وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

واقعیت هایی از کرامات حسینی

واقعیت هایی از کرامات حسینی

 فلسفه عزاداری برای امام حسین(ع)


مرحوم علامه بزرگوار و عالم جلیل القدر شیعه محدث اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام زنده کننده اسلام مرحوم علامه مجلسی رضوان اللّه تعالی علیه از بعضی از اهل وثوق از سید علی حسینی رحمة اللّه علیه نقل فرمود:  من مجاور برقبرمولایم آقا علی بن موسی الرضا ع بودم ، چون روز عاشورا شد مردی از دوستان ما، کتاب مقتل آقا امام حسین ع را شروع کرد به خواندن تا به این روایت رسید که حضرت باقر ع فرمود: هرکس در مصائب آقا سید الشهداء اباعبداللّه الحسین ع از چشمهایش باندازه پرپشه ای اشک ریزد حق تعالی گناهان او را می آمرزد، اگر چه بقدر کف دریاباشد.    در آن مجلس مرد جاهلی که مدعی علم بود حاضر بود و بعقل ناقص خود اعتقاد تمام داشت گفت گمان نکنم این حدیث صحیح باشد، زیرا چطوری می شود که گریه کردن بر آن حضرت اینقدر ثواب داشته باشد؟ ما با او به بحث و مجادله زیادی پرداختیم ولی او دست از ضلالت خود برنداشت و برخواست رفت چون صبح شد یک وقت دیدم او با یک اضطراب و حالتی آمد و نزد ما نشست و از ما معذرت خواست و از گفته های دیروز خود نادم وپشیمان بود علت را سؤ ال کردیم گفت وقتی از شما جدا شدم و شب شد به بستر رفته و خوابیدم درعالم خواب دیدم قیامت برپاشده ، و همه مردم را در یک صحرا جمع کرده اند و ترازوهای اعمال را آویخته اند و صراط را بروی جهنم کشیده اند و دیوانهای عمل را گشوده اند و آتش جهنم را افروخته اند و قصرهای بهشت را بجلوه در آورده اند در آن وقت تشنگی شدیدی بر من غالب شد چون نظر کردم بطرف راست خود دیدم حوض کوثر است و برلب حوض دومرد و یک زن مجلله ایستاده اند که نور جمال ایشان صحرای محشر را روشن کرده و لباس های سیاه پوشیده اند و میگریند، از مردی که نزدیکم بود، پرسیدم اینها کیستند که کنار حوض کوثر ایستاده اند؟ گفت : آقا رسول اکرم ص و آقا امیرالمؤ منین علی ع و آن زن مجلله فاطمه زهرا سلام اللّه علیها است گفتم چرا لباسهای مشکی و سیاه پوشیده اند و میگریند؟ گفت مگر نمی دانی که امروز روز عاشورا است و روز شهادت آقا سید الشهداء ابا عبداللّه الحسین ع است ؟ من جلو رفتم وقتی نزدیک حضرت بی بی عالم فاطمه زهرا سلام اللّه علیها شدم ، گفتم ای بی بی جان ای دختر رسول اللّه تشنه ام ، آن حضرت از روی غضب بمن نظر کرد و فرمود: تو آنکس نیستی که فضیلت گریه کردن بر مصیبت فرزند دلبندم نورعین و دیده و چشم من شهید مظلوم حضرت اباعبداللّه الحسین ع را انکار کردی ؟ از وحشت از خواب بیدار شدم واز گفته خود پشیمان شدم و حالا از شما معذرت میخواهم و از تقصیرم بگذرید. (1)   پاورقی 1- زندگانی عشق ،


