وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

من و بارون 4

من و بارون 4

-حالا تو برو کلیدو بیا....
آندی بعد از 5دقیقه اومد...کلید رواز داخل کیفش دراووردو داد دستم....
-حالا چرا کیفتو آووردی؟؟؟...کلیدو برمیداشتی میومدی دیگه...
آندی:جلوی چشم مامان که نمیشد...
رفتمسمتاتاقامیرعلی...دیگه مثل اوندفعه استرس نداشتم...کلیدو چرخوندم در باز شد...وارد اتاق شدیم....برای اینکه اندی رو بترسونم یکدفعه با جیغ گفتم :امیـــــرعلـــی....
آندی پرید بالا...
آندی:وای کوشش....؟؟چی شد؟؟
-هیچی میخواستم ببینم چجوری میپری هوا....
-مسخره..ترسیدم...
-از چی میترسی؟؟؟ترس نداره....
-ترس نداره؟؟؟؟اگه امیرعلی بفهمه آبروم میره....یادت هست دفعه اول چقدرترسیده بودی!!رنگت شده بودگچ....
-خب اون موقع یه امر طبیعی بود..چون اولین باربود که داشتم میرفتم اتاق امیرعلی....
-برو تو تا بهت نشون بدم امرطبیعی رو....
در کمدو بازکردم....همه چیز مرتب کنارهم چیده شده بود...لباسا،کفشا،پالتوها،ی صندوقچه ی چوبی توی کمد خود نمایی میکرد...میخواستم خم بشم درشو بازکنم که آندی زد روی شونمو در کمد روبهم نشون داد...وایـــــــــــــی باورم نمیشه....تمام عکسای من....حتی عکسایی که توی این 5سال ازهم جدابودیمم بود...اینارو ازکجا آوورده...!!!!کنار هرعکس شعری نوشته بودوتاریخی زده بود که نمیدونم برای چی تاریخ زده اصلا چه وقتی هست این تاریخ ها...
-آندی میبینی...چقدر جالبه....خیلی قشنگه..مگه نه؟؟؟
-آره عزیزم...
اشک توی چشمام جمع شده بود...خم شدم درصندوقچه رو بازکردم...گردنبندی که خودش برام درست کرده بود باصدف....برداشتمش....دوباره داخل صندوق رو نگاه کردم...صدای ماشین امیرعلی اومد...
آندی:بلند شو باران...امیرعلی اومد....
سریع بلند شدمو درکمدو بستمو داشتم ازاتاق میرفتم بیرون که آندی گفت:گردنبندو کجا میبری؟؟برای چی برداشتی ضایع...؟؟میفهمه....
-بیا دیگه....اشکال نداره بفهمه... این گردنبند مال منه....
از اتاق خارج شدیمو درو قفل کردم....روی تختم نشستم....حس عجیبی داشتم...حس قشنگی....واقعا امیرعلی هم منو دوستداره!!!نه دیگه بهم ثابت شد یه جورایی...گردنبندو انداختم گردنم...آرامش پیداکردم...انگار امیرعلی کنارم بود...تشنه بودم...تشنه ی امیرعلی....دیگه نمیتونستم تحمل بکنم .....اولین فرصتی که پیدا بکنم بهش میگم چقدر دوسش دارم.....
قرار شد برای چهارشنبه سوری بریم باغ لواسون...ارشیا که ازهمه زودتر....کله ی سحر رفت لواسون....مامانو باباهم که ازشهرستان یک راست میرن لواسون....آندی ومهراد هم که با هم میرفتن...من موندمو زنعمو وعمو...دلم میخواست با امیرعلی برم...عمو زنعمو میخواستن حرکت کنن...زنعمو گفت:باران جان چرا آماده نیستی..؟؟تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم...
-مگه امیرعلی نمیاد؟؟؟
-زنگ زد گفت دیرمیاد....
حاضر شدمو راه افتادیم....رسیدیم جلوی درباغ....عمو چند تا بوق زد تا باغبون باغ دروباز کرد....توی مسیر تا درب ورود به ویلا درختای خیلی قشنگی که تازه شروع کرده بودن به شکوفه زدن...چند هفته ی دیگه این باغ دیدنی بود.....از ماشین پیاده شدیم...همه توی باغ بودن....آندی،مهراد،ارشیا،ما مان،بابا،نگین،پارساویه دوتا خانواده که نمیشناختم....میزوصندلی چیده بودن...اینا همش کارای ارشیاست...چند تپه آتیش درست کرده بود...از روی اونها یکی یکی پریدم....
-سلام به همگی...میبینم که جمعتون جمعه فقط گلتون کم بود که اونم از راه رسید...
پارسا:ا...پس چرا من نمیبینمش....
-ایناها روبه روت واستاده....
پارسا:آهان....اینکه گل نیست.....البته هستا ولی گل ختمی...
مامان:پارسا جون دخترمو اذیت نکن....
-بله ...قربون مامان خودم...
پارسا:باران گوشش از حرفای من پره...
رفتم کناره ارشیا...
-چطور مطوری پسر عمو؟؟؟
ارشیا:من خوبم تو چطوری؟؟
-خوب....راستی..اوناکی هستن...
-کی؟؟؟
-همون دوتا میز آخری دیگه....
-از همسایه های باغ...
یه خانواده ی 3نفره..زنومرد میانسال....پسرجوونوخوش تیپو هیکل...باموهای بور...چشمای آبی براق...میزکناریشون ...یه زن خوش چهره ی میانسالویه دخترجوون وخوشگل....موهای خرمایی...چشمای عسلی...
-بیا بریم معرفیت کنم...
میخواستم برم طرف میزکه صدای ماشین اومد....برگشتم مطمئن بودم امیرعلیه...نزدیک شد...خودش بود..اما...اما انگاری تنها نبود....هرچه قدر نزدیکتر میشد بیشتر مشخص میشد..
-وایــــــــــــــــــــــ ـــــی خدای من....این بردیاست.....
ازماشین پیاده شدن....دویدم سمت بردیا وپریدم بغلش....
-دلم برات تگیده بود بردیا....
بردیا منو بوسید....اشک توی چشمام جمع شده بود....
بردیا:سلام نم نم من....چرا بغض کردی کوچول موچول من!!!
-بازگفتی نم نم ....چون دلم برات تنگیده بود....
-منم همینطور نم نم ..ببخشید یعنی همو باران....
-چرا به من نگفته بودی میای ایران؟؟؟
-میخواستم غافلگیربشی....
نگام افتاد به امیرعلی...نگاش کن خشکش زده انگار...
-امیرعلی چرا وقتی میدونستی به من نگفتی؟؟؟
بردیا:من گفتم به کسی نگه...
مامانو باباهم رفتن جلو وبردیارو بغل کردنو بوسیدن...
ارشیا زدروی شونم....من برگشتم طرفش..کنارش همون پسر مو بور ایستاده بود...
-بله ارشیا جان...کاری داشتی؟؟
ارشیا:میخواستم مهمونمون رو بهت معرفی کنم...ایشون سپهرهستن...حتما یادته...رامسر...کناردریا...جش


دختر نازی بود...باصدای نازک ونازش گفت:ترانه....همسایه ی دیواربه دیوار باغ شما...با مادرم زندگی میکنم...
بردیاکچه اسم زیبایی....درس میخونید؟
ترانه:ترم چهارنرم افزار کامپیوتر...
پارسا:اوه..اوه...چه رشته ی سختی...
بردیا:حتما علاقه داشتید...
ترانه.:چی بگم...من به هنر ونقاشی علاقه داشتم...
بردیا:پس چی شد رفتی این رشته؟؟
ترانه:کنار درسم میتونم کلاس نقاشی برم...به گفته مامانم اینو انتخاب کردم....پشیمونم نیستم...
پارسا:راستی باران من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم....
نگین:بابت چی؟؟
-نگین راست میگه برای چی؟؟؟
پارسا:اون روزی که زدم زیر گوشت....
بردیا:توزدی توی گوش خواهر من؟؟به چه حقی؟؟؟
-بردیا جان آروم باش...داستان داره...پارسا اون لحظه حالش اصلا خوب نبود...دست خودش نبود...
نگین:پارســــــا؟؟؟؟
-بخاطر اینکه اون موضوع رو بهش گفتم...غیرتی شده بود مثلا....نتونست تحمل بکنه...منم موقعیتش رو درک کردم...هیچی نگفتم..حتی ناراحت هم نشدم...
بعداز خوردن شام دوباره توی باغ دور آتیش جمع شدیم....امیرعلی کنارم نشسته بود...سپهرهم روبه روم بود...
ارشیا: باران سیبزمینی آتیشی میخوری؟
-دستت دردنکنه...
ارشیا:سپهر گفت این کارو بکنیم..
هیچی نگفتم...مشغول صحبت کردن با بچه هاشدم...
سنگینی نگاهی رو حس کردم...سرمو چرخوندم سمت نگاه...نگاهم گره خورد به نگاه سپهر..معلوم نبود ازکی بهم خیره شده...یه لحظه ترسیدم...برگشتم به امیرعلی نگاه کردم...بااخم بهم نگاه میکر...سرمو انداختم پایین...نمیدونم چرا...انگار دست خودم نبود...دستو بردم نزدیک دست امیرعلی ودستشو توی دستم گرفتم...دستای سردم با گرمای امیرعلی گرم شد...به امیرعلی نگاه کردم...اونم به چشمام خیره شد....عاشقشم...عاشق رنگ چشماش..
توی حسو حال خودم بودم... که یکدفعه آتیش بالا گرفت....همه زاتیش فاصله گرفتن...امیرعلی هم منو هول داد طرف بقیه بچه ها...صدای ناله ی امیرعلی رو شنیدم..قلبم کنده شد ازقفسه سینم....
دست امیرعلی سوخته بود...جعبه کمک های اولیه رو اووردم...به دست امیرعلی رسیدگی میکردم...همینجورکه باندو میپیچیدم آروم آروم بدونه صدا اشک میریختم...آندیا اومد کنارم نشست...
آندیا:الهی قربونت برم داداشی...چی شد ؟؟دردم داری؟؟
امیرعلی:نه چیزی نیست...شماهاچرا یه موضوع کوچیکو بزرگ میکنید....باران ممنون...دیگه بسه..
آندیا:باران چرا چشمات بارونیه؟
امیرعلی:ببینم...باران منو نگاه کن...داری گری میکنی دختر؟؟
سرمو بالا گرفتم...با سرانگشتاش شکامو پاک کرد...
امیرعلی:گریه نکن...حیف این چشما نیست بارونیش میکنی...!!
به آرومی بلند شد ازسرجاشو رفت...
-آندیا چی شد که یکدفعه آتیش شعله ورشد؟؟
آندیاکمن حواسم نبود ..ولی ارشیا میگفت...
-چی ؟؟چی میگفت؟؟
-یده که سپهر بنزین ریخت...
-چر این کار احمقانه رو انجام داد آخه!!!
همون موقع ارشیا اوم کنارمون..
ارشیا:تو حالت خوبه باران؟؟
-خوبه یادت افتاد دخترعمو یی به اسم باران داری...چیه چه خبره خیلی هوای سپهر رو داری!!!!
ارشیا:ای بابا...بگم ببخشید خیالت راحت میشه....اگه دلت خنک میشه بیا منو یک دست بزن...
-دلم اینجوری خنک نمیشه..باید یه دست اون سپهر رو بزنم...ببین ارشیا پیش آندیا بهت میگم....اگه یکباردیگه تورو با سپهرببینم دیگه نه من نه تو....
ارشیا:چشم..چشم..هرچی که شما بگید همونه....
-حالا برو یه آب پرتقل بده دست امیرعلی...
ارشیا:چشم...امر دیگه؟؟؟
-نه ..آهان راستی تو با آندیا ومهراد میری مشهد...منو امیرعلی نمیاییم...
ارشیا:یعنی چی تو نیای امیرعلی هم که نمیاد..من وسط این دو تا مرغ عشق چی بگم...؟؟
-ثمینو مادرش به جای منو امیرعلی میان...
ارشیا:آهان حالا این شد یه چیزی...
- هواشونو داشته باشیا ارشیا...
ارشیا:به روی چشم...حالا تو کجا میری عید..؟
-نمک آبرود دیگه...
ارشیا:تهنای تهنا؟؟
-نخیر....مامان اینا هم هستن...
نزدیک ساعت2نصفه شب بود که مهمونا عظم رفتن کردن...با همه خدافظی کردم...سپهر اومد جلو وگقت:باران میتونم ازت یه درخواسی داشته باشم؟؟
-بگو...
-اینکه همدیگرو ملاقات بکنیم...اینم کارت من...
کارتو از دستش نگرفتم....
-نه متاسفم...
سپهر:آخه چرا؟؟خواهش میکنم...قول میدم مزاحمت نشم...
-گفتم که نمیشه..
-باشه...ولی من شدنیش میکنم....خدافظ
بعداز رفتن مهمونا همه وارد سالن شدیموهرکدوم رفتیم توی اتاق خوابیدیم...
***
ارشیا سوغاتی یادت نره....آها آندی با توهم هستما...سوغاتی....
بعد از2ساعت تاخی هواپیما بلند شد...
وقتی بچه ها رفتن مشهد دلم گرفت....ای کاش منم میرفتم..ولی وقتی نگاهم به امیرعلی افتاد نظرم عوض شد..
زنعمو ندا:خب بچه ها آماده بشید برای فردا که میریم سمت شمال...
-یعنی سال تحویل شمالیم..؟؟
عمو:آره عمو جون....
-چه خوب..
قرار شد فردا صبح زود با مامان و باباو بردیا وامیرعلی وعمو وزنعمو راهی شمال بشیم..شوق وذوق خاصی داشتم...سریع وسایلمو جمع کردمو خوابیدم...ولی خوابم نمیبرد...یادم اومد کادویی که برای بردیاوامیرعلی خریده بودم رو یادم رفته بذارم توی ساکم...وقتی گداشتم توی ساک گرفتم خوابیدم...
صبح باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم...ساعت5بود...دیشب عمو گفت همه برای ساعت 6آماده جلوی درباشن...
-اه..کی آخه 5 صبح بیدار میشه...
به زور از تخت خواب بیرون اومدم...لباسی پوشیدم...صورتمو نشستم که خوابم نپره برم توی ماشین بخوابم....ساکمو برداشتمو رفتم طبقه پایین.....همه آماده منتظر من ایستاده بود...به همه سلامی دادم...
مامان:باران؟چرا بایه چشم باز راه میری؟
-خوابم میاد...سوئیچ ماشینو بده بابا میخوام برم بخوابم...
بردیا زیر بازومو گرفتو گفت:تو با منو امیرعلی میای...مامانو بابا هم با عمو زنعمو میرن...بپا نخوری زمین...
همینکه نشستم توی ماشین خوابم برد.........
با صدای بردیا از خواب پریدم....
-چه خبرته وحشی....؟؟چرا داد میزنی؟؟؟
بردیا:ا...تو بیدار شدی بلاخره....
-با اون دادی که تو زدی بیدارم بودم میترسیدم...
بردیا:توی تونل حال میده داد زدن...تخلیه شدم...
-دیوونه....تخلیه میخوای بشی میگفتی امیرعلی یه جا نگه داره بعد خودتو تخلیه میکردی...
بردیا:خوبه..خوبه...مزه نریز....نمکدون...چقدر میخوبی...!!
-بله دیگه ساعته 5صبح بیدار شدما...آخه کی 5 صبح میره شمال...که از جاده لذت نبره....!!


امیرعلی:ببین حالا که ساعته 5 راه افتادیم چقدر توی ترافیک موندیم...راهه یک ساعته رو4ساعته توی راهیم...
-واقعا....!!
بلاخره رسیدیم ویلای عمو..یک روز مونده به سال تحویل..شروع کردم وسایل سفره هفت سین رو آماده کردن...همینجورکه مشغول تزئین سفره بودم احساس کردم صدای ضعیف سگی رو شنیدم...
-بردیا تو صدایی نشنیدی؟؟
بردیا:نه...به جون مادرم من نبودم..
-مسخره..منظورم صدای سگ بود...
-نه..اشتباه شنیدی..
-داری چیکار میکنی داداچی؟؟؟
-دارم ایمیلامو چک میکنم....
-امیرعلی کوشش؟؟
-نمیدونم..به کارت برس...اینهمه فوضولی نکن...
-خودتی....پروووو
بعد ازاینکه سفره رو چیدم رفتم بیرون روی تاپ نشستم...چشمامو بستم....بارون میبارید..خیلی هوای عالی ودلچسبی بود...نفس عمیقی کشیدمو فوت کردم بیرون...چشمامو بازکردمو امیرعلی رو روبه روم دیدم...
امیرعلی:بلندشو بریم داخل...سرما میخوری...
-هوابه این خوبی..توهم بشین..
نشست کنارم...برای اولین بار دست پیش آوردو دستمو توی دستای مردونش گرفت...دستای گرمش گرمم میکرد...با یه حرکت تاپ رو به حرکت درآوورد...چشماشو بسته بود..فشار خفیفی به دستم وارد کرد...
امیرعلی:چیکارمیکردی؟؟؟
-سفره هفت سین میچیدم....
-پس هنر نمایی میکردی...
-تو کجا بودی؟؟
-یه جایی..
-کجایی؟؟
-خب دیگه..
-بگو دیگه..
خندیدو هیچی نگفت..
-خب باشه نمیگی دیگه...حالا عیدی برای من چی گرفتی؟
امیرعلی:عیــــدی؟؟؟؟
-آره دیگه...فردا صبح عیده....نکنه نخریدی...
-ای وای...دیدی چی شدیادم رفت اصلا...تواز لیست افتادی....مگه بزرگ نشدی دختر...
-واقعا که..تو چی یادت میمونه آخه....
از دستش خیلی عصبانی شده بودم...اصلا به من اهمیت نمیداد...دستشو از دستم جدا کردمو رفتم توی ساختمون...
ساعته 8 صبح با صدای گوشی بیدار شدم...رفتم حمومو لباس پوشیدم..
پلیور بهاری که برای عیدی امیرعلی گرفته بودم روداخل جعبش گداشتم...ی پلیور بهاری نارنجی قهوه ای...ی خودنویس آب طلا که اسمم روش حک شده بود...گداشتمشون کنار تا بعد سال تحویل بهش بدم....برای بردیا هم یه لباس ورزشی خریدم..اصلا نمیدونستم که برای سال تحویل ایرانه وگرنه یه چیز بهتر از قبل آماده میکردم..وقتی فهمیدم که لباس ورزشیش رو فراموش کرده بیاره سریع با آندیا رفتیم بازار وخریدم..
رفتم بیرون....روبه روی اینه سفره هفت سین نشستم...
عمو:به به دختر گلمم اومد..بیا عمو جون کنار خودم بشین...
رفتم کنار عمو نشستم...دقیقا از اونجا میتونستم امیرعلی رو نگاه کنم از توی آینه...سریع یه نگاه کردم بهش...چقدر خوش سلیقس این بشر....یه تیشرت سبز بایه جلیقه ی مخمل قهوه ای...شلوارشم مخمل قهوهای بود..نمیتونستم زیادبهش نگاه کنم چون باهاش قهر بودم...
موقع سال تحویل نگاهم به نگاه امیرعلی گره خورد..نمیتونستم ازش چشم بردارم..چه جادویی توی اون چشما بود که منو مستش میکرد...سال تحویل شد...عمو اول منو بوسید...بعد پسرارو...بعداز روبوسی وشیرینی خوردن عمو از لایه قرآن عیدی همه روداد....پدرمم همینطور..
-خب حالا نوبت شماست بردیا خان...زود زود زود باش....
بردیا:چی؟؟
-نخد چی....خب عیدی دیگه...زود باش دلم آب شد....زودباش عیدیمو بده شاید بعضی ها عیدی دادنو یاد گرفتن...
مامان:بردیا بچمو اذیت نکن...
بردیا بعداز کلی ناز کردن از پشت مبل یه جعبه بزرگ بیرون آوورد...با ناز داددستم...
سریع از دستش گرفتمو بازش کردم....وایـــــی یه عروسک از جنس سفال بود...تقریبا نصف قدمن بود...پریدم بغل بردیا وماچش کردم...چشمم افتاد به امیرعلی که نیشش باز بود...
-چیه؟؟؟چرا میخندی؟؟؟عیدی دادنو گرفتن اصلا خنده نداره....یاد بگیر..
دویدم سمت اتاقمو عیدی بردیا و امیرعلی رو برداشتمو رفتم جلوی بردیا وکادوشو دادم دستش...
-اینم عیدی من به برادر گشنگم...
-دستت درد نکنه آبجی زشتم...
-ا.....ا....ا...
بسته رو باز کردو لباس ورزشی رو آوورد بیرون...
-وای دستت درد نکنه مشنگم قشنگم ملنگم....اوه اوه ...مارکشو...
-خوارش میکنم برادرم....
-قربون خواهرم... حالا اونیکی هارم بده ببینم...
-اینا دیگه برای تو نیست...
-پس برای کیه؟؟؟
کادو هارو گرفتم سمت امیرعلی...
-برای ایشون...
امیرعلی یه تگاه به من یه نگاه به کادو ها ی توی دستم کرد…
-چیه تعجب کردی؟؟من مثل تو که فراموشی ندارم..
کادوهارو ازدستم گرفتو بازشون کرد...
بردیا:وای چقدر قشنگه...باران منم ازاین پلیورا میخوام...وای ازاین خودنویسام میخوام...امیرعلی بده ببینم خسیس بازی در نیار...چی نوشته روش؟؟
امیرعلی:تو که اصلا نذاشتی من نگاه کنم..تو بیشتر ذوق داری بردیا...
بردیا:نوشته...از طرف باران به امیرعلی...همین!!!!!!؟
امیرعلی:دستت درد نکنه باران...مرسی داری...
-قابل شمارو نداره....
امیرعلی:منم فراموش کار نیستم..خواستم یکم باهات شوخی کنم که جدی گرفی...
از داخل جیبش یه جعبه دراورد...درشو خودش بازکردو دست بند صلایی با نگین های براقی رو به دستم انداخت..
-خیلی قشنگه ممنون امیرعلی...
امیرعلی:هنوز مونده...
رفت بیرون از سالن وبعداز چند دقیقه برگشت....انگار توی دستاش یه چیزی بود...ولی دیده نمیشد چون پشتش بود..اومد جلوی من نشستو دستاشو گرفت سمت من....
-وای...
یه توله سگ کوچول موچولو ی سفید...
امیرعلی:بگیرش باران..نکنه میترسی!!
گرفتم توی دستم ...خیلی نرم وکوچولو بود....
-از این عروسک بترسم؟؟امیرعلی واقعا ممنونم...خیلی نازه...با تمام وجود دوسش دارم..کجا نگهش داشتی که من ندیدمش....؟؟
امیرعلی:توی انباری....
بردیا:انگار سرمن کلاه رفته...امیرعلی؟؟من چی؟؟همش باران؟؟
امیرعلی:اگه من کادومو بهت بذم خندت میگیره....
بردیا:چرا؟؟نترس هرچی باشه قبوله..
امیرعلی:آخه لنگه ی همون لباس ورزشی که باران برات خریده رو منم برات خریدم...
اسم سگمو گداشتم برفی....چون مثل برف سفید بود..هرروز صبح بابرفی تا کنار دریا پیاده میرفتیمو برمیگشتیم...تقریبا بادریا ده دقیقه فاصله داشتیم...
یه روز مثل روزای قبل صبح زود بیدار شدمو گرم کنمو پوشیدمو با برفی رفتیم راه افتادیم طرف دریا...یه ماشین برانم چند تا بوق زد ایستادمو به سرنشیناش نگاه کردم...2تا پسرجوون بودن...
پسرک:بیا سوارشو خانوم خوشگله....
جوابی ندادمو راهمو ادامه دادم...دوباره صدازد:بیادیگه..اینهمه نازنکن...یه جورباهم کنارمیایم...
بازم جوابی ندادم...ولکن نبودن...پسرک پیاده شدواز پشت دستمو گرفت....


آقا چیکارمیکنی....دستمو ولکن...
دستمو باشدت از دستش جدا کردم...برفی مدام پارس میکرد...پسره یه چاقو ازتوی جیبش دراوورد...گرفت سمتم...
پسره:مثل بچه آدم بشین داخل ماشین...
-برو گمشو کثافت...اینهمه دختر ریخته اینجا حلا اومدی به من که اهلش نیستم گیرمیدی...
همون موقع ملشین امیرعلی پشت ماشین پسره نگه داشته شدوامیرعلی خیلی سریع پیادهخ شدو اومد طرفمون..
پسره:چیه آقا؟؟؟موضوع خانوادگیه...برو...
امیرعلی:ا...که موضوع خانوادگیه!!!!
وبعد یه مشت خوابوند توی صورت پسره...افتاد زمین....دومین مشت....مشتو لگدی بود که امیرعلی به پسره میزد...اون یکی پسره از ماشینش اومد بیرون واومد کمک دوستش....خیلی ترسیده بودم...نمیدونستم چیکار بکنم...پسره داشت میرفت طرف امیرعلییه نگاه به اطراف انداختم...یه تیکه چوب بزرگ روی زمین افتاده بود...برداشتمش...رفتم طرف پسره محکم زدم توی سرش....برگشتو چوبو از دستم بیرون کشید..امیرعلی هم که این صحنه رو دید سریع با یه حرکت این یکی پسره رو هم نقش بر زمین کرد...
امیرعلی:بلندشید...گمشید...
هر دوتاپسرا سریع بلندشدن...سوار ماشین شدنو رفتن..
امیرعلی:برو سوار ماشینشو....
از بینیش داشت خون میومد...از توی جیبم دستمالی دراووردموبردم سمت صورتش که داد زد:گفتم برو سوار ماشینشو...
یه مکث کوچیک کردموبعد رفتم سوار ماشین شدم...اشکام سرازیر شدن. امیرعلی بعداز کمی قدم زدن اومد...
امیرعلی:این موقع صبح کجا میرفتی؟؟؟؟
-کنار دریا...هرروز صبح میرم...تو کجا میرفتی؟؟
-دنبال تو....(بعد از کمی مکث:)ببخشید سرت داد زدم دست خودم نبود...
ماشینو به حرکت دراوورد...فکر کردم برمیگردیم ویلا...ولی نه...رفتیم سمت دریا...
امیرعلی:پیاده شو...اینم دریا...
-بیشتر دوستداشتم پیاده بیام....
پاچه های شلوارمو زدم بالا ورفتم داخل آب....برفی هم کنارم بود...امیرعلی از دور نگاهمون میکرد...
-امیرعلی!!!چرا اونجا ایستادی منو نگاه میکنی!!!توهم بیا داخل آب...مگه گربه ای که میترسی...
امیرعلی:من؟؟من از آب میترسم؟؟؟عجبا...پس نگاه کن..
امیرعلی لباساشو دراووردو اومد توی آب....اون آب میپاشید به من..من آب میپاشیدم به اون...من خیس خیس شده بودم ولی امیرعلی خیلی خیس نشده بود...دیگه خسته شده بودم...رفتم توی ساحل نشستم...سردم بود...بارون نم نم مییومد...ولی اصلا دلم نمیخواست از اون حالت در بیام...دوست داشتم کنار دریا باشم....تا هر وقت که شد...صورتمو گرفتم سمت آسمون....چقدر توی اون حالت بودم نمیدونم...چشممو بازکردمو امیرعلی رو بالای سرم دیدم که داشت منو نگاه میکرد...
امیرعلی:بلند شو دختر بریم که الان سرما میخوری....
-نه نه نه ...نمیخوام..
-بلند شو باران لج نکن دختر جون....
-ا..خب حسش نیست...نمیخوام ....سردمم نیست...
رفت از صندوق عقب ماشینش یه ساک آوورد...از داخلش یه پلیور مشکی مردونه دراووردو داددستم....برای خودشم همون پلیوری که عیدی بهش داده بودم رو برداشت...
امیرعلی:برو توی ماشین اینو بپوش...
شیشه های ماشین دودی بود...رفتم داخل ماشینو لباسو پوشیدم...خیلی بزرگ بود برام...مثل یه مانتو ی کوتاه...رفتم کنار امیرعلی...اونم لباسشو عوض کرده بود...
-لباست خیلی قشنگه...چقدر هم بهت میاد...مبارکه...کی برات خریده؟؟هرکی بوده خیلی خوش سلیقه بوده...
-خیلی ممنون...اینو یه دختره خوشمل عیدی داده بهم....
-بعله...امیرعلی تو گشنت نیست؟؟؟
-چرا؟؟؟همین نزدیکا یه رستوران هست...بریم...
بعداز خوردن ماهی پلووسیر وزیتون رفتیم ویلا...وقتی بردیا منو دید زد زیر خنده...نمیتونست خندشو کنترل بکنه....
-چیه؟؟چته؟؟؟چیز خنده داری دیدی آیــا؟؟؟
بردیا:وای خدایا....چقدر بامزه شدی توی این لباس...
امیرعلی:آره بارانبردیا راست میگه...منم دیدمت خندم گرفت..فقط جلوی خودمو گرفتم ...آخه لباسی به سایز تو نداشتم...توهم که خیس بودی...سرما میخوردی
-واقعا!!!یعنی انقدر خنده دار شدم!!!اینجوری منو بردی رستوران امیرعلی...اه.
بردیا:اشکال نداره حالا...مردمو یکخورده شاد کردی...
سرهمین بهونه پلیور امیرعلی رو بهش پس ندادم...خیلی خوشحال شدم...دنبال ی بهونه میگشتم تا پلیورشو بهش ندم...آخه خیلی دلم میخواست پلیورشو پیش خودم نگه دارم..این 13روز هم تموم شد...برگشتیم تهران...بچه ها هم از مشهد برگشتن...
-ارشیا مشهد خوشگذشت؟؟
ارشیا:آره جات خیلی خالی بود...
-چیکار کردی؟؟؟
ارشیا:رفتیم زیارت...گشتیم..خوردیم ..خوابیدیم...
-با ثمین چیکار کردی؟؟
ارشیا:کار بدی نکردیم.... Jفقط باهم دوست شدیم ...تا بعد ببنیم چی میشه...
-آفرین...همینو میخواستم...
ارشیا:تازه مادرشم خیلی ازم خوشش اومد...
-خب حالا...سوغاتی من کوش؟؟
یه بسته بزرگ رو از داخل ساکش دراوورد...درشو بازکردم...یه بارونیه وچکمه ی چرم...
-وای ممنونم ارشیا...خیلی قشنگه...
ارشیا:قابل شمارو نداره..
-آندیا...آندیـــا...سوغاتی.
آندیا:چیه؟؟؟منو صدازدی عزیزم؟؟
-آره...سوغاتی میخوام...
آندیا:اینم برای باران جونم...
ی جعبه ی جواهر رو داد دستم...سرویس فیروزه..
-وای دستت درد نکنه آندیا...چقدر زیباست...
آندیا:چقدرم به چشمات میاد...بنداز ببینم...
ارشیا:به به ...چقدر جذاب تر شد این سرویس...
چندروز بعداز 13فروردین بردیا رفت...ارشیا هم رفت....منم دیگه به درسودانشگاهم میرسیدم...یه روز که داشتم کتاب میخوندم گوشیم به صدا دراومد...
-الو...
-سلام...
-سلام ..بفرمایید...
-باران خانوم؟؟
-بله..شما؟؟
-سپهر هستم...
-شماره منو از کجا آووردی آقا سپهر؟؟
-خیلی ممنون ...خوبم...شما چطورید؟؟
-میگم شماره منو از کجا آووردید؟؟
-مثل اینکه به من میگن سپهر..برگ چقندر که نیستم...
-خب برگه چقندر حالا چیکار داشتی؟؟؟
-دست شما درد نکنه...میخواستم ببینمت...
-که چی بشه؟؟؟
-که درباره ی موضوع مهم باهات صحبت بکنم...
-خب همین الان صحبت بکن...
-تلفنی نمیشه....
-من نمیتونم باشما ملاقات بکنم...
-اونوقت چرا؟؟؟
-من درس دارم...متوجه میشی..نه متوجه نمیشی...اصلا هم وقت اینجور کارا رو ندارم...خدافظ...
گوشیرو قطع کردم...بعداز چند دقیقه دوباره زنگ خورد....سپهر بود...رد کردم....دوبره تکرار شد..دوباره...دوباره...اعصابم خورد شده بود...گوشیرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم...صبح بیدارشدمو رفتم داشگاه...ساعت12بود که از کلاس اومدم بیرون...باثمین مشغول صحبت کردن بودم...
-نظرت درباره ارشیا چیه؟؟


ثمین:فعلاکه پسرخوبیه...
-فعلا یعنی چی؟؟ازخداتم باشه...ارشیاماهه....
-یاشه بابا..ترور شخصیتی میکنی آدمو...
-حالا دوسش داری؟؟
-آدم کسی رو که دوستنداشته باشه آدم حساب میکنه...یا اصلا باهاش صحبت میکنه
-راست میگی....
جلوی دراز هم خدافظی کردیم...داشتم میرفتم سمت ماشینم تا سواربشم که یکدفعه چشمم افتادبه سپهر...
-این اینجا چیکارمیکنه....اه..
سپهر:سلام...
-علیک...
- چطوری؟؟
-الان که شمارو دیدم حالم خیلی بد شد..
-برای چی؟؟؟
-برای اینکه...کلا خوشم نمیاد شمارو ببینم...
-باران توخیلی فرق کردی...توکه اینجوری نبودی...آخه چرا!!
-میخوای بدونی چرا...چون تو عامل همه ی بدبختیای منی...توکاری کردی که عشقم دیگه منو نخواد...نمیبخشمت..
-متوجه نمیشم.. درباره چی حرف میزنی؟؟؟
-هیچی...حالا چیکارداشتی اومدی اینجا؟؟
-گفته بودم که میخوام باهات صحبت بکنم...
-خب...میشنوم...
-نه...اینجا نه...بیابریم یه جا بشینیم...
-باشه...بریم همین پرک سرکوچه....
-پارک!!!!!نه..نه....
-پس کجا؟؟
-رستوران..
-باشه...
-نه...پشت سرت میام...
-بهم اعتماد نداری....من سور ماشینت میشم...
-زودباش....
سوارشدیم ورفتیم به نزدیکترین رستوران...غذارو سفارش دادیم...
-خب بگو...
سپهر:نه بعدازغذا...غذاتوبخور سردمیشه...
بعداز خوردن غذادسرسفارش داد..
-خب بگودیگه....من کاردارم..بایدبرم...
-باشه..باشه...صبرکن..عصبی هم نشو..
بعداز کمی مکث...
سپهر:ببین باران من ازهمون اول که دیدمت بهت علاقه مند شدم..مهرت افتاد به دلم...درحال حاضرم خیلی دوستدارم...خیلی خیلی زیاد...تابه حال دختری رو به این اندازه دوست نداشتم..
-خب حالا من چیکاربکنم؟؟
-میخوام بدونم منو به عنوان همسر قبول میکنی؟؟؟
-به هیچ عنوان...
-علتش چیه؟؟
-علاقه ای بهت ندارم...من به کس دیگه ای علاقمندم...
-پس میفهمی درد من چیه!!!
-آره..باورکن من به دردت نمیخورم...
-اونی که عاشق خودش کرده تورو کیه؟؟؟
-امیرعلی...
-اوه...امیرعلی...باید حدس میزدم...
-مرسی از غدا..من باید برم..خدافظ...
-خواهش میکنم صبرکن باران....من خوشبختت میکنم....
از رستوران زدم بیرون...سوارماشین شدمو باسرعت حرکت کردم سمت خونه....وقتی رسیدم خونه آندیا هم اونجا بود....
آندیا:پس امیرعلی کوش؟؟؟
-من چه میدونم..چه سوالایی میپرسی توهم...
آندیا:مگه باهم نیومدین؟؟
-نه...حالت خوبه؟؟من ازدانشگاه میام...
-اومد نبالت...مثل اینکه میخواست یه چیزمهم بهت بگه...دنبالت میگشت..گوشیتم خاموش بود...
-نه..چیزی که به من نگفته بود...من ماشین برده بودم...
همون موقع امیرعلی ازدر ورودی اومد...از پشت سرسلامی کردو رفت طبقه بالا...
گرفته به نظر میرسید...
***
یک هفته ازاون روزگذشته بود...دیگه سپهر روهم ندیدم....ولی امیرعلی 180درجه رفتارش بامن تغییرکرده بود...خیلی کم همدیگرو میدیدیم...ولی خیلی بداخلاق وتند باهم برخورد میکرد..خیلی عصبی وناراحت به نظر میرسید...تصمیم گرفتم خوشحالش کنم...آخر هفته تولدش بود...آندیارو خبرکردم تاباهم یه جشن به پاکنیم...
آندیا:حالا میخوای چیکاربکنی؟؟؟
-پس من تورو گفتم بیای چی کار؟؟گفتم بیای که کمکم بکنی دیگه...
-خب اول باید یه چند نفرو دعوت بکنیم...
-دعوتیا کیا هستن؟؟
-اونش بامن...خودم کارت میفرستم براشون..نگینوشوهرش..ارشیا وثمین..دوستای دانشگاهی امیرعلی...همکاراش...
-شلوغ باشه بهتر نیست؟؟
-نه امیرعلی ازشلوغی خیلی خوش نمیاد...
روزتولد امیرعلی همه چیز روی برنامه پیش میرفت..ساعت 5بدظهر بود..کاملا حاضر وآماده بودم...آرایش ملایمی کرده بودم..موهامم خرگوشی بسته بودم...یه تنیک صورتی وزردهم تنم کردم... رفتم پایین...آندیا به طرفم اومد...
آندیا:چقدر بامزه شدی...مثل این دختر بچه های شیطون ناناز..
-راست میگی؟؟حالا که خوشت اومد منو به فرزندی می قبولی؟؟؟
-نمیدونم برو از مهراد بپرس...
-باشه مامانی..فعلا که نمیبینمش ...بدبختو چیکارکردی..؟؟
-هیچی رفته کیکو تحویل بگیره..
ارشیا:ووووووویــــــی بخورمش این بچه رو...خدای من این دختر کوچولوی ناز کیه؟؟ای جانم چقدر رنگارنگه...
ارشی اومد نزدیکمو لپمو کشید..
-ا..ا..ارشیا چیکارمیکنی لپمو کندی دیوونه...گولاخ...
-ا..توکه باران خودمونی...چه نازشدی..
-پ ن پ فکرکردی دختر همسایه تون پانیز هستم..
پانیز دختربچه ی نازیه که همسایه ی عموایناست...
-آره باورکن...خیلی شبیه دختر بچه هاشدی..
-آخه این قدمنو نمیگی کجا میخوره بچه باشه!!!
-موش بخورتت...
-مسخره برو اونور اینهمه خودتو به من نچسبون...الان ثمین میادا..
-وای گفتی ثمین ..اصلا یادم نبودد..باید برم دنبالش...
-اوه..اوه...چه زن ذلیل...
-بــــاران..یواش..الان همه فکرمیکنن خبراییه...
کم کم مهموناازراه رسیدن...اول پارساونگین..بعدشادمهروخواه رش شادان...فرهادو فرامرز ازدوستای امیرعلی هم اومدن...
آندیا:باران بلندشو برو به امیعلی زنگ بزن بیاد...
-نه..نه.. توبگی خیلی بهتره...
-همش کارای سختو میسپارید به من...
-برو قربونت برم عزیزم...
-گوشی کوش؟؟باران فکر کنم پشت سرتو روی اون میزه..بده ببینم..
-بیا اینم گوشی.بزنگ...
-صبرکن..آهان...تازه داره بوق میزنه...
بعد چند ثانیه...

آندیا:آلو سلام داداشی....


آندیا:خوبی؟کجایی؟؟
-...
-آب دستته بذار زمین بیا خونه....
-...
-مامان حالش خوب نیست..
-...
-آره...
-...
-بیا...باشه...خدافظ..
-خب چی شد؟؟؟
-گفت تاچند دقیقه ی دیگه خودشو میرسونه ...گفت زنگ بزنیم اورژانس...
چشمم به دربود تا امیرعلی بیا...یکدفعه درباز شدو نگار خانوم اومدن داخل..
-آندیا...اونجارو نگاه کن...این اینجا چی میکنه؟؟؟
آندیا:چی؟؟نگار؟؟خب معلومه من دعوتش کردم...
-ی کلمه به منم میگفتی...خیلی ازش خوشم میاد!!!اه..اه..اه..
امیرعلی ازراه رسید..آندیا تاصدای ماشینشو شنید به بچه ها گفت که برقارو قطع کنن..امیرعلی خودشو باسرعت رسوند داخل خونه..چشم چشم رو نمیدید...
امیرعلی:مامان...مامـــان..
یکدفعه برقا وصل شد...همه جا روشن شد...امیرعلی توی شوک بود...همه یک صدا دادزدن:تولد...تـــــولـــــ ـدت مبارک ...
آندیا رفت نزدیکش...
آندیا:تولدت مبارک داداش جونم....
امیرعلی اخماشو کرد توی هم...
امیرعلی:زهر ترکم کردی...
آندیا:ببخشید..ولی باید یه جوری تورو میکشوندمت اینجا..
امیرعلی:جوردیگه ای نبود..توکه منو کشوندی...
آندیا:خب حالا گوشت تلخی نکن..بیا برو لباساتو عوض کن...همه منتظرتن...
امیرعلی رفت لباسشو عوض کردو اومد...برعکس اون چیزی که انتظار داشتم.. رفت کنار نگار نشست...داشتم میترکیدم از حسادت...منم با کمال پرویی رفتم کنار شادمهر نشستم...سعی میکردم به امیرعلی نگاه نکنم...سنگینی نگاهی رو روم احساس کردم..سرمو بلند کردم...چشمم افتادبه امیرعلی که خیره خیره داشت منو نگاه میکرد...تامتوجه شد که دارم نگاش میکنم سرشو برگردوند طرف نگار...اصلا به من خوش نمیگذشت..شادمهر با من صحبت میکرد ولی اصلا هیچی متوجه نمیشدم..فقط حواسم پیش امیرعلی ونگار بود...آهنگ بودو رقص...آندیا ومهراد...نگین وپارسا...ثمین وارشیا...نگارو امیرعلی ....وسط بودنو میرقصیدن...من نشسته بودمو به نگارو امیرعلی درحال رقص نگاه میکردم...بعداز خوردن کیک وشام نوبت رسید به باز کردن کادوها...کادوها دونه دونه باز شدن..آخرین کادو برای من بود...یه اتکلن مارک...که بوشو خیلی دوستداشتم...ویه کلاه وکروات ست...خیلی عادی بدون اینکه به کادو هان گاهی بندازه...فقط یه تشکر کوتاه وآروم...همین...
امیرعلی:بچه ها ازتون خواهش میکنم یه لحظه به حرفای من گوش بدید...خیلی ممنون که توی این جشن شرکت کردین..منو خوشحال کردین...میخواستم مطلبی رو همین جا بهتون بگم...من تصمیم گرفتم ازدواج بکنم...
ارشیا:اوه..اوه...من مطمئن شدم امشب امیرعلی یه چیزیش شده...
آندیا:ارشیا!!!!ساکت ببینم داداشم چی میگه..
برای منم باور نکردنی نبود...امیرعلی داشت درباره چی حرف میزد...
امیرعلی:واون کسی که میخوام باهاش ازدواح بکنم کسی نیست جزنگار...امشب اعلام میکنم که نگار نامزد منه...وهفته ی دیگه عقدمونه...ومن این مسئله رو قبلا با بزرگتر ها مطرح کرده بودم...
انگار داشتم خواب میدیدم...سرم گیج رفت...نشستم روی اولین صندلی که نزدیکم بود...همه براش کف میزدنو تبریک میگفتن..آندیا اومد کنارم...یه لیوان آب داددستم.
-آندیا بگوکه خوابه...
-آروم باش باران..
بغض گلومو فشارمیداد...انگار داشتم خفه میشدم...
-آندیا دارم خفه مشم...سرم داره میترکه...من چقدر بد بختم...میبینی آندیا!!!
-بلندشو...بلندشو ببرمت توی اتاقت...حالت خوب نیست...
نگام افتادبه امیرعلی...اونم برگشتو منو نگاه کرد..اشک از چشمام زدبیرون..دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم...چشمم افتاد به دستاشون که توی هم بود....اشکام بدون اراده میوم...دویدم سمت پله ها به سرعت خودمو رسوندم توی اتاقم...خودمو انداختم روی تختمو باصدای بلند گریه سردادم...
***
این یک هفته به سرعت باد گذشت...توی این چندروز آندیا کلی باهام صحبت کرد...راست هم میگفت..باید با این مسئله کنار بیام...توی این چندروز4کیلو کم کرده بودم...شدهبودم پوستو استخون...به هیچ چیزی میلم نمیکشید....روز عقدرسیده بود...
آندیا:توهنوز حاضر نشدی؟؟پاشو دختر...اون لباسی که چند روز پیش برای امروز خریدیم کجا گذاشتی؟؟توی کمدت که نیست...
-اوناهاش روی مبله...
-از اون روز این ازجاش تکون نخورده...بلندشو باران جان...بلنشو عزیزم یه دوش بگیر یک ساعت دیگه مهمونا میان...
تایاد چند ساعت دیگه افتادم اشک توی چشمام جمع شد...
آندیا:قربونت برم...نبینم چشمات خیسه...گریه نکن باران...مگه ماباهم صحبت نکردیم...مگه قول ندادی با این مسئله کنارمیای...
بعد اشکامو پاک کردو منو فرستاد حمام...ازحمام بیرون اومدم...آندیا منو نشوند روی صندلی وشروع کرد آرایش کردنم..
-آندیا فقط چشمامو سایه سیاه بزن...داخل چشمم مداد مشکی بزن...
-اینجوری که نمیشه...یه رژلب قرمزم میزنم برات...
بعداز آرایش کفشولباس روپوشیدم...اولین باری بود که برای اینجور مجالس لباس لختی به تن میکردم...یه دکلته ی مشکی تا بالای زانوهام...موهامم بازگداشتمویه تور مشکی کنار سرم زدم...باآندیا به طبقه ی پایین رفتیم....روی پله ی آخری بودیم که درباز شدو امیرعلی ونگار از راه رسیدن....نگارو امیرعلی درکنار هم..دست دردست هم...وای سرم داشت گیج میرفت..چشمام به چشمای امیرعلی خیره شده بود تا ببینم به من نگاه میکنه...آره داشت نگام میکرد...انگار میخواستم با اون لباس باز نگاه امیرعلی رو جذب خودم بکنم...نمیدونم چرا امیرعلی دست نگارو ول کردو رفت بیرون...نگارم پشت سرش...سرم به شدت درد میکرد...بازوی آندیا رو فشوردم...آندیا متوجه حال خراب من شد...دستم گرفتو برد طرف دیگه ی سالن...عاقد از راه رسید...همه کنار عروس داماد بودن..ولی من از جام تکون نخوردم...به زور آندیا رو هم فرستادم سمتی که عروس داماد نشسته بودن...باهر کلمه ای که عاقد به زبون میاوورد بیشتر به تاریکی نزدیک میشدم....یاد دوران بچگی ...یاد امیرعلی که عاشقانه منو دوستداشت..یاد شیطنت هامون...یاد طرفداری هایی که امیرعلی از من درمقابل دیگران میکرد...یاد خاطرات شیرین...چه زود گذشت...با بله گفتن نگار وبعد هم امیرعلی قلبم درد گرفت...اشک ازچشمام زد بیرون....
(توهستی تو رویام/
تو هستی توقلبم/
ولی رفتی وندیدی حال خرابم/
توی این دنیا/
توی این عالم/
زندگی بی تو برام معنا نداره/
همه ی اون عشق ومحبت/
حس این دل پاک من/
چرا زیر سایه ی یک شب/
عشقمون ازیادت رفت/
گله دارم ازتو خدایا/
چرا شد عشق ازما جدا/
شب وروز از دوریش بسوزم/
تن من دیگه نایی نداره/
بازندگیت کاری نداره/
من بااشک شب وروز/
واسه برگشتنت دست به دامن خدام/
میبینم من که انگارتوی قلبت/
نیست احساس نمیخوای برگردی پیشم/آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .....
حالا نوبت کادو هابود...اشکامو پاک کردم...وقتی همه کادو هاشونو دادن منم رفتم به زهرا گفتم که اون دست گل واون کادویی که داده بودم بهش تا نگه داره رو برام بیاره..رفتم جلوی نگارو دسته گل بسیار بزرگی که فقط گل رز زرد بود به دستش دادم...یه عکس قدیمی کهتوی اون من امیرعلی رو بوسیدمو بردیا یواشکی عکس گرفته بودرو غاب کرده بودم رو دادم دست امیرعلی...وقتی عکس رو دید به من نگاهی انداخت...نتونستم تحمل بکنم...دست انداختمو گردنبندی رو که از صدف درست کرده بود رو برای بار دوم پاره کردمو سریع از پله هارفتم بالا...سرم خیلی درد میکرد...انگار توی سرم داشتن چکش میزدن....از قرصی که دکتر داده بود4تا خوردمو سریع خوابم برد...
***
(چشم بازکردم..فقط تاریکی بودوهیچ...دنبال یه روشنایی میگشتم...تا یه دستی از پشت روی شونه هام نشست...برگشتم وبه پشت سرم نگاه انداختم...نور شدیدی به چشمام خورد...بعد کم کم...اون نور کم شد...امیرعلی بود...لبخندی به روم زدو گفت:بیا بارانم...عزیزم...نفسم...
-امیرعلی !!!تو بامنی!!؟
امیرعلی:آره قربونت بشم...
با خوشحالی دویدم طرفش....ولی هر چی نزدیک ترمیشدم نگار از من جلو تر بود..
نگار خودشو به امیرعلی رسوندو بغلش کرد...فریاد زدم:نـــــه..نه..نه..نه
امیرعلی نگارو ازخودش جدا کردو آغوششو برای من باز کرد...ورگباره بوسه های امیرعلی...)
نگین:نگاه کن پارسا...انگارچشماش تکون خورد...
چشمام بازکردم...یه نگاه به اطرافم انداختم..انگار توی اتاقم نبودم..
-اینجا کجاست؟؟
نگین:بیمارستان عزیزم...خوبی؟؟؟
-بیمارستان؟؟بیمارستان برای چی؟؟
پارسا:چیکارکردی تو دختر....!!!آره بیمارستان...چیه نکنه دلت میخواست قبرستون باشی؟؟؟؟
-از چی حرف میزنید...؟؟
نگین:از خودکشی...
-چی؟؟خودکشی؟؟کی خودکشی کرده؟؟
نگین:خب تو دیگه..بااون قرصایی که خورده بودی نزدیک بود بمیری..معدتو شسته شو دادن...
-چی؟؟من که خودکشی نکردم...فقط سرم خیلی درد میکرد...4تا قرص خوردم...حتما الان همه فکر میکنن من یه آدم ضعیفی هستم...همه فکر میکنن من خودکشی کردم...آره نگین؟
نگین:نه عزیزم...امیرعلی به همه گفته که یه مسمومیت ساده بوده..به مادرت هم چیزی نگفتیم...همین الانم زنعموتو به زور فرستادم رفت خونه...الان آندیا سر میرسه...ولی خدایی جونتو مدیون امیرعلیی...
-چی؟امیرعلی؟؟وای خدایا امروز چقدر من شوکه میشم...اونکه با خانومش مشغول بود..اصلا حواسش به کسی نبود...
پارسا:باران!!!اصلا از تو توقع چنین حرفایی نداشتم..این چه حرفیه....
-چرا؟؟چرا نگم...من دیگه نمیتونم امیرعلی رو تحمل بکنم...نمیتونم توی اون خونه با خاطراتش زندگی بکنم..هر وقت میبینمش داغ دلم تازه میشه...
بعد از 4ساعت....
آندیا:خب دیگه مرخصی بلندشو...حاضر باش الان میام کمکت میکنم میبرمت...
موقع رفتن نگین رو کشیدم یه گوشه...
-نگین ازت یه خواهش دارم...
نگین:چی عزیزم؟؟ بگو...
-میتونی ساعت3شب بیای دنبالم جلوی در خونه عمو؟؟؟
نگین:3شب؟؟برای چی؟؟
-من دیگه نمیتونم اونجا زندگی بکنم...حداقل برای چند روز پیش تو میمونم بعد از دانشگاه درخواست خوابگاه میکنم...
نگین:باشه عزیزم...ولی تو مطمئنی؟؟؟
-آره...
تاوارد ساختمون شدم با امیرعلی برخورد کردم...
-سلام..ببخشید...
امیرعلی:سلام...داشتم میومدم دنبالتون....آندیا پس چرا به من نگفتی مرخص شده...؟؟
آندیا:خودم آووردم دیگه...
امیرعلی:حالا حالت چطوره؟؟؟
-ممنون خوبم...
بعد سریع راه افتادم طرف پله های طبقه بالا...بعد یاد چیزی افتادم...ایستادم...همینجور که پشتم بهش بود گفتم:راستی امیرعلی خان دیشب یادم رفت بگم...مبارکه....خوشبخت بشید...به پای هم پیر بشید..
دیگه داشت بغض اذیتم میکرد...سریع رفتم توی اتاقم...وسایلی رو که لازم داشتمو برداشتمو گداشتم توی ساک....پلیور امیرعلی رو هم گذاشتم...یه یاددات برای آتدیا گذاشتم...
(من دیگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم...آندیا خودت میدونی من چی میگم...دنبالم نگرد...اون جایی که میرم جای بدی نیست...نگرانمم نشو..یه چند وقت باید برای خودم باشم تا حالم بهتر بشه... خدافظ..... باران...)
ساعت2:30بود که ساکمو برداشتمو رفتم جلوی در خونه...نگین اومده بود...سوارشدمو رفتیم...
***
دوهفته بعد.....
(برو تو آینه نگاه کن چه تماشایی چشمات/
دوستدارم خیره بمونم بسکه رویایی چشمات/
من برای باتو بودن خیلی نقشه ها کشیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
بی تو سهمم از زمون/
یه دل خسته وتنگه/
تو تمومه دلخوشیمی با تو زندگیم قشنگه/
اولش نبودی اما آخرش بهت رسیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/)
نگین:اوه اوه....چجور رفته توی حس...بیابیرون خانوم...اون لباس چیه همش بغلته!!
نگین پخشو قطع کرد...
-نگین حوصله ندارم...روشنش کن...
-این آهنگا چیه گوش میدی هر چی غمه آدم یادش میاد..
پخشو دوباره روشن کردم...
(من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا/
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی ازمن/
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره/
این همه بیخیالی داره حرصمودرمیاره.. حرصمو درمیاره/
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم/
باشم..نباشم..بمونم یا نمونم/
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری/
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری/
آخه دوست دارم من بیچاره مگه دلم تو دنیا جزتو کسی رو داره/
کجای زندگیتم/
یه رهگذر توخوابت/
یه موجوده اضافی توی اکثر خاطراتت/
می بینی دارم میمیرموهیچ کاری باهام نداری/
تو باغرور بی جات داری حرصمو درمیاری ..حرصمو درمیاری/)
نگین:اه..بلند شو دختر یه تکونی به خودت بده..از روزی که اومدی پاتو از این اتاق بیرون نذاشتی...
-ترو خدا نگین بذار توی حس خودم باشم..اذیت نکن...ضبتو چرا خاموش میکنی دیوونه...
-دیوونه عمته...بلند شو خودتو مرتب بکن...
-نمیخوام..
-به حرفم گوش کن...جلوی درکارت دارن..
-کی هست حالا؟؟
-برو خودت میفهمی...
-کسی نمیدونه من اینجام..کی میتونه باشه...
-دیوونه شدی ...باخودت حرف میزنی...
-آره ازدست شماها دیوونه شدم...
-وا...
-والا..
به سختی ازرخته خوابم دلکندمو با حال آشفته رفتم جلوی در...یه لحظه شوکه شدم..ولی خیلی زود به خودم اومدم..
-امیرعلی!!تو اینجا چیکارمیکنی؟؟؟کی گفت من اینجام؟؟
-سلام...اومدم که ببرمت...
-میکشمت نگین...لازم نبود به خودت زحمت بدی بیای...چون بی فایدست...من نمیام..نگار خانومتون چطورن؟؟؟
-نگین چیزی به کسی نگفته...ازهمون روز اول که غیبت زد آندیا میدونست که پیش نگین هستی...زنگ زدو مطمئن شد...ولی آدرس خونه ی نگین رو رو بهم نمیداد...میخواست تا تو یکم آروم بشی...امروز به زور آدرسو ازش گرفتمو خودمو رسوندم..
-خب حالا که چی؟؟؟ گفتم که نمیام...
-باران...باران چرا اینجوری میکنی...
-چجوری؟؟خواهش میکنم برو وبا نگار خانومت خوش باش..به آندیا هم بگو که نگران من نباشه..خدافظ
میخواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در...
امیرعلی:خواهش میکنم بارانم به حرفام گوش کن...بعد هرجا دلت خواست برو..میدونم از دستم ناراحتی...
انگار قلبم از کنده شد وقتی که گفت بارانم...آروم شدم...
امیرعلی:بیا بریم توی ماشین صحبت بکنیم...بیا عزیزم...
آروم دنبالش راه افتادم...در ماشینو برام بازکرد..بعد خودش رفت طرف دیگه نشست..وقتی توی ماشین نشستم آروم بهم زل زد...منم سرمو انداخته بودم پایین...
-خب ...بگو...چرا حرف نمیزنی؟؟
-اخه دارم نگاهت میکنم...دلم برات تنگ شده بود بارانم...
توی وجودم آتیش بود...
امیرعلی:باران میخوام ..میخوام اعتراف کنم که دوست دارم...از همون اول دوست داشتم..البته این دومین باره که دارم اعتراف میکنم که عاشقانه دوست دارم...تو نفس منی...
اشکام سرازیر شد..نمیدونستم حرفشو باور بکنم یانه...نمیتونستم بهش اعتماد بکنم...شاید دوباره مثل جندسال دیگه منو رها بکنه وبره...من دیگه طاقت ندارم...
-پس نگار چی؟؟مگه نگارو دوست نداری؟؟اگه منو دوستداشتی با نگار ازدواج نمیکردی..
-نه عزیزم من نگارو دوست ندارم...اون یه ازداج سوری بود...تو که میدونی نگار با شوهرش مشکل داشتو طلاق گرفت...ولی نگار عاشق شوهرشه....نگارم میدونست که کامیار طاقت نمیاره اگه بفهمه که ازدواج کرده...کامیار خیلی غیرتیه...از من خواهش کرد که باهاش هم کاری کنم..آخه فقط به من اعتماد داشت..با این کار میخواست کامیار غرورشو بذاره کنار..میخواست درس عبرتی براش بشه ...
-برگشت؟؟
-آره..همون شب عقد اومدوعقدو به هم زدو دست زنشو گرفتو رفت...
-پس چرا به من نگفتی که این ازدواج سوریه؟؟
-چون ازدستت خیلی ناراحت بودم...اون روز که اومدم دنبالت تا برات همه چیز رو بگم با سپهر دیدمت...دوباره چند سال قبل تکرار شد برام...مطمئن شدم که دوسم نداری...اولش خیلی فکرا کردم ولی من دوست دارم...اونشب که چشماتو گریون دیدم...بااون لباس دیدمت داشتم کم میاووردم...انگار یه حسی بهم میگفت که تو هم منو دوستداری...حسم که اشتباه نکرده؟؟
-نه اشتباه نکرده....دوست دارم...
اشکامو باسر انگشتاش پاک کردو از داخل جیبش گردنبند صدفی که پاره کرده بودمو. دراووردو انداخت گردنم...
-دوباره درستش کردی؟؟
-سه باره درست کردمش...
منو درآغوش کشیدو آروم لبهاشو روی لبهام گداشت....
((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./
عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./
رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./
نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./
لج کردم باخودم آخه./
حست به من عالی نبود./
احساس من فرق داشت باتو./
دوست داشتن خالی نبود./
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./
چشمام خیره به نوره./
چراغ تو خیابون./
خاطرات گذشته./
منو میکشه آسون./
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./
رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./
من هنوز عاشقتم./
به دل میگم ساز بسوز./
چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./))

