با نزدیک شدن به ایست بازرسی دلهره ی منم بیش از پیش شد ... دوست نداشتم به خاطر یه مامور ایرانی که مثل کنه همه جا دنبالم بود موفقیت توی این ماموریت رو که میتونست باعث ترقی بیش از پیش توی کارم بشه رو از دست بدم ....
با ترمز کامیون کنار پلیس راه بلافاصله صدای یکی از مامورها اومد که رو به راننده میگفت :
- وقت بخیر ... مدارک لطفا ..
- بفرمایید ..
بعد از چند لحظه سکوت مجدد صدای مامور اومد ....
- از کجا میای ؟؟؟!!
- از گرگان ...
- بارت چیه ؟؟!!
- چوب ....
- بیا پایین در عقب رو باز کن ..
با صدای در فهمیدم که راننده پیاده شده و بعد از چند ثانیه صدای قیژ در پشت اومد ...
یکم که گذشت یه مامور که شلوار مشکی پاش بود و پاش تا حدود زیادی میلنگید کنار کامیون وایساد ,و با یه چوب بلند که به انتهاش یه آینه متصل بود و باهاش کاملا میشد زیر کامیون رو دید مشغول بازرسی شد ... و درست موقعی که فکر میکردم اونقدر بهم نزدیک شده تا بتونه من رو از تو آینه ببینه همونجور بی هیچ حرفی لنگ لنگان دور شد....
نفسم رو با شدت دادم بیرون ... درد دستم یه طرف, از زور استرس تمام تنم خیس عرق شده بود ... موقعی که صدای راننده رو که از مامور تشکر میکرد شنیدم .. خوشحال از اینکه تا چند دقیقه ی دیگه این درد لعنتی تموم میشه آروم چشمامو بستم !!!
تقریبا سه چهار دقیقه ای گذشت که دوباره کامیون متوقف شد ... و صدای مرد اومد که گفت :
- خوب آبجی اینم از پلیس راه ....
- باشه بابا... بیا منو باز کن ...
صدای در اومد و بعد از چند لحظه مرد خزید زیر کامیون و طنابارو باز کرد ...
همینطور که بازوم رو که ضعف میرفت میمالید از زیر کامیون اومدم بیرون و سریع دست کردم تو جیبم و باقی پول مرد رو دادم .... نمیدونم چرا ولی حس کردم یه جای کار میلنگه .. مرد برای چند ثانیه به پول خیره شد و آب دهنش رو قورت داد و بعد با رنگ پریده گفت :
- نه آبجی نمیخواد ... باشه واس خودت ...
عصبی اخمی کردم و گفتم :
- بگیر دیگه قرارم و ن ... ...
حرف تو دهنم ماسید ... سردی اسلحه ای رو رو شقیقم حس کردم و بفاصله چند صدم ثانیه صدای آشنا که گفت :
- بگیر پیرمرد و زود بزن به چاک ... دست یه خانوم متشخص رو که رد نمیکنن !!!
--------------------------------------------------------------------------------
واسه یک لحظه حس کردم گردش خون توی بدنم متوقف شده...دستم هنوز به سمت مرد دراز بود...
مرد دستش را دراز کرد تا پول را بگیره...اسلحه روی شقیقه من بود انوقت اون داشت می لرزید
پول و از دستم گرفت...نگاهش به سروان بود..استرس از تمام وجودش می بارید...البته منم دست کمی از اون نداشتم..فکر اینکه اینجوری از سروان رو دست خوردم آزارم می داد..
مرد-جناب سرهنگ به خدا....
سروان که معلوم بود از گیر انداختن من حسابی کیفور میان حرفش پرید و گفت:اولا سرهنگ نه و سروان ..دوما اخرین بارت باشه ادم از پلیس راه رد می کنی...اینبار و فقط به خاطر اینکه با اون رنگ و روی پریده ات خودت و این اهوی وحشی را لو دادی گذشت می کنم اما اگه بازم از این موردا ببینم حساب ایندفعه را هم باهات صاف می کنم
مرد بدون لحظه ای درنگ سوار کامیون شد و رفت
از حرص محکم دندان هام را روی هم فشار می دادم...هنوز پشت به سروان بودم و اسلحه روی شقیقه ام ...سروان سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت:اینجوری این مرواریدای سفید و به هم فشار نده بشکنه از قیافه میافتیا..از ما گفتن بود
با دست به جلو هلم داد اما همچنان اسلحه را روی شقیقه ام نگه داشته بود..
به زانتیاش رسیدیم...در جلو را باز کرد و به داخل هلم داد
اه بازم این ماشین ...بازم این صندلی ...بازم این سروان
سروان دستبندش را از کمر بیرون کشید و دست من و به در ماشین بست...یه لحظه سر بلند کردم و با حرص به چشمای مشکیش نگاه کردم
اونم به من زل زد ...بعد از چند ثانیه با ابروهای بالا انداخته گفت:خوب اینجوری هم من راحتم هم تو....خیال من از فرار نکردن تو راحته و تو هم بدون اینکه ذهنت و درگیر راه فرار کنی از زیبایی جاده لذت می بری
نمی دونستم چه اتفاقی داره میافته؟....زیبای جاده؟...مگه می خواست به کجا منتقلم کنم؟...
سروان نیم تنه اش و داخل کشید...فاصله اش با بدنم خیلی کم بود...بوی سرد ادکلنش مشامم و نوازش کرد...از رایحه های تلخ و سر خوشم می امد...سروان از کمرم کلت و باز کرد و به کمر خودش بست..
کیف و لپ تاپم را از روی زمین برداشت و لنگ لنگان به سمت ماشین برگشت و اونا را پشت ماشین گذاشت و خودش هم پشت فرمان نشست و حرکت
فکر می کردم الان دور میزنه و بر می گردیم پلیس راه...اما اینکار و نکرد...هچنان به طرف جنوب حرکت می کردیم...سکوت ماشین و اون بود که شکست
سروان-اون هدیه ای که روز جشن بهم دادی و یادت هست؟....همونی که بسته بندیش کرده بودی و انداخته بودیش صندق عقب ماشین..
با دقت به حرفای جناب سروان گوش می دادم...اما به جای پاسخ فقط سکوت کردم
همون قضیه سفر مایکل به چابهار را لو داد...البته بعد از کلی ناز و نوازش...از انجایی که هر جا مایکل هست من هستم و هر جا من هستم تو هم هستی یه حسی می گفت امروز تو هم راهی جنوبی...سخت نبود که حدس بزنم از راه هوایی استفاده نمی کنی اما با این وجود عکست و به فرودگاهم دادم...قطار و اتوبوس هم در انتظارت به سر می برن...خود منم که قرار بود با ماشین برم چون خبر داشتم مایکل با ماشین شخصی داره میره...اینه که گذرمون به پلیس راه افتاد و از انجا که جنس خراب تو را می شناخنتم و می دونستم سربازا محاله پیدات کنن خودم منتظرت شدم...البته اگه یکی دو ساعت تاخیر داشتی از زیارت من بی بهره می موندی اما خوشبختانه مثل همیشه on timeسر رسیدی...وقتی از تو اینه دیدم چه جوری زیر کامیون مخفی شدی تو دلم گفتم دست مریزاد دختر تو دیگه کی هستی...
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
سروان جدی تر از قبل شد و گفت:اینکه کی هستی را نمی دونم ؟اینکه چرا دنبال مایکلی را نمی دونم؟اینکه این همه مهارت از کجا امده را نمی دونم؟فقط می دونم هر کی هستی از مایکل زیاد می دونی ....زیاد می دونی و اگه بخوای زیادتر هم می تونی بفهمی.
سروان لباش و با زبون تر کرد و گفت:بهم بگو کی هستی؟
لب باز کردم که حرفی بزنم اما قبل از من گفت:یکتا ثابت 25 ساله فرزند سهراب ایرانی الاصل مقیم انگلستان را می دونم...بیشتر بگو ...واضح تر بگو....اصله کاری رو بگو...چیکاره ای؟..واسه چی دنبال مایکلی؟اصلا دنبال مایکلی یا من؟
نفس عمیقمی کشیدم
سروان:منتظرم؟
جوابی بیشتر از آن چیزای که توی فرودگاه بهت دادم ندارم
سروان:پس نمی خوای باهام راه بیای؟
ما الان تو ماشینیم نمی تونیم باهم راه بریم
صدای خنده ی سروان بلند شد
سروان-دختر تو چرا بعضی از اصطلاحات و میگیری بعضیا را نه؟
خوب اونایی را که شنیدم را می فهمم اما اونایی که تا حالا نشنیدم و نمی تونم معنی کنم
سروان:خیلی خوب بحث وعوض نکنیم..
خنده اشو جمع کرد و گفت:جزء هر گروهی که باشی قول می دم اگه با من همکاری کنی نزارم رای دادگاه زیاد به ضررت تموم بشه قول می دم..به من اعتماد کن
-یکی از قانون های زندگیم اینه که به کسی اعتماد نکنم
سروان-تو اینبار و پا رو قانوت بزار من بهت ثابت می کنم هر قانونی استثنا داره
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم...سنگینی نگاهم و که دید برگشت و چشم تو چشم شدیم..
یاد حرف بابا افتادم که همیشه میگفت:زیبای مرد شرقی نفس بره....می بینی چه جوری نفس مامانت و بریده..گرچه مادرم خودش یه شرقی و یه ایرانی الاصل بود
نفسم و بیرون دادم و دوباره به جاده خیره شدم
سروان:با شخصیتی که این مدت ازت دیدم می دونم نخوای حرف بزنی نمی زنی..حتی اگه پای چوبه ی دار ببرنت...ولی بلاخره می فهمم کی هستی اینو بهت قول می دم
لحظه ای سکوت
این سکوت و دوست داشتم...سکوتی که فقط صدای نفس ها ابهتش و می شکست
اینبار من لب باز کردم
می خوای چیکار کنی؟
سروان:تو چی فکر می کنی؟
با تردید گفتم:من و می فرستی پایگاه
سروان-نه
پس چی؟
با هم می ریم جنوب دنبال مایکل
به سمتش برگشتم و گفتم:با هم؟
اره باهم...اینجوری حداقل فکرم درگیر این نیست که هر لحظه تو سر برسی و همه ی برنامه ها را بهم بریزی ...در ضمن به اطلاعاتت راجب مایکل نیاز دارم
چرا فکر می کنی مثل یه برده دنبالت راه می افتم؟
سروان در حالی که ته صداش رگه های از شوخی بود گفت:فکر نمی کنم مطمئنم
و اگه فرار کنم؟
سروان-این کار و نمی کنی...چون تو هم دنبال مایکلی
به هم ربطی نداره من تنهایی هم می تونم دنبالش بگردم
سروان-به جای کار تکی با من همکاری کن ...اینجوری هم واسه تو دردسرش کمتره هم واسه من ..پیداش که کردیم اول دست تو... هر کاری خواستی باهاش بکن ...بجز کشتنش...بعد تحویل من می دیش و منم تحویل قانون
تو دلم خندیدم...امروز از آسمان و زمین واسم همکار می ریخت
سروان:معامله خوبیه؟
یه لحظه به این فکر کردم که چرا که نه....ازش استفاده می کنم...سروان می تونست محافظ ایمنی خوبی واسه من باشه....با وجود اون دیگه نگران پلیس نیستم و تمام تمرکزم و روی مایکل میزارم...به هدفم که رسیدم سروان و مثل یک مهره سوخته کنار میزارم و مایکل را به لندن منتقل می کنم
سروان-خوب نظرت چیه؟
شرط داره؟
سروان-چه شرطی؟
معامله بی سوال
سروان:چی؟
در تمام این مدت همکاری از من سوالی نمی پرسی ...اینکه مایکل و واسه چی می خوام یا هر سوال دیگه ای...تو کارم دخالت نمی کنی...مانعم نمی شی..من و به همکارای دیگه ات معرفی نمی کنی.
