داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
از پله ها رفتم بالا ... فردا امتحان فیزیک داشتم ... برای اولین بار جوگیر شده بودم بخونم ... کتابمو برداشتم ... نشستم روی صندلی و بازش کردم ... هنوز کلمه اولو نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد ... با حرص کتابو گذاشتم روی میز و رفتم طرف تختم ..._ بله ؟فرناز _ سلام دوست عزیز و خوب خودم ..._ فرناز اگه من ندونم کارت پیشم لنگه که اینجوری مهربون شدی باید برم بمیرم ....فرناز _ سلامت کو ؟! من یه بار باهات خوب شدما ... جنبه نداری ..._ سلام دوست منگلم ... خوبی ؟فرناز _ بخدا قطع میکنما ..._ خودت باهام کار داشتیا یادت باشه ...فرناز _ باشه باشه ... چیکار داشتم ؟! مگه واسه آدم حواس میذاری ؟!_ هروقت یادت اومد زنگ بزن ...فرناز _ آها یادم اومد ... من توی فیزیک لنگم میای خونمون بهم یاد بدی ؟_ نچ چون داییم داره میاد تو بیا اینجا .فرناز _ مهرداد ؟!_ آره ...فرناز _ آخه ارزش داره بخاطر اون دوست عزیزتو برنجونی ... ؟!_ بله که داره ...فرناز _ باشه دارم واست ... ساعت 3 میام خونتون ..._ باشه خانمی منتظرم ...از فرناز که خداحافظی کردم مثل بچه آدم نشستم و مشغول خوندن شدم ... نمیدونم چقدر خونده بودم که با صداهایی که توی خونه پیچید فهمید دایی اینا اومدن ... شیرجه زدم طرف کمدم و لباسمو عوض کردم ... شالمو سرم کردم و بیرون اومدم ... با دیدن قامت دایی که کنار مامان ایستاده بود و حرف میزد با ذوق گفتم : دایی ؟!نگام کرد ... با خنده گفت : سلام فسقلی خودم ...خودمو انداختم بغلش ... سرمو بوسید و گفت : نگا بعد میگی چرا بهت میگم فسقلی ... توی با این هیکلت میپری بغل من بدبخت ؟با حرص کوبیدم توی بازوش ... صدای خنده اش بلند شد ... با کنجکاوی اطرافو نگاه کردم و آروم گفتم : دایی کو دوست اسرار آمیزت ؟دایی _ رفت خونشون ...به وضوح اخمام رفت توهم ... از دایی جدا شدم و گفتم : من چقدر خودمو کشتم که این دوست عزیز شما رو ببینم ...دایی _ بفرما ببینش ...برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟! برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟!با لبخند سرشو تکون داد و گفت : سلام ... خوب هستید ؟ خیلی راجبتون از مهرداد شنیدم ...فقط تونستم بگم سلام ... نمیتونستم بمونم چون هرلحظه امکان داشت کاری کنم که شک کنن ... از پله ها بالا دویدم ... به محض اینکه وارد اتاقم شدم درو بستم و پشتش نشستم ... هنوز از شک دیدنش درنیومده بودم ... نفس عمیقی کشیدم ... از سرجام بلند شدم ... با صدای مامان در اتاقو باز کردم و گفتم : بله مامان ؟مامان _ کجا رفتی تو بیا دیگه ...نفس عمیق دیگه ای کشیدمو از اتاق اومدم بیرون ... رفتم طبقه پایین ... نمیتونستم لرزش دستامو متوقف کنم ... باید به وقتش حسابشو میرسیدم ... رفتم طرف پذیرایی ... دایی و وحید یا ... نشسته بودن و داشتن حرف میزدن ... با خونسردی رفتم طرف دایی و نشستم کنارش ...دایی _ پنج سال بود خودتو میکشتی وحیدو ببینی حالا بشین نگاش کن ببینم مورد پسندت هست ؟!_ دایی ...صدای خنده ی دایی و وحید بلند شد .... دلم نمیخواست بهش بگم وحید ولی ایا واقعا کسی که فکر میکردم بود یا نه ؟! جرج هم عین کیان بود ... ولی جواب خودمو خودم دادم ... رنگ چشاش و موهاش فرق میکرد ...دایی _ خب فسقلی چه خبر ؟_ سلامتی ... مشغول امتحانام ...دایی _ یعنی داشتی درس میخوندی ؟_ تقریبا !دایی با حالتی که انگار تعجب کرده گفت : تو ؟! درس بخونی ؟! تروخدا کیانا چیزیت نشده ...چشم غره ای بهش رفتم که گفت : نه بابا خوده خودتی ...لبخندی زدم ... زیر چشمی بهش نگاه کردم ... کپی خودش بود ... همه چیش عین اون بود ... با صدای دایی نگاهمو ازش گرفتمدایی _ فسقلی مامانت صدات میزنه کجایی تو ؟!آروم توی گوشش گفتم : درحال ارزیابی دوست شما ....خندید و رو به وحید گفت : کیانا پنج سال بود میخواست تورو ببینه بچه ام حالا به ارزوش رسیده ...از خجالت میخواستم آب بشم ... از اونجا اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه ..._ مامانی کاری داشتی ؟مامان _ زنگ بزن به کیان بگو امروز زودتر بیاد ..._ ای به چشم ...شیرجه زدم طرف تلفن که روی اپن بود ... شماره کیانو گرفتم ..._ سلام بر داداش جوون خودم ...کیان _ سلام ..._ کشته منو اینهمه پرشور جواب دادنت ...کیان _ کیانا کارتو بگو سرم خیلی شلوغه ...._ مامان میگه امروز زودتر بیا ... دایی اینا اومدن ...کیان _ بهش بگو نمیتونم بیام ... احتمالا آخر شب بیام ..._ چشم خداحافظ ...بدون خداحافظی قطع کرد ... اخمام رفت توهم ... کیان تا به حال باهام اینجووری نبوده ... با حرص به مامان جواب کیان رو گفتم و رفتم توی اتاقم ... -------------------------------------------------------------------------------- دیگه حالو حوصله فیزیک خوندنم نداشتم ... داشتم کتابمو ورق میزدم که در زدن ..._ بفرمایید ...دایی اومد داخل ... لبخندی زدم ... نگاهی به اتاقم کرد و گفت : این یه سالی که من نبودم اتفاقای قابل توجهی افتاده ...متوجه منظورش شدم و با حرص بالشتو پرت کردم طرفش و گفتم : من همیشه مرتب بودم ...با خنده نشست کنارم و گفت : بر منکرش لعنت ...دستشو دور شونه ام حلقه کردو گفت : خیلی دلم واست تنگ شده بود ..._ ولی من اصلا دلم واستون تنگ نشده بود ...نگام کردو با نارحتی ساختگی گفت : آخه چرا ؟! داییت که اینقدر دوستتت داره ..._ دوستم داری ؟! بخدا نزار دهنم باز بشه ها ... توی این یه سال چندبار زنگ زدی بهم ؟!منو به خودش فشرد و آروم گفت : جایی بودم که نمیتونستم حتی غذا واسه خوردنم پیدا کنم ...ازش فاصله گرفتم و گفتم : هیمالیا هم تلفن داره تو کجا بودی ؟دایی _ نداره خب دختر خوب ... یک ماه اونجا گیر کرده بودیم ...مخم سوت کشید ... یه ماه توی برف و بوران ..._ یه ماهش اونجا بودی ... یازده ماه بقیه شو کجا بودی ؟لبو لوچشو آویزون کرد و گفت : میدونم بهت زنگ نزدم و از دستم ناراحتی ولی تمام سعی خودمو کردم واسه تولدت برسم ...امروز مگه چندم بود ؟! شیرجه زدم طرف گوشیم تا ببینم امروز چندمه ... که دایی گفت : یه هفته دیگه مونده ... قول دادم ببرمت کویر ...با حرص نشستم روی صندلیم و گفتم : امتحانا داره شروع میشه ... مامان نمیذاره ...با لبخند گفت : اون با من ...و دستمو گرفت و با خودش کشید بیرون از اتاق ... وحید یا ... نشسته بود کنار مامان و داشتن حرف میزدن ... با دیدن ما به طرفمون برگشتن ...مامان _ مهرداد این چه وضعه ؟! دوستتو اینجا تنها گذاشتی رفتید توی اتاق ؟دایی _ شرمنده آبجی ...و نشست کنار وحید ... زبونم نمیچرخید بهش بگم وحید ...دایی _ آبجی ما فردا میخواییم بریم یزد ...مامان درحالی که چاییشو میخورد گفت : ما ؟!دایی _ منو وحیدو این فسقلی ...مامان نگام کردو گفت : کیانا نمیتونه جایی بره ... هفته دیگه امتحاناتش شروع میشه ...دایی _ میریم دوروزه برمیگردیم ...مامان _ ولی ...دایی _ مریم ولی نداره دیگه بگو باشه ...مامان _ با کامرانه ... اگه اون قبول کرد من حرفی ندارم ...از خوشحالی میخواستم بپرم دایی رو ببوسم ... راضی کردن بابا هم مثل آب خوردن بود ... _________________________ بعد از خوردن نهار رفتم توی اتاقم که شاید یکم بخونم ... غرق درس خوندن بودم که صدای مامان اومد : کیانا ...از همونجا داد زدم : بله ؟صدایی از مامان نیومد ... با حرص بلند شدم و خواستم برم طرف در که در باز شد ...فرناز _ سلام بر دوست مهربانم ....نشستم روی تخت ... فرناز نشست کنارم و آروم گفت : این آقا خوشتیپه کیه با مهرداده ؟