صبح دوشنبه بود. در حالی که دردماهانه هم به ناراحتی هایم اضافه شده بود، با حالی زارتر از روزهای قبل و ناله کنان آماده می شدم که مادر گفت:خوب اگه حالت خوب نیست نرو. تلفن بزنم به مریم؟
دلم نمی خواست در خانه بمانم، توی محیط کار، لااقل گذران وقت را نمی فهمیدم.
گفتم: نه مامان، می رم، کار دارم.
مهناز، دوشنبه، دیگه رفتنمون صد در صده؟ من به علی بگم؟
بله، بلیت ها را امروز می گیرم، بهش بگین.
منظور مادر بلیت های مشهدبود. قرار بود هفته بعد دو سه روز به مشهد پیش علی برویم که هم مادر علی را دیده باشد، هم زیارت کرده باشد.
خداحافظ.
مادر، رسیدی زنگ بزن، دلم شور نزنه.
باشه، چشم.
دیرتر از معمول رسیدم. مریم که معلوم بود خیلی وقت است منتظراست، همان طور که پریا را می داد بغل من، گفت:
معلومه کجایی؟ خوبه دیروز بهت سفارش کردم صبح باید برم وزارت کار.
بعد همان طور که دور می شد، گفت:
غیراز شیر به پریا هیچی نده، اگر هم تب کرد، قطره اش توی کیفه، دیروز واکسن زده، شاید تب کنه، خداحافظ.
بعد از چند روز، امروز انگار تازه پریا را می دیدم. بغلش کردم، از دیدن آن نگاه معصوم و خنده های قشنگش چه آرامشی به من دست می داد. حواسم به کلی متوجه پریا شد. با همه دردی که داشتم، همان طور که توی بغلم بود قدم می زدمو برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. خوابید و باز مرا با فکرهای مزخرفم تنهاگذاشت. فکر این که می شد اگر من هم مثل همه آدم ها الان یک زندگی معمولی داشتم و یکبچه مثل این، که با در آغوش گرفتنش می شد همه غصه های عالم را فراموش کرد؟ فکر اینکه چند سال است توی برزخ اسیرم و تا کی باید اسیر بمانم، معلوم نیست! و این که هنوزبعد از هشت سال روح زخم خورده ام قدر راست نکرده و حالا دوباره ...؟!
بالای سرپریا که مثل فرشته ای کوچولو به خواب رفته بود، نشسته بودم و در دریای طوفانی فکرهایم غوطه می خوردم، در حالی که دردی مثل مته توی کمرم و معده ام می پیچید. احساس کردم کمرم دارد سوراخ می شود. چشمم به ساعت خورد، یازده بود. « وای یادم رفتبه مادر تلفن بزنم » اما تا خواستم بلند شوم، پریا گریه کنان بیدار شد. شیرش رادرست کردم و کنارش زانو زدم. موهای خیس عرقش را کنار زدم و پیشانی صاف و سفیدش رابوسیدم و فکر کردم « لااقل تو، توی این دنیا می تونی منو از توی غرقاب فکرهای درهم و برهم، بیرون بیاری.» پریا با آرامش شروع به شیر خوردن کرد و من همان طور که قربان صدقه اش می رفتم، یک لحظه احساس کردم دیگر درد کمرم غیر قابل تحمل شده. در حالی که مثل پیرزن ها دستم را به کمرم می گرفتم با ناله از جا بلند شدم و فکر کردم بایدمسکن بخورم. دیگر طاقت نداشتم. رویم را برگرداندم و چشمم به محمد افتاد که توی قاب در ایستاده و به چهار چوب تکیه داده بود. کی آمده بود؟
دیدنش آن قدر ناغافل بودو دور از ذهن و عجیب که مثل آن روز در خانه امیر، مغزم را از کار انداخته بود وزبانم بند آمده بود.
آرام گفت: سلام.
نتوانستم جواب بدهم. فقط روی مبل،کنار پریا ولو شدم. نزدیک شد، نگاهی به پریا که داشت شیر می خورد کرد و با لبخندپرسید:
دختر مریمه؟
مثل آدم های لال با چشم های از تعجب گرد شده، فقط سرمرا تکان دادم.
گفت: چقدر قشنگه.
خم شد و دست هایش را بوسید. همین موقع مریم با عجله وارد شد و او هم بدتر از من خشکش زد. محمد اما، گرم و دوستانه، سلام واحوالپرسی کرد. مریم در حالی که به زور خودش را جمع و جور می کرد دائم نگاه پرسشگرو متعجبش از من به محمد و برعکس خیره می شد.
محمد گفت:
باید ببخشید مریم خانم، من باید با گل و شیرینی می اومدم. هم ازدواج، هم محل کار، هم این کوچولو. متاسفانه عجله داشتم ایشاالله فرصت بعدی.
بعد رو به من که هنوز گیج و مبهوت نگاه می کردم، گفت:
می شه یک لیوان آب به من بدی؟!
به سختی از جا بلند شدم. وقتی برگشتم، داشت از اتاق بیرون می آمد و از قیافه مریم فهمیدم، قضیه را، هر چه که بوده، به او گفته و از قرار معلوم آب بهانه بود. آب را خورد، از مریم خداحافظی کردو رو به منگفت:
بیرون منتظرم، فقط عجله کن.
با همه گیجی و بهت زدگی ام ازاین که هیچ برای رسمی حرف زدن سعی نمی کرد، احساس رضایت و خوشحالی کردم و سریع روبه مریم کردم که خودش بدون سوال گفت:
مهناز مثل این که مادر ثریا حالش خیلی بدشده، محمد اومده ...
ناخودآگاه گفتم: مرده؟!
سرش را تکان داد و اضافه کرد: امیر گفته شناسنامه ش پیش توست.
وای خدایا، آخر هم نرفتم ملاقات. بی چاره ثریا.
یاد روز مرگ پدرم افتادم و این که ثریا غیر از این مادر کسی را نداشت و خودم که این قدر سر در گریبان بودم که این چند روز بالاخره نرفته بودم ملاقات. با خود گفتم الان ثریا چه حالی دارد؟ و من چطور توی صورتش نگاه کنم؟
بی اختیار اشکم سرازیرشد. یاد چهره مظلوم و درد کشیده زهرا خانم افتادم که با صدای مریم به خودم اومدم:
مهناز، زود باش، چرا همین طور وایسادی، محمد بیرون منتظره.
کیفم را برداشتمو خواستم با عجله بروم که باز گفت: شناسنامه روبرداشتی؟!
شناسنامه پیش من نبود. چون برای تعویض همراه شناسنامه های خودمان فرستاده بودم. فقط قبض پستخانه بود. قبضرا برداشتم و دویدم.
مریم صدا زد:
به من زنگ بزن بگو تشییع چه موقع است تا منم بیام.
باشه، خداحافظ.
با عجله سوار ماشین شدم و محمد فوری حرکت کرد. چقدر معذب بودم و فضای ماشین برایم سنگین بود. در حالی که دستم به کمرم بود که دردشداشت بی چاره ام می کرد، بدون این که به او نگاه کنم، پرسیدم:
کی فوت کرده؟
صبح.
ثریا می دونه؟!
نمی دونم، صبح که تلفن زدند، من و امیر رفتیم بیمارستان، چیزی بهش نگفتیم. الان هم سر راه امیر رفت دنبال مادر که با هم برنخونه. فکر می کنم دیگه تا حالا فهمیده.
فکر کردم، پس دیشب خانه امیر بوده. بدون این که به هم نگاه کنیم حرف می زدیم و من از لحن حرف زدنش نمی توانستم به افکارش پی ببرم و در عین حال از حال و روز خودم، از درد بی درمانی که داشت دیوانه ام می کرد واز یادآوری ثریا، اشک هایم بی اختیار می ریخت. دیگر درد از دست دادن را می شناختم ومی توانستم حس کنم که ثریا چه زجری می کشد و دلم می سوخت. من داغ مرگ خانم جون وپدرم را چشیده بودم و حالا از همدردی بود که اشک می ریختم. گریه می کردم و از دردبه خود می پیچیدم. او هم با قیافه ای درهم، روبرو را نگاه می کرد. یکدفعه ماشین رانگه داشت، بدون حرف پیاده شد و رفت و من توانستم برای چند لحظه با خیال راحت و صدای بلند گریه کنم.
واقعاً خودم هم نمی دانم آن روز برای چه کسی بیش تر گریه میکردم؟ برای خودم؟ برای ثریا؟ یا برای زهرا خانم؟ با صدای محمد که به پنجره کنار من می زد از جا پریدم. باز بدون حرف، یک لیوان آبمیوه و چند تا قرص به دستم داد و من یکدفعه گر گرفتم و بدنم داغ شد. برای چند لحظه همه چیز فراموشم شد و شوقی بی اندازه وجودم را پر کرد. همان قرصی بود که چند سال پیش وقتی دردهای ماهانه ام شروع می شد،می خوردم. هنوز به یاد دارد؟ خیس عرق شرم شدم. حالا دیگر شوهرم نبود. اصلاً از کجافهمید؟! شاید خودش هم همین حس را داشت چون چند دقیقه بعد سوار ماشین شد. ولی من چه حالی بودم، دلم گرم شده بود و حس شیرین این که هنوز گوشه ذهن او جایی دارم، توی رگهایم جاری بود، خون گرم همان ده سال پیش. از خجالت رویم نشد تشکر کنم و بقیه راه در سکوت گذشت. سکوتی که حالا برایم شیرین بود و بعد از مدت ها حس می کردم کمی آرام گرفته ام. بالاخره به خانه امیر رسیدیم و صدای های های گریه و ضجه های ثریا دوباره به زمان حال برم گرداند و پاهایم را از رفتن نگه داشت.
