وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

زندگی غیر ممکن قسمت1

با کمال آرامش داشتم لباسمو میپوشیدم . دلم میخواست صدای کیانو دربیارم . مانتو مو که پوشیدم شروع کردم به درست کردن مقنعه ام . اَه چرا این صداش در نمیاد ... هنوز فحشش نداده بودم که صدای عصبانیش بلند شد : دختر بدو دیرم شد .
_ با دوستام میرم !!!
وارد اتاقم شد و به دیوار تکیه داد و زل زد بهم و گفت : زود باش ...
_ حرفمو نشنیدی ؟! با مریم و فرناز میرم .
کیان _ لازم نکرده خودم میبرمت .
مقنعه مو درست کردم از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه . پشت میز نشستمو که مامان گفت : ساعت هفته مگه نمیری ؟
_ چرا میرم صبحونه بخورم !
کیان _ حالا شانس من بقیه روزا نمیخورد ولی الان ...
با حرص بلند شدم و از آشپزخانه بیرون اومدمو کیفم رو از روی مبل برداشتم و بعد از پوشیدن کفشم از خونه بیرون زدم . آروم آروم قدم میزدم و بدون توجه به بوق زدن های کیان آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم . از طرفی هم خوشم می آمد لجشو دربیارم تا اون باشه که جلوی دوستام منو ضایع نکند ...
کیان _ بیا سوار شو .
_ نمیخوام .
کیان _ کیانا لج نکن بیا .
چند قدم جلوتر رفتم که صدای چند نفر رو شنیدم که با کیان حرف میزدند . به طرفشون برگشتم . دو مامور پلیس کنار کیان ایستاده بودند .
مامور _ خانم ایشون مزاحمتون شدن ؟
کیان _ جناب سروان این خواهرمه ... کیانا بگو بهشون دیگه !
_ داداشمه ...
مامور از کیان عذر خواهی کرد و هردو رفتند . کیان به طرفم اومد و با حرص گفت : دیوونه کله شق .
پشتمو بهش کردم و راه افتادم که دستم کشیده شد . یک لحظه هنگ کردم . کیان منو کشید طرف ماشین و گفت : سوار شو باهات حرف دارم .
سوار شدم چون میدونستم اگه عصبانی شه چی میشه ... ماشینو روشن کرد و راه افتاد و شروع به صحبت کرد : تو چرا باز باهام لج کردی ؟ بخاطر دیشبه ؟!
_ تو حق نداشتی جلوی دوستام ...
کیان _ بنده برادرتم و حق خیلی چیزا رو نسبت به تو دارم .
با حرص گفتم : یه بار نشد منو جلوی دوستام ضایع نکنی .
با حیرت نگام کرد و گفت : وای کیانا فکر نمیکردم اینهمه بچه باشی ... تو کور بودی دوستات داشتن سیگار میکشیدن .
_ خب اون که من ربطی نداره زندگی خودشونه .
کیان _ خودت خوب میدونی که اونا دشمن تو هستن ... اگه خدا نکرده تو هم مثل اونا شی ...
_ اونقدر عقلم میرسه که مثل اونا نشم .
کیان _ آفرین دختر خوب ولی من دیشب بخاطر این اون کارو کردم که دیگه باهات دوست نباشن .
_ ولی ...
کیان دست سردمو توی دستش گرفت و هم زمان دنده رو عوض کرد و گفت : آبجی فسقلی خوب خودم با اونا رابطه نداشتی باشی بهتره اونا خیلی خرابن .
_ ولی نگار دختر خوبیه !
کیان _ ببخشیدا اگه دختر خوبی بود تو اون گروه نمیموند و تورو هم نمیکشید توی اون گروه .
چیزی نگفتم . حرفشو به شدت قبول داشتم ولی به شدت به نگار وابسته بودم و دوست نداشتم ازش جدا شم . با فشاری که کیان به دستم وارد کرد به خودم آمدم .
کیان _ به دادشی قول میدی که ...
_ باشه دادشی ببخشید که ناراحتت کردم .
گونه ام رو بوسید و گفت : آفرین حالا پیاده شو . دیرت شده !
تازه متوجه شدم که به مدرسه رسیدیم . از کیان خداحافظ کردم و از ماشین پیاده شدمو به طرف مدرسه دویدم . در هنوز باز بود ولی با دیدن بچه ها که سر صف ایستاده بودند همانجا ایستادم . راستش جرئت داخل شدن و روبرو شدن با خانم کریمی را نداشتم . داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای خانم کریمی اشهدم را خواندم : به به خانم زند بالاخره تشریف اوردید ؟
به طرفش برگشتم . وای خدا این کجا بود که ندیده بودمش ؟
_ سلام خانم .
کریمی _ علیک سلام . میشه بفرمایید ایندفعه چی شده بود که دیر اومدید ؟ نکنه ایندفعه داداشتون زایمان داشتن ؟
از حرفش خنده ام گرفت ولی خودمو کنترل کردم تا نخندم با خجالت گفتم : دیر بیدار شدم !
کریمی _ بفرمایید سر صف ، زنگ تفریح بیایید توی دفتر .
با گفتن ( با اجازه ) از او دور شدم . نفر آخر در صف ایستادم و کیفمو کنارم گذاشتم .


*****


در زدم و با فرناز و مریم وارد دفتر شدیم . کسی توی دفتر اتاق نبود .
_ کوشش پس ؟
فرناز _ مریم تو چرا اومدی ؟
مریم _ نمیدونم گفت بیا دفتر . تو چرا اومدی ؟
فرناز در حالی که به کاغذی که روی دیوار چسبانده بود نگاه میکرد گفت : درس خوبم !
من و مریم لبخندی زدیم که در باز شد . هر سه راست کنار هم ایستادیم ولی با دیدن پسر جوانی هر سه با چشمان گرد شده نگاهش کردیم . پسر جوان به ما لبخندی زد و گفت : ببخشید معطلتون کردم بفرمایید بنشینید .

--------------------------------------------------------------------------------

هر سه هنوز به پسر جوان نگاه میکردیم ... ای خدا این کی بود ؟! توی مدرسه ما تا حالا یه مرد هم نیومده بود بعد این چجوری اومده ؟؟!
پسر خندید و گفت : میشینید تا توضیح بدم کی هستم ؟!
اما هنوز نگاهش میکردیم ... پسر با دیدن وضع ما گفت : من اسپیانا هستم .
هنوز چیزی نمیگفتیم . پسر شانه شو بالا انداخت و روی صندلی نشست و گفت : کار من اینه که از افرادی که 17 ساله هستن امتحان بگیرم !
مریم _ امتحان ؟!
اسپیانا _ بالاخره زبون باز کردید ؟ فکر کردیم لالید ...
فرناز روی صندلی که روبروی اسپیانا بود نشست که اسپیانا ادامه داد : ایندفعه شما سه تا انتخاب شدید .
و ناگهان همه ی اطرافمون چرخید و بعد از یک دقیقه همه چیز عوض شد . اطراف نگاه کردم ... جانم ما توی جنگل بودیم ؟ در معنای کامل هنگ کردن بودیم . اسپیانا با دیدن وضع ما لبخندی زد. ادامه داد : خب حالا واستون توضیح میدم ، من قابلیت اینو دارم که شمارو به یه زمان یا مکان دیگه ببرم و اونجا ازتون امتحان بگیرم . که امتحان هر فرد جدا گونه هست .
مریم _ شفاهی یا کتبی ؟
اسپیانا _ عملی !
فرناز _ چی میگی من که هنوز نفهمیدم .
اسپیانا _ شما سه تا اومدید به یه زمان در انگلستان . تا یه مدت اینجا هستید و ما ازتون امتحان میگیریم و اگه قبول شدید برمیگردید خونتون .
_ و اگه قبول نشیم ؟
اسپیانا _ چندین امتحان میگیرم . خب چندتا نکته رو بگم قبل از عوض کردن لباساتون . نکته اول ...
از جیبش کاغذی را در آورد و ادامه داد : نکته اول : اسماتون عوض میشه ، مریم کمالی اسمش امیلی و کیانا زند اسمش روبی و فرناز منفرد اسمش جسیکا میشه .
نکته دوم : با افراد معمولی راجب اینکه چطوری اومدید اینجا حرف نزنید ...
نکته سوم : وقتی امتحانتون رو با موفقیت گذروندید با دستبندی که در دست چپ شما بسته میشه به زمان خودتون برمیگردید ولی 24 ساعت وقت دارید تا اونو از دستتون باز کنید تا به زمان خودتون برگردید و بعد از 24 ساعت خودبه خود برمیگردید . نکته چهارم : به اسمهایی که واستون گذاشتم همدیگه رو صدا بزنید .
نکته پنجم : 10 دقیقه توی زمان حال برابر 100 روز توی این زمانه و نکته آخر : من مراقبتون هستم و در مواقعی که آخرش به مرگ منجر شه به کمکتون میام ولی سعی کنید زیاد توی دردسر نیفتید .
هر سه با حیرت به حرفهای او گوش میدادیم . که مریم گفت : توی زمان حال متوجه غیبت ما نمیشن ؟
اسپینا _ الان اونجا بدل های شما نشستن سر کلاس و کسی متوجه نیست که شما نیستید .
مکثی کرد و گفت : سوال دیگه ای نیست ؟
هیچکدوممون چیزی نگفتیم که گفت : امیدوارم موفق بشید و زیاد توی دردسر نیفتید .
و غیب شد .

--------------------------------------------------------------------------------



از این به بعد با اسمهای مستعارشون مینویسم :

