ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
رمان درد و احساس فصل 4
نفهمیدم چه جوری با ماه منیر خداحافظی کردم و چی بهش گفتم...فقط داشتم تلاش میکردم از درد دماغم اشک تو چشمام جمع نشه که خدارو شکر ماه منیر متوجه نشد!
راه افتادم سمت ماشین...
دستمو رو دماغم گذاشتم.درد گرفت...دستمو برداشتم.دختره ی خیر ندیده عجب زوری داشت!شانس آوردم دماغم نشکست!!بعداََ خدمتت میرسم!
همینجوری که تو ذهنم داشتم براش نقشه میکشیدم یه دفعه یادم اومد اسمشو نپرسیدم.کف دستمو کوبوندم به پیشونیم...ای بابا یادم رفت اسمشو بپرسم!پوفی کردم و سرجام وایسادم.به خونه ی ماه منیر نگاه کردم...
اَه!دختره زبون دراز حواس نذاشت واسم!سرمو تکون دادم و دوباره راه افتادم.سوز سردی که میومد درد دماغمو تشدید میکرد.اشک تو چشمام جمع شده بود.سرعت قدم هامو بیشتر کردم.
هنوز ذهنم درگیر دختره بود...اصلاََ با ذهنیتم جور در نمیومد.جای اون همه زخم رو بدنش...زخمای قدیمی هم نبود.احتمال دادم پدرش کتکش زده باشه و اونم از خونه فرار کرده باشه ولی رفتار الانش...!!
اصلاََ انتظار نداشتم برخوردش اینجوری باشه.تو ماشین نشستم.کیفمو گذاشتم رو صندلی کنارم...دستامو یکم بهم مالیدم تا ازون بی حسی دربیاد.
رفتار این دختر بدجوری همه ی افکار و احتمالاتمو بهم ریخته بود!این رفتار اونم بعد از تصادف و احتمالاََ قبلش مورد ضرب و شتم قرار گرفتنش خیلی غیر عادیه!
ماشینو روشن کردم تا موتورش گرم بشه.سرمو به صندلی تکیه دادم...
شاید فراموشی گرفته باشه؟!شایدم خودشو زده به فراموشی؟!آخه من که ازش سؤالی در مورد زندگیش نپرسیدم!!
دستمو گذاشتم رو فرمون و روش ضرب گرفتم...
چقدر سؤال تو ذهنم داشتم همش هم بی جواب!!ذهنم درهم برهم بود.نمی تونستم دلیل منطقی برای این رفتارش پیدا کنم!!
گستاخ...مغرور و حاضر جواب...اینا تنها ذهنیتی بود که در موردش تو ذهنم ایجاد شده بود!!
راه افتادم طرف خونه ام.انقدر فکرم مشغول بود که نزدیک بود دوبار کار دست خودم بدم.گوشیم زنگ خورد.به صفحه ی گوشی نگاه کردم..مامان بود!
یه گوشه نگه داشتم...
-الو..
-الو سلام سیاوش!خوبی مادر؟!
-سلام مامان.آره خوبم!
-هنوز نرفتی خونه؟!
-نه مامان دارم میرم.چطور؟!
-هیچی زنگ زدم بیمارستان و خونه نبودی نگرانت شدم!
-یکم زودتر از بیمارستان اومدم بیرون باید یکی از بیمارامو ویزیت میکردم!!
-باشه مادر مواظب خودت باش!
-چشم مامان جان!کاری نداری؟!
-نه پسرم.شبت بخیر. خدانگهدار!
-خدانگهدار!
گوشی رو از گوشم دور کردم و روی صندلی انداختم.دوباره حرکت کردم.بعد نیم ساعت خسته و کوفته رسیدم خونه.
ماشینو تو پارکینگ گذاشتم و با بی حالی خودمو رسوندم جلو در واحدم.
وارد خونه شدم.چراغارو روشن کردم.کتمو در آوردم و با کیفم پرت کردم روی مبل.رفتم سمت دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم.احساس می کردم یه لایه دوده رو صورتم نشسته!
تو آینه به قیافم نگاه کردم.دماغم هنوز قرمز بود...خنده ام گرفت!شبیه دلقکا شده بودم.تا فردا خوب نشه آبروم تو بیمارستان میره!!ببین چه قیافه ای واسم درست کرده دختره نیم وجبی!!