سروان:باشه قبول اما معامله بی کلک
یعنی چی؟
سروان:من و دور نمی زنی
با حالت گنگی بهش نگاه کردم خودش فهمید معنی اصطلاحش و نفهمیدم..واسه همین گفت:خیلی خوب بابا حالا با اون چشات منو نخور
سروان-منظورم اینه کلک نمی زنی...زیر قولت نمی زنی...فرار هم نمی کنی
قبول
سروان:پس پیش به سوی عملیات مشترک
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
بعد از این حرفش برای چند لحظه با یه خنده ی محو به جاده خیره شد و یهو زد کنار .. اول تعجب کردم ولی وقتی خم شد رو تنم حالت تدافعی گرفتم که دستاش و برد بالا و با چشمایی که خنده توش بود بهم خیره شد .. نترس ...
با چشمای پر سوال نگاش کردم که دوباره خم شد و دستبند رو از دستم باز کرد و گفت :
- خواستم حسن نیتمو ثابت کنم ...
لبخندی بهش زدم و همینجوری که داشتم مچمو میمالیدم صاف سرجام نشستم و نقشه ی رو ی داشبورد رو برداشتم ...
داشتم مسیری که باید میرفتیم و نگاه میکرم و تو ی ذهنم هزار و یک حالت ممکن رو طرح ریزی که احساس کردم نگاهش رومه ...
سرمو که بلند کردم برای یه لحظه چشم تو چشم شدیم داشت با یه لبخند نگام میکرد ... چشماش زیادی گیرا بود اونقدر که دوست نداشتم چشم ازش بردارم ولی خوب این چند وقت بهم ثابت شده بود ایرانی جماعت خیلی با جنبه نیست واسه ی همین سرفه ای کردم با اخم گفتم :
- چیه ؟؟! مشکلی پیش اومده ؟! اکه پشیمونی میخوای دوباره دست بند بزن ...
غش غش خندید و گفت :
- نه راستش خندم میگیره ازین همه پشت کار و جدیتت, ببینم مجردی ؟!!
از سوالش تکونی به خودم دادم و یکم صاف تر سر جام نشستم و با اخم گفتم :
- قرار شد سوال نپرسی...یادت رفت ؟!
دوباره خندید و گفت :
- در رابطه با مایکل باشه سوال نمیپرسم ولی اینکه دیگه یه سوال عادیه ..
برای اینکه از سر بازش کنم همینطور که رومو کردم سمت پنجره و به کویر بی انتها زل زدم گفتم :
- آره مجردم ...
نمیدونم چرا ولی انتظلر داشتم یه عکس العملی نشون بده ولی اونم سکوت کرد ...سکوتی که بر خلاف قبل دوست نداشتم برای همین بهش نگاهی انداختم و گفتم :
- تو چی ؟! ازدواج کردی ؟!
نگاهی بهم کردو با یه شیطنتی گفت :
- مگه واسه تو فرقی میکنه ؟!!
________________________
- تو چی ؟! ازدواج کردی ؟!
نگاهی بهم کردو با یه شیطنتی گفت :
- مگه واسه تو فرقی میکنه ؟!!
اره خیلی مهمه
سروان با چشمای شیطون تر از قبل یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:جدی؟؟؟
مگه با شما شوخی دارم
سروان در حالی که دوباره ماشین و راه می انداخت گفت-حالا میگی چرا مهمه؟
چشمم به اسلحه ای افتاد که به پهلو سروان بسته شده بود...با یه حرکت سریع اسلحه را از کاورش بیرون کشیدم و روش نشونه رفتم و با یه لبخند خبیث گفتم:واسه اینکه بفهمم اگه این تیر و توی مغزت خالی کنم چند نفر عزا دار میشن
سروان هم منو غافلگیر کرد و با همان لبخند عجیبش محکم کوبید زیر دستم اسلحه از دستم جدا شد و محکم خورد به شیشه رو به رو و توی برگشت از روی داشپورت سر خورد پایین
سروان گفت:ببین تو هم جنبه دست باز و نداری
اخمی بهش کردم و به روبرو خیره شدم ..
همینجور که داشت اسلحه رو بر میداشت و میذاشت سر جاش با یه دست فرمان و گرفته بود و با خنده گفت :
- جون من ازین عشوه ها نریز که اصلا بهت نمیاد !!!
از عصبانیت دندونامو رو هم فشار دادم...من و عشوه...تا حالا هیچکس همچین صفتی بهم نداده بود از فشار حرص پره های بینیم باز شد ....
دوباره خندید و گفت :
- فهمیدیم بابا عصبانی ای ... آزاد!! فکت میشکنه !
این جمله رئیس مابانه اش دیگه داشت خفم می کرد..دوست داشتم تو همون زمان و همون مکان خفه اش کنم
با حرص بهش نگاه کردم...چشمام گویای همه چیز بود...اتش خشم بود که از دو تیله ی ابی رنگ چشمام می بارید
سروان-خیلی خوب تو هم با اون چشات...نزن تا نخوری...از حالا به بعد هم قانون همینه بزنی می زنم....زرنگ بازی دراری حساب صاف می کنم...قانون نیتون و که شنیدی ,خیلی معروفه ..هر عمل عکس العملی داره خلاف جهت و مساوی با خودش..بسته به شدت ضربه ای که می زنی با همان شتاب و با همان تندی توپ و شوت می کنم تو دروازه خودت
خیلی داشت سخنرانی میکرد واسه ی اینکه بزنم تو ذوقش گفتم :
- الان تمام این حرفا و این همه هیجان واسه ی یه سوال ساده بود ؟؟؟!!حتما سوال سخت ازتون بپرسن سه شبانه روز رو متن سخنرانیتون کار میکنید ... نخواستیم بابا !! اصلا مشخصه زن نداری ... کی زن شما میشه که اینقدر حرف میزنی ...
نگاه ماتشو به من دوخت صدای بوق کامیون روبه رو باعث شد بلاخره دست از انالیز چشمای من برداره و فرمون و سفت تر بچسبه .
کامیون نیش ترمزی کرد و در حالی که ارام از کنار ما رد میشد سرش و از شیشه بیرون کرد و گفت:وقتی رسیدی به مقصد تا تونستی زل بزن بهش تو جاده حواست به رانندگیت باشه که نه بیمه نامه ی ما را باطل کنی و نه ویزای اخرت برای خودت صادر کنی
تا سروان امد جواب بده مرد رفت
سروان اینبار نگاهی گذرا به چشمای من کرد و گفت:تو داشتی چه نطقی می کردی؟
منظورش و نگرفتم واسه همین گفتم:چی؟
سروان-گفتم داشتی چی می گفتی؟
تمرکزم و جمع کردم و سعی کردم اخرین جمله ام و به خاطر بیارم..موفق هم شدم
گفتم کی زن شما میشه که اینقدر حرف میزنی ...
سروان ابروی بالا انداخت و گفت:
مثل اینکه بدت نمیاد من زن نداشته باشم ... چیه ؟؟!! نکنه خارجیا اینجوری نخ میدن !! البته وا.. این از نخ گذشته به طناب رسیده
منظورش رو درست نفهمیده بودم واسه ی همین داشتم واسه ی خودم معنیش میکردم
که یهو گفت:
هیچی منظورم اینه که طناب و نخ همراهت هست واسه مواقعی که می خوای از ساختمان اویزون شی....بعدم تمام ماهیچه های صورتش منقبض شد مثل اینکه داشت جلوی خنده اشو میگرفت
به هر حال بی تفاوت گفتم:من تجهیزاتم کامله
یهو صدای خنده اش دیوار سکوت چند ثانیه ای اتومبیل را شکست
ادامه دارد
آروم زیر لب گفتم : - shut up !!! یهو خندشو قورت داد گفت : - چی گفتی ؟؟!! بدون اینکه نیگاش کنم گفتم : - هیچی... بلندتر خندید و گفت : - فقط محض اطلاعت بگم من انگلیسی و آلمانی رو عین زبون مادری بلدم !!!! افرین به شما.... سروان-نگفتم که افرین بگی گفتم که بدونی این میشه همون قضیه عمل و عکس العمل ..فحش بدی فحش می خوری...... نفس عمیقم و بیرون دادم بلکه عصبانیتم فروکش کنه...همکاری با سروان بی تردید دیدنی میشد...اوج این سریال دیدنی زمانی بود که فرمانده بفهمه با یه سروان ایرانی همکار شدم...
با این فکر سری تکون دادم تو دلم برای صدمین بار توی اون چند وقت به این غول بی شاخ و دم بغلم فحش دادم ....
تو همین فکرا بودم که گفت:
تو گرسنت نیست ؟!
وای خدا باز شروع شد !!! برای اینکه از سر بازش کنم گفتم :
نه ....
خیلی بی تفاوت گفت :
ولی من هست برای اینکه پامم چرک نکنه باید آنتی بیوتیک بخورم .... معدم خالیه ...
بعدم دم یه قهوه خونه ی که سر راه بود زد کنار
قهوه خونه که چه عرض کنم یه ساختمان کاه گلی که سقفش از نی و چوب و علف خشک بود...یه میز فلزی رنگ و رو رفته با دو تا صندلی عتیقه جلوی در ورودی جلوگری می کردند و بیش از بیش حس اشتیاق را در مشتری ها برای دیدن این مکان باستانی بیدار می کردند
سروان:بپر پایین نیمروهای اینجا حرف نداره
با اعتراض گفتم:نهار نیمرو؟!!!
سروان:نه بابا نیمر!شوخیت گرفته؟همینجا منتظر باش من شخصا از این دریای عمیق(به کویر رو به رو اشاره کرد)برات ماهی زنده صید می کنم میدم سوخاری کنن ...ماهی سوخاری که دوست داری؟بی تعارف اگه دوست نداری میگو بگیرم
نمیدونم این بار تو حرکاتش چی بود که خندیدم ... اوم لبخندی زد و گفت :
نمردیم و خندتم دیدیم ما ....
چیزی بهش نگفتم و بی حوصله همراهش شدم ....
موقعی که نشستیم روی صندلی زهوار در رفته
قهوه چی رو صدا زد
اونم بدو اومد و گفت :"
بله قربان چی بیارم ؟!
دو تا نیمرو
هرکدوم چندتا تخمه مرغ؟!
5 تا من ... تو چندتا میخوری؟!!
با تعجب داشتم بهش که میخواد 5 تا تخم مرغ بخوره نگاه کردم و گفتم
5 تاااا تخم مرغ ا؟!! میخوری همشو؟
نه دوتاشو میخوام بذارم جوجه شه !!!
چپ چپ نگاش کردم و رو به قهوه چی گفتم :
1 دونه ...
سروان-همین یه دونه؟همیشه غذات انقدر کمه
غذام کم نیست اما از تخم مرغ بدم میاد
سروان-اهان
دیوار سکوت بینمون شکل گرفت...همین سکوت چند لحظه ای باعث شد به خودم بیام و به این فکر کنم که چرا با این سروان تا این حد حرف میزنم و کل کل می کنم؟...از این اخلاقا نداشتم..عادت به پرحرفی و سوال جواب نداشتم...شاید یه دلیلش این بود که همیشه تنها بودم شایدم ژنتیکی بود اخه بابامم کم صحبت بود ...اینا را نمی دونستم فقط می دونستم با این سروانه بیش از حد بحث کردم..باید حد و نگاه می داشتم..
تو خودم بودم بهتره بگم تو تفکرات خودم غرق بودم که گیرنده ام فعال شد...رو ویبره بود و تو جیبم داشت می لرزید ...دو دقیقه فرصت داشتم پاسخ بدم در غیر این صورت پاسخی مبنی بر در خطر بودن من به طور اتوماتیک برای فرستنده ارسال می شد
نگاهم و به سروان انداختم ..غرق گوشی تو دستش بود ....به نظر می رسید داره واسه کسی پیام می فرسته
چند ثانیه رفتاری که باید بروز می دادم و بالا پایین کردم تا مشکوک نزنم
دو دقیقه ام شد یک دقیقه
اهمی کردم و نیم خیز شدم...
سروان نگاهش و به من دوخت و گفت:کجا؟
نمیدونستم چی بگم ... تنها حرفی که شاید اونموقع منطقی تر بنظر میرسید این بود ...
- دستشویی ؟! چطور؟! میخوای بیا دنبالم ؟!!
ابروشو داد بالا و با حالت چندشی گفت :
- نه ولی ...
