تشر زد:
-عزیز خانم!
و عزیز خانم ناامیدانه نگاهش کرد.حسابی سردش شده بود.باران شدید شده بود و او انگار زیر دوش ایستاده باشد،خیس خیس بود.پنجره که بسته شد،به قاب خالی و سیاه آن نگاه کرد.بارها نازنین را درون قاب خالی تماشا کرده بود و چه صورت اهورایی ای رابه تماشا نشسته بود.
رعد و برق محکمی سینه آسمان را شکافت.باران شدیدتر از پیش می بارید و آب در حیاط کوچک پشتی به راه افتاده بود.عزیز خانم دوباره پشت پنجره آمد و با لحن ملتمس گفت:
-آقا سعید،تو رو خدا بیاین تو.
نگاهی به صورت فرتوت پیرزن کرد.نگاه نگران او به سعید خیره شده بود.سعید ایستاد.هوا سرد بود و دندان هایش از سرما به هم می خورد.عزیز خانم که راضی به نظر می رسید،لبخندی از سر رضایت زد و پنجره را بست.سعید سلانه سلانه به راه افتاد.دلش می خواست تا آنجا که ممکن است زیر باران باشد.باید اجازه می داد باران تمام افکارش را بشوید.به آرامی قدم بر میداشت و با هر قدم که جلوتر می رفت احساس می کرد تطهیر می شود،از سرما می لرزید.قطرات باران صورتش را می شست و او از این که این گونه غسل تعمید می بیند خرسند بود.
پشت در سالن ایستاد.چشم برهم گذاشت و به خود نهیب زد؛ ((پاتو که گذاشتی تو می شی سعید همیشگی،سعید پیش از اومدن ناز...))دستگیره را فشرد و به داخل سالن رفت.عزیز خانم گفت:
-خیس شدی مادر.
وحوله ای را به طرفش گرفت.نگاهی گذرا به صورت او کرد و گفت:
-نمی خوام.
-سرما می خوری.
-اون قدرام سرد نیست.
-خیس خالی شدی.
-می رم لباسمو عوض کنم.
عزیز خانم که می دانست یکی به دو کردن با سعید بی فایده است تسلیم شد و گفت:
-می رم یه چیز گرم واسه ات بیارم.
-چیزی نمی خورم،می خوام بخوابم.
-تو که شام هم نخوردی مادر جان.
-عزیز جون یه امشب اگه می شه سر به سر من نذار.
عزیز خانم با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-من که چیزی نگفتم.
به خودش نهیب زد، ((تو که پشت در گفتی پسر خوبی می شی،سعید همیشگی))لحن مهربان تری به خود گرفت و گفت:
-معذرت می خوام،خوب عزیز خانم تا من لباسمو عوض کنم شما هم اون چیز گرمی که گفتین واسه ام آماده کنین.
عزیز خانم لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
-تا شما لباساتو عوض کنی اومدم.
و خوشحال و راضی به طرف آشپزخانه رفت.سعید لبخندی از سر بیکاری زد و به طرف اتاقش رفت.
عزیز خانم خوشحال و راضی فنجان چای را پر کرد.عطر چای که در هوا پخش شد،نفس عمیقی کشید و سری به نشانه رضایت از خود و کارش تکان داد.از آشپزخانه بیرون آمد و با نگاه دنبال سعید گشت.فنجان را روی میز گذاشت و منتظر شد.
لباس هایش را که عوض کرد،روی تخت دراز کشید و از پنجره به بیرون خیره شد.باران می بارید و او خودش را میان قطرات ریز و درشت باران گم می کرد.
عزیز خانم زیر لب غرولند کرد:
-چایی سرد شد.
به طرف اتاق سعید رفت و در زد.صدایی نیامد.لای در را باز کرد و به داخل سرک کشید.سعید همان طور که دستانش را زیر سرش حایل کرده بود و رو به بیرون داشت،خوابش برده بود.عزیز خانم به آرامی گفت:
-بمیرم الهی،اون قدر خسته بود که خوابش برده.
