وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ورود عشق ممنوع5

ای خدا بد سلیقه تر از این دختر هم کسی پیدا میشه.... چی پوشیده بود .....چطور دکمه های مانتوشو بهم رسونده بود
وای وای تو رو خدا راه رفتنشو ببین مثل پژو 206 صندوق دار داره راه میره

فکر کنم هرچی رژ لب تو خونه داشته ریخته رو اون لبای باد کردش
به در خیر شدم که دادگر با یه شاخه گل رز قرمز داشت به در وردی نزدیک میشد

منو رو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم
در و که باز کرد سری چرخوند اول چشمش به من خورد و چشمکی برام زد .....دوباره چشم چرخوند و به مژی رسید
مژی مثل این اسکولا از دیدنش از جاش پرید و براش دست تکون داد
خر خدا انگار ادم ندیده.... ببین چطور دار ه برای دادگر له له می زنه
خوشم میاد تا چند دقیقه دیگه حالش اساسی گرفته میشه
دادگر به سمت میزش رفت و برای احترام کمی خم شد و گلو به مژی داد
مژی هم که انگار بهش دنیا رو داده باشن از خوشی رو پاش بند نبود گونه هاش قرمز شده بود و به قول ما افتاب مهتاب ندیده ها گل انداخته بود
بی شرف با چه ذوقی هم به دادگر خیره شده.......... قورتش ندیا بد بخت ....صاحب داره
زهرمار کدوم صاحب.... باز جو گیر شدی دباغ
نمی دونم دادگر چی بهش می گفت که مژی فقط می خندید بعد از چند دقیقه مژی بلند شد وروی صندلی کناریه دادگر نشست
نگاش کن نگاش کن تو روخدا دختره چندش اور هیز..... ولش کنن... الان تو ملا عام دادگرو ماچ بارون می کنه
خدایی ماچ هم داره کی حاضر میشه این صورت سفیدو تو دل برو رو بی خیال بشه


دختره گیس بریده تو دو روز با یه مرد گشتی از خود بی خود شدی.... خاک بر سرت بی شعورت... ادم شو
من کی با هاش گشتم
خوب چه فرقی داره بیرون بگردی یا تو محل کار ببینیش
نکنه مژی مخشو بزنه
نه بابا انقدر دادگر بد سلیقه نیست
اره بد سلیقه نیست مژی رو ول می کنه میاد توی گربه رو می گیره
شیطونه میگه با این گلدون برم بکوبم تو سرش
وای خدا چه طوری از دادگر اویزون شد..... مرد غیرتت کو بکوب تو ملاجش

هنوز تو جدال افکارم بودم که یه پسر با تیپ اسپرت وارد شد تو دستش یه گلدون کاکتوس بود سری چرخوند و نگاش رو مژی میخکوب شد چهرش درهم رفت و به طرف مژی رفت
وای مژی به شدت رنگش پریده
دادگر نگاهی به پسره و بعد نگاهی به مژی کرد
هنوز بهم خیره بودن که یکی دیگه امد تو کافی شاپ و البته این بار با گل قورباغه
به جون مادرم اینم با مژی کار داره
بعلهههههههههههههههههههههه ههههههههه
رفت طرفشون حالا هرچی ادم تو کافی شاپه دارن نگاشون می کنن... اخه خدایش خیلی تابلو بودن
یکی گل رز یکی کاکتوس یکی قورباغه
خدا بگم چیکارت کنه دادگر گل قحط بود گفتی اینارو بیارن
حالا مژی شده بود مثل روحا ....رنگ به رو نداشت
پسر کاکتوسی – خفه شو
مژی- درست حرف بزن
پسر قورباغه ای - هوی چرا اینطوری حرف می زنی...مگه با من قرار نداشتی
دادگر- خانوم من فکر کردم ادمی ...نمی دونستم سر کارم
مژی -نه نه اشتباه شده
سه نفری باهم ..........................چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مژی زبونش بند امده بود دیگه اشکش داشت در میومد
دادگر گل رزو از روی میز برداشت و پرت کرد رو صورت مژی و گفت بی لیاقت و از جاش بلند شد
مژی- توروخدا هانی اشتباه شده
دادگر- خفه شو دختره هرزه و بدون توجه به حرفای مژی از کافی شاپ زد بیرون
پسر کاکتوسی با اون یکی دست به یقه شدن
پسر کاکتوسی- تو با کی قرار گذاشتی
مژی با گیجی گفت با تو
پسر قورباغه ای - مگه دیشب به من نگفتی بیام پس این چی می گه
مژی - وای توروخدا بس کنید و دستشو خواست محکو بکوبه به میز که دقیقا کف دستش خورد به کاکتوس
مژی - وای مامان سوختم ...بسه دیگه تمومش کنید
دوتا پسر با عصبانیت به طرفش برگشتن و با هم گفتن خفـــــــه
مژی با ناباوری وایستاده بود و نزاع دو پسرو نگاه می کرد
کاکتوسی - اصلا ما برای چی داریم دعوا می کنیم
قورباغه ای -نمی دونم
پسر کاکتوسی دست اشارشو به طرف مژی گرفت..... همش تقصیره اینه
قورباقه ای- اره داریم به خاطر یه دختر ه ایکبیری یقه همو پاره می کنیم
حالا کافی شاپ شده بود تله تئاتر همه با هیجان این صحنه ها رو نگاه می کردن
پسر کاکتوسی - حقشه این کاکتوسو تو اون دهن بی ریختت فرو کنم
بعدم گلدونو محلم کنار پای مژی خرد کرد و از در خارج شد
مژی – باور کن اینا می خواستن منو پیش تو بد کنن من از این دخترا نیستم احسان
قورباقه ای - اره می دونم تو الهه پاکی هایی
مژی - بیا بیشین کمی اروم بشی........... اونا لیاقت منو نداشتن
قورباقه ای لابد من اسکول لیاقت تو رو دارم
مژی - وا احسسسسسسسسسسان
با گفت کلمه زهرمار یه کشیده محکم کوبید تو دهن مژی
دیگه حسابی خر کیف شده بودم با خوشحالی از جام بلند شدم و از کنار میز مژی رد شدم در حالی که دستشو گذاشته بود رو کشیده ای که احسان بهش زده بود و گریه می کرد چشمش به من خورد

دهنش باز موندبود تیر خلاصو بهش زده بودم
سرمو از روی تاسف براش تکون دادم و از کافی شاپ زدم بیرون


ایول دادگر جون خودم................... دمت گرم.................. قربون اون لپات................ فدای اون چشات .................اوه اوه ببخشید باز جو گیر شدم
ماشینش انور خیابون پارک بود
جلدی پریدم تو ماشین وای دادگر عالی بود تا حالا مژی رو اینطور ندیده بودم نمی دونی وقتی که امدی بیرون با چه حسرتی بهت نگاه می کرد
کلک این دیگه چه گلایی بود که گفته بودی بیارن
-خیلی باحالی پسر
دادگر- ممنون دختر با حالی از خودته
- هی هی باز من خندیدم تو پروشدی
دادگر- چرا ضد حال می زنی ای بابا
-خوب بی خیال چی بهش می گفتی که انقدر مجذوبت شده بود
دادگر- می خوای بدونی
-اره
دادگر- نه نمیشه
- وا چرا ؟
دادگر- چون حسودیت میشه
- دادگر؟
دادگر- خیل خوب خیل خوب بذار از اینجا دور شیم بهت می گم
دادگر گفت که بهش گفته تو همون شرکتی کار می کنه که مژی هم اونجا کار می کنه و وقتی اونو اونجا دیدتش ازش خوشش امده و از این حرفا
و به اون پسرا از طرف مژی گفته بوده فلان ساعت با فلان گل بیان
حالا با ابروریزی که مژی راه انداخته بود دیگه جرات نداشت چیزی تو شرکت بگه و اگه دادگرو هم ببینه چیزی برای گفتن نداره

- ممنون دادگر
فقط خندید
- یه چیز بگم پرو نمیشی
دادگر- نه هرچند شما اجازه پرو شدنو هم به ما نمی دی
- تو خیلی خوبی تو این چند ساله با هیچ کدوم از همکارم انقدر خوب نبودم... تو اولین نفری هستی که تا به حال بهم هی نگفتی یا چیزای دیگه.... می دونم خیلی زشتم و هیچ کس دوست نداره با یه دختری مثل من همکلام بشه ولی برای همه چیز ازت ممنون
دادگر- دباغ انقدر از من تشکر نکن من کاری نکردم
در ضمن تو اصلا زشت نیستی
- چرا هستم ... ببین من گیج هستم........... ولی نه تا اون حد که نفهمم چقدر زشتم
دادگر- من جدی می گم دباغ تو ......