_ اولا مهرداد نه ...فرناز _ شرمنده ... آقاااااا مهرداد ... خب حالا این کیه ؟با بی حوصلگی گفتم : وارسام ...چشای فرناز چهار تا شد ... با تردید گفت : وارسام ؟_ من گفتم وارسام ... نه بابا گفتم وحید ...فرناز _ ولی من شنیدم گفتی وارسام ..._ خیالاتی شدی دختر خوب ...کمی سرشو تکون داد ... گندش بزننن ... بهشون قول داده بودم اسمی از وارسام نیارم ولی ...فرناز _ حالا کیه این وحید جووون ؟از لحنش خنده ام گرفت ..._ بود که یه بار بهت گفت داییم یه دوستی داره من هنوز ندیدمش و فقط تعریفشو شنیدم ...فرناز _ اون وحید بوده ؟سرمو تکون دادم ... فرناز لبخندی زدو گفت : وای چه جیگری بود ..._ بی حیا چشاتو درویش کن ...فرناز _ نذاشتی به سپهر برسم اینو دیگه نمیذارم ازم بگیری ...یه جوور حرف میزد که آدم خنده اش میگرفت ..._ بابا سپهر سی سال سن داشت بعدشم تو 15 سالت بود ...فرناز _ عزیزم مهم تفاهمه ..._ اینکه بعلهههههه ...فرناز _ بریم پایین ..._ فرناز میشینی سرجات ... من که میدونم میخوای خرابکاری کنی ... پارسالو خوب یادمه ...فرناز با لبو لوچه آویزون نشست و گفت : به من چه ... اصلا به پسراتون ابراز علاقه نمیکنم تا بمونن رو دستتون ... -------------------------------------------------------------------------------- لبخندی زدم و پا شدم و کتاب فیزیکمو اوردم و نشستیم و مشغول خوندن شدیم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای مامات که واسمون میوه اورده بود به خودمون اومدیم ...فرناز _ ممنون خاله ... شرمنده بخدا مزاحمتونم شدم ...با تعجب به فرناز نگاه کردم ... لفظ قلم حرف زدن ازش بعید بود ... مامان رفت بیرون و ما دوباره مشغول درس خوندن شدیم ... ساعت هفت بود که فرناز دیگه پاشد که بره ..._ فرناز جان حالا بشین بعد با دایی یا کیان میبریمت دیگه ...فرناز _ ممنون ولی به مامانم قول دادم قبل از هشت خونه باشم ..._ پس روتو اونور کن لباسمو عوض کنم بریم ...فرناز با لبخند پشتشو بهم کردم ... سریع لباسمو عوض کردم ... باهم رفتیم پایین ... رفتم طرف دایی و گفتم : دایی جوون میشه بیای بریم فرنازو برسونیم ... ؟دایی نگاهی به فرناز کرد و گفت : سلام عرض شد خانم منفرد ....فرناز _ سلام ... اومدنی بهتون سلام دادم متوجه نشدید ...دایی _ شرمنده ...و رو به من گفت : الان آماده میشم ...من و فرناز رفتیم توی حیاط ... بعد از چند لحظه دایی و وحید اومدن ... سوارماشین شدیم ... تمام طول راهو ساکت بودیم ... نزدیک خونه فرناز اینا بودیم که فرناز آروم توی گوشم گفت : فکر نکن تونستی منو خر کنی ... نخیر فهمیدم که گفتی وارسام ...نگاش کردم که با لبخندی گفت : واقعا شبیه شه ؟!آروم گفتم : بدون ذره ای تفاوت ...فرناز _ پس خوش سلیقه ای ...لبخندی زدم ... با اینکه باور نکرده بودن ولی تظاهر میکردن حرفامو قبول دارن ... واقعا که دوسشون داشتم ... یهویی گونه فرنازو بوسیدم ... با تعجب برگشت و نگام کرد ..._ خیلی دوستت دارم ...لبخندی زد و آروم گفت : آره گوشام مخملی شد ...و رو به دایی گفت : ممنون همینجاست ...دستمو فشرد و رو به دایی گفت : ممنون آقا مهرداد ... زحمت کشیدید ...دایی _ چه زحمتی ... به خونواده سلام برسونید ...فرناز پیاده شد و گفت : خداحافظ ...داشتم به رفتن فرناز نگاه میکردم که دایی با خنده گفت : من موندم چجوری شما دوتا خودتونو نگه داشتید و حرف نزدید ؟هیچی نگفتم ... فقط لبخند زدم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم ...با صدای مامان چشامو باز کردم ...مامان _ یک ساعته دارم صدات میزنم بدو دیرت شد ...نگاهی به ساعت کردم ... نیم ساعت دیر تر بیدار شده بودم ... باعجله از روی تخت پایین پریدم و رفتم طرف دستشویی ... درحالی که داشتم دکمه مانتومو میبستم گفتم : مامان یکیو بیدار کن منو ببره ...دایی _ سلام صبح بخیر فسقلی دایی ...دستشو گرفتم و کشیدمش طرف در و گفتم : دایی بدو دیرم شده شدیدا ...دایی ایستاد و با خنده گفت : اینجوری بیام ؟نگاش کردم ... خنده ام گرفت ... دایی با لبخند رفت داخل تا لباسشو عوض کنه ... __________________ دایی منو رسوند مدرسه و رفت ... امتحانو دادمو اومدم بیرون ... نشستم روی یکی از نیمکتهای خراب پشت کلاسها و سرمو گذاشتم روش ...مریم _ امتحانو بد دادی ؟سرمو بلند کردم و گفتم : نه بابا داشتم فکر میکردم ...مریم به شوخی گفت : به کی ؟!_ باید بگی به چی ...نشست کنارمو گفت : میدونی داری الکی بهش فکر میکنی ؟!_ به کی ؟مریم _ کسی که اونموقع بخاطرش گریه میکردی ..._ بیخیال مریم ... توهم زده بودم ...فرناز با جدیت از دور گفت : داره دروغ میگه ...هردوتامون بهش نگاه کردیم ...مریم _ کی داره دروغ میگه ؟!فرناز منو هل داد طرف مریم و نشستو گفت : نمیدونم ... اصلا بحث سر چی بود ؟مریم با حیرت گفت : تو که نمیدونی داریم راجب چی حرف میزنیم چرا نظر میدی ؟!فرناز _ واسه خالی نبودن عریضه ...من و مریم با صدای بلندی شروع کردیم به خندیدن ... خوده فرنازم خنده اش گرفته بود ... ظهر دایی اومد دنبالم ... قبل از اینکه بریم خونه رفتیم یه فروشگاه بزرگ و دایی یه لیستو داد دستم و گفت : همه شو بردار ...نگاهی به لیست کردم ... ای خدا ... حال نداشتم ... یه چرخ دستی برداشتمو راه افتادم ... دو صفحه لیستو پیدا کردمو خالی کردم توی چرخ دستی ... بردم طرف مسئولش تا حساب کنه ... دایی هم وسایلایی که گرفته بودو اورد و همه رو حساب کردن ... اگه بگم سی تا پلاستیک بزرگ بردیم توی ماشین بی راه نگفتم ... مونده بودم مگه چند روز میخواستیم اونجا بمونیم ... بعد از خرید رفتیم خونه ... داشتم از گشنگی میمردم ... بیحال رفتم طرف اتاقم ... لباسامو عوض کردمو برگشتم پایین ... دایی داشت با وحید حرف میزد ... ولی بخدا این وارسامه حالا ببینید کی گفتم ... برگشتم ... با دیدن کسی که روبروم بود خشکم زد ... این اینجا چیکار میکرد ؟!با لبخند سرشو تکون داد و گفت : سلام ... خوب هستید ؟ خیلی راجبتون از مهرداد شنیدم ...فقط تونستم بگم سلام ... نمیتونستم بمونم چون هرلحظه امکان داشت کاری کنم که شک کنن ... از پله ها بالا دویدم ... به محض اینکه وارد اتاقم شدم درو بستم و پشتش نشستم ... هنوز از شک دیدنش درنیومده بودم ... نفس عمیقی کشیدم ... از سرجام بلند شدم ... با صدای مامان در اتاقو باز کردم و گفتم : بله مامان ؟مامان _ کجا رفتی تو بیا دیگه ...نفس عمیق دیگه ای کشیدمو از اتاق اومدم بیرون ... رفتم طبقه پایین ... نمیتونستم لرزش دستامو متوقف کنم ... باید به وقتش حسابشو میرسیدم ... رفتم طرف پذیرایی ... دایی و وحید یا ... نشسته بودن و داشتن حرف میزدن ... با خونسردی رفتم طرف دایی و نشستم کنارش ...دایی _ پنج سال بود خودتو میکشتی وحیدو ببینی حالا بشین نگاش کن ببینم مورد پسندت هست ؟!_ دایی ...صدای خنده ی دایی و وحید بلند شد .... دلم نمیخواست بهش بگم وحید ولی ایا واقعا کسی که فکر میکردم بود یا نه ؟! جرج هم عین کیان بود ... ولی جواب خودمو خودم دادم ... رنگ چشاش و موهاش فرق میکرد ...دایی _ خب فسقلی چه خبر ؟_ سلامتی ... مشغول امتحانام ...دایی _ یعنی داشتی درس میخوندی ؟_ تقریبا !دایی با حالتی که انگار تعجب کرده گفت : تو ؟! درس بخونی ؟! تروخدا کیانا چیزیت نشده ...چشم غره ای بهش رفتم که گفت : نه بابا خوده خودتی ...لبخندی زدم ... زیر چشمی بهش نگاه کردم ... کپی خودش بود ... همه چیش عین اون بود ... با صدای دایی نگاهمو ازش گرفتمدایی _ فسقلی مامانت صدات میزنه کجایی تو ؟!آروم توی گوشش گفتم : درحال ارزیابی دوست شما ....خندید و رو به وحید گفت : کیانا پنج سال بود میخواست تورو ببینه بچه ام حالا به ارزوش رسیده ...از خجالت میخواستم آب بشم ... از اونجا اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه ..._ مامانی کاری داشتی ؟مامان _ زنگ بزن به کیان بگو امروز زودتر بیاد ..._ ای به چشم ...شیرجه زدم طرف تلفن که روی اپن بود ... شماره کیانو گرفتم ..._ سلام بر داداش جوون خودم ...کیان _ سلام ..._ کشته منو اینهمه پرشور جواب دادنت ...کیان _ کیانا کارتو بگو سرم خیلی شلوغه ...._ مامان میگه امروز زودتر بیا ... دایی اینا اومدن ...کیان _ بهش بگو نمیتونم بیام ... احتمالا آخر شب بیام ..._ چشم خداحافظ ...بدون خداحافظی قطع کرد ... اخمام رفت توهم ... کیان تا به حال باهام اینجووری نبوده ... با حرص به مامان جواب کیان رو گفتم و رفتم توی اتاقم ... -------------------------------------------------------------------------------- دیگه حالو حوصله فیزیک خوندنم نداشتم ... داشتم کتابمو ورق میزدم که در زدن ..._ بفرمایید ...دایی اومد داخل ... لبخندی زدم ... نگاهی به اتاقم کرد و گفت : این یه سالی که من نبودم اتفاقای قابل توجهی افتاده ...متوجه منظورش شدم و با حرص بالشتو پرت کردم طرفش و گفتم : من همیشه مرتب بودم ...با خنده نشست کنارم و گفت : بر منکرش لعنت ...دستشو دور شونه ام حلقه کردو گفت : خیلی دلم واست تنگ شده بود ..._ ولی من اصلا دلم واستون تنگ نشده بود ...نگام کردو با نارحتی ساختگی گفت : آخه چرا ؟! داییت که اینقدر دوستتت داره ..._ دوستم داری ؟! بخدا نزار دهنم باز بشه ها ... توی این یه سال چندبار زنگ زدی بهم ؟!منو به خودش فشرد و آروم گفت : جایی بودم که نمیتونستم حتی غذا واسه خوردنم پیدا کنم ...ازش فاصله گرفتم و گفتم : هیمالیا هم تلفن داره تو کجا بودی ؟دایی _ نداره خب دختر خوب ... یک ماه اونجا گیر کرده بودیم ...مخم سوت کشید ... یه ماه توی برف و بوران ..._ یه ماهش اونجا بودی ... یازده ماه بقیه شو کجا بودی ؟لبو لوچشو آویزون کرد و گفت : میدونم بهت زنگ نزدم و از دستم ناراحتی ولی تمام سعی خودمو کردم واسه تولدت برسم ...امروز مگه چندم بود ؟! شیرجه زدم طرف گوشیم تا ببینم امروز چندمه ... که دایی گفت : یه هفته دیگه مونده ... قول دادم ببرمت کویر ...با حرص نشستم روی صندلیم و گفتم : امتحانا داره شروع میشه ... مامان نمیذاره ...با لبخند گفت : اون با من ...و دستمو گرفت و با خودش کشید بیرون از اتاق ... وحید یا ... نشسته بود کنار مامان و داشتن حرف میزدن ... با دیدن ما به طرفمون برگشتن ...مامان _ مهرداد این چه وضعه ؟! دوستتو اینجا تنها گذاشتی رفتید توی اتاق ؟دایی _ شرمنده آبجی ...و نشست کنار وحید ... زبونم نمیچرخید بهش بگم وحید ...دایی _ آبجی ما فردا میخواییم بریم یزد ...مامان درحالی که چاییشو میخورد گفت : ما ؟!دایی _ منو وحیدو این فسقلی ...مامان نگام کردو گفت : کیانا نمیتونه جایی بره ... هفته دیگه امتحاناتش شروع میشه ...دایی _ میریم دوروزه برمیگردیم ...مامان _ ولی ...دایی _ مریم ولی نداره دیگه بگو باشه ...مامان _ با کامرانه ... اگه اون قبول کرد من حرفی ندارم ...از خوشحالی میخواستم بپرم دایی رو ببوسم ... راضی کردن بابا هم مثل آب خوردن بود ... ______________--------------------------------------------------------------------------------بعد از خوردن نهار رفتم توی اتاقم که شاید یکم بخونم ... غرق درس خوندن بودم که صدای مامان اومد : کیانا ...از همونجا داد زدم : بله ؟صدایی از مامان نیومد ... با حرص بلند شدم و خواستم برم طرف در که در باز شد ...فرناز _ سلام بر دوست مهربانم ....نشستم روی تخت ... فرناز نشست کنارم و آروم گفت : این آقا خوشتیپه کیه با مهرداده ؟_ اولا مهرداد نه ...فرناز _ شرمنده ... آقاااااا مهرداد ... خب حالا این کیه ؟با بی حوصلگی گفتم : وارسام ...چشای فرناز چهار تا شد ... با تردید گفت : وارسام ؟_ من گفتم وارسام ... نه بابا گفتم وحید ...فرناز _ ولی من شنیدم گفتی وارسام ..._ خیالاتی شدی دختر خوب ...کمی سرشو تکون داد ... گندش بزننن ... بهشون قول داده بودم اسمی از وارسام نیارم ولی ...فرناز _ حالا کیه این وحید جووون ؟از لحنش خنده ام گرفت ..._ بود که یه بار بهت گفت داییم یه دوستی داره من هنوز ندیدمش و فقط تعریفشو شنیدم ...فرناز _ اون وحید بوده ؟سرمو تکون دادم ... فرناز لبخندی زدو گفت : وای چه جیگری بود ..._ بی حیا چشاتو درویش کن ...فرناز _ نذاشتی به سپهر برسم اینو دیگه نمیذارم ازم بگیری ...یه جوور حرف میزد که آدم خنده اش میگرفت ..._ بابا سپهر سی سال سن داشت بعدشم تو 15 سالت بود ...فرناز _ عزیزم مهم تفاهمه ..._ اینکه بعلهههههه ...فرناز _ بریم پایین ..._ فرناز میشینی سرجات ... من که میدونم میخوای خرابکاری کنی ... پارسالو خوب یادمه ...فرناز با لبو لوچه آویزون نشست و گفت : به من چه ... اصلا به پسراتون ابراز علاقه نمیکنم تا بمونن رو دستتون ... -------------------------------------------------------------------------------- لبخندی زدم و پا شدم و کتاب فیزیکمو اوردم و نشستیم و مشغول خوندن شدیم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای مامات که واسمون میوه اورده بود به خودمون اومدیم ...فرناز _ ممنون خاله ... شرمنده بخدا مزاحمتونم شدم ...با تعجب به فرناز نگاه کردم ... لفظ قلم حرف زدن ازش بعید بود ... مامان رفت بیرون و ما دوباره مشغول درس خوندن شدیم ... ساعت هفت بود که فرناز دیگه پاشد که بره ..._ فرناز جان حالا بشین بعد با دایی یا کیان میبریمت دیگه ...فرناز _ ممنون ولی به مامانم قول دادم قبل از هشت خونه باشم ..._ پس روتو اونور کن لباسمو عوض کنم بریم ...فرناز با لبخند پشتشو بهم کردم ... سریع لباسمو عوض کردم ... باهم رفتیم پایین ... رفتم طرف دایی و گفتم : دایی جوون میشه بیای بریم فرنازو برسونیم ... ؟دایی نگاهی به فرناز کرد و گفت : سلام عرض شد خانم منفرد ....فرناز _ سلام ... اومدنی بهتون سلام دادم متوجه نشدید ...دایی _ شرمنده ...و رو به من گفت : الان آماده میشم ...من و فرناز رفتیم توی حیاط ... بعد از چند لحظه دایی و وحید اومدن ... سوارماشین شدیم ... تمام طول راهو ساکت بودیم ... نزدیک خونه فرناز اینا بودیم که فرناز آروم توی گوشم گفت : فکر نکن تونستی منو خر کنی ... نخیر فهمیدم که گفتی وارسام ...نگاش کردم که با لبخندی گفت : واقعا شبیه شه ؟!آروم گفتم : بدون ذره ای تفاوت ...فرناز _ پس خوش سلیقه ای ...لبخندی زدم ... با اینکه باور نکرده بودن ولی تظاهر میکردن حرفامو قبول دارن ... واقعا که دوسشون داشتم ... یهویی گونه فرنازو بوسیدم ... با تعجب برگشت و نگام کرد ..._ خیلی دوستت دارم ...لبخندی زد و آروم گفت : آره گوشام مخملی شد ...و رو به دایی گفت : ممنون همینجاست ...دستمو فشرد و رو به دایی گفت : ممنون آقا مهرداد ... زحمت کشیدید ...دایی _ چه زحمتی ... به خونواده سلام برسونید ...فرناز پیاده شد و گفت : خداحافظ ...داشتم به رفتن فرناز نگاه میکردم که دایی با خنده گفت : من موندم چجوری شما دوتا خودتونو نگه داشتید و حرف نزدید ؟هیچی نگفتم ... فقط لبخند زدم ... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم ...با صدای مامان چشامو باز کردم ...مامان _ یک ساعته دارم صدات میزنم بدو دیرت شد ...نگاهی به ساعت کردم ... نیم ساعت دیر تر بیدار شده بودم ... باعجله از روی تخت پایین پریدم و رفتم طرف دستشویی ... درحالی که داشتم دکمه مانتومو میبستم گفتم : مامان یکیو بیدار کن منو ببره ...دایی _ سلام صبح بخیر فسقلی دایی ...دستشو گرفتم و کشیدمش طرف در و گفتم : دایی بدو دیرم شده شدیدا ...دایی ایستاد و با خنده گفت : اینجوری بیام ؟نگاش کردم ... خنده ام گرفت ... دایی با لبخند رفت داخل تا لباسشو عوض کنه ... -------------------------------------------------------------------------------- دایی منو رسوند مدرسه و رفت ... امتحانو دادمو اومدم بیرون ... نشستم روی یکی از نیمکتهای خراب پشت کلاسها و سرمو گذاشتم روش ...مریم _ امتحانو بد دادی ؟سرمو بلند کردم و گفتم : نه بابا داشتم فکر میکردم ...مریم به شوخی گفت : به کی ؟!_ باید بگی به چی ...نشست کنارمو گفت : میدونی داری الکی بهش فکر میکنی ؟!_ به کی ؟مریم _ کسی که اونموقع بخاطرش گریه میکردی ..._ بیخیال مریم ... توهم زده بودم ...فرناز با جدیت از دور گفت : داره دروغ میگه ...هردوتامون بهش نگاه کردیم ...مریم _ کی داره دروغ میگه ؟!فرناز منو هل داد طرف مریم و نشستو گفت : نمیدونم ... اصلا بحث سر چی بود ؟مریم با حیرت گفت : تو که نمیدونی داریم راجب چی حرف میزنیم چرا نظر میدی ؟!فرناز _ واسه خالی نبودن عریضه ...من و مریم با صدای بلندی شروع کردیم به خندیدن ... خوده فرنازم خنده اش گرفته بود ... ظهر دایی اومد دنبالم ... قبل از اینکه بریم خونه رفتیم یه فروشگاه بزرگ و دایی یه لیستو داد دستم و گفت : همه شو بردار ...نگاهی به لیست کردم ... ای خدا ... حال نداشتم ... یه چرخ دستی برداشتمو راه افتادم ... دو صفحه لیستو پیدا کردمو خالی کردم توی چرخ دستی ... بردم طرف مسئولش تا حساب کنه ... دایی هم وسایلایی که گرفته بودو اورد و همه رو حساب کردن ... اگه بگم سی تا پلاستیک بزرگ بردیم توی ماشین بی راه نگفتم ... مونده بودم مگه چند روز میخواستیم اونجا بمونیم ... بعد از خرید رفتیم خونه ... داشتم از گشنگی میمردم ... بیحال رفتم طرف اتاقم ... لباسامو عوض کردمو برگشتم پایین ... دایی داشت با وحید حرف میزد ... ولی بخدا این وارسامه حالا ببینید کی گفتم ...________________________________________________ __________________________________________________ با صدای دایی چشامو باز کردم ...دایی _ پاشو دیگه فسقل دایی ..._ میخوام بخوابم ...دایی _ پس کویر بی کویر دیگه ؟!_ آره ...بلند شدو گفت : باشه پس ... منم رفتم بخوابم ...تازه دوزاریم افتاد چی گفتم ... سریع از تخت پریدم پایینو جلوش ایستادم و گفتم : نه بریم...دایی با خنده گفت _ حالا فکر نکن منم از رفتن پشیمون میشدم ... ساکتو گذاشتم توی ماشین ... دستو صورتتو بشور و بیا صبحونه بخور راه بیفتیم ..._ چشم ...دایی رفت بیرون ... سریع جهیدم طرف تخت ... مرتبش کردم ... لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون ... رفتم طرف دستشویی ... دستو صورتمو شستمو اومدم توی آشپزخونه ... با دیدن وحید سلام دادم ... سرشو بلند کردو جوابمو داد ... نشستم کنار دایی و مشغول خوردن شدم ...از مامان و بابا خداحافظی کردیمو راه افتادیم ... هنوز ماشین حرکت نکرده بود که چشام گرم شد ...با صدای خنده وحید و دایی از خواب پریدم ....دایی _ حالا میبینیم وحید ... ببینم کی میگیرتش ...نشستم ... سرمو از بین دوتا صندلی بردم جلو و گفتم : چیو ؟دایی _ بالاخره بیدار شدی خوشخواب ؟_ اوهوم ... حالا چیو میخوایید بگیرید ؟دایی به وحید اشاره کردو گفت : این جناب یه مار داره ... میگه نمیتونم بهش دست بزنم ..._ ماری که نیش نداشته باشه که ترس نداره ...وحید _ نیش و زهر داره ..._ واقعا ؟!!!!وحید _ آره ... نمیتونه نیشم بزنه ...آره دیگه ... با وجود اون گردنبند هر چقدرم این مار بیچاره بهت زهر بزنه نمیمیری ...کلمه آخرو بلند گفته بودم ... دایی با تعجب گفت : چی ؟!_ هیچی ... هیچی ...تکیه دادم به صندلی ... نگامو کشیدم بیرون ولی با دیدن نگاه وحید خشکم زد ... با البخند داشت نگام میکرد ... چشاش هم میخندیدین ... بچه مردم دیوونه شده ... نگامو ازش گرفتم ... ولی توی دلم یه جورایی خوشحال بودم ... -------------------------------------------------------------------------------- رسیدیم یزد ... قرار شد شب اونجا بخوابیم فردا بریم کویر ... رفتیم خونه وحید ... ساکمو گذاشتم توی یه اتاقی و چراغو روشن کردم ... این که اتق مهمونا نبود ... فکر کنم اتاق ...هنوز فکرموکامل نکرده بودم که وحید از پشت سرم گفت : تو اینجایی ؟!_ ببخشید نمیدونستم اتاق شماست ...وحید _ میخواستم بهت بگم بیای همینجا ...و رفت توی اتاق و از توی کمد یه سری کاغذ برداشتو گفت : تو خسته ای استراحت کن ... ما همینجاییم کاری داشتی صدامون کن ..._ باشه مممنون ...رفتم توی اتاق و درو بستم ... لباسمو عوض کردم ... میخواستم بخوابم ولی خیلی گشنه ام بود ... اومدم بیرون ... نشسته بودنو یه سری کاغذ جلوشون ... دایی که داشت میرفت ... همونجا چرت میزد ..._ من گشنمه ...وحید بلند شدو گفت : تو اینا رو نگاه کن من برم به کیانا غذا بدم ...هردو وارد آشپزخونه شدیم ... یه بسته ای رو دراورد از توی یخچال و گفت : تنها غذای موجود ...و گذاشت توی مایکروویو ..._ یه سوال بپرسم ؟وحید نگام کردو گفت : دوتا بپرس ...لبخندی زدمو گفتم : اصلیتی کجایی هستی ؟وحید _ بچه خوزستانم ..._ منظورم خونواده پدریتونه ... به کجا برمیگرده ؟وحید _ نمیدونم ...خواست بره که گفتم : الکی خودتو نزن به اون راه ... نگو که وارسام نیستی ...دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... باید میگفتم ... وحید با تعجب بهم نگاه کردو گفت : وارسام ؟!_ آره ...وحید لبخندی زدو گفت : خیالاتی شدی ... من وحید م ... دوست داییت ...با تمسخر گفتم : خیالاتی شدم نه ؟!دست بردمو پیرهنشو کنار زدم ... زنجیری که فکر میکردم متعلق به گردنبند جاودانگیه مال یه چیز دیگه بود ... خشکم زده بود ...وحید _ دنبال چی میگردی ؟نتونستم بمونم ... دویدم طرف اتاق ... خودمو انداختم توش و درو بستم ... نشستم پشت در ... اون وارسامه ... من مطمئنم ... ولی گردنبند نداشت ... هم خودمو ضایع کرده بودم هم یه علامت سوال توی ذهن وحید پیش اومده بود ... باید چیکار میکردم ... خودمم نمیدونستم ... خودمو انداختم روی تخت و گفتم : ازت بدم میاد .... تو گقتی تنهام نمیذاری ...اشک گونه مو خیس کرد ... دوست داشتم برمیگشتم هیزلند ... حتی اگه وسط جنگ باشه ... ______________________________________________ با صدای دایی چشامو باز کردم ...دایی _ کیانا باز کن درو ...نشستم ... تازه فهمیدم کجام ... پشت در خوابم برده بود ... کشو قوسی به بدنم دادمو بلند شدم و درو باز کردم ... دایی با دیدنم با اخم گفت : چی گذاشتی پشت در ؟_ چییزی نذاشتم خودم پشت در بودم ... پشت در خوابم برده بود ...دایی _ ای جان ... بیا صبحونه بخور بریم باغ وحش وحید ..._ چی ؟!دایی _ وحید یه جایی داره پشت خونشون توش چند تا حیوون داره بریم نشونت بدم ..._ چه حیونایی ؟!دایی با حرص گفت : میای یا نه ...تند دویدم رف دستشویی ... دستو صورتمو شستمو صبحونه خوردمو آماده شدمو رفتیم بیرون از خونه ... ساختمون رو دور زدیم ... یه ساختمون دیگه پشتش بود ... دایی دستمو کشیدو گفت : بدو دیگه ...درو باز کرد و خودش رفت داخل ... میترسیدم برم داخل ... از چیزایی که نمیدونستم داخله یا نه میترسیدم ... بالاخره نفس عمیقی کشیدمو پامو گذاشتم داخل ... هنوز چند قدمی نرفته بودم تو که یه چیزی نشست روی سرم ... داشت موهامو میکشید ... دلم نمخواست فکر کنم چیه ... با وحشت داشتم به اطراف نگاه میکردم تا یکی کمکم کنه ... ولی هیچکدومشون نبودن ...وحید _ ماروین بپر پایین ...هرچی که بود از روی سرم پایین پرید ... برگشتم تا ببینم چی بوده ... یه میمون نشسته بود روی شونه ی وحید ... داشت یه موز میخورد ... چشمم افتاد به وحید که داشت نگام میکرد ... با افتضاحی که به بار اورده بودم خجالت میکشیدم توی چشاش نگاه کنم ... پشتمو بهش کردم که مثلا میخوام حیوونا رو نگاه کنم ... به طرف یه طوطی که توی قفس بود کشیده شدم ... چقدر خوشگل بود ..._ سلام خوشگل خانوم ...وحید _ پسره ...کنارم ایستاد ... یه جورایی ازفراری بودم ... ازش دور شدمو رفتم طرف شیشه مارها ..._ این چه ماریه ؟وحید _ بوآ ..._ از کجا اوردیش ؟وحید _ یکی از دوستام بهم هدیه داده ..._ به مردم چی هدیه میدن ...رفتم طرف یه قسمت ... یه شیشه بود توش شیشه ها متعدد بود ... توی هرکدومشونم یه عقرب یا یه عنکبوت ... ووی چه دیوونه هستش این ... ادم آخه از اینا نگه میداره ... ! رفتم جلوتر ... یه یه دیواره شیشه ای بود تا سقف ... هیچی توش نبود ... یه لحظه زد به دهنم نکنه هایدنه ... ولی نه بابا ... هایدن که جاودانه نیست ... برگشتم تا از وحید سوال کنم که یهو یه چیزی کپی هایدن ولی کوچیکش ظاهر شد ... دهنم یه متر باز موند ... بخدا این دیگه باعث میشد مطمدن شم این وارسامه ... برگشتم طرفشو گفتم : این چیه ؟!با چشای گرد شده اومد نزدیکمو گفت : میبینیش ؟_ بله چون دست راستم شکسته ...وحید _ تو از کجا میدونی ...نذاشتم ادامه بده ... رفتم نزدیک تر و گفتم : حالاههم انکار کن وارسام نیستی ... ولی دیگه از چشمم افتادی ...با عصبانیت زدم بیرون ... __________________________________________________ __ رفتم توی اتاق و درو بستم ... نشستم پشتش ... چرا داشت دروغ میگفت ... چرا انکار میکرد ... چرا ؟ مگه چی شده بود ... اگه منو نمیخواست باید ذهن منم مثل اونا پاک میکرد ... چرا اینکارو نکردن ؟!وحید _ کیانا ؟جوابشو ندادم ...وحید _ کیانا باید باهات حرف بزنم ... این چیزی که تو میگی درست نیست ... من وارسام نیستم ..._ پس اون ایجا چیکار میکنه ... اونم مثل هایدنه ...وحید _ درسته ... درو باز کن تا یه چیزی رو بهت بگم ...بین خواستن و نخواستن گیر افتاده بودم ... بار دیگه که صدام زد از سرجام بلند شدم ... درو باز کردم ...وحید _ باید یکیو نشونت بدم ..._ خواستی بهم توضیح بدی ... توضیح بده دیگه ...وحید _ من نباید توضیح بدم ... یکی دیگه باید توضیح بده ... اونی که دنبالت میگرده ...با تعجب داشتم نگاش میکردم که گفت : میای ؟_ کی دنبالم میگرده ؟!وحید _ وارسام ..._ پس تو ... ؟دستمو گرفت و منو کشید طرف یه اتاق ... درشو باز کرد ... منو فرستاد داخل و خودشم اومد داخلو درو بست ... یه دستبند که دو سه دور پیچیده شده بود دور دستش رو باز کرد و بست دور گردن من ... یه کاغذ هم از جیبش دراورد و گفت : اینو بخون ... میری پیش وارسام ...هنوز داشتم با تعجب نگاش میکردم که گفت : بخون ...کاغذو نگاه کردم ..._ من جاودانگی نمیخواهم اگر به قیمت مرگ کسی تمام شود ... من زندگی میخواهم با مردم نه جاودانگی بدون آنها ...چقدر چرته معنیش ... یهو همه چیز چرخید ... چشامو بازو بسته کردمو به اطراف نگاه کردم ... توی یه اتاق بودم ... رفتم طرف درش و درو باز کردم ...صدای وارسام میومد : مگه بهتون نگفتم اینا رو بزارید سرجاشون ؟_ ولی قربان اینا رو بانو دادن که بزاریم اینجا ...صدای فریاد وارسام بلند شد : من اینجا حرف اولو میزنم یا بانوتون ؟!چند قدم رفتم جلوتر .. زبونم بند اومده بود ... چند قدم باهاش فاصله داشتم ... هنوز داشت با خدمتکارا دعوا میکرد ... نفسمو توی سینه حبس کردم که صداش کنم ... دهنمو باز کردم تا صداش بزنم که برگشت طرفم ... چند لحظه خیره نگام کرد ... منم داشتم بی هیچ واهمه ای به چشاش نگاه میکردم ... اونقدر حواسم پرت بود که با سیلی که بهم زد افتادم روی زمین ... -------------------------------------------------------------------------------- هنوزم وقتی عصبانی میشد نمیتونست نیروشو کنترل کنه ... قبل از اینکه به خودم بیام موهامو چنگ زدو بلندم کرد ... از درد میخواستم جیغ بکشم که با صدای بلند گفت : مگه نگفتم نمیخوام اینجوری ببینمت ؟!ماتم برد ... داشت چی میگفت ... ؟!وارسام _ مگه نگفتم بهت نمیخوام خودتو تغییر بدی ؟! اونم مثل ... روبی ...صداش میلرزید ... چشاش سرخ شده بود ... با بغض گفتم : خودمم ... روبی ام ...منو پرت کرد روی زمین ... با فریاد گفت : دفعه قبل بهت گفتم اگه یه بار دیگه اینکارو بکنی زنده ات نمیذارم ... نگفتم ؟!_ من خودمم ...اون بدون توجه به حرف من داد زد : نگهبانا ؟به لحظه نکشیده چندتا نگهبان اومدن ...وارسام _ ببریدش توی سیاه چاله ...سربازا اومدن طرفم که داد زدم : من کیانام چرا باورت نمیشه ...با خشم خواست به طرفم حمله ور شه که یکی گرفتش ... چارلی بود ... چارلی هم عصبانی بود ...چارلی _ خونسردی خودتو حفظ کن ...وارسام _ چطوری ؟! فقط داره عذابم میده ...صداش پر از عجز بود ... نشست گوشه صندلی ای که یکی از سربازا اورد و سرشو گرفت بین دستشو گفت : فقط از جلوی چشام دورش کن ..._ من ...چارلی _ خفه شو هلنا ... خفه ...دیگه لال شدم ... اونا منو یکی دیگه میدیدن ... سربازا بازومو گرفتنو منو از اتاق اوردن بیرون ... انتظار چنین برخورد باشکوهی رو نداشتم ... بغضمو خلاصه کردم به قطرات اشکی که روی گونه ام سر میخوردند ...سربازه منو برد توی سیاه چاله و رفت بیرون ... تاریک تاریک بود ... همونجا به در تکیه دادم ... میترسیدم برم جلوتر ... نشستم روی زمین و سرمو گذاشتم روی زانوهام ...با برخورد در به کمرم نفسم بند اومد ... خیلی بده خواب باشی و بعدش با برخورد گوشه در به پهلوت از خواب بپری ... کمی خودمو کشیدم کنار ... در باز شد ... با وری که اومد داخل فهمیدم سوفیه ..._ سوفی ؟!نشست کنارمو با خشم گفت : هلنا تو چرا نمیفهمی نباید جلوی عالیجناب تغییر چهره بدی اونم نه چهره بقیه چهره ...ادامه نداد ... انگار اسمم ممنوعه بود ... با بغض گفتم : من روبی ام ... دروغ نمیگم ...سوفی _ بس کن ..._ یادته اولین بار توی جنگل دیدیمت ... یادته تو منو فرستادی پیش جک ... الیویا وقتی جنگ شروع میشه توی خواب راه میره ... منو واسه محافظت از الیویا گذاشتی ولی بعدش من با هایدن رفتم پیش وارسام ... ما دوتا با اون اژدها هرکان جنگیدیم ... من با تیر زدم توی چشمش ...نگاهمو به سوفی دوختم تا عکس العملی نشون بده ...مهسا : پس کارت ردیف شد خانم بله رو داد آره ؟ آنید : بله که داد . فقط نمیدونم جه جوری مش جعفر باغبون و راضی کنم . پریروز داشت درختارو حرس میکرد وایساده بودم بهش نگاه میکردم اما چون فاصله داشتم درست نمیدیدم رفتم یکم جلوتر تا بهتر ببینم یه دفعه مثل این بچه ها که سر جلسه ی امتحان نشستن میبینن بغل دستیشون داره تو برگه شون سرک میکشه همچین خودشو آورد جلو من که من دیگه هیچی ندیدم هرچقدر هم این ور اون ور کردم بازم نتونستم چیزی ببینم یعنی نذاشت انگار میخواستم از رو برگه امتحانیش تقلب کنم. سپس اهی کشید و دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد . مهسا که داشت میخندید روی نیمکت تکانی خورد و گفت : خوب حق داره بنده خدا من تورو میشناسم میدونم چه جوری نگاه میکنی حتما" طفلکی احساس خطر کرده بود . آنید سرش را از روی دستش برداشت و با نگاه پرسشگری گفت : چه جوری نگاش میکردم ؟ مهسا : مثل یه سگ هار. وقبل از اینکه آنید بتواند عکس العملی نشان دهد از جا پرید و پا به فرار گذاشت . آنید : آقای دکتر حال خانم چه طورن؟ عصر دوشنبه بود و طبق برنامه ای که آنید در این یک ماه یاد گرفته بود دکتر سعیدی به ملاقات خانم احتشام آمده بود تا از سلامتی ایشان مطمئن شود . و الان آنید در حال بدرقه ی دکتر سعیدی بود . دکتر: حال جسمانیشون که خوبه از نظر روحی هم خیلی بهتر شدن . یک ماه قبل به قدری عصبی و تندخو بودن که خودشونم از دست خودشون خسته شده بودند اما این یک ماهی که شما اومدید خیلی روحیشون عوض شده از این رو به اون رو شدن . آنید :آقای دکتر چی کار میشه کرد که دیگه به حالت قبل بر نگردن ؟ دکتر : برای اینکه دیگه به حالت سابق برنگردن تغیرات میتونه کمک بزرگی بهشون کنه . آنید : چه تغییراتی . دکتر : تغییره چیزایی که ایشون و یاد گذشته های ناراحت کننده و تنهایی میندازه . مثل تغییر دکور و فضای خونه . تغییر تو برنامه های روزانه و خیلی چیزایی دیگه . فکری با سرعت نور از ذهن آنید و گذشت و لبخند را بر لبهای او آورد . آنید : متوجه شدم آقای دکتر از راهنماییتون خیلی متشکرم . بفرمایید براتون شربت بیارن . دکتر: نه ممنون خیلی کار دارم باید برم شمام زحمت نکشید من خودم میرم . آنید : نه خواهش میکنم . آنید دکتر را تا دم سرسرا راهنمایی کرد و آنقدر همانجا ایستاد تا ماشین دکتر از در باغ خارج شد . سپس به داخل سالن بازگشت . مهسا : جدی دکتر این و گفت ؟ آنید : آره گفت تغییرات درست و حسابی لازمه تا کلا" دیگه یاد تنهاییاش نیوفته . مهسا خوب تو می خوای چی کار کنی ؟ آنید : یه فکرایی کردم اما نمیشه وسط هفته انجامش داد آخه من کلاس دارم و اصلاحاتم زمان بره . باید بزارم واسه آخره هفته که کامل خونم . مهسا : فکر میکنی طراوت جون راضی بشه ؟ آنید : مهم نیست راضی بشه یا نه من انجامشون میدم . مهسا :اگه عصبانی بشه و اخراجت کنه چی ؟ آنید : اینم مهم نیست مهم اینه که من بتونم کاری کنم که طراوت جون دیگه افسردگی خفتش نکنه . واسه همینه که به من پول میده .اون بهم اعتماد کرده و همه ی کارای خودش و خونشو سپرده دست من . منم باید همه ی سعیم و برای بهبودی کاملش انجام بدم . مهسا : فکر نمیکنی زیادی بهت وابسته شده ؟ آنید : چرا . مهسا : این جوری وقتی بخوای بری خونت دوباره افسرده میشه . آنید : تو میدونستی طراوت جون فکر میکنه من از یه خانواده ی فقیرم و به این کار به خاطر پولش خیلی نیاز دارم ؟ مهسا : نه جدی؟ تو چرا راستشو نگفتی. آنید : آخه یه جورایی جالبه . فکرشو بکن دختر یه کشاورز فقیر که به نون شبشم محتاجه . مهسا : برو دیوونه تو هنوز آدم نشدی ؟ آنید : نه . امیدوارم نباش که من آدم بشو نیستم . ولی خدا کنه بچه های طراوت جون هوس مسافرت به سرشون بزنه . که اگه من رفتم خونه احساس تنهایی نکنه . مهسا : آره خدا کنه . پس با این حساب اردوی این هفته نمیای نه ؟ آنید : این هفته ؟ کسی به من چیزی نگفت . حالا کجا میخواید برید؟ مهسا : کوه . بابا این اخوانم من و خفه کرد چپ میره راست میره میگه " خانم کیان تشریف میارن ؟ خانم کیان تشریف نمیارن ؟ خانم کیان .. خانم کیان ... " مردم از بس به سوالای این یارو جواب دادم . آنید : منم مردم از بس به خاطر تو تحت نظر گرفته شدم . مهسا : چی؟ آنید با سر اشاره ای به یکی از درختها کرد که شخصی به طرز کاملا" ناشیانه سعی داشت خود را پشتش مخفی کند . آنید : عاشق دل خسته تون زاغ سیاهتون و چوب میزنه . ببین چه جوری داره قایم میشه . این کاراگاه بازیش من و کشته . مهسا که سعی داشت نشان دهد که پسر را ندیده و به او توجهی ندارد با اخم گفت : چی کارش داری بنده خدا رو بزار شاد باشه . آنید : اوهو چه طرفدارشم شدی از حالا. تو که اینقده دوس ست اومده ازش چرا بله نمیگی که ما هم از اطلاعات ایشون سر جلسه ی امتحان بهره مند بشیم؟ مهسا : اه آنید خودتو لوس نکن .. اه این جوری تابلو نگاش نکن .. . اه روتو برگردون آبرومو بردی ... اصلا" بیا بریم سر کلاس تو جنبه قدم زدن ندارینزدیک ظهر بود و خانم احتشام در کتابخانه مشغول مطالعه بود نیم ساعتی میشد که بر روی یک صفحه از کتاب گیر کرده بود بارها و بارها این صفحه را خوانده بود اما چیزی از متنش دستگیرش نشده بود . اصلا" تمرکزی روی نوشته ها نداشت چون نیم ساعتی میشد که صدا های عجیب و غریب و گاهی فریادهای بلند و آزار دهنده از کل عمارت به گوش میرسید .انگار شخصی داشت به کل خانه فرمان میداد . از همه جای خانه صداهایی بلند شده بود انگار خانه در حال ویرونی بود . معمولا" این وقت روز خانه در آرامش و سکون کامل به سر میبرد چون خانم احتشام علارغم تلاش و تهدید زیاد نتونسته بود به آنید بفهمونه و یاد بده که صبح ها زود بیدار بشه و راس ساعت هفت سر میز صبحانه حاضر بشه . یک هفته ی اول ورود دختر جوان , هم خود او و هم خانم احتشام تلاش زیادی برای بیدار شدن و بیدار کردن آنید راس ساعت تعیین شده کردند اما بعد از گذشت یک هفته وقتی دیدند تلاشهایشان به نتیجه نمیرسد و آنید به هیچ طریقی زود تر از هشت و نه بیدار نمیشود دیگر بیخیال شده بودند . برای خود خانم احتشام نیز سوال بود که این دختر جوان چگونه توانسته در همان ساعات اولیه ی آشنایی جایی بسیار محکم در دل او اشغال کند به گونه ای که به راحتی از خطاها و سر به هوایی های او که کم هم نبود میگذشت . حتی خدمتکاران نیز پی به علاقه ی خانم خانه به پرستار جوان و تازه کار خود برده بودند زیرا تا کنون ندیده بودند که خانم با کسی به این نرمی رفتار کند یا در برابر خواسته های کسی اینگونه کوتاه بیاید. مگر نه اینکه او همان کسی بود که روحیه ی گذشته ی خانم را به او باز گردانده بود و کاری کرده بود که صدای خنده های خانم باز هم در کل عمارت بپیچد . خانم هر بار که دخترک را میدید ناخواسته لبخند میزد و روحیه اش به خودی خود خوب میشد . این دختر جوان که با همه در این خانه به طور مساوی با مهر و محبت تمام رفتار میکرد و با همه دوست بود و کل خانه او را دوست داشتند و با اشتیاق گوش به فرمان او بودند ... " خود زندگی بود و روح سبز و شاد این عمارت بزرگ. " خانم : خدای من این صداها چیه ؟ نکنه آنید بیدار شده ؟ نگاهی به ساعت کرد . ساعت 9.5 صبح را نشان میداد . خانم : نه امکان نداره اون زودتر از 10 از اتاقش بیرون نمیاد . اما این صدا های عجیب فقط از آنید بر میاد . خانم با به یاد آوردن خاطرات آنید در این یک ماه لبخندی به لب آورد . یاد هفته ی اول ورود دختر به خانه افتاد اولین باری که وارد باغ شده بود از هیجان همچون دختر شیطانی به دور خود میچرخید و می دویدو فریاد میکشید و آواز می خواند شعر هایی می خواند که هیچ کدام سر و تهی نداشت انگار چندین شعرو آهنگ را با هم در همزنی ریخته و حسابی همشان زدند و بعد میخواهند این مخلوط عجیب را به زور به خورد مردم دهند . شعر ها نصفه و در هم بود . از اینها بد تر صدای خواننده بود که بی هیچ نظمی فریاد میکشید. هر جا که دوست داشت کلمات را میکشید و ریتم ها را به دلخواه عوض میکرد . خانم احتشام اولین باری که با این صحنه رو به رو شده بود از تعجب و شگفتی قدرت تکلم خود را از دست داده بود . نمی دانست به این دختر شیطان و شاد و بازیگوش که کل خانه را بهم ریخته است چه باید بگوید . نگاهی به دورو برش انداخته و در کمال تعجب دیده بود که ده ها چشم از پنجره ها و در ها به دختر نگاه میکنند و در نگاه همه ترس و تعجب موج میزد . همه بدون استثنا منتظر بودند که صدای فریاد خانم احتشام را بشنوند که با داد دخترک را اخراج میکند . اما وقتی لبخند خانم را دیدند همه نفسی از آرامش کشیدند . یک بار هم خانم احتشام در اتاق کارش مشغول رسیدگی به حسابها بود که صدای دادو فریادی از باغ شنید انگار در باغ دعوا