پتو را روی او کشید.چراغ را خاموش کرد و پاورچین از اتاق بیرون رفت.باران هنوز می بارید و سعید خواب شیراز را می دید.
***
به سختی چشم باز کرد.سرش سنگین شده بود.پره های بینی اش می سوخت وتنش داغ داغ بود.سعی کرد حرکتی به بدنش بدهد،اما انگار به تخت چسبیده بود و توان حرکت نداشت.از چشمانش حرارت بیرون می زد و به سختی نفس می کشید.
سعی کرد وحید را صدا بزند.هر چقدر سعی کرد نتوانست دستش را بالا بیاورد.قوایش تحلیل رفته بود و توان حرکت نداشت می خواست مادرش را به کمک بطلبد،حتی پدرش را ولی هر چه تلاش کرد نتوانست صدایشان کند.گلویش می سوخت و صدایش گرفته بود.زمان برایش به کندی می گذشت.منتظر بود یک نفر در را باز کند و بپرسد:
-سعید،هنوز خوابیدی؟
و او با نگاه از او طلب کمک کند.
نفهمید چقدر گذشته است.در به آرامی باز شد و اندامی ظریف،پری وار پا به درون اتاق گذاشت.خیال کرد به دلیل تب زیاد کابوس می بیند.انگار نازنین بود.قدی بلند و موهایی آبشارگون!با دیدن سعید نیم فریادی کشید و بیرون دوید.چشم برهم فشرد.دلش می خواست آن کابوس دوباره تکرار شود و باز دوباره تکرار شود.به سختی نفس می کشید و پره های بینی اش می سوخت.دستان سردی را بر روی پیشانی اش احساس کرد و صدای کسی را شنید که گفت:
-تو تب می سوزه.
به سختی چشم باز کرد.این صورت را قبلا دیده بود.هر که بود،نازنین نبود برای شناختنش خود را به زحمت نینداخت،کسی گفت:
-خاک بر سر من کنند.فکر کردم رفته شرکت،آقام که زنگ زد،گفتم رفته شرکت.از صبح تا حالا بی حال افتاده گوشه اتاق منم نفهمیدم که خونه اس.
صدای عزیز خانم را شناخته بود.صدایی زیر گوشش گفت:
-آقا،آقا.
چشم باز کرد.توان حرف زدن نداشت و دوباره پلک بر روی هم گذاشت.صدا گفت:
-باید دکتر بیاریم بالای سرش.
عزیز خانم گفت:
-زنگ بزن به دکتر حمیدی.همیشه می آد خونه خانم رو می بینه.
-شماره اش کجاست؟
-تو دفتر تلفن،الان می آرمش.
دست سرد دوباره روی پیشانی اش قرار گرفت و صدا دوباره گفت:
-آقا!
نتوانست چشم باز کند.صدا گفت:
-حالتون خوب می شه.
دلش می خواست می توانست حرف بزند.بپرسد کیست و اینجا چه می کند؟چرا وحید به دیدنش نمی آید.مادرش و حتی پدرش و این که او باید به شرکت برود چون باید مقدمات سفرش را جور کند.
گوش داد دیگر صدایی نمی آمد.چشم باز کرد و جز نقش محوی از وسایل اتاق چیزی نمی دید.اندیشید حتما صداها را اشتباه شنیده.هیچ کس در اتاق نیست و او به دلیل تب زیاد کابوس می بیند و هذیان می شنود.اندیشید؛دارد می میرد و هیچ کس در اطرافش نیست.پس آدم ها کجا بو.دند؟برادرش،مادرش،پدرش،
خانم و کسی که انگار قبلا دیده بودش،ولی نمی توانست به خاطرش بیاورد.
او تنها بود و داشت در این تنهایی می مرد.وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت.دلش می خواست فریاد بزند من نمی خواهم بمیرم.دلش می خواست یک نفر کمکش کند و او را نجات بدهد.