عصبی بودم ثانیه ا داشت میگذشت واسه ی همین سریع گفتم :
- ولی چی؟!!
احساس کردم عجلمو گذاشت پای فشار دستشویی داشتن واسه ی همین نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و گفت :
- هیچی .. برو به کارت برس...فقط ..
لعنتی !!! اگه میذاشت .. دوباره با لحن پر شتابی گفتم :
- فقط چی؟؟؟!!
در حالی که سعی میکرد نخنده گفت :
- اینجا توالتاش سنتی...فرنگی نیست...هواکشم نداره...بوی مطبوعی هم می ده ....گفتم که انجا یهو یکه نخوری یادت بره واسه چه کاری به انجا سر زدی
بعدم خودش زد زیر خنده
با چشمای بی نهایت خشمگینم بهش زل زدم...فهمید اوضاع بد رقم بده واسه همین گفت:حالا نمی خواد با چشمات ما را بخوری برو برو دستشویی انجاست
و با دستش به اتاقکی سیمانی اشاره کرد
فقط سی ثانیه فرصت داشتم
بدون اینکه ثانیه ای تعلل کنم راه افتادم سمت دستشویی...
با بسته شدن در دستشویی شمارش معکوس شروع شده بود و گیرندم بیش از پیش تو جیبم وول میخورد .. سریع دست کردم تو جیبم و درش آوردم و درست موقعی که داشت ثانیه های آخر سپری میشد .. دکمه ی برقراری ارتباط رو فشار دادم ...
صدای مردونه ای توی گوشی پیچید...داشت رمز و پشت سر هم و بی مکث می گفت...کار سختی نبود تشخیص بدم جک پشت خطه..فقط دعا دعا می کردم اون جزء اعضای اعزامی به ایران نباشه....در هر صورت منم متقابلا رمز مخصوص خودم و تکرار کردم
جک:سلام جسیکا خوبی؟
تو دلم گفتم اگه خوبم بودم با شنیدن صدای تو بد شدم
جک از همکارام بود ...پسر خودرای و لجباز که هیچ وقت نتونست معنی کار گروهی را توی دیکشنری ذهنش هک کنه
لحظه ای مکث کردم و بزور گفتم ..
- سلام .. ممنون .. از صدای پشت خط معلوم بود که پوزخندی زده و بلافاصله حرفی که زد درستی فکرم رو نشون داد :
لااقل برای حقظ ظاهرم شده حال منو بپرس ..
کلافه صدامو یکم آوردم پایین و گفتم :
توموقعیتی نیستم که بخوام حرف اضافه بزنم .. الانم حرفتو بگو و پیام کوتاه کن !!! قوانین که یادت نرفته
جک پوزخند بلندتری زد و گفت:این و نگو که هر کی ندونه من یکی می دونم تیلور مقرراتی یه بار زد به سیم اخر و تمام مقرارات و قانونا را شکست
می دونستم داره چی و به رخم می کشه واسه همین گفتم:خودت می دونی اون یه اتفاق بود که فقط یه بار رخ داد و دیگه هیچ وقت قرار نیست تکرار بشه ...حالا پیام
جک جدی شد و گفت:من با یه گروه سه نفره به عنوان گروه پشتیبانی امروز وارد تهران شدیم الانم محل سکونت تو هستیم...تماس گرفتم که بگم با رمز دومی که توی مموری که رئیس بهت داد هست گزارشات و واسمون بفرست و ما را در جریان کارها قرار بده...پایان
تماس قطع شد ...از حرص نفس عمیقی کشیدم که حالت تهوع بهم دست داد...به سرفه افتادم و سریع در دستشویی را باز کردم...
با دیدن سروان که گوشش رو به در زنگ زده دستشویی چسبونده بود و با باز کردن در سریع عقب کشد جا خوردم
خیلی ریلکس دستاشو به سینش زد و زل زد تو چشمام و گفت :
اونقدر خر نیستم .. یهو جنی شدن یه نفرو نفهمم ...
من که معنی حرفشو نگرفته بودم گفتم چی چی رو نفهمی؟!!
هیچی فیلم بازی کردنتو!!! واقعا فکر کردی باورم شد دستشویی داری؟؟!
نفسمو با شدت دادم بیرون .. ایمانی کم بود جک هم به جمع سایندگان اعصابم اضافه شد بود...
خوب ؟!! کی بود ؟؟!! چی میگفت ؟؟!! از هم دستات بود دیگه نه ؟!!
با عصبانیت زدم کنار و از بغلش رد شدم و با صدای بلند گفتم
به تو مربوط نیست ..
محکم بازومو گرفت و فشار داد کشیدتم سمت خودش و گفت ..
چرا اتفاقا این یکی مربوطه ...
ادامه دارد
محکم بازومو گرفت و فشار داد کشیدتم سمت خودش و گفت ..
چرا اتفاقا این یکی مربوطه
گرچه عصبانی بودم اما با خونسردی تمام به چشماش نگاه کردم...بازم چشمای گیراش منو یاد جمله معروف پدرم در مورد گیرایی چشم مردای شرقی انداخت ..پر بی راهم نمی گفتا...
با دردی که توی مچ دستم پیچید به خودم امدم...مچ دستم و پیچوند و گفت:پرسیدم کی بود؟
فقط نگاش کردم...
بهت میگم کی بود ؟؟
بازم بی تفاوت و سرد نگاش کردم که یهو ولم کرد و بی تفاوت از کنارم رد شد ...
با تعجب دنبالش رفتم و گفتم :
- چی شد؟! بهو بی خیال شدی ؟!!
برگشت سمتم و با یه لبخند شیطون گفت :
- راستش دیدم ... اونقدر ارزش نداری که نیمروم بخاطرت از دهن بیفته یه لحظه نگاش جدی شد و گفت:
اینکه هم دستات کی هستن و بلاخره می خوای چیکار کنی رو دیر یا زود می فهمم..اگه بخوام از زبون تو بشنوم واسم بی مزه می شه
تو بهت موندم..چه سخت گیر داد و چه راحت گذشت....اختلال شخصیتی که می گن همینه ها
ازم نگاه گرفت و به سمت میز نهار رفت...از پشت بهش خیره شدم...پر ابهت بود....هیکل رو فرمی داشت درست مثل بابام..هیچ وقت دلم نمی آمد کسی را به بابام تشبیه کنم...بابام یه دونه بود و در نوع خود بی نظیر...اما نمی دونم چرا از اینکه سروان و به بابا تشبیه کنم حس بدی نداشتم...شاید چون پر جربزه بود و سر نترسی داشت درست مثل بابا....هنوزم می لنگید اما افتادن و خیزان راه نمی رفت...شل و ول نبود..موقع راه رفتن سینه سپر می کرد و محکم قدم بر می داشت...صاف می ایستاد و صاف می نشست
لپم رو پر باد کردم و بعد از یه لحظه مکث باد و خالی کردم و بلافاصله راه افتادم سمت میز .. موقعی که رسیدم داشت یه لقمه ی بزرگ نیمرو رو به زور میکرد تو دهنش ... از منظره ی روبروم خندم گرفت و گفتم :
- بپا سروان خفه نشی اونوقت آرزو به دل میمونی بفهمی همکارای من کی هستنا ...
ابرویی بالا داد و یه جور که بشین سر جات حرف نزن اشاره زد بشینم .. خندمو قورت دادم و منم مشغول شدم .. یه لقمه ی کوچیک برداشتم و گذاشتم تو دهنم .. بیراه نمیگفت .. نیمروش یه طعم دیگه ای داشت ... از تخم مرغ بدم می امد اما اون نیمرو بد رقم بهم مزه کرد
سروان نگاهی به لقمه های نیم سانتی من انداخت و با خنده گفت:بابا راحت باش ...منم و تو...کسی اینجا نیست که ...نمی خواد افه ی کلاس بیای
به حرفاش گوش ندادن و مشغول خوردن یه دونه نیمروم شدم...سروان با اینکه پنج برابر من غذا داشت اما زدوتر از من تموم کرد به صندلی تکیه داد و دستش را روی سینه اش جمع کرد
سروان-بهتر نیست رو بازی کنیم؟
به چشماش نگاه کردم و گفتم:رو بازی کردن هیجان بازی را کم می کنه
نهارم تموم شد و کنار کشید
لبخند سردی به لب آوردم و تشکر کوتاه بردی کردم...که فکر نمی کردم صدام بهش رسیده باشه اما رسید
سروان-نوش جون....گوشت بشه بچسبه به اون همه ماهیچه تنت
سروان اسکناسی روی میز گذاشت و هم زمان بلند شدیم و به سمت ماشین رفتیم
--------------------------------------------------------------------------------
به جاده ی بی انتهای روبرو خیره شدم ... طبق گفته ی ایمانی این وقت سال جاده ها خیلی خلوت بود ... نمیدونم چرا قلبا یه حس اعتمادی داشتم حسی که برای منی که مامور ویژه بودم مساوی بود با تباهی .. همیشه اولین چیزی که تو آموزش های روانشناسی بهمون یاد میدادن این بود که به هیچکس اعتماد نکن .. ولی واقعا حالا و توی این شرایط دست خودم نبود ..
داشتم نگاش میکردم که دوباره مچمو گرفت و بدون اینکه نگام کنه گفت :
- دنبال چی میگردی تو صورته من ؟؟!
ناخودآگاه خندیدم ...برگشت سمتم و گفت :
- آفرین ..مثل اینکه داره یخت وا میشه .. کم کم داشتم نا امید میشدم ...
دوباره لبخند زدم و اینبار یه سوالی که همیشه از همه ی همکارام میپرسیدم رو تکرار کردم :
- چرا این شغل رو انتحاب کردی سروان ؟!!
برای یه لحظه رفت تو فکر و لبخند محوی رو لبش نشست و بعد از چند دقیقه رو کرد بهم و گفت :
- پدرم! ... پدرمم نظامی بود ... یه افسر عالی رتبه ... تازه داشت معنی پدر رو مز مزه میکردم که فوت کرد ... شاید برای حس کردن همیشگی پدرم برای شناخت هر چه بیشترش .. برای کامل کردن اون طعم .. نمیدونم ... هنوزم عطر بغلش موقعی که لباس نظامی تنش یود و منو بغل میکرد یادمه ...
برام جالب بود یه مرد .. یه سروان ... با این هیکل و این جبروت بتونه اینقدر با احساس راجع به پدرش حرف بزنه ...
منی که خودم به عشق پدرم وارد این کار شده بودم خوب درک میکردم این قضیه رو , همیشه توی لباس ارتشی اول لبخند پدرم رو میدیدم بعد خودم ...مطمئنن اونم حس مشابهی داشت ...
توی همین فکرا بودم که گفت :
-بهتره صندلی تو بخوابونی و یکم استراحت کنی .. چون من با این پای شلم .. خیلی نمیتونم مانور بدم و به وجودت نیاز دارم ...
- دارین اعتراف میکنین من چقدر ماهرم نه ؟؟؟!!
یه لبخند زد .. ازوانا که هر دختری جای من بود قلبش وایمیستاد ولی خوب .. من نباید مثل بقیه میبودم ....
بعد از اون نگاه و اون لبخند منتظره اعتراف بودم ولی در جواب این انتظار فقط گفت :
- بخواب هنوز 4-5 ساعتی راه داریم ...بخواب که نیرو داشته باشی
وارفته از اینکه ازم تعریف مستقیم نکرده نگاه مشکوکی بهش کردم که گفت :
- خیالت راحت باشه ...کاری به وسایلت ندارم ... اون به وقتش !!!
نمیدونم چرا همین یه حرفش کافی بود اون حس اعتماد بیشتر بشه و به پشتی صندلی تکیه بدم و بعد از چند دقیقه ام منی که سال ها بود خواب بین روز نداشتم ... کم کم پلکام گرم شه و خوابم ببره ....
