وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان دنیای این روزای من3

ماشین رو یه گوشه پارک کردم و گفتم:
- بابا دختر این همه استرس نداشته باش... نگار با اضطراب بیشتری گفت: - خو چیکارم داره داییت؟نکنه در مورد من و اشکان چیزی فهمیده؟به جونِ مامانم ما فقط تفننی با هم حرف میزنیم...مثلا هفته ای دوسه بار...ووی آرام اگه جلو همکاراش پرید بهم چی بگم؟آقا... خندیدم و گفتم: - الهی پرپر شم...به من چیزی نگفت...حالا با هم میریم بالا ببینیم جریان چیه.ایشالله که خیره... با چشای بغض کرده اش،مشکوک نگام کرد و گفت: - تو چیزی میدونی...آره آره.تو یه چیزی میدونی.بگو بهم تورو خدا...اشکان هم اون بالا داره از ترس می میره...هی میگه حتما آرام چیزی لو داده... - نه به جون نگار...من اصلا هیچی نگفتم... - خیلی خب حالا...همین الان بگم از جفت من جم نمیخوری...اگه داییت دعوام کرد من گریه ام میگیره ها...اون موقع دیگه...وای اگه گریم گرفت چی کار کنم؟ من دیگه پکیده بودم از خنده...بیچاره حیف نمیدونست بساط عروسیش به راهه وگرنه... دستمو محکم گرفته بود و از پله های ساختمون،بالا میومد...چند بار میخواستم جریان رو بهش بگم ولی دایی تاکید کرده بود هیچ کدوم چیزی ندونن. اشکان بیرون شرکت ایستاده بود.توی راه پله. تا دیدمون سریع جلو اومد و گفت: - دستت درد نکنه آرام خانوم...مرسی از این همه چاپلوسیت نزد دایی جونت...حالا دیگه میری زیرآب منو میزنی ها؟ متعجب و حیران گفتم: - اشکان اولا با من درست صحبت کن...بعدشم کدوم زیرآب زنی؟به جون اشکان من اصلا روحم از علتی که دایی هردوتون رو خواسته خبر نداره... نگار به نرده هی راپله تکیه داد و گفت: - راست میگه.سه ساعته دارم روش کار میکنم.آرام چیزی نگفته...مهتاب هم از اوناش نیس... اشکان عصبانی نگام کرد و گفت: - اگه بفهمم کار تو بوده حالتو میگیرم... ناراحت شدم.وا.حالا بیا و خوبی کن...اومدم دستشونو بزارم توی دست هم و اینطوری باهام رفتار میکنن. در چوبی رو باز کردم و گفتم: - فرمایش کنید داخل تا هردوتون رو از همین پله ها ننداختم پایین... اشکان با نگاه عصبانیش ولم نمیکرد و نگار با مظلومیتش... دنبالشون داخل شدم ... اولین بار بود که بعد از فوت پدرم پا توی این شرکت میزاشتم. چقدر همه چیز به اون موقع ها شبیهه... دلم گرفت. نگار دستمو کشید و گفت: - بیا دیگه. دستمو به لبه ی میز گرفتم و گفتم: - نه.شما برین.منم یه سر میرم کتابفروشی...چند تا کتاب لازم دارم. نگار هیچی نگفت و رفت داخل... از در کتابفروشی که داخل شدم،با یه نگاه مامان پرهامو دیدم که ته سالن ایستاده بود و با یه خانومی حرف میزد. خودمو با یه سری کتاب شعر سرگرم کردم... چه مرگم بود اومده بودم اینجا؟ چه کِرمیه؟ نه آخه تقصیر خودمه... - به به.چه سعادتی که بازشما رو ملاقات میکنیم... سریع به روبروم نگاه کردم...مامان پرهام بود. لبخندی زدم و گفتم: - سلام.حالتون خوبه؟ لبخندی زد و گفت: - ممنون.شما خوبین؟ - مرسی...خوبم. - به به شعر خون هم که هستی. خندیدم و گفتم: - زیاد نه...ولی خب دوسشون دارم. سرشو تکون داد و گفت: - مثه من.خیلی شعر رو دوست دارم...پرهام همیشه میگه شعرام تا توی روده و معده اش هم نفوذ میکنه. سپس خندید. متجب گفتم: - شما شعر هم میگین؟ با همون لحن آروم و مهربونش گفت: - گاهی...البته در حد یه شاعر نیست. با اشتیاق گفتم: - وای مامان من هم شعر میگفت.توی جوونیش.الان هم میگه من دیگه حس و حال شاعری رو ندارم... - آخی...آره دیگه آدم که پیر میشه تموم عشق و علاقه اش تموم میشه.البته توی نوشتن. دیدم دیگه حرفام ته کشیده.هرچی اومدم یه چیزی بگم نمیشد. یه نگاه به کتاب شعر توی دستم کردم و گفتم: - خب من اینو میبرم. سمت میزش رفت و گفت: - کتاب خوبیه.بده مادرت هم بخونه.شعرای تاثیرگذاری داره. - چشم.چقدر تقدیم کنم؟ - قابلتو نداره... - نه ممنون... وقتی میخواستم خداحافظی کنم بهم گفت: - دخترم... سریع نگاش کردم و گفتم: - بله؟ یه کم نگام کرد و بعد گفت: - شما...اسمتو به من نگفتی. چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم: - آرامم.آرام معین. لبخندی زد و گفت: - بازم بیا.خوشحال میشم... با ذوق زدم بیرون. آخ جون.انگار مامانش همچین ازم بدش نیومده بود... روی گوشیم چند تا میس افتاده بود.سه تا نگارو شیش تا اشکان...با دو اس ام اس. میدونستم محتوای هردو فحش و ناسزاست. اشکان: -K joone ashkan ro ham ghasam mikhori k b baba hichi nagofti…bebin yani ta chan rooz dor o baram aftabi nashi… با خنده نگام رو از گوشی گرفتم...بدبخت دو سال دیگه خدا رو شکر میکنی که من باعث رسیدن به آرزوهات شدم. نگار: -elahi 2ret begardaaaaaam...daram bal dar miaram…boos boos با خوشحالی گوشیمو توی کیفم انداختم و دویدم سمت ماشینم. همین که نگار از این مسئله خوشحال بود برام کافی بود.اشکان هم خو دلش دروازه اس.نگار هم مثه هر کسی به راحتی میتونه از توش عبور کنه. بیست دقیقه بعد جلوی شرکت دایی اینا رسیده بودم. نگار بیرون ایستاده بود اما خبری از اشکان نبود. - سلام آرام جون. خندیدم و گفتم: - سلام.خوشی...چی شده؟ با خوشحالی روی پاهاش چند بار پرید و گفت: - باباش پا پیش گذاشته...وای نبودی ببینی اشکان چقده خجالت کشید... ماشینو روشن کردم و گفتم: - خدا رو شکر.تورو هم دادیم رفت. نگار یه دفعه وا رفت.یعنی به کل کمباد شد. متعجب گفتم: - چیه؟یاد چی افتادی؟ سپس با خنده ادامه دادم: - نکنه میترسی از شوهر کردن؟ لبخندی زد و گفت: - نه...میدونی!آخه...از یه طرف مامان و بابای خودم و از یه طرف دیگه رفتار اشکان...یه جوری بود که انگار ناراحت شده. با آرامش گفتم: - اشکان تعجب کرده بود...تازه توی فکر بود که چجوری دوست دختراشو دست به سر کنه...در ضمن...اگه از تو خوشش نمیومد،غلط کرد این همه باهات بود. نگار متعجبانه گفت: - خاک به سرم تو از این حرفا هم بلد بودی؟ خندیدم و گفتم: - گاهی اوقات شکفته میشم. نگار خنده ای کرد و گفت: - خدا نسلت رو منقرض کنه... اخم مصنوعی کردم و گفتم: - دعا کن واسه خودت. جزومو محکم توی دستم گرفتم و داد زدم:- استاد شفق؟ پرهام ایستاد. بدو بدو دویدم پیشش.خیلی عادی منتظر بود تا حرفمو بزنم.نفس کوتاهی کردم و گفتم: - استاد گفته بودید اگه بخوایم میتونیم هم گروهیمونو عوض کنیم. خندید و گفت: - مگه شما با کی افتادین؟ با حرص گفتم: - آقای ارغوان... لبخندش جمع شد.سریع گفت: - میخواین عوضتون کنم؟ - بله. - حتما اینکارو میکنم - آخه گفته بودین دو طرف باید راضی باشن. اخم ریزی کرد و گفت: - راضی نمیشه؟ - نه. صدای سهیل از پشت سرم باعث شد بیشتر از قبل عصبی بشم... - آقای شفق ایشون اینقدر سختگیری میکنن که انگار خدای نکرده قراره بگیرمشون... یه لحظه خندم گرفت.