حرفشو ادامه نداد
- من چی؟
دادگر- هیچی
- خوب حرفی می زنی تا تهش بزن حالا من باید تا صبح تو جام هی غلط بزنم بگم این چی می خواسته بگه
دادگر شروع کرد به خندیدن..... می دونستی یکی از خوبیات چیه؟
-چیه؟
دادگر- بی شیله پیله ای... هرچی تو دل باشه رو نمی زاری رو دلت سنگینی کنه راحت می گی
- نه اصلا اینطوری نیست....شایدم نمی دونم کی باید چه حرفی رو کجا بزنم یا نزنم مشکلم اینه
دادگر- یعنی تو ناراحتی هم داری؟
بهش خیره شدم و چیزی نگفتم
دادگر- راستی دیرت نشه خانوادت نگرانت نشن
عینکمو با لا کشیدم
-نه نگران نمیشن
دادگر- پس اگه نگران نمیشن شام مهمون من.............. دعوتمو قبول می کنی؟
- نهههههههههههههههه جدی می گی ؟
دادگر- اوف ترسوندی منو دختر اره جدی می گم مگه چیه؟
- اخه... باز اولین نفری هستی که منو دعوت می کنی برای شام.... اونم بیرون
دادگر- خوب حالا که من اولین نفرم الان میریم یه رستوان شیک
جلوی یه رستوران بزرگ نگه داشت اما تو همین لحظه تصویر خودمو تو اینه بغلی ماشین دیدم .....من با این قیافه برم تو همچین رستورانی........... نه عمرا من روم نمیشه ....تازه اگه برم ابروی این بیچاره رو هم می برم............دختر به فکر خودت نیستی به فکر ابروی دیگران باش
دادگر- نمی خوای پیاده بشی
- ببین من شبا زیاد شام سنگین نمی خورم
دادگر- یعنی چی؟.... نمی خوای شام بخوری؟
- چرا ولی اگه منو به یه ساندویچ مهمون کنی بیشتر بهم می چسبه
دادگر- جدی می گی ؟
- اره
دادگر- با شه هرچی تو بخوای
دوباره سوار ماشین شد
-ببخش از کارو زندگیت امروز افتادی
دادگر- دباغ چته؟
امروز چقدر ببخشو ببخشید می کنی .....من خودم خواستم که امدم .........پس انقدر این حرفو نزن
دلم می خواست تلافی خوبیاشو کنم فکر کردم ببینم چیکار می تونم براش بکنم....پولی هم نداشتم که براش چیزی بخرم............ خوب به مخت فشار بیار گربه جون
از چی خوشش میاد؟................ من چه می دونم مگه چقدر می شناسمش
دادگر- خوب رسیدیم چی می خوری
- همبرگر
پیاده شد
- ببین بگو نون اضافه هم بذاره
دادگر- باشه
هنوز نرفته بود
- ببین نه نه
دادگر- چی نه نه
- همبرگر نه برام کالباس بگیر
دادگر- باشه
- ببین ببین
دادگر- دیگه چیه
- اینم نون اضافه داشته باشه
دادگر- چشم دیگه
- دیگه هیچی برو
دستشو به گردنش کشید و رفت تو مغازه
خوب مخ گربه ایتو راه انداختی یا نه دختر ؟
اممممممممممم.......اهان فهمیدم ایول همینه ... اره همینه
بعد از چند دقیقه ای امد
و سوار ماشین شد
طرفم دوتا ساندویچ گرفت
- من یه ساندویچ ازت خواستم نه دو تا
دادگر- یکی همبرگره یکی کالباس هر کدومشو دوست داری بخور
- وای ممنون میگم باحالی نگو نه
دادگر- من کی گفتم نه
- اه نگفتی تا حالا
با خنده شروع کرد به خوردن ساندویچش
- تو چی برای خودت گرفتی
دادگر- مغز
ایییییییییییییییییییی حالت میشه بخوری؟
دادگر- اره خیلی خوشمزه است
سر ساندویچشو به طرفم گرفت ............می خوای امتحان کنی
- نه نه ممنون خودت بخور مغز بشه به مخت
با سر خوشی سرشو تکونی داد.... از دست تو دباغ
دادگر- راستی برای خونه چیکار کردی؟
داشتم ساندویچو گاز می دادم همزمان با انگشت اشاره عینکو کشیدم بالا