شده بود . با عجله خود را به بیرون ساختمان رساند تا ببیند علت سر و صدا چیست . با چشمان گشاد شده دید که ظاهرا" دعوایی در کار نیست و این آنید است که با صدای بلند و استدلال و دلایل علمی سعی دارد که به مش جعفر بفهماند آفت کشی که برای گلهای جدید به کار میبرد درست نیست واین سم به گیاه و خاک آسیب میرساند . اما مش جعفر به حرفهای او توجهی نمیکرد و قصد داشت کار خود را انجام دهد و دلیلش هم این بود که سالهاست که از همین سم برای گیاهان مختلف استفاده میکند و همیشه هم جواب خوبی میگیرد . و آنید شمرده شمرده و آرام به او میگفت : آخه مش جعفر آفت این گلها با بقیه فرق میکنه . این آفتها یه سم دیگه میخوان اینی که شما ازش استفاده میکنید فایده نداره فقط الکی خاک و آلوده میکنید . خانم در حال یادآوری خاطرات بود که صدا ها بلند تر شد . خانم : دیگه تحملم تموم شد باید برم ببینم این صدا ها مال چیه . خانم کتابش را محکم بست و از جابلند شد . به لطف تمرینها و کمکهای آنید پا دردش بهتر شده بود و دیگه برای راه رفتن از چرخ استفاده نمی کرد. خانم احتشام وارد سالن اصلی شد و از وحشت چیزی که میدید در حال سکته بود . کل وسایل خانه بهم ریخته بود و همه چیز جابه جا شده و هیچکدام از وسایل سر جایشان نبودند.کلی آدم هم در رفت و آمد بودند و وسایل را از این سمت بسمت دیگر میبردند . آنید هم وسط این هرجو مرج ایستاده بودو یک دست را به کمر زده بود و با دست دیگر به خدمتکاران اشاره میکرد و جای جدید وسایل را نشانشان میداد . خانم :آنید... آنید ... آنید با شنیدن صدای فریاد گونه ی خانم احتشام رو بر گرداند و وقتی خانم را دید به سمت او آمد . آنید : سلام طراوت جون صبح بخیر . با من کاری داشتید؟ خانم : آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو این ساعت صبح بیداری؟ سحر خیز شدی؟ بگو ببینم اینجا چه خبره ؟ سیلی زلزله ای چیزی اومده ؟ این همه آدم اینجا چی کار میکنن ؟ با وسایل خونه چی کار دارن . آنید با شوق فراوان دست خانم احتشام را کشید ودر حالی که او را با خود به سمت سالن میهمانی می برد گفت : اول طراوت جون شما بیاید اینجا رو ببینید بعد من همه چی و براتون میگم . خانم : اه دختر این چه کاریه میکنی ؟ دستمو ول کن الان خدمتکارا میبینن زشته . صبر کن خودم آروم آروم میام دیگه . آنید : نه نمیشه می خوام شما تند بیاین زودم ببینید. خانم : بسیار خوب تند میام فقط تو من و این جو .... خانم احتشام با رسیدن به سالن میهمانی دیگر نتوانست جمله اش را تمام کند. زبانش از این همه تغییر و زیبایی سالن باز مانده بود . فرم چیدمان مبلها و میزها و وسایل اتاق و زاویه ی قرار گرفتن وسایل در برابر نور خورشید و انعکا س نور از وسایل و ایجاد حاله ای از نور که کل اتاق را احاطه میکرد فضایی رویایی و خیال انگیز را بوجود آورده بود . آنید : اینجا هنوز تموم نشده با اجازتون عصری باید بریم پرده سفارش بدیم . این پرده های سبز قشنگن اما دل آدم میگیره وقتی چند بار میبینتش . باید بریم پرده های روشن انتخاب کنیم . سپس دستی به هم کوبید و گفت : خوب نظرتون چیه ؟ چطور شده ؟ خانم که نه می خواست مستقیما" تعریف کند نه منکر زحمات او بود با صدایی آرام پرسید : چی شد که به فکر تغییر خونه افتادی؟ آنید : آهان . شما که میدونید من سر خود کاری و نمیکنم درسته ؟ آنید با چشمان خیره نشان داد که منتظر تایید حرفهایش است . خانم زیر لب گفت : توی وروجک کی واسه کارات از کسی نظر خواستی ؟ آنید که دید خانم احتشام قصد جواب دادن را ندارد بیخیال تایید شد و به حرف زدن ادامه داد . آنید : کار امروزمم سر خود نبود . دکتر سعیدی دفعه ی قبل که اومدن ویزیتتون کردن گفتن واسه اینکه حالتون کاملا" خوب بشه باید فضای اطرافتون تغییره اساسی بکنه . منم کل وکوم دکوراسیون خونه رو ریختم بهم . عصرم نوبت خودتونه میریم خرید یه چند تا لباس رنگارنگ میگیرید تا روحتون شاد شه . خانم : دیگه چی همین یک کارم مونده که تو این سن لباسای جلف بپوشم . آنید : آخه طراوت جون رنگ سبزو آبی و صورتی کجاش جلفه ؟ دلتون میاد این حرف و بزنید ؟ خوبه همه مثل شما لباسای تیره بپوشن ؟ چیه همش مشکی همش سورمه ای آدم دلش میگیره . من که احساس خفگی میکنم . خانم به شوخی به نشانه ی اعتراض ضربه ای به بازوی آنید زد و با خنده گفت : دختره ی شیطون شرم نمیکنی به من میگی لباسات آدم و خفه میکنه ؟ آنید : آی ... طراوت جون آروم تر دردم گرفت . و با دست کمی بازویش را مالید . آنید : اگه میخواید از این حرفا نزنم باید مثل یه دختر خوب و ناز عصری با من بیاید تا بریم خرید . باشه طراوت جون . و بعد با معصوم ترین نگاهش به چشمان خانم احتشام خیره شد . خانم : خیله خوب میام نمی خواد اون جوری نگام کنی . آنید با خوشحالی پرید و بوسه ای از گونه ی خانم احتشام گرفت . آنید : مرسی طراوت جون خیلی گلی. آنید: طراوت جون طراوت جون پاشید باید حاضر شید وقت رفتنه . آنید با سرو صدای زیاد وارد کتابخانه شده بود و با فریاد خانم احتشام را صدا میکرد .و وقتی خانم احتشام را دید که با خونسردی تمام درون مبلی فرو رفته و با خیال راحت مشغول مطالعه است در جا ایستادو دستها را به کمر زدو با رنجیدگی گفت: اه طراوت جون شما اینجا نشستید ؟ من یک ساعته دارم دنبالتون میگردم کلی هم صداتون کردم . اونوقت شما با خیال راحت اینجا نشستید کتاب میخونید؟من که گلوم پاره شد . خوب یه چیزی میگفتید . خانم : آخه دختر تو کل ساختمون و رو سرت گذاشتی من اگه جوابتم میدادم تو نمی تونستی بشنوی. آنید : در هر صورت شما باید یه صدایی میکردید. سپس صاف ایستاد و با شتاب گفت : خوب پاشید . خانم احتشام بدون اینکه سرش را از روی کتاب بر دارد گفت: چرا پاشم ؟ آنید : اااا به همین زودی یادتون رفت ؟ خانم احتشام کتابش را بست و روی پاهایش گذاشت و با تعجب به آنید نگاه کرد : چی و فراموش کردم ؟ آنید وا داد و با صدایی رنجیده گفت : طراوت جون اذیت نکنید دیگه . مگه قرار نبود عصری بریم خرید واسه شما ؟ خانم احتشام دستی به پیشانی زد و گفت : آه به کل یادم رفته بود . بعد با چشمانی التماس آلود گفت : آنید جان حالا نمیشه بی خیال بشیم . آنید لبخندی زد . خانم احتشام که همیشه از فرم صحبت کردن آنید ایراد میگرفت و میگفت : " یه دختر خانم جوان باید متین و موقر باشه اصلا" خوب نیست که از این کلمه های عجیب استفاده کنه . اینا چیه تو میگی؟ باحاله - فاز میده - ضایست - سه میشه - بی خیالش – خیلی توپه ... " و الان خود خانم احتشام ناخواسته یکی از همین کلمه های ناجور را به کار برده بود. آنید لبخندی از روی شیطنت زد و گفت : نه طراوت جون نمیشه بی خیالش شیم باید حتما" بریم . و روی کلمه ی بی خیال تاکیید کرد . خانم احتشام که متوجه اشتباه خود شد لبش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت و زیر چشمی به آنید نگاه کرد . خانم : دختره ی وروجک حالا نمیشد اشتباه من پیرزن و به روم نیاری؟ آنید لبخندی گشاد زد و ابرویی بالا انداخت و گفت : نوچ نمیشه . بعدشم شما هنوز جوونید چرا اصرار دارید خودتون و پیر بدونید ؟ شما کلی وقت واسه جوونی دارید الانم که یه جورایی مجردید . باید استفاده کنید . خانم احتشام که از صحبتهای آنید لذت میبرد گفت : بسه دختر پاشم پاشم آماده شم . تو هم کمتر هندونه زیر بغل من بذار. حاضر شدن خانم احتشام نیم ساعتی طول کشید . بعد از آن به همراه آنید سوار ماشین شدند . کمی از راه را که طی کرده بودند آقا محمود راننده ی خانم احتشام از آنید پرسید : آنید خانم کجا برم ؟ آنید : ما امروز می خواییم واسه خانم کلی خرید کنیم . پیش پیش شرمندتونم که باید کلی منتظر باشید و خسته میشید . سپس آدرس یکی از مراکز خرید را به راننده داد و رو به خانم احتشام گفت : طراوت جون من واسه اینکه شما راحت باشید چند روز پیش با دوستام رفتم چند جا رو گشتم اینجا که میریم لباساش و اینا بهتر از جاهای دیگه بود یعنی من بیشتر پسندیدم . آنید مشغول نشان دادن شهر به خانم احتشام بود تا راه طولانی خسته اش نکند . خانم احتشام با تعجب و حیرت به شهر نگاه میکرد . خانم : خیلی وقته که من شهرو درست و حسابی ندیدم . چند وقته که از خونه بیرون نیومدم قبلشم که واسه کار میومدم بیرون اونقدر فکرم مشغول بود که با اینکه شهر جلو چشم بود اما اصلا" متوجهش نبودم . الان که با دقت نگاه میکنم میفهمم که چقدر تغییر کرده . آنید : آره این شهر روز به روز تغییر میکنه امروز یه شکله فردا یه شکل دیگه . باقی مسیر به حرف زدن در مورد تغییرات شهر گذشت . آقا محمود : خانما رسیدیم . آنید : مرسی آقا محمود اگه لطف کنید ماشین و تو پارکینگ پاساژ پارک کنید شمام همراه ما ببیاید ممکنه به کمکتون احتیاج داشته باشیم . راننده : چشم خانم . یک ربعی طول کشید تا ماشین را پارک کنند و وارد پاساژ شوند . آنید : خوب حالا از کجا باید شروع کنیم ؟ آهان اول باید چند دست لباس راحت واستون بخریم . خانم : لباس راحت می خوام چی کار؟ آنید : لباس راحت و اسپرت واسه ورزش و اینکه میخوام از این به بعد تو خونه تیپ اسپرت بزنید . چیه همیشه با این کت و دامنای تیره تو خونه میگردید انگار همیشه آماده اید که برید مجلس ختم . خانم : اه دختر زبونت و گاز بگیر مجلس ختم چیه اون لباسای من خیلیم سنگینن. آنید : آره خیلی سنگینن ولی تو دل من زیادی سنگینی میکنن. خوب بیاید بریم . و دست خانم احتشام را کشید و با خود به سمت مغازه ای که مد نظرش بود برو و چند دست لبلس ورزشی تاپ و تیشرت شیک و سنگین خرید و اصلا" به اعتراضهای خانم احتشام که دائم در حال مخالفت کردن بود توجهی نکرد . پنج ساعت بعد که در حال بازگشت به خانه بودند صندوق ماشین پر بود از انواع لباسها و کفشها و کیف های مختلف و جورواجور و مارکدار که همگی مطابق آخرین مد روز بودند. آنید حتی توانسته بود خانم احتشام را مجبور کند چند شلوار جین در رنگهای متفاوت هم بخرد . و خانم احتشام هر چه کرد نتوانست جلوی او را بگیرد . وارد هر مغازه ای که میشدند آنید به زور خانم احتشام را به سمت اتاق پرو هول میداد و خود برایش لباس انتخاب میکرد و به دستش می داد تا آنها را بپوشد و تا همه را خود به تن خانم احتشام نمیدید اجازه ی خروج را صادر نمی کرد . خانم احتشام در راه هزار بار به آنید گفته بود : من نمی دونم آخه شلوار جین چیه . واقعا" لازم بود ؟ بابا من اینا رو میپوشم احساس خفگی میکنم . و آنید با قاطعیت جواب میداد: بله لازمه من نمیفهمم شما که هیکلتون از دخترای 18 ساله هم رو فرم تره چرا این لباسای گل گشاد و می پوشید؟ پس چرا این همه سال اندامتون رو میزون نگه داشتید خوب یه استفاده ازش بکنید . آن شب آنید تا به اتاقش رسید روی تخت ولو شد. داشت از خستگی هلاک میشد اما خوشحال بود که توانسته روحیه ی سابق را به خانم احتشام باز گرداند . آنید : خانم امروز خیلی خوشحال بود آدم واقعا" حس میکرد که انگار بیست سال جونتر شده . و آنید اصلا" نفهمید که آن شب چه ساعتی به خواب رفت . نفهمید که با کفش و لباس کامل به روی تخت افتاده . نفهمید که تا صبح در خواب لبخند میزد . نفهمید که آن شب خواب شاهزاده ای زیبا را دید که به خاطر کارهایش او را تحسین میکرد و او اصلا" نفهمید که خانم احتشام هم با وجود خستگی زیاد از ذوق و هیجان تا صبح چشم بر هم نگذاشت و همان شب تمام لباسهایش را بارها و بارها پوشید و از جلوی آینه تکان نخورد . --------------------------------------------------------------------------------آنید از در دانشگاه وارد شد . آرام و خسته راه میرفت . دستها را در جیب کرده و هر از گاهی خمیازه میکشید . شب گذشته آنقدر خسته بود که با وجود شش ساعت خواب هنوز تمام بدنش خسته و کوفته بود . در عالم گیجی بود که یکی از پشت بر روی کولش پرید . آنید که حسابی غافلگیر شده بود از جا پرید و با ترس به عقب برگشت و درسا را دید که با لبخند پهنی به او نگاه میکند . با عصبانیت دست او را از شانه اش جدا کرد و به پایین پرت کرد . آنید : نمیدونی نباید یکی و که تو هپروته این جوری بترسونی؟ اگه سکته میکردم چی؟ صدای مهسا را از سمت راستش شنید . مهسا : دهه ... ببین کی داره این حرفو میزنه ؟ مریم : آنید خانم که خودش متخصص سکته دادنه . الناز : چه طور ترسوندن ماها خوبه اما اگه خودت بترسی این کار میشه جنایت . درسا : وای چه کیفی داشت . آنید خانم حالا میفهمی که دست بالای دست بسیار است . آنید : بسه بسه حالا تا فردا میخواید برام حرف بزنید . بیخیال . چه طور شما همه با همید و این جوری رو سر من خراب شدید ؟ مریم : یادت رفته ؟ درسا امروز ارائه داره . ما هم اومدیم دنبالت که با هم بریم . الناز : در ضمن جزوه هاشم داده بود به تو که بخونی و اشکالاشو بگیری بدون اونا که نمیتونه ارائه بده . یکدفعه چشمان آنید گرد شد و صاف ایستاد و با لکنت گفت : چی ؟ جزوه ها ؟ کدوم جزوه ها . دهان دختر ها باز مانده بود . درسا با ترس گفت : چی ؟ یادت نمیاد ؟ نکنه جا گذاشتیش ؟ آنید محکم با دست به گونه اش کوبید و گفت : وای ... دیشب داشتم روش کار میکردم همین شد که دیر خوابیدم امروزم دیر بیدار شدم . خیلی عجله داشتم واسه همین اصلا " حواسم نبود جزوه های رو میزو وردارم . مهسا : تو کیفتو نگاه کن شاید اونجا باشه . آنید سری تکان داد و با عجله کوله اش را از شانه برداشت و زیپ آن را باز کرد . دختر ها با امید واری تمام به جستجوی او نگاه میکردند اما وقتی پنج دقیقه گذشت و آنید همچنان در حال گشتن بود امید آنها نیز به یاس تبدیل شد . آنید با شرمندگی سر بلند کرد و به تک تک دختر ها چشم دوخت و خطاب به درسا گفت : درسا جون ببخشید انگاری یادم رفته شرمندم نمیدونم چی بگم . هیچ کس نمیخندید . هیچ کس حرفی نمیزد . حتی کسی نای دلداری دادن هم نداشت . الناز : حالا چی کار کنیم ؟ درسا با صدایی بغض کرده مثل اینکه عزیزی را از دست داده گفت : باید به استاد بگم . باید کنسلش کنم . چه جوری بگم ؟ چی بگم ؟ مریم با صدایی آرام گفت : اونم استاد مرتضوی . فکر نمیکنم دیگه اجازه بده تو تحقیقت و ارائه بدی خیلی سختگیره نکنه ... آخ مهسا محکم با آرنج به پهلویش کوبید و مانع ادامه دادنش شد . همه میدانستند که استاد مرتضوی به سختگیری و انظباط مشهور است و هیچ دانشجویی جرات نمیکرد که پس از ورود او وارد کلاس شود . در کلاسش صدایی از احدی در نمیامد و دانشجوها آنقدر از او حساب می بردند که حتی اگر استاد به آنها می گفت که سر کلاسش نفس هم نکشند هیچ کس نفس نمی کشید . آنید : درسا میخوای من به استاد بگم ؟ درسا : نه نه تو بگی بدتر میشه . میدونی که چقدر حساسه که کسی کارا و مسئولیتاشو بده به یه نفر دیگه . آنید : آره راست میگی خودت بگی بهتره . الان میخوای بگی؟ درسا : آره هر چی زودتر بگم بهتره . حداقل معطل نمیشن . آنید : آهان ... پس بیاید برید . و خودش دست درسا را گرفت و زودتر راه افتاد . جمعی که تا دقایقی پیش آنچنان شاد بودند که صدای خندیدنشان توجه ی تمام دانشجوها را جلب میکرد الان همچون لشگر شکست خورده ای افتان و خیزان در حال حرکت بودند . کسانی که این جمع را میشناختند با تعجب به آنها نگاه میکردند زیرا این جمع پنج نفره همیشه به شور و حرارت معروف بودند .