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------
توی سیاهی مطلق فرو رفتم ..حس می کردم ارومم ...حس می کردم به این خواب نیاز دارم...حس می کردم بعد از سالها می تونم بی دلهره و ترس از تبهکارای که با دستبند من راهی زندان شدن بخوابم...ادم ترسویی نبودم اما اون تبهکارا و قاتلا واقعا خوف انگیز بودن مخصوصا وقتی انگیزه ای دستشون داده باشی واسه انتقام..انتقام ...وعده ای که هر کدوم موقع راهی شدن به زندان بهم می دادن و یه چیزی ته وجودم می گفت بلاخره یکیشون اهل عمل در می آد...
هنوز در ارامش خواب مطمئنم غرق بودم که ابهت فرمانده جلوی چشمام نقش بست و صداش سکوت آن سیاهی را شکست
اعتماد نکن...به هیچ کس ...هیچ کس . هیچ کس
اعتماد مساوی است با تباهی ...تباهی ...تباهی
از خواب پریدم و با یک حرکت کاملا اشفته و سریع اسلحه را از روی داشپورت برداشتم و روی سروان نشانه رفتم
ایمانی با چشم های گرد شده بهم خیره شد و یهو زد رو ترمز ... بعدم خیلی آروم دستاشو برد بالا و رو به من گفت :
- هیییس .. چیزی نشده .. خواب بد میدیدی ..
عرق رو پیشونیم رو با دست آزادم پاک کردم ..
- ساکت شو ...
چرا بهم گفتی بخواب ؟؟!1 میخواستی چی کار کنی ؟!!
با تعجب نگام میکرد ... بدون اینکه حرفی بزنه دستاشو آورد سمت من تا اسلحه رو بگیره که داد زدم و گفتم :
- تکون بخوری یه گوله حرومت کردم میفهمی ...
نمیدونم تو نگاهش چی بود .. ولی بیشتر از اینکه بترسه , حس دلسوزی بود ...
اب دهنم و قورت دادم....دهنم مزه بدی داشت...خیلی بد...پیشونیم تند و تند عرق می کرد
سروان حرفی نزد ..می خواست با حرف نزدنش فضا را آروم کنه...منو آروم کنه..فقط نگاهم می کرد...
چند دقیقه گذشت ....تنفسم اروم تر شده بود...اما همچنان عرق سرد می کردم...
سروان با صدای بی نهایت ملایمی گفت:اروم یکتا...اروم...فقط یه خواب بود ...همین....تموم شد....چیزی نیست...اسلحه را بده به من...حالت خوب نیست حماقت می کنی بعد پشیمون میشی
دستش و جلو اورد اما من عقب کشیدم...
نیا جلو سروان....نیا جلو
بدجور حالم خراب بود...
اشک رو چشمام پرده انداخته بود ...
نه نباید .. نباید که گریه میکردم ... نباید ...
با ترس از ماشین پیاده شدم ... و شروع کردم دوییدن تا اشکم جاری نشه و قانون و نشکنم گریه خوردم می کرد نمی خواستم خورد شم..از خاکی کنار جاده باشتاب می گذشتم و به سمت مخالف می رفتم....
ادامه دارد
بی توجه به حرف سروان به راهم ادامه دادم اگه می ایستادم بعید نبود بفهمه سر و وضعم جعلیه.
سروان-خانم؟؟؟؟
خودم و به نشنیدن زدم و به راهم ادامه دادم انقدر تند حرکت کردم که به سر کوچه رسیدم.اینجوری حداقل همکاراش بهش نزدیک نبودن و اگه درگیر می شدیم راحت تر می تونستم از دستش فرار کنم
سروان خودش را به من رسوند جلوم ایستاد و گفت:با شما بودم
سعی کردم صدام و تغییر بدم واسه همین اهسته گفتم:با من؟
سروان-وقتی می خوای خودت و پنهانی ظاهر کنی به چندتا چیز دقت کن.
با انگشتاش عدد یک را نشون داد و گفت :یک -از ادکلن همیشگیت استفاده نکن اخه بوش خیلی تلخ و خواصه واسه همین تو خاطر می مونه
عدد دو رو نشون داد و گفت : دو-ادای ادم های لال و در بیار اینجوری لهجت چراغ سبز نمی ده
عدد سه را نشان داد و گفت: و سوم(ضربه ی محکمی به شکمم زد و گفت:یادت نره هر حرکت ناغافلی تلافی داره)
از شدت ضربه دو لا شدم و دستم را روی دلم فشار دادم با چشمای خشمگینم بهش زل زدم
سروان-پوزخندی زد و گفت:چیه ضربه اش سنگین بود ببر وحشی
تا امدم راست بشم ضربه ای دیگه به شکمم زد و گفت:نه دیگه نشد.بلند شی وحشی بازی در میاری ...از ضربه ی کاری که رو صورتم پیاده کردی معلومه واردی
اب دهنم و قورت داد بی تردید شکمم سیاه و کبود کرده بود ضربه هاش سنگین بود
سروان-روتو برگردون سمت دیوار دستات و بالای سرت بگیر و اهسته بلند شو.
می خوای چیکار کنی؟
سروان-می خوام ببرمت جایی که عرب نی انداخت
من که از حرف سروان سر در نیاورده بودم گفتم:عرب کجا نی انداخت؟
سروان-خونه پسر شجاع
بازم نفهمیدم چی میگه .مگه این سروانه به زبان فارسی حرف نمی زد؟!!!!!!!!
اقای شجاع کیه؟
سروان-مسخره بازی بسه بلند شو
می دونستم بلند شم مهر زندان رفتن و زیر پرونده خودم زدم و به همین راحتی ماموریتم بی سرانجام به پایان می رسه....حالا شاید اول منتقلم می کرد جای که عرب نی انداخت و یا خونه اقای شجاع اما مطمئنا بعدش راهی زندان می شدم دیگه نه؟؟؟
از سرجام بلند نشدم سروان با حرص دستیندش را بیرون اورد و جلو امد که دسبند رو به دستم بزنه
دلم نمی خواست خشونت به خرج بدم اما خودش مقصر بود .چاقو تیزم رو از توی پوتینم سریع بیرون اوردم و با اون خطی نه چندان عمیق روی دست سروان که به سمتم دراز بود تا دستبند بهم بزنه کشیدم و با سرعت هر چه تمام تر از اونجا دور شدم.
صداش و شنیدم که فریاد زد لعنتی
از کوچه پس کوچه ها خودم و به ماشینم رساندم شکمم درد می کرد اما فرصت ایستادن و نفس تازه کشیدن نداشتم.سوار ماشین شدم .سریع مو مصنوعی و کلاه و از سرم بیرون آوردم و بجاش یه شال سر کردم و راه افتادم
بی دردسر به خونه رسیدم.به سمت اتاقم رفتم و لباسم و بیرون آوردم.تا چشمم به شکمم افتاد دیدم بله درسته یه تیکه از شکمم کبود کبوده.
لباس تو خونه ای تن کردم و موهام و باز و رها آزاد کردم
نگاهم به سمت چاقویی که روی میز ارایش گذاشته بودم افتاد هنوز خونی بود.زیر لب زمزمه وار گفتم:دو یک- بازم به نفع من جناب سروان
زخمش کاری نبود یعنی کاری نزدم.با سه چهارتا بخیه مشکلش حل می شد.
خسته بودم .روز پر کاری را گذرانده بودم و روزهای جنجالی تری را پیش رو داشتم .
اسلحه را از کمر بیرون کشیدم و روی میز کنار تخت گذاشتم و خودم را روی تخت رها کردم.طولی نکشید که چشمام گرم شد.
بعد از یک استراحت جانانه بیدار شدم.قهوه ای تلخ برای خودم درست کردم و به سمت گوشی موبایلم رفتم. عکسی را که از دعوت نامه گرفته بودم روی لپ تاب ریختم و روی نوشته ها زوم کردم.
دعوتنامه نه با نام خدا شروع شده بود نه با نام پدر و پسر.یعنی چی؟
دعوتنامه یک نامه رسمی بود پس باید با نام معبود دعوت شدگان اغاز می شد.
می شه حدس زد دعوت شدگان به این جشن نه مسلمانن نه مسیحی؟
به نظرم دعوتنامه خیلی مشکوک بود خیلی
نوشته ای نداشت فقط ادرس بود و تاریخ .همین...نمی دونم چرا حس می کردم قسمتی از دعوتنامه به صورت نامرئی نوشته شده و فقط وقتی اصل دعوتنامه را در محلول مناسبی بزاریم مرئی می شن...شاید ...شاید اینجوری ایمن سازیش کرده باشن...فعلا تنها کاری که از دستم ساخته بود این بود که به همین اطلاعات ناقص راضی باشم و دنبال موضوع را بگیرم ...بی تردید دیر یا زود می فهمیدم
ادرس را توی نقشه تهران سرچ کردم.محلی در مرکز شهر..یعنی اینا با این همه ابهت مهمونی هاشون و وسط شهر برگزار می کنن؟؟
مجددا به دوربین های راهنمایی رانندگی وصل شدم و ادرس را سرچ کردم.از اونجایی که دوربین ها فقط جاده و خیابان ها را نشان می دادن نتونستم دقیقا محل مهمونی را ببینم..محل مهمونی توی کوچه و پس کوچه های اون خیابان بود..
تاریخ جشن را دوباره نگاه کردم پنج شنبه 19 دی ماه...یعنی 2 روز دیگه.وقت داشتم ...تا قبل از رسیدن مهمونی باید اون محل را نگاه می کردم.بی شک هر چیزی که به مایکل مربوط می شد منو توی رسیدن به هدفم که پیدا کردن انگیزه ی مایکل برای ترور پرنس بود یاری می کرد.
با ذهنی مشغول به حمام رفتم شاید دوش آب گرم به باز شدن ذهنم کمک می کرد.
ادامه دارد
فردای اون روز به آدرس مهمونی سر زدم.. کوچه ی نسبتا باریکی بود و به زور می شد ماشین را وارد کوچه کرد...خونه مورد نظر را پیدا کردم...خونه ای قدیمی و اجر نما ...اما معلوم بود به شدت وسیعه و می تونه تعداد زیادی مهمون و تو خودش جا بده....از ماشین پیاده شدم اطراف خونه را بررسی کردم...تا اونجایی که دیدم خونه دو در داشت...علاوه به در ورودی یک در پشت ساختمان بود که به کوچه بعدی راه داشت...کوچه به شدت خلوت بود جوری که منو به یاد شهر مردگان انداخت...تمام راه های خروجی را بررسی کردم ...نگاهی به کوچه انداختم..خرابه ای چند متر پایین تر از خانه هدف نظرم را جلب کرد...اهسته به همون طرف رفتم...با پا در نیمه بند و پوسیده ی خرابه را باز کردم دستم را روی اسلحه ام گذاشتم که در صورت لزوم بتونم سریع مسلح شم....صدای خش خشی نظرم را جلب کرد به همان سمت رفتم...مردی را دیدم که با امپول داشت به خودش مواد تزریق می کرد ...واقعا می تونست اسم خودش را انسان بزاره ..تو اون لحظه وضعیتش با لجن برابری می کرد...لباس های کثیف و بوی گندش حال ادم و به هم می زد....
با دیدن من از ترس اینکه نکنه مامور باشم فرار را بر قرار ترجیح داد...با شتاب از کنارم گذشت و از در بیرون رفت...بازم به تفتیش خرابه پرداختم...به نظر محل خوبی برای ماموریت روز پنج شنبه من بود...با رضایت تمام از خرابه خارج شدم به سمت ماشینم رفتم و به خونه برگشتم
چند ساعتی را استراحت کردم و وقت خودم را به دیدن برنامه های تلوزیون ایران گذراندم..چشمم به صفحه تلوزیون بود و حواسم به ماموریت فردا...فردا به هر شکلی که شده باید وارد اون خونه می شدم...باید می فهمیدم اون داخل چه خبره....
شب زودتر از همیشه خوابیدم اخه صبح بیشتر از همیشه به انرژی نیاز داشتم.مثل همیشه بی دق دقه و راحت به خواب رفتم.
ساعت 7 صبح بیدار شدم توی حیاط کمی دویدم و ورزش کردم.نسیم سردی که اون ساعت از روز میوزید لرزه به تنم انداخت اما سال ها بود که با این سرما ها, با این سختی ها خو گرفته بودم.حالا دیگه شرایط سخت آزارم که نمی داد هیچ احساس می کردم در اسانی های زندگی رنج می برم.