- هیچی فعلا نمی دونم چیکار کنم باید تا اخر ماه خونه رو خالی کنم
دادگر- می خوای بیام باهاش صحبت کنم شاید قبول کنه تا اخر سال بشینید
-نه بابا اون می خواد خونه رو بکوبه.................. دنبال مستاجر نیست
به ساعتش نگاه کرد
دادگر- ساعت 11 است حسابی دیر شد
- برای شما دیر شده
دادگر- نه برای تو.... پدر مادرت بهت گیر نمی دن تا دیر وقت بیرونی
- نه......................ببین یه چیزی
دادگر- چی؟
-هنوز دوست داری وارد اطلاعات مرکزی بشی؟
با خنده به طرفم برگشت و دست از خوردن کشید
دادگر- یعنی بازم می تونی؟
- اره می تونم....ولی گفتم برای کپی کردن اطلاعت مشکل دارم
دادگر- می تونی کاریش بکنی ؟
- منم چشمکی براش زدومو گفتم یه کاریش می کنم دیگه...... اخه یه اقا دادگر که بیشتر نداریم لبخندی زدو دوتایی شروع کردیم به خوردن
منو تا سر کوچه رسوند
دادگر- خیلی تاریکه می تونی بری نمی ترسی
- اره می تونم برم
دادگر- نمی خوای تا دم در خونتون برسونمت البته اگه دوست نداری خونتونو یاد بگیرم
- نه نیازی نیست من که بهتون ادرس دادم برای چی بترسم که خونمونو یاد بگیری ولی اگه حس کنجکاویتون مثل دسترس به اطلاعات مرکزیه می تونید بیاید.
دادگر- خوب مخ ادمو می خونی دختر
باهام تا دم در خونه امد کلیدو در اوردم و دروباز کردم
دادگر- مگه کسی خونه نیست که خودت درو باز می کنی
- نه
- بفرمیاد تو.... خونه قابل داری نیست
زودتر از اون وارد خونه شدم
با تعجب خونه رو نگاه می کرد
یاد دستمالش افتادم
-یه لحظه الان میام
وارد اتاق شدم ساندویچ و کیفمو پرت کردم رو تشکا و دستمالو از زیر تشک برداشتم و رو هوا نگهش داشتم تا ببینم لکی داره یا نه
خوشبختانه لکش از بین رفته بود ولی هنوز چروکیش مشخص بود.
اشکالی نداره دختر.... بگو اتومون خراب بود کی به کیه؟
هنوز تو حیاط وایستاده بود حیاط که چه عرض کنم حیاطی بود به اندازه 3 قدم راه رفتن
دادگر- پدر و مادرت نیستن
- نه
دادگر- خواهر و برادر چی نداری؟
- نه من تک فرزندم
دادگر- راستی عمه ات اونم نیست
- نه
دادگر- پس برای همین بود که برای برگشتن عجله نداشتی چون کسی تو خونه منتظرت نبود
در حالی که دستمالو تا می کردم از دوتا پله سیمانی امدم پایین
- هیچ وقت کسی منتظر من نیست
دادگر- چی؟
-پدرم خیلی وقت عمرشو داده به شما........... مادرمم که تو همون بچگی هوس عشق تازه زد به سرش و رفت پی عشق 60 سالش
بعد از اونم پیش عمه ام زندگی کردم........ اونم سه سال پیش عمرشو دربست به شما داده
بفرماید دستمالتون ببخشید اتو خراب بود نتونستم اتوش کنم
رنگ صورتم به خاطر دروغم کمی پرید
دادگر حسابی دگرگون شده بود دستمالو ازم گرفت
دادگر- دستت چطوره؟
به دستم نگاهی کردم
- خوبه سلام می رسونه بهتون
دادگر- تنها زندگی می کنی نمی ترسی ؟
- نه برای چی بترسم
دادگر- فردا یه سر به صاحب خونت می زنم شاید وقت داد
وقت تلف کردنه ..... در ضمن شاید درباره من فکرای بدی کنه....می دونید که اینجور محله ها انی برای ادم حرف درست می کنن و تا صبح نشده هزارتا وصله به ادم می چسبونن...... بهتر دنبال یه جای دیگه باشه
دادگر- باشه منم ببینم می تونم جایی رو پیدا کنم که پول پیش نخوان
صدای تلفن همراشش در امد