با غیب شدن او لباس ماهم تغییر کرد . هرسه با حیرت همدیگر را نگاه میکردیم که جسیکا گفت : این چی گفت ؟
امیلی _ ما خوابیم ؟!
جسیکا _ خنگ مگه خواب گروهی هم میشه ؟!
_ بچه ها چی شد یهو ؟
هر سه تامون با تعجب و حیرت اطرافو نگاه میکردیم . تنها چیزی که اطرافمون بود درخت بود . جسیکا به طرف درختی رفت و محکم با لگد به او زد و صدای آخش بلند شد در حالی که پایش را میمالید گفت : نه واقعیه !
امیلی _ اینجوری که معلومه باید چیزایی رو که بهمون گفتو انجام بدیم .
_ راه بیفتید تا شاید بتونیم بریم جایی و یه انسان پیدا کنیم .
هرسه به راه افتادیم حدود نیم ساعت گذشت که به کلبه ای رسیدیم .
جسیکا _ بچه ها کلبه هفت کوتوله !
خنده ام گرفت به طرف کلبه رفتم و پشت در ایستادم و در زدم . صدایی نیومد . دوباره در زدم . بازم هیچ صدایی نیومد . درو به آرامی باز کردم و وارد شدم . خانه کوچکی بود که میز چوبی چهار نفره ای گوشه ی آن بود . جسیکا و امیلی هم وارد شدند
امیلی _ چه نازه این خونه هه !
جس به طرف شومینه رفت و گفت : مثل فیلما ...
پشت میز نشستم و گفتم : بخدا خسته شدم . چی بود اسمش ؟
امیلی _ فکر کنم اسپیانا .
_ حالا هرچی . ای ایشالله مادرت به عزات نشینه که مارو گرفتار اینجا کردی ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد و یه پسر با هیکل عین گوریل وارد شد . هنوز متوجه ما نشده بود . شمشیرشو گذاشت کنار در و سرشو بلند کرد . با دیدن با چند لحظه همونجوری خشکش زد . ولی خودشو جمع کرد و گفت : شما کی هستید ؟
از روی صندلی بلند شدم و عقب عقب به طرف جس رفتم که پسر دوباره با خشم پرسید : شما کی هستید ؟
امیلی _ ببخشید آقا در زدیم کسی جواب نداد . وارد خونتون شدیم . حالا میریم بیرون .
و دست هردومون رو گرفت . به طرف در رفتیم . امیلی درو باز کردو بیرون رفتیم و درو بستم و آهسته گفتم : حالا کجا باید بریم ؟
هیچ کدام جوابی برای این سوال نداشتیم . امیلی به راه افتاد و گفت : بالاخره تا قبل از غروب افتاب یه جایی رو پیدا میکنیم .
بی صدا جلو میرفتیم و محو اطرافمان بودیم .بیش از سه ساعت بود که راه میرفتیم . روی زمین نشستم و گفتم : من دیگه نمیکشم
جس هم نشست . امیلی با درماندگی به درختی تکیه داد و گفت : حاضرم الان با کریمی جون هم کلام بشم ولی اینجا ...
حرفش را ادامه نداد . جس در حالی که پایش را میمالید گفت : مریم ... اوخ ببخشید امیلی خانم من حاضرم الان سرکلاس اسماعیلی باشم .
لبخندی زدم و به امیلی نگاه کردم . به پشت سرما خیره شده بود و میلرزید . بلند شدمو رفتم طرفش و روبروش ایستادمو گفتم : مریم ؟
صدای خس خسی در گوشم پیچید . آهسته برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . سگی با جثه ی بزرگ کنار جس ایستاده بود .
_ فرناز پشت سرت .
جس 180 درجه برگشت و با دیدن سگ خشکش زد . خواست بلند شود که گفتم : بلند نشو دیوونه . همینجور که نشستی بیا طرفمون .
جس کمی تکان خورد که سگ یک قدم به او نزدیکتر شد . واقعا وحشتناک بود . جس میلرزید و سعی میکرد جیغ نکشه . سگ به اون نزدیک شد و سرش رو کنار صورت اون برد . داشتم به راه فراری فکر میکردم که صدای کسی در جنگل پیچید : لامبو کجایی پسر ؟
سگ از جس دور شد و به طرف صدای برگشت .



--------------------------------------------------------------------------------

نفس آسوده ای کشیدمو به امیلی نگا کردم . هنوز میلرزید . دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : عزیزم تموم شد .
تکانش دادم ولی هنوز به نقطه ای که سگ ایستاده بود نگا میکرد .
امیلی _ دیدی این همون سگی بود که ماهانو داغون کرد ! دیدیش ؟ اومده بود منم ...
جس روبروی امیلی استاد و صورتشو توی دستاش گرفتو گفت : نگام کن ... اون رفت .
امیلی _ نه اون اومده بود منو بکشه ...
_ اون رفته ....
با صدای فریاد جس امیلی از شک بیرون اومدو خودشو تو آغوش جس رها کردو شروع به گریه کرد . جس در حالی که امیلی رو آروم میکرد اونو روی زمین نشوند . به طرفشون رفتم که با صدای اسب ایستادم و به عقب نگاه کردم . دو سوارکار و همان سگ عظیم الجثه . یکی از سوار کارها از اسبش پیاده شد و به طرف من آمد و گفت : مشکلی پیش اومده ؟
جس با عصبانیت گفت : از صدقه سری سگ شماهاس .
سوار کار با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت : چی ؟
حوصله توضیح دادن را نداشتم پس گفتم : نخیر مشکلی پیش نیومده . میتونید برید .
و پشتم را به آنها کردم که دستم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و گفت : انگار جونت واست ارزش نداره میدونی ما کی هستیم ؟
دستمو با خشم از دستش بیرون کشیدمو گفتم : هر کی میخوای باش .
سوارکاری که هنوز سوار اسب بود پیاده شد و به طرف ما آمد و گفت : مشکلی پیش اومده چارلی ؟
پسر جوان عقب رفت و رو به دوستش گفت : نه عالیجناب .
پسری که فهمیدم عالیجناب اون یکیه ( ایول به استعداد ) گفت : اتفاقی افتاده خانم ؟
_ به دوستتون هم گفتم نخیر هیچی نیست فقط دوستم از سگ شما میترسه البته اگه بشه اسمشو سگ گذاشت .
پسره تمام سعی خودشو میکرد که نخنده ولی نتونست و با خنده گفت : من از طرف لامبو از شما معذرت میخوام .
خنده ام گرفت ... ای بابا اینا جای سگشونم حرف میزنن ... بهشم میاد سگ باشه ... نه نه به اون دوست وحشیش بیشتر میاد ... چی بود اسمش آها چارلی ... چه اسم زشتی .
_ من شاهزاده ادوارد هستم و اینم یکی از بهترین شوالیه های قصر چارلی .
_ خوشبختم منم روبی ، دوستانم جسیکا و امیلی .
ادوراد _ میتونیم تا یه جایی شمارو همراهی کنیم ؟
جانم ؟؟؟؟ چه زود پسرخاله شد واسم ... غلط نکنم یه افکار شوم و شیطانی ای داره توی سرش ... میخواد مارو سربه نیست کنه نه مادر ....
_ ممنون . ما دیگه باید بریم .
و به سرعت رفتمو دست امیلی و جس رو گرفتم و آهسته گفتم : در رید اینا زیادی مشکوکن .
و از اونا فاصله گرفتیم . خدارو شکر دنبالمون نیومدن و راهشونو کشیدنو رفتن . کمی از سرعتمون کم کردیم رو به امیلی گفتم : خوبی دختر شجاع ؟
سرشو تکون داد که جس گفت : من گشنمه میدونید چند ساعته غذا نخوردیم ؟
_ باید یه جایی رو پیدا کنیم توی جنگل خطرناکه .
امیلی _ یک یا دوساعت دیگه آفتاب غروب میکنه .
جس در حالی که جلوتر از ما راه میرفت گفت : جان من امروز رو شانسیما همش پسر خوشگل میبینیم .
زدم پس گله شو گفتم : ای مرده شور هیزت ببرن . من اصلا یادم نیست چه شکلی بودن .
جس _ آره جوون عمه خانمت !!!
امیلی _ چارلیه از همشون خوشتیپ تر بود .
منو جسی با تعجب ایستادیمو به امیلی چشم دوختیم . که امیلی به خنده گفت : چیه ؟ مگه من دل ندارم ؟
جس _ بمیرم این حالش بد بود اینهمه توجه کرد اگه سالم بود پسر مردمو قورت میداد .
امیلی _ گمشو ... فقط یه نظر نگاش کردم همون موقع که دست اینو گرفته بود .
و به من اشاره کرد . بیخیال به حرفای اون دوتا گفتم : بچه ها سعی کنید حتی توی تنهایی هامون هم به اسمای مستعار همدیگه رو صدا بزنیم میترسم دردسر شه .
جس احترام نظامی کرد و گفت : چشم قربان .
لبخندی زدمو به راهمون ادامه دادیم .
*****
امیلی _ چند ساعته توی تاریکی داریم راه میریم . بخدا گم شدیم .
_ گم نشدیم زود تر بیایید .
جس _ تا الان دوازده بار اینو گفتی ولی من مطمئنم اینجا رو بیش از 3 بار اومدیم .
امیلی سعی کرد خنده اش را پنهان کند .
_ نیشتو ببند بخدا میزنمتونا .
صدای خنده ی امیلی و جس بلند شد . خودم هم خنده ام گرفته بود . با شوخی به راه افتادیم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدایی مارا سرجایمان خشک کرد . جس به من چسبید و گفت : چی بود این ؟
صدای خرد شدن برگها باعث شده بود ترسمان دوبرابر شود . با ترس به اطراف نگاه میکردیم که صدایی باعث شد هر سه جیغ بکشیم : شما این موقع شب اینجا چیکار میکنید ؟
به طرف صدا برگشتیم . دختر جوانی در تاریکی به طرفمان می آمد . در چند قدمی ما ایستاد و گفت : نترسید کاریتون ندارم .
_ سلام .
دختر با من دست داد و گفت : چرا اینجایید ؟
_ گم شدیم .
دختر جوان درحالی که با امیلی و جس دست میداد گفت : من سوفی هستم .
ما هم خودمونو معرفی کردیم و پشت سر سوفی به خانه اش رفتیم . سوفی ما را داخل کلبه اش راهنمایی کرد و پشت سرما وارد شد و به طرف جایی که حس میکردم آشپزخونه هست رفتو گفت : گرسنه که هستید ؟
جس _ من که دارم میمیرم ... یه روز کامله غذا نخوردم .
هرسه به حرف جس خندیدیم . سوفی وسایل هارو روی میزی چید و گفت : خوراک خرگوشه . امیدوارم خوشتون بیاد
هرسه نگاهی به غذاها کردیم و سپس شروع به خوردن کردیم .


--------------------------------------------------------------------------------

هرکان : اسمی تخیلیه که توی داستان توضیح میدم کیه .

سابلانتا : اسم یه قبیله هست که جادوگرن و از جادو برای نیات خوب استفاده میکنن و زن ها قدرتشون از مردا بیشتره . ( توی این قبیله )

کلابیتا : اسم قبیله ای که کنار سابلانتا ها زندگی میکنن و با اونا خوبن ولی با بقیه انسان ها مشکل دارن . افراد این قبیله بعد از 20
سالگی قابلیت اینو دارن که یه قدرت از قدرت های هفتگانه انتخاب کنن و فقط تا اخر عمر همین قدرتو دارن .

قدرت های هفتگانه : تغییر چهره . قدرت بدنی زیاد . شفا بخشی ( زنده کردن هم زیر مجموعه این هست ) . حرکت در زمان ( توقف زمان و رفتن به گذشته و آینده البته رفتن به آینده با اجازه استاد بزرگه ) . نامرئی شدن . بزرگ یا کوچک کردن جثه . خواندن ذهن یا تله پاتی .

استاد میرهاس ریش سفید قبیله کلابیتا هست که هفت تا شاگرد داره که هرکدومشون استاد یکی از این قدرتهان .