پایان

من و بارون 3

من و بارون 3


آندی:آهایــــــــــی خانوم خوشله ...کوپس کادوی شما...؟؟؟ -عــروس به این پــــــــررویـــی ندیده بــــودم...منکه کادو نخریدم....!! ارشیا کادویی که من برای آندی خریده بودم رو از زهرا گرفته بودو برد جلویه آندی... ارشیا:پـــس این چــــیه؟؟ -ا ...ا ..ا .این دسته تو چیکار میکنه؟؟ جعه رو از دستش گرفتمو دادم دسته آندی... آندی:اوه ... اوه...چیه توش که اینهمه جعبش بزرگه؟؟ مهراد:آندیا مواظب باش ...خطری نباشه..!از اران هیچی بعید نیست... -نترس مهراد ...بادمجونه بم آفت نداره...باز کن دیگه آندی....خودمم دلم براش تنگیده... در جعبه رو باز کرد ... اول یکم داخلشو نگاه کرد بعد یه نگاه به من ... دستشو کرد داخله جعبه و قفسه خورشید رو بیرون آوورد ...دهنه ارشیا از مونده بود... آندی:وایـــــــ خدای من چقدر قشـــــنگـــه.... -ارشیا فکت نیوفته زمین...!!!!! ارشیا:ها..چی میگه... -آندی میبینی چقدر نازه؟؟ -اره خیــلــــی...ممنون جیگلم... -خواهش میکنم....اسمشم خورشیده...با اجازت من اسمشو گذاشتم...اگه..خوشت..نمیاد..یه چیز دیگه صداش کن... -قربونــــت بـــــرم اســـمشم خیــــلی قشنگه.... -آهان..یه چیزی..صحبت هم میکنه...فقط باید بهش آموزش بدی... -اوه...اوه.چه خوب... ارشیا:باران این فکه خودت بود..؟؟اصلا فکشم نمیکدم...خیلی قشنگه... امیرعلی:اره بابا...حالا خوبه خوک نگرفت براش... -امیـــــــــرعلـــــی.... -چیه مگه دروغ میگم!!!!!همش میگفت...یه چیزه خاص برای آندی باید بخرم... -خب مگه بده...؟؟ -نه بد نیست.... بعد از باز کردنه کادوها هر کسی مشغوله کاری شد یه عده وسطه سالن میرقصیدن...یه عده نشسته و تماشاگر بودن....ویه عده هم میوه و کیک میخوردن....من هم گوشه ای از سالن ایستادم و به امیرعلی که ا دوستش صبت میکرد خیره شدم...یه لحظه نگاهم به در ورودی افتاد..نگین اول وارد شد بعد از 2 دقیقه پشت سرش ثمین..رفتم طرفشون...نگین ...ثمین..رو به هم معرفی کردم وبه سمته آندی بردمشون...اونهاهم به آندی تبریک فتن...تا پارسا نگین رو دید به سمتش کشیده شد....نمیدونم چرا نگین با این پارسای بیچاره اینجور برخورد میکنه....خودش ک میگه از چشمایه پارسا حشت داره...خب در این مورد بهش حق میدم...منم اون روزایه اول خیلی از چشمایه دورنگش میترسیدم..ولی دیگه برام عادی شده بود...آهنگه ملایمی در حاله پخش بود...زوج ها به وسط سالن رفتن تا باهم برقصن... پارسا به نگین پیشنهاد رقص داد...نگین اولش ناز میکرد..ولی من دسته نگینو گرفتم ذاشتم تویه دسته پارسا و هولش دادم تویه بغله پارسا...نگین بد جور چپ چپ نگاهم کرد ..فهمیدم خیلی ناراحت شده.. ارشیا:تو چرا نمیری وسط...؟؟زوج نداری....؟ -اره... اونیکه میخوام همرا هیم نمیکنه.. -نگاه کن به رو به روت..چشمای مشتاق امیرعلی رو میبینی... -اره دارم میبینم...ولی هیچ اشتیاقی نمیبینم...اگه دوستداشت میومد پیشنهاده رقص میداد... -اگه دقت کنی میبینی...حالا اونو ولکن...با من میرقصی...؟؟؟؟ -نه............... دسته ثمین که کنارم ایستاده بودو گرفتمو گذاشتم تویه دسته ارشیا...چند لحظه هر دوتاشون شوکه از حرکته من به هم نگاه میکردن... -مگه نمیخواستی برقصی؟؟؟برو وسط... بدونه هیچ حرفی شروع به رقصیدن کردن...من هم به طرفه امیرعلی رفتم...داشتم بهش نزدیک میشدم که پام گیر کرد به لبه ی کفشه یه مهمون و با مغز مخواستم خورم زمین که امیرعلی با یه جهش خودشو بهم رسوندودستمو گرفت... امیرعلی:حـــواســـــت کـــجاســت دختــــــــــر..؟؟؟ -همینجورکه با حرص دستمو از دستش جدا میکردم زیر گفتم:به یــــــه احمـــــقه از خــودراضــی... -چیـــزی گفتی..؟ -نخــــــــیر.... باخـودم بودم... ازکناره امیرعلی رد شدمو رفتم طرفه شادمهر...دیگه کناره شادمهر رسیده بودم که یه دستی مچ دستمو گرفتو منو به سمته خودش کشید.خیلی با سرعت این رکت انجام شد...سرمو بالا گرفتم تویه بغله امیرعلی بودم... امیرعلی:بامن میرقصی...؟؟دیگه نتونستم طاقت بیارم... -چرا که نه... رفتیم طرفه قیه زوج هایی که در پیست بودن...رقصیدن در کناره امیرعلی یه دنیا برام ارزش داشت...بدنم گرم شد...سرمو به سینه ی امیرعلی چسبوندم وبه صدایه قلبش گوش سپردم....به این فکر کردم که اگه امیرعلی ازدواج بکنه چه بلایی سر من میاد...یا یه دختر دیگه تویه بغلش باهم برقصن...اصلا فکر کردن به این موضوع ها حالمو دگرگون میکرد...من داغون میشم....به همین راضیم که کنارش هستم...دیگه مهم نیست منو دوست داره یا نه...سرمو بلند کردمو به عمق چشمایه مشکیش کشیده شدم...دوستداشتم ساعتها فقط به چشماش نگاه کنم ولی آهنگ تموم شد از هم جدا شدیم ...من هنوز تو یه فکر چشمایه امیر علی بودم... ثمین:خانوم کجایی؟ -چـــــــی...؟ -با تو هستم...باران حواست کجاست؟؟؟ -همینـــجا..خوشـــگذشت بــا پسر عمو ی بنده..؟ -اره ..پسر جالبیه.... -هنوز مونده ارشیارو بشناسی...دیوونه ی تمام و کمال... ارشیا:چی داری پشت سر من میگی باران خانوم... -داشتم از خو بیات میگفتم...تعریف میکردم شاید یه خواستگاری چیزی برات پیدا بشه... ارشیا:تو واسه خودت خواستگار پیدا کن که بوی ترشیدگیت میاد... -دوستت داره بهت اشاره میکنه بری پیشش.... ارشیا:نه اون برای چیز دیگه ای اشاره میکنه...باران یه لحظه میای اونور کارت دارم... -باشه تو برو منم الان میام... ببخشیدی گفتمو به دنباله اشیا راه افتادم... -چی میگی ارشیا...؟؟ ارشیا:این دوستت ثمین..دختره خوشگلیه..اخلاقشم به نظر میاد خوبه.... -خب ...خب... -وسطه حرف من نپر ...میگم شمارشو میدی؟؟؟ -برای کـــــــــی؟؟؟برای چــــــی؟؟؟ -برای یکی از دوستام....از ثمین خوشش اومده میخواد بیشتر باهاش آشنا بشه.. -منو باش فکر میکردم واسه خودت میخوای...اگه برای خودت میخواستی کاری میکردم باهات دوست بشه...الاکه برای دوستت میخوای نمیدم....اصلا چرا از خودش شمارشو نمیگیره؟؟ -خجالت میکشه..اه باران...لوس بازی در نیار دیگه... -برو ارشیا تا نزدم لهت نکردم از جلو چشمام خفه شو...دختر ه این ماهی برای دوستت پاپیش گذاشتی خنگول..!!!! -اصلا خودم میرم ازش مییرم.... اشیا به طرفه ثمین حرکت کرد.... -نه ارشیا..دیوونه بازی در نیار...ثمین به درد تو میخوره نه دوستت... ارشیا به ثمین نزدیک شد وبه چشمای آبی ثمین خیه نگاه کرد...من منتظر ودم تا صحبت بکنه وی هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد...ثمین با خجالت از نگاه خیره ارشیاسرشو انداخت پایین...ارشیا به خودش اومد..داشت از ما دور میشد که گفتم:چی شد ارشیا کجا میری؟؟؟ -الان میفهمی... رفت طرفه دی جی...در گوشش یه چیزی گفت و رفت وسط....بعد یکدفعه یه آهنگ شروع شد...ارشیا داد زد:همـــه دستــــا بــالا دی جـــی یـــــالا ولــــوم بـــده حـــــــالا... و شروع کرد تکنو رقصیدن...مفهومه اینهمه خوشالیه یکدفعه ایه ارشیا و نفهمیدم... نگین نزدیک منو ثمین شد... میترسیدم ناراحت اشه از دستم... -کجا بودی تا الان خانوم؟؟ نگین:پیشه پارسا...اونجور که فکر میکردم نیست...خیلی پسه خوب و جالبیه...تازه بهم گفت یه مدت باهم دوست باشیم...بعد از آشنایی باهم...میاد...خواستگاریم... -مبارکه عزیزم...تقریبا ساعت3شب بود که بیشتره مهمونا فته بودن...عروس داماد هم به خونه ی خودشون رفتن...خیلی خوابم میومد روی کاناپه نشستم وچشمامو بستم...توی حالو هوای خواب بودم که امیرعلی کناره گوشم خیلی آروم با اون صدای مخملیش گفت:چرا اینجا خوابیدی؟بلند شو برو توی اتاقت...مگه مجبوری؟؟ چشمامو باز کردمو به چشماش نگاه کردمو گفتم:میخوام ببینم مامان اینا کی میخوان برن...اگه امشب میرن ازشون خدافظی کنم.... -فردا صبح میرن...بلند شو بو توی اتاقت بخواب..بلــنـــــد شو... اصلا جون نداشتم بلند شم از جام...امیرعلی ادامه داد:چرا موهــاتو صاف کردی؟؟مگه فــــر چه عیبی بود؟؟ -چی؟ موهام؟؟دلم میخواست بینم با موهای لخت چه شکلی میشم... -ولی هر چیزی طبیعیش قشنگ تره... ارشیا که روبه روی من نشسته بود گفت:شما چی میگید در گوش هم...؟؟بلند بگید ماهم بشنویم... -هیچی...امیرعلی میگه چرا موهاتو لخت کردی!!فر بهتر بود... امیرعلی:من چنین حرفی نزدم...من گفتم هر چیزی طبیعیشبهتره... از سر جام بلند شدم برم اتاقم که دوباره همون سردرده عجیب اومد سراغم...یه لحظه ایستادمو دستمو گرفتم به دسته ی مبلی که امیرعلی نشسته بود روش...اونیکی دستمو گذاشتم روی سرم ...چشمامو بسته بودمو لبمو به هم فشار میدادم....ارشیا که متوجه وضعیت من شد پرسید: چی شده باران؟؟ -هیچی هیچی... امیرعلی هم نگاهی بهم انداخت...نفسمو با صدا فوت کردم بیرون...امیرعلی از جاش بلند شد و یواش گفت:چی شده؟ -سرم.. -بیا میبرمت توی اتاقت استراحت کن... آروم زیر بازومو گرفتو همراهیم کرد تا توی اتاقم...به زهرا گفت یه لیوان آب بیاه برام وخودش هم رفت بیرون.. با اون همه سر دردی که داشتم منو تنها گذاشتو رفت...فکر نمیکردم با این سردرد خوابم ببره ولی وقتی سرمو گذاشتم روی بالش سردردم آروم شدو خوابم برد... فردای اون شب...سرمیز شام بودیم که ارشیا گفت:مامان منتظر نمیمونیم تا امیرعلی بیاد؟؟ زنعمو: نه...زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود...مطب هم نبود... ارشیا:امیرعلی چقدر مشکوک میزنه...نکنه زن گرفته....!! غذا پرید توی گلوم...به سرفه افتادم.زنعمو ه نزدیک بهم نشسته بود یه لیوان آب داد دستم... -ممنون زنعمو... بعد از خودن غذا ودیدن یه فیلم ترسناکی که ارشیا دوست داشت با هم نگاه کنیم به اتاقم رفتم...با دیدن اون فیلم دیگه خواب از سرم پریده بود..یه کتاب برداشتمو شروع کردم به خوندن...ساعت 2 شب بود...تشنم شده بود...رفتم طبقه پایین توی آشپز خونه...یه لیوان آب خوردم ...داشتم برمیگشتم که دیدم یکی وارد سالن شد...تاریک بود... نمیفهمیدم کی داره بهم نزدیک میشه....دستمو دراز کردم سمت دیوار اولین کلید برقی که به دستم خورد رو فشار دادم...همه جا روشن شد...امیر علی بود نو چشماشو زد دستشو سایه بونه چشماش کرد... امیر علی: تو هنوز بیداری؟؟ -اولا سلام ....دوما خوابم نبرده.... به چشماش نگاه کردم...قرمز بود...معلوم بود حسابی اشک ریخته.. -امیر علی چیــزی شده؟؟؟ -نه...مگه باید اتفاقی افتاده باشه؟؟؟ -آخه ...هیچی.. -برو بگیر بخواب..مگه فردا کلاس نداری؟؟ -چرا...شب بخیر... -شب بخیر .... صبح با صدای زنگ گوشیمبیدار شدم.... -الو... ثمین:سلام خانوم معلوم هست کجایی؟؟ -توی رخت خوابمم....ساعت چنده مگه...؟؟ -2ساعت از کلاسو از دست دادی.....استاد آنتراک داده...بجنب تا 2 ساعته بعدی رو از دست ندی.. -باشه ...باشه...اومدم... سریع حاضر شدمو راه افتادم...آژانس گرفتم...این درس تخصصی بود...واستاده خیلی عصبی داشت...خیلی مهم بود که سر کلاس حاضر باشم...بعد از کلاس گوشی به صدا در اومد...به صفحه گوشیم نگاهی انداختم...امیرعلــــی؟؟؟ -سلام امیرعلی خان...اتفاقی افتاده ؟؟ -سلام...مگه باید اتفاقی افتاده باشه که من یادی از دختر عموم بکنم..؟ -اینو نگی چی بگی... -کجایی؟؟ -دانشگاه... -کلاس داری؟؟ -نه ...همین الان کلاسم تموم شده دارم میرم خونه... -همنونجا صبر کن من دارم میام دنبالت.. -خودم میام.. -نه من توی راهم..یکربع دیگه میرسم... -باشه... -خدافظ... -خدافظ... خیلی برام عجیب بود...امیرعلی ..!!!.زنگ زد به من!!!!... میخواد بیاد دنبالم...!!!!چرا انقدر مهربون شده....کاراش داره منو به فکر فرو میبره....توی فکر بودم که ثمین زد ه شونمو گفت:آهای عمو کجایی؟؟ -کنارهتو... -ای بابا...انگار عاشقیا...صد بار صدات زدم...میای با بچه ها بریم تهران گردی یانه؟؟ -نه امیرعلی زنگ زد ....میاد دنبالم...خوش بگذره.. - به شما بیشتر.... بعد از یکربع امیرعلی یه اس داد...(سرتو بالا بیار خانومه سر به زیر..) سرمو بلند کردم ماشین امیر علی جلوی روم بود...دست تکون داد..سوار شدم.... -منکه صبح بیدار شدم آفتاب مثل همیشه طلوع کرده بود...طرف شما حالا آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده... -چطور مگه؟؟؟ -نکه هر روز داری میای دنبالم جلوی در دانشگاه...متعجب شدم....تو حالت خوبه..؟؟ خندیدو گفت:آره عالیم.... ولی چشماش یه چیز دیگه ای میگفت...غمی توی نگاهش بود...دستمو گذاشتم روی پیشونیش....داغ بود...با داغیش منم گرم شدم...ه چشماش نگاه کردم ....اونم به چشمام خیره شده بود...دستم از روی پیشونیش جدا کردو نفسشو باصدا بیرون داد... حرکت کرد....این مسیره خونه نبود.....به نیم رخ زیبای امیر علی نگاه کردمو گفتم:مگه خونه نمیریم...؟؟؟ -اره ...ولی اولش میریم یه ناهار خوشمزه میخوریم بعدم میریم....... دارم از دست امیرعلی گیج میشم.....بعداز یکربع جلوی یه رستوران نگه داشت...باهم پیاده شدیمو شونه به شونه هم راه افتادیم...بعداز خوردن غذا میخواستیم بریم سوار ماشین بشیم که نگار با یه مردی که به نظر میرسید همسرش باشه برامون دست تکون دادو به مانزدیک شد... امیرعلی:سلامنگار خانوم... نگار :سلام امیرعلی...سلام باران جان.. -سلام.. نمیدونم چرا از این زن خوشم نمیومد...اصلا به دلم نمینشست... امیرعلی:به .. به..آقا کامیارم که هستن...دیگه چی از این بهتر.... کامیار که اخم هاش توی هم بود زیر لب سلامی کردو گفت:نگار من میرم داخل رستوران...خدافظ امیرعلی ...خدافظ باران خانوم.. امیرعلی:نگار چی شده ا کامیار اومدید اینجا...خیلی تعجب برانگیزه... نگار:هیچی..برای صحبت های نهایی اومدیم... امیرعلی:یعنی همه چی تموم شد؟؟؟نگارخوب فکراتو بکن... نگار:امیرعلی من دیگه نمیتونم با کامیار بسازم... امیرعلی:باشه..برو تا عصبی نشده و قهر نکرده..خدافظ.. نگار:خدافظ... بعد از رفتن نگار سوار ماشین شدیم... -امیرعلی...چی شده؟؟؟شوهرش بود؟؟؟ -آره...دارن از همجدا میشن... -چــــرا؟؟؟ -کامیار خیلی شکاکه...اینا همدیگرو خیلی دوستدارن..مخصوصا کامیار...کامیار همش به نگار ایراد میگره...خیلی نگار و اذیت کرده....دیگه هیچی نگفتم ...سکوت برقرار بین منو امیرعلی بود...متوجه شدم به طرفه خونه نمیریم...این مسیر خونه نبود... -کجا داری میری؟؟؟ امیرعی:دکتر.. -دکـــــتر؟؟؟ -بله دکتر...باید یه بار دیگه آزمایش بدی... -چرا؟؟؟ امیرعلی بهم نگاه کردو دوباره به روبه رو زل زد.... -امیرعلی چیزی شده؟؟؟ هیچس نگفت.. -امیرعلی داری چیرو از من پنهون میکنی؟؟؟ امیرعلی عصبانی کنار خیابون نگه داشت....ضره ای به فرمون زد...با چشمای قرمز بهم نگاه کردو گفت:چیرو میخوای بدونی؟؟هان؟؟؟دیروز دکتر منو خبر کرد برم پیشش...گفت احتمالا غده ای چیزی توی سرت هست...برای اینکه مطمئن بشه گفت امروز یه آزمایش دیگه بدی... انگال لال شده بودم هیچی نمیتونستم بگم... زل زده بودم توی چشمای امیرعلی...زندگی کردن برام مهم بود....از مرگ میترسیدم....از اینکه کنار مادر و پدرم نباشم...کنار عزیزانم نباشم....شاید هنوز توی شوک بودم...به امیرعلی فکر کردم...اون لحظه دیگه مرگ و زندگی برام بی ارزش شد... من فقط زنده بودم برای اینکه عاشق امیرعلی بودم...ولی امیرعلی چی؟؟؟منو دوست نداره....میدونم.....پس زندگی هم ارزش نداره...هیچ عکس العملی انجام ندادم....انگاری خیالم راحت شده بود...انگاری دیگه نمیترسیدم.... با دست تکونم دادو گفت:حالت خوبه باران؟؟ -اره...مگه باید بد باشم!!!! راه بیوفت لطفا.... به طرف بیمارستان راه افتاد....هر چی به بیمارستان نزدیک تر میشدیم دلشوره منم بیشتر میشد....جوری که نفهمیدم دارم اشک میریزم...ماشینو داخل پارکینگ پارک کرد..نگاهی بهم انداختو گفت:پیاده شو رسیـــــ...... متوجه اشکام شدکه بی اراده از چشمام سرازیر میشدن.... امیرعلی:بـــاران...چرا گریه میکنی؟؟ -چی؟؟ دستمو کشیدم روی صرتم و تازه متوجه شدم که دارم گریه میکنم.... -نمیدونم...نمیدونم چرا گریه میکنم... - من میدونم چرا گریه میکنی...حالا که چیزی معلوم نیست....گریه نکن ولیشدت اشک ریختنم بیشتر شد....امیرعلی ا صدای لرزان گفت:گریه نکن .....ریه نکن بارانم درست شنیدم گفت بارانم ...سریع برگشتم نگاش کردم....امیرعی دستمو میون دستاش فشورد...گفت:اشکاتو پاک کن...یا ریم ایشالا که چیزی نیست... از ماشین پیاده شدیم... اول رفتیم پیش دکتر بعد بریم عکس بندازیم... امیرعلی:سلام دکتر... دکتر:سلام -سلام دکتر:سلام دخترم...بیا اینجا بشین... نزدیکترین صندلی که به دکتر نزدیک بود نشستم...امیرعلی هم کنارم نشست... امیرعلی:اول اومدیم پیش شما تا با باران صحبت کنید....بعد میریم آزمایش میده....میخواید من برم بیرون راحت تر صحبت کنید؟؟ دکتر:نه امیرعلی جان... نیازی به آزمایش نیست... -برای چی دکتر؟؟ دکتر:من به کمیسیون پزشکی آزمایش رو نشون دادم..نظر اون ها این بود که این چیزی که داخل سر تو هستش غده نیست...باران تو وقتی که تصادف کردی به سرت هم ضربه وارد شد ...مثل اینکه این چیزی که باعث اذیت تو و سردردت میشه یه چیزی مثل لخته ی خون میمونه.....فقط اینکه.............. امیرعلی:فقط چـــــی؟؟ دکتر:این سردرد همیشگیه...یه راه برای خلاص شدن از این سردرد وجود داره... اونم اینکه عمل کنی....واگه عمل کنی 60درصد احتمال اینکه بیناییتواز دست بدی هست...این لخته خون نزدیک اعصاب بیناییت هست...تی ممکنه به قسمتی از اون چسبیده باشه... -و اگه عمل نکنم.... دکتر:این سردرد همیشه باتوهست... امیرعلی که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد... امیرعلی:دکتر اگه خارج از ایران عمل بشه چی؟؟ دکتر:هیچ فرقی نمیکنه....ولی خوبه که امتحان کنید ...آزمایشات و بفرستید...بعد نتیجه رو بینید چی میشه... ازجام بلند شدم...دیگه نمیتونستم اون جوء و تحمل کنم... -خیلی ممنون دکتر....امیرعلی بریم... خیلی اهسته بلند شد...احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه...دست امیرعلی رو گرفتم تاروی زمین نیوفتم...اونم متوجه حال خرابم شد...آروم سوا ماشین شدم...سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم.... امیرعلی:باران خودتو ناراحت نکن... من یه دوست دارم آمریکا اون میتونه کمکمون کنه...اصلا بردیا هم هست میتونیــــــ.... -خواهش میکنم بس کن امیرعلی ...اولا که من عمل نمیکنم...دوما اگه بخوامم عمل کنم همینجاهم میتونم این کارو بکنم.... -ولی باران.... -بس امیرعلی... دیگه هیچ حرفی بین ما رد بدل نشد...باصدای آروم خواننده آروم آروم اشک ریختم.... چشماتو وا کنو زل بزن بهم/ واسه دیدن تو اینجا اومدم/ اومدم بگم هنوز عاشقتم/ زیر حرفای قدیمم نزدم/ وقت رفتن به تو گفتم عشقم / من یه روز دوباره برمیگردم/ تو روزای دوری و تنهایی/ روز و شب فقط به تو فکر کردم/ چقدر خوبه / که دستامو/ تودستای تو میذارم/ چه دنیایی/ تو چشماته/ چقدر دنیامو دوست دارم/ امیرعلی با صدای خواننده زمزمه میکرد...همون ش امیرعلی موضوع و به عمو گفت...عمو خیی ناراحت و عصبی شده بود... عمو:چا به من چیزی نگفتید ؟؟مگه بچه بازیه؟؟؟ امیرعلی:ما نمیخواستیم شما رو ناراحت بکنیم..خب بلاخره عروسی آندی نزدیک بود..باران ازم خواست بعداز عروسی بهتون بگم.... عمو:عروسی...عروسی....خب عوسی باشه.باید منو درجریان میگذاشتید... -ببخشید عمو جون من از امیعلی خواستم که چیزی به شما نگه... عمو که تازه متوجه حضورمن در کناش شد کمی آروم گرفت... عمو:الا باران جان تصمیمت چیه؟؟عمل میکنی؟ -نه عمو عمل نمیکنم...با همین سردرد میسازم... عمو:چرا باران؟چرا عمل نه؟؟ -نه عمو ...ممن کلا با عمل و اتاق عمل مخالفم...خودتونم یه جوی این مسئله رو به پدرم بگید.... عمو:باشه عمو جون ...حالا بلند شو برو استراحت بکن.... از سر جام بلند شدم رفتم سمت اتاقمو بعد از 5 دقیقه خوابم برد....صبح که بیدار شدم تا چشمامو باز کردم پدرمو بالای سرم دیدم...از جام پریدم ونشستم.... -ا....سلام بابایی....شما..اینجا؟ -سلام عزیزدلم...دیشب عموت همه چیرو پشت تلفن گفت...منم خودمو رسوندم اینجا...به مادرتم هیچی نگفتم....اگه بفهمه سکته میکنه... اشکام سرازیر شدن ...پدرم منو در آغوش کشید...پیشونیمو چند بار بوسیدو گفت:تو دختر منی...تو باران منی..تو عزیز منی... نمیتونم ..نمیخوام عذا کشیدنتو بینم...این سدد ها تورواز پا در میاره...عمل بکنی خیلی بهتره... -ولی بابا....من هم از عمل میترسم ....هم از اینکه بیناییمو از دست بدم... اشک های پدرمو با انگشتام پاک کردمو گفتم:بابا جون ..نگران من نباشید...من عذاب نمیکشم... -باشه عزیزکم...هرجور که خودت میخوای و راحتی... بعد بلند شدو رفت بیرون از اتاق ....بعداز ظهر بابا با کلی سفارش و نصیحت رفت... همون شب آندی و مهراد برای شام اومدن خونه عمو....خورشید هم باخودشون آوورده بودن...آندی از قضیه سردرد های من خبری نداشت.... لی اگه از زبون کس دیگه ای به ز خودم میشنید حتما باهام قهر میکرد... -چه عروس پررویی....خونه خودتون یه روز بند نشیدا...چند روز از عروسیت میگذره که دست شوورتو گرفتی اومدی خونه مادرت؟؟ آندی:ا ..به تو چه بچه پرو...خونه بابا مه...تازشم مامان جونم زنگ زد دعوتمون کرد....قفس خورشیدو از دستش گرفتم. -این خوشید خانوم ما اذیت نمیکنه؟؟؟ مهراد: نه فقط یه وقتایی سوزنش گیر میکنه نمیذاره بخوابیم... -مثل اینکه مهاد از دستت خیی ناراحته خورشید .... آندی:دیشب نذاشت بخوابیم که...همش صدای زنگ گوشیه مهاد درمیاورد...2 ساعت الو دور خودمو گیج میزدیم صدا از کجای...بلاخره با یه بسته تخمه ساکتش کردیم... آروم کنار گوش آندی گفتم:شما که اصلا نباید میخوابیدید... آندی:بـــــــاران ....از دست تو... بعد از شام به آندی اشاره کردم بیاد دنبالم....رفتیم کنار پنجره ی تمام شیشه...داشت بارون میومد...من ایستادم وبان رو تماشا میکرد..آندی روی صندلی کنار شومینه نشست.... آندی:چیزی شده باران؟؟امشب همه یجورین..... -به خاطره همین کشوندمت اینجا....همش به اون شوهرت چسبیدی...شوور ندیده... -چی شده باران...قلبم اومد توی دهنم... بگو دیگه.... همه چیز رو بهش گفتم... اشک توی چشماش جمع شده بود.....یکدفعه بایه حرکت منو بغل کردو به خودش فشار داد..از کار یکدفعش خشکم زده بود... -آنـــدی آروم باش...داری خفم میکنی ها...چـــــــرا اینجوری میکنی ؟حاا که اتفاقی نیوفتاده...آنــــدی جون مادرت ولم کن....مگه من مردم داری اینجوری میگریی؟؟ -چـــی ؟؟اتفاقی نیوفتــــاده؟؟خــــدا بگم چیکارت کنه رامبد که تمام اینا تقصیر توئه.... -بس کن ترو خدا آندی...اینجور که تو گریه میکنی یاد غمم میوفتم... -باشه ...باشه...گریه نمیکنم عزیزم... -آفرین حالا برو برام میوه بیار پوست بکن بذار توی دهنم....برو میخواستم حالو هوای آندی رو عوض کنم با این شوخی ولی انگار جدی گرفت...چون سریع بلند شدو رفت از توی رف میوه انواع میوه هارو گذاشت توی پیشت دستی و آوورد پیش من وشزوع کرد به پوست کندن و گذاشتن توی دهن من.... -چیکار میکنی آندی؟؟دیــــوونه شوخی کردم..چرا جدی گرفتی؟؟ -باشه ...اشکال نداره..حالا اینو بخور باران جان....آفرین دهنتو باز کن... -وای آندی ...دارم خفه میشم... میگه بخور... بذار نفس بکشم..آقا من اصلا نمیخوام...مهراد بلندشو بیا خانومتو جمع کن منو با تو اشتاه گرفته...بیا زنت از دست رفت... مهراد باخنده اومد طرفمونو گفت:چی شده....؟؟باز صدای شمادوتا رفت هوا...زن بیچاره منو اذیت نکن باران... -من اذیت میکنم؟؟بیا ببین چجور برای من عشوه میریختومیوه پوست میکند...تازه داشت منو خفه میکرد... مهراد متعجب به آندی نگاه کردو گفت:راست میگه؟؟ -اره راست میگم...حالا تعج داشت نه دیگه اینقدر.... مهراد:آخه اران تونمیدونی ...سر یه تخم مرغ درست کردن با من قهر کرد که چرا به من گفتی برات تخم مرغ بشکنم....الان برای تو میوه پوست میکنه!!!!!!! -حالا شما بیا اینجا جای من بشین...من برم پیش بقیه.... بلند شدم از کنار پنجره ...مهرادو آندی رو تنها گذاشتم....اونش سردرد داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم....نمیخواستم شب بقیه رو خراب کنم...خواب رو بهونه کردمو رفتم توی اتاق... فردای اون شب خودم رفتم پیش دکتر... -سلام آقای دکتر.... دکتر:سلام باران خانوم...حالت چطوره...؟؟ -ممنون....راستش رای این اومدم پیشتون که.... -که چی...حتما سردردا اذیتت میکنن! -بله آقای دکتر بد جورم اذیت میکنن...میخواستم ببینم.. دارویی.. مسکنی.. چیزی.. هست که منو آروم بکنه؟؟ -این داروویی که برات مینویسم رو روزی یکبارنه بیشتر...چون خطر داره...حالا چند روز بخور ببین اثر داره یا نه.... - خیلی ممنون آقای دکتر....خدافظ.. -خدافظ دخترم... روزها یکی پس از دیگری میگذشت ...من بادارویی سردردم رو آروم میکردم...روزها رو سپری میکردم...بدون هیچ اتافاقی زندگی به جلو پیش میرفت...ماه آذر بودکه با نگین به آموزشگاه رانندگی رفتیم و بعد از امتحانات بلاخره گواهی نامه گرفتم...نگین هنوز به دنبال خونه میگشت...روز به روز علاقه ی بین پارسا و نگین شدت میگرفت...بیشتر مواقع نگین و پارسا با هم بودن وخوش میگذروندن... من واقعا ناراحت افسرده بودم....خیلی هم به نگین حسادت میکردم که خیلی راحت عاشق شد وعشقش دوسش داره...ولی من چی؟؟ نگین:باران بات نمیشه...اگه یه روز پارسارو نبینم خوابم نمیبره... نگین حرف میزد...ولی من گوش نمیدادم...توی فکر امیرعلی بودم توی این فکر که چرا این همه سنگ دله.... چرا ه من توجهی نمیکنه...چرا ...چرا .... چرا... نگین:باران حواست کجاست؟؟ -چی؟؟ -هیچی...مثل اینکه عاشقی ها... خندیدمو گفتم:اره تازه میشم مثل تو... -باران الان که گواهی نامه گرفتی نمیخوای ماشین بگیری؟؟ -چرا...یه مقدار پول دارم...فعلا که وقت خریدرفتن پیدا نکردم... -خب چرا به امیرعلی نمیگی برات بره خرید؟؟ - کی؟؟امیرعلی؟؟حتما....اون خودش گرفتاره...یه روز با آندی میرم... عجله ای نیست... خسته و کوفته رسیدم خونه....آندی و زنعمو داشتن تلوزیون نگاه میکردن..بلند سلامی گفتم..داشتم میرفتم بالا که آندی خودشو بهم رسوند و فت:دیه تویل نمیگیری باران خانوم....کجا با این عجله...؟؟صبر کن باران دارم حرف میزنما..... -آندی قربونت بشم خواهری من خیلی خستم.... -اوخی...چرا خسته ای؟؟مگه کوه کندی....؟؟ -از صبح کلاس بودم...همینجور امتحان پشت امتحان... - اگه یه خبرشاد کننده بهت بدم تمام خستگی رو فراموش میکنی... -چــــی؟؟ -یه چیزی که آرزو شو داشتی.... - آندی مسخره بازی رو بذار کنار...بگو دیگه.... -درباره تو با امیرعلی..... -میــــــگی یا اینکــــه..... -باشه ... باشه...خون کثیفتو نجس نکن.....بشین تا بگم... نشستم روی تخت ...آندی هم روبه روم ایستاده بود... -خــــب حالا بگو.... -از اونجاییکه شما به من دستور داده بودید که کلید اتاق امیرعلی رو به دست بیارم بلاخره آوردم.... -شوخی نکن مسخره... -مگه من باتو شوخی دارم؟؟؟ -آخه چجوری؟؟؟ -یه جوره خاص...سر کوچه ما یه کلید سازی هست...مهراد باصاحب مغازه دوسته...من قضیه روبه مهراد گفتم.... جوادهمون صاحب مغازه هم به مهراد یه خمیری داده بود که قالب کلید رو بگیرم .. یه روزکه امیرعلی پالتوشو جلوی در آویزون کرده بود کلیدو برداشتمو به خمیر زدم...بعد قالبو بردم پیش جواد آقا بعد از یه روز یه کلید گرفتم... -منکه نفهمیدم چی گفتی کی به کی شد اخر....حالا کلیدو بده ببینم... -ا...زرنگی.... اول یه بوس به من بده... -باشه .. بلند شدمو لپشو بوسیدم.... -اینم بوس.... -نه از این بوسا...از اون بوسا... -برو گمشو... - باشه میرم ولی کلید بی کلید... -اه .. اه ... آندی تازیا خیلی لوس شدی.... -لوسی از خودتونه.. -من سفارشتو پیش مهراد میکنم که امشب حسابی ببوستت.... -نه برای تو یه چیز دیگس...بیا اینم کلید....الانم امیرعلی نیست.. -میدونی کی میاد؟؟ -امشب عروسی یکی از دوستاشه...به احتمال خیلی زیاد دیر وقت بیاد...الانم که وقت داری..زود باش.... -پس بدو بریم... -ا..مگه تو خسته نبودی خانوم..... -فعلا وقت این حرفا نیست ..بعدا به حسابت میرسم.... -باشه ....باشه....با آندی رفتیم سمت اتاق امیرعلی ...بد جور استرس گرفته بودم...دستام میلرزید... -آندی تو جلوی در وایسا اگه یه وقت کسی اومد خبرم کنی... -باشه ...حالا تو چرا رنگت پریده..؟؟ -میترسم... -از چی؟؟ -ازاینکه امیرعلی سر برسه..خیلی بد میشه... -نترس عزیزم... مگه نگفتم رفته عروسی.. خیالت راحت.. دستم میلرزید نمیتونستم کلید رو توی قفل بذارم... آندی:بده من باز میکنم...انگار میخواد از بانک سرقت بکنه ایـــــن همه ترسیده... در رو باز کردو کنار ایستاد تا من برم داخل اتاق.... آندی:فقط به چیزی دست نزنی ها...وسایلشو جا به جا هم نکن که میفهمه... -خب بابا.... رفتم داخل اتاق... آندی هم پشت سرم وارد شد... -تــــــــــــو دیگه کجا اومدی؟؟؟ - باید مواظب وسایل داداشم باشم تو دست نزنی... ترس روم فشار میاوورد...بااین حرف آندی عصبانی شدم گفتم.. -باشه.... این تو این اتاق داداشت ...من که رفتم.... -چه زود قهر میکنه...شوخی کردم دیوونه...دارم از فضولی میمیرم... لپم بوسیدو دستمو گرفتو برد وسط اتاق و گفت:بفرمایید این شما و این اتاق داداشی من... خندیدمو به بازدید از اتاق امیرعلی پرداختم.....کاغذ دیواری های اتاق به رنگ قهوه ای سوخته و نارنجی...یه تخت...یه میز بزرگ کار...یه آینه قدی بزرگ که کنارش یه میز که روش پربود از شیشه ادکلن....یه دست مبل..یه دستگاه تردمیل و وسایل وزشی...کمد دیواری...قفسه کتابخونه...چشمم افتاد به عکس بزرگ امیرعلی که روی پایه کنار کتابخونه بود...توی اون عکس یه لباس قهوه ای و شلوار نارنجی تنش بود....از همون اولم امیرعلی عاشق رنگ نارنجی بود.... چقدر هم بهش میومد.... -اصلا فکرنمیکردم اتاق امیرعلی این همه مرتب وتمیز باشه.... آندی:اره...خیلی قشنگه چیدمان اتاقش....از امیرعلی بی ذوق بعید بود... -هـــــــــوی....کجاش بی ذوقه...درست صبت کن درباره امیرعلی من.... -بــــــــــله؟؟؟؟ -همین که شنیدی.....ساکت باش یکی صدامونو میشنوه... رفتم سمت میز کارش...کشو هاشو نگاه کردم... چیزی دست گیرم نشد....رفتم طرف آینه و میز...یکی یکی ادکلن هارو بو کشیدم آخر سر از اونی که خیلی خوشم اومد دو تا پیس زدم به خودم....نفس عمیقی کشیدم انگار امیرعلی کنارم بود...در کشوی میز رو باز کردم....باورم نمیشد امیرعلی هنوز اون گویی که بهش هدیه داده بودم رو داره....بردادشتمشو کوکش کردم ...پس هنوز کار میکنه صدای آرامش بخشش گوشمو پر کرد....ویو ذاشتم سرجاشو رفتم سمت کتاخونه...یه چند دقیقه به عکس امیرعلی خیره شدم..... آندی:آهای داداشمو خوردی با چشمات.... اصلا حواسم نبود آندی هم توی اتاق هست...روی مل نشسته بودو به کارهای من نگاه میکردو میخندید..لبخندی زدمو گفتم:میخواستی داداش ه این خوشملی نداشته باشی... با احتیاط کتابارو نگاه میکردم....که یکدفعه یه آلبوم عکس بین اون همه کتا پیدا کردم.... -آندی اینجارو ببین چی پیدا کردم... -بیا اینجا کنارم بشین.... رفتم کنارشو شروع کردم صفحه زدن...صفحه های اول عکس دوران دانشگاه امیرعلی بود....بقیه عکسادیگه خیلی غدیمی میشد... ارشیا..آندی..بردیا..امیرعلی.. .ولی من توی عکسا نبودم ...انگار عکس منو درآورده از عکس... -آندی ...یعنی چی؟؟این چرا اینجوری کرده عکسارو..؟؟ -زود قضاوت نکن باران...این موضوع حتما برای موقعیه که عصبانی بوده...ناراحت نشو... از اتاق زدم بیرون.....دیگه واقعا برام روشن شد که امیرعلی هیچ علاقه ای به من نداره...سرم به شدت درد میکرد...یه قرص خوردمو رفتم روی تخت شاید خوابم ببره...ولی خوابم نبرد....بلند شدم ویلن رو برداشتمو رفتم توی تراس...شروع کردم به نواختن...باسوز آهنگ اشک منم سرازیر شد....ساعت تقریا 12ش بود که امیرعلی رسید...دست از نواختن کشیدم..امیرعلی از ماشینش پیاده شدو هسمت ساختمون اومد...نگاه کرد بهم...منم سریع رفتم داخل اتاق... با اینکه دیگه میدونستم دوسم نداره بازم دوسش داشتم.... یک هفته بعد...با آندی مهراد رفتیم نمایشاه ماشین دوست مهراد...207 مشکی خریدم... آندی:خب حالا بریم شیرینی بخوریم... -کی چی میگه...من کی هستم...اینجا کجاست...کی حرف شیرینی رو زد.... -مسخره...بریم یه رستوران نزدیک همینجا هست...غذاش عالیه...پیاده بریم... -تو داری میگی شیرینی...غذاکه شیرین نیست....شکلات چطوره؟؟ -برو گمشو... مهراد:خانوما دعوانکنیدخواهشا... -خب به سمت رستوران.... داشتیم سفارش غذا میدادیم که یکدفعه چشمم افتاد به میز روبه رویی....امیرعلی....!!!!نگار....!!!! انگاری نگار داشت گریه میکرد... امیرعی هم بهش زل زده بود.... آندی:باران...باران جون باشما هستن چی میل داری... -هیچی.... -ا...باران ...می گو چطوره؟؟می گو پفکی.... آندی به جای من سفارش داد...بعد از اینکه گارسون رفت آندی رد نگاه منو گرفت... آندی:ا...امیرعلی....اونم نگاره.....ذار الان میفهمم چی به چیه... آندی گوشیشو برداشتو به امیرعلی زنگ زد... آندی:سلام امیرعلی جون... امیرعلی:سلام خواهر گلم....خوبی؟؟ آندی:ممنون....کجایی داداشی؟؟؟ امیرعلی:من رستورانم...چیزی شده؟؟ آندی:با نـــگار؟؟؟ امیرعلی:خب اره...تو از کجا میدونی؟؟ آندی:یه نگاهی به سمت راستت بکنی بد نیست... امیرعلی برگشتو مارو دید...تماسو قطع کرد و گوشیو ذاشت توی جیبش... یه دستمال کاغذی به نگار داد و یه چیزی هم بهش گفتو اومد طرف ما...کنار مهراد نشست... امیرعلی:شماها اینجا چیکار میکنید....؟؟ من با حالت طعنه گفتم:مردم میان رستوران که چی بشه...؟؟نکنه میان گریه و دردو دل کنن؟؟؟ نگار هم اومد کنار من نشست....مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه... آندی:باران ماشین خریده اینم شیرینی ماشینشه... امیرعلی:ا....مبارکه....پس ناهار افتادیم..... بعداز خوردن ناهار رفتیم سمت ماشین ها... امیرعلی:نگار توبرو من با باران میرم مطب.... نگار:به خاطر امروز ممنونم امیرعلی....باران جون بابت ناهار ممنون... -خواهش میکنم.... چه بارون شدیدی گرفت یکدفعه ....آندی و مهراد هم سوار ماشینشون شدنو رفتن....من موندمو امیرعلی...سوار ماشین شدیم...راه افتادم... امیرعلی:دست فرمونت خوبه.... -خوب نبود که گواهی نامه نمیگرفتم.... امیرعلی:از چیزی ناراحتی؟؟؟ -نه چطورمگه؟؟ -آخه احساس میکنم با من سر سنگین شدی...درست فکرمیکنم؟؟ هیچی نگفتم...نمیدونم چرا این روزا همش ضد حال میخورم...اون از اون عکسا....اینم از این نگار خانوم....انگار هر روز به سیاهی نزدیک تر میشم...به یه پایان تلخ...به نابودی...منکه داشتم خوب پیش میرفتم....تازه داشتم باورمیکردم منو دوسداره...چی شدیکدفعه...خودم خراب کردم...نباید میرفتم دنبال اثبات میگشتم...حالا مگه چی میشد با خیال اینکه منو دوست داره زندگی میکردم.... امیرعلی:جواب ندادی؟؟حواست هست؟؟ -سوالت چی بود....؟؟ -هیچی ...فراموش کن...آهنگی ...چیزی نداری... -میبینی که ماشینو همین امروز تحویل گرفتم... از داخل کیفش یه دیسک بیرون آوردو گذاشت داخل پخش ماشین...صدای آهنگ توی ماشین پیچید...امیرعلی هم آهنگ رو زیر لب زمزمه میکرد....نگاهش کردم...چقدر دوسش داشتم.....نمیتونستم فراموشش کنم...نه...نمیتونم... امیرعلی:اینجا بزن کنار...بستنی بخوریم.... -توی این سرما!!نه هر وقت تنها اومدی بیرون بخور... -باشه....احساس کردم امیرعلی ناراحت شده...طاقت دیدن ناراحتی امیرعلی رو نداشتم...ماشینو کنار خیابون پاک کردمو گفتم:خب بریم بستنی بخوریم.... امیرعلی:میدونستم در مقال بستنی نمیتونی مقاومت بکنی.... زیر بارون قدم میگذاشتیم و بستنی میخوردیم...واقعا لذت بخش بود...بستنی...بارون....سرما...و ازهمه خوب تر کنار امیرعلی قدم برداشتن...وقتی سوار ماشین میشدیم هردوتامون خیس خیس بودیم... -سرما نخریم خوبه..کدوم آدم عاقلی چنین کاری که ما کردیمو انجام میداد....!!! امیرعلی:چه اشکالی داره....سرما خوردن از این روز لذت بخش ترین مریضی برای منه... -واقعا؟؟ -واقعا.... یه برقی توی چشمای امیرعلی بود...فردای اون روزبارونی...هم من هم امیرعلی سرمای خفیفی خوردیم.... نشسته بودم داشتم ریاضی تمرین میکردم که یه قسمت از حل ریاضی رو یاد نگرفته بودم...اون روز امیرعلی به خاطر مریضیش خونه مونده بود...رفتم تا ازش کمک بگیرم... تق ..تق..در زدم... امیرعلی با صدای گرفته:بله؟ -منم باران..میتونم بیام داخل اتاقت؟؟؟ امیرعلی اومد جلوی در امیرعلی با چشمای کمی قرمز:کارت خیلی مهمه؟؟ -اره...فرداامتحان ریاضی دارم...کمی تا قسمتی بلد نیستم... خندیدو گفت:مثل اینکه توهم مریض شدی...خب حالاکه مریضی بیا داخل... وقتی وارد اتاقش شدم...خودمو زدم به اون راه که اولین باره اتاقش رو میبینم...نشستیم پشت میز کارش... -چه اتاق قشنگی داری...دکورشم خودت چیدی؟؟ -چشمات قشنگ میبینه...اره.. -تو همیشه به رنگ نارنجی علاقه داشتی... -ومشکی.... -اره مشکی ...ولی چرا حالا قهوه ای و نارنجی؟؟ -به خاطر اینکه این دورنگ به هم میومدن...مشکی و نارنجی باهم بد میشد.... -چه جالب... -خب حالا کجای این ریاضی رو نفهمیدی؟؟؟ توی این 3 ساعت تدریس امیرعلی اصلا حواسم جمع نمیشد...امیرعلی داشت توضیح میداد...من به صورتش زل زده بودم... امیرعلی:حواست کجاست باران...توی صورت من مسئله حل نمیکنم..روی جزوتو نگاه کن یه تمرین داد تا حل بکنم خدا رو شکر بلد بود..سنگینیه نگاه امیرعلی رو حس میکردم.....وقتی حلش تموم شد سرمو بلند کردم..داشت با یه لبخند روی لبش بهم نگاه میکرد.. امیرعلی:موهاتو چرا این همه محکم میبندی؟؟ -آخه میریزه دورو برم... -نه باز کن... بعد خودش کش موهامو باز کرد...موهای فر فریم ریختن دورو برم..امیرعلی تیکه ای از موهام که ریخته شده بود روی صورتمو کنار زدو گفت:حالا خوب شد.... دیگه وقت رفتنم شد....داشتم جزوه هامو جمعو جور میکردم...سنگینی نگاهش رو حس میکردم... یکدفعه دستشو برد لایه موهام.... صورتشو بهم نزدیک کرد...موهامو بوئید...حال غریبی داشتم...اون یکی دستش که خورد به گردنم داغ شدم...به چشماش نگاه کردم...بوسه ای روی گونه ام گذاشتو ازم دورشد...خواستم ازاون حالو هوا دورش کنم ...یه چیزی یادم افتاد.. -امیرعلی تو آلبوم عکس داری؟؟دلم برای بچگی هامون تنگ شده... -چـــــــی آلــــبوم عکس...نه ... نه...ندارم... بعد زیر لب گفت:آلبوم عکس زندگی من دره کمدمه... -چیزی گفتی امیرعلی؟؟ -نه ...نه....راستی یه قرص سرما خوردگی بخور.... -باشه ..خیلی ممنون...خوب یاد گرفتم... اینو گفتمو از اتاق زدم بیرون...وقتی وارد اتاقم که شدم صدای زنگ گوشیم میومد..تا بخوام جواب بدم قطع شد...نگاه کردم دیدم نگین بوده..اوه اوه...چقدر هم زنگیده...دوباره زنگ زد... -سلام نگین... نگین:کوفتو سلام ...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟؟ -پیش امیرعلی بودم ... -پیش اون چیکار میکردی؟؟؟ -کار بدی نمیکردم...فردا امتحان ریاضی دارم داشت باهام کار میکرد... -آخرین امتحانته؟؟؟منم فردا آخرین امتحانمه... -اره... -زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم.... -چی شده ؟؟نکنه میخوای میری؟؟؟ -بــــــاران... -جانم؟نکنه میخوای شوور کنی..؟؟ -بــــــاران...کچل شدم از دست تو... -تو که از اول کچل بودی...بیخودی ننداز گردن من... -ای خدا چی میشد به باران این زبونو نمیدادی.... -دلت میاد اینجوری بگی... -اره چجورم....بذار بم دیگه... - بگو قربونت بشم.... -خونه ای که مد نظرم بود رو پیدا کردم...هم قیمتش مناسبه ...هم جاش...اموز قلنامه کردیم.... -مبارکه عزیزم....خب حالا کی شام میدی.... -هروقت وسایل خونه رو گرفتیم...یه شام توپ توی خونه خودم بهت میدم... -حتما دست پخت خودت... -پس چی؟؟؟ -تو که آشپزی بلد نیستی.... -پارسا که بلده.... -ای زرنگ ...ای زرنگ...از الان بچه مردمو به کار گرفتی ها.... -پس چی...به کار نگیری به کارت میگیرن....راستی پسفردا من..تو...پارسا باهم میریم وسایل خونه بگییم.. -همون پارسا باهات بیاد کافیه دیگه.... -نه تو سلیقت یه چیز دیگس.... -باشه عزیزم....پسفردا ساعت چند؟؟ -ساعته............6خوبه؟؟ -6 بعد ظه که دیره... -6 صبح.... -صبح....نه قربونت...من از ساعته 9 زودتر بیرون نمیام.... -اه...باشه.... -پس تا پسفردا...بای... -بابای.. بعد از امتحان داشتیم با ه ها میفتیم سمت ستوران محلی که آقای جمالی جلوی من سبزشد....یکی از بچه های ترم بالایی که یکی از کلاس هامون مشترک بود.. سامان جمالی:سلام خانوم پارسیان...میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم... از بچه ها جدا شدم -بفرمایید.. سامان:میخواستم اگه ممکنه شماره مبایل شمارو داشته باشم.. -برای چی ؟؟ -برای آشنایی بیشتر... -نه نمیشه... - خواهش میکنم خانوم پارسایی.... -اولا که خودتونو کوچیک نکنید چون فایده ای نداره.....دوما پارسیان نه پارسایی... بعداز گفتن این جمله برگشتم پیش بقیه بچه ها وبه راهمون ادامه دادیم....بعد ازخوردن دیزی...رفتم خونه...ساعت 2بود... همینکه وارد اتاق شدم خودمو اندا ختم روی تختو خوابم برد...بعد از 5 ساعت خواب با صدای زنگ گوشیم بیدا شدم ..تا بخوام جواب بدم قطع شد....نگاهی به تماس هام انداختم تقریا 9 بار نگین زد زده....دوباره گوشیم زنگ خورد... -سلام نگین... -سلام باران...به دادم برس....خنه هستی...من یه ده دقیقه دیگه میرسم... نگین مثل ابر بهاری گریه میکرد.... -چی شده نگین....؟؟؟نگین:نمیتونم پشت تلفن بهت بگم... -باشه... رفتم طبقه پایین ومنتظر شدم تانگین بیاد...زنگ دربه صدا در اومد....زهرا درو باز کرد....رفتم داخل باغ....نگین گریه میکردو با حالت خمیده راه میرفت....دو تاساک بزرگ دستش بود....دویدم طرفشو ساک هارو از دستش گرفتم.... -چی شده نگین؟؟؟ نگین همون جاروی زمین نشست.... -پاشو نگین جان قربونت برم زمین سرده...سرما میخوری... -میخوام بمیرم....کاش زنده نبودم.... -آخه چی شده عزیزم....بلند شو بریم روی نیمکت بشین... بلندش کردم وروی صندلی نشوندمش.... -خب حالا بگو چی شده؟؟ -امروز بعد از امتحان خیر سرم رفتم استراحت بکنم....زن داییم اومد توی اتاقم وگفت:میای بریم جشن تولد ستایش دختر برادرم؟؟ منم گفتم:نه زن دایی خستم .... بعدش همشون رفتن ...داشتم اتاقمو تمیزمیکردم که بعدش بخوابم که یکدفعه یاشار اومد توی اتاقم...گفتم:مگه تو نرفتی جشن تولد؟؟ گفت: یه کار نا تموم داشتم بهترین فرصت همین الان بود... گفتم :درباره چی صحبت میکنی؟؟؟ بایه حرکت پرید بغلم کردو منو انداخت روی تخت....گفت:درباره این موضوع... دهنش بوی الکل میداد....جیغ زدم....دستشو گذاشت روی دهنم...بلندم کرد....چنان ضربه ای به سرم وارد کرد که بی هوش شدم.... نگین در سکوت گریه میکرد... -خب بعدش چی شد؟؟ -بعد ازیک ساعت که به هوش اومدم خودمو لخت روی تخت دیدم...به کنارم نگاه کردم....یاشار بدون لباس نشسته بود روی مبل و سیگار میکشید....تازه فهمیدم چی سرم اومده... اشک توی چشمام جمع شده بود....نگین رو بغل کردمو همراهش اشک ریختم.... اشکاشو پاک کردمو دستشو گرفتمو باخودم بردم داخل ساختمون....زنعمو یه نگاه به نگین انداخت وگفت:سلام نگین جان...از این طرفا!!! نگین-سلام ندا جون...اجازه هست من یه چند روز مزاحم شما بشم؟؟ ندا-این چه حرفیه عزیزم...خونه خودته.... با نگین رفتیم داخل اتاقم...وسایل نگین رو به زهرا گفتم بذاره داخل کمد....نگین رو خوابوندم روی تختم.... -بخواب معلومه خسته ای... -عموت کجاست؟؟؟ -عموم؟؟بیشتر مواقع ایران نیست.... -وای ..وای.. وای.... -چی شد؟؟ نگین چنان اشک از چشماش فوران کرد یکدفعه که ترسیدم... نگین:وای وای....پارسا...عشقم...اگه بفهمه....وای باران... چیکارکنم.؟؟؟ -قربونت برم...این مسئله ایه که باید هر چه زودتر به پارسا بگی... -نمیتونم.... نمیتونم....تو بهش بگو...یواش یواش... -باشه عزیزم تو فعلا بگیر بخواب.... -چجور بخوابم....دیگه به پارسا نمیرسم....عشقمو باید فراموش بکنم.... یه قرص خواب اور به نگین دادم خورد....بازم خوابش نبرد.... نگین:باران برام ویلن برام میزنی.... بلند شدم ویلنمو برداشتمو ملودیی که نگین عاشقش بود رو زدم....دیگه اروم شده بود گریه نمیکرد ...فقط به یه گوشه خیره شده بود....کم کم چشماش سنگین شدو به خواب رفت...منم کنارش گرفتم خوابیدم.... صبح با صدای در حموم بیدار شدم...یه نگاه به اطاف کردم نگین نبود...با خودم گفتم حتما رفته حموم دوش بگیره....دستشویی داشتم...بعد از چند دقیقه فشار دستشویی رو نتونستم تحمل بکنم....سرویس دستشویی وحموم باهم بود...در زدم ولی نگین جواب نداد....صدای آب میومد..دوباره در زدم...جوابی نشنیدم...درو باز کردم.......................................... . صحنه ای که میدیدم رو باور نداشتم....شکه شده بودم.....صدام در نمیومد....یکدفعه به خودم اومدم....دویدم طرف اتاق امیرعلی...محکم در زدم.... امیرعلی با موهای پریشون از خواب پریده درو باز کرد.... امیرعلی:چی شده باران؟؟؟؟چه خبره؟؟؟ صدا از توی گلوی من بیرون نمیومد...دستشو گرفتمو کشیدم طرف اتاقم...بردم بالای سر نگین...نگین رگشو زده بودو غرق خون بود...امیرعلی تااین وضعیت رو دید گفت:باران سریع یه تیکه پارچه...یا لباس بده ...یه چیزی بده به من... سریع یه تیشرت از توی کشو ی لباسام به امیر علی دادم...امیرعلی هم اونو بست به دست نگین.... امیرعلی:خیلی خون ازش نرفته...نگران نباش..رنگت پریده باران...برو برای من ازتوی اتاقم شلوار وپالتومو بیار ... بعد نگین رو از روی زمین بلند کردو به سمت پارکینگ رفت....منم یه چیزی با عجله تنم کردمو رفتم ازتوی اتاق امیرعلی و اون چیزایی که لازم داشت رو برداشتمو رفتم بیرون....امیرعلی نگین رو صندلی عقب خوابونده بود....لباساشو دادم دستش...سو ئیچ رو گرفت طرفم... امیرعلی:چرا اونجوری منو نگاه میکنی...زودباش .....بشین پشت فرمون...من نمیتونم باید لباس بپوشم... سریع نشستم پشت فرمون ....راه افتادم...امیرعلی هم لباساشو پوشید....رسیدیم بیمارستان...توی اون بیمارستان بیشتر دکتراش دوستو هم دانشگاهی امیرعلی بودن...پشت در اتاق نگین نشسته بودم....امیرعلی اومد کنارم نشست... امیرعلی:چرا این کارو کرد؟؟؟؟ -نمیتونم بهت بگم..... -چرا؟؟؟ -فکر نمیکنم زندگی شخصی نگین به تو مربوط بشه... -به من نه....ولی دکترا میخوان به پدرو مادرش خبر بدیم.... -خواهش میکنم امیرعلی به خانوادش خبر نده...بگودستشو باشیشه بریده شده... -نه خرکه نیستن... -تو اگه بخوای میشه... -نگفتی چرا اینجوری کرده؟؟ -امیرعلی!!!! -تا به من اعتماد نکنی وحرف نزنی منم نمیتونم کمکت بکنم.... اعصابم خورد بود بااین بحث های امیرعلی دیگه داشتم فوران میکردم....جنون بهم دست داد...بلند داد زدم: میخوای بدونی؟؟؟ اره بدون که چه جنس کثیفی هستید شما مردا...پسر دایی کثافتش نگین رو از دوشیزه بودن محروم کرد...الان یه بانوی بدون شوهره...کاری کرده که نگین دیگه حاضر نیست توی این دنیا باشه..کاری کرد که نگین دیگه درخشندگیشو ازدست داده....کاری کرده که دیگه نگین به عشقش نمیرسه...کاری کرد که نگین دیگه اون زندگی عادی قبل رو نداشته باشه.... میلرزیدمو گریه میکردم.....امیرعلی شونه هامو گرفتوتکونم داد.... امیرعلی:بس کن باران....اینجا محیط بیمارستانه....باشه عزیزم...حالا گریه نکن...قربون چشمات بشم گریه نکن...اروم باش... امیرعلی سرمو گداشت روی سینش...سرمو نوازش میکرد.... بعد از 4ساعت نگین مرخص شد...خیلی کم صحبت میکرد...رنگش پریده..زیر چشماش گود رفته وسیاه...مثل یه مجسمه به یه نقطه خیره میشد...بردمش توی اتاق خودمو تا استراحت بکنه... نگین:منو ببر خونه خودم... -خونه خودت؟؟...کجا؟؟ -همونی که تازه خریدم... -باشه قربونت بشم...حالت که بهتر شدمیبرمت...تازه باید یه سری وسائل برای خونت بخریم.... میترسیدم نگین رو تنها بذارم....یا من کنارش بودم یا آندی....آندی با مهراد میرفتن خریدوسائل خونه نگین.... توی این دوروز پارسا شب وروز زنگ میزد به گوشی نگین...گوشیش رو خاموش کرد....صدای زنگ گوشی خودم به صدا در اومد...پارسا بود....دیگه نتونستم جواب ندم....نگران شده ...دلم برای هردوشون میسوخت... -الو... -سلام باران....توخبری از نگین داری؟؟؟هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.... -سلام پارسا....نگین نمیخواد باهات صحبت بکنه.... -پس حالش خوبه....آره؟؟چرا نمیخواد بامن صحبت بکنه....چی شده باران؟؟-پشت تلفن نمیشه بگم ....باید بینمت.. پارسا:باشه...فقط کی و کجا؟؟؟ -پاتوق همیشگی منو نگین...3ساعت دیگه... -نمیشه زودتر دارم دیوونه میشم... -خب 2ساعت دیگه... -باشه...خدافظ.. -خدافظ... حاضر شدمو کافی شاپ یاسر پسر خاله ی نگین....همیشه بانگین اونجا قرار میذاشتیم ....یاسر خیلی پسر خوبیه...جریان دوستی نگین وپارسا روهم میدونه..نگین خیلی بهش اعتماد داره.... -سلام آقا یاسر... یاسر:ا..باران خانوم...از این طرفا؟؟..خیلی وقت بود نیومدی این جا.... -اره ...امتحانا شروع شده بود...وقت نداشتم... -بابا خرخون....بشین...باز نگین دیرکرده اره؟؟؟ -نه با نگین قرار ندارم....پارسا قراره بیا.... -ا...خب باشه...چی میخوری؟؟ -مثل همیشه... -کیک نسکافه ای وشیر کاکائوی سرد... -اره...ممنون میشم.... خیلی نگذشته بود که پارسا هم اومد...وقتی که نگاش کردم...قدرتی رو درخودم ندیدم که بهش خبر بد بدم... پارسا:سلام باران... -سلام ...بشین...چی میخوری به یاسر بگم بیاره؟؟ -کوفت میخورم....بگو چی شده نصف جون شدم....نگین کوشش؟؟..چرا نمیخواد با من حرف بزنه؟؟ -یه دقیقه دندون روی جیگرت بذار...میگم... -جیگرم پاره پاره شد از بس دندون روش گداشتم... سرمو انداختم پایین وداشتم فکرمیکردم چجوری شروع کنم...که یکدفعه وحشی گیری های پارسا بالا اومد...چنان زد روی میز که دومتر پرید هوا.. پارسا:وقتی دارم باهات صحبت میکنم به چشمام نگاه کن...بگو.... -خب حالا وحشی بازی درنیار...زشته اینجا... -بگودیگه...داری اون روی منو بالا میاری ها.... -خب..ببین پارسا...راستش نگین نمیتونه دیگه با تو باشه...دیگه نمیتونه باهیچکس دیگه ای باشه.... -چی میگی باران...چرا...؟؟؟من تازه میخواستم این ماه با پدرم ومامامیم برم خواستگاری نگین...مامی وپدر رو خبر کردم چند وقت دیگه میان ایران...این خبر رو به نگین نگفتم تاغافلگیر بشه.. وای نه کارم مشکل شد..من نمیتونم بهش بگم...اگه بفهمه داغون میشه....چقدر سخته..اشک توی چشمام جمع شده بود داشت سرازیر میشد...باید خودمو کنترل میکردم... پارسا:چیه؟؟چرا اینجوری نگام میکنی!!!!نگفتی مشکل نگین بامن چیه؟؟؟ -نپرس.... -بگو.... -فقط اینو بدون که دیگه نباید دوسش داشته باشی...فراموشش کن...همین... -چی؟؟ معلوم هست چی داری میگی اصلا ... دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم....بلند شدمورفتم بیرون از کافی شاپ...پارسا هم پشت سرم...رفتم سمت ماشینم تاسوار بشم.... پارسا:کجا میری باران صبر کن....مگه قرار نشد همه چی رو به من بگی.... -گفتم بهت... نگین رو فراموشش کن...برو خواهش میکنم... -چرا داری گریه میکنی...گریه نکن باران... احساس کردم امیرعلی رو دیدم...دوباره به همون سمت نگاه انداختم...ولی نه نبود....سوار ماشین شدمو باسرعت از پارسا دور شدم...تارسیدم خونه نگین ازم پرسید:به پارسا همه چی رو گفتی؟؟چی گفت؟؟چیکار کرد؟؟خیلی ناراحت شد؟؟ -نتونستم کامل بهش بگم...آروم آروم بهش میگم.... -چرا ...چرا ...نگفتی...اینجوری بیشتر اذیت میشه...میخوام صداشو بشنوم..دلم براش تنگ شده...میخوام ببینمش.... داد میزد...گرفتمش بغلم...ولی تکون میخورد...خوابونمش روی تخت... -قربونت بشم ....تو الان با این کارات داری خودتو اذیت میکنی....بگیر بخواب.... -منو ببر خونم...میخوام برم..میخوام برم.... -باشه..باشه عزیزم..صبر کن...فردا میبرمت...وسایلتم میچینیم... آروم نمیشد.....یه آرام بخش بهش تزریق کردم...آروم آروم ...آروم گرفتو خوابید… فردای اون روز...منو ...آندی... مهراد..وسایل اندکی که تهیه کرده بودیم رو به خونه نگین بردیم وچیدیم...نگین هم بدون اینکه به چیزی نگاه بکنه رفت داخل اتاقشوعکس پارسارو بغل کردو روی تخت خوابید....مجبور بودم کنارش باشم تا کار خطرناکی نکنه...اگرهم انجام داد به دادش برسم.... دیگه داشتیم به ترم جدید نزدیک میشدیم.... -نگین نمیخوای بری ثبت نام...ترم داره شروع میشه.. -نه.... -برای چی....؟؟میخوای برات مرخصی بگیرم.... -دیگه هیچی اهمیت نداره....وقتی پارسا رو نداشته باشم دیگه درسو میخوا م چیکار... -مگه برای پارسا درس میخوندی...دیگه داری شورشو در میاری... -ببینم برای تو چنین اتفاقی میوفتاد بازم همین حرفو میزدی.... یه روز که رفته بودم دانشگاه نگین کارای محصی این ترمشو انجام بدم پارس بهم زنگ زد..... پارسا:باران...به دادم برس من بدون نگین نمیتونم زندگی بکنم.... -پارسا حالت خوبه؟؟؟ -نه اصلا....تو گفتی فراموشش کنم بدون اینکه بدونم چرا...منم خواستم امتحان کنم ببینم میتونم یانه ولی نمیتونم...نمیتونم حتی فکر کنم بدون نگین توی این دنیا باشم.... -آروم باش پارسا....گریه نکن..بیا پارک نزدیک دانشگاه نگین...همون جاییکه همیشه میشستین.... بعد از یک ربع خودشو رسوند...خیلی پریشون حال بود...جیگرم سوخت... پارسا:باران!!!! -جانم؟ -نگین...نگین کوشش؟چرا تو تنهایی...دانشگاه توکه این طرفا نیست.... -اومده بودم این ترمو برای نگین مرخصی بگیرم.... -چرا؟؟باران تو منو کشتی....چیزی شده که به من نمیگی...خواهش میکنم ازت که بهم بگو.... -میخوای بدونی؟؟؟اره؟؟ -آره... -پس دنبال من بیا.... -کجا؟؟ -بیا میفهمی...مگه نمیخوای بدونی... -چرا..ولی باید بدونم کجا داریم میریم... -هیچی نگو ...فقط پشت سرمن بیا... سوار ماشینمون شدیمو پارسا دنبال من میومد...جلوی در خونه نگین نگه داشتم...پیاده شدم...درو باکلید باز کردم... بخاطر دارو هایی که مصرف میکرد...توی اون ساعت از روز نگین خواب بود...پارسا هم گیج شده بودو دنبالم راه افتاد...در اتاق نگین رو باز کردمو پارسارو حول دادم داخل اتاق... -خوب نگاه کن...اینم نگین شما...میشناسیش؟؟؟ پارسا:نه ... نه...این نگین نیست...چه بلایی سرش اومده...؟؟ -به دستش نگاه کن...خودکشی کرده...رگشو زده... -آخه برای چی..نگین تا دیروز هیچ غمی نداشت..میگفت... میخندید... -برای اینکه....برای اینکه....یاشار کثافت دختر بودن نگین رو لکه دار کرد....الان نگین زن بدون شوهره.... نفهمیدم یکدفعه پارسا چش شدکه باچشمای به خون نشسته برگشت طرفمو یه کشیده زد توی دهنم.... -خفه شو..درباره نگین من اینجوری حرف نزن...نگینم از گل پاک تره.... -باشه...آروم باش پارسا.... پارسا دوزانو افتادروی زمین...احساس کردم کمرش خمیده شده...سرش پایین بود....آه سردی کشید...بدون هیچ صدایی اشک میریخت...دستمو گداشتم روی شونشو گفتم:پارسا آروم باش.... -نه نگین بامن این کارو نمیکنه..بگو باران...تو بگو که اینجوری نیست... -نگین از این کاری که یاشار باهاش کرده راضی نیست...از طرف نگین ناخواسته بوده...به زور یاشار این کارو کرده...باورکن نگین از برگ گلم لطیف ترو پاک تره...به خاطر همین رگشو زد....بلندشوپارسا...الان بیدارمیشه...اگه توروببینه حالش بدتر میشه...پارسا دستشو گرفت به دیوارو بلند شد....از در خروجی خونه رفت بیرون...یه گوشه نشستمو به روزگار تلخ خودمو نگینو پارسا فکر کردمو گریستم... ترم جدید شروع شد..دوباره راه دانشگاه رو باید میرفتیم....نگینو نمیتونستم تنها بذارم....وقتی پیش یه روانشناس خوب که آندی معرفی کرده بود بردمش گفت:احتمال اینکه دوباره دست به این کار بزنه خیلی زیاده... از دکترش پرسیدم:چرا آدما دست به خودکشی میزنن...آخه چجوری دلشون میاد؟؟؟ دکتر:اون لحظه که این کارو انجام میدن یه جنون بهشون دست میده این جنون هم از عوامل حادثه هاییه که در اطرافشون رخ میده...میتونه روحی باشه وجسمی.... برای اینکه نگین تنها نباشه یه پرستار براش گرفتم.... جمالی باز جلوی من سبز شد....ایندفعه شماره ی خونه رو میخواست....ولی جوابی از من نگرفت جز اخمی که تحویلش دادم....دیگه داشت زیادی سیریش بازی در میاوورد....از وقتی که برای نگین پرستار گرفتم خیالم راحت تر شده....یه شب که رفتم سر میز غذا...زنعمو بدون مقدمه گفت:امروز خانوم جمالی زنگ زده بود....میگفت پسرش توی دانشگاهتونه....ازت خوشش اومده ...میخوان بیان خواستگاری... غداپرید توی گلوم....امیرعلی یه لیوان آب داد دستم...نگاش کردم...نگاهش یه جوری بود....انگار میخواست یه چیزی بگه... -زنعمو شما چی گفتید؟اصلا شماره خونه رو از کجا آووردن!!!! زنعمو ندا:گفتم باید با خود باران صحبت بکنم اگه موافق بود زنگ میزنم روز خواستگاری رو مشخص میکنیم... -لطفا زنگ نزنید ندا جون... وقتی رفتم دیدن نگین...نگین خیلی خوشحال بود... -این همه خوشحالی برای چیه نگین؟؟ -دیشب بابام زنگ زد بهم...گفت...گفت... -خب چی گفت؟؟ -گفت...یاشار مرده....یاشار مرد..باورت میشه باران...اه من گرفتش.... -چی میگی!!!برای چی مرده...؟؟ -کشتنش...انگار زنگ در خونشونو میزنن با یاشر کار داشتن میره جلوی در...اون یارو هم با یه چاغو به قلبش میکشتش.. -به همین راحتی... -از اینم راحت تر...ولی من دلم میخواست خودم بکشمش...دلم میخواست با عذاب بمیره... همون موقع زنگ در به صدا در اومد....رفتم درو باز کردم....پارسا بود.... -تو اینجا چیکار میکنی؟؟برو پارسا... پارسا:اومدم نگین رو ببینم...برای چی برم.. -اگه تورو ببینه حالش بد میشه...امروز خوشحاله این خوشحالی رو ازش نگیر... -یعنی منو ببینه ناراحت میشه!!! -نخیر...وقتی تورو ببینه یاد زندگی تلخ بدون تو میوفته...یاد اینکه تو عشقشی... -کی گفته بدون من زندگی میکنه...من این جا هستم...برو کنار باران...نگین...نگین من.... منو زد کنارو وارد خونه شد.. نگین:باران...باران...این اینجا چیکار میکنه؟ پارسا:اومدم تورو ببینم عشقم.. نگین فریاد زد....:به من نگو عشقم....من لایقش نیستم....باران اینو از من دور کن... -پارسا بیا برو ...حالش داره خراب میشه... پارسا:نه نمیرم....نگین عزیزم...نفسم...عشقم...عمرم...گل م...گوش بده به حرفام.... نگین:نه..نمیخوام....برو بیرون... پارسا:داری با این کارات هم خودتو هم منو عذاب میدی....پدرومامامی فردا میان ایران...فقط تو بگو کی بیاییم برای خواستگاری؟؟ نگین:چی داری میگی!!!باران مگه تو. بهش نگفتی؟؟؟ -همه چی رو گفتم... نگین:پس تو چی میگی..!!من نمیتونم ازدواج کنم آقا پارسا..... پارسا:باران همه چیز رو بهم گفت....منم اون نامرد رو کشتم تا آرامش داشته باشم....نباید کسی تورو اذیت بکنه... نگین:تو اونو کشتی؟؟ پارسا:آره...گفتم که کسی نباید تورو ادیت بکنه...وگرنه همین بلا سرش میاد...حالا بامن ازدواج میکنی بانوی من؟؟؟ نگین با بغض:پارسا؟ پارسا با اشتیاق تمام:جانم عزیزم..زندگیم...نفسم..عشقم...ق شنگم...نگینم... نگین اشک در چشم:هنوز منو دوستداری یا از سر دلسوزیه؟؟؟ پارسا نگین را بغل کردو به خود فشورد....بوییدوبا لذت تمام :دوست دارم ..دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم... نگین که گریه میکرد:منم دوست دارم... گوشه ای ایستاده بودمو نگاهشون میکردم...اشک توی چشمام جمع شده بود...کاشکی امیرعلی هم یه ذره گذشت کردن رو از پارسا یاد میگرفت...اصلا فکر نمیکردم پارسا این همه روشن فکر باشه...این راز بین منو نگین وپارسا باقی موند...پارسا با پدر نگین صحبت کرد...قرار شد خانواده ها باهم اشنا بشن...وبعد از عید عقد بکنن... یک شب قبل از چهارشنبه سوری نگین اومد داخل اتاقم... آندی:چیکار میکنی دختر؟؟؟بلند شوبریم پایین.. -دارم رمان میخونم...چه خبر پایین...؟؟؟ -بسه بابا..بذار کنار...بیا بریم پایین دارن تصمیم میگیرن فردا کجابریم بهتره.... -خب من بیام چیکار....هرچی تو بگی نظر منم همونه.. -من میگم بریم باغ لواسون... -خوبه....عید شما میرید مشهددیگه؟؟ -آره...مگه تو نمیای؟؟ -نه...اصلا حالو حوصله ندارم... -حالو حوصله نداری یا امیرعلی نمیاد دپرس میشی؟ -آره همون...چرا امیر علی نمیا مشهد؟؟ -چه میدونم...ولی مثل اینکه با مامان اینا میخواد بره ویلای نمک آبرود...مامان بهش پیله کرد... -خب منم میرم شمال دیگه... -ای وای...منو مهرادهیچی...حالا اگه ارشیا بفهمه شماها نمیرید که شر میشه... -نترس اونو یه جوری درست میکنم الان... -چه جوری؟؟ -ثمین دوستمو که میشناسی؟ -خب آره.. -میگفت مامانش خیلی دوستداره سال تحویل مشهد باشه ولی بلیط گیرش نیومده...ثمینو مادرشو باشما میفرستم مشهد.. -خب این چه ربطس به ارشیا داشت!! -ارشیا از ثمین خوشش اومده...به خاطر اونم که شده صداش در نمیاد... -اوه ..اوه... -میگم آندی امیرعلی ساعت چند میاد خونه؟؟؟ -فکر کنم 3ساعت دیگه....چطور مگه؟؟ -کلید اتاقشو همراهت داری؟ -اره فکر کنم توی کیفم باشه.. -برو بیار... -تا ندونم میخوای چیکار کنی نمیرم...تو که چیزی دستگیرت نشد... -من داخل کمدشو نگشتم.... -ا....خب نگشته باشی... -آخه زیر لب یه چیزی گفت که منو به شک برد... -چی؟؟؟ -یه روز که داخل اتاقش بودم....برای تمرین ریاضی....بهش گفتم آلبوم عکس داری....گفت نه..نه...بعد آروم زیر لب گفت...آلبوم خاطرات من به دره کمدمه... -امیرعلی تورو راه داد توی اتاقش؟؟؟؟ -اره...تازه اون موقعی هم که نگین رگشو زد به من گفت برم لباساشو از اتاقش بیارم... -باورم نمیشه... -چرا؟؟ -چون از امرعلی بعیده...اون هیچکسو برای یه لحظه هم راه نمیداد داخل اتاقش...ارشیا اگه میخواست ریاضی یاد بگیره ازش چند روز قبل تر میگفت..بعد تازه اگه افتخارمیدادن میرفتن داخل اتاق خود ارشیا.....

من و بارون 2

بعد از قطع کردن مکالمه با نگین آندی وارد اتاقم شد. آندی:خسته نباشی.چقدر میخوابی .نترکی یه وقت. -چشم نداری ببینی .!!!!!من 2 ساعت خوابیدما .حسود. -خانوم حالا که بیدار شدی .افتخار میدین تدریس شیرین زبان رو ادامه بدین.؟ -بله بانو بشین. در حال درس دادن به آندی یاد امیر علی افتادم.درس دادنم تموم شده بود.آندی داشت از اتاق میرفت بیرون. -آندی یه لحظه بشین کارت دارم. -بفرما. -آندی یادته قول دادی برام توضیح بدی چرا امیرعلی اخلاقش عوض شده!!!!حالا وقت مناسبیه. -باشه.باران من برادرمو ازتو خیلی بهتر میشناسم.حتما یادته برای تولد 13 سالگیت رفتیم ویلای شمال.حتما اینم یادته که توی همسایه گیه ویلای ما خانواده ای زندگی میکردن که یه پسر به اسم شروین داشتن. -خب اره .اینا چه بطی............. -حرف نزن. خوب گوش کن.توی اون 2هفته ایکه توی شمال بودیم تو با شروین خیلی گرم گرفته بودی .میدیدم که امیرعلی تنها و گوشه گیر شده بود.بعضی وقتا مینشست شمارو ازدور نگاه میکرد.فقط من میدونستم تو و امیرعلی همدیگرو دوستدارید.خودم شاهد بودم امیرعلی وقتی 16 سال داشت با چه ذوقی اون گردنبند صدف رو برات درست کرد وانداخت گردنت همون موقع بود که بهت گفت دوستداره توهم با خجالت به عشقت اعتراف کردی.اون روزی که تولدت رو جشن گرفتیم یادته تو شرو ین رو برای جشن دعوت کردی کادوی شروین یه کتاب شعر عاشقانه بود . شروین یک سال از امیر علی بزرگتر بود من اون لحظه عشقو توی چشمای شروین حس کردم که چجور به تونگاه میکرد. روز بعد از جشن رو یادته کنار دریا من,تو,شروین,ارشیا,بردیا وامیرعلی نشسته بودیم.تو وشروین کتاب شعرو باز کردینو بلند بلند یه شعر عاشقونه شروین برات خوند.وای من اون لحظه رو فراموش نمیتونم بکنم.یه لحظه نگام افتاد به امیرعلی قرمز شده بود خون خونشو میخورد دیگه طاقت نیاوود.اومد کتاب شعر لعنتی رو ازت گرفتو با حرص پارش کردو انداخت توی دریا .تو هم عصبانی شدی وسر امیرعلی داد زدی:(چرا این کارو کردی ؟من اون کتابو دوستداشتم .یادگاری بود.امیرعلی بلند تر داد زد:هنوز مفهوم دوست داشتنو نمیفهمی.پس کلمه ی دوست داشتنو به زبون نیار.باران تو هنوز بچه ای احساساتتم بچه گونه اس.)تو هم اون گردنبندیکه امیر علی با عشق درست کرده بودو ازگردنت بازکردی و انداختی جلوی پای امیرعلی.دیگه منم از این کارت شوکه شده بودم چه برسه به امیر علی .تو اون گردنبندو از خودت هیچوت دورنمیکردی.اونموقع حرفی زدی که باعث شد جدایی طولانی مدت بینتون بیوفته . گفتی:(برو گمشو که دیگه نمیخوام اون ریختتو ببینم) امیرعلی هم رفت که دیگه ریختشو نبینیL مثل یه فیلم همه ی اون چیزیکه آندی تعریف کردجلوی چشمام بودL -من بچه بودم ولی احساسم به امیرعلی بچه گونه نبود.ظهر همون روز که امیر علی رفته بود دلم براش تنگ شد.دلم میخواست ازش معذرت خواهی کنم.ولی هردفعه نمیدیدمش.من امیرعلی رو دوست داشتم و دارم ولی اون منو دیگه دوست نداره. گریه میکردم وباهاش حرف میزدمL آندی:باشه باشه حالا که دیگه گذشته.دیگه بهش فکر نکن .ولی من مطمئنم هنوز دوست داره. -آندیا خواهش میکنم کمکم کن میخوام گذشته رو جبران کنم.اول باید بهم ثابت بشه مثل قدیم دوستم داره یا نه. -باشه کمکت میکنم.امیرعلی الان تو رو دوست داره ولی میترسه باز اعتراف کنه.ترسش 2 دلیل داره.یک:میترسه چون یکبار جلوی همه غرورشو لگد مالی کردی.ومیترسه هنوز نبخشیده باشیش بخاطر همون کتاب.وازت ناراحته که اون حرفو بهش زدی.بخاط همین نمیتونه ازت معذرت خواهی کنه.دو:میترسه چون فکر میکنه عشقی که براش اعتراف کردی توی سن 10 سالگیت یه حس بچه گانه بوده الان تو اونو دوستندای وکار احمقانه میدونه که بهت اعتراف کنه. -تو این چیزاو ازکجا میدونی؟ خندیدو گفت:اول اینکه من برادرمو خوب میشناسم.خیر سرم میخوام دکتر روانشناس بشم.در ضمن منتوی این 5 سا ل همیشه کنار داداشیم بودمو حال وروزشو دیدم. -بله بله.حالا کمکم کن باید چیکاکنم؟ -اول از همه باید صبر داشته باشی.نباید تو اول اعتراف کنی.باید بذاری اون اول بیاد جلو .در صورتی که تو مثل آهن ربا میکشیش جلو. -آخه چجوری؟ -باید مثل قدیم باهاش رفتاکنی. به خلوتش نفوذ کنی باید باهاش صمیمی بشی. مثل قدیم پروو باشی.باهاش بیشتر تنها باشی. باید کاری کنی که مثل قدیم به دیدنت معتاد بشه. -آخه این کارایی که میگیرو چجوری انجام بدم.؟ -مثل قدیم. -نمیتونم مثل قدیم باهاش رفتار کنم.چون اون نمیخواد .هردفعه خواستم این کارو کنم نشده. -به موقش خودم بهت کمک میکنم. -من باید داخل اتاق امیر علی رو بگردم. -هیچ موجود زنده ای جرعت رفتن طرف اتاق امیرعلی رو نداره تاحالا هم کسی رو راه نداده به اتاقش.حالا برای چی؟ -میخوام ببینم دوستم داره یانه. -آخه خنگ خدا کی با دیدن اتاق طرف مقابلش فهمیده دوستش داره یا نه.!!!!!!! -اگه اثری از دوران بچگیمون بود مشخص میشه. -حالا ببینم چیکار میتونم برات بکنم. دو هفته از اون روزی که همه چیز رو آندی برام روشن کرده بود میگذشت.ولی من خیلی کمتر از گذشته امیرعلی رو میدیدم.فقط سر میز شام میدیدمش . -آندی دارم دیوونه میشم .چیکا کنم؟ -تو که دیوونه بودی.برو خودتو به امین آباد معرفی کن. -میزنم لهت میکنما. -اوه اوه مثل اینکه حالت خیلی خرابه زنجیری. -تو کلاس زبانم میخوای دیگه!!!.مگه قرار نبود کمکم کنی!!!!! -شوخی حالیت نمیشه.خب اره.حالا چی شده؟ -حال منو ببین بعد شوخی کن.من الان چند روزه امیر علی و فقط سر میز شام میبینم.مگه نگفتی باید بیشتر همدیو ببینیم.به جای اینکه اون معتاد دیدنم بشه فعلا من خمارم. -خب تو چرا روزا نمیری مطب.؟ -خنگول برم بگم چی؟ -دهنتو باز کن ببینم. دهنمو باز کردم بعد از معاینه گفت:منکه چیزی حالیم نمیشه.همشون سفیدوسالمن.برو یه عکس از دندونات بندا ز شاید از داخل خراب باشن. -بعد چیکار کنم.؟ -بعدش برو پیش امیر علی. -اگه سالم بودن چی!!!میگه الکی رفتی از دندونات عکس گفتی که چی بشه؟ -بگو درد داشتم. -باشه .کی بریم . -بریم؟نه خودت برو. -کجا هست رادیولوژی؟ -توی همون ساختمونیکه مطب امیر علی هست.آدسشو مینویسم.فردا صبح زود با آژانس برو. -وقت نباید بگیریم. -آهان چرا.من خودم برات زنگ میزنم وقت میگیرم. -خیلی ممنون. -نوش جونت. -زهر مار.توفردا چیکاداری نمیتونی منو ببری؟ -کلاس دارم فردا. -آهان.فکر کردم قرار داری. -بانمک.کی صبح کله سحر قرار میذاره!!!! -ازتو هیچ چیزی بعید نیست. همه ی این حرفا یی که به آندی میگفتم همش شوخی بود خودشم میدونست باهاش شوخی میکنم.خو ب میشناختم آندی رو اصلا اهل دوستی با پسر نبود. صبح ساعت 7 بیدار شدمو یه آژانس گرفتم .آدرس مطب امیر علی رو به راننده دادمو راه افتاد .بعد از 45 دقیقه به ساختمون رسیدم.طبقه دوم مطب امیرعلی بود.طبقه ی سوم رادیولوژی بود. عکس دندونامو انداختم پرسیم:کی آماده میشه؟ منشی :یک ربع .بیست دقیقه دیگه. رفتم طبقه ی دوم. اول مردد بودم.ولی رفتم داخل مطب.به منشی گفتم:من یه وقت میخواستم.عکس دندونامو میخوام به آقای دکتر نشون بدم. نمیخواستم بدونه نوبت برم داخل اتاق.بخاط همین نوبت خواستم بگیم. منشی:وقت امروز پره.اگه منتظر بمونید مابین مریض میفستمتون داخل اتاق دکتر. -حالا اگه دندونام پر کردن خواست.چه موقع بهم وقت میدین.؟ -میوفته برای 2هفته ی دیگه.اگه کارتون ارژانسی نباشه.اسمتونو بگید بنویسم. -باران پارسیانمنشی بهم نگاه کردو گفت:آشنای آقای دکتر هستید. -بله پسر عموم هستن. -چرا از اول نگفتید!!!!بذارید به آقای دکتر خبر بدم. -نه . هنوز عکس دندونام حاضر نشده.میرم طبقه بالا وقتی آماده شد میام. همیشه از محیط دندونپزشکی میترسیدم.برای همین هیچوقت مسواک و نخ دندون رو فراموش نمیکردم .ازبچگی از دندون پزشکی میترسیدم حالا باپای خودم اومدم.وای خدای من عجب غلطی کردم.امیر علی کیلویی چنده.وقتی یاد امیرعلی افتادم ارومتر شدم.عکس اماده شد. گرفتمو رفتم طبقه ی دوم. استرس داشتم.منشی تا منودید گفت:به آقای دکتر گفتم شما اومدید. بفرمایید داخل اتاق. وارد اتاق شدم.امیر علی ماکسی جلوی دهن و بینیش زده بود.باپسرکی که روی یونیت دراز کشیده بود صحبت میکردتا منو دید ماکسو از روی صورتش کشید پایینو گفت:سلام چی شده؟ -علیک سلام. مگه باید چیز خاصی شده باشه.!!!!! خندیدو گفت :آخه تو باپای خودت نمیرفتی دندونپزشکی .اینش عجیبه.نکنه ترست ریخته!!؟ -من ازهمون اولم از دندونپزشکی نمی ترسیدم.از محیطش متنفر بودم. شروع کرد با پسرک صحبت کردن. امیر علی:خب عمو جون این پنبه و گاز بگیر.دیدی درد نداشت.حالا بلند شو برو پیش مادرت. مثل یه مرد بگو اصلا گریه نکردی. خندم گرفته بود.وقتی پسرک از اتاق رفت بیرون. خندیدمو گفتم :عمو هم شدی؟ خندیدوگفت:باید بابچه ها بازبون خودشون صحبت کرد.حالا بیا اینجا ببینم عمو جون. ته دلم کله قند آب میکردن.رفتم جلو و عکسو دادم دستش. -چند روزه دندونم درد میکنه. همونجورکه به عکس نگاه میکرد گفت:کدوم دندونت؟ یه لحظه فکر کردمو گفتم:فک بالا سمت راست. خندیدو گفت:این عکس که چیز دیگه ای میگه. -یعنی چی ؟ -یکی از دندونای فک پایین سمت چپ ودوتا از دندونای فک بالا سمت چپ خرابه.پر کردن لازم داره. یا خدا.ترس برم داشت. -خب حالا که نمیخوای پر کنی؟ -چرا.یکیشونو الان پر میکنم.اونیکه پایینه. -نه. یعنی من آمادگیشو ندارم. با خنده ی گوشه لبش گفت:چرا رنگت پریده.؟ چیه میترسی؟ -نه نه نه. -پس بخواب روی یونیت. من هم از آمپور میترسم هماز دندون پر کردن.دراز کشیدم.ا یه آمپور اومد طرفم. -یا خدا. دستشو گرفتمو گفتم:میشه رای من اسپری بزنی ؟ -نه نمیشه. -پس ترو خدا آروم بزن.لثه ی پایین دردش بیشتره. داشت اشکم در میومد. امیر علی:موقع زدن آمپور دست منو نگیر.بیشتر دردت میگیره. نگاهی به چشمام انداختو گفت:نگامم نکن. چشمامو بستم.آمپورو فرو کرد توی لثم دردم گرفت اشکم سرخورد روی گونم. امیرعلی:دیدی گفتم میترسی. -من نمیترسم دردم گرفت. -دهنتو بازکن. -یعی چی؟هنوز بی حس نشده.تومیخوای کارتو شروع کنی؟ -نترس اون الان اثرشو گذاشته. دوباره دهنمو باز کردم.توی دلم هرچی فوحش بلد بودم نثار آندی کردم.موقع تراشیدن دندونم امیر علی یه عینک شیشه ای به چشماش زد ماکسم زد جلوی دهن و بینیش.واقعا چشما ش دیدنی بود.فقط به چشماش نگاه میکردم.برگشت نگاهم کردو گفت :چشماتو ببند . به حرفش گوش ندادم .هنوز داشتم به چشماش نگاه میکردم.نمیدونم چیشد که به دستیارش گفت:اون دستمالو بذار گوشه ی لبش.لبش پاره شد . لبم بی حس شده بود بخاطر همین درد پارگیه لبم رو حس نمیکردم.خیلی کم زخم شده بود ولی دستمال کاغذی غرق خون بود.یه دستمال کاغذی دیگه روی لبم گذاشت.بعداز چند دقیقه.گفت:بلند شو کارت تموم شد.م معذرت میخوام لبت پاره شد.تقصیر خودت بود. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون.ولی نمیفهمم من چیکار کردم که میگی تقصیر من بود. نمیتونستم درست وحسابی صحبت کنم.هنوز دهنم سر بود. اخم کردو گفت:میخواستی خیره خیره بهم نگاه نکنی. خدافظی کردمو میخواستم از اتاق برم بیرون که گفت:اگه کاری نداری صر کن اهم بریم خونه. داشتم بال در میاوردم.پرو پرو رفتم پشت میزش نشستم. امیرعلی.:تا چند وقت اگه آب یخ بخوری برسه به دندونت درد میگیره.پس مواظ باش .برای اون 2تا دندونتم یکیشو فردا درست میکنم .اونیکی هم پسفردا.چطوره؟ -نه نه.ذار رای هفته ی دیگه .هفته ای یکی. خندیدو گفت: باشه. امیر علی همش از توی کشو های میزش وسایلی لازمش میشد مثل کاغذ خودکار و.... منم از جام تکون نمیخوردم. امیرعلی:این روی تو به کی رفته من نمیدونم.!!!! -به پسر عموم. -منظورت ارشیاست دیگه!!!!!!اونم مثل تو پرووووووومیمونه. -نه .منظورم تویی. -آخه من کجا پروو هستم.؟ -میزنی لب مردمو پاره میکنی .تازه میندازی تقصیر خودشون. -میخواستی خیره بازی در نیاری.در ضمن من ازت معذرت خواهی کردم. -منم بخشیدمت.من اصلا به تو نگاه نمیکردم.من به تصویر خودم توی عینکت نگاه میکردم.ولی نمیفهمم اگه به توهم نگاه میکردم چرا باید اینجوری بشه!!!!! -منم نمیتونم بفهمم دندونی که خیلی کم خرابه چجوری میتونه تورو انقدر اذیت بکنه که خودت بدون هیچ اجباری بیای دندون پزشکی.یا ترست ریخته یا خیلی ناز نازی ولوس هستی. -نخیر آقای دکتر.درد میکرد ولی من برای پیشگیری اومدم پیش شما.اگه ناراحتی بقیه دندونامو میرم پیش دکتر دیگه ای که حداقل لبمو پاره نکنه. -خب حالا تو هم همش این لبتو بکوب توی سر ما.بگم ببخشید خوبه!!!! بعد از 2ساعت نشستن بهم گفت:بلند شو بریم. بعد از 5 سال اولین باری بود که رانندگی امیر علی رومیدیدم.اولین باری بود که دوتایی تو یه ماشین تنها شده بودیم. -چند روزی میشد که برای ناهار نمیومدی خونه. -اره سرم شلوغ بود .ازبیرون غذامیگرفتم. -آهان .یعنی امروز غذای خونه میخوری دیگه.!!!! -اره.توناراحتی از این موضوع.؟ -نه.برای چی؟ -آخه اخمات تو همه. -مدلشه. در واقع داشتم از ناراحتی منفجر میشدم.نمیتونست منو برای ناهار ببره یه رستوران تا باهم غذابخوریم!!!!!!!!!!! اه اه اه.من یه ذره هم شانس ندارم.نهاینکه شکمو باشم نه.ولی دوست داشتم با امیرعلی بیشتر تنها باشیم. امیر علی:رسیدیم.باران خوابی؟ -هان.؟ چی؟نمیبینی چشمام بازه؟ -ولی الان چند دقیقه میشه دارم صدا ت میکنم. -اثر بی حسی به مخمم رسیده. پیاده شدم.امیرعلی رفت ماشینو بذاره داخل پارکینگ.وارد ساختمون شدم.آندی اومد طرفم گفت:کی دلش اومده لب به این خوشگلی رو گاز گرفته؟ -بی تریت چرا بلن صحبت میکنی؟این چه حرفیه یکی میشنوه. -اونیکه باید نشنوه شنیدو سرخ شدو رفت. به پشت سرم نگاه کردم.امیرعلی داشت از پله ها میرفت بالا . -داشت دندونمو درست میکرد دستش لرزید یکخورده لبم زخمی شد. -آهان.اونوقت چرا دستشون لرزید.؟ -اه تو هم که.هیچی گفت چشماتو ببند من به حرفش گوش ندادم.اخه من داشتم به چشماش نگاه میکردم. چون لبم بی حس بود نمیدونم یکدفعه چی شد. -من بهت میگم دوستداره تومیگی باید بهم ثابت بشه هنوز بهت ثابت نشده. -نه.این چه ربطی به دوستداشتن داره. -آهان پس اتاقش خیلی ربط داره!!!!!! -اره داره. ماه مهرو پشت سر گذاشتم.یک شب سر میز شام امیر علی گفت:چرا نیومدی دندونتو پر کنم؟مگه پیشگیری برات مهم نبود!!!!!! -اممممممم.یادم رفته بود.راستش دیگه دد ندارم. در واقع میترسیدم برم پیشش. -فردا بیا درستش کنم.اون یکی هم میذارم برای هفته ی دیگه. -اگه اسپری بزنی میام. -باشه اول اسپری میزنم بعد آمپور. -یعنی نمیشه آمپور نزنی؟ -نه نمیشه.اسپری خیلی تاثیر نداره. فردای اون شب حاضر شدم برم مطب امیر علی .یه تیپ آبی زدمو یه آرایش ملیح کردم.با آژانس به مطب رفتم.به منشی گفتم:سلام امروز سر آقای دکتر خلوته؟ -سلام خانوم پارسیان .بله.بفرمایید . تعجب کردم منشی چه حا فظه ای داره بعد از 10روز هنوز قیافه من یادشه.در اتاق رو باز کردم میخواستم وارد بشم که یه خانم با روپوش سفید به تن رو به روی امیر علی نشسته بود.امیرعلی تامنو دید گفت:سلام باران.بیا تو چراجلوی در خشکت زده!!! رفتم داخل وگفتم:مثل اینکه مزاحم شدم. این خانومه کیه؟نکنه؟نه نه.زبونتو گازبگیر باران . امیرعلی:ایشون خانوم دکتر نگار افشار هستن.همین طبقه ی 4 مطب چشم پزشکی دارن.وایشون دختر عموی من باران خانوم. رفتم جلو و با نگار دست دادم.زن زیبایی به نظر میرسید.ولی احساس کردم از امیر علی بزرگتر باشه.شاید30 رو داشت. امیر علی:بخواب روی یونیت. بدون هیچ حرفی دراز کشیدم.اول اسپری زد بعد آمپور.اندفعه هیچی متوجه نشدم.اصلا به چشمای امیر علی نگاه نکردم چشمامو بستم.ولی همش ذهنم پیش امیر علی و نگار بود. از نگار خوشم نیومد.اصلا این چرا باید اینجا باشه؟.چرا باید با امیر علی اینقدر صمیمی باشه.؟ این مگه خودش مطب نداره ؟ بیمار نداره.؟.ناخودآگاه اشکام دراومد. امیر علی دست از کار کشید و گفت:درد داری؟اگه درد داری یه آمپور بی حسیه دیگه بزنم. -چشمامو باز کردمو چشمای نازشو دیدمشدت اشک ریختنم بیشتر شدو گفتم:نه درد ندارم. -پس چرا داری گریه میکنی؟ هیچ جوابی ندادم.چند بار اسپری بی حسی رو روی دندونم زد بعد دوباره شروع به کار شد.من خیلی بی خود حساس شده بودم. امیر علی :بلند شو دهنتو بشور .تموم شد. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون. خدافظ از اتاق اومدم بیرون.چرا امیر علی این همه دل سنگه خدایا.حالت تهوع داشتم.از آسانسور اومدم بیرون توی پیاده رو راه میرفتمو گریه میکردم.یکی از پشت سر صدام کرد:خانوم پارسیان. برگشتم دیدم منشی امیرعلیه.گفتم:چی شده؟ -کیفتونو جاگذاشته بودید. ازش گرفتمو به راه خودم ادامه دادم.یه آژانس گرفتمو یه راست رفتم خونه. حوصله هیچکس رو نداشتم.آندی اومد جلومو گفت:سلام. امروز چه خبر؟ -هیچ خبر. -یعنی هیچی هیچی!!!!! -اره ولم کن خوابم میاد. -درد نداری. -نه. -امیرعلی زنگ زد خونه گفت اگه درد داشتی یه قرص بدم بهت بخوری. منشی امیر علی دیده داری گریه میکنی. راه افتادم طرف اتاقم. -نه درد من از چیز دیگه ایه. -بیا ناهار بخور. -نمیخورم. رفتم توی اتاقمو دراز کشیدم. با ثمین داشتم از در دانشگاه میومدم بیرون که رامبد ودیدم به ماشینش تکیه داده بودوسیگار دود میکرداز ثمین خدافظی کردمو توی پیاده رو به راهم ادامه دادموتا جاییکه منو نبینه وسوار تاکسی بشم.اشتباه فکر میکردم اون چشمای تیز بینش منو دیده بود.سوار ماشینش شدو آروم پشت سرم راه افتاد.نزدیکم شدو گفت:بیاسوارشو باران کارت دارم. سرمو چرخوندم طرفشو باخشم بهش نگاه کردم دوباره برگشتمو به راهم ادامه دادم.از ماشین پیاده شدو اومد جلوی روم ایستاد.مجبور شدم بایستم.عصبانی بودم.تقریا دادزدم:تواز جون من چی میخوای؟دانشگاه منو ازکجا پیدا کردی ؟اسمم که میدونی!!!! -خواهش میکنم آروم تر. -دست از سرم بردار. چراحالیت نمیشه!!!!ازت خوشم نمیاد.من نامزد دارم. پوزخندی زدوگفت:باران خانوم من توی این مدت دست روی دست نذاشتم.مجرد هستی.در حال حاضرم خونه ی عموت زندگی میکنی .خو ب گوش کن تا حالا هرچی که خواستم همون لحظه برام فراهم شده.من تو رو میخوام مطمئن باش آخرشم مال خودم میشی. داشتم میترکیدم از حرص از عصانیت از تعجب.میخواستم خفش کنم. رفتم جلو حولش دادم عقب:برو گمشو حالم ازت به هم میخوره.هیچ غلطی نمیتونی بکنی. مچ دستمو گرفتو به چشمام خیره شد و گفت:اون شب چشمات آبی بود.بدونه لنزم خواستی هستی. -دستمو ول کن لعنتی. دستامو و لکرد و گفت:همین روزا منتظر باش میخوام بیام خواستگاریت. بعد سوار ماشینش شد و رفت. دادزدم:تو غلط می کنیییییییی. ولی صدامو نشنید. رفته بود. از اون روز یک هفته میگذشت.دلم برای امیر علی تنگ شده بود.به بهانه ی دندونم رفتم مطبش.وقتی کار دندونم تموم شد گفت:صبر میکنی باهم بریم یا کار داری؟ -باهم بریم. 45 دقیقه نشستم وبعد از معاینه ی یه مریض آماده شد تاباهم از مطب بریم بیرون. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.سکوت حکم فرما بود. Lاه حالم داشت به هم میخورد.پخش ماشینو روشن کردم. (بابک جهانبخش:سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم. عیبی نداره میدونم باعث این جداییم.) یکدفعه نمیدونم امیرعلی چش شد که پخشو خاموش کرد. L کمی باصدای بلند گفتم:اه چرا خاموشش کردی ؟داشتم گوش میکردم. -به درد تو نمیخورد. -از کی تاحالا برای من تعیین تکلیف میکنی؟به درد تو میخوره ولی به درد من نمیخوره.!!!!! -بس کن باران حوصله ی کل کل کردن با تو رو ندارم. -اره به ما که رسید حوصله نداری. دیگه رسیده بودیم.وارد خونه شدم سلام کردم. بعداز تعویض لباسم به سر میز رفتم.بعداز خوردن ناهار روی کاناپه نشستم.امیرعلی رو به روم نشسته بود داشت روزنامه میخوند.آندی هم کنارم نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد.زنعمو هم اومد روی مبل کناریه من نشست.باصدای خیلی آروم که فقط من متوجه ی حرفاش بشم گفت:امروز یه خانومه اومده بود اینجا باران جون. -خب .به من مربوط میشه؟ -آره عزیزم. -خب چیکار داشت؟ -از تو برای پسرش خواستگاری کرد.گفت که یه روزی رو برای خواستگاری رسمی مشخص کنیم.منم گفتم باید به خودتو خانوادت بگم. شماره تلفن خونه رو گرفت که شب زنگ بزنه .من هنوز به عموت نگفتم. یاد حرف رامبد افتادم:همین روزا میام خواستگاریت. -نه زنعمو بهشون خبر بدین که جواب من منفیه. زنعمو تعجب کردو گفت:تو مطمئنی؟!! -آره مطمئنم. -نمیخوای دربارش فکر کنی؟ -نه زنعمو.بهشون بگین که جوابمون منفیه وتغییر هم نمیکنه. -مگه شما باهم دوست نیستید؟!! خواستگارت آقای کیاییه. جیغ زدم:دوووووست؟!!!!!!!با جیغ من آندی وامیر علی متوجه موضوع شدن. زنعمو:اره.مادرش گفت که تو راضی هستی خودت به پسرش گفتی. داشتم از عصبانیت میلرزیدم واشک میریختم. -غلط کرده من از اون پسره بدم میاد. من با اون دوست نیستم. چند وقته منو تعقیب میکنه ومزاحمم میشه. تو یه چیزی بگو آندی چرا لال شدی؟ آندی که حال منو دید گفت:اره مامان باران راست میگه. -باشه .زنگ زد جواب رد میدم.خودتو ناراحت نکن عزیزم.حالا که چیزی نشده. یه نگاه به امیر علی انداختم داشت نگام میکرد.گفت:چرا نگفتی مزاحمت میشه؟ -چیز مهمی نبود فکر میکردم خودم بتونم مشکلمو حل کنم. بلند شد رفت. صبح ساعت7 بیدار شدم تا ساعت 2 کلاس داشتم اون روز از در دانشگاه که اومدم بیرون رامبد و دیدم که باخشم بهم نگاه میکنه.نگاهمو از گرفتمو به راهم ادامه دادم.سریع خودشو بهم رسوندو گفت:چرا جواب رد دادی؟ -چون من کلا از شما خوشم نمیاد.مشکلیه؟ -اینجا چند نفره که میگی شما؟من نمیفهمم چرا به من جواب رد دادی!!!!!هر دختری آرزو داره بامن ازدواج کنه.من چی کم دارم که تو اینجوری دست رد به سینه ی من میزنی ؟هرچی که بخوای برات فراهم میکنم تو فقط لب تر کن. -فقط یه در خواست دارم ازت.اونم اینه که بری گمشی. -آخه بگو برای چی؟ -من عاشق کس دیگه ای هستم و نمیتونم شما رو قبول کنم.همین -عاشقی دیگه چیه؟تو بامن زندگی کنی بهت قول میدم فراموشش میکنی.اگه مال من نباشی نمیذارم برای کس دیگه ای بشی. صورتش قرمز شده بود وحشتناک وترسناک.ترسیدم. -اونیکه من عاشقشم منو دوست نداره خیالت راحت دست نخورده میمونمو میمیرم. رامبد سوار ماشینش شد و باسرعت برق از کنارم رد شد. از اون روز به بعد دیگه رامبد و ندیدم.تا اینکه یه شب بارونی بعد ازاینکه شام خوردیم . آیفون به صدای در اومد.زهرا آیفونو جواب داد. زهرا:میگن آقای کیایی هستن برای امر خیر تشریف آوردن.چیکار کنم؟ عمو:آقای کیایی؟!!!ندا تو خر داشتی؟ زنعمو:نه. عمو:درو باز کن زهرا. منکه داشتم به حرفاشون وش میدادم گفتم:نه زهرا درو باز نکن. عمو:چرا باران؟نمیشه که در خونمو نو جلوی مهمون باز نکنیم . دیگه هیچی نگفتم.رفتم توی اتاقم دراز کشیدم.عد از چند دقیقه آندی اومد توی اتاق گفت:بلن شو بیا پایین. -آندی تودیگه چرا؟تو که میدونی من دلم جایه دیگه ای گیره.اونوقت بیام چی بگم.؟ -بابا گفت بیام دنبالت ببرمت پایین خودت جوابشو نو بدی. یه دست لباس راحتی مشکی پوشیدم. -اینا چیه پوشیدی؟چرا مشکی پوشیدی؟چرا لباس خونگی پوشیدی؟ -چرا ومرگ.میزنم لهت میکنم آندی. -باشه باشه.تو خون کثیفتو کثیف تر نکن. آندی زود تر رفت بیرون.منم بعد از چند دقیقه بعد از رفتن آندی رفتم.دیدم امیرعلی جلوی تلوزیون روی کاناپه نشسته و نرفته اون طرف سالن که مخصوص مهمونه. رفتم کنارش نشستم شروع کردم به تخمه شکستن برگشت یه نیم نگاهی بهم انداختوگفت:چرا اینجا اومدی نشستی؟برو اونطرف پیش مهمونا. -دوست ندارم. -چرا؟ برگشتم بهش نگاه کردم حرصم میگیره از این همه بیخیالیش . -چون دوست ندارم.تو چرا نرفتی؟ -مگه برای من اومدن!!!!! دستمو گرفتو گفت:بلند شو بریم. منو مجبور کرد بلندشم و به طرف مهمونا برد.سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم.به ادامه ی صحبتشون پرداختن.از تحصیلات از مادیات از......پسرشون تعریف میکردن.منم سرمو بامیوه پوست کندن گرم کردم.سیبی که پوست کنده بودمو با چاقو نصف کردمو به امیر علی دادم اونم با یه لبخند تشکر کردو گرفت.نگام افتاد به رامبد داشت نگام میکرد. بابای رامبد:آقای پارسیان من به خاطر خوشبختی پسرم وعروسم هر کاری که ازدستم بر بیاد انجام میدم.من یه رستوران دارم که به اسم عروسم میکنم و یه مقدار سهام توی یه شرکت که اونم تقدیم میکنم به عروس گلم باران خانوم .هرچی که بخواد من براش فراهم میکنم فقط کافیه لب تر کنه. عمو:منم خوشبختی باران میخوام.مثل دختر خودم می مو نه.ولی هرچی دخترم باران بگه همونه. -من جوابمو دادم.دیگه لازم نمیدونستم به خودتون زحمت بدین آقای کیایی.جوابم منفی هست وتغییر هم نمیکنه.نمیتونید بااین چیزا عوض کنید چون عوض شدنی نیست. کیایی: چرا دختر گلم.؟پسر من چه مشکلی داره که قبولش نمیکنی ؟ -آقا پسر شما هیچ مشکلی نداره.....کسی نمیتونه منو به این ازدواج اجبار بکنه. وقتی این جمله رو میگفتم به چشمای رامبد خیره خیره نگاه میکردم تا متوجه ی منظورم بشه. رامبد از سرجاش بلند شدو گفت: میشه تنهایی با باران خانوم صحبت کنم آقای پارسیان؟ با التماس به عمو نگاه کردم تا رضایت نده من با رامبد تنهابشم. عمو:باشه .برید اونطرف سالن باهم صحبت کنید. رفتم روی کاناپه نشستمو تلوزیونو روشن کردم.رامبد کنارم نشست ازش فاصله گرفتم. کنترل رو برداشتو تلوزیون رو خاموش کرد.گفت:مگه نمیگی منو نمیخوای؟ مگه نمیگی اونیکه عاششی تورو دوستنداره؟مگه نمیگی هیچ وقت ازدواج نمیکنی؟ -اره .حالا این سوا لها رو برای چی میپرسی؟ -حداقل یه شب بامن باش فقط یه شب. اول متوجه منظورش نشدم. -چی؟منظورت چیه؟ -میخوام ببینم تو چه مزه ای هستی!! یه کشیده زدم زیر گوشش سریع یه کشیده ی دیگه زیر اونیکی گوشش خوابوندم.بلند شدم برم که مثل ببر وحشی پرید طرفمو منو چسبوند به دیوار وگفت:تا حالا هیچ کس جرعت نکرده بود چنین کاری بکنه حتی بابام.حالا فقط تشنه به خونتم. امیرعلی از راه رسید.بادستاش رامبد و حولش داد عقب کنترل خودمو از دست دادم میخواستم با دو زانو بیوفتم زمین که امیرعلی زیر بازومو گرفت.رامبد سریع از ما دور شد و مادر پدرشو صدا زد و از در رفت بیرون . امیرعلی:حالت خوبه؟ -نه. منو نشوند روی یه کاناپه و رفت توی آشپز خونه با یه لیوان آب قند برگشت هر کاری کرد از دستش نگرفتم.آخر خودش لیوانو نزدیک لبم کردو گفت:بخور رنگت پریده. وقتی از دست امیرعلی آب قند خوردم انگار روی ابرا راه میرفتم. امیرعلی:چی بهت گفت؟از دور دیدم که زدی زیر گوشش. -بهتر که ندونی. -میخوام بدونم.بگو. -برات مهمه؟ هیچی نگفت. -میگفت حالا که زنم نمیشی حداقل یه شب مال من باش ببینم توچه مزه ای داری. لیوان از دست امیرعلی افتاد روی زمین وشکست.به سرعت برق بلند شدو رفت طرف اتاقش.شاید خجالت کشید.توچراخجالت نکشیدی باران ؟توچجوری اون حرفو جلوی روی امیرعلی خیلی ریلکس گفتی!!!!!یه لحظه خجالت کشیدم.ولی من پروو تراز این حرفا بودم. ساعت 12شب بود حسابی خوابم میومد روی تخت دراز کشیدم.توی خوابو بیداری بودم که آندی اومد توی اتاق وگفت:بلند شو باران. -خوام میاد.حوصله هیچی رو ندارم.برو بیرون. -بلند شو دیوونه از دستت میره ها. -میری بیرون یا اینکه خفت کنم. -باشه من میرم بیرون ولی بدون در رابطه با امیر علی بود.بای بای. سریع از جام بلندشدمو گفتم:چی شده؟ -توکه خوابت میومد. -لوس نشو دیگه.بگو دیگه. -امیر علی پشت ساختمون زیر آلاچیق نشسته بدو برو پیشش. -توی این بارون؟برای چی اونجا؟ -بلند شو زیادسوال نپرس.یه آب به دستو صورتت بزن .بارونیتو بپوش.این بارونی رو هم ببر برای امیر علی.هوا تاریک وترسناک بود.آروم آروم رفتم طرف پشت ساختمون.هرچی نزدیکتر میشدم صدای گیتار زدن امیر علی رو بهتر میشنیدم.زیر آلاچیق پشت به من نشسته بود.متوجه من نشد روی یه صندلی بیرون از آلاچیق پشت سر امیرعلی نشستم وبه آهنگی که میخوند گوش دادم. ((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./ عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./ رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./ نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./ لج کردم باخودم آخه./ حست به من عالی نبود./ احساس من فرق داشت باتو./ دوست داشتن خالی نبود./ بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./ چشمام خیره به نوره./ چراغ تو خیابون./ خاطرات گذشته./ منو میکشه آسون./ چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./ رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./ من هنوز عاشقتم./ به دل میگم ساز بسوز./ چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./)) صورتمو گرفته بودم طرف آسمون.بارون صورتمو غرق بوسه میکرد.بوی بارون وخاک رو خیلی دوست داشتم یه نفس عمیق کشیدمو با صدا فوت کردم بیرون.امیر علی برگشت منو پشت سرش دید. امیرعلی:تو اینجاچیکار میکنی؟چرا زیر ارون نشستی؟بیا زیر آلاچیق. بلند شدم رفتم کنارش نشستم . -نمیدونستم گیتار میزنی!!!! -تو چی از من میدونی!!!!!!!!!از کی پشت سرم نشسته بودی؟؟ -از وقتی که شروع کردی به خوندن.صدای زیبایی داری. -خوبه بارونی پوشیدی وگرنه بدنت خیس میشد.چی شد این موقع شب اومدی اینجا؟ نترسیدی ؟؟؟ -صدای گیتار زدنت میومد .اومدم بینم کیه داره گیتار میزنه.ترس نداره. بارونیی که آندی داده بود بدم به امیرعلی رو گرفتم طرفشو گفتم:بیا پوش سرما نخوری. -توازکجا میدونستی من اینجا هستم که برام بارونی آووردی؟؟؟؟ -حدس زدم.درضمن آندی که هیچ سازی بلد نیست بزنه ارشیا هم که اصفهانه تنهاتو میموندی دیگه. نزدیک ترشدم بهش.سرمو گذاشتم روی سینش صدای قلبش آرومم میکرد .موهامو نوازش کرد. امیرعلی:توواقعا دوسش نداری؟؟؟ -منظورت کیه؟ -رامبد. -اگه دوسش داشتم امشب بهش جواب مثبت میدادم. یه قطره آب چکید روی گونم.فکر کردم سقف آلاچیق سوراخه بارون چکیده روی صورتم.سرمو چخوندم به طرف بالا ولی چشمای امیرعلی بارونی بود.این امشب چش شده!!!!!به روی خودم نیاووردم که اشک ریختنشو دیدم چشمامو بستم. صبح ساعت 8 از بیدار شدم.چشمامو مالیدم .5 دقیقه که گذشت یاد دیش افتادم.من کی اومدم توی اتاقم؟!!توی باغ با امیرعلی بودم.دستو صورتمو شستم.رفتم اتاق آندی. -سلام آندی خانوم چقدر میخوابی!!!!! آندی پتو رو کشید روی سرش. آندی:چشم نداری ببینی من یه روز گرفتم خوابیدم؟ -آندی تومیدونی من دیش چجوری رفتم توی اتاقم.؟ -آخه کی میاد صبح جمعه این سوالارو بپرسه.!!!!شما ها دیشب نذاشتیت بخوابم صبحم نمیذاری بخوابم.؟ -دیشب؟ چی کاربه تو داشتیم.!!!! -اهه کی.دیشب داشتم کیشیکتونو میکشیدم که یه وقت کار بدی نکنید. پریدم روش.جیغ جیغ میکرد. -خفه شدم باران...برو اونور دیوونه. -تا نگی غلط کردی از روت بلند نمیشم. -غلط کردی. -چی گفتی؟ -خودت گفتی بگم غلط کردی. -بگو شکر خوردی. -شکر خوردی. -میکشمت آندییییییییییییییی. -باشه باشه.بلند شو از روم تا بگم چجوری رفتی توی اتاقت دیشب. از روش بلند شدم.سرشو از زیر پتو بیرون آوورد و یه نفس عمیق کشید. -خب حالا بنال. -بنال چیه بیتربیت؟حالا که اینجور شد نمیگم. -میگی یا شتکت کنم گولاخ!!!!! - باشه باشه.دیییییییشب. -خب. -امیرعلی بغلت کرد برد توی اتاقت گذاشت بعد از یکربع از توی اتاقت بیرون اومدو رفت توی اتاق خودش. - Jدرووووووووووووووووووووووغ -نه به جون خودت راست گفتم.برو ازخودش بپرس. پریدم بغلش کردمو دوباره افتادم روش. -احمق جان منو نباید بغل کنی برو اونور خفه شدم.آدم از آفتابه آ ب بخوره جوء گیر نشه. -اه حالمو به هم نریز دیگه. رفتم جلوی در اتاق امیرعلی.در زدم کسی جواب نداد باز در زدم فایده نداشت .دستگیره درو چند بار بالا و پایین کردم انگار قفل بود. امیرعلی:بامن کارداشتی؟ بادر کشتی نگیر قفله. گشتم سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم البته اون خیلی از من قدش بلند تر بود. -س س سلام.نه. -نه؟پس پشت د اتاق من چی میخوای؟تازه داشتی درو میشکستی. -آهان.میخواستم بگم مرسی که دیشب منو بردی توی اتاقم.همین. -خواهش میکنم.وظیفه بود.نمیتونستم همونجا ولت کنم بمونی. مثل لاستیک ماشین که میخ میره توش پنچر شدم.یعنی چی وظیفم بود؟یعنی اینکه مجبور بودم این کارو بکنم. یه شب آندی خیلی شاد وشنگول اومد توی اتاقم. آندی:باران یه خبر خوش دارم. -علیک سلام آندی خانوم.از صبح تا حالا کجا تشریف داشتید؟یادت رفت امروز کلاس زبان داشتی پیش من.؟؟؟ -نه یادم بود.وقت نکردم. -آهان.باشه مشکلی نداره.اندفعه میدونم چیکار کنم وقت منم برات ارزش پیدا کنه. -اه باران ناراحت نشو دیگه.بذار بگم شاید منو بخشیدی. -بگو. -امروز بامهراد رفته بودیم بیرون. -به سلامتی ودل خوش. -باران 2دقیقه خفه شو حرفمو بزنم.امروز مهراد اومد دنبالم جلوی در دانشگاه تا حالا پیش نیومده بود بیاد دنبالم.تعجب کردم.رفتیم یه رستورانو برام گفت که به من خیلی وقته علاقه داره حالا که مادرش میخواد براش زن بگیره بهترین فرصتی بوده که بیاد بامن صحبت کنه حالا امشب داییی به بابا زنگ میزنه یه وقت برای خواستگاری تعیین کنه.میدونی باران منم خیلی وقته به مهراد علاقه پیدا کردم ولی همیشه احساس میکردم اون منو در حد عشق دوست نداره. -مبارکه.حداقل تو به عشقت رسیدی ولی از دستت خیلی ناراحتم که به من نگفتی مهرادو دوستدای. -تو هم به عشقت میرسی .من مطمئنم.ببخشید دیگه نتونستم بگم انگار در این باره زبونم کار نمیکرد. -حالا که شدی بلبل زبون .بیچاره مهراد.دلم به حالش میسوزه. -از خداشم باشه.از استادیو امدم بیرون.هوابارونی بود یه نفس عمیق کشیدم و فوت کردم بیرون. باید از خیابون رد میشدم.تا برم سوار تاکسی بشم.خیابونا خلوت بودن.بعضی وقتا آندی میومد دنبالم ولی امشب مراسم خواستگاریش بود نمیتونست بیاد.چقدر آندی امروز خوشحال بود به خودش میرسید.بهش حسودیم میشد به عشقش رسید اما من چی؟؟؟توی همین فکرا بودم که یه ماشین باسرعت داشت بهم نزدیک میشد منم وسطای خیابون ایستاده بودم مغذم هنگیده بود نمیدونستم باید چیکا کنم خیلی سرعتش بالا بود تا خواستم حرکتی انجام بدم باسرعت بهم زد و رفتم هوا و افتادم زمین هنوز به هوش بودم دوباره دنده عقب گرفت که از روم رد بشه دیگه هیچی نفهمیدم. (-امیرعلی محکم تر حول بده.میخوام دستم برسه به ابرا. امیرعلی:باشه .پس محکم بشین.اینم یه حول محکم. -یییییییهوووووووووو.محکم تر. -میوفی باران.دستتو ول نکن.دودستی طنابو بگیر. من به حرفش گوش ندادم یکدفعه تعادلم و از دست دادمو داشتم میو فتادم زمین. نزدیک بود مغذم بیاد توی دهنم که امیرعلی از پشت سر دستاشو حلقه کرد دور کمرمو منو گرفت بغلش.برگشتم توی صورتش نگاه کردم.اشکامو پاک کردو گونمو بوسید.میخواستم بگم چقدر دوسش دارم ولی انگار یه چیزی منو به سمت خودش میکشید داشتم ازامیرعلی جدا میشدم.دیگه از امیرعلی جدا شده بودم صداش کردم ولی دیگه فایده نداشت.من بودم و تاریکی.به هر طرفی که نگاه میکردم جز تاریکی چیز دیگه ای نبود.دستی منو سمت خودش کشیدسرمو بالا گفتم دیدم رامده.با دودستمبه سینه اش زدم. -ولم کن لعنتی .حالم ازت به هم میخوره. خنده ی شیطانی سر داد.انگار از یه بلندی پرت شم پایین .انگار یه ضربه ای بهم خورد.دوباره یه ضربه ی دیگه.) اندفعه سفیدی چشمامو میزد.دوباره چشمامو بستم. صداها میپیچید توی گوشم. پرستار:آقای دکتر چشماشو باز کرد. سعی کردم دوباره چشمامو باز کنم همه جارو تار میدیدم چند بار چشمامو باز و بسته کردم. دکتر:صدای منو میشنوی؟ به صورت دکتر نگاه انداختم میخواستم جوابشو بدم ولی انگار صدا از گلوم در نمییومد خیلی آروم گفتم:بله. تازه داشت کم کم یادم میومد چی به سرم اومده و اینجایی که خوابیدم کجاست!!!بعد از یک ربع همه به دیدنم اومدن.مامان گریه میکرد منو بغل کردو گفت :خدا تورو به من برگردوند. بابا نزدیکم اومدو صوتمو بوسید. عمو وزنعم هم بهم نزدیک شدن ومنو بوسیدن.آندی خم شد زیر گوشم گفت:دختر توچقدر جون سختی.تازه داشتم یه نفس راحت از نبودنت میکشیدما. -امیر علی کوشش؟ -اصلا به حرفام گوش ندادی؟.ای بابا تو توی این وضعیت هم ولکن داداشیه من نیستی. امیرعلی بایه دسته گل رز سرخ وارد اتاق شد.بهش لبخند زدم اومد جلو وگفت:خدا رو شکر مثل اینکه حالت خوبه. -خیلی ممنون. آندی آروم جوریکه کسی به جز من صداشو نشنوه گفت:هر کاری کردم این دسته گلو نداد به من تا برات بیارم. -آخه میترسیده بخوری.تواز این کارا زیاد میکنی. -بی تربیت. -تربیت شمارم میبینیم. به بابا گفتم:کی مرخص میشم.؟ -نمیدونم بابا جون.حالا چه عجله ای داری دخترکم. -هم خسته شدم. هم اینکه از درس و دانشگاه افتادم. امیرعلی:من الان پیش دکتت بودم گفت بعد از یک سری آزمایش ها مخصت میکنن. بعد از یک ساعت همه رفتن مامان میخواست بمونه ولی آندی مامان رو به زور فرستاد رفت وخودش موند کنارم. پیشونیم شکسته بود بازوم 5 تا بخیه خوده بود.تعجب کردم بااون تصادفی که من کردم جایی از بدنم به جز پیشونیم نشکسته بود. -دیشب مراسم خواستگاریت به هم خورد؟؟ -دیشب؟تو الان یک هفته ای میشه که توی این بیمارستان هستی. -یک هفته!!!!!! آخه منکه چیزیم نشده. -اره.ولی به ظاهر چیزیت نشده .یه خونیزی داخلی داشتی.یه عمل سخت هم پشت سر گذاشتی.یک هفته بیهوش بودی.یکبارم مردی و زنده شدی . -مردم؟ -اره عزیزم.فقط یه چیزی. -چه چیزی؟ -جای بخیه میمونه روی سرو دستت. -خب بمونه.برام مهم نیست. -واقعا برات مهم نیست.؟ -نه نیست.وقتی امیر علی منو نخواد دیگه چه اهمیتی داره جاش بمونه یا نه. -خیلی خنگی.میدونی تو به خون احتیاج داشتی امیرعلی بهت خون داده. درضمن امیر علی تو رو رسونده بیماستان. -واقعا؟.؟؟یعنی الان خون امیرعلی توی رگ هامه؟ -اره.حالا جوء گیر نشو. اون شب خواستگاری...... -اه.منو ببخش حتما جشن خواستگاری تو رو هم به هم زدم. -ای وای اروم بگیر بچه جون تا من برات تعریف کنم.این همه توی صبت من هم نپر. نه به هم نخورد.اون شب من امیرعلی رو فرستادم دنبال تو.5دقیقه دیر میرسه.تورو پخش بر زمین میبینه.ماشینی که بهت زده بود داشته دنده عقب میومده تا دوباره زیر بگیردت که امیرعلی بغلت میکنه ومیذاره توی ماشینو میبره بیمارستان.خیلی شانس آووردی اگه از روت در میشد که تو الان فرت شده بودی.من موندم هیچ جای بدن تو نشکسته.عجب استخونایی داری.روزی چند تا شیر میخوری؟ -خودمم تعجب کردم. -وقتی دیدم شما ها دیر کردید به گوشی تو زنگیدم ولی خاموش بود به گوشی امیرعلی زنگیدم گفت باهم بیرون شام میخورید.هم خوشحال شدم هم تعجب کردم.اگه گفتی اونیکه بهت زده کیه؟ -نیدونم. -رامبد. -راست میگی!!!اصلا تو از کجا این همه میدونی مگه توبودی اون موقعی که تصادف کردم؟ -امیرعلی برام از سی تا پیاز داستان تعریف کرد.تازه امیر علی هم ماشین رامبدو شناخته هم خوده رامبدو شناخته. -ازش شکایت کردید؟ -اره.ولی همون شب از ایران خارج شده .با امیرعلی رفتیم رستوران پدرش اون همه چی رو برامون توضیح داد.جالب تر از اون اینه که اون شبی که با پدر ومادرش اومد خواستگاریت اونا پدر ومادرش نبودن.پدر واقعیش اصلا از خواستگاری خبر نداشته. -درووووووووووووغ!!!! -رااااااااااااااااااااست. -حالا از خواستگاریت بگو. -هیچی عزیزم منم شوور کردم رفتم خونه ی بخت.ماه دیگه جشن عقد منو مهراده. -نامزد بازی نداری؟بعد از عقد عروسیه؟ -اره عزیزم بعد از عقد عروسیه توی باغ خودمون. -مبارک باشه دخمل خشگل .به پای هم چروک بشید یعنی همون پیر بشید. عصر همون روز نگین به دیدنم اومد. -سلام نگین.تواز کجا فهمیدی؟ -سلام دختر چیکارکردی باخودت.!!!!!چند روز پیش زنگیدم به گوشیت خاموش بود. زنگیدم خونه عموت آندی گفت که تصادف کردی. -خیلی وقته که ندیدمت دلم برات تنگ شده بود. -منم دلم برات تنگ شده بود. صدای در زدن اومد. -بفرمایید. پارسا روزبهانی بود.وارد اتاق شد.سلامو احوال پرسی بامن کردونشست روی مبل و به نگین خیره شد.نگین دختری با چشمایی درشت خاکستری وپوستی سفید وصورتی گرد.خیلی زیبا وخواستنی بود. نگین یواش جوریکه کسی غیر از من صداشو نشنون گفت:این آقاهه کیه؟چرا اینجوری منو نگاه میکنه.؟چرا چشماش این رنگیه؟خیلی وحشتناکه. خندیدمو بلند گفتم:ایشون آقای پارسا روزبهانی هستن.مدیر استدیویی که من اونجا میرم.واین خانوم هم دوست عزیز من نگین درخشنده هستن. پارسا:از دیدنتون خوشوقتم خانوم درخشنده. نگین:منم همینطور. پارسا:باران خانوم ویلنتون که سالم هستش؟ تازه یاد ویلن افتادم. -نمیدونم.آندی ویلنم سالمه؟ -باید از امیرعلی بپرسی.من نمیدونم. -خدا کنه هیچیش نشده باشه. من 5سال بااون ویلن نواختم.پارسا: بعد از مرخص شدنتون.برای مدتی لازم نیست بیاید استادیو. -برای چی؟ -اینجوری بهتره.مرخصی. -باشه.ولی مدتش خیلی کم باشه. فردای اون روز مرخص شدم. وقتی رسیدم داخل اتاقم به آندی گفتم:میشه بری از امیر علی بپرسی ویلن من کجاست.؟ -همیشه کارای سختو میندازی گردن من.باشه رفتم. بعد از یکربع امیرعلی خودش وارد اتاق شدویلن راداد دستم.منم از کاورش درش آووردم.همه جای ویلن رو نگاهی انداختم.ولی این ویلن من نبود. -مسخره کردی!!!!!!اینکه ویلن من نیست. -منکه نخوردمش.مال خودته.ثابت کن مال تونیست. -من پشت ویلنم یه بیت شعر نوشته بودم. (درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس) حافظ پشت ویلن رو به امیرعلی نشون دادم. سرشو انداخت پایین وگفت:ویلنت شکست وداغون شده بود. -خب همون شکستش کو.من همونم دوستدارم. -موقعی که داشتم میذاشتمت توی ماشین روی زمین جا موند.حالت خراب بود. باید عجله میکردم.نباید زمانو از دست میدادم. ناراحت بودم.دلم میخواست سر یه نفر فریاد بزنم ولی امیرعلی چه گناهی کرده.یه نگاه به ویلنی که امیر علی برام خریده بود کردم ارزشش خیلی برای من بالا بود و گفتم:خیلی ممنون بابت ویلن. -خواهش میکنم. وظیفه بود.باید یه جوری ازت معذرت خواهی میکردم.به خاطر ویلنت متاسفم.نباید میذاشتم همونجا روی زمین بمونه. این چقدر وظیفه شناس شده.به ماکه شانس نیومده یکی بهمون محبت بکنه بدونه اینکه وظیفش باشه. روز بهروز به جشن عروسی آندی نزدیک میشدیم آندی یک دقیقه روی پا بند نبود یا با مهراد بیرون بود یا به کارای عروسی میرسید. دیدن مهراد وآندی درکنار هم که چه عاشقانه به هم نگاه میکنن برای من خیلی لذت بخش بود.یه روز آندی اومد توی اتاقم. -یه دری یه تقی یه صدایی یه سوتی یه چیزی قل از ورود به اتاق انجام بده.شاید من لخت بودم. -خیلی دیدنی میشه.اتفاقا بدون در زدن میام که لخت ببینمت.حالا مگه من پسرم که ایجوری میکنی!!!!! -تو از هرچی پسرم بدتری. -باشه باران خانوم.منو بگو که اومده بودم کمکت کنم. -صبر کن .چه کمکی؟؟ -تو برای جشن عقد من چی خریدی؟اصلا کادو خریدی؟؟ -حالا که اینجور شد کوفتم برات نمیگیرم.خیلی پرووووووووووو تشریف دارید شما. -دیوونه میخواستم یه نقشه بکشم. -نقشه؟؟نقشه چی؟ -میگم منکه نمیتونم باتو بیام برای خودم کادو بخری.خودتم که تهرانو خوب نمیشناسی. -خب. -میگم با امیرعلی برو. -امیرعلی هم قبول کرد.اصلا من چجوری بهش بگم منو ببر بیرون خرید دارم. میگه مگه من نوکر شما هستم. -با پروویی تمام.درضمن دیگه اونقدرم داداشیه من اونجورکه توفکر میکنی نیست. -من نمیتونم. -چرا خره؟ازش بپرس برای خواهرت هنوز کادو خریدی؟ اگه گفت نه بگو منم نخریدم بیا باهم بریم.به همین سادگی. -خودت خری.درضمن اگه بگه آره خریدم خوبشم خریدم.چی؟ -خب اونموقع باید ازش بخوای که تورو ببره بیرون. -آهان .اگه بگه خودت پا داری چی ؟ -اه اه اه.یه مقدار مغذتو به کار بنداز .خب دلیل هاییکه نمیتونی خودت بری بیرون رو براش بگو. -خیلی زرنگی آندی خانوم فقط به فکر کادو خریدن من برای خودت هستی. -دیوونه به خاطر خودت میگم.شما دو تا باید بیشتر با هم تنها باشید و بیرون برید. بعد از صرف شام امیر علی جلوی تلوزیون نشست وفیلم تماشا میکرد.کنارش نشستم .آروم گفتم:برای آندی کادو خریدی؟؟ -آندی؟به چه مناسبت؟ اینکه اصلا یادش نیست.پس نخریده.خیالم راحت شد. -کادوی جشن عقد.مگه یادت نیست آخر همین هفته عروسیه خواهرته!!!!! -آهان یادم رفته بود.نه .یعنی فعلا نگرفتم.سفارش دادم. چطور مگه؟ -آخه من کادو نگرفتم.گفتم اگه تو هم نگرفتی با هم بریم بیرون.منم خریدمو انجام بدم. -من وقت اینجور کارارو ندارم.برای سفارش کادوی آندی خودم نرفتم به دوستم گفتم با سلیقه ی خودش سفارش بده. -منکه تهرانو خوب نیشناسم.در ضمن باخود آندی هم که نمیتونم برم خرید کادوی عقدش. هیچی نگفت.سکوت.... -امیر علی ......امیر علی............. جوابی نشنیدم. نمیتونستم به خاطر این مسئله ازش خواهش کنم.از راه دیگه روی مخش رفتم. -خب به همون دوستت بگو بیاد منو همراهی بکنه توی خرید .حتما سلیقش هم خوبه که تو کادوتو بهش سپردی. برگشت با اخم نگاهم کرد. -چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟بگو فردا بیاد دنبالم.خوشحال میشم باهاش آشنا بشم. قرمز شد.فهمیدم تیرم به هدف خورده. امیرعلی:فردا ساعت 9 آماده پایین باش. بعد بلند شد رفت.نه انگار امیرعلی کله خراب تر از این حرفاست.مثل اینکه فردا باید با یه پسر غریبه برم خرید.اه اه اه. ساعت 8 صبح از خواب بلند شدم. سریع یه دوش گرفتمو یه مانتوی خاکستری و شلوار و شال ذوغالی پوشیدمو رفتم پایین.امیر علی از سر میز صبحانه داشت بلند میشد.اینکه الان باید مطب باشه.سلامی کردمو رفتم جای امیرعلی نشستم. امیرعلی:من میرم ماشینو از پارکینگ در بیارم. زود یه چیزی بخور بعدبیا بیرون توی باغ منتظرم. -باشه. مگه قرارنبود دوستش منو ببره بیرون.حالا بعدا ازش میپرسم.امیرعلی یه تیشرت سفید و یه جلیقه ی توسی به تن داشت یه شلوار کتان توسی پوشیده بود یه جفت کتونی سفید هم به پا داشت.اینجور تیپشو بیشتر میپسندیدم تابا کت شلوار .کت شلوارم بهش خیلی میومد.ولی اسپرت یه چیز دیگس.بعد از اینکه مقداری صبحانه خوردم از جام بلند شدمو رفتم توی باغ.سوار ماشین شدم. -کو پس دوستت؟مگه اون نمیخواست منو ببره بیرون.؟ -من گفتم دوستم میاد دنبالت.؟نه من گفتم؟؟ -نه. -پس حرف نباشه. حرکت کرد. امیرعلی:حالا کجابریم؟ -نیدونم. -چی میخوای براش بخری؟ -نیدونم. -تو پس چی میدونی؟ -من اینو میدونم که نمیخوام طلا وجواهر یا عطر و ادکلن بخرم. هم اینا تکراریه هم آندی به اندازه ی کافی از اینا داره هم شب عقدش خیلی ها بهش کادو از اینا میدن. من میخوام کادوم متفاوت باشه.تک باشه یه دونه باشه. -مثلا چی؟ -اممممممممممممم. توهم فکر کن شلید تو تونستی کمکم کنی. -باشه .من الان در حال فکر کردن هستم. درحال فکر کردن بودم که امیر علی گفت:براش کتاب بخر. -نه. -لباس . -نه. -پس چی .؟یکم هم خودت ایده بده. -آهان الا فهمیدم چی کادو بخرم. -چی ؟؟؟؟؟-یه حیوون.چطوره؟ امیر علی ابرو ها شو بالا انداختو با حالت تعجب گفت:چی؟؟؟ حیوون!!!!!نکنه میخوای براش خوک بگیری!!!!!! -اه امیرعلی من از خوک بدم میاد. -خودت گفتی یه دونه باشه تک باشه تکراری نباشه.گفتم حتما میخوای خوک بخری. -نه فعلا درمورد حیوونش تصمیم نگرفتم.رو یه مغازه ایکه همه نوع حیوونی بفروشه. -من که بلد نیستم.صبر کن زن بزنم به رضا دوستم.اتمالا اون بدونه. -همون دوسته خوش سلیقت؟ چپ چپ نگام کرد.همون جورکه شماره ی رضا رو میگرفت گفت:اره. بعد از اینکه آدرسو گرفتیم راه افتادیم طرف مغازه.مغازه پر بود از حیوونای مختلف گربه. طوطی. همستر. سنجاب.سگ. بوی بدی به مشام میرسید امیرعلی یه دستمال داد تا جلوی بینیم بگیرم.یه طوطی با پر های سبز روشن وتیره و نارنجی نظرمو جلب کرد.رفتم جلو تر. -امیرعلی این چطوره.؟ -قشنگه. انگشتمو از لای نرده های قفس کردم داخلو پرهای نازشو لمس کردم. امیرعلی:دست نزن یه وقت نوکت میزنه.شاید اصلا سالم نباشه.قبل هر کاری باید ببریمش دامپزشک بینتش. مرد فروشنده:آقا ی مترم همه ی این حیوونایی که اینجا میبینی سالم هستن .اون پرنده هم سالمه.تازه صحبت هم میکنه. -مثلا چی میتونه بگه؟ مرد فروشنده:باید بهش آموزش بدید.فعلا سلام گفتن بلده. عضی از صدا ها رو در میاره.مثل صدای بوق ماشین .صدای زنگ گوشیه من. طوطی رو خریدم. از در مغازه داشتم میومدم بیرون که متوجه یه طوله سگ ناز شدم مثل برف سفید پشمالو. -آقا قیمت این سگ؟ مرد فروشنده:اون فروشی نیست.یعنی فروخته شده.مشتری سفارش داده براش بیاریم. به امیرعلی نگاه کردم.رفتم سوار ماشین شدم. -خب حالا کجا تشریف میبریم. - من باید برم کادوی آندی رو که سفارش داده بودم رو تحویل بگیرم. -خب میگفتی همون آقا رضا بگیره بیاد بده بهت.اینجوری بهتر نبود. یه نیم نگاه انداخت بهم.هیچی نگفت. یه جا پارک کردو شونه به شونه ی هم راه افتادیم.ه یه مغازه ی طلا وجواهر فروشی رسیدیم. فروشنده:سلام امیرعلی چه عجب!!!دیگه برای سفارش دادن هم خودت نمیای رضا رو میفرستی. امیر علی:سلام هومن جان ببخشید .واقعا سرم شلوغه.من بخاطر این رضا رو فرستادم چون سلیه ی اون از من خیلی بهتره. منم آروم سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم. هومن:مبارکه. امیرعلی خان الا میفهمم چرا سرت شلوغ بوده. خب منم خبر میکردی دیگه. امیرعلی:خیلی ممنون.توهم دعوتی عروسیه آندیا .مگه رضا رات کارت نیاوورد.؟ هومن:-چرا.اونکه جدا مبارک.ولی خوش سلیقه هستی امیرعلی خودتو دسته کم نگیر. امیرعلی:-ای بابا چند بار بگم سفارش اون دستبند سلیقه ی رضاست. هومن:-منظورم خانومته. امیرعلی:-خانومم؟!!!!! بعد نگاهی به من انداختو خندیدو گفت:ایشون دختر عموی من باران خانوم هستن.واین آقای فضول هم دوست من هومن. -خوشوقتم. هومن:منم همینطور.ببخشید که اشتباه گرفتم.آخهتا به حال امیرعلی رو با یه دختر ندیده بودم. -خواهش میکنم. امیرعلی:تو نمیخوای دستبندو نشون بدی. هومن:نه اول پول میگیرم بعد رونمایی میکنم. -لوس نشو برو ور دار بیار . دستبندی که امیرعلی گرفته بود خیلی شیک وقشنگ بود.از دستش گرفتمو گفتم:خیلی قشنگه. امیرعلی:اره.یار دستتو.دستندم بده من. دستبندو ازم گرفتو بست به دستم. امیرعلی:حالا قشنگ ترم شد. راست میگفت چون پوست دستم سفید بود خیلی به مچ دستم میومد. همون لحظه باز کردم از دستمو دادم به امیرعلی. امیرعلی:چرا باز کردی ؟ -پس چیکار کنم.!!بذار توی جاش. از هومن خدا فظی کردیمو رفتیم سوار ماشین شدیم.بعد از 30دقیقه جلوی یه پاساژ نگه داشت. -مگه خرید ت تموم نشد.؟ -نه من لباس نگرفتم. ابرو هامو گشیدم توی هم و گفتم:تو که دیشب یه چیز دیگه ای میگفتی!!!!!حالا چیشد؟ -صبح فهمیدم که لباس نگرفتم.الا مشکلی هست؟ -خب میگفتی دوستت رضا برات بگیره. عصبانی شد سرخ شده بود دندوناشو کشید به همو گفت:مثل اینکه امروز بامن اومدی نارا حتی؟ -نه. برای چی ناراحت باشم. -چون دلت میخواسته با رضا بری بیرون. -امیرعلی این چه حرفیه که میزنی .من اصلا رضا رو میشناسم؟!!!خیلی ممنون که منو امروز آووردی بیرون .من خوشحالم هستم که تو منو آووردی بیرون.ولی ناراحتم بودم به خاطر حرف دیشبت .به خاطر همین همش پای اون دوستتو میکشم وسط. اخماش باز شدو گفت:ببخشید. از ماشین بیرون اومدیم رفتیم طرف مغازه های پاساژ.به هر طرف ناه میکردم کتوشلوار های رنگ تیره میدیدم.یه فکری زد هسرم.لباس من برای جشن آبی کاربنیه.باید یه کتوشلوار همرنگ لباس خودم برای امیر علی پیدا بکنم. -امیر علی چرا اینجا همش کتو شلوارای رنگ مشکی وقهوه ایو سرمه ای داره.جاییرو نمیشناسی که رنگی داشته باشه؟ -نه نمیشناسم.مگه مشکی چشه!!!من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم. اه اینم که.من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم.ولی الان باید آبی کاربنی رو دوستداشته باشی امیرعلی خان. امیرعلی دست گذاشت روی یه کت شلواره مشکی خیلی شیکو قشنگ. -نه امیرعلی این اصلا قشنگ نیست. -چرا خیلی هم قشنگه. -نه اینو بذارش سر جاش. -میخوام بپوشم.تن خورش قشنگه ها. -نه. -اره. -آقای فروشنده ببخشید شما میشناسید جایی که کت شلواره رنگی بفروشن.؟ فروشنده:آدرس مغازه ی پسرم رو میدم.پسرم کت شلوارای اسپرت میفروشه احتمالا اونیکه میخواید رو اونجا پیدا کنید. امیرعلی:چی تو فکرته دختر.!!! -فکرای خوب خوب.پشیمون نمیشی دنبالم بیا پسر جان. آدرس رو گرفتیمو حرکت کردیم.وای اصلا اورم نمیشد خیلی کت های قشنگی بود طرح و رنگای مختلفی هم مثل سفید .بادمجونی ...بود.ولی بازم آبی کاربنی به چشم نمیخورد. -آقا بخشید .شما کت شلوار آبی کارنی ندارید؟آخه این همه رنگای مختلف اینجا هست اونوقت یه آبی کاربنی نیست؟ -چرا اتفاقا یکی داریم.ولی اگه اندازه ی شوهرتون بشه خیلی خوب میشه. خندیدمو به روی خودم نیاووردم که به نظرش اومده منو امیرعلی زنو شوهر هستیم.مثل اینکه امیرعلی هم بدش نیومد. دنبال پسره راه افتادیم رفتیم طبقه ی بالا .یه کت شلوار آبی کاربنی که یقه های کت به رنگ سفید بود رو داد دست امیرعلی . امیرعلی یه نگاه به کت وشلوار بعد یه نگاه به من کردو گفت:از دست تو. -حالا تو بپوش تن خورش قشنگه. -خدا کنه اندازم نشه.-امیر علـــــــــــــــــــــــ ـی.!!!!وقتی کت و شلوارو پوشید واقعا جذابو دیدنی شده بود فیت تنش بود _واقعا قشنگه _آره نظر خودمم همینه _ا.....ا......ا ...چه عجب کتو شلوارو خریدیم به اضافه ی یه کراوات نازک مشکی و بلوز سفید . سوار ماشین شدیمو راه افتادیم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم این اولین باری بود که با امیر علی بیرون غذا میخوردم ناخوداآگاه گفتم:هوووووووووووووووورا _امیرعلی تعجب کردو با چشمای گرد شده بهم نگاه کردو خندیدوگفت:مگه تا حالا رستوران نیومدی که اینقدر ذوق کردی؟ _اومدم ولی با یه مرد جذاب تا به حال نرفتم بیرون برای ناهار غذا بخورم . خنده ای از ته دل کردو از ماشین پیاده شد. شونه به شونه ی هم راه افتادیم و وارد رستوران شدیم .روبروی هم نشستیم منو رو برداشتو شروع کرد به انتخاب کردن منم برو بر نگاش میکردم سرشو بالا گرفت گفت: روی من که اسم غذاها رو ننوشتن کجا رو نگاه میکنی ؟انتخاب کن _هرچی که تو انتخاب بکنی منم همونو میخورم _باشه من باقالی پلو با ماهیچه میخورم _منم دوستـــدارم موقع خوردن غذا همش نگاش میکردم ولی اون اصلا هیچ توجهی به من نمی کرد بعداز غذاخوردن سوار ماشین شدیم امیرعلی:_تو چرا امروز یه جوری شدی؟ _ چه جوری؟ همش به من نگاه میکنی. _مگه قبلا بهت نگاه نمیکردم _ نه اینجوریــــــــــــــــــ ـــی... _ چه جوریـــــــــــــــــــــ ـــی مثلا ؟ _ایـــــــــــی بابا ولش کن یه دفعه صدای بوق ماشین اومد امیر علی نگاهی به بوق ماشین کردو گت:حتما بوق ماشین گیر کرده. ولی هنوزم داشت صدا میومدامیرعلی نگاهی به سیستم ماشین کرد ولی فایده نداشت خواستم کیفمو ازصندلی عقب بردارم که طوطی رو دیدم یادم افتاد مردفروشنده گفته بود که طوطی صدای بوق ماشین رو عین خودش درمیاره.به امیر علی نگاه کردم که کلافه شده بود.قفس طوطی رو از برداشتمو رفتم طرف امیرعلی... -این صدای بوق ماشین در میاره...... -این؟... حالا چجوری خفش کنیم.. -ا ...ا ....یعنی چی خفش کنیم .با خورشید من درست صحبت کن.. -چــــــــــــــــــــــــ ـی ؟؟خورشید؟؟ -بله.خورشید صداش میکنی گفته باشم. -تو برای آندی کادو خریدی یا خودت.؟!!!!! -برای آندی ولی خودمم از خورشید خوشم اومده. -وایــــــــــــــــــــــ ــی حالا اینو چجوری ساکتش کنییم. -غمت نباشه.الان درستش میکنم... -ببینیم. رو به خورشید گفتم:خورشید سلام بلدی؟سلام ....سلام... ســــــــــلــــــــــــا م. خورشید:سلام ..سلام. از جیغ کشیدن دیگه دست کشیده بود. نشستیم توی ماشین.ولی همین که نشستیم توی ماشین شروع کرد به سلام کردن. دیگه داشتم دیوونه میشدم. امیر علی کلافه وعصبی. امیرعلی:چقدر هم ساکتش کردی!!!! کنار مغازه ای نگه داشتو پیاده شد...بعد از چند دقیقه با یه بسته تخمه بر کشت... بسته ی تخمه رو باز کردو یک مغدار ریخت توی قفس خورشید. خورشید هم دیگه ساکت شده بودو مشغوله تخمه شکستن بود.برگشته بودم به خورشید نگاه میکردم. یکدفعه درد زیادی توی سرم پیچید. چشمامو بستمو دستمو گرفتم به سرم .انقدر یکدفعه ای بود که صدام در نیومداولش...دردش زیاد شد... -آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــی سرم ســـــــــرم. امیر علی برگشت نگاه کرد بهمو تر مز کرد کناری..... امیرعلی:چی شد؟؟ -سرم درد میکنه.آیـــــی. -کجای سرت....؟ -نمیدونم نمیتونم بفهمم...تمام سرم ....داره منفجر میشه..امیــــــــــــر علــــــــی سرم درد میکنه. -الان..... الان میریم پیش دکترت... دیگه از شدت درد داشتم گریه میکردم...امیرعلی هم با سرعت رانندگی میکرد... امیرعلی:گریه نکن... گریه نکن باران...یعنی انقدر سرت درد میکنه؟؟؟؟ -اره دارم میمیرم... -خــــدا نکـــنه ولی من اصلا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...شدت اشکام بیشتر شد....یکدفعه امیرعلی داد زد: گفـــــتنم گـــــریـــــه نـــــــکــــــن.... دیگه هیچ صدایی از من در نیومد فقط اروم اروم اشک میریختم.....سرعت ماشینو بیشتر کرد....امیرعلی اصلا حال منو نمیفهمه سر من داد میزنه گریه نکن... دیوونه...دیگه رسیده بودیم به بیمارستان...سر دردم بهتر شده بود ... با هم وارد اتاق دکتر شدیم... امیرعلی:سلام آقای دکتر... باران سرش درد میکنه.... دکتر شفیعی پور:علیک سلام پسرم...چرا این همه هول شدی ...؟ امیرعلی:آخه سرش خیلی درد میکنه. دکتر:کجای سرت درد میکنه؟؟ -فکر کنم سمت چپ باشه... دکتر :فکر کنی؟؟ یعنی مطمئن نیستی....بیا جلوتر .. سمت چپ همون جایی که تصادف کرده بودی آسیب دیده بود درسته؟ -بله.. دکتر:خب برو طبقه ی بالا از سرت یه عکس بنداز...بعد بیا پیشم.. وایــــــــــــــــــــی خیلی وحشتناک بود رفتن داخل اون دستگاه...استرس گرفتم... بعد از گرفتن عکس رفتیم طرف خونه ..پس فردا عکس آماده میشد...از امیر علی خواستم که راجب سر دردم و دکتر رفتنمون چیزی به کسی نگه....اونم قبول کرد بعد از اینکه عکس رو نشونه دکتر دادیم نتیجه ی رفتن دکتر را به عمو بگه... -خورشید رو چی کار کنم؟الان ببرم آندی میبینه.... امیرعلی:خب بده من میبرمش مطب...همونجا نگه میدارم تا روز عقد... -باشه..خیلی ممنون..امروز خیلی اذیتت کردم.. -نه این حرفا چیه..خیلی وقت بود که باکسی اینجوری نرفته ودم بیرون..... لبخندی زدمو از ماشین پیاده شدم...بعداز خوردن شام عمو داریوش اومد کنارم روی کاناپه نشست...اروم گفت:باران خانوم توی فکری!!!! -نه عمو داشتم تلوزیون نگاه میکردم... -اهوم...باران به نظر تو برای آندی بلیط چه کشوری رو بگیرم...؟ -خودتون چی فکر میکنید... -من میگم برای فرانسه ...چطوره؟ -من میگم مشهد بهتره...اونجا هم که یه ویلا دارید درسته؟ -اره..چرا به فکر خودم نرسیده ود.. ویلا ی مشهدم به اسم آندی میزنم..اینجوری خیلی بهتره.. یک روز قل از عروسی آندی ارشیا وارد تهران شد...وقتی وارد خونه شد اصلا نمیشناختمش...ته ریش خیلی قشنگی داشت..یه خط هم انداخته بود توی ابروهاش...یه عینک ری بن مشکی هم زده بود به چشماش...یه کلاه هم روی سرش..یه شلوار پوشیده بود که حس میکردی هر لحظه ممکنه از پاش بیوفته پایین...یه جلیقه ی مشکی روی یه تیشرت سفید به تن داشت...قبلا هم از اینجور تیپ های قشنگ دختر کش میزد ولی تابه حال با ته ریش ندیده بودمش... ارشیا:باران دید زدنت تموم شد؟؟ -برو گمشــــــــــو...این چه قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟ -خوشگـــــــل شدم؟خودم میدونم نمیخواد تو بهم بگی.. -اره قشنگ شدی باته یش ...مگه اینکه با همین ته ریش قابل تمل باشی...اون صورته زشتتو پوشونده.. شیرجه زد طرفم که فرار کردم.. ارشیا:دوست دخترام چه با ریش چه بی ریش خودشونو برام میکــــشن.. منم از بالا ی پله ها گفتم:مگه اینکه همون دخترا نـــازتو بخرن... -بـــــــــــــاران کاری نکن بیام بالا شتکت کنمــــــا... -بیا ببینم... دوید به طرفم... منم رفتم به اولین اتاقی که نزدیکم بود..بگشتم دیدم اتاق آندیه....آندی ومهراد تو یه حالو هوایه خودشون بودن...اصلا متوجه من نشدن...منم سریع از اتاق اومدم بیرون...یه نگاه اینور یه نگاه اونو کردم ....نه مثل اینکه ارشیا نیست...رفتم تو اتاق خودم...وقتی در رو بستم از پشت دستی مچ دستمو گرفتم...برگشتم دیدم ارشیاست... -ولم کن...ولم کن..تو اینجا چیکار میکنی...؟ -اگه نکــــنم.... -داد میــــزنم... دستشو آورد جلوی دهنم...منم نامردی نکردمو یه گاز وحشیانه از دستش گرفتم...مچ دستمو ول کردودستی که گاز گرفته بودمو گرفت... ارشیا:آیــــــــــــــی...د یــــــوونه... -خودتــــی... -به روح اعتقاد داری...؟ -خب که چــی...؟ -ســــگ تو روحت... -بـــــــی تبیت.... یه لحه خیره خیره ه پیشونیم نگاه کرد... -چیه فرشته ندیدی..؟ -باران بیا نزدیک.... - نمیام..میخوای اذیتم کنی.. -نـــــه....پیشونیت چی شده..؟ دستمو گذاشتم روی پیشونیم ...همونجایی که بخیه خورده بود... -هیچــــی... با یه قدم بلند خودشو رسوند نزدیک من... ارشیا:این جایه بخیه اس...چی شده باران..؟ -ای بابا....تصادف کردم... -چــــــــی ؟تصــــــادف؟ -اره..الان تقریبا میشه گفت یک ماهه.... -چـــــرا هیچکی به من چیزی نگفت..؟ -برای چی باید به تو میگفتیم ...؟حالا که چیزی نشده... -ای بابا من باید برم بااون راننده ی محترم صحبت بکنم بگم دفعه ی دیگه تورو بکشه راحت بشیم از دستت... -برو گمشو.... خندیدو از اتاق رفت بیرون... روز عروسی آندی از راه رسید...آندی از صح زود با مهرنوش خواهر مهراد رفته بودن آرایشگاه..آندی به من اصرار کرد که با هاشون برم آرایشگاه ولی قبول نکردم...سر خیابونه عمو اینا یه آرایشگاه بود که ازش وقت گرفته بودم تا موهامو صاف بکنه...ارایش هم خودم میتونستم انجام بدم.. ساعته 3 بود که از مام اومدم بیرون...حاضر شدمو رفتم آرایشگاه...نشستم وی صندلی وروسیمو از سرم برداشتم... ارایشگر:اوه ...اوه..این مو هارو تامن بخوام صاف بکنم که شب میشه.. کارشو شوع کرد...همیشه موهام فر بوده... حالا یه بار میخوام لخت شلاقی کنم موهامو...بعداز یک ساعت ...آایشگر دیگه داشت غر غر میکرد شاگرد ارایشگر:خانومم موهات خیلی پره دستم درد گرفت... -خانوم کارتو انجام بده... این همه همن بالا ی س من غر غر نکن...هر چقدر دست مزدت بشه من دو برابر بهت میدم... دیگه خودمم داشتم کلا فه میشدم...تقریا 2 ساعت طول کشید...از رویه صندلی بلند شدمو رفتم جلوی آینه...خیلی قشنگ شده بود...خیلی تغییر کرده بودم...فکر نمیکردم انقدر تغییر بکنم...از آرایشگاه اومدم به طرف خونه ساعت دیگه 5 شده بود...کمتر از یک ساعت دیگه عروسو داماد میرسیدن...سریع رفتم داخل اتاقم...شروع کردم آرایش کردن...خط چشم نازکی کشیدم...پشت چشممو سایه ی آبی زدم...یه رژ گونه ی آجری به گونه های برجستم زدم...رژل آجری مات هم به لبام زدم...موهامم باز گذاشتم ..چند تا هم گلسر پاپییونی شکل هم به موهام زدم..حالا دیگه نوبته لباسام بود... یه تیشرت جذب سفید...یه شوار لوله ایه چرم آبی کاربنی...با کت کوتاه چرم همون رنگ که استیناش سه رب...کرواته نازکی هم به رنگ مشکی زدم...کلا یه تیپ پسرونه ولی مامانی زدم...وقتی وارد سالن شدم تقریا اکثر مهمون های نزدیک اومده بودن..ارشیا هم از آایشگاه اومده بود..آندی ومهراد کنار هم در جای خودشون نشسته بودن...رفتم نزدیک آندی...آندی از جاش بلند شد...بغلش کردم..به خودم فشوردمش... -وایــــــــــــی آندی چقدر خوشگل شدی دختر....خوشبحال مهراد... آندی:مرسی عزیزم ..ایشالا عروسی خودت...موهات چقدر قشنگ شده... -خدا از دهنت بشنوه..بهم میاد؟؟ _اره ...خیلی ماه شدی.. -میگم آندی... امشب مواظب خودت باش... -وا...برای چی؟؟ با ابرو به مهراد که کناره آندی بود اشاره کردم... -به خاطر ایشون...مواظب باش امشب کار دستت نده... -ای بی حیا...اون اتفاق باید امشب بیوفته دیگه..نگرانه من نباش مهراد خیلی خوبه.. -من به جایه تو استرس گرفتم...داری میخندی دیوونه...؟ -پس چیکار کنم...؟بشینم گریه کنم؟من خیلی وقته آرزویه چنین روزی رو داشتم... - خوشبحالت به آرزوت رسیدی... -تو هم میرسی.... -راستی امیرعلی رو ندیدی؟؟ -نه...از وقتی اومدم ندیدمش اصلا...فکر کنم هنوز نیومده... ارشیا اومد کنارمو گفت: سلام به بارانه زندگانی ... ا ... ا ... ا... موهاتو چیکار کردی؟ از نبودنه امیرعلی عصبانی بودم...بااین حرفه ارشیا دیگه نتونستم جلویه خودمو بگیرم... -به تو چه بچه پررو....خودتو توی آینه ندیدی؟؟؟ -بـــاشه بابا ...حالا چرا میزنــــی...؟!!!تازه میخواستم بگم خیلی خشگل شدی..من میرم پیش دوستام... عاقد اومد ...ولی هنوز امیر علی نیومده بود.... هم نگرانش بودم...هم عصبانی به خاط اینکه کادویه من دست امیرعلی بود...شماره ی امیعلی و توی گوشیم نداشتم...از آندی شماره ی امیرعلی رو گفتم تا بهش بزنگم..اینجوری یه بهونه داشتم تا شمارم رویه گوشیش بیوفته... یه بوق.....دوبوق...سه بوق...بله بلاخره برداشت اون گوشیه فلان شدشو.. -سلام امیر علی کجایی؟ -شما؟ -بارانم..کادویه منو فراموش نکردی که..؟ یکدفعه دیدم امیرعلی جعبه به دست وارده سالن شد....تماسو قطع کردم...داشت میومد نزدیکم...نمیدونم چی شد که یکدفعه اخماش رفت تویه هم.. امیرعلی:بفرما اینم امانتیت... -مرسی...چرا این همه دیر اومدی؟ -تو یه ترافیک گیر افتاده بودم..رنگه لباست چه به رنگه کت شلواره من میاد.. -اره...قشنگه.. -بــــــــله.. -حالا من اینو کجا بذارم..؟ -بده به زهرانگه داره..... ارشیا به مانزدیک شد.. ارشیا:به...به...آقا داداشه ما....چه ست کردین شما دوتا باهم دیگه... -چیه ...؟چشم نداری ببینی؟ ارشیا:ای بابا ..باران امشب یه چیزیت میشه ها...چرا اینجوری با من حرف میزنی؟خیلی هم قشنگ شدید...اصلا من برم اونور مزاحمه شما نباشم بهتره... فهمیدم ارشیا از من ناراحت شده...دست خودم نبود...نمیدونم چرا امشب چرا این همه تند باهاش برخورد کردم.. بعداز عقد یکی...یکی ...رفتیم جلو وبا عروس و داماد رو بوسی کردیم وکادو های خودمونو بهشون دادیم اول از همه عمو داریوش بود...عمو همون موقع سنده ویلای مشهدرو به اسم مهراد و آندی کرد...زنعمو هم 5 بلیط رفتو برگشت به مشهد رو در ایام نوروز به اونا داد... آندی:حالا چرا 5 تابلیط؟؟؟ زنعمو ندا:تو و شوهرت...امیرعلی...اشیا و باران... آندی خندیدو گفت:ا..ا..ا..قبول نیست...این هدیه برای ماست..اینارو با خودمون کجا ببریم.. عموداریوش:این بچه هام دل دارن... این ماه عسلت نیست...ایاه نوروزمن ومادرت نمیتونیم بچه هارو ببیمو بردونیم...زحمتش میوفته گردنه شما.. ارشیا:بابا دقیقا منظورت از بچه ها کیا بودن؟؟حتما امیرعلی دیگه... پدره مهراد هم رفت جلویه عروس داماد وسنده یکی از آپارتمان های شیکشو به نامه عروسش زد...مادر مهراد هم یه سرویسه طلا رو به عروسش هدیه داد..همینجور هم پدر من یه سرویس هدیه به برادر زادش داد...امیرعلی هم اون دست بنده ناناز رو به دسته خواهرش کرد....ارشیا یه سکه طلا هدیه داد...

من و بارون1

مرا میبینی و هردم زیادت میکنی هردمتوراترا میبینم و میلم زیادت می شود هردمبه سامانم نمی پرسی میدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاکوبگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت ازدامن بجز درخاکو آندم هم که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی؟ دمارا ز من برآوردی نمی گویی برآوردم شبی را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم وجامی هلالی بازمیخوردم کشیدم در برت ناگاه وشد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فداکردم حافظ خیلی خیلی خوشحال بودم از اینکه دانشگاه مورد علاقم شهری که دوست داشتم قبول شدم وبهتر ازاون اینکه الان داریم میریم تهران پیش کسایی که ازته دل دوسشون دارم.وقتی عموفهمیددانشگاه تهران قبول شدم گفت:دوهفته زودتربامامان وبابابریم خونشون تایه جشن به افتخارمن بگیره.ولی تنهامن نه پسرعموم ارشیا هم دانشگاه سراسری اصفهان عمران قبول شده.بایک تیردونشون میزدیم. دوساعت دیگه تهران میرسیدیم.دلم برای دخترعموم آندیا(آرزو و همسر اردشیر دراز دست) تنگ شده.آندیادوسال ازمن بزرگتره ورشته روانشناسی میخونه.گوشیموازتوجیبم بیرون آوردم تابهش یه اس بدم ببینم چیکارمیکنه.هنزفری هم گذاشتم توی گوشم. اس دادم:سلام.مطمئنم الان ازاینکه من دو ساعت دیگه میرسم تهران داره ذوق مرگ میشی.!!! خیلی طول نکشید که جواب داد:اره الان دارم دست وپامیزنم تاتوئه تحفه روببینم خرچسونه. _چه خبرا؟کی خونتونه؟ _مثل همیشه خودمون. _خودمون کیا هستن؟ _چی میخوای بدونی؟من,مامان,بابا,ارشیا,مش باقروزنش ودخترش زهرا. _امیرعلی چی؟ _اهان!!!!!!پس که اینطور.نخیرآقانیستن.به خودشون مرخصی دادن.یک هفته هست که رفته مسافرت ومعلومم نیست کی برگرده. _میدونه من رشته پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی قبول شدم؟فکر میکنی توی این مدت بتونم ببینمش؟میدونی که 5 ساله ندیدمش _ نه نمیدونه حالا تو بیا شاید دیدیش ولی پشیمون میشی اگه ببینیش اون مثل قدیما نیستش رفتم توی فکرویاد بچگی هام افتادم امیرعلی 5سال ازم بزرگتر بوداز سیزده سالگی ندیده بودمش ولی خبر داشتم دندونپزشک شده بود .نمیدونم چرا؟ولی همش احساس میکردم داره ازم فرارمیکنه چون هروقت که میرفتم تهران خونه عمو اینا جیم میشد میرفت بیرون یا اینکه عمواینا وقتی میومدن خونمون شهرستان به بهانه ی درس و کارو مشغله و .... چندبارازدهن برادرم بردیا شنیدم که چندباری باهاش تماس داشته و کلا رفیق فاب بردیاس.آخه اون دوتا هم سن هم بودن ارشیا هم سن خودم بود از همون بچگی منو اذیت میکردو به قول معروف از دیوار راست بالا میرفت بردیا هم نزدیک چهار سال بود که رفته بود فرانسه درس میخوندو هر شیش ماه یکبار هم بهمون سر میزد با صدای مامیم به خودم اومدم :بارانم کجایی؟ آخر کر میشی ازبس اون هنذفری رو میذاری توی گوشات به داخل کوچه عمواینا پیچیدیم.خونه باغ قشنگی داشتند منم عاشق گل و گیاهای اونجا بودم .راستشو بخواین عموم اینا وضع مالی خوبی داشتن کار اصلی عمومنصورصادرات فرش بود غیراز اونم یع مجتمع تجاری داشتش که منو آندیا رفته بودیم چندباری اونجا. بابامسعود خودمم پزشک روان پزشکوو مامان دلارام هم استاد ادبیات بود. با اینکه هر چی که میخواستم بابام برام تهیه می کرد ولی راستیتش دوست داشتم خودم پول توجیبی هامو جمع کنمو وسایلی رو که دوست داشتم بخرم.اینجوری بیشتر لذت میبردم بابام هم که اینجوری میدید پول توجیبیموزیاد میکرد حالا هم که قراره برای چند سال تهران درس بخونم یه حساب بانکی جداگانه برای پول توجیبیم باز کرده بود. با چند بوقی که توسط بابا زده شد در خونه عمومنصور باز شد ماهم داخل شدیم به طرف ساختمون راه افتادم که زن عمو ندا برای استقبال از ما اومده بود جلوی پله هاپشت سرش هم عمو و ارشیا اومدن.بعد از احوال پرسی با اونها عمو منو درآغوشش گرفتو گفت:حال دختر خوشگلم چطوره؟آفرین باران!که تونستی تهران قبول بشی سرمو برگردوندمو ارشیا رو کنار زن عمو دیدمکه زل زده بود به ماروشو کرد به عمو وگفت:بابا لوس هست لوس ترش نکنید.در ضمن من حسودم حسودیم میشه تازشم اصفهان هم به این خوبیه من خودم دوست داشتم اونجارو. آندیارو فراموش کرده بودم اون گفت که خونس _پس آندیا کوش؟ ارشیا به شوخی برگشت گفت:دیر اومدی برای صبحونه خوردیمش جات خالی عینهو عسل بود. با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:شوخی شوخی با دختر عموی منم شوخی؟ مامانش جوابموداد:یک ساعت پیش رفت بیرون کار داشت میاد حالا رفتیم داخل روی مبل نشستم زهرا خانوم برام شربت آورد منم بایک نفس اونو راهی معدم کردم ارشیا چپ چپ بهم نگاه میکرد خودمم بهش زل زدم و گفتم : چیه خوشگل ندیدی؟ _ هنوزم در حال شاخ در آوردن بود که برگشت جواب داد:چرا اون که زیاد دیدم ولی ندید بدید ندیدم دهن کجی کردم براش و گفتم : از این به بعد ببین بعد شربتشو برداشتمو اونم یک نفس سر کشیدم _ خیلی پررویی _ ااا مال تو بود حواسم نبود مال توئه اگه خواستی یک موقع بهم بگو پسش بدم هر چه زودتر چون یه موقع رفتم توالت شربتت حروم میشه میره توی فاضلاب _اه نگو حالمو بهم زدی _ حقیقت مثه زهر مار تلخه عزیزم راستش ذات خلقت اینه از یک طرف میخوره از یه طرف پس میده _خب بابا نمیخواد بهم درس فلسفی بدی _ فقط به خاطر آندیا که جاش خیلی خالیه کوتاه میام. _باشه بابا,من میرم بالا یه زنگ بزنم به دوستم. بعدازرفتن ارشیا به زنعموگفتم:میشه من برم توی باغ قشنگتون قدم بزنم؟ زنعمو خیلی مهربون گفت:اره عزیزم متعلق به خودته. زنعمو ومامان با هم صحبت میکردن ,بابا وعمو درباره سیاست صحبت میکردن. من هم به طرف باغ رفتم .رنگ بهم روحیه میداد رفتم روی تاب نشستم تا تاب بخورم هنوز یه ربع نگذشته بودکه در حیاط باز شد . فکر کردم آندیاست برای همین بدو بدو رفتم سمت پارکینگ تا هر چه زودتر آندیا رو ببینم ماشینش سراتو مشکی بود با خودم گفتم آندیا ی بدجنس 207 رو فروختی سراتو خریدی!!!! بابا به ما نمی خوری؟
پدر سوخته عجب سلیقه ای هم داره مشکیشو انتخاب کرده توی فکر بودمو مدام به خاطر سلیقش بهش بدو بیراه میگفتم که به پشت ماشین رسیدم ماشین پارک شدو بعد صدای بستن درش شنیده شد رفتم به سمت در راننده که یه جوون قد بلند و ورزشکاری رو دیدم که خشکم زد.تشکر فراموش نشهباید بگم که من سرم شلوغه هفته ای یکبار براتون پست میذارم )) همین طور خیره به چشماش نگاه میکردم اونم همین طور.من این چشمای مشکی رو میشناسم وای خدای من دارم غرق می شم توی چشمهای مشکی امیر علی. زیر لب و آهسته گفتم:امیر علی؟ ـسلام ـسلام توی همون حال بودیم که در حیاط باز شد وماشین اندیا وارد شد.سریع ماشینشو پارک کرد من به طرفش دویدم میخواستم از شوق دیدن امیرعلی گریه کنم پس چه بهتر از این بهونه که در آغوش آندیا گریه کنم . آندیا با تعجب گفت:از شوق دیدن من داری گریه میکنی یا بعضی های دیگه ؟ زدم پشت گردنشو گفتم: خاک تو گورت شنید. درگوشم گفت:آتیش پاره آتیشش زدی خیلی وقته رفته . منو از خودش جدا کرد و نگاهی به سرتاپام انداخت. ـ به به هر روز خوشگل تر از دیروز این چشمای تیله ای رو از کجا آوردی؟ پشت چشمی نازک کردمو گفتم :از ژن دی ان ای لپمو کشیدو گفت:خوبه خوبه خودتو لوس نکن خانم دکتر با هم وارد سالن شدیم امیر علی توی سالن نبود. ـبیا بریم اتاقتو نشون بدم بهت از پله ها رفتیم بالا وارد سالن اتاقا شدیم. ـخب اینجا شیش تا اتاقه اولی ماله امیر علیه اتاق دومیه مال توئه اتاق سوم و چهام مال منو ارشیاس و اتاق پنجم مال مامان باباس .اون یکی هم اتاق مهمونه ـخب من که دوهفته بیشتر اینجا نیستم میومدم توی اتاق تو دیگه ؟ ــاصلا حرفشو هم نزن .بابا اجازه نمیده توبری خوابگاه وقتی خونه ی ما هست . ـولی من اینجا ......حرفمو قطع کردو گفت هیچی نگو اگه حرفی بزنی بابا ناراحت میشه . منم از خدا خواسته توی دلم بشکن میزدم . با هم وارد اتاق شدیم اتاقم نسبتا بزرگ بود و توش یه سرویس بهداشتی هم توش بود همه چی تموم. مهم ترین قسمت اتاق پنجره ای بود که روبروی باغ باز میشه .رنگ دکور اتاق صورتی بود. آندیا در یکی از کمدا رو باز کرد وپر از لباسای رنگارنگ و قشنگ بود . روبه آندی کردمو گفتم:اینا چین؟ ـاینا اسمشون لباسه ـ نه یعنی مال کیه؟ ـمال توئه البته میدونستم پوشیده و شیک پوشی برات چند دست لباس خریدم گذاشتم تو کمد چند دست لباس راحتی و لباس خوابو اینا . پریدم تو بغل آندیا و بوسیدمش . گفت:اه اه بسه حالمو بهم نزن چیه همش بهم تف میچسبونی ـ خف کار کن بابا !!!!!!!!! ـ باران !!! چه بی تربیت شدی!!!! ـببخش ژو ژو دشتت درد نکنه عسیسم ـللللللللللللللللوسی !!! آندیا به زینب خانم گفت که بره ساکمو بیاره بالا وقتی وسایلمو آورد ویلونمو گذاشتم گوشه ی اتاق. بهش که نگاه می کردم تمام خاطرات 5 ساله ی زندگیم توی ذهنم تداعی میشد.از 13 سالگیم رو آورده بودم به ویلن البته گیتار زدنو هم به لطف بردیا یاد گرفته بودم دلم میخواست گیتا ر بردیا رو هم بیارم که دلارام اجازه نداد تازه میخواست ویولنو هم نذاره که کلی به خاطر همین ویلن التماس کردم . ـمن میرم تو یه دوش بگیر تا خستگیم در بره بعد بیا پایین بریم ناهار بخوریم . داشت میرفت بیرون که ازش پرسیدم :امیرعلی کجاس؟ ـ تو اتاقشه از حموم اومدم بیرون رفتم سراغ کمد عجب سلیقه ای داره این آندی دیوونه هاا!!! یه تونیک سبز رنگ برداشتم با یه شلوار جین به همون رنگ جلوی آینه وایسادم و نیم نگاهی به خودم انداختم موهای فرفری موبا سشوار خشک کردم و کرم زدم به موهام تا براق بشن . یادم اومد همیشه امیر علی موهامو مسخره می کرد و بهم میگفت گوسفند منم بهش میگفتم چشم گاوی البته الان هیچ کدوممون اون شکلی نبودیم همه در اندازه و تناسب بود . جلوی آبنه رفتم به صورتم کرم زدم تا مرطوب بشن به لبام هم برق لب زدم و به چشمام نگاه کردم رنگش حالا سبز شده بود صبح آبی بود حالا سبز شده تعریف نباشه ولی خیلی خوشگل بود به صورت گردو سفیدم همخونی داشت گونه های برجستم قرمز شده بود.ابروهامم پیوسته ومشکی که یکم مامان برام تمیزکرده بودولی همونجورمثل قدیم کمانی پیوسته بود.چشمام درشت بود ولی نه به اندازه ی چشمای امیرعلی.ازپله ها داشتم میرفتم پایین که دیدم امیرعلی داره نگاهم میکنه یه لبخند به لبهام دادم ولی اون سریع برگردوند طرف دیگه.ناراحت شدم ازاین کارش.باخودم گفتم:رامت میکنم امیرعلی خان پارسیان. توی افکار خودم بودم که آندی به بازوم زدوگفت:کجایی؟ ـکنارتو. ـالان خیلی وقته اینجا ایستادی بیا سرمیز.چی میخوری؟ کنارآندی نشستم.گفتم:قرمه سبزی. ـچون تودوستداشتی مامان گفت به زینب قرمه سبزی درست کنه. ـممنون. امیرعلی دورازمن نشسته بود ظرف غذامو برداشتم رفتم کنارش نشستم.سرش زیربودمتوجه من نشد آندی روصدازدم:بیاکنارمن بشین. امیرعلی سرشوبلندکرد دید کنارش نشستم سرشو برگردوند وباارشیا مشغول صحبت شد. میخواستم یکجوری سرصحبت راباامیرعلی بازکنم تک سرفه ای کردموگفتم:امیرعلی ازکارت راضی هستی؟ برگشت نگام کرد وبعد سرشو انداخت پایین وگفت:بله. خیلی سرد جواب داد. دیگه هیچی نگفتم. ارشیا چشمکی بهم زد وبه امیرعلی گفت:امیرعلی باران پزشکی تهران قبول شده. امیرعلی خیلی بی تفاوتجواب داد:مبارکه. دیگه هیچ صحبتی پیش نیومد. بعداز ناهار رفتم بالا تا بخوابم.بعدازدو ساعت خواب آندی بیدارم کرد. ـبلند شوتنبل خانم.................بلندشو دیگه. چشمامو مالیدمو کش و قوسی به بدنم وگفتم :سساعت چنده ؟ ـساعت 5 بعد از ظهره بلند شو بریم بیرون با هم بگردیم . ـ راستی صبحی کجا رفتی بودی تو ؟ ـفوضولی؟ ـآره بگو قرارداشتی؟ ـ نه بابا بعدا میفهمی دیگه اصرار نکردم رفتیم پایین چای و میوه خوردیم با آندیا حاضر شد تا با هم بریم بیرون که ارشیا هم خودشو انداخت وسطو گفت:منم میخوام بیام باید یه مرد همراهتون باشه . پوزخندی زدم که عصبانی شدو یورش آورد سمتم من که با صدای عمو نشست سرجاش. ماتوی مشکیمو باشالو شلوار جین سفید پوشیدم ورفتم سراغ کمد کفشا که ببینم چی بپوشم یه کفش پاشنه ده سانت ورنی مشکی با کیف مشکی . به سمت اتاق آندیا راه افتادم درزدم. ـبیا تو اتاق آندیا هم مثل اتاق خودم صورتی بود اونم مثل خودم لباس پوشیدو راه افتادیم به سمت حیاط که ارشیا هم خودشو سر جهازی ما کردو با ما اومد جلوتر از همه آماده شده بودو توی حیاط ماشینو روشن کرده بود . ـکجا میرید خانومای خوشگل؟ ـمن که تهرانو بلد نیستم اونجوری منو نگاه میکنی ؟ ـبرو مزون گیتی میخوام لباس سفارش بدم . رفتیم مزون گیتی کاراش واقعا حرف نداشت منو آندی وارد مغازه شدیم بعد از سلا م و احوال پرسی ژورنالای لباسو دیدیم به آندیا پیشنهاد دادم که لباس شب دکلته ای که برق میزدو انتخاب کنه اون هم قبول کرد و مغازه دار قرار شد لباسو آخر هفته بفرسته در خونه . ـخب تو چی؟انتخاب کردی؟ با تعجب بهش نگاهی کردمو گفتم :من؟ نه خودم لباس دارم در ضمن اون همه لباس توی کمدا ی اتاق هست یکیشو میپوشم. آندیا شانه ای بالا انداخت و گفت:میل خودته. از مزون خارج شدیم به طرف ماشین ارشیا راه افتادیم اما ارشیا داخلش نبود گوشیمو بیرون آوردم بهش زنگیدم. یه بوق دو بوق سه بوق به سومی که رسید رد تماس کرد . عصبی شدم اس دادم کدوم گوری هستی ؟حالا برای من رد تماس میکنی ؟ ـاس داد دارم میامده دقیقه صبر کنید. بعد از ده دقیقه رسید به مت اصلا نگاش نکردم با حالت قهر نشستم توی ماشین وآندیا گفت :ارشیا مشکوک میزنیا چه خبره؟ارشیا واسه عرفان چشم و ابرو رفت و راه افتاد. ـشما دوقلوهای افسانه ای چیکار کردید؟ ـ من لباسمو انتخاب کردم ولی باران میگه لباس داره ارشیا از توی آینه ماشین منو نگاه کردو بعد اخم کرد منم رومو ازش گرفتم وبیرون رو نگاه کردم . ـچرا حالا اخم کردی دختر عموی خوشگل؟ ـحرف نزن به اندازه کافی اعصابمو بهم ریختی؟ ـ چرا مگه من چیکار کردم ؟آها نکنه رد زدم ناراحتی؟ هیچی بهش نگفتم . ـببخشید نمیتونستم جواب بدم خئذت متوجه میشی آخر بازم بهش محل ندادم رسیدیم خونه آندیا گفت :فردا با هم میریم بقیه ی کار ها رو انجام میدیم. ـمثلا چه کار دیگه ا ی مونده ؟ ـآرایشگاه , آتلیه ,شیرینی و غذا و میوه. حرفشو بریدمو گفتم :باشه باشه تسلیم ـبعد از خوردن شام عمو منصور رو به من گفت:باران جان ! تو نمیخواد خوابگاه بگیریهمین جاپیش ما اینجا زندگی میکنی تا درست تموم بشه . ـآخه عمو نمیخوام مزاحم شما باشم ـعمو خیلی معربون گفت :مزاحمت چیه ؟تو دختر برادردوقلومی انگار دختر خودمی در ضمن وقتی من هستم تو نباید توی شهر غریب تنها باشی ـبابا برای اینکه حرف عمو رو قبول کنم سرشو به علامت مثبت نشون داد منم به عمو گفتم هر چی شما بگید . عمو ادامه داد:باران آخر همین هفته یه جشن به افتخار تو ارشیا میگیریم .باآندیا هرکاریکه لازمه برای جشن انجام بدی رو پیگیری کن. ـچشم. به طرف پله هارفتم که امیرعلی داشت مییومد پایین.سرمیز غذاهم نیامده بود حالاچی شده قدم رنجه کردن؟به پدرش گفت:من آخرهفته باید برم شمال عیادت یکی از دوستام که تصادف کرده. پدرش گفت:نه نمیشه تونباشی. ـولی اخه پدر........... ـولی ,اما نداره فهمیدی؟ ـبله. رفتم طرف اتاق آندی در اتاقش بازبود داشت باتلفن صحبت میکرد.نخواستم مزاحمش بشم برای همین راهمو کج کردم طرف اتاق خودم .دراتاق امیرعلی باز بود دلم میخاست فضولی کنم.تمام دکور اتاقش قهوه ای سوخته بود.میخواستم برم داخل که صدای دمپایی های امیرعی اومد.سریع خودمو رسوندم جلوی در اتاق خودم دستگیره دروگرفت دستم.ازپله اومدبالانگاهی سطحی بهم انداخت رفت داخل اتاقش. خودمو انداختم روی تخت. یاددوران کودکیم افتادم.هیشه امیرعلی ازم همایت میکردوبامهربونی باها م برخورد میکرد.بااینکه بابردیا همسن بود داناتربخوردمیکرد.ولی ارشیا همش منواذیت میکردوباهم دعوا میکردیم.بردیا وامیرعلی ماروازهم جدا میکردن بعضی وقتا من نامردی نمیکردمو ارشیارو گازمیگرفتم که جیغش میرفت هوا .باهمین فرا خوابم برد. صبح ساعت 6بود که آندی اومد بالا سرم. _بیدارشو تنبل خا ن _خفه شو لطفا _ای بی تربیت. تومیخوای خانم دکتربشی اینجوری میخوای با مریضات حرف بزنی؟ _نه. فقط با خروس بی محل ها.خوابم میاد _بیدار نمیشی؟؟؟؟ _نهههههههههههه. _باشه. دیگه صداش نیومد بعدازچند دقیقه پتو رو ازروی سرم زد کنارو یه لیوان اب خالی کرد روی سرم.منم مثل برق گرفته ها 2مترپریدم بالا.فرصت گیراوودم ازسرویس بهداشتی همون لیوان آبو پر کردم به دنبالش افتادم.ازدراتاق رفت بیرون منم دنبالش نزدیکش رسیده بودم که امیرعلی ازاتاقش اومد بیرون.آندیا نزدیک امیرعلی بود.لیوان آب رو خالی کردم طرف آندیا ولی آندی جاخالی داد وامیرعلی خیس شد.خیلی شرمنده شدم.رفتم جلو گفتم:ببخشید. امیرعلی چشماشوبازکردو خیلی خونسرد گفت:اشکال نداره. برگشت توی اتا قش. آندی داشت ازپله ها میرفت پایین. دویدم طرفشو گوششو کشیدم جیغش رفت هوا. _چیکارمیکنی دیوونه گوشم کنده شد.ول کن آی آییییییییییییییی. گوششوول کردموگفتم:چراصبح به این زودی اونجوری منو بیدار کردی؟ _چون دوست دارم. _منتظرباش تلافی کنم. باهم سرمیز صبحانه نشستیم وصبحانه خوردیم.آندی بلن شدو گفت:تا یه ساعت دیگه آماده جلوی درباش. _چه عجله ایه؟ _بجنب کارزیاد داریم.یه دوش گرفتمو حاضرشدم.سریک ساعت جلوی در بودم.حتی نرفتم دنبال آندی میخواستم ببینم خودش چقدر وقت شناسه !!!!!!بیست دقیقه روی کاناپه جلوی در نشستم. آندی از بالای پله ها گفت:چه وقت شناس!!!!!!ترسیدی نبرمت؟ -من که میدونم تو بدون من جایی نمیری .سروقت اومدم.شماکه زمان رو تعیین مینی چرا اینهمه دیراومدی؟الان بیست دقیقه هست دیرکردی. -ا ببخشید داشتم باتلفن ف میزدم.بریم. -چی شده ارشیا دنبالمون راه نیوفتاده؟ -اون !!!الان زیر گوشش بمب بترکونی بیدار نمیشه. رفتیم طرف پارکینگ.امیرعلی هم تازه داشت ازساختمون میومد بیرون به طرف پارکینگ داشت میومد .باسرسلام کردم ولی انگار ندید.خودمو چسبوندم به آندی وگفتم :این کجامیره؟ -خنگول,این کجاروداره بره به جزمطب؟!!! -ا خب مارو نمیتونه برسونه ؟ خندیدو گفت:امیرعلی؟فکرنکنم.درضمن چندجاباید سربزنیم. -خب بگوماشینم خرابه.یه امروز نره مطب چی میشه؟ -ببینم چی کارمیتونم بکنم. رفت طرف ماشینشوچندبار استارت زد جوری که روشن نشه.ازماشین پیاده شد.رفت طرف امیرعلی وگفت:امیرعلی ماشینم روشن نمیشه .امروززحمت میکشی من وبارانو ببری بیرون کلی کار داریم؟ امیرعلی بدونه اینکه نگاهی بهش بندازه خیلی جدی وخشک گفت:نه با آ ژانس برید. آندیا که انگار بهش برخورده بود گفت :باشه آقاداداشه باغیرت. رفت طرف ماشین خودشو بهم گفت :بیا سوارشو. سوارشدیم واز باغ خارج شدیم .ازامیرعلی ناراحت بودم.یعنی انقدر مطب رفتنش براش مهم بود؟ اول رفتیم سالن آرایش و برای روزی که میخواستیم وقت گرفتیم.بعد رفتیم آتلیه وقت گرفتیم. به آندی گفتم: حالا آتلیه برای چی؟ -میخوام بعد ازآرایشگاه بیایم چندتا عکس بندازیم هم یادگاریه هم توی اتا قت عکست باشه هم اینکه روز اول دانشگاهو باوقتی که درست تموم شد رو مقایسه کنی ببینی چقدر تغییر کردی. -چه جالب. بعداز آتلیه رفتیم سمت یه رستوران شیک وناهار واونجا خوردیم. گفتم:خب بعداز اینجا باید جا بریم. -غذا ومیوه وشیرینی رو به امیرعلی وارشیا سپردم کاراشو انجام بدن. الان میریم پاساژ کفش بخریم. -من کفش نمیخوام دارم.تواگه میخوای بریم برای توبگیریم. -آدم هرچی کفش داشته باشه بازم کمه .باید یه دست کیفو کفشم توبخری. -نه من نمیخوام. -میگم بخر یعنی اینکه دست خودت نیست باید بخری. -باشه.ولی اگه خوشم نیومد نمیگیرم. به طرف پاساژحرکت کردیم.رسیدیم.رفتیم طبقه ی دومداخل مغازه هارو نگاه میکردم به مغازه ای که آندی رسیدم واقعا کفشاش قشنگ بود و وسوسه برانگیز. آندی رفت داخل مغازه ولی من پشت ویترین رو داشتم نگاه میردم.آندی داشت با پسر جوان صحبت میکرد اومد طرف منو گفت:بیاتو. رفتم داخل مغازه سلام کردم. یه کفش لژ دار پاشنه بلند میشی رنگ چشمامو گرفت.خیلی قشنگ بود. به آندی گفتم :این چطوره.؟ -عالیه.همین خوبه. -تو چی انتخاب کردی؟ -هنوز هیچی. توکه سلیقت خوبه یکی برای من انتخاب کن. چشم گردوندم یه کفش مشکی براق انتخاب کردم ونشونه آندی دادم. خیلی خوشش اومد .حساب کردیمو ازپاساژ اومدیم بیرون. -آندی یه سوال بپرسم؟ -آره عسیسم. -چراامیرعلی خشک وبد اخلاق شده؟5سال پیش که ازاین اخلاقا نداشت . صورتش حالت ناراحت به خود گرفت. -مگه بهت نگفتم امیرعلی خیلی وقته تغییر کرده مال امروز و دیروز نیست چند ساله که اینجوریه.ازهمون موقع که باهم قهرکردید.یادت هست؟ -قهر؟ یکخورده فکرکردم. -آآآآهان اره یادم اومد.اون موقع من تازه13سالم بود .یعنی امیرعلی انقدر کینه شتریه؟ جلوی در باغ رسیده بودیم. -بحث سر این حرفا نیست.الان وقت مناسبی برای این حرفا نیست.بهتره یه وقت دیگه دربارش صحبت کنیم .باشه؟ -باشه ولی بای قول بدی حتما صحبت کنیم.قول؟ انگشت کوچیکمو با انگشت وکوچیکه دستش گرفتو گفت:قول قول قول. موقع خواب جعبه ای رو که وقتی 10 سالم بود امیرعلی بهم کادو داد رو باز کردم.همون صدای قشنگ توی اتاق پیچید.مجسمه ی عروس و دامادی که ازش اومده بودن بیرون شروع کردن به چرخیدن.یادم میاد وقتی سفری به شیراز داشتیم من برای امیرعلی فقط کادو گرفته بودم.درصورتی که من وآندی مثل خواهر بودیم.آندی اون موقع ازدستم خیلی ناراحت شد.برای امیرعلی یه گوی پر ازآب وپولک ویه مجسمه که دو تا بچه یکی پسر ویکی دیگه دختر توش بودن.وقتی وش میردی ملودیه گش نوازی پخش میکرد. کم کم چشمام گرم شد وبه خواب رفتم.صبح ساعت9 بیدارشدم تعجب کردم آندی نیومده بیدارم کنه. یه دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدم لباس پوشیدم .رفتم بیرون از اتاقم.میخواستم برم طرف اتاقه آندی که امیرعلی از پله ها اومد بالاخشکم زده بود فقط یه شلوار تنش بود اون عضلات ورزیدشو به نمایش گذاشته بودخیلی جذاب وخواستنی بدونه اینکه خودم متوجه کارم باشم بهش خیره شده بودم سرمو گرفتم بالا اونم داشت منو نگاه میکرد.آندی از اتاقش اومد بیرون منسرخ شدمو سریع رفتم توی اتاقم. پشت در ایستادم.عرق بود که از پیشونیم میومد.نه که چشم وگوش بسته باشم نه.ولی برای من امیرعلی فرق میکرد. صدای آندی روشنیدم:این چه وضعشه؟جلوی باران خجالت نمیشی؟ امیرعلی بدون هیچ حرفی رفت داخل اتاقش. سوتیه خیلی بزرگی داده بودمباید یجوری جلوی آندی ماست مالی کنم. گوشیموازروی پاتختی برداشتم.شماره نگین رو گرفتم . -الو سلام. -سلام باران خانم چی شده یادی از دوست قدیمیت کردی؟خودم میدونم نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.حالا چه خبرا؟ چیارا میکنی؟ -وای سرم رفت چقدر فک میزنی من اخرنفهمیدم اون فک تو موتور داره یا نه. -موتورداره.توباید دنباله دکمه ی خاموش روشنش بگردی. -متاسفم من به اندام نازنین شما کاری ندارم.اون کارو میسپورم دست شوهرت. -بی تریت. حالا چیارداشتی زنگیدی؟ هیچی. میخواستم صدای زیباتوبشنوم.چی قبول شدی؟ -دانشگاه آزاد تهران مامایی.توچی؟فقط من یه ببخشید بهت بدهکارم. -دولتی تهران پزشکی.برای چی عسیسم؟ -اوه اوه اوه پس الان یه شیرینی افتادیم.توی این مدت که کنکورداشتی من همش مزاحمت میشدم اصلا ازت تشکر نردم بخاطر کمک هات.بعدشم که رفتیم ترکیه ونتونستم بهت بزنگم. -خواهش میکنم.حالا من بعدا بهت میزنگم. کاری نداری؟ -نه خوشگلم.بای -بای. توی این مدت که با نگین صحبت میکردم جلوی آندی بودم وآندی باسر اشاره میکرد زودتر ارتباطو قطع کنم. -ببخشید گوشیم زنگ خورد بخاطرهمین رفتم داخل اتاق.راستی چرا امیرعلی امروز نرفته مطب؟ -آهان. آره جون عمه ت.خیلی دلت میخواد بدونی بر و ازخودش بپرس.منکه نمیدونم. -ا ا ا ا ا به عمه خودت داری توهین میکنی ها.!!!!!!!! -خداروشکر که عمه نداریم. باهم رفتیم طرف میز صبحانه.صبحانرو با زنعمو ومامان خوردیم. -بابا وعمو کجان؟ زنعمو گفت:باهم رفتن بیرون. مامان گفت:من وبابات بعداز جشن میریم. -برای چی؟ -دانشگاه کلاس دارم تاچند روزه دیگه.کلی کاردارم.باباتم مریض داره. بعد از صبحانه با آندی رفتیم توی باغ چرخی زدیم. گفتم:خب خانم امروز چیکارباید انجام بدیم. -هیچکار. -بعدازجشن وقت آزاد داری؟ -من برای تو همیشه وقت دارم. -میخوام مانتو, شلوار وکفشو ,کیف بخرم. -ا تا دیروزمیگفتی نه من نمیخوام دارم .خودتو لوس می کردی؟ -نه .با اون مانتو شروارا که نمیشه برم دانشگاه.حالا منومیبری بیرون یا نه؟ -چرا که نه جییییییییییگرم؟آخر هفته رسید.ساعت 9صبح بیدار شدم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو همونجور خیس ژل زدم. تا حالت خودشو از دست نده.آندی اومد توی اتاق وگفت: حاضر شو بریم آرایشگاه. -باشه. -برای شب چی میخوای بپوشی؟ -این کت ودامن میشی رنگ بایه جوراب شرواری که پاهای لختمو بپوشونه. -قشنگه.......ای وای چرا موهاتو ژل زدی دیوونه.؟ -میخوام همینجوری باز باشه فقط چند تا گلسر میزنم توش. -آره قشنگ میشه.زود بیا لباسایی که میخوای باهاشون عکس بندازی هم بیار باخودت. رفتیم آرایشگاه آندی زیر دست یکی از آایشگرا ومن هم زیر دست یکی دیگه ازآرایشگرا به آرایشگرگفتم:آرایش دخترونه وملایم میخوام. -چشم عزیزم.لباست چه رنگیه؟ -میشی . وقتی کارصورتم تموم شد گفت :بلندشو لباستو بپوش. وقتی لباسمو پوشیدم گفت:موهاتو که ژل زدی میخوای چیکارش کنم؟ -میخوام باز باشه فقط چند تا گلسر بزن توش. -باشه خودم میدونم چیکارش کنم.بعدازتموم شدن کار موهام گفت:بلن شو برو جلو ی آینه خودتو نگاه کن. آرایشگرکارش واقعا عالی بود.داخل چشمامو بامدادمشی کشیده,سایه میشی,رژلب کالباسی,چشمامم رنگ میشی به خودش گرفته بود. برگشتم طرف آرایشگرو گفتم:خیلی ممنون کارتون واقعا عالیه. -خودت خشگلی وگرنه من که کاری نکردم...........وایسا ببینم تواومدی چشمات عسلی بود الان میشی!!!!!!!!!!!! خندیدمو گفتم:چشمای من تیله ایه یعنی لباسم هررنگی که باشه چشمم همون رنگو به خودش میگیره.البته نه هر رنگی.مانتوم عسلی بود چشمام به اون رنگ دراومده بود الانم لباسم میشه چشمام این رنگی شده. -بله.شنیده بودم چنین چیزیرو ولی تابحال ندیده بودم. کار آندی هم تموم شده بود.رفتم جلوش وگفتم:خوشجل بودی خوشجل تر شدی. -مثل اینکه خودتو توی آینه ندیدی!!!!!!من اینهمه سفارش کردم به آرایشگم به ای تونرسیدم.بااینکه آرایشگرتو کاری نکرده.خوشگل خانم. -باشه حالا نمیخواد واسه همدیگه پپسی باز کنیم.!!! به طرف آتلیه حرکت کردیم .وقتی رسیدیم به آقا وخانم رفیعی سلام کردیمبه اتاقی که خانم رفیعی میگفت رفتیم .چند حالت مختلف با آندی عکس گرفتیم. بعد نوبت عکس تی شد من لباسم عض ردم لباس دکولته ی بلند صورتی رنگی که تمام حریر بود پوشیدم پشتمو به دوربین کردمو صورتمو به طرف دوبین گرفتم ولبخند زدم.چندعس دیگه هم باهمون لباس انداختم که بعدا یی ازآنهارو انتخاب کنم. بعد از اینه عکس گفتن تموم شد عکسهاو وی مانیتو کامپیوتر دیدیم بعد از انتخاب چند عکس به طرف باغ اه افتادیم. ساعت 8بود که رسیدیم داخل باغ.چراغ های کل باغ روشن بود خیلی قشنگ شده بود .باآندی وارد ساختمان شدیم. تعداد افراد زیاد نبود. دخترها وپسر های جوان داشتن میرقصیدن.ارشیا اومد طرف من وگفت:باران خودتی؟تاحالا اینجوی ندیده بودمت.خوشمل بودی خوشمزه ترشدی ...اببخشید یعنی خوشمل ترشدی. -حالا که دیدی. ازاین فرصت استفاده کن چون دیگه گیرت نمییاد. لبخندی زدو گفت:بیا به دوستام معرفیت کنم. دستمو گرفتو کشید به دنبال خودش که آندی اون یکی دستمو گرفت کشید طرف خودش وگفت:نمیخواد بارانو به اون دوستای جلفت نشون بدی. -یعنی چی؟نکه دوستای شما همشون عالی هستن.دستشو ول کن. -توولکن .من میخوام به دخترا معرفیش کنم. -حالاما یه دختر عموی خوشگل داریم میخواستم پزشو بدما. -ای وای دستمو ول کنید.من گشنمه از صبح هیچی نخوردم جز یه ساندویچ میخوام برم سمت میز شیرینی.شیرینی بخورم. دستمو ول کدن شروع کردن به خندیدن.آندی گفت:بیا عزیزم.منم گشنمه اول شکممونو سیر میکنیم بعد میبرمت آشنات میکنم با افرادجشن . چندتا شیرینی خوردم ضعفمو گرفت.خاله ی آندیاو دختر ش اومدن طرف ما.وقتی بچه بودم دیده بودمشون .مادر نادیا هیچ تغییر ی نکرده .جوان شده که پیر نشده. آندیا گفت :سلام خاله,سلام نادیا. -سلام عزیزم. -سلام آندی.چقدرمیخوری نترکی!!!!!!!! ازاون دور معلوم بود داری دو لپی میخوری.چه خبرته؟ -ای وای حالا من دوتا شیرینی خوردما.مال بابامه مال توکه نیست.ازصبح با باران هیچی نتونستیم بخوریم............راستی ایشون دخترعموی بنده باران.حتما یادتون هست بچگیاشوخاله جون. خاله نسرین بادقت نگام کردو گفت:مگه میشه یادم بره این دختر خوشگلوشیطون رو!!!!!چقدر بزرگ شدی!! نادی گفت:چطوری دختر؟بارن یادته چقدر باهم دعوا میکردیم.موهامو میکشیدی؟ -شما لطف دارید نسرین خانم.شرمندم نکن نادیا بچه بودیم دیگه. نادیا زیبا بود وی نمی دونم چرا اونهمه آرایش کرده.به نظر من زیبایی اصلی شو نادیده میگی.بااین آرایش زشت تر شده.وای لباسشو نگو که وقتی چشمم بهش افتاد به جای اون من خجالت کشیدم. آندی منو برد کنار زندایی مهتابش تا باهاش آشنا بشم. -سلام زندایی.پس دایی نادر کوشش؟ -سلام گلم.پیش پدرت ایستاده. آندی نگاهی به دایی وپدرش انداخت . -زندایی ایشون دخترعموم بارانه. -خوشوقتم از دیدنت باران جان. -من هم همین طور. بعدرفتیم طرف چندتادختر جوان که دوستای آندی بودن وتازه ازراه رسیدن. -سلام بچه ها.معرفی میکنم دخترعموم باران. دوستام نگار,پرستو ,رژین. با تک تکشون دست دادم وسلام کردم.داشتم باآندی ودوستاش صحبت میکردم.یکصدای مردانه ازپشت سر آندی شنیده شد:سلام آندیا . به وضوح دیده میشد که آندی دست وپاشو گم کرده.برگشت طرف صدا. -س سلام مهراد. -منو نمیخوای معرفی کنی؟ -چرا چرا.مهراد پسر داییم .باران دختر عموم.ودوستام نگار,پرستو ورژین. مهراد پسرخوش اندام وخوش قیافه که چشمای آبیشو ازمادرش به ارث برده بود.سلام کردمو دست دادم. آندی با پسر داییش گرم صحبت شد.سر چرخوندم اطرافو نگاه کنم.امیر علی رو دیدم با یه پسر هم سن وسال خودش مشغول صحبت کردن بود.ارشیا اومد طرفم. به آندی گفت:اگه کارت تموم شده بارانو به ما قرض بده. آندی پشت چشمی نازک کردو گفت:زود برش گردونیا. با ارشیا به طرف دیگه ی سالن رفتیم.به دو پسر همسن ارشیا رسیدیم. -بچه ها این دخترعموی من باران. وباران جان اینا دوستای من سام وبابک هستن. باهاشون دست دادم.بابک گفت:تو اصلا شباهتی به دختر عموت نداری.همونجورکه گفته بودی خیلی خوشگل وجذاب هستن. اشیا با اخمی نمکی گفت:خودم میدونم من ازاین خوشگل ترم.حالا نمیخواد به روش بیارید ناراحت میشه. ارشیا برگشت نگام کردو گفت:بیا بریم تانگو برقصیم. -نه نه. -یعنی بلد نیستی... -نخیرم خوبشم بلدم. -پس بیا بریم توپیست. دستمو گرفت منوکشید داخل محیطی که نورش ازهمه جا کمتربود. آهنگ تازه شروع شده بود جمعیت کمی وسط بود.ارشیا منو کشید طرف خودشو دستشو دور کمرم حلقه کرد ومنو به خودش چسبوند.احساس بدی داشتم دوستنداشتم توی اون حالت باشم.بهش نگاه کردم .نا خواسته ارشیا رو با امیرعلی مقایسه کردم.ارشیا اندامی لاغروچشمای عسلی داشت تنها تفاوتشون این بود. باچشمای عسلیش بهم چشم دوخت وگفت:باران اونجوری نگام نکن نفس کم میارم. خندیدم ,ولی فقط لخند زد.سرچرخوندم طرف جاییکه امیرعلی بود.امیرعلی داشت نگاهمون میکرد .دوستش داشت باهاش حرف میزد ولی اون حواسش به من بود.احساس خوبی بهم دست داد که شاید دارم اذیتش میکنم.خوشحا ل بودم ازاینکه داره بهم نگاه میکنه.ولی یک لحظه فقط یک لحظه داشت نگام میکرد بعد سرشو برگدوند به طرف رفیقش. ارشیا درگوشم گفت:کجایی دختر؟ با حرص گفتم: میبینی که توی بغل جنابعالی. -باران امشب محشر شدی.فکرنمیکردم به این خوبی بتونی برقصی. -حالا کجاشو دیدی!!!!!! هیچی نگفت منو بیشتر به خودش فشرد. زیر گوشم گفت(دوست دارم). مثل برق گرفته ها ازش جداشدم وبه طرف باغ دویدم.باوم نمیشد.ارشیا چنین حرفی بهم زده باشه.داغ کردم.اومد دنبالم. رفتم وسط باغ وروی یه صندلی نشستم.کنارم نشست.گفت:چی شد؟حرف بدی زدم؟ دلم به حالش سوخت.مظلوم نگام میکرد.