یک ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامک رسوندم ولی سیامک اونجا نبود

دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله کنم که چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها کرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم که اون برای این کارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم

نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور کنم .

تو این افکار بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .

رها : الو مارال سلام منم رها

مارال : سلام رها جان خوبی؟

رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی

مارال : تو از کجا خبردارشدی ؟

رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ..........مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!

مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟

رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار که چیزی شده . بیچاره سیامک اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میکنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم

مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینکه من باردارم ؟

رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامک اصلا بچه دار نمیشه

بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن کردی

مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی

رها :آره خوب میدونم ، تو یک آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامک که به تو جا ومکان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامک از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامک بچه دار نمیشد برای درمان به کشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند که احتمال بچه دار شدن سیامک صفره . نوشین هم از سیامک طلاقشو گرفت و با یک نفر دیگه ازدواج کرد . حالا بازم میخوای انکار کنی؟ من شرم دارم که تو از جنس منی .. سیامک میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچکدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت کنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یک برادر باتو رفتار میکرده و بعد از اینکه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و کلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاک اونو نداشتی و از آزادی که در اختیارت گذاشت تو سو استفاده کردی.... تو لایق مردنی .........لایق مردن

رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع کرد.

درها یکی یکی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته که در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و کپل و داشتم ..........و حالا

تک تک آرزوهام مرده بودن

برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت

به یاد اون راننده تاکسی افتادم و اون شب وحشتناک و حرفهای اون راننده که شیطان رو میشد توی چشماش دید .

باید همه جریانو برای سیامک تعریف میکردم باید بهش میگفتم که از اعتمادش سواستفاده نکردم . در اون لحظه احساس میکردم چقدر به سیامک علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم

گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامک زنگ زدم

مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش کنم گوشی رو بدید به سیامک

سعید : سیامک حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت کنه

مارال : آقا سعید تو رو به هرکسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامک من باید باهاش صحبت کنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم

سعید قبول کرد ..بعد از یک سکوت طولانی سیامک گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته که میشد ناراحتی رو توش احساس کرد

مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میکنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نکردم من از اعتماد تو سو استفاده نکردم

سیامک : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی کردی جواب خوبیهای من این بود ؟

مارال : به جون عزیزت اشتباه میکنی سیامک بذار برات توضیح بدم ، تو که همیشه منطقی بودی عزیزم

سیامک فریاد زد : بس کن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عکستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم که راضی نشدم که به کسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری کنم

حالا هم از خدا ممنونم که زودتر منو متوجه اشتباهم کرد تو یه آشغالی که با فریب خودتو به من نزدیک کردی

همین الان وسایلتو جمع میکنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تک تک وسایل خونمو میام چک میکنم که چیزی ازش کم نشده باشه . صبح که اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .

مارال : الو الو سیامک جان بذار برات توضیح بدم تو رو به کسی که می پرستیش قطع نکن .

گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه کردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من که زمانی همه بهم نازکتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین کردم و اون راننده تاکسی که باعث بدبختی من شدن و آرزو کردم کاش هیچوقت یک زن نبودم .

کاش یک مرد بودم کاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد

تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه کردم و از خدا گله کردم

به این فکر میکردم که در این شرایط سخت باید چیکار کنم . از خدا کمک خواستم که راهی رو جلوی پام قرار بده .

اینقدر خسته و پریشان حال بودم که بالاخره صبح ساعت 6 تازه خوابم برد

ساعت 11 صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فکر کردم که سیامکه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامک جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم

شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده

گفت : بابا سیامک جان کیه ؟ منم شقایق جان....... آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره .........پایی بریم استخر از اونورم با یه اکیپ توپ بریم دربند؟

با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست

شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟

غم دنیا روی دلم سنگینی میکرد دلم می خواست تمام آنچه رو که تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی کم وکاست برای یکنفر تعریف میکردم دلم میخواست یک سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یکنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یکنفر نشون بدم .

یک ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .

وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه کردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟

منم تمام اتفاقاتی رو که این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف کردم شقایق مثل یک سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینکه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود منو تحقیر م کنه یا منو مقصر بدونه .

وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش کن حالا فکر کردم چی شده / چیزی که زیاده پسرای امثال سیامکه مخصوصا برای تو که اینقدر خوشگلی ، تازه این مشکلم که گفتی حل شدنیه فقط یک کم خرج داره که خودم برای اینکه از شر این کوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یک آب خوردن میمونه فقط کافیه اراده کنی . شقایقت که هنوز نمرده که تو زانوی غم بغل کردی

وجود شقایق برام مثل یک فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میکرد

شقایق در حالیکه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میکرد یه نگاه به من کرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز کن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو کفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامک خیانت کنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو کشت تا تو فقط بهش نیگا کنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامک زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ........اون زمان فکر اینجاهاشو نمیکردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع کن دیگه نمی خواد منت سیامک و بکشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست که بخوای بخاطرش یه قطره از اشکای قشنگتو بریزی .... این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بکش آرومت میکنه

حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .

شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من

با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میکنم در حالیکه پدرم توی تهران زندگی میکنه؟

گفتم : راستش نه

یک پکی به سیگار زد وگفت : بچه که بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تک دختر بودم

مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع کرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون

10 سال پیش وقتی من 13 سالم بود پدر ومادرم برای فوت یکی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم

شقایق در حالیکه داشت تعریف میکرد چشماش پر از اشک شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میکنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میکنه در حالیکه مقصر پدر شناخته شد

من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم

پدرم برای شاد کردن من هر کاری میکرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم کنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم که مادرمو ازم گرفت

پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسکین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اکثرا مست به خونه میامد

کم کم با مراجعه به دکترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من کمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یک دسته اسکناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت

من می موندم با زهره خانم کلفتمون بود

بعد از یه مدتی سر وکله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر 27 ساله ای که منشی پدرم بود یک عقده ای پول ندیده که حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج کردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما

وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه کردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم

پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی کنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیک خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میکرد

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میکشیدم . دیگه پدرم کاری به کارم نداشت حتی گاهی وقتا یکماه یکماه هم همدیگرو نمیدیدم .

اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی کم کم عادت کردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن که اصلا احساس تنهایی نمیکنم احساس آزادی میکنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میکنم و خوش میگذرونیم ..........زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن .....

حرفهایشقایق آرومم میکرد فکر میکردم بالاخره یک نفرو که مثل خودمه پیدا کردم

وسایلموجمع کردم گوشی موبایلی که سیامک برام خریده بودو گذاشتم روی میز و کلید و زیر گلدونپشت در گذاشتم در حالیکه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میکردم .

شقایق دختربشاش و خنده رو و شادی بود هیچکس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین ایندختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشکلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایقتوی ذهنم یک اسطوره بسازم .

شقایق هر چىزى رو که اراده میکرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .

شقایق پشت هم جوک می گفت

می دونی اینجا کجاستولیعصر...بذار یه جوک برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگهچون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ........

و هر دو با همخندیدیم

کم کم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش کردم

شقایقگفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامک برات پیدا کنم ؟

گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلبقیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط کافیه از هر کسی خوشتاومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میکنه و تو از این موهبت الهی که خدابهت داده بی خبری .

ادامه دارد....