بقیه توضیحات توی داستان میاد :


صبح با صدای جس چشامو باز کردم .
_ اگه اینا گذاشتن من بخوابم !
جس _ تنبل خانم بلند شو ساعت طرفای دهه .
بلند شدمو بهش نگا کردمو گفتم : تو ساعتت کجا بود ؟!
جس _ دوست خل خودم ... از روی آفتاب .
از خنگی خودم خنده ام گرفت . از اتاق اومدم بیرون سوفی و امیلی در حال خوردن صبحانه بودند .
_ سلام صبح بخیر .
امیلی _ سلام به روی ماه نشسته ات .
لبخندی زدمو رو به سوفی گفتم : کجا باید صورتمو بشورم ؟
سوفی _ بیرون از چاه باید آب بیاری بیرون . بیام کمک ؟
_ نه خودم میتونم .
از کلبه بیرون اومدم . نفس عمیقی کشیدمو با لذت به اطراف نگاه کردم .
_ اومدن به اینجا همینش خوبه . هرروز توی جنگل و طبیعت باشی .
از حرفم خنده ام گرفت . به طرف چاه رفتم . سطلو گرفتم دستم و انداختمش توی چاه . و طنابو گرفتم تا بکشم بالا ولی با شنیدن صدایی بدون هیچ حرکتی سرجایم ایستادم . صدای قدمهایی که به من نزدیک میشد وحشتمو بیشتر میکرد .... ای خدا بگم چیکارت نکنه ... اونموقع که کیان میگفت برو تکواندو تا دوتا حرکت بلد باشی تا بتونی از خودت دفاع کنی چرا نرفتی ؟! حالا اگه بخواد اذیتت کنه چی ... تنها حرکتی که بلد بودم را در ذهنم مرور کردم . پشت سرم حسش میکردم . نفسم را در سینه حبس کردم وبا بستن چشمانم به سرعت به عقب برگشتم و با آخرین توانم به وسط پای فرد ناشناس زدم . وقتی که حس کردم از درد روی زمین نشسته است چشمم را باز کردم ... صورتش از درد کبود شده بود . بهش توجه کردم چقدر آشنا بود این ....؟ هر چی به مغضم فشار اوردم نفهمیدم کیه ؟!
با صدای خفه ای گفت : بازم تو ؟!
با بدبختی بلند شد . وای اینکه همون شوالیه هه بود ؟! چی بود اسمش ... آها چارلی
چارلی _ چرا من همه جا باید تورو ببینم ؟
_ شما هرجایی که من هستم هستید .
چارلی _ بیا یه چیزی هم باید بدیم به خانم تا ناراحت نشه . عوض معذرت خواهیته ؟!
به طرف کلبه سوفی رفتم و بدون اینکه برگردم به طرفش گفتم : من کار اشتباهی نکردم که عذر خواهی کنم .
درو باز کردم و وارد کلبه شدم . پشت میز نشستم و زیر لب گفتم : پسره پررو .
امیلی خواست حرفی بزنه که در باز شد و چارلی داخل شد . سوفی با دیدن چارلی با خوشحالی به طرفش رفت و گفت : سلام .
مشغول خوردن شدم . سوفی با ذوق گفت : بچه ها شوهر من چارلی و چارلی اینا ...
چارلی _ میشناسمشون عزیزم دیروز توی جنگل دیدمشون .
و روی یکی از صندلی ها نشست و گفت : اینجا امن نیست شوالیه های هرکان دارن به اینجا نزدیک میشن . دیشب در نزدیکی کلبه جک دیده شدن .
سوفی _ پس فاصله زیادی ندارن .
چارلی _ نه ولی اونا فقط توی شب حرکت میکنن پس وقت داریم زود اماده شید .
سوفی به قصد اماده کردن وسایل هایش بلند شد که چارلی گفت : هیچی نمیخواد برداری باید زودتر بریم .
و رو به ما گفت : خانما شما هم زودتر آماده شید اینجا واسه ی سه خانم جوان امن نیست .
امیلی که هنوز روی صندلی نشسته بود گفت : هرکان چیه ؟
چارلی _ شما راجبش چیزی نشنیدید ؟
وای حساب اینجاشو نکرده بودیم . هرسه دنبال جواب میگشتیم که جس گفت : پدر من راجبش بهم گفته بود ولی فکر نمیکردم واقعیت داشته باشه آخه میگفتن یه جادوگره ...
من و امیلی از این سرعت عمل و جوابی که جس جور کرد چشامون چهارتا شد .
چارلی _ هرکان برادرزاده پادشاهه من خودم به شخصه ندیدمش ولی شنیدم ساحره قهاریه .
_ ساحره ؟ یعنی زنه ؟
چارلی به من نگاهی انداخت و گفت : یه دختر 17 ساله هستش .
چشای هر سه تامون چهارتا شد . این چی میگفت ... یه دختر 17 ساله چطوری میتونه یه جادگر باشه ؟!
_ احتمالا با جادو جوون مونده نه ؟!
چارلی _ نه من خودم نوزادیشو یادمه .
امیلی _ آخه یه دختر 17 ساله ؟
چارلی _ باور کنم درمورد سابلانتاها هم چیزی نشنیدید ؟!
خواستم بگم نه که سوفی به جمعمون پیوست و در حالی که خنجرشو کنار کمرش میذاشت گفت : خودم براتون همه چیو توضیح میدم بهتره بریم .
بلند شدیم بدون اینکه حرف دیگری بزنیم بیرون آمدیم .


--------------------------------------------------------------------------------



--------------------------------------------------------------------------------

چارلی کالسکه ای رو اماده کرد و به سوفی گفت : من باید برم دنبال جک شما برید سمت قلعه . مراقب باش .
سوفی رو بوسید و سوار اسبش شد و از اونجا دور شد . سوار کالسکه شدیم . عقب نشستم و دوباره غرق تماشای اطراف شدم که سوفی گفت : مادر هرکان عضو یه قبیله ای به نام سابلانتا بود . توی اون قبیله بزرگ شدو فنون های لازمو یاد گرفت سیلار به قدری قدرتمند شده بود که به راحتی میتونست شاگرد اعظم استادشو که پسری از قبیله کلابیتا بود رو شکست بده . سیلار خیلی لجباز بود وبخاطر لجبازی با برادرش بود که همسر سم یا همون شاگرد اعظمه شد . نیروی این دونفر در یه دختر جمع شده که اسمش هرکانه . بعد از به دنیا اومدن هرکان سیلار و سم توی یه حمله کشته شدند و هرکان که چند ماه بیشتر نداشت به قصر اومد . مادر من ازش مراقبت میکرد . هفت سالش شده بود که از قصر زد بیرون و دیگه کسی از هیزلند اونو ندیده . حالا داره میاد ...
هیچکدوممون چیزی نمیگفتم واقعا باورمون نمیشد ... توی دوروز زندگی ما عوض شده بود ... از جایی که میگفتن جادویی وجود نداره اومدیم به جایی که بنه و اساسش جادوگریه ... ذهنم اینقدر نمیکشید ... چشامو بستمو گوش به صدای چرخ های کالسکه سپردم ... نمیدونم چند دقیقه چشام بسته بود که سوفی داد زد : مراقب باشید .
چشامو باز کردم . سوفی سرعت کالسکه رو چند برابر کرد و در حالی که افسار را به دست امیلی میداد گفت : همینجوری ادامه بده
و خودش پرید کنارمو تیر کمونیو از زیر چتویی که کنارم بود در اورد ... هنوز متوجه اطرافم نشده بودم . سه سوار کار به اسبهای سیاه به دنبال ما بودند ... سوفی تیرکمونو به طرف یکیشون نشونه گرفت و رها کرد . تیر به بازوی یکی از انها خورد ولی سرعت سوار کار تغییری نکرد و فقط تیر را از دستش بیرون آورد و به طرفی پرت کرد . سوفی درحالی که تیر دیگری در کمان میگذاشت با عصبانیت گفت : اَه شفا دهنده هستش .
دوباره تیر کمانش را بلند کرد اینبار اسب سوارکاری که جلوتر بود را نشانه گرفت و رها کرد . به محض برخورد تیر با عضله های اسب ، اسب بیچاره با پوز خورد زمین و سوار کار هم چند متر آنطرف تر پرت شد .
امیلی _ کدوم طرف ؟ کدوم طرف ؟
سوفی به طرف امیلی برگشتو گفت : طرف راست .
یکدفعه سوفی دستشو گذاشت روی سرشو نشست کف کالسکه . خودمو رسوندم کنارش که گفت : به حرفم گوش ندید .
با تعجب یه تای ابرومو انداختم بالا که یهو صدای جیغ جس بلند شد . یکی از سوار کارا زیادی نزدیک شده بود . جس خودشو به طرف من کشید . هر دومون میلرزیدیم که امیلی با صدای بلند فریاد زد : اینو یکی بزنه الان کالسکه چپه میشه ...
داشتم دنبال وسیه میگشتم که چشمم به پتوو افتاد بلندش کردمو گفتم : جس اماده ...
کمی نزدیکتر رفتیمو با یه حرکت پتو را انداختیم سر سوارکاره که کمی از سرعتش کم شد . با خوشحالی جیغ میزدیم که سوفی بلند شدو گفت : وایسا .
هر سه با تعجب نگاش کردیم . خواست بره طرف امیلی که جس دستشو گرفتو گفت : برای چی وایسیم ؟
سوفی _ اونا دوستن و به کمک نیاز دارن ...
_ سوفی چی میگی اونا نزدیک بود تورو بکشن .
سوفی _ اونا دوستن و به کمک نیاز دارن ...
جس نگام کردو گفت : این چرا عین نوار ضبط شده تکرار میکنه ؟
_ نمید ....
سوفی به طرف امیلی حمله ور شد و خواست افسار رو از دستش بگیره که جس از پشت محکم گرفتشو گفت : چیکار میکنی سوفی ؟
سوفی به آرنجش به سینه جس کوبید و دوباره خواست به طرف امیلی حمله ور شود که محکم زدم توی پاش و گفتم : ببخشید ولی مجبورم .
با صورتی سرخ خواست بیاد طرفم که جس پیش پاش کردو کنار پام افتاد . به طرفش خم شدم ببینم چیزیش نشده باشه که پامو گرفت و منم خوردم زمین . حس کردم دماغم توی صورتم پهن شده . خواستم بلند شم که موهامو چنگ زدو خنجرشو گرفت کنار گلوم و با صدایی که از خشم میلرزید گفت : گفتم برگرد ... وگرنه میکشمش .

