ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .چرا نباید به همنوع اطمینان کنیم .بنظر من این ماییم که به آدمها فرصت نمی دهیم خوبیهای خود را نشان بدهند .آذر گاهی برایم از زندگی تلخی که داشته می گوید و مرتب تکه کلامش این است. آقا واقعا آقاست. خدا عمرش را طولانی کنه .قدرش رو بدونید .وقتی او از بداخلاقیهای شوهرش برایم می گوید روز به روز به منصور بیشتر علاقمند میشوم
وارد پنج ماهگی شده ام .بچه مرتب وول میخورد.برای به دنیا آمدنش بی تابی میکنم .فقط ناراحتی من این است که خاله منصور تماس گرفته و از مادر جون خواسته دوباره پیش او برود چون در بستر بیماری افتاده و بوجود مادرجون نیاز دارد و من ومنصور آنقدر پکر شدیم که حد ندارد .بقول منصور. یکی میخواد به گیتی برسه. حالا چه وقته مریض شدنه .منصور اولش مخالفت کرد، اما من راضی اش کردم .خاله مهناز به مادر بیشتر از من نیاز داره. من که مریض نیستم ، باردارم .خدا هم بزرگه .ولی فشارخونم گاهی شدیدا پایین می آید و حالم بد میشود.وقتی بیشتر حالم بد میشود که می بینم این آذر ذلیل نشده به منصور توجه بیش از حدی دارد. مدام دورش می پلکد و برایش چای وقهوه می آورد ، غذا می آورد ، خلاصه دیوانه ام کرده .ولی مگه میشود چیزی گفت. اول از همه خودم مورد سوال قرار میگیرم که چرا اطمینان کردم .این خواست من بود که آذر اینجا کار کند .احساس میکنم منصور مضطرب ونگران است .منصور همیشه نیست. البته مهربانی و توچهش تغییر نکرده ولی انگار وقتی مرا می بیند مضطرب میشود. وجود آذر هم اضطرابش را بیشتر میکند و این برای من نگران کننده است.
****************************
مادر جون خیلی سریع رفت .این بار اصلا دوست نداشتم مادر برود .وقتی رفت احساس کردم دیگر او را نمی بینم .شاید هم این افکار به دلیل افسردگیهای دوران بارداری است .خدایا نکند برای مادر جون اتفاقی بیفتد . او را به تو می سپارم
دو سه شب گذشته.صدای ویولن منصور مرا به طبقه پایین کشید .هوس کردم پیشش بنشینم .چراغها خاموش بود. فقط آباژور کنار سالن و دیوارکوب روی دیوار سالن غذاخوری روشن بود . به آخرین پله ها نرسیده بودم که احساس کردم یکی از پشت در ورودی فرار کرد. درهای ساختمان شیشه های مربع شکلی داشت که تا حدی میشد پشت آنرا دید .قلبم ایستاد .داشتم سکته میکردم .در آن تاریکی یک زن شش ماهه چنین چیزی ببیند چه حالی میشود؟ قدمهایم را سریع تر کردم و خودم را به منصور رساندم . با هیجان وصف ناپذیر گفتم: منصور!منصور!
منصور دست از ویولن زدن برداشت وگفت: چیه؟عزیزم؟ چی شده؟ چرا رنگ وروت پریده؟
بازوی منصور را گرفتم و گفتم: انگار یکی پشت در ایستاده بود، تا منو دید فرار کرد. من میترسم
مگه ممکنه؟ حتما خیالاتی شدی گیتی جان
نه باور کن. انگار زن بود.
چهره منصور در هم رفت. احساس کردم چندان هم تعجب نکرده، بعد گفت: هیجان برات خوب نیست عزیزم! حتما مستخدمین بودن. اومدن کاری انجام بدن .تو رو دیدن ترسیدن که نکنه فکر بد بکنی
یعنی آذر؟
نه، هیچکس نبود .خیالت راحت. بعد رفت تو حیاط چرخی زد و آمد وگفت: دیدی هیچی نیست؟ در را قفل کرد و با هم از پله ها بالا آمدیم و به اتاقمان رفتیم
منصور من میترسم .درو قفل کن
من پیش تو هستم عزیز من .بیا اینم قفل .بخاطر تو امشب مسواک هم نمی زنم خوبه؟ وکنارم دراز کشید وگفت: چرا اومدی پایین .مگه نگفتی سرم گیج می ره .میخوام استراحت کنم
حوصله م سررفت ، دلم برات تنگ شد ، اومدم پیشت
الهی منصور فدای اون دلت بشه .همینطور فدای آن خوشگلی که تو دلته . و به شکمم بوسه زد وادامه داد: سه ماه دیگه چشممون به جمالش روشن میشه. خیلی دلم میخواد ببینم چه شکلیه .حالا که نزدیک اومدنشه می بینم فرقی برام نداره ، چه پسر چه دختر برام عزیزند .تازه دختر ملوس تره .حالا اسمس رو چی میخوای بذاری گیتی جان؟
هرچی تو دوست داری منصور
نه، سلیقه تو بهتره
خب اگه پسر باشه امید، اگه دختر باشه.دلارام
به به حالا اگه دوقلو باشه چی؟ بالاخره ارثی یه دیگه!
امید و دلارام .ولی یک قلوئه منصور.مگه نشنیدی یک ضربان قلب بیشتر نیست
حالا اومدیم و دوقلو بود. دوتاش هم پسر یا دوتاش دختر ، اونوقت چی؟
امید ومتین یا آرام ودلارام
پس خدا کنه چهارقلوشه، دوتا دختر دوتا پسر .چرا قلبت انقدر تند می زنه؟
از بس ترسیدم منصور داشتم سکته میکردم
ایشاءا... اون سکته کنه!
کی؟
دزده دیگه
ایشاءا...! منصور امشب فکر نکنم از صدای تپش های قلبم خوابت ببره. اینم انگار ترسیده چون خیلی وول میخوره .برو راحت بخواب اونور
من جدا از شما دوتا خوابم نمی بره!خودت هم خوب می دونی
حالا دیگه من شدم دوتا.باشه لابد چند سال دیگه میگی من جدا از شما ده تا خوابم نمی بره
اگر نه تا برام بیاری که سرتاپات رو طلا می گیرم عزیزم
چه خبهر منصور ؟ همین یکیش هم زیادیه.شده هووی من.اعتراف کنم حسودی میکنم
اول از همه تو، فقط تو. مطمئن باش تا روزی که زنده م بیشتر از همه تو تو قلب منی
همینطور تو
ممنونم نازنازی
منصور خوابم میاد
خب بخواب.دارم نوازشت میکنم که راحتتر بخوابی
گیتی؟
بله!
بهتر نیست این آذر رو جواب کنبم
برای چی؟
آخه به وجودش نیازی نیست. ثریا هم که ازش راضی نیست .میگه تازگیها سر به هوا شده
آره منم حس کردم .اگه اینطور صلاح می دونی باشه.من حرفی ندارم. در دلم گفتم از خدامه
چی شد رضایت دادی؟
تازگیها تو چشمهاش حالت عجیبی می بینم.انگار به من حسادت میکنه
غلط کرده عوضی.اگر فردا جوابش نکردم!
با عصبانیت نه، با مهربونی عذرش رو بخواه گناه داره
چشم فرشته مهربون
***********************
صبح منصور آذر را صدا زد و گفت: آذر خانم بابت زحماتی که تو این مدت برامون کشیدین ممنونیم. اما خودت می بینی که ما به اندازه کافی خدمه داریم. اینه که باید دنبال کار جدیدی باشی
رنگ از روی آذر پرید. نگاه عجیبی به من کرد و گفت : آقا! تورو خدا، جوابم نکنین! من به شما پناه آوردم.اگه می خواین از حقوقم کم کنین
· موضوع حقوق نیست .خودت بهتر می دونی موضوع چیه
· خانم شما یه چیزی بگین! شما که دل رحمین!
· ببین آذر جان ، من از منصور خواستم بمونی .ولی معتقده که تعدا مستخدمین باید کم بشه. در ضمن تو جوونی و مسئولیتت برای ما سنگینه .شبها که می ری ساختمان پشتی میخوابی ما دلمون هزار راه می ره. اینه که شرمنده ایم .انشاءا... کار بهتری پیدا کنی
آذر جلو آمد .دو زانو جلوم نشست وگفت: توروخدا خانم جان رحم کنین! منو از کار بیکار نکنین! من بی کس وغریبم
لعنت به دل رحمی من! نگاهی به منصور کردم وگفتم : منصورجان حالا اجازه بده تا دنبال کار خوب بگرده، بمونه. قول می ده دنبال کار باشه
منصور چشم غره ای به من رفت وگفت: نه عزیزم، امکانش نیست
منصور خواهش میکنم
خیلی خب، فقط مدت کوتاهی وقت دارین آذرخانم. بعد باید اینجا رو ترک کنی. اینهم بخاطر اینکه گیتی ازم خواست و حرفش برای من ارزش داره، وگرنه می دونین که وقتی بگم نه یعنی نه. انگار با این حرفها منصور میخواست چیزی را به آذر بفهماند که شاید او فهمید ولی من نفهمیدم
ممنونم منصور
بله آقا، قول می دم زودتر کار پیدا کنم و برم
در ضمن ثریا زیاد ازت راضی نیست .پس لطفا دقت کن
بله، حتما
آذر کلمه ای از من تشکر نکرد و رفت ، جا خوردم! بی چشم روی و نمک نشناس
****************************
دو هفته از آنروز گذشته است. منصور عصبی است. از تنها بودن وحشت دارد. مدام از من میخواهد کنارش باشم. هرچه علتش را می پرسم جواب درستی نمی دهد ومشغله کاری را بهانه میکند .می گوید نگرانی ام از این است که نکند تنها باشی ودرد بسراغت بیاید یا بترسی .خیلی نگرانم .حتی موضوع را با گیسو هم در میان گذاشتم ، او هم گفت: این زنیکه رو از خونه ت بیرون کن .بدبختت میکنه.
من هم گفتم : آره ثریا هم نظرش همینه، همینطور صفورا . چکار کنم؟ منصور خواست بیرونش کنه، التماس کرد، هنوزم کار پیدا نکرده
احساس میکنم اصلا از دوران بارداری ام لذت نمی برم ، از بس آشفته و نگرانم .نکند منصور عاشق آذر شده ، ولی نه برعکسش درست تره. منصور از آذر متنفره .ولی چرا؟ نکند اینها همه فیلم است و منصور میخواد آذر را بیرون کند تا من فکرم منحرف شود. وبعد برود او را عقد کند .این افکار پریشان مرا واداشته تا امشب ترس را کنار بگذارم ویواشکی بروم پایین ببینم چه خبر است. چون صدای ویولن منصور مدتی است قطع شده وهنوز بالا نیامده .باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.
***************************
اکنون که قلم در دست گرفته ام و اینها را مینویسم تنم میلرزد .با لرزش تنم دستهایم هم می لرزند و قدرت نوشتن ندارند .هنوز باورم نمیشود من آنقدر ساده واحمق باشم. ساعت یک نیمه شب است ومنصور از شدت عصبانیت و خجالت روس صندلی باغ نشسته و سیگار میکشد
پایین رفتم .فقط دیوار کوبها روشن بود. به سالن رفتم .خبری از منصور نبود. بی اختیار بطرف کتابخانه کشیده شدم .گفتم شاید برای برداشتن کتابی رفته .صدای پچ پچ توجهم را جلب کرد .گوش ایستادم
آذر دست از سرم بردار
نمی تونم بخدا نمیتونم .دوستت دارم منصور، چرا نمی فهمی؟
تو بیخود دوستم داری .وقتی من تو رو دوست ندارم و کس دیگه ای رو دوست دارم .من دیوونه زنم هستم .می فهمی یا نه؟
منصور مگه من میگم اونو دوست نداشته باش. فقط میگم به من هم توجه کن. اگه زن بدی برات بودم طلاقم بده .قول می دهم نذارم زنت چیزی بفهمه
آذر من زن دارم. چند وقت دیگه بچه هم بدنیا میاد.من غرق دنیای خودمم .من فقط گیتی رو دوست دارم .چطور حالیت کنم که دیوانه وار عاشقشم .من به تو هیچ علاقه ای ندارم.خسته م کردی. سه ماهه آسایش رو از من سلب کردی.مرتب اصرار میکنی ، گریه میکنی، التماس میکنی،آویزونم میشی. کشیک می دی. سه ماهه از دست تو اضطراب دارم. گیتی هم فهمیده که بیقرارم. اوندفعه که اومدی پشت در، بدبخت داشت سکته میکرد.آخه این بچه بازی ها چیه در میاری؟ ماشاءا... بیست ونه سالته .بیرونت کردم نرفتی ، زدم تو صورتت نرفتی .چرا ولم نمی کنی؟ بخدا زشته! بخدا گناهه! چرا داری زندگیمو بهم میریزی؟ اینه جواب محبتهای گیتی؟
آذر به گریه افتاد.وگفت: منصور فکر کردی من هزار بار اینا رو با خودم نگفتم؟ولی مگه عشق منطق حالیشه؟چرا عقلت رو بکار نمی اندازی؟کدوم مردی بدش میاد دو تا زن داشته باشد. یه شب با این، یه شب با اون. کنیزیت رو میکنم بخدا. فقط اسمتو رو من بذار.همیشه آرزوم بوده شوهری مثل تو داشته باشم.چرا باید خوشبختی فقط مال دیگران باشه.تو فقط عقدم کن ببین برات چی میکنم .اگه گیتی بهت امر میکنه، من اطاعتت میکنم .تو فقط کنارم باش، کنارم بشین ، کنارم بخواب ، شوهرم باش، پدر بچه م باش .مگه این پوست به اندازه گیتی سفید نیست؟ این چشمها به اندازه گیتی درشت نیست؟ مژه هام بلند نیست؟ هیکلم زیبا نیست ؟زشتم؟ موهام که دو برابر گیتیه. فقط بیوه م ولی بیشتر از یه دوشیزه بهت عشق می ورزم .نا امیدم نکن.بدت میاد زن بور و زاغ هم داشته باشی؟ بذار منم دلم خوش بشه و از این بلا تکلیفی و دغدغه روحی خلاص بشم .منصور یه اتاق برام تو پایین شهرم بگیری، راضی ام. فقط سایه سرم باش. صبحها بیا اونجا .بقیه روز بیا اینجا .آرزمه یکبار همانطور که میگی گیتی جان عزیزم، بگی آذر جان عزیزم .آره تو اسمش رو بذار بچه بازی، ولی من میذارم عشق .منصور دوستت دارم!منصور، تو رو خدا صبر کن! نرو بی احساس!
اّه انقدر مثل کنه به من نچسب ، من خوشم نمیاد! آره من بی رحم و دلسنگم . زنم رو دوست دارم ، زندگیم رو دوست دارم ، نمیخواهم بدبخت بشم. تو هم زودتر جل وپلاست رو جمع کن و از اینجا برو. خواهش میکنم آذر وگرنه به ولای علی آبروت رو می برم و همه چیزو به گیتی میگم
منم همه رو انکار میکنم و میگم تو بهم ابراز علاقه کردی و من میخواستم به گیتی بگم و تو ترسیدی دست پیش گرفتی
تو غلط کردی زنیکه هرزه.ای کاش نذاشته بودم بیای تو این خونه. بیچاره گیتی! بخدا اگه بلایی سر زن و بچه م بیاد یا زندگیم بهم بخوره می کشمت .همانطور که یکبار خودم رو میخواستم بکشم. می دونی چرا؟ بخاطر اون که اون بالاست و آرام خوابیده و بچه ام رو تو شکمش پرورش می ده .می پرستمش! نه تو نه هیچ حوری و پری دیگه ای نمیتونه جای اون رو برام پر کنه .آره تو زیبایی .خوش اندامی اما گیتی من نیستی.
پاهایم سست شد. جان در بدن نداشتم .خدایا یعنی نتیجه اعتماد اینه؟ نتیجه مهربونی و رحم دلی اینه؟ نتیجه گذشت اینه؟ پاداش خوبی اینه؟ اگه اینه من دوست دارم بی رحم ترین و بی عاطفه ترین آدم دنیا باشم .قلبم بشدت میزد .سرم گیج می رفت .دل وکمرم هم از هول و اضطراب درد گرفته بود. حالتی داشتم که انگار میخواستم فارغ بشوم، آنهم در شش ماهگی. احساس درد میکردم ، اما درد روحم بود .وفا ومردانگی منصور به من نیرو بخشید. منصور عشق منه، زندگی منه، فقط مال منه .تا آمدم دسته در را پایین بیاورم و در را بازکنم ، منصور در را باز کرد و هاج واج و بر وبر به من خیره شد. رنگش شد مثل پیراهن خواب من و زبانش بند آمد. در حالیکه تمام بدنم می لرزید منصور را کنار زدم و جلو رفتم .آذر با حیرت و ترس به من چشم دوخته بود. مقابلش ایستادم نمی دانم چرا چشمهای اشکبارش مرا یاد خودم انداخت. یاد آن زمان که عاشق منصور بودم .باز دلم سوخت .
گیتی بخدا من آمده بودم کتاب رو بذارم سرجاش .این آشغال مزاحمم شد . من کار خلافی نکردم قسم میخورم .
با تمام حرارت بدنم وداغی مغز و گونه هام نگاه خونسردی به منصور کردم و گفتم: می دونم عزیزم من همه چیز رو شنیدم. خودت رو ناراحت نکن، ولی بهتر بود زودتر به من می گفتی که نه تو اینطور دچار اضطراب بشی، نه من همه ش در فکر وخیال باشم ، نه این آذر اینطور عاشق بشه.
رو به آذر کردم و با مهربانی گفتم : می دونم عاشقی چیه و عشق کدومه .خودم عاشق بودم ،برای همین سرزنشت نمی کنم ولی آیا اینه جواب محبتهای من؟ من دست تو رو گرفتم ، تو میخواستی از پشت بهم خنجر بزنی و قلبم رو ازم بگیری و صاحب بشی .آذر به عاشقیت ایراد نمی گیرم، آره منصور دوست داشتنی یه، ولی به نمک نشناسیت ایراد میگیرم وگله دارم. چون این حق من نبود. حالا هم عیب نداره ولی بهتره صبح اینجا رو ترک کنی .چون می بینی که منصور دوستت نداره .پس خودت رو تباه نکن و این بچه رو هم بدبخت نکن آذر. برو! خواهش میکنم برو! رویم را از آذر که متحیر به من نگاه میکرد برگرداندم و نگاهی به منصور انداختم و از اتاق بیرون آمدم
منصور فریاد کشید: صبح گورتو گم میکنی وگرنه پلیس خبر میکنم
از پله ها بالا آمدم و به اتاقم برگشتم واشک ریختم نه بحال خودم ، بخاطر آذر که درکش میکردم. بیچاره او هم دلش میخواهد خوشبخت زندگی کند .فقط انتخاب درستی نکرده.خدایا چقدر خوشبختم .الهی شکرت! منصور را برایم حفظ کن که وجودش برای من آرامش مطلقه .او هدیه توست برای من، برای دل دردمند من. بخدا فردا از دروغی که به منصور گفته ام پرده بر می دارم .او پدرم رو هم دوست داره و هیچوقت منو سرزنش نمی کنه .الحمدالـله پدرم هم که حالش بهتره. پس چرا انقدر خودم و پدرم رو عذاب بدم.
منصور دوستت دارم .منو تنها نذار! بهت نیاز دارم ، قول می دم دیگه هرگز به کسی اعتماد نکنم، چون منم زندگیم رو دوست دارم. منظورم از زندگی قصر وماشین و پول وکارخونه ت نیست .زندگیم تویی و این بچه که پوست و خونش از توئه .بخدا اگه از مال دنیا فقط یه گلیم پاره داشته باشی روی همان گلیم پاره سفره محبت تو رو پهن میکنم و غذای روح میخورم. همان گلیم پاره رو فرش زیر پام میکنم و سقف سرم .از پارگی و سوراخای اون پنجره عشق میسازم. پنجره ای که درش به قلب تو باز میشه . من فقط تو رو میخوام، تو نوازنده الهه ناز را.
لرزش دستهایم بهتر شده.منصور هنوز در حیاط نشسته و فکر میکند .الهی قربونت برم عزیز دلم که اینقدر پاکی و باوفایی!
وقتی منصور به اتاق آمد خودم را بخواب زدم تا نخواهد عذرخواهی کند. میخواستم فکر کند من آرام و با خیال راحت خوابیده ام .بوسه ای به گونه ام زد و خودش را به من چسباند و دستم را در دستش گرفت وخوابید
**************************
میای بریم صبحونه بخوریم گیتی جان؟
لبخندی به منصور زدم .او را بوسیدم وگفتم: درسته جمعه ها پایان هفته هاس، ولی این جمعه برای من آغاز یه زندگی دوباره س، چون حالا مطمئن شدم که چقدر دوستم داری .فکر نمی کنم هیچ مردی بتونه از آذربگذره، ولی تو از من نگذشتی .ازت ممنونم منصور.
حالا حالاها مونده تا بفهمی چقدر دوستت دارم .دیر ازدواج کردم ولی همه دل و جانم رو به تو سپردم .آسون به دستت نیاوردم که آسون رهات کنم .کلی خون دادم
زدیم زیر خنده .دستم را روی شکمم گذاشتم ، بچه چنان لگدی زد که دلم از حال رفت
چی شد گیتی جان، ناراحتی؟
نه تکان میخوره و لگد میزنه، فکر کنم از اون فوتبالیست هاست که تو دوست داری
میگه گشنمه به داد من برسین آخه!
شاد وپرانرژی توی رختخواب نشستم وگفتم: سلام بر عشق وزندگی!
سلام بر شکوفه زندگی من! خدا تو رو از من نگیره که طلوع آفتاب رو برام درخشنده تر و زیباتر میکنی نازنینم
خواستم از تخت پایین بیایم که سرم گیج رفت .میخوای استراحت کن. میگم صبحونه رو بیارن بالا
تو برو پایین بخور، حتما میز رو چیدن.من همینجا میخورم
میخوام با هم بخوریم
منصورجان، اتاق خواب که جای صبحونه خوردی نیست. برای منم بگو فقط یه لیوان شیر بیارن .حالت تهوع دارم نمی تونم نان وکره و پنیر بخورم
این صبحونه یه خانم باردار و یک فوتبالیست نیست ها!
باور کن میل ندارم
باشه عزیزم هر طور راحتی و نگاه عاشقانه ای به من کرد ورفت
منصور بیا
جانم
آهنگ گیسو چی بود؟
مرا ببوس
منصور را بوسیدم .منصور هم مرا بوسید و گفت: دوستت دارم عزیز دلم
من هم همینطور
به شکمم اشاره کرد و گفت: تا فحشمون نداده بگم برات صبحونه بیارن
ممنون
منصور رفت .بلند شدم دست وصورتم را با بدبختی شستم .اصلا حال ایستادن نداشتم .باز فشارم پایین آمده .به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم که ثریا وارد شد
سلام خانم
سلام ثریا خانم
حالتون چطوره؟
سرم گیج می ره، حالم خوش نیست
فشارتون اومده پایین. الان آذر براتون صبحانه میاره
هنوز نرفته
داره می ره .خواست از شما خداحافظی کنه
بره بهتره ثریا خانم .حق با شما بود.
اتفاقی افتاده؟
داشت می افتاد، ولی خدا به منصور طول عمر بده که انقدر پاک و وفا داره.منصور جوابش کرد
دیدین گفتم؟ خوب کردین. اون لیاقت خوبی نداره خانم جون
همه اشتباه می کنن ، نمیشه ازش گله کرد .اونم بدبخته
شما خیلی مهربونید!
شما هم نمونه یه زن خوب وپاک هستی .خدا شما رو از ما نگیره .شما، آقا نبی و آقا مرتضی رو. حالا میفهمم ، حق با منصور بود .آدم نباید به هرکس اعتماد کنه
شما خودتون خوبید گیتی خانم.خدا آقا و شما رو سلامت کنه تا دو سه ماه دیگه هم کوچولوی خوشگلتون میاد وجمعتون جمع میشه. همیشه آرزوم بود بچه آقا رو ببینم .انگار نوه خودمه، بخدا قسم
می دونیم خانم تا حالا ندیدم مردی انقدر خاطر زنش رو بخواد .وکی دعا خواند وفوت کرد
ممنونم ثریا خانم.منم دوستش دارم
به پای هم پیر شید کار خاصی ندارین؟
نه برو پایین این آذر غیر قابل اعتماده
چشم خانم
وقتی ثریا رفت آی کشیدم و به آذر فکر کردم. دلم برایش می سوخت که حلال زاده از در وارد شد .سر به زیر انداخت وگفت: سلام خانم
سلام آذر جون صبح بخیر
صبح شما هم بخیر. و با خجالت سینی شیر را روی میز عسلی گذاشت وگفت: من شرمنده شما هستم خانم، روم نمیشد بیام ولی خب باید حتما ازتون تشکر میکردم
دشمنت شرمنده باشه. من دیشب تو رو ندیدم ، شیطون رو دیدم . خودت رو ناراحت نکن
با اجازتون مرخص می شم. برای همه چیز ممنونم
ما هم از تو ممنونیم .انشاءا.... همیشه موفق باشی
جلو آمد و با اکراه مرا بوسید و گفت: امیدوارم باقی عمرتون رو راحت سرکنین خانم و دیگه مزاحمی نداشته باشین
ممنونم، انشاءا.... و لبخند زدم وگفتم: تو هم ایشاءا... باقی عمرت رو خوش باشی و راحت سر کنی
نه انم این راحتی ها به ما نیومده .ما باید زجر بکشیم
این چه حرفیه؟ ایشاءا... خوشبخت میشی. همه چیز رو از اونی که اون بالاست بخواه .بهش می رسی.
ببینیم و تعریف کنیم خانم، خدانگهدار، اگه بدی دیدین حلال کنین
من تو رو حلال کردم .مطمئنم به اشتباهت پی بردی.عشق و دوست داشتن گناه نیست ولی خیانت و بهم ریختن زندگی دیگران گناه بزرگیه آذر. هیچوقت برای خوشبختی خودت عشق کسی رو نگیر. درست انتخاب کن. اینطور خودت هم راحت زندگی می کنی.
نگاه مرموزی کرد وگفت: بله خانم حق با شماست
ممنون از صبحانه .خدانگهدار ومواظب خودت باش. یه موقع گرفتاری مالی پیدا کردی رو من حساب کن و بهم بگو
چشم خانم ممنون. اگه دیدمتون!
با نگاه عجیبی خداحافظی کرد و رفت . نمی دانم چرا مضطرب بنظر می رسید و حرفهای عجیب وغریب می زد.خب، البته طبیعی است. ته دلش از من ومنصور متنفر است و بیشتر از من ، چون من عشق منصورم.چه می دانم فعلا بروم شیرم را بخورم که معلوم است کوچولویم خیلی گرسنه است ، چون خیلی لگد میزند .قربونت برم الهی.آخه کی بدنیا میای قند عسلم ! ولی خودمونیم داشتن بابات رو ازمون می گرفتن. خدا رحم کرد .عجب زمونه خر تو خری شده.
**************************
فقط چند برگ از دفتر خاطرات گیتی مانده بود که برگهای دفتر زندگی اش تمام شد. آری الهه ناز الهه شد و رفت و چه مظلومان و امیدوارپرپر شد .گیتی چه آرزوها داشت!عاشق زندگی، شوهر وفرزندش بود. اکنون که این جکلات را می نویسم دیدگانم از اشک پر است و روحم آشفته .ولی میدانم که دوست دارید بدانید گیتی چطور در جمعه ای که آن را آغاز زندگی دوباره اش نامید پرپر شد و زندگی ابدی خود را شروع کرد.اگر میخواهید بدانید چه شد دفتر خاطرات گیسوی دلشکسته وتنها را بخوانید. این دفتر دیگر جایی برای نوشتن ندارد، پس ادامه این ماجرا را در خاطرات من جستجو کنید .البته فعلا نمی توانم تا مدتها قلم بدست بگیرم چون روحیه مناسبی ندارم .در حال حاضر در سوگ داغ خواهر عزیزم ، او که وجودم بود، پاره تنم بود و تنها دلخوشی ام، اشک می ریزم. خدایا چطور تحمل کنم؟ این چه مصیبتی بود؟ داغ مادر، برادر، حسرت سلامتی پدر برای من کافی نبود؟ ولی می دانم که اگر مادرم زنده بود می گفت حتما مصلحت چنین بوده .اما خودش نتوانست مصلحت را بپذیرد و از غصه برادرم دق کرد ومرد .خدایا اقلا به من صبر عطا کن
و این منم دختری تنها، دلشکسته وغمگین .دختری تنها در آغاز فصل پاییز.در آغاز فصل در وجدایی.به راستی کدام دختر بیست وپنج ساله ای میتواند این داغها را تحمل کند .ای کاش به تهران نیامده بودیم ! ای کاش گیتی پرستار نمیشد .ای کاش آنروز که تازه میخواست کارش را در منزل منصور شروع کنه هرگز منصور از او دلجویی نمیکرد و او را بر نمی گرداند .گاهی اوقات یک اتفاق کوچک و پیش پا افتاده پشیمانی های غیر قابل جبران به بار می آورند. ای کاش........... قلبم دارد آتش میگیرد .دیگر مونسی ندارم. از منصور که چه بگویم، دیدگانم از اشک انباشته شده .دیگر نمی توانم ادامه بدهم .
نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت بفرمایین شما؟ آقای مهندس شمایین؟بفرمایین بالا! اف اف را گذاشت و بلند گفت: گیتی منصوره،خاک بر سرم از تو اتاق خواب گفتم:شوخی میکنی؟ با اضطراب گفت:شوخی چیه.پتوت رو مرتب کن ببینم. بعد رفت جلو آینه موهایش را شانه زد که زنگ در آپارتمان بلند شد.((اینجا اومده چکار؟)) عشق خانم،عشق او رو کشونده گیسو پرید در را باز کرد .سلام!خیلی خوش اومدین سلام گیتی خانم!روز به روز خوشگل تر و سرحال تر می شی. من فکر میکردم الان تو بستر ببینمت من گیسو ام مهندس، گیتی تو اتاقشه شرمنده م! باورم نمیشه، با هم مو نمی زنین چرا زحمت کشیدین ،خودتون گلید مثل زائوها از جایم تکان نخوردم ، چون شلوار کوتاه پایم بود خواهش میکنم!میتونم برم تو اتاق ببینمش بله ، خواهش میکنم بفرمایین نیم خیز شدم و ادای احترام کردم .بلوز اسپرت شطرنجی با شلوار لی آبی روشن پوشیده بود که دلم ضعف رفت . سلام ، خیلی خوش اومدین سلام خانم خانما!چی شده؟ این چه رنگ و روییه؟ چقدر لاغر شدی گیتی؟ آه شما منو گرفت لبه تختم نشست وگفت: من آه نکشیدم ، افسوس خوردم ، اونم شش هفت روز منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. تازه فهمیدم که چقدر بهتون وابسته ام. و سرفه بد جور سرفه میکنی گیتی تازه، خوب شدم .عقب تر بشینید . میترسم بگیرین حاضرم درد و بلاهات بیفته به جون من. خدا لعنت کنه الناز و المیرا رو که من رو برداشتند به زور بردند شمال خدا نکنه! اونها شما رو به زور نبردن شما خودت بخاطر قول و قرار رفتی. خب چه خبرها؟ این هفته چی کار کردی ، کجا بودی؟ استراحت، دلتنگی ، سفر سفر؟! با گیسو دو روزی رفتیم شیراز .جاتون خالی رفتین شیراز؟ تو که مرخصی میخواستی استراحت کنی ! دستتون درد نکنه گیسو خانم، زحمت نکشین اختیار دارین خب رفتیم پدرم رو......... و به گیسو که برایم آبمیوه گذاشت نگاه کردم .با ابرو علامت داد .تازه یادم افتاد .گفتم: رفتیم سرخاک خونواده م. یادی از خاطرات تلخ و شیرین کردیم چی شد افتخار دادین به کلبه محقر ما بیاین؟ شما به این خونه شیک و پیک و بزرگ می گین کلبه محقر؟ بفرمایین قصر محبت! ممنونم .چشمهاتون قشنگ می بینه خب، گیسو خانم ما همیشه احوالتون رو از گیتی خانم می پرسیم .سعادت نداشتیم شما رو زیارت کنیم اختیار دارین .من هم همینطور .ذکر خیرتون اینجا زیاده .فقط این گله رو ازتون دارم که خواهرم رو کم می بینم مهندس متین به! تازه ما می خوایم شبانه روزی او رو نگه داریم ، گیسو خانم. شما رو هم می بریم پیش خودمون گیتی جان زحمت می ده کافیه و روی صندلی میز آرایش نشست رحمت آورده تو اون خونه ، زحمت چیه؟ ممنونم خب ، گیسو خانم. شما در رشته زبان انگلیسی تحصیل کردین ، درسته ؟ بله می تونین خوب صحبت کنین؟ تا حدودی، ولی نه خیلی عالی .شاید اگه تو محیطی باشم که مجبور باشم صحبت کنم ، راه بیفتم به تایپهم واردین؟ فارسی و لاتین؟ بله فارسی رو کامل مسلطم ، ولی لاتین رو باید کار کنم .نوزده ساله بودم کلاسش رو رفتم خب، پس تو شرکت ما استخدام شدین .از روز یکشنبه منتظر تونیم ممنون قابل دونستین اما......... و به من نگاه کرد؟ اما چی؟ به گیتی نگاه می کنین که اجازه بگیرین .اجازه گیتی هم دست منه بله، من که مثلا در استخدام شما هستم اجازه م دست شماست، ولی اجازه گیسو دست منه لابد بخاطر همون هفت هشت دقیقه زدیم زیر خنده و دوباره افتادم به سرفه تو که اونجا موندگاری.پس دیگه چرا خواهرت رو خونه نشین می کنی؟ موضوع همینه که دایمی نیستم چیه از ما خسته شدی یا از تجملات تا همسرتون بیرونم نکرده، خودم بیام بیرون بهتره فعلا که مجردم .به فرض هم شما دایمی نباشی ؟ چه ربطی به گیسو خانم داره؟ فکر میکنم الناز خانم تا توی شرکت و کارخونه هم سایه ما رو با تیر بزنه یعنی انقدر من ساده و ابلهم؟ دور از جون! ایشون خیلی زرنگند گیتی بس کن تو رو خدا، اونجا الناز اینجا الناز، شمال الناز،ما میخوایم یه نفر رو استخدام کنیم .چرا الناز رو میکشی وسط؟ خب پرسیدین دلیلش رو گفتم .حالا شربتتون رو میل کنین. عصبانی نشین ممنون من حرفی ندارم ، گیسو رو استخدام کنین ، ولی به یک شرط چه شرطی؟ اول بگید قبول می کنین یا نه آخه من که نمی دونم چی میخوای. شاید گفتی خودمو بکشم نه، مطمئن باشین به نفعتونه خب، چون بهت ایمان دارم قبوله .هر چی باشه رو چشمم باید قول بدین سیگار رو ترک کنین با تعجب به چشمهایم چشم دوخت . می تونین دو سه روز هم فکر کنین از حالا تا روز یکشنبه که گیسو بیاد وقت دارین گیتی من سیگار به جونم بنده .این چه انتظاریه که تو داری؟! مجبورتون که نکردم .خب سیگار رو انتخاب کنین .گیسو هم تو خونه س. ما ناراحت نمیشیم. هیچ رودربایستی نکنین! توقع نداری که یه دفعه بذارمش کنار؟ نه،کم کم بذارین کنار .ولی بشرطی که از کنار برندارین بکشین ها! روزی چندتا اجازه دارم بکشم خانم دکتر؟ هفته اول روزی چهارتا، هفته دوم روزی سه تا، هفته سوم روزی دوتا ، هفته چهارم روزی یکی و هفته پنجم دیگه سیگار دستتون نبینم .البته اگه پیشتون بودم .نبودم هم باید سر قولتون بمونین اگه بری که روزی ده تا پاکت سیگار میکشم میل خودتونه میخوام استخدام کنم،التماس باید بکنم ، ناز بکشم ،شکنجه هم بشم؟ خب اینها دلیلش خوبی ومهربونی شماست اینها همه دلیلش خوبی ومهربونی توئه فرشته مهربون گیسو خانم! تو رو خدا انقدر زحمت نکشین زحمتی نیست ، بجای دود سیگار میوه بخورین من نمی دونم حالا چه اصراری یه که برادرتو صحیح و سالم بفرستی خونه بخت گیتی خانم؟ سلامتی شما برام مهمه، حالا هرجا که باشین و هرکس رو که دوست داشته باشین ممنونم .چقدر سرخ شدی ، تب داری؟ و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: آره تب داری، دراز بکش گیتی جان، چرا نشستی راحتم .از بس خوابیدم خسته شدم .چقدر خوب کردین اومدین .انتظار هر کسی رو داشتم جز شما پس تکیه بده گیتی . و بالش را عقب کشید تا پشتم بگذارد که ای کاش نمی کشید .چه آبرو ریزی بزرگی ! چون روبالشی و عکسش را دید .کمی مکث کرد .نگاهی به من کرد و لبخند زد .بعد سینه ای صاف کرد .از خجالتم مردم . گیسو از خجالت بلند شد، رفت بیرون .فکر کنم مثل لبو قرمز شده بودم آنقدر لبم را گزیدم که طعم شور خون را احساس کردم .در چشمهایم خیره شد .قاب عکس را برداشت و گفت: پس بنده خدا اینه ؟ ای، بدک نیست ، ولی خودت چیز دیگه ای هستی . اینم روبالشی بنده خدا که از دیشب داره دنبالش می گرده بدبخت . گفتم چه دزد خوب ومنصفی بوده که فقط عکس و روبالشی ام رو برده .برم پابوسش . سرم را پایین انداختم وگفتم: ببخشید، بی اجازه اینا رو برداشتم .یه هفته دوری از شما برام سخت بود. اینها رو آوردم که اقلا به این وسیله برادرم رو کنارم احساس کنم آن نگاه جز نگاه عاشقانه نبود .بعد گفت: کاش منم یه یادگاری از خواهرم میبردم .خیلی بهم سخت گذشت .به عقلم نرسیده بود · اگه دلتون تنگ میشد حتما می بردین .خواهرتونو دوست ندارین · یعنی دلم تنگ نشده؟ یعنی تو رو دوست ندارم ؟ سکوت کردم و سرم را پایین انداختم . با انگشتش چانه ام را بالا آورد و در چشمهایم خیره شد و گفت : بخدا دوستت دارم گیتی. انقدر که فکرشم نمی کنی. ممنونم .خواهرتون هم شما رو بی نهایت دوست داره . اوایل بخاطر اینکه وجود شما برای مادرتون حیاتی بود . ولی حالا بخاطر خودتون......... گفت : نمی دونی شمال چه حالی داشتم گیتی، نمی دونی! شرمنده م که ازت خداحافظی نکردم .هزار بار به خودم ناسزا گفتم که چرا یه بار دیگه نیومدم ببینمت . شما هم سرما می خورین ها .اونوقت غصه هام زیادتر میشه .برید عقبتر بشینید . اقلا یه چیزی از تو خواهر مهربون عایدمون بشه. پس فردا شوهر میکنی، داغت رو به دلم می ذاری .ویروس سرما خوردگیت رو هم به من روا نداری؟ با اینکه غم دنیا به دلم نشست ولی خندیدم .نمی دانم تا حالا برای کسی پیش آمده که هزار درد و غصه در دلش باشد ولی بخندد .در دل گریه کند و از لب بخندد؟ نقاشی اش را که حتما دیده اید ، همان تابلوی معروف لبخند ژکوند. خب دیگه بهتره آماده شی بریم .اومدم ببرمت ممنون، من حالم خوب نیست .کاری هم ازم برنمیاد. دو سه روز دیگه مرخصی میخوام شما تا آخر عمر استراحت کن، ولی در منزل ما ، در جوار بنده .می دونی که به شوق تو میام خونه ، نازنین خانم! انقدر منو خجالت ندین .انقدر هم وابسته نباشین ، من نگرانم نگران نباش ، بلند شو گیتی! بلند شو بریم میخوام مامان رو غافلگیر کنم خبر نداره اینجا اومدین؟ نه باور کن حالم خوب نیست .اونجا مرتب باید از پله های غرور بالا پایین برم و با پرستیژ رفتار کنم .با استخون دردم جور در نمیاد شما فقط تو اتاقتون استراحت بفرمایین .اگر ما خواستیم سرمیز شام یا وقت ناهار و صبحونه شما رو زیارت کنیم، به گیسو خانم نگاه می کنیم .کی باورش میشه گیتی گیسوئه ، گیسو گیتیه .گیسو خانم؟ گیسو آمد وگفت: بله مهندس. حاضر شید بریم گیتی رو ببرین مهندس .من همین جا هستم .ممنونم گیتی به گیسو نگفتی وقتی منصور چیزی بخواد ، نه سرش نمیشه من چیزی نگفتم .خودش عکستون که دید فهمید چه جذبه ای دارین صدای خنده اش در اتاق پیچید مهندس آخه مزاحمته ، من بیمارم ، بی فایده م گیتی بلند شو، حوصله ندارم ها گیسو، بی زحمت لباس و داروهام رو بردار .خودت هم حاضر شو بریم تعارف نمیکنم ، ایشاءا... یه دفعه دیگه میام نمیشه همین حالا باید بیایین.یکشنبه هم با هم می ریم شرکت من ناهار درست کردم ، اقلا ناهار بخوریم بریم .نیمساعت دیگه آماده س ببینید مثل من بی تعارف باشین .باشه ناهر میخوریم می ریم .چون حیفه ، می مونه فاسد میشه کاش مادرجون رو هم می آوردین حالا مرافعه ها مونده .باید جواب پس بدم که چرا تنها اومدم به مادر خبر نمی دین ناهار اینجا هستین ؟ نگران نشن آخه میخوام غافلگیرش کنم .با دیدن شما جا میخوره خب به ثریا خانم بگین منزل دوستتون هستین و ناهار نمی رین .من می دونم مادر نگران می شن چشم خانم پرستار ،اون تلفن رو بده به من ببینم منصور شماره گرفت و گفت: خدا کنه مادر برنداره ثریا بود که گ.شی را برداشت و به او خبر داد که الناز سراغش را گرفته . گوشی را که گذاشت ، گفت : من نمی دونم این الناز از جون من چی میخواد . خودتونو خب خودم رو بهش می دم ببینم باز هم حررف داره .اّه ! باز چنگال در قلبم فرو کرد .چه جالی شدم و چه دردی کشیدم ، بماند تلفن را سرجایش گذاشتم و گفتم : ببخشید، اشکالی نداره کمی دراز بکشم؟ نه عزیزم ، بخواب ، من که از اول گفتم کمی در بالشم فرو رفتم و گفتم : خب برام از شمال تعریف کنین .چطور گذشت؟ در ماتم و غم الناز که بود ، شما دیگه چی میخواستین ؟ تو رو ! جا خوردم منظورتون چیه؟ الناز رو میخوام که برام وارث بیاره ، ولی دوست دارم تو در کنارم باشی که باهات حرف بزنم خدایا ! کاش بجای آمپول پنی سیلین به من آمپول هوا می زدن که از این درد راحت بشم. گریه ام گرفته بود ولی مگر میشد گریه کنم؟ نامرد پست فطرت! میخوای هم النازو بدبخت کنی هم منو؟ چی شده گیتی ؟ اتفاقی افتاده؟ نه ، یه دفعه قلبم از حال رفت .مال این آمپولاس آبمیوه تو هم که نخوردی دختر.بگیر بخور ببینم .اندازه گنجیشک آب وغذا میخوره ! درستت میکنم تو داری منو میکشی! داری منو از بین میبری! اونوقت میگی درستت میکنم، قاتل! کمی آبمیوه خوردم و گفتم : خب میگفتین اونا نظرشون اینه که تو ما رو جادو کردی .حالا راست می گن؟ چشم سوسمار دادی خوردیم یا مدفوع کفتار ؟ لنگ سوسک و پاچه مورچه، کمی هم ادرار الاغ .البته با عرض معذرت چنان بلند زدیم زیر خنده که گیسو از داخل آشپزخانه گفت: چه خبره تنها تنها؟ صبر کنین منم بیام آخه. منو کردین آشپزباشی ، خودتون گل می گین گل می شنوین؟گیتی بسه دیگه هرچی استراحت کردی،بلند شو بیا میزو بچین باز خندیدم .گفتم: آخ ، آخ گیسو .درجه تب رو بیار که سوختم . خودت می دونی چرا. هر سه زدیم زیر خنده .منصور گفت : گیسو خانم، گیتی داره جادوگری میکنه، منم دارم میخورم پس منم الان میام نعش کشی کنم باز صدای خنده بلند شد چه خبر از الهه ناز؟ دلم برای شنیدنش یه ذره شده اله نازم حالش بد نیست ، تو شمال باهاش صفا میکردم یعنی با الناز خانم؟ جوابی نداد .سیبی برداشت از وسط دو نیم کرد و گفت : این گیسوئه ، این گیتی .خیلی شبیه اید .بیا بخور .گیتی جان گیسو مال تو، گیتی مال من . و گازی از نیمه سیب زد . ممنونم . و نیمه سیب را گرفتم . .یک گاز زدم و فریاد کشیدم : گیسو خوردمت! خیلی خوشمزه ای مطمئنم فردا ما باید بیایم عیادت شما عیب نداره، اونهم از شما برای ما غنیمته ، خانم خانما ببخشید بریم تو سالن مهندس تو باید استراحت کنی ، همنی جا خوبه. بعد دستم را در دستش گرفت و ادامه داد: وقتی کنار تو هستم هیچی نمیخوام گیتی منم همینطور مهندس، موندم وقتی ازدواج کنین چه خاکی بر سرم کنم برای اونم یه فکر میکنیم.این عکس خونواده ته؟ آره مامانم، بابام و برادرم.اون دوتا نیمه سیب هم که معرف حضور هستن چه مامان خوشگلی داشتی ، خدا رحمتش کنه همیچنین پدر شما رو برادرت هم خوش قیافه بوده، چه تیپی داشته خدابیامرز .به پدرت هم شباهت داشته شاید بخاطر همینه که اونو در وجود شما می بینم .البته انشاءا... هرچی خاک اونه عمر شما باشه نگاهم کرد و لبخند زد و بعد گفت: پدرت منو یاد پدرم می ندازه .همنیطور جدی و خوش تیپ بود .روحش شاد .خدا رحمتش کنه . دوتا خانم حسابی تحویل جامعه داده ور فته ممنونم عکس را سر جایش گذاشت و گفت: هر چی خدا بخواد همون میشه .با اینکه خیلی برای مرگ پدر و مادر و برادرت متاسفم ، اما گاهی فکر میکنم اگه اونا بودن شاید من و تو هیچوقت با هم آشنا نمی شدیم بله ، شاید مصلحت بر این بوده .خودمم گاهی به این نتیجه می رسم اتاقت رو خودت چیدی؟ اگه بده گیسو چیده ، اگه خوبه من چیدم عالیه خیلی با سلیقه ای، همه چیز سبزه ، مثل خودت سبز و باطراوت اگه عالیه پس هر دو چیدیم .شما بفرمایین تو سالن تا منم لباسم رو عوض کنم باشه عزیزم و بلند شد راستی تیپ اسپرت خیلی بهتون میاد .تا حالا ندیده بودم اینطوری لباس بپوشین .همه ش با کت و شلوار و کراوات شما رو دیدم کجاش رو دیدی..... نمیخوای کمکت کنم؟ سرت گیج نره نه ممنون با لبخند از اتاق بیرون رفت و سرگرم صحبت با گیسو شد .بلوز شلوار مشکی پوشیدم ، چون احساس میکردم واقعا عزادارم . آن جمله منصور را هنوز فراموش نکرده بودم .غمی بر دلم سنگینی میکرد که از آهن سنگین تر بود. موهایم را بافتم و از اتاق بیرون آمدم و وارد سالن شدم و رو به روی منصور نشستم عیده ، چرا سیاه پوشیدی گیتی؟ آخه میگن سیزده به در نحسه . ما جلو جلو رفتیم پیشواز از دست تو حاضر جواب ، ولی بهت میاد ممنون هنرمند این خونه کیه؟ و به پیانو اشاره کرد این مال برادرم بود .مهارت خاصی داشت .گیسو هم وارده آفرین .گیسو خانم، آشپزی را رها کنین به ما افتخار بدین ، بنوازین من خوب نمی زنم شما بزنین ما نظر می دیم بزن گیسو جان! آخه........ آخه نداره.منصور غریبه نیست .اگه بد بزنی مسخره ت نمیکنه گیسو پشت پیانو نشست و یک آهنگ قشنگ معروف را نواخت .گیسو مهارت خاصی داشت .منصور کف طولانی زد و گفت: واقعا مرحبا،احسنت، خیلی هنرمندین · ممنونم،اینهم به افتخار مهندس · لطف کردین.دیگه نمی زنین؟ بقول معروف دوباره! دوباره! · بعد از ناهار میزنم .الان گشنمه ، دستهام میلرزه مهندس صدای خنده بلند شد . ناهار را صرف کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر آماده حرکت شدیم .بین راه منصور پرسید : تزریق آمپولت چه ساعتی یه گیتی جان؟ شش بعدازظهر می برمت درمانگاه ممنون به جلوی عمارت رسیدیم .آقا نبی با صدای بوق در را باز کرد و تا ما را دید با ناباوری نگاهی به ما انداخت و گفت: سلام خوش اومدین. کدوم یکی گیتی خانمه؟ منصور گفت: حدس بزن آقا نبی والـله فکر کنم گیتی خانم شما باشین که جلو نشستین و رنگ وروتون کمی پریده س .درسته؟ بله درست حدس زدین آقا نبی. حالتون خوبه؟ الحمدالـله، کسالت هنوز برطرف نشده؟ نه متاسفانه. شما خوبین گیسو خانم؟ الحمدالـله. ما همیشه از زری و گیتی خانم حال شما رو می پرسیم ما هم همینطور .به زری خانم زیاد زحمت می دیم. اختیار دارین .زری شما رو خیلی دوست داره ، یعنی همه ما .گیتی خانم انقدر به ما محبت کردن که وقتی تو این خونه نیستن انگاز این خونه ستون نداره منصور به کنایه گفت : آقا نبی، پس ما هیچی دیگه ؟ دستتون درد نکنه! اختیاردارین آقا، شما که رکن اصلی هستین . ولی گیتی خانم ستون شادی و جنب و جوش این خونه س حق با شماس آقا نبی. ما هم به این مهم رسیدیم بفرمایین راستی، مرتضی ماشین رو برد سرویس؟ بله آقا، نیمساعت پیش برد باشه ممنون و گاز را گرفت و وارد منزل شد .جلوی ساختمان ایستاد و گفت: تو با اهل این خونه چکار کردی که یه لحظه طاقت دوریت رو ندارن . دیگه آقا نبی که بناله وای بحال ما! خندیدیم .از ماشین پیاده شدیم .از فشار تب و درد استخوان توان ایستادن نداشتم .سریع وارد منزل شدم. سلام ثریا خانم به به! سلام، خیلی خوش اومدین نمی بوسمتون، سرما خوردم پس شما گیتی خانمید! الـله اکبر باورم نمیشه ، خوش اومدین گیسو خانم! روبوسی کرد و گفت: من دلم براتون خیلی تنگ شده بود. باید شما را ببوسم.حاضرم سرما بخورم چقدر هم داغین! منصور به شوخی گفت : ما هم حاضریم از این سرماها بخوریم همه خندیدند مادر کجاست ثریا؟ بالا، الان می رم بهشون اطلاع می دم. یادم باشه بگم لباس سیاهه گیتی خانمه، لباس سفیده گیسو خانم داخل سالن آمدیم و نشستیم .گیسو نگاهی به آنهمه زرق وبرق انداخت و خیلی زود به آن بی توجه شد. انگار نه انگار! نمی دانم جد وآبادش قصر نشین بودند یا خودش.دختره چشم سفید. خونه مون منور شد. ممنون ثریا در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت: الان میان. نمی دونین چقدر خوشحال شدن ثریا به صفورا بگو یه اتاق برای گیسو خانم آماده کنه چشم اقا نه آقای مهندس، من تو اتاق گیتی راحت ترم. ما عادت داریم پیش هم باشیم در هر صورت تعارف نکینی .اینجا منزل خودتونه سپاسگزارم صفورا جلو آمد و روبوسی و حال و احوال کرد به به! به به!خونه روشن شده بخدا.دوتا دختر خوشگل و مهربون قدم رنجه کردن.خیلی کار خوبی کردین سلام مادرجون! سلام خانم متین سلام،سلام، عزیزم منو نبوسین، شما هم سرما می خورین ها! عیب نداره،بذار عقده این هفته رو خالی کنم منصور اگه تو عمرت یه کار خوب برای مادرت کردی همین بود، بخدا. دست شما درد نکنه مامان جان، ما که صبح تا شب در خدمت شماییم دیگه تنها تنها می ری خونه گیتی .یادم باشه چشمات رو از کاسه در بیارم صدای خنده بلند شد. مادر کنار گیسو نشست .منصور طبق عادت از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و با چند ضربه یک عدد سیگار بیرون کشید . آن را کنار لبش گذاشت و تا آمد فندک بزند سینه ای صاف کردم. متوجهم شد .ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم. منصور لبخند زد .سیگار را از روی لبش برداشت ، در پاکت گذاشت و گفت: ترک عادت موجب مرضه شما دوتا سیگار دیگه می تونین بکشین ، چون تا الان دوتا کشیدین باشه یکی بعد از شام می کشم .یکی آخر شب . ولی از حالا بگم باید بد اخلاقی بنده رو تحمل بفرمایینها، چون ترک اعتیاد شاید هم احتیاج به تخت و طناب داشته باشه. زدیم زیر خنده . این منصور مگه از تو حساب ببره گیتی، ما که حریفش نیستیم ایشون به من لطف دارند و برای حرفم احترام قائلن . وگرنه صاحب اختیارند مادرجان ممنون، ولی حساب میبرم والـله ، چون اگه نبرم بعدش باید بیام منت کشی ، حوصله ش رو ندارم خب چی کار کردین این هفته؟ جاتون خالی، دو روز رفتیم شیراز باریکلا! کاش ما هم با شما اومده بودیم انشاءا... سفر بعدی گیسو جان ، خیلی دلم میخواست ببینمت عزیزم.ماشاءا... در زیبایی و وقار از خواهرت چیزی کم نداری ممنونم، لطف دارین ثریا با سینی چای وارد شد و پذیرایی کرد.منصور گفت: ثریا برای گیتی خانم آبمیوه بیار بله آقا الساعه منصور بلند شد ضبط را روشن کرد .موسیقی آرامی در فضا پخش شد .بعد کنار من نشست و گفت: ببینم تبت پایین اومده یا نه. و دست به پیشانیم گذاشت . یه کم پایین اومده، ولی نه زیاد .میخوای بلند شو برو استراحت کن تا ساعت شش که می ریم درمونگاه ثریا برای گیتی جان شام مناسبی تهیه کن، باید پرهیز کنه بله آقا، براشون ماهیچه درست میکنم لازم نیس ثریا خانم، کمی سوپ میخورم سوپ چیه ، تو باید خودت رو بسپاری دست من . یعنی چه هیچی نمیخوری؟ میخواین بدهیکل بشم و یه سوژه دیگه هم دست خاطرخواهاتون بدم جا داری ، نگران نباش ثریا نگاه معنی داری به من کرد و لبخند زد و رفت .مدتی بعد منصور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خب ساعت نزدیک ششه گیتی جان، وقت تزریقته .بلند شو بریم مادر گفت : اتفاقا قراره دکتر سپهر نیا برای دیدنم بیاد .شش ونیم _ هفت میاد میشه اون آمپولت رو بزنه عزیزم نه مامان، می ریم درمونگاه دکتر میاد تو خونه، تو میخوای ببریش درمونگاه پسرم ؟ اگه دکتر سپهرنیا زن بود هیچ مانعی نداشت به گیسو نگاه کردم . به هم لبخند زدیم .گیسو ابرویی بالا انداخت . غیرتی شدی منصور جان، چی شده؟ وقتی زن هست، چرا مرد ببینم ، اونوقت دکتر سپهر نیا برای من آمپول بزنه مشکلی نیست؟ نه، مسئله ای نیست مامان همه خندیدند چه بی غیرت! به بابات بگم کلاهش رو بالاتر بذاره! زدیم زیر خنده این اداها چیه در میاری مامان جان؟ دکتر به آدم محرمه! مامان جان گفتم می برمش درمونگاه یعنی میبرم ، چه اصراری یه دکتر سپهرنیا برای گیتی آمپول بزنه ؟ مطمئنم تا آمپول رو بزنه من پاکت سیگار رو تموم کردم .اونوقت نمیتونم جواب گیتی رو بدم آنقدر خندیدیم که به سرفه افتادم .منصور لیوان آبمیوه را دستم داد و گفت: بخور گیتی جان، تا سپهرنیا نیامده بریم مادر نگاهی عاشقانه و معنا دار به من و منصور کرد، بعد به گیسو نگاه کرد و سر تکان داد .برای اولین بار بود که احساسی به آن قشنگی داشتم .منصور نسبت به من تعصب داشت و این نشانه توجه و علاقه بیش از حد بود، حالا به چه منظور ، خدا عالم بود. خلاصه با منصور به درمانگاه رفتیم و برگشتیم. بعد با گیسو برای استراحت به اتاقم رفتیم .گیسو چرخی در اتاق زد و کنار پنجره رفت و گفت: من فکر میکردم تو دیوونه منصوری . اونکه دیوونه تره گیتی. خدا از دهنت بشنوه گیسو، ولی اینها همه قدردانی یه. او منو خواهر خودش می دونه .امروز می دونی چی می گفت؟ می گفت من الناز رو میخوام بگیرم که برام وارث بیاره ، ولی تو رو دوست دارم تا کنارم باشی و باهات حرف بزنم زده به سرش؟ نمی دونم تو باید کلک بزنی و دست پیش بگیری چیکار کنم؟ یه روز خیلی جدی بساطت رو جمع کن. بگو میخوام برم. بگو قصد ازدواج دارم .ببین چیکار میکنه .آخه اینکه نمیشه مدام با اعصاب تو بازی کنه. خب معلومه ، التماس میکنه که نرو ، بهت وابسته م ، ترکم نکن ، زانوهام سست میشه ، ولی بازم خواستگاری نمیکنه .اون النازو برای ازدواج میخواد، منو برای هم صحبتی .هفته پیش وقتی مادر صحبت فرهان رو وسط کشید گفت خواهرم رو شوهر نمی دم تو بگو من میخوامش .باید در مقابل عمل انجام شده قرارش بدی تا ازش اقرار بگیری وگرنه کلاهت پس معرکه س. اون داره تو رو بازی می ده. اون عشق رو محدود به همین روابط می دونه . فکر میکنه اگر تو رو بگیره علاقه تون به هم کم میشه .از طرفی نوازشت میکنه ، از طرفی میگه خواهرمی. یعنی ؟ می دونی گیتی، منصور آرزوی هر دختریه، بجنب ، حیفه! اینطوری نمیخوام .دوست دارم خودش ازم بخواد نمی دونم چرا حس بدی دارم گیتی .نگرانم .اگه دیوونه باشه ، اگه بازیت بده، اگه ازدواج کنه ، اگه مسخره ت کرده باشه، اگه قصد سوء استفاده داشته باشه ، من می دونم چه حالی میشی. گیتی من فقط تو این دنیا تو رو دارم. پدر آدم سالمی نیست که روش حساب کنم . میترسی من هم مثل علی خودکشی کنم؟ گیسو سکوت کرد و لبه تخت نشست حق داری نگران باشی .آخه عشق و عاشقی های خونواده ما از شور به دره گیتی به فرهان جواب مثبت بده .بخدا برات مناسبتره. من که ندیدمش ولی می دونم سلیقه ت خوبه اگه منصور نبود شاید ، ولی حالا نه . تو باشی منصور رو رها میکنی؟ اگه دوستم نداشته باشه، آره خودت می بینی که چقدر دوستم داره. ولی باید بفمم چه جوری پس زودتر ، زودتر. مرگ یه بار، شیونم یه بار. کارو یکسره کن خیلی خب ، تو غصه نخور. من یه کاری میکنم .چقدر بد شد روبالش و عکسش رو دید گیسو من که مردم از خجالت .اینم از حماقتهای تو! ولی باور کرد مثل برادر دوستش دارم پس باید خیلی خنگ و احمق تشریف داشته باشند .چطور عکس خانم متین رو زیر بالش نذاشتی . مگه اونو جای مادر نمی دونی؟ نمی دونم والـله ، شاید داره فیلم بازی میکنه اگه منصور ازدواج کنه چیکار میکنی؟ هیچی دراز به دراز می افتم ، تو کپه کپه خاک بریز رو سرم گیسو با نگرانی نگاهم کرد نه بابا شوخی کردم. مطمئن باش تا منصور زنده س خودکشی نمیکنم خیالت راحت یعنی اگه دور از جون منصور بمیره .مارو عزادار میکنی ؟آره؟ آره ، منصور عشق منه اعتماد به نفس داشته باش دیوونه .آدم باید بیشتر از هرکس، خودش رو دوست داشته باشه نه اینکه خودش رو مریض و دیوونه مردم کنه. خدا بخیر بگذرونه .خدایا اگه عاشقی اینه نخواستیم لبخند زدم و گفتم : تو هم که خاطرخواه نداری وروجک، حالا هم میشی منشی مخصوص جناب رئیس و مترجم و تایپیست. روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و گفتم: من یه چرت میخوابم . تو هم هرکاری دوست داری بکن .خواستی با منصور هم میتونی صفا کنی خاک بر سرت کنن ! من مثل تو بی عقل نیستم .مطمئنم هیچوقت عاشق کسی نمی شم حالا خواهیم دید خانم عاقل با اعتماد به نفس مجله نداری گیتی؟ مجله زندگیم تو کیفمه.بردار بخون جدی؟ پس خوندنیه !وصیتم کردی ؟ بعد کیفم را برداشت تا دفتر خاطرات را در بیاورد و بخواند ************************** · چقدر قشنگ میزنه گیتی! آدم روحش تازه میشه .بیخود نیست شبها نمیای خونه وروجک · چه کنیم دیگه، عاشقیم آبجی · حالا چرا نیمه شب می زنه ، ساعت یک ونیمه · خب آدم نیمه شبا عاشقتره، یعنی آدم تو سکوت شب بیشتر و عمیقتر میتونه به معشوقش فکر کنه · چه جالب و رویایی . ولی خودمونیم ، خیلی هم عاشقه .آدم جالبیه .ازش خوشم میاد · حالا کم کم به حرف و احساس من می رسی گیسو خانم. اگه عاشق شدی بدون رودربایستی اعلام کن عزیزم، من بخاطر تو خودم رو کنار می کشم · مثل اینکه باز تب کردی! · پس بیا بریم پاشویه م کن · حالا لگن از کجا بیارم · لگن نمیخوام .بیا بریم پایین پیشش ، تبم پایین میاد گیسو زد زیر خنده و گفت: پس پاشویه منصوره اون همه چیز منه! دستت درد نکنه ، خیلی بی صفتی! تو هم عزیز منی! حالا میای بریم ؟ اشکالی نداره؟ نه مطمئنه،خیالت راحت باشه بریم ببینم ، اگه بدونی با منصور بدبخت میشی بازهم حاضری زنش بشی آره حاضرم چون خیلی دوستش دارم چرا بدبخت بشم؟ منصور آدم بدی نیست، من هم که حرف گوش کنم .مطمئنم منصور زن دوست و خانواده دوسته. اهل آزار و اذیت نیست مثلا اگه بهت بگه دوست ندارم با خواهرت بری و بیای چی؟ دیگه چی؟ بیخود میکنه.من فقط تو دنیا تو رو دارم گیسو بیا از حالا دعواها شروع شد از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن شدیم . به گیسو علامت دادم که شلوغ نکند . چون عجیب رفته بود تو حس و مینواخت .