سعی کرد حرکت کند.اندیشید؛شاید به تخت بسته باشندش.حتما مرده بود و خودش فکر می کرد هنوز زنده است.به سختی به خود حرکت داد.صدایی گفت:
-شما بیدارید؟
باید خود را محک می زد تا بداند آیا زنده است یا نه!و جواب داد:
-بله.
پس زنده بود.داشت حرف می زد و صدا گفت:
-دکتر حمیدی تا نیم ساعت دیگه می رسه.
تمام توان خود را در چشمانش جمع کرد و چشم گشود.پری به آرامی گفت:
-تب دارین،به گمونم سرما خوردین.
به سختی گفت:
-پری!
و دوباره چشم برهم گذاشت.پری گفت:
-طاقت بیارین،الان دکتر می آد.
از خودش پرسید؛ ((پری اینجا چه کار می کند؟))یادش افتاد،همه به شیراز رفته اند.بهانه کار زیاد را آورده بود و از رفتن طفره رفته بود.قرار بود نازنین را برای وحید خواستگاری کنند.وحید دیروز تلفن کرده بود و صدایش از شادی می لرزید و او فقط توانسته بود،بگوید؛ (( مبارکه!))
چشمانش سنگین شده بود.دلش می خواست بخوابد و خواب چشمانش را در ربود.جسم سردی که به بدنش خورده بود او را از خواب پراند.چشم باز کرد.دکتر حمیدی گفت:
-سلام.
به سختی سلام کرد.
-سلام،جوان مریض ما،با خودت چیکار کردی پسر؟
به سرفه افتاد.دکتر خندید و گفت:
-سرما خوردگی شدید.
چشم بست و صداها در سرش می پیچیدند.پری پرسید:
-حالشون خیلی بده؟
-نیاز به مراقبت دائمی داره.نگران نباشین،بهتر می شه.
عزیز خانم گفت:
-باید به خانم خبر بدم.
به سختی تکان خورد و گفت:
-نه به مادرم چیزی نگید.
-آخه باید بدونه.
-نه،نمی خوام سفرش به خاطر من خراب بشه.
-آخه...
دکتر گفت:
-مسئله اونقدرام مهم نیست که اونا رو نگران کنید.
-ولی...
پری گفت:
-عزیز جون اگه لازم بود آقای دکتر دستور می دادن اونا رو خبر کنیم.
دکتر نسخه را به دست پری داد و گفت:
-مواظب دمای بدنش باشین.باید تبش رو پایین بیارین.
پری نگاهی به نسخه انداخت و گفت:
-بله.
-تا شما نسخه رو از داروخانه بگیرین،من مراقبش هستم.
پری به خود آمد و نگاهش کرد.دکتر بی خیال،به طرف سعید چرخید و گفت:
-سه روز خودت رو به تخت بستی آقای مجد.خوب بابا نیست واسه خودت مرخصی تراشیدی.
پری به سرعت از اتاق خارج شد.تا هرچه زودتر نسخه سعید را بگیرد.دکتر صندلی ای را پیش کشید و کنار سعید نشست و رو به عزیز خانم گفت:
-می شه لطفا یه فنجون قهوه واسه من بیارین؟
عزیز خانم،نگاه نگرانش را از صورت سعید برگرفت و جواب داد:
-الان می آرم آقای دکتر.
و با نگرانی و تردید از اتاق بیرون رفت.
***
سعید ناله کوتاهی کرد.پری کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت و به سرعت بالای سر او رفت و به روی صورتش خم شد و پرسید:
-چیزی می خواید؟
سعید با صدایی گرفته جواب داد:
-آب.
لیوان را از بالای تخت برداشت و ایستاد.نمی دانست چه باید بکند و چگونه آب را به او بدهد.سعید به سختی خود را کمی روی تخت بالا کشید و پری لیوان را در مقابل او گرفت.چند جرعه نوشید و سرش را عقب کشید و به سختی سعی کرد بر روی تخت بنشیند.پری گفت:
-به چیزی احتیاج دارید؟
-باید برم شرکت،کارام مونه.