از دستشویی اومدم بیرون یه راست رفتم تو اتاق خواب...لباسامو در آوردم و رو تخت شیرجه زدم.چشمام سنگین شد و به خواب فرو رفتم!
========
دو روز از اوّلین باری که که دکی اومده بود گذشته.نامرد رفت حاجی حاجی مکّه!!خوب حقّم داره با اون حرفا و بلایی که سرش آوردم مگه دیوونست بیاد؟!
فقط تلفنی از ماه منیر حالمو میپرسید و سفارش بهش میکرد.
با صدای ماه منیر از فکر و خیال بیرون اومدم.
-شبنم جان!بلند شو برات سوپ آوردم!
لبخندی به روش زدم و در حالیکه آروم از جام بلند میشدم:دستت درد نکنه!زحمت کشیدی.
خندید و گفت:چه زحمتی توام مثل دخترم!
به ظرف سوپ خیره شدم.دخترم!؟نه..من یه مامان بیشتر ندارم!من فقط دختر اونم نه هیچکس دیگه!
با دستی که جلوم تکون میخورد نگاهمو از ظرف سوپ گرفتم به چهره مهربونش خیره شدم.
-چرا نمیخوری؟!سوپ دوست نداری؟!
سریع گفتم:نه نه!اتفاقاََ دوست دارم.
اومد کنارم روی تخت نشست بالشو پشتم صاف کرد تا راحت تکیه بدم و بعد سینی رو گذاشت رو پام.
آروم قاشقو فرو کردم توی سوپ..نزدیک دهنم بردم...چقدر دلم برای مامان و شمیم تنگ شده بود!
ولی حداقل مطمئن بودم جاشون خوبه...می دونستم الان در آرامش مطلقن!!میدونستم دیر یا زود باید به ماه منیر و دکتر جواب پس بدم!ولی چی بهشون بگم؟!!
صدای ماه منیر رشته ی افکارمو پاره کرد...
-چیزی گفتی ماه منیر؟!
دلخور نگاهم کرد و گفت:حواست کجاست دختر؟!
لبخند شرمگینی زدم و آروم قاشقو گذاشتم تو دهنم.با دهن پر گفتم:
-همینجا!!
-معلومه!!گفتم آقای دکتر داره میاد!!
غذا پرید تو گلوم شروع کردم سرفه کردن.ماه منیر هول شد و نمیدونست باید چیکار کنه!با دستم نشونش دادم بزنه پشتم.
به خودش اومد.همچین محکم زد پشتم که چشمام از حدقه زد بیرون!یه بار دیگه هم زد...یا خدا ستون فقراتم مُنهَدم شد!!
اومد ضربه سومو بزنه که با صدای زنگ در دستش تو هوا موند!با نگرانی یکم بهم نگاه کرد و بعد با قدم های بلند خودشو به در رسوند.
هنوز سرفه میکردم که صداشو شنیدم!...خودش بود!!مطمئن بودم صورتم قرمز شده همیشه هر وقت سرفه میکردم صورتم رنگ گوجه میشد!
سرفه ام کمتر شده بود.بالاخره اومد تو هال!اگه سرفه ام نمی گرفت یه سوت بلبلی براش میزدم!!عجب تیپی زده بود شازده!!
شلوار مشکی با یه پلیور یقه هفت سفید روشم یه پالتوی مشکی پوشیده بود یه شال سیاه با طرح سفیدم دور گردنش بود..موهاشم مثل دفعه ی قبل رو پیشونیش ریخته بود!
تک سرفه ای کردم ماه منیر گفت میرم برات یه لیوان آب بیارم.
دکترم همینجوری بهم نزدیک شد.کنار مبل روبه روی تخت وایساد.کیفشو گذاشت کنار مبل پالتوشو در آورد گذاشتش روی دسته ی مبل خودشم نشست رو مبل!!
بی تربیت سلام کردنم بلد نیست!!منتظر شدم تا حرف بزنه!
یکم نگام کرد و بعد گفت:اینجا خر داغ میکردن؟!