آهسته روی مبل نشستیم .با احساس آرشه را روی سیمها حرکت می داد .وقتی تمام شد کف زدیم . ((عالی بود .فوق العاده بود . بطرف ما برگشت و گفت: شما اینجایین شیطونا.مگه خواب ندارین؟ مگه شما می ذارین آدم تو این خونه بخوابه .حالا اگه ناراحتین بریم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم جدا؟ دعا می کردین ما بیاییم پایین بله و چه زود حاجت گرفتم طوی که شما تو حس رفته بودین .فکر نمیکنم به چیزی جز الناز خانم فکر میکردین بله، خب، من وقتی مینوازم تمام حواسم به علت نواختنمه پس چطور به ما فکر میکردین؟ ما ضد ونقیض فکر میکنیم یا شما ضد ونقیض صحبت می کنین؟ شما ضد و نقیض فکر می کنین گیتی جان . حالا بهتر شدی؟ الحمدالـله گیسو خانم ، شما از دست این گیتی چی میکشین ؟ دلم براتون میسوزه چرا نگهش داشتین مهندس؟ بیرونش کنین تا نکشین . من حاضرم بکشم بد نیست کمی هم ما بکشیم آهنگهای درخواستی هم می زنین مهندس؟ البته! شما امر بفرمایین ! اگه سوء تفاهم نمیشه میخواستم آهنگ دختر زیبا رو بزنین خیلی از خودتون متشکرین ها! زدیم زیر خنده ، گیسو گفت: خواستیم کمی بهمون تلقین بشه ، وگرنه می دونیم زشتیم اختیار دارین .بنازم هنر خالق را ای کاش خالق مهربون یک جو شانس هم چاشنیش میکرد همینکه شما مردها رو خوشبخت می کنین واسه خدا کافی بوده شما لطف دارین .چه فایده، شما که از زن جماعت بیزارین! خب حالا تغییر جهت دادم چه جالب! به شمال؟ شرق؟جنوب؟غرب؟ کدوم جهت؟ به شمال غربی! گیسو نگاهم کرد و لبخند زد .منظورش را متوجه شدم .آخر شمال غربی منصور من نشسته بودم. منصور زیر چشمی نگاهی به من کرد . بعد ویولن را زیر چانه اش گذاشت و برای نواختن آماده شد . با حالتی با مزه گفت: دیگه آوازشو نمیخونم که نیاین منو ببوسین ، چون حواسم پرت میشه هم طاقت این افتخارات رو ندارم . صدای خنده فضا را پر کرد .منصور مرا ببوس را نواخت و ما را به دنیای بوسه ها برد. وقتی تمام شد برایش دست زدیم .تشکر کرد و گفت: خب حالا آهنگ درخواستی شما چیه گیتی جان؟ تو را دوست دارم گیسو جابجا شد و چشم غره ای رفت .یعنی خاک بر سرت کنن .کمی اعتماد به نفس داشته باش. یکی نبود بگوید اینکه بهتر از آهنگ مرا ببوس است .منصور ابرویی بالا انداخت و سرش را بعلامت رضایت کج کرد و گفت: اتفاقا منم تصمیم داشتم همین آهنگ رو بزنم آهنگ که تمام شد .گیسو گفت: حالا کی رو دوست داری گیتی جان. بگو ما هم بدونیم منصور گفت: یه بنده خدا رو! زدیم زیر خنده .ادامه داد: البته یه بنده خدایی که جاش زیر بالشه و نزدیک بود خفه بشه ، من به دادش رسیدم . باز به سرفه افتادم .به ما خنده نیامده بود. گیسو هم که دلش را گرفته بود و می خندید .منصور هم با خنده بلند شد و ویولنش را سرجایش گذاشت . برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: ایشون رو که به چشم برادری دوست دارم مهندس، منظور گیسو چیز دیگه ای بود در حالیکه می نشست گفت: خب اون کیه . بگو بدونیم .برادرت خوشحال میشه . فکر نمیکنم ، چون شما مخالف ازدواج منید حالا شاید تجدید نظر کردم. قبل از اینکه ازدواج کنم بهتره شما رو سر و سامون بدم. تمام ذوق و شوقم کور شد. ای که خدا لعنتت کنه! من فقط حالت رو گرفتم ولی تو جونم رو گرفتی. منصور!گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن . منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟ غیر از مهندس فرهان! جدی؟ راستش در همسایگی ما.......... بس کن گیسو! گیتی بالاخره باید یکی برای ما بزرگتری کنه یا نه؟ خب چه کسی بهتر از مهندس متین اگر یک بچه پنج ساله هم آنجا بود دقیقا متوجه رنگ پریدگی منصور میشد گیسو جان بلند شو بریم بخوابیم نه گیسو خانم بنشینین، به حرف گیتی توجه نکنین راستش یکی از اونا همسایه ماست. دندانپزشکه .پسر خوب و موقری یه. مادرش چند باری به من گفته .میگه گیتی رو برای پسرش میخواد و منو برای برادرش .اون یکی هم کسی یه که مغازه پدرمو از ما اجاره کرده .اونم پسر با ایمان و خوبیه .خیلی هم وضعش خوبه .اسمش هم کیوانه .البته یکی هم فامیلمونه که اسمش فرشیده .مهندس راه و ساختمانه و البته بیش از حد گیتی رو میخواد گیسو یکبارگی جعفر آقا و اصغرآقاو آقا غلام و آقا قربون رو هم بگو حالا بذار فعلا مهندس رو این دوتا فکر کنه تا بعد تا حالا با خودت شخصا صحبت کردن گیتی ؟ ای،تا حدودی منصور ابرویی بالا انداخت و گفت : همه شون؟ فقط فرشید و کیوان خب، خودت نظرت چیه؟ نگاهی به گیسو کردم فهمیدم باید فیلم بازی کنم : والـله ، خب ، بالاخره باید سرانجام بگیرم .چون گیسو هم خواستگار داره و تا من ازدواج نکنم اون ازدواج نمی کنه .از طرفی به مرد جماعت اطمینان ندارم .اینه که تا مطمئن نشم فرهان بهتره یا علیرضا جوابی نمی دم بی اختیار دستش به پاکت سیگارش رفت و سیگاری برداشت .من و گیسو به هم نگاه کردیم. گفتم: گیسو حق نداری بری شرکت مهندس ها! برای چی؟ گویا ایشون براشون خیلی سخته .ما دوست نداریم باعث ناراحتی ایشون بشیم . در حالیکه سیگار را از روی لبش برمی داشت گفت : لااله الا الـله ، چشم مسئولیت سنگینی رو بر عهده گرفتن .سخت نگیر ولی امروز روز دومه .ساعت دو و نیم بامداده .بنابراین از جیره روز دومشون کم میکنم خوبه رزق و روزی مون دستت نیست، گیتی خانم خب گیتی جان، بلند شو بریم بخوابیم تا آقای مهندس هم کمی فکر کنن .شاید هم بخوان استراحت کنن من عادت دارم بیدار بمونم ممنون. اونوقت صبح نمی تونیم بیدار بشیم . شب بخیر شبتون بخیر .فقط اومدین اعصاب منو به هم بریزین و برین .آره؟ لبخندی زدیم و از پله ها بالا رفتیم میان پله ها گیسو گفت: مهندس بهتره اینبار اینطور دعا کنید : خدایا اگه مصلحته و بدتر مایه ناراحتیم نمیشوند بفرستشون پایین . تا به اتاق رسیدیم پقی زدیم زیر خنده خوشم اومد گیسو .خوب حالش رو جا آوردی اگه با غیرت مردها بازی کنی زود خودشونو لو می دن. تا منو داری غصه نخور! خیلی تو هم رفته بود، ولی بازهم فکر میکنم نمیخواد خواهرش رو شوهر بده عجله نکن، معلوم میشه حالا نره سراغ علیرضا ما که بهش آدرس ندادیم مگه تو آپارتمان ما چند تا علیرضا هست؟ عاقلتر این حرفاست. مگه بچه س؟ خوب خواستگاری کرده ، گناه که نکرده شب بخیر .بگیر بخواب انقدر فکر نکن تو هنوز معنی دوست دشتن رو نمی دونی گیسو .من عاشقش نیستم ، دوستش دارم ، برای همین هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم بگیر بخواب حال داری؟ دختر زده به سرش!عاشقش نیستم ولی دوستش دارم! دیوونه شده گیسو خوابید ، ولی من خوابم نبرد .بنابراین ترجیح دادم بنشینم وقایعی را که گذشت بنویسم .خوش بحالت گیسو که فکرت راحته .ایشاءا... خدا عاشقت کنه ! ************************** سیزدهم فروردین را همراه گیسو، مادر، منصور و خانواده ثریا به لواسان رفتیم و حسابی خوش گذراندیم و به منزل منصور برگشتیم .یکشنبه پانزدهم فروردین گیسو و منصور به شرکت رفتند . من هم تا حدودی حالم بهتر شده بود ولی هنوز سرفه میکردم. ساعت دو بعدازظهر بخانه آمدند .منصور یک جعبه شیرینی خریده بود. آن را به من داد و گفت : شیرینی شاغل شدن گیسوئه .مبارک باشه ممنونم لطف بزرگی کردین. مادر وگیسو مشغول صحبت شدند جعبه را روی میز گذاشتم و دنبال منصور بالا رفتم و گفتم : مهندس، نمیشه یه جوری تو شرکتتون منو هم استخدام کنین . نه نمیشه . شما جات همینجاست. اتفاقا چقدر خوب شد ، هم تو شرکت تو رو می بینم ، هم تو خونه .اینطوری دلم کمتر تنگ میشه. امسال خدا، همینطور پشت هم برام میخواد ولی من اصلا حاضر نیستم اینجا بمونم و شاعد غرغرهای خانمتون بشما یا خودم باشم بالاخره یه کاری میکنیم که خواسته شما هم بر آورده شه مثلا ازدواج نمی کنین؟ ازدواج که میکنم ، چون وارث میخوام، ولی با کسی که تو هم راضی باشی و انقدر با اعصاب بنده بازی نکنی . تو پله آخر گفتم: ولی من میخوام ازدواج کنم .فکرهام رو کردم ایستاد و نگاهم کرد . برای همین میخوام تو شرکتتون استخدام شم که کار دائمی داشته باشم ، بعنوان منشی یا حسابدار . دلم میخواد وقتی به خونه همسرم میرم شاغل باشم. باز با غضب نگاهم کرد و گفت: دیگه نشنوم اسم ازدواج رو بیاری گیتی ها ! بار آخرت باشه. متاسفم مهندس ، ولی با آینده من نمی تونین بازی کنین. نمیشه که تا آخر عمر تو این خونه بمونم .منم حق زندگی دارم .نمیشه که شما ازدواج کنین و من نکنم .این خودخواهی محضه .قول می دم بهتون سربزنم از حرص با دندون گوشه لبش را می گزید . گفتم: حالا خواستم بدونم بنظر شما فرهان مناسب من هست یا نه؟ خیلی وقته منتظر جواببه کیفش را به دست چپش داد و چنان سیلی محکمی توی گوشم خواباند که برق از چشمهایم پرید. در حالیکه دستم را روی گونه ام گذاشته بودم و نگاهش میکردم ، راهش را کشید و به اتاقش رفت و در را محکم کوبید . بغض داشت خفه ام میکرد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. ولی باید گریه میکردم، اما نشد چون گیسو داشت بالا می آمد. برخودم مسلط شدم .انگار نه انگار اتفاقی افتاده چرا اینجا ایستادی گیتی ؟ یکدفعه سرم گیج رفت چرا؟ ضعیف شدم برم برات شربت قند بیارم؟ نه،استراحت کنم بهتر میشم ..برای ناهار بیدارم نکنین مگه نمی گی ضعیف شدی، پس باید غذا بخوری ! میخورم، ولی بعد مادر پایینه؟ آره مهندس امروز لطف کردن و تمام کارخونه و شرکت رو نشونم دادن .چه کارخونه بزرگیه. تو دلم گفتم: مرده شور خودش و کارخونه ش رو ببره ای کاش نذاشته بودم گیسو رو استخدام کنه منشی مهندس هم منو با کارها آشنا کرد خوبه،ایشاءا... بسلامتی. دیگه وقتشه که من برم خونه استراحت کنم تو از این خونه دل بکنی؟ خیلی راحتتر از اونچه که فکرشو بکنی پتو را رویم کشیدم .گیسو گفت: من برم از اتاق خانم متین ژورنالش رو براش ببرم . انگار آخر هفته مهمونی دعوتین .میخواد مدل انتخاب کنه . به خیاطش گفته عصر بیاد کی دعوت کرده؟ نمی دونم ژورنالش تو کشوی میز توالتشه گیسو .منو بیدار نکنین باشه بابا، لالا کن گیسو رفت و در را بست .چشم به سقف دوختم و به حرکت زشت منصور فکر کردم .چطور جرات کرد تو صورتم بزند . هر چه فکر کردم چرا زد، چیزی دستگیرم نشد.بالاخره فهمیدم که من را اسیر و اجیر خودش کرده تا مثل یک برده فرمانبردارش باشم. با این تفاوت که آن برده خواهر ناتنی اوست .خوشبختانه خوابم برد وگرنه دیوانه می شدم . ساعت پنج گیسو به اتاقم آمد خودم را به خواب زدم .سوهان ناخنش را از کیفش برداشت و لبه تخت نشست و گفت: چرا کتک خوردی گیتی جون؟ عجب دستهای سنگینی هم داره،لامذهب جا خوردم ، ولی جواب ندادم با توام گیتی! بخاطر تجویزهای تو! اتفاقا تا تو رو دارم باید غصه بخورم تجویزهای من؟ مگه نگفتی با غیرتش بازی کن ؟ خب کردم ، سیلی هم خوردم چی گفتی؟ گفتم میخوام ازدواج کنم .فرهان مناسبه یا نه خب، حالا چرا ناراحتی؟ تو بودی می رقصیدی؟ آره، چون می فهمیدم دوستم داره خب اینو که خودمم می دونستم منکه فکر میکنم اون تو رو بعنوان همسر آینده ش دوست داره، نه بعنوان خواهر اگه چیزی بهت گفته بگو، وگرنه نمیخوام دلداریم بدی، منکه دیگه ازش بدم اومد این بود معنی دوست داشتن؟ عاشقش نیستم ، ولی دوستش دارم! پس یعنی این! تو خودت می دونی من غرورم رو به عشق نمی فروشم.دوستش دارم ولی دیگه نمیخوام ببینمش.یکی دو روز دیگه هم از اینجا می رم .این بهترین کاره. از حالا که بزنه تو صورتم، پس فردا میخواد چکار کنه؟ تو که می گفتی بد اخلاقی شو تحمل میکنی بد اخلاقی، نه دست بزن اون خودش هم الان ناراحته. دو قاشق بیشتر غذا نخورد .زود هم رفت بالا تو اتاقش .بهش نگی ها، ولی دوتا سیگار کشید انقدر بکشه که اندازه یه هندونه تو ریه ش غده سبز بشه ، به درک! بره بمیره.اگه تو رو امروز استخدام نکرده بود همین حالا می رفتم، ولی زشته حالا چقدر میخوابی!اینم زشته خب! حوصله ندارم، مریضم، جسم و روحم را بیمار کرده لعنتی، ببینم، تو از کجا فهمیدی سیلی خوردم؟ از جای انگشتهاش عزیزم .همون ظهر فهمیدم .به من می گن گیسو زرنگه نمی گن گیسو ملنگه .خانم متین میگه بریم با هم پارچه بخریم . مدل رو انتخاب کرد .خیاط هم نوع پارچه و اندازه ش رو تعیین کرد و رفت ، حالا میخوادبره خرید .بلند شو! من نمیام تو ببرش بگو گیتی تب کرده خودت بیا بگو .چند ضربه به در خورد . بفرمایین چقدر میخوابی دختر، بلند شو ضعف کردی! دست و پام می لرزه مادر جون، نمی دونم چم شده ضعیف شدیمادر.بلند شو غذات رو بخور، سرحال شی تا با هم بریم بیرون خرید اجازه بدین استراحت کنم با گیسو برین باشه عزیزم اصرار نمی کنم .گیسو جان رانندگی بلدی؟ بله، ولی بنده رو معاف کنین. یه مدتیه ننشستم پشت رل، میترسم بیا بریم، ترس نداره عزیزم شما خودتون رانندگی کنین. من اعصابش رو ندارم، بیا بریم ما رفتیم گیتی جان .برو غذات رو بخور .این منصور هم نمی دونم چه ش شده، رفته تو لک مربوط به ترک سیگاره مادرجون ظهر دوتا کشید این چه ترکی یه؟ باید به حسابش برسی چشم خداحافظ عزیزم خداحافظ گیتی . وباز سرش را از لای در آورد تو و با شست اتاق منصور را نشان داد و بوسه ای فرستاد . یعنی که آشتی کنان راه بینداز .کوسن روی تخت را برداشتم و بطرفش پرت کردم که به هدف نخور و به در خورد و در بسته شد. چند ضربه به در خورد و در باز شد سلام گیتی خانم! سلام ثریا خانم این کوسن چیه اینجا؟ پرت کردم در بسته شه.ببخشید تنبل شدم .پاهام میلرزه ثریا خانم خب غذا نخوردین!براتون بیارم؟ نه،خودم میام پایین. الان میل ندارم بلند شدم در را قفل کردم و دوباره آمدم خوابیدم .آنقدر فکر کردم و خودخوری کردم که نفهمیدم چطور ساعت شد هفت. احساس گرسنگی شدیدی داشتم، بلند شدم سر و وضعم را مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم .خیر سرش روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید . هیچ نگفتم و بطرف آشپزخانه رفتم که به ثریا برخوردم اومدین گیتی خانم؟ بله یه چیزی بیارم بخورین؟ رنگتون پریده بله ممنون بیارم سرمیز بدین می برم بالا من براتون میارم شما بفرمایید ممنون احساس کردم منصور نگاهم میکند ، ولی اصلا نگاهش نکردم و بالا رفتم . ثریا با سینی غذا وارد شد و گفت: بفرمایین گیتی خانم دستتون درد نکنه شما نمی دونین آقا چشونه؟ نه!از کجا بدونم؟ ظهر که اومد سرحال بود، شیرینی خریده بود حتما چون داره سیگار ترک میکنه ناراحته امروز که مرتب سیگار کشید .کاری ندارین؟ نه ممنونم . و رفت هنوز سه چهار قاشق نخورده بودم که چند ضربه به در خورد بله؟ گیتی!گیتی! میتونم بیام تو؟ جوابی ندادم در را باز کرد و پشت سرش در را بست که گفتم : در رو باز بذارین . در را باز کرد . بطرفم آمد. سینی غذا را که جلو من روی تخت بود کنار زدم و لبه تخت نشستم .آمد کنارم نشست .دستهایش را به هم قلاب کرد. کمی نگاهم کرد، اما من نگاهش نکردم بهت گفتم دیگه تکرار نکن ، ولی تو گوش نکردی سکوت کردم باور کن من اصلا نفهمیدم چطور اون کارو کردم .کنترلم رو از دست دادم گیتی سکوت کردم پس چرا هیچی نمی گی؟ باز سکوت. تو می دونی چقدر دوستت دارم . ولی مرتب انگشت رو نقطه ضعف من می ذاری . باز سکوت . دِ یه چیزی بگو. بزت تو صورتم! تلافی کن! باز سکوت . تو فرهان رو میخوای گیتی؟ باز سکوت دو بازوی مرا گرفت و مرا بطرف خودش برگرداند و گفت: تو چشمام نگاه کن!.... با توام! نگاهش کردم. فرهان رو دوست داری؟ من با شما حرفی ندارم آقا. پس انقدر سوال نفرمایین آقا کیه دیگه؟ هر لحظه بدترش میکنی! ما دوباره از هم فاصله گرفتیم .هر طوری هست این چند روز باقی مونده رو تحمل کنیم بهتره چند روز باقی مونده؟ من تا آخر این هفته در خدمتتون هستم . بعد هم مرخص میشم. دیگه داره رومون به هم باز میشه باز شروع کردی؟ نه، خواستم بدونین که دنبال پرستار باشین من متاسفم،معذرت میخوام. بخدا هزار بار خودم رو لعنت کردم .خودمم باورم نمیشه که زدم تو صورت قشنگت.گیتی! یکباره از این رو به آن رو شدم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.موهایم را نوازش کرد و گفت: من تا حالا دستمو رو هیچ بنی بشری بلند نکردم. یه دفعه زد به سرم! تو رو خدا گیتی با اعصاب من بازی نکن! ای کاش تو این خونه نیومده بودی که اینطور مجنونم کنی. دقیقه ای نیست که از مغزم بیرون بری. تو شرکت مدام حواسم اینجاست .اونوقت تو میگی میخوام برم؟ میخوام شوهر کنم؟ اشکهایم بدون توقف می چکید آخه چرا منصور. حرف حسابت چیه؟ ادامه دادم: آدم خواهرش رو اینطوری دوست داره؟ آره منصور؟ اگه منو جای ملیحه می دونی بدون، من حرفی ندارم .ولی به منم حق زندگی بده .انقدر بهم وابسته نباش . بعدها عذاب میکشی منصور.چون همسرت هیچوقت نمی ذاره باهام بگی، بخندی، به اتاقم بیای ، بعد عذاب می کشی. همانطور که با اشکهایم نگاهش میکردم ، سرم را میان دو دستش گرفت، با دو انگشت شستش اشکهایم را پاک کرد.صورتش را جلو آورد . قلبم فرو ریخت. ولی گفت: نمیخواد غصه برادرت رو بخوری ، فقط از پیشم نرو گیتی. خوب، دوستت دارم، چکار کنم؟ ای که خاک بر سرت کنن. ای ایشاءا... اون لبات رو گل بگیرن! اون زبونت رو طناب پیچ کنن که اینطور با احساس من بازی میکنی مرد! تا کی؟ همیشه، تا وقتی زنده م پس من چی؟ حق زندگی ندارم؟ من وارث میخوام ؟ چرا نداری؟ تو هم ازدواج میکنی، بچه دار میشی، ولی اونطور که من دوست دارم تو چطور دوست داری منصور دلم میخواد تو مال کسی باشی که من دوست دارم. کسیکه لیاقت همسری تو رو داشته باشه. کسی که دوستت داره و برات میمیره . کسی که قدرت رو بدونه، چون تو با همه فرق داری .دلم نمیاد حروم بشی اونطورها هم که فکر میکنی نیستم هستی! مگه فرهان چشه! اگه بهتر از فرهان سراغ نداشتم بی درنگ رضایت می دادم . چون آستینم رو کنده انقدر التماس میکنه . ولی باز هم کسی بهتر از او حرفت منطقی نیست. بهت قول نمی دم منصور باز عصبانی می شم ها سکوت کردم منو می بخشی؟ سکوت معذرت میخوام، قول می دم دیگه تکرار نشه . منو ببخش . می ذاری جاش رو ببوسم معلومه که نه پس منو ببخش نبخشم چکار کنم؟ موهایم را نوازش کرد، چند ضربه به در خورد ، به هم خیره شدیم بفرمایین، در که بازه ثریا از دیدن منصور که مقابلم نشسته بود جا خورد و یک قدم به عقب رفت بیا تو ثریا، چرا رفتی؟ مزاحم نباشم اختیار دارین بفرمایین .داریم صحبت میکنین اومدم سینی رو ببرم ، ولی مثل اینکه نخوردین ببرش ثریا خانم، دیگه نمیخورم بخور گیتی، تو که چیزی نخوردی نه ممنون، میخوام یه دفعه شام بخورم ثریا سینی را برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و رفت نکنه فکر کنه ما............ خب بکنه یعنی چی؟ برای شما بد نیست، برای بنده بده! اینجا همه جز خودت می دونن تو عزیز منی، حالا بلند شو بریم بیرون گشتی بزنیم . حوصله ندارم منصور بلند شو دیگه . لازمه باز هم عذرخواهی کنم؟ کجا بریم؟ پارکی، جایی آخه شاید مادر جون فکر کنه نخواستم با ایشون برم من براش توضیح می دم. اون از خداشه ما رو با هم بفرسته بیرون .نگی زدم تو صورتت ها! بیچاره م میکنه. حداقلش اینه که دوباره دو سال باهام حرف نمیزنه لبخندی زدم .بلند شد بطرف در رفت و گفت: من می رم آماده شم. پایین منتظرم بلند شدم ، آبی به سر و صورتم زدم و کت دامن مغز پسته ای قشنگی پوشیدم . موهایم را کمی ژل زدم و تا می توانستم بردمش بالا و رهایش کردم .این مدل خیلی به من می آمد .مثل آبشار می شد . در پله ها به ثریا برخوردم. تشریف می برین بیرون؟ آره ثریا خانم .مهندس میگن بریم گشتی بزنیم برید خانم. بلکه لرزش دست و پاتون خوب بشه برید خانم، بله لرزش دست و پاتون خوب بشه . هر دو زدیم زیر خنده . ((ثریا خانم ما رو گرفتی ها!)) آهسته گفت: کم کم دارین به حرفای من می رسین! الهی شکر! ای بابا، ثریا خانم الان می گفت میخوام شوهرت بدم به یکی که قدرت رو بدونه .میخواد در حقم برادری کنه . بشنو ولی باور نکن .بگو شما برو اول فکری بحال خودت بکن که داره میشه سی و پنج سالت . اصلا میخواستی بگی کی بهتر از شما با خنده از ثریا خداحافظی کردم. وقتی توی حیاط آمدم. آقا نبی کنار منصور ایستاده بود و با او صحبت میکرد سلام آقا نبی سلام خانم .حالتون بهتره الحمدالـله؟ بله، کمی بهترم سرمای سختی خورده بودین بله آقا نبی، از همه چیز دنیا سختهاش مال ماست خدا نکنه . سوار ماشین قرمز شدیم و بطرف فرحزاد حرکت کردیم .روی تختی نشستیم . از او پرسیدم: پدرتون چطور فوت کرد؟ یه شب بهاری، بارون تندی می بارید . اونشب تو خونه ما جشن بزرگی برپا بود. جشن تولد ملیحه . حال پدرم زیاد خوش نبود . پدرم آسم داشت .اونشب تنفس اون دچار مشکل شده بود، ولی تا میتوانست تحمل کرد. ما هم سرمون گرم بود. گویا دیگه نمیتونه تحمل کنه و از مامان میخواد همراهش بره بالا. ولی مادرم حواسش به دوستاش و صحبت بود و اهمیت نداد و پشت گوش انداخت .حاضر نبود یه دقیقه از خوشی هاش دست بکشه. البته پدرم رو خیلی دوست داشت، ولی وقتی به دوستهای همسن و سال خودش می رسید دیگه حواسش به کسی نبود . در ضمن فکر میکرد ناراحتی پدرم مسئله حادی نیست و مثل همیشه س. آخرشب که مهمونا میخواستن برن از ثریا خواستم بره پدر رو صدا کنه .ولی ثریا رنگ و رو پریده و اشک ریزان برگشت . زبونش بند اومده بود . من و ملیحه و مادر بسمت اتاق پدر دویدیم و با پیکر بی جانش رو به رو شدیم. وقتی فکر میکنم در تنهایی چطور جون داده ، از خودم و مادرم بدم میاد .مادر که جیغی کشید و از حال رفت . خلاصه مهمونی اونشب ما شد عزا .ضربه روحی شدیدی بود. پنج ماه بعد ملیحه تو دریا غرق شد. اونجا هم مطمئنم مادرم گرم صحبت بوده .آخه ملیحه گاهی رگ پاش می گرفت. فکر میکنم رگ پاش گرفته و نتونسته شنا کنه ، وگرنه شناگر ماهری بود. یه روز که خیلی عصبی بودم سرمادر فریاد کشیدم مسبب مرگ پدرم و خواهرم بوده . و با پرحرفی هاش اونها رو نابود کرده .مادر هم از اون به بعد سکوت کرد و دم نزد .انگار میخواست هم خودش رو تنبیه کنه هم منو. منم از حرفم پشیمون شده بودم .حرفم غیر منطقی بود اما مادر بعد از اون دیگه حرف نزد. از دست دادن پدر وخواهر ، و غم بیماری مادر منو منزوی کرد. دیگه از زن جماعت بدم می اومد. مادرم که این بود وای بحال غریبه ها . خلاصه نزدیک دو سال خونه ما تبدیل به ماتمکده شد تا اینکه تو فرشته مهربون اومدی و ما رو از اون وضع در آوردی .اعتراف میکنم خدا، و محبت رو فراموش کرده بودم .حق با تو بود گیتی ، تو دوباره ما رو زنده کردی .ازت ممنونم من کاری نکردم ، فقط وسیله بودم . همیشه بهتون می گفتم شما ذات اصلی تون رو قایم می کنین . من اینو از همون روز اول فهمیدم .مشکلات برای همه هست ، کم یا زیاد . باید مقاوم بود. ما باید مشکلات رو از بین ببریم ، نه مشکلات ما رو. تو اینهمه خوی و درستی را از کی یاد گرفتی گیتی؟ بهت غبطه میخورم شما لطف دارین . راستش مادرم خیلی در تربیت ما موثر بوده .من هر چه دارم از او دارم . خدا رحمتشون کنه کم کم بریم .مادر و گیسو حتما اومدن بریم هنگام برگشت بخانه، از یک بوتیک لباسی را که در بازی به من باخته بود برایم خرید و بخانه برگشتیم .مادر کمی سر به سر ما گذاشت و گفت : که دست و پات میلرزه؟ باور نمی کنین مادرجون؟ چرا عزیزم، منصور! اگه الناز تو و گیتی رو با هم می دید که خفه ت کرده بود. حالا تو هیچ، گیتی رو بگو! صدای خنده برخاست به الناز چه مربوطه؟ پس مربوط نیست؟ خوشحال شدم بجای اینکه حسودی کنه، کمی از گیتی اخلاق و رفتار یاد بگیره، موفق تره **************************** امروز ظهر گیسو همراه منصور به خانه نیامد. البته از قبل گفته بود که بخانه خودمان می رود. جشن تولد المیرا است .هر چه میکنم به این میهمانی نروم منصور قبول نمی کند . می گوید اگر نیایی ما هم نمی رویم . او هم نقطه ضعف مرا پیدا کرده یک روز به جشن مانده، خیاط لباس فوق العاده شیکی را که مادرجون برایم سفارش داده بود آورد. لباسی از ساتن سرمه ای مدل اسکارلتی، با یقه دلبری تقریبا باز و آستینهای کوتاه همراه دستکش های بلند که یک پاپیون بزرگ هم پشت کمرش میخورد .وقتی آنرا پوشیدم مادر و ثریا خیلی تعریف کردند. خانم متین گفت: منصور تو رو تو این لباس ببینه دیوونه تر میشه گیتی جان، حالا نمی دونم به چشم خواهری یا به چشم عشق، ولی می دونم که نمی ذاره از کنارش تکون بخوری . ثریا گفت: ما که روز و شب دعا می کنیم که گیتی خانم همسر آقا بشن . تا خدا چی بخواد! · این الناز لعنتی اگه نبود شک نداشتم. ولی مگه اون می ذاره .انقدر پر روئه که حد نداره . یه ساعت پیش مادرش تماس گرفت گفت میاد اینجا که در مورد منصور و الناز صحبت کنه .گفتم منصور رفته بیرون.گفت با خودتون میخوام صحبت کنم خشکم زد. · من نمی دونم که تو دهن اینا انداخته کا ما الناز رو میخوایم. والـله تا حالا منصور یکدفعه نگفته الناز رو میخوام. خودشون می برن، خودشون می دوزن . من و منصور هم باید اطاعت کنیم . عجب دنیایی شده آن لباس که هیچی ، هوا هم روی بدنم سنگینی میکرد . قلبم داشت از جا کنده میشد . ساعت هفت بعد از ظهر خانم فرزاد آمد . پایین نرفتم و از پا گرد به صحبتهاشون گوش کردم · والله راستش خانم متین، مزاحم شدم تا بالاخره برای این دوتا جوون دستی بالا کنیم، حقیقت، خواستیم بدونیم شما الناز رو میخواین یا نه؟ · الناز خانم دختر خوبیه . ما دوستش داریم اما، والـله تا حالا منصور راجع به ازدواج با من صحبت نکرده ، اینه که نمی دونم چی بگم · الناز مدتیه با وجود گیتی خانم نگران شده، من هر چه بهش میگم که منصورخان گیتی رو بعنوان خواهر دوست داره باور نمیکنه .البته حقم داره. منصورخان توجه چشمگیری به گیتی خانم داره و این ما رو هم به شک انداخته .اگه ایشون الناز رو میخواد که زودتر دست بکار بشیم .حقیقت، برای الناز خواستگار ایده آلی اومده که البته منصور خان ایده آل ترن .اما اگه ایشون الناز رو نمیخواد، ما هم باید بالاخره به خواستگارش جواب بدیم . الناز منصور خان رو خیلی دوست داره . ما هم همینطور، ایشون باعث افتخار ما هستن. می دونم کار خوبی نکردم پا پیش گذاشتم، ولی تکلیف باید معلوم بشه .نه الناز زشت و ترشیده س . نه قصد و غرضی داریم . پس مطمئنم که سوء تفاهم نمیشه . اگر جوابتون مثبته که انشاءا... ما فردا شب تو تولد المیرا تاریخ نامزدی رو اعلام کنیم، اگه هم جواب منفی یه که هیچ. به زور نفس می کشیدم. همانجا کنار نرده ها دو زانو نشستم. خدایا! منصور فقط تا فردا به من تعلق داشت . اصلا باورم نمی شد. این تقاص کدام گناه است که من پس می دهم . منم مثل شما خانم فرزاد. والـله از کارهای منصور سر در نمیارم . تا حالا نه در مورد الناز جون با من صحبت کرده نه گیتی جون، فقط می دونم شدیدا به گیتی وابسته شده .اینه که اجازه بدین با خودش صحبت کنم . بعد جواب رو بهتون بدم . من شب باهاتون تماس می گیرم ممنون می شیم. ببخشید پر رویی کردیم. اختیار دارین ، کار درستی کردین . بالاخره باید روشن بشه . شاید منصور اصلا نخواد زن بگیره . نمیشه که الناز خانم بلا تکلیف بمونه بله حق با شماست . خب حال خودتون چطوره؟ داروهام رو کم کردم . از سر لطف خدای مهربون و دختر مهربونم ، بهترم . خدا رو شکر . دیگر توان نداشتم . به اتاقم رفتم و اشک ریختم . ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.
