ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
- چرا؟
فریده - تو کارمند جزی کی تو رو ادم حساب می کنه
اخمام تو هم رفت
- پس برای چی امدی بگی
فریده - هیچی خواستم بدونی...تازه فرض کن دعوت هم باشی با این سر و وضع می خوای بیای
مثل بچه ها پرسیدم مگه سرو ضعم چطوریه
فریده - بگو چش نیست.......من که جات بودم اگه دعوتم می کردن که عمرا دعوت نمی کنن نمی یومدم .....اونجا فقط ادم حسابیا میان
تو دلم گفتم حتما یکی از اون ادم حسابیا هم تویی
- تو هم دعوتی؟
فریده - پس چی من هر سال دعوت می شم
لبخند تلخی زدم
- پس بهت خوش بگذره
فریده - نمی گفتی هم خوش می گذشت
چیزی نگفتم و اونم بدون حرف دیگه ای رفت
کیفمو برداشتم از اتاق زدم بیرون
که همزمان فریده و مژی هم امدن بیرون
مژده دیگه مثل سابق سر به سرم نمی زاشت ولی هنوز خنده های تمسخره امیزشو می زد .
فریده- هی دباغ می خوای بیای مهمونی
خوشحال شدم...... اره دوست دارم بیام ولی چطور من که دعوت نشدم
فریده - خوب یه راه هست که می تونی بیای
ذوق کردم.... راست می گی چه راهی
نگاه معنی داری به مژی انداخت و در حالی که مثل همیشه با تمسخر بهم می خندیدن
فریده - اگه دوست داری بیای راهی نداره جز اینکه به عنوان یکی از کارگر بیای اونجا برای کار کردن و پذیرایی
و بعد بلند زد زیر خنده
از نارحتی سر جام وایستادم بازم رو دست خورده بودم
چند قدمی که جلوتر از من رفته بودن که فریده برگشت و گفت
بابا خودتو خیلی تحویل می گیری دباغ .... حرص نزن فکر نکنم برای اون کار هم تو رو قبول کنن..... مردم که گناه نکردن موقعه پذیرایی از دست یه خدمتکار زشت لیوان شربت بگیرن و باز خندید.
زبونم لال شد و نتونستم جوابی بهش بدم ....عادت کرده بودم جواب همه رو تو دل خودم بدم
اره ولی گناهم نکردن با یه خرس پاندا همنشین باشن
با ناراحتی و دلخوری از شرکت زدم بیرون و به طرف اتوبوسای واحد رفتم مژی و فریده که جلوتر از من رفته بودن و تو صف وایستاده بودن
دستام تو جیب مانتوم بود و به صف و ایستگاه نزدیک می شدم که صدای بوق ماشینی نظرمو به خودش جلب کرد
برگشتم دیدم شهابه وقتی دیدمش تازه فهمیدم قد یه دنیا دلم براش تنگ شده با دست بهم اشاره کرد که برم و سوار بشم
منم که دوتا پا داشتم 10 تا دیگه هم قرض گرفتم که خدایی نکرده از سرعتم کم نشه
در جلو رو برام باز کرد و منم زودی سوار شدم
- سلام
شهاب - سلام خسته نباشی
- تو که امروز نمی خواستی بیای
شهاب - حالا بده امدم
شونه هامو بالا انداختم و فقط لبخند زدم انگار نه انگار که دیشب اون همه اتفاق افتاده باشه
داشت ماشینو دور می زد که چشمم به مژی و فریده افتاد که دهن دوتاشون از تعجب به اندازه یه بولدوزر باز شده بود
الهی دهنتو باز بمونه که بسته نشه انقدر دل منو می سوزونید
شهاب- با دکترت حرف زدم گفت امروز هم اخر وقت .....وقتش ازاده می تونیم به جای فردا امروز بریم.
- چرا اینکارو برام می کنی
جوابی نداد
- فقط برای تلافی کارام
شهاب- نه
- پس چی؟
شهاب- به عنوان یه دوست.... اشکالی داره برای دوستم کاری کنم
-با این کارت من بیشتر احساس حقارت می کنم
شهاب- احساست الگی احساس حقارت می کنه یه دوست خوب برای یه دوستش هر کاری که از دستش بر بیاد انجام میده
- ولی
شهاب- انقدر ولی نیار باشه
چیزی نگفتم و به منظره بیرون نگاه کردم
همین طور که داشتم بیرون نگاه می کردم یه دفعه برگشتم طرفش
- ببین درد که نداره
شهاب- تو هنوز این عادت برق گرفتگیتو فراموش نکردی
سرمو با شرم انداخنم پایین
- ببخشید
شهاب- نه درد نداره
- مگه خودت لیزیک کردی؟
شهاب- نه
- پس داری بچه گول می زنی
شهاب- مگه تو بچه ای..... نترس پرسیدم درد نداره تازه قطره بی حسی می ریزه تو چشت دیگه اصلا متوجه نمی شی
- هزینه اش خیلی زیاده ؟
در حالی که دنده رو عوض می کرد.... تو به این چیزاش کار نداشته باش
- خوب شاید خواستم یه روز پولتونو پس بدم
نفسشو بیرون داد و چیزی نگفت
منم فکر کنم با سکوتش بهم فهموند که تا مطب خفه شم و منم همین کارو کردم
****
هنوز خانوم طاهری به من به چشم قاتل باباش نگا می کرد و من به اون به عنوان ابدارچی نگاه می کردم
ما اخرین نفر بودیم بنابراین کسی جز ما تو مطب نمونده بود.
کمی می ترسیدم رو صندلی راحتی دراز کشیدم
دکتر پرهام چند قطره بی حسی تو چشا ریخت و سر مو زیر دستگاه لیزر قرار داد . با یه چیزی که نمی دونم چی چی بود پلکای چشممو باز نگه داشت و شروع به کار کرد
فکر کنم تا روی دوتا چشمم کار کنه نزدیک یه ساعتی شد تو این مدت چند باری تلفن همراه شهاب زنگ خورد و اون برای جواب دادن بیرون رفت
دکتر دیگه کارش با چشای من تموم شده بود.
چند بار چشامو باز و بسته کردم چشام شروع کردن بودن به خارش به مهتابیه اتاق که نگاه کردم انگار دورش یه هاله بود
دکتر- چیه چشات دارن اذیت می کنن
نه یکم چشام می خارن
طبیعیه چندتا قطره دیگه برات می نویسم بگیر و به چشات بزن فردا هم حتما اخر وقت یه سر بزن تا ببینم که دیگه مشکلی نداره
شاید هنوز کمی تار ببینی ولی تا فردا دیدت بهتر می شه به مرور بهترم میشه ولی زیاد با دستت چشاتو نمالون و از قطر ها هم استفاده کن
اگر هم دیدی خیلی چشات دارن اذیت می کنن زودی بیا
دکتر داشت حرف می زد که شهاب وارد شد
شهاب - چی شد تموم شد
دکتر پرهام - اره شهاب جان تمومه یعنی کار من دیگه تمومه
به من نگاه کرد مشکلی که نداری
- نه
شهاب - پس برو بیرون تا من بیام
از اتاق دکتر که امدم بیرون خانوم طاهری رو دیدم که رو مبلی نشسته و یه پاشو انداخته رو اون یکی پاش و یه مجله می خونه
به اطرافم نگاه می کردم باور نمی شد که بتونم یه روز هم بدون عینک همه چی رو ببینم
(کسایی که بعد از یه مدت عینکو از چشاشو بر می دارن می دونن چی می گم خیلی حس خوبیه دیگه چیزی رو صورتت نیست و احساس سنگینی نمی کنی ... ولی تا یه مدت دنبال یه گمشده می گردی به اسم عینک و هر بار که دنبالش می گردی می فهمی دیگه بهش نیازی نداری وکلی ذوق مرگ میشی .... شایدم من خیلی بی جنبه ام که اون موقعها زیاد ذوق مرگ میشدم .....بچه ها من دباغ نیستماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااا من روح سرگردونشم یوهاهاهاهاهاهاهاها)
نگا ههای کینه توزیانه طاهری برام مهم نبود چون می دونستم دیگه قرار نیست اونجا زیاد بیام
هنوز در حال برانداز کردن مطب بودم
شهاب - بریم
با لبخند گفتم بریم
شهاب - اذیت که نشدی
نه اصلا ....فکر می کردم خیلی باید وحشتناک باشه .....هر چقدر که می گذره احساس می کنم دیدم بهتر میشه
فقط با لبخند بهم نگاه می کرد
- راستی کسی که سروانه خیلی مقامش بالاست
شهاب - نمی دونم
- واقعا نمی دونید
فقط خندید
- الان حتما خیلیا جلوت خم و راست میشن
شهاب - برای چی خم و راست
- چون سروانی دیگه
سرشو با خنده تکون داد
-راستی حالا دیگه کارت تو شرکت تموم شده
شهاب - نه
- یعنی بازم میای شرکت
شهاب - اره چون هنوز سوئیچو پیدا نکردم
-از کجا فهمیدی سوئیچ می خواد
شهاب - فایلایی که کپی کرده برای بچه ها بردن اونا هم حرفای تو رو زدن
با ذوق گفتم پس هنوز به کمک من نیاز داری مگه نه
شاید
- باز داری کجا می ری
حرفی نزد و جلوی یه خونه جمع و جور ویلایی وایستاد
پیاده شد منم به تبعیت از اون پیاده شدم در خونه رو با کلید باز کرد
شهاب - بفرماید
اروم وارد خونه شدم
- چه حیاط نازی دارین
شهاب - خوشت میاد
اره خیلی باحاله می شه حسابی توش دوید کلی هم لی لی رفت
دیدم به طرف ساختمون رفت
شهاب - بابا بابا...کجایی؟ خوابی؟
شهاب رفت تو خونه
به در ورودی ساختمون خیره شدم
دیدم شهاب با یه مردی که رو ویلچر بود.... امد بیرون
با تعجب بهشون نگاه کردم
شهاب - ایشون پدر من هستن
بابا این خانوم هم خانوم دباغ از همکارای منه
- سلام اقای احمدی
احمدی بزرگ - سلام دخترم خوبی .....شهاب این همون خانوم دباغی که می گفتی
شهاب - اره بابا
اه چه جالب درباره منم با باباش حرف زده (تو دلم کلی ذوق کردم بی جهت .............بس که سر خوشی دیگه هههههه)
شهاب - خانوم دباغ اگه عیبی نداره اینجا باشید من باید برم جایی کاری برام پیش امده..... از اون ور هم داروهاتونو بگیرم .....ببخشید تا می خواستم برم بگیرم و براتون بیارم تا اون سر شهر خیلی طول می کشید
- نه اشکالی نداره
شهاب - پس من تا 2 ساعت دیگه میام
بابا با من کاری نداری
احمدی بزرگ - نه برو از اول هم با تو کاری نداشتیم
شهاب- بابا
احمدی بزرگ- باباو درد برو دیگه هی خودشو لوس می کنه
شهاب - ببخشید خانوم دباغ باز یه تازه وارد دیدن به کل منکر من شد
فقط خندیدم