پری سر به زیر انداخت و محجوبانه گفت:
-من با اجازه اتون زنگ زدم و از منشی اتون خواستم کاری امروزتون رو لغو کنن.
نگاه قدر شناسش را به صورت پری دوخت.دلش می خواست از او تشکر کند اما گفت:
-اشتباه کردین،من خیلی کار داشتم.
پری به آرامی مانع برخاستن او شد و گفت:
-دکتر گفته که کاملا استراحت کنید.
توان حرکت نداشت و بدون اصرار بیشتری،روی تخت دراز کشید و پرسید:
-ساعت چنده؟
-نزدیک یکه،الان می رم و از سوپی که عزیز خانم واسه اتون پخته می آرم.
بلند شد و عزم رفتن کرد.سعید گفت:
-میل ندارم.
-باید چند قاشقی بخورین،نیروتون تحلیل رفته.
و از در بیرون رفت.عزیز خانم در آشپزخانه مشغول بود.بشقابی را پر از سوپ کرد.عزیز خانم پرسید:
-بیدار شده؟
-آره.
-حالش چطوره؟
-ازصبح بهتره،اما هنوز زمان می بره که خوب بشه.
-این دکتر دستش شفاست.
-آمپولی که بهش زد حسابی تبش رو پایین آورد.
بشقابی را در سینی گذاشت و به اتاق سعید رفت.سعید چشم بر هم گذاشته بود.به شدت احساس خستگی و کسالت می کرد.هنوز تب داشت و آب ریزش بینی و چشم و سرفه های خشک و کوتاه کسالتش را بیشتر می کرد.پری به آرامی پرسید:
-خوابیدین؟
چشم باز کرد.نگاهی به سینی انداخت و گفت:
-اصلا میل به غذا ندارم.
پری بر لبه تخت نشست و گفت:
-باید چند تا قاشق بخورین.
سینی را بر روی زانو جابه جا کرد.قاشق را در سوپ زد و آن را چند بار فوت کرد تا کمی خنک شود،بعد آن را به طرف سعید که به کارهای او خیره شده بود گرفت.
حرکات ظریف و پر از محبت پری،قلبش را می فشرد.در پشت آن صورت خجالتی و سر به زیر،دو چشم براق نشسته بودند.یاد روز اولی که او را دیده بود،افتاد و موهایی که در هوا تاب می خوردند و او که فرار می کرد.و حالا پری روبرویش نشسته بود و قاشق سوپ را در مقابلش گرفته بود.روزی که به کوه می رفتند،پری عقب مانده بود و سعید هیچ گاه متوجه صورت مهربان و جذاب او با آن نگاه غمگین اما پرشور نشده بود.
پری که از نگاه خیره او خجالت زده می نمود،چشم به زیر انداخت.سعید چشم برهم گذاشت و سربرگرداند و گفت:
-میل ندارم.
پری قاشق را در بشقاب رها کرد و بلند شد و گفت:
-هر وقت میلتون کشید واسه اتون می آرم.
صورت او،پشت پلک های بسته اش نشسته بود.صحنه هایی از زندگی اش به سرعت از مقابل چشمانش می گذشتند.پری بود که موهای مواجش را در هوا تاب می داد و سعید از خودش می پرسید؛ ((این دیگه کیه))سر میز شام،در گردش ها و در حیاط کوچک پشتی،زیر بید مجنون.یکی،دو باری از پشت پنجره دیده بودشان.او را به همراه نازنین که مستانه می خندید و سعید به خود تشر زده بود؛ ((مثل احمقا پشت پنجره وانستا)) و هر بار به سرعت از پشت پنجره دور شده بود.در کوه،سعید بود که به تمسخر گفته بود: ((تنظیم تنفس،تنظیم قدم ها،تنظیم انرژی)) نمی خواست او را ببیند یا نمی توانست او را ببیند.و پری چقدر آرام بود و سر به زیر.سعید هیچ گاه متوجه او نمی شد مگر مواقعی که نازنین او را به اسم صدا می زد و به حرف زدن تشویق می کرد.اصلا دلیلی نداشت او متوجه نوه کلفت خانه اشان بشود.سعیدی که حتی متوجه دخترانی از طبقه اشراف نمی شد و امروز برای اولین بار،برق چشمان سیاه پری او را گرفته بود.
