وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان خان/پارت 1

هیچ کششی به دختری که روی تخت خواب برهنه نشسته بود نداشتم

انگار نه انگار که اونم یه دختره و من الان باید با دیدن تن و بدن بلوریش اختیار از کف بدم و بهش نزدیک بشم و ازش لذت ببرم..
شاید اگر زمان دیگه ای بود و من اون دختر رو ندیده بودم الان داشتم بیخیال لذتم از این دختر می بردم اما نمیشد نمیتونستم!
تمام فکرم درگیر خواهرهمین دختر بود همین دختری که الان زن من بود …

زنی که تا به امشب حتی ندیده بودمش من و از اون سر دنیا کشونده بودن و آورده بودن اینجا تا این دختر و عقد کنم که صلح بشه بین دو خان
اماسر سفره عقد چشمام خواهر کوچیکترش رو گرفته بود حتی تا این حد که برم سراغ مادرمو بگم من اون دخترو می خوام اما مادرم آهسته روی صورتش بزنه و بگه
این چه حرفیه اون فقط یه بچه اس مهتاب زن توعه

همین دختر بچه برای من خواستنی شده بود برای منی که هرگز درقید و بند هیچ قانون و شرعی نبودم فرقی نمی کرد که الان اسم این دختر توی شناسنامه منه می تونستم خیلی راحت ازش لذت ببرم آخر هفته دوباره برگردم لندن!

اما اون دختربچه خواهر همین مهتاب روی تخت نشسته بود ومانع می شد تا به این دختر نزدیک بشم و ازش کام بگیرم…
من اونو میخواستم
حتی لباسم ودر نیاورده بودم وکت و شلوار و کراواتم هنوز تنم
بود…
روی صندلی نشسته بودم و سیگار می کشیدم اما از مهتاب بگم اصلا خجالتی نداشت روی تخت نشسته بود با تن برهنه و به من خیره شده بود وقتی که از من مطمئن شد قرار نیست کاری بکنم از جاش بلند شد و به سمتم اومد….

دستشو روی کراواتم گذاشت و شروع کرد به باز کردنش میخواست شانس خودش رو امتحان کنه
نگاهم روی سینه هاشو پایین‌تنه اش بود بود
ناب بود بی نقص
عقل و هوش هر مردی رو می برد اما منی که با هزار تا دختر رنگ و وارنگ روی تخت رفته بودم این دختر در مقابل اوناهیچ جذابیتی برام نداشت…

دکمه های پیراهنم رو باز کرد
اجازه دادم که شانسش و امتحان کنه اما حرکت دستش روی تنم خواهرشو یادم می‌آورد
بدون مقدمه پرسیدم

اسم خواهرت چیه!
نگاهی کرد و گفت
_ ماهرو …

ماهرو اسم قشنگی داشت مثل خودش که برام بی نهایت جذاب بود

عروس مو عروس اجباری مو کمی عقب زدمو از جام بلند شدم سیگار وروی زمین انداختم شروع کردم به بستن دکمه های پیراهنم
دستش روی بازوم نشست متعجب گفت _چیکار داری می کنی؟

پوزخندی زدم و گفتم حالشو ندارم می خوام برم بیرون
با چشمای گرد شده گفت
_اون بیرون همه منتظر ماهستن
منتظر دستمال خونی !
نمیتونی بری بیرون …

نمی تونستم برم بیرون بیرون منتظر بودن؟
از این آداب و رسوم حال به همزن متنفر بودم روی تخت هولش دادم و گفتم

پس خودت هم عجله داری ؟

سرشو پایین انداخت و گفت
_شب زفاف مونه بهم گفتن باید این خون ریخته بشه تا صلح برقرار بشه تا برادرم راحت بشه تا مردم راحت زندگی کنن..
میدونستم برادرش توی دستای پدرم اسیره این وصلت برای این بود که آشتی بشه بین دو خان و برادرش آزاد بشه لباسامو سریع از تنم در آوردم دستی روی تنش کشیدم و گفتم

پس یه قربانی هستی برای این مردم و برادرت؟
لبخند کوچکی زد و گفت
_ نمیشه گفت قربانی من از این وصلت ناراضی نیستم
با صدای بلند خندیدم و گفتم پس عروس خان زاده شدن به مذاق تو خوش اومده؟

دختر پررو و مغروری بود گفت

_ من خودم دختر خانم خانزاده بودت برام اهمیتی نداره اینکه عروس تو شدم برام خوشاینده!

متعجب از حرفی که زده بود دوباره دستش روی تنم نشست این دختر انگار از قبل بر روی بامن بودن نقشه کشیده بود و خودش آماده کرده بود…
اما من و نمی شناخت اگر کسی مجذوبم نمی کرد هرگز نمی تونستم ازش لذت ببرم و براش تحریک نمیشدم…

دستش روی تنم بود روی تخت دراز کشیدم و گفتم
این فرصتو داری که شانستو امتحان کنی اگه تونستی تحریکم کنی پارچه خونی میشه و میتونی پزشو به دخترای اون بیرون که همشون برای من و عروس خان زاده شدن در سر و دست می شکستند بدی!
اما اگه نتونستی تحریکم کنی میرم بیرون و میگم این دختر به درد من نمیخوره حتی نتونست غریزه منو بیدار کنه …

انگار اصلا حرفام خوشایندش نبود با یه لبخند بهم نزدیک شد و دستش روی تنم کشید زبونش روی گردنم نشست و شروع کرد با زبونش با پوست گردنم بازی کردن..

خنده دار بود اما احساس میکردم دستای خواهرش داره روی تنم بالا و پایین میشه و این یعنی کم کم میتونه حس و حال خوابیده ی منو بیدار کنه!

الان خواهرش کجا بود؟
بی فکر پرسیدم
خواهرت الان کجاست ؟
دوباره ایستاد و به من نگاه کرد و گفت _زیاد از خواهرم می پرسی چیزی شده؟

بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم

نه چی بشه دختر شیرینی بود خندید و گفت
_بی اندازه شیرینه شیرین براش کمه! اما خیلی بچه اس
اینجاست با دایه من منتظرن دستمال خونی رو بگیرن…

الان اینجا بود یعنی من اگر میتونستم این دخترو از سرم باز کنم میشد برم و خواهرش رو ببینم آره اونم دوباره!

چه کاری میتونستم بکنم که خواهرش اینجا موندگار بشه دستش که روی پایین تنم نشست از فکر و خیال بیرون اومدم دستش داشت پایین‌تنه منو نوازش میکرد حال و حوصله این کارا رو نداشتم من خواهرشو میخواستم پس کنارش زدم

کف دستمو نگاهی انداختم چاقوی کوچکی که روی میز بود و برداشتم و باهاش کف دستم بریدم..

روی اون پارچه ی معروف قطره های خون آهسته می ریخت و مهتاب متحیر خیره شده بود تقریباً ده قطره خونه فکر کنم کافی بود پس دستمال به سمتش انداختم و گفتم
اینم دستمال خونی که باهاش مهموناتو خوشحال کنی
لباسام رو تنم کردم و از اتاق بیرون رفتم با سیل عظیمی از زنانی که پشت در ایستاده بودن روبرو شدم عصبی داد زدم
اینجا چه خبره این اتاق خصوصیه شما اینجا داری چه غلطی می کنی؟
مادرم عصبانی بهم نزدیک شد و گفت

_از این حرفا نزنپسرم رسم و رسومه…

با پوزخند گفتم
حالم از همتون و رسم رسوماتون بهم میخوره این رو گفتم از کنارشون گذشتم…

عصبانیت و خشمم باعث نمی شد که دنبال اون دختر نگردم
هر قدمی که برمی داشتم نگاهم کاملاً به اطراف بود تا شاید بین این زنا بین این دخترا پیداش کنم
اما انگار این جا حضور نداشت بدبختانه حتی دایه ی مهتاب و نمی شناختم تا شاید از طریق اون بتونم اون دختر رو پیدا کنم
کلافه و سردرگم از پله ها پایین آمدم و به سمت حیاط رفتم باورش برای من سخت بود که من اینطور مجذوبه یه دختره کم سن و سال بشم که از قضا خواهره زن اجباریم باشه!

باورم نمیشد به خاطر یه دختر بچه از مهتابی که واقعا می تونستم بگم بی نقصه گذشتم و حتی مقلوب یه لذت زودگذر هم نشدم
احساس میکردم دیگه خودمو نمیشناسم دوباره سیگاری از جیبم بیرون کشیدم و روشن کردم زیر نور ماه کنار درخت ایستادم و به این فکر کردم چطور شد که من اینطور از اون سر دنیا اومدمو انقدر ساده گیر افتادم بین تصمیمات خانوادگی که بهشون اعتقادی نداشتم!

با صدای گریه کسی از فکر و خیال بیرون آمدم نگاهی به اطراف انداختم کنار پرچین یکی نشسته بود و گریه می کرد توی این تاریکی واضح دیده نمی شد که اون آدم کیه !
پس با چند قدم به جلو رفتم تا واضح‌تر ببینمش
با دیدن موهای بلند طلایی رنگ که دورش وگرفته بودن تشخیص اینکه همون گم شده ای که دنبالش میگردمه سخت نبود

 

سیگار روی زمین انداختم و به خودم گفتم بخت بهت رو کرده
وقتی که دنبالش نبودی پیداش کردی!

رفتم کنارش نشستم و پرسیدم اینجا چرا نشستی ک گریه می کنی؟

ترسیده سرش رو بالا آوردو بهم خیره شد
دیدن اون چشماش واقعاً کاری می‌کرد که از دنیا دور بشم
نگاهم به چشماش بود که سریع از جاش بلند شد و گفت
_معذرت می خوام !

برای چی معذرت می خواست؟
برای اینکه گریه می کرد ؟
یا اینکه این جا گریه می کرد ؟

ایستادم دستام توی جیب شلوارم بردم و گفتم
جوابمو ندادی خواهرزن جان چرا داری گریه می کنی؟

نگاهی به اطراف انداختم هیچ کسی جز من اینجا نبود دیگ الان میخواستم لمسش کنم میخواستم بغلش کنم….
الان این تنهایی و شبی که با خواهرش نصفه گذرونده بودم کاری میکرد که اختیار از کف بدم!

لبشو با زبونش تر کرد و گفت

_ قراره از خواهرم جدا بشم گریه میکردم چون دلم براش تنگ میشه !

دل تنگ خواهرش می شد ؟
به سمتش رفتم دورش چرخی زدم و گفتم
خیلی خواهر تو دوست داری؟
اصلا چند سالش بود ۱۲،۱۳ پرسیدم چند سالته؟
کمی ترسیده جواب داد
_۱۳ آقا

۱۳ سالش بود مطمئنا تا به حال هیچ مردی حتی لمسش نکردا بود ومن اگر بغلش میکردم میشدم اولینش…

ترس نگرانی و اضطراب و کنار گذاشتم و بغلش کردم خشکش زد نمیدونست چیکار باید بکنه
و من احساس می‌کردم که کل دنیا رو به آغوش کشیدم
حس بی نظیری بود با همین بغل کردن ساده با همین لباس هایی که توی تنش بود بدجوری تحریک شده بودم و خواهرش اون بالا برهنه نتونسته بود کمی این حس و حال و به من بده …

چون من مجذوب به همین دختر بچه ای بودم که توی اغوشم الان اسیر شدا بود

کنار گوشش گفتم
من اصلاً دلم نمیاد دوتا خواهر را از هم جدا کنم اگه دلت بخواد میتونی همینجا پیش مهتاب بمونی…

ترسش از بین رفته بود نگاهش و بالا داد و درست به صورتم خیره شد و پرسید
_واقعاً میگ؟ی می تونم بمونم؟

از خدام بود اینجا بمونه جلوی چشمام نزدیکه من
پس گفتم من هیچ مشکلی ندارم
اما دوباره ناراحت گفت
_ اما پدرم اجازه نمیده!

پدرش اجازه نمی داد؟
موهاش پشت گوشش فرستادم انگشتام لای موهاش حرکت دادم
نفسگیر وبی نظیر بود
بوی موهاش هرگز توی هیچ کجای دنیا نشنیده بودم
اگه من پدر تو راضی کنم میمونی؟ خوشحال از من جدا شد و گفت

_من خیلی مهتابو دوست دارم بدون اون نمیتونم بمونم

منکه برگ برنده مو پیدا کرده بودم و اونم حس خواهرانه این دو نفر بود…
این وابستگی برگ برنده ی من بود…

نزدیک شدم کنار گوشش خم شدم و گفتم
من کاری می کنم که اینجا موندگار بشی اما باید به من قول بدی که ما دو نفر دوستای خیلی خوبی برای هم بشیم قبوله

قول و قرار گذاشته شد قرار شد من این دختر و اینجا نگه دارم و اون برای من دوست خوبی بشه
اولین قدم برای نزدیک شدن بهش برداشته بودم حالا باید فکر بقیش رو میکردم
حالا وقتش بود که کاری کنم این دختر اینجا موندگار بشه
دستشو توی دستم گرفتم و به سمت خونه برگشتیم
هیچ کسی جز مادرم شکی در این نزدیکی منو این دختر نمی‌کرد جز مادرم کسی باخبر نبود که این دختر بدجوری چشم منو گرفته..

وقتی وارد خونه شدیم هیچ کسی شک برانگیز بهمون نگاه نکرد جز مادرم که با دیدن ما با چشمای گرد شده به سمت من اومد منو کناری کشید و گفت

_با این دختر چیکار داری ؟

ابروهام رو توی هم کشیدم و اخم آلود گفتم چیکار می خوام داشته باشم بیرون بود داشت گریه میکرد آوردمش داخل..

مادرم سرکی بین مهمونا کشید و گفت _گریه برای چی اتفاقی افتاده مگه؟

کلافه رو بهش گفتم به خاطر خواهرش نمیخواد از خواهرش جدا بشه داشت گریه می کرد قول دادم اینجا بمونه برای همین اومدم سراغ شما
شما باید کاری کنی که این دختر اینجا موندگار بشه چون من بهش قول دادم…

مادرم آهسته روی صورتش زد و گفت _این حرفا چیه که میزنی پسر یعنی چی که اینجا موندگار بشه ؟
مگا پدر و مادر نداره مگه خونه زندگی نداره؟

دوباره نگاهی به اون مخمل طلایی رنگ دورش که کنار دیوار ایستاده بود انداختم و گفتم اما اون خواهرش رو میخواد و من بهش قول دادم اینجا موندگارش می کنم
اینم دست شما رو میبوسه مادر من

باید هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدید که اینجا موندگار بشه البته اگه میخواین تازه عروس تون توی این خونه جای پاش محکم بشه حالا خودت میدونی یا اینکه دوتا خواهر باهم میرن..

یا با هم می مونن
مادرم وحشت زده منو به اتاقی که همون نزدیکی بود کشید در قفل کرد و گفت

_معلوم هست چی داری میگی یعنی چی که دو تا خواهر با هم بمونن من اگه پسرمون شناسم که به درد نمی خورم خوب می دونم این دختر چشم تو گرفته اما خواهرش زن توعه خواهش می کنم بی آبرویی به بار نیار این دختر نمیتونه اینجا بمونه اگر تو ازش خوشت نمی اومد حالا یه چیزی اما الان که میدونم قصد و نیتت چیه هیچ وقت این کارو نمیکنم …

به سمت در اتاق رفتم و گفتم پس برم بگم تازه عروست جلو پلاسشو جمع کنه و با خانوادش برگرده چطوره ؟

تا درو باز کردم از پشت بازو می کشید و گفت
_خواهش می کنم پسر نکن اینجوری پای آبرو و حیثیتمون وسطه این حرفا چیه که میزنی
همین امشب با اون دختر خوابیدی اون دیگه زن توعه…

دستامو توی جیب شلوارم بردم رو گفتم من حتی بهش دست نزدم اونی خونی هم که دیدی خونه کف دست منه

کف دستمو به سمت صورتش گرفتم که مادرم ما تعجب بهم خیره شده بود باورش نمی شد که من تا این حد پیشرفته باشم که بخوام از زنم دوری کنم
دوباره بهش پشت کردم و گفتم