بعد از ورزش دوشی گرفتم و یک قهوه تلخ نوشیدم.پشت لپ تابم نشستم و با فرمانده تماس گرفتم...اتفاقات این چند وقت را با تمام جزئیات توضیح دادم...فرمانده راضی به نظر نمی رسید....تاکید داشت سرعت عملکردم پایینه...اما خوب شرایط ایجاد می کرد .. واسه انجام ماموریتم به زمان نیاز داشتم....فرمانده خواست درمورد سروان رایان ایمانی بیشتر تحقیق کنم و بیشتر مراقبش باشم...تماس قطع شد...
وسایلم و حاضر کردم.سلاح تک تیر انداز /کلت کمری/ و تمام تجهیزاتی را که می دونستم امشب لازمم میشه برداشتم ...
دوباره دعوت نامه را دقیق زیر نظر گرفتم و بارها و بارها خوندم اما نه چیزی بیشتر از انچه فهمیده بودم دستگیرم نشد...
عقربه های ساعت عدد 7 را نشان می دادند ..جلیقه ضد گلوله را به تن کردم و بعد پوشیدن تنیک کوتاهم که بی شباهت به پیراهن نبود راهی شدم ...طبق معمول کلاه را به شال ترجیح دادم
به سمت خانه هدف حرکت کردم... ماشین را از کوچه پشتی که نسبت به کوچه ی اصلی عریض تر بود داخل بردم و درست پشت خرابه ها پارک کردم. از دیوار خرابه بالا رفتم و خودم و داخل انداختم...بوی گندی می امد ...اما مشام من به بوی گند عادت داشت بارها و بارها بوی گند قاتلای مست و معتاد را که از ترس گیر افتادن به خرابه های اطراف لندن پناه برده بودن به دماغم خورده بود.دیگه چندشم نمی شد...دیگه با حس کردن این بو پیف نمی کردم...فقط می دونستم یه لجن همون نزدیکی ها لونه کرده....اسلحه ام رو بیرون اوردم و اطراف را بررسی کردم..حدسم درست بود یه معتاد کارتن خواب ... با دیدن من و اسلحه دستم اینم مثل همکارش فرار کرد....
از توی خرابه سرکی به کوچه کشیدم...ماشین های مدل بالایی اهسته و بی سر و صدا وارد کوچه می شدن و با نشان دادن دعوتنامه و زمزمه کردن رمز عبور اجازه ورود می گرفتن و داخل می شدن....
برای داخل رفتنم به یکی از اون دعوت نامه ها و رمزعبور نیاز داشتم ....کمی که ان منطقه را زیر نظر گرفتم فهمیدم بجز مهمانهای آن خانه رفت و امد دیگه وجود نداره...واسه همین اول رو بنده ی مشکیم رو که فقط دوتا چشم از صورت را به نمایش می گذاشت به سر کردم و بعد خودمو به سر کوچه رسوندم و قبل از اینکه ماشین مهمون بعدی وارد کوچه بشه جلوش و گرفتم....رو به روی ماشین ایستادم و اسلحم و سمت مرد نشانه رفتم ...مرد به شدت رو ترمز زد...سریع سوار شدم و اسلحه ام رو روی شقیقه مرد گذاشتم
مرد-چی شده؟؟؟چی از جون من می خوای؟
دنده عقب بگیر
مرد بدون کوچک ترین مخالفتی دنده عقب گرفت...یعنی تو اون شرایط جرات مخالفت نداشت..بهش اشاره کردم وارد کوچه بعدی بشه اونم اطاعت کرد....ماشین را پشت خرابه ها و دقیقا پشت ماشین خودم پارک کرد.... داشپورت ماشین و باز کردم احتمالا باید دعوتنامه را انجا گذاشته باشه اما نه نبود...پس حتما توی جیبشه....همون طور که اسلحه را روی شقیقه اش نگه داشته بودم با یه دست جیب کتش و گشتم ...دعوتنامه را بیرون کشیدم..نگاهی به جلدش انداختم...اعدادی روش یاداشت شده بود که بی تردید همون رمز ورود بود...پوزخندی زدم مردیکه خر نمی دونستم یه رمز امنیتی را نباید هیچ جا یاداشت کرد...مرد با استرس به من نگاه می کرد...با قنداق اسلحه ضربه ای محکم به صورتش زدم و در جا بیهوش شد...انقدر زود این حرکت و انجام دادم که فرصتی برای عکس العمل نشان دادن نداشت...
پیاده شدم در طرف راننده را باز کردم ..اول دهنش را با چسب مخصوص بستم و بعد کشان کشان اون و طرف صندق عقب بردم...نگاهی به کوچه انداختم فوق العاده تاریک بود و عابری هم رد نمی شد....توی صندق عقب انداختمش...مردیکه خپل چه وزنی هم داشت...دست و پاش و جوری با طناب بستم که حتی به اندازه یک اینچ هم نمی تونست تکون بخوره....در صندق عقب را بستم...ماسک و از روی صورتم بیرون کشیدم و مجددا کلاهم و پوشیدم و پشت همون ماشین نشستم (خوب شاید از قبل هماهنگ کرده باشن که فلان رمز با چه ماشینی وارد میشه)
دنده عقب گرفت ...و ماشین را به سمت خانه هدف هدایت کردم...رو به روی در ایستادم و به مانند تمام مهمان های قبلی تک بوقی زدم...مردی فربه در را باز کرد...دست دراز کرد و من دعوتنامه رو بهش دادم...همون طور که حدس زده بودم شماره ماشین و چک کرد و بعد از اون رمز و از من خواست...رمز و تکرار کردم و در های ورود به روی من باز شد...داخل رفتم...ماشین و پشت سر دیگر ماشین ها پارک کردم...نگاهی توی حیاط چرخاندم... عده ای از مهمانها تازه داشتن وارد سالن می شدن ..همگی عبای مشکی پوشیده بودن و ماسک به صورت داشتن...با نگاهم توی ماشین و جست و جو کردم و روی صندلی عقب عبا و ماسک را پیدا کردم...عبا ی مشکی را پوشیدم و ماسک را به صورتم زدم..ریکوردر صدا,دوربین عکاسی,و هر انچه را که برای ثبت دیده هام احتیاج داشتم توی جیب گذاشتم . اسلحه ام و توی کمرم جاسازی کردم و پیاده شدم...
ادامه دارد
از ماشین پیاده شدم و راه ساختمان را در پیش گرفتم.نگهبانی که شنلی مشکی پوشیده بود در ورودی را باز کرد و من وارد سالن شدم... فردی که جلوتر از من وارد شد حرکات مرموزی انجام داد...رو به جمع ایستاده بود و دست راستش را به سمت گردن برد در حالی که به گردنش اشاره می کرد دستش را تکان داد و وارد شد
وقتی سنگینی نگاه جمع را روی خودم حس کردم فهمیدم منم باید عینا همون حرکات را انجام بدم... خدا را شکر کردم که دستکش دستمه و متوجه دستای دخترانم نمی شن....سعی کردم مو به مو حرکات نفر قبل را تکرار کنم
بعد از انجام اون حرکت به نظر خودم مضحک وارد جمع شدم
نگاهی به اطراف انداختم تمام دعوتشدگان مرد بودند ...اینو از هیکل های مردونه میشد تشخیص داد...لباسای عجیبی پوشیده بودن...گروهی از همون شنلی که من تن کرده بودم به تن داشتن که پشت شنل علامت جمجمه و استخوان هک شده بود ...گروه دیگه پیشبند های جلوی خودشون بسته بودن که علامت گونیا و پرگار روی آن ها هک شده بود...همه چیز آن مهمانی برام عجیب بود ...اینکه اینا کی هستن؟ چرا اینقدر این گردهمایی عجیب و غریبه؟
همگی ماسک به صورت زده بودن و قیافه خودشون را پشت ماسک پنهان کرده بودن تو این شرایط پیدا کردن مایکل غیر ممکن به نظر می رسید....
یه طرف سالن جمعیتی حلقه وار دور هم جمع شده بودن و تندیسی را عبادت می کردن...حرکاتشون بیشتر به بت پرستا می خورد ...اما مگه هنوز هم آداب جاهلیت وجود داره؟
صدای گیلاس های که مدام بهم می خورد و به سلامتی هایی که به هوا می رفت چندش برانگیز بود...
نگاهی دقیق تر انداختم ...پشت سالن راه پله های بود که طبقه پایین را به اتاق های بالا وصل می کرد...می خواستم برم سر وگوشی آب بدم اما متاسفانه راه پله نگهبان داشت
به حیاط پشتی رفتم از اونجا به ساختمان نگاهی انداختم ...می شد از دیواربه تراس طبقه دوم رسید ..اهسته و با مهارت از دیوار بالا رفتم و خودم و به تراس رسوندم ...گوشه ای کز کردم که تو دید نباشم...سرکی کشیدم...مردی با کت و شلوار و کراوات مشکی انجا نشسته بود بدون ماسک ...چند نفری هم اطرافش بودن ...دقیق تر که نگاه کردم مایکل را گوشه سمت راست صندلی مرد دیدم...از حرفاشون چیزی نمی شنیدم ...تصویر داشتم اما صدا نداشتم....چشمم به گوشه ی سمت چپ پنجره افتاد درست مخالف جایی که من ایستاده بودم ...پنجره شکستگی کوچکی داشت....چشمام برق رضایت زد...روی زمین خوابیدم و سینه خیز به اون سمت رفتم....خدا را شکر منو ندیدن....بلند شدم ودستگاه کوچکی رو از جیبم بیرون کشیدم... دستگاه قابلیت بالایی داشت...با وجود اینکه بسیار ریز بود اما صدا ها را ضبط می کردم و از طریق چشم الکتریکی بسیار ریزی که روش نصب شده بود تصویر برداری می کرد و من از طریق لپ تابم به صداها و تصویرها دسترسی پیدا می کردم... با دستکش نمی تونستم کار کنم واسه همین از دستم بیرون کشیدم و توی جیبم گذاشتم...صدا خفه کن را به اسلحه کمریم وصل کردم و بعد از آن دستگاه را به سر اسلحه متصل کردم....سرکی کشیدم ...باید این و به داخل شلیک می کردم...گرم صحبت بودن....سر اسلحه را وارد شکاف پنجره کردم و به گوشه ای دور از چشم شلیک کردم ... به عقب برگشتم...خدا را شکر انقدر در گیر بحث بودن که متوجه ورود جاسوس کوچولوی من نشدن.... دستگاه به گوشه ی دیوار چسبیده بود...باید بر می گشتم و از این مهمانی کذایی خارج می شدم...از همون راهی که بالا رفتم برگشتم و وارد ساختمان شدم....ساقی مجلس در که تمام حواسش متوجه همان گروه ی بود که حلقه وار نشسته بودن و داشت به اونها نگاه می کرد گیلاسی را به دستم داد..جلو بینی بردم و بو کردم...بوی الکل توی بینیم پیچید....
صدای مردی را از پشت سر شنیدم که من و مخاطب قرار داد ه بود
بنوش به سلامتی دجال اینده
به سمتش برگشتم ..اگه کلمه ای حرف می زدم صدای دخترانه ام حوادث بدی را برام رقم می زد
مرد دستش را پیش کشید...باید باهاش دست می دادم...ای وای بر من چرا دستکش را دوباره دست نکرده بودم...چیکار کنم...با اینکه دستام لاک نداشت و ناخن هام بلند نبود اما شکل و شمایل دخترانه که داشت... بی تردید می فهمیدم یه دخترم و حضور یه دختر توی جمع کاملا مردانه اونا مشکوک به نظر می رسید....با تردید به دستی که رو به روم دراز شده بود نگاه می کردم...ذهنم به جایی نمی رسید ...در لحظه منجمد شده بودم...
صدای تیر اندازی بود که فرشته نجاتم شد....همه با تعجب به سمت در نگاه کردن...یکی از نگهبان های سیاهپوش با صدای بلند گفت:از در پشتی بیرون برید ....مامورا
همه نگهبانها از در خارج شدن و به سمت حیاط رفتن ...مهمان ها هم یکی یکی مجلس را ترک کردن....
همگی در بهت و حیرت بودن که چطور ممکنه مجلس فوق سری آن ها لو بره..یا اینکه کدوم عضو کار خطا و واضحی کرده که مامورا را تا مراسم جشن کشیده
توچشم به هم زدنی همه غیب شدن منظورم اینه که از درهای مخفی ساختمان فرار کردن..این یه فرصت طلایی بود واسه من...فرصتی که آرزوش و داشتم...تو این اوضاعی که همه سریع و بدون معطلی خونه را خالی کرده بودن میشد احتمال داد که سرنخی جا گذاشته باشن...با این فکر و با این امید از راه پله ها بالا رفتم ...در اتاقی را که مایکل و بقیه توش بودن با احتیاط باز کردم...اسلحه را نشانه رفتم و داخل شدم...حدسم درست بود کسی انجا نبود...شنل و در آوردم حالا حال پلیسای زن ایرانی را درک می کردم...چه مصیبتی می کشیدن از دست این پارچه ها
داخل اتاق چشم گردوندم چیزی نبود.... جاسوس کوچلوم رو از دیوار کنم و تو جیبم گذاشتم...بازم به دقت نگاه کردم...کف اتاق گرد سفید رنگی ریخته بود ...خیلی کم اما قابل تشخیص بود...خم شدم انگشتم و روی گرد کشیدم و به بینی نزدیک کردم...بوی هروئین می داد...معلوم بود وقتی داشتن با عجله خونه را ترک می کردن غفلت کردن و ذره ای از هروئین بیرون ریخته و ردی را درست کرده که یک راست ما را به محل فرار اقایون راهنمایی می کرد...صدای تیر اندازی و ایست ایست گقتن پلیسا هنوز از توی حیاط می امد...به این موضوع توجهی نکرد و دنباله رد را گرفتم...به اتاقی در طبقه اول ختم می شد...اما وسط اتاق یه دفعه رد غیب شد...یعنی چی؟
خم شدم و با پشت اسلحه ضربه ای به سرامیک وسط اتاق زدم...از صدای که منعکس کرد می شد برداشت کرد که زیر این سرامیک خالیه
پس راه مخفی اینجاست...چون مطمئا نبودم اونجا یه مخفیگاه یا یه راه دررو از باز کردن در تونل خودداری کردم...شاید الان همه جماعت اقایون اون زیر دور هم جمع شده بودند کسی چه می دونه؟...تفتیش کردن اون قسمت و به یک زمان دیگه محول کردم و تصمیم گرفتم فعلا خودمم از دست مامور ها در برم که متاسفانه صدای خش خشی توجه ام و جلب کرد
ماموری سرتا پا سیاه پوش اسلحه اش و طرفم نشونه گرفته بود و به من نزدیک میشد...خودم و به پشت دیوار رسوندم...هنوز اقدامی نکرده بودم که صدای شلیک گلوله ای که از نزدیک به گوش می رسید توجه ام و جلب کرد...نگاهی دیگه به بیرون انداختم...مامور روی زمین افتاده بود ...نفهمیدم کی و از کجا زدنش ...فقط تو اون لحظه فکری در مغزم جرقه زد...با دقت تمام از اتاق بیرون امدم و جنازه مامور را داخل اتاق کشیدم...لباسش و از تن خارج کردم و خودم لباسای اونو که فرم یگان ویژه ی پلیس ایران بود به تن کردم....اینجوری با اون رو بند سیاه قیافم قابل تشخیص نبود...جنازه مامور را کشان کشان به داخل کمدی که همون حوالی بود منتقل کردم و در کمد و قفل کردم و کلیدش و در جیب خودم گذاشتم...اسلحه ای را که متعلق به همون مامور جسور بود برداشتم و در دست گرفتم و سعی کردم مثل خود اون گارد بگیرم...از اتاق که بیرون زدم معلوم بود اوضاع در کنترل نیرو های ویژه است...یکی از همکارای همون مامور ازم پرسید:کسی نبود؟
سری به علامت نه تکون دادم...یکی دو ساعتی را مطابق بقیه مامورا تو خونه گشتم و مثلا تفتیش اطلاعاتی کردم از اونجایی که من موقع راه رفتن از روی رد هروئین ها رد شده بودم تا به هدف برسم دیگه خبری از همون یه ذره گرد نبود و احتمالا همگی به کف کفش من چسبیده بود واسه همین مامورها چیزی پیدا نکردن... بعد از آن بیرون رفتیم...همه مامورین سرتا پا سیاه پوش بودن اما خوب بین اونا شناختن سروان ایمانی کار دشواری نبود..دستش و خودم زخمی کرده بودم و مطمئنا الان باید پانسمان باشه...چشم چرخاندم...دیدمش ....اونم سر تا پا مشکی پوشیده بود و صورتش را پوشونده بود...داشت با همکاراش حرف میزد ...حرفش که تموم شد به سمت ما امد...می خواستم خودمو بین مامورا پنهان کنم...اما قبل از اینکه بتونم خواسته ام رو عملی کنم به ما رسیده بود.
سری بین جمع چرخاند..لحنش مثل همیشه جدی و محکم بود
سروان-خسته نباشین بچه ها..ماموریت تمومه ...به مقر بر می گردیم..
همه سوار یه ون مشک رنگ که آرم نیروی انتظامی روش هک شده بود شدن ...من به تبعیت از بقیه رفتم که سوار ون بشم اما صدا محکمش متوقفم کرد
سروان-تو با من بیا
یعنی این با من بود؟؟؟؟متنفر بودم از اینکه برگردم و ببینم روی صحبتش با منه...اما متاسفانه بود
با دست به زانتیای نقره ای که جلوتر بود اشاره کرد و گفت:از اینطرف
تو دلم به هر چی زبل خانه لعنت فرستادم...لعنت
حالا یعنی من باید راننده این می شدم....خدایا من بکش اما تا این حد حقیر نکن...
چاره ای نداشتم...تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم...داشتم به سمت در راننده می رفتم که بازم صداش پیچید...تو لحظه و اون ثانیه آرزو می کردم کاش لال بود و نمی تونست حرف بزنه
سروان-بشین کنار خودم رانندگی می کنم
چه فروتن هم هست
نشستم کنار و اونم سوار شد ...نمی دونستم فهمیده کیه ام یا نه؟....اما نه نمی تونست فهمیده باشه اگه می فهمید که همونجا با کمک همکاراش دستگیرم می کرد...مطمئنا انقدر احمق نبود که بعد از اون بلایی که سرش آوردم دوباره تنهایی بیاد سراغم
در سکوت رانندگی می کرد...منم ساکت بودم فقط صدای نفس هامون سکوت و می شکست ..به این فکر کردم که تونستم همه حرکات و رفتار و حتی هیکلم را پسرانه جلوه بدم اما این صدای نفس لعنتی بدجور رنگ و بوی دخترانه داره
صدای سروان سکوت و شکست:کمربند ایمنی تو نمی بندی؟
بدون هیچ حرفی کمربند و بستم.
سروان-نمی دونم تا کی می خوای به احمق فرض کردن من ادامه بدی
بعد در یه حرکت کاملا غیر قابل پیش بینی در حالی که با یک دست فرمان و گرفته بود و به جلو نگاه می کرد با دست دیگه روبند و با خشونت از روی صورت من بالا کشید
سروان-یعنی تا این حد احمقم که تفاوت چشمای رنگی و وحشی تو را با رنگ چشمای سربازای خودم حس نکنم...این وحشیگری را توی چشم گردان خودم که هیچ توی چشم هیچ بشری تا به امروز ندیدم
یکه خوردم...نه بهتره بگم رو دست خوردم ...دستم و سمت کمربند بردم که کمربند و باز کنم و هر جور شده از ماشین بیرون بپرم ...اما تا دستم سمت گیره کمربند رفت دستش و روی دستم گذاشت و گفت:شنیدی می گن یه بار جستی ملخک ...دوبار جستی ملخک...اخر تو دستی ملخک
نفهمیدم چی گفت..این چرا مثل ادم حرف نمیزد تا منظورش و بفهمم
با چشمای پر از سوال و مبهم بهش نگاه کردم....پوزخندی زد و گفت:اینبار راه فرار نداری
همیشه یه راهی وجود داره
پوزخندی زد و گفت:اره وجود داره...مثلا با نامردی خنجر بکشی و در بری
توی حرفه ی پلیس مردی و نامردی تعریف نداره این و بهتون آموزش ندادن؟
سروان:نه حالته...خیلی چیزا حالیته..بابت اینکه دسته کم گرفتمت از خودم شاکی ام
من مهره ی این بازی نیستم سروان...بهتره وقتت رو تلف نکنی
سروان-من زیاد وقت دارم نگران تلف شدنش نباش
نفس عمیقمو بیرون دادم و گفت:من و کجا می خوای ببری؟
ادامه دارد
سروان-بستگی داره حرفات به دردم بخوره یا نه...مفید حرف بزنی ولت می کنم بری ..چرند ببافی می برمت مقر تا موقورت بیارن
تو دلم گفتم :نه بابا خطرناک
داشتم به تهدیدات جناب سروان گوش می دادم که یادم امد یکه دونه از بیهوش کننده های سرعتیم رو همراه دارم حتی وقتی لباسم و داشتم با فرم یگان ویژه تعویض می کردم اونا واسه احتیاط برداشتم..
(یه چیزی شبیه امپول بود با این تفاوت که مخزن ماده ی بیهوشی بهش وصل بود و احتیاج نبود اول پرش کنم فقط باید محافظ سر سوزنی را در میاوردم و در بدن طرف مقابل فرو می کردم )یک دقیقه بعد از اثبات سر سوزنی با بدن عمل می کرد و فرد به مدت یک تا دو ساعت بیهوش می شد...
نگاهی به سروان انداختم داشت با دقت به بیرون نگاه می کرد..
اهسته دست راستم را به سمت جیب جلیقه بردم...
سروان-نظرت چیه؟ رو بازی می کنی یا نه؟
بیهوش کننده را در آوردم..
با لحن آرومی گفتم:بزنید کنار راجبش حرف بزنیم
سروان تک خنده ی عصبی کرد و گفت:نه بگو بزنید کنار فرار کنم....اما اشکال نداره پارک می کنم فقط همین الان دارم می گم دستت سمت دستگیره ماشین بره و حس کنم می خوای در و باز کنی شلیک می کنم
-قبوله
سروان کناری نگه داشت
سروان-خوب شروع کن
-رو بازی کردن حرفه ی من نیست
هنوز حرفم و تموم نکرده بودم که سر محافظ و بیرون کشیدم و با یک حرکت سریع فرو کردم به بازوی سروان به محض ورود ماده عضله های بدن سروان شل شده جوری که قدرت عکس العمل نداشت...
امدم از ماشین پیاده بشم که یادم به طئمه ای افتاد که برای رسیدن به مهمونی ازش استفاده کرده بودم...
اگه سروان و از وجودش اگاه نمی کردم بدون شک به دلیل کمبود اکسیژن در صندق عقب ماشین تسلیم فرشته مرگ می شد...
عادت به کشتن طئمه هام نداشتم..
یک دقیقه واسه باخبر کردن سروان فرصت داشتم
تند گفتم:گوش کن سروان برگرد به خونه ی هدف یه ماشین شاسی بلند مشکی توی حیاط هست ...
تو صندق عقب یکی از کسایی که دنبالشونی را می تونی پیدا کنی....به من که خیلی کمک کرد شاید به درد تو هم بخوره احتمالا اطلاعات خوبی داره...
با خنده ی کمرنگی که به لب داشتم اضافه کردم:فقط یادت نره کمکم و جبران کنی
چشمای سروان بسته شد اول از همه بیهوش کننده را از بدنش بیرون کشیدم تا ردی جا نذاشته باشم در مرحله دوم روبند و روی صورتم کشیدم که چهره ام پنهان بشه و در نهایت سمت خیابان دویدم...با این سر و وضع هر کس منو می دید وحشت می کرد...
چراغ سر چهار راه قرمز بود چشمم به یه تاکسی خالی افتاد...
سریع سوار شدم راننده:هی اقا مسافر نمی زنم؟
-حرکت کن
راننده تا چشمش به سر و وضع من افتاد بدون معطلی اجابت کرد....
سه چهار کوچه قبل از رسیدن به پناهگاهم از تاکسی پیاده شدم...هیچ بعید نبود راننده راپورت من و به کلانتری بده ...
واسه همین بهترین کار این بود که سه چهار کوچه پایین تر پیاده شم تا ادرس دقیق نداشته باشه....
کوچه ها را با حالت دو طی کردم و به خونه رسیدم ..جالبترین موضوع این بود که در تمام عملیات ها با ماشین می رفتم و بی ماشین بر می گشتم... وارد ساختمان شدم...رو بند و از سرم بیرون کشیدم....
حالا که خودم بودم و خودم تو دلم به سروان آفرین گفتم..اینکه تونسته بود از روی رنگ چشم منو شناسای کنه نهایت تیزیش و می رسوند تلفن و برداشتم و با رابط تماس گرفتم آدرس خرابه کنار خونه هدف را بهش دادم و خواستم بره و ماشین و بیاره..اونم بی چند و چون قبول کرد جاسوس کوچلو و بیهوش کننده و ریکوردر و از جیب خارج کردم و روی میز گذاشتم..به سمت اتاق رفتم ..
نگاهی توی اینه به خودم انداختم...لباس قشنگی بودااااا...
زیر لب زمزمه وار گفتم:خوب اینم غنیمت از جنگ امروز لباس و از تن خارج کردم و لباسی خانگی پوشیدم و بی معطلی خودم و روی تخت انداختم....
وای که چه شب پر کاری بود نگاه به سقف بود و حوادث امروز را توی ذهن مرور می کردم...
این مهمونی عجیب و غریب ..
سخنرانی پرنس در مورد دجال...
حضور مایکل در هر دو اتفاق...
نمی تونست بی ربط باشه..می تونست؟ خسته تر از اونی بودم که امشب بتونم روی این قضایا فکر کنم واسه همین استراحت و به هر چیزی ترجیح دادم و ادامه کار و به فردا موکول کردم
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
چشم باز کردم.چنان کش و قوسی به بدنم دادم که صدای استخوان هام بلند شد...بعد از ورزش صبحگاهی و گرفتن یک دوش جانانه به سراغ پرونده مایکل رفتم..باید شواهد را کنار هم می چیدم
صدای :بنوش به سلامتی دجال توی ذهنم نقش بست
دجال یا همون ضد مسیح که به تعبیر برخی از گروه های ماسونی فرعون جدید نیز نامیده می شد...خوب پر واضح بود که جشن دیشب یک گردهمایی فراماسونری بوده..حضور مایکل در این گردهمایی بی تردید نشانگر ماسون بودنشه...ماسون به معنای بنا و ماسونری به معنای بنای آزاد است...ماسونری های یک تشکیلات منظم جهانی هستند..
موهای آزادم را پشت گوشم زدم و پرونده پرنس را باز کردم...
پرنس در 13 دسمبر ترور شده عدد 13....عدد 13 ...عدد 13
توی اینترنت سرچ کردم عدد 13 و 33 اعداد خوشیمن فراماسونری ها بودند...از یک طرف ترور پرنس دقیقا 33 دقیقه بعد از شروع عشق بازی با معشوقه اش بود...33 دقیقه بعد ....
توی پرونده اشاره شده بود که پرنس و دوست دخترش ظهر قبل از حادثه ناهار را در داخل یک رستوران صرف کردن و به شهادت بادیگاردهای پرنس پشنهاد رستوران و انتخاب مکان بر عهده ایزابل یا همون دوست دختر پرنس بوده...
در نقشه لندن به دنبال رستوران گشتم..دقیقا در 33 کیلومتری مرکز شهر قرار داشت....
لب پایینم و به دندان گرفتم و لحظه ای به پشتی صندلی تکیه دادم...دستم را پشت سرم قفل کردم و چشمانم را بستم..حالا دیگه شک نداشتم قتل پرنس توسط فرقه فراماسونری ها انجام شده بود..اما چرا؟؟؟؟..تا اونجا که فهمیده بودم انگلیس یکی از حمایت کننده های این فرقه بود پس چرا باید حامی خود را ترور کنند
با فرمانده تماس گرفتم و نتایج را اعلام کردم...خواستم ایزابل تحت تعقیب قرار بگیره...فرمانده سریع دستور را به همکارانم در لندن ابلاغ کرد...5 ساعتی منتظر نتیجه پیگیری موندم اما متاسفانه فرمانده اعلام کرد که ایزابل بعد از ترور پرنس توسط پلیس دستگیر شده اما چون در طی بازجویی حرف به درد بخوری نزده و تمام شواهد گواه بی گناهی اون بود آزاد شده و بلافاصله پس از آزادی از کشور خارج شده و به برزیل سفر کرده...
ایزابل نمی تونست بی گناه باشه؟؟؟؟...باید یه ربطی به موضوع داشته باشه...یعنی من اینطور فکر می کردم...
تماس با فرمانده قطع شد...به سراغ جاسوس کوچلو رفتم و اونو به لپ تابم وصل کرده تا از حوادثی که توی اتاق بالایی در مراسم جشن رخ داده بود باخبر بشم
تصویر وضوح کافی داشت...مردی که روی مبل نشسته بود کیف پر از دلار را نگاه کرد و رو به فردی که در مقابلش ایستاده بود و به طرز عجیبی لباس پوشیده بود گفت :فعلا همین حد از مرز رد شده ...بقیه هم توی راه هستن
کی میرسن؟
مایکل-احتمالا 5 روز دیگه از مرز ایران - پاکستان وارد میشه...من شخصا پیگیر هستم و دو روز دیگه خودم به چابهار سفر می کنم تا مطمئن باشم بی دردسر محموله رد میشه
مرد لبخند رضایتی زد..
مرد که معلوم بود خریدار مواد گفت:من این هفته به لژ فرانسه (لژ= مقر مخصوص فراماسونری ها)دعوت شدم...تا هفته دیگه که محموله برسه بر می گردم اما اگه نبودم وکیلم تحویلگیرنده است...
مشکلی نسیت
هر دو مرد با هم دست دادن اما مدل دست دادنشون با حالت عادی فرق می کرد مرد خریدار انگشت دستش را روی دست فروشنده قرار داد...
هنوز خریدار از اتاق خارج نشده بود که نگبان سیاه پوش در مقابل در قرار گرفت و گفت:مامور انتظامی
همگی جا خوردن و از اتاق بیرون زدن
پس مایکل داشت به چابهار می رفت....گفت دو روز دیگه..یعنی پس فردا...توی اینکه منم باید به سفر می رفت بحثی نبود... بلاخره در تعقیب و گریز مایکل بود
به سمت گردنم دست بردم تا به عادت همیشگی گردنبندم و در دست بگیرم...گردنبند دایره ای طلایی رنگ بود که روی ان نام جسیکا تیلور هک شده بود و بعد از باز کردن قفل کناری پلاک ,عکس من و پدر در کنار هم به نمایش گذاشته میشد
اما گردنبند گردنم نبود...وحشت کردم...یعنی کجا انداختمش...به سمت حمام رفتم و انجا را گشتم اما پیداش نکردم...اه از نهادم بلند شد حتما دیشب در حین ماموریت از گردنم افتاد بود....وقتی داشتم سینه خیز می رفتم یا جای که داشتم لباسم را با فرم یگان ویژه عوض می کردم...یکی از این دوجا
نمی تونستم از این موضوع بگذرم نه تنها به خاطر اینکه اون گردنبند عزیزترین یادگار پدرم بود بلکه به این دلیل که نامم روی اون هکاکی شده بود فقط کافی بود که گردنبند به دست ماسون ها یا سروان بیفته اونوقت بود که با یک سرچ در سایت ارتش امریکا می تونستن نام من را در میان فارغ التحصیل های دانشگاه افسری سه سال پیش پیدا کنند
باید هر جوری شده گردنبند و پیدا کنم و برگردم...اگه هویتم لو می رفت فجیع ترین اتفاق ممکن این بود که مایکل می فهمید دنبالشم و حادثه نیمه فاجعه این بود که سروان در خصوص حضور یک افسر انگلیسی در خاک کشورش مشکوک می شد و اتفاقی که نباید بیافته می افته و به قول فرمانده جو ملتهب می شه...اونوقت که یک شکست بزرگ در اولین پرونده کاریم ثبت میشه تازه اگه شانس می آوردم و بزداشت سیاسی نمی شدم
سریع شال و کلاه کردم و بعد از برداشتن اسلحه کمریم بیرون زدم...تا در و باز کردم قیافه رابط که سوار بر ماشین ماموریتم بود جلوم نقش بست
رابط پیاده شد...با سر سلامی کرد و بعد از باز کردن در حیاط ماشین را داخل آورد
اوضاع خونه هدف از چه قراره؟
رابط-در کنترل یگان ویژه است
چند نفر اونجا را زیر نظر دارن؟
رابط-تا جایی که من دیدم 5 نفر بیرون ساختمان بودن...داخل و نمی دونم
رابط بیرون رفت و منم خودم را به سر کوچه رسوندم...تاکسی گرفتم به مرکز شهر رفتم....سر کوچه ایستادم و داخل کوچه را دید زدم...این رابطم چشمش کور بودا..7 نفر ادم فربه را 5 نفر می دید
نمی دونستم باید چه جوری وارد خانه بشم... و از اون بدتر نمی دونستم خونه فقط از بیرون مراقب داره یا نه داخل خونه هم این برادران کوشای یگان ویژه حضور دارند..اصلا نمی دونستم چه اتفاقی پیش رو دارم...فقط می دونستم باید گردنبندم و پیدا کنم حتی اگه به غیمت جونم تموم میشد
نگاهم به در نیمه باز اولین خانه موجود در اون کوچه افتاد.چشمام برق زد
ادامه دارد
عملیات مشترک
نام:جسیکا تیلور
ملیت:ایرانی
سن:25
درجه:مامور ویژه بخش عملیات های فوق سری
نظامی بودن و نظامی بار امدن توی خون و سرشته وجود خاندان ما بود پدربزگم افسر نیروی دریایی بود و پدرم افسر پلیس و من هم دنباله رو راه پدر و پدربزرگ
پدرم مرد خوبی بود و البته نظامی قابلی می گم بود چون الان نیست سال پیش در حین عملیات انهدام و دستگیری باند بزرگ قاچاق انسان کشته شد روز خاکسپاری پدر اشک نریختم فقط به تابوت پر ابهتی که بر دوش سربازان جوان حمل می شد خیره شدم پدرم هم در روز مرگ پدرش اشک نریخت این اشک نریختن از سر سنگ دلی و سرد مهری نبود یک قانون بود.اره یک قانون.اصلی که بنیان گذارش پدربزرگم بود و نانوشته ملزم به اجرا:یک افسر حتی در سخت ترین و غم انگیزترین لحظه زندگیش اشک نمی ریزد زیرا که اشک نشانه ضعف است و ضعف عامل نابودی یک افسر
روز خاکسپاری لباس نظامی به تن داشتم بعد از اینکه سربازان جوان تابوت پدر را پایین آوردن همگی عقب کشیدن.فاصله بین من و تابوت پدر ده قدم بود ده قدم را رژه رفتم و رو به روی تابوت پدر احترام نظامی دادم دلم اشک می ریخت اما چشمانم نه.سخنرانی بر سر جنازه پدر سختترین کار ممکن بود اما من ادم روزای سخت بودم
پشت تریبن قرار گرفتم مقتدرانه سر بلند کردم و با صدای صاف و لحن جدی و همیشگی خودم شروع کردم:من جسیکا تیلور فرزند جان تیلور به داشتن پدری شجاع و دلیر مفتخرم و از اینکه پدرم در راه دفاع از منافع انسانی جان خود را فدا کرد ابراز خرسندی می کنم و در همین مکان و در همین لحظه با پدر عهد می بندم که چون سربازی وظیفه شناس در راه برقراری عدل و دفاع از انسانیت قدم بردارم و همیشه وی را الگوی انسان دوستی خود قرار دهم. روحش شاد و قرین رحمت باد
خم شدم و تابوت پدر را بوسیدم و عقب گرد به کنار فرمانده پدر برگشتم
روز خاکسپاری پدر بی تردید غم انگیز ترین لحظه زندگیم بود اما باز هم از قانون نانوشته پیروی کردم اشک نریختم حتی در خفا
از 15 سالگی آموزش نظامی دیدم و در سن 22 سالگی یعنی 3 سال پیش از دانشکده فارغ التحصیل شدم یک افسر معمولی مثل پدر اما همیشه آرزو داشتم پا از محدوده پدر فراتر بگذارم همین طور هم شد نمرات بالا و سربلند بیرون امدن از آزمون های تئوری و عملی بخش عملیات ویژه باعث شد به استخدام این گروه در بیام.2 سال آموزش متداوم دیدم اینبار نه در پادگان بلکه در کوهستان و کویر شرایط سختی بود اما خوب کار کشته بارمون آورد
1 سالی بود که مشغول به کار شده بودیم اما کارای که به ما محول میشد عملیات سری نبود بیشتر قتل های خیابانی و سرقت های مسلحانه را پیگیری می کردیم.کار دشواری نبود که حدس بزنیم هنوز هم تحت آزمایش و آزمونیم .
خبر کشته شدن پرنس جیمز تیتر اول روزنامه ها بود
پوزخندی زدم مردم هم چه دل خوشی دارندها امکان نداشت خبرهای دقیق از قاتل در روزنامه چاپ بشه روزنامه را روی میز پرتاب کردم .پرونده میشل را برداشتم نگاهی دوباه بهش انداختم اون روز ها به شدت درگیر پرونده میشل بودم قاتل مجنونی که 2 زن سیاه پوست را کشته بود و به هیچ عنوان لب به اعتراف نمی گشود.دلایل زیادی برای نفرت مشل از زنان سیاه پوست پیدا کرده بودم که مهمترین آن ها خیانت همسر سیاه پوستش به وی بود در اینکه کار کارخودشه شک نداشتم اما به اعترافش نیاز داشتم
به اتاق بازجویی رفتم .پیتر پشت مانیتور اتاق بازجویی نشسته بود از مانیتور ها داخل را نگاه کردم میشل مثل مرغ بال کنده پریشان بود البته رو نمی کرد عاقل تر از اونی بود که ندونه تو اتاق دوربینه داخل شدم
با پوزخندی نگاهم کرد.تا حالا نرمش به خرج داده بودم هوا برش داشته بود که نه مثل اینکه خبرایی .فکر می کرد چون دخترم دست بزن ندارم و نمی تونم به زور مغرش بیارم اما کور خونده صبر هم حد داره
نشستم دکمه ریکورد صدا را زدم سوالای همیشگی را پرسیدم و جوابای همیشگی را گرفتم جوش آوردم جوجه مجرم دستم انداخته بود بلند شدم بالای سرش رفتم توی این سالها به خاطر تمرین های سنگینی که داشتم هیکلم از حالت دخترانه بیرون آمده بود و ماهیچه بهم زده بودم یه جور هیکلم مثل مردا فربه شده بود اما خوب هنوزم رگهای از ظرافت دخترانه را داشت و تو ذوق نمی زد
موهای میشل و در دست گرفتم و کشیدم
رو چه اصلی طعمه هات و انتخاب می کردی؟
بازم پوزخند
موهاش و محکم کشید و از رو صندلی بلندش کردم به دیوار کوبوندمش گفتم:من همیشه انقدر مهربون نیستم
و لگدی توی شکمش زدم
عصبانی بودم گوشمالی مجرم هم تا حد اعتدال عوارض نداشت منم تا همون حد اعتدال از خجالت میشل در امدم اما بازم زبون باز نکرد
انجور ادما تا بدونن هم دستشون گیر و افتاده و تمام کارای کرده و نکرده را گردن اونا انداخته امپرشون بالا می زنه و لب باز می کنن
لیوان ابی ریختم و درهمون حال که اب را سر می کشیدم گفتم:جانسون و که می شناسی دیروز دستگیر شد توی کاباره همیشگیش رفته بود رقص رقاصه محبوبش را ببینه می دونی که رقص اونو نبینه هفته اش هفت روز نمیشه
این اخبار را از مخبرم گرفته بودم در واقه جانسون هنوز دستگیر نشده بود و دو روز پیش از دستم در رفته بود اما خوب مجبور بودم این حرفا را سر هم بندی کنم تا میشل مطمئن بشه جانسون پیش ماست
می گفت اسکناسای تقلبی که ماه پیش به بازار تزریق شد کار توه راست میگه؟می گفت دوتا ماموری هم که هفته پیش تو در گیری تیر خوردن تو زدی راسته نه؟
میشل-غلط کرده مزدور کار خود ناکسشه من بی تقصیرم
پس واسه هوا خوری اوردمت اینجا
میشل-نمی دونم اینو تو باید بگی؟
اگه منم که میگم همه کارا رو تو انجام دادی الانم می خوام پروندت و تکمیل کنم و بفرستم مراجع قانونی توشم می نویسم طی پیگیریای من تزریق پول جعلی شلیک به دو مامور و قتل دو زن سیاه پوست گردن توه می دونی که قاضی رو نظرم حساب می کنه
من پول وارد باازار نکردم به مامورها هم شلیک نکردم کار خودم بی شرفشه
کار کی؟
جانسون
این از یه اعتراف بر علیه هم دستش شاهدت داده بود حالا باید خودش هم لو بده
دل خونی از سیاه پوستا داری؟
میشل-همشون اشغالن
با اشغالا باید چه جوری رفتار کرد؟
باید همشون و کشت و قطعه قطعه کرد
پس تو اینکار رو کردی؟
حقشون بود
خوب مرسی میشل کار من با تو تمومه
میشل که تازه فهمیده بود در اوج عصبانیت خودشو لو داده، دندون قروچه ای از روی خشم کرد و گفت:پشیمون میشی... افسر تیلور! پشیمون می شی بذار بیام بیرون.
یه لیوان اب دیگه ریختم و بعد از اینکه با بی خیالی سر کشیدم ,گفتم:منتظرت می مونم
از اتاق بازجویی بیرون رفتم پیتر لبخندی زد و گفت:شرقی جسور اینم نفله کردی
عادت به شوخی نداشتم واسه همین گفتم:کارم باهاش تمومه منتقلش کنید بازداشتگاه
پیتر:فرمانده کارت داره همین الان منتظرت
باشه مرسی
به اتاق فرمانده رفتم .در زدم و وارد شدم .احترام نظامی دادم و فرمانده آزاد اعلام کرد.
فرمانده:تیلور بیا جلو.
جلو رفتم و کنار میز دیجیتال فرمانده ایستادم. میزش یه جور تبلت بزرگ بود که تمامی اطلاعات مربوط به پرونده مجرم رو روش نمایش می داد .عکس، سابقه ،فایلهای صوتی، سرنخ ها ،اثر انگشت و....
نگاهی به صفحه نمایش انداختم ،عکس پرنس رابرت نشان می داد که مشغول بررسی پرونده پرنس هستند.
فرمانده:تیلور! اونقدر افسر باهوشی هستی که تا به حال فهمیده باشی توی این یک سال، عملیات هایی که به شما واگذار می شد سری نبود یا به عبارتی فوق سری نبود بیشترشون قتل های کوچه بازاری بود، اونم برای آزمودن شما.بهت تبریک می گم از این آزمایشات سر بلند بیرون اومدی الان وقت کارهای بزرگه.امادگی داری؟
با کمال میل فرمانده
فرمانده:پرنس هفته پیش ترور شد. عامل ترور ،شخصی به نام مایکل دپه
در همین حین فرمانده عکس مایکلو به روی تبلت میزیش به نمایش درآورد و ادامه داد:
مایکل دپ اهل مکزیکه اما مقیم مکزیک نیست .پیدا کردنش کار دشواریه. بی خانمان ترین فردی که تا به حال سراغ داشتم همه جا و هیچ جا منزل داره .از اینکه هویتش پیش ما فاش بشه ابایی نداشته چون سرنخ های واضحی به جا گذاشته که حتی از یک قاتل آماتور بعیده !یه جور تمایل به فاش کردن هویت خودش به عنوان قاتل پرنس
پیگیری های ما نشون می ده بعد از قتل پرنس به خاورمیانه گریخته و وارد ایران شده .ماموریت تو پیدا کردن و دستگیری مایکله اما از اون مهم تر باید انگیزه و هدف این ترورو پیدا کنی .باید بفهمیم چه عاملی میان خانواده سلطنتی اینجور افراد و تحریک به ترور می کنه. با نام و مشخصات ایرانی خودت وارد ایران میشی .فضا رو ملتهب نکن به هیچ وجه این موضوع نباید باعث درگیری بین دولت ها بشه.
-بله قربان.
فرمانده:سوالی نداری؟
-کسی منو همراهی می کنه؟
فرمانده:نه تنها میری.امشب بلیط و ویزا به دستت میرسه فردا راهی ایران میشی.
بله قربان.ریز مطالب پرونده رو چه جوری بهم منتقل می کنید؟
فرمانده کارت حافظه ای به دستم داد و گفت:تمامی اطلاعات مربوط به پرونده در این کارت قرار داره.
شماره های تماس با شما چی؟
فرمانده-اونم توی کارت هست
کد حفاظتی؟
فرمانده برگه ای رو دستم داد و گفت حفظش کن و بعد بسوزونش.وسایل مورد نیازت را در ایران از رابطمون بگیر شمارش توی کارت هست.
بله قربان
فرمانده:موفق باشی
احترام نظامی دادم و بیرون اومدم.
توی خونه کارت حافظه رو به دقت نگاه کردم اطلاعات خوبی بود فقط یک ابهام داشت همونی که فرمانده بهش اشاره کرده بود؛ انگیزه قتل!
کد امنیتی رو سوزوندم و مشغول جمع آوری وسایلم شدم.کسی رو نداشتم که ازش خداحافظی کنم مادرم و وقتی بچه بودم از دست دادم و پدرم و پارسال
ساعت 11 شب سربازی بلیط و ویزا را به دستم داد.نام ایران هیچ حسی را در من زنده نمی کرد. هیچ کششی نداشتم. تنها اطلاعاتم از ایران این بود که ایران در خاورمیانه ست و نقشه ای به شکل گربه داره و کمی هم اطلاعات راجب به اب و هوا و موقعیت جغرافیایی ایران تا جایی که مربوط به کارم می شد،زبون مادریمو را مثل بلبل حرف می زدم اما بدبختانه لهجه داشتم و در کسری از ثانیه مخاطبم می گرفت که تازه به ایران برگشتم.
----تا چشم باز کردم، هواپیما روی باند فرودگاه امام فرود اومد. حس غریب بازگشته به وطنو نداشتم؛ اصلا حسی نداشتم. به سالن کنترل رفتیم.متصدی مربوطه پاسپورتمو چک کرد؛نگاه مشکوکی به من کرد و به زنی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد زن در حالیکه به پاسپورت من که متصدی بهش داده بود نگاه می کرد، سرشو به علامت تأیید تکون داد و ازم خواست تا به اتاق بازرسی بریم .همراه زن قدم برداشتم. نگاهی به فرمش انداختم؛ درجه های روی استین مانتوش گویای این بود که پلیسه. با چادر خودشو بقچه پیچکرده بود. تو دلم خندیدم وگفتم: با این دم و دستگاه چه جوری مجرم صید می کنه!زن پلیس در زد و باهم وارد شدیم.زن پلیس: جناب سروان!مرد جوان برگشت. اا...اینم پلیسه که! لباس پلیسی تنشه! ببینچقدر همکارا ما رو شرمنده می کنن! همه اومدن استقبال! مهر وطنی که می گن همینه ها.بانگاهی گذرا مرد رو از نظر گذروندم. چشم و ابروی مشکی، موی مشکی، پوست گندمی روشن، قد بلند و هیکل متناسب...نه مثل اینکه پلیسای اینجا هم به جذابی پلیسای انگلیس بودن!زن پلیس اتاق را ترک کرد. سروان جوان جلو اومد؛ دستشو دراز کرد و گفت: پاسپورت.