وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

یک بار دیگر تولد قسمت2

یک بار دیگر تولد قسمت2
 
دوست داشتم دوباره اون حس عجیب رو تجربه کنم حسی که بران ناشناخته بود و اولین بار تجربه اش می کردم
برای همین لیوان چای رو توی سینی گذاشتم و آروم دستام رو به دستهای شادی نزدیک کردم
اون داشت چایش رو می خورد و حواسش به من نبود
آروم انگار که می ترسیدم دوباره برق بهم وصل بشه دستاش رو گرفتم اما هیچی حس نکردم
نه برقی به بدنم وصل شد و نه ضربان قلبم بالاتر رفت مثل گذشته بودم همون حسی که بهش داشتم
پس چرا اون لحظه
سرم رو تکون دادم که این افکار رو از سرم خارج کنم سرم رو که بلند کردم دیدم شادی با تعجب داره به من نگاه می کنه
-رها چت شده چرا اینجوری می کنی
با گیجی در حالی که سعی می کردم همون رهای گذشته باشم گفتم هیچی فقط بو فکر فردام
نمیدونم میرسم همه ی کارای شرکت رو انجام بدم یا نه
توی چشمام زل زد و گفت من مطمئنم که می تونی کارات رو تموم کنی من دختر خاله ام رو می شناسم
لبخندی زدم و گفتم دیگه چی
-هیچی
دمپایم رو درآوردم خواستم به طرفش پرت کنم که دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت من که چیزی نگفتم
-یعنی تو نمی خواستی گوشام رو دراز کنید
کنار میز کامپیوتر ایستاد و گفت تو خدایش گوشات درازه
-نه بابا داری راه میوفتی من گفتم حقت رو بگیر اما نگفتم از من بگیرش
-چکار کنم استادم خوب بوده
در حالی که به سمتش میرفتم گفتم الان نشونت میدم استادم خوبه یعنی چی
شادی به سمت تخت دوید من هم دنبالش، من روی تخت پریدم دستش رو گرفتم و اون رو روی تخت انداختم بعد شروع کردم به قلقلک دادنش
اونم نمی تونست کاری کنه و فقط می خندید
از بس خندیده بود اشک از چشاش راه افتاد بریده بریده گفت رها غلط کردم ولم کن
ولش کردم و کنارش روی تخت دراز کشیدم
دستام رو دراز کردم و به سقف خیره شدم
شادی هم نزدیکم اومد و سرش رو روی دستم گذاشت و گفت رها من خیلی خوشبختم که تو رو دارم
بوی موهاش به بینیم خورد دوباره همون حالت بهم دست داد دوست داشتم توی آغوشم بگیرمش
از خودم بدم اومد من چرا امروز اینجوری می شدم
سرش رو از روی دستم برداشتم و روی بالش گذاشتم و از روی تخت پایین اومدم
شادی با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد می خواستم از اتاق برم بیرون که گفت رها من حرف بدی زدم
برای اینکه خیالش رو راحت کنم که از دستش ناراحت نیستم لبخندی به روش زدم و گفتم نه
-پس چرا یهوی بلند شدی می خوای بری بیرون
چی باید بهش می گفتم خودم هم نمی دونستم چه اتفاقی داره میافته
-نه شادی جان می خوام برم به مهر بگم که فردا باهامون بیاد که فردا کاری واسه خودش نتراشه
با لبخند گفت رها خیلی دوست دارم
با دستم بوسی براش فرستادم و گفتم منم همینطور
در اتاق رو که بستم به دیوار کنار در تکیه دادم
مثل اینکه من امروز حالم بده معلوم نیست چم شده معلوم نیست چرا دوبار اینجوری شدم
حتی نمی دونم این حسم خوبه یا نه
یعنی چی برای چی دوست دارم شادی رو توی آغوشم بگیرم چرا دوست دارم ببوسمش
اه یعنی من همجنسبازم
خاک تو سرت رها بعد عمری که پسرا رو تحویل نگرفتی الان چشمت دنبال یه دختره