اندیشید؛ ((من مریضم،مثل بچه ها شدم،مخصوصا اینکه مامان و وحیدم نیستن.همه این ها هذیون تبه.مطمئنم فردا که حالم بهتر شد.مثل کوچولو هایی که همه رو مامان می بینن و هر کس دست محبت به سرشون بکشه مامانشون می شه،فکر نمی کنم.))
پلک هایش سنگین شده بود و خواب آرام آرام بر او غلبه می کرد.صدای آرام پری در گوشش پیچید:
-پیش از خوابیدن قرصتون رو بخورین.
دلش نمی خواست چشم باز کند.چشمانش سنگین شده بود.ناله ای کرد به نشانه ((نه)) و پری قاطعانه گفت:
-باید بخورین وگرنه نمی ذارم بخوابین.
به سختی چشم باز کرد.پری قرص و لیوان را به طرفش گرفت.قرص را خورد و لیوان را به پری باز پس داد.پری لبخندی زد که به سرعت از روی لبش محو شد و خجالت زده گفت:
-حالا بهتره استراحت کنید.
سعید چشم بست و پری،پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید.
***
به میز تکیه داده بود و به آسمان سیاه شب خیره شده بود.اینجا اتاق سعید بود.هوایی که سعید در آن نفس می کشید،میزی که سعید به آن تکیه داشت.تختی که سعید بر روی آن می خوابید و پنجره ای که سعید از دریچه آن به آسمان خیره می شد.تنها مکانی در این خانه که آرزوی آمدنش را داشت و حالا دراین اتاق سه در چهار سفید رنگ ایستاده بود.دو صندلی چوبی،یک ضبط صوت کوچک،یک تابلوی زیبا از یک ساحل شنی و یک تخت چوبی،تمام دارایی های این اتاق بود.او اینجا ایستاده بود و در هوایی نفس می کشید که سعید سال ها و سال ها نفس کشیده بود و تمام ذراتش را یک بار از تن خود عبور داده بود.دست هایش را درهم گره کرد.چقدر مردی را که روی تخت خوابیده بود را دوست می داشت.حالا که اینجا بود به فاصله ها فکر می کرد،به تفاوت و به آتش کشیده بود و سعید،حتی از آن خبر نداشت.
آرزو می کرد کاش او به جای نازنین بود و سعید جای برادرش و آن روز،او می توانست حلم خوشبختی واقعی را بچشد.خوشحال بود که اینجاست.تمام شب گذشته به اینجا فکر کرده بود.برایش دیوار به دیوار بودن با سعید،غنیمتی بود و از روزی که به خانه خود بازگشته بود،بی تاب برگشتن به این خانه بود.سه هفته در کنار مردی که با تمام وجود دوستش می داشت زندگی کردن،هر چند که حتی نگاهش هم نمی کرد،برایش آنقدر لذت بخش بود که سردی رفتار او هم نتوانسته بود،دلسردش کند.
امروز دیگر طاقت از کف داده بود،مادربزرگ را بهانه کرده بود و برای نفس کشیدن در هوایی که با نفس های سعید معطر شده بود به این خانه آمده بود.عادت کرده بود اگر خانم خانه نباشد،در اتاق سعید را امتحان کند و همیشه با در بسته برخورد می کرد.امروز که دستگیره را گرفته بود و در باز شده بود،تعجب کرده بود و با توجه به آنکه مادربزرگش گفته بود سعید به شرکت رفته است،خوشنود شده بود که او فراموش کرده در را ببندد و در را باز کرده بود و بعد...