اما پرهام اخمش خیلی غلیظ تر شد. - آقای ارغوان شما میتونید با آقای ریاحی باشید.و خانوم معین هم با خانوم سعیدی. اییییییییییییییییییی خانوم سعیدی...خواهر بسیجی دانشگاهمون بود.البته بسیجی بودن که بد نیست اما از اونا بود که ظاهر و باطنشون فرق میکرد و خلاصه چندش. ولی باز از سهیل بهتر بود. سهیل ابرواشو بالا داد و گفت: - استاد تورو خدا دست بردارید...آقای ریاحی؟وای خدایا من اصلا تحملشو هم ندارم...استاد من که مشکلی با خانوم معین ندارم... دستامو مشت کردم و گفتم: - اما من راحت نیستم با ایشون استاد... پرهام مصمم گفت: - اقای ارغوان،شما واسه ی من تکلیف تعیین نمیکنی.آقای ریاحی دانشجوی فعالیه و خیلی کمکتون میکنه. سهیل با اخم نگام کرد و گفت: - تو مشکلت چیه؟ دو قدم عقب رفتم و گفتم: - تو. عصبی خندید و گفت: - آخه غیر از یه تحقیق دادن که ما کاری با هم نداریم. پرهام هم به ما نزدیکتر شد و گفت: - جناب ارغوان، شما گویا متوجه نیستین؟ سهیل داشت عصبانی میشد. - استاد خیلی می بخشید،شما هم با رفتارتون یه کاری میکنید که من به خودم هم مشکوک شم... پرهام پوفی کرد و گفت: - خانوم معین،خودتون مشکلتونو حل کنین.اگه آقا رو راضی کردین،میتونین برین با خانوم سعیدی. - آخه استاد... ولی رفت و نزاشت حرف من به جایی برسه. با عصبانیت به سهیل نگاه کردم و گفتم: - خب تو چه مرگته؟ با تعجب گفت: - آرام... حرفشو بریدم و گفتم: - خانوم معین. دهنشو کج کرد و گفت: - خب خانوم معین...یه جزوه زپرتیه که یه هفته ای تحویلش میدیم.در ضمن فقط توی دانشگاه همو میبینیم.خوبه؟ خب راست میگه.مگه قراره چیکار کنیم؟فوقش یه هفته تحملش میکنم و بعد هم خلاص. - من با شما راحت نیستم. خندید و گفت: - میخوای نگار رو هم بیاری با خودت؟ اخم کردم و یه قدم بهش نزدیکترشدم وگفتم: - فکر کردی ازت میترسم؟ دستاشو بالا برد و گفت: - باشه باشه...پس تو میگی چیکار کنم که راحت باشی؟ نفس حبس شدمو بیرون دادم و گفتم: - فقط سعی کن روی اون تحقیق لعنتی تمرکز کنی.ببین دارم بهت میگما اگه جریان اونروز دوباره پیش بیاد که آبروم پیش شفق رفت...واقعا حالتو میگیرم. - قول میدم. ***موبایلمو زیر تخت پرت کردم و داد زدم: - ای درد بزنه توی اون جیگرت که کشتی منو...بِبُر صداتو دیگه... اما پی در پی زنگ میخورد. عصبی از جام بلند شدم و خم شدم تا از زیر تخت گوشیمو در بیارم. - بله بفرمایید؟ - سلام آرام خانوم. دندونامو رو هم ساییدم وگفتم: - خانوم معیییییین...علیک سلام... خندید و گفت: - ببخشید هی یادم میره... به ساعت نگاه کردم.7صبح بود. - سهیل تو احیانا خروس محلی که این موقع از خواب بیدار میشی؟ به تقلید از من گفت: - آقای ارغوان... - خیلی خب حالا... - گفتم دیگه امروز تا عصر شر اون تحقیق رو بکنیم. به تمسخر گفتم: - واسه تو که سر تا پا خیره... نزاشتم حرفی بزنه.سریع در ادامه ی جمله ام گفتم: - ساعت 10توی دانشگاه میبینمت.امروز تمومش میکنیم. - به نظرت تموم میشه؟ - البته اگه تو اون گوشی بی صاحابتو خاموش کنی. خندید و گفت: - اینقدر اذیتت میکنه؟ با چندش گفتم: - هیشکی اندازه ی تو حالمو به هم نمیزنه... حس کردم ناراحت شد.ناراحت بشه.به درک.حالا انگار چی هست... از همون دور دیدمش.کنار یه نیمکت ایستاده بود و دورش رو دخترا گرفته بودن.نمیدونم چرا هر وقت میدیدمش احساس چندش میکردم.نزدیکتر که شدم داد زدم:- آقای ارغوان تورو خدا اینقدر خودتونو روی اون تحقیق از بین نبرین...یه خورده هم به تفریحات بپردازین.با افتخار سرشو بالا گرفت.زِکی...این جدا فکر کرده خیلی کار کرده...وقتی روبروش ایستادم،رو به بقیه دخترا کرد و گفت:- بچه ها یه ساعت دیگه در خدمتتون هستم.این خانوم هم مثه شما مشکل دارن.رفع اشکال یکی یکی.و من متعجب تر از همیشه بهش زل زدم.وقتی همه با غیض و نوز رفتن گفتم:- میبینم که خوب خودتو با یه حرفم گم کردی...خندید و گفت:- من که همیشه میگم.حرفای تو در من تاثیر گذاره.- اوه.روی نیمکت نشستم و گفتم:- امروز هرطوری شده تمومش میکنیم.به ساعتش نگاه کرد و گفت:- بزاریمش فردا؟امروز نمیرسیم ها...بدون اینکه نگاش کنم گفتم:- نه.تا الان هم الکی طولش دادی.کار دوروز بود این تحقیق.نه یه هفته. ***
تحقیقمونو تحویل دادیم...با چه بدبختی ای.سهیل همکاری نمیکرد . موبایلش دیگه واسه من عذاب بود.زنگ که میخورد انگار خبر مرگ منو میاوردن...دوستاش هم ماشاءالله روده دراااااااااز...ولی با این همه درگیری ها و سختیا دادیمش رفت.پرهام زیاد از کارمون راضی نبود اما خب نمرشو داد.و من نفس راحتی از دست اون اعجوبه کشیدم.اگه توی زندگیم یه آدم مزخرف وجود داشت اون شخص بدون شک حتما سهیل بود.دختر بازِ بی شعورِ منحرفِ بی ادب...اما...از این اتفاق بد که بگذریم،اتفاقای قشنگ تری هم توی زندگیم افتاده که...اولیش اینکه:اشکان اون ناراحتیاش همه فیلم بودن و مثه خر از بودن با نگار خوشحاله.ولی حالا حالا نه قصد عقد و اینا دارن و نه نامزدی و این حرفا.ایشالله بعد از مهتاب نوبت اشکانه...البته دلیل بزرگش رفتن دایی و زندایی به مکه اس.خلاصه اینکه قراره اقدامات اصلی دوسه ماه دیگه باشه.مهتاب...اون که تکلیفش ازهمون اول معلوم بود.پایان درس=ازدواجدرسشو زودتر من و نگار تموم کرد و تا یه هفته دیگه هم اونو رد میکنیم.:)اما بزرگترین اتفاق ممکن:واسم عجیبه...هنوز بعد از یه ماه باورم نمیشه...اینکه چطور مهری جون توی همون چند برخورد از من خوشش میاد و با پیشنهاد کردن من به پسرش و موافقت اون...هروقت ازش میپرسم چرا این همه یه هویی،پیش قدم شد،میخنده و میگه:- تو از کجا میدونی بی فکر و یه هویی بود.همه مثه تو که حواسشون پی پاس کردن یه درس مثه استاتیک نیست.پرهام با اون چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت.از اون موجود اخموی مغرور،چنین قلب مهربون و صافی بعید بود.دایی هروقت منو میبینه یاد اون روز میندازم که چطور غصه میخوردم که همه یه کسی رو پیدا کردن و من تنهام.و میگه اون روز از ته دلش واسم دعا کرده...عجب دایی ای.به کل ازم سیر شده بود.صدای بوق ماشینش اومد.سریع از خونه زدم بیرون.تا توی ماشین نشستم گفت:- تو پشت در می ایستی تا ببینی من کی میام؟خندیدم و گفتم:- سلام.- سلام.- دیر اومدی...چند دقیقه اس توی حیاط نشستم...ماشینو به حرکت درآورد و گفت:- مامان مگه ول میکرد.هی میرفت و میومد و به تیپ من ایراد میگرفت...خندیدم و گفتم:- همون.یکی مثه مامانت و من باید تیپ تورو درست کنیم.وگرنه خودت که...ماشاءالله خدای سلیقه...اونم خندید و گفت:- دستت درد نکنه.پس این سلیقه در مورد تو هم درسته دیگه...اخم ریزی کردموگفتم:- اگه یه بار توی زندگیت کار درست کردی،شک نکن انتخاب منه.- اوه چه خودشیفته.خندیدم و حرفی نزدم.چقدر زندگی به نظرم قشنگ میومد...با پرهام بودن تموم چیزی بود که من میخواستم.پرهام قرار بود بره فرانسه. و این چیزی بود که با به یاد آوردنش تموم دردای دنیا آوار میشد روم.دو سال خیلی بود.خیلی...واقعا نمیدونستم چطور میخوام سر کنم...هنوز یه ماه از بودنش در کنارم نگذشته،باید دوسال دوریشو تحمل میکردم.امکان رفتنم باهاش هم نبود.از یه طرف دو ماه باقیمونده دانشگام،و از یه طرف هم مامانم.پرهام ماشین رو کناری پارک کرد و گفت:- توی فکری...آهی کشیدم و گفتم:- دارم فکر میکنم توی این دوسال چیکارا که نمیتونم بکنم...اون خندید و من ادامه دادم:- یه سفر با مامانیم میرم شمال...بعدش با خالم و داییم میریم کلی میگردیم...وای که چقد بدون بعضیا حال میده.ابرواشو بالا داد و گفت:- اوه اوه...خوش به حالتون...و وقتی لب و لوچه ی آویزونم رو دید گفت:- آرام،بهت میگم بیا عقد کنیم با خودم میبرمت،میگی نه...خو چیکار کنم دیگه؟هرچی میگم تو بغض کرده میشینی و میگی نه.- من نمیتونم که مامانمو دوسال تنها بزارم.تازه شم، من واقعا آمادگی شو ندارم.اهی کشید و گفت:- میگی چیکار کنم؟- نمیشه حالا دوسال نباشه؟خوان میگل عرض شیش ماه تخصص چشم پزشکیشو گرفت و بهترین توی دنیا شد،اونوقت آقای ما میخواد چارتا خط کج و معوج یاد بگیره و هیچ جای دنیا رو هم بش نمیدن،میخواد دوسال بمونه.از خنده لپاش قرمز شده بود.وای چقد شبیه دخترا میشد.خودم هم خندم گرفته بود...خندمو جمع کردم و گفتم:- جک که نمیگم...الان باید بشینی به حال خودت و شغلت افسوس بخوری...ما رو باش که نشستیم ایشون نون شبمون رو با این خونه کشیدنا بده.پرهام آروم به شونم کوبید و گفت:- خیلی دلت میخواست به اون خواستگار دکترت شوهر میکردی...خندیدمو گفتم:- کوفت...اگه خواستگار دکتر نداشتم،صد تا مهندس از تو بهترون بود...واسه تو هم چون استادم بودی و نمره استاتیک لازم بودم...و خندیدم...این یه هفته چقدر مقابل حرفام کوتاه میومد...شاید میخواد این دوسال تنهاییم چارتا خاطره خوش داشته باشم...اه چقدر اون لحظه ها اذیتم میکنن...ای کاش میشد با تموم وجودم داد بزنم:«پرهام نرو» چمدون بزرگی رو دنبال خودم می کشیدم.چقدر سنگین بود.کمرم داشت دولا میشد.پرهام با خنده گفت: - آرام جان،خودم میبرمش...تورو خدا ولش کن...سنگینه. کمرمو صاف کردم و گفتم: - لازم نکرده.من نمیدونم چی ریختی توی این که اینقدر سنگینه.اسباب بازیاتن؟ با خنده گفت: - نه.به قول تو خونه کشیامن. لبخندمو جمع کردم. نمیدونم چرا دلم میخواست بفهمه ناراحتم.و میدونستم که فهمیده... یه نگاه بهش کردم و گفتم: - پیمان کی بهت ملحق میشه؟ - دوسال دیگه. با تعجب گفتم: - مگه دیروز نگفتی اونم ردیف میکنه باهات میاد... - قرارمون عوض شد. پوزخندی زدم و گفتم: - باز خوب پیمان عقلش کار میکنه...تورو خدا بگو این چیزای که قراره یاد بگیری مثلا میخواد به چه دردت بخوره؟این همه مهندس توی مملکت ما همه شون دوسال میرن دوره؟ لبخندی زد و هیچی نگفت.داشتم دیگه از حرص می مردم... روی یه صندلی نشستم.یه ساعت دیگه پروازش بود.اووووووف...این یه ساعت چه بد میخواد برام بگذره. پرهام بالای سرم ایستاد و گفت: - چیزی میخوری بگیرم برات؟ - نه بابا.بیا بشین یه خورده باهات حرف بزنم. سریع کنارم نشست. - پرهام نمیشه زودتر کاراتو جمع و جور کنی و یه ساله تمومش کنی؟ خندیدو گفت: - دوباره اومدیم روی خونه ی اول. اهی کشیدم و سرمو روی چمدون بلندش گذاشتم. مردم شوهر میکنن من هم شوهر میکنم...خاک تو سر زندگی ما...هنوز حلقه مو دستم نکردم،آقا میخواد بره در جستجوی علم. پرهام گفت: - همش تقصیر توئه. طلبکارانه سرمو بالا آوردم و گفتم: - چیش تقصیر منه؟اینکه تو میخوای بگی آره منم خارج رفته ام؟ بدون اینکه حتی لبخندی بزنه گفت: - تو راضی نمیشی عقد کنیم.بالاخره یه روزی از مادرت جدا میشی.قرار نیست که تا آخر عمرت... میون حرفش پریدم و گفتم: - یه ساعت دوساعت که راه نیس...اون سر دنیاست... حس کردم داره عصبانی میشه... - آرام تو دیگه زیادی لوسی...هرچی میشه مامانم مامانم میکنی... اخمی کردم و گفتم: - چون تنهاست.یه روز تنهاش بزارم فکر بابام نابودش میکنه... نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه...باشه... از جام بلند شدم و گفتم: - میرم یه چیزی بگیرم بخورم.گرسنه ام.تو چیزی میخوای؟ یه خورده نگام کرد و گفت: - بشین خودم میرم میگیرم برات. یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم بود.داشتم دیوونه میشدم. - نه میخوام یه خورده بگردم این اطراف. سریع رفتم سمت بوفه. یادم رفته بود چی میخواستم...من که گرسنه ام نبود. همه ی فکرم پیش پرهام بود...پیش اون دوسالی که نمیتونم ببینمش... آروم از توی صف جدا شدم و رفتم سمت در خروجی... چرا اینقدر زود میره...همش فکر میکردم حداقل مدتش کم میشه...نه دو سال. یه گوشه ی دنج پیدا کردم.هیچ کس نبود.فقط من بودم و آسمون خدا. سرمو روی زانوام گذاشتم و به بغضم اجازه دادم روون شه. چرا گفتم باهاش نمیرم؟اصلا من میخوام برم...ولی مامانیم...نمیشه تنهاش بزارم.اگه پرهام بره چی میشه؟وای دیوونه میشم از دوریش. یاد تموم لحظه های خوبمون افتادم... مسخره بازیاش...قهر کردناش...لوس شدناش... یاد سخت گیریاش توی دانشگاه...یاد پنچر کردن ماشینش...یاد اخراج شدنم... یاد رویاهای با اون بودنم. یاد رسیدن به رویاهام... یاد رفتنش...یاد تنهایی هایی که انتظارمو میکشه... وای من دیوونه میشم آخرش... حس کردم سایه بزرگی بالای سرم ایستاده. زیرچشمی نگاه کردم.پرهام بود.اشکامو پاک کردم و سریع بلند شدم. چه ضایع...گریه کردنامو هم دید... نگاش کردم.چشاش پر بغض بود.مرد که گریه نمیکنه.خودتو جمع کن پسر. میون گریه خندیدم و گفتم: - پرهامی میخوای برات آبنبات بگیرم؟ حس کردم اصلا صدامو نمیشنوه. دستای گرمشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت: - همش تقصیر توئه... حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم که به خاطر مامانیم نمیتونم برم.تنها چیزی که اون موقع میفهمیدم آغوش گرمش بود و اشکای داغ من روی شونش. چطوری دلش میومد بره؟چطوری میزارم بره؟ چطوری تحمل کنم؟...چقدر سخت بدستش آوردم...چه آسون دارم از دستش میدم... از دستش میدم؟ مگه قراره بره و برنگرده؟ مگه قراره تنها شم؟ چرا این فکرا توی سرمه؟ چرا فکر میکنم تنها میشم...چرا فکر میکنم از دستش میدم؟ یه حسی داره زجرم میده...حس ترک کردنش...نمیخوام...من نمیخوام بره.نمیدونم چرا یه چیزی توی اعماق وجودم هی داد میزنه و میگه نزار بره...اگه بره دیگه از دستش میدی...پرهام حس و حالمو عوض کن... منو از خودش جدا کرد...اه...بی ذوق. این همه فیلم هندی نگا کردی واسه چی؟ اشکامو پاک کرد و گفت: - آرام هیچ وقت جلوی من گریه نکن خب... از لجش زور زدم تا بیشتر اشکام بیان.خندید و گفت: - لوس... منم خندیدم...طفلی چه گناهی کرده که باید آخرین چیزی که از من یادشه لجبازی و اخم و تخم باشه... - پرهام وقتی اومدی...وقتی اومدی سوغاتی یه عالمه میخوام.خونه کشیدناتو هم نزار که جا زیاد بگیره.همش واسه من سوغات بیار. خنده ی بلندی کرد و گفت: - هر هفته میرم و یه چیز میگیرم برات.خوبه؟ کمی فکر کردم و گفتم: - فکر کنم کافی باشه... یه دستشو توی جیب کت اسپرت خوجلش کرد و گفت: - دیگه سفارشی نیس؟ سرمو خاروندم و گفتم: - خب اگه تونستی مواظب خودت هم باش. و خنده هاش بود که بغض منو دو چندان میکرد. کلیدای ماشینش رو توی دستم گذاشت و گفت: - پیش تو باشه بهتره.فقط داغونش نکنی مثه ماشین مامان زهرا. کلیدا رو توی دستم فشار دادم و گفتم: - مثه چشام مراقبشم. با محبت گفت: - اگه تونستی مواظب خودت هم باش... دیگه داشت اون اشک سیلابی سرازیر میشد که صدای نگار اومد: - وای بمیرم واسه این دو کفتر عاشق... پشت سرمو نگاه کردم.مامان و مامان مهری و اشکان و نگار...دایی اینا که مکه بودن. مامان مهری گونمو بوسید و گفت: - عزیزم زیاد نگران نباش.همش دوساله...باور کن بابای پرهام،شیش ماه کار بود و شیش ماه رِست.دیگه فکر کن من چی میکشیدم... مامان مهری هم اونطرفم ایستاد و گفت: - مثه برق و باد میگذره و تو هیچی نمی فهمی... اشکان دستشو دور گردن پرهام انداخت و گفت: - ناسلامتی مسافر اینه .شما به آرام دلداری میدین؟پرهام بمیرم واسه غریبیت. و چند بار پرهامو بوسید. از خنده بغضم یادم رفته بود. نزدیک نیم ساعت دیگه پرهام بای بای و من افسرده... نگار زیر گوشم گفت: - تا جایی که تونستم لفتش دادم دیر بیایم...باور کن دیگه کاری از دست من ساخته نبود... خندیدم و گفتم: - نه بابا.خوب اومدین...دیگه داشتم میزدم توی فاز گریه... به مسخره گفت: - نه که گریه نکردی...چشاشو نیگا...انگار نگارش مرده... - خدا نکنه. اشکان روی شونم زد و گفت: - شوهرت داره میره اونور دنیا،اونوخ نشستی با این بگو و بخند میکنی؟ خندیدم و گفتم: - تو میگی چیکار کنم؟دیگه اشکم نمیاد. خندید و آروم گفت: - پرهام که داره میره.نگار رو هم دک میکنیم،فردا میریم مهمونی... پرهام آروم زد پس گردنش و گفت: - نبینم از این غلطا بکنی ها... اشکان گردنشو مالید و با تعجب گفت: - چه گوشایی داره...وای... با خنده نگاه پرهام کردم.چه نگاهش قشنگه...چقدر این نگاهو دوس دارم...به قول یه خواننده دنیا رو بی چشمات نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه دروغ محضه... و فقط نگاه پرهام بود که من هر لحظه بیشتر در اون غرق میشدم. پای پنجره نشستم،کوچه خاکستری باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه،کوچه دلتنگ توئه دلم گرفته...دوباره هوای تورو داره چشمای خیسم واسه دیدنت بی قراره این راه دور هم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تورو داره... (امین رستمی/دلم گرفته) از پنجره ی کلاس به بیرون زل زده بودم... این همون کلاسی بود که می مردم براش... واسه خودش...پنجره اش...استادش... یه ماهی میشد که پرهام رفته بود.ظاهرا خیلی هم راضی به نظر می رسید و کارش خوب پیش میرفت... منم تا یکی دو ماه دیگه این دانشگاه دردسر رو تموم میکنم و راحت میشم. یه چیزی محکم توی کمرم خورد. آخ بلندی گفتم و پشت سرمو نگاه کردم. مریم بود. در حالی که میخندید گفت: - به خدا نگار گفت با کیف بزنم توی کمرت... دندون قروچه ای کردم و به نگار که اونطرف تر ایستاده بود نگاه کردم. کلاس خالی بود واسه همین داد کشیدم: - خو بی شرف نمیگی کمرم میشکنه...اَه. نگار و مریم یه جوری با تعجب نگام میکردن... آهی کشیدم و رومو برگردوندم به طرف پنجره. مریم جلوتر اومد و گفت: - الهی هلاکت شم...یه ماهه رفته و تو اینجوری شدی،بعد دوسال فکر کنم دیگه... لبخند تلخی زدم و گفتم: - اِی مریم...به خیال خودم میخواستم شوهر کنم... نگار خندید و گفت: - بین ما چهار نفر فقط آرام از شوهر شانس نیاورد... با پرخاش گفتم: - مگه پرهام چشه؟ نگار روی میز نشست و گفت: - منظورم اینه که حداقلش اول زندگی ولمون نکردن برن.اشکان که ور دل خودمه.کامی هم که همواره در دید مهتاب قرار داره...شهاب هم که... به مریم نگاه کرد و خندید: - شهاب هم که فعلا توی دانشگاه جلو چشه مریمه... با به یاد آوردن شهاب سریع از توی پنجره پایین پریدم.شهاب بعد از آقای چندش(سهیل)جز دختر کش ترین پسرای دانشگاه بود...ایییییییییییییی سهیل...حیف اون قیافه که خدا داده بهش... طرف مریم رفتم و گفتم: - مامانتینا راضین؟ مریم گونه هاش قرمز شده بود...وای چه خجالتی. - آره بابا راضین... نگار دستشو توی هوا تکون داد و گفت: - چشونه راضی نباشن؟کار خوب نداره که داره...خونه و ماشین نداره که داره.قیافه نداره که قربونش بره چشم همه رو کور کرده...دیگه چی میخوان؟ زدم زیر خنده و گفتم: - اخلاق مخلاق هم فـــــرت... - دقیقا. توی همین حین بود که گوشیم دینگ دینگش بلند شد. سریع از توی جیبم کشیدمش بیرون. دستمو روی قلبم گذاشتم و جیغ کشیدم: - نیکی پرهـــامه... - الو پرهام؟ صداش تموم سیستم های بدنمو به هم ریخت. - سلام آرام...چطوری؟ به انتهای کلاس رفتم و گفتم: - خوبم.تو خوبی؟ - تو خوب باشی منم خوبم. خندیدم و گفتم: - از اون حــرفا بودا... اونم خندید و گفت: - نمیدونم چرا اصلا بهم نمیاد حرفای قشنگ قشنگ بزنم... روی دورترین صندلی از نگار و مریم نشستم و گفتم: - یاد میگیری. خنده ای کرد و گفت: - کجایی الان؟ - دانشگاه... - اِ...من الان توی خونه بیکار نشستم و از بی حوصلگی اعصابم ریخته به هم... به مسخره گفتم: - اِ؟پس خونه هاتو کی میکشه؟هی برم برم میکردی واسه چی بود؟ خندید و هیچی نگفت. - پرهام ،شهاب تاج بود...یادته؟ - همون که...همون که واسه تحقیق با دوستت افتاد؟ - آره همون. - خب؟ خندیدم و گفتم: - به مریم پیشنهاد ازدواج داده... - جدی؟باور نمیکنی به چه بدبختی راضی شدن با هم واسه تحقیق بیفتن... - مثه من و سهیل. - منظورت ارغوانه دیگه؟ حس کردم ناراحت شده یه خورده...خب این چه میدونست من با مردم زود گرم میگیرم و همه ی پسرا رو به اسم کوچیک صدا میزنم؟ در کلاس باز شد و من زل زدم به در. پرهام جدیدا خیلی روی سهیل حساس شده بود.هروقت زنگ میزد و من دانشگاه بودم هی یه جوری در لفافه از اون خبر میگرفت...خب به هر حال دیده بود که سهیل چقدر به پر و پام میپیچه... - آرام هنوز پشت خطی؟ با دیدن سهیل که سرشو از در تو آورده بود و با نگار حرف میزد سریع گفتم: - آره پشت خطم.پرهام من بعدا باهات تماس میگیرم. سهیل نگاش بهم افتاد.لبخندی از اون لبخندای هــــیزیش زد و گفت: - به به اینکه معین خودمونه...کِی اومدی ندیدمت؟ واااااااااااااااای تف به ریختت سهیل.پرهام پشت خطه... - ارغوان بود ارام؟ سریع گفتم: - نه نه شهابه...پرهام کلاسم شروع شده...بعدا باهات تماس میگیرم.مواظب خودت باش. - باشه باشه چقد هولی...تو هم مواظب خودت باش.خداحافظ. - خداحافظ. سریع گوشیمو توی جیبم انداختم و گفتم: - نگار بریم دیگه. سهیل توی چارچوب در ایستاد و راهمو سد کرد. - چته سهیل؟ - هیچی. عصبی گفتم: - پس بکش کنار میخوام رد شم. خندید و گفت: - میبینم که رنگ و رو عوض کردی...خبریه؟ منظورش رنگ موهام بود.نمیدونستم قهوه ای شدنشون اینقدر تغییرات درم بوجود میاره. نگار به جای من گفت: - دیر اومدی شوهرش دادیم. سهیل مات موند. مریم آروم سهیل رو هل داد و گفت: - بابا گمشو اونور چندش...زورتون به این عملی هم نمیره؟ پیش خودم گفتم سهیل نابودش میکنه اما همونطور مات بهم زل زده بود. دنبال مریم و نگار رفتم.همین که چند قدم دور شدم سهیل داد زد: - وایسا بینم... نایستادم. محکم کیفمو کشید و گفت: - تو چیکار کردی؟ صداش خیلی داشت بلند میشد.چند نفر زل زده بودن به ما.تقصیر خودمه به کسی نگفتم با پرهام قراره ازواج کنم و الان باید مزاحمت های سهیل رو تحمل کنم. - آقای ارغوان احترام خودتونو نگه دارین.منم بلدم داد بزنم و هوار بکشم.در ضمن به شما اصلا ربطی نداره من چیکار میکنم. یه قدم جلوتر اومد و گفت: - خب حالا این پسر خوشبخت کی هست؟ پوزخندی زدم و گفتم: - مطمئن باش آدم تر از توئه. ابروواشو توی هم برد و گفت: - مبارکه. میخواست حرف بزنه اما نذاشتم. دویدم سمت در خروجی تا به نگار و مریم برسم.نگار نگران پرسید: - چی میگفت اون بی شرف؟ مریم به جای من گفت: - معلومه...طبق معمول اذیتش کرده...بدویین بریم شهاب منتظره بیرون. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که رسیدیم خونه ی مریم اینا.یه خونه ی تقریبا میشه گفت خیلـــــی بزرگ با یه باغ بزرگتر. ای جون.حال میده اینجا عروسی بگیری. از دور مریم رو دیدم که با لباس آبیش مدام اینطرف و اونطرف میرفت. نیگاش کن.لنگه ی نگاره.انگار اومده عروسی مثلا پسرخالش.بچه خو بشین یه گوشه... خندیدم و به نگار گفتم: - نگاش کن تورو خدا...بیا بگیم دوستای شهابیم نه مریم. نگار هم خندید و گفت: - بچه سرخوشه.فکر نمیکرد یکی مثه شهاب تاج بیاد بگیرش... خیلی از بچه های دانشگاه نیومده بودن و بیشتر غریبه بودن واسمون. واسه مریم که کنار شهاب بود دست بلند کردم و از دور سلام کردم.میدونستم خودش الان بدو بدو میاد. محکم بغلم کرد و گفت: - دیر اومدین...مهتاب کو؟ به زور از بغلم بیرون کشیدمش و گفتم: - مهتاب رفته بود خونه خاله کامیارینا. در حینی که نگارو بغل میکرد گفت: - اشکان هم که نیومده... نگار گفت: - اشکان هم یه ساعت دیگه میاد...کار داشت.واااااای مریم ولم کن دیگه. مریم با خنده از بغل نگار جدا شد و گفت: - بابا خیر سرم ذوق کردم. آروم پشت کمرش زدم و گفتم: - خو دیگه برو برس به شهابت.میترسم از چنگت درش بیارن. مریم با حرص گفت: - نیم ساعته هی دارم از دورش دخترا رو جمع میکنم.باورت میشه دوست دختراشو هم دعوت کرده؟ نگار خندید و گفت: - مثه اشکانه دیگه.نترس درست میشه. وقتی مریم رفت گفتم: - نمیدونم چرا حس میکنم مریم حیفه... نگار آهی کشید و گفت: - نه بابا.شهاب هم بچه خوبیه. - ای کاش با پیمان آشناش میکردم. - ایشالله که خوشبخت میشه. صدای آشنایی توی گوشم پیچید: - به به.خانوم معین.فکر نمیکردم تنها بیای...آقاتون افتخار نمیدن؟؟؟ نمیدونم چرا صداش اعصابمو به هم میریخت.بدون اینکه نگاش کنم گفتم: - آقای ارغوان میبینم که خواب و خوراک ندارین از کنجکاوی...ایشالله واسه عروسی ایشون رو می بینین. سهیل خندید و گفت: - خوبه.خب خوش بحالت.دست راستت روی سر ما. نگار با خنده گفت: - کدوم خری میاد زن این میشه... سهیل اخمی کرد و گفت: - شماها که خودتون از خداتون بود.یکی مثه خودتون. به نظرم حرفای سهیل بی نهایت مسخره میومد.بابا برو گمشو اونور توهم... - نگار بریم پیش بچه ها بشینیم. - بریم. سهیل ازت متنفرم.متنفرم... مریم روی یه صندلی کنار ما نشست و گفت: - چی میگفت اون عملی؟ با حرص گفتم: - تورو خدا این دیگه کیه که دعوتش میکنین؟اَه.شوهرت هم با این دوستاش... مریم آهی کشید و گفت: - به جون مامانم منم خبر نداشتم.همین الان دیدمش...توجه کردی چقدر خورده؟چشاش یه جوری میشه که آدم میترسه. بی حوصله گفتم: - من که اصن ریختشو ندیدم... اصلا حوصله بحث در مورد سهیل رو نداشتم.از جام بلند شدم و گفتم: - من میرم یه زنگ بزنم پرهام.همین دور و برام. راهی که به سمت انتهای باغ میرفت رو پیش گرفتم. یه بوق...دو بوق...پرهام بردار دیگه پکیدم از دلتنگی. - الو؟ یه انرژی عظیمی توی وجودم وارد شد. با ذوق گفتم: - سلام پرهام.خوبی؟ اونم ذوق مرگ شده بود.چه قدر دلم واسه صداش تنگ شده بود... - سلام آرامم.ممنون تو خوبی؟چه جالب الان توی فکرت بودم که زنگ زدی. خندیدم و چیزی نگفتم. - رفتی مراسم شهابینا؟شلوغه دور و برت. - آره نامزدی مریم ایناییم.جات خالی...بچه ها همه هستن. - خوش بگذره. با شیطنت گفتم: - الان دلت میخواست اینجا باشی نه؟نترس ایشالله روز عروسی خودت همه رو میبینی. خندید و گفت: - ایشاللـــــه. - نه مثه اینکه خیلی عجله داری هان؟ - یه چیزی از عجله اونور تر. و خندید. چقدر باغ تاریک بود...پیش خودم گفتم تا نزدیکی اون درخت بزرگه(نزدیک بیست قدم فاصله)میرم و برمیگردم. - آره جون خودت.اگه خیلی عجله داشتی که ول نمیکردی بری دوسال ولایت غریب. - همش تقصیر توئه. مثل همیشه با شنیدن این حرفش جوش آوردم و گفتم: - تقصیر من؟وای این باز شروع کرد. - بسه بسه باز جوش نیار.حوصله ناز کشیدناتو ندارم. و مثه همیشه خنده ای کرد.الهی بگردم آقامون چقدر خوش خنده اس. منم خندیدم و گفتم: - خب دیگه میخوام برم پیش بچه ها.به عموت بگو از طرف من ببوست. سوت کشداری گشید و گفت: - نه میبینم خانومم راه افتاده.حالا چرا عمو؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم: - ما هنوز به هم محرم نیستیم. یه صداهای عجیبی از ته باغ میومد. سریع گفتم: - پرهام پرهام بچه ها صدام میزنن.مواظب خودت خیلی باش. - باشه.تو هم همینطور.سلام برسون. - خدافظ. - خداحافظ. گوشیمو انداختم توی جیبم و آروم سر جام ایستادم و گوش دادم به صداها. یه چیزی شبیه ناله بود...نمیدونم انگار کسی با خودش حرف میزد. از فکر اینکه کسی در نزدیکی من باشه تنم مور مور شد و با یه حرکت سریع برگشتم و دویدم سمت بچه ها. هنوز نزدیک سه قدم هم دور نشده بودم که یه چیزی با شدت خورد توی سرم. اونقدر یه هویی خورد توی سرم و من پخش زمین شدم که حتی فرصت نکردم جیغ بکشم. صورتم روی زمین افتاده بود.این یعنی دارم بیهوش میشم...خدایا چرا چشام هی تار میشه؟یعنی به گیجگاهم زده...عوضی... آخرین چیزی که یادم میاد تصویر گنگی از چهره ی سهیل با اون لبخندای هیزِ کثافتش بود وقتی تونستم چشمامو باز کنم،هیچ چیزی جلوی چشام نمیومد.اونقدر تاریک بود که نفسم درنمیومد.اما بعد چند لحظه که عادت کردم به اون تاریکی،به سختی فهمیدم جایی هستم غیر از باغ. یعنی چی شده؟ سهیل اونجا چیکار میکرد؟ نکنه... وای خدایا تورو خدا نه...وای پرهام به دادم برس. توی افکارم می غلتیدم که یه هو چراغ روشن شد. محکم چشامو بستم که صدای عوضیش بلند شد. - بّ...به به...خانوم معین... چرا صداش میلرزید؟یا امام زمان این مست مسته... چشامو باز کردم و بهش زل زدم. یه بطری که کاملا واضح بود مشروبه دستش بود و داشت قلپ قلپ میزد بالا. اشکام بی وقفه میچکید...سهیل چیکارم داشت؟ عصبی داد زدم: - نه میبینم اون روی کثیف خودتو هم به نمایش گذاشتی سهیل خان.آدم ربایی هم که جز ویژگیای قشنگت شد... خندید.از اون خنده ها که باهاش اوضاعتو قمر در عقرب میدیدی...آرام دعا کن یکی سر برسه. با صدایی که بیان گر مستی بیش از حدش بود گفت: - این که چیزی نیست...کارای بهتر از اینم بلدم. دستام باز بود...به هیچی بسته نبودم.یه نگاه به در کردم.مطمئنا اینقدر توی حال خودش بود که یادش رفته باشه درو قفل کنه. زیر لب گفتم: - بی شرف عوضی...از همون اول میدونستم چه سیرت پلیدی داری... سرشو جلو آورد و گفت: - چی نشنیدم... اتاق خالی بود.هیچی نبود که حداقل باش بزنم توی سر عنترش. از جام بلند شدم که گفت: - بشین بشین... آروم آروم سمتش رفتم.باید یه خورده نرم میشد تا بتونم در رم. با لحن آرومی گفتم: - سهیل بیا درست و حسابی با هم حرف بزنیم. پوزخندی زد و گفت: - درست حسابی؟با تو؟ فاصلمو باهاش حفظ کردم و گفتم: - آره...قول میدم به حرفات گوش کنم...سهیل میدونم دوستم داری...باور کن میدونم... دستش شل شد و بطری خالی روی زمین افتاد. و من ادامه دادم: - منم دوستت داشتم...اما تو بد میشدی...همه میگن تو بدی. روی دو زانو نشست و با بغض گفت: - به جون مامانم بد نیستم...دروغ میگن... یه کم دیگه نزدیکتر شدم و گفتم: - اگه بزاری برم قول میدم قبول کنم بیای خواستگاریم... یه هو براق شد طرفم. - ساکت شو بشین.کجا بری؟ قلبم ریخت.یا ابالفضل خودت برس به دادم...این چی میخواد اخه؟ با گریه گفتم: - سهیل... اونقدر نرم و التماسی گفتم که بچه وا رفت. به دیوار پشت سرش تکیه داد وگفت: - آرزوم بود اینجوری صدام کنی... سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم. - تو مال من بودی آرام...نه مال یکی دیگه. حس کردم داره از حال میره. آروم آروم خودمو سمت در کشیدم.باید یه جوری اول از شر سهیل خلاص میشدم که راحت بزنم بیرون. پس راهمو کج کردم و با ترس به طرف سهیل رفتم. نشسته بود روی زمین. پیش خودم نقشه کشیدم.چنگش بزنم؟موهاشو بکشم؟با دندون بازوشو گاز بگیرم؟ روبروش روی دوزانو افتادم و گفتم: - سهیل تو که نمیخوای منو اذیت کنی؟ چند لحظه فقط نگام کرد.یه هو محکم بغلم کرد و گفت: - نه...معلومه که نه. وای خدایا انتظار اینو نداشتم...خدایا تورو خدا یه راهی واسم قرار بده. با تمام وجودم،با تموم توانی که توی تنم بود،چنان گازی به گردنش زدم که فکر کنم نصف گوشتش کند.حتی طعم خون توی دهنم پیچید. فرصت ندادم کاری کنه و سریع پریدم طرف در. با سرعت درو باز کردم و بی توجه به داد و فریاد های بلندش از پله ها رفتم پایین. اینجا کجا بود؟خونه ی مریم اینا که نیست. بالاخره هرجا باشه یه در خروجی داره.نداره؟ پیداش کردم. یه در چوبی... نور امیدی توی وجودم درخشید... محکم دستگیره در رو فشار دادم. باز نشد. جیغ کشیدم و محکمتر دستگیره رو تاب دادم.اما باز نشد. به طرف پنجره ها رفتم.سهیل داشت از روی پله ها میومد پایین. پنجره رو باز کردم.واااااااااااااااای...ع ین قفس بسته بود...حتی اگه دور کمرم بیست سانتی هم بود از توش رد نمیشدم... یه چیزی محکم دستمو گرفت. با تموم وجودم جیغ زدم: - سهیل تورو خدا ولم کن. اون زمان همه چی توی سرم اومد.حتی فکر اینکه سهیل رو بکشم. سهیل با نفرت چنان خوابوند توی گوشم که یه ملق خوردم و پرت شدم روی زمین. به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود از هوش رفتم... وقتی دوباره چشامو باز کردم توی همون اتاق قبلیه بودم. چند لحظه مات و مبهوت که اینجا کجاست... ازبه یاد آوردن سهیل و سیلی محکمش،با صدای بلند زدم زیر گریه. در اتاق باز بود. هوا هنوز تاریک و روشن بود. با عجله پایین اومدم و به طرف در خروجی رفتم... باز بود. خدایا یعنی چی شده؟من چرا هیچی یادم نمیاد؟خدایا توروخدا نه... وقتی از در خارج شدم ماشین سهیل رو دیدم. چوب بزرگی که گوشه ی در بود رو برداشتم. داشتم می مردم از بدن درد. من هنوز نمیدونم چیزی شده یا نه...سهیل یعنی مرگت رو باور کن. بی وقفه اشکام میچکید و من مثه قاتلا دنبال اثری از سهیل بودم. آخر سر دیدمش...پشت یه درخت نه چندان بزرگ. حواسش به من نبود. همین که چوب رو بالا بردم تا روش فرود بیام، با عجله از جاش پرید و گفت: - صبر کن تورو خدا صبر کن... جیغ کشید مو گفتم: - سهیل میکشمت...بی شرف عوضی بی ناموس...تو چیکار کردی سهیل؟چیکار کردی؟ اونم اشکاش تموم صورتشو خیس کرده بود.به دیوار چسبید و گفت: - به خدا بهت میگم...به خدا میگم.فقط اون چوب رو بزار کنار... داد زدم: - خفه شو... و چند تا فحش ناجور بهش دادم... داشتم منفجر میشدم از فرط عصبانیت...سهیل تورو خدا بگو چیکار کردی. چوب رو بالا بردم و گفتم: - سهیل به جون مامانیم اگه نگی دیشب چی شد با همین خورد و خاک شیرت میکنم... با ترس گفت: - من که گفتم میگم...فقط تو آروم باش. هیچی نگفتم و اشکامو پاک کردم.بعد چند لحظه نطقش باز شد: - دیشب مست بودم...طوری که خودمم درست یادم نمیاد...وقتی توی باغ با چوب زدم توی سرت نمیدونستم چرا اینکارو کردم... من گریه هام بیشتر شد و اون مرتب چنگ میزد توی موهاش...عصبی بود. - از در پشتی آوردمت بیرون.انداختمت توی ماشین...موبایلت از بس زنگ خورد پدرمو درآورد...عصبی شدم...فکر کردم نامزدته...عصبی شدم آرام...مست بودم به خدا...نمیفهمیدم چیکار میکنم. با ناباوری بهش زل زدم. - وقتی به هوش اومدی میخواستی فرار کنی...نمیخواستم بزارم بری...به خدا نمیخواستم کاری کنم...تو نامزد داری... با تموم وجودم داد زدم: - پس چرا دزدیدی منو؟ میون هق هقاش گفت: - به خدا نمیدونم...حالم خوش نبود... با صدایی لرزون گفتم: - تو کاری کردی سهیل؟ فقط گریه میکرد.با چوب محکم توی کمرش زدم و داد زدم: - دِ بنال لعنتی... هنوز ته دلم میگفتم هیچی نشده...هیچی نیس...اما درمیان بهت و حیرت من سرشو تکون داد... دستم شل شد و چوب از دستم افتاد. با ناباوری گفتم: - سهیل چرا؟؟؟؟؟ وقتی فقط زل میزد بهم و گریه میکرد عصبی میشدم. اونقدر عصبانی بودم که در جا بکشمش... از جام بلند شدم و تا جایی که تونستم با چوب زدمش...اونقدر که بیهوش افتاد یه گوشه...جالبه حتی مقاومت هم نکرد... همش حس میکردم خوابه...شاید یه شوخی... آخه چطور یه شبه زندگیم رفت باد هوا؟ توی خیابون قدمای زیک زاکی برمیداشتم و اصلا توی حال و هوای خودم نبودم... سهیل چیکار کرده بود؟ چرا نمیتونم هضمش کنم؟ سهیل...کسی که یه عمر ازش متنفر بودم...به من دست درازی کرده و من حالا باید چیکار کنم؟ وقتی جلوی رومو دیدم،متوجه شدم خونه نگاریناس... تموم وجودم تهی شد...یه لحظه هیچی نفهمیدم و برای چندمین بار بیهوش شدم. سهیل بود که به طرفم میومد.لباس دامادی تنش بود...میومد طرف من اما من لباس سیاه تنم بود...از اونطرف پرهام میاد.اخماش تو همه...اما سهیل میخنده...من گریه میکنم...دست مامانمو میگیرم..مامان من با سهیل نمیرم مامان...به زور میبرم...دستمو میکشه و میخنده.پرهام بهم میگه:همش تقصیر توبود...پرهام اخم میکنه...چشام تار میبینه...سهیل منو دنبال خودش میکشه...مامان روشو ازم برمیگردونه...قهر کرده.گریه میکنم...گریه میکنم...با ضربه هایی که محکم به صورتم نواخته میشد بلند شدم.یعنی پریدم.اولین چیزی که جلوی چشام اومد نگار بود که اشکاش روون بود.محکم بغلم کرد و گفت:- الهی فدات بشم چی شده؟چرا بیهوش شده بودی؟چرا توی خواب گریه میکنی؟آرام؟آرام؟بغض کرده بودم...بگم چی؟بگم دیشب چه غلطی کردم؟بگم چه بلایی سرم اومده؟بگم دنیامو دادم به باد؟گریه هام شدید تر شد.اینبار دستای نیرومند تری منو گرفت.اشکان بود...ناراحت...کلافه.با دیدنش زیر لب گفتم:- اشکان...اشکان کجا بودی تو؟آروم سرمو نوازش کرد و گفت:- الهی قربونت برم گریه نکن...آجی جونم چش شده؟خودشم چشاش پر از بغض بود.با گریه خودمو انداختم توی بغلش و گفتم:- اشکان دارم می میرم...اشکان...هق هقم نمیذاشت حرفمو بزنم...به داداشیم چی میگفتم؟میگفتم چی سر آجیش اومده؟اشکان منو از خودش جدا کرد و گفت:- نگار برو براش آب بیار.همین که نگار رفت بیرون گفت:- حالا آروم و شمرده بگو چی شده...باید شرم و حیامو کنار میزاشتم...باید حساب سهیل رو میرسید...لازم بود میکشیدمش دادگاه...اون پست فطرته.یه هو دیدی فرار کرد.بین گریه هام شکسته حرف میزدم.اما خب سربسته منظورمو رسوندم.وااااااااااااای قیافه ی اشکان بدتر زهره مو ترکوند.چنان دندوناشو روی هم میسایید که گفتم الانه که خورد شن.بعدش چنان بهم توپید و دعوام کرد که به حرفش گوش نکردیم و تنهایی رفتیم مراسم که دیگه کنترلمو از دست دادم و دوباره رفتم به دیدار غش.دوباره بهوش اومدم.اشکان بالای سرم بود هنوز.تا چشای باز منو دید بلند شد و به سرعت از اتاق زد بیرون.روی جام نشستم.نگار با چشای از حدقه دراومده به دیوار زل زده بود.شاید اشکان بهش گفته...شاید فهمیده چی شدم...وای پرهامم...پرهامم...پرهام چی بگم به تو؟بگم چی شده زنت؟بگم هرچی ازش میترسیدی سرت اومده؟پرهامم...چه جوری توی چشات نگاه کنم؟چجوری نگاه کنم و بگم باید از زندگیت برم بیرون؟بی اراده داد زدم:- پرهام منو ببخش...و با گریه سرمو روی زانوام گذاشتم.دستای نرمی دور شونم حلقه شد.نگار بود.سرمو روی شونش گذاشتم و گفتم:- نیکی؟چیکار کنم اخه؟اون که داغون تر از من بود...بینیشو بالا کشید و گفت:- نترس اشکان گیرش میاره...پدرشو درمیاریم...پوزخندی زدم و گفتم:- میتونه زندگیمو بهم برگردونه؟وای نگار نگار...پرهام چی میشه؟با بغضی که از صداش میبارید گفت:- از دیشب تا حالا خودشو کشت از بس زنگ زد و من بهونه آوردم.اونو بزار با من.یه جوری بهونه میارم باهاش حرف نزنی...آهی کشیدم و گفتم:- بالاخره که میفهمه.هیچی نگفت.دوباره گریم گرفت.- نگار مامانیم؟مامانیم...محکم بغلم کرد و پا به پای من گریه کرد...خدایا مرسی که اینقدر به فکرمی...دیگه بدبختی نیست آوار کنی روم؟اشکان گیرش آورد...اونقدر زدش اونقدر زدش...حیف دست داداشیم که به تن لش اون بی شرف بخوره...اشکان خیلی مصمم شده بود که باید عقدم کنه...یعنی من باید میشدم زن سهیل...خدا میدونه چقدر خودمو زدم به در و دیوار که این اتفاق نیفته...اما گوشش بدهکار نبود...میگفت گلیه که اون به سرم زده...نمیتونه بزاره آجیش...لا اله الله.یکی دوبار تا مرز خودکشی هم رفتم...من سهیلو نمیخواستم...نمیخواستم...نمیخ واستم...سهیل ساکت بود.نه میگفت نه ،نه میگفت ها.اشکان با هزار جور حرف زدن و روی مخم راه رفتن،کاری کرد که قبول کنم.من که زندگیم به اندازه کافی بی ارزش بود...سهیل هم روش.اما مامانیم...باهام قهر کرد...بهم گفت پامو دیگه توی خونش نزارم...میگفت دخترش نیستم...میگفت دختر تربیت نکرده که پسر مردم رو بازیچه خودش کنه و بره با یه ول کرده ی خیابونی الاف ازدواج کنه.بیچاره چه میدونست سر من چه بلایی اومده؟وقتی از خونه ی مامان با گریه اومدم بیرون تازه فهمیدم چقدر زندگیم داغون شده...چقدر خوار و ذلیل شدم...اما پرهامم...نزدیک یه هفته بود که از اون جریان میگذشت و من هرگز جواب تلفنای پرهام رو ندادم...نگران شد.به مامانش زنگ زد.مامانش هم از خدا بی خبر...یه روز اومد پیشم.بهش گفتم پرهامو دوس ندارم.بهش گفتم میخوام ازدواج کنم.اونقدر سیلیش توی گوشم صدا داد...اونقدر از این سیلی لذت بردم.این شاید هزارمین سیلی بود که میخوردم.از سهیل...از مامان...از مهری جون...یه بار هم از اشکان.مهم نبود برام.مامان و بابای سهیل مرده بودن از خوشحالی.به به و چه چه میزدن که عروس آوردیم به چه ماهی...من اما خشک و سرد و بدون هیچ لبخندی رفتم خونشون.سهیل زیاد دور و برم نمی پلکید.حتی با پدرش صحبت کرده بود و گفته بود یه کاری براش توی اصفهان جور کنه و رفت اونجا.توی یکی از دیگه شرکت های پدرش.برام مهم نبود.رفت که رفت.به درک.بعد دو هفته اومد.دو هفته ی سخت.واسه من...نه واسه اون.از غم دوری سهیل نبود که میگم سخت...از غم دوری مامانم بود...غم دوری پرهامم...مهتاب...نگارو اشکان اما بودن.هی بهم سر میزدن و به خیالشون شادم میکردن.سهیل بعد از دو هفته با خوشحالی اومد خونه.یه حس مثه انزجار و تنفر توی وجودم پخش شد...همین که دیدمش یه حسی گفت برو خفش کن و خودتو راحت کن.در اتاقمو باز کرد.مثه همیشه بی روح و بی اعصاب و ساکت،توی پنجره نشسته بودم.آروم سمتم اومد.سلام کرد.جوابشو ندادم.نزدیکتر شد و گفت:- اومدم بهت...بهت یه خبر بدم.حوصلشو نداشتم...ای کاش یکی بیاد خبر مرگشو بیاره...مرده شور برده.بی توجه به حرفش گفتم:- چرا اومدی؟روبروم نشست...زل زد توی چشام.نگاش کردم.واسه اولین بار با دقت زل زدم توی چشاش.صورتش و قیافش پریشون بود.موهاش به هم ریخته...ته ریش داشت...شلوار پارچه ای و بلوز آستین بلند ...پوزخندی زد مو گفتم:- اونجا بهت ساخته...آدم شدی. لبخندی زد و گفت:- کارم خیلی خوبه...خیلی دوسش دارم.سرمو برگردوندم و گفتم:- خوبه.بهم نزدیکتر شد و گفت:- مامانت...مامانت زنگ نزده بهت؟بغضمو خوردم و گفتم:- نه.عصبی سرشو تکون داد و گفت:- آرام؟بهش نگاه نکردم.سرم روی شونم خم بود و زانوهامو جمع کرده بودم...زل زده بودم بیرون...چه خونه ی زشتی دارن...چقدر زشته...بوی گند میده...بوی گند سهیل و تیر و طایفش...- آرام میخوای از اینجا بریم؟سریع به طرفش برگشتم.بریم؟مدت ها بود بهش فکر کرده بودم...اما نه با سهیل.وقتی دید واکنش نشون دادم لبخند عمیقی زد و گفت:- اصفهان...میریم اونجا...دوست داری بری اونجا؟دوباره نگاهمو ازش گرفتم.بغضم میومد...مامانم که محلم نمیداد...دایی که فقط در حد یه تماس و اینکه مطمئن شه زنده ام.بغضم شدید شد...زیر لب گفتم:- آره بریم از اینجا...خنده ی آرومی کرد و گفت:- فردا میریم.خونه مون رو خریدم...وسایلشو هم دادم بچینن...فردا میریم و تو از این همه نگرانی راحت میشی...اشکم ناخودآگاه پایین چکید.از کنارم بلند شد و گفت:- دوست داری بریم خداحافظی؟پوزخندی زدم و گفتم:- خداحافظی با کی؟آهی کشید و بیرون رفت همون شب رفتم پیش اشکان و نگار...عقد کرده بودن....وقتی فهمیدن میخوام برم خیلی ناراحت شدن... اما بهشون گفتم که اینجوری راحت ترم و زودتر خوب میشم. چقدر دلسرد شدم... چقدر از اشکای نگارم و داداشم به راحتی میگذرم... رفتم خونه دایی اینا... دایی هم نمیدونست چرا زن سهیل شدم...فقط نگار و اشکان... دایی خیلی سرد بود. اما وقتی فهمید میخوام برم یه عالمه گریه کرد... صدبار بغلم کرد و گفت به یادش باشم. پیش خاله هم رفتم... خاله خیلی تحویلم گرفت... هی میگفت شوهرتو قایم نکن و بزار ببینیمش... خوب که متوجه پوزخندای من نمیشد. اونم گریه کرد.بیشتر از دایی...واسه مامانیم دل سوزوند... مامانیم... دلم براش تنگ شده بود. وقتی در خونه رو باز کرد چند لحظه مات نگام کرد. بعد زد زیر گریه و محکم بغلم کرد. منم گریه کردم. توی بغلش... سرمو روی قلبش گذاشتم... صدای ضربان قلبش آرومم میکرد... شب پیشش موندم. وقتی کنارش دراز کشید مو منو توی بغلش جا داد بهش گفتم میخوام برم. بیچاره شکه شده بود.. فکر میکرد به خاطر بی محلیای اونه که میخوام برم. کلی عذرخواهی و گریه کرد... بهش گفتم که کار سهیل داره میره... گله کرد که چرا سهیل نیومده... بعدشم بدون اینکه بزاره جوابشو بدم زیر لب نالید که اون پسره ی جلف رو همین بهتر که نبینم. همه از سهیل بدشون میومد... منم همینطور... سهیل بد بود... پست بود... شرف نداشت... عوضی بود. دختر باز... صبح از خونه زدم بیرون. سهیل یه ربع دیگه میرسید که از اینجا بریم. از مامان بابای اون خداحافظی کرده بودم... سر کوچه ایستادم... یه هو یه ماشین محکم پشت سرم ترمز کرد. سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. خدایا چی میدیدم؟ پرهام؟ از ماشین پیاده شد. توی نگاهش غم و رنج و تنفر بود... توی نگاهش داد میزد آرام چرا؟ ازش فاصله گرفتم. اما جلوتر اومد. با بغض گفتم: - پرهام نیا... سرجاش ایستاد. انگار منتظر بود من بهش ایست بدم. چشاش نم داشت. با صدای آرومی گفت: - چرا آرام؟ اشکامو به زور گرفتم در نیاد. - پرهام منو ببخش. داد زد: - ببخشمت لعنتی؟چجوری؟چجوری؟وای خدایا... دستشو به پیشونیش کوبید و گفت: - اون سهیل عوضی چی داره که خودتو کشتی تا بهش برسی؟هان؟سهیل برات شیرین تره؟هی گفتم این یه سرو سری با سهیل داره ها...منو باش چقدر احمق بودم...فکر کردم دختر پاکی هستی...اما کثافتی...کثافت... اشکام گلوله ای میریخت. اونم اشکاش اومد...اما همینجور داد میزد. ساعت شیش صبح بود...هیچ کس توی کوچه ها نبود... - آرام چرا باهام همچین کاریو کردی؟مگه من بد کردم بهت؟چرا آخه؟ گریه هاش صداشو خفه میکرد. با صدای آرومی ادامه داد: - مثه خر دوستت داشتم...از همون موقع که از پنجره افتادی...همش حواسم به کارات بود و کم کم دیدم ای دل غافل...به مامانم گفتم...زود اومد خواستگاری... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - واسه همین میگفتی عقد نکنیم هان؟ پوزخندی زد و دنباله حرفشو گرفت: - شنیدم سه هفته اس عروسی کردی...مبارکه...سهیل کو؟آهان لابد اونو هم دک کردی ها؟به سلامتی نفر بعدی کیه؟ سهیل رو دیدم. ماشینشو پایین تر گذاشته بود و با ابروایی در هم میومد طرف ما. سریع گفتم: - اونطور که تو فکر میکنی نیست...تورو خدا برو...برو پرهام. اما اون همینجور نگام میکرد. سهیل محکم دستشو روی شونه ی پرهام گذاشت و گفت: - امری باشه؟ پرهام با دیدن سهیل پوزخند دیگه ای زد.اما سهیل مات نگاش میکرد. - اِ...سلام استاد شفق.خوبین؟ببخشید فکر کردم مزاحمه... و خندید. اخ سهیل هنوز نمیدونه نامزد من پرهام بوده. آروم به سهیل اشاره کردم که بریم. سهیل لبخندی زد و گفت: - راستی استاد، بالاخره خانوم معین رو تور کردم. پرهام با عصبانیت نگاش میکرد. سهیل از قیافه ی پرهام جا خورد. - آقای شفق... پرهام چنان خوابوند توی دهن سهیل که یه لحظه ته دلم عروسی گرفتم...مونده بود به دلم یکی بزنم توی گوش سهیل. سهیل با ناباوری بلند شد و گفت: - یعنی چی؟ میون گریه هام گفتم: - سهیل بیا بریم تورو خداا.... پرهام ول کن نبود.یقه ی سهیل رو گرفت و گفت: - بی شرف،حالا دیگه نگات دنبال ناموس مردم میفته هان؟خجالت نکشیدی واقعا؟ سهیل خنده ی عصبی کرد وگفت: - آهان...پس اون نامزد تعریفی آرام،همین استاد خودمونه... سپس عصبی داد زد: - ببین جغله،آرام زن منه...انتخاب خودش هم بوده...تو هم اگه مرد بودی نگهش میداشتی... پرهام مجددا دستشو برد بالا که بزنه اما نگاش به من افتاد. بغض کرده نگاشون میکردم. پرهام دستش شل شد. با بغضش که جیگرمو میسوزوند گفت: - انتخاب خودت بود؟ به سرعت سرمو تکون دادم.یعنی آره. با نفرت صورتشو جمع کرد و گفت: - آرام ازت متنفرم...متنفر...امیدوارم بدبختیو به چشم ببینی...میدونم خوشبخت نمیشی...به خدا نمیشی... سهیل به بازوی پرهام زد و گفت: - باو برو گممشو...حالا انگار خداست این که تعیین میکنه کی خوشبخت بشه کی نشه. پرهام بی توجه سوار ماشینش شد و پس از لحظاتی مکث رفت. سهیل با خشونت به من نگاه کرد و گفت: - که حالا با نامزدتون دل میدین و قلوه میگیرین ها؟ با چندش گفتم: - ببند دهنتو. و چه جالب که خفه شد. سوار ماشینش شدم... خسته بودم. خسته...