وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

بلندی های بادگیر(قسمت 5)

الن دین به داستانش اینگونه ادامه داد:-من همراه کاترین به اینجا آمدم.او به شوهرش بسیار علاقه داشت و رفتارش با خواهر شوهرش ایزابلا هم در نهایت احترام و محبت بود .آنها سعی داشتند محیط خانه را به شکلی در آورند که کاترین آرامش داشته باشد و پس از مدتی در واقع کاترین فرمانروای خانه شد.آقای ادگار مرد بسیار دقیق و ملاحظه کاری بود .او رفتار همه خدمتکارها را در مورد خودش تحمل میکرد ولی از اینکه می دید من بیش از حد با کاترین تند حرف میزنم ،سرزنشم میکرد.از آنجا که من ارباب را بسیار دوست داشتم سعی میکردم در رفتار خود نسبت به کاترین ملایم تر باشم.غروب یکی از روزهای ماه سپتامبر از باغ بر میگشتم که صدایی را از گوشه ای شنیدم .از حیرت بر جای خود خشکیدم و گفتم:-تویی؟برگشتی؟ راستی خودت هستی؟-بله نلی ! هیث کلیف هستم .او کجاست؟فقط میخواهم یک کلمه با او حرف بزنم.-چقدر تغییر کرده ای.سربازی بوده ای؟با بی حوصلگی گفت:-پیغام مرا به او برسان.معطل نکن .دیگر طاقت ندارم.وارد اتاق پذیرایی شدم .کاترین و ادگار کنار پنجره نشسته بودند .میخواستم از رساندن پیغام هیث کلیف خود داری کنم ولی ناگهان گفتم:-خانم ! شخصی از گیمرتن آمده و میخواهد شما را ببیند.کاترین پرسید:-با من چکار دارد؟-نپرسیدم خانم.کاترین از جا برخاست و از اتاق خارج شد.آقای لینتون از من پرسید :-چه کسی با خانم کار داشت؟-کسی که انتظارش را ندارید .هیث کلیف! همان که در خانه ارنشاو زندگی میکرد .لابد شما هم اورا از یاد نبرده اید.او فریاد زد:-همان پسرک کولی که زمینها را شخم میزد؟-قربان! موقعی که هیث کلیف فرار کرد خانم خیلی غصه خورد فکر میکنم بازگشت وا باعث خوشحالی خانم می شود.آقای لینتون به طرف پنجره رفت، آنها را دید و فریاد زد:-عزیزم پایین نمان اگر لازم است آن شخص را با خودت بالا بیاور .کانرین دیوانه وار به اتاق دوید ودستانش را دور گردن ادگار انداخت و گفت:-آه ادگار! ادگار! هیث کلیف برگشته!شوهرش با خشونت گفت:-خیلی خوب حالا نمی خواهد از ذوق دیوانه شوی.کاترین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:-میدانم که تو هرگز اورا دوست نداشته ای ولی بگویم بالا بیاید یا نه؟-کجا؟اینجا؟ دراتاق پذیرایی؟-پس لابد میخواهی او را به آشپزخانه ببرم.نلی!زود دو میز مرتب کن.یکی برای اربابت و دوشیزه ایزابلا که اشراف زاده اند ، یکی هم برای من و هیث کلیف که از اینها کمتریم.میخواهی بگویم بخاری یکی از اتاقها را روشن کنند؟خودت دستورش رابده.من از خوشحالی نمی دانم چه کنم.مهمانم معطل است.من میروم.ادگار گفت:-بسیار خوب بگوبیاید.خوشحال باش ولی دیوانه بازی در نیاور.دلم نمی خواهد خدمتکارها بفهمند که تو از یک ولگرد فراری طوری استقبال می کنی که انگار برادرت را دیده ای.کاترین هیث کلیف را نزد شوهرش آورد .من از آن همه تغییری که در او پیدا شده بود حیرت کرده بودم.او مردی بسیار قد بلند و خوش اندام بود که اربابم در مقابل او حقی به نظر می رسید.دیگر از خفت و بدبختی سالهای قبل در او اثری دیده نمی شد.ارباب هم سخت حیرت کرده بود.او گفت:-آقا بفرمایید بنشینید.من بسیار خوشحالم که حضور شما باعث خوشحالی خانم شده است.هیث کلیف گفت:-من هم خوشحالم و با کمال میل یکی دو ساعتی می مانم.کاترین لحظه ای چشم از هیث کلیف بر نمی داشت ، شاید می ترسید او دوباره ناپدید شود. هیث کلیف فقط گاهی نگاهش میکردولی کاملاً مشخص بود که از خوشحالی سر از پا نمی شناسد.بر خلاف آن دو، رنگ از روی ادگار پریده بود و در چهره اش اندوه فراوان به چشم میخورد.این ناراحتی وقتی به اوج رسید که کاترین برخاست، به طرف هیث کلیف رفت ،دستهای او را در دستهای خود گرفت و از شادی خندید و گفت:-همه چیز مثل رویاست! باور نمی کردم که دوباره تو را ببینم. هیث کلیف تو انقدر بی رحمی که شایسته چنین استقبال صادقانه ای نیستی.سه سال تمام رفتی و به یادم نبودی.هیث کلیف زیر لب گفت:-نه که تو خیلی به یادم بودی.خبر ازدواجت را تازه شنیدم.در حیات منتظر بودم که بیایی و بعد من به سراغ هیندلی بروم و حسابم را با او یکسره کنم.اما برخورد تو مرا از افکارم پشیمان کرد.من در این سالها تن به رنجهای بی شمار داده ام آن هم فقط به خاطر تو !ادگار با ناراحتی و در حالیکه سعی می کرد بی ادبی نکند گفت:-کاترین! چای سرد شد.خواهش میکنم بفرمایید سر میز.من که خیلی تشنه هستم.آقای هیث کلیف هم لابد تا اقامتگاه خود راه طولانی را طی کنند.هیث کلیف یک ساعت بیشتر نماند و بعد گفت که به "وثرینگ هایتز" می رود چون آقای ارنشاو آن روز صبح از او دعوت کرده که شب مهمانش باشد.از بازگشت هیث کلیف به آنجا نگران بودم .او به کاترین گفته بود که هیندلی مبلغ زیادی در قمار به هیث کلیف باخته است و دعوت آن شب با او هم بخاطر ادامه بازی بوده است.هیث کلیف قصد داشت در وثرینگ هایتز بماند تا راحت تر بتواند با کاترین دیدار کند و آنجا را در مقابل مبلغ هنگفتی از هیندلی اجاره نماید .گفتم:-واقعاً خانم لینتون به عواقب این کار فکر کرده اید؟او گفت:-من از بابت هیث کلیف نگرانی ندارم بلکه برای برادرم نگرانم .من در تمام این سالها با خداوند و مقدسات قهر کرده بودم ولی حالا می توانم هر درد و رنجی را تحمل کنم. با بازگشت او همه چیز قابل تحمل است.آقای لینتون به کاترین اجازه داد همراه ایزابلا به وثرینگ هلیتز برود .روحیه کاترین به قدری خوب شده بود که در محیط خانه صفا و شادی موج میزد.هیث کلیف در رفت وآمد هایش رفتاری پسندیده در پیش گرفته بود تا آقای لینتون بتواند او را تحمل کند و کاترین هم دیگر خوشحالی اش را چندان آشکار نمی کرد.به تدریج آرامش هیث کلیف باعث شد که ارباب حضور او را با راحتی بیشتری تحمل کند ولی به زودی موضوع دیگری موجبات نگرانی او را فراهم ساخت و آن هم دلبستگی شدید خواهرش به هیث کلیف بود.ایزابلا دختری هیجده ساله و بسیار دلربا و زیبا بود و آقای لینتون از تصور ازدواجی چنین نامتناسب بر خود می لرزید.از طرفی اگر ادگار صاحب فرزند پسر نمی شد و هیث کلیف و خواهرش میشدند ، همه ثروت و دارایی اش بطور طبیعی به دست هیث کلیف می رسید .لینتون می دانست که هیث کلیف هر چند به ظاهر عوض شده است ولی در باطن تغییری نکرده است .