از تصور اینکه اگر او امروز به خانه نمی آمد چه بر سر سعید می آمد قلبش فشرده می شد.و حالا او اینجا بود و تمام روز از کنار سعید تکان نخورده بود،سعید ناله ای کرد،به طرف او ربگشت.سعید چشم باز کرد.احساس سبکی بیشتری می کرد.هنوز پره های بینی اش می سوخت.اما بهتر از صبح بود.چشمش به صورت آرام پری خورد.پری پرسید:
-حالتون خوبه؟
-ساعت چنده؟
پری به ساعتش نگاه کرد و جواب داد:
-چیزی به یازده نمونده.
-عزیز خانم کجاست؟
-خسته بود،رفت خوابید.
-شما چرا نرفتین بخوابین؟
-من خوابم نمی آد.
-سرفه کرد.پری گفت:
-حتما خیلی گشنه اید،الان براتون غذا می آرم.
سعید خودش را روی تخت بالا کشید.پری همان طور که به طرف در می رفت گفت:
-سوپ رو واسه اتون گرم نگه داشتم.سعید با حالتی متفکر به دستان خود خیره شد.ذهنش پر بود از علامت سوال،علامت تعجب و...با افکارش مبارزه می کرد و سعی می کرد آنچه را آرام آرام در مغزش ریشه می دوانید از ذهن بیرون کند.پری سینی به دست به اتاق بازگشت و بر لبه تخت نشست.سعید گفت:
-زحمتتون دادم.
و صدایش پر از مهربانی بود.پشت پری لرزید.سر به زیر انداخت و جواب داد:
-نه آقا،وظیفه امه.
سعید به یاد آورد خودش به پری گفته بود؛ ((نگفتن کلمه آقا،در مورد وحید صدق می کنه اما منو که خواستی صدا کنی،می گی آقا)) از حرفی که زده بود پشیمان شده بود و خجالت می کشید پری قاشق پر از سوپ را به طرفش گرفت.سعید نگاه مهربانش را به صورت پری دوخت و گفت:
-ازتون ممنونم.
در آهنگ صدایش چیزی گوشنواز به پرواز درآمده بود.پری به سختی و با لکنت جواب داد:
-خواهش میکنم.
نگاهش را به زیر انداخته بود،اما سنگینی نگاه سعید را احساس می کرد.سعید سوپ را خورد و گفت:
-خوشمزه اس.
دلش می خواست سینی را روی زمین بگذارد و از اتاق بیرون برود.چیزی در وجودش می شکست،فرو می ریخت و او را هم با خود به قهقرا می کشانید.نگاه مشتاق سعید،آن لحن گرم و پویا،بند دلش را پاره می کرد و او را به سرزمین رویاها می برد.
قاشق دیگری را به طرف سعید گرفت و قاشق های بعدی را و سعید آرام و بی صدا غذایش را می خورد و از خودش می پرسید؛ ((آیا واقعا سه هفته با این موجود استثنایی زیر یک سقف زندگی کرده است؟))
غذایش که تمام شد،پری که به دنبال بهانه ای برای فرار بود،بلند شد.سعید گفت:
-دست شما درد نکنه.
-خواهش می کنم.
دلش می خواست آن سوپ تمام شدنی نبود و او هنوز می توانست روبروی پری بنشیند و به صورت مهربان او چشم بدوزد.پری که از اتاق بیرون رفت،ستون فقراتش تیر کشی.به خود نهیب زد؛ ((تو تا یکی دو هفته دیگه می ری اروپا،اون وقت مثل بچه ها زل زدی به این دختره که چی بشه؟)) روی تختش دراز کشید و سعی کرد به افکارش سر و سامانی بدهد و عاقلانه تر فکر کند.پری به اتاق برگشت و گفت:
-به چیز دیگه ای احتیاج ندارین؟
بی آنکه نگاه کند جواب داد:
-نه،ممنون،می تونید برید استراحت کنید.
پری که رفتار گرم و محبت آمیز لحظات قبل سعید،نور امیدی در قلبش روشن کرده بود،به سختی یکه خورد.کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-می رم آقا.
سعید به تابلوی روی دیوار خیره شد و سعی کرد،افکارش را پیرامون سفر و کارهایی که باید انجام بدهد متمرکز کند.
پری پیش از آنکه پا از در بیرون بگذارد،برگشت و به سعید نگاه کرد.سعید بر تابلوی روی دیوار ثابت مانده بود.به آرامی گفت:
-شب بخیر.
بی اختیار گفت:
-تو چند سالته؟
-بله؟
-ولش کن،شب بخیر.
پری کمی مردد نگاهش کرد و گفت:
-نوزده سال.
سعید نگاهش کرد.خودش هم نمی دانست چش شده و چرا با این که با تمام قوا سعی می کند،نمی تواند از فکر دختری که او را محو و تار و از پشت پرده ای از هذیان و تب صبح دیده بود،رها شود گفت:
-هنوز بچه ای.
و به خودش لعنت فرستاد که چرا این قدر تلخ زبان است،پری محجوبانه گفت:
-بله آقا،حق با شماست.
سعید روی تخت نشست و نگاهش کرد.پری با نگرانی گفت:
-پتو رو بکشید روتون،حالتون بدتر می شه.
-نگران منی؟
پری که به طرفش می رفت تا پتویش را مرتب کند،بر جا خشکش زد.سر به زیر انداخت.احساس کرد بخار از سرش بلند می شود و به سختی نفس می کشد.سعید لبخندی زد و گفت:
-می دونی به چی فکر می کنم؟
-نه آقا.
-دخترای ایتالیایی هم به اندازه دخترای ایرانی مهربون هستن.
پری به زحمت بغضی را که در گلویش نشسته بود فرو خورد.سعید لبخندی از سر شیطنت زد و گفت:
-برو بیرون،می خوام بخوابم.
-بله آقا.
پیش از آنکه پری قدم از قدم بردارد گفت:
-از اینکه من دارم می رم اروپا خوشحالی؟
پری به سختی جواب داد:
-نه آقا.
فکر می کردم تو بیشتر از همه خوشحال بشی.
-بله آقا.
-پس خوشحالی.
-نه آقا.
-به جز بله و نه گفتن چیز دیگه ای بلد نیستی؟
پری گفت:
-شب بخیر.
-من از دیشب تا حالا خواب بودم.دیگه خوابم نمی آد.
-چی کار می تونم براتون انجام بدم؟
سعید روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر گردن بالا کشید و گفت:
-بشین و برام کتاب بخون.
پری جواب داد:
-چی بخونم؟
-هر چی دلت خواست.
پری به قفسه کتاب های بالای تخت نگاه کرد.سعید زیر چشمی نگاهش کرد.دلش نمی خواست برود و نمی خواست پری بداند او دوست دارد در کنارش بنشیند و کتاب خواندن بهانه است.پری دیوان حافظ را برداشت و روی صندلی نشست.سعید چشم برهم گذاشت.پری گفت:
-نیت کنید.
سعید گفت:
-بگیر.
و پری کتاب را باز کرد و خواند:
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه کردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا حسرت،آب از چشم
نهاده ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
وقت آن رسیده که حصاری را که به دور خود کشیده ای بشکنی و قدم به بیرون بگذاری.به اطراف خود خوب نگاه کن،هریک از مخلوقات خداوند به زبان حال خود به تو نهیب می زنند که دوران جوانی همچون عمر گل ها کوتاه است و تو باید لحظه به لحظه آن را ارزش گذاری و از آن نهایت استفاده را ببری.
پری که جملات آخر را با گریه می خواند،دیوان حافظ را روی تخت رها کرد و بلند شد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.سعید دیوان را در دستش گرفت و به شعری که فال او بود خیره شد.دیوان را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید.اتفاقی در شرف وقوع بود.دلش می خواست،با وحید حرف بزند.باید با کسی مشورت می کرد.باید یک نفر به او می گفت،چه شده؟زیر لب گفت: ((دوقلوهای کوچیک و بزرگ)) کتاب را از روی صورتش برداشت و به جای خالی پری،خیره شد.