ابروهام از تعجب رفت بالا با صدای خش داری پرسیدم:چطور؟!!
نیشخندی زد و گفت:آخه صورتت قرمز شده گفتم شاید داشتن داغت میکردن!!
از حرصم دندونامو روهم ساییدم...من اگه تو جوجه دکترو سرجات نشونم شبنم نیستم!!
با آرامش لبخندی بهش زدم و گفتم:نه داشتیم نعل می کوبیدیم!!
هنوز همون لبخند مسخره رو لبش بود:اونوقت چرا؟!
لبخندی زدم:داشتیم برای شما نعل می کوبیدیم که تا امام زاده داوود که میرید مردم پشتتون سوار میشن سُمِتون درد نگیره!!!
لبخند از رو لبش رفت.زل زد تو چشمام منم تو چشماش زل زدم.
نه عصبانی بود نه ناراحت!!بی تفاوت نگاهم میکرد.ماه منیر با سر و صدا اومد تو هال هر دو نگاه از هم گرفتیم.
از رنگ چشماش خوشم میومد مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکرد.از مثالی که زدم لبخندی به لبم اومد که از چشم هیچکدومشون دور نموند.
لیوان آبو از ماه منیر گرفتم.لبه لیوان به لبم رسیده بود که با سؤال دکتر دستم تو هوا خشک شد.
-نمیخوای بگی چی شد که تصادف کردی؟!
سرمو آوردم بالا و به هردوشون نگاه کردم منتظر بودن تا من دهن واکنم و جواب سؤال هاشونو بدم!!
ولی چی باید بهشون میگفتم؟!میگفتم بابامو سه تا از رفیقاش رو کشتم و از خونه فرار کردم؟!!...میگفتم من آدم کشتم!!
چی بگم؟!از کی بگم؟!از کجا بگم؟!!!...
برای چی باید به اینا که هنوز دو سه روز نیست میشناسمشون اعتماد کنم و کل زندگی نکبتیمو براشون تعریف کنم؟!
حقیقتو بهشون میگم ولی نه همه اشو!!
لیوانو از لبم فاصله میدم...با زبونم لبامو تر میکنم...
-از خونه امون فرار کردم که ماشین زد بهم!!
به ماه منیر نگاه کردم که روی تخت کنارم نشسته بود و بعد به دکتر که رو به روم روی مبل نشسته بود!
هر دوشون چشماشون یه چیز میگفت:چرا؟!!
سیاوش-فرار!!برای چی فرار کردی؟!
-بابام کتکم میزد تا سر حدّ مرگ!!
-ولی فرار راهش نبود!!
نگاه تندی بهش کردم و با لحن تند وعصبی گفتم:تو هیچی از زندگی من نمیدونی پس بیخودی واسه خودت فلسفه نباف!!
از جوابم جاخورد و چینی روی پیشونیش افتاد!!
-خوب بگو بدونیم!!اصلاََ مادرت چطور بهت اجازه داد که از خونه فرار کنی؟!
بغض راه گلومو بسته بود...مادرم؟!مادرم کجا بود که بخواد بهم اجازه بده یا نده؟!آب دهمنو قورت دادم تا راحت تر حرف بزنم...لیوانو تو دستم فشار دادم:
-کشتش!از حرفی که زدم هینی کردم و دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم...
مات و مبهوت نگاهم میکردن...وای خدا این چی بود که گفتم؟..خدا لعنتت کنه شبنم که نمیتونی جلوی دهنتو بگیری!!
بالاخره از شوک بیرون اومدن ماه منیر با صدای که توش بهت موج میزد:چ..چی گفتی؟!مادرتو کی کشته؟!!
از عصبانیت زبونمو گاز گرفتم!حالا چی جوابشونو بدم؟
صدای عصبی دکتر رو شنیدم:جواب سؤالشو بده کی مادرتو کشته؟!!
لیوان آبوگذاشتم رو عسلی...سرمو پایین گرفتم و با انگشتای دستم بازی کردم:با...بابام!!و به صورت دکتر نگاه کردم تا عکس العملشو ببینم!
چشماشو بست و باز کرد.دستی به پشت گردنش کشید و به پشتی مبل تکیه داد...