البته اگر آقای لینتون می دانست که این عشق یک طرفه است بیشتر زجر میکشید چون همیشه تصور میکرد هیث کلیف در این ماجرا پیش قدم شده است.ایزابلا به شدت لاغر و ضعیف شده بود و بهانه گیری می کرد .سر انجام روزی صدای کاترین در آمد و گفت:-چرا بهانه گیری میکنی و می گویی که من با تو رفتار خشن داشته ام؟ایزابلا که به شدت گریه می کرد گفت:-همین دیروز که با هیث کلیف بیرون رفته بودیم خودت با او سرگرم حرف زدن شدی و به من گفتی که به گوشه ای بروم و تنهایی قدم بزنم.کاترین بلند خندید و گفت:-من که منظور بدی نداشتم و به هیچ وجه فکر نکردم مزاحم هستی.فکر کردم شاید حرفهای هیث کلیف برایت جالب نباشد.-نه، تو عمداً این کار را کردی چون می دانستی که من چقدر دوست دارم به حرفهای هیث کلیف گوش بدهم .برایم مهم نبود چه می گویید فقط میخواستم که با او باشم .کاترین که سخت حیرت کرده بود گفت:-منظورت این نیست که در نظر تو مردی دوست داشتنی است؟ هان؟-منظورم دقیقاً همین است.من او را دوست دارم .بسیار بیشتر از آنچه تو ادگار را دوست داری و حالا اگر تو مزاحم من نباشی ، او هم مرا دوست خواهد داشت.کاترین لحنی جدی به خود گرفت و در حالیکه سعی میکرد صمیمی باشد گفت:- ولی من ابداً نمی خواهم جای تو باشم .نلی بیا به این دختر حالی کن که هیث کلیف چه جور آدمی است.به او بگو که اصلاح ناپذیر است و به هیچ اصل و اصولی اعتقاد ندارد .به او بگو که هیث کلیف بیابانی است که در آن جز خار چیزی نمی روید .دختر بیچاره! او موجود بی رحم و کینه جویی است.او ترا خرد خواهد کرد و آنقدر تحت فشار قرارت می دهد که آرزوی مرگ کنی .من مطمئنم او هرگز محبت هیچ یک از افراد خانواده لینتون را به دل نخواهد گرفت و تنها آرزویش تصاحب دارایی های شماست.من هرچه از او میدانستم برایت گفتم ولی اگر بدانم قصد شکار تو را دارد سکوت خواهم کرد.ایزابلا با نفرت فریاد زد :-خجالت بکش ! تو خودت از صدتا دشمن بدتری.با او دم از دوستی و علاقه می زنی ولی مثل مارهای سمی خطرناکی.-پس گمان میکنی این حرفها را از روی عمد میزنم؟-بله آنچه میگویی دروغ محض است و من از تو متنفرم.-پس هر کار دلت میخواهد بکن و من دیگر دخالتی در کار تو نمی کنم.کاترین از اتاق بیرون رفت و ایزابلا با ناله و زاری به من گفت:-نلی! به من بگو که او مرد شریفی است چون اگر اینطور نبود پس از سالها کاترین را از یاد میبرد.گفتم:-نه! دوشیزه ایزبلا ! هر چه که گفته راست بود. او هیث کلیف را بهتر از هر کس دیگری میشناسد. آیا فکر نکرده اید که او این همه ثروت را از کجا آورده وحالا چرا در وثرینگ هایتز و خانه کسی که همیشه از او نفرت داشته زندگی میکند؟ از شبی که آمده ارنشاو صد درجه از قبل بدتر شده و از او پول هنگفتی قرض کرده و املاکش را نزد او به گرو گذاشته است. جوزف هفته گذشته به من گفت که دیگر کار ارباب تمام است و هیث کلیف مثل زالویی به جان او افتاده است .ارباب مدام مست است ولی هیث کلیف هشیار و کینه جو است.. این مرد برای شما شوهر مناسبی نیست .او گفت:-الن! تو هم با اوهمدستی.من دیگر حاضر نیستم به این اراجیف گوش بدهم.روز بعد آقای لینتون برای حضور در یک دادگاه به شهر مجاور رفت و هیث کلیف از فرصت استفاده کرد و به دیدار کاترین آمد .کاترین و ایزابلا در کتابخانه نشسته بودند و هیچ یک با دیگری حرف نمی زد چون هر دو از یکدیگر دلخور و ناراحت بودند .کاترین با دیدن هیث کلیف گفت:-بیا که به موقع آمدی.نفر سومی باید رنجش مارا از یکدیگر از بین میبرد و من فکر میکنم آن کس تو باشی. میخواهم کسی را به تو معرفی کنم که بسیار بیشتر از من به تو علاقه دارد.او کسی جز خواهر شوهر کوچولوی من نیست که تو را از هر نظر بی عیب و نقص میداند و عاشقت شده است.حالا اگر مایلی میتوانی شوهر خواهر ادگار بشوی.ایزابلا آشفته و نگران میخواست از اتاق فرار کند ولی کاترین دست او را گرفت و ادامه داد:-هیث کلیف ما بر سر تو با هم یک دعوای حسابی کردیم و من فهمیدم اگر خود را کنار بکشم او خواهد توانست در دل تو جا باز کند و عشق تو را نصیب خود کند.ایزابلا سعی کرد با متانت صحبت کند و گفت:-آقای هیث کلیف! لطفاً به دوستتان بگویید که مرا رها کند چون این حرفها که باعث سرگرمی اوست مرا زجر می دهد .هیث کلیف با بی اعتنایی محض به آتش بخاری خیره شد .ایزابلا باز از جا برخاست و کاترین فریاد زد :-بمان نمیخواهم در نظر تو کسی باشم که که جلوی سعادتت را گرفته ام. هیث کلیف چرا خوشحال نیستی؟او می گوید که عشق او به تو بسیار بیشتر از عشق من به ادگار است. میگوید که در بیشه زار من عمداً نگذاشتم که تو با او صحبت کنی.هبث کلیف نگاهش را متوجه آن دو کرد و گفت:-کاترین چرا نمی گذاری برود؟او دوست ندارد اینجا بماند .و سپس طوری به ایزابلا نگاه کرد انگار که حیوان نفرت آوری را از زیر نظر میگذراند.دخترک طاقت این نگاهها را نداشت واشک در چشمانش جمع شد.او که میدید کاترین نمیخواهد دستش را رها کند ناخنهایش را در گوشت او فرو برد و صدای فریاد کاترین بلند شد و گفت:- چه احمقی که چنگالهایت را به او نشان می دهی.فکر نمی کنی چه تاثیر بدی در او میگذاری؟ایزابلا از اتاق بیرون رفت و هیث کلیف گفت:-برای چه آزارش میدهی؟آیا حرفهایت راست بود؟-بله راست است .از عشق تو چند هفته ای است که خواب و خوراک ندارد.امروز صبح هم که ضعفهای تو را برایش گفتم تا عشقش به تو کاهش پیدا کند از دستم سخت عصبانی شد .هیث کلیف من او را خیلی دوست دارم و نمی گذارم در دست تو نابود شود.هیث کلیف گفت:-چندان لقمه گلوگیری نیست وگرنه تا به حال به حسابش رسیده بودم.اگر همخانه شویم روزی یک رنگین کمان روی صورت سفیدش نقاشی میکنم.از چشمهای او که شبیه چشمهای لینتون هستند متنفرم.راستی اگر ادگار بمیرد ارثش به او میرسد؟-نه با وجود پنج شش برادر زاده ! بیخود برای ثروت او دندان تیز نکن چون همه آن به فرزندان من میرسد.-در حالیکه اگر این ثروت مال من بود باز هم به تو تعلق داشت.از آن به بعد در این مورد حرفی زده نشد ولی من مطمئن بودم که هیث کلیف در این مورد فکر میکند و نقشه می کشد.دلم به حال آقای لینتون که مردی مهربان، قابل اعتماد و شرف بود میسوخت.چقدر دلم میخواست پای هیث کلیف از وثرینگ هایتز و تراش کراس گرنج بریده شود زیرا ملاقاتهای او با کاترین به نظرم کابوس می آمد و میدانم که ارباب هم زجر میکشید.هیندلی هم مثل گوسفند بی صاحبی در دست این گرگ اسیر شده بود.

