ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
( قسمت چهاردهم )
رضا در طول راه خیلی اصرار میکرد که منو به یک درمانگاه برسونه ولی من مانع اینکار شدم .
رضا کمی از خودش برام گفت که توی همون کوچه ای که باهم تصادف کردیم شرکت بزرگ واردات صادرات قطعات کامپیوتر داره . فوق لیسانس الکترونیک هست و...........
من در سکوت به حرفهای رضا گوش میدادم در حالیکه احساس درد شدیدی در ناحیه کمرم میکردم ولی سعی میکردم خودمو خونسرد جلوه بدم
به خونه ام که رسیدیم رضا رو به من کرد و گفت : در تمام طول راه من صحبت کردم و شما ساکت بودین میشه لااقل بهم بگین اسمتون چیه ؟
با بی تفاوتی گفتم : من از شما نخواسته بودم که برام صحبت کنید و خودتونو معرفی کنید ... اسم من برای شما چه فرقی میکنه ؟ شما انگار می خواید از آب گل آلود ماهی بگیریدا !!!!!!!!
گفت : نه ، منظور بدی نداشتم فکر نمیکردم ناراحتتون کنم با حرفام .....
بعد با کمی من من گفت : من حتما یک گوشی ، مدل همین گوشیتون که افتاد زمین براتون می خرم و میارم .
با لحن خشک و خشنی گفتم : مطمینم نمیتونید نمونه اش رو پیدا کنید .... بهر حال اسم من کتی هست
درو کوبیدم بهم و پیاده شدم در حالیکه سنگینی نگاههای رضا رو از پشت سرم احساس میکردم.
به خونه ام که رسیدم یک لیوان مشروب برای خودم ریختم و روی کاناپه دراز کشیدم و شرو ع کردم به سیگار کشیدن . این کار آرامش عجیبی بهم میداد
به این فکر میکردم چقدر همه مردها مثل هم هستند .
زیر لب زمزمه کردم : تا وقتی برای یک مرد دست نیافتنی باشی برگ برنده دست تو ئه و دارای ارزش و احترامی و هر وقت راحت دست یافتنی بشی فاتحه ات خوندست درست مثل بهراد که وقتی فهمید من دوستش دارم و راحت خودمو در اختیارش گذاشتم ازم دور شدم و رفتار یک حیوانو با من کرد مثل ساناز و رضا
توی افکار خودم غرق بودم که تلفن زنگ زد آقا ابراهیم بود
ابراهیم : الو ، چرا موبایل صاب مردتو جواب نمیدی ؟ کدوم قبرستون بودی ؟
مارال : به تو چه ؟ حالا فرمایش
ابراهیم : امشب دارم میرم یه مهمونی که خیلی پول توشه کلی مشتریهام اونجان . ساغیشون منم . تو هم باید با من بیای. ساعنت 8 شب میام دنبالت یکم به خودت برس و اون قیلفه نکبتی رو مثل دفعه قبل به خودت نگیر .
مارال : آقا ابراهیم . اصلا حسش نیست امروز و بیخیال من شو
ابراهیم : باشه ، پس همین امشب بدهی منو بده یا سفته هاتو میزارم اجرا ، من که پو لمو از توی جوب پیدا نکرده بودم براش زحمت کشیدم .
کل کل کردن با آقا ابراهیم فایده ای نداشت قبول کردم .
وقتی گوشی رو قطع کردم زیر لب زمزمه کردم : چندین برابر این پولو از حلقت میکشم بیرون آقا رضا حالا ببین .
.
.
چند روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . کاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و کلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیکتر کرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض کو چیکی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر کاری دارید همین جا بگید من کار دارم می خوام برم .
گفت : فکر میکنم هنوزم ازم دلخورید
یک بسته که با سلیقه بسیار زیادی کادو شده بود به سمتم دراز کرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا کنم ولی این گوشی که براتون خریدم هم جدیدتره هم امکانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشک شد و من من کنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میکردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میکنید ؟
گفتم : فکر نمیکنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یک فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل کارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اکراه کارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود که خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بکشه زبون چرب و نرمی داشت که به راحتی میتونست مخ هر کسی رو که اراده کنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یک روز به رستوران دعوتم میکرد و یک روز به تاتر و...... ولی من به هیچکدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میکردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میکنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این کارش ادامه میداد .
یک روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش کرد و شور عجیبی در دلم احساس میکردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میکردم که ای کاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش کرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین کجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از 2 ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی کرد .
با همه تلاشهایی که کردم نتونستم به ساناز کمک کنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره ترکید و با صدای بلند شرو ع کردم به گریه کردن...