صدای جیغ مانند ماه منیر از جا پروندم:وایی خدا مرگم بده!آخه برای چی؟!
چه گیری افتادم!!ای خدا...
بالاخره به حرف اومدم:وقتایی که مست میکرد مامانمو میزد.یه بار انقدر زدش که...که دووم نیاورد و رفت...رفت و تنهام گذاشت!!
انگشتامو بهم فشار میدم تا صدای تلق تولوقشون در بیاد:بعد ازون منو میگرفت به کتک!!...منم فرار کردم!
به دکتر نگاه کردم...از صورتش چیزی معلوم نبود...نمیدونستم تو فکرش چی میگذره.
میخواستم زودتر ازین جو مزخرف فرار کنم ولی نمیشد!!
تکیه اشو از مبل برداشت و آرنجشو گذاشت روی پاش و زل زد تو چشمام:
وقتی فرار کردی کجا میخواستی بری؟خونه فامیل دوست آشنا؟!!
زیر لب گفتم:نه!!
-پس کجا میخواستی بری؟!
-نمیدونم من فقط میخواستم از بابام دور بشم همین!!
نگاهش سرزنشگر بود.می دونستم نفس کارم اشتباه بوده ولی باید اینکارو میکردم!!تنها هدفم انتقام گرفتن از بابا بود نه چیز دیگه!!اگه می موندم زنده ام نمیذاشت.زنده ام میموندم باید هر شب زیردست یکی از اون کثافتای رذل میبودم!
با صدای هق هق ماه منیر هر دو به طرفش برگشتیم:الهی بمیرم برات!چی کشیدی!!
ناراحت شدم...دوست نداشتم ناراحتش کنم نه اونو نه هیچکس دیگه ای رو!!
-ماه منیر تو رو خدا گریه نکن!!ببخشید به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم!!
ماه منیر با سر شالش اشکاشو پاک کرد وگفت:از تو ناراحت نشدم از دست بابات ناراحت شدم...چه جوری دلش اومده همچین بلایی سر زن و بچه اش بیاره؟!!
جوابم فقط لبخند بود...لبخندی تلخ...
خبر نداشت چه بلاهایی سر زن و بچه اش آورده...میخواست چه به سر خودم بیاره....
سیاوش-حالا میخوای چیکار کنی؟!بالاخره مدرسه که باید بری!اونجوری خیلی راحت پیدات میکنه!
-نمیدونم چیکار میخوام بکنم ولی مطمئنم پیدام نمیکنن!!
با کنجکاوی پرسید:چطور؟!
-برای اینکه من مدرسه نمیرم!
-الان نمیری ولی دست و پات که خوب بشه باید بری!!
چرا نمی فهمه چی میگم!!-آخه...من...
-تو چی؟!
-من اصلاََ مدرسه نمیرم!!
-چی میگی متوجه نمیشم؟!
-من فقط تا کلاس اوّل رفتم مدرسه!!
با دهانی باز از تعجب بهم خیره شده بود!!
چند بار دهنشو باز و بسته کرد و بالاخره گفت:الان چند ساله مدرسه نمیری؟!
با ناراحتی گفتم:4 سال!!
با صدای بلندی گفت:4 سال؟!!!یعنی الان 11 سالته؟!!
فقط سرمو تکون دادم!!
با انگشتاش محکم چشماشو فشار داد و نفسشو محکم فوت کرد!!
ماه منیر با چشممای اشکی بهم نگاه میکرد..از دست خودم عصبانی بودم که چرا این حرفا رو بهشون زدم.اَه لعنت به من!!
با صدای ماه منیر به چهره ی مغموم و ناراحتش نگاه کردم.
-سیاوش!؟
دکتر سرشو آورد بالا و به ماه منیر نگاه کرد با دیدن قیافه اش اخماش رفت تو هم.پس اسمش سیاوشه!چه اسم قشنگی..سیاوش!!
-پسرم!بذار شبنم فعلاََ پیش من بمونه تا بعد ببینیم چی پیش میاد!!
سرشو تکون داد باشه ی آرومی گفت.با قدردانی به ماه منیر نگاه کردم که دستمو تو دستش آروم فشار داد و لبخند مهربونشو به صورتم پاشید!!
جو خیلی بدی بود ولی اون شبم با همه ی اتفاقای خوب و بدش گذشت!!
========
یه ماه از اونروز میگذشت.دست و پام بهتر شده بود.میتونستم با عصا راه برم.وضع جسمانی خوب بود ولی وضع روحیم...!!
بدجوری بهم ریخته بودم.تقریباََ هر شب خوابای آشفته میدیدم...خواب کتک زدنای بابا!بلایی که سر شمیم اومد...مامان!!
ولی به ماه منیر چیزی نگفتم چون نمیخواستم بیشتر ازین تو زحمت بندازمش تا حالام خیلی بهم لطف کرده بود.
تو این مدّت فهمیده بودم ماه منیر خیاطی میکنه.بعد از مرگ شوهرش مجبور میشه برای گذروندن زندگیش خیاطی کنه و تو این خونه ی اجاره ای زندگی کنه!تو حیاط خونه ام یه اتاقک بود که اونجا مشتریاش میومدن و کاراشو میکرد!
با صدای صحبت از بیرون فکر میکنم یکی از مشتریاشه ولی صدای کلفت مردی که میشنوم توجهمو جلب میکنه!!
-آقای میرزایی من که گفتم تا یه هفته دیگه بهتون اجاره رو میدم.
-دو هفته پیشم همینو گفتی!میدونی الان چند ماهه اجاره ات عقب افتاده؟!سه ماه!!!
-به خدا گرفتارم!اگه پول دستم بود که بهتون میدادم به خدا این چند وقته زیاد مشتری ندارم!
مرد کلافه گفت: خوب به من چه؟!مگه من مقصر کم بودن مشتریاتم؟!من پولمو میخوام!!
صدای پر التماس ماه منیر بیش از پیش ناراحتم کرد:آقای میرزایی خواهش میکنم فقط یه هفته ی دیگه!تا اونموقع پولتونو جور میکنم!
کمی سکوت و بعد:
-باشه ولی فقط یه هفته نه بیشتر!اجاره ی سه ماهم باید بدی وگرنه اسباب اثاثیه ات تو خیابونه!!
-باشه!
-عزت زیاد!
-به سلامت!و بعد صدای بسته شدن در
احساس سربار بودن میکردم.اگه من نبودم مجبور نبود درآمد خیاطیشو خرج من بکنه!
سرموبین دستام گرفتم.دستش روی شونه ام قرار میگیره...لبخند خسته ای بهم میزنه و آروم کنارم میشینه!!
-صاحب خونه ات بود؟!
-آره!اجاره اشو میخواست گفتم یه هفته دیگه وقت بده!
-مگه قراره هفته ی دیگه پول به دستت برسه؟!
دستشو رو شونه ام بیشتر فشار داد:خدا بزرگه دخترم!خدا بزرگه!! و آه کشید!
==========
از مهلت یه هفته ای صاحب خونه فقط یه روز مونده بود.ماه منیر تو این 6 روز خیلی کم میدیدم بیشتر تو اتاق کارش بود تا پول اجاره رو دربیاره!!
رو تخت نشسته بودم و نقاشی میکشیدم.زنگ درو زدن.بعد از چند دقیقه صدای گفت و گو شنیدم.
سیاوش اومده بود!!از صداش معلوم خوشحاله!
وقتی وارد خونه شدن لبخند روی لبش بود.این امروز چش شده؟!از همون دم در با لبخند بهم سلام کرد.
جوابشو دادم!دیگه داشتم شاخ در می آوردم!!
با ماه منیر اومدن تو هال.سیاوش به ماه منیر چیزی گفت که خوشحال شد و لبخندی به پهنای صورت به سیاوش زد:مبارکه!!به سلامتی و خیر و خوشی!
چی مبارکه؟!!!
ماه منیر ادامه داد:حالا کی میرین؟!!
-کارای اقامت و دانشگاهمون که درست بشه میریم...هنوز یکم کارای اداریش مونده که باید انجام بشه!
میرین؟!دانشگاهمون؟!!اقامت؟! !!
-حتماََ بهم زنگ بزنیا دل تنگت میشم!
-چشم ماه منیر!!