199

واقعیت هایی از کرامات حسینی

عالم ربانی حضرت آیت‏الله حاج سید احمد موسوی نجفی فرمودند: چند سال پیش از یکی از خیابانهای تهران رد می‏شدم، که ناگهان به طور غیر عادی به سمت یک مغازه کشیده، و وارد آن مغازه شدم، مغازه‏ متعلق به یک عتیقه فروش بود. اما چیزی را متوجه نشدم. تا سه روز این قضیه تکرار شد، بعد از سه روز به صاحب مغازه گفتم: آقا شما چه چیزی داری؟ چه سر و سرّی داری؟ که مرا به اینجا کشیده‏ای!؟    در جواب سؤالم گفت: حاج آقا شما مسلمان، شیعه و سید چه سر و سرّی من ارمنی با شما دارم؟ بنده ارمنی هستم و نامم هم موسی است.   خلاصه، بعد از اینکه با هم مقداری آشنا شدیم گفت: فقط برایت بگویم من شفا یافته‏ی آقای شما شیعیانم و قضیه‏ی خود را اینگونه تعریف کرد: من بچه ده ساله‏ای بودم که در محله‏ای از محلات تهران زندگی می‏کردم. یکروز برای بازی با بچه‏های هم محلی‏ام بیرون رفتیم. مادر یکی از همبازی‏هایم، تا مرا دید با عصبانیت تمام مرا مورد خطاب و عتاب قرار داد که: یهودی، ارمنی، برو ببینم، مثلا تو نجس هستی و با دستش محکم به سینه من زد به طوری که ناخودآگاه از بلندی ایوان که در کنارم بود، به پائین پرتاب شدم. پایم خیلی درد گرفت. با زحمت فراوان خودم را به منزل رساندم و از ترس پدر و مادرم خوابیدم. نصف شب خیلی اذیت شدم و متوجه این معنا نبودم که پایم شکسته شده است، با ناله و فریاد من خانواده‏ام متوجه شدند و مرا به بیمارستان منتقل کردند. بعد از مدتی پزشکان به این نتیجه رسیدند که پایم باید قطع شود، مادرم به من گفت: روی تخت دراز کشیده و بیهوش بودی، یک نفر از همراهان یکی از بیماران مقداری شیرینی آورد و داد من هم گرفتم ولی ترسیدم که بگویم من ارمنی هستم فقط گفتم: مال چیست؟   گفت: مگر نمی‏دانی امشب شب میلاد قمر بنی‏هاشم ابوالفضل العباس (علیه‏السلام) است. تا این نام را شنیدم، دلم شکست و نذر کردم که اگر این بچه شفا پیدا کند. ابوالفضل (علیه‏السلام) را احترام نمایم. مادرم در کنار من بیدار بود و او این نذر را کرده بود. در همان حال من در خواب دیدم، یک آقای خوش سیما، و بلند قد، تشریف آورد و به من گفت: بلند شو!  من خیال کردم از پزشکان بیمارستان است. گفتم: آقا من نمی‏توانم بلند شوم. می‏خواهند پایم را قطع کنند. گفت: بلند شو و دست مرا گرفت و کشید و پرتاب کرد. یکوقت خودم را پایین تخت وسط اتاق دیدم. مادرم خیال کرده بود که دیوانه شده‏ام و داد و فریاد می‏کرد که ناگهان متوجه شدند که من روی پاهای خود می‏دوم و راه می‏روم. و خلاصه به عنایت و نظر اباالفضل العباس (علیه‏السلام) من خوب شدم. و الان برای تشکر از آن جناب همه ساله در ایام تولد اینجا را چراغانی می‏کنم. شیرینی می‏دهم و خلاصه در منزل و مغازه جشن و سرور برگزار می‏کنم شاید علت اینکه شما به اینجا آمدید و رغبت نشان دادید همین باشد.   منبع : شاه شمشاد قدان (سیری در زندگانی و کرامات حضرت اباالفضل العباس) ، سید محمد حسینی ، هنارس ،چاپ دوم پاییز 1384 صص69تا71  

واقعیت هایی از کرامات حسینی

واقعیت هایی از کرامات حسینی
 آقای محمد کریم محسنی، آموزگار یکی از دبستانهای شهرستان خرم‏آباد که از معلمین دقیق و علاقمند به فرهنگ می‏باشد از قول یک نفر به نام احمد کاوسی که ایشان نیز آموزگار است چنین تعریف می‏کند که:  چند سال پیش برای انجام کاری، عازم اهواز بودم، در بین راه و در محلی که به نام «تنگ فنی» معروف است. و گردنه خطرناکی دارد، کامیونی را دیدم که قسمت جلوی آن در دره فرو رفته و در حالت ترس آوری قرار گرفته بود. به وضعی که اگر یک نفر، یک فشار جزئی به آن وارد می‏کرد، به عمق دره سرنگون می‏شد. ما اتومبیل خودمان را متوقف نمودیم و رفتیم که به آن کامیون کمک کنیم. در این هنگام دیدیم که چند نفری در کنار کامیون نشسته و مشغول خوردن غذا هستند. آنها ما را تعارف کردند ما نیز، دعوت آنها را پذیرفتیم و جویای کیفیت قضیه شدیم، معلوم شد کامیون مزبور از ابتدای سرازیری گردنه، ترمز بریده و راننده که مردی است مسیحی به اتفاق خانواده‏اش، دست و پای خود را گم می‏کند.    در این حالت بر سرعت کامیون نیز افزوده می‏شود. راننده کامیون چون چاره‏ای ندارد به حضرت عیسی (علیه‏السلام) و حضرت موسی (علیه‏السلام) و دیگر پیامبران متوسل می‏شود. اما از این کار نتیجه‏ای نمی‏گیرد، تا اینکه کامیون بر لب پرتگاه می‏رسد که در این اثناء بچه‏اش بی اختیار فریاد می‏زند یا حضرت عباس و کامیون بلافاصله متوقف می‏شود. گوئی دستی قوی و ماوراء طبیعی، جلوی او را می‏گیرد. مرد مسیحی که از این معجزه مبهوت شده بود، پس از پیاده شدن، با افراد خانواده‏اش به سراغ افراد شیعه که در روستاهای اطراف است می‏رود و مذهب حقه‏ی شیعه را می‏پذیرد و همان وقت گوسفندی را نذر حضرت ابوالفضل العباس (علیه‏السلام) می‏کند. [1] .   پی نوشت:[1] ماه خورشید مدینه، ص 43.

مؤلف کتاب، کرامات معنوی آقای موسوی مطلق می‏گوید:  مدتها در خصوص عارف کبیر مرحوم آیت‏الله قاضی (قدس سره) مطالعات نسبتا جامعی داشتم ولی در بین این مطالعات، به دنبال این نکته بودم که بدانم علت دگرگونی مرحوم قاضی چه بوده است؟ ولی متأسفانه اشاره‏ای بدان نشده بود و نمی‏یافتم و یا اشاراتی که دلم به آن محکم نمی‏شد.  تا اینکه به محضر یکی از بزرگان که خود از شاگردان عارف صمدانی مرحوم آیت‏الله انصاری همدانی (قدس سره) و از متشرفین به خدمت مرحوم آیت الله آقای قاضی (قدس سره) بود رسیدم، آن عزیز می‏فرمودند:   عارف کامل مرحوم آیت‏الله قاضی، چند سال اول سلوکش هیچ گونه فتح بابی برای ایشان صورت نگرفت. لذا برای توسل به حضرت سید الشهداء (علیه‏السلام) هر شب نماز مغرب را در حرم امام حسین (علیه‏السلام) و نماز عشاء را در حرم حضرت اباالفضل (علیه‏السلام) می‏رفته است. بلکه در این بین عنایتی بشود تا اینکه یک شب در حالی که به حرم حضرت عباس (علیه‏السلام) می‏رفته به یک سید دیوانه‏ای برخورد می‏کند که به او می‏گوید: «آقای قاضی! امروز ملجأ تمام اولیاء خدا اباالفضل است». آقای قاضی با شنیدن این جمله بی هوش می‏شود. او را به حرم حضرت عباس (علیه‏السلام) می‏آورند و به گفته‏ی خود ایشان، مرگ را جلوی چشمانش تصور می‏کند که ناگهان با مدد قمر بنی‏هاشم (علیه‏السلام) پرده‏ها کنار می‏روند و آنچه که باید به ایشان بدهند، می‏دهند. [1] .  آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند  آیا بود که گوشه‏ی چشمی به ما کنند [2] .   پی نوشتها: [1] روزنامه (صبح قم) ایمان، دوشنبه بیست و پنجم اسفند 82 سال ششم - شماره 600 به نقل از سید عباس موسوی مطلق. [2] حافظ.