این چه حسی بود که من دوبار توی یه روز برای اولین بار تجربه اش کردم
حتما خیالاتی شدم ،آره حتما خیالاتی شدم
الان بهتره برم پبش بقیه چون می ترسم کاری کنم که بعد پشیمون بشم و باعث آبروریزی بشه
پایین که رفتم هیچکی توی سالن نبود ،به آشپزخونه هم سرکی کشیدم اما کسی اونجا نبود
رها خانم خوب معلومه توی تابستون خواب بعداز ظهر می چسبه حتما همه رفتن لا لا کردند
حالا من چیکار کنم
حس می کردم حرارت بدنم بالا رفته ، رفتم دستشویی مقابل آیینه ایستادم شیر آب رو باز کردم
چند مشت آب روی صورتم ریختم حس کردم از گرمای بدنم کاسته شد
به آیینه نگاه کردم صورت دختری رو دیدم با موهایی خیس که به پیشونیش چسبیده بود
بینی کشیده و بدون ایرادی که به صورتش میومد لبایی قلوه ای ،ابروهایی پر که هیچ وقت به اونا دست نزده بود چون هیچ وقت از این کارا خوشش نمیومد
چشمهای درشت و قهوه ای رنگی که توی نگاه اول مژهایی بلند و برگشته ای روی آنها به چشم می خورد
و چونه ای مربع شکل که در کل با ترکیب صورت هماهنگ بود
این منم رها
یاد حرف شادی افتادم که می گفت تو اگه پسر بودی جذابتر و باحالتر می شدی
ای کاش من واقعا پسر بودم دیگه نه غصه این رو داشتم که تنهایی نمی تونم بیرون برم و نه هزار مشکل دیگه ای که چون دخترم دارم
رها هر چی رو که حس کردی فراموش کن و برگرد توی اتاق و همون رهای قبل باش
پشت در اتاق هنوز مردد بودم که وارد شم یا نه بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم در رو باز کردم
کامپیوتر خاموش بود و شادی هم روی تخت خوابیده بود
کنارش روی تخت نشستم دستم رو به گونه اش کشیدم بدون هیچ حسی که قبلا تجربه اش کرده بودم مثل قبل با احساس رهای قبل گونه اش رو نوازش کردم
بعد بوسه ای روی گونه اش زدم و آروم گفتم خیلی دوست دارم
یهو دیدم چشماش باز شد و با لبخند و چشمای شیطون بهم خیره شد
بالشتم رو آروم به سرش زدم و گفتم مگه تو خواب نبودی
-نه راستش بدون تو خوابم نمی برد عادت کردم حتما یا تو بغلت بخوابم یا روی بازوت
-نکنه منو با مهر اشتباه گرفتی
اخم کرد و روش رو ازم گرفت
با خنده گفتم این حرکات رو نباید برای من انجام بدی اینا رو برای شوهر جونت پیاده کن
هیچ حرکتی نکرد
کنارش دراز کشیدم و اونو توی آغوشم کشیدم روی گونه اش بوسه ای زدم و گفتم حالا آشتی دیگه
مگه من آبجی بزرگه نیستم
با لبخند به سمتم برگشت و مثل کودکی که به آغوش مادرش پناه می برد به آغوشم خزید
با محبت موهاش رو نوازش کردم و بهش گفتم شادی
-جونم
-هیچ وقت تحمل قهرت رو ندارم
دست و پاش رو مثل یه جنین جمع کرد و خودش رو بیشتر توی آغوشم جا دادو گفت منم طاقت ندارم یه ثانیه باهات قهر کنم
با خنده گفتم پس چطوری تازه باهام قهر بودی
-می خواستم یه خورده نازم رو بخری
-فدای شادی خودم بشم من که بهت گفتم نازت رو فقط باید شوهرت بخره نه من بدبخت
سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد و گفت رها به مهرداد گفتی
چی بهش می گفتم ،یهو از دهنم پرید و گفتم آره
-قبول کرد
-آره گفت باهامون میاد حالا هم بگیر بخواب که منم خوابم میاد