_ اون دختر رو نگه میداری
وگرنه با هم خداحافظی می‌کنن و میرن دوتا خواهر
و جنگی که بینتون بوده از نو شروع میشه
توی اتاق تنهاش گذاشتم حق انتخاب با خودش بود میتونست انتخاب کنه موندن دو خواهر یا رفتنشون با هم دیگه من برگ برنده‌ای که پیدا کرده بودم هرگز از دست نمی دادم

به سمت ماهرو رفتم و کنارش ایستادم رو بهش گفتم

خیالت راحت بشه تو کنار خواهرت میمونی حالا هر جایی که باشه لبخندی زد و من احساس کردم این دختربچه به سادگی یه لبخند میتونه دنیای من و زیرو کنه
هوس برانگیز بود و بدن لاغرش…
لبخند روی صورتش…
چشمای رنگیش..
موهای به رنگ مخمل طلاییش…
هوس انگیز بود تصور این دختر روی تخت خوابم امشب به جای خواهرش تمام وجودمو به آتیش می کشید

فتح کردن این زیبای کوچک برای من اوج لذت که هیچ نهایت شهوت خواستن بود و برای رسیدن به این لذت برای چشیدن این شراب ناب باید قدم به قدم پیش میرفتم
نباید خطایی میکردم باید سنجیده رفتار می‌کردم تا کم کم راه برای رسیدن بهش باز بشه
زیاد کنارش نمودم نمی‌خواستم حرف و حدیثی پیش بیاد

به طبقه بالا رفتم مهتاب توی اتاق نبود الان کنار دختران نشسته بود از شب بی نظیری که با من گذرانده بود حرف میزد کتمو از تنم در آوردم

نگاهم از پنجره به بیرون بود منتظر رفتن تمام مهمونا بودم میخواستم ببینم مادرم چیکار میکنه میخواستم ببینم چطوری ماهرو اینجا موندگار میکنه

انتظارم طولانی شد و من از انتظار بیزار بودم بالاخره مهمونا عزم رفتن کردن بینشون خبری از ماهرو نبود پنجره رو باز کردم سرکی کشیدم تو ایوان کنار خواهرش ایستاده بود با خیالی راحت و آسوده روی تخت دراز کشیدم و به فرداهایی فکر کردم که قرار بود با این دختر تجربه کنم
حضورش باعث میشد زندگیم پر از هیجان بشه قلبم به طپش بیفته و من انتظار آینده رو بکشم منی که هرگز آینده براپ اهمیتی نداشت….

حس خوبی داشتم
چیزی داشت غریزه ی منو بیدار میکرد.
توی خواب و بیدار سعی کردم کمی جابجا بشم اما انگار کسی منو محکم گرفته بود به ناچار چشمامو باز کردم.

با دیدن اون دختر کمی به خودم فشار آوردم تا به یادم بیاد اسمش چی بود؟ همونی که میگفتن زنته دیشب عروس منو این خانواده شده بود..
آهان یادم اومد مهتاب…
بین پاهام نشسته بود با مردونگی ور می رفت.

کمی طول کشید تا به خودم بیام و عکس العملی نشون بدم روی تخت نشستم عصبی گفتم
معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟

مثلاً با عوه هس که توی نگاهش بود باعشوه ت
ای که هایی که توی صداش بود رو بهم گفت
_ از دیشب دارم به این فکر می کنم چطور ممکنه یه مرد بتونه از من بگذره؟

من دختر کمی نیستم زیبایی های خودمو دارم دختر خانم ..
ثروتی که دارم همه رو وسوسه میکنه صورتی که دارم همه رو وسوسه می کنه اما تو از من گذشتی!
با خودم گفتم چطوره فرصت دیگه ای به خودمو تو بدم تا بتونیم یه تجربه خوب کنار هم داشته باشیم؟

پوزخندی بهش زدم
فکر میکرد منم مثل اون اولین بارمه اما من خیلی تجربه‌ها داشتم که بودت با مهتاب در مقابل اونا اصلا به حساب نمی‌آمد..

نگاهی به بیرون انداختم افتاب بالا آمده بود احتمالاً ساعت از ۷ صبح هم گذشته بود
دستی به صورتم کشیدم بی‌اعتنا به اون از روی تخت پایین رفتم برهنه بودم چطور منو برهنه کرده بود برای خودم هم سوال بود!
اما بیخیال جلوی چشمای متحیّرش کنار آینه ایستادم نگاهی به صورتم انداختم . گفتم
دیگه از این کارا نکن این بار حرفی نزدم اما دفعه دیگه ممکنه تودهنی بدی بخوری و برای خودت بد بشه تو که اینو نمیخوای ؟
از جاش بلند شد برهنه بود درست مثل من
تنش بلوری بود و سفید سینه هاش مثل پرتقال سفت بود و روی بدنش خودنمایی می کرد و پایین تنه ای سفید رنگ و بدون موش قابل توجه بود…

اما من با هر نگاهی که به این دختر مینداختم یاد خواهرش می افتادم …

من نمی تونستم ریسک کنم وبا مهتاب روی تخت باشم چون ممکن بود هر لحظه اسم خواهر شو به زبون بیارم …

رو به روی آیینه درست پشت سرم ایستاد سرشو بالای کمرم گذاشت و دستشو دور تنم حلقه کرد و گفت

_خواهش می‌کنم از من فراری نباش من سالهاست که دوستت دارم همیشه منتظر همین فرصت بودم که کنار تو باشم خواهش می کنم با مت مثل دشمنت رفتار نکن.

نفسم رو بیرون دادم و دستاش از دور تنم آهسته باز کردم به سمتش چرخیدم و صورتش و نوازش کردم کمی بهش خیره موندم و گفتم

اما توکسی نیستی که من بخوام!
متاسفم اما نمیتونم ..

زمزمه کرد
_ امتحان کن شاید خوشت اومد شاید خواستی..
دورتنش چرخی زدم دستم روی پرتقال‌های بالاتنش گذاشتم آهسته فشارشون دادم چشماشو بست لبشو به دندون گرفت
کنار گوشش نفسمو پخش کردم اون تنش لرزید آهسته گفتم

ببین تو بار اولته با هر لمس تنت اینطور وا میدی اما من دفعه اولم نیست راستشو بهت میگم خیلی روی تخت خوابم بودن …
تو یه آدم ناشی هستی و من استاد ماهر دلبریهای تو به چشمم نمیاد نمیتونم خودمو مجبور کنم دست من نیست..

 

من اگر تحریک نشم اگر غریزم بیدار نشه نمیتونم..
تو هیچ کدوم از ویژگی‌هایی که بتونه غریزه منو بیدار کنه رو نداری…

حوله مو از توی کمد برداشتم و به سمت حمام رفتم و اونو توی اتاق تنها گذاشتم میدونستم براش سخته اما چاره ای نبود نمیتونستم همزمان با دوتا خواهر بخوابم این رسوایی آبرو برام نمی ذاشت.

من داشتم خودمو برای بودن با خواهر کوچکترش آماده می کردم برای اینکه با اون دختر بچه باشم هر ریسکی رو به جون می خریدم اما بودن با مهتاب برام اصلاً هیچ لذتی نداشت…

بعد از یک حمام سرسری وقتی توی اتاق قدم گذاشتم مهتاب همون جا هنوز هم سر جای قبلیش ایستاده بود
جوهام و خشک می‌کردم اون همینطور برهنه بهم خیره شده بود

صداش باعث شد به سمتش بچرخم و نگاهش کنم

_کسی دیگه ای رو میخوای؟

دیگه تا این حد عوضی نبودم که تازه عروس این خونه رو اینطور ناراحت کنم پس شونه ای بالا انداختم و گفتم

من هیچ وقت هیچ کسی رو نمیخوام هرکسی چشمامو بگیره برای یه شب لذت زودگذره بعدش هیچ حسی بهش ندارم اما تو به خواست خانواده ام لذت یک شب نشدی یه همخونه یه دوست همچین چیزی هستی..
فکر کن من و تو هم خونه ایم
میتونیم دوست باشیم اما تد هیچ وقت نمیتونی زن من باشی حداقل الان نمیتونی
دروغ چرا نمیتونم بگم تو آیندم شاید اتفاقی بینمون نیفته چون هیچ کس از آینده باخبر نیست…

سریع اشکش و از چشماش که روی صورتش می افتاد پاک کرد به سمت لباس هاش رفت….

 

اون لباس می پوشید و من به این فکر می کردم که خواهرش الان دقیقا کجاست!
توی کدوم یکی از اتاق‌های این خونه است ؟
فکر و خیالم چندان طولانی نشد وقتی ضربه ی اهسته ای به در خورد و صدای دخترک به گوش من رسید
و اجازه داخل شدن به اتاق خواست مهتاب به سمت در رفت و از لای در رو به خواهرش گفت

_ الان میام بیرون فراز داره لباس میپوشه …
انتظار داشتم که وارد اتاق بشه تا من با خیالت ببینمش اما خواهرش انگار سر ناسازگاری با من داشت خود مهتاب که لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت حالا باید دوباره توی این خونه قدیمی راه می افتادم دنبال اون دختر ک میگشتم …

موهام و خشک مرتب کردم
ادکلنی که همیشه مخصوص خودم بود و روی گردنم مچ دستم زدم و با نگاه آخر توی آینه به خودم از اتاق بیرون رفتم.

نگاهی به اطراف انداختم خبری از هیچکدومشون نبود یعنی قرار بود من تویی تک تک اتاقای این خونه سرک بکشم برای پیدا کردن شون؟
معلوم بود که نه !

پایین رفتم یکی از خدمتکار های قدیمی خونه که بی اندازه منو دوست داشت فاطمه خانوم بود
اون من مثل پسر خودش میدونست همیشه بهم محبت داشت منم اونو دوسش داشتم برخلاف تمام خدمت کارا که همیشه ازشون فاصله میگرفتم و هیچ کدوم برام اهمیتی نداشتن این زن و دوست داشتم.

فاطمه خانم برای من با همه فرق می کرد نزدیک شدم و اون با صلوات بسم الله کنارم ایستاد چرخی دورم زد و گفت

_الهی مادر فدات بشه چه برازنده شدی دامادی بهت میاد فدای تو بشم

دستشو توی دستم گرفتم و گفتم ممنونم فاطمه خانم اینقدر تعریف نکن باور کن اینقدر تعریفی نیستم

اما اون اروم روی صورتش زد و گفت _پسرم ماشالله هزار ماشالله مثل ماه میمونی

منو به خودش نزدیکتر کرد و ازم خواست کمی به سمتش خم بشم و کنار گوشم گفت
_خان بالا از خداشم باید باشه همچین دامادی نصیبش شده می‌خواست به کی بده دخترشو؟
کی بهتر از تو برازنده تر از تو؟

با صدای بلند به این مهر و محبت مادرانه اش خندیدمو گفتم
فاطمه خانم از خبرنداری عروس‌جدیداین خونه کجاست؟

هر کجا سرک کشیدم پیداش نکردم با یه لبخند شیرین به سمت حیاط اشاره کرد و گفت
_با خواهرش رفت توی حیاط …

خوشحال از اینکه به چیزی که میخواستم رسیده بودم از کنارش گذشتم و به سمت حیاط رفتم روی ایوان بزرگ خونه ایستادم اونا رو توی آلاچیق نشسته دیدم

نگاه کردن بهش حتی از اینجا لذت بخش بود
اون خرمن طلایی موهاش دورتنه ظریف شو گرفته بودن و چشمای آبی رنگش از اینجا هم می درخشید

زمین تا آسمون تفاوتشون بود بین دو خواهر مهتاب چشم و ابرو مشکی بود با موهای مشکی و صورتی سفید اما ماهرو یه دختر بور با موهای طلایی بود انگار که از ناف اروپا آورده باشنش…

پایین رفتم به سمت شون قدم برداشتم وقتی که کنارشون نشستم
مهتاب با تعجب بهم خیره شد انگار باورش نمی شد که من اینجا کنارشون نشسته باشم نگاهم به ماهرو بود تمام حواسم به اون دختربود
شاید امشب می تونستم به چیزی که می خوام برسم

دیدی گفتم اینجا موندگار میشی و کسی نمیتونه تورو از خواهرت جدا کنه؟

لبخندی بهم زد که وجود پر از شور شد _شما به شما من قول دادی و بهش عنل کردی منم پای قولی که بهتون دادم میمونم ما دوستای خوبی میشیم.