خیلی خوشحالم! خیلی!
ممنونم
خودتون دیدین چی به من گفت . قسم میخورم فراموش کرده بودم .منظوری نداشتم .
می دونم. منصور هم اهل این حرفها نیست .خودم تعجب کردم .نمی دونم چرا اینکار رو کرده
عیب نداره، عوضش باعث شد صدای قشنگ شما رو بشنوم . همینکه به آرزوم رسیدم همه چیز رو فراموش کردم
ممنونم عزیزم
چرا سکوت می کردین مادرجون؟
خب، آدم تا شنونده نداشته باشه برای چی باید حرف بزنه؟
ولی من که بودم
میترسیدم به منصور بگی، ولی امروز دیگه طاقتم تموم شد
یعنی بازهم نمی خواین اون بفهمه
نه
چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه وجواب بگیره
باید تنبیه بشه
تنبیه بشه؟ چرا؟
یه روز بهم گفت قرتی بازی وحرافی من باعث مرگ پدر وخواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبیه کردم هم اونو
پس با بقیه چرا حرف نزدین؟
نمیخواستم فکر کنن با منصور قهرم .ولی خدا تو دختر مهربون و پاک رو برام فرستاد
باور کنید از لحظه ای که دیدمتون مهرتون به دلم نشست .خیلی دوستتون دارم
من هم همینطور عزیز دلم . قول بده به منصور نگی
اگه میخواستم اینجا بمونم این قول رو نمی دادم . ولی حالا می دم.
مگه میخوای بری؟
بله مادر، بهتره برم .اجازه بدین غرورم رو حفظ کنم .شما هم که الحمدالـله دیگه نیاز به من ندارین .می دونم که دلم براتون خیلی تنگ میشه .صبحها میام بهتون سر میزنم
من به تو نیاز دارم. نذار پشیمون بشم که چرا حرف زدم
نه، من قبل از صحبت شما این تصمیم رو گرفتم .دیگه نمیتونم اینجا بمونم
میخوای از دوریت دق کنم و دوباره عصبی بشم ؟
خدا نکنه
پس بمون
شرمندهم نکنین .الان نرم چند روز دیگه مهندس عذرم رو میخواد .چون شما که نمی خواین باز هم حرف بزنین
اون چنین کار نمی کنه
چیزی رو که اصلا فکرشو نمیکردم ، امشب دیدم . اینکه دیگه پیش بینی شدهس
خانم متین بلند شد وگفت: تو هیچ جا نمی ری ، چون من نمی ذارم و بطرف در رفت
اگه ندیدمتون خدانگهدار مادر
صبح باید بیای وگرنه از دستت ناراحت می شم .و رفت
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسایلم را جمع کردم .ساکم را برداشتم و پایین رفتم . خیر سرش نشسته بود حساب کتاب میکرد (( ایشاءا... مرده شور ببردت! ایشاءا.... کارخونه ات رو سیل ببره . هم آغوش الناز دیوونه بشی که زجرت بده ، انقدر که هرروز آروزی منو......)) به ثریا برخوردم .اِ خانم تشریف آوردین؟ داشتم می اومدم صداتون کنم برای شام
با زاویه دیدم متوجه شدم سرش را بالا کرد و به ما خیره شد
ممنونم ثریا خانم. من دارم می رم. اگه بدی دیدین حلال کنین
کجا دارین می رین؟
خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقیه خداحافظی کنین
بلند شد بطرف ما آمد .ثریا گفت: آخه برای چی دارین می رین؟ ما همه بشما عادت کردیم گیتی خانم
آدمها باید تو این دنیا به هیچ چیز عادت نکنن .منم بشما عادت کردم ، ولی مجبورم ثریا خانم
در سه قدمی ما ایستاد و با خونسردی گفت: کجا خانم رادمنش؟
دلم نمیخواست حتی جوابش را بدهم، ولی بالاخره نان و نمکش را خورده بودم .گفتم: اونجا که دل خوشه
صبح که تشریف میارین؟
نخیر
از دست من ناراحت شدین؟
بله،ولی زود فراموش میکنم .این مرام بعضی از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .
طعنه می زنین؟
حرف دلم رو میزنم
دستهایش را در جیبش کرد وگفت: پس بالاخره جا زدین
حالا میفههم که نه تقصیر پرستارها بوده ، نه تقصیر مادر
اگه شما برین من جواب مادر رو نمیتونم بدم.
ایشون که از شما سوالی نمی کنن .تازه بهتر بود قبلا به این مسئله فکر میکردین
خانم عزیز ، خب شما چرا فراموش کردین بگین؟
شما که قضاوت فرمودین .فکر کنین به همون علت
خب، شاید من زود قضاوت کردم .معذرت میخوام
گاهی اوقات عذرخواهی غرور آدمها رو برنمیگردونه مهندس متین .با اجازه تون می رم . برای همه چیز ممنون .ثریا خانم خداحافظ
صبر کنین!
ثریا گفت: گیتی خانم، آقا که معذرت خواهی کردن .حتما براشون عزیز ومحترمید
عزیز ومحترم؟ عزیز ومحترم نه ثریا خانم .عزیز ومحترم کس دیگه اییه .تازه امروز نرم فردا بیرونم میکنه
متین چنگی به موهایش زد وگفت: حالا تا اون موقع .فعلا که مادر به شما عادت کرده،از کارتون راضی ام ، حرف زدن مادر اهمیتی نداره. فقط تصمیم داشتم دیگه خرج تراشیهاتون رو قبول نکنم
اونها خرج تراشی نیست، فراهم کردن زمینه آرامش و رفاهه
حالا هرچی که شما اسمش رو می ذارین، دیدین که موثر نبود.
بود. خیلی معذرت میخوام که این رو میگم ، ولی دیدن نتایج کار من چشم بصیرت میخواد
مادر فقط کمی اجتماعی تر شده، همین
این کافی نیست؟ مگه من چند وقته که اینجا هستم ؟هنوز یه ماه نشده
من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببینم .شاد و پرانرژی و پرحرف
مگه از پرستارهای قبلی چنین انتظاری داشتین که از من دارین؟
خب شما روانشناسی و مرتب خرج می تراشین که بلکه مادر روحیه اش عوض شه.
من به اندازه یه روز پول تو جیبی شما خرج تراشیدم . اون رو هم حاضرم تقدیم کنم
منظورم این نبود
کمی فکر کنین چیکار کردین که مادرتون باهاتون یه کلمه حرف نمی زنه
من؟
بله،شما
اینم از نگاهش فهمیدین؟
سکوت کردم
با شما چرا حرف نمی زنه ؟ شما که دریای محبت و احساسید .
باز سکوت کردم .نه، قول دادم. باید جلوی دهانم را بگیرم
چرا سکوت کردین ؟حرف منطقی جواب نداره،آره؟
راهم را کشیدم بروم
خانم عزیز ، من عذرخواهی کردم، چقدر کینه ای هستین!
متاسفم .اینجا دیگه جای من نیست .خداحافظ!
اقلا صبر کنین حقوقتون رو براتون بیارم
من حقوق نمیخوام
من دوست ندارم منتی رو سرم باشه
منتی نیست .من حقوقم رو یه ساعت پیش گرفتم
با تعجب نگاهم کرد .
چیزی که من گرفتم مادی نبود
آه! همون نگاه مادرانه!
سری به افسوس تکان دادم و خودم را به در رساندم
صبر کن گیتی جان
بر جا میخکوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نیمه باز به خانم متین چشم دوخته بودیم که از پله ها پایین می آمد و با غضب به منصور نگاه میکرد. رو به روی منصور قرار گرفت و گفت: تو هیچکس رو برای خودت نگه نمی داری، البته برخلاف خواسته قلبی ات
بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنری عزیزم
گفتم که باید برم مادرجون. بهتون سر میزنم .قهر که نکردم .می رم که مهندس و الناز خانم راحت باشن
اگه بری یک لحظه اینجا نمی مونم به روح محسن و ملیحه قسم، می رم ساختمون پشتی
منصور و ثریا خانم به من نگاه میکردند
تو مگه بخاطر منصور اومدی که بخاطر منصور بری. تو برای من اینجا هستی و منم دوست دارم که بمونی .چیه خشکت زده منصور؟
والـله منم دوست دارم گیتی خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهی کردم.بازم میگم .گیتی خانم، معذرت میخوام.دلتون میاد که مامان منو ترک کنین؟...... ثریا ساک و کیف گیتی رو بگیر ببر بالا
چشم،الهی شکر! نمی دونین چقدر خوشحالم که شما رو در حال صحبت می بینم ، خانم جون!
ممنونم ثریا
ثریا کیف و ساک را از من گرفت.
مامان جان شما از کی صحبت می کنین؟باورم نمیشه.
از وقتی اشک عزیز دل منو در آوردی
من حاضرم دارم بزنین گیتی خانم .سرحرفم هستم
لبخند تلخی زدم
چرا به من نگفتین مادر باهاتون صحبت کرده؟ فقط در برابر سوالات من سکوت کردین
برای اینکه من ازش خواستم
متین مادرش را در آغوش کشید وگفت: نمی دونم بخندم یا گریه کنم .الهی شکر .خیلی خوشحالم . و مادرش را بوسید .
خانم متین دست دور شانه های من انداخت وگفت: بیا بریم شام بخوریم عزیزم
چند قدم که رفتیم منصور گفت: گیتی خانم؟
بله؟
منو بخشیدین؟
مهم نیست
بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگی کردین
من فقط وظیفهم رو انجام دادم
من رو به محفل گرمتون دعوت نمی کنین؟ منم گرسنمه.
من و مادر لبخند زدیم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگیت رو هم برطرف میکنه
انگار یخ روی دلم گذاشتند .خیلی دلم خنک شد که حرف دل مرا زد
منصور با لبخند گفت: الناز کیه دیگه. حالا ما یه غلطی کردیم .البته ببخشید
پس اگه غلط کردی بیا بشین پسرم
دور میز نشستیم
خب از کی دست یه یکی کردین منو فریب بدین؟
از وقتی گیتی جون حقوق گرفت
زدیم زیر خنده
پس حقوقتون رو گرفتین. خرو شکر
مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمی تونیم حقی رو که به گردن ما داره ادا کنیم .این دختر جواهره
تازه فهمیدین مامان جان؟
فکر نمیکردم انقدر کینه ای باشین .خیلی دل نازکین .ماهم که نازکشی بلند نیستیم متاسفانه
تو برو ناز الناز رو بکش .همون به درد تو میخوره
ای به چشم.
این حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پیش می کشید ، با پا پس میزد
ثریا با ظرف جوجه کباب وارد شد و آنرا سر میز گذاشت و رفت . منصور برای ما جوجه کباب گذاشت و گفت: یه چیزی بگم باور می کنید؟ سکوت کردیم
وقتی احساس کردم گیتی خانم داره میره زانوهام سست شد. بخدا قسم
چرا منصور؟ باز مادر بود که حرف دل مرا میپرسید
وای مادر! وقتی می گید منصور بند دلم پاره میشه .تازه قدر کلمه به کلمه حرفهاتون رو می دونم
ممنونم پسرم . جواب منو ندادی صحبت رو عوض نکن
خب جواب شما رو نمی تونستم بدم
من که باهات حرف نمی زدم . پس دروغ نگو . آخ که سرتاپات رو جواهر بگیرن مادر!
خب، شاید بخاطر اینکه اگه حساب کتابام با هم نخوند از ایشون کمک بگیرم
و دیگه ؟
حوصله دوباره پرستار پیدا کردن نداشتم
و دیگه؟
اِ مامان بس کنید دیگه، حالا ما یه بار در زندگی به یه حقیقت اعتراف کردیم . پشیمونم نکنین.
حرف دلت رو بزن منصورخان
همین دیگه! دلیلی وجود نداره
آخ که خیر از جوونیت نبینی!پسره بی احساس کور! این همه زیبایی ومحبت چشمت رو نگرفته
با اینحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس
امشب میخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ویولن بزنم .
شام را صرف کردیم و به سالن نشیمن رفتیم .ویولنش را برداشت و شروع به نواختن کرد .آهنگ شاد زیبایی زد .وقتی مادر منصور را در آنحال دیدکه با چه شور و عشقی ویولن می نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهی، ولی بهش نگی ها
خندیدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون می گید
اگه تو بخوای بری، خب آره.البته برعکسش رو، چون تو رو از من جدا کرده
خندیدیم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه کردم.مرا بخودش فشرد
منصور آهنگ را تمام کرد وگفت: دیگه داره حسودیم می شه ها، وویولن را روی میز گذاشت
برایش دست زدیم و تشکر کردیم .ثریا با سینی چای وارد شد .من برنداشتم .وقتی رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من می رم
چرا به این زودی گیتی خانم ؟
نمیخوام شما رو عصبانی کنم و حسادتتون طغیان کنه
خانم من شوخی کردم، هرچه مادر عاشق شما میشه.منم عاشقتر میشم وخوشحال تر
منظورت چیه منصور؟
منصور با انگشت پیشانی اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهمیدم چی گفتم
همه زدیم زیر خنده.
مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود که باهاشون حرف بزنین
میخوای بری خونه عزیزم؟
بله
شب همین جا بمون دیگه
نه ممنون. گیسو منتظره
بهشون زنگ بزنین ، اطلاع بدین گیتی خانم
نه، حالم خوش نیست باید حتما برم ، ببخشید
صبح که میایین؟
انشاءا....
اگه نیایین میام دنبالتون ها!
بخانه که آمدم هنوز از رفتار منصور گیج بودم .گیسو علتهای مختلفی را برای رفتار منصور مطرح کرد، ولی بنظر من که او فقط عاشق الناز بود .
*****************************
منصور برای شب سال نو میهمانی بزرگی ترتیب داده و همه در تدارک جشن هستند .این جشن به افتخار سلامتی خانم متین برگزار میشود . خانم متین به خیاطش سفارش داد لباس زیبایی برای من بدوزد که از بهترین جنس لمه به رنگ نقره ای است و در نور تلالویی خاص دارد . لباسم مدل ماهی است ، زانو به پایین کلوش میشود با آستینهای کوتاه و یقه دلبری که تا سر شانه ام باز بود . خیاط به خواست من شالی از همان جنس برای روی شانه ام دوخت . کفش نقره ای هم دارم که مناسب این لباس است لباس خیلی زیبا از آب در آمده ولی چه فایده، آنکه دوست دارم تحسینم کند دلش جای دیگری است .
دو سه شب مانده به میهمانی، بیخوابی به سرم زده بود .نیمه شب با صدای ویولون متین پایین رفتم و مستقیما به باغ رفتم و روی صندلی نشستم تا دقیق تر گوش کنم . وقتی احساس میکردم این شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش می گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با المیرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلی تکیه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسیم خنک به من آرامش می بخشید .
بی خواب شدین گیتی خانم؟
بطرفش برگشتم و نیم خیز شدم.
بشینین.راحت باشین خانم
روی صندلی کنارم نشست و سیگاری روشن کرد
بله، خوابم نمی برد
چرا؟
نمی دونم، گاهی اینطوری میش م .صدای آرشه ویولن شما که بلند میشه آروم میشم. آهنگهای قشنگی می زنین، مملو از احساس
ممنونم
حیف نیس تو هوای به این خوبی اون دود سمی رو وارد ریه تون می کنین، مهندس؟
صدای ویولن، شما رو آروم میکنه .دود سیگار منو
اصلا قابل مقایسه نیستن. تازه شما که الحمدلـله مشکلتون حل شد. شادی به این خونه برگشته، چرا نا آرومین؟
سرش را به صندلی تکیه داد. پا روی پا انداخت و در صندلی فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: یه مشکل حل میشه، یکی دیگه میاد. آدم هیچوقت راحن نیس
چه مشکلی؟
سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمی خواین از مشکلاتتون برام بگید؟ حالا که موندگار شدین.
نکنه مشکلتون مشکل منه؟
لبخند زد وگفت: قول داده بودین برام بگین .من هم قول می دم یه روزی راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سیگارش پک زد
بی مقدمه گفتم : سه سال پیش برادرم خودش رو بخاطر دختری دار زد طاقت دیدن عروسی عشقش رو نداشت .
سریع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره کند . که فقط به دستهایم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از میله بارفیکس خودشو حلق آویز کرد و داغش رو به دل من ، گیسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوریکه پدرم و مادرم روزی صدبار خودشون رو سرزنش میکردن که چرا با ازدواجش با اون دختر بی خانواده و بی اصل ونسب مخالفت کردن .خب،آره حقیقتییه. لااقل بهتر از این بود که صورت کبود و بدن آویزونش رو ببینن.بعد از اون ، مارم کم کم مریض شد و سکته کرد .بعد هم پدر مریض شد، کم حواس شد، رفقاش سرش کلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتی رو از چنگمون در آوردن .ماشین و مغازه برامون موند .ماشین رو فروختیم و جایی رو رهن کردیم .مغازه رو هم اجاره دادیم .خلاصه تقدیر اینطور خواست که من وگیسو بمونیم ، با انبوهی مشکل پیش رومون .یعنی میشه آدم در عرض یکسال همه چیزش رو از دست بده؟ وقتی می بینم از گذشته فقط گیسو برام مونده ، دلم میخواد با چنگ و دندون حفظش کنم .ولی با تمام مصیبتها خدا رو فراموش نکردم وهمیشه ازش کمک خواستم .مصیبتها رو خودمون بسر خودمون میاریم مهندس ، نه خدا. حالا که فهمیدین دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست کمتر غصه بخورین
به او نگاه کردم در صندلی فرو رفته بود و به دقت به حرفهای من گوش میکرد .انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چون چهره اش آینه دردهای خودم بود .سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش کرد وگفت: دختر مقاومی هستین گیتی خانم. آدم وقتی شما رو می بینه فکر نمی کنه انقدر زجر کشیده باشین .
مقاومت نکنم چکار کنم؟ یه موقع ها ، وقتی غرق افکار پریشون خودم میشم توانایی هرکاری رو از دست میدم ، مغزم کار نمیکنه ، سست و بی اراده می شم، ولی وقتی یادم می افته که گیسو دلش به من خوشه .به خودم نهیب میزنم که بلند شو ، گذشته ها گذشته ، باید به آینده فکر کرد و زندگی رو ساخت .
از خدا برای آینده چی می خواین؟
اینکه دیگه داغ عزیزی رو نبینم!اینکه اینبار به جای عزیزانم منو ببره
عزیزانم؟
مگه شما به جز مادرتون کسی رو دوست ندارین؟
چرا یه نفر هست که خیلی دوستش دارم .
خب،منم جز خواهرم کسانی رو دارم که دوستشون داشته باشم
با اینکه شما نپرسیدین ، ولی من میپرسم و جواب میخوام . اون کیه؟
هر موقع شما گفتین من هم میگم .هرچند می دونم اولیش الناز خانمه
به آسمان چشم دوخت و با آهی گفت: الناز؟
بند دلم پاره شد .خدای من یعنی انقدر دوستش داره که اینطور با حسرت صداش میکنه و در آسمونها او را می بینه؟ کنار ستارگان زیبا که چشمک می زنن؟لابد فکر میکنه یکی از اون ستاره ها النازه که داره بهش چشمک میزنه،وای،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختی!
حق دارین،واقعا هم ایشون ازنظرظاهرمثل ستاره میدرخشه.باید هم او رو بین ستاره ها جستجو کنین .
چه تشبیه جالبی!اونکه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زیباست و می درخشه .بقول مادر جواهره
از فشار دردی که به قلبم وارد شد چشمهایم را بستم
· شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفیه؟
· ول کنید تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فکر کردم شما واقعا قصد مشورت دارین .دیگه حوصله این رو ندارم که بخاطر نظرم سرکوبم کنین
· ای بابا ، من که عذرخواهی کردم .تازه من برای اون کارم دلیل داشتم
· چه دلیلی جز عشق بیش از حد؟
· نه،دلیلش این نبود
· پس چی بود؟
· بگذریم،دیگه گذشته
· مهندس من به هر کس که مورد علاقه شما و مادره احترام می ذارم . الناز خانم هم همینطور .شما ومادرتون انقدر خوبید که مطمئنم ایشون رو عوض می کنین
· این نظر لطف شماست ، ولی میخوام بدونم چرا در یه برخورد احساس کردین الناز ذات خوبی نداره وخوش قلب نیست
· باز شروع کردین؟
· نه،خواهش میکنم
· دوباره پس فردا نگید حسادت میکنم؟
· اگه گفتم بزنید تو صورتم ، خوبه؟
· این چه حرفیه
· بگید منتظرم .
· خب می دونید کسیکه شما رو دوست داشته باشه طبعا باید مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستین .یعنی در واقع یک وجودین .ولی الناز خانم در طول مدتیکه مادر بیمار بود و گوشه عزلت رو اختیار کرده بود .حتی یکبار حال ایشون رو نپرسید .حتی اگر شما هم مانع می شدین الناز باید از نزدیک احوالپرسی میکرد. پس حتما مادر براش مهم نیست . حتی وقتی با من تلفنی صحبت کرد حال مادر رو نپرسید .الان که این باشه،وای بحال بعدها
· یعنی فکر می کنین الناز منو هم دوست نداره
· این رو نمی دونم.یعنی می دونم که شما رو دوست داره، ولی نمی دونم بخاطر چی! بخاطر ثروت،موقعیت اجتماعی،تیپ،قیافه،شخصیت،ذات،نمی دونم کدومش. برای همین تهمت نمی زنم .شاید در برخوردهای بعد یبه این موضوع پی ببرم .شناخت کامل با یک برخورد ممکن نیست
· ولی اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداریه.چرا باید به مال و اموال من چشم دوخته باشه
· خب اینکه دلیل نمی شه. پول با خودش حرص وطمع میاره . مثل این می مونه شما یه گنجی داشته باشین بعد یه گنج دیگه پیدا کنین . نمی رین سراغش؟ می گین من که یه گنج دارم،میخوام چکار؟ بذار باشه برای یکی دیگه؟
نگاهش پر از تحسین بود
پس به اونهایی که توانایی مالی کمی دارن که دیگه اصلا نمی شه اطمینان کرد
بله، تو اون قشر هم آدمهای طماع زیادن.یکیش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولی یادتون باشه آدمهای فقیر یا با قدرت مالی ضعیف ، بیشتر با معنویات بزرگ شدن تا با مادیات. بخاطر همین هم عادت دارن با همه چیز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنویات بگردن ، تازه وقتی هم به ثروت برسن خیلی زود خودشون رو نشون می دن . خیلی زود میشه فهمید با جنبه اند یا بی جنبه
شما که روزی خودتون جزو خونواده های مرفه بودین چرا تصورتون از پولدارها اینه ؟
شاید چون مادر داشتم که از طبقه متوسط بود. وقتی هم با پدرم ازدواج کرد نه تنها خودش رو نباخت، بلکه همیشه دست یه عده رو می گرفت .همیشه به پدرم می گفت که من با همه چیز میسازم ، مال حروم تو این خونه نیار .البته پدرم هم مرد معتقدی بود .
پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقیر مخالفت کرد؟
مادر فائزه زن بدکاره ای بود و مادر همیشه از این هراس داشت که نکنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چی باشه ایمان از دامن مادر به بچه ها منتقل میشه .راستش از شما چه پنهون،مادر می ترسید حتی خود فائزه هم ثمره یه گناه باشه . با اینحال من خیلی تلاش کردم پدر ومادر رو قانع کنم که همیشه اینطور نیست . شاید اشتباهات مادر برای اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولی پدرم نه. تعصبات خاصی داشت. بعد از اینکه فائزه ازدواج کرد و برادرم خودکشی کرد ، فهمیدیم که حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو میخواست .اون حتی نیومد به ما تسلیت بگه .یه هفته بعد از فوت برادرم دیدمش،با آرایشی غلیظ چنان به من فخر می فروخت و سوار ماشین مدل بالای شوهرش شد که سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلی ام نفرینش کردم .من عادت دارم همیشه از اشتباهات دیگران بگذرم ، ولی اون اولین کسی بود که من نفرین کردم و مطمئنم که روز خوش نمی بینه. اون بود که برادرم رو عاشق کرد، انقدر به این در واون در زد ، انقدر پیغام پسغام فرستاد و نامه نگاری کرد که علی رو دیوونه کرد. برادرم قلبش مثل آینه صاف بود و از محبت می درخشید با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .
اشکهایم بدون توقف روی گونه هایم ریخت .دلم نمیخواست متین بیشتر از این شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهای باغ رفتم و بغضم را شکستم .دستهایم را روی درخت گذاشتم و پیشانی ام را روی دستهایم و با صدای بلند گریستم .دلم برای مادرم،پدرم،برادرم و محبتهایشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را میخوردم که دستی روی شانه هایم احساس کردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهایم خیره شد .منتظر بودم چیزی بگوید ، ولی هیچ نگفت . اشکهایم را پاک کردم وگفتم:ببخشید آقای مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخیر.
به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم وزار زدم و به دستهای گرمش اندیشیدم .آری، آن لحظه دستهایش به من آرامش بخشید .او بهترین کسی بود که بعد از عزیزان از دست رفته ام میتوانست تکیه گاهم باشد .آغوش گرم او بود که میتوانست پناهگاه من از بدبختیها و در بدریهایم باشد. ولی صدافسوس او هیچ کلام تسلی بخشی برای من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ریشه کرده بود که حتی از دلداری من هم عاجز بود....باز،آهنگ الهه ناز به گوش می رسید واشکهایم بی اختیار جاری شد.آری الهه ناز آهنگ مناسبی برای الناز بود. عشق ناجی آدمهاست .فرشته نجات. میتونه هرکسی رو از دنیای خودش بیرون بیاره .منصور!حتی اگه به تو نرسم،با یادت آرامش میگیرم.چون یا کسی رو دوست نداشتم یا اگه دوست داشتم ، حسم بسیار عمیق وواقعی بوده .آره،تو یکی از عزیزان منی که هیچوقت نمی تونم داغت رو ببینم .قسم میخورم که حاضرم پیشمرگت بشم منصور. خیلی خسته ام،خسته از این دنیای پراز آرزوهای غیر ممکن،پراز آرزوهای محال.
کمی استراحت کردم ، کمی مطالعه کردم ، کمی فکرهای جورواجور کردم و ساعت یک ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود .
سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نکنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم که من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب کنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد
پس بلند شین تا پشیمون نشدن .آقای مهندس خیلی شما رو دوست دارن ها.برام خط ونشون کشیدن اگه بلایی سر شما بیاد بیچارهم می کنن .تاز گفتن اگه تا سرماه صحبت نکنین عذرم رو میخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نمیخواد از پیشتون برم، حداقل تا وقتیکه ببینم کاملا خوب شدین
نگاهی پر از مهر و سپاس به من کرد . لبخند زد. او را بوسیدم .از داخل کمد بارانی شیکی برایش آوردم تا بپوشد .پایین آمدیم مهندس مشغول نوشیدن چای بود. به احترام نیم خیز شد.
عصرتون بخیر!
عصر شما هم بخیر خانم.مامان! فکر نمیکردم قبول کنین که بیرون برین
مادر رو حرف من حرف نمی زنن
ما هم که همین کار رو کردیم خانم
از شما هم سپاسگزارم.ولی ای کاش اونطوری برام خط ونشون نمی کشیدین
گاهی اوقات لازمه
به نازکشی بعدش می ارزه؟
گاهی اوقات بله .عصبانیت دست خود آدم نیست
قبول ندارم
خب کجا می رین و کی بر می گردین؟
کجاش رو نمی دونم ولی تا ساعت هشت ونیم برمیگردیم
کمی دیر نیست؟
فرصت انتخاب که به ما می دین؟
من هم باهاتون میام
لازم نیست مهندس، شما به کارتون برسین
پس نمی خواین من بیام؟
نخیر با عرض معذرت.میخوام مادر کمی احساس استقلال کنه
ثریا؟!
بله آقا. وبا سینی چای وارد شد
به مرتضی بگو مادرو خانم رادمنش میخوان برن بیرون خرید. اونها رو برسونه
چشم آقا. وبا تعجب به ما چشم دوخت
ثریا خانم، شما چیزی نیاز ندازین؟
نه، ممنون گیتی خانم.
واگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضی نمی شیم خودمون می ریم
خانم عزیز، ماشین و راننده جلو خونهس اونوقت میخواین با تاکسی برین؟
نخیر با ماشین شما می ریم
شما که گفتین نمی خواین همراهتون بیام
منظورم اینه که خودم مادر رو میبرم
مگه رانندگی بلدین؟
با اجازه شما!
سر بینی اش را خاراند.جا خورده بود ولی به رو نیاورد .گفت: چه تضمینی می دین؟
من که دزد نیستم آقای محترم
سوء تفاهم نشه ، منظورم اینه که چه تضمینی می دین که گواهینامه دارین؟
من حرفم تضمینه
ولی مرتضی باشه خیالم راحت تره
باشه ، اگه اطمینان ندارین اصرار نمی کنم .عقده رانندگی که ندارم
بلند شدم.بارانی وشالم را پوشیدم .مادر هم بلند شد و بطرف در آمد . مهندس آمد و گفت: این کارت پرده فروشی آشناییه که ما همیشه کارهامون رو بهش سفارش می دیم. اگه دوست دارین برین اینجا .من بعد باهاشون حساب می کنم .اگر هم میخواین جای دیگه برین.صبر کنین براتون پول بیارم
گمان نمی کنم اطمینان کنین .می ریم همون پرده فروشی خوتون. و کارت را از او گرفتم .
نگاه گله مندی به من کرد وگفت: چند لحظه صبر کنین الان برمیگردم . و از پله ها بالا رفت و با دو دسته اسکناس برگشت . این پول پیشتون باشه. شاید از پرده فروشی مورد نظر چیزی باب میلتون نبود وخواستین جای دیگه خرید کنین.
پول را گرفتم و در کیفم گذاشتم .آقا مرتضی ماشین سفید را آماده کرده بود ومنتظر ما بود
خدانگهدار مهندس
بسلامت .مواظب باشین . بعد لبخند ظریفی تحویلم داد وگفت: آقا مرتضی سوییچ رو بدین خانم.خودشون رانندگی می کنن
مرتضی سوییچ را به من داد .تشکر کردم .وقتی سوار شدیم گفتم: از اینکه بهم اطمینان کردین ممنونم . وبرای اینکه کاملا مطمئن بشید ، بفرمایین این گواهینامه منه .چهار سال پیش گرفتم و دو سال هم پشت ماشین پدرم نشستم .خیالتون راحت باشه
لبخند زد وگفت: برید گیتی خانم، دیرتون نشه.من هشت ونیم منتظرتونم .
از اینکه برای اولین بار اسم کوچکم را صدا کرد تعجب کردم وتا آمدم دنده را جابهجا کنم پرسید: ماشین پدرتون چی بود؟
بی ام و.
بله دیگه. عتیقه فروشی و بی ام و سواری
ای بابا مهندس، خدا عاقبت آدم رو به خیر کنه
انشاءا.... کنه .برای این پرسیدم که اگه به دنده اتوماتیک عادت دارین قرمزه رو سوار شین
نه ممنون، با همین راحتترم .رنگ سفید نشانه صلح و دوستیه . رنگ قرمز هم آدم رو آتشی میکنه و هم رنگ عاشقاست
مگه شما عاشق نیستین؟
وقتش رو ندارم.خدانگهدار.
بسلامت خانم روانشناس .مادر مواظب خودتون باشین ، از گیتی خانم جدا نشین
دنده عقب گرفتم و از آقا نبی که در را باز میکرد خداحافظی کردم و راه افتادیم
مادر جون تند که نمی رم؟ سر تکان داد. محو خیابانها شده بود. چطور پسری هستی که مادرت رو دو ساله بیرون نبردی؟ باریکلا به غیرتت!
به کارت پرده فروشی نظری انداختم و گفتم: مادر خودمونیم من خیابونها رو بلد نیستم . ولی دل و جراتم زیاده و پرسون پرسون می ریم . و جالب اینجا بود که مادر با اشاره دست مرا راهنمایی میکرد . به مغازه رسیدیم . صاحب مغازه خانم متین را شناخت و چاق سلامتی جانانه ای کرد و گفت: خب امرتون
پرده سبز رنگ می خوایم که مناسب اتاق خواب ایشون باشه
کاتالوگ پرده را روی میز گذاشت و گفت: انتخاب بفرمایین . ببخشید شما عروس خانم متین هستین ؟
نخیر ، خیلی بهشون علاقه مندم .
مادر لبخند زد .
مثل اینکه الحمدالـله حالتون بهتر شده خانم متین ، مهندس چطورن؟
گفتم : الحمدالـله خوبن ، سلام رسوندن
مادر کاتالوگ را بطرف من چرخاند تا من انتخاب کنم . من هم دوباره آن را بطرف خودش چرخاندم و گفتم: اتاق شماست . خودتون هم باید انتخاب کنین . اگر هم رنگ دیگه ای دوست دارین ، رنگ دیگه ای انتخاب کنین
مادر یکی از نمونه را نشان داد.
خیلی قشنگه اتفاقا نظر منم همین بود. خب، حالا مدل رو هم انتخاب کنین .
صاحب مغازه کاتالوگ مدلها را جلوی ما گذاشت و بالاخره یک مدل را انتخاب کردیم . اندازه در و پنجره ها را دادم و قرار شد تا آخر هفته برای نصب پرده بیایند . از صاحب مغازه خداحافظی کردیم و چون یکساعت وقت داشتیم به مادر پیشنهاد کردم به پارک نیاوران برویم و کمی قدم بزنیم . آب میوه ای گرفتم و روی نیمکت نشستیم
می دونین مادر، وقتی سیزده چهارده ساله بودم تا حوصله ام سر می رفت ، با مامانم و گیسو پارک می رفتیم . مدام در حال گردش بودیم . جمعه ها هم گاهی بند و بساطمون رو جمع می کردیم و می رفتیم پیک نیک . یادش بخیر ! چه روزهایی بود ! هنوز باورم نمیشه که به این زودی خونواده ام رو از دست دادم . تو این دنیای به این بزرگی یه خواهر برام مونده و یه دل پر از یاد و خاطره ، یه دل پر از غصه . ولی روحیه ام رو شاد نگه می دارم . دنیا همینه دیگه ، ارزش غصه خوردن نداره . بعد دستش را گرفتم و ادامه دادم : من می دونم شما خوب می شین ولی دلم میخواد اگه من از پیشتون رفتم با دیگران حرف بزنین ، باهاشون ارتباط برقرار کنین . اونها نتونستن با شما ارتباط برقرار کنن . نه اینکه نخواستن ، فکر می کنن شما اینطوری راحت ترین. شما باید بهشون بفهمونین که ارتباط رو دوست دارین . شما هنوز سنی ندارین ، پنجاه وپنج یا شش درسته ؟ سرش را بعلامت مثبت تکان داد .
ماشاءا.... هنوز زیبایید، خوش اندامید ، کمی به خودتون برسین معرکه می شین مادرجون . فقط باید بخواین و این سکوت رو بشکنین . اگر هم فعلا دوست ندارین با کسی حرف بزنین ، پنهانی با من حرف بزنین ، من به کسی نمی گم . ولی شما حرفهای دلتون رو بیرون بریزین تا سبک شین
نگاهی پر از رضایت به من کرد و چشمهایش پر از اشک شد . چند روز پیش داخل کاستها به کاستی برخوردم که روش نوشته شده بود صدای همسر عزیزم مرجان . مرجان شما هستین؟
چشمانش را بست ، در حالیکه قطرات اشک روی صورتش می غلطیدند .
چه اسم قشنگی دارین مادر و چه صدای قشنگی . با ویولن می خوندین . من به اون نوار گوش کردم . محشر بود . شما یه هنرمندین . معلومه همسرتون خیلی به شما علاقه داشتن و عاشق صداتون بودن . دلم میخواد ببینم که شما باز هم می خونین . شوهرتون می نواختند؟
سرش را بعلامت منفی تکان داد . بغضش شکست . دستش را روی چشمانش گذاشت و گریست . دستمالی از کیفم بیرون آوردم و به او دادم که اشکهایش را پاک کند . او را بوسیدم و گفتم: گریه نکنید مادر، ساعت هشت و ده دقیقهس. بریم که مهندس دفعه دیگه هم به ما اجازه بیرون اومدن بده
بخانه برگشتیم . فکر میکنم مهندس بدجوری انتظار می کشید که تا صدای تک گاز ما را شنید از ساختمان بیرون آمد . پیراهن لیمویی،ژاکت مشکی اسپرت و شلوار سفیدش را قلبم لرزاند . چقدر خوشگل شده بود. سیگارش را در باغچه انداخت .
سلام مهندس، سر وقت رسیدیم؟
سلام ، خوش گذشت؟
جای شما خالی.
مارو که نبردین ! هرچی التماس کردیم، دلتون نسوخت . و بطرف مادرش رفت تا کمکش کند .
مادر وماشین سالم تحویل شما
ما نگران شما هم بودیم
شما لطف دارین
مادر خودش بطرف ساختمان رفت . متین ایستاد تا پیاده شوم . شیشه ها را بالا کشیدم و پیاده شدم . در را قفل کردم .سوییچ را بطرف مهندس گرفتم وگفتم: بفرمایین از لطفتون ممنون . ببخشید جسارت کردم
افتخاری بود که نصیب ماشین ما شد
خواهش میکنم
ببخشید بعد از ظهر عصبانی شدم
مهم نیست ، مهندس . من برای سلامتی مادر همه چیز تحمل میکنم، برای بدست آوردن هر چیز باید بهایی پرداخت
وارد ساختمان شدیم
پرده خریدین؟
بله سفارش دادیم. تا آخر هفته حاضره
مبارک باشه .مبلمان وموکت رو هم لازمه مادر انتخاب کنه؟
لازم هست ولی کافی نیست . شما هم باید برین
زدیم زیر خنده و روی مبل نشستیم
شما رو که داریم غم نداریم گیتی خانم
لطف دارین ولی جدا اینبار باید خودتون برین
سه نفری می ریم اینطوری بهتره
لبخند زدم و پول را از کیفم در آوردم و مقابلش گذاشتم
ناقابله
اختیار دارین.
بعد از مدتها اولین بار بود که احساس کردم خونه خیلی سوت و کوره . احساس تنهایی میکردم همین که مادر تو اتاقش هم باشه من راضی ام وجودش برام دلگرمیه . به شما هم عادت کردیم
ممنونم
دوست داشتم فقط نگاهش کنم .خدا چرا یکباره مهر این مرد به دلم نشسته؟ من چه ام شده؟
ثریا آمد و گفت: سلام گیتی خانم خسته نباشین . خوش گذشت ؟
سلام ، جاتون خالی بود
ممنون، شام حاضره
بله الان میاییم ثریا .خانم بفرمایین بارونی تون رو در بیارین. من می رم مادر رو میارم
ممنونم
در حین صرف شام مهندس گفت:خانم تصمیم ندارین کارتون رو شبانه روزی کنین؟
شما که بعدازظهر تهدیدم کردین
خب هنوز سرحرفم هستم .برای تستهای روانشناسی شما یکماه فرصت خوبیه که فقط سه هفته باقی مونده .اما میخواستم به این وسیله وقت بیشتری بهتون بدم . اینطور شبها هم وقت دارین .
تو خواب چکاری از دست من برمیاد مهندس متین؟
ماشاءا..... استادین. فکر میکنم توخواب هم کارهایی ازتون بربیاد
مسخره می کنین ؟
بنظر شما داشتن تحصیلات و فن سخنوری وشیرین زبونی ورانندگی ومحبت چیز مسخره ایه؟
شما لطف دارین ، ولی من خوابم سنگینه
من فکر کردم الان قهر می کنین، ترسیدم
خب بهتره قبل از اینکه صحبت کنین کمی به عاقبتش فکر کنین، مهندس
از اون روزی که شما اومدین سعی کردم اینطور باشم
این هم از خوش شانسی منه
شاید بخاطر نیت پاک و دل مهربونتونه
من فقط وظیفه ام رو انجام می دم
چیزی فراتر از وظیفه .ازتون ممنونیم
بمادر نگاه کردم وگفتم: من مادر رو دوست دارم و هر کاری میکنم بخاطر دل خودمه
خوش بحال مادر. ونگاهی عجیب به من کرد .کمی قاشق را جلوی دهانم گرفتم .یعنی دلش میخواست او را هم دوست داشته باشم؟ خودش هم نمی دانست چه آتشی به قلبم زده ، گل پسر ، ولی حیف که راهمان از هم جداست
با دستمال دور لبش را پاک کرد و بلند شد .با اجازه ای گفت و رفت . در دلم گفتم اگه منو دوشت داشت بیشتر می نشست .مثل من که دوست ندارم لحظه ای از اون دور باشم .ما هم بلند شدیم .مادرجون خسته بود و میخواست استراحت کند .لباس خوابش را پوشید و داروهایش را خورد و برای خواب آماده شد . از او خداحافظی کردم و پایین آمدم .مهندس مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن من نیم خیز شد و ادای احترام کرد .
مادر خوابیده؟
بله
بفرمایین بشینین
مزاحم نمی شم
نه خانم بفرمایین
نشستم .
چیزی کم وکسر ندارین؟
نه همه چیز هست ، ممنون
نمی خواین رنگ و وسایل اتاق شما رو هم عوض کنیم ؟ بی تعارف!
نه من حالم خوبه، ممنونم
با لبخند سینه ای صاف کرد وگفت: منظورم این نبود
می دونم شوخی کردم
رنگ اتاق من چی؟
عالیه، مثل خودتون
شما که می گفتین من بیمارتر از مادرم ؟
اون قضیه مال چند روز یش بود .حالا نظرم عوض شده
نگاه عمیقی به من کرد وگفت: چرا؟
خب با محبت شدین، به مادرتون می رسین ، توجه می کنین
پس فقط پسر خوبی برای مادرم شدم
شما مرد محترم و باشخصیتی هستین .تو این خونه همه دوستتون دارن
متشکرم روز جمعه مهمون داریم .خواستم خواهش کنم شما هم تشریف داشته باشین
ولی مهندس ، جمعه روزی مرخصی منه .بخدا دلم واسه خواهرم یه ذره شده .شبها که میرم انقدر خستهم که خوب نمی بینمش . من هم کارهایی دارم که باید انجام بدم
می دونم، برای همین خواهش کردم .می تونین خواهرتون رو هم بیارین
نه ممنون.میتونم بپرسم حضور من چه ضرورتی داره؟
خب شما باید هوای مادر رو داشته باشین .برای اولین باره که مادر در جمع حضور پیدا میکنه و من نگرانم
مادر کاملا حالشون خوبه .همه رفتارهاشون طبیعیه . فقط صحبت نمی کنن . نگرانی نداره . بنظر من این زبون آدمهاس که نگران کنندهس
خندید وگفت:آدم برای جملات شما پاسخی نداره
خب چون حرف منظقی می زنم .
بله، منم منظورم همین بود برای همین دوست دارم شما هم باشین
چشم ، امر شما مثل خودتون متین
ممنونم خوشحالم کردین .مهمونها اقوام دور ما هستن کمی باهاشون رودربایستی دارم .بدونین بهتره
من باید چطور بیام؟
منظورتون چیه؟
چطور لباسی باید بپوشم؟
شما همیشه شیک و متین لباس می پوشین .لزومی نمی بینم نظر بدم
ممنون
فکر کردین گفتم باهاشون رودربایستی دارم یعنی لباس خوب بپوشین؟
سکوت کردم
شما خیلی حساس و نکته بین هستین و مدام از جملات من یرداشتهای منفی می کنین
معذرت میخوام ، خب اجازه مرخصی می فرمایین
چشمهاتون خستهس ، اینه که برخلاف خواسته قلبی ام اصرار نمیکنم
ممنون .خدانگهدار.
خدانگهدار. وباز با مرتضی بخانه برگشتم
****************************
امشب خواب ازچشمانم فرار کرده، انگار تحولی در درونم بوجود آمده .انگار عاشق شده ام و دوستش دارم .نمی دانم چرا از اعتراف به این مطلب وحشت دارم .خدایا مهر منصور رو به دلم ننداز. چون می دونم عاقبت نداره .من تا حالا عاشق نشدم .می دونم اگه بشم نمی تونم دل بکنم .پس کمکم کن
******************************
روز جمعه یک پیراهن آبی زنگاری وکفش سقیدی پوشیدم ، پیراهنی با آستین های بلند شمشیری و دامن کلوش .یک کمربند ورنی مشکی هم به کمرم بستم .جلوی آینه خودم را برانداز کردم .ایرادی نداشتم کمی عطر زدم، کمی رژ مالیدم ، یک خط کمرنگ آبی هم پشت چشمم کشیدم .الحمدالـله به ریمل هم که نیاز نداشتم مژه هایم بلند و برگشته بودند .موهایم را با سشوار صاف کردم و روی شانه هایم ریختم و بالاخره از جلوی آینه دل کندم و به اتاق مادر رفتم .مادر هم آماده بود. با تحسین لبخندی زد. تا آن موقع ، همیشه بلوز وشلوار تنم بود . ثریا وارد اتاق شد و گفت : آقا گفتن تشریف بیارین . مهمونها اومدن .
از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن پذیرایی شدیم . با سلام من همه بلند شدند . متین چنان قد وبالای مرا برانداز میکرد که اگر کسی نمی دانست فکر میکرد تا حالا مرا ندیده .رضایت از نگاهش می بارید . جلو رفتیم و با میهمانها دست دادیم .متین گفت: ایشون خانم گیتی رادمنش یکی از دوستان جدید ما هستن . در رشته روانشناسی تحصیل کردن و به خواهش ما برای همراهی مادر اومدن و ادامه داد: ایشون آقای مهندس فرزاد هستن . ایشون همسرشون مینا خانم . الناز خانم و المیرا خانم هم دخترشون .
خدایا، پس الناز این دختر خوشگل است؟ بعد از اینکه معرفی تمام شد، نشستیم .اصلا احساس خوبی نداشتم و شکست را پذیرفته بودم .شاید بخاطر زیبایی فوق العاده الناز بود. المیرا هم دختر قشنگی بود ، ولی الناز چیز دیگری بود .موهای بلند خرمایی، چشمان خمار ناز، ابروهایی که بطرف بالا کشیده شده بود و لبان کوچک قلوه ای با بینی کوچک که حالت عمل شده داشت ولی خدادادی بود.
آقای فرزاد گفت: خانم متین مدتهاست شما رو ندیدیم . دلمون تنگ شده بود. مهندس می گفتن کسالت دارین . انشاءا... که رفع شده
با سکوت سرش را پایین آورد . از عکس العملش خوشحال شدم .
خانم فرزاد گفت: مرجان خانم باور کنین این خونه بدون حضور شما سوت وکوره ، چندباری که اومدیم جاتون خالی بود .
متین گفت: گیتی خانم، لطفا نگاه مادر رو معنی کنین
ایشون می گن پس چرا نیومدین بالا حالی ازم بپرسین .من توی این خونه بودم .جای دوری نبودم می تونستین افتخار بدین بیایین اتاقم .خوشحال میشدم .
نگاه پر از رضایت و تحسین خانم متین و مهندس صحت کلامم را تایید کرد
حق با شماست خانم متین. کوتاهی از ما بوده . به بزرگی خودتون ببخشین .ولی منصورخان می گفتن شما به سکوت نیاز دارین
خانم می فرماین توقعی ندارن خانم فرزاد
المیرا گفت: چه جالب پس شما مترجم استخدام کردین مهندس، خیلی هم واردن ماشاءا...
نخیر ایشون به افتخار دادن که مدتی در خدمتشون باشیم . گیتی خانم با احساس لطیفشون نگاههای مادر رو درک می کنن و خیلی خوب تونستن با مادر رابطه برقرار کنن .همون کاری که من نتونستم بکنم
چرا مهندس متین یک کلمه نمی گفت او پرستار است ، استخدامش کرده ایم؟ این همه احترام برای چه بود؟
ای کاش به من می گفتین مهندس. حتما یادتون رفته بود که منم روانشناسی خوندم
حواسم بود، ولی نخواستم گرفتاری تون رو بیشتر کنم
حتما خانم رادمنش مشغله کاریشون کمه و بیکارن
دلم میخواست بلند شوم و خفه اش کنم .ادامه داد: فارغالتحصیل چه سالی هستید گیتی خانم؟
سال 53
پس یه سال از من زودتر فارغ التحصیل شدین .کدوم دانشگاه تحصیل کردین؟
شیراز
آه پس تهرونی نیستین
لجم گرفت . دختره پر روی بی ترتبیت!
نخیر، خوشبختانه
چرا خوشبختانه ؟ همه آرزو دارن تهرونی باشن.
دلم میخواست بگویم تهرانی هایی که به تو رفته باشند به درد سطل آشغال می خورند ، ولی پاسخ داد: خب شما تهرانیها رو دوست دارین چون تهرانی هستین .منم شیرازیها رو دوست دارم چون شیرازیام
المیرا و الناز نگاهی به هم کردند ، یعنی که چه حاضر جواب!
مهندس صحبت را عوض کرد تا مرا از فشار بار سوالات المیرا نجات بدهد و موفق هم شد . هنگام صرف ناهار متین و الناز رو به روی هم نشستند .مشخص بود بود که الناز خیلی تلاش می کند توجه او را بخودش جلب کند .اشتهایم کور شده بود. اگر بی ادبی نبود از سر میز بلند می شدم .انگار خدا هم برایم خواست که ثریا آمد وگفت: می بخشید گیتی خانم، خواهرتون تماس گرفتن.گویا حالشون خوب نبود .نمی تونستن خوب صحبت کنن .خواستن خودتون رو برسونین منزل
از جا پریدم. نگفت مشکلش چیه؟
نخیر
مهندس گفت: نگران نباشین ، فقط سریعتر برین ببینین چه خبره.کمکمی از دست من برمیاد بگین
ممنون، ببخشید از همگی معذرت میخوام. با اجازه
سریع به اتاقم رفتم .کیفم را برداشتم و از پله ها پایین آمدم و خداحافظی کردم.مهندس بلند شد و سوییچ را از داخل جیبش در آورد وگفت: بفرمایید گیتی خانم با ماشین برین. سوییچ بنز سفیده. ما رو بی خبر نذارین
خیلی ممنون .خودم می رم
این چه فرمایشیه؟ متعلق به خودتونه
متشکرم مهندس.خدانگهدار
مهندس تا کنار ماشین مرا همراهی کرد وگفت: من مواظب مادر هستم .خیالتون راحت
ممنون
احتیاط کنین و ما رو بی خبر نذارین
بله چشم. خداحافظ . باز هم معذرت میخوام
***********************
· چی شده گیسو؟ این چه رنگ و روییه؟
· دارم می میرم. و بطرف دستشویی دوید و بالا آورد
· بلند شو بریم بیمارستان .حتما مسموم شدی. چی خوردی؟
· رفتم بیرون خرید .یه ساندویج خوردم .همین .وای دلم چقدر درد میکنه!
به نزدیکترین مرکز درمانی رفتیم. به گیسو سرم تزریق کردند، کمی بهتر شد .حالش که خوب شد پرسید: یک هفته ای ماشین خریدی یا آقای عمارت به نامت کرده؟
باز حالت خوب شد؟ یه ساندویچ دیگه بهت می خورونم ها
نه جان من، آخه این بنز کوپه به کجای من و تو میاد؟
مهندس داد که سریعتر برسم .نگران تو بود
نگران من؟
آره
مثل اینکه خوشبختی دوباره داره میاد سراغمون ، ولی اون که هنوز منو ندیده
خب منو که دیده . بهش گفتم گیسو مثل منه .اما خالدارش
انگار او را آتش زده باشند ، گفت: تو غلط کردی، تو بیجا کردی،گیتی!خالدار خودتی! ببین چه آبرو و حیثیت ما رو برده .الان فکر میکنه پر خالم
نه بابا، گفتم یه خال روی بازوت داری .گفت جاش خوب نیست
او هم مثل تو غلط کرد .بخند،بخند که یه روزم من بتو می خندم .حالا ببینم . خیلی دوستت داره؟
نه بابا دیروز خودم به اصرار ماشین رو ازش گرفتم تا مادرو بیرن ببرم
چقدر وقیح!خجالت نکشیدی؟
من برای سلامتی خانم متین هرکاری میکنم. دلم میخواد به اجتماع برگرده.احساس استقلال کنه .کم کم کاری میکنم که خودش بشینه پشت فرمون.خیلی حالش بهتره
توروخدا زودتر که ماهم بریم سرکار،گیتی
بمنزل رسیدیم .
مهندس گفته اگه تا سرماه مادرش حرف نزنه اخراجم میکنه
چه توقعاتی!بگو مگه من متخصص گفتاردرمانی ام .حالا باید برگردی؟
آره .باید ماشینش رو ببرم
پس دیگه شب نیا.نمی ترسم
با این حال و روزت تنهات بذارم؟
من دیگه حالم خوبه .خیالت راحت باشه .اصلا یه شب بمون ببین اونجا چه خبره ،مطمئنه یا نه
آره گیسو.بی بخار بی بخاره، به فریزر گفته زکی
از آن بترس که سر به تو دارد گیتی خانم ، به کی تلفن می زنی؟
همون که سر به تو دارد گیسو خانم، که الهی قربون او سرش برم
وای ،دوباره یکی از افراد خونواده ما عاشق شد !خدا به دادمون برسه!الحمدالـله اینجا از بارفیکس خبری نیست
حرف مفت نزن...........الو، سلام ثریا خانم.