اه تلفن داشته ناکس صداشم در نمی یورده
خوب داشته باشه تو رو سننه.... مگه مردم هرچی می خوان داشته باشن باید از توی گربه اجازه بگیرن
دادگر- سلام نه الان میام یه کار برام پیش امد..... اره پیش یکی از همکارم هستم تا 1 ساعت دیگه خونم ......داروهاتونو بخورید بخوابید...... فقط برق راهرورو روشن بذارید منم زود میام قربونتون

دادگر- خوب من دیگه برم کاری نداری
- نه بازم ممنون بابت امروز
از در خارج شد
دادگر- موقع خواب درو قفل کن
- اقای دادگر من چند ساله اینجا زندگی می کنم نگران نباشید
چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت
با صدای بلند گفتم هی دادگر
اخ ببخشید اقای دادگر فردا براتون اطلاعاتو در میارم
با دست اشاره کرد که جیغ نزنم و برم تو
وا این چرا اینطوری شد
مرد دیگه........ همه ی مردا اینطورین
درو بستم و رفتم جایی که تا چند دقیقه پیش وایستاده بود وایستادم.... بوی ادکلونش هنوز تو حیاط بود و بینیم پر شده بود از بوی ادکلونش
از کار خودم خندم گرفته بود با دست یکی کوبیدم رو سرم...... یاد ساندویچ کالباس افتادم
وای کالباسو عشق است و بدو بدو رفتم طرف اتاق
دادگر- خوب چطور می خوای اطلاعاتو کپی کنی
- ببین من فکر کنم کامپیوتر اصلی باید تو قسمت مدیریت باشه.... شاید نیازی به سوئیچ نباشه و بدون اونم بشه اطلاعتو کپی کرد
دادگر- یعنی برم اونجا
- خوب اره
دادگر- پس بزار ببینم.... اهان باید چندتا پرونده رو امروز بهشون تحویل بدم تو هم با من بیا
چندتا از پروند ها رو دستم داد و خودشم چندتا یی رو برداشت
- وای باورتون میشه من تو این 3 سال اولین باره که دارم می رم قسمت مدیریت
دادگر- پس تا حالا کی پروند ها رو می برد؟
- حیدری..........نمی دونی چه ذوقی می کرد وقتی پرونده می برد
-راستی شما هم ذوق می کنی پرونده می بری
دادگر- نه به اندازه تو
با خنده گفتم من اولین بارمه .....بعدشم دوست دارم ببینم اونجا چه شکلی
دادگر- شکل خاصی نیست فقط کمی شیکتر از ساختون شماست
- خوب به یه بار دیدنش می ارزه
دادگر در حال حرف زدن با منشی بود.....
این پروند ها باید امروز امضا بشن قسمت هایی هم هست که باید خودم به ایشون توضیح بدم
منشی - باشه صبر کنید باهاشون هماهنگ کنم
منشی- بله اقای رئیس ............چشم بهشون می گم
منشی- ایشون هنوز به شرکت نرسیدن بشینید تا بیان
دادگر- میشه بریم تو اتاقشون
منشی- نه
دادگر- من باید قسمتایی از پروند ها رو جدا کنم تا ایشون راحتر ببینتشون
منشی – خوب همین جا هم می تونید این کار کنید
دادگر- یعنی نریم تو
منشی – نه اقا نمیشه
دادگر داشت تلاششو می کرد یه جور بریم تو دفتر قبل از امدن رئیس ولی مرغ منشی یه پا داشت و نمی ذاشت بریم تو
دادگر- نمی زاره بریم تو ...... اگه رئیس بیاد دیگه از این موقیتا حالا حالا ها گیر مون نمی یاد
- پس باید چیکار کنیم
دادگر موبایلشو در اورد
دادگر – این پرونده ها رو بگیر الان میام
نمی دونم کجا رفت تا بیاد چشم چرخوندمو به اطراف نگاهی کردم انگار دیگه چندان جذابیتی برام نداشت
همین طور در حال دید زدن بودم که تلفن رو میز منشی صداش در امد
منشی- بله
............
منشی- بله خودم هستم
..............
دیدم منشی صورتش رنگ به رنگ شد
............
من که شما رو نمی شناسم
.................
نه به جا نمی یارم
..............
واقعا اینجا پس چرا من تا بحال شما رو ندیدم
...............
نه مشکلی نیست
......................
باشه
.................
نه من تا 3 هستم
.............
بله
.........................
الان ... کجائید؟
...
اخه من سر کارم نباید اینجا رو ترک کنم
...........
اما
................
باشه
گوشی رو که گذاشت دستی به شال در حال سقوطش کشید خیلی خوشحال بود چند باری پا شد و از پنجره بیرونو نگاه کرد
منشی – اون اقایی که همراتون بود کجا رفت
- رفت بیرون الان میاد
کمی تردید داشت اینه ای از تو کیفش در اورد و زودی پرید تو ابدار خونه
بعد از چند لحظه دیگه امد به نظر میاد ارایشو کمی تجدید کرده باشه چند باری بهم نگاه کرد
منشی – شما اینجا منتظر باشدید من الان میام
چیزی نگفتم
پس دادگر کجاست انگار رفته گل بچینه
تا منشی رفت بیرون دادگر امد تو
-کجا بودی؟
دادگر- با خنده گفت هیچ جا... این کجا رفت
چه می دونم یکی زنگ زد اینم عین این برق گرفتها رفت بیرون
دادگر – خوب تا از برق گرفتگی در بیاد بدو بریم تو
ما که اجازه نداریم
تا با من هستی بدون اجازه می تونی هر جا بری
-واقعا
دادگر- اره
چه خوب یعنی بدون بلیت هم می تونیم سوار اتوبوسای واحد هم بشیم
دادگر سرشو کج کرد و با چشای گشاد شدش بهم خیره شد
باشه بابا نخواستیم پس نگو هر جایی... راستی این (منشی )نیاد
دادگر- نه فعلا داره دنبال دوست جدید خیالیش می گرده
تو از کجا می دونی؟
اخه اون دوست خیالیش منم دیگه
نه
اره
نه
دادگر –دباغ بدو بریم تو تا نیومدن
سریع چندتا از پروند ها رو از دستم گرفت و رفت تو اتاق .. منم دنبالش
خواستم زودی برم طرف کامپیوتر که بازومو گرفت و با حرکت سر منعم کرد وبا انگشت اشاره بالای سرمو نشون داد
دیدم یه دوربین کار گذاشتن پروند ها ی تو دستشو گذاشت رو پروند های من یه صندلی اورد و اروم از روش رفت بالا
از توی جیبش یه چاقو در اورد فکر کنم از این چاقوهای چند کار ه بود کمی با دوربین ور رفت .
دادگر- خوب اینم از این بدو ببینم چیکار می کنی
ولی من همونطور بهش نگاه می کردی
دادگر- چرا نگام می کنی برو دیگه الان میاد
سریع پشت سیستم خوش دست جناب رئیس نشستم دادگر از پشت در کیشیک می داد
دادگر- چی شد؟
- صبر کن
دادگر- زود باش الان میان
- صبر کن دیگه انقدر هم راحت نیست
چون از قبل وارد سیستمشون شده بود وقت چندانی نگرفت که وارد اطلاعات بشم
- بین خوشبختانه میشه از اینجا چندتا فایلی رو کپی کرد من این فایلا رو فعلا کپی می کنم تا بعد ببینم میشه بازشون کرد یا نه
دادگر- باشه
سریع دست کرد تو جیبش و یه فلش مموری در اورد
دادگر- دباغ
- هان
دادگر- بریز این تو
و فلشو به طرفم پرت کرد
تو هوا قاپیدم
دادگر- زود باش دیگه
- باشه باشه هولم نکن
خوب اینم از این تموم شد
سریع بلند شدم و به طرف دادگر رفتم
- واییییییییییی دادگر
دادگر- چی شد
-سیستم روشنه یادم رفت خاموشش کنم
صدای کسی می یموند انگار داشت به اتاق نزدیک می شد که دادگر یه جهش از روی مبل ویه جهش دیگه از روی میز زد و سریع سیستمو خاموش کرد
و دوباره با پریدن به طرفم امد
- تو احیانا میمون نیستی دادگر
شونه هاش افتاد پایین
با عصبانیت گفت
دباغ
- باشه باشه یه چیزی گفتم داغ نکن