بلندی های بادگیر(قسمت 4)

او کاملاً بی قید شده و شرابخواری می کرد.خدمتکارها به تدریج از دست اخلاق او به تنگ آمدند و خانه را ترک کردند و فقط من و جوزف باقی ماندیم .دلم نمی خواست کودک را رها کنم و بروم بنابر این همه چیز را تحمل می کردم.ارباب با هیث کلیف جوری رفتار میکرد که اگر فرشته هم بود به شیطان تبدیل میشد.پسرک از اینکه هیندلی روز به روز وضع بد تری پیدا میکرد خوشحال بود .عاقبت کار به جایی رسید که هیچ آدم آبرو داری به خانه ما نمی آمد و فقط گاهی ادگار لینتون به دیدن دوشیزه کاتی می آمد .کاترین در آن هنگام پانزده ساله و بسیار زیبا اما گستاخ و لجوج بود و من هیچ علاقه ای به او نداشتم و اذیتش می کردم با اینهمه او کینه ای به دل نمی گرفت و با دوستان قدیمی اش پیوندی دائمی داشت.او همیشه به حرفهای هیث کلیف گوش سر بود،هیچ وقت نتوانست دل دختر را بطور کامل بدست آورد.کاترین با فروتنی توانست خود را در دل خانم و آقای لیتنون جا کند، ایزابلا او را سخت دوست داشت و ادگار لینتون شیفته اش بود.ادگار جراُ ت نمی کرد به "وثرینگ هایتز" بیاید چون ارنشاو سخت بد نام شده بود، با این همه اگر هم گاهی می آمد ، ارباب چندان رفتار بدی با او نمی کرد.هیث کلیف در آن موقع شانزده ساله بود و با آنکه ظاهر بدی نداشت اما حرکاتش تاُثیر بدی در انسان بر جا میگذاشت.او در اثر مشقت کار بکلی دست از درس و مطالعه برداشته بود و دیگر حس رقابتی هم با کاترین نداشت.در هیث کلیف انگیزه ای برای ترقی باقی نمانده بود .به تدریج هنگام راه رفتن قوز میکرد . شکل و قیافه لاتها را پیدا کرده بود بسیار دوست داشت که بجای جلب محبت و احترام دیگران نفرت آنان را نسبت به خود بر انگیزد.آن روز بعد از ظهر آقای هیندلی از خانه بیرون رفته بود و هیث کلیف هم میخواست از غیبت او استفاده کند و در گوشه ای به استراحت بپردازد .کاترین که گمان نمی کرد هیث کلیف کارش را رها کند و به خانه برگردد از ادگار دعوت کرده بود که به خانه آنها بیاید . هیث کلیف وقتی دید که کاترین خود را برای پذیرایی از یک مهمان آماده میکند گفت:- کاتی میخواهی جایی بری؟-نه! هوا بارانی است.-پس چرا لباس حریر پوشیده ای؟مهمان که نداری؟-ایزابلا و ادگار لینتون شاید امروز به اینجا بیایند و تو بی جهت تنبیه خواهی شد.هیث کلیف با اصرار گفت :-به الن بگو به آنها بگوید که تو امروز کار داری.تو نباید بخاطر دوستان احمقت مرا از خانه بیرون بیندازی.کاترین گفت :-چه کسی گفته من باید همیشه با تو باشم؟ تو فقط ساکت می نشینی یا حرفهای بچگانه می زنی.من از همنشینی با تو چه لذتی میبرم؟-ولی تو تابحال نگفته بودی که از دوستی با من لذت نمی بری.در این موقع صدای پای اسب آمد .هیث کلیف از در دیگر خارج شد و ادگار لینتون از در اصلی به اتاق آمد .تفاوت بین آندو از زمین تا آسمان و حیرت انگیز بود .ادگار بسیار شمرده و متین حرف می زد .کاترین از حضور من دل خوشی نداشت ولی ارباب به من دستور داده بود که هیچوقت آنها را با هم تنها نگذارم .کاترین آهسته و با لحنی خشن گفت:-دستمال گرد گیری ات را بردار و برو.من اعتنایی نکردم و به کارم ادامه دادم .کاترین با خشم پارچه را از دستم قاپید و نیشگونی از بازویم گرفت .من فریاد زدم:-شما حق ندارید مرا نیشگون بگیرید.کاترین که تا بناگوش سرخ شده بود فریاد زد:-دروغگو! من هرگز دست به تو نزدم.جای نیشگون را به او نشان دادم و گفتم:-پس این چیست؟کاترین نتوانست جلوی خشمش را بگیرد وسیلی محکمی به گوشم زد.ادگار پا در میانی کرد و با حیرت گفت:-کاترین ! عزیزم ، کاترین!هیرتن کوچک که از خشم عمه اش ترسیده بود شروع به گریه کرد.کاترین شانه های او راگرفت و آنقدر تکانش داد که از شدن درد کبود شد.ادگار جلو آمد تا هیرتن را نجات دهد اما سیلی محکمی نوش جان کرد.او حرتزده قدمی به عقب برداشت و سپس به راه افتاد.کاترین فریاد زد:-نباید بروی.ادگار با لحن آرامی گفت:-باید بروم و می روم.کاترین دستگیره در را گرفته بود ومیگفت :-نباید مرا در این وضع بگذاری و بروی .اگر بروی همه شب را ناراحت خواهم بود و تو نباید این بلا را بر سرم بیاوری.لینتون گفت:-بعد از آنکه به من سیلی زدی چطورر می توانم دیگر اینجا بمانم ؟ من دیگر قدم به اینجا نمی گذارم.-اگر بروی آنقدر گریه میکنم تا مریض شوم.وسپس خود را روی صندلی انداخت و به شدت گریست.ادگار از اتاق خارج شد ولی در وسط حیاط مکث کرد ، گویی در تصمیمش سست شده بود .سر انجام ناگهان برگشت ، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.مدتی بعد که به اتاق رفتم تا خبر ورود آقای آقای هیندلی را به آنها بدهم بکلی کینه ها را فراموش و با هم آشتی کرده بودند.با شنیدن خبر بازگشت ارباب به منزل ، لینتون با عجله سوار اسبش شد و به خانه اش برگشت.کاترین هم به اتاق خودش برگشت .من هم رفتم تا هیرتن را پنهان کنم و فشنگها را از تفنگ های هیندلی بیرون بیاورم تا در حال مستی کار دستمان ندهد.صورتش را در میان دامن من پنهان کرد و گریست.با بی حوصلگی گفتم:-معلو م میشود از مسئولیتهایی که ازدواج بر دوش تو خواهد گذاشت غافلی و نمی خواهی پایبند مبانی اخلاقی بمانی . دیگر دلم نمی خواهد در این مورد حرفی بشنوم.جوزف آمد و ما مجبور شدیم حرفمان را قطع کنیم.من غذایی تهیه کردم و من و جوزف آنقدر بر سر اینکه چه کسی شام آقای هیندلی را برایش ببرد بحث کردیم تا غذا بکلی سرد شد.هیث کلیف برای شام نیامد و کاترین سراسیمه به جستجوی او پرداخت.پس از یک ربع کاترین برگشت و به جوزف گفت که دنبال هیث کلیف بگردد ، زیرا نتوانسته بود او را پیدا کند.جوزف دلش نمی خواست این کار را بکند ولی سرانجام با اصرار کاترین تن داد.من و کاترین هر دو به شدت نگران بودیم .جوزف هم نتوانسته بود خبری از هیث کلیف بگیرد.کاترین با اظطراب فاصله بین در باغ و آشپزخانه را طی میکرد تا سرانجام باران گرفت ولی او همچنان با اصرار زیر باران ماند و هیث کلیف را صدا زد و چون پاسخی نشنید سخت به گریه افتاد.طوفان سختی شروع شد طوری که یکی از درختان باغ از ریشه در آمد .کاترین همچنان بیرون از خانه بود سر انجام در حالیکه سراپا خیس بود آمد و در گوشه ای از آشپزخانه دراز کشید.کاترین لجبازی کرد و با همان لباس خیس در آشپز خانه ماند .هیرتن را برداشتم و به رختخواب بردم چون طفلک بسیار خسته شده بود.صبح فردا وقتی به آشپزخانه رفتم دیدم که کاترین با همان لباس شب قبل کنار اجاق نشسته و چشمهایش از بی خوابی گود افتاده اند.هیندلی پرسید:-کاتی حال نداری؟کشتی هایت غرق شده ؟ چرا رنگت پریده؟کاترین با بی حالی گفت:-چیزی نیست .کمی باران خورده ام و سردم شده .هیچ یک نمی خواستیم مسئله غیبت هیث کلیف را مطرح کنیم ولی هیندلی دست بردار نبود و پرسید:-چرا زیر باران ماندی؟ من حوصله مریض را در این خانه ندارم.جوزف از فرصت استفاده کرد و گفت:- بزهم دنبال پسرها بوده! اگر من جای شما بودم هیچوقت آن پسرک پست فطرت را به خانه راه نمی دادم.هر روز هم آن پسرک ، ادگار لینتون به اینجا می آید و نلی هم مواظب است که شما سرزده نیایید.هیندلی رو به کاترین کرد و گفت:-به ادگار لینتون کاری ندارم ولی وت دیشب با هیث کلیف نبودی؟ نترس! تنبیهش نمی کنم چون دیروز هیرتن را از مرگ نجات داد و من به او مدیونم ولی همین امروز صبح او را اخراج خواهم کرد.کاترین گریه کنان گفت:-من دیشب با او نبودم و تو هم نیازی نیست اخراجش کنی .او خودش رفته است.کاترین به شدت بیمار شد .دکتر کنت نگران بود که نکند او خود را از پله ها یا به بیرون پرت کند .کاترین بحران بیماری را به سختی از سر گذراند و خطر از او دور شد .خانم لینتون پیوسته به عیادتش می آمد و اصرار داشت او را به تراش کراس گرنج ببرد.هنگامی که کاترین به آنجا رفت من نفس راحتی کشیدم ولی زن و شوهر بیچاره به بیماری کاترین مبتلا شدند ویکی پس از دیگری از دنیا رفتند .پس از آن شب طوفانی دیگر از هیث کلیف خبری نشد .بخ کاترین گفتم که مسبب این امر او بوده است.کاترین با آنکه میدانست مقصر است چند ماهی با من و جوزف قهر کرد .پزشک سفارش کرده بود که به هیچ وجه نگذاریم کاترین عصبی شود .هیندلی هم در اثر سفارش دکتر کنت کاری به کاترین نداشت .ادگار لینتون هم مثل هر جوان نادانی آنقدر فریفته کاترین بود که به هیچ چیز توجه نداشت و سه سال پس از مرگ پدرش او را به کلبسای گیمرتن برد و با او ازدواج کرد در حالیکه گمان می برد مرد بسیار سعادتمندی است .من هم ناچار شدم وثرینگ هایتز را ترک کنم و همراه عروس به اینجا بیایم.در آن هنگام هیرتن پنج ساله بود و جدایی من از او برای هر دوی ما بسیار سخت بود . قرار شد برایش معلم سرخانه بیاورندولی من میدانستم که ارباب با خیال راحت به اعمال خطای خود ادامه می دهد و سخت نگران هیرتن بودم.حالا می دانم که هیرتن به کلی الن دین را از یاد برده است.

بلندی های بادگیر(قسمت 3)

- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی بلند قامت تر و چهارشانه تری.چشمهای هیث کلیف از شادی برق زد .اما آهی کشید و گفت:- ای کاش من هم موهای بور و پوست سفید اشتم .کاش من هم شانس او را داشتم و در آینده پولدار میشدم.گفتم:- ای کاش تا مشکلی برایت پیش می آمد مامانت را صدا میزدی و از ترس توی خانه می ماندی و باران که می آمد جرأت نمی کردی بیرون بیایی ! دست بردار. به جای این چیزها یاد بگیر اخمهایت را باز کنی.آدم باید قلبش پاک باشد .آدم خوشگل بدجنس چه فایده ای دارد؟با حرفهایم هیث کلیف را آرام کردم .او سر و وضعش را مرتب کرد و با شنیدن صدای چرخهای کالسکه به طرف پنجره دوید.فرزندان خانواده لبنتون با لباسهای فاخر از کالسکه پیاده شدند و کاترین آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.من هیث کلیف را تشویق کردم که جلو برود و ثابت کند که چه پسر مؤدبی است و او هم با اشتیاق تمام حرفم را قبول کرد ولی بد بختانه با هیندلی روبرو شد .او با ضربه ای پسرک را به کناری راند و گفت:- نگذاری این پسرک به اتاق پذیرایی بیاید . او را به اتاق زیر شیروانی بفرست تا مهمانها ناهارشان را بخورند. اگر یک بار دیگر چشمم به او بیفتد چنان موهایش را بکشم که از این هم درازترشود.ادگار لینتون که از لای در آشپزخانه داخل را تماشا می کرد گفت:- حالا هم دراز هست .مثل یال اسب شده...ادگار نیت بدی نداشت ولی هیث کلیف که از او نفرت داشت ظرف پر از سس داغ را برداشت و توی صورت ادگار پرت کرد .فریاد پسرک به آسمان رفت و ایزابلا و کاترین با عجله به طرف آشپزخانه دویدند.آقای ارنشاو ، هیث کلیف را به اتاقش برد و به او کتک مفصلی زد .ایزابلا گریه میکرد و کاترین گیج کناری ایستاده بود و ادگار را سرزنش میکرد و می گفت:- چرا این حرف را به او زدی؟ وقتی کتکش میزندد من خیلی ناراحت میشوم..دیگر نمی توانم ناهار هم بخورم .ادگار گفت :- من به مامان قول دادم با او حرف نزنم و نزدم.کاترین با لحن تحقیر کننده ای گفت :- خیلی خوب حالا گریه نکن.نمردی که ! برادرم دارد می آید .ساکت باشید .هیندلی وارد آشپز خانه شد و با صدای بلند گفت:- خوب ....خوب......بچه ها سر جایتان بنشینید.تو هم ادگار لینتون! هر وقت او حرفی به تو زد حسابش را برس.من او را یک کتک مفصل زدم .بزودی بچه ها ماجرا را فراموش کردند و مشغول خوردن شدند .می دیدم که چشمهای کاترین لبالب از اشک است و نمی تواند غذا بخورد .ارباب ، هیث کلیف را در اتاق زیر شیروانی زندانی کرده بود و من نمی توانستم برای او غذا ببرم چون راهی به اتاقش نبود .عصر هنگام ، گروه خواننده ها و نوازنده ها ی "گیمرتن" به خانه آمدند و با آهنگهای شادشان سر همه را گرم کردند .کاترین از فرصت استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت و خود را به اتاق زیر شیروانی رساند.هبث کلیف جوابش را نمی دادولی سر انجام در اثر التماسهای کاترین راضی شد که از لای تخته های در با هم صحبت کنند .منک ه احساس می کردم ممکن است از غیبت کاترین با خبر شوند به او التماس کردم برگردد ولی او در صورتی حاضر به مراجعه بود که من هیث کلیف را به آشپزخانه می بردم.هیث کلیف کنار اجاق آشپزخانه نشسته بود و فکر می کرد.او گفت:- فقط امیدوارم قبل از اینکه من انتقامم را از هیندلی نگرفته ام نمیرد.گفتم :- خداوند خودش از آدمهای ظالم انتقام میگیرد .تو رحم داشته باش .جواب داد:- نه ، خداوند هر گز به اندازه من از انتقام گرفتن لذت نمی برد.8بامداد یک روز ماه ژوئن آقای هیندلی صاحب یک پسر شد .همسر آقای هیندلی ماهها مسلول بود و دیگر امیدی به زنده ماندنش نداشتیم .خانم ارنشاو به هیچ و جه گمان نمیبرد که بیمار است و میخواست جوانی پسرش را هم ببیند ولی پزشک به آقای ارنشاو گفته بود که همسرش تا زمستان بیشتر زنده نخواهد ماند .هیندلی همسرش را می پرستید و من به این فکر میکردم که او چگونه خواهد توانست مرگ او را تحمل کند.زن بیچاره تا هفته قبل از مرگش هم نشاط خود را از دست نداد و شوهر هم با اصرار عجیبی اعتقاد داشت که حال او رو به بهبودی می رود .سرانجام روزی دکتر کنت به ارباب گفت که دیگر داروها در حال همسرش اثری ندارند . هیندلی با کمال خوش بینی کفت که خودش این را میداند و مطمئن است که حال همسرش رو به بهبودی می رود .آن شب ، زن به سرفه افتاد و لحظاتی بعد جان داد.پرستاری از پسرک که نام "هیرتن" را بر او گذاشته بودند بر عهده من قرار گرفت .آقای هیندلی در یأس مطلق دست و پا میزد و بقدری غصه دار بود که حتی عزاداری هم نمیکرد.

بلندی های بادگیر(قسمت دوم)

سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه ! نتوانستم طاقت بیاورم و بالاخره از خانم دین که شامم را برایم آورده بود سوالاتی پرسیدم. دلم میخواست سرگذشت آن بیوه جوان را بدانم. گفتم:- شما چند سال است اینجا زندگی میکنید؟- هجده سال.- و همه را می شناسید؟- تقریبا !- و می دانید چرا آقای هیث کلیف تراش کراس گرنج را رها کرده و در آن خانه فقیرانه زندگی میکند؟- ثروت؟ او بسیار ثروتمند است و هر روز هم پولدار تر می شود. نمی دانم کسی که تک و تنهاست چرا باید اینقدر خسیس باشد .- انگار یک پسر داشته ! مگر نه؟- بله . اومرده !- و آن بانوی جوان ، خانم هیث کلیف زن آن پسر بوده؟- بله او دختر ارباب مرحوم من و نامش کاترین لینتون است. در واقع من او را بزرگ کردم. چه خوب می شد که آقای هیث کلیف به اینجا می آمد تا با هم زندگی می کردیم .- - هیر تن ارنشاو کیست؟- او برادر زاده خانم لینتون است.- یعنی پسر دایی ان بانوی جوان ؟- بله ! هیث کلیف با خواهر آقای لینتون ازدواج کرد.- بالای سر در خانه شان نام ارنشاو حکاکی شده بود .آیا آنها خانواده قدیمی هستند؟- بله قربان ! هیرتن آخرین فرد خانواده ارنشاو است.همانطور که کاتی آخرین فرد خانواده لینتون است.راستی حال او چطور بود؟- خوب و سالم به نظر می رسید ولی گمان نمی کنم خوشبخت باشد.- خوب معلوم است .ولی ارباب چطور آدمی بود؟- گمانم آدم خشنی باشد.- بله ، هرچه با او کمتر معاشرت کنید بهتر است.او زندگی در هم ریخته ای دارد.معلوم نیست کجا به دنیا آمده و پدر و مادرش که هستند و ثروتش را از کجا بدست آورده است. هیرتن در خانه او بد بخت است و خبر ندارد چه کلاه گشادی سرش رفته است.- خانم دین هر چه از آنها میدانید برایم بگویید چون میدانم که بی خوابی به سرم خواهد زد.- قبل از آمدن به اینجا بیشتر در " وثرینگ هایتز" بودم چون مادرم دایه آقای "هیندلی ارنشاو" بود .نم از بچگی با بچه ها بازی میکردم.یک روز آقای هیندلی به پسرش و کاتی گفت :- من به لیور پول می روم.چه میخواهید برایتان بیاورم؟پسرک ویولن و دختر شلاق اسب سواری خواستند. ارباب به من هم قول داد که برایم دستمالی پر از سیب و گلابی برایم بیاورد. سه روز بعد ارباب همراه با پسربچه سیاهی به خانه بر گشت ، خانم ارنشاو سخت عصبانی شد وفوراً خواست که او را از خانه بیرون بیندازند ولی ارباب گفت که آن موجود بدبخت را در خیابانها ی لیور پول پیدا کرده و دنبال صاحبانش گشته ولی چون کسی را پیدا نکرده ، او را با خود به خانه آورده است. بچه را شستند و لباسهای پاکیزه بر تنش کردند . هیندلی آن موقع پسری چهارده ساله بود و به هیچ وجه با پسرک تازه وارد کنار نمی آمد ولی کاتی نسبت به او صمیمیت خاصی احساس میکرد.راستش من هم پسرک را که حالا اسم "هیث کلیف" بر رویش گذاشته بودند اذیت میکردم و خانم ارنشاو هم هرگز به این کار ما اعتراض نمی کرد. هیث کلیف بسیار عبوث و صبور بود و در مقابل آزارهای ما ذره ای عکس العمل نشان نمیداد.ارباب به طرز عجیبی هیث کلیف را دوست داشت و حرفهایش را باور می کرد .هیندلی از اینکه پدرش نسبت به هیث کلیف علاقه بیشتری ابراز میداشت ، احساس تنفر میکرد و به تدریج تبدیل به موجودی کینه جو شد.هیث کلیف هرگز نسبت به ارباب اهانتی نمی کرد ولی به محبتهای او هم با بی اعتنایی پاسخ میداد.او بسیار سرسخت بود ودر مقابل آزارهای زجر دهنده هیندلی به شدت مقاومت میکرد.یک روز او وکاتی و هیندلی سرخک گرفتند و من از آنها پرستاری کردم .هیث کلیف ابداً آزاری به من نمی رساند و گمان میکرد من به خاطر علاقه به اوست که از او پرستاری میکنم و به همین دلیل بسیار سپاسگزار بود.همین اتفاق باعث شد که من دست از خصومت با او بردارم.یک روز هم ارباب برای او و هیندلی دو کره اسب زیبا خرید .پای کره اسب هیندلی بزودی چلاق شد و او میخواست به ضرب کتک و فحش و تهدید کره اسب را از هیث کلیف بگیرد ولی پسرک در مقابل همه فشارهای او طاقت آورد و سرانجام هم تسلیم نشد و کوچکترین شکایتی هم نکرد.حس میکردم این پسر معنی انتقام را نمیداند ولی اشتباه کرده بودم.5آقای ارنشاو بتدریج ضعیفتر میشد و نیروی گذشته اش را از دست میداد.سر انجام از تصور اینکه قدرتش را در اداره خانه و خانواده از دست داده است سخت بیمار شد.او همیشه احساس میکرد که چون شخصاً به هیث کلیف علاقه مند است دیگران از او تنفر دارند. جانبداری ارباب از هیث کلیف باعث شد که او روز به روز گستاخ تر شود .یندلی آشکارا هیث کلیف را مسخره میکردو پیر مرد به شدت عصبانی میشد اما زورش به او نمی رسید . سر انجام معاون کشیش که به بچه های خانواده های لینتون و ارنشاو درس میداد، به ارباب پیشنهاد کرد که هیندلی به دانشکده برود.از اینکه خانه آرامش پیدا میکرد و ارباب پیر من میتوانست کمی آسوده خاطر باشد خوشحال بودم ولی با وجود جوزف ، همان خدمتکار خرافاتی که دیدید و کاتی که کارهای عجیب و غریبی میکرد آرامش معنی نداشت.جوزف مدام انجیل را زیر بغلش میگذاشت وما را از آتش جهنم میترساند و ارباب هم روز به روز نسبت به او معتقد تر می شد. کاترین هم مدام آواز میخواند و می خندید و همه را اذیت میکرد. او سخت به هیث کلیف علاقه داشت و بد ترین تنبیه این بود که او را از پسرک جدا کنند .هیث کلیف همه حرفهای ماترین را اطاعت می کرد ولی فقط به آن بخش ازدستورات ارباب که از آنها خوشش می آمد عمل میکرد.سر انجام یکی از شبهای ماه اکتبر ، آقای ارنشاو در حالیکه روی صندلی راحتی کنار بخاری نشسته بود از دنیا رفت.همه ما در اتاق نشیمن نشسته بودیم ، جوزف انجیل میخواند و کاتی بیمار و آرام به پدرش تکیه داده بود .هیث کلیف هم دراز کشیده و سرش را روی دامن کاترین گذاشته بود . سر ارباب روی سینه اش خم شده بود و ما گمان می کردیم خوابش برده است .پس از مدتی جوزف شمع را برداشت .جلو تر رفت و بعد دست بچه ها را گرفت تا آنها را به اتاقشان ببرد .میدانستم که اتفاقی افتاده است .کاترین گفت که باید با پدرش خداحافظی کند و ناگهان فریاد زد:- هیث کلیف ! پدر مرده ! مرده!و هر دو زار زار گریستند.جوزف مرا دنبال پزشک فرستاد و من به "گیمرتن" رفتم. هنگامی که برگشتم پزشک را با جوزف تنها گذاشتم و خود به اتاق بچه ها رفتم . آنها احتیاجی به تسلی من نداشتند و خودشان خیلی خوب میتوانستند با آن مصیبت کنار بیایند .6آقای هیندلی همراه با زنش برای شرکت در تشییع جنازه آقای ارنشاو به خانه برگشت .او خبر ازدواجش را از همه و از جمله پدرش پنهان کرده بود .آن زن از هر چیز پیش پا افتاده ای خوشحال میشد و من احساس می کردم با موجود نیمه دیوانه ای رو برو هستم .او دائماً می لرزید و به من میگفت ک از مرگ می ترسد و از رنگ سیاه نفرت دارد.برایم حیرت آور بود که جوانی با آن پوست خوشرنگ و چشمان درخشان چرا باید از مرگ بترسد ولی گاهی که تپش قلبش زیاد میشد و به سرفه می افتاد ، علت اضطرابش را میفهمیدم .