سلام گیتی خانم.گیسو خانم چطوره؟
الحمدالـله بهتره. مسموم شده بود. بردمش درمانگاه حالا خوبه
خب الهی شکر.آقا مرتب می گفتن چرا تماس نگرفتین. نگران بودن
گرفتار بودم ببخشید .بگید تا یه ساعت دیگه ماشین رو میارم
فکر کردین نگران ماشینم خانم؟
سلام آقای مهندس
سلام، حالتون چطوره؟
ممنونم
چه مشکلی برای گیسو خانم پیش اومده بود؟
مسموم شده بود. بردمش بیمارستان بهتر شد .تشکر می کنن
سلام برسونین ، من که کاری نکردم
اختیار دارین .ببخشید امروز نتونستم وظیفهمو انجام بدم
خواهش میکنم، جاتون خالیه
آه ، پس هنوز این الناز و المیرا اونجا هستن .دوستان بجای ما
برنامه تون چیه؟
من تا یه ساعت دیگه میام
اگه برای آوردن ماشینه که خودتون رو ناراحت نکنین .صبح بیایین
دلم شور میزنه می دونم تا صبح خوابم نمی بره
پس اگه میاین باید شب بمونین
نه متشکرم، برمیگردم
پس نیاین خانم
حالا میام بعد تصمیم میگیرم
پس منتظریم
معلومه خیلی جذبه داره ها! حالا چه خوابی دیدی؟
مامان رو خواب می دیدم .سرحال بود .انگار خانم متین هم بود. با مادر حرف می زد
چی می گفت؟
نذاشتی دیگه !
نکنه خانم متین رو میخوای بفرستی اون دنیا پیش مامان
تو خواب تو هم بودی گیسو
چی کار میکردم؟
داشتی سفره پهن میکردی
آره دیگه ، ما یکسره در حال کلفتی هستیم .تو خواب هم کارها رو گردن من می اندازی، بدجنس!
بلند شدم مسواک زدم .صبحانه خوردیم .شلوار لی و پلیور آبی نیلی پوشیدم .گیسو موهایم را تیغ ماهی بافت وگفت: مردم میخوان دلبری کنن موهاشونو افشون می کنن، تو می بندی؟
آخه عشقم اینطوری دوست داره
پس بالاخره دونستی دوستش داری یا نه؟
ولم کن گیسو، باز شروع کردی.
پس فردا نیای بگی گیسو دوستش دارم کمکم کن ها!
با برس آرام زدم تو سر گیسو وگفتم: نه میگم بیا منو بکش که راحت بشم. خب من رفتم .کاری نداری؟
نه بسلامت
گودبای آبجی
خارجی ودهاتی رو باهم قاتی کردی از تاثیرات عشقه؟
چه کنیم دیگه ، عاشقیم .راستی به طاهره خانم زنگ بزن که به زری خانم بسپاره یه وقت بروز ندن که پدر زندهس بگو به ثریا هم سفارش کنه
باشه دروغگو خانم ، می گم بگه پدرمون مرده
یه دروغ گفتم توش موندم گیسو .کاش نمی گفتم
همیشه که نمیشه صادقانه رفت جلو
خداحافظ
بسلامت
با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهی گفتم و راهی شدم .بمنزل متین کع رسیدم، تو پله ها مهندس را دیدم که پایین می آمد ، کت وشلوار کرم ، پیراهن قهوه ای وکراوات شیری قهوه ای، کیفش را به آن دستش داد
سلام مهندس صبح بخیر
سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخیر
و تغییر مسیر داد و با من بالا آمد
مادرم صبحونه خوردن ولی داروهاشون رو شما بدین
حالا شدین فرزند صالح .البته اگه ایشون رو بوسیده باشین که دیگه جاتون تو بهشته.
سری تکان داد ولبخند زد وگفت: پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ایشون رو بوسیدم ، هم با هم صبحونه خوردیم
خیلی عالیه خوشحالم کردین .دیشب خوش گذشت؟
جدا جاتون خالی بود .اونجا یادتون بودم
نگاهی با خجالت به او انداختم و تشکر کردم .در زذیم ووارد اتاق مادر شدیم
سلام مادر جون .صبحتون بخیر
با لبخند و نگاه عمیقی از من پذیرایی کرد .جلو رفتم او را بوسیدم .او هم مرا بوسید
این یکی دو روز اینجا بوسه بارون شده
با خنده گفتم : مگه بده مهندس؟
نه خانم کاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختی . با من کاری ندارین؟
نه بفرمایین
خداحافظ
خدانگهدار
مادر لبخند زد.
خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدین کمی پنجره رو باز کنم که هوای خوب بیرون رو تنفس کنین
داروهای مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن کتاب را از سر گرفتیم صفورا آمد ملحفه ها را عوض کرد و رفت
یکساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟ نگاهم کرد
شما رنگ مو تو منزل دارین؟
مادر بلند شد بطرف کشو میز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت
چه عالی!قهوه ایه. این رنگها رو خیلی وقته دارین؟
دو انگشتش را به من نشان داد
دو ساله؟ شاید فاسد شده باشن. ولی فکر نمی کنم .حالا امتحان می کنیم اگه رنگ نگرفت می ریم می خریم .
مادر هنوز نمی دانست من رنگ مو را برای کی میخواهم
گفتم: میخوام موهای شما رو رنگ کنم
مثل اینکه بدش نیامد. اجازه می دین؟
لبخند رضایت بر لبانش نشست .پس من برم از ثریا خانم پلاستیک بگیرم و بیام .
پایین که رفتم دیدم دو نفر برای رنگ کردن در و پنجره ها آمده اند و میخواهند کار را شروع کنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ کاری دارند .وقتی برگشتم مادر یک کیسه روی میز گذاشته بود. آنرا باز کردم .لوازم کامل رنگ مو در آن بود، کلاه، فرچه، اکسیدان وشانه های مختلف
خلاصه موهای مادر را رنگ کردم .صفورا و محبوبه و ثریا هم آمده بودند تماشا میکردند .انگار آرایشگاه باز کرده بودم .گفتم: اگه خواستین من حاضرم موهای شما رو هم رنگ کنم ، بی تعارف می گم
تشکر کردند
مادر سرش را شست وخشک کرد .موهایش را سشوار کشیدم رنگ قشنگی از آب در آمده بود. قهوه ای طلایی متوسط.خودش خیلی خوشش آمده بود ومرتب به موهایش دست می کشید و در آینه خودش را تماشا میکرد .معلوم بود در این زمینه حرفه ای است. لباسش را هم عوض کرد.کمی رژ و ریمل برای مادر زدم و حسابی ترگل ورگل شد ثریا آمد وگفت: به به،ماشاءا....! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نکنه گیتی خانم
خواهش میکنم من کاری نکردم .مادرجون خودش زیباست
ناهار رو بیاریم؟
نه ثریا خانم.صبر می کنیم آقای مهندس هم تشریف بیارن.
به اتاقم رفتم ، کمی وضعم را مرتب کردم و تا صدای بوق ماشین مهندس را شنیدم به اتاق خانم متین رفتم تا با هم برویم پایین .دلم میخواست ببینم عکس العمل مهندس نسبت به مادرش چیست .از پله ها پایین رفتیم و در سالن نشیمن روی مبل نشستیم .مادر پشتش به در ورودی سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام کردم :سلام مهندس خسته نباشین
سلام خانم ممنونم بعد وقتی خانمی را دید که موهای قهوه اس طلایی بلند و سشوار کشیده ای داشت ، آهسته پرسید: مهمون داریم؟
مهمون که نیستن ، صاحبخونه اند
به مادر سپرده بودم که برنگردد و نگاه نکند تا کمی سربه سر پسرش بگذاریم . مهندس با تعجب جلو رفت .
کنار خانم متین که رسید گفت : سلام خانم .
مادرجون برگشت و به مهندس نگاه کرد و لبخند زد و سرش را برای جواب تکان داد. قیافه متین دیدنی بود . من و ثریا از خنده غش کرده بودیم .کم کم قیافه بهت زده اش خندان شد و گفت : ماشاءا....!مامان شمایین؟ من فکر کردم مهمون داریم ، خیلی قشنگ شدین، چقدر فرق کردین . شماها هم که به ریش من ساده می خندین .خانم رادمنش، جدا خیلی شیطونید .
با لبخند بطرف آنها آمدم و روی مبل نشستم .مهندس هم روی مبل نشست وگفت: درست مثل اون موقع ها شدین مامان .حتما این هنر خانم رادمنشه
اختیار داریت
خیلی ممنون ، آرایشگر ماهری هستین
مادرجون خودشون زیبا هستن
نه، مثل اینکه واقعا می خواین ما رو به اصلمون برگردونین
انشاءا....
من برم دست و صورتم رو بشورم .لباسهام رو عوض کنم ، بیام ناهار بخورم که خیلی گرسنه هستم
بله، عجله کنین، چون ما هم خیلی گرسنه ایم مهندس
شما هم غذا نخوردین؟
نخیر، منتظر شما بودیم
ممنونم الان میام
مشغول صرف غذا بودیم که به من گفت: رنگ پلیورتون خیلی قشنگه ، خانم رادمنش.
چشماتون قشنگ می بینه
به درد اتاق من میخوره
زدیم زیر خنده پرسید: خودتون موهاتون رو بافتین؟
گاهی اوقات آرایشگرها هم نیاز به آرایشگر دارن، مهندس
آرایشگر شما کی بوده که انقدر ماهر بوده؟
هم سلولیم ، گیسو
بهتون میاد، بزنم به تخته که چشم نخورین
ممنونم
حالا تا چند روزی بوی رنگ میاد .وامصیبتا!
عوضش قشنگ و تمیز میشه .درو پنجره های سفید این خونه رو دلبازتر می کنه.
بله همینطوره
غذا را صرف کردیم و کمی در سالن نشستیم و بعد برای استراحت به اتقهایمان رفتیم . عصر که مهندس بیرون رفت ، کاست شادی را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم که رقصم گرفته بود ، خانم متین را نمی دانم . ولی افسوس که خجالت می کشیدم بلند شوم برقصم .ثریا خانم وارد سالن شد تا بساط پذیرایی را جمع کند که گفت: آخیش خانم، خدا خیرتون بده ! دلشادمون کردین مدتهاست تو این خونه از این آهنگها نشنیدیم
بهتر دیدم یقه ثریا خانم را بگیرم ، گفتم: پس خواهش میکنم کمی برامون برقصین
اوا، خدامرگم بده ! من با این سن وسال برقصم
مگه چه عیبی داره؟
شما خودتون بلند شین برقصین ، ما فیض ببریم
با اینکه خیلی دلم می خواست گفتم: اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست
رقص ما جوونهاست، گیتی خانم بلند شین
صدای شاد موسیقی محبوبه خانم را هم به سالن کشید
محبوبه خانم افتخار بدین
من؟اوا! خاک عالم! و با دست تو صورتش زد
بیایین وسط، آهنگ تموم شد
من بلد نیستم
مگه می شه کسی رقص بلد نباشه
آخه جلو خانم خوب نیست
ایشون ناراحت نمی شن. مگه نه مادرجون؟
مادر با لبخند سر تکان داد و با دست به محبوبه تعارف کرد که وسط بیاید .بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا باید یکی را پیدا میکردیم که خانم را بنشاند .ثریا وصفورا را هم رقصیدند .کم کم خودم هم بلند شدم و رقصیدم و مادر را هم بلند کردم .آرام و زیبا می رقصید .خلاصه ساعت شادی را ترتیب دادیم و روحیه ما عوض شد که ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مردیم و زنده شدیم .آنقدر صدای ضبط صوت را بلند کرده بودیم که صدای ماشینش را نشنیدیم . اصلا فکر نمیکردم به این زودی برگردد.مهندس با لبخند به یک یک ما نگاه میکرد که حالا هرکدام گوشه ای ایستاده بودیم .نمی دانم از شدت فعالیت بود یا خجالت که آنقدر سرخ شده بودند وعرق کرده بودند .خیلی خودم را کنترل کردم که نخندم ، ولی نتوانستم .مادرجون آرام وخونسرد رفت روی صندلی نشست .من هم خواستم بروم بالا که گفت: ادامه بدین چرا متوقف کردین؟ به او قشنگی داشتین می رقصیدین ، خانم رادمنش!
یه ساعتی بود می رقصیدیم .دیگه کافیه مهندس .ببخشید با اجازه و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه کرد شنیدم به مادر می گفت: کاش قایم می شدم .برم به آقا نبی بگم کلاهش رو بذاره بالاتر . و زد زیر خنده
یک ساعت بعد شام را صرف کردیم و آخرشب هم دوباره با مرتضی بمنزل برگشتم
شش روز است که در منزل متین استخدام شده ام.از کارم راضی ام.احساس می کنم مادر روحیه بهتری دارد .خودش جلو آینه می رود و به سر وصورتش می رسد پزشکش که به دیدنش آمد گفت همینطور پیش بره به زودی داروهای مادر را کم می کند .البته اگر همینطور پیش برود .امروز میخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت کنم .
بعد از ناهر وقتی مادر به اتاقش رفت ، پیش مهندس رفتم وگفتم: آقای مهندس وقت دارین؟
بله بفرمایین
ممنونم
میخوام درخواست دومم رو بگم
امر بفرمایین. ما شش روزه منتظریم
میخوام محبت کنین رنگ پرده و مبلمان وموکت اتاق مادر رو عوض کنین
مثل ترقه پرید وگفت: بله خانم؟
ببخشید، مثل اینکه شوک شدیدی بود
آخه انتظار هرچیزی رو داشتم جز این. حالا میتونم بپرسم برای چی؟
رنگ قرمز برای اعصاب خوب نیست .روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اینه که میخوام تنوعی ایجاد کنم
ولی مادر خودش اون رنگ رو انتخاب کرده .
اون رنگ مربوط به دوسال پیشه که مادر بقول شما شاد وسرزنده بودن نه حالا که نیاز به آرامش دارن
حرف شما درست ولی اگه اینکار رو کردیم و تاثیری در روحیه مادر نکرد چی؟
مطمئنم موثره
ببینید خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو باید بحال خودش رها کنین و بیشتر از این با اعصابش بازی نکنین
منظورتون اینه که تا حالا هرچه کردم به ضرر مادرتون بوده؟
نخیر روحیه مادر بهتره .اما خودتون رو زیاد اذیت نکنین . فقط کارهای عادی روزمره اش رو براش انجام بدین .اینکار های شما بی فایدهس. بهترین پزشکهای متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن کاری بکنن .اونوقت شما با چهارسال تحصیل در رشته روانشناسی می خواین مادر رو مداوا کنین؟
اگه برای هزینهشه، از حقوق من کم کنین
نگاه گله مندی به من کرد . سیگاری روشن کرد و گفت: فکر کردین هزینه مبلمان و موکت و پرده برای من رقمییه؟ اون مبلغ، پول توجیبی منه
اگه میخواین منم بمونم باید کارهایی رو که می گم انجام بدین. اگر هم نمی خواین که من از فردا صبح نمیام .
خودتون می دونین ، من که دوست دارم شما به کارتون ادامه بدین
پس تو ذوقم نزنین ومخالفت نکنین. اگه من مسئولیت مادر شما رو بر عهده دارم باید به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدین بقیهش با خودم.
شما ملحفه ها رو تغییر دادین چه تاثیری داشت؟ گلدون روی میز رو پر از گل کردین چه تاثیری داشت؟ موهای مادر رو رنگ کردین، زدین ، رقصیدین چه فایده ای داشت ؟
موثر بوده
من که احساس نمی کنم
واقعا تغییرات رو حس نمی کنین؟
اگه مادرم با من حرف زد می فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهایی در اومده وخوشحاله
پس کاری رو که خواستم انجام نمی دین؟
دستی با کلافگی به موهایش کشید وگفت: باشه ترتیبش رو می دم، خانم
ممنونم یه خواهش دیگه!
فقط نگاهم کرد.
نه بگذریم
حرفتون رو بزنین
والـله از نگاهتون ترسیدم این بار حتما سرم رو می برین
یزید که نیستم خانم
میخوام خواهش کنم اجازه بدین عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب کنم .شما متناسب با اون موکت ومبلمان رو تهیه کنین
نیازی نیست شما به زحمت بیفتین .بگید چه رنگی می خواین من ترتیبش رو می دم
گفتم میخوام خودم برم
دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد وگفت: خودتون برید.
و میخواهم مادرجون رو هم ببرم . و زیر چشمی نگاهش کردم
پاهایش را با کلافگی کنار هم جفت کرد وگفت: چکار می کنید؟
میخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب کنن
خانم تو رو خدا ول کنین. شما دارین زیادی احساسات بخرج می دین، انقدر شلوغش نکنین
خب چرا این همه هزینه کنبم اونوقت باب میل مادر نباشه؟
می گم کاتالوگ بیارن اینجا خوبه؟
نه
خانم عزیز، مادر من دوساله پاشو از خونه بیرون نذاشته .متوجه هستین یا نه؟
خب حالا می ذاره .اینکه مسئله ای نیست روحیهش هم عوض میشه
روحیه،روحیه دیگه حالم داره به هم میخوره
شما هیچ متوجه شدین روحیه خودتون هم بهتر شده این رو من نمی گم اهل خونه می گن.
حتما منظورتون اینه که از برکت وجود شماست
نخیر، منظورم اینه که در اثر برقراری ارتباط با مادرتون روحیه تون بهتر شده منظورم چیزی که شما گفتین نبود .
سکوت کرد .سیگارش را خاموش کرد .بطرف پنجره رفت، دستی داخل موهایش کشید بعد دو دستش را داخل جیبش کرد
از رفتار وگفتارش ناراحت شدم. طوری برخورد میکرد که انگار برای خودم این چیزها را میخواهم .آرام بدون اینکه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فکر بود که اصلا متوجه من نشد .
با اتاقم رفتم وعصبی روی مبل نشستم .شیطان می گفت جل وپلاسم را جمع کنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم که چرا این تقاضاها را از او کرده ام که چند ضربه به در خورد
بفرمایین در بازه .
تا دیدمش از جا پریدم. با جذبه آمد داخل وگفت: ببینید خانم رادمنش، میتونین با مادر برین ولی اگه اتفاقی برای مادر بیفته از چشم شما می بینم . در ضمن اگه تجویزهای شما تا سرماه جواب نده اینجا رو ترک می کنین، چون نه هر روز حوصله بحث کردن دارم ، نه حوصله ناز کشیدن و انجام فرمایشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاری دارم خانم. و عصبانی در را بست و رفت .
چه بد اخلاق! ترسیدم بابا! ولی معلومه که طاقت قهر ونازم رو نداری! خوش بحال کسی که زن تو بشه .جگر طلا ! چرا می گی بدبخت میشه ، بنظر من که خیلی هم خوشبخت میشه!
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!
شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
یعنی بنده حالم خرابه؟
شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود
لبخند زدیم
حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
پس به اتاق منم رفتین؟
داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
شما سیگار نمی کشین ؟
می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
ولی نه بجای شما
مگه من مشکلی دارم خانم؟
دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابستهم.
از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
سلامتی من برای شما مهمه؟
خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایههام یا توهینهام؟ یا شاید هم بی محبتیام ؟
هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
· برای من که نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
· شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از کجا می دونین؟
· از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بندهس؟
اونها واقعایت رو میگن
شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
لطف دارین
ادامه بدین
چیه از موعظه ام خوشتون اومده
راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبهروی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونهش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون..................
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
نوازش مادر رو یا اشکها رو
هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
فکر نمی کنم
شما هم ازشون نخواستین
فکر نمیکردم قبول کنه
ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
وظیفهم بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
بله آقا الساعه
خوش می گذره؟
بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
انشاءا.........
با اجازه
بفرمایین خوش بگذره
برین تو، سرما میخورین.
چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
کجا تشریف می برین خانم؟
شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
خواهش می کنم
بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
اگه اجازه بدین
خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
همین غذای شماست ، خانم؟
بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
الان ضعیفم مهندس؟
اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!
شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
یعنی بنده حالم خرابه؟
شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود
لبخند زدیم
حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
پس به اتاق منم رفتین؟
داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
شما سیگار نمی کشین ؟
می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
ولی نه بجای شما
مگه من مشکلی دارم خانم؟
دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابستهم.
از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
سلامتی من برای شما مهمه؟
خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایههام یا توهینهام؟ یا شاید هم بی محبتیام ؟
هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
· برای من که نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
· شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از کجا می دونین؟
· از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بندهس؟
اونها واقعایت رو میگن
شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
لطف دارین
ادامه بدین
چیه از موعظه ام خوشتون اومده
راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبهروی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونهش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون..................
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
نوازش مادر رو یا اشکها رو
هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
فکر نمی کنم
شما هم ازشون نخواستین
فکر نمیکردم قبول کنه
ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
وظیفهم بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
بله آقا الساعه
خوش می گذره؟
بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
انشاءا.........
با اجازه
بفرمایین خوش بگذره
برین تو، سرما میخورین.
چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
کجا تشریف می برین خانم؟
شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
خواهش می کنم
بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
اگه اجازه بدین
خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
همین غذای شماست ، خانم؟
بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
الان ضعیفم مهندس؟
اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .
یدن وسایل اتاق وکشوها و تلویزیون سرگرم کردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و کتاب میخواند .
سلام مادر جون عصرتون بخیر
سرش را تکان داد و از جا حرکت کرد.
راحت باشین به کجا رسیدین؟ و کنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نکنین.
مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میکردیم که مهندس از پله ها پایین آمد
سلام ! عصر بخیر
به احترامش از جا بلند شدم و سلام کردم
بفرمایین خانم راحت باشین .
از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟
مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش کرد . متین گفت: تعجب کردی مامان؟ یعنی ما بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاک پاتون هم هستم . و روی مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی کردم
محبت کردن آرامش میاره مهندس
بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم
سلام آقا عصر بخیر
سلام ثریا ممنونم
بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد
کسی برام زنگ نزد؟
نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می کنین
باشه باهاشون تماس میگیرم
الناز خانم دیگه کیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میکنه ای خوش به سعادتت الناز خانم!
ثریا؟
بله!
به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ کنه
چه رنگ آقا؟
مشکی خوبه
چشم
ببخشین مهندس ، چرا مشکی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟
مشکی شیک تر نیست؟
چرا، مشکی رنگ شیکیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد
در حالیکه فنجان چای را از روی میز کنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟
سفید و سبز . شما چطور؟
من سیاه رو دوست دارم
فکر نمی کنم مهندس
فکر می کنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟
آبی از روشن تا سیرش که سرمه ای باشه
فنجان را کنار لبش نگهداشت . تعجب کرده بود . ادامه دادم : البته مشکی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست
از کجا فهمیدین خانم رادمنش؟
از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .
خنده ای کرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف کریستال پر از میوه وارد
ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه
می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا کنین من فقط پیشنهاد دادم
پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می کنیم . بد نیست تنوعی بشه
مادر جون لبخند زد.
یک پرتقال پوست کندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت کردین؟
بله
نظرشون چی بود؟
ایشون که از خداشونه ، اما باید صبر کنیم
من که گفتم کار شما به کار ایشون مربوط نمی شه
با اینحال بهتره صبر کنیم
اونوقت ممکنه ما یکی دیگه رو استخدام کنیم
ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده
نگاهی طولانی به من کرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست کند . سپس پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا روی میز گذاشت! از این کارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود
خانم رادمنش ؟ از دید روانکاوی، این کار من رو چی معنی می کنین؟ و به گلی که کاشته بود اشاره کرد : منظورم پوست پرتقاله
با لبخند به مادرجون نگاه کردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میکرد گفتم: یک نوع شکرگزاری
شکرگزاری؟!
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا کاسه ای شلهزرد یا یه چیز خوردنی از کسی هدیه بگیرین ؟
کمی فکر کرد و گفت : شخصا نخیر
یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشکر کنین؟
خب چرا، تو شرکت دوستان گاهی تخمه ، شکلات تو ظرفی می ریزن و روی میز می ذارن . یه بار هم شرکت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف پر از شیرینیِ تر برامون آورد
خب شما چطور تشکر کردین؟
راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی که دوستم برام آورده بود چیدم و تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شرکت خواستم سبد گلی تهیه کنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون کنه
و حالا شما هم به پاس تشکر از خدای مهربون که چنین پرتقال خوشمزهای براتون آفریده همینطور ثریا خانم که زحمت کشیدن و میوه آوردن، این گل رو درست کردین و توظرف گذاشتین این روانکاوی بنده است .البته شاید خودتون ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری محبت رو جبران کنین .
صدای کف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و باهوشی هستین جدا لذت بردم
نظر لطف شماست
مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا کردم .
لبخند زد و من هم تشکر کردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم که مهندس مخالفت کرد: می خواین تنها برین بالا چکار؟
میخوام شما و مادر راحت باشین
ما راحتیم، بفرمایین خواهش می کنم ! ترسیدم ، نکنه حرف بدی زدم
اختیار دارین
بعد از کمی صحبت مادر جون قصد رفتن کرد. بلند شدم تا او را همراهی کنم . روی پله ها بودیم که مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت کنین من منتظرتونم
در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت کنم
پس منتظرم
خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم
خب امرتون ؟
می خواستم خواهش کنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه کنند
ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت
ثریا گفت: ببخشید کلامتون رو قطع کردم گیتی خانم
خواهش می کنم
الناز خانم پای تلفن هستن آقا
در دل گفتم که این الناز امروز ول کن نیست . الناز خانم! الناز خانم!
مهندس گفت : ببخشید خانم.
راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .
سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبید؟ .............خونواده چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟............... شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین کوتاهی از بندهس .............. من گرفتارم ، خرده نگیرین .......... جانم .............. امشب بریم دربند؟.......... چه ساعتی؟
بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت کند که رو به من کرد و گفت: خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره کرد که بنشینم دوباره نشستم
مهمون که چه عرض کنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی......... ساعت 12 شب؟ نمیشه به پنج شنبه موکولش کنین؟ این هفته شمال نمی رم ........ آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟............... باشه موردی نداره ، من ساعت 12 میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟......... باشه منتظرم باشین ............ اختیار دارین . مقصر منم که فراموش کردم تماس بگیرم ........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ........... خدانگهدار.
و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم
خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش
خواهش میکنم
روی مبل نزدیکتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !
گویا ملحفه ها روزی یکبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه که در صورت موافقت ملحفه رنگی تهیه بفرمایین
ملحفه سفید اشکالی داره؟
آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .
لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را کمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟
نخیر احساسم بهم میگه
خب ، امر دیگه؟
اون باشه بعد ، میترسم باز کنایه بزنید. چون یه کم گرونتر و اساسیتره
شما خیلی حساسید . بگید خواهش میکنم
حالا نه یه وقت دیگه
باشه اصرار نمی کنم
راستی خواستم بخاطر اینکه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم عذرخواهی کنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و هواشون عوض بشه
اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود
امیدوارم
چطور همچین فکر کردین؟
گفتم شاید درست نباشه یه پرستار کنار شما بشینه ، غذا بخوره
مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟
در هر صورت ، فکر نکنین قصد سوء استفاده دارم
نه خانم، چنین فکری نمی کنم . شما باید همیشه کنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست
متشکرم
میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت کردن؟
سکته مغزی کردن.
متاسفم، وپدرتون؟
ایشون هم از غصه دق کرد. تو دلم گفتم دور از جون
فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
شش ماه
همدردی منوبپذیرین . درکتون می کنم .خیلی سخته . من که فقط یکی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما
شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون
سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم
او چه می دانست که من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم . قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه
فکر کردین نمی دونم؟
شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه
نه خانم من عاشق مادرم هستم
پس اینو نشون بدین
دادم دیگه
امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .
من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینکه در کار شما خللی وارد نشه به حرفهاتون گوش میکنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم باشم .نمیخوام روزی که از اینجا می رین، که مطمئنم اون روز دور نیست بگید کمکتون نکردم
از حالا دارین بیرونم می کنین؟
اختیار دارین . دیدین که صبح بخاطر اینکه بمونین ازتون پوزش خواستم این کار اصولا از من بعیده
ممنونم
هنوز نمی خواین کاردومتون رو بگین
نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده کنم؟ از کتابخونه،ضبط صوت....
البته گفتم که اینجا منزل شماست
ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام
مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین
من افراد این رو به اصلشون بر می گردونم
کجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س که حد نداره
چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!
عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم که مثل قصر می مونه ، گیسو
پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟
قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام کنه، روزها بعد شبانه روز
منو استخدام کنه؟
میخواد تورو هم ببینه، گفت تو شرکتش کار برای تو هست
تو رو خدا راست میگی؟
زیاد ذوق نکن مریض می شی می افتی رو دستم ، از کار بیکار می شم
نکنه من هم باید جارو کشی شرکتش رو بکنم؟
نخیر،مترجمی می کنی، من بدبخت همیشه جاده صاف کن تو هستم گیسو خانم می دونی که!
چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با یک تیر دو نشون زدیم
حالا باید با خودش صحبت کنی گیسو
کی؟
وقتی من لیاقت کاریم رو نشون دادم
پس قضیه منتفیه
اتفاقا منم فکر میکنم منتفی باشه، چون نمی تونم تو رو شبها تنها بذارم
خودت می دونی که من ترسو نیستم، پس با خیال راحت به کارت برس
من نگرانم اونجا همه ش دلم شور میزنه
تلفن کنار دستمونه از حال هم خبر می گیریم هفته ای یه بارو که میای
آره جمعه ها
ماهی چقدر میگیری
....... تومن
به به! چه خبره؟!
در عوض باید با دوتا دیوونه سروکله بزنم خدا به فریادم برسه
یارو خله؟
مادره نه، ولی پسره آره
من فکر کردم پیرمرده کاش من رفته بودم پرستاری چند سالشه؟
سی وچهار سال
زن داره؟
نه متاسفانه
دیوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد
برو بابا حوصله داری یارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هیتلر می مونه
بعضی آدمهای پولدار و متشخص آدمها متکبر و رکی هستن این رو بحساب دیوونگی اونها نذار، گیتی جان، پدر خودمون رو یادت بیار که چقدر غُد و یه دنده س.
می دونی گیسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س
چرا؟
ترسیدم مسخره ام کنه
مگه مسخره میکنه ؟
نه آدم عجیبیه . تیز، حاضرجواب، دقیق ، خشک ، بی روح ، جدی ، با سیاست ، ولی دلچسب و دوست داشتنی
بسم الـله الرحمن الرحیم !
باور کن با تمام این خصوصیات آدم دوستش داره ، خیلی جذابه
پس هیتلر مبارکت باشه
بجای این حرفها بلند شود شام رو بیار که مُردم از گرسنگی
الساعه بانو گیتی! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و کمی زانوهایش را خم کرد .
********************
· خدا بگم چکارت کنه گیسو ، آخه صبح سحر کجا رفتی ، دیرم شد !
· ببخشید رفتم نون بگیرم ، شلوغ بود
· الان خرخره ام رو می جوه
· کی؟
· آقا
· خب تو می رفتی
· ترسیدم کلید نبرده باشی ، پشت در بمونی
· خب بیا زود صبحونه ات رو بخور ، برو
· نه دیرم شده ، الان هم باید جواب پس بدم من رفتم خداحافظ
· بسلامت بهم تلفن بزن لیاقتت رو نشان بده که من هم از این چهار دیواری در بیام ، تو رو بخدا!