با نگرانی در حالی که لبهایم را به دندان گرفته بودم، مردد ایستادم و محمد پشت سر من منتظر ایستاد. صدای جیغ های ثریا آن قدر دلخراش بود که بدنم را لرزه ای عصبی گرفته بود و نمی توانستمقدم بردارم. دلم می خواست از کسی کمک بخواهم. بی اختیار و مستاصل و نگران و با چشمهایی پر از اشک به سمت محمد برگشتم، کلامی بینمان رد و بدل نشد. فقط چشمم به چشمهایش افتاد که با همان نگاه هایی که به من آرامش می داد و قدم هایی را محکم می کرد،نگاهم کرد. انگار جان گرفتم، برگشتم و تند از پله ها بالا رفتم.
چه روز تلخ وسختی بود. تا به آن روز ثریا را این قدر بی تاب و رنجور ندیده بودم. چنان از ته دل زار می زد و مادرش را صدا می کرد که دلم ریش می شد. آن روز فهمیدیم که ثریا دوباره باردار است و امیر کلافه و آشفته حال تمام سعی اش را برای آرام کردن ثریا می کرد.
کم کم خانه شلوغ تر شد و بالاخره تصمیم گرفتند، بدون این که به جواد خبر بدهند،همان روز زهرا خانم را دفن کنند. جواد یک ماه بود که از طرف شرکت به هلند رفته بود. ثریا این قدر بی تابی می کرد که امیر تصمیم گرفت او را هم تشییع جنازه نبرد. طفلک ثریا، چقدر به مادر و امیر التماس کرد و بالاخره دل همه نرم شد.
هیچ وقت صحنه ای را که ثریا از مادرش خداحافظی می کرد فراموش نمی کنم. چقدر زار زد و التماس کردکه امیر بگذارد یک بار دیگر صورت مادرش را ببیند، ولی به دلیل حامله بودنش اجازه ندادند و امیر در حالی که خودش هم زار می زد، گوشه کفن را باز کرد تا ثریا بتوانددست های مادرش را ببوسد، ضجه های ثریا که زار زنان دست زهرا خانم را می بوسید، مرایاد پدرم انداخت و این که حتی نتوانسته بودم از او خداحافظی کنم. از گرما، فشارروحی و اضطراب و گریه شدید حس کردم تمام توانم را دارم از دست می دهم. به ناچار سحررا که بغلم بود به مریم دادم و زانو زدم. انگار صداها توی گوشم می پیچید و لحظه به لحظه ضعیف تر می شد. فرزانه لیوانی آب قند به دستم داد و کمکم کرد از جا بلند شوم. سحر گریه می کرد و بغل کسی آرام نمی گرفت، اما من قدرت نداشتم بغلش کنم. فرزانه که خودش هم گریه می کرد جلو آمد و گفت: مهناز جان، سحر بدجور گریه می کنه. این بچه مریض می شه. اگه شما یک جا بشینین، بغلش کنین، شاید آروم بگیره.
سرم را بلندکردم و سحر را دیدم که محمد سعی می کرد از امیر جدایش کند. فرزانه صدا زد و محمدهمراه سحر که از بس گریه کرده بود به هق هق افتاده بود، آمد.
فرزانه گفت: بدینش به عمه ش، شاید آروم بگیره.
بی آن که نگاهم کند، از فرزانه پرسید: می تونه بغلش کنه؟
دستم را دراز کردم و سرم را تکان دادم.
محمد باز رو به فرزانه گفت: برین توی سایه. هوا گرمه.
آن روز بالاخره هم ثریا کارش به بیمارستان کشید و هم سحر مریض شد. دکتر به ثریا اخطار کرد که اگر دقت نکند، بچه اش را سقط می کند، سحرهم گرما زده شده بود.
طفلک امیر پریشان حال و آشفته یکسره یا مشغول سحر بود کهآرام نمی گرفت یا ثریا که با خواهش و تمنا سعی داشت آرامش کند. چقدر آن چند روز اشک ریختم. گریه های ثریا آن قدر سوزناک و از ته دل بود که همه حتی غریبه ها متاثر میشدند و اشک می ریختند و من از همه بدبخت تر هم به حال خودم زار می زدم و هم به حال ثریا.
بعد از سال ها محمد نزدیکم بود و من لذت تلخ داشتن محمد در عین نداشتن راتجربه می کردم. نزدیکم بود، جلوی چشم هایم، ولی دور بود به وسعت حریم بین دو غریبه و من مجبور بودم مواظب رفتار و نگاهم باشم که به سمت او نچرخد، چون از او هم غیر ازتوجه توی ماشین دیگر توجهی ندیده بودم. زجر می کشیدم و خون گریه می کردم. او مرانمی دید و من مجبور بودم که نادیده اش بگیرم و خونسرد از کنارش بگذرم و باید اعترافکنم آن روزها من بیش تر از زخم دل خودم بود و برای بی چارگی خودم که گریه می کردم،نه برای زهرا خانم. بی تفاوتی محمد، نگاه کنجکاو دیگران که می دانستم ما را زیر نظردارند و زجری که خودم برای بی تفاوت بودن می کشیدم دلم را به آتش می کشید و به بهانه زهرا خانم، همپای ثریا اشک می ریختم.
من که سال ها فقط برای دیدن او پرپرزده بودم حالا می فهمیدم دیدن او بدون داشتنش، مثل ذره ذره مردن، چقدر طاقت فرساست. با این همه از تمام شدن این روزها و شروع شدن روزهای خفقان آور گذشته می ترسیدم. تنها ماندن با کابوس لعنتی آن هشت سال که حالا با دیدن دوباره اش مسلماً سخت تر همبود، فشار دلهره و ترس از آینده و تردید، نفسم را می برید و من درمانده عقلم به جایی نمی رسید. به سختی ظاهرم را حفظ می کردم. چون با تمام آن احوال، دوست نداشتم در چشمش ذلیل باشم.
همه این زجرهای طاقت فرسا را به تاوان یک حماقت، یک ناپختگی که جوانی ام را مثل برف توی آفتاب از من گرفته بود، می کشیدم و راهی برای فرار به عقلم نمی رسید.
توی آن شلوغی و هنگامه عزا، هیچ کس خبر از مغز آشفته و پریشان من نداشت که چطور زیر فشار له می شدم. فرزانه و مرتضی آن جا بودند و تقریباً تمامکارها به عهده محمد بود. خانه شلوغ بود و مرتب عده ای برای تسلیت در رفت و آمد بودند و این میان چند تا از اقوام مادری ثریا از مشهد آمده بودند که پذیرایی مداوم از آن ها توی یک آپارتمان کوچک مشکل بود. گهگاه از شدت خستگی و سر و صدا حس می کردم سرم دارد منفجر می شود، اما چاره ای نبود. در میان مهمان ها فقط پیرمردی که اسمش سید جعفر و دایی زهرا خانم بود، خیلی به دردمان خورده بود. چون هم سحر خیلی به اوعلاقه پیدا کرده و سرش با او گرم بود هم دیگران به ملاحظه سن و سال سید جعفر، دررفت و آمد و سر و صدا کردن مراعات می کردند و من چقدر صورت نورانی و مهربانش را دوست داشتم. می گفتند سید مردی عارف و متدین است که خیلی ها توی شهرشان به اواعتقاد دارند و بعضی ها دوست دارند صیغه عقدشان را سید جعفر بخواند. برای همین امیرگهگاه که آخر شب ها فرصتی پیدا می کرد، سر به سر سید جعفر می گذاشت و پیرمرد که باراول بود امیر را می دید، با چه محبتی جواب شوخی های امیر را می داد. یکی از همان شبها بود که محمد و مرتضی و امیر همراه چند نفر از اقوام ثریا دور هم نشسته بودند وسید جعفر از پسرش پرسید:
آقا، بالاخره برای برگشتن بلیت گرفتی؟!
امیر مهلت نداد و گفت:
دایی جان، حالا چه عجله ای دارین، این همه راه اومدین، چند روز بیشتر بمونین خستگی تون در بره.
سید جعفر مظلوم و خندان گفت:
نه آقا، همین قدرهم زیادی زحمت دادم.
امیر به شوخی گفت:
حاج آقا می ترسین عروس و دامادهاعاقد گیر نیارن؟! به خدا تازه ثواب هم داره، داماد دو روز هم دیرتر توی تله بیفته،دو روزه! شما را دعا می کنه.
