-سلام.
-صدام کردی بهم سلام کنی؟
-کار بدی کردم؟
-وحید این دختره به نظر تو...
-سعید!
نازنین گفت:
-اجازه بدین حرفش رو کامل کنه.
سعید گفت:
-می خواستم بگم این دختره به نظر تو خانم نیست؟
-از تعریفتون ممنون.
-قابل نداشت سرکار خانم.
پری روی نیمکت نشست.سر به زیر داشت و دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.قلبش به سختی فشرده می شد و رفتار سرد و توهین آمیز سعید،احساساتش را جریحه دار کرده بود.سعید گفت:
-چون امروز دختر خوبی بودی فکر می کنم...
نازنین با شوق به او خیره شد.سعید گفت:
-اگه وحیدم مایل باشه بتونم...
-دق مرگم کردی بگو دیگه.
-بریم با هم یه بستنی بخوریم.
نازنین به وحید نگاه کرد.وحید خندید و گفت:
-زود آماده بشید ها.
و به اتاق خود برگشت و پنجره را بست.نازنین فریاد کوچکی زد و گفت:
-عالیه!پاشو بریم.
برخاست و پری را هم به دنبال خود کشید.سعید لبخند رضایت بر لب به داخل اتاقش بازگشت و پنجره را بست.
در کمتر از نیم ساعت هر چهار نفر آماده بودند از در بیرون بروند.نازنین گفت:
-از این اتفاقا خیلی کم می افته،باید فرصت رو غنیمت شمرد.
-تو هم که حسابی فرصت طلبی.
-روزای آفتابی تو زندگی تو واقعا نادره،باید ازش نهایت استفاده رو برد.
-خدا رو شکر که امروز حسابی شنگولم.
-اوه،چرا؟
وحید خندید و گفت:
-نهایت استفاده رو ببرین،امروز روز خوشیتونه.
پری غمگین و سر به زیر نشسته بود.وحید از آیینه نگاهش کرد و پرسید:
-پری خانم ساکتین!
پری بیشتر سر به زیر انداخت و جواب داد:
-نه آقا...
سعید لبخندی موزیانه زد و گفت:
-از این که مجبور شده زود برگرده ناراحته.
-اصلا این طور نیست آقا.
نازنین دست او را گرفت و با لحن مهربانی پرسید:
-حال نداری؟
-خوبم.
-می خوای برگردیم؟
سعید با لحن معترضی گفت:
-من به خاطر هیچ کس بر نمی گردم.
پری گفت:
-من حالم خوبه.
-به هر حال فرقی هم نمی کرد،من که حاضر نیستم برگردم خونه.
وحید پرسید:
-پری خانم اگه شما بخواید من حاضرم برتون گردونم ها.
-واقعا خوبم،باور کنید.
نازنین با خنده گفت:
-امروز بد نباش که آقا سعید مهمونمون کرده.
-خدای من!نازنین الان هر کسی بشنوه فکر می کنه من خدایی نکرده خسیس هستم.
وحید گفت:
-نه که نیستی!
نازنین خندید.سعید گفت:
-حساب تو که جداست.چوب خطتتم پر شده،هوار تا.
-یادتون باشه اگه واسه من اتفاقی افتاد کی مسئوله.
-من عواقبشم می پذیرم.
جلوی در کافی شاپ نگه داشت.سعید گفت:
-اینجام پاتوق ما.
نازنین نگاهی به نمای سنگی کافی شاپ کرد و گفت:
-بیرونش که قشنگه.
-باید بری توش رو ببینی.جای دنج و آرومیه.
سعید گفت:
-این آقا وحید ما کم کم داره،تمام محل های سری ما رو لو می ده.
همه از ماشین پیاده شدند.سعید قدم هایش را طوری تنظیم کرد که بعد از سر همه وارد کافی شاپ بشود.ابتدا نازنین و وحید شانه به شانه هم وارد شدند.نگاه ها به طرف آنها چرخید.دهان همه باز مانده بود.هیچ کس باورش نمی شد روزی این دو برادر،همراه دو دختر،قدم به کافی شاپ بگذارند.مهیار اولین کسی بود که عکس العمل نشان داد.دستش را کمی بالا آورد و تکان داد و آن را به سرعت پایین برد.سعید که پشت سر همه وارد شده بود به آشناها سلام کرد.وحید صندلی را عقب کشید و نازنین که خجالت زده و در عین حال شتاب زده می نمود،روی صندلی نشست.وحید صندلی دیگری را برای پری عقب کشید.پری به نرمی روی صندلی نشست.سعید به طرف مهیار رفته بود و با او گرم احوالپرسی بود.وحید خندید و گفت:
-مهیار،دوستمونه،به گمونم داره سعید رو تخلیه اطلاعاتی می کنه.
مهیار گفت:
-آقا بالا بالا می پرید.
-تا کور شود هر آن کس که نتواند دید.
شهریار خندید و گفت:
-چشم ما دور.
مهیار و سعید با هم جواب دادند:
-بره به جهنم!
مهیار و شهریار خندیدند و سعید چهره درهم کشید.
-حالا دیگه منو مسخره می کنید؟
-کم پیدایید آقا؟
شهریار گفت:
-سرتون شلوغه.
-دلتون بسوزه.
مهیار پرسید:
-کجا ریخته آقا؟ما هم بریم جمع کنیم.
-از این جور چیزا رو به شما نمی دن.
شهریار گفت:
-راست می گه،سیب سرخ نصیب شغال می شه.
مهیار گفت:
-شریک نمی خواید؟
سعید حالت تهاجمی به خود گرفت و به تندی گفت:
-هی مواظب حرف زدنت باش.
شهریار گفت:
-اوه،غیرتی ام که هستی.
-فامیلامونن.
مهیار دستپاچه گفت:
-معذرت می خوام،منظوری نداشتم.
-فعلا.
و به طرف میزشان رفت.مهیار روی صندلی افتاد.شهریار می خندید.
-زهر مار،خرابکاری کردیم.
-پسره خون جلوی چشماش رو گرفته بود.
سعید روی صندلی در کنار پری نشست و گفت:
-خب چی میل دارید؟
نازنین که از گوشه چشم همه جا را می کاوید گفت:
-خوش سلیقه هم که هستین!
وحید خندید و گفت:
-خوشحالم که از اینجا خوشتون اومده.
سعید گفت:
-من معطلم ها!
و به پیشخدمت اشاره کرد.پیشخدمت به آنها نزدیک شد و گفت:
-خوش اومدین قربان...بله؟
سعید گفت:
-خب شروع کنید به سر کیسه کردن من.
نازنین گفت:
-یه بستنی وانیلی،یه شکلاتی و یکی هم میوه ای،پری؟
-من چیزی میل ندارم.
وحید گفت:
-مگه می شه خانم.
نازنین گفت:
-من به جاش سفارش می دم.از همون سه تای قبلی.
سعید گفت:
-شوخی می کنی،تو که قصد نداری،اون همه بستنی رو تنهایی بخوری؟
-اتفاقا همین قصد رو هم دارم.
وحید در حالی که می خندید گفت:
-منم از سفارش خانم می خوام.
-تو هم وحید؟
-باید تابع نظر جمع بود.
-عجب دنیای بدی شده!منم از سفارش خانم می خوام.
نازنین گفت:
-خودتم؟
-پول منه،نمی تونم وایستم و فقط شما بخورید.
وحید به پری اشاره کرد.نازنین با اشاره سر جواب داد،سر به سرش نگذارند و این تذکر از دید سعید پنهان نماند.گفت:
-این جا که کوه نیست نفس کم آوردین.
پری بی آنکه نگاهش کند جواب داد:
-نه،نیست.
وحید گفت:
-سعید خواهش می کنم.
سعید بی توجه به او گفت:
-از این جا خوشتون نیومده؟
-خیلی هم قشنگه!
-من فکر می کردم فقط در مورد کوه احساس دارین،نگو در مورد کافی شاپ هم می تونین نظرتون رو بدین.
پری که از لحن کنایه ای سعید رنجیده بود گفت:
-بله آقا.
سعید پوزخندی زد و سر برگرداند.پیشخدمت با ظرف های بستنی برگشت.سعید گفت:
-هر کی نخوره به زور تو شیکمش می ریزم.
نازنین لبخند زد و گفت:
-من که تو فکرم،بازم سفارش بدم.
و ظرف بستنی اش را پیش کشید.صدای شهریار سرها را به طرف او چرخاند.
-سلام.
پری سر به زیر انداخت.نازنین قاشق را در بستنی فرو کرد و وحید ایستاد.دست او را فشرد و جواب سلامش را داد.دست مهیار را هم فشرد.شهریار گفت:
-اجازه هست؟
سعید به صندلی اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید.
مهیار همان طور که روی صندلی می نشست گفت:
-ما از دور دیدیم میز شما خیلی شلوغه،دلمون نیومد تنهاتون بذاریم.
شهریار کنار پری نشست و گفت:
-احتیاج به کمک که حتما دارین؟
سعید گفت:
-فکر نکنم،درسته بچه ها.
وحید به پیشخدمت اشاره کرد و رو به شهریار و مهیار گفت:
-هر چی می خواین سفارش بدین.
مهیار گفت:
-این جا خیلی چیزا هست،دیگه احتیاجی به سفارش نیست.
نازنین گفت:
-اینا صاحب داره.
-اوه،چه خانم های پر خوری،مواظب اندامتونم باشین.
وحید چهره درهم کشید و تشر زد:
-مهیار!
شهریار گفت:
-نمی خواید خانم ها رو معرفی کنید؟
سعید پیشدستی کرد و گفت:
-نازنین خانم،از اقوام هستن و ایشونم پری خانم،دوست نازنین.
شهریار به طرف پری چرخید و گفت:
-خوشوقتم.
پری که رنگ پریده و دستپاچه به نظر می رسید گفت:
-ممنون.
-منم شهریار و دوستم مهیار.
چشمکی به سعید زد و گفت:
-از دوستای سعید و وحید.
مهیار گفت:
-خوشوقتم.
سعید گفت:
-معرفی شدید،حالا می تونید برید.
-ما که هنوز چیزی نخوردیم.
شهریار زیر چشمی به پری نگاه کرد و گفت:
-در ضمن ما داریم از مصاحبت شما لذت می بریم.
-تو...
در باز شد و منا به همراه یکی از دوستانش وارد کافی شاپ شدند.مهیار خندید و گفت:
-بچه ها دعوا.
سرها به طرف در چرخید.منا تمام کافی شاپ را با نگاه کاوید و روی میز آنها ثابت ماند.چشمان سعید از شیطنت برقی زد و گفت:
-بچه ها بازی.
وحید گفت:
-نه سعید،شروع نکن.
و با نگاه به نازنین و پری اشاره کرد.سعید گفت:
-تو که می دونی من دیوونه این بازی هستم.
نازنین کنجکاوانه نگاهش کرد و پرسید:
-منظورت چیه؟
سعید به سرعت بلند شد و گفت:
-شهریار پاشو.
-من واسه چی؟
-باید جامون رو عوض کنیم.
شهریار نگاهی به پری کرد و گفت:
-من جام خوبه.
سعید بازوی او را چسبید و گفت:
-پاشو ببینم.
و او را با فشار از روی صندلی بلند کرد.صندلی اش را به طرف پری کشید و نزدیک او نشست.پری احساس کرد بخار داغی از سرش بلند می شود.در خودش مچاله شد.منا میزی را که نزدیکی میز آنها بود انتخاب کرد و روبه روی سعید نشست.سعید به طرف پری چرخید و گفت:
-داشتی می گفتی.
نازنین به منا نگاه کرد و نگاه خیره اش را به وحید دوخت.مهیار نخودی خندید و گفت:
-من عاشق این بازی ام.
شهریار دلخور در صندلی نشسته بود و گفت:
-بله،بنده رو بلند کردن،شما باید خوشحال باشین.
وحید که نگاه غمزده نازنین در نگاهش موج میزد،گفت:
-سعید به خاطر خدا شروع نکن.
پری احساس می کرد داغ می شود،می سوزد و بعد تمام تنش در آبی یخ فرو می رود.دنیا محو و تاریک می شد و بعد آن قدر روشن می شد که او نمی توانست جایی را ببیند.سعید گفت:
-بخند.
-بله؟
-یه کم لبخند بزن دختر،این که دیگه کوهنوردی نیست،متد داشته باشه.
پری سر به زیر انداخت.مهیار گزارش می داد و نازنین،نگران به پری و بعد به وحید نگاه می کرد.
-داره نگاه می کنه،داره لبش رو گاز می گیره،قرمز شده،اگه می تونست می اومد می زد تو دهنت.
شهریار گفت:
-بسه دیگه مهیار.
سعید به قهقهه می خندید.سر به سر پری می گذاشت و طوری وانمود می کرد که با او مشغول خوش و بش است.قاشق بستنی را بلند کرد و به طرف پری گرفت و گفت:
-بخور عزیزم.
پری نگاه ملتمسش را به نازنین کرد.سعید اصرار کرد:
-دست منو رد نکن.
مهیار گفت:
-داره منفجر می شه.
نازنین گفت:
-بسه دیگه سعید.
سعید بی توجه به او،گفت:
-مگه می خوای من دیگه دوست نداشته باشم.
پری دهان کوچکش را باز کرد.سعید قاشق بستنی را در دهانش گذاشت و گفت:
پُر رو نشی ها،من از این کارا فقط تو بازی ها می کنم.
پری بستنی را قورت داد.اشک در چشمانش حلقه بسته بود.سعید لبخند زد.مهیار گفت:
-دوستش دستش رو گرفته نمی ذاره بلند شه.
سعید خندید و گفت:
-تا سکته کنه خیلی راه مونده،حالا آخرین حمله.
دستش را بلند کرد تا آن را روی صندلی پری بگذارد.دو قطره اشک بر روی گونه های پری لغزید.نازنین به تندی از جا بلند شد و گفت:
-فکر می کردم آدم شدی.
دست پری را گرفت و گفت:
-برات متاسفم سعید.
پری را از روی صندلی بلند کرد و به دنبال خود کشید.سعید بر جا خشکش زده بود.مهیار خندید و گفت:
-از این سر پشت بوم افتادی.
وحید هم بلند شد.نگاهی از سر خشم به سعید کرد و به دنبال آنها رفت.شهریار گفت:
-می تونم شماره تلفن پری رو داشته باشم.
-خفه شو شهریار.
وحید در خیابان خود را به آنها رساند و صدا زد:
-نازنین.
پری به شدت گریه می کرد و نازنین با عصبانیت او را به دنبال خود می کشید.وحید آستین او را گرفت و کشید و گفت:
-من می رسونمتون.
-خودمون می ریم.
وحید به پری نگاه کرد و گفت:
-من به خاطر رفتار سعید معذرت می خوام.
-لازم نیست شما به خاطر کارای اون معذرت بخواید.
-من متاسفم.
نازنین پوزخندی زد.سر برگرداند و به راه افتاد.وحید صدا زد:
-نازنین خانم!
نازنین به طرفش چرخید.وحید گفت:
-الان ماشین رو می آرم.خوب نیست با این حال برید خونه.
-که چی؟ما رو ببرید و به یه عده دیگه نشون بدید و با احساساتمون بازی کنید.
-من با احساسات هیچ کس بازی نمی کنم.
-دروغ نگید،دروغ نگید.
یادش آمد او هم با خانم صبوحی همین بازی را کرده بود.نقشه از سعید بود،او هم مخالفتی نکرده بود،حتی این نقشه را ستوده بود و او به عنوان مجری طرح آن را به مرحله اجرا گذاشته بود.
-شما مثل همید،دروغگو و دغلکار.
وحید نگاهش کرد و گفت:
-اگرم بودم دیگه نیستم.
-خدای من!بازم دروغ.
-ولی من...
-گوش کنید!دیگه نمی خوام صداتون رو بشنوم،نه شما رو،نه اون برادر...بریم پری.
-نازنین!
-برو تو آیینه به خودت نگاه کن ببین کی هستی،فقط همین.
و به راه افتاد و پری را هم به دنبال خود کشید و وحید را حیران بر جای گذاشت.سعید خود را به وحید رساند و گفت:
-رفتند؟
-آره.
-به جهنم،بیا بریم تو بچه ها منتظرن.
دست او را گرفت.وحید دستش را از دستان او بیرون کشید و گفت:
-می رم خونه.
-باشه،بیا سوئیچ.
-پیاده می رم می خوام فکر کنم.
و به راه افتاد و سعید دقایقی نگاهش کرد.صدای منا او را به خود آورد:
-سعید!
به طرفش چرخید:
-باید باهات حرف بزنم.
بی آن که جوابش را بدهد به طرف اتومبیل رفت.منا صدا زد:
-سعید.
در اتومبیل را باز کرد و سوار شد و به راه افتاد.تا از نظر منا پنهان شود.منا فتن او را با نگاه تعقیب کرد.
فصل هفتم
صدای پای وحید را شنید اما به روی خودش نیاورد.وحید نگاهش کرد و گفت:
-می تونم بشینم .
بی آنکه پاسخش را بدهد ایستاد و قصد رفتن کرد.وحید گفت:
-باید باهات حرف بزنم.
به کنارش رسیده بود و داشت او را پشت سر می گذاشت.وحید با تحکم گفت:
-تو هم باید به حرفام گوش کنی.
ایستاد.وحید مهربان تر شد و گفت:
-معذرت می خوام،خواهش می کنم نازنین...خانم.
نازنین بی آنکه حرفی بزند برگشت و روی نیمکت نشست.وحید کمی این پا و آن پا کرد و روی سر دیگر نیمکت نشست.دست هایش را درهم گره کرد و چشم به چمن ها دوخت.مهتاب خودش را روی حیاط کوچک و درخت بید مجنون پهن کرده بود.صدای جیر جیرک ها،سکوت شب را می شکست و نیمکت تنهای وسط حیاط،منتظر بود تا یک نفر شروع به حرف زدن کند.وحید به خودش تشر زد: ((بالاخره باید یه جوری شروع کنی))و پرسید:
-حال پری چطوره؟
-براتون مهمه خوب باشه یا بد؟
-آره مهمه.
پوزخندی زد و گفت:
-مهمه.
-من رو حرفتون فکر کردم.
نازنین خودش را محکم بغل کرد و سر به زیر انداخت.وحید گفت:
-از بعدازظهر که اومدم،تو اتاقم روبروی آیینه نشستم و خودم رو نگاه کردم.
نازنین ایستاد وحید نگاهش کرد و گفت:
-نمی خوام چیزی بشنوم.
-بشین،خواهش می کنم.
نازنین سر کج کرد که برود.وحید با تحکم گفت:
-بشین.
نازنین نگاهش کرد.چشمان وحید می درخشید.روی نیمکت نشست و چشم به زمین دوخت وحید گفت:
-باید به حرفام گوش کنی.می دونم رفتار امروزمون زشت بود،هم رفتار سعید،هم رفتار من.من باید مانع اون می شدم.نباید اجازه می دادم با شخصیت پری بازی کنه.
-شما این چیزارم درک می کنید.
-حالش خوبه؟
-نه نیست،می دونید اون چه احساسی داره؟فکر می کنه چون نوه یه کلفته؟شما به خودتون اجازه دادین که مسخره اش کنید.فکر می کنه به خاطر وضعیت خانوادگیش شما...واقعا براتون متاسفم،واسه شما و برادرتون.
-منم متاسفم.
-پری فردا می ره.
-نه،من نمی ذارم بره.
-بهتره که بره،من نمی خوام اون به خاطر من آسیب ببینه.حق با پدرتون بود،اومدن اون تو این خونه و نشست و برخاستش با من و شما اشتباه بود.
-نازنین!
-اون می ره،هر چقدرم تو این دو هفته عذاب کشیده براش بسه.
-ما که کاری به کارش نداریم.
نازنین به طرف او چرخید و گفت:
-مطمئنید تو آیینه به خودتون نگاه کردید؟
وحید چشم در چشم او دوخت و گفت:
-آره،مطمئنم.
نازنین خجالت زده چشم به زیر انداخت دو گفت:
-خب؟
-من تو آیینه فقط یه چیز دیدم.
و منتظر شد تا نازنین بپرسد؛ ((چی))اما نازنین هیچ حرفی نزد،ناچار ادامه داد:
-یه عاشق!
نازنین احساس کرد قلبش از جا کنده شد.ایستاد وحید گفت:
-من یه نفرو دیدم که روبروم نشسته و داره مواخذه ام می کنه.بهم می گه من انسان نیستم و فقط بلدم با احساسات دیگران بازی کنم.اما ازم نمی پرسه که تو این دو،سه هفته چی به روزم آورده و منو به کجا کشونده؟اصلا براش مهم نیست.اون به من می گه برام مهم نیست که بدونم دور و برم چه خبره،اما نمی پرسه چرا؟حتی می گه نمی خواد صدام رو بشنوه.می خواد بره تو اتاقش و به دوستش بگه از این جا برو،چون وحید دو هفته اس به خاطر اینکه از یکی خوشش اومده و نمی دونه چه جوری به اون که به دستشون امانت سپرده شده بگه!اون قدر پی گفتن این حرف و راه حل پیدا کردن واسه اونه که نتونسته حواسش به همه جا باشه و اطرافش رو کنترل کنه.اون نمی خواد صدام رو بشنوه چون فشار کار و زندگی و فشاری که تمام لحظه های التهاب داره به اون می آره باعث شده که اون نتونه حواسش رو جمع کنه.
نازنین به راه افتاد.وحید ایستاد و گفت:
-من تو آیینه دیدم که می خوام برم و به اون بگم،صادقانه هم بگم،دوستش دارم و قصد هم ندارم احساساتش رو به بازی بگیرم.اگه می خواستم این کار و بکنم هیچ وقت به این فکر نمی کردم که اون امانت و بهتره بذارم زمان این مسئله رو حل کنه.حالا تو برو به آیینه نگاه کن و ببین چی می بینی.من فردا شب همین موقع،همین جا منتظرتم تا ببینم آدم تو آیینه به تو چی گفته نازنین.
نازنین رفت و وحید دست هایش را از دو طرف نیمکت آویزان کرد و به ماه آسمان چشم دوخت.نازنین به سوی اتاقش دوید.در را به شدت باز کرد و داخل شد.پری با تعجب نگاهش کرد.نازنین خودش را روی تخت انداخت و سرش را در بالش فرو کرد و به گریه افتاد.پری بر لبه تخت نشست و با نگرانی پرسید:
-نازنین چی شده؟
شانه های نازنین به سختی می لرزید و صدای هق هق گریه اش در بالش می شکست.پری به شدت نگران بود.پرسید:
-نازنین چی شده؟تو رو خدا.
نازنین شکسته گفت:
-و...حیـ...و...به...من...
گریه نمی گذاشت حرف بزند.پری پشت پنجره ایستاد.وحید روی نیمکت نشست و به آسمان خیره شده بود.پری دوباره به کنار نازنین برگشت و گفت:
-نباید به خاطر من با اونا جر و بحث می کردی.
نازنین به سختی روی تخت نشست.پری هم به گریه افتاد.دست در گردن یکدیگر انداختند و بنای گریه را گذاشتند.دقایقی طول کشید تا نازنین توانست بر خود مسلط شود.خودش را از آغوش پری بیرون کشید و گفت:
-من فردا بر می گردم شیراز.
-نه،من می رم،همین فردا.
-به خاطر تو نیست،مطمئن باش.
-اما...
نازنین اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-من می رم.
-من خودم رو نمی بخشم،باعث شدم...
نازنین نگاهش کرد و گفت:
-اون دیوونه به من می گه دوستم داره.
پری با تعجب گفت:
-وحید!
و نازنین دوباره به گریه افتاد.لبخند کوچکی روی لب های پری دوید و گفت:
-پس بالاخره بهت گفت.
نازنین گریه اش را فرو خورد و پرسید:
-منظورت چیه؟
-من احساس کرده بودم اون به تو علاقمنده.
-ولی...
یادش آمد وحید همیشه دزدانه نگاهش می کرد و او هر وقت سر بلند می کرد وحید نگاهش را به سوی دیگری می چرخاند.کوه رفته بود وحید شانه به شانه اش می رفت و برایش از کوه و هوای خوب و فواید کوهنوردی می گفت.اول فکر می کرد این حرف ها فقط برای گذراندن وقت است اما وحید گاه به خودش و احساسی که امروز دارد هم اشاره می کرد و او نمی خواست آنها را به خود بگیرد.پری گفت:
-وحید پسر خوبیه.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-خیلی هم زیاد.
-پس چرا؟...
نازنین به زحمت لبخند زد و گفت:
-فکر می کنم شوکه شدم.وقتی بهم گفت که...دیوونه ام نه،من الان چند وقته منتظر شنیدن این جمله ام و حالا که شنیدم...از بازی های بچگی دوستش داشتم و با خودم فکر می کردم این بازی نیست زندگی واقعیه.بزرگ که شدم و اختلافاتمون رو که دیدم با خودم کنار اومدم و حالا...
پری گفت:
-تو که بهش حرفی نزدی؟
-نه،ولی وقتی اومدم...
-هنوز بیرون نشسته،می خوای برو...
نازنین به میان حرفش دوید و گفت:
-فردا قراره بهش جواب بدم.
-خب؟
نازنین سر به زیر انداخت.پری گونه اش را بوسید و گفت:
-عالیه دختر!بهت تبریک می گم.
-مرسی.
وحید هنوز روی نیمکت نشسته بود و به ماه آسمان چشم دوخته بود.
***
سعید در را باز کرد و سوار شد و به سنگینی سلام کرد.
-سلام،خوبی؟
-آره.
وحید به راه افتاد.سعید از پنجره به بیرون خیره شده بود.چهره درهم داشت و چیزی نمی گفت.وحید گفت:
-دیشب شام نیومدی خونه.صبونه چرا...
-میل نداشتم،میخواستم استراحت کنم.
صدایش قهرآمیز بود.وحید گفت:
-اگه خسته ای می تونم واسه ات مرخصی رد کنم.
-نه کارام زیاده.
-باید می اومدی و از پری...
به طرفش چرخید و گفت:
-حرف اون رو نزن فهمیدی؟
-ولی تو...
-نگه دار پیاده می شم.
وحید سکوت کرد.تا شرکت حرفی هم با هم نزدند.وارد شرکت که شدند،هر کدام به طرف اتاق خود رفتند.وحید برگشت و نگاهش کرد.سعید متفکر و مغموم به طرف اتاقش می رفت.در دل گفت؛ ((تو هنوزم داداش کوچولوی منی سعید،درک کن))و وارد اتاقش شد.پریسا از پشت میز بلند شد و سلام کرد.پوریا هم از روی صندلی برخاست و سلام کرد.
-سلام...سلام،اینجایی پوریا؟
-اومده بودم به پریسا سر بزنم.
-نگرانش نباش اذیتش نمی کنیم.
-ازت ممنونم.
-حرفشم نزن.پس دوست چه موقع به درد می خوره؟
-راستش...
سر به زیر انداخت.
-خب؟
-می دونم پریسا تازه کارش رو شروع کرده اما یه هفته مرخصی می خواستیم.
وحید لبخند غمگینی زد و گفت:
-مبارکتون باشه،در خواستش رو بنویسید.
-آقای مجد؟
-پدر با من،درخواست بدید کارتون نباشه.
چشمان پوریا از خوشی درخشید.دستان وحید را به سختی فشرد و گفت:
-یه دنیا ازت ممنونم.
لبخندی زد و به اتاقش رفت.پوریا نگاه خیره اش را به صورت پریسا دوخت و گفت:
-عالیه!نه؟
پریسا خندید و خجالت زده سر به زیر انداخت.وحید در صندلی اش فرو رفت.آن را پشت به اتاق چرخاند.دستش را به پیشانی اش چسباند و به نوری که از پنجره به اتاق می تابید خیره شد.حوصله هیچ کاری را نداشت.دلش می خواست ساعت ها بنشیند.همین طور پشت به اتاق،پشت به دنیا و آدم هایش و به نازنین فکر کند.امروز،روز سرنوشت او بود.روزی که زندگی اش رقم می خورد.یاد حرف های پوریا افتاد که می گفت؛ ((وقتش که برسه))و حالا وقتش رسیده بود و او این جا بود.پشت به دنیا و آدم هایش و نوری که از پنجره به داخل اتاق می آمد و روی صورتش پخش می شد و او را در خود غرق می کرد.تمام دیشب را به نازنین فکر کرده بود به جوابی که امروز غروب از او خواهد شنید.با خودش فکر کرده بود سر میز صبحانه او را خواهد دید و می توانست پیشاپیش جواب او را دریابد،اما نازنین سر میز صبحانه نیامده بود و انتظار برایش کشنده بود.تمام احتمالات را در نظر گرفته بود اما از اندیشیدن به این که جواب منفی باشد،هراسان گریخته بود.او را دوست داشت و به این دوست داشتن صادقانه ایمان داشت.چند ضربه به در خورد.حوصله هیچ کس را نداشت و جواب نداد.دوباره در زدند و او چشم بست و پشت پلک های بسته اش،نازنین محجوبانه سر به زیر انداخته بود و باد موهای درخت بید مجنون را تکان می داد...در باز شد و پریسا گفت:
-آقای مجد...
اجازه نداد حرفش را تمام کند گفت:
-امروز یکم بی حوصله ام،ممکنه تا اونجا که امکان داره خودتون به کارا برسید؟
پریسا که مردد بر جا مانده بود گفت:
-سعی ام را می کنم آقا.
و از در بیرون رفت و به مردی که منتظر ایستاده بود گفت:
-امکان داره فردا برای گرفتن پرونده بیاید؟
-اما من امروز باید به کارم برسم.
-ایشون در حال حاضر سرشون شلوغه.
-اون پرونده فقط یه امضاء می خواد.
-متاسفم آقا.
-ای بابا،من می رم پیش آقای مجد،این جوری نمی شه.
مرد غرولند کنان رفت.پریسا پشت میزش نشست و زیر لب گفت:
-امروز چش شده؟
***
دلشوره داشت،دلش می خواست زودتر به خانه برسد.حرف هایی را که باید می گفت در ذهن مرتب کرده بود.می خواست به هر نحوی که شده او را راضی کند.تصمیمش را گرفته بود.اگر او موافقت می کرد همین امشب با پدر و مادرش صحبت می کرد و وقتی عمو کمال و خاله مریم از اروپا آمدند نازنین را از آنها خواستگاری می کرد.
سعید در سکوت رانندگی می کرد و وحید خوشحال بود که خلوتش شکسته نمی شود.به خانه که رسید احساس کرد برای شنیدن هر جوابی آماده است الا نه.با قدم هایی لرزان وارد سالن شد همه جا در سکوت سردی فرو رفته بود.قلبش فشرده شد.به طرف اتاقش رفت و گوش هایش را برای شنیدن صدایی از اتاق نازنین تیز کرد.دستگیره در اتاقش را گرفت.یک نفر از پشت سرش گفت:
-آقا وحید.
دستپاچه به طرف صدا چرخید.پری سر به زیر ایستاده بود گفت:
-بله؟
-نازنین گفت،تو حیاط پشتی منتظرتونه.
-الان می رم.
و به سرعت به طرف در سالن رفت.سعید وارد شد.او را کنار زد و از در بیرون رفت.سعید متعجبانه نگاهش کرد و گفت:
-چه خبرته؟
پری به طرف آشپزخانه به راه افتاد.سعید با صدایی دورگه و تحکم آمیز گفت:
-کسی خونه نیست؟
پری به راه خود ادامه داد.صدا زد:
-با شما هستم؟!
پری به طرف او برگشت و بی آنکه نگاهش کند جواب داد:
-خانم با عزیزم رفتن بیرون.
-نازنین خانم؟
-تو حیاط پشتی هستن.
-وحیدم رفت حیاط پشتی؟
-بله آقا،فکر کنم.
-پس منم می رم،باید به نازنین یه چیزی رو بگم.
قصد رفتن داشت که پری گفت:
-نرید آقا.
نگاهش کرد و پرسید:
-چرا؟
-معذرت می خوام آقا.
و به طرف آشپزخانه رفت.احساس کرد قلبش از جا کنده شد.دنیا دور سرش چرخید.چشمانش سیاهی می رفت و احساس می کرد توان تحمل بدنش را ندارد.به زحمت خود را به مبل رساند و روی آن افتاد.به سختی نفس نفس می زد و خود را کنترل می کرد.پس تمام شده بود.او و وحید حالا دیگر واقعا تبدیل به دو برادر جدا شدنی شده بودند و نازنین!...
وحید با قدم هایی شمرده به طرفش رفت.نازنین که صدای پای او را شنیده بود از روی نیمکت بلند شد و سر به زیر انداخت و به آرامی سلام کرد.
-سلام.
وحید روبرویش ایستاد و جواب سلامش را داد.هر دو ساکت ایستاده بودند.هر کدام منتظر بود دیگری شروع به صحبت کند.وحید سکوت را شکست و پرسید:
-تو آیینه نگاه کردین؟
-بله.
-آیینه بهتون چی گفت:
نازنین سر بلند کرد و به او نگاه کرد.وحید احساس کرد رنگش پریده است.نازنین گفت:
-آیینه بهم گفت...
سر به زیر انداخت.وحید لبخندی زد و گفت:
-ازت ممنونم.
لبخند کمرنگی روبی لبهای نازنین دوید و به سرعت محو شد.وحید نفس عمیقی کشید و گفت:
-خدایا ازت ممنونم.
نازنین نگاهش کرد.او را دوست داشت،از همان بچگی و حالا که بعد از مدت ها او را دیده بود احساس خفته روزهای بچگی زنده شده بود،می دانست سعید و وحید چقدر به هم وابسته اند و برای این که دل سعید را نرم کند تا او راضی به ازدواج آنها باشد با سعید از در دوستی درآمده بود.حالا وحید روبرویش ایستاده بود و به او خیره شده بود.درنگاهش مهربانی موج می زد.روی نیمکت نشست.وحید هم کنارش نشست و گفت:
-وقتی دیروز...
نازنین دستش را به نشانه سکوت درمقابل بینی اش گرفت و گفت:
-درمورد دیروز ها چیزی نگیم،از امروز شروع می کنیم،قبول؟
وحید پلک روی هم گذاشت و گفت:
-هر چی خانمم بگه.
نازنین لبخند زد و شرمزده سر به زیر انداخت.
پری به آرامی پرسید:
-حالتون خوبه آقا؟
سعید چشم باز کرد.پری روبرویش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد.به زحمت از جا بلند شد و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت سختی خود را سر پا نگه داشته بود.چند باری سکندری خورد.پری با نگرانی به طرفش رفت و گفت:
-حالتون خوبه؟
-به تو مربوط نیست.
سر به زیر انداخت و گفت:
-بله آقا.
دستگیره در را چسبید و گفت:
-واسه شام صدام نکنین.
-چشم آقا.
به اتاقش رفت و در را قفل کرد.پری بر روی مبل نشست و به در بسته اتاق سعید خیره شد.
وحید گفت:
-نگفتی آدم توی آیینه بهت چی گفت؟
نازنین زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
-آدم توی آیینه بهم گفت زیر درخت بهار نارنج که می شستم بچه ام توی بغلم تاب می خورد،واسه مردی که دوستش داشتم،چای درست می کردم.گفت،وقتی بزرگ شدم نتونسته بودم فکر اون بازی های کودکانه رو از سرم بیرون کنم،ولی یاد گرفته بودم چه جوری باهاشون مبارزه کنم و یواش یواش اونا رو از ذهن و قلبم پس بزنم.اما من هیچ وقت فراموشش نکرده بودم.آدم توی آیینه گفت...
سر بلند کرد و به وحید خیره شد و ادامه داد:
-فکر می کنم اونم تو رو دوست...
سر به زیر انداخت.وحید لبخندی زد و گفت:
-آدم بیرون آیینه چی می گه؟
-دوستت داره.
وحید به نیمکت تکیه داد و گفت:
-زن من می شه یا نه؟
نازنین به تندی نگاهش کرد.وحید به نقطه نامعلومی خیره شد.
-خب؟
-آره،فکر می کنم.
وحید خندید نازنین هم به خنده افتاد.وحید گفت:
-همین امشب با پدر و مادرم صحبت می کنم.
-با این عجله؟
وحید به طرفش چرخید و گفت:
-خیلی هم دیر شده.
نازنین به اتاق سعید نگاه کرد و گفت:
-سعید چی می گه؟
وحید هم به اتاق سعید نگاه کرد و جواب داد:
-فکر می کنم هیچ حرفی نداره.
-من نمی خوام...
-هیس!نمی خوام این جمله رو بشنوم.
-ولی من...
-تو،توی قلب من جای خودت رو داری و سعید هم جای خودش رو داره.
-سعیدم این جوری فکر می کنه؟
-یه کم با سعید مدارا کن،اون پسر خوبیه.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-می دونم.
-عجیب به نظر می رسه ولی من و اون،مثل بچگی مون هنوز بهم نزدیکیم.نمی خوام اون در مقابل تو جبهه بگیره.تا الانم که این جوری نبوده،فکر نمی کردم این قدر طاقت داشته باشه.
-در مورد چی حرف می زنی؟
-من از همون اول،مسئله علاقه ام رو به تو بهش گفتم.فکر می کنم.دلیل تغییر رفتارش با تو صرفا علاقه من بوده.سعید هر اخلاقی که داشته باشه یه اخلاق خیلی خوب داره،اون نمی تونه ناراحتی من رو تحمل کنه،همون جوری که من نمی تونم ناراحتی سعید رو ببینم.
-من نگرانم وحید.
-نگران چی؟
-می ترسم سعید عکس العمل بدی نشون بده.
-دیگه این حرف رو نزن،سعید آقا تر از این حرفاست.
-درمورد رفتار دیروزش...
-خواهش می کنم نازنین!
-معذرت می خوام،نباید دیگه حرفش رو پیش می کشیدم.
-ازت ممنونم.
-متاسفم.
-خاله و عمو کی برمی گردن ایران؟
چشمای نازنین از خوشی درخشید.با لحنی شاد و سرخوش گفت:
-امروز با مامان حرف زدم.گفت تا یکی دو روز آینده معلوم می شه کی برمی گردن.
-حالشون چطور بود؟
-مامان که خیلی خوشحال بود.می گفت نتایج آزمایشات اولیه منفی بوده.گفت دکتر گفته جواب نهایی رو فردا،پس فردا بهشون می ده.
-بی صبرانه منتتظر اومدنشون هستیم.
نازنین محجوبانه سر به زیر انداخت و گفت:
-منم همین طور.
پری روی تخت نیم غلتی زد و به دیوار سپید حائل میان اتاق نازنین و سعید چشم دوخت.پشت این دیوار آجری،مردی از جنس سنگ نفس می کشید.مردی که دنیا را از پشت عینک خودخواهی به تماشا ایستاده بود.دیروز که آن طور زیر گوشش قصه عشقی دروغین را زمزمه می کرد نمی دانست با هر کلامش،جان مشتاق پری را به آتش می کشید.قاشق را که در دهانش گذاشت،پری می دید کنار سفره عقد نشسته و او قاشق عسل را در دهانش می گذارد.نمی دانست خواب بود یا بیدار ولی صدای سرد سعید دنیا را بر سرش آوار کرده بود.نمی خواست گریه کند و گریه کرده بود و نگاه های هرزه شهریار بر زخم دلش نمک می پاشید.نمی دانست گریه اش از نگاه های شهریار و خونسردی سعید بود،یا از نگاه های منا و آتش تعصب خودش.
دیروز به نازنین گفته بود؛ (( می روم)) و امروز هر چقدرسعی کرده بود،نتوانستد بود قدم از قدم بردارد.او چیزی نگفته بود و نازنین هم حرفی نزده بود و وقتی سعید به خانه آمد تمام رفتار دیروز او را از یاد برده بود.در باز شد و نازنین با رویی گشاده و صورتی خندان وارد اتاق شد.روی تخت نشست.نازنین گفت:
-تو،تو اتاقی؟
-ببخش که روی تختت خوابیدم.
-حرفشم نزن.ما که با هم تعارف نداریم،راحت باش.
بر لبه تخت نشست.پری به او خیره مانده بود.گفت:
-خب بهش چی گفتی؟
نازنین خندید و سر به زیر انداخت.
-بهت تبریک می گم.
-هنوز که خبری نیست،تازه امشب می خواد با پدر و مادرش صحبت کنه.
-یعنی تا این مرحله پیش رفتین؟
نازنین با تعجب به پری نگاه کرد.حالت نگاه کودکانه و گیجش پری را به خنده انداخت.خود نیز به خنده افتاد و گفت:
-بهش می گن یه علاقه زود رس.
-من که در موردش اینجوری فکر نمی کنم.
-یه کم می ترسم.
-وحید پسر خوبیه،مطمئن باش.
-از طرف اون که مطمئنم،فقط...
-نگران چیزی نباش،من از مادربزرگم شنیدم پسرای این خونواده حرفشون حسابی برو داره.
-فکر نکنم آقا ی مجد زیاد از من خوشش بیاد.
-اون باید از خداشم باشه خانمی مثل تو عروسش بشه.
-اوه خدای من!عروس؟حالا واسه این حرفا خیلی زوده.
-شما که حرفاتون رو زدین شیطون،حالا که من می گم زوده.
نازنین خندید و گفت:
-امیدوارم تو هم به کسی که دوستش داری برسی.
پری سر به زیر انداخت و گفت:
-ممنون.
-نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنم!
-درک می کنم.
دستان پری را در دست گرفت و گفت:
-خدا کنه زودتر پدر و مادرم برگردن.
-امیدوارم.
دستان او را رها کرد.خودش را روی تخت بالا کشید و به دیوار تکیه داد و گفت:
-خیلی خوشحالم پری،خیلی!
پری خندید و به دیوار آجری میان خودش و سعید نگاه کرد و اندیشید؛ ((آیا او هم روزی این حس شیرین را تجربه خواهد کرد؟))
فصل هشتم
آقای مجد کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-سعید امشب چش شده؟
خانم مجد با نگرانی به در بسته اتاق سعید نگاه کرد و گفت:
-هر چقدر اصرار کردم در رو باز نکرد.
-دخترا کجان؟
-تو اتاقشون.
-امشب زود رفتن بخوابن.
وحید گفت:
-من ازشون خواستم.
-تو ازشون خواستی برن بخوابن.
-نه،نه،من ازشون خواستم برن تو اتاقشون.
-چرا؟
-می خواستم با شما حرف بزنم.
-تو شرکت اتفاقی افتاده؟پس بگو سعید واسه چی چپیده تو اتاقش.کار اونه،من هیچ توضیحی رو قبول نمی کنم،اون خودش باید جوابگوی کاراش باشه.
-پدر جان،شما اجازه بدین.
-اجازه چی؟بهتره خودش بیاد بگه چه اتفاقی افتاده.
-بابا،خواهش می کنم.موضوع مربوط به شرکت نیست.
-پس در مورد چیه؟
خانم مجد نگاه خیره اش را به او دوخته بود.وحید گفت:
-مربوط به خودمه.
-که این طور؟تو یا سعید...
خانم مجد گفت:
-من حدس می زنم...
آقای مجد به میان حرفش دوید و گفت:
-سعید چرا خودش رو تو اتاقش زندونی کرده.
-فکر می کنم به خاطر من باشه.
-کاری کردین و تو می خوای با اعتراف خودت رو سبک کنی.
-نه بابا،نه.
-من باید با سعید حرف بزنم.
خانم مجد گفت:
-خواهش می کنم بذار ببینیم چی می گه؟
-چی می خواد بگه،بیا در مورد کاری که تو شرکت کردن و حالا گندش در اومده می خواد حرف بزنه و یا در مورد کاری که بیرون شرکت کردن و می ترسن آوازه اش این طرف و اون طرف شنیده بشه.
-بابا می ذارین من حرف بزنم؟
-ما که برای شنیدن آماده ایم،تویی که این پا و اون پا می کنی.
خانم مجد گفت:
-بگو عزیزم.
وحید سر به زیر انداخت،دست هایش را به هم مالید و گفت:
-راستش من...
آقای مجد گفت:
-پس تو هم مثل اون شدی،من فکر می کردم تو اهل و خلف من هستی.
خانم مجد تشر زد:
-یه لحظه!
وحید گفت:
-نمی دونم چه جوری بگم،آخه می دونید هیچ وقت مجبور نشده بودم در مورد موضوعی به این مهمی باهاتون حرف بزنم بنابراین نمی دونم چه جوری باید شروع کنم.
خانم مجد گفت:
-به ساده ترین روش که بلدی بگو.
به مادرش نگاه کرد و از نگاه او قوت و آرامش گرفت و گفت:
-من می خوام ازدواج کنم.
آقا و خانم مجد،با چشمانی گرد شده به او خیره شدند.وحید سرخ شده بود و به شدت دستپاچه می نمود.خانم مجدگفت:
-من دختره رو می شناسم؟
وآقای مجد گفت:
-مگه تو چند سالته؟
به مادرش نگاه کرد و جواب داد:
-بله.
و به پدرش نگاه کرد و جواب داد:
-بیست و هفت سال.
خانم مجد که حدس می زد دختر مورد علاقه پسرش کیست،پرسید:
-تو فکرات رو کردی؟
-بله.
آقای مجد روی مبل جابه جا شد و گفت:
-چطور شد یهویی به فکر ازدواج افتادی؟
-اونقدر که شما فکر می کنید یهویی نیست.
-حالا این خانم کی هست؟به خانواده ما می خوره؟
-می شناسیدش.
آقای مجد گفت:
-می شناسمش؟!
خانم مجد با مهربانی به پسرش چشم دوخته بود.با چشمان خویش بزرگ شدنش را دیده بود.حالا او پسر کوچولوی بیست و هفت سال پیش نبود که با ولع شیر می خورد و چشمان خوش حالتش را به اطراف می دوخت.سال ها از زمانی که دست او را می گرفت و تاتی تاتی راه می برهد،گذشته بود.حالا دیگر او برای خودش مردی شده بود.آقای مجد گفت:
-حالا کی هست؟
وحید سر به زیر انداخت و جواب دا:
-نازنین!
لبخند روی لب های خانم مجد دوید.اما آقای مجد،صاف نشست و با تعجب گفت:
-نازنین؟!این امکان نداره.
رنگ وحید پرید.نگاهی به مادرش کرد و پرسید:
-چرا؟
-اون دختر زبون دراز فکرشم نکن.
-بابا!
-حرفشم نزن وحید.
ایستاد و ادامه داد:
-من می رم بخوابم.
و پیش از آنکه وحید عکس العملی نشان بدهد از مقابلش گذشت و به طرف اتاقشان به راه افتاد.وحید می خواست چیزی بگوید که مادرش مانع او شد.
-نگران پدرت نباش.
وحید شرم زده سر به زیر انداخت.خانم مجد لبخندی زد و گفت:
-سعی می کنم باهاش حرف بزنم.
-می دونم چقدر لجبازه!
-تو چی؟
سر بلند کرد و به صورت آرام و مهربان مادرش خیره شد.خندید و گفت:
-پسرشم دیگه.
-لجبازو مغرور هست،اما اونم یه نقطه ضعفایی داره.
-مثل سعید.
-آره،مثل سعید.اونم مثل باباته.
و با نگرانی به در بسته اتاق سعید نگاه کرد و ادامه داد:
-می شه بری و باهاش حرف بزنی؟
وحید به صورت نگران مادرش خیره شد.خانم مجد گفت:
-در مورد این موضوع که حرفش رو زدی چیزی می دونه؟
-هنوز باهاش حرف نزدم،اما فکر می کنم حدسش رو زده باشه.
-برو باهاش حرف بزن.بهش اطمینان بده،تضمین بده،هر چیزی که می دونی.نذار بره تو لاک خودش.
-چشم،باهاش حرف می زنم.
خانم مجد ملتمسانه به او خیره شد.وحیدد کمی روی مبل جا به جا شد و گفت:
-می رم مامان.
-می شه لطفا راضیش کنی شام بخوره؟شامی رو که عزیز خانم برده بود پس فرستاده.
-سعی ام رو می کنم.
-برو دیگه.
-بله،چشم.
بلند شد.خانم مجد ایستاد و گفت:
-نگران چیزی نباش،همه چیز درست می شه.
وحید خجالت زده لبخند زد و با گفتن جمله:
-شب بخیر.
به طرف اتاقش رفت.خانم مجد به آرامی صدا زد:
-وحید!
به طرف مادرش برگشت.با انگشت به اتاق سعید اشاره کرد.وحید سر تکان داد و گفت:
-دارم می رم پیشش نگران نباشید.
و به اتاقش رفت.روی تختش پرید و با مشت به دیوار کوبید و منتظر ماند.دقایقی گذشت.و هیچ صدایی از دیوار برنخاست دوباره با مشت به دیوار کوبید و منتظر ماند.
سعید روی تخت نیم غلتی زد و پشت به دیوار اتاق وحید دراز کشید.ضربات وحید روی دیوار می خورد و اعلام می کرد،هنوز منتظر جواب است.حوصله هیچ کس را نداشت.دلش می خواست تنها باشد،یا اصلا نباشد.در یک خلاء مطلق،دور از تمام آدم هایی که بیرون از این چهار دیوار تنگ نشسته بودند.با خودش خلوت کرده و تمام گذشته را مرور کند.می خواست خودش باشد،حتی اگر شده پوست بیندازد و از خودش هم بیرون بزند.
دیگر از دیوار صدا نمی آمد.انگار وحید هم خسته شده بود.از دیواری که صدا نمی داد و از برادری که پشت به او دراز کشیده بود و نقشه می کشید.
فهمیده بود که پدرش پنهانی مشغول چه کاری است و حالا برای رفتن نقشه می کشید.پیش از این فکر می کرد او و وحید هیچ گاه از هم جدا نمی شوند و حالا که برادرش می رفت تا زندگی مستقلی را شروع کند،دیگر برایش مهم نبود که او هم برود و دور از او،دور از پدر و مادرش و تمام خاطرات خوب کودکی،زندگی جدیدی را آغاز کند.
از وقتی که توانسته بود از شوک دیدار وحید و نازنین بیرون بیاید تمام ذهنش از رفتن پر شده بود.پدرش داشت در ایتالیا نمایندگی می زد و او تصمیم گرفته بود به عنوان نماینده شرکت به دفتر ایتالیا برود.با خود می اندیشید،اگر در ایران بماند و رفتن برادرش را ببیند،فرو خواهد ریخت و حالا می خواست زودتر برود و اجازه ندهد،کسی فرو ریختن و رسوب کردنش را به تماشا بنشیند.
چند ضربه به در اتاقش خورد و او را از جا پراند.نگاهی به در کرد.صدای وحید در اتاق پخش شد:
-سعید،سعید،می شه لطفا در رو باز کنی.
روی تخت نشست و سرش را با دو دست محکم فشرد.وحید در می زد و او را به نام می خواند.به طرف در رفت و آن را باز کرد.با چهره ای درهم کشیده خود را عقب کشید و به برادرش اجازه داد وارد اتاق شود.وحید همان طور که قدم به درون اتاق می گذاشت،پرسید:
-حالت خوبه؟
با صدایی دورگه و به تلخی جواب دا:
-خوبم.
و در را پشت سر برادر بست.وحید همان طور که به او خیره شده بود گفت:
-چرا جوابم رو نمی دی؟
-حوصله نداشتم.
وحید روی صندلی نشست و گفت:
-حالا دیگه حوصله من رو هم نداری؟!
سعید بر لبه تخت نشست و گفت:
-حوصله خودم رو هم ندارم.
-اتفاقی افتاده؟
-باید از تو پرسید!
وحید سر به زیر انداخت و گفت:
-حق باتوئه،باید زودتر بهت می گفتم.
-فکر کردم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.
-معلومه که هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.
-جدا می شیم.
-نه،اصلا این طور نیست.
-بهت گفتم تو نخ کارای بابا هستم.
-تو؟!بنا بود کاری به کارش نداشته باشی.
-ما داریم یه نمایندگی تو ایتالیا می زنیم.
وحید با تعجب نگاهش کرد.سعید به نقطه نامعلومی خیره شده بود گفت:
-می رم ایتالیا.
-احمق شدی؟
به وحید خیره شد و گفت:
-پوریا راست می گفت.
-سعید تو چت شده؟
-اگه قراره هرکس راه خودش رو بره،منم به راه خودم می رم.
-کی قراره راه خودش رو بره؟
-من!
-همه اینا به خاطر نازنینه؟
سعید به تندی نگاهش کرد و گفت:
-نازنین نه،تو.
-سعید درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
-می خوام بخوابم.
-سعید!
-ببین وحید تو می خوای ازدواج کنی،مبارکت باشه.نازنین خانم هم دختر خوبیه،من تو زندگی تو دخالت نکردم،تو هم سعی نکن روی تصمیمات من اثر بذاری.
-تو داری حرفای احمقانه می زنی.
-می دونی چی فکر می کنم؟به نظر من کار تو احمقانه تره،خب،این تو عقیده تو اثر می ذاره؟
وحید سر به زیر انداخت و گفت
-نازنین دختر خوبیه.
سعید روی تخت دراز کشید و گفت:
-مبارک هر دو تاتون باشه.
-من نمی خوام تو رو برنجونم.
-شب بخیر.
وحید لحظاتی نگاهش کرد.به طرف تخت او رفت و روی تخت خم شد.سعید چشم بسته بود.وحید گفت:
-فردا بریم کافی شاپ.
-نه،نمی تونم بیام.
-سعید!
-شب بخیر داداش بزرگه.
و روی کلمه داداش بزرگه،تاکید بیشتری کرد وحید گفت:
-تا فردا!
و از اتاق بیرون رفت.در که بسته شد،سعید چشم باز کرد و به دیوار سپید اتاق خیره شد.فردا زندگی برای هر یک از دو برادر،مسیری جدای از یکدیگر را رقم می زد.سعید با خود گفت:
-فردا با بابا صحبت می کنم.
وحید پیش از رفتن به اتاقش،نگاهی به در اتاق سعید انداخت و زیر لب گفت:
-فردا حتما حالش بهتر می شه،فردا.
و به اتاقش رفت و در را بست.