· باشه مواظب خودت باش.
*********************
· سلام گیتی خانم ، شما کجایین؟ آقا عصبانی شدن نیمساعته منتظر شما هستن
· خواهرم کلید نبرده بود منتظر موندم بیاد
با عجله مسافت در تا ساختمان اصلی را پیمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد سالن شدم روی دسته مبل نشسته بود.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود همراه پیراهن آبی آسمانی و کراوات سرمه ای با خالهای زرشکی .در خوشتیپی بی همتا بودلامذهب! به سیگارش با عصبانیت پک میزدحسابی کفرش بالا آمده بود
سلام مهندس متین !
با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانیت پک دیگری به سیگارش زد آنرا در جاسیگاری خاموش کرد بلند شد و ایستاد و بر و بر مرا نگاه کرد و گفت: بخاطر همین چیزها از خانمها بدم میاد فقط وعده می دن خانم عزیز، من نیمساعته منتظر شما هستم کار دارم ، زندگی دارم ، قرار دارم
در حالیکه شکستن شیشه غرورم را بوضوح احساس کردم بر و بر نگاهش کردم و باز گفتم :سلام!
با بی حوصلگی سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !
ببخشید منتظر خواهرم بودم . ترسیدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونیم صبح بیدارم
خواهرتون نیمه شب بیرون می رن ، صبح سحر میان؟
خشمگین به او زل زدم مرتیکه خجالت نمی کشید ؟ فکر میکرد کیست؟ چقدر پررو و وقیح! او حق نداشت بما توهین کند . با عصبانیت گفتم: خواهر من بدکاره نیست آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فکر نمی کنم ما بتونیم به تفاهم برسیم . من اومدم اینجا کار کنم . نه اینکه توهین بشنوم . بمادر سلام بنده رو برسونین و از ایشون عذرخواهی کنین . خدانگهدار . و بطرف در خروجی راه افتادم
صبرکنید خانم
اهمیت ندادم
صبر کنید، خواهش میکنم!
باز اهمیت ندادم ، پله های تراس را پایین می رفتم که گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر
نمی دانم بخاطر وجدانم، محبتم یا مهر مادرش که به دلم نشسته بود ایستادم .گفت: متاسفم من قصد توهین نداشتم پوزش منو بپذیرین
نگاهش نمیکردم، جلو آمد، مقابلم ایستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره کرد و گفت: مادر منتظر شما هستن
باز بدون اینکه نگاهش کنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و بارونی تون رو بدین من
تو دلم گغتم کم کم کاری میکنم کارهای ثریا رو هم بکنی . شالم را برداشتم و بارونی ام را در آوردم و با اخم گفتم : کجا باید بذارم ؟
نگاه قشنگی به من کرد و گفت: بدین به من
ثریا وارد ساختمان شد و با دیدن آن صحنه قدمهایش را کند کرد و با تعجب به ما چشم دوخت حتما پیش خودش می گفت: دختره بلانگرفته هنوزهیچی نشده آقا رابه نوکری واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدین من
در دل از خنده داشتم می مردم. آخه این شال و بارونی چیه که انقدر هم این دست و اون دست بشه گیسو خداذلیلت نکنه .ببین چه بساطی واسه مادرست کردی بااین نون خریدنت! الان شال و بارونیم چهل تیکه میشه
مهندش گفت: نه ثریا، میخوام خودم افتخارش رو داشته باشم
من و پریا به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم مهندس آنها را به جالباسی زد و دنبالم آمد ثریا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت: خانم اینبار نخندیدین
شما حال و حوصله برای آدم نمی ذارین
خب، عوضش یاد اجاره خونه هم نیفتادین
اون چیزی نیست که از یاد بره در ضمن بجای احساس غرور احساس خفت کردم
خدا نکنه! منکه عذرخواهی کردم
من هم بخشیدمتون که دارم می رم بالا شما زحمت نکشین من راه رو بلدم قرارتون دیر نشه
نه خانم، تا مادر رو به شما تحویل ندم نمی رم . در ضمن، کیفم رو باید از اتاقم بیارم حالابخاطر مادر منو بخشیدین یا بخاطر خودم ؟
شما هم از وجود مادرین، از هم جدا نیستین ، پس بخاطر هر دو .
جدا؟
چند ضربه به در زد . وارد شدیم و سلام کردم . نگاه پر از مهرش را به من دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسیدم و گفتم : ببخشید دیر کردم مادر جون
دستهایم را گرفت .
خب من دارم می رم کاری ندارین خانم؟
مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟
اطلاع ندارم
صبحونه چطور؟
اطلاع ندارم
اطلاع ندارین؟ بنظر خودتون جواب درستیه ؟ خوب بود شما هم وقتی کوچیک بودین، در جواب گریه ها و خواسته هاتون، مادر می گفتن اطلاع ندارم
لبخندی زد و گفت: خانم عزیز، بنده از شکم دیگران چطور مطلع باشم؟
با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متین دستهایش را لای موهایش کرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من کرد انگار حرف دو سال را که در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
گویا بجای اینکه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!
اومدیم و من تو راه تصادف کردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم نمیشه
خانم من دیرم شده ، ممکنه اجازه بفرمایین
راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت کنم یعنی حتما لازم می دونم
پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاک بر سرت کنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .
سری به افسوس تکان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم که گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم که از پسر من کوچکتری
خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟
پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا کردم . میاین بریم بیرون قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی کنم. میخواین براتون کتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟
با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام کرد: خب من الان بر میگردم
از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم
همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟
بله ممنون. کتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟
بله، بیاین تا نشونتون بدم
با هم به کتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز کردن آنجا بود .
سلام خسته نباشین
سلام خانم ، ممنونم
ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه
کار رو به کاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه
ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم کمک می کنن
آقای مهندس که ناراحت نمی شن من کتاب بردارم ؟
نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟
بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون کنم یه گوشه تنها نشستن و فکر کردن افسردگی میاره
فکر نمی کنم مفید باشه ، خانم
ولی ایشون که راضی بودن
جدا؟ خودشون گفتن؟
نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
ای خانم، خودتون رو خسته نکنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به خودشون اختصاص می دادن
من حقوق خوبی می گیرمف پس باید کاری کنم که حلال باشه . اینجوری اتفاقا سر منم گرم میشه . بیکاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میکنه .
راستی به دستور آقا ، اتاق کنار اتاق خانم رو براتون آماده کردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه
ممنونم
می خواین بریم اونجا رو ببینین؟
فعلا که قول دادم برای خانم کتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم
هر طور میل شماست
ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میکرد . عجب کتابخانه بزرگی آدم را یاد کارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم که اخلاق صاحبش هم مثل همان هیولاهه بود. کتاب دلاور زند را از داخل کتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
مادر جون یه کتاب خوب پیدا کردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو که نخوندین؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تکیه داد و آمادگی خودش را اعلام کرد . سه ربع مداوم برایش کتاب خواندم دیگر زبانم خشک شده بود کتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح کافیه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی که ثریا آورده بود از مادر جون پذیرایی کنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با موکت و پرده های کرم، مبلمان کرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و تمام وسایل رفاهی
ثریا در کمد را باز کرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده کردن
چه لباسهای قشنگی!
خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن هرچند خانم تو مهمونی ها شرکت نمی کنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی میشه که نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری کار ما هم کمتره. و خندید
حالا من باید اینها رو بپوشم؟
اگه دوست داشتین . اجباری در کار نیست
خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یکی دوتا اسپری ها و عطرها را بو کردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست . چه وسایل آرایشی! نکنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه کمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من کاری ندارین من برم گیتی خانم
بفرمایین سپاسگزارم
وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر . کمکم کن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .
باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میکرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم
***********************
به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم کتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم . تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم کشیده شدم که اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز کردم . موکت آبی آسمانی پرز دار، پرده های سرمه ای زیبا ، که زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه ای ، تخت مشکی که رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن کشیده شده بود و با پرده ها هماهنگی کامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی که نشون می دی. وای، چه عکس خودش رو هم گذاشته کنار تختش. چه از خودش خوشش میاد . پس خودت هم می دونی چه تیکه ای هستی؟ این هم که باباته، خدا رحمتش کنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب کرد که همه چیزش گلبهی بود . چه کنسول و ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این کاخ نشینهای اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و چند ساله برخوردم که ملحفه به دست بالا می آمد
سلام خانم
سلام گیتی خانم ، خسته نباشین
شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......
من صفورا هستم
خوشوقتم
منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم
ممنونم
وقتی شنیدم آویزون کردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
این چه فرمایشیه . ایشون خواستن ناراحتی رو از دلم بیرون بیارن آخه صبح کمی دیر رسیدم ، ایشون عصبانی شدن
بله تو آشپزخونه صداتون رو شنیدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عالیه و البته فوق العاده زیبا هستین
لطف دارین . این خونه چقدر خدمه داره !
کار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس که متروکه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟
بله، فکر میکنم
میخوام ملحفه هاشون رو عوض کنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
روزی چند بار اینکار رو می کنین؟
هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون کردن بخدا
اگه لعنتم نکنین خواستم خواهش کنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض کنین ، صبح ، شب
فکر کنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این که دیگه دیوونه حسابیه . در ضمن اگه ممکنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای تغییر روحیه خانم تلاش کنیم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!
اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید
من با ایشون صحبت می کنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟
ساعت دو میان
خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیکه ملحفه قبلی را از روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن
تنها؟
بله
چراتنها؟
والـله چی بگم، گیتی خانم
به مادر نگاه کردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!
مسئول میز غذا کیه؟
ثریا خانم
رفتین پایین صداشون کنین
چشم
خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض کنم شما بهم اجازه می دین؟
چشمهایش را بست و باز کرد
ممنونم این مهندس رو به من واگذار کنین می دونم باهاش چکار کنم ، انگار با زمین و زمان قهره
خانم متین آهی کشید و سری بطرفین تکان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من کاری داشتین گیتی خانم ؟
بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟
خانم ساعت یک ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم
آقا کجا غذا میخورن؟
سر میز ، تو سالن غذاخوری
از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب که سالن غذا خوری نیست
بله، ولی آقا؟
آقا ناراحت می شن؟
نمی دونم
امتحان می کنیم تازه ایشون که دیرتر میان
شام چی؟
خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره
خانم متین لبخندی زد که از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی خانم ، می بخشین دخالت می کنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو ساله اینطور عادت کردن البته در کنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اینطور عادت کردن . نکنه
خب این به ما چه ربطی داره؟
آخه می ترسم نارحتتون کنه
ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو که صبح دیدی
بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و کت کسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!
تازه من میخواستم صبر کنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید ایشون خوششون نیاد در کنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون مطمئنم و این جسارت رو می کنم . ساعت یک سر میز هستیم
بله
پرستارهای قبلی کجا غذا می خوردن؟
تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم
آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سکوت و تنهایی نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه مشکلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به مادرجون اشاره کردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو کنج این اتاق عمرشو تلف کنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سکوتش شده و افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میکنم ، ولی اول باید مهندس رو اصلاح کنیم ایشون از همه بیمارترن
همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون را بحالت خیاری پشت سرش جمع کردم . کمی عطر به او زدم ، کمی کرم و رژ برایش مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها کمی آهسته تر از حد معمول راه می رفت. کمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم که شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود. گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متین یک کفگیر کشید . کفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه کودک یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نکنین و میل کنین. شما باید تقویت بشین .کمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ، زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ کنین
نگاهی به من کرد که این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چکار؟ به چه دردم میخوره . بگو محبت و سلامتی کجاست؟ برای خانم متین یک ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد برای خودم یک کفگیر برنج کشیدم و کمی مرغ برداشتم . خانم متین چپ چپ به من نگاه کرد . گفتم: اونطوری نگاهم نکنین مادرجون، میترسم اگه یه کفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی بخاطر شما چشم ، اینم یه کم دیگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت دستهایش لرزش خفیفی داشت که در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت . خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشکی اش فقط چند تار سپید داره، همین فردا موهاش رو براش رنگ می کنم
ثریا خانم؟
بله
میشه خواهش کنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر کنین؟
چشم،گیتی خانم
ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه
بله،خواهش می کنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن
انشاءا.....
ولی آقای مهندس که حالشون خوبه؟
بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان
صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تکان داد و لبخند زد .
وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعکس امروز چه زود اومدن ساعت یک ونیمه
نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم
ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم که این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عکس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میکردم و سکوت حاکم بر عمارت را می شکستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن کرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم که به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
سلام مهندس متین
سلام خانم، سلام مامان
خانم متین سرش را خم کرد
سلام آقا خسته نباشین
این محبوبه بود که برای جمع کردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .
سلام محبوبه.مثل اینکه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟
بله یه کوچیک دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .
سکوت کرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم . خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به مهندس برخوردم که بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
خیلی خوب
خوشحالم
مادر خوابیدن؟
کم کم می خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا کیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض کند گفتم : می بخشین جناب متین؟
بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود
حالی از مادرتون نمی پرسین؟
دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره
ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه
می گید چکار کنم؟
برید اتاقشون و کمی باهاش صحبت کنین
وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟
ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم
یعنی با شما حرف زد؟
به روش خودشون
شما روانشناسید ، من که نیستم
خب من دارم شما رو راهنمایی می کنم
ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده
من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میکنم کمی به مادرتون توجه کنین . رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه می کنین ، خب به جاش محبت کنین . والـله ، خیلی راحتتر و کم هزینه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
· می رین احوالشون رو بپرسین؟
· بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
· ولی اون موقع ایشون خوابن
· خب بعدازظهر که بیدارن
· برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت کنین با مادر چای میل کنین و باهاشون صحبت کنین .
· دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما کاری نداشته باشین
· اولا ، ازتون خواهش کردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی کنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
· خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی که شما نگاه مادرم رو معنی کنین
· حتما ، با اجازه
· رفتین که !
· هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم که فرمایش متین را اطاعت کرده باشم . یادم رفت حکمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاک زده به سرشون . به موهای همدیگه هم کار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز کردم .کسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه کردم ، کنار در اتاق مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم
مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار کردن .
متین نگاهی به من کرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست
راحت باشین مامان. و کنار مادرش روی لبه تخت نشست .
ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممکنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض کردن
حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه
جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین
اشکالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینکه از تمیزتر هم هستید
اختیار دارین
خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به کتاب روی میز نظری انداخت
خبرها رو میزه ، مامان جان؟
شما هم که روانشناس و مترجمید مهندس!
کتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد
خیلی عالیه . مدتها بود اینکار رو نمیکردین . مادر نگاهی به من کرد و لبخند زد
می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن
خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم که ناهار خوردین خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینکه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد
البته یه کاری رو فراموش کردین
چکاری؟
اینکه ایشون رو ببوسین
دستهایش را در جیبش کرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل کنم و توی هوا بچرخونم
نه فعلا اینکار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟
ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه که من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
اینطور پیش بره که دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش
بقیه ؟ نکنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تکان داد و گفت: نخیر منظورم کس دیگه ایه
شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر موهبتی نیست که همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یک قدم به سوی خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون نمی رسه و باز هم کمه . مهندس ، ای کاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه تقدیمش میکردم
نگاه عمیق به من کرد و لبخند زد: ممنون خانم دکتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره کرد .
عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها که پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میکنم یا نه؟
نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می کنین . البته نه بخاطر زیبایی پله ها ، بخاطر محبتی که به مادرتون کردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه
خدا؟
بله خدا
کدوم خدا؟
استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟
خدایی که پدرم رو ازم گرفت ، یا اونکه مادرم رو بیمار کرد ، یا شاید هم اونکه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشمانی که غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیکه از پله ها پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم که این خونه از پای بست ویرونه .
نگاهی به من کرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز کردم و بعد خوابیدم .
بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشکی که بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشکی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریک . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هیکله لا مذهب ! گیسو جات خالی!
از نگاهی که به من کرد فهمیدم که او هم با خودش می گوید عجب دختر ساده وزیبایی ، چقدر اجزای صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرایش نکرده بنده خدا
بفرمایید بنشینید!
متشکرم
رو به روی هم در فاصله سه چهار متری نشستیم پا روی پا انداخت و گفت: شدیدا تو فکر بودین خانم و این برای احوال مادرم اصلا خوب نیست
مگه انسان بدون فکر وغصه هم پیدا می شه؟ تفاوت انسان با موجودات دیگه در قدرت عقل و تفکرشونه .
از حاضر جوابی من جا خورد ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولی من مجبورم آدمهای شاد رو برای نگهداری مادرم انتخاب کنم .
البته این حق رو دارین
چند سالتونه؟
بیست وچهار سال
تجربه دارین ؟
نخیر!
دیپلم دارین
لیسانس روانشناسی دارم
از نگاهش متوجه حیرتش شئم، پرسید: ثریا گفته بود، اما حقیقتا لیسانس دارین؟
میتونم مدرکم رو براتون بیارم
پس چرا این شغل را انتخاب کردین
این درست مثل این می مونه که من از شما بپرسم چرا مادرتون با این امکانات بیمار شدن . خب پیش میاد
باز ابرویی بالا انداخت و آن یکی پا را روی این پا اندخت و گفت : میخوام کمی از زندگی خصوصی شما بدونم خانم ، البته اگه مشکلی نیست .
نه خواهش میکنم من تازه از شیراز اومدم و دنبال کاری در شان خودم می گشتم ، ولی موفق نشدم البته موقعیت هایی پیش اومد. ولی من خوشم نیومد .برای اینکه فعلا بیکار نباشم اینکارو انتخاب کردم .
می بخشید می پرسم ، چرا از اونها خوشتون نیومد؟
خب توقعاتی داشتن که با روحیه و تربیت خونوادگی من هماهنگی نداشت. در واقع یه عروسک با لباسهای مینی ژوپ میخواستن ، که من هم مانکن نبودم .
باز تک ابرویی بالا انداخت و نگاهش پر از تحسین شد
خونواده تون هم اینجا زندگی می کنن؟
فقط خواهرمه که همسن خودمه
همسن خودته؟
ما دوقلوییم
چه جالب!
ثریا با سینی طلایی که چهارپایه ظریف داشت با دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر جلو آمد . اول سینی را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره کرد که به من تعارف کند . در دلم گفتم ترشی نخوری شیرینی ! نه بابا متکبر هم نیستی! بنظرم دوست داشتنی آمد. فنجان را برداشتم و تشکر کردم .بعد او برداشت و ثریا رفت
پس خونواده تون شهرستانن
پدر ومادرم فوت کردن
متاسفم ، خدا رحمتشون کنه . از اینکع پدرم را جزء اموات کردم وجدانم ناراحت شد، ولی بهتر از این بود که بگویم پدرم دیوانه است . در آن صورت می گفت تو اگر طبیب بودی درد خود دوا نمودی و مضحکه میشدم
فکر می کنین از عهده نگهداری مادر بر بیایین؟ حتما ثریا براتون توضیحاتی داده
بله تا حدودی
یعنی تا حدودی مطمئن اید؟
نخیر، منظورم اینه که تا حدودی برام تعریف کرده ، دعا میکنم که در این کار توفیق پیدا کنم ممکنه بهم بگین که چه کارهایی رو باید انجام بدم؟
مادر فقط مونس و غمخوار میخواد .کارهای بهداشتی و نظافتی مادر رو دیگران انجام می دن. شما فقط باید داروهای مادر رو بموقع بهشون بدین ، به وضع روحی ایشون رسیدگی کنین وخلاصه مواظب باشین . مسئولیت سلامتی مادر با شماست .ایشون به گردش و تفریح نیاز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو اتاقشونن و این از هر چیزی براشون بهتره
شاید علت بیماری شون همینه
نگاهی طولانی به من کرد وگفت: روانشناسی می کنین ؟
البته ، خب این رشته منه
از اینکه می بینم فرد تحصیلکرده ای ، مخصوصا یه روانشناس ، مسئولیت مادرم رو بر عهده می گیره خوشحالم ، ولی خواهش میکنم طبابت نفرمایین ، در ضمن روش زندگی ما مخصوص خود ماست
قصد دخالت ندارم. اگه وظیفه دارم به وضع روحی و سلامتی مادرتون برسم باید نظرم رو بگن
من در تمیزی وسواس خاصی دارم .ماد هم همینطور. این نکته رو مد نظر داشته باشین
بله، متوجه هستم ، چون در غیر اینصورت اولین کسیکه زجر میکشه خودم هستم
راستی اسم شما چیه؟
گیتی،گیتی رادمنش
من هم منصور متین هستم
از دیدارتون خوشوقت شدم
منم همینطور البته امیدوارم حضورتون اینجا موقت نباشه .هرچند فکر نمیکنم خانمی به این ظرافت و حساسی بتونه مادر رو تحمل کنه
اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینکه شما ناراضی باشین
انشاءا... که اینطور نمیشه
من از کی میتونم کارم رو شروع کنم ؟
از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح
من صبح خدمت می رسم الان آمادگی ندارم
هر طور مایلین.نمیخواین مادر رو ببینین؟
البته!مشتاقم
پس قهوه تون رو میل بفرمایین تا با هم بریم
بله ممنون
خجالت کشیدم شکر را از روی میز بردارم بنابراین قهوه را نوشیدم و از تلخی اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثریا صلوات فرستادم که به این مهم فکر نکرده بود. بعد از کمی سکوت گفت: اگر رشته صنایع غذایی یا حسابداری یا زبان انگلیسی خونده بودین تو شرکت هم کار براتون بود
این هم از شانس بد منه که روانشناسی خوندم
بالاخره لبخند ظریفی گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها آشنایی داشتم باز ترجیح می دادم اول به این کارس که شروع کردم بپردازن
بی اختیار بیاد گیسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شاید نتوانم کارم را ادامه دهم اول باید تکلیف خودم معلوم شود
البته چی خانم راد منش؟
هیچی چیز مهمی نبود
حرفتون رو نیمه تموم نذارین که من از این کار متنفرم
راستش یاد خواهرم افتادم اون زبان انگلیسی خونده و دنبال کار میگرده ، ولی بهتر اول ببینم خودم چقدر میتونم با شما کنار بیام
به ایشون بگید بیان ببینمشون کار ایشون به کار شما مربوط نمی شه . اگه شما از عهده نگهداری مادرم بر نیاین دلیل نمیشه ایشون هم از عهده کارشون بر نیان
البته حق با جناب عالیه
سابقه کاری دارن؟
نخیر اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولی دختر با عرضه ایه . به خودم مطمئن نیستم، ولی ایشون رو تضمین میکنم
با چهره ای گرفته و حسرت بار پرسید: خواهرتون رو خیلی دوست دارین؟
بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما که از یه سلولیم در واقع از یک وجودیم
دوقلوهای یکسان ، درسته؟
بله
جالبه باید دیدنی باشه
اون فقط یه خال بیشتر از من داره
با تعجب و لبخند پرسید: یعنی تو صورتشون خال دارن؟
نخیر رو بازوی چپش
متاسفانه جایی نیست که آدم رو راهنمایی کنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.
برای شما شاید! برای خودش هرگز. یه جوش بزنه خودش رو می کشه وای بحال خال .
لبخند عمیقتری زد، طوری که دندانهای سفید ردیفش نمایان شد
آقای مهندس میتونیم به دیدن مادرتون بریم ؟
البته خانم ، بفرمایین
ثریا اینجا مدیریت مستخدمین رو بر عهده داره. برای آشنایی با اینجا می تونین از ایشون هم کمک بگیرین
بله ، ممنون
در دلم گفتم:آره دیگه منم زیر مجموعه مستخدمها هستم
در پله ها ادامه داد: البته فکر نکنین من ادب ندارم که اونو خانم خطاب نمیکنم ایشون جای مادر منه از یه سالگی با اون بزرگ شدم برای همین فقط صداش میزنم ثریا
من ابدا چنین فکری نکردم
طبقه دوم هم به همان بزرگی بود با اتاقهای متعدد. دو دست مبلمان راحتی در سالن چیده شده . کنسول زیبایی در ابتدای سالن قرار داشت که یک آینه بزرگ قاب طلایی شیک روی آن بود فرشهای زیبایی با زمینه کرم در سالن پهن بود اولین اتاق سمت راست ، که در چوبی سفید رنگی داشت ، اتاق مادرش بود در زدیم و وارد شدیم
سلام مامان!
خانمی تقریبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رویی پریده، نه چندان لاغر، نه چندان چاق، با صورتی متورم که نتیجه مصرف زیاده از حد داروهای اعصاب بود ، روی مبل زرشکی رنگی نشسته بودم دیدنش قلبم را فشرد یاد پدرم افتادم و تا عمق جانم سوخت آثار زیبایی هنوز در او دیده می شد، پسر، زیبایی را از مادر به ارث برده بود
سلام خانم متین از آشنایی با شما خوشحالم
چشمهایش را بست و باز کرد یعنی که سلام .
مامان جان، خانم رادمنش پرستار جدید شما هستن اینبارجوون ترین پرستار به سراغتون اومده
از نگاه سردش فهمیدم که امیدی به من ندارد
مادر صحبت نمیکنه .نه اینکه نمیتونه نمی دونم با کی و با چی لج کرده ولی دو ساله حرف نزده
جدا؟ اینکه خیلی بده
حالا به بدیهاش بیشتر پی می برین برای همینه که زیاد امیدوار نیستم
آهسته گفتم: خیلی معذرت میخوام ولی لطفا جلوی مادر اینطور مایوسانه صحبت نکنین آقای مهندس
انگار اولین بار بود دختری با او صحبت میکرد که آنطور عجیب به من نگاه کرد نمی دانم چرا ، ولی ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم وصورتش را بوسیدم و گفتم: منو جای دخترتون بدونین خانم هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام می دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار کنین دل یه دختر دل شکسته رو بدست آوردین بخدا اینو از ته دل میگم خانم متین
مدتی در چشمهایم خیره شد .انگار حقیقت را از چشمهایم خواند ، بعد با نگاهش به من لبخند زد دستش را روی دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس که محو رفتار ما بود گفت: مثل اینکه در اولین برخورد موفق بودین خانم رادمنش مادر این نگاه و نوزاش رو از من هم دریغ میکنه
خب حتما تا حالا با محبت واقعی با ایشون صحبت نکردین
خانم متین نگاهی به پسرش کرد انگار حرفم را تائید کرد بعد دو دستش را روی گونه هایم گذاشت. لحظه ای نگاهم کرد و اشک در چشمهایش دوید دستش را برداشتم و بر آن بوسه زدم از خودم پرسیدم چشطور پانزده پرستار ، این زن زیبا و موقر را با این همه محبت درک نکرده اند؟ بلند شدم و ایستادم . رو به مهندس کردم چشمهایش از نم اشک برق میزد و لبخند ملیحی به لب داشت برای اینکه من متوجه حالتش نشوم کنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا با کمال اطمینان میگم که من از عهده پرستاری ایشون بر میام
مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اینکه من هم اینطور حس کردم ، ولی هنوز مطمئن نیستم خانم .اونها که تجربه داشتن نتونستن وای بحال شما ، با این سن کم و طبع حساس و مهربون
من و مادر همدیگر رو خوب می فهمیم شما نگران نباشین جناب متین
متین سیگاری از درون پاکت بیرون آورد روی لبش گذاشت و تا خواست فندک بزند گفتم: آقای مهندس منو پذیرفتین یا خیر ؟
بله خانم مگه شک دارین؟
پس لطفا اون سیگار رو روشن نکنین.
لحظه ای بر و بر نگاهم کرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظیفه دارم از هرچیزی که برای سلامتی ایشون مضره جلوگیری کنم دود سیگار برای سلامتی مضره مخصوصا برای اطرافیان پس محبت کنین و طبقع دوم این عمارت سیگار نکشین بقیه جاها مختارین البته من برای سلامتی شخص شما هم ارزش قائلم ولی مسئول سلامتی شما نیستم و در شیوه زندگیتون دخالت نمی کنم
هنوز بر و بر مرا نگاه میرد فندک را در جیبش گذاشت و سیگار را در پاکت و گفت: مطمئنم چند روز بیشتر نیست پس نمیخوام بهانه ای دستتون بدم
چه رک و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسید: طبقه اول این عمارت که اجازه داریم سیگار بکشیم؟
هرچچند بازهم هوا رو آلوده میکنه ولی سخت نمی گیرم این بخود شما بستگی داره
همانطور که از در بیرون می رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پایین منتظرتونم خانم
مهندس متین؟
بله !
بجاش منم موهام رو می بندم و با کنایه لبخند زدم
لحظه ای ایستاد، سری تکان داد، لبخند زد و رفت
چه اتاق قشنگ بزرگی دارین خانم متین فکر میکنم چهل متر هست . به صورتش نگاه کردم . به در و دیوار نگاه میگرد
فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحیه شما نیست زرشکی رنگ مناسبی نیست شما چه رنگ دیگه ای رو دوست دارین ؟
نگاهش را به پیراهن من دوخت
سبز؟
از نگاهش رضایت را خواندم .بله سبز، رنگ زیبا ومناسبی برای افرادی است که ناراحتی اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است
اگه رنگ پرده رو عوض کنیم، رنگ مبلمان رو هم باید عوض کنیم اشکالی نداره؟
سکوت!
خب بهتره اینطور بپرسم شما موافقین تغییراتی در این اتاق بدیم؟
تبسمی کرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نمیشه؟ یعنی قبول میکنه؟
باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولی انگار شک هم داشت.جلو رفتم . از پشت ، دستم را روس شانه هایش انداختم و کنار گوشش گفتم: امیدوارم منو بپذیرین مهر شما که به دل من نشسته شما رو نمی دونم
دستش را بالا آورد و روی دستهایم گذاشت. گرمایی در وجودم حس کردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در کارم موفق شوم
مقابل خانم متین قرار گرفتم و گفتم : من فعلا می رم خواهرم تنهاست ، ولی فردا صبح زود میام . فقط نگاهم کرد
خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تکان داد
از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی، زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سکوت میکند؟ بالاخره می فهمم
نگاهی به دور و برم کردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم . پایین آمدن از آن پله ها ، بی اختیار آدم را مغرور میکرد .
خودم را به ریشخند گرفتم وگفتم: یادت باشه گیتی خانم تو فقط یه پرستاری، فقط دعا کن به روزی نیفتی که بخوای این پله ها رو دستمال بکشی. در ضمن یادت نره که زمان پرداخت اجاره خونه نزدیکه . بی اختیار لبخندی به لبم نشست .هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که آقای متین گفت: اینجا چه چیز خنده داره، خانم رادمنش؟
نیشم را بستم وگفتم: هیچ چیز مهندس
پس حتما چشمهای من مشکل پیدا کرده . و نوک بینی اش را خاراند
اگر باور می کنین میگم . دلم نمیخواد سوء تفاهم بشه
باور میکنم
به فکر اجاره خونه م بودم
خب، دراینصورت که باید گریه می کردین
حق با شماست . ولی پایین آمدن از این پله های زیبا و براق غرور خاصی به آدم می ده. بعد یاد شغلم و بدبختی هام افتادم . یه تو سری بخودم زدم و خندیدم
خنده اش گرفت ، ولی سعی میکرد نخندد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتی کرد وگفت: بفرمایین بنشینین
ممنونم داره شب میشه رفع زحمت میکنم .
به این زودی خانم؟
خیلی وقته اینجام . راستی تا چه ساعتی در روز باید اینجا باشم
شبانه روز
شبانه روز؟
بچه تو خونه دارین یا همسرتون بی غذا می مونه ؟
برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: همسرم بی غذا می مونه
با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج کردین؟
سکوت کردم و فقط نگاهش کردم
چرا جواب نمی دین؟ بفرمایین بنشینین. و نشستم
دلیل خاصی نداره
خب؟پس؟
به گفته شما در هر صورت باید ازدواج کرده باشم دیگه
من شوخی کردم
در عوض من هم سکوت کردم
زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج کردین ؟
نخیر، خوشبختانه
از مردها بدتون میاد؟
اتفاقا همیشه دوست داشتم مرد بودم
جدا!؟
بله
ولی من از زنها خوشم نمیاد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو می بینن. مدام میخوان به همه فخرفروشی کنن.البته ببخشین رک صحبت میکنم .
خواهش میکنم، خب هرکس نظری داره .من احتیاجی ندارم به اینکه مردی ازم خوشش بیاد یا نیاد و به همین علت هم ناراحت نمی شم
لحظه ای نگاهم کرد و گفت: آدم جالبی هستین با اینکه دوروبرم دخترهای زیادی هستن، ولی تا حالا به دختری مثل شما برنخوردم
خب بالاخره پرستار استخدام کردن باعث شده که با آدمهای مختلفی آشنا بشین اگه اجازه بفرمایین مرخص می شم
پس ناراحت شدین؟
نخیر، ابدا ، اتفاقا از کسانی که حرف دلشون رو واضح و مودبانه بیان می کنن خوشم میاد .اینطوری آدم می فهمه طرف مقابلش کیه و چه شخصیتی داره. آدم خیالش راحته که با یه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضی ها دورو هستن
من جزو کدوم دسته ام؟
معلوم یه نفر هستین. دل و زبونتون یکیه و این بهترین چیزه.
نگاه تحسین آمیزی به من کرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اینجا باشین مادر گاهی شبها هم نیاز به پرستار داره
خیلی می بخشین حاضر نیستین شما گاهی پرستار ایشون رو بکنین ؟ می دونین مادرتون چه شبهایی از شما پرستاری کردن؟
سرش را پایین انداخت و سینه ای صاف کرد انگار حرفی برای گفتن نداشت
من شبها نمی تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر میگردم .خواهرم تنهاست تازه به تهران اومدیم و اضطرابهای یه تازه وارد رو داریم دلم راضی نمیشه تنها یادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت میخوام
حتی اگه کارتون رو از دست بدین؟
من به میل خودم اینجا نیومدم زیاد برام مهم نیست در ضمن پرستاری طالب زیاد داره اینجا نه ، جای دیگه . من به قسمت معتقدم
به میل کی اومدین؟
دوستان، اطرافیان ، می گفتن فعلا تا کار دائمی و مناسب پیدا کنم ، این هم کار خوبیه . وقتی دیدم خواهرم میخواد بیاد تو رودربایستی موندم و اومدم
معلوم بود از صداقتم لذت میبرد که آنطور نگاهم میکرد، ولی گفت: پس باید بگم من پرستار تمام وقت میخوام . چون حوصله ندارم صبح دیر برسین یعنی اصلا از آدم بی نظم و انضباط بیزارم . من تا مادر رو به شما تحویل ندم آروم نمیگیرم . دوست ندارم وقتی میام اون بگه تقصیر من نبود، این بگه من حواسم نبود .اون بگه وظیفه من نبود تا کار رو هم بخودم تحویل ندین حق ترک خونه رو ندارین برای همین می گم شبانه روز
فرمایش شما کاملا درسته، شما مختارین . امیدوارم برای مادر یه پرستار خوب پیدا کنین .با اجازه تون
به این زودی جا زدین؟
جا نزدم من کار تمام وقت قبول نمی کنم . چون مشکل دارم وگرنه کی حوصله داره آخر شب بره صبح زود بیاد اونم اینهمه راه
بشینین خانم ، می گم راننده شما رو برسونه
باز نشستم عجب آدم بد پیله و سمجی بود .
اگر خواهرتون رو استخدام کنم تا ساعت دو که شرکتند بعدش هم تا بیان منزل و ناهاری میل کنند و استراحتی کنن، شب شده تا شامی بخورن و بخوابن ، صبح شده دیگه نگرانی نداره
فعلا که استخدام نشدن در ضمن مشکل من تنهایی شب ایشونه نه حوصله سر رفتن ایشون
شنیده بودم دخترهای شیراز دخترهای نترس و با شهامتی هستن
گیسو ترسو نیست من خودم رو مسئول می دونم
متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندک رو روشن کرد و با کنایه پرسید: اجازه دارم بکشم؟
خواهش میکنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم
شما که با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می کنین؟
مطمئنم اینطور فکر نمی کنین، که من و گیسو دوتایی همزمان به دنیا اومدیم می دونین که غیرممکنه
لبخندی روی لبانش نشست که باعث خنده من شد
شما چند دقیقه زودتر به دنیا اومدین؟
ده دقیقه
این ده دقیقه مسئولیت به این برزگی رو بر دوش شما گذاشته؟
شاید یه علتش اینه که پدر و مادرم منو عاقلتر و مدیرتر می دونستن خودش هم همین نظر رو دارع
میتونم بپرسم شغل پدرتون چی بوده؟
ایشون مغازه عتیقه فروشی دارن
دارن؟ مگه ایشون فوت نکردن؟
هول شدم ولی سریع جواب دادم : پدر فوت کردن مغازه که از بین نرفته هنوز هست
نگاهی با تعجب به من انداخت و دود سیگارش را بیرون داد و گفت: یه مغازه عتیقه فروشی دارین، اونوقت اومدین پرستاری ؟
کفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه ای! به او چه ربطی داشت؟
خب اجاره مغازه رو برای کار دیگه ای مصرف می کنیم ، در ضمن، مگه پرستاری چه اشکالی داره؟
پرستاری اشکال نداره ، ولی بیخود کار کشیدن از خود اشکال داره
اجازه مرخصی می فرمایین ؟ هوا تاریک شده
با سوالاتم خسته تون کردم؟ می بخشین
نخیر
به من حق بدین وقتی تازه واردی رو به خونه م راه می دم باید کسب اطلاع کنم
البته
بالاخره نگفتین چه می کنین میایین یا نه؟
شبانه روز نخیر، متاسفم روزش هم بستگی به نظر شما داره
خب من دوست دارم شما رو استخدام کنم چون احساس کردم مادر شما رو پسندیدن
شما لطف دارین ولی شرایط منو هم در نظر بگیرین
خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نکردیم و جا نیفتادین می تونین شبها به منزلتون برین، ولی بعد می شه شبانه روز
اگه استخدام نکردین چی؟ شاید به دلتون نشینه
اگه به شما رفته باشه، نگرانی شما بی مورده و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ یه دماری از روزگارت در بیارم که حظ کنی!
قبوله خانم؟
قبوله، شاید من لیاقت نشون ندادم اونوقت نه ایشون استخدام می شن نه تنها می مونن و نه من نگران
با لبخند گفت : اگه ببینم لیاقت ندارن، بدون رو دربایستی می فرستمشون خونه پیش شما. پس زودتر ایشون رو بیارین ببینم لازم نیست تا امتحان شما ایشون بیکار بمونه
سکوت کردم
به چی فکر می کنین؟
هیچی
حتما پیش خودتون می گفتین عجب آدم رک و بی ملاحظه ای هستم، ولی جنگ اول به از صلح آخر
باز سکوت کردم
در مورد حقوقتون چیزی نمی پرسین؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال میکردن
اولا که از دیگران شنیدم شما حقوق خوبی می دین، دوما اگه ببینم حقوقتون راضی ام نمیکنه ، منم به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم کم لطفی شما راه دوری نمی ره
ابرویی بالا انداخت و مطمئن بودم پیش خودش می گوید: عجب بلاییه این دیگه به زلزله گفته نیا که من هستم
حقوقتون ماهی............
راضی ام خیلی عالیه ولی می دونین که محبت رو با ریال و تومان نمشیه سنجید
باز نگاه تحسین آمیز
شما که گفتین به اندازه حقوقتون زحمت می کشین
به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم ولی محبتم رو که دریغ نمی کنم نگفتم به اندازه پولی که می گیرم محبت می کنم
خاکستر سیگارش ریخت.آنرا از روی شلوارش پاک کرد بیچاره آنقدر محو شیرین زبانی و حاضر جوابی من شده بود که حواسش به خاکستر سیگارش نبود
یکی از مضرات سیگار همینه مهندس متین
خنده قشنگی تحویلم داد وگفت: شاید خواستیم از شما کمک بگیریم که ما رو هم ترک بدین
اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولی این محاله همیشه به پدرم می گفتم سیگار کشیدن ، رنج و درد کشیدن در آینده س . بشما هم می گم مهندس فکر سلامتی تون باشین حیفه این سیما و اندام که در بستر بیماری بیفته هر موقع عصبانی شدین ورزش کنین پیاده روی مطمئنم مفیدتره
همانطور که انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روی دسته مبل، نگاهی به من کرد که از خجالت داغ شدم نفهمیدم چه معنی داشت ، ستایش، تحسین ،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهمیدم
با اجازه مهندس متین ، می بخشید پر حرفی کردم
اختیار دارین خانم، از هم صحبتی با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشیم!
متشکرم ، هم سلولیم تنهاست منتظره
صدای خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اینکه مادر خوابیدن می گم راننده شما رو ببره
با نگرانی پرسیدم . خدای ناکرده مادرتون که بیخوابی ندارن مهندس؟
صدای خنده اش فضا را پر کرد وای که چقدر قشنگ می خندید خودم هم خنده ام گرفت گفت: نه نگذان نباشین مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب می ره
از دیدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار
بسلامت خانم رادمنش ثریا!
بله آقا
شال و بارونی خانم رو بدین
بله چشم
ممنونم
به مرتضی بگو خانم رو تا منزلشون برسونه
بله چشم
خدانگهدار دیگری گفتم و از ساختمان خارج شدم ثریا پرسید:آقا چطور بود گیتی خانم؟
در برخورد اول غیر قابل تحمل، رک،بدون ملاحظه و بی محبت، ولی مطمئنم چنین آدمی نیست
ثریا لبخندی زد وگفت: برام جالب بود که آقا دلش نمی خواست شما برین . دلش میخواست بیشتر بمونین با پرستارهای قبلی انقدر خشک و جدی برخورد میکرد که بیچاره ها رنگ و روشون رو می باختن حالا بسلامتی استخدام شدین ؟
بله
شبانه روز؟
نخیر
چطور ممکنه ؟ آقا نمی پذیره
ولی من قانعشون کردم
معلومه به دل آقا نشستین بهتون تبریک می گم البته اگه به دلی ایشون نمی نشستین جای تعجب داشت
این نظر لطف شماست
وقتی بمنزل ثریا رسیدیم زری ومرتضی را صدا زد خواهر و برادر از سوییت بیرون آمدند و بعد از کمی صحبت، از ثریا خانم خداحافظی کردم . به من سفارش کرد که صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصبانی نکنم با ماشین سفید زیبایی راهی منزل شدیم
راهروزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شد و گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتکب شده بودیم؟ دخترک بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما ی دیاری ناشناخته . معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم
با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسو نگاه میکنم که کنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را به روی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش به ورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگار خوش و شیرین را میخورد که همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا! چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم کنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو که تا این حد قدرت داری که دو قلوی یکسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ما انسانها رو یکسان نتمیز میکرد ، کی نانوا میشد و کی قصاب، نه ، به کار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شکرت . خودم کردی ؟ چرا کاری نکردی که ما باز هم با خوشبختی زندگی کنیم ؟ راستی چرا همه یکسان نیستن ؟ می دونم که نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دکتر و مهندس می شدن دیگه کی تاجر و معلم میشد و کی خیابونا رو و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینکه گیسو هم میخواد چشماش رو باز کنه و واقعیتها رو بپذیره
خوب خوابیدی گیسو؟
خوابم نبرد
حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فکر وخیال داریم که نگو
چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟
یه ساعت
خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!
معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفی که ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت
زیاد هم نباید نا امید بود، توکل بر خدا گیتی
پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟
خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهای مادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم
دلم چقدر هواش رو کرده گیسو، مادر داشتن چه لذتی داره!
چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.
گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته
ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزی نمونده بابا به مرز جنون برسه
خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین
تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی کار درستی کردیم ؟
چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یه بیمار عصبی رو که به آرامش نیاز داره کجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس . انشاء ا... موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!
آه ! خدایا مهربونیت رو شکر
سرم را به صندلی تکیه می دهم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم ، همه چیز با سرعت از کنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان . در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همین سرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شکست ، خورشیدی بود و غروب کرد . آیا دوباره طلوع میکند ؟ طلوع هم که بکند، چه فایده ؟ عمر عزیزانی که غروب کرد که دیگر طلوع نمی کند . داغ آنها که از بین نمی رود
*****************
بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟
رسیدیم ؟ چه زود!
تو که میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خر وپف میکردی؟
راست میگی! خروپف میکردم؟
نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی روی زمین هست؟
آره ، همزادم که تو باشی
اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون ، کیفت یادت نره .
از راننده اتوبوس تشکر کردیم و پیاده شدیم، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم
خانمها کجا تشریف میبرین؟
یه مسافرخونه مطمئن آقا
بفرمایین سوار شین
راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم .بیم اللهی گفت و زد دنده یک .
تازه واردین دخترهای خوبم؟
بله
از کجا میاین؟
شیراز
به به! پس سلام همشهری
شما هم شیرازی هستین؟
بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیها خوشم نمیاد
من و گیسو به نگاه کردیم و خندیدم ، گیسو گفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه
شوخی کردم منظورم مادرزنهای شیرازیه
باز زدیم زیر خنده .
پس با مادر زنتون خوب نیستین
جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچی میگم برعکسش درسته خانمم ازدستم کلافه شده
چرا آقا؟
اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوری چشم هم نمیخوریم
ولی ماکه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین ،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت
راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی ام چون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی کردم ببخشین جسارت کردم
نه آقای محترم اقلا باعث شدین کمی خنده به لبامون بشینه
برای تحصیل اومدین؟
نخیر، اومدیم کار پیدا کنیم و تهران زندگی کنیم
تهران آش دهن سوزی نیست .ما که اینجاییم میخوایم برگردیم شیراز حافظ خدابیامرز میگه:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید کار پیدا کنیم
تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، که جای دخترم باشین ، زیبایین دوقلو هستین؟
بله
الله اکبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتون رو قالب کنین ها
بله بخاطر همین همیشه با مشکل مواجهیم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص میکنه
دیپلمه این؟
من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.
به به ، پس تحصیل کرده این خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه
اسم آنها داغ دلم را تازه کرد با اینحال گفتم : ممنون آقا
چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟
پدرم مریضه .مادرم هم فوت کرده
متاسفم، خدا رحمتشون کنه بیماری پدر شما چیه؟
بیماری اعصاب
انشاءا.... شفا بگیرن
انشاءا... دعا کنین
پس پدر بیمارن که شما مجبورین دنبال کار بگردین
بله
ببخشید فضولی میکنم ها......
اختیار دارین
اینجا هیچکس رو ندارین ؟
نخیر، همه اقوام ما شیرازن
دوستی؟آشنایی ؟
پدر یکی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستن که بکار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی
می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها از سنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند کیفتم
گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟
سه تا دخترم، دوتا دختر و یه پسر
خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟
دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .
انشاءا... عروسی شون رو ببینین
میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بکنم
امر بفرمایین
کلبه درویشی ساده ای داریم که با صفاست مارو از خودتون بدونین و اونجا رو قابل
آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین اما مزاحم نمیشیم
چه مزاحمتی ؟ تعارف نکنین که ناراحت میشم می ریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .
نه والـله آقا، تعارف نمی کنیم خیلی ممنون معلومه که خونواده تون هم دلچسب اند
بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهای من هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده که باید ببرمتون خونه
من و گیسو به هم نگاه کردیم خب مسلم بود که می ترسیدیم .چطور می شد اطمینان کرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیدا کردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا کردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنون می شیم .
نکنه اطمینان نمی کنین؟
اختیار دارید، اما.........
من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هم میخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه
شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده می کنین .
بالاخره سکوت کردیم و رضایت دادیم بنظر نمی آمد آدم بدی باشد . برعکس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .
جلوی یک منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیاده شد ، کلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرمایید پایین؟
مزاحمت نباشه
این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد
زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشکی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی با نمک و جذاب بود
سلام خانم
سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل
والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتون اصرار کردن
ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو رو خدا تعارف نکنین همشهری هستیم دیگه
آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد
ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم
امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید
وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبی دیده میشد با اینکه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود که آدمهای تمیزی هستند . دو دختر و یک پسر آقا کریم با ما سلام و احوالپرسی کردند و ما را به داخل راهنمایی کردند از راهروی باریکی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم که با فرش قرمز و پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شکل مثلث انداخته شده بود که از تمیزی می درخشیدند یک لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میز ساده ای بود و تلویزیون روی یک میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و یک ویترین چوبی قهوه ای سه گوش کنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بود و آدم احساس آرامش میکرد
خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین
ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم
من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟
من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو
چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثل سیبی که از وسط دو نیم شده!
لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا کریمه
یکی از دخترها وارد اتاق شد که خیلی زیبا و ملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف کرد
این دختر بزرگم نسرینه
آقا کریم در حالیکه لبه آستینهایش را بالا میزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین
راحتیم
این هم دختر کوچکم نرگس، پسرم هم که کمی خجالتیه و رفته اون اتاق اسمش محمده!
ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین
لطف دارین
خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می کنن؟
داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میکنه .
بگو عزیزم بلکه بتونیم کمکی باشیم
ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیش می رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت که معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشی می فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشکلات ما از اونجا شروع که برادرم عاشق دختری شد که خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشون خوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چکاره است ، یعنی پشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره کردن بودن و زندگی میکردن .ولی چه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دختر انداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نکرد .برادرم مقاومت میکرد ولی حرف پدرم هم یک کلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری برات میگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه کار بجاهای باریک کشید . برادرم قهر کرد و رفت اما با میانجیگری اقوام آشتی کرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزه از علی خواست تا تکلیفش رو معلوم کنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت کرد که دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن. وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا کرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش ازدواج کرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینکه راحت شدن اما برادرم همون شب خودش رو حلق آویز کرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم ............... اینجا دیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا کریم سرشات را ناراحتی پایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میلع بارفیکس اتاقش خودش رو حلق آویز کرده بود صحنه دردناکی بود اورژانس رو خبر کردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود از اون روز بود که بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر کم کم حواسش رو از دست داد و از حالت طبیعی خارج شد کارهای عجیب غریبی میکرد اونکه با مشروبات الکلی سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش کلاه گذاشتن و با چک و چک بازی خونه مارو از چنگمون در آوردت هنوز سال علی نشده بود که مادرم، که چهل ونه سال بیشتر نداشت سکته مغزی کرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدت پیدا کرد می بایست منزل رو تخلیه می کردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ای اجاره کردیم و اسباب کشی کردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میکردیم وقتی دیدیم پدر قادر به کار کردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ کدوم از اقوام ما رو کمک نکردن احتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از کار ما در بیارن و فضولی کنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بکنیم و به تهران بیاییم . پدر نیاز به مراقبت پزشکی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری کردیم اسباب اثاثیه زندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رو اجاره کنیم بعد هم دنبال کار بگردیم انشاءا... جا که افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه که بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیم مقدار کمی برامون می مونه که باید بیشترش رو به یکی از طلبکارهای پدر بدیم که خدا خیزش بده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه که باید حتما کاری پیدا کنیم که اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو به راه می شه کار هم نکردیم ، نکردیم.پدر رو که به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.
خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتون بده
آقا کریم گفت: اینطور که پیداست باید اثاثیه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبکار رو از سرتون باز کنین
· تا اونجایی که می تونستیم فروختیم . در ضمن این طلبکار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره
· بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟
· نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد .نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم
· من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشین با هم میگردیم و خونه پیدا میکنیم و بعد هم سر فرصت کار بگردین البته باید بگم تو این شهر لیسانس و فوق لیسانس بیکار زیاد هست. گمان نمی کنم بسرعت بتونین کار پیدا کنین ولی نا امید نباشین خدا مثل اسم من کریمه
زدیم زیر خنده
خانم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره نمیخواین این سفره رو بندازین ؟
تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوض کنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم
لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو کم کنیم
ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی که جا پیدا کنین پیش ما هستین من وقتی از کسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.
شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمت کنیم
اگر گذاشتم برین، خب برین
بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذی نوش جان کردیم آخر شب هم در اتاقی برای ما رختخواب پهن کردند و درحالیکه رمق به جان نداشتیم دراز به دراز افتادیم
حق با طاهره خانم بود، کسی اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقای کریم با روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشکل شما رو حل کنه شاید، هم جای مناسبی پیدا کنین ، هم کار مناسبی.
بعد از ظهر به اتفاق آقا کریم برای پیدا کردن خانه به بنگاههای مسکن مراجعه کردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه کافی داشتیم اما اجاره نداشتیم یک مشکل هم اینجا بود که هر کسی به دو دختر تنها و زیبا جا نمی داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی پیدا نکرده بودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا کریم بودیم خدا از عزت و بزرگی آنها کم نکند که جدا در حق ما لطف را کامل کردند روز ششم منزلی را در خیابان بهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه که البته مجبور شدیم ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود که صاحبخانه در آن منزل زندگی نمیکرد در طبقه بالا یک پیرمرد و پیرزن زندگی میکردند و در طبقه سوم یک زوج جوان
بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا با صاحبخانه قلبی تصفیه حساب کنیم اسبابهای بقول آقا کریم شیک و باارزشمان را به تهران منتقل کردیم و بعد از پرداخت مبلغ کامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب کشی کردیم .
پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم ، بی شک هرکس وارد منزل ما می شد اصلا باور نمیکرد که ما مشکل مالی داریم بنابراین تا آبروی ما نرفته بود باید زودتر کار پیدا میکردیم
جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتیم . زری خانم ، همسایه کناری آنها ، به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلی سرایداران و کارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم، گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می کنن بنده خدا مریضه اینکار شماست گیتی خانم که روانشناسی خوندن
یعنی من برم از مریض پرستاری کنم ؟ غیر ممکنه!
چه اشکالی داره ؟ ثواب داره بخدا
نه زری خانم، ما باید یه کار مناسب رشته تحصیلی مون پیدا کنیم .
حالا که یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولی فکر نمیکنم این هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول کنین
آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زری خانم؟
این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .کارهای شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا کارهای دیگه شو هم خدمتکارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض کرده یا خانم با اونها نمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره که اون رو فراری می ده . قید حقوق خوب رو می زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض می کنن و دِ برو که رفتی
گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهده بگیرم زری خانم
بس کن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیم بودیم بابای خودمون رو نگه می داشتیم
کمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری می کنیم مسئله ای نیست گیتی جان
حالا فعلا که پرستار داره
از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال کار گشتیم به هر شرکت و مطب و مدرسه ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده کم بود یا نیازی بکار ما نداشتند و یا بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میکردند که ما وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن کوتاه و مینی ژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا امید شده بودیم که طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی جان اون پرستار فرار کرد
چرا؟
مثل اینکه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوان شیر رو پرت کرده به دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن
طاهره خانم نکنه میخواین ایندفعه قابلمه به سر بنده اصابت کنه؟
خدا نکنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بوده اولین بار بود که خانم چیز پرت کرد .
بله، حتما همینطوره که میفرمایین اتفاقا آدمهایی که ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن
مطمئنم با شما تفاهم پیدا میکنه گیتی خانم .
ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه کار در شان تحصیلات خونواده ام پیدا کنم نه اینکه پرستاری بد باشه، ولی.....
ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدین اینجا کار درست و حسابی پیدا کردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری می بینی شده سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی دیگه . بنظر من بهتره همینکار رو قبول کنین حالا یا شما یا گیسو خانم اونوقت سر فرصت دنبال کار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم کار زیاد سخت نیست خانم که علیل و ناتوان نیست .
نمی دونم چکار کنم
گیسو خانم حاضره بذار اون بره
نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟
در هر صورت اصرار نمی کنم ، ولی کمی واقع بین باش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم که تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه
باشه از اینکه بفکر ما هستین سپاسگزاریم درباره ش فکر نمیکنم
گوشی را که گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟
همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار کرده
نه بابا ، چه هیجان انگیز!
آره، هیجان انگیز اینه که لیوان شیر رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار
عجب دیوونه ای!
فکر میکنی آدم خطرناکی باشه؟ شاید هم پرستاره عاصیش کرده
خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی
دیگه چی؟
آخه تو اینکارو دوست نداری
موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازه کافی اهل کار هستم ولی خودت فکر کن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام که داشتیم و هفته ای دو روز کبری خانم می اومد و به کارهامون می رسید حالا به خدمتکاری مردم برم تو کتم نمی ره گیسو!
این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدی که نمی کنی، کار میکنی، حقوق میگیری کار شرافتمندانه ایه ، چهار پنج ماه دیگه هم بیا بشین خونه خانمی کن من می رم گیتی همینکه تحصیلات دارم احساس کمبود نمیکنم
تو بیخود میکنی مگه اختیارت دست خودته؟
ببین گیتی ، برای من تعیین تکلیف نکن چند روز دیگه باید کلی اجاره خونه بدیم، یادت که نرفته
خیلی خب فردا می رم صحبت میکنم شاید اونطور ها هم بد نباشه
بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو کار دلخواهت رو پیدا کن
نه بذار من پرستاری رو امتحان کنم گیسو جان
پس می ری؟
آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .
***********************
بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر که مادر و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزل رسیدیم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود یک تابلو، دورنمای یک کاخ! از جلوی نرده های سیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه وای خدایا! منکه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در این خانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار لذت بخش بود. مادرِزری ، ثریا خانم که تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتیم که در بیست قدمی در ورودی باغ بود یک خانه شصت هفتاد متری بسیار شیک با خود گفتم داخل عمارت چگونه است؟
ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدی دخترم
· ممنونم
· زری از شما خیلی تعریف کرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه
· اختیار دارین
· من در مورد شما با آقا صحبت کردم ایشون اصلا از همه نا امیدن البته حق هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون بر نیومده اتفاقا خانم متین زن آروم و ساکتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت داره که نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از حد تمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضع زیاده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتن این بود که آقا اونها رو جواب میکرد بعضیهاشون هم خودشون رفتن این پرستار آخری انقدر بد اخلاق و بی حوصله بود که حد نداشت آقا هم ردش کرد
· آقا فرزند خانمه ، دیگه؟
· من فکر کردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاکه من فکرکردم دست کم شصت سال دارن
· آقای مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پیش به رحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزوی شد اوایل اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یکی دو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپره البته من فکر میکنم از علاقه زیاد از حده که اینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها که خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره و طاقت دیدن مادر رو با این وضع و حال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش دوری میکنه
· آقای مهندس مجردن؟
· بله
· اینطوری که من معذبم
· ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست .والـله روزی هزار بار نذر و نیاز میکنیم یکی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رو از سکوت در بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعد با کنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده ماشاءا.....
· شغلشون چیه؟
· مهندس صنایع غذایه و یه کارخونه بزرگ مواد غذایی دارن
· آه،پس این همه ثروت و تجمل از برکت شکم مردمه! خب شما فکر می کنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟
· اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل کنین خانم قابل تحمله که انشاءا.... بر میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نکنین چون تنها شما نبودین که جا زدین یا بیرون شدین حالا توکل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون
بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من و ثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا که هیچی گرانبهاتر از سلامتی نیست خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برق نگاه نکنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت کنه، اینطور بار اومده، خودش اینطور زندگی کردن رو دوست نداره اکثرا آخر هفته ها میره ویلای شمالشون سکوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم ساده نه اینکه هیچی توش نباشه، کوچکتر وکمی ساده تر از اینجاست .
با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگیزتر شد . نما از سنگ سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشکی بزرگ و تراس های نیم دایره . از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالن بسیار بزرگی به چشم میخورد که کفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتی تزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلکان مارپیچ با نرده های فرفوژه مشکی به فاصله ده متر از هم قرار داشتند که به طبقه بالا می رفت . در طرف چپ سالن غذاخوری ، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای بزرگ بود . در طرف راست سالن کتابخانه و سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند که مرتب میهمانی و جشن و پارتی داشته اند . ثریا خانم برای خبر کردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوی نفیسی افتاد که روی دیوار قرار داشت ، تصویر یک زن زیبا که شانه های عریان او را یک حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود . روی مبلی نشستم که نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود. الحق که مجسمه های آنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .
ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الان تشریف میارن . من برم قهوه بیارم راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع کنین آقای به موی بلند پریشون حساسیت دارن ببخشیدها و رفت
وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالا گیره سر از کجا بیارم ؟ وای که از این به بعد فقط باید اطاعت کنم ، اونم من کله شق! آرنجهایم را به دو زانو تکیه دادم و دستهایم را قلاب کردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا! چرا کار ما به اینجا کشید . حتما الان فکر میکنه یه گدازاده بی اصل و نسبم . چ