سید جعفر گفت:
نه، این دفعه که نمی مونم. ولی محمد آقا قول داده منو برای عروسی اش دعوت کنه. ایشاالله اون وقت می آم ببینم برای دیرتر شدن دعا می کنه یا زودتر صیغه خوندن!
امیر با تعجب گفت: محمد قول داده؟! محمد غلط کرده، آن سر دنیا کجا؟ من و شما کجا؟
محمد با لبخند گفت: حالا کی گفته من اون جا می خوام زن بگیرم؟!
احساس کردم تمام خون تنم توی صورتم دوید. سینی چای را به امیر دادم و فوری تقریباً فرار کردم توی آشپزخانه. دردی که هستی آدم رابسوزاند و بخواهی از دیگران مخفی اش کنی، تازه لبخند هم بزنی، عذابش چند برابر میشود. یک آن فکر کردم کاش ازدواج کرده بود، کاش من ازدواج کرده بودم. کاش یک عاملی جبراً باعث می شد این شکنجه تمام شود، خسته شدم. چقدر این زجر را تحمل کنم؟ درد اینکه نتوانی حرف بزنی، نتوانی فریاد بزنی و آنچه دارد خفه ات می کند بیرون بریزی و آنوقت قیافه ظاهر و آرام هم داشته باشی، درد کمی نیست. نمی دانستم از وضع مسخره خودم بخندم یا گریه کنم. بعد از چند سال انتظار حالا به بهانه مرگ یک بنده خدا، نزدیکم بود بدون این که حتی جرئت کنم راحت نگاهش کنم، مثل یک غریبه. هجوم احساس های مختلف وجودم را له می کرد. آخر حاصل این وضع چه بود؟! حاضر بودم باقی عمرم را هم همین طورسر کنم؟! نمی دانستم.
خدایا، چه نیرویی توی این وجود بود که مرا این طور اسیرکرده بود، قسمت اعظم جوانی ام را گرفته بود، همه افکارم و تمام زندگی ام را؟ این چه رازی بود که این همه زجر نتوانسته بود بیزارم کند؟ چه باعث می شد این طور برده وارحتی به این شکل نزدیکش بودن هم راضی باشم و شکنجه هایی را که فرسوده ام می کرد تحمل کنم؟ خدایا، من احمق بودم یا مجنون؟ چرا وجودش به من آرامش می داد، حتی حالا که ندیده ام می گرفت؟ در رفتار او چه بود که به من اطمینان قلب می داد؟ نمی دانم. شایدبه این خاطر بود که برخلاف آن که همه فکر می کنند یک زن ممکن است عاشق پول یا ظاهریا رفتار مرد شود، زن همیشه عاشق قدرت مرد می شود و در نهان وجود خودش نمی تواند به مردی عشق ورزد که به قدرتش ایمان ندارد. محمد مردی بود که این حس را که قدرت دارد،در من به وجود می آورد. قبولش داشتم و اعتقادم به این که هر تصمیمی می گیرد درستاست، باعث اطمینان عمیق و قلبی ام به او می شد و همین مقهور و اسیرم می کرد. ولی آخر تا کی؟ تا کی می توانستم با یک فکر زندگی کنم؟! من بودم و آینده ای مبهم که بادیدن دوباره او تلخ تر از همیشه پیش چشمم مجسم می شد و گذشته ای که دوباره با شدتزنده شده بود.
با شکنجه ای مداوم روزها مثل برق گذشت و شب هفت زهرا خانم رسید.
زمان کی به خاطر دل آدم ها از حرکت ایستاده که این بار به خاطر دل بدبخت من بایستد؟
روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم، خانهپر از جمعیت بود و من که سرم به شدت درد می کرد از فکر این همه شلوغی که تا آخر شبادامه داشت، کلافه و بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر افتاد. با سر سلام کردمو بی توجه خواستم توی آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف هال که مهندسارجمند با همان نگاه های لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعه دلم هری فروریخت. بی اختیار نگاهم در اطراف به دنبال محمد گشت و اصلاً نفهمیدم جواب تسلیت گوییاش را چطور دادم. خودم هم نمی دانم چرا می ترسیدم و وحشت داشتم مبادا محمد فکر کندبین من و او مسئله ای بوده است. از نگاه های پر از توجه و اشتیاق او چنان وحشت کردهبودم که انگار گناه نگاه او به گردن من است. آخر هنوز خاطره تلخ خسرو کاملاً تویذهنم بود. چقدر بی چاره بودم، آن موقع که باید دست و دلم می لرزید و عقلم می رسید،نفهم بودم، حالا که هیچ تعهدی نداشتم، می ترسیدم! از چه؟ خودم هم نمی دانستم. به هرحال دستپاچه جواب دادم و هراسان برگشتم و محمد را دیدم که پشت سرم، کنار در اتاقامیر ایستاده بود و من حتی جرئت نکردم به صورتش نگاه کنم. و تازه به خودم اعترافکردم:« خر خودتی، پس موضوع فقط این نیست که نزدیکت باشه و دورادور او را ببینی! »
آن شب هم مثل بقیه روزهای قبل می گذشت و من نمی توانم حالم را توصیف کنم. دلشوره و اضطرابی خفقان آور از این که این آخرین لحظه هایی است که این قدر به مننزدیک است و باز از فردا پریشانی است و انتظار و بی چارگی، دیوانه ام می کرد و ازوحشت فردا، قلب بدبختم، انگار می خواست بایستد. ولی کو راه چاره؟
شب تا دیر وقتخانه پر از مهمان بود، ثریا که از سر خاک حالش بد شده بود، اواسط شب بدتر شد و امیربردش به درمانگاه. بالاخره کم کم خانه خلوت شد و من به هر زحمتی بود توانستم سحر رابخوابانم. بعد از آن همه شلوغی، سکوت چقدر آرامش بخش بود. از اتاق بیرون آمدم،افکارم مغشوش و خسته بود و از فشارهای عصبی مداوم تنم کوفته و خرد شده بود. دلم یکگوشه خلوت می خواست که به حال خودم و درماندگی هایم فکر کنم. محمد را ندیدم، کجابود؟! یعنی رفته بود؟! « نه تا امیر برنگرده، نمی ره. »
در اتاق کار امیر را بازکردم و بی صدا وارد شدم. اتاقش پر از وسایل اضافی بود که به خاطر مراسم، آن جاانبار کرده بودند. در را آرام بستم، چراغ را روشن کردم و نفسم بند آمد.
محمد رادیدم که روی صندلی میز کار امیر نشسته، و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و به خوابرفته. لرزه ای بی امان به جانم افتاده بود، دیدن ناگهانی او، ترس از این که بیدارشود و مرا ببیند و خودش یا بقیه این وارد شدن را عمدی بدانند. یکدفعه هزار جور فکربه مغزم هجوم آورده بود، ولی ناخودآگاه محو تماشای صورتش شده بودم.
صورت خسته ایکه توی آن لباس مشکی، دوست داشتنی تر بود و من در این مدت نتوانسته بودم، سیر نگاهشکنم.
بی اختیار به یاد شب عقدمان افتادم. این صورت چقدر با آن زمان فرق کردهبود. دیگر صورتش مردانه شده بود و به جوانی آن موقع نبود. چند تار سفید که رویشقیقه هایش پیدا شده بود همراه چند شکن کوچک کنار چشم هایش، صورتش را پخته تر و درعین حال به چشمم دوست داشتنی تر می کرد و سینه اش در حالی که آرام بالا و پایین میرفت به نظرم پهن تر از گذشته آمد. خدایا، کسی که زندگی من را زیر و رو کرده بود،همه چیز را از من گرفته، یا نمی دانم شاید، همه چیز به من داده بود، در چند قدمی امبود، اما نمی توانستم صدایش کنم. دست هایی که روزی آرامش دنیا را برایم داشت، اینجا بود و من حسرت زده اجازه لمس آن ها را نداشتم. خدایا، کسانی که تو از بهشت منعکنی لااقل جای دلخوشی دارند، من احمق خودم بهشت را از خودم رانده بودم.
با تکانمحمد که دست هایش را روی سینه در هم قلاب کرد، از جا پریدم و از قعر افکار درهم وبرهم بیرون آمدم. خواستم فوری بیرون برم که یک آن احساس کردم از سرمای باد کولر کهمستقیم روبرویش بود، سردش شده. با دلهره و ترس اولین چیزی که جلوی دستم بود، یعنیسجاده جانماز را برداشتم و پاورچین نزدیکش شدم، در حالی که از هیجان نفسم داشت بندمی آمد. آرام خم شدم تا از این طرف میز بتوانم سجاده را رویش بندازم. ولی ریشه کنارسجاده به صورتش خورد و چشمش نیمه باز شد. تنم یخ زد. اگر حین دزدی مچم را گرفتهبودند، حالم بهتر بود. ضربان قلبم آن قدر تند شده بود که ناخودآگاه دستم را رویقلبم گذاشتم. نگاه محمد یکدفعه هشیار شد، خون توی تنم ایستاد. دهنم را باز کردم کهحرفی بزنم، اما جز اصوات نامفهوم، چیزی نتوانستم بیان کنم. فایده نداشت. نمیتوانستم حرف بزنم، رویم را برگرداندم و تقریباً به حالت دو، از اتاق فرار کردم. داشتم خفه می شدم. دلم می خواست فرار کنم. « خدایا، اگر الان کسی مرا ببیند، اصلاًخود او چه فکر می کند؟ » نه، نمی توانستم بمانم. کیفم را برداشتم و با عجله در راباز کردم که به خانه خودمان بروم. باید می رفتم، اما با امیر که زیر بغل ثریا راگرفته و به سمت بالا می آمدند برخورد کردم. امیر پرسان نگاهم کرد و من آشفته حال ودست و پا شکسته گفتم که دلم برای آن ها شور افتاده، داشتم می رفتم دنبالشان. نگاهمرا از امیر دزدیدم. مجبور شدم به ثریا کمک کنم و برگردم توی خانه. داشتم توضیح میدادم که مادر و سید جعفر و بقیه خواب هستند که در اتاق کار امیر باز شد. وای، قلبمانگار از حرکت ایستاد. جرئت نکردم حتی یک کم سرم را بالا بیاورم. می ترسیدم، از اینکه به چشم هایش نگاه کنم می ترسیدم. از این که تحقیر شوم و او با حقارت یا تمسخر یاحتی بی اعتنایی نگاهم کند، یا مثل همیشه نادیده ام بگیرد.
حالا با این وضع، هرکدام از این رفتارها دیوانه ام می کرد. طعم زهرآگین پس زده شدن را یک بار چشیدهبودم، نمی خواستم دوباره تجربه اش کنم. همراه ثریا به اتاق خواب رفتم، در حالی کهتنم از هیجان می لرزید، صدایش را شنیدم که گفت:
امیر، من دارم می رم.
امیرفوری از اتاق بیرون رفت و قلب من تیر کشید.
برای چی، این موقع شب کجا میری؟
کار دارم، فردا می ری سر کار، یا خونه ای؟
امیر همچنان که برای نگهداشتنش اصرار می کرد، گفت:
نه، خونه ام.
صبح می آم، خداحافظ.
انگار کسیقلبم را می فشرد. رفتنش را بی اعتنایی به خودم می دیدم و احساس می کردم اگر چشمم بهچشمش افتاده بود با تمسخر نگاهم می کرد. اگر نه، پس چرا رفت؟ آن هم بلافاصله بعد ازاین قضیه؟! او که تمام این شب ها این جا بود؟ آن شب چه جانی کندم و تقریباًنتوانستم چشم روی هم بگذارم.
از این که آن کار احمقانه را کرده بودم، از این کهمثل دختر بچه ها ترسیده و فرار کرده بودم، از این که او پی به احساسم برده باشد واین رفتن ناگهانی مخصوصاً به این دلیل باشد که مرا کوچک کند و به من بفهماند چهاحساسی دارد، رنج می بردم. هیچ رنجی بدتر از رنج حقارت در مقابل کسی که آدم دوستشدارد، نیست و این رنج لعنتی آن شب دوباره تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و آزارم میداد. تا وقتی هوا روشن شد، با خودم کلنجار رفتم، توی سر خودم زدم، خودم را محاکمهکردم و هر لحظه بیش تر از قبل عذاب کشیدم و مگر آن شب لعنتی صبح می شد؟! فکر این کهالان دارد توی ذهنش به من می خندد، خردم می کرد. این قدر به خاطر این که احمقانهعنان عقل را از کف داده بودم، زجر کشیدم که صبح احساس می کردم تک تک استخوان هایمشکسته و خرد است.
بالاخره تصمیم گرفتم صبح قبل از این که بیاید، بروم. باید میرفتم. دیگر نمی توانستم با او روبرو شوم. از طرفی فکر مسافرت مشهد فردا را که میکردم، دیگر دلم می خواست جیغ بزنم، کی حالا حوصله مسافرت داشت؟! ولی کوچاره؟!
صبح زود، قبل از این که امیر و ثریا بیدار شوند، سردرد و مسافرت فردا رابهانه کردم، مادر را گذاشتم و راهی خانه شدم. نه، دیگر دلم نمی خواست با او روبروشوم.
بعد از چند روز شلوغی و آن شب جهنمی، سکوتخانه مثل مرهمی بجا عمل می کرد، اگر افکار درهم و برهم می گذاشت که نفس تازه کنم. چقدر دلم برای خانه و اتاقم تنگ شده بود. کیفم را روی میز گذاشتم و چشمم به قابخاتم محمد افتاد. یک لحظه دلم خواست زیر پایم لهش کنم، همان طور که او عذابم می دادو له می کرد، ولی پشیمان شدم. این یادگار آن محمد بود که دوستش داشتم، گناه اینمحمد که گردن قاب بی چاره نیست!
فکر کردم، خوب است به نرگس تلفن کنم. چقدر دلمبرایش تنگ شده بود و به او احتیاج داشتم، ولی یادم افتاد که الان نیمه شب آن هاست. خدایا، پس چه کار کنم؟ خوب است بروم سر کار؟ نه، حوصله کار هم نداشتم. بی حوصله وبی هدف بودم و نمی دانستم چه کار کنم؟ فقط دلم می خواست دیگر به محمد و غلطی کهدیشب کرده بودم، فکر نکنم.
روی تخت دراز کشیدم و در دریای طوفانی ام غرق شدم، درحالی که با خودم شرط می کردم و می گفتم « دیگه حق نداری نه به او فکر کنی نه اسمشرا بیاوری. هر چی لیلی و مجنون در آوردی بسه دیگه. مزدتم که گرفتی، دیگه دنبال چیمی گردی؟. » آن قدر با خودم جنگیدم که تقریباً از خستگی بی هوش شدم و دیگر چیزینفهمیدم.
مهناز، مهناز کجایی؟!
از خواب پریدم و چشمم به ساعت افتاد. دو بعداز ظهر بود. چقدر خوابیده بودم.
این جام، مامان.
مادر با چهره ای که به نظرمشاد آمد و چشم هایی که نگاهشان برق خاصی داشت در آستانه در ایستاد و گفت:
خوابی؟می دونی ساعت چنده؟! پاشو برایت غذا آوردم. ناهارت رو تا سرد نشده بخور که یک عالمهکار داریم.
کار داریم؟!
وا، یادت رفت، فردا دیگه!
از خوشحالی مادر خنده امگرفته بود، با بی حالی گفتم:
من کارهامو بعداً می کنم. فعلاً می خوام برم حموم. حوصله ندارم کار کنم.
پاشو، حوصله ندارم، یعنی چه؟ هر وقت من مردم این جوری عزابگیر. این چه قیافه ای است به خودت گرفتی؟ زود باش غذایت سرد شد.
مامان جون، مافردا ساعت هشت صبح می خواهیم بریم، این همه عجله برای چیه؟!
تا فردا، کلی کارداریم، ببین حالا بعد از عمری می خواهیم با دخترمون بریم مسافرت، چه خونی به دلمونمی کنه.
فایده نداشت. بلند شدم و با تعجب دیدم مادر با عجله دارد خانه را مرتب وگردگیری می کند.
مامان مثل این که داریم می ریم مسافرت، این کارها دیگه برایچیه؟ دوباره تا برگردیم، همه جا پر از گرد می شه.
خونه باید تمیز باشه. تو بروبه کار خودت برس. اون لباس سیاهم از تنت در بیار.
حیرتزده گفتم: چی؟! دربیارم؟!
آره، من جوون راه دور دارم، دلم بد می شه. توی مسافرت هم خوب نیست آدمسیاه تن کنه. ا، باز وایسادی که!
نه از حرف های مادر سر در می آورم نه ازرفتارش، ولی آن قدر در خودم غرق بودم که حوصله دقیق شدن در دیگران را نداشتم و دلممی خواست در سکوت، به حال خودم باشم. برای همین حرف را ادامه ندادم. چند قاشق غذاخوردم و خواستم بروم به حمام که دیدم مادر برایم یک دست لباس از کمدم آورده وگفت:
مهناز، وقتی اومدی بیرون، اینو بپوش.
مامان، اصلاً معلومه امروز شماچتون شده؟
مادر فوری گفت: بله که معلومه، مادر نیستی که بفهمی، اگه بودی دیگهتعجب نمی کردی، زود باش برو دیگه.
نمی دانم شاید راست می گفت. مادر خوشحال و ذوقزده بود که فردا جگر گوشه اش را میبیند و من ماتم زده که آن را از دست دادهبودم.
بهتر دیدم کلنجار نروم. به حمام پناه بردم و آب سرد، که برای اعصاب کوفتهو تن خسته ام باعث آرامش بود. ولی باز هم مادر دست بردار نبود.
مهنازآمدی؟!
خدایا امروز چه به سر مادر آمده؟!
مادر دیگه چه خبره؟ من کاری ندارمبکنم.
حالا کاری نداری باید وایسی توی حموم؟ اومدیم و کسی آمد!
کی رو داریمکه بیاد؟
من نمی دونم. زود باش بیا بیرون. اصلاً خودم می خوام برم حموم.
ازحمام که بیرون آمدم، احساس آرامش و تازگی می کردم و کمی آرام تر شده بودم و در عینحال، کارهای عجیب مادر به نظرم عجیب تر آمد، روی میز، میوه چیده بود.
مامان، کسیقراره بیاد؟
به نظرم کمی دستپاچه آمد. فوری گفت: نه، خودمون که هستیم.
همانطور که به اتاقم می رفتم، شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
مواظب باشین عشقمادری کار دستتون نده، کارهاتون عجیب شده!
مامان با لبخندی مرموز گفت:
آدم کهپیر می شه، همه چیزش عجیب می شه. حالا چرا وایسادی برو لباستو بپوش.
از کارهایمادر سر در نمی آوردم، معلوم نبود چرا این قدر ذوق زده است. یعنی واقعاً به خاطرمسافرت فردا بود؟ خوش به حالش.
ضبط صوت را روشن کردم و آهنگی که بی نهایت دوستداشتم و در مواقع عادی معمولاً هر روز گوش می دادم، گذاشتم و صدایش را بلند کردم. همراه نوار، تک تک کلمات را با خودم زمزمه می کردم. مثل این بود که وصف حال خودم رامی شنیدم. برای همین هیچ وقت از شنیدن این کاست خسته نمی شدم.
باز آی، باز آی،باز آی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شب های درازم بینی
مامان در را بازکرد:
لباس پوشیدی؟! تو رو خدا این نوار رو خاموش کن. غم عالم، می آد توی دلآدم.
مامان جان، خواهش می کنم، شما در رو ببندین که صدایش نشنوین.
مگه تاحالا باز بود؟ فکر می کنی گوش هام کر شده؟
به روی خودم نیاوردم و ضبط همچنان باصدای بلند می خواند.
بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به جفا شکسته میدارد دوست
دوباره مادر در باز کرد: مهناز، صدای این رو کم کن.
در را بست و منباز به روی خودم نیاوردم. دلم می خواست با صدای بلند بشنوم و زمزمه کنان در آن غرقشوم.
بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
رویتخت نشسته بودم، زانوهایم را بغل کرده بودم و دلم می خواست زار بزنم. چقدر اینشعرها با حال و روز من سازگار بود.
چند ضربه به در خورد. فکر کردم دوباره مادرماست که می خواهد به صدای بلند ضبط اعتراض کند. با صدایی که سعی داشتم حرصش را مخفیکنم، بلند گفتم:
مامان، گفتم چشم، الان تموم می شه.
ولی دوباره چند ضربه بهدر خورد.
لجم گرفت، « این مامان هم چه روزی برای شوخی انتخاب کرده » ، عصبانیگفتم:
بفرمایید.
در باز شد. محمد بود و می پرسید:
می تونم بیام تو؟!
چهکسی باور می کرد؟ ماتم برده بود و انگار مغزم از کار افتاده باشد، فکر می کردم خوابمی بینم. محمد؟ این جا؟ الان؟ چه کار داشت؟
دوباره پرسید: می تونم یا نه؟
فقطتوانستم سرم را تکان بدهم و او وارد شد و در را بست.
کی آمده؟ چرا من نفهمیدهبودم؟ اصلاً برای چه آمده بود؟
ضبط همچنان با صدای بلند می خواند و من بهت زده،خشکم زده بود و خیره به محمد بر جا مانده بودم.
نگاهی به اطراف اتاق کرد و حتماًآباژور خودش، کتابخانه اش که کنار میز بود و قاب خاتمش را دید. بعد به میز تکیه دادو در حالی که نیمرخش به طرف من بود و رویش به سمت پنجره، ایستاد.
احساس کردمصدای بلند ضبط، اعصابم را از آنچه هست، بیش تر مختل می کند، دستم را دراز کردم تاخاموشش کنم که گفت:
نه بگذار بخونه، کاست قشنگیه، من تا حالا اینو گوش نکردهبودم.
و همچنان آرام ایستاد.
خدایا، این جا چه کار داشت؟ شاید آمدهبود خداحافظی کند؟ نکند در مورد دیشب می خواست چیزی بگوید؟ نکند با مادرم صحبت کردهبود؟ یعنی ممکن بود آن همه عجله مادر و رفتار غیر عادی اش به خاطر خبر داشتن ازآمدن او باشد؟ هزار جور فکر و سوال بی جواب توی ذهنم بود که داشت دیوانه ام می کرد. خدایا، من چه کرده بودم که مستحق این همه عذاب بودم؟ این همه مردن و زنده شدن؟عذابی که پایانی نداشت، به کفاره یک اشتباه تا کی باید می مردم و زنده می شدم و دمنمی زدم؟ دلشوره و اضطراب داشت از پا درم می آورد که رویش را به طرفم کرد وگفت:
می خوام برای آخرین بار چند کلمه باهات حرف بزنم.
نمی دانم، نمیتوانم بگویم چه حالی داشتم. برای آخرین بار؟ منظورش از این کلمه چه بود؟ برای آخرینبار چه داشت که بگوید؟ ضربان قلبم از هراس چند برابر شده بود و از فشار وحشتی کهنفسم را بند می آورد حال خفگی داشتم. توی مغزم فقط این کلمه دوران می کرد و گوشم راکر می کرد، « برای آخرین بار. » خدایا، اگر طاقت نیاورم؟ اگر دوباره اختیار از دستبدهم و آنچه توی دلم است بیرون بریزم، چه؟! اصلاً شاید او هم پشیمان شده؟! شاید ... ولی نه!
از فشار بی امانی که به مغزم می آمد سرم داشت منفجر می شد. بی اختیارچشم هایم را بستم و دست هایم را به شقیقه هایم فشار دادم، تا به کمک آن ها کله امرا که اندازه یک کوه شده بود نگه دارم.
یکدفعه گفت: اگر خسته ای برم.
لحنصحبتش که به نظرم کنایه آمیز می آمد، پتک دیگری بر اعصاب کوفته ام شد. چشم هایم راباز کردم و منتظر ماندم. یکخورده صبر کرد و بعد گفت:
آن روز حرف هامون نیمه تمومماند. حالا اگه دوست داری داد بزنی، بهتره اول داد هایت رو بزنی، بعد صحبتکنیم.
تمسخر کلامش جری ام می کرد.
با حرص گفتم: داد زدن های من اختیاری نیست،وقتی چیزی دادم رو در بیاره داد می زنم نه با برنامه قبلی، حالا می تونینبفرمایین.
از لرزشی که توی صدایم بود کلافه بودم.
گفت: می شه بپرسم چرا اینقدر زود عصبانی می شی؟
نه!
چرا؟
برای این که می دونم که می دونینچرا؟
مخصوصاً رسمی حرف می زدم تا تلافی تمسخر و راحت حرف زدن او را که انگار بایک بچه حرف می زد، کرده باشم. احساس کردم لبخند کمرنگی از صورتش گذشت وگفت:
خوب، شاید، بگذریم.
یکدفعه رویش را به من کرد و مستقیم توی چشم هایمخیره شد و با دقت و موشکافانه نگاهم کرد و پرسید:
آن روز با همه اون حرف ها کهزدی، بالاخره نگفتی، چرا ازدواج نکردی.
طاقت نیاوردم، سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم. چی می گفتم؟ آنچه واقعیت داشت، گفتنی نبود.
خودش دوباره شروع کرد: تا این جا گفته بودی که می ترسی همه، مثل من نامرد باشن و قول بدن و بعد زیر قولشونبزنن. خوب بقیه اش؟!
به نظرم آمد ریشخندم می کند، حرف هایم را آن طور شمردهشمرده و کنایه آمیز می گفت و حرصم را در می آورد. عصبانی سرم را بلند کردم و درحالی که دندان هایم بی اختیار به هم فشرده می شد، تمام خشمم را توی نگاهم ریختم ونگاهش کردم. از من چه می خواست؟ که اعتراف کنم دوستش دارم یا پشیمانم؟ ولی چرا اینطور؟ چرا هر جوری دلش می خواست حرف می زد؟ و مرا گیج می کرد؟ از رفتارش سر در نمیآوردم و می ترسیدم باز مثل دفعه قبل، دهانم باز شود و غلطی که نباید، بکنم.
ازانتظار خسته و عصبی گفت:
ببین، تو فقط عصبانی می شی، چیه؟ بازم می خوای دادبزنی؟ بزن ولی بگو، حرف بزن.
برای تو چه فرقی می کنه؟ بعد از این همه وقت اومدیکه فقط اینو بپرسی؟ من نباید بدونم برای تو چه فرقی می کنه؟
از جایش بلند شد،چند قدم راه رفت و بعد یکدفعه عصبانی گفت:
تونمی دونی؟ باور کنم که نمیدونی؟!
چطوری باید بدونم؟ از کجا؟ اصلاً تو خودت، چرا زن نگرفتی؟
با حرص وعصبی گفت: جواب منو بده، نه سوال خودمو جای جواب!
من هم با همان حرص گفتم: همونقدر که تو حق داری، منم حق دارم سوال کنم، ندارم؟!
می خوای لجبازی کنی، آره؟بکن. آن قدر لجبازی کن که ... اصلاً ...
حرفش را نیمه تمام گذاشت و با قدم هایبلند به سمت در رفت و من از جا پریدم.
لحن پرخاشگر او، صدای بلند ضبط، حال خرابخودم، وحشت از رفتنش، حرص از رفتارش، خاطره تلخ رو گرداندنش که برای من کشنده بود ودوباره برایم زنده شده بود، مرا از جا به در برد، برافروخته فریاد زدم:
اصلاً بهدرک، نه؟!
ایستاد. رویش را برگرداند و دهانش را باز کرد، ولی آنچه نباید شود،شده بود، اختیارم را از دست داده بودم، فکر کردم، حالا که دارد می رود، بگذار لااقلحرف هایم را بزنم، این بار دیگر زیر آوار نمی مانم. فریاد می زدم و خودم نمی فهمیدمچه جوری تمام حرص و غصه ام را بیرون ریختم.
صدایم از خشم دو رگه شده بود و ازبغض لرزان.
آره؟ به درک، همینو می خواستی بگی، نمی خواستی؟ بله، به درک، چرانه؟! تو چی رو از دست دادی که برایت فرق کنه؟ منم بودم می گفتم به جهنم!
بغض راهگلویم را می بست، به دشواری و با صدای لرزان فریاد می زدم:
خیلی برایت مهمهبدونی چرا؟ برای این که نتونستم، برای این که سایه ت مثل بختک روی زندگیم افتادهبود. فکر می کنی، خیلی جوانمردی که بهم دست نزدی و بعد از اون همه وقت چون دختربودم، رفتی پی زندگیت، نه؟! تو روح منو، جوونی منو و همه زندگیمو ازمگرفتی.
چانه ام لرزید و اشک هایم بی اختیار ریخت.
من یک بچه بودم. فقط شانزدهسالم بود. تو برام از محبت گفتی از عشق گفتی و این که دوستم داری. منو از عالم بچگیکشیدی بیرون. بهترین سال های عمرمو با حرف هایی پر کردی که بقیه زندگیمو به آتیشکشید. دیگه نه بچه بودم نه یک دختر، نه یک زن، می فهمی؟! نه، نمی فهمی. نمی فهمیچقدر سخته بهترین سال های عمرت، یکی مدام توی گوشت بگه که عزیزی، تو رو با بند بندوجود به خودش وابسته کنه، بعد مثل یک آشغال بنداز دور، بی چاره و تنها با دردی تویدلت که برای هیچ کس نتونی بگی. فکر کردی خیلی مردی که به همه گفتی من گفتم، نه؟! نه، محمد آقا، مردانگی این بود که وایسی ببینی با خود من چه کار کردی؟! خیلی برایتمهمه بدونی چرا ازدواج نکردم؟! برای این که نتونستم برای این که هنوز ...
هایهای گریه امانم را برید، ولی آتشفشان که از درونم راه به بیرون باز کرده بود میخروشید و می غرید و آرام نمی گرفت.
زار زنان ادامه دادم:
واسه این که نتونستمفقط با جسمم با یک مرد دیگه زندگی کنم. تو اشتباه کردی که فکر کردی چون جسمممدختره، من آزادم. من بدبخت دیگه روحم یک دختر نبود. زن بدبختی بودم که عاشق ... عاشق یک مرد خود رای و خود پسند بود. زن بدبختی که نگاه مردهای دیگه برایش مثل خنچربود و از تصور تماس مرد دیگه ای، حال مرگ بهش دست می داد ...
نفسم بند آمد و هایهای گریه نگذاشت دیگر حرف بزنم. چشمانم چنان پر از اشک بود که نمی توانستم صورتش راببینم. رویم را برگرداندم و سرم را روی زانویم گذاشتم. یکدفعه دستم به زنجیر گردنمخورد. بی اختیار دست بردم و زنجیرش را از گردنم آوردم و پرت کردم به طرفش:
بیابگیر، با این دروغ هات زندگی منو به آتیش کشیدی، حالا دیگه برو، دروغ هات رو برداربرای همیشه برو.
گریه ام چنان از ته دل بود که خودم دلم به حال خودم می سوخت.
چند لحظه طول کشید و بعد صدای بسته شدن در اتاق را شنیدم.
رفت. باز هم اوبود که رفته بود. خدایا، چقدر بدبخت بودم. خشم فروکش کرده بود و عقل باز آمده بود ومن از بس رنج کشیده بودم حال خفقان داشتم. دوباره بی حاصل خود را شکسته بودم. میخواستم خشمم را بر سر او خالی کنم و باز خودم زیر آوار مانده بودم. حالا دیگر مادرمهم بعد از این همه سال با فریادهای من از همه چیز با خبر شده بود. باز اشتباه کردهبودم، ماسک دروغی از چهره ام افتاده بود و از بی چارگی نمی دانستم باید چه کنم؟ دلممی خواست خودم را، محمد را و همه دنیا را به آتش بکشم. صدای باز و بسته شدن در، مثلباز و بسته شدن در جهنم قلبم را فرو ریخت. حتماً مادر بود. خدایا، حالا از این بهبعد چه می کردم؟ سرم را بلند نکردم، تا اشک هایم را که مثل سیل فرو می ریختنبیند.
مهناز؟!
سرم را بلند کردم. محمد بود. نرفته بود؟ خدایا، برگشته بود؟باورم نمی شد.
مثل صاعقه زده ها، خشک شده بر جا ماندم. محمد برگشته بود؟!
بانگاهی که برایم آشنا بود و با لبخندی گرم نگاهم می کرد. با لحنی که قشنگ ترین آوایدنیا به گوش من بود، نرم و مهربان و آرام گفت:
هنوزم که این چشم های قشنگ دریایاشک است! فکر می کردم حالا که این قدر خوب سر دیگران داد می زنی، دیگه اشک هایتباید کم تر شده باشه، اشتباه کردم؟!
مثل مجسمه، حتی قدرت تفکر نداشتم، فقط همانطور اشکریزان نگاهش می کردم و او دوباره گفت:
گریه نکن. بسه خواهش می کنم. دیگهتموم شد. همه چیز تموم شد. تو اگه به جای لجبازی این ها رو زودتر گفته بودی، میدونی چقدر زودتر هر دومون رو از برزخ نجات می دادی؟ می دونی اون وقت ممکن بودنامردها خیلی زودتر از نامردیشون خجالت بکشن.
انگار خواب می دیم. محمد برگشتهبود؟ نرفته بود؟ با من این طوری حرف می زد؟ دوباره با همان لحن دوست داشتنیگفت:
خواهش کردم که گریه نکنی دیگه. فقط پاشو آماده شو، الان امیر و سید جعفر میآن.
با تحیر و گیج گفتم: امیر؟! سید جعفر؟!
سرش را تکان داد، جلوی پایم رویزمین نشست و با نگاهی که برای من از تمام شادی های دنیا شیرین تر بود، نگاهی عاشق ومهربان و گرم گفت:
آره، برای این که زن من، دوباره زن من بشه، باید سید جعفرباشه، نباید؟! من بهش قول دادم که وقتی زن گرفتم، باشه. مگه اون شب نشنیدی؟! زنگزدم الان با امیر می آن.
خدایا، من خواب نبودم؟ دوباره همراه لبخند، چشم هایم پراز اشک شد. اشک زلال شادی بی نهایت، اشک شوق و عشق و خوشبختی، اشک ناباوری و بهت. کابوس تمام شده بود؟ باور نداشتم، یعنی، من خواب نبودم؟ صدایش زدم، با صدایی لرزانو ضعیف:
محمد؟!
جون دلم.
نه واقعیت داشت. دلم می خواست تا آخر دنیا فقط آنچشم ها را نگاه کنم. چشم هایی که همه دنیای من بود، حالا می توانستم دوبارهببینمشان.
سید جعفر آمد و این بار صیغه عقد را در حالی می خواند که من قرآن بزرگخانم جون را در دست داشتم. اشک هایم مثل باران می ریخت و دست هایم مثل بچه ها میلرزید. « بله » این بارم از عمق جان بود. ده سال گذشته بود و این بار دیگر بهایگنجی را که به دست می آوردم، پرداخته بودم. کابوس زندگی ام تمام شده بود، من دوبارههمسر مردی می شدم که هیچ وقت از او جدا نشده بودم.
وقتی مادرم همراه امیر دستمرا توی دست محمد گذاشت، گفت:
کاش بابایش و خانم جون هم الان بودند.
و با بغضادامه داد: این بار دیگه برای همیشه سپردمش دست شما.
من با یادآوری پدرم و خانمجون بی اختیار سرم را روی سینه محمد گذاشتم و گریه کردم. روی سینه ستبری که پناه تنخسته و رنجورم بود و آغوشی که بعد از این همه سال هنوز گرمایش برایم آشنابود.
محمد همان طور که مرا توی بغلش نگه داشته بود، در حالی که از مادر و امیرتشکر می کرد پرسید: چرا همه گریه می کنین؟ مهناز تقصیر توست، اشک همه رو درآوردی.
و من تازه فهمیدم که امیر هم گریه می کند.
محمد معذرت خواهی می کرد: مادر، من نمی خواستم این طوری و با همچین شرایطی ...
امیر حرفش را قطع کرد و بالحن شوخ همیشگی اش گفت: عیبی نداره، بلا هر وقت سر آدم بیاد تازه س. حالا اگه میخوای بری زود باش، شب شد.
مادر با تعجب پرسید: کجا؟!
امیرجواب داد: نمی دونم. مثل این که می خوان برن مسافرت.
در حالی که اشک هایم را پاکمی کردم، پرسان به محمد نگاه کردم.
لبخندی زد و خم شد، صورت مادر را بوسید وگفت: یک مسافرت دو سه روزه. با اجازه شما می ریم و برمی گردیم.
بعد رو به من کردو پرسید: نمی آی؟!
دستش را دراز کرد. حاضر بودم حتی جهنم هم با او بروم. دیگر بیاو زندگی معنا نداشت. دستش را گرفتم که مادر یادآوری کرد: « نمی خوای با خودت چیزیببری؟! » من انگار در خواب راه می رفتم، همراه مادر چمدان کوچکی بستم و راه افتادم. سید جعفر دعای خیری کرد و خداحافظی، بعد مادرم با قرآنی در دست جلو آمد. باز هر دوبه گریه افتادیم. وقتی امیر برای بوسیدن در آغوشم گرفت، در حالی که خودش هم نم اشکیتوی چشمش بود زیر گوشم، گفت:
می شه بپرسم حالا دیگه برای چی زر میزنی؟!
خنده ای از ته دل وجودم را پر کرد. راست می گفت، اشک شده بود قرین تماملحظات خوش و تلخ زندگی ام.
هنوز باور نمی کردم. این من بودم؟ دوباره کناراو؟!
کجا می رفت، مهم نبود. مهم این بود که با من می رفت. شب سیاه بالاخره سحرشده بود و من این بار از خوشحالی ساکت بودم. فقط درد نیست که گاهی چاره ای جز سکوتبرای آن نیست، خوشبختی زیاد هم بعضی وقت ها آدم را ساکت می کند.
وقتی سوار ماشینشدم، مادر دم در، همچنان گریه می کرد و سید جعفر دعا می خواند و ما را نگاه می کرد. امیر بار دیگر صورتم را بوسید گفت: خوشبخت باشی فسقلی اخمو. محمد، حواست بهش باشه. فعلاً همین یکی واسه مادرمون مونده.
محمد خندان پرسید: مگه تو حسابنیستی؟!
چرا، ولی نه ته تغاری ام نه یکی یکدونه. برین که ما هم بریم بهبیمارستانمون برسیم.
هر دو با هم پرسیدیم: بیمارستان؟!
آره دیگه، الان که برمبه ثریا بگم چی شده، دوباره باید ببرمشون زیر سرم.
هر سه خندان از هم جدا شدیم،محمد حرکت کرد. این خوشبختی ناگهانی، آن قدر غیر منتظره بود که بدنم، انگار گنجایشتحمل آن همه شادی را نداشت. در آن عصر تابستانی همه جا به نظرم زیبا بود و خیابانها قشنگ و مردم شاد! از دیدنش سیر نمی شدم. در حالی که به ستون در تکیه داده بودمرو به محمد نشسته بودم و همه وجودم نگاه بود. یک لحظه رویش را به سمت من کرد، باهمان نگاه پر از مهر و در عین حال مقتدر، با همان لبخند گرم که به من این حس شیرینرا می داد که توی این دنیا و در کنار او هیچ کس، هیچ قدرتی نسبت به من ندارد. امنیتشیرینی که هر جانی با آن عمر دوباره پیدا می کند. کیمیای عشق واقعی که هستی آدم رامی سوزاند و از نو صاحب زندگی می کند.
دستم را گرفت و زیر دستش روی دنده گذاشت وآرام شروع به صحبت کرد. صدایش قشنگ ترین صدای دنیا بود و من باز همان مهناز ده سالپیش، عاشق این صدا. منتها این بار نه تنها عاشق آهنگ صدا، عاشق تک تک کلماتی بودمکه با همه وجود می شنیدم.
صدایی آرام، گرم، مردانه، نوازشگر، مهربان:
نمیدونم، واقعاً این هشت سال رنج لازم بود یا نه؟ نمی دونم اسمش رو چی بگذارم؟ قسمت،تقدیر یا شاید هم تادیب. نمی دونم تقصیر کدوممون بیش تر بود. دیگه برایم مهم همنیست که بدونم، چون بعد از این دیگه هیچ وقت نمی خوام در موردش حرف بزنم. به نظرماین هشت سال تاوان، برای هر دومون کافی باشه و برای این که مجازاتی ابدی نبود، فقطباید خدا رو شکر کنیم. فقط می خوام بدونی که من نه بهت دروغ گفتم، نه زیر قولم زدم،نه خواستم نامردی کنم. اگه تو، اون هشت سال پیش هم فقط یک قدم به طرف من برداشتهبودی، اگه نصف هم نه، فقط یک کلمه این حرف ها رو که امروز گفتی، اون زمان حتی بعداز طلاق گفته بودی، من برمی گشتم. ولی تو فقط لجبازی کردی و با سکوت، موافقتت رو بافکرها و تصمیم های من نشون دادی. بعد از رفتنم، خیلی صبر کردم. منتظر یک پیغام، یکحرف، یک تماس بودم، ولی تو هیچی نگفتی، هیچ کاری نکردی. نه جواب مادر این ها رودادی، نه جواب تماس های زری و فاطمه رو و من مطمئن شدم که فکرهام درست بوده. باورمنمی شد تو قبول کنی طلاق بگیری، ولی ... مهناز، فقط تو بچه نبودی. مگه من چند سالمبود؟ چقدر تجربه داشتم؟ چی از زندگی می دونستم؟ بعد از تو همیشه فکر می کردم، کجایکارم اشتباه بوده؟ کجا خطا کردم؟ توی انتخابم یا رفتار یا افکارم؟ اگه تو به قولخودت از شونزده سالگی من رو توی زندگیت حس کردی من از وقتی یک پسر هشت نه سالهبودم، دوستت داشتم. مهناز تو مرد نیستی که حرف منو بفهمی، تو نمی دونی اون دو سالیکه من با تو بودم، برای یک مرد، چه سنی است. فکر نکن، آسون از جسمت گذشتم. من نه یکمرد جا افتاده بودم، نه یک مرد مرتاض نه یک آدم مریض. در اوج جوونی فقط به خاطرارزشی که تو و وجود تو و عشق تو برایم داشت، صبر کردم. تو هیچ وقت نفهمیدی چی روتوی وجود من شکستی و من چه زجری کشیدم. وقتی از دستت دادم. شکنجه این که اون جسمیکه من یک روز ... حالا ممکنه ...
ساکت شد، انگار او هنوز از گفتنش رنج می کشیدو من از شنیدنش.