طرز رفتار ارنشاو در مدت سه سال غیبت از خانه بسیار عوض شده بود و بلافاصله پس از ورود به خانه دستور داد که من و جوزف همه لوازممان را به آشپزخانه پشتی ببریم و خانه را بطور کامل به او و زنش واگذار کنیم.اوایل همسر هیندلی از اینکه خواهری پیدا کده استبسیار خوشحال بود و به کاترین لطف میکرد ولی پس از مدتی رابطه آنها تلخ و همراه با ترشرویی شد و آقای هیندلی هم رفتاری خشن در پیش گرفت .او هیث کلیف را بسیار آزار می داد و او را نزد مستخدمین فرستاده بود و اجازه نمیداد آموزگار سر خانه به و درس بدهد و از او مثل یک کارگر مزرعه کار میکشید.هیث کلیف این همه را تحمل میکرد و کاترین آنچه را از معلم می آموخت به او یاد می داد و پا به پای او در مزرعه کار میکرد .بارها از اینکه می دیدم آنها هر روز گستاخ تر از قبل می شوند برخود می لرزیدم . یک روز هر دوی آنها از اتاق نشیمن اخراج شدند .وقتی که برای صرف شام دنبالشان رفتم هیچکدام را پیدا نکردم .هیندلی دستور داد درها را قفل کنند تا کسی نتواند وارد خانه شود .من منتظر بودم تا با شنیدن صدای پایشان مخفیانه در را برایشان باز کنم. سر انجام نور فانوس را دیدم و با عجله جلوی در رفتم . دیدم که هیث کلیف تنها ست. از ترس بر خود لرزیدم و با خود گفتم :- خانم کاترین کجاست؟- او در تراش کراس گرنج است.آنقدر ادب نداشت که مرا هم نگه دارند .- بالاخره انقدر ولگردی کن تا تو را از اینجا بیرون کنند.- بگذار لباسهای خیسم را عوض کنم بعد همه چیز را برایت تعریف می کنم.لباسهاش را عوض کرد و مقداری غذا خورد و سپس گفت:- ما برای تماشای خانه ی زیبای آنها رفته بودیم و از پنجره داخل تالار نگاه میکردیم و دیدیم " ادگار لینتون" و خواهرش به خاطر یک سک با هم دعوا کرده اند.کلی صداهای عجیب و غریب در آوردیم و آنها وحشت زده به سراغ پدر و مادرشان رفتند.بعد هم موقعی که خواستیم فرار کنیم ، سگ آنها پای کاترین را گاز گرفت .آنها میخواستند به خدمت من و کاترین برسند ولی او را شناختند و مرا از خانه بیرون کردند . نمیخواستم بدون کاترین از خانه بیرون بیایم ولی به من اجازه ندادند کنار او بمانم .آنها درست و حسابی به او رسیدگی میکنند.اگر کاترین جای آنها بود با من چنین معامله ای نمیکرد ..او بهترین موجود دنیاست .گفتم:- این ماجرا خیلی ساده تمام نخواهد شد.آقای هیندلی از این به بعد بیشتر به تو سخت میگیرد.و همینطور هم شد آقای لینتون به سراغ آقای ارنشاو آمد و درباره تربیت کاترین با او حرف زد.از آن به بعد به هیث کلیف اخطار شد که اگر با کاترین حرف یزند از خانه اخراج خواهد شد.خانم ارنشاو هم قول داد که با کمال توجه و مهربانی مواظب اعمال کاترین خواهد بود.7کاتی از آن شب مدت پنج هفته در تراش کراس گرنج ماند و زخم پایش کاملاً خوب شد و در رفتار و گفتارش هم تغییرات محسوسی بوجود آمد.خانم ارنشاو برای او لباسهای زیبا می برد و آن قدر از او تعریف میکرد تا عزت نفس پیدا کند .سر انجام این تلاشها و بررنامه ریزی ها موجب شد که وقتی در ایام عید کریسمس کاترین به خانه برگشت به کلی عوض شده بود.آقای هیندلی با خوشحالی گقت:- اترین برای خودت خانمی شد ه ای .ایزابلا لینتون اصلاً با تو قابل مقایسه نیست.کاترین با لباسهای فاخر و رفتاری متین مایه ی امیدواری همه شده بود که ناگهان سراغ هیث کلیف را گرفت. هیندلی و زنش از همین موضوع بیش از هر چیز میترسیدند .ولگری و بی خیالی هیث کلیف در غیبت کاترین ده برابر شده بود .او که سر و وضع کاترین را دیده بود خجالت می کشید با او روبرو شود و پشت نیمکتی پنهان شده بود .هیندلی که میدانست هیث کلیف چه سر و وضعی دارد با شیطنت گفت:- هیث کلیف بیا جلو و مثل بقیه به دوشیزه کاترین خوش آمد بگو .همینکه چشم کاتی به هیث کلیف افتاد با خوشحالی به طرف او دوید و دست ظریف و پاکیزه اش را به صورت کثیف او کشید و گفت:- ای وای ! چرا اینقدر کثیفی؟ چرا اخم کردی؟ نکند فراموش کردی؟آقای ارنشاو گفت:- این بار به تو اجازه می دهم که با دوشیزه کاترین دست بدهی.هیث کلیف با صدای خشنی گفت:- من با او دست نمی دهم و اجازه هم نمی دهم که به من بخندد. این تحقیر شما را تحمل نمی کنم.کاترین با عجله او را که میخواست برود نگه داشت و گفت:- خنده ام برای این بود که خیلی کثیف شده ای .خودت را که بشویی همه چیز درست می شود .- لازم نکرده .من هرچقدر دلم بخواهد کثیف می مانم .از این به بعد هم همینطور می مانم.با این حرف هیث کلیف از اتاق خارج شد .کاترین گیج بود و نمی دانست چرا باید با چنین عکس العملی روبرو شود .من اتاق کاترین را مرتب کردم و شیرینی های شب عید را در فر گذاشتم. از ادگار و ایزابلا دعوت شده بود تا فردای ان شب به " وثرینگ هایتز" بیایند و خانم لینتون هم به شرط آنکه فرزندانش را از آن پسرک ولگرد دور نگه دارند دعوت را پذیرفته بود .شب عید بود و همه جای خانه می درخشید من زیرلب سرود مذهبی میخواندم و یادم آمد که چطور آقای ارنشاو نگران بود که پس از مرگش با هیث کلیف بد رفتاری میشود.ناگهان اندوه بر دلم چنگ انداخت ، از جا برخاستم و به جستجوی هیث کلیف پرداختم .سر انجام اورا در اسطبل پیدا کردم و گفتم:- هیث کلیف ! بیا قبل از اینکه خانم کاترین از اتاقش بیرون بیاید خودت را بشوی و لباس مرتبی بر تن کن. بعد دوتایی کنار بخاری بنشینید و هر چه دلتان میخواهد حرف بزنید . من برایتان شیرینی کنار گذاشته ام.اما هیث کلیف اعتنایی به حرف من نکرد .شام بدون هیث کلیف صرف شد .کاتی تا آخر شب بیدار ماند و برای پذیرایی از دوستانش دستورات متعدد صادر کرد . او چند بار به آشپزخانه آمد و سراغ هیث کلیف را گرفت ولی از او خبری نشد .فردای آن روز هم صبح زود از خواب بیدار شد و با چهره ای گرفته به بیشه رفت و تا وقتی همه اعضای خانواده به کلیسا رفتند بر نگشت .آنگاه به سراغ من آمد و گفت:- نلی سر و وضع مرا مرتب کن.گفتم:- بالاخره فهمیدی که دوشیزه کاترین را ناراحت کرده ای؟

بلندی های بادگیر(قسمت اول)

سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش میروم نگاه مشکوکی به من انداخت.با تردید گفتم:-آقای هیث کلیف؟فقط سرش را تکان داد.ادامه دادم :من "لاک وود" مستاجر تازه شما هستم و خوشوقتم که با شما آشنا می شوم.امید وارم برای اجاره ساختمان "تراش کراس گرنج" شما را به درد سر نینداخته باشم و..حرفم را قطع کرد و گفت :- "تراش کراس گرنج" به من تعلق دارد و تا جایی که بتوانم نمی گذارم کسی باعث درد سرم بشود و بعد با لحنی که یعنی زودتر شرّت راکم کن و برو، ادامه داد :- بفرمایید داخل!دیدم که از دعوت من اکراه دارد ولی به روی خود نیاوردم. سرانجام ناچار شد بگوید:- "جوزف" ، اسب آقای لاووک را بگیر و کمی شراب بیاور.معلو می شود آن عمارت به آن عظمت جز همان مرد، خدمتکار دیگری ندارد چون علفهای لای سنگفرشها آنقدر بزرگ شده بودند که باید گاوها در آن چرا می کردند.جوزف پیرمردی بسیار سالخورده اما قوی بود.موقعی که به من کمک میکرد تا از اسب پیاده شوم زیر لب گفت:- خدا به فریادمان برسد!محل اقامت آقای هیث کلیف "وثرینگ هایتز" به معنی محلی است که در آن بادهای قوی می وزد .از وضع درختان باغ هم که به سویی خم شده اند مشخص است که باد شمالی چه بر سر این بنا می آورد.بنا به خوبی برای چنین وضعی ساخته شده و بالای سردر آن تصاویر حیواناتی جوت شیر و کرکس کنده کاری شده و در کنار سال 1500 نام "هیرتن ارنشاو" به چشم میخورد.ای کاش صاحبخانه ام در وضعی بود که میتوانستم از او در باره تاریخچه بنا سوال کنم ولی حالتش طوری بود که حس کردم بهتر است قبل از آنکه مرا جواب کند وارد ساختمان بشوم.میان محل زندگی و اتاق نشیمن عجیب و غریب آقای هیث کلیف و رفتارش تضاد عجیبی وجود دارد.پوستش سبزه تند و شبیه کولی ها ، اما لباس پوشیدنش شبیه نجیب زاده ای روستایی است .اندامش ورزیده و چهره اش دوست داشتنی است و رفتاری متین و موقّر دارد. شاید گمان شود که او آدم متکبر وبی مایه ای است ولی من احساس میکنم نباید این طور باشد .حس میکنم که خشکی رفتار و سردی لحنش به خاطر آن است که از تظاهر به دوستی متنفر است. او در درون خود می تواند عاشق کسی یا از او متنفر باشد ولی ان را اظهار نکند.من باز زیاده روی کردم و خصلتهای خود را به او نسبت دادم.کنار بخاری صندلی نشستم و با ماده سگی که بدش نمی آمد پای مرا گاز بگیرد مشغول بازی شدم .آقای هیث کلیف غرید:- بهتر است کاری به کار سگ نداشته باشید . او به نوازش عادت ندارد ، لوس می شود.سپس فریاد زد:- جوزف !و چون خبری نشد از اتاق بیرون رفت و مرا با ماده سگ وحشی و دو توله اش تنها گذاشت.من که حوصله ام سر رفته بود سر به سر سگها گذاشتم و همین باعث شد که آنها به من حمله کنند.آقای هیث کلیف و خدمتکارش عجله ای نداشتند ولی خوشبختانه زنی از آشپز خانه آمد وبه طرزی معجزه آسا غائله را ختم کرد.هیث کلیف وارد اتاق شد و گفت:- این چه معرکه ای است که به ره انداخته اید؟با عصبانیت گفتم :- واقعا که معرکه ای است ! آدم را با یک مشت گراز وحشی تنها میگذارید و...- سگها به کسی که کارشان نداشته باشد کاری ندارند.گازتان که نگرفتند؟- اگر این کار را میکردند به حسابشان میرسیدم.هیث کلیف با لحنی ملایم تر گفت:- بفرمایید آقای لاک وود! بفرمایید کمی شراب بخورید . ما هیچ وقت مهمان نداریم و پذیرایی یادم رفته !فکر کردم بهتر است بیهوده اوقات خود و صاحب خانه را تلخ نکنم. او درباره ساختمان برایم توضیحاتی داد و وقتی به او گفتم که فردا باز هم به سراغش خواهم آمد قیافه ای ناراضی به خود گرفت ولی من قطعا این کار را میکنم. نسبت به او واقعاً که بسیار اجتماعی و معاشرتی هستم.2دیروز هوا سرد و مه آلود بود و من فکر کردم بهتر است کنار بخاری گرم بنشینم و زحمت رفتن به وثرینگ هایتز را بر خود هموار نکنم ولی به اتاقم رفتم و دیدم خدمتکار مشغول پاکیزه کردن بخاری است و اتاق پر از دود خاکستر شده ، بلا فاصله بر گشتم ، کلاهم را برداشتم و شش و نیم کیلومتر راه رفتم تا به خانه هیث کلیف رسیدم.برف شروع شده بود و من به شدت می لرزیدم . خود را به در خانه رساندم و آنقدر در زدم که انگشتانم درد گرفت.با خود گفتم :- با این استقبال بی ادبانه از مهمان حقّتان است تنها بمانید.لا اقل من روزها در خانه ام را بروی کسی نمی بندم .ولی من که دست بر نمیدارم و هر جور شده وارد خانه خواهم شد.بالاخره جوزف سرش را از پنجره انبار بیرون آورد و گفت:- ارباب در طویله است.اگر میخواهید با او حرف بزنید از پشت طویله بروید.تا شب هم که در بزنید کسی نمی آید در را باز کند .در این لحظه مرد جوانی از حیات خلوت آمد وبه من گفت که دنبالش راه بیفتم . بالاخره به اتاق نشیمن رسیدیم. در آنجا در کنار میزی که روی آن شام مفصّلی چیده شده بود خانم زیبایی را دیدم.تصور دیدن چنین موجودی در چنان خانه ای برایم مشکل بود. به نشانه احترام سرم را خم کردم ولی او کمترین عکس العملی نشان نداد.سر انجاممرد جوان گفت:- بنشینید الان می آیند.- میزبان مهربان من پاسخ هیچیک از سوالاتم را نداد و فقط گفت:- - در چنین هوایی نباید از خانه بیرون می آمدید.زنی میانه بالا و ظریف اندام بود و چهره ای بسیار زیبا داشت .موهای طلاییش روی شانه ظریفش ریخته بودند و چشمهایش اگر کمی مهربان تر بودند هزاران دل را اسیر میکردند در حالیکه چای دان را از جلوی پیش بخاری برمیداشت و در قوری چای می ریخت با عصبانیت گفت:- شما را برای چای دعوت کرده اند؟- خیر ! مگر شما محبت کنید و از من دعوت کنید.با عصبانیت قاشق را داخل چای دان پرت کرد و ابروهایش را در هم کشید. مرد جوان زیر چشمی مراقبم بود . سر و وضعی کثیف و حرف زدنی خشن داشت و به هیچ وجه شبیه آقا و خانم هیث کلیف نبود، با این همه نوعی مناعت طبع در رفتارش دیده می شد و نسبت به خانم خانه تواضع خدمتکارها را نداشت.سر انجام هیث کلیف آمد و من با شوق و شور گفتم:- قربان ملاحظه می فرمایید که آمدم و اگر اجازه بدهید تا نیم ساعت دیگر که هوا خوب میشود مزاحم شما باشم .- نیم ساعت دیگر؟ نکند خیال دارید در باتلاقها گم و گور شوید؟ اهالی اینجا در چنین هوایی راهشنا را گم میکنند وای به حال شما ! هوا به این زودی خوب نخواهد شد.سر انجام همه دور میز نشستیم و مشغول صرف غذا شدیم.فکر کردم یعنی آنها هر روز با همین قیافه های گرفته سر میز مینشینند؟ سعی کردم سر صحبت را باز کنم و گفتم:- آقای هیث کلیف ! با این زندگی منزوی آدم باور نمی کند که در خانه شما نشانی از سعادت باشد ولی اعتراف میکنم که شما اینجا در خانواده تان ، بخصوص در کنار همسر مهربانتان که...حرفم را قطع کرد و گفت:- همسر مهربان من؟ اوکیست؟ کجاست؟- منظورم خانم هیث کلیف همسر شماست .- اوه بله ... لابد روحش پس از مرگش آمده و از وثرینگ هایتز مراقبت میکند .سعی کردم خرابکاری ام را رفع و رجوع کنم. مرد چهل ساله به نظر میرسید در حالیکه دخترک هنوز هفده سال هم نداشت.با خود فکر کردم شاید آن پسرک خشن شوهر دختر باشد . آقای هیث کلیف گفت:- خانم هیث کلیف عروس من است.دوباره خوش صحبتی ام گل کرد، رو به مرد جوان کردم و گفتم:- آه بله ... شما آن مرد خوشبخت هستید که ...اوضاع از قبل بدتر شد .رنگ جوان سرخ شد و مشتش را به نشانه تهدید گره کرد و فقط زیر لب فحشی به من داد که به روی خودم نیاوردم.آقای هیث کلیف گفت:-باز هم غلط حدس زدید. شوهر این دختر مرده ! به شما گفتم که عروس من است پس باید با پسر من ازدواج کرده باشد.- و این مرد جوان پسر شما...- خیر مطمئنا نیست.مرد جوان با عصبانیت گفت:- اسم من "هیرتن ارنشاو" است . لطفا رعایت احترام را بکنید.دلم میخواست از آنجا بروم .از حال و هوای خانه دلم میگرفت ولی وضع هوا اسفبار بود. با ناراحتی گفتم:- گمان نمی کنم بدون راهنما بتوانم خود را به خانه برسانم . همه جا را برف پوشانده و جز یک قدمی جلوی پا را نمی توان دید .حالا چه باید بکنم؟کسی جوابی به من نداد.جوزف به سگها غذا میداد و خانم هیث کلیف چوب کبریتها را که از سربخاری به زمین ریخته بود آتش میزد. سر انجام جوزف گفت:- وقتی همه بیرون رفتند شما چطور میتوانید بیکار اینجا بنشینید؟ شما هم مثل مادرتان یک سر به جهنم میروید.فکر کردم جوزف با من است .با عصبانیت به طرفش رفتم ولی خانم هیث کلیف گفت:- ای پیر حقه باز ! خودت چه؟ خودت به جهنم سرنگون نمیشوی؟ به تو نشان خواهم داد که در سحر و جادو چه قدرتی به هم زده ام.پیر مرد نفس زنان گفت:- خدا مارا از شرّ شیطان حفظ کند .موجود لعنتی پلید! ...هنگامی که پیر مرد رفت با خود گفتم شاید با هم شوخی میکنند ، سسپس با لحنی التماس آمز گفتم:-خانم هیث کلیف میدانم با این چهره پر محبتی که دارید به من کمک خواهید کرد .به من چند نشانی بدهید که خودرا به خانه برسانم.- از همان راهی که آمده اید برگردید.- اگر بشنوید که در باتلاقی غرق شده ام وجدانتان ناراحت نمی شود؟- مثلا چه کنم ؟ با شما بیایم؟ آنها نمی گذارند حتی تا کنار دیوار باغ بیایم.- من نگفتم شما بیایید آنهم در این هوای وخیم. بگویید آقای هیث کلیف کسی را برای راهنمایی من بفرستد.- در این خانه غیر از من و خودش و ارنشاو و "زیلا" کسی نیست.- پس من مجبورم بمانم.- در این مورد با میزبان خودتان صحبت کنید.صدای خشونت بار هیث کلیف آمد که گفت:- تا دیگر درس عبرتی برای شما شود که با بیفکری در تپه ها راه نیفتید . اما در مورد قضیه ماندن باید بگویم من برای مهمان جا ندارم .- می توانم روی یکی از صندلیهای اتاق بخوابم.- من اجازه نمی دهم کسی در این اتاق بخوابد.با این توهین صبرم تمام شد و با نفرت بلند شدم و به طرف حیاط رفتم .هوا به قدری تاریک بود که راه خروج را تشخیص نمی دادم .سگها با دیدن من شروع به پارس کردند.کلاه از سرم افتاده و از شدت عصبانیت از دماغم خون می آمد .سرانجام مهربان ترین عضو خانه یعنی زیلا به فریادم رسید و گفت:- آرام باشید .بیایید تا فکری به حال خونریزی بینی تان بکنم. بفرمایید .آرام باشید.احساس ضعف میکردم و ناچار شدم شب را آنجا بمانم.3هنگامی که پشت سر زیلا از پله ها بالا می رفتم به من سفارش کرد سر و صدا به راه نیندازم چون اربابش دوست نداشت کسی در اتاقی که میخواست به من نشان بدهد بخوابد .وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که در یکی دوسال خدمتش در آن خانه به قدری حوادث غیر عادی دیده که ابدا حوصله کنجکاوی ندارد. من هم بشدّت خسته بودم و میخواستم زودتر بخوابم . چند کتاب بسیار کهنه روی تاقچه قرار داشتند . روی برخی از آنها اسامی "کاترین ارنشاو" ، "کاترین هیث کلیف" و "کاترین لینتون" به چشم میخورد. قسمتهای سفید کتابها با خاطرات روزانه پر شده بود.علاقه عجیبی پیدا کردم که ببینم کاترین چه جور آدمی بوده است .در جایی نوشته بود : "کاش پدرم برگردد .هیندلی نسبت به هیث کلیف بی رحم است ولی ما در مقابلش می ایستیم .جوزف مجبورمان میکند به اتاق زیر شیروانی برویم،انجیل بخوانیم و دعا کنیم . گاهی این مراسم تا سه ساعت هم طول میکشد و ما از شدت سرما بر خود میلرزیم.برادرم نمی گذارد بازی کنیم و فقط بلد است جلوی ما با همسرش حرفهایی بزند که ما از خجالت بمیریم . ما در اتاق خودمان آرام بازی میکردیم که جوزف آمد و با صدای قار قار مانندش گفت:- هنوز کفن ارباب خشک نشده.ساکت بنشینید و فکری به حال خودتان بکنید.هیث کلیف به من پیشنهاد کرد بجای نشستن و توپ و تشر های هیندلی را تحمل کردن به بیشه فرار کنیم ."در جای دیگری یادداشت کرده بود:" هیندلی نمی گذارد هیث کلیف با ما غذا بخورد و میگوید که من دیگر حق ندارم با او بازی کنم.جوزف هم که دائما با موعظه ما را از جهنم می ترساند و برایمان کابوس درست میکند ."هنوز مدت زیادی نبود که به خواب رفته بودم که خواب دیدم شاخه درخت کاج کنار پنجره ام به شیشه می خورد و آزارم میدهد . بلند شدم و رفتم که شاخه را قطع کنم ولی سردی دستی دست مرا محکم چسبید. سعی کردم دستم را عقب بکشم ولی صدای وحشتناکی گفت:-بگذار داخل شوم.پرسیدم :- تو کیستی؟او با صدای لرزانی جواب داد:- کاترین لینتون ! بگذار داخل شوم، بگذار داخل شوم.- چطور می توانم بگذارم؟ برای این کار باید اول دستم را رها کنی.و با این حیله دستم را داخل اوردم ولی صدای ناله و زاری اش عذابم میداد. او می گفت:- بیست سال است که سر گردانم.و شروع به فشار دادن پنجره کرد. از شدت وحشت فریادی زدم و از جا پریدم و سپس صدای پایی راشنیدم و دراتاق باز شد. هنووز می لرزیدم .آن کسی که آمده بود با صدای ملایمی که گویی انتظار پاسخ ندارد پرسید :- کسی آنجاست؟صدای هیث کلیف را شناختم .با دیدن من رنگ از رویش پرید.با عجله گفتم:- منم ! مهمان شما ! خواب بدی دیدم و فریاد کشیدم.او با عصبانیت و در حالی که بدنش می لرزید گفت:- چه کسی شما را به این اتاق آورد؟ همین الان اخراجش خواهم کرد.به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و گفتم :- اگر این کار را بااو بکنید حقّش است چون مرا با جنّ و روحهای خانه شما محشور کرده است.هیث کلیف گفت:- چه میکنید ؟ هنوز ساعت سه بعد از نیمه شب است .بروید و بخوابید.- بخوابم؟ خواب از سرم پریده . من به حیاط میروم و تا صبح قدم میزنم و به محض این که هوا روشن شد می روم. دیگر از بیماری معاشرت شفا پیدا کرده ام.- به حیاط نروید چون سگها باز هستند .در راهرو قدم بزنید.صاحبخانه ام قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک کرد و بی آنکه متوجه شود که من از در اتاق خارج نشده ام به طرف تختی که من روی آن خوابیده بودم رفت و گفت:- بیا ! بیا ! کاتی بیا ! کاترین عزیز تر از جانم . این دفعه دیگر به حرفم گوش بده.از اینکه کابوسم را برایش تعریف کرده و موجب رنج او شده بودم زجر میکشیدم .بی سرو صدا از پله ها پایین آمدم و به آشپز خانه رفتم .جوزف از نردبانی چوبی پایین آمد و من متوجه شدم که اتاق او زیر شیروانی است .مدتی بعد هیرتین ارنشاو وارد آشپزخانه شد در حالیکه دنبال خاک انداز میگشت تا برفها را از جلوی در کنار بزند و زیر لب یکریز فحش میداد. او با نگاه به من فهماند که بهتر است به اتاق نشیمن بروم .در آنجا هیث کلیف حسابی به خدمت زیلای بیچاره رسیده بود و زیلا در حالیکه در بخاری فوت میکرد اشکهایش را با گوشه پیش بندش پاک میکرد .حالا هیث کلیف عروسش را مخاطب قرار داده گفت:- تا کی باید به تو صدقه داد؟ در حالیکه همه کار میکنند تو دختره ی هرزه می نشینی و کتاب میخوانی.دختر جوان گفت:- دیگر کتاب نمی خوانم ولی هرچقدر هم فحش بدهی کار نخواهم کرد مگر آنکه دلم بخواهد .انها سر انجام از حضور من اندکی خجالت کشیدند و کوتاه آمدند. دعوت آنها را برای صرف صبحانه رد کردم و بمحض اینکه سپیده سر زد به راه افتادم .آقای هیث کلیف گفت که تا آن سوی بیشه زار همراه من خواهد آمد . مطمئنا اگر او همراهم نبود راه را گم کرده بودم چون همه نشانه هایی که هنگام امدن بر جا گذاشته بودم از بین رفته بودند .هنگامی که به چراگاه "تراش کراس گرنج" رسیدیم آقای هیث کلیف گفت:- دیگر امکان ندارد گم شوید.