اروم تر شده بودم.حالشو میفهمیدم چون خودمم عاشق بودم. -نه .ولی قلب من خیلی وقته مال خودم نیست.نمیتونم کس دیگه ای رو قبول کنم. ارشیا پوزخندی زدو گفت :میفهمم چون میدونم این قلب خوشگلت کجا گیره. تعجب کردم. -میدونی؟یعنی چی؟ -میدونم امیرعلی رو دوست داری.یعنی از همون بچگی شما دوتا همدیگو میخواستید.ولی حالا فکرمیکنی امیرعلی هم تورو بخواد؟!! -نمیدونم.اصلا برام مهم نیست .همین برام کافیه که میبینمش. -باشه.ولی بدون از قدیم گفتن برای کسی بمیره که واست تب کنه. اینو گفتو رفت. نمیدونم چه مدت همونجا نشسته بودم. آندیا اومد نزدیکم:چرا اینجا نشستی؟بیا بریم تو میخوایم شام بخوریم. رفتیم داخل ساختمان. بعد از شام ارشیا با صدای بلند گفت:خانم ها وآقایون گوش کنید.اوناییکه اهل نوازنگی وخوانندگی هستن بیان این قسمت از سالن. وبه جاییکه خودش بود اشاره کرد. آندیا دستمو گرفتو باخودش به طرف قسمتی که بچه ها دور ارشیا جمع شده بودن برد. ارشیا پشت پیانو نشست وشروع کرد به نواختن وخوندن. ( *..................بخوام از تو بگذرم من بایادت چه کنم.؟ تورو ازیادببرم با خاطراتت چه کنم؟ حتی از یادببرم تو وخاطراتتو بگو من بااین دل خونه خرابم چه کنم ؟) ارشیا صدای خیلی قشنگی داشت.هنوز داشت میخوند.من باید یکی رو برای ارشیا پیدا بکنمنگاهی به اطراف انداختم امیرعلی زل زده بود بهم . نمیخواستم دوباره پیش خودم خیال بافی کنم .نگاهمو ازش گرفتم.فکرمیکردم آندیا کنارم نشسته.ولی کنارم نبود.ارشیا خوندنش تموم شده بود.آندی ویلن به دست بهم نزدیک شد.ویلن رو گرفت طرفمو گفت:خواهش میکنم بنوازJ بهش اخم کردمو آروم گفتم.نه. -تو5ساله که ین میزنی .حالا برای من ناز میکنی؟ بلاجبار ویلن رو ازش گرفتم.شروع کردم یکی ازملودی های مورد علاقه ی خودمو زدنdubstep violin.بعدازتمام شدن همه تشویقم کردن.چشمم به امیرعلی افتاد.هنوزداشت نگام میکرد ولی اندفعه چشماش میخندید.خوشحال شدم به روش لخندزدمJ.ان هیچ عکس العملی انجام نداد.یه صدای مردانه از پشت سم شنیدم:سلام برگشتم دیدم همون دوست امیر علی که باهاش صحبت میکرد. -سلام. آندیا کنارم بود.گفت:اوه ببخشید یادم فت آقای شادمهر نیکویی رو معرفی کنم.آقاشادمهریکی از دوستای امیرعلی وباران دختر عموی بنده. -بله از آشنایی باشما خوشوقتم. -منم همینطور. - ویلن زدن شما حرف نداره.چند ساله که ویلن میزنید؟ -لطف داید.تقریا 5ساله. -چه خوب.این کارت منه استادیو آهنگ سازی دارم. اگه خانوادتون موافق باشن خوشحال میشم با من همکاری کنید. -خیلی ممنون.حتما بهتون خبر میدم. ارشیا بلند گفت:حالا نوبت کادو هاست .بابا برای پسمل خوشگت چی کادو رفتی؟ عمو خندیدو گفت:یه سرویس طلا. -اشتبباه نکن من که باران نیستم برای من چی گرفتی؟ عمو رفت جلو ویه سوییچ داد دست ارشیا.عمو برای اشیا یه زانتیا خریده بود.عمو اومد نزدی من ودفترچه بانکی رو داد دستم.گفت:میخاستم برای تو هم ماشین بخرم ولی نمیدونستم چه ماشینیو دوستداری برای همین پولشوریختم به حسابت. -خیلی ممنون عمو جان . وصورتشو بوسیدم.مامان وبابا هم یه نیم ست طلا هدیه دادن.رفتم جلو وصورتشونو بوسیدم.بابا به ارشیا ساعت رولکس هدیه داد.نوبت آندی بود.یه ادکلن ویه شمع خیلی قشنگ هدیه داد.یه ادکلن هم به ارشیا هدیه داد .گفت:اونروزی که رفته بودم بیرون یادته.؟فته بودم برات هدیه بخرم.میدنستم کلکسیون شمع داری. بوسیدمش و گفتم:خیلی ممنون عجیجم.ولی کاش همه پولی که دادی این ادکلن رو خریدی همشو شمع میخریدی . -روتو کم کن خرچسونه. ارشیا اومد کنارمو گفت:خب باران خانم برای من چی گرفتی؟ منم که اصلا یادم نبود برای ارشیا کادو بخرم!!!حالا باید چیکار میکدم؟ -هیچی. -هیچی؟ -اره .یادم رفت .ببخشیییییید!!!! خندیدو گفت:میدونستم فراموش میکنی.بیا اینم هدیه من. کادوشوبازکردم یه عروسک توش بود.ازعروسک خوشم اومد.ولی حرصم دراومد. -این چیه گفتی؟ بلند خندیدو گفت:عروسکه دیگه.چیزی که عوض داره گله نداه. -دیوونه.چی شده امشب همش برای من ضرب المثل میگی؟!!!!!! -دیگه دیگه. امیرعلی برای ارشیا یه کتا ب حافظ هدیه داد.خیلی نارات شدم .یعنی من آدم نبودم.؟ ساعت 2 بامدادبود بعضی از مهمونا سازر فتن کردن زدن.خیلی خسته وناراحت بودم.کم کم داشت بهم ثابت میشد که امیرعلی دوستم نداره.پس چرا من 10ساله بودم بهم گفت دوستم داره؟شایداحساس بچگانش گل کرده بوده.بغض داشت خفم میکرد. بعد از رفتن مهمونا شب به خیر گفتمو رفتم به اتاقم. روی تخت افتادم وشروع کردم خالی کردن بغض گلوم.انقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم کی آندی اومد بالا ی سرم.وقتی موهامو نوازش کرد سرمو لند کردمو نگاش کردم.توی دستش یه دسته گل رز قرمزه. -اینو امیرعلی داد بهت بدم بگیش. داشتم شاخ درمیاوردم. دسته گلو ازش گرفتمو بو کردم. همه چی از یادم رفت. -چراخودش نیاورد -دید داری گریه میکنی نخواست مزاحت بشه.راستی چراگریه می کردی؟!!!؟ -هیچی .دلم گرفته بود. بلندشد گلدونه توی اتاقو از سرویس بهداشتی آب کرد و گل هارو گذاشت داخل گلدون. -این کارت تبریک هم به دسته گل چسبیده بود بگیر بخون .من میرم بخوابم.شب به خیر. -شب به خیر کارتو ازش گرفتم وطرح روش خیلی قشنگ بود 2تا بچه ی ناناز کارتونی بود. (امیدوام همیشه درزندگیت موفق باشی. * دوستی رو از زنبور یاد نگرفتم که وقتی از گلی سیر میشه میره سراغ گل دیگه, دوستی رو از ماهی یاد گرفتم که وقتی ازآب جدا میشه میمیره!!!! * امیر علی ) هرچی فکر کردم به مفهوم گفتش نمیرسیدم. دوباه گل هارو بو کشیدم.همین که گل فرستاده بود برام یه دنیا ارزش داشت. لباسمو عوض کردمو خوابیدم. صبح باصدای زهرا (دختر مش باقر )از خواب بلند شدم:باران خانم بیدار شید ساعت12ظهره .آندیا خانم منو فرستادن شمارو بیدار کنم. -باشه زهرا جان بیدار شدم.گفتی ساعت چنده؟ -12. -وای یعنی من اینقدر خوابیدم!!!!!!!! ازتخت پریدم پایینو رفتم سریع یه دوش آب گرم گرفتمو زدم بیرون.دسته گل امیرعلی رو دیدم کشیده شدم طرفش بوئیدمش. سریع لباس پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون.ازهمیشه سرحالتربودم.ارشیارو دیدم ه داره ازپله ها میره پایین.خواب آلود بود خمیازه میکشید.حس شیطنتم گل کرده بود.نشستم روی نرده ولیزخوردم به طرف پایین تا رسیدم به ارشیا یه جیغ بنفش کشیدم.ارشیا دو متر پرید هوا ودستشو گذاشت روی قلبش.امیرعلی هم ازدر ورودی تازه داخل ساختمان شده بود داشت مارو نگاه میکرد.رسیدم پایین غش غش خندیدم.ارشیا با اخم گفت :دختره ی احمق .قلبم افتاد تو پاچه شلوارم. امیرعلی هم نتونست جلوی خندشو بگیره ریز ریز میخندید.ارشیا که تازه متوجه امیرعی شده بود خندیدو گفت:چی شده آقا داداش ما داره میخنده؟!!!! امیرعلی خندشو جمع کردو گفت:تو که ازچیزی نمیترسیدی؟ -من توی دنیا فقط از این باران میترسم.این دخترو نمیشه کنترل کرد.ما کی ازاین چیزا توی خونمون داشتیم!!!!!!!!! آدم وحشت میکنه دیگه. امیر علی سری تکان دادو رفت نشست رو به روی تلوزیون.آندیا سرشو ازآشپزخونه آورد بیرونو گفت :اونجا چه خبره!!!!؟ -نبودی ببینی چطور قلب داداشتو انداختم توی پاچه شلوارش!! ارشیا بهم نزدیک شدو از پهلوم یه نیشگونه کوچولو گرفت که آتیش گرفتم بعد گفت:توهم ازچیزی نمیترسی دییییییییییییییگه؟؟؟ -اه ارشیا!!دردم گرفت.برو گمشو اونور. ارشیا یشت هم نزدیک شد وسرشو آورد پایین نزدیک گوشم سوز نفساش به گردنم میخورد. -اگه نرم گمشم!!!!!؟؟؟ بادودست به سینش زدمو حولش دادم عقب . رفتم سمت آشپزخونه. نشستم سرمیز تا صبونه بخورم -آنی چرا منو صبح زود بیدارنکردی؟مامان اینا کوششون؟ -منم تازه بیدا ر شدم.رفتن بیرون. همون موقع زنعمو ومامان اومدن داخل آشپز خونه. -سلام کجابودید.؟ -علیک سلام.رفته بودیم پیاده روی همین پارک نزدیک خونه عموت.تازه الان بیدارشدی؟ - آره.این اطراف که پارکی ندیدم من. زنعمو گفت:خیلی هم نزدیک نیست. یکم دور بود. -خوب باغ به این قشنگی چرا رفتید پارک؟ -مامانت چندتا کتاب لازم داشت هم گشتی زدیم هم کتاب خریدیم. -باران جان منو بابات بعد از ناهار میریم شهرستان. -باشه.ولی از همین حالا دلم براتون تنگ شده. -قربون اون دلت برم. بعد ازناهار مامان وبابا به طرف شهرستان حرکت کردن.به آندی گفتم :عصری باهم بریم بیرون من یه مقدارخرید دارم. -باشه . ارشیا که حرفامو شنیده بود گفتم:منم میام بچه ها.پسفدا میخام برم اصفان .کلی چیز میز لازم دارم. -داداشی تو تنها برو.اگه باما بیای حوصلت سرمیره. فکرنکن هرجا خواستی بری ما دنبالت میایما. -باشه بابا. خودم تهنا میرم.تهنای تهنا. عصری باآندی رفتیم بیرون.هرچی میگشتم اون چیزیکه میخواستمو پیدا نمی کردم. -معلوم هست توچه مانتوییرو میخوای؟!! اینهمه مانتوی قشنگ یکی شو انتخاب کن دیگه.منکه خسته شدم. -اینا که مناسب دانشگاه نیست.من یه مانتوی ساده وبلند اندامی میخوام. -بیا بیم پیش گیتی.اینی که گفتیو نمیشه اینجا پیدا کرد. -پس بریم اون مغازه کوله وکتونی بخرم. رفتیم داخل مغازه.یه کتونیه مشکی صورتی وکوله پشتیه کوچیک مشکی صورتی البته رنگ صورتیش خیلی کم بود گرفتم. بعد ازاونجا رفتیم پیش گیتی جون. -چه مدلی میخوای باشه عزیزم؟ -ساده وبلند اندامی. -تاکجا بلند باشه؟ -10سانت زیر زانوم. آندیا جیغی کشیدو گفت:اه مگه میخوای بری حوضه علمیه؟ -من اینجوری دوست دام .درضمن دیدم قشنگ میشه. گیتی گفت:میخوای بغلاشو چاک بدم؟قشنگ میشه. -آره.خوبه. -پارچه چه رنگی باشه؟چه جنسی داشته باشه؟ -رنگش مشکی .جنسشم دیگه میسپرم به خودتون. شب شام رو کنار همه خوردیم.زنعمو گفت :خب حالا چی خریدید؟ -زنعمو منکه معلو مه چی خریدم.کیفو کفش .باید از ارشیا بپرسید چی خریده!!!!!!! -منم چیز خاصی نخیدم.یه دست لباس ویه باکس باس زیر. همه زدن زیر خنده.ارشیا خیلی جدی گفت:چیه به چی میخندید؟ -برادر گلم کمی هم خلم حالا یه باکس ..... خریدی به خودت مربو طه.نباید توی جمع سر میز غذا گفت که. -اووووه حالا انگاری من چی گفتم. شب بخیری گفتمو به اتاقم رفتم.دلم برای بردیا تنگ شده بود.دلم میخواست صورت ماهشوببینم.لپ تاپو روشن کردم. -سلام بردی .دلم بات یه ذره شده. -سلام خواهری.منم دلم برات تنگ شده.چه خبرا؟الان خونه عمویی؟ -اره.دیشب جشن بود.کی میای؟ -من تازه ایران بودم .بهت خوش میگذره؟ -اره.ولی....ولی نمیدونم چرا امیرعلی با من جوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارم. -تو رفتی درس بخونی به امیرعلی چیکار داری!!!!!تو هم جوری رفتاکن که اون وجود نداره.درضمن امیرعلی اخلاقش همینجوریه.باهمه همینجوی رفتار میکنه.تو به دل نگیر.خیلی هم تحویلش نگیر. -باشه داداشی. -دخمل خوشمل حالا برو بخواب داداشیتو دیدی دیگه. -چشم میبوسمت شب به خیر. مسواک زدم.میخواستم بخوابم ولی گرما نمیذاشت بخوابم.راحت نبودم نفسم بالا نمییومد.رفتم در بالکنو باز کردم.لباس خوابمو عوض کردم یه لباس خواب تمام تور وباز به رنگ سفید تنم کردم.لباسه کوتاه ونازک بود طوری که سینه هام مشخص بود.حتی دوستنداشتم آندی منو با این لباس ببینه.ملافه روکشیدم وی پاهام وخوابیدم. صبح با نورخوشید بیدار شدم.یه تکونی به خودم دادمو روموکردم طرف دیگه ی تخت.یکدفعه خشکم زد.ازترس داشتم میلرزیدم.جیغ زدمو کمک خواستم .دربازشدو امیرعلی اومد داخل اتاق. -چی شده؟ -ع ق ر ب عقرب سیاه روی تخته. همونجا روی تخت نشسته بودم از ترس تکون نمیخوردم. -نیشت که نزده. -نه. دولا شدو به عقب نگاه کرد بعد خندیدو گفت :پلاستیکیه.احتمالا کار ارشیاست. تازه متوجه شدم امیرعلی فقط یه شوارک پاشه .به در نگاه کردم آندی داشت نگاهمون میکرد.ولی نمیومد داخل اتاق.امیر علی یه نگاه به من کرد.نگاهش روی سینه هام میخ شد.خجات کشیدم.ملاف رو سریع کشیدم روی بدنم.کاملالرزش دستاش مشخص بود.نفساش تند شد.یکدفعه نگاهش افتاد روی عقرب پلاستیکیه عصبانی شدو داد زد:این چه وضع لباس پوشیدنه .نمیگی یکی میبینه.حتما ارشیا تورو بااین وضع دیده. امیرعلی واقعا ترسناک شده بود.رنگم پرید. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.زدم زیر گریه.چنگی لای موهاش کشیدواومد کنارم نشست.منو توی بغلش گرفت.ریزش اشکام بیشتر شد.صدای قلبشو میشنیدم.منوبیشتر به خودش فشرد. سینش بالا پایین میشد. در گوشم زمزمه کرد:گریه نکن. به صورتش نگاه کردم چشماش قرمز شده بود. ادامه داد. -تو پوشیده لباس میپوشی ادم نمیتونه جلوی خودشو بگیره.چه برسه به اینکه اینجوری لباس بپوشی. بعد آروم پیشونیمو بوسید.چشماش سر خوردروی لبام سرشونزدیک ترکرد .نفس های تندو گرمش به صورتم میخورد.منتظر بودم چیزیکه میخواست اتفاق بیوفته بیوفته. ولی یکدفعه منو ازخودش جدا کردوسریع ازاتاق زد بیرون.دوستنداشتم ازآغوشش بیرون بیام. سریع خودمو جمع وجور کردمو لباس مناسب پوشیدم .عقربوگرفتم دستم رفتم طرف اتاق ارشیا.در زدم رفتم داخل اتاق.داشت لباس میپوشید سرمو انداختم پایینو اومدم بیرون.داشتم میرفتم طرف اتاق آندی که ارشیا دراتاقشو باز کردو گفت:بیا تو دختر خجالتی.رفتم داخل بهش توپیدم:این چیه؟ -این یه عقربه.چطورمگه؟ -چطورمگه ودرد اینو تو گذاشتی روی تختم.نگو نه که باورش امکان نداره. تو میدونستی من از عقربو مار ومامولک میترسم.چرااینکارو کردی؟ غش غش شروع کرد به خندیدنو گفت:بخاطر کار دیروزت.درضمن برای جنابعالی که بدنشد!!! -یعنی چی که بد نشد؟داشتم ازترس میمردم. -یه بهونه شد تا امیرعلی بغلت کنه. فهمیدم که از لای در نه تنها آندی منو امیر علی و دیده بلکه ارشیا هم دیده.خب با اون جیغی که من زدم معلومه که دیدن. -اره خیلی هم خوش گذشت. از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین سلامی دادمو نشستم سر میز .امیر علی رفته بود مطب.صبحانه خوردمو رفتم توی باغ قدمی بزنم آندی هم دنبالم اومد. -صبحی چراجیغ جیغ میکردی؟ چب چب بهش نگاه کردم. -شما که همه چیرو ازلای در نگاه کردید دیگه چرامیپرسی؟!!! -اره .ولی اززبون خودت بشنوم خیلی باحال تره. -برو بابا حوصله ندارم. -تو که امروز باید شنگول باشی!! بعد بلند بلند شروع کرد خندیدن.زدم پشت گردنشو گفتم :زهرمار. نشستم روی یه صندلی آندی دیگه نمیخندید.کنارم نشستو گفت:باان میای ریم کلاس زبان انگیسی!!!؟من زبانم خیی ضعیفه. -نه -داری لج میکنی!!؟بخاطر کارصبح.؟بخدا دست خودم نبود کنجکاوم دیگه. -نه.تافلمو خیلی وقته گرفتم. -نه بابا.ازکی تاحالا!!!! -مگه یادت نمیاد من از7سالگی میرفتم کلاس زبان تا دوم دبیرستان که تافلمو گرفتم.تازه تدریس خصوصی هم میکردم. -خوشبحالت.الا اضری به من خصوصی درس بدی؟ -نه.تو هم خنگی هم من باتو توی خلوت نمیام .اگه فضای باز باشه شااااااید. درضمن شهریه فراموش نشه. -درد.حالا ازنظر خنگی مثل دختر عمومم.حالا فضای باز چه صیغه ایه؟ -ای وای منو میخواد صیغه هم بکنه.توخطرناکی من باتو یه جا نمیخوام باشم.من رفتم. به صورت دو از آندی دور میشدم آندی هم دنبالم داد میزد:آهای دیوونه وایسا نترس .کای بهت ندام.من فقط به پسرا کاردارم. ایستادم تابهم برسه.رسید بهم لپمو گرفتو گفت :تازگیا خیلی بی ادب شدیا!!!! -ول کن لپمو کنده شد. -بذار کنده بشه. - اه اه اه.صاحبش دعوام میکنه. لپمو ول کردو گفت:صابش کیه؟!!!!!! -یه مرد خوشمله. -بی تربیت. -بابا تربیت. -بیا اینجا بشینیم.بابات صحبت کردی؟ -درباره چی؟ -درباره من.!!!!!دیوونه حواست کجاست.درباره پیشنهاد آقای نیکویی؟!!! -آهان آره. -خب چی گفت؟!!! -گفت اگه به درس ودانشگات لطمه نمیزنه قبول کن.ممامانم هم نظر بابارو داشت. امشب میخوام به عمو وامی علی هم بگم ببینم نظرشون چیه. -اوووووووه مگه حالا میخوای چیکارکنی!!!!!! از اینو از اون اجازه میگیری . شب امیر علی نیومده بود. -آندی امیرعلی کجاست؟ -نمیدونم.فقط زنگ زده به مامان گفته امشب دیر میاد. -یعنی برای شامم نمیاد؟ -نمیدونم.احتمالا نمیاد. بعداز خوردن شام هنوز امیرعلی نیومده بود.رفتم کنار عمو نشستمو موضوع کارکردنمو توی استادیو آقای نیکویی رو گفتم عمو هم استقبال کرد.ارشیا گفت:بابا با اجازتون فردا من راهیه اصفهان میشم. -چرازودتر نگفتی برات یه بلیت بگیرم با هواپیمابری.؟ -من باهواپیما جایی نمیرم خودتون خوب میدونید.دضمن برای من ماشین خریدید که چی بشه بذارم اینجا وبرم!!!! نه باماشین خودم میرم. -باشه. ولی باید امیرعلی همرات بیاد. -مگه من بچه ام. -نه آقا پسر گلم .شاید از رانندگی خسته شدی باید یکی کنارت باشه.نمیخوای که تا رسیدنت مادرت منو کچل کنه که چرا تورو تنها فرستادم!!!!! شب به خیری گفتمو فتم داخل اتاقم. مسواک زدمو لباس خواب مناسب پوشیدمو خوابیدم. صبح ساعت 9بیدارشدم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم.میخواستم ازدر برم بیرون که گوشیم زنگ خورد رفتم گوشیموازوی میز برداشتم عکس نگین روی مانیتور افتاده بود. -سلام نگین خانم چه عجب. -سلام عزیزم.من نزنگم توکه دیگه هییچی. --چه خبرا ؟چیکارا میکنی؟ -هم خب بد دام هم خب خوب کدومو بگم اول. -خب خوب رو بگو. -من دارم میام تهران. -همین!!!!!!؟ -اره دیگه این واسه خودش کلی خبر خوبه دیگه. -خوب خبر بدرو بده ببینم -بدیش اینه که باید یه مدت خونه ی پسر داییه مامانم بمونم تایه خونه پیداکنم. -خوب این کجاش بده. -ای وای.پسر داییه مامانم یه پسر داره که من ازش بدم میاد .چجوری بگم. هیزه. -باشه حالا با این اخلاق بدش تو کنار بیا .یا اصلا برو خونه ی پسر خالت. -با اونا خیلی وقته که قهریم. -بسازو بسوز.سعی کن هرچه زودتر یه خونه کرایه کنی. -اه.کارنداری مامانم صدام میکنه. -نه عزیزم.بای. -بای.باز میخواستم ازاتاق برم بیرون که در باز شدو ارشیا اومد تو. -یه تقی یه بوقی یه صدایی یه اجازه ای .همینجوری میان تو!!!!!!؟ -سلامتو خوردی.؟خب بابا حالا خوبه لخت نبودی وگرنه چیکار میکردی با من.!!!!!! -کشته میشدی.بی تربیت.حالا چیکارداری مثل ....... وارد اتاق میشی. -مثل چیی؟ -هیچی.چیکار داشتی با من؟ -اومدم خدافظی کنم. -خب خودم میومدم بیرون خدافظی میکردیم. بعداز ناهار مگه نمی ری!!!؟ -چرا .ولی جلوی بقیه که نمیتونستم ازت خدافظی کنم. میخواستم جوابشو بدم که منو گرفت توی بغلش.هر لحظه منو بیشتر به خودش فشار میداد .داشتم خفه میشدم.با صدای خفه گفتم.:ارشیا ولم کن دارم خفه میشم دیوونه. منو ازخودش جداکردولی هنوز بین بازوهاش بودم و به صورتم نگاه کرد بعد گونمو بوسید.منو ولکردو گفت:ببخشید.دست خودم نبود. از دستش ناراحت بودم ولی میدونستم چه حالی داره.منم این احساسو وقتی توی آغوش امیر علی بودم تجربه کردم. بخاطر همین به روش نیاوردم. -اه ارشیا این چه مدل خدافظیه داشتم خفه میشدم. بشر !!!یه نگاه به هیکلت بکن یه نگاه به اندام نحیف من . خندیدو گفت:آخه دیگه برام پیش نمیاد بغلت کنم.باران دعاکن فراموشت کنم. توی چشماش اشک جمع شده بود.تاحالا ندیده بودم ارشیا بغض بکنه چه برسه به اینکه اشک بریزه.فقط نگاش کردم. -چیه تاحالا یه پسر عاشق ندیدی ندید بدید!!!!!! خندیدمو گفتم :تاحالا اشک ارشیا پارسیانو ندیده بودم. اشکاشو پاک کردمو گفتم :توبرام مثل دادشم میمونی به همون اندازه ای که بردیا رو دوست دارم تورم دوست دارم. خندیدو گفت:توی این خونه فقط منو داداشت میبینی!!!!!؟ -اره.امیدوارم ازمن صد برابر بهتر پیدا کنی باشه داداشی؟ -باشه خواهری. بعد ازاتاق رفت بیرون . منم بعداز چند لحظه رفتن ارشیا به پایین رفتم.صبحانه خوردمو به اتاق آندی رفتم. داشت با وگشیش صحبت میکردباسر سلام کرد. -باشه حتما خداحافظ. وقتی مکامش تموم شد گفت:چرااین همه دیر بیدا شدی تنبل خانوم. -خیلی وقته بیدار شدم .حاا باکی صبت میکردی؟ -از آتلیه بود.میگفت خیلی وقته کارامون آمادس چرا سر نزدیم آتلیه.؟گفتم سرمون شلوغ بوده .بعدظهر میریم عکسارو میگیریم. بعداز ناهار ارشیا گفت:خوبی بدی دیدید حلال کنید. زنعمو اشکشو پاک کردو گفت:این چه حرفیه میزنی مادر ایشالا سالم میری سالم برمیگردی. امیر علی وارشیا سوار ماشین شدنو حکت کردن زنعمو همچنان گریه میکرد. آندی گفت: 2 ساعت دیگه حاضرو آماده باش میریم آتلیه. -باشه. بعد از دوساعت آماده شدمو رفتم طرف اتاق آندی .همون موقع آندی از اتاقش اومد بیرون گفت:بریم. به طرف آتلیه حرکت کردیم. -وای ببین این چقدر قشنگ شده.اینو میزنم توی اتاق خودم. -اره خیلی قشنگ شدی توی این عکس.آندی این تابلوی منو بین. - وای کاشکی منم یه عکس تکی میگرفتم .لباست خیلی به رنگ و دکور اتاقت میاد باران. به خونه که برگشتیم عکس هارو به زنعمو نشون دادیم. تابلو رو بالای تختم زدم. وعکس 2نفره منو اندی رو قا ب کردمو گذاشتم روی پاتختی. بعداز شام آندی گفت:صبح زود بیدار شو بریم دانشگاه ثبت نام کنی. -صبح زود مثلا ساعت چند؟ -ساعت 7. -وای من تازه داشتم به دیر بیدار شدن عادت میکردم. -تنبل خانوم.صبح زود بیدار نشی به کارات نمیرسی. رفتم خوابیدم .ساعت 7 زهرا بیدارم کرد. رفتم یه دوش گرفتم ویه مانتو آبی کاربنی وکتونی مشکی ومغنعه مشکی پوشیدم.مدارکی که برای ثبت نام لازم بود رو گذاشتم داخل کوله پشتیم ورفتم پایین.آندی سر میز نشسته بود. -سلام .باران بیا صبحانه بخور لقمه ای که تازه درست کرده بود و ازدستش گرفتمو گفتم همین یه لقمه بسمه. -اه بچه پرووووو اون لقمه رو برای خودم درست کرده بودم.بیا چاییمم بخور. چایی رو از دستش گرفتمو سر کشیدم. -بچه پرووو.مدارکتو برداشتی!!؟ -اره بچه کم رو. به سمت دانشگاه راه افتادیم.بعداز ثبت نام نشستیم توی ماشین به آندی گفتم:بریم مانتومو از گیتی جون بگیریم. -باشه ولی اول بریم یه بستنی مهمونم کن. رفتیم طرف یه کافی شاپ.به سمت یه میز دنج رفتیم.گفتم: چی میخوری . -من بستنی کاکائویی. -منم آناناس گلاسه. بعدازاینکه سفارش دادیم.به میز روبه رویی نگاه کردم.سه تاپسر خوش قیافه وخوش هیکل نشسته بودن وداشتن منو آندی رونگاه میکردن.سفارشمونو آورد. به آندی گفتم:زود بسنیتو بخور.اصلا از این محیط خوشم نمیاد. -چرا؟ با چشمام میز روبه رویی رو بهش نشون دادم.برگشت نگاه کردوگفت:آهان. بذار انقدر نگاه کنن که چشماشون در بیاد بهشون توجه نکن. -زیر نگاهشون معذبم. داشتیم از در بیرون میرفتیم که یکی از پسر ها دنبال ما اومد بیرون .از پشت سر صدازد:بخشید خانوم. برگشتیم طرفشو گفت: میتونم یه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ آندی گفت:سریع کارداریم. -باشما کار ندارم.بااین خانوم کاردارم. به آندی گفتم :بیابریم. -خواهش میکنم صبر کنید.میشه شماره شمارو داشته باشم. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم پیش گیتی.مانتورو پوشیدم. فیت تنم بودبااینکه قدم 160بود قدمو بلندتر نشون میداد.خیلی شیکو قشنگ. -وای منم هوس کردم یکی مثل تو دوزم. گیتی:مبارکه. خیلی بهت میاد. -مرسی گیتی جون دستت درد نکنه. مانتورو گرفتیمو اومدیم یرون.چشمم افتاد جنیس مشکی که همون پسر مزاحم داخلش نشسته بود . پوزخندی زدمو گفتم:مثل اینکه دنبالمون اومدی.فایده نداره آقاپسر من نامزد دارم. اومد طرفمو گفت:ازاین حرفا دخترا زیاد میزنن.رامت میکنم خانوم خشگله. -درست صحبت کن.رامت میکنم یعنی چی!!!!! -مثل آهوی وحشی هستی . سوار ماشین شدیمو آندی پاشو گذاشت روی گازو باسرعت حرکت کرد.از آینه میدیدم که هنوز داره دنبالمو ن میاد.آندیا باسرعت توی شهر حرکت میکرد. بعد ازکمی چرخ زدن .دیگه اثری از پسر مزاحم نبود. به سمت خونه رفت.وقتی پیچیدیم داخل کوچه پسره بافاصله ی زیاد پشت سرما پیچید. دیگه دیر شده بود ما وارد باغ شده بودیم.پسره از جلوی در به آرومی رد شد ولبخندی روی لبهاش بود. بعد از شام آندی اومد داخل اتاقمو گفت:چی شد به آقای نیکویی زنگ نزدی؟ -خوب شد یادم انداختی .الان میزنگم. وشروع کردم شماره ی روی کارتیکه بهم داده بودو گرفتن. -الو سلام .آقای نیکویی.من باران پارسیان هستم.شناختید؟ -سلام .بله. حال شما چطوره.؟ -خیلی ممنون.زنگ زدم بگم درباره پیشنهادتون به پدرم گفتم ومخالفت نکردن. -یعنی موافق هستید دیگه!!!! -بله .من باید کی برسم خدمدتون؟ -شما پس فردا بیاید که منم استادیو باشم. ویلن یادتون نره بیارید . -چه ساعتی اونجا باشم؟ -ساعت 7 عصر. -باشه .کاری ندارید؟ -نه.سلام برسونید. خداحافظ -سلامت باشید. خداحافظ -خب پسفردا کاری نداری باهم بریم استادیو؟ -نه عزیزم. ساعت چند؟ -ساعت 7 عصر. -کلاس زبان من کی شروع میشه خانوم معلم؟ -از فردا .خوبه؟ -عالیه. فردای اون روز بعداز شام امیرعلی از اصفهان رسید. آندی:چه زود برگشتی!!!!! -با هواپیما اومدم. درضمن اینجا انقدر کاردارم که نگو. -آهان .یمارات روی زمین مونده. فردای اون روز ساعت5 باآندی حاضر شدیم ورفتیم پایین. امیر علی با زنعمو داشت صحبت میکرد. زنعمو:شام منتظر باشیم یا بیرون غذا میخوری؟ -نه بیرون غذا میخوریم.خدافظ. امیرعلی یکدفعه گفت:کجا؟ گفتم:با اجازتون استادیو دوستتون آقا شادمهر. -برای چی؟ آندی به جای من جواب داد:برای اینکه از ویلن زدن باران خوشش اومد .به باران پیشنهاد کار داد. دیگه هیچی نگفت. منو آندی هم از در رفتیم بیرون سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم داخل استادیو.شادمهر جلو اومدو گفت:سلام .خوش اومدید.بفرمایید از این طرف. به طرفی که میگفت حرکت کردیم.رسیدیم به دری که شادمهر اون رو بازکردو گفت: فرمایید. رفتیم داخل. آقایی داخل اتاق پشت وسایل آهنگ سازی نشسته بود. شادمهر:ایشون شریک ودوست بنده آقای پارسا روزبهانی.این خانوم باران پارسیان دختر عموی امیرعلی واین خانوم آندیا پارسیان خواهر امیرعلی. -خوشوقتم از دیدنتون. آندی:خوشوقتم . پارسا وقتی نزدیک شد بهم یک لحظه به چشماش خیره شدم.یکی از چشماش سبز واونیکی قهوه ای. پارسا:منم همینطور.خوب یه اجرا برای ما میزنید باران خانوم. -البته. وبه قسمتی که میگفت رفتم ویکی از ملودی های بیژن مرتضوی رو زدم.وقتی نواختنم تموم شد .پارسا گفت:عالی بود.چند ساله ویلن میزنید.؟ -تقریبا 5 سالی میشه. دوباره به چشماش خیره شدم.متوجه شد لبخندی زد. -من چه روزایی باید اینجا باشم . -فعلا فقط سه شنبه ها ساعت 4تا6. -از این سه شنبه من میام.چطوره؟ -خوبه. خدافظی کردیم واز استادیو خارج شدیم. -آندی به چشمای پارسا توجه کردی؟ -اره. خیلی جالب بود. -نه جالب نبود.ترسناک بود. -این حرفارو ولکن.امشب میخوایم خوش بگذرونیم. الان میریم یه رستوران عالی. -اره جون خودت مثل همون کافی شاپی که منو بردی حتماپر مزاحمه. -من چیکار کنم.!!نمیشه که به پسرا بگیم هرجا مامیریم شما نباشید. -منکه نمیگم نباشن .باشن. ولی مزاحم نشن.همین. -مگه میشه کسی چشمای تورو ببینه و عاشق نشه.در ضمن امشب حسابی پسر کش شدی ها با اون چشمای آبیت. -میزنم شتکت میکنما.عاشق شدن نیست هوسه عزیزم. -خب بابا. پیاده شو رسیدیم. توی پارکینگ پارک کرد. پیاده شدیم.به طرف درب ورودی راه افتادیم.رستوران شیکی بود.داخل رستوران شدیم.آندی دستمو کشیدوگفت: بیا اینجا بشینیم همیشه بادوستام اینجا میشینیم. آندی:اینجارو میپسندی؟ -اره رستوران شیکیه. داشتیم صحبت میکردیم که گارسون سر میز ما اومدبعد ازسفارش گرفتن ازما دور شد. چشم چرخوندم اطراف رو نگاهی بندازم . همون پسره ایکه مزاحمم شده بود رودیدم که داره میاد طرف میز ما. -آندی اونجارو نگاه کن. خط نگاهمو دنبال کردو گفت.:این اینجا چیکار میکنه.؟ خیلی خونسرد گفتم :خب مثل ما اومده غذا بخوره. پسر مزاحم:سلام خانوما. -اینجا هم از دست شما راحت نیستیم.بازم تعقیبمون کردین ؟ -نخیر. ازاینکه قدم رنجه کردین وبه رستوران ما اومدین خوشحالم. تا اینو گفت مثل فنراز جام بلند شدمو گفتم:این رستوران برای شماست؟ -البته برای من نه برای پدرم. با عصبانیت گفتم:آندی بلند شو بریم.سیر شدم. -چرا؟خواهش میکنم بشین . -برو کنار نه ازتو خوشم میاد نه از این رستو ران. عصبانی شدو گفت:خواهشا تند نرو.من چه مشکلی دارم که میگی از من خوشت نمیاد؟!!!! -کاملا بی عیب هستید. ولی من کلا با شما مشکل دارم. -باشه.مزاحم غذا خوردنتون نمیشم. من ازاینجا میرم شما هم با خیال راحت غذاتونو میل کنید سرکار خانم باران پارسیان. و از مادور شد. اسم منو از کجا میدونست.!!!!!سرجام نشستم. -آندی این اسم منو از کجا میدونه؟ -خب معلومه این میدونه خونه ما کجاست. حتما آمارتو در اورده. -مثلا میخواستیم خوش بگذرونیما.نمیشه این پسره ی ....نبینیم. -من اصلا این پسررو ندیده بودم اینجا.اگه دیده باشمم یادم نمیاد. -اره ازبس روزو شب پسرای مختلف میبینی. دیگه یادت نمیمونه قیافه ها شون. -خفه بمیر. بعد از خوردن غذاآندی به گارسون اشاره کرد تا صورت حسابو بیاره. -شما مهمان هستید. -مهمون کی؟ -پسرآقای کیایی.آقا رامبد. -اینایی که گفتی کی باشن؟ -آقای رامبد کیایی پسر صاحب همین رستوران هستن. -غلط کرده. صورت حساب مارو بده. صورت حسابو ازش گرفتمو حساب کردمو از رستوران اومدیم بیرون.داشتم سوار ماشین میشدم که رامبد اومد کنارم ایستادو گفت:چرا حساب کردی؟مهمون من بودید. -نمیدونستم باید ازشما اجازه میگرفتم. کی گفته من مهمون شما بودم!!!!!خیلی داری خودتو تحویل میگیری. -داری درمورد من اشتباه فکر میکنی. -من اصلا به شما فکر نمیکنم.اعصابش خوردشدبا اون حال باصدای ضعیف گفت:امشب خیلی زیبا شدی. و رفت.اینو باش 2بارم منو ندیده.داره برای من حرفای عشقولانه میزنه. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم. بعد از چند روز وارد دانشگاه شدم.محیط خوبی داشت.بعداز ساعت اول یکی از بچه ها یه صندلی وسط کلاس گذاشتو گفت:خب بچه ها از کلاس نرید بیرون.یکی یکی روی این صندلی میشینیم و خودمونو معرفی میکنیم اول از خودم شروع میکنم. یکی از بچه ها گفت:خب این چه کاریه هرکی سرجای خودش خودشو معرفی میکنه. -نه اینجوری باحال تره.من ثمین نیازی. همه خودشونو معرفی میکردن آخرین نفر نوبت به من رسید. -منم باران پارسیان هستم. بعداز معرفی استاد زبان اومد سر کاس. بچه ها همه سر جاشون نشستن منم رفتم پیش ثمین نشستم. دختر بامزه و زیبایی بود.چشمای آبی وباپوست سفید . بعداز کلاس باثمین به طرف بوفه رفتیم پرسیدم:اهل کجا هستی ثمین؟ -شمال.رامسر تا ه حال اومدی؟ -اره خیلی جای قشنگیه.مثل بقیه شهرای شمال . -من رامسر زندگی میکنم. بعد از پایان ساعت کلاس ها به جلوی درخروجی دانشگاه حرکت کردم.ثمین قیه بچه هایی که به خوابگاه میرفتن سرویس داشتن .جلوی در آندی منتظرم ایستاده بود . پیشش رفتیم ثمین رو بهش معرفی کردمو ثمین رفت سوار سرویسش شد منم سوار ماشین آندی شدم. -روز اول دانشگاه چجوریا بود؟ -بابیشتر بچه های کلاس آشنا شدم. -باپسرا یادخترا.؟ -مسخره . جریان صندلی ومعرفی کردنمنو براش تعریف کردم. -اون موقعی که من اولین روزامیرفتم دانشگاه تا2 هفته اول هیچ کدوم ازپسرا با دخترا هم کلام نشده بودن حالاشما همون روز اول به همدیگه معرفی شدید. -برو بابا. مگه چیه.!! پسرای کلاسمون اصلا سرشونو بالا نمی گرفتن.درضمن ما نمیریم دانشگاه که بخوریم به یه پسر کتابا وجزوه هامون بریزه زمین برامون جمع کنه. -آخر ترم بهت میگم. -چیرو میگی؟ -جواب همین حرفتو.تا آخر ترم بهت میگم چند تاازدوستات شکست عشقی خوردن ازهمین پسرای خوبی که تو ازشون حرف میزنی. -تو ازکجامیدونی؟مگه تجربه کردی؟ -نه تجربه نردم ولی دوستامو میدیدم که گول ظاهر پسرارو خورده بودن. -باشه عزیزم.حرف تودرست. توکه میدونی من دلم جای دیگه گیره. -اره. -درمورد ثمین چه نظری داری.؟ باهاش دوست بشم؟ -دختر خوبی به نظر میاد.اره چرا که نه. بعداز ناهار رفتم طرف اتاقم. خیلی خسته بودم. 2 ساعت خوابیدم بعداز بیدار شدنم یه زنگ زدم به نگین. -سلام چطوری؟ -سلام .بد. -چرا ؟اومدید تهران؟ -اره.از دست این پسر داییم یاشار. -چرا؟ -حالم ازش بهم میخوره. چرا؟ -چرا ودرد.مرض چراگرفتی؟همین یه کلمه رو بلدی چرا چرا چرا.؟ -حالا چی شده که اینهمه عصبانی هستی؟ -باران باران نمیدونی این یاشار چقدر عوضیه. -چرا؟ -باز گفت باز گفت قطع میکنما. -ببخشید. اخه تو کامل صحبت نمیکنی. -از اون موقعی که مارسیدیم داره باچشماش منو میخوره. -خب نوش جونش. -اه اه اه اه اه.دیوونه. -خودتی.نباید حساس بشی. -اگه جای من بودی این حرفو نمیزدی.کارنداری .باید برم. -نه عزیزم مواظب خودت باش.لولو نخوردت.بای -اه اه اه اه.مگه دستم بهت نرسه.بای