عصر که بیدار شدم دیدم خودم تنها روی تختم به پهلو چرخیدم و دوباره چشمام رو بستم
داستم دوباره غرق خواب می شدم که حس کردم دستایی دور گردنم حلقه شد و بعد هم داغیی رو روی گونه ام حس کردم با وحشت از خواب پریدم که دیدم علی دستاش رو دور گردنم حلق کرده و لباش رو روی گونه ام چسبونده
با عشق اونو توی بغلن کشیدم و بوسش کردم
-عمه فدات شه چه خوشگلی تو
-فدای من میشی
سرم رو به طرفش چرخوندم
-نچ فدات شم که چی بشه
مهر همونطور که دستاش رو هم تکون میداد گفت خاک برسرت کنن من که داداشتم فدام نمیشی بعد واسه این فسقلی فدات شم فدات شم می کنی
دوباره علی رو به خودم فشردم و گفتم نمی دونستم به علی هم حسودی می کنی البته فکر کنم تقصیر خودت نباشه از بس کمبود محبت داشتی عقده ای شدی
-هه هه چقدر با مزه ایی تو ،اگه به کمبود محبته شما دخترا از همه بیشتر کمبود دارین ما پسرا که همه تامینمون می کنن از خانواده گرفته تا آخر
-یه وقت رود دل نکنیا ،چقدر هم که تو طرفدار داری ،تو توی این عمر26 سالت یه طرفدار پیدا کردی که اونم شادی بدبخته که هنوز درست نشناختت و الا عاشقت نمی شد
حرصش در اومد در حالی که حرص می خورد گفت دعوت نامه نفرستاده بودم براش
تعجب کردم مهر چطور می تونه اینجوری حرف بزنه
-مهر چطوری می تونی این حرف رو بزنی اون که دست خودش نبوده ،کار دلشه
اینبار با عصبانیت گفت خوب منم دل دارم اما دل من اونو نمی خواد
به علی نگاه کردم که با ترس داشت به ما نگاه می کرد اون بوسیدم و بهش گفتم عمه جون بلند شو برو تو اتاق عمو مهرداد ما هم الان اونجا میایم ،باشه گلم
سرش رو تکون داد و خودش رو بیشتر بهم چسبوند
حتما چون یه خورده صدامون رو بالا بردیم ترسید
صورتش رو توی دستام گرفتم و گفتم من و عمو مهرداد می خوایم باهام حرف بزنیم اگه بری توی اتاق عمو مهر بعدا برات سک سک می خرم باشه
با خوشحالی سرش رو تکون داد و گفت باشه
منتظر شدم علی که از اتاق خارج شد از روی تخت بلند شدم و روبروی مهر ایستادم و گفتم راست و حسینی بگو حرفت چیه ،کسی رو دوست داری
-دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت اینش به تو مربوط نیست بهتره به شادی بفهمونی که منو فراموش کنه
-چرا
-چون دوسش ندارم
سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و گفتم از تو که روانشناسی توقع نداشتم دلش رو بشکنی
این بار آرومتر گفت رها جان من اونو مثل تو دوست دارم اتفاقا چون روانشناسم اینو می گم که هر چه زودتر فراموش کنه بهتره دلم نمی خواد صدمه ببینه
روی تخت نشستم ،چند دقیقه ای بهش نگاه کردم
-رها چرا اینجوری نگاهم می کنی مگه من تا حالا بهش گفته بودم که دوسش دارم که مقصر باشم
،میدونم مادرم این فکر رو انداخته توی ذهنش ،خودم چند بار به مادر تذکر دادم اما خیال می کنه از روی حجب و حیا هستش که بهش میگم به شادی نگو عروسمی ،باور کن دوست ندارم اذیت بشه من بخاطر خودش میگم که فراموشم کنه بهتره
-حالا چرا وایسادی بیا بشین
آروم دو قدمی رو که با تخت فاصله داشت طی کرد و کنارم روی تخت نشست
دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم نمیشه امتحان کنی شاید تو هم بهش علاقمند شدی
-رها نمیدونم.........تا حالا بهش فکر نