگه نمیگفتم بهتر بود.اونقدر صدام آروم بود که خودم هم نفهمیدم چی چی گفتم.یه صدای آشنا توی گوشم پیچید:- همین الان حرف زد خودم شنیدم.صدای نگار بود.- خانم معین؟این صدا از بالای سرم بود. تشخیص صدا کار سختی نبود میدونستم شفقه و بس.حس کردم نفسم سنگین شد...- من کجام؟دیگه کاملا میدیدمشون. نگار و شفق بالای سرم بودن. با یه نگاه فهمیدم اونجا بیمارستانه.انگاری باید یه سری آزمایش میدادم تا مطمئن شن که به سرم آسیب نرسیده. نگار کنارم ایستاد و گفت:- مهتاب رو فرستادم خونه. رفت پیش مامان زهرا.دایی علی هم داره میاد اینجا.با بغض گفتم:- چی شد یه هو نیکی؟به جای نگار شفق جواب داد:- خانم معین شما از پنجره افتادید پایین. خدا رو شکر که پنجره کوتاه بود و زیاد آسیب آنچنانی ای ندیدین.باور کنین اگه بلایی سرتون میومد هرگز خودمو نمی بخشیدم. نگار خندید و گفت:- مطمئن نباشید آقای شفق.من مطمئنم این یه ضربه ای چیزی به مغزش خورده...شفق به آرامی خندید. نگار ادامه داد:- ولی خدا خیرت بده آرام. از صدقه سری تو امتحان کنسل شد.بالاخره به یه دردی خوردی.اخم تندی بهش کردم که باعث خندش شد.نگار باز وراجیش گل کرد و گفت:- آقای شفق آرام جون مریضه ها.بعد واسه عیادت بیمار اصولا یه پدیده ای همراه خودشون میارن که اگه اشتباه نکنم آبمیوه نام داره.نه؟شفق لبخندی زد و گفت:- اونقدر نگرانشون بودم که پاک یادم رفت...همون لحظه در اتاق باز شد.دایی جون و اشکان بودن.دایی تا منو دید سریع به طرفم اومد و بغلم کرد:- آرام خوبی دایی جون؟تو که منو نصفه جون کردی...لبخند زورکی زدم و گفتم:- خوبم دایی...دایی ازم جدا شد و گفت:- چی شد آخه؟گفتم: - توی پنجره نشسته بودم...یه هو یه گربه اومد و ترسیدم و ...دیگه خودتون میدونید.نگار با خنده گفت:- دایی جون نمیدونید که چه گربه ای بود...یه ببری بود واسه خودش.شفق کمی سرخ شد.نگام به اشکان افتاد.طفلی یه گوشه ایستاده بود و نگام میکرد.نگاه ازش گرفتم و به دایی گفتم:- دایی آقای شفق استاد من هستن.خیلی زحمت کشیدن...دایی با احترام دستشو جلو برد و ضمن معرفی خودش گفت:- خیلی ازتون ممنونم.واقعا لطف کردین.دیگه به باقی تعارفاتشون گوش ندادم.دوباره به اشکان نگاه کردم و گفتم:- نمیای بهم سلام کنی؟کنارم ایستاد و گفت:- شوکه شده بودم.تو که خوبی؟دستاشو گرفتم و گفتم:- خوبم.نگران نباش...- آرام باورت میشه وقتی بهم گفتن حس کردم ده سال از عمرم کم شد؟خندیدم و گفتم:- الهی بمیرم داداشی خودمی دیگه...اشکان اومد حرفی بزنه که شفق عزم رفتن کرد. دلم گرفت. چه زود داره میره.با خداحافظی معمولی مارو ترک کرد.نه.اونقدرا هم که فکر میکردم مرد بدی نیست.نزدیک یه هفته بود که قید درس و دانشگاهو زده بودم.مامان استراحت مطلق تجویز کرده بود.اعصابم خورد بود.دلم میخواست برم دانشگاه.چرا؟نمیدونم چرا حس میکردم یه چیزی توی وجودم کمه ...یه خلاء داره توی وجودم به وجود میاد...و تا ذهنم سمت شفق میکشید حس میکردم اون خلاء پر شده...در موردش با کسی صحبت نکردم چون میدونستم احساس خنده داریه.چیزی که خودم نمیدونم چیه...نمیتونستم باورکنم ازشفق داره خوشم میاد.در صورتیکه اصلا هیچ برخورد جدی باهاش نداشتم.یه جایی خوندم که عشق آروم و بی صدا توی وجود آدم میشینه و جوونه میزنه...الان اون رو درک میکنم و حس میکنم شاخ و برگش داره اذیتم میکنه.واقعا چرا شفق؟شفقی که حتی اسمشو هم نمیدونستم.من که خیلی ازش متنفر بودم...شاید یه نوع تلقین بود.شاید یه هوسه.آره مطمئنم هوسه.نگار زیر بازوویم را گرفت و گفت:- آخه تو که رو به موتی چرا میای دانشگاه؟به خدا اینجا خیرات نمیدن.خندیدم و گفتم:- نیکی خوبم. به مسخره گفت:- آره از رنگ پریده ات معلومه.- اینارو ول کن. مهتاب رو نمیبینم.کجاست؟خندید و گفت:- با کامیار رفته ددر دودور.خندیدم و گفتم:- اگه مهتاب بفهمه گردنتو میزنه.وارد کلاس شدیم.آخی...دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده بود.همین که پامو توی کلاس گذاشتم همه ریختن روم.- اِ آرامه بچه ها.آرام سلام.رسیدن به خیر.- آرام عزیزم خوبی؟چرا هنوز پنچری تو؟- خانم معین چه عجب یاد ما افتادی...- آرام ناهار مهمون منی.الهی قربونت برم که امتحانو کنسل کردی...- آرام چی شد استاد رات میده کلاس؟خندیدم و گفتم:- بابا یکی یکی.آره...دیگه میتونم بیام.همه کف بلندی زدن که سر ذوق اومدم. کنار نگار نشستم و گفتم:- نمیدونستم این همه دوسم دارن.نگار خندید و گفت:- همش ار شوق کنسل شدن امتحان بود.فکر کنم امروز هم پرهام نیاد.متعجب گفتم:- پرهام کیه؟چشمم روشن نکنه باز...میون حرفام پرید و گفت:- ای بابا. شفق منظورمه.اسمش پرهامه. مگه حواست نبود وقتی خودشو به دایی معرفی کرد؟با گیجی گفتم:- نه حواسم نبود...یه لحظه از فکرم گذشت که چه اسم قشنگی داره.بعد چند لحظه داخل شد.پرهام...اسمش برام جالب بود...مثل همیشه با کت و شلوار شیک و اتو کشیدش. تا منو دید با خنده گفت:- به به.خانم معین.چه عجب...کلاس مارو نورانی کردین.سهیل(یکی از بچه های مزخرف کلاس)داد زد:- بچه ها عینک آفتابیارو بزنین.واسه اولین بار به حرفاش خندیدم.گفتم:- دیگه حالم خوبه آقای شفق.اون مدت رو هم به اصرار مادر نیومدم.مریم گفت:- آقای شفق میشه من رو هم از کلاس اخراج کنین که برم خودمو از پنجره پرت کنم پایین؟اونوقت بیشتر دوسمون دارین و مهربون میشین.پرهام به آرامی خندید و گفت:- میترسم زبونم لال شما بخوری زمین و دیگه بلند نشی.بچه ها کلی ذوق کرده بودن که شفق یه روز باهامون مهربون شده.واسه منم عجیب بود.شفق؟؟؟محبت؟کلاس که تموم شد،من و نیکی آخرین نفر بودیم که از کلاس خارج میشدیم.پرهام سریع صدام زد:- خانم معین...دلم هری ریخت.آروم به طرفش رفتم و گفتم:- بله آقای شفق؟با مهربونی گفت:- توی این یکی دو جلسه ای که غیبت داشتین مشکلی براتون پیش نیومد؟تونستین از روی جزوه های دوستاتون مطالعه کنین؟نگار به جای من پاسخ داد:- استاد جزوه های من که کامل نبود...من ادامه دادم:- فرصتی هم نشد تا بتونم مطالعه کنم.- فکر میکنی بتونی خودتو برسونی؟کمی فکر کردمو گفتم:- از دوستام کمک میگیرم . شما نگران نباشین.لبخندی زدو ادامه داد:- به هر حال میتونین روی کمک من حساب کنین .- ممنونم.با ذوق روی نیمکت همیشگی نشستم و گفتم:- نیکی چه مهربون شده بود...نگار لبخندی زد و گفت:- اینا رو ول کن.فردا شب کی بیام؟دست نگار رو فشردم و گفتم:- نگار جان،عزیزم تو مهمون منی. چی کار به اونا داری؟با وسواس سرتاپایش را نگریست و بعد گفت:- به نظر تو لباسام خوبه؟دایی جونت بدش نیاد؟خندیدم و گفتم:- با اینکه شبیه روح شدی اما خب خوبه.آخه دایی شک نمیکنه که یه دختر هردمبیل حالا چطوری محجبه شده؟نگار وا رفت و گفت:- میگم بیا یه سجاده بهم بده تا دایی اومد شروع کنم نماز خوندن.ها؟پقی خندیدم و گفتم:- نیکی دیوونه شدی؟- آره فکر کنم دیوونه شدم...مادر در اتاق را باز کرد و گفت:- نیکی؟آرام؟مادر بیاین یه کم کمکم کنین.کمرم دولا شد.نگار از جا جهید و گفت:- قربون کمرت مامان زهرا جونم.خودم در خدمتتم.مامان خندید و گفت:- اگه این زبون چرب و نرمت نبود من از کی امید میگرفتم؟منم از جام بلند شدم و گفتم:- نیکی همش حرفه مامان.اهل عمل نیست.میخوای خودم بیام جلوت رگمو بزنم؟مامان اخم تصنعی کرد و گفت:- به جای قربونی کردن خودتون بیاین کمکم بدید این شام زودتر حاضر شه.نگارر روی مبل نشست و گفت:- واااااااای مامان زهرا جونم رو درآورد. نه که خیلی چاق و چله ام واسه خاطر شما دوکیلو دیگه کم کردم.شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:- حالا خودت نتیجشو میبینی.با هیجان گفت:- یعنی دایی علی خوشش میاد؟- آره بابا. دایی از دخترای کاری خوشش میاد.مثلا ساغر اصلا کمک زندایی نمیده.دایی هم هرروز باهاش جر و بحث داره.آهان راستی نیکی یه وقت بهش نگی دایی علی ها...- چی بگم آخه.؟بگم حاج آقا؟خندیدم و گفتم:- به فامیلیش بگو.آقای معتمد.- باشه...آقای معتمد...آرام؟- جونم؟- جونت سلامت.خواستم بگم...تورو خدا هوامو امشب داشته باش.لحنش بوی التماس میداد.به سرعت بغلش کردم و گفتم:-الهی قربونت برم تو چه امشب مظلوم شدی.- شاید به خاطر این روسریه.با بلند شدن صدای زنگ در،مادر سریع از آشپزخانه بیرون زد و گفت:- من باز میکنم.نگار داخل اتاق پرید و گفت:- من توی اتاق تو میمونم.بگو دور تحقیقتم خب؟- باشه.از اتاق بیرون زدم تا ورود مهمانا رو خوشامد بگم.چند ثانیه بعد در باز شد.خانواده خاله زیبا بودن.بعد از روبوسی و کلی احوالپرسی،مهتاب کنارم نشست و زیر گوشم گفت:- نگار خوبه؟- آره خوبه.مهتاب دلم براش کباب شده...طفلی واسه اینکه رضایت دایی علی رو جلب کنه چه کارا که نمیکنه.مهتاب لبخند قشنگی زد و گفت:- من مطمئنم هم دایی خوشش میاد هم اشکان.زندایی که خیلی دوسش داره.از بس تو تبلیغشو میکنی.خندیدم و گفتم:- بده دستم به خیر میره؟- نه اتفاقا خیلی هم خوبه فقط بین همین اوضاع و احوال یکی رو واسه خودت تور کن.یخ زدم.خیلی اتفاقی یاد پرهام افتادم.چی می شد اگه...مهتاب تکونم داد و گفت:- آرام خوبی؟- ها؟آره آره.خوبم...خندید و گفت:- من باید حواسم بره هپروت تو چته آخه؟متعجب گفتم:- حواس تو...مگه چیزی شده؟قیافه گرفت و گفت:- چند ساعت قبل از اینکه بیایم اینجا،عمه و کامیار اومده بودن.- خب؟- خب عمه منتظر بود تکلیفشونو روشن کنیم...منم ...رضایتمو اعلام کردم.مات و مبهوت چند لحظه خیره اش شدم و بعد جیغ کوتاهی کشیدم و بغلش پریدم.- وای مهتاب الهی قربونت برم مبارکه. ایشالله که خوشبخت شی.ای ناقلا قرار بود تا آخر درسا صبر کنی ها...ای بسووزه پدر عاشقی...خندید و گفت:- فقط بهش جواب دادم.حالا قرار مدار نامزدی و باقی مراسما،میره پایان امتحانا.نه؟- خوبه.ایشالله که خوشبخت شی.- مرسی.به آرامی در اتاق را باز کردم و گفتم:- نیکی؟از جاش پرید و با لکنت گفت:- الان بیام؟دایی که تازه رسیده...بزار چند دقیقه دیگه...- نه همین الان بیا.پشت سرم وارد پذیرایی شد. وقتی مقابل همه ایستادم با صدای بلندی گفتم:- مهمانان محترم،ایشون دوستم نگار که معرف حضورتون هستن.اول از همه شیوا(نامزد سامان)گفت:- بله میشناسیمشون. من فکر کنم بار دومه که میبینمشون.توی تولد ساغر جون...درسته؟نگار دستشو فشرد و گفت:- بله درسته.ولی خب اون موقع سامان آقا،افتخار نداد منو باهاتون آشنا کنه.سامان خندید و گفت:- این دیگه از وظایف مهتاب بود.نگار به بقیه هم سلام کرد و وقتی مقابل دایی علی رسید،موقرانه گفت:- سلام آقای معتمد. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون.من و مهتاب دیگه نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم،هر دومون پقی زدیم زیر خنده که با اخم نگار،خودمونو جمع و جور کردیم.بعد از یه سلام و احوالپرسی ساده،بین من و مهتاب جای گرفت و گفت:- براتون دارم.مهتاب گوربه گور شی الهی.تو دیگه بدتر آرام شدی ها؟مهتاب دستش را دور گردن نگار انداخت و گفت:- خو تا حالا آدم ندیده بودمت.هیچ وقت مودب نبودی.نگار خواست حرفی بزنه که دایی علی گفت:- نگار جان تک فرزندی ؟نگار دست منو گرفت و گفت:- بله. تک فرزندم.دایی دوباره پرسید:- پدر و مادر هر دو شاغلن؟- بله.مادرم دبیره و پدرم توی کار ساخت و سازه.- که اینطور.ایشالله که موفق باشن.سلام برسون خدمتشون.- سلامت باشین.زندایی عایشه،خنده کنان گفت:- انگار بچه ها امروز زیاد حالشون خوب نیست...هیچ کدوم مثل قبل مجلسو گرم نمیکنه.نگام به اشکان افتاد. میدونستم از نگار ناراحته. خب به حرفای من وسامان هم که گوش نمیده. دایی نگاهی به پسرش کرد و گفت:- اشکان بابا چیزی شده؟اشکان لبخند محوی زد و گفت:- نه.یه خورده کسالت دارم.نگار با بی قراری دستمو فشرد. نگاهی از روی التماس به سامان انداختم. سریع حرفمو خوند و گفت:- دایی علی،منم دارم کسل میشم توی جمع پیرپاتالا.دایی خندیدو گفت:- خب دایی غل و زنجیرتون که نکردن.پاشین برین توی مجلس خودتون.ما همه از خدا خواسته پریدیم. نگار هنوز دستمو ول نکرده بود.اشکان ولی هنوز نشسته بود. متعجب گفتم:- اشکان؟پاشو دیگه.اشکان به سرش اشاره کرد و گفت:- یه کم درد میکنه.شما راحت باشید.روی لبه تختم نشستم و گفتم:- سامان انگاری حرف زدنای من و تو با اون فایده ای نداشت.شیوا خندیدو گفت:- باورم نمیشه.نگار خانوم و اشکان دو قطب مخالفن...نگار لبخند غمگینی زد و گفت:- چرا همه همینو میگن؟مهتاب خندید و گفت:- بیا از خیر اشکان بگذر.ببین همه دارن بهت میگن بکش کنار.نگار دست به سینه ایستاد و گفت:- اصلا لیاقت نداره.پسره چشم چرون.یه روز با سارا،یه روز با یه خر دیگه،یه روز با عمه ی سارا...اوووووووف.سامان با آرامش گفت:- نگار خانوم درست میشه .خودم مخشو میزنم.نگار آهی کشید و گفت:- گور بابای همه ی پسرا...بگذریم.شیوا جون از خودت برام بگو.شیوا کمی سرخ تر از قبل گفت:- چی بگم؟نگار خندید و گفت:- اینکه چجوری قاپ سامان آقا رو دزدیدی...شیوا خنده کوتاهی کرد و گفت:- کار سختی نبود.هر روز خدا،یه پرونده میگرفتم دستم و میرفتم اتاقش.اینقدر این کارو کردم تا عاشقم شد.مهتاب خندیدو گفت:- دیگه باید بریم سراغ شغل شریف منشی گری.والله راحت تر هم هست.- تو دیگه چی میگی؟تو که خرت از پل گذشته.نگام کرد و گفت:- آره.خرم از پل گذشت.اما تو یکی انگاری خرت خوابش برده.نه؟قیافه گرفتم و گفتم:- من فعلا قصد دارم ادامه تحصیل بدم.سامان پقی خندید و گفت:- همه تون اولش همینو میگین.بهونه بعدی اینه که من آمادگی ندارم.مثل همین شیوا. دیگه میخواستم از خیرش بگذرم که دیگه...(و دوباره خندید)