--------------------------------------------------------------------------------

جس گفت : سوفی چیکار میکنی تو به ما گفتی اونا خطرناکن ...
سوفی چاقو را بیشتر فشار داد که باعث شد صدایی که سعی میکردم خفه اش کنم دربیاد : آخ ...
جس با نگرانی نگاهشو به من دوختو گفت : امیلی وایسا ...
امیلی افسار رو با تمام زورش کشید و اسبها شیهه کشان ایستادند . سوفی درحالی که منو میکشید به از کالسکه پایین پرید و گفت: هرکار اشتباهی کنید میکشمش ...
در حالی که موهامو میکشید به طرف خلاف جهتی که میرفتیم شروع به حرکت کرد .
_ سوفی کجا میری ؟
سوفی _ خفه شو میفهمی ...
چند متری دورتر نشده بودیم که چیزی به محکم به سر سوفی خورد و سوفی بیهوش شد و روی زمین افتاد . نفس عمیقی کشیدمو به برگشتم . با دیدن اسپیانا نیشم باز شد .
اسپیانا _ مگه نگفتم خودتو توی دردسر ننداز .
بی توجه به حرفش لبخندی زدمو گفتم : ممنون اسی جووون
از لفظ من خنده اش گرفت ولی سعی میکرد جدی رفتار کنه .
اسپیانا _ یکی داشت مغز سوفی رو کنترل میکرد . اگه تا یک ساعت دیگه پادزهرو بهش ندم ممکنه آلوده شه .
_ خب برو واسش بیار ...
اسپیانا در حالی که سوفی رو در آغوشش میگرفت گفت : باید ببرمش پیش استاد میرهاس .
و رفت طرف کالسکه . جس و امیلی با دیدن ماها از کالسکه فاصله گرفتنو به طرفمون اومدن .
امیلی _ خوبی ؟
_ آره .
جس _ تو از کجا پیدات شد ؟
اسپیانا نگاهشو به جس دوختو گفت : مثلا اومدم نجاتتون بدم ....
جس _ آها ... حالا سوفیو کجا میبری ؟
اسپیانا سوفیو گذاشت توی کالسکه و گفت : وقت ندارم توضیح بدم ...
_ با کالسکه میبریش ؟
اسپیانا _ آره هنوز نمیتونم یکی دیگه رو با خودم ببرم باید از کالسکه استفاده کنم .
_ یک ساعت وقت داری بعد با کالسکه میری ؟
اسپیانا با لبخند تمسخر آمیزی گفت : خانوم نابغه پس با چی برم ... ؟!
به اسبها اشاره کردمو گفتم : نگو که نمیتونی با اسب بری ...
اسپیانا چیزی نگفت و به طرف یکی از اسبها رفت و مشغول باز کردنش شد . جس اومد کنارمو گفت : چه خنگه
امیلی _ هیس ... زشته .
و رو به اسپیانا گفت : ما باید کجا بریم ؟
اسپیانا درحالی که یکی از تسمه ها رو باز میکرد گفت : نمیدونم این امتحان شماست خودتون تصمیم میگیرید .
_ ما الان توی یه جنگیم بعد تو به امتحان فکر میکنی ؟!
اسپیانا _ اینم از شانس خوب شما بوده که ...
صدای چند اسب باعث شد اسپیانا حرفش را ادامه ندهد و غیب شود .
جس _ این کجا رفت ...
هنوز حرف جس تمام نشده بود که چند سوار کار به ما نزدیک شدند .
امیلی _ اینا کی هستن دیگه ؟
با نزدیک شدنشون ادوارد رو شناختم .
_ ادوارد خودمونه ...
جس از لحنم خنده اش گرفت . کاملا به ما نزدیک شدند . ادوارد از اسبش پایین پرید و به طرفمان آمد : خانمها شما اینجا چیکار میکنید ؟
در کمال پررویی بدون تعظیم گفتم : چارلی مارو فرستاد به قصر ولی بین راه بهمون حمله کردن ...
ادوارد _ سوفی همراهتونه ؟
به داخل کالسکه اشاره کردم و گفتم : ذهنشو کنترل میکردن ...
ادوراد نزدیک سوفی رفت و دستشو گرفت ... و بعد بغلش کرد و به طرف اسبش رفتو به یکی از سربازا گفت : خانوما رو ببر قصر .
و خودش سوار اسبش شد و با دونفر دیگه با سرعت از ما دور شدندو توی درختا گم شدن . به سرباز نگاه کردم ... زیادی جوون میزد . با اسبش اومد کنارمون و گفت : سوار شید و دنبالم بیایید .
امیلی _ اون اسبه باز چجوری ببندیمش ؟
پسرک با تعجب به امیلی نگاه کردو گفت : تسمه ها رو باید ببندی !
_ ما از اسب میترسیم .
پسرک با حرص از اسبش پایین پرید و مشغول بستن تسمه ها شد . کناره ی کالسکه نشستمو گفتم : بچه به خدا دیگه مخم نمیکشه ... اینجا چجور جایی دیگه ....
جس هم کنارم نشست و گفت : اره من که دیگه هنگ کردم ...
پسرک به طرف اسبش رفت و گفت : سوار شید .
امیلی هم سوار شد و کالسکه رو به حرکت دراورد ... محو اطرفمون بودیم . پر از درخت ... از جنگا که خارج شدیم وارد یه دشت سبز شدیم خیلی قشنگ بود ...
امیلی _ بچه ها اونجا رو ...
به طرف امیلی رفتیم .... تقریبا دوسه کیلومتر بعد قصر زیبایی قرار داشت .
_ واو خیلی ...
پسرک پرید توی حرفمو گفت : اگه یکم افسارو شل کنی اسبها تند تر میان ...
امیلی نگاهی به اون کرد و گفت : ما عجله ای نداریم داریم از منظره لذت میبریم .
جوان _ شما اگه مشکلی ندارید من دارم ... ما توی یه جنگ هستیم دلم نمیخواد بخاطر شما سه نفر نتونم برم پیش لشکریان .
جس _ خب برو ... اون قصره ما میریم دیگه .
جوان _ اگه تونستید برید تا اونجا داخلش نمیرید چون کشته میشید ...
_ باشه بابا . امیلی تندتر برو آقا برن به قرارشون برسن .


