جالباینجاست که در کمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغمیزدن یا شروع میکردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیکه عینک آفتابیشو جابجامیکرد گفت : خوب خوشگله . حالا کدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلونقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همینشوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروعکردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق 6 ، 7 تا شماره از جیبش ریختبیرون ، یکی روی کاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یکی کارت ویزیت داده بود ، یکی شمارشوتایپ کرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی کاغذ نوشته بود یکی روی قوطی کبریت و اونیکی روی بسته آدامس ریلکس
شقایق در حالیکه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود که شمارشو روی یکاسکناس 2000 تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر کار ؟ تویاین کوچه به تو شماره میدن و چند تا کوچه بالتر به یک صوفیا لورن دیگه ........
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته دروجودم افتاده بودم که میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیکارکنم ؟
شقایق که متوجه سکوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه کیروضه می خونم و نصیحت میکنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میکنه فردا هم با مهشیددوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت کمک کنه اون برای این جور کارا آشنا زیاد دارهناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو که خوردم احساس آرامشعجیبی کردم و تا صبح به خواب رفتم و یک لچظه پلک باز نکردم .
صبح با صدای بلندموسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو کرکرشون تمام ساختمونو پرکرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب کردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تامنو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی که می گفتیایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی که فکرشو میکردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ،دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : ببخشیدسلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشواز این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرفبه مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نکن
مهشید ظاهرا ازسرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز کلامش معلوم بود که شدیدا معتاده وآدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن کرد و یکی هم برای من روشن کرد و به سمتم دراز کردیک پک به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشکلت با من صحبت کرده، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من که یه دکتره و خلاصص ...به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نکنه که حوصله این بچهبازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیابیار بشین یه گوشه بزرگش کن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نهدیگه حتی کسی نیگات میکنه یک کلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ....حالا خوددانی ....من واسطم پولمو میگیرم میرم پی کارم ..
با کنجکاوی پرسیدم : خرجش چقدرمیشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی باشقایق حساب میکنم فکر کنم یه 600 تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سکوتکردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای کوبی بسه ، عروس خانم بله روداد ، پیش بسوی دکی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمتدکتر در حالیکه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه هادر تمام طول راه باهم شوخی میکردن و می خندیدن .
دکتری که مهشید ازش تعریف میکرد توی یک خونه قدیمی در جنوب شهر بود یک خانم حدودا 50 ساله که رفتار گرم وصمیمیداشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتینمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشکلاتخودم سهمیم کنم ؟ توی این فکرها بودم که چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشماموباز کردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میکردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالمبهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میکردم خودمو مدیونشقایق میدونستم و قرار شد که کار کنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
ازبعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فکر میکردم به اینکهمیتونسم توی زندگیم کجا باشم و الان کجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فکر میکردمو به روژان ، کوچولویی که همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازشگرفته بودم.
چند دفعه که شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن کهبکشم که بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میکردم کم کم خودم ازشون در خواست میکردمکه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یک آپارتماناجاره کنه که اونجارو آرایشگاه کنه و با هم مشغول کار بشیم. آرایشگاه بسیار شیک وزیبایی بود در بالا شهر .
اوایل اکثر کسانیکه به آرابشگاه رفت و آمد داشتندوستای شقایق و سرا بودن ومن کار میکردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
کمکم متوجه شدم که بیش از اینکه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم کهاینجا داره اتفاقاتی می افته که از زیر چشم من پنهونه.... تصمیم گرفتم کمی کنجکاویکنم و سر از کار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق وسرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها که می اومدن خیلیمشکوک بودن و شقایق یک بسته کوچیک بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابیکلافه شده بودم اونها فکر کرده بودن که من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست بایدبهشون ثابت میکردم که من سر از کاراشون در اوردم .
یک روز وقتی آرایشگاه خلوتبود رو به شقایق و سرا کردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیهحساب کنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما کار کنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟مگه چی شده ؟ اینجا که در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی که از فروش مواد مخدرباشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه که اکثر مشتریه که میانآرایشگاه شاکی هستن که پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اولفکر کردم که لابد مشتریهای دیگه هستن که اینکار و میکنن ولی حالا فهمیدمکه................
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی که چی ؟ که ما دزدیم ؟ بدبختمن صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماهادزدید یادته دفعه پیش یک خانمی اومد گفت یک ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهشگفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن .........من دیدم کهاون روز سرا پولو از توی کیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی کیف خودش .
شقایقبا تعجب به سرا نگاه کرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یک سیلی محکم بصورتم زد وفریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا کردی که کشیک منو کشیدی . تو فکر کردی که کیهستی که توی کار دیگران فضولی میکنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم که تو الان توکوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر کردم وگفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه که شماها مواد پخشمیکنید .
شقایق باچشمان غضب آلود که توی این یک سال اینطوری ندیده بودمش بطرفماومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارمدوست داری برو لومون بده . ما که از خونه فرار نکردیم اون که از خونشون فرار کردهتویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمهداشته نوه دار میشده یا اینکه.............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتراز اینه که پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر کا راتون سکوت کنم.
سرا با پوزخند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این کارنامه درخشانی که داری . تازه تو خودتممعتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . کلی هم بدهی بهشقایق داری که تا بدهیتو صاف نکنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشک گفتم : گناهخودتونو به پای من ننویسیدالکی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتادنیستم .
شقایق با یک پوزخند گفت : فکر کردی زرت زرت سیگار می کشیدی دود میکردیتو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فکر کردی اون قرصها که هر شب می خوردی آسپرینبچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یک روزم بدون اونهازندگی کنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولیبا این وضعی که تو داری هیچ جا نمیتونی کار کنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردیپیش خودمون مطمینم.........
روسریمو سرم کردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدمبیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میکرد باورم نمیشد حرفهای اونهاحقیقت داشته باشه..........
تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فکر میکردم.
تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود .
از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم.
باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نکرده بودم
رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت که ساعت 12 شب اتوبوس حرکت میکنه ب لیط و خریدم .
هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول کنم .
تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم
ولی کم کم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فکر کردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه .
به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی که برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میکردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود .
هر کس از کنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میکردن
یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم که می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم که باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم
توی عالم خودم بودم که خانمی حدودا 40 ساله اومد کنارم نشست یه سیگار کشید و یکی هم برای من روشن کرد : بیا اینو بکش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میکشی ؟
نیم نگاهی بهش کردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یک آرایش زننده ای کرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم
پوزخندی زد و گفت : تو که قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میکشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود که خودتو به این روز انداختی ؟ .........
نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارک کنار ترمیناله به هر کسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه .
شماره موبایلشو روی یک تکه کاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس کردم روحم داره از بدنم خارج میشه .
از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقایق منم مارال
صدای موزیک خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید
شقایق : گفتی کی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره
مارال : الو شقایق منم مارال
شقایق : اه تویی .......... بازم که آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا کنی بکپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟
آهان فهمیدم موادت ته کشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع کرد به خندیدن
مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !!
شقایق : برو پی کارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشکنم ... چیزیم که زیاد ریخته تو کوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون کن
وگوشی رو قطع کرد
وای ی اگر خانوادم می فهمیدن که دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میکردن .
از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ک کنار ترمینال
پیدا کردن اون زن اصلا کار سختی نبود
با چند تا مرد روی نیمکت پارک نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید کردم کراک میکشی نه ؟
گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم که نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!!
بلند بلند شروع کرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میکشی ؟
گفتم : نه نمیدونستم
گفت : خودتی کوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میکنه ایکی ثانیه حالتو خوب میکنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم .
با کشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی کردم ولی از اینکه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینکه یک دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالی یک نصف شب بود از رفتن به شهرستان کاملا پشیمون شدم.
باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم که منو ببخشه ، چاره ای نداشتم
یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فکر میکردم که چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی کنم تا دوباره باهاشون زندگی کنم؟
وقتی به سر کوچه ای که خانه شقایق در آن کوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یک آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود
با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم
سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میکردن بلندش کنن و دیگری یک پارچه سفید روی سرا میکشید
شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیکه پلیس همشونو گرفته بود
شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص کرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری کرد .
به زور شقایق و بلند کردن و راهنماییش کردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی..
باور این صحنه هایی که میدیدم برام غیر ممکن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم.
ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر کس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت
یکی میگفت : از سر شب تا حالا کوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر که سر و صدا راه انداخته بودن.
اون یکی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر کشیده بوده که اوردوز کرده و در جا تموم کرده ، بیچاره خانوادش
دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین کسایی از روی زمین کنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه...................
مارال در حالیکه داستان زندگیشو تعریف میکرد اشک از چشمانش سرازیر بود
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد که به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود که توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود
سرا اصالتا شهرستانی بود در یک خانواده پر جمعیت زندگی میکرد.
ادامه دارد...