چند لحظه صبر کرد، بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
بعد ازاون موضوع، آقا جون منو تحت فشار گذاشت که سپرده ای را که برام داده پس می گیره ومخارجم رو تقبل نمی کنه، تنها باری که من توی روی خانواده ام ایستادم، اون بار بودکه مجبور شدم از خانواده ام برای یک مدت ببرم. هیچ می دونی که دقیقاً یک سال منو ازدرس عقب انداختی؟! وقتی با اون حال و روز از ایران رفتم تا یک سال مغزم درست کارنمی کرد. توی اون محیط غریب و خشک و ناآشنا، با اون وضع روحی. یک موقع به خودماومدم که دیدم اگه تکون نخورم، یک مریض روحی تمام و کمالم و اون وقت بود که بازکتاب هام و درس نجاتم داد، همون ها که تو ازش متنفر بودی! بعد کم کم به خودم اومدم،برای انتقام هم شده سعی کردم ازت متنفر باشم. بهت دروغ نمی گم، حتی سعی کردم عاشقبشم و به یک نفر علاقه پیدا کنم ولی فایده نداشت. من توی وجود دیگران، دنبال تو میگشتم. برای همین خودم زود سرخورده می شدم و طرف مقابل عاصی می شد. بعد از دو سهسال، دیدم فایده نداره، نه فراموش می شی نه طرف نفرت. به خودم قبولوندم. خیلی خوبمن ازت رنجیدم، ولی متنفر نیستم. پس تو برایم یک خاطره باش و جایت توی قلبم، وخواستم برم دنبال زندگیم مثل اکثریت آدم هایی که می بینی و دارن زندگی می کنند. ولیبازم نشد. یک بار چشم هایم رو بستم و خودمو مجبور کردم و تا آستانه ازدواج هم رفتم،ولی نتونستم. در نهایت دیدم نمی تونم. با همه زجری که این فکر برام داشت، بالاخرهتصمیم گرفتم برگردم تا یکجوری مطمئن بشم تو ازدواج کردی و از این بند خودمو نجاتبدم. ولی اصلاً قصد نداشتم سراغ امیر بیام. تصمیمم این بود که یکجوری دورادورخبردار بشم که، اون طوری شد و امیر اتفاقی ما رو دید و هنوز من توی هیجان دیدندوباره امیر بودم که تو اومدی. وقتی دیدمت، مخصوصاً موقعی که اون طوری از حال رفتی،فهمیدم همه سعی ام برای این که تو رو فراموش کنم و مربوط به گذشته ام باشی بیخودبود. این که تنها بودی، برام یک نعمت بی نهایت بود و تازه می فهمیدم اگر غیر از اینبود و تنها نبودی چقدر داغون می شدم. ولی از رفتارت سر در نمی آوردم. نمی خواستمبفهمی توی وجود من چه خبره، نمی خواستم باز اشتباه کنم و تا از تو مطمئن نشدم، توسر از احوالم در بیاری، ولی تو فقط فرار می کردی، به من حتی امان نمی دادی بعد ازهشت سال بفهمم که تو چه فرقی کردی. مخصوصاً اون روز توی ماشین، با اون فریاد هایت ونگاه های عصبانی و پر از نفرت، احساس کردم دیگه هیچ وقت گذشته برنمی گرده. من دنبالچیزی توی وجود تو می گردم که دیگه اصلاً وجود نداره. تصمیم گرفتم برگردم، مطمئنشدم، اینی که تو حالا هستی رو دیگه نمی تونم دوست داشته باشم. اون مهنازی که منعاشقش بودم، حالا زنی سرکش و غریبه بود که دیگه نمی شناختم و تصمیم داشتم هر چهزودتر برم که اون روز ناگهانی مجبور شدم بیام دنبالت. اون وقت بود که دوباره، وقتیاز پشت سر نگاهم بهت افتاد که زانو زده بودی و با بچه مریم حرف می زدی، باز همون حسسرکش برگشت. وقتی دیدم از این که درد داری کلافه می شم و این حسی است که من به هیچکس نتونستم داشته باشم. یا وقتی که سر خاک، حالت بد شده بود، از دیدن اشک هایت،درست مثل گذشته، کلافه شدم، یا وقتی سحر رو بهت دادم، یک لحظه از فکر این که اون میتونست بچه خود ما باشه. گذشته با همون شدت برام زنده شد و باز دیدم نمی تونم، قدرتندارم برم. یا باید مال من بشی یا ازت متنفر بشم تا تکلیفم با خودم معلوم بشه وبتونم برم. مهناز نمی خوام اذیتت کنم، تمام این حرف هایی که می زنم فقط برای اینهکه دلم می خواد همه چیز رو بدونی تا بفهمی به من هم توی این چند سال چی گذشته. تویاین مدت خیلی سعی کردم به زن دیگه ای علاقه پیدا کنم یا دیگران به من علاقه پیداکردن ولی این حس تملک رو نسبت به هیچ کس نتونستم داشته باشم. این حس تعلق خاطر کاملو تملک رو که نهایت رضایت هر مردی از احساسش به یک زن می شه، من تنها به تو داشتم. اون روز که دم خونه امیر این ها مستاصل برگشتی و اون جوری نگاهم کردی قلبم انگار ازجا کنده شد. حالتی که به غیر از تو در مورد هیچ کس نتونستم داشته باشم. توی چند روزبعدی هر چی توی احوال تو دقیق شدم، دیدم تو حتی از نگاه کردن هم فرار می کنی. تااین که دیشب که چشم هام رو باز کردم و دیدم داری یک چیزی می اندازی رویم، چشمات یکآن مچت رو باز کرد. دیشب تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده وادارت کنم حرف بزنی حتی اگهاونچه می گی چیزی باشه که نخوام بشنوم. دیشب تا صبح، راه رفتم و فکر کردم که یعنیواقعیت احساس تو اونه که من توی نگاهت دیشب دیدم یا رفتارهای دیگرت. صبح وقتی دیدمنیستی، اول مردد شدم، ولی بعد فکر کردم این طوری بهتره، حقیقت رو به امیر گفتم وبعد با مادر صحبت کردم و گفتم که می خوام باهات حرف بزنم. خودم مادر رو آوردم خونهو بعد رفتم یکی دو ساعت نشستم، فکر کردم تا هم به اعصاب خودم مسلط بشم، هم برای هرچی که ممکنه تو بگی، آماده باشم. خودمو برای همه چیز آماده کردم، غیر از اونچه توگفتی.
لبخندی شیرین زد و ادامه داد:
امروز وقتی توی اتاقت چشمم به اون وسایلخورد و بعد حرف هایت و آخر سر گردنبندت که دیدم هنوز توی گردنته، دلم می خواست بغلتکنم و سرتا پایت رو غرق بوسه کنم. این اون مهنازی بود که عاشقش بودم. خانم خوشگلمن، من نه دروغ گفتم، نه زیر قول هایم زدم، نه خواستم نامردی کنم و تو رو آزار بدم،فقط از مهناز همیشه خود مهناز رو می خوام، صاف، پاک، بی غل و غش و دل نازک و البتهفهمیده و با شعور. نه مهناز حسود و لجوج و سرکش کم عقل. تو تا حالا، ماه حسود ولجباز دیدی؟!
او حرف می زد و من در دریای عشق بی پایان کلام و وجودش گم می شدم وفکر می کردم: « خدایا، دل ها چه زجر احمقانه ای به خود تحمیل می کنند، فقط در اثریک سوءتفاهم، غروری کاذب و لجبازی و نفهمی بیهوده. چه بسا قلب هایی که با حسرتزندگی کرده و ناکام از این دنیا رفته اند، فقط به خاطر یک حماقت یا ترس از حقارت یانداشتن جسارت ابراز واقعیت یا حفظ غروری احمقانه. ما هر دو هشت سال قربانی یکاشتباه، یک خامی، یک سوءتفاهم و عدم درک درست شده بودیم و با حفظ غروری نابجا،افکار خود را، اعمال دیگری دانسته بودیم. و خدایا، اگر تو کمک نکرده بودی، شاید اینکابوس لعنتی، دائمی بود و ما هم جزو همان بیچارگانی بودیم که با زجر زندگی می کنندو با حسرت از این دنیا می روند. »
فکر می کردم آن هشت سال، خواب وحشتناکی بودهکه تمام شده و من هیچ وقت از محمد جدا نبوده ام.
عشق معجون غریبی است. همان قدرکه می تواند کشنده باشد، قادر است اکسیر زندگی هم باشد و همان قدر که زجر مردان ازعشق، نفس بر و خردکننده است خون گرمی که از آن توی رگ های آدم جاری می شود، زندگیدوباره ای است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب آدم را، در هر سنی، ناخودآگاه دربرابر خداوندی که خالق عشق است، خاضع می کند و شاکر. خدایی که در چشم به هم زدنی میتواند بدبختی ها را خوشبختی کند و زندگی ها را زیر و رو.
برای چند لحظه چشم هایمرا روی هم گذاشتم تا از ته دل از خدا تشکر کنم، به خاطر محمد که زندگی ام بود و خدادوباره زندگی ام را به من باز گردانده بود.
محمد فشار خفیفی به انگشت هایم داد وپرسید:
خسته شدی؟!
چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم: نه، داشتم فکر میکردم.
رویش را برگرداند و برای یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد. دوباره دلم نمیخواست فقط بگویم، دوست داشتم فریاد بزنم که دوستش دارم. رویم را برگرداندم. خورشیدداشت غروب می کرد و به نظر می آمد جاده در انتها به قلب خورشید می رسد. اما غروبدیگر برای من غمگین نبود! به قشنگی طلوع، شاد بود و زنده! من دوباره زنده شده بودم. فکر کردم، این جاده به کجا می رود؟ انگار مستقیم تا دل خورشید پیش می رفت و بهآسمان وصل می شد.
آرام صدایش زدم: محمد؟!
جونم.
کجا می ریم؟!
رویش رابرگرداند، دستم را فشرد و گفت: اون جا که قولش رو خیلی وقت پیش بهت دادهبودم.
با خنده اضافه کرد: تا بدونی نامردها قول هاشون یادشون می مونه. فکر کنببین یادت می آد.
به ذهنم فشار می آوردم ولی چیزی به یادم نمی آمد.
یادتنیست؟ ای بی معرفت!
پرسان نگاهش کردم و او شمرده و آرام گفت:
دالانبهشت.
و لبخندی گرم صورتش را پوشاند.
بی اختیار زمان و مکان فراموشم شد. ازجا پریدم، لحظه ای به گردنش آویختم و گونه اش را بوسیدم، در حالی که از شعف و شادیآرزو می کردم آن لحظه تا ابد طول بکشد و آن جاده هیچ گاه تمام نشود. بعد از سال هاانتظار دوباره دست هایم دور بازویش حلقه شد و سرم با آرامشی بی نهایت به شانه اشتکیه کرد و به روبرو خیره شدم. دلم می خواست با صدایی که به گوش تمام دنیا برسدفریاد بزنم، تا مطمئن شوم، خواب نیستم وباور می کردم:
« این منم، خوشبخت ترین زن دنیا، که در تاریک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود،در حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نیمه دیگر وجودم به دالانبهشت می روم. »
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد