توی مغزم کلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامک ازم سوالی پرسید بتونم قانعش کنم دلم برای سیامک می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سکوت عمیقی بین ما حکمفرما شده بود سکوتی که هرچقدر بیشتر کش پیدا میکرد بر دلشوره من اضافه میکرد سیامک پشت هم سیگار میکشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .
فکر میکردم سیامک تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میکنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نکنم
در ماشینو باز کردم تا پیاده بشم رو به سیامک کردم و گفتم :" سیامک جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی که امروز برام کشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بی نظیری
خواستم پیاده بشم که سیامک مچ دستمو گرفت و با کمی ملایمت گفت :" فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یک فکر اساسی بکنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم در آغوش سیامک و از سیامک تشکر کردم و گفتم که محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم.
سیامک لبخند جذابی زد و گفت :" خیلی خوب خودتو لوس نکن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض کن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاکر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامک بسیار شیک و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود که بینهایت به دکوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی که بیش از همه توجه منو به خودش جلب کرد قاب عکسی بود که در اتاق خوابش به دیوار زده بود عکس سیامک و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نکنه سیامک زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود که به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامک به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامک و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میکردن
سیامک بهم گفت که پدرش از تاجرهای معروفه که اکثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره که سیامک اکثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و کارای حساب کتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامک یکبار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامک 2 خواهر داشت که در آمریکا زندگی میکردند
سیامک تر جیح میداد که گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اکثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی که پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید کردیم .
بودن با سیامک به من احساس قدرت میداد احساس میکردم چقدر خوش شانس بودم که با سیامک آشنا شدم
شب سیامک تا آپارتمانش رسوند و کلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامک بهم گفت :" مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره کننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :" عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامک میشه یه خواهش کنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" میشه هر چه زودتر برام یک کار پیدا کنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من که نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فکر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مک گفت :" باشه حتما برات یه کار پیدا میکنم . فکر میکنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :" آره عالیه . سیامک جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس کردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
سیامک لبخندی زد و کلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی کردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میکردم احساس میکردم که هر کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس کردم چقدر بی کس و بدبختم ، به اون راننده تاکسی ..به پولهایی که از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فکر میکردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینکه مجبور نبودم که دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان کنم و از اینکه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم کنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ کنم آرایش کنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بکشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم که همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور که هجوم افکار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامک میکشیدم و احساس آرامش میکردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها که بر من نگذشته بود و میدونستم که خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یک سر و گوشی آب بدم
سپیده :" الو بفرمایید
مارال :" الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :" مارال تویی ؟ کجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا کنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم که با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :" دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری که از سر سفره عقد فرار کنه معلومه چه جونوریه دیگه . با کی فرار کردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشک و بغض گوشی رو قطع کردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل کنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچکاری از دستم برنمیامد
تا صبح کابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم که از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و کمک می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامک بود می خواست تاکید کنه که برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شیکترین لباسهامو بپوشم و یه کمی به خودم برسم
نزدیک ظهر لباسهایی که سیامک برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای کوچیک من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میکردم و پاک میکردم اینقدر که از این کار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامک اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ....چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامک و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری کاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یک قیافه معمولی داشت که تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامک شانس اوردی که همچین ملکه زیبایی رو تور کردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم که شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم که در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشکی رها مشغول کار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم که کمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میکردم .بعد از گذشت یکماه اصلا قابل تشخیص نبودم که همون مارال ساده ای بودم که با یک روسری 1500 تومانی و یک مانتوی 5000 تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای کارآموزی توی یک آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اکثرا بعد از مطب با سیامک میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامک از اینکه من هر روز خودمو به یک ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یک تشنه ای بودم که انگار خیال سیر شدن هم نداشت .
سعی میکردم با حرفام با بیان احساسات الکی دل سیامکو بدست بیارم سیامک تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامک دید
رابطه من و سیامک هر روز بهتر میشد سیامک به من گفته بود که از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامک یک بیمار روانی بود .
سیامک از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری که بعد از گذشت یکماه یک سیم کارت و گوشی موبال بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپک بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میکردم که با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن که خانه مجردی داشتن. ممن از اینکه احساس میکردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و کم کم سعی میکردم من هم خیلی از رفتارها و تکه کلامهای اونهارو تقلید کنم اغلب آرایشگاه رو دودر میکردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و......
یک روز در مطب رها مشغول به کارم بودم که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد که من حالم خوب نیست با سیامک تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی که پزشکه سفارشتو کردم الان که سیامک اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر کن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامک بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامک :" وای عزیزم چی شده ؟من صبح که خواستم برسونمت آرایشگاه احساس کردم حالت خوب نیست باید استراحت میکردی .
رها آدرس شادی رو به سیامک داد و به اتفاق به درمانگاهی که دوست رها اونجا کار میکرد
شادی کمی منو معاینه کرد و بهم یک سرم وصل کردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش کرد که زود جواب آزمایش و بدن
سیامک مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میکرد .
بعد از یکساعت شادی اومد تو اتاق و خواست که با سیامک صحبت کنه
سیامک پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامک خیلی طول کشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامک نبود
از یکی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی که با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار کمی فکر کرد و گفت : همون آقایی که پیراهن خاکستری تنشون بود ؟چرا .... ایشون با خانم دکتر صحبت کردن کردن . نمیدونم خانم دکتر چی بهشون گفتن که خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم که باهم بریم خونه .. میشه دکتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامک کجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه که به سیامک گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز کرد و گفت : مبارکه داری مادر میشی. فکر کنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار بهش شوک وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامک . تنها مردی بود که مثل یک برادر بامن برخورد کرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میکردم ....
ادامه دارد ...