اینا چی دارن میگن؟!چرا هی جمع میبندن!!؟
ماه منیر انگارکه تازه چشمش به من افتاده بود که فک کنم قیافه ام شبیه علامت سؤال شده بود سریع اومد سمتم:
-شبنم!سیاوش با نامزدش چند وقت دیگه برای تخصصشون میرن فرانسه!
سیاوش...نامزدش؟مگه نامزد داره؟پس چرا حلقه دستش نیست؟!
نمیدونم چرا خوشحال نشدم...خوب اگه بره...خوب بره حالا نیس که همه اش ور دل منه؟!!
-خوشحال نشدی؟!
سریع گفتم:نه نه!اتفاقاََ خیلی خوشحال شدم.
بعد رو به سیاوش که حالا کنار مبل وایساده بود با لبخند مصنوعی گفتم:تبریک میگم امیدوارم موفق باشی!
لبخندی زد:ممنونم!
دوباره رفتم تو فکر...پس همه خوشحالیش برای این بود؟!
صدای زنگ در رشته ی افکارمو پاره کرد..
همه به هم نگاه کردیم....
سیاوش-منتظر کسی بودید؟!
من و ماه منیر بهم نگاه کردیم و بعد به سیاوش:
ماه منیر-نه!من برم ببینم کیه!
بعد از رفتن ماه منیر هر دو در سکوت نشسته بودیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم ...برعکس همیشه...
فقط اومده بود خبر خوشو به ماه منیر بده که داره میره خارج!اوه نه..ببخشید دارن میرن خارج!!
آخه چجوری نامزد داره؟سنشم انقدر زیاد نیست!حتماََ خیلی دختره رو دوست داره که نتونسته صبر کنه!خوش به حال دختره!
ما که بخیل نیستیم به پای هم خوشبخت بشن!
صدای جر و بحث از بیرون خونه باعث شد نگاهمون برای چند ثانیه در هم گره بخوره و بعد به طرف حیاط کشیده بشه.
-آقای میرزایی باور کنید همینقدر تونستم تهیه کنم.
صدای شاکی میرزایی-یعنی چی خانوم؟!!گفتین یه هفته گفتم باشه الان پول یه ماه اجاره دادی به من پس بقیه اش چی؟!
-من که نگفتم نمیدم..هروقت پول دستم بیاد بهتون میدم!
-نمیشه تا فردا باید خونه رو تخلیه کنید.
با این جمله بدنم به لرزه افتاد حالا اگه آواره بشیم منو مجبور نکنن برگردم به اون خونه ی لعنتی؟!!وایی خدا حالا چیکار کنم؟
از حرص و عصبانیت انگشتای دستمو محکم تو کف دستم فرو کردم و سرمو انداختم پایین...
جلو سیاوش خجالت کشیدم میدونستم اصلی ترین دلیلی که ماه منیر نتونست پول اجاره اشو بده من بودم...
-شبنم؟!
سرمو آروم بلند کردم تو نگاه دلگیر و گرفته اش خیره شدم.
-اجاره خونه عقب افتاده؟!
فقط سرمو آروم بالا پایین کردم...
-چند وقته؟!
-سه ماه؟!
صداش یکم بلند شد :پس چرا چیزی به من نگفتین؟!
با تعجب نگاهمو رو صورتش چرخوندم:
-آخه این قضیه چه ربطی به تو داره؟چرا باید به تو میگفتیم؟!
کلافه نگاهی به در و دیوار خونه کرد و دوباره به من نگاه میکنه:
-برای اینکه ماه منیر بیشتر درآمد این مدتشو برای تو خرج کرده!
لبمو گاز گرفتم تا جوابشو با تندی ندم.خوشم نمیومد لطفی که ماه منیر در حقم کرده بودو به رخم بکشه!
زیرلب گفتم:من خودم یه هفته پیش فهمیدم تو که اونموقع زیاد اینجا نمیومدی!
دستشو تو هوا تکون داد و بدون اینکه حرفی بزنه از خونه رفت بیرون.
وا!این چرا اینجوری کرد؟کیفشم که نبرده کجا رفت پس؟!!
از بیکاری به در و دیوارای خونه زل زده بودم .حس نقاشی کشیدنم نداشتم.فکرم خیلی درگیر بود.
درگیر ماه منیر...درگیر سیاوش...درگیر اجاره خونه
صدای بازو بسته شدن در خبر از اومدنشون می داد.با کنجکاوی صورتشونو از نظر گذروندم...گرفته و دمغ بود!ماه منیر بیشتر!
ماه منیر کنارم روی تخت نشست و سیاوش تقریباََ خودشو روی مبل پرت کرد..
منتظر شدم تا حرف بزنن که سیاوش خودشو از رو مبل کشید جلو...آرنجشو گذاشت رو پاشو کف دستشو گذاشت زیر چونه اش:
-حالا چیکار میخوای بکنی ماه منیر؟!
ماه منیر کلافه گفت:نمیدونم...نمیدونم...
-با این وضع اجاره خونه و رهن اونم این موقع سال خیلی وقت میبره کار یه روز دو روز نیست!
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:صاحب خونه ات خیلی دندون گرده!شک ندارم مشتری بهتر و دست به نقدی پای این خونه داره وگرنه وقتی بهش گفتم اجاره ی عقب افتاده رو بهش تا فردا میدم باید کوتاه میومد...از اوّلم دنبال بهانه بوده تا بلندت کنه از این خونه!
ماه منیر آه میکشه و میگه:آره خدا خیرش نده من اینموقع سال چه خاکی به سرم بریزم؟!...
از همین میترسیدم...صاحب خونه جواب کرده بود.وایی حالا چیکار کنم؟! من حاضرم برم پرورشگاه ولی دوباره به اون خونه برنگردم...
چند دقیقه ای بود که هر سه ساکت بودیم...
سیاوش یه دفعه با ذوق گفت:من یه فکری دارم!فقط باید با یه نفر صحبت کنم اگه قبول کنه مشکلت حل میشه!
ماه منیر لبخندی زد و با خوشحالی گفت:باشه پسرم خدا خیرت بده!نمیدونی چقدر شرمنده ام که هی بهت زحمت میدم!
سیاوش اخم کمرنگی کرد:ماه منیر این چه حرفیه میزنی؟!شما رحمتی در ضمن دشمنت شرمنده باشه!پس من برم ببینم چیکار میتونم بکنم!
-باشه مادر برو خدا پشت و پناهت!
کیفشو از کنار مبل برداشت با لبخند گفت:ممنون خدانگهدار!
هر دو جوابشو دادیم و اون با سرعت از خونه خارج شد.خدا کنه بتونه یه خونه ای جور کنه وگرنه خیلی بد میشه!
همه ی خوشیم دود شد رفت هوا.از ماه منیر دلخور بودم که بهم نگفته بود.بهش گفته بودم اگه خرج و مخارج شبنم بهش فشار میاره خودم خرجشو بدم امّا الان باید بفهمم تا فردا باید خونه رو تخلیه کنن و اجاره ی دو ماهم باید بدن!
تو راه به مامان زنگ زدم و گفتم میرم دیدنش...
ماشینو تو کوچه پارک کردم و رفتم طرف خونه.درو با کلید باز کردم و از حیاط خونه رد شدم و وارد خونه شدم.
با صدای بلند:سلام مامان!کجایی؟!
مامان از آشپزخونه اومد بیرون با لبخند اومد سمتم:
-سلام پسرم.خوبی؟!
رفتم سمتش و پیشونیشو بوسیدم و با لبخند گفتم:آره مامان خوبم بیا بشین باید باهات در مورد یه موضوع مهمی صحبت کنم!
با نگرانی نگاهم کرد:اتفاق بدی افتاده؟!مهتاب چیزیش شده؟!
لبخند اطمینان بخشی زدم و دستشو گرفتم:نه مامان بیا بشین میگم بهت!
نگرانیش تقریباََ برطرف شده بود:پس بذار یه چایی برات بریزم بعد تعریف کن!
تو این یه مورد اصلاََ حریفش نمیشدم بی برو برگرد به هر کی از بیرون میومد چایی میداد..
سرمو تکون دادم و روی مبل نشستم بعد از چند دقیقه اومد.
چایی رو گذاشت روی میز مقابلم و خودشم روی مبل رو به روم نشست با کنجکاوی صورتمو میکاوید.
-خوب تعریف کن ببینم چه خوابی برام دیدی خیر ندیده ؟
با حرفش چشمام گرد شد و با بهت گفتم:اِ!من کی برای شما خواب دیدم؟!آخه من به این مظلومی!
سرشو تکون داد:آره آره واقعاََ یکی تو مظلومی یکی اون بابای مرحومت!
با انگشتم سرمو خاروندم و با لحن مظلومی گفتم:مامان به جای اینکه بابای مرحوم منو از گور بکشی بیرون بذار من حرفمو بزنم!
پشت چشم نازک کرد که خنده ام گرفت:وا!خوب بزن کی جلوتو گرفته؟
-چشم میگم.
یکم مکث کردم جمله هامو تو ذهنم مرتب کردم:مامان اون خونه ی ته باغ که یه مدت به باغبون داده بودیش هنوز خالیه؟
-آره مادر چطور مگه؟
-ماه منیرو که یادته در موردش بهت گفتم!!
-خوب خوب آره یادمه!
-صاحب خونه اش جوابش کرده چون یه مشتری بهتر پای خونه اش هست گفته تا فردا باید تخلیه کنن خونه رو...
مامانم آهی کشید:چقدر مردم طمعکار شدن!آخه چه جوری دلش اومده تو زمستون و سرما این بنده خدا رو آلاخون والاخون کنه؟!
-دیگه کاریه که شده!راستی مامان یه دخترم الان پیشش زندگی میکنه!
مشکوک نگاهم کرد:دختره چیکارشه؟!تو که گفتی کسی رو نداره؟!
-نه نداره!این دخترو ماشین بهش زده بود و ضارب فرار کرده بود ماه منیر وسط خیابون پیداش میکنه و می بردش بیمارستان...منم اونجا دختره رو دیدم فکر کردم نسبتی باهاش داره که واسم تعریف کرد قضیه چیه...
-دختره مگه خونواده نداره؟!چرا پیش ماه منیر مونده؟!
چاییمو از رو میز برداشتم و یکم ازش خوردم...
-از خونه فرار کرده!!
با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و با صدای بلند و متعجبی گفت:چـــــــی؟!فرار کرده؟آخه برای چی؟!حتماََ دختره از ایناست...
سریع حرف مامانو قطع کردم تا بیشتر ازین فکر اشتباهش پیشروی نکنه!
-نه مادر من!اونی که فکر میکنی نیست.یازده سالشه..از دست باباش فرار کرده..
یکم آرومتر شده بود:واسه چی؟!
-چون کتکش میزده!مادرشم زیر دست باباش مرده اونم از خونه فرار کرده...
پوزخندی بهم زد:هه!توهم باور کردی حرفاشو؟!
-من قبل ازینکه این حرفارو بهم بزنه خودم حدس زده بودم!
-اونوقت چطوری؟!
نفسمو فوت کردم بیرون:از زخمای روی بدنش!جای سگک کمربند و کبودی رو بدنش خیلی زیاده!
مامان یکم رفت تو فکر..داشتم چاییمو میخوردم که با تردید گفت:آدمای قابل اعتمادین؟!
لبخندب بهش زدم:آره مامان قابل اعتمادن.
-دختره باباش بعداََ برامون شر نشه!
-نه شر نمیه جایی نمیره که بخواد شر بشه.
-مدرسه که باید بره تو زمستونم که نمیشه مدرسه اشو عوض کرد!
به لیوان نصفه چای خیره شدم:مدرسه نمیره!
-یعنی چی مدرسه نمیره!؟
به چشمای متعجبش نگاه کردم:تا کلاس اوّل بیشتر نخونده بعدشم باباش نذاشته درسشو ادامه بده!
ناراحت شد:آخه این دیگه چه جور پدریه؟!کمترین حقّ بچه رو هم ازش گرفته؟!عجب آدم...استغفرالله...چی بگه آدم!!
لیوانو گذاشتم رو میز:پس من بهشون بگم بیان؟
سرشو تکون داد:باشه بگو ولی قبلش یه کارگر بیار خونه رو تمیز کنه!
خوشحال ازینکه مامان رو راضی کردم با شادی گفتم:ممنون مامان !کارگرم خبر میکنم...