--------------------------------------------------------------------------------

دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم . نزدیکی قصر که رسیدیم پسر جوان یه چیزی از توی لباسش در اورد و گرفت توی هوا و داد زد : ساینیلاس ...
دروازه با صدایی باز شد . پسر جوان رو به ما گفت : شما برید داخل من باید برم .
و بدون اینکه منتظر جوابی از ما باشد با سرعت از کنارمان رد شد . امیلی کالسکه رو به داخل هدایت کرد . وارد شهر کوچکی شده بودیم محو اطراف بودیم .
جس _ عین فیلم مرلینه ...
امیلی _ من چقدر به تو میگم اینقدر ماهواره نگا نکن .
جس خواست چیزی بگه که صدایی باعث شد هرسه مون به طرفش برگردیم : ببخشید ؟
دختر جوانی که موهایش را دم اسبی بسته بود و لباسی همانند لباس شوالیه ها پوشیده بود . هرسه به او نگاه میکردیم که گفت : من آلیس هستم ...
امیلی از کالسکه پایین پرید و با آلیس دست داد و ما را معرفی کرد و در آخر افزود : با سوفی داشتیم میومدیم که بین راه بهمون حمله کردن . سوفی حالش بد شد . ادوارد بردش و یه پسری مارو اورد اینجا ...
از خلاصه کردن امیلی خنده ام گرفت . آلیس با تعجب گفت : ادوارد کیه ؟
جس _ همین شاهزاده تون دیگه ...
آلیس لبشو گزیدو گفت : عالیجناب رو میگید !!
جس _ اوهوم .
آلیس چیزی نگفت و به راه افتاد هرسه پشت سر او میرفتیم همونجور که میرفت گفت : من نمیدونم شمارو باید کجا ببرم فعلا برید پیش ماریا تا وقتی عالیجناب اومدن ...
_ آلیس ....
هرچهارنفرمون به طرف صاحب صدا برگشتیم . برای اولین بار با دیدن چارلی ذوق کردم .
چارلی _ کو سوفی ؟
امیلی با من من گفت : تو راه بهمون حمله کردن ...
چارلی با نگرانی گفت : نگو که چیزیش شده ...
امیل _ نه نه حالش خوب بود ...
چارلی _ بود ؟
دیدم این امیلی نمیتونه بگه گفتم : ذهنشو کنترل میکردن ... ادوارد بردش ...
چارلی با کلافگی دستی توی موهاش کشید و بعد از چند لحظه گفت : دنبالم بیایید ...
و خودش راه افتاد . با حرص دنبالش رفتیم .
چارلی _ اولا از این به بعد به ادوارد میگید عالیجناب دوما توی دستو پا نباشید ...
زیر لب داشتم فحشش میدادم که برگشت طرفم و توی چشام زل زدو گفت : مخصوصا تو ... دردسر درست کنی خودم مجازاتت میکنم .
_ وای وای ترسیدم !
چارلی همچنان با خشم نگام میکرد که صدایی باعث شد به طرف اون برگرده . چارلی به دختر جوانی تعظیم کرد و گفت : شما چرا از خوابگاهتون اومدید بیرون ؟
_ برادرم کی میاد ؟
چارلی _ بانوی من ایشون چند روزی نمیان ...
اشک توی چشای خوشرنگ زیتونیش حلقه زد و با بغض گفت : مطمئنی حالش خوبه ؟
چارلی به آرامی لبخندی زدو گفت : آره مطمئنم شما نگران نباشید و برگردید توی خوابگاهتون .
دخترک اشکهاشو پاک کرد و گفت : توی اون اتاق حوصله ام سر میره میشه کمی اینجا بمونم ؟
چارلی _ ولی اینجا خطرناکه هر لحظه امکان داره حمله کنن .
دخترک سریع گفت : ولی من میتونم از خودم دفاع کنم ...
چارلی _ میدونم ولی اونا که نمیان جلو بجنگن ... از جادو استفاده میکنن پس برید داخل نمیخوام اتفاقی واستون پیش بیاد .
دخترک با لبو لوچه آویزان به راه افتاد .چارلی کنارمان ایستاد و آهسته گفت : یه تعظیم میکردید هیچی نمیشد .
جس _ ما از کجا میدونستیم این بچه پرنسسه !!!
چارلی _ حالا که فهمیدید ...
و به راه افتاد . کنار پرنسس قدم برمیداشت و با او حرف میزد . جلوی در بزرگ قصر ایستادیم که چارلی رو به ما گفت : همینجا باشید الان میام ...
پرنسس نگاهی به ما کرد و گفت : من حوصله ام سر میره میشه اینا بیان پیش من ؟
چارلی نگاهی به ما کرد و دوباره به پرنسس نگاه کرد و گفت : ولی ...
پرنسس _ خواهش میکنم ...
چارلی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت : باشه ...
پرنسس جوان با ذوق بالا پرید و گونه ی چارلی را بوسید و گفت : ممنون ...
و به طرف ما آمد و گفت : بیایید دنبالم تا بریم توی اتاق من ...
امیلی و جس جلوتر از من راه افتادند خواستم دنبالشان بروم که چارلی بازویم را گرفت و گفت : اگه خرابکاری کنی میکشمت ...
بازومو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدمو گفتم : حیف به کمکت احتیاج داریم وگرنه حالتو میگرفتم .
چارلی با عصبانیت نگام کرد . با خونسردی پشت سر دخترا شروع کردم به راه رفتن.
پشت سر بقیه راه میرفتم ... دستامو از پشت به هم قلاب کرده بودم و اطرافو نگاه میکردم ... راهرو بزرگی که ارتفاعش حدودا ده متر بود ... نقاشی های انسانهایی فاخر قاب شده روی دیوارها خودنمایی میکرد ... هر از چند گاهی خدمتکاری از کنارمون رد میشد . بعد از چند دقیقه بالاخره راهرو تموم شد و پرنسس به طرف یه راهرو دیگه پیچید و با ذوق گفت : اوناهاشش ... اتاق منه . به آخر راهرو که دری چوبی بود اشاره کرد . سرعتش را بیشتر کرد و به طرف در رفت و آن را باز کردو وارد اون شد . جس _ وای طفلک انگار تا به حال همبازی نداشته ... چه ذوق کرده . پشت سر امیلی و جس وارد شدم . بادیدن اتاقش فکم افتاد ... یه تخت دونفره وسط اتاق بود و روش پر از بالشت های گوناگون بودو با یه ملحفه کرم رنگ تزیین شده بود . کمی دورتر از تختش میزی بود که چندتا شیشه روش بود ... عین میز آرایش خودمون ... شیشه ها هم فکر کنم عطر بودن ... با اینکه چیز زیادی توی اتاقش نبود ولی اتاق بزرگی بود که به جرئت میتونم بگم 300 متری بود . پرنسس روی تختش نشست و گفت : من الیویا هستم ... جس رفت طرفشو گفت : من جس این روبی اینم امیلی ... و با دست بهمون اشاره کرد . الیویا پاهاشو توی شکمش جمع کرد و با شوق بهمون چشم دوخت و گفت : الان یه ساله با کسی جز خدمتکارای پیرمون ارتباط نداشتم ... امیلی با تعجب بهش نگاه کردو گفت : واقعا ؟ الیویا سرشو تکون داد ... انگار تازه یادش اومد که بهمون نگفته بشینیم ... اشاره کرد و گفت : راحت باشید ... جس کنار الیویا نشست که الیویا گفت : خسته شدم از اینهمه القاب و تجملات ... دوست دارم مثل برادرم هیچوقت توی قصر نباشم ... برم پیش مردم ... باهاشون باشم و حرف بزنم ولی نمیتونم . جس _ خب چرا ؟ الیویا _ مادرم نمیذاره ... میگه که یه شاهزاده نباید مثل مردم عادی باشه . پوزخندی زدم و گفتم : تفاوت شما با مردم عادی توی اینه که شما ثروتمندید ... الیویا سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت : ای کاش نداشتیم ... امیلی بحثو عوض کردو گفت : چند سالته ؟ الیویا _ چند روز پیش رفتم توی 14 سال . _ تو بعدا ملکه میشی ؟ الیویا _ نه چون من دوتا برادر دیگه دارم ... یکیش اون ادوراد هیز بود ... اون یکیش کی بود ؟! آها همونی که با چارلی درموردش حرف میزد ... تا شب با الیویا میگفتیم و میخندیدیم . با اومدن سوفی هرسه با خوشحالی به طرفش رفتیم . سوفی رو محکم بغل کردمو گفتم : خودتی ؟ سوفی با خنده _ آخرین باری که چک کردم خودم بودم ... الیویا با دیدن سوفی به طرفش اومد . سوفی نیمچه تعظیمی کرد و گفت : بانوی من شام حاضره . و رو به ما گفت : شماها هم دنبالم بیایید باید بریم . الیویا درحالی که با یکی از خدمتکارا میرفت به ما گفت : فردا منتظرتونم . جس _ چشم ... به دنبال سوفی میرفتیم . سوفی _ باید بخوابیم تا واسه فردا سرحال باشیم ... _ مگه فردا چی میشه ؟ سوفی _ هرکان و شوالیه هاش به شهر نزدیک شدن ... چارلی رفت دنبال شوالیه هایی که رفته بودن به روستاهای جنوبی . جس _ وای خدا ... دارم میمیرم از هیجان . با این حرف جس من و امیلی با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم . جس _ چتونه ؟! خب میترسم دیگه ... سوفی لبخندی زد و گفت : دوروز باید از شهر محافظت کنیم و من به کمکتون نیاز دارم . امیلی _ به کمک ما ؟ سوفی _ اره ... تمام شوالیه ها از شهر خارج شدن کسی نیست جز زنها و بچه ها و پیر ها ... جس _ حال میکنم با این نقشه کشیدنشون ... همه رفتن که چی ... مثلا خواستن ثابت کنن بلدن بجنگن ... سوفی _ بنا به دلایلی مجبورش شدن ... سوفی در اتاقی رو باز کرد و گفت : شما اینجا باشید تا بگم واستون غذا بیارن ... من باید برم پیش پادشاه ... و بیرون رفت . جس با خوشحالی به طرف تخت رفت و خودش را روی آن انداخت . -------------------------------------------------------------------------------- جس _ من خسته ام میخوابم ... غذا هم نمیخورم . کنارش دراز کشیدم ... چند لحظه بعد دیگه چیزی نفهمیدم . سوفی _ بیدار شید .... سرمو بلند کردم و به سوفی نگاه کردم . بلوز شلوار قهوه ای پوشیده بود . _ سلام ... سوفی _ سلام ... چرا دیشب شام نخوردید ؟ امیلی در حالی که داشت موهاشو درست میکرد گفت : خسته بودیم ... جس از تخت پایین پریدو گفت : الان از خجالتتون درمیام ... دارم میمیرم از گرسنگی ... بلند شدمو خودمو کج کوله کردم .... کمر بدبختم صداش دراومد ... با سوفی رفتیم توی آشپزخونه ... سوفی _ صبحونه بخورید تا برم واستون لباس بیارم ... پشت یه میز نشستیم ... خانم میانسالی ظرفهایی رو گذاشت جلومون ... با دیدن غذا ها اشتهام کور شد ... یه جوری بود . بشقابمو هل دادم جلو و بلند شدمو گفتم : نمیخورم . جس در حالی که میخورد گفت : گرسنه ات میشه ها ... بی توجه به حرفش از آشپزخونه دراومدم ... یه راهرو ... کدوم طرف برم ؟! بیخیال به طرف چپ رفتمو مشغول دید زدن اطراف شدم ... تمام دیواره هاش از سنگ بود ... ای جان چجوری اینو ساختن ... هر یک متر مشعلی به دیوار بود ... روبروی یکی از مشعلها ایستادم و دستمو بردم نزدیک تا بردارمش که صدای سوفی توی راهرو پیچید : اینجا چیکار میکنی ؟ به طرفش رفتمو گفتم : اومدم یه نگا بندازم . سوفی یه دست از لباسا رو داد دستمو به دری اشاره کردو گفت : برو اونجا بپوش . لباسو گرفتمو رفتم توی اتاق . یه اتاق ساده که حدس زدم انباری باشه ... لباسمو تند عوض کردم و لباسای قبلیمو برداشتمو رفتم بیرون . جس با دیدن من سوتی کشیدو گفت : عین رز توی رابین هود شدی البته رز مو مشکی ... لبخندی زدمو به سوفی گفتم : اینا رو چیکار کنم ؟ به کیسه ای اشاره کردو گفت : بزارشون توی این . گذاشتمشون توی کیسه و روبروی امیلی نشستمو گفتم : موهامو بباف . لقمه ای گذاشت توی دهنشو شروع کرد به بافتن موهام . جس و امیلی هم اماده شده بودند . جس یه لباس سبز لجنی پوشیده بود و موهاشو که تا شونه اش بود بالا بسته بود . امیلی هم یه لباس سیاه پوشیده بود و موهاشو گوجه ای بسته بود ... به خودم نگاه کردم ... بلوزی که دو وجب بالای زانوم بود که یه کمربند قهوه ای دور کمرم بود و یه شلوارک تنگ که به رنگ کرم بودند ... با دیدن تیپم لبخندی زدم و پشت سر بچه ها بیرون رفتم ... از قصر بیرون اومدیم و رفتیم طرف دروازه ورودی . آلیس با دیدن سوفی سرشو خم کردو گفت : بانوی من .... سوفی _ اتفاق خاصی نیفتاده ؟ آلیس _ نه اما و سارا هم اومدن ... سوفی _ از لشکریا خبری نیست ؟ آلیس _ سارا میگفت توی مشکل افتادن گویا شوالیه های هرکان بهشون حمله کردن ... سوفی _ خدا کنه هیچی نشده باشه ... سوفی نفس عمیقی کشیدو رو به ما گفت : هیچی از جنگ حالیتون نیست ؟! جس _ تو ولات ما اینجور چیزا لازم نمیشد ... سوفی با تعجب به جس چشم دوخت ... امیلی با خنده گفت : بیخیال حرفای این ... چیکار باید کنیم ؟ سوفی _ امیلی تو با آلیس برو ... و رو کرد به آلیسو ادامه داد : نکات لازمو بهش بگو ... مراقب باشید . آلیس _ چشم بانوی من . سوفی راه افتادو گفت : شما دوتا بیایید لازمتون دارم . امیلی رو بغل کردمو بوسیدمش و دنبال سوفی و جس راه افتادم . _ کسی توی این شهر نیست ؟ سوفی _ همه توی پناهگاهن . بعد از چند دقیقه که از میان خونه ها رد میشدیم سوفی کنار دیواری ایستادو میخی که داخل دیوار بود رو کشید پایین . دیوار سنگی حرکت کردو دری باز شد . خودش جلوتر از ماها رفت . دنبالش رفتیم ... راهروی تاریکی بود ... سوفی مشعلی رو برداشتو روشن کردو گفت : این پناهگاهه . بعد از طی چند متر به پله هایی رسیدیمو ازشون رفتیم پایین ... وای خدا اینجا که پر از آدمه ... همه ی شهر توی یه مکان تاریک بودن ... صدای گریه ی بچه ها و سرفه های گاهو بیگاه سکوتو میشکست . سوفی با صدای بلندی داد زد : همه به من گوش بدن ... همه ساکت شدن و داشتن به ما نگاه میکردن . سوفی چند قدم رفت جلوترو همونطور باصدای بلند گفت : هیچ مردی توی شهر نیست ... ما زنها باید از اینجا دفاع کنیم پس هرکی داوطلبه بلند شه و دنبالم بیاد ... چند نفری بلند شدن که سوفی به جس گفت : ببرشون پیش امیلی و آلیس ... و مشعلو داد دست جس . جس لبخندی زد و گفت : در خدمتم بانوی من ... و جلوتر از بقیه راه افتاد . سوفی دستمو کشید و گفت : بیا دنبالم . از میون مردم رد شدیم و وارد یه راهرو دیگه شدیم ... سوفی بدون اینکه مشعلی رو روشن کنه راه میرفت . سوفی _ تو باید بری پیش چارلی و خبری رو که بهت میگمو بهش بدی ... _ من ؟! چجوری .... سوفی چیزی نگفت . کم کم توی تاریکی نوری میدیدم ... پنجره کوچیکی توی دیوار بود . سوفی دستشو از اون برد بیرون و گفت : هایدن اینجایی ؟ صدایی توی راهرو پیچید : توئی سوفی ؟ و در باز شد ... با دیدن جنگل لبخندی زدمو پشت سر سوفی خارج شدم . سوفی چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و دستش توی هوا بود ... انگار داشت یه چیزیو ناز میکرد ... سوفی _ هایدن باید با دوستم روبی بری پیش چارلی ... دهنم باز مونده بود ... این داشت با چی حرف میزد ؟ دوباره صدا اومد : باشه ... سوفی رو به من گفت : بیا بپر بالا . داشتم همونجوری نگاش میکردم . _ بپرم بالای چی ؟ سوفی _ تا الان دست راستت نشکسته ؟ _ نه دست چپم شکسته ... سوفی سرشو تکون داد و گفت : پس بگو چرا نمیبینی ... این هایدنه . تو رو میبره پیش چارلی . و نزدیکم شد و نامه ای رو از توی لباسش دراورد و داد دستمو گفت : بده بهش . نامه رو گذاشتم توی لباسم و به کمک سوفی سوار چیزی شدم که اصلا نمیدونستم چیه ... سوفی _ هایدن ... شما رو نباید کسی ببینه حتی استاد . هایدن _ چشم . سوفی دستامو گرفتو دور یه چیزی انداختو گفت : محکم بگیر سرعتش زیاده ... مراقب خودت باش . سرمو تکون دادم که یهو به حرکت دراومدم ... از ترس چشامو بستم ... یا خدا این چیه ... من هنوز جوونم میخوام زنده بمونم . هایدن _ چشاتو باز کن . _ میترسم ... هایدن _ چه شجاعی تو ... هیچی نگفتم و همچنان چشامو محکم بسته بودم ... نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم سرعتش کم شد . لای یکی از چشامو باز کردم ... کم کم داشت می ایستاد .... بین یه گردان سرباز و شوالیه بودیم ... هایدن آهسته آهسته میرفت ... چشامو باز کردم . چارلی کنار یه نفر دیگه پیش یه چادر ایستاده بودند ... اهسته گفتم : چجوری بکشونیمش طرف خودمون ... توی این شلوغی که نمیشه حرف زد ... هنوز حرفمو کامل نزده بودم که چارلی رفت پشت چادرا ... هایدن هم رفت طرفش . چارلی پشت به ما داشت میرفت و هایدنم پشت سرش که یهو چارلی ایستادو گفت : هایدن اینجا چیکار میکنی ؟ من پریدم پایین که انگار تازه منو دید با چشای گشاد شده گفت : تو ؟ _ از طرف سوفی اومدم . و نامه ای رو که سوفی داده بودو در اوردم و گرفتم طرفش . نامه رو از دستم گرفتو بازش کردو شروع به خوندن کرد . از فرصت استفاده کردمو مشغول دید زدن اطراف شدم ... انقدر جنگل دیده بودم که دیگه حالم از درخت بهم میخورد ... بین درختا چادر زده بودن ... حدود پنجاه تا چادر بود ... با صدای چارلی به خودم اومدم : مشکلی پیش نیومده بود ؟ _ نه فعلا که امن بود ... چارلی به طرف چادرا رفت و گفت : دنبالم بیا . پشت سرش رفتم . همه با دیدن من چشاشون از کاسه زد بیرون . چارلی روبروی مردی ایستادو گفت : باید باهاتون خصوصی صحبت کنم . مرد یه نگاهی به من کردو با چارلی رفتن توی یه چادر ... نمیدونستم برم دنبالشون یا نه ... همونجا ایستادم . از نگاهشون میترسیدم ... اخم و تخم چارلی از نگاه اینا بهتر بود ... سرمو انداختم پایینو رفتم توی چادری که چارلی و اون مرده رفته بودن . پارلی با دیدنم نگاهی خشمگینی بهم کردو ادامه حرفاشو گفت : هایدن فقط میتونه در طول روز یه بار بره یه بار برگرده ... وضعیت شهر خوب نیست ... اجازه بدید من برم . مرد نگاهشو به چارلی دوختو گفت : با اینکه بهت اینجا احتیاج داریم ولی رفتنت به اونجا مهمتره . چارلی تعظیم کوتاهی کردو گفت : ممنون عالیجناب ... و به طرفم اومد و بازومو گرفتو منو از چادر کشید بیرون . دوباره رفتیم جایی که فکر کنم هایدن بود ... چارلی _ من باید برم ... و پرید پشت هایدن ... _ من ؟! چارلی _ هایدن فقط میتونه یه نفرو نامرئی کنه ... وار فتم یعنی باید میموندم پیش اینهمه مرد ... ؟! چارلی _ باید بمونی اینجا . نمیتونستم چیزی بگم ... اشک تو چشام جمع شده بود ... چارلی نگاشو بهم دوختو گفت : مراقب خودت باش . و نامرئی شد ... نمیدونستم رفته یا نه ... فقط به همون نقطه نگاه میکردم ... اشکهام جاری شدند ... وای خدا من الان چه خاکی توی سرم بریزم ... همش تقصیر اسپیانا بود ... _ ازت متنفرم . با صدای کسی از جا پریدم : چرا خانم کوچولو ؟ همون مردی بود که چارلی باهاش حرف میزد ... به طرفش برگشتم ... با لبخندی نگام میکرد ... یا خدا ... عقب عقب میرفتم و اونم به طرفم میومد ... یهو خوردم به یه دیوار ... از من بدشانس تر هم بود ؟! مرد _ نترس کاریت ندارم ... _ تروخدا برگرد . فاصله اش باهام فقط یه متر شده بود که یهو مرده پرت شد روی زمین . به فرشته نجاتم نگاه کردم ... تا به الان اینهمه از دیدنش ذوق نکرده بود ... ولی اشکهام گوله گوله میومد پایین . اسپیانا نزدیکم شدو گفت : خوبی ؟ فقط تونستم سرمو تکون بدم . مرد بلند شد و دوباره خواست بیاد طرفم که با دیدن اسپیانا لبخندی زدو گفت : به به دوست عزیزم ! اسپیانا _ وارسام تو باز مست کردی ؟! نمیفهمی تو موقعیتی نیستیم که بخوای خوش گذرونی کنی ؟ وارسام تلو تلو خوران نزدیکمون شد و با خنده ی چندش آوری گفت : مگه چی میشه ؟! هرکان الان حوصله نداره حمله کنه . و افتاد بغل اسپیانا ... اسپیانا اونو از خودش جدا کردو گفت : مثلا شاهزاده یه مشت آدم بدبختی ... خجالت بکش اونا تنها امیدشون به توئه ... وارسام با صدای ضعیفی گفت : به من چه ... میخواستن ... بهم ... اعتماددددد ... نکننننن دیگه حرفاشو نمیتونست بگه . اسپیانا اون کنار درختی گذاشتو به من گفت : بیدار شه حالش بهتر از اینه ... و بلند شدو روبروم ایستاد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟ _ یعنی خبر نداری ؟ اسپیانا _ سرم خیلی شلوغه ... هیچی نگفتمو نشستم و گفتم : تو مارو به این روز انداختی ... ازت بدم میاد . بهم نگاه کردو گفت : این جنگ ناخواسته بود ... من نمیدونستم اینجوری میشه ... من باید برم . با وحشت نگاش کردم و گفتم : منو اینجا تنها میذاری ؟ اسپیانا روبروم روی زانوهاش نشستو گفت : مجبورم ! دوباره اشکام جاری شدند . اسپیانا به وارسام که خوابیده بود نگاهی کردو گفت : اگه چیزی نخوره ادم خوبیه ... ازش نترس . _ حالا اگه بخوره ؟! اسپیانا _ دیگه نمیخوره ... و بلند شدو گفت : خداحافظ . و غیب شد . سرمو به تنه درخت تکیه دادمو به اشکام اجازه جاری شدن دادم ... وای خدا چقدر بدبخت بودم ... چشامو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم که با صدای شکستن شاخه ها از جا پریدم ... صدا از پشت سرم میومد ... بلند شدمو نگاهی به پشت سرم کردم ... نمیدونستم چیکار کنم ... شاید از سربازای خودشون بود ... ولی نه ! به وارسام نگاه کردم ... ازش بخاری بلند نمیشد ... دویدم طرف چادرا ... که به یکی برخوردم ... نگاش کردم ... وای این اینجا چیکار میکرد ؟! --------------------------- ادوارد _ شمایید ؟ اینجا چیکار میکنید ؟ با تته پته گفتم : یه صدایی میاد اون پشت ... ادوارد نگاهی به اون طرف کردو گفت : خیالاتی شدی ... با حرص گفتم : یکم بیایید اونطرفتر متوجه .... هنوز حرفم تموم نشده بود که نوری بنفش رنگ از کنار گوش هر دومون رد شدو خورد به یکی از چادرا و در یک لحظه چادر آتیش گرفت ... ادوارد داد زد : حمله کردن ... و دست منو گرفتو کشید توی یکی از چادرا و گفت : اینجا بمون ! و خودش دوید بیرون . روی زمین نشستم ... از بیرون صدای همه چی میومد ... صدای شیهه اسب ... برخورد شمشیرها بهم ... صدای فریاد آدما ... زانوهامو گرفته بودم توی بغلم که ادوارد با یه سرباز اومدن داخل ... وارسامو کشون کشون کشیدن طرف من ... انداختنش کنار من و ادوارد گفت : نیا بیرون ... و دویدن بیرون ... همونجور که زانوهامو بغل کرده بودم داشتم اشک میریختم . نمیدونم چند دقیقه توی اون وضع بودم که پارچه جلوی چادر رفت بالا و ادوارد اومد داخلو در حالی که داشت بیرونو نگاه میکرد گفت : بلند شو باید بریم ... به وارسام نگاه کردمو گفتم : وارسامو چیکار کنیم ؟ نگاه کلافه شو به اون دوختو به طرفش اومد و یه جام پر از مایعی رو ریخت روی صورتش که وارسام از خواب پرید ... با گیجی به اطراف نگاه میکرد که ادوارد دست انداخت زیر بازوش و گفت : بلند شو باید بریم . از چادر در اومدیم ... هنوز چند قدمی نرفته بودیم که یه نوری خورد توی سر ادوارد و پخش زمین شد ... وارسام که تعادل نداشت با اون خورد زمین ... دوتا مرد که شنل های سیاهی داشتن به ما نزدیک شدن نمیدونستم چیکار کنم ... وارسام سعی میکرد بلند شه ... یکی از مردا رفت طرف وارسام و موهاشو چنگ زدو بلندش کرد و گفت : بالاخره پیدات کردیم ... بریم که بانو منتظرته . مرد دومی داشت نگام میکرد ... دستشو برد بالا تا منو بزنه که مرده اولی گفت : بیارش لازممون میشه ... خوشگله ! از این حرفش تمام بدنم لرزید به خودم اومدمو خواستم فرار کنم که موهای بافته شدمو گرفتو پشت سر خودش کشید ... درد بدی توی بدنم پیچید ... نمیخواستم جیغ بکشم ... چند متری که منو کشید پرتم کرد روی یه چیزی مثل اسب ... حدود سه متر ارتفاع داشتو سیاه بود ... یه لحظه به فکر کردم هایدن این شکلیه ... وای نکنه دستم شکسته ؟ دست راستمو تکون دادم ... نه درد نداشتم ... مثل منگلا نفس عمیقی کشیدم که وارسامم انداختن روش و یکی از مردا گفت : ببرشون پیش بانو ... حیوونه سرشو تکونی داد و یهو سرعت گرفت ... وای خدا چرا اینا یهو رم میکنن ... خب عامو یواش هم بری میرسی ... خودمو انداختم روی وارسام تا هم اونو بگیرم هم خودمو ... _ هوی تنه لش بیداری ؟ پهلومو نیشگون گرفت ... ضعف رفتم ... وای خدا این بیدار بود ... دستمو گذاشتم روی جای نیشگونش ... ای بمیری داغونم کردی ... خیلی درد میکرد ... راست نشستم تا نگاه کنم ببینم چی شده ... تا من بلند شدم وارسام دستشو انداخت دور گردن حیوونه که یهو حیوونه بیچاره ایستادو ... من فقط وقتی موقعیتمو فهمیدم که با صورت خورده بودم زمین ... از درد اشک هام سرازیر شدند ... دماغم شدیدا درد میکرد ... نمیتونستم بلند شم ولی صدایی میشنیدم ... بهشون نگاه کردم ... فقط مشت وارسامو دیدم که خورد تو شکم حیوونه و بدبخت نقش زمین شد ... وارسام چند لحظه به اون نگاه کرد و سپس سرشو برگردوند طرفم ... وای خدا چه جیگری بود ... اوووی روبی چشاتو درویش کن دختره هیز تو الان صورتت داغونه ... آها راستی ... وای دماغم دستمو گذاشتم روی دماغم ... خیلی درد میکرد . _ خبر میدادی بد نبود ! اومد طرفمو گفت : بلند شو باید بریم .... _ هه هه زده دماغ نازنینمو شکونده بعد شاکی هم هست ... وارسام _ نگا من حوصله کل کل باتو رو ندارم ... با زبون خوش بلند شو راه بیفت وگرنه میرمو پشت سرمو نگاه نمیکنم . _ وای خدا ترسیدم ... میتونی بری ... ولی بدون به خاطر جنابعالی توی این هچل افتادیم ... وارسام _ بخاطر من ؟! _ بله ... اگه جناب تا خرخره مشروب نمیخوری و حالت بد نمیشد دیگه لشکریا شکست نمیخوردن ... همش تقصیر توئه بی لیاقته .. نمیدونم چجوری شاهزاده یه ملت شدی ... داشتم دماغمو میمالیدم که با عصبانیت اومد طرفمو بازوهامو گرفت توی دستشو منو محکم زد توی یه درخت ... از دردی که توی کمرم پیچید اشکام سرازیر شد ... بازوممم اینقدر محکم چنگ زده بود که صدای شکستنشونو میشنیدم . وارسام _ مثلا تو کی هستی که اظهار نظر میکنی ... کارای من به تو یه کس دیگه ای ربطی نداره ... و ولم کرد ... اونقدر کمرم درد میکرد که نتونستم روی پاهام وایسم و روی زمین نشستم ... ای بمیری ... چه زوری هم داره . راه افتاد و گفت : میتونی تا ابد اینجا بمونی یا با منم بیاییو حرف نزنی ... نمیتونستم اینجا بمونم ... خواستم بلند شم که دوباره درد لعنتی پیچید توی بدنم ... _ لعنتی زدی داغونم کردی ... ایستادو نگام کرد . فهمید که نقش بازی نمیکنم اومد طرفمو گفت : درد داری ؟ دوست داشتم یه پ ن پ میومدم ولی نمیشد ... فقط سرمو تکون دادم ... یهو دستشو انداخت زیر پاهام و منو بلند کرد ... گرفت توی بغلشو اون یکی دستشو کشید به کمرم ... جیغم بلند شد ... وارسام _ چقدر نازک نارنجی هستی تو دختر .... با عصبانیت نگاش کردم و گفتم : زده داغونم کرده حالا میگه ... ای خدا منو نجات بده از دست اینا ... وارسام _ تو رو اسپیانا اورده اینجا ؟ داشتم شاخ درمیوردم این میدونست ... ؟! چیزی نگفتم که گفت : بد موقعی هم اومدید ... نگاش کردم ... تا زیر چونه اش بودم وای خدا ... یه لحظه خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ... چند دقیقه ای بود که راه میرفتیم ... احساس کردم دستشو داره میکشه روی کمرم خواست اعتراض کنم که گفت : صدا نده ... باید ماساژش بدم تا زودتر خوب شه نمیتونم تا هیزلند بغلت کنم ... هیچی نگفتم ... تا دلتم بخواد بغلم کنی ... پسره ی پررو ! آروم دستشو میکشید روی کمرم ... داشتم وا میرفتم ... ای خدا دختر تو چرا اینهمه بی جنبه ای ! داشت بهم خوش میگذشت که یهو گذاشت منو روی زمین ... میتونستم راست وایسم ... وارسام _ راه بیفت ! پشت سرش راه افتادم ... ای خدا من چقدر بدبختم ! همونجور که داشتم پشت سرش میرفتم دید میزدمش ... چهار شونه و هیکی بود ... قدم به زور تا سینه اش میرسید ... وای خدا من کوتوله ام ؟ نه بابا اون زیادی نردبونه ! داشتم از پشت براندازش میکردم که با صدایی از جا پریدم ... ------------------------------------ وارسام ایستادو اطرافو نگاه میکرد ... نزدیکش رفتم ... با اینکه کنار اونم امنیت جانی نداشتم ولی از هیچی بهتر بود ... وارسام _ اِبِگا خودتی ؟ یهو یه آدم کوچولوی خیلی ریز به اندازه یه بند انگشت افتاد روی شونه ی وارسام ... از ترس جیغ کشیدمو چند قدم رفتم عقب تر ... وارسام یه نگاه مسخره ای بهم کردو رو به آدم کوچولوهه گفت : خوبی ؟ _ عالی ام ... وایسا بزرگ شم ... وارسام با خنده برداشتش و انداختش روی زمین و گفت : جرئت داری یه بار دیگه روی شونه ی من بزرگ شو ... یهو اون آدم کوچولو به یه دختر تبدیل شد که از من یه وجب بلندتر بود ... به معنای کامل هنگ کرده بودم و داشتم مثل خنگا نگاشون میکردم ... ابگا به من نگا کردو گفت : این کیه ؟ وارسام _ دسته گل اسپیاناست ... ابگا با خوش رویی اومد نزدیکمو دستشو انداخت دور شونه ام و گفت : سلام عزیزم من ابگا هستم ... هنوز داشتم با وحشت نگاش میکردم ... با تته پته گفتم : من ... م ... رو ...بی ... ام ! ابگا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن بعد که کلی خندید رو به وارسام گفت : چیکارش کردی ؟ بدبخت داره میمیره از ترس وارسام _ جلوی من یه متر زبون داشت ... تو اومدی لال مونی گرفت ... با حرص نگاش کردم ولی اون بی تفاوت داشت به ابگا نگاه میکرد . ابگا گونه مو بوسیدو گفت : شرمنده باید برم وگرنه نمیذاشتم با این غول تنها باشی ... وارسام _ کجا ؟ ابگا _ استاد احضارم کرده ... وارسامو سرشو تکون داد ... ابگا دوباره کوچک شد ولی اینبار دیده نمیشد ... وارسام دوباره به راه افتادو گفت : راه بیفت حداقل تا شب برسیم به یکی از روستاها ... مثل یه بچه مطیع سرمو انداختم پایینو دنبالش راه افتادم ... میدونم چقدر راه رفته بودیم ... خسته بودم ولی وارسام همینجوری میرفت ... بالاخره صدام دراومد : بابا خسته شدم ... یکم استراحت کن ایستادو نگاشو بهم دوخت و گفت : تو بشین من الان میام ! خودمو انداختم ... وای خدا داشتم میمردم از خستگی ... همونجوری داشتم به بدنم کشو قوس میدادم که با صدای اسپیانا از جا پریدم : سلام .... نگاش کردمو گفتم : سلامو کوفت ... سلامو مرض ... همونجور داشت نگام میکرد ... _ ها چیه ؟ اسپیانا اومد کنارم دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش ... واه پسره ی بی چشم رو ... شیطونه میگه بزنمشا ... هیچی نگفتم ولی داشتم حرص میخوردم وارسام _ به به دوست عزیز خودم ! اسپیانا نیم خیز شد و رو به وارسام لبخندی زدو گفت : انگار حالت از صبح خیلی بهتره ! وارسام با خشم نگاش کرد که اسپیانا گفت : بابا عصبانی نشو ! نشستم و به زمین زل زدم ... اسپیانا بلند شدو گفت : این خانم کوچولو رو اذیت نکنیا ! وارسام _ ارزونی خودت ببرش ... با نبودنش زودتر میرسم به هیز لند ... اسپیانا _ خودت میدونی که نمیتونم ببرمش پس مراقبش باش و سرشو کج کردو غیب شد ... غرورمو له کرده بودن ... وارسام _ بلند شو راه بیفت ... و خودش راه افتاد . بلند شدمو پشت سرش شروع به حرکت کردم ... چقدر بدبخت بودم من ... چند ساعتی بود که راه میرفتیم هوا تاریک شده بود ولی روستایی ندیده بودیم . _ مطمئنی راهو درست اومدیم ؟ وارسام _ من تمام قلمرومو میشناسم ... _ بله صد البته حق با شماست ... با عصبانیت نگام کرد که فکر کنم شلوارمو خیس کردم ... بابا چشه نمیشه باهاش شوخی کرد ... از تاریکی میترسیدم کمی بهش نزدیک شدم ... یه نگاه تمسخر آمیز بهم کرد دوست داشتم سرشو بکوبم توی یه درختی چیزی .... _ یه سوال بپرسم ؟ هیچی نگفت ... منم بیخیال گفتم : چرا بعضی هاتون نیرو دارید بعضی ها ندارن ؟ وارسام _ کسایی که نیرو های خاص دارن جز قبیله ی کلابیتا هستن ... _ یعنی اسپیانا هم جزو اوناست ... وارسام _ آره جزو ماست ... _ مگه تو هم ؟ وارسام _ من قدرت بدنی زیاد دارم ... _ ولی تو که پدرت یه انسانه ... وارسام _ اونا هم انسانن ولی با قابلیت هایی ... مادر من جزو قبیله کلابیتا بود ... زن دوم پادشاه . داشتم از کنجکاوی میمردم ... خواستم دوباره سوال بپرسم که وارسام گفت : میتونی حرف نزنی ؟ واه ... من که صبح تا حالا حرف نزدم ... اخمام رفت توهم و بی توجه بهش جلوتر میرفتم ... حرصمو روی سنگا و چوبای جلوی پام خالی میکردم ... پسره ی بیخود ... انقدر دوست دارم بزنمش ولی با یاد آوری اینکه قابلیت داره بیخیال شدم ... نه که میتونستم نابودش کنم ... با دیدن نوری ایستادم ... _ اون چیه ؟ و به نور اشاره کردم . اونم به طرف نور نگاه کردو بازومو گرفتو کشید طرف یه درختی و گفت : همینجا بشین ... به هیچ وجه نیا بیرون . و رفت ... همونجا نشستم ... --------------------------------------------------- و رفت ... همونجا نشستم ... خوابم میومد .. چشامو بستم ... وارسام _ بیدار شو ... _ تروخدا بزار بخوابم . و دوباره چشامو بستم ... غلتی زدمو چشامو باز کردم ... کجا بودم ؟! چشامو کامل باز کرده بودم و اطرافو نگاه میکردم ... سرجام نشستم ... اصلا یادم نمیومد همچین جایی اومده باشم ... بلند شدمو رفتم طرف در چادر ... پارچه رو دادم بالا و بیرونو نگاه کردم ... وسط لشکریا بودم ... خواستم برم بیرون که صدایی منو از جا پروند : کجا ؟ نگاش کردم . لباسشو عوض کرده بود . _ سلام ! اومد طرفمو منو هل داد داخل چادرو گفت : میشینی همین جا و نمیای بیرون نمیخوام سربازا حواسشون پرت شه ... داشتم با حیرت نگاش میکردم ... پیرهنشو در اورد ... پشتمو بهش کردم ... وارسام _ فهمیدی چی گفتم ؟ جوابشو ندادم که موهامو گرفتو گفت : فهمیدی ؟ _ آره آره ... موهامو ول کردو در حالی که خنجرشو میذاشت کنار لباسش گفت : من تا عصر نمیام وای به حالت اگه از چادر بیرون بری ... و رفت بیرون ... دیوونه روانی ... داشتم ضعف میکردم ... دوروزی هیچی نخورده بودم ... دراز کشیدمو چشامو بستم ... با چشای بسته داشتم آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم که داغی چیزی رو روی صورتم حس کردم... بوی بدی هم میومد ... آروم چشامو باز کردم ... وای خدا این دیگه کی بود ... کاملا روم خم شده بود ... دستمو گذاشتم روی سینه اش و هلش دادم عقب ... ولی فقط چند قدم رفت عقبتر ... بلند شدم ... دنبال راه فراری میگشتم ... هیچی نبود ... حتی یه لیوان ... اومد نزدیکم دستاشو باز کرده بود و با خنده ی چندش آوری میگفت : چیه عزیزم ؟ اشک توی چشام حلقه زده بود ... _ تروخدا ولم کن ... نزدیکم شد و بازوهامو گرفتو منو کشید توی بغلش ... اونقدر ضعف داشتم که نمیتونستم از خودم دفاع کنم ... صورتشو برد سمت گردنم و بوسید ... داشتم از ترس میلرزیدم ... جونی توی بدنم نمونده بود ... صدای وارسام توی گوشم پیچید : تو اینجا چیکار میکنی ؟ مرد مرا رها کرد ... جانی توی بدنم نداشتم ... پاهام سست شدو خوردم زمین و دیگه چیزی نفهمیدم ... چشامو باز کردم ... باز همونجا خوابیده بودم ... اشک به چشام هجوم اورد ... وارسام _ خوبی ؟ برگشتم نگاش کردم ولی جز یه هاله اشک چیزی ندیدم ... پلک زدم تا بتونم ببینمش ولی بغضم ترکید ... وارسام _ خیلی وضعت خوبه گریه هم بکن ... _ حالم از همه تون بهم میخوره ... هم از تو هم از چارلی هم از اسپیانا ... ادوارد حداقل میخواست جونمو نجات بده ولی شماها هق هق امانمو برید ... وارسام _ وظیفه اسپیانا محافظت از توئه نه من یا چارلی ... در همه حال داشت غرورمو له میکرد ... رومو ازش برگردوندم ... وارسام _ من باید برم ... واست یه محافظ گذاشتم ... غذاتم بخور با صدای قدمها متوجه شدم که رفت ... ---------------------------------------------- سرمو برگدوندم ... آره رفته بود ... اشکامو پاک کردم ... سرجام نشستمو به غذا نگاه کردم ... نمیتونستم بهش بی تفاوت باشم ... به طرف غذا حمله ور شدم و مشغول خوردن شدم ... بعد از خوردن غذا دوباره دراز کشیم ... با صدای ادوارد سرمو به طرفش برگردوندم ... سرجام نشستم ... اومد کنارم نشست و گفت : خوبی ؟ _ ممنون ... کی برمیگردیم ؟ ادوارد _ نمیدونم معلوم نیست ... آهی کشیدم و سرمو انداختم پایین . ادوارد بلند شد و گفت : استراحت کن . و رفت بیرون ... ازش خوشم میومد مثل کیان باهام رفتار میکرد ... دلم واسه کیان تنگ شده بود ... دوباره اشکام جاری شدند . سرمو فرو کرردم توی بالشتم و بغضمو رها کردم . صدای وارسامو شنیدم ... آروم چشامو باز کردم داشت با یکی حرف میزد وارسام _ شوالیه ها توی این مناطقن ... هنوز به قلعه نرسیدن ... _ چارلی امروز اومد اینجا ... حال ملکه مادر بد شده ... وارسام _ میتونی بری ... حس کردم نشست کنارم . کمی خودمو جمع کردم که گفت : یا من باید اینجا بخوابم یا تو ... بدون اینکه نگاش کنم بلند شدم ولی مچ دستمو گرفتو گفت : بگیر بخواب . با عصبانیت دستمو از دستش بیرون کشیدمو از چادر رفتم بیرون ... هوا سرد بود دستمو دور خودم حلقه کردم و رفتم پشت چادر ... ادوارد کنار چندتا سرباز نشسته بود و داشتن حرف میزدن ... رفتم کنارش نشستم با دیدن لبخندی زدو گفت : بیدار شدی ؟ حالت بهتره ؟ سرمو تکون دادم ... میلرزیدم ... ادوارد با دیدنم به یکی از سربازا گفت که اتیش درست کنه ... بعد از چند دقیقه آتیش درست شد ... نزدیک تر نشستم ... کم کم گرم میشدم ادوارد هم کنارم نشست باهم کمی حرف زدیم . نمیدونستم باید کجا بخوابم ... _ من باید کجا بخوابم ؟ دستمو گرفتو بلندم کرد و برد طرف یه چادری و گفت : من میرم پیش بچه ها میخوابم ... تو اینجا بخواب . لبخندی زدمو تشکر کردم و رفتم داخل چادر دراز کشیدمو به ادوراد فکر کردم ... بار اول در موردش چه ها که فکر نکرده بودم ولی اون بهم محبت میکرد مثل یه برادر ... برعکس برادر روانی اش . چشامو بستم ... دلم برای جس و امیلی تنگ شده بود ... حس کردم کسی کنارم دراز کشید خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت روی دهنمو گفت : شششش وای خدا اینکه وارسام بود ... پشت بهش خوابیده بودم ... دستشو میکشید روی شکمم ... چشامو بستمو ... دستشو برداشت ... _ تروخدا ولم کن ... وارسام _ چجوری با اون ادوارد مهربونی به من میرسی پاچه میگیری ؟! دلم نمیخواد چیزی رو اون داشته باشه ولی من نداشته باشمش ... داشتم میلرزیدم ... وای خدا این چی میگفت ؟ وارسام _ همیشه بخاطر اینکه فرزند نامشروع پادشاه بودم منو مسخره میکردن ... پسر بزرگ پادشاه بودم ولی به اندازه الیویا قدرت نداشتم ... توی دلم موند یه بار پدر بهم توجه کنه ولی همیشه مرکز توجه اش اون زن لعنتی و بچه هاش بود ... اشکهام جاری شدند ... نه بخاطر وارسام بخاطر خودم ... میترسیدم حدسم درست باشه ... وارسام _ دلم نمیخواد ازش ببازم ... و منو به طرف خودش برگرداند و روم خم شد ... سرشو اورد نزدیک صورتم و لبامو بوسید ... فکر کنم از شوری اشکایی که روی صورتم بود فهمید گریه کردم ... وارسام _ از من میترسی ؟ بغضمو فروخوردمو گفتم : ولم کن تروخدا ... وارسام _ تو باید مال من شی ... خواستم خودمو از زیر دستش بکشم بیرون ولی منو محکم گرفته بود ... با گریه فریاد زدم : مگه من وسیله ام که هروقت دلت خواست منو داشته باشی ... بفهم منم آدمم مثل تو ... کمی فشار دستاش شل شد ... از فرصت استفاده کردمو خودمو از زیرش دراوردم و دویدم بیرون چادر ... نمیدونستم کجا میرم فقط با صدای بلند گریه میکردم ... همونجوری که میدویدم پشت سرمو نگاه کردم ... نیومد دنبالم ... یهو محکم خوردم به یه چیزی ... قبل از اینکه بخورم زمین منو گرفت ... چشامو باز کردم و نگاش کردم ... یه پسر حدودا 28 ساله بود ... ای خدا حالم دیگه از پسر جماعت به هم میخوره ... ازش فاصله گرفتمو گفتم : ببخشید ... _ خواهش میکنم شما ... حرفش تموم نشده بود که دستی دورم حلقه شد ... صدای وارسامو کنار گوشم شنیدم : تو اینجایی عزیزم ؟ بعد بلند تر گفت : چطوری فارکیل ؟ کسی که فهمیدم اسمش فارکیله یه نگا به من کردو روبه وارسام گفت : ممنون ... استاد برات پیغام داشت ... و یه نامه ای رو از توی کیفی که به کمرش بسته شده بود دراورد و داد دست وارسامو گفت : فعلا ... و سوار اسبی که آن طرف تر بود شد و رفت ... با حرص از حصار دستای وارسام خارج شدم و با صدای بلند گفتم : من چجوری باید از دست تو راحت شم ؟ لبخندی زدو گفت : نمیشه ... در حد کامل حالم ازش بهم میخورد ... نزدیکم شد و دستمو گرفت و گفت : حالا دختر خوبی باشو ... بی اختیار دستمو بردم بالا و زدم توی گوشش ... سرشو به طرفم چرخوند ... چشاش از عصبانیت قرمز شده بود ... ___________________________ ... به طرفم اومد و با یه دستش گلومو گرفت و بلندم کردم ... در حالی که فشار میداد گفت : فکر نکن خیلی مهمی واسم ... جز یه اسباب بازی چیزی نیستی ... به حرفش توجه نداشتم ... توی هوا معلق بودم ... گلوم میسوخت ... نفسم بالا نمیومد ... کم کم چشام داشت بسته میشد که خوردم زمین ... به سرفه افتاده بودم ... دستمو گذاشتم روی گلوم .... اسپیانا _ دیوونه زورت به یه دختر رسیده ؟! وارسام با عصبانیت رفت طرفش که اسپیانا غیب شد ... پشت سر من ظاهر شد ... وارساوم داشت با خشم نگامون میکرد ... اسپیانا _ پیش تو امنیت جانی نداره ... کمکم کرد تا بلند شم و رو به وارسام گفت : حالا تو بمونو لشکرت ... و ویاش یواش شروع به حرکت کردیم ... کمی از اونجا دورتر که شدیم اسپیانا روبروم ایستادو گفت : سوار هایدن شو و برو ... _ ممنون ! لبخندی زدو منو گذاشت پشت هایدن ... هایدن _ چطوری خانم شجاع ؟ لبخندی زدمو گردنشو گرفتمو گفتم : ممنون ... ایندفعه یواش تر برو به راه افتاد ولی تندتر از اونروز ... جیغ زدم : بابا گفتم یواش ... هایدن _ چشاتو باز کن رسیدیم ... با تعجب چشامو باز کردم ... جلوی دروازه بودیم با خوشحالی پایین پریدمو گفتم : ممنون . روازه باز شدو جس و امیلی دویدن بیرونو هوار شدن روی سرم ... جس _ وای نبودی بهمون خوش میگذشت ! امیلی چپ چپ نگاش کردو صورت منو بوسید و گفت : خوش اومدی ... بیا تعریف کن چی شد این دوروز ! با یادآوری دوروز گذشته اخمام رفت توهم و گفتم : بیخیال شید ... اونا هم سربه سرم نذاشتن و رفتیم داخل . روی تخت دراز کشیدمو پتو را تا کنار گلوم کشیدم و چشامو بستم ... زودتر از اونی که فکرشو کنم خوابم برد صبح با صدای دادو فریاد کسی بیدار شدم ... جس و امیلی نبودن ... _ هر چه زودتر ادواردو میاری اینجا فهمیدی ؟ از روی تخت بلند شدمو از پنجره پایینو نگاه کردم ... یه زن حدود 40 ساله روبروی چارلی ایستاده بود ... چارلی تعظیمی کردو گفت : بله بانوی من ... پس این ملکه بود ... قیافه خیلی معمولی ای رو داشت ... بیخیال اونا شدمو لباسمو عوض کردمو بعد از مرتب کردن موهام از اتاق بیرون اومدم ... خمیازه کشان داشتم مسیری نامعلومو میرفتم که یه خدمتکاری جلوم تعظیم کرد و گفت : بانو ، پایین منتظرتونن ... بفرمایید تا راهنماییتون کنم ... نیشم تا بنا گوش باز شد ... بهم گفت بانو .... وای خدا پس نیفتم یه وقت ... همونجوری که داشتم کیف میکردم وارد حیاط قلعه شدیم ... جس و امیلی کنار سوفی ایستاده بودند و باهاش حرف میزدن ... نزدیکشون شدم و گفتم : سلام ... سوفی لبخندی زدو گفت : صبح بخیر خوش گذشت رفته بودی جنگ ؟ سرمو تکون دادمو گفتم : من که فقط داشتم با شاهزاده شما میجنگیدم ... جس اومد نزدیکو گفت : گردنت چی شده ؟ وای گردنم کبود شده بود ... نمیدونستم چی بگم که سوفی گفت : دخترا شما برید به جاهایی که گفتم ... جس و امیلی رفتند ... سوفی رو به من کرد تا خواست حرف بزنه که گفتم : جان شوهرت بیخیال ماموریت فرستادن ما شو ... سوفی پقی زد زیر خنده ... خودمم خنده ام گرفت ... سوفی _ وایسا من حرف بزنم بعد تو اعتراض کن ... _ خب بفرمایید . سوفی _ باید بری پیش جک تا بهت اموزش رزمی بده ... _ میخوام چیکار ؟ مگه میخوام رو در رو بجنگم ؟ سوفی _ تو آره .... _ تروخدا بیخیالمون شو ... سوفی با جدیت گفت : گوش بده بعد نق بزن ... الیویا شب تو خواب راه میره ... تو باید ازش محافظت کنی ... دیشب توی جنگل پیداش کردن ... _ بابا مگه شماها نگهبان ندارید چطوری از دروازه رفته بیرون ؟! سوفی _ آلیس و جس رو زده داغون کرده ... _ تو خواب ؟! سوفی سرشو به علامت تایید تکان داد و افزود : میری پیش جک و میگی که من فرستادمت ... توی یه روز بهت یاد میده ... _ برو بابا مگه شوخیه ... توی یه روز میخواد به من چی یاد بده ؟! سوفی با کلافگی گفت : میری یا یکی دیگه رو بفرستم ؟ _ آخه من نمیخوام برم ... سوفی با حرص به طرف دختری که از آنجا رد میشید رفت و گفت : برو پیش جک و بگو من فرستادمت ... دختر بدبخت هنگ کرده بود ولی فقط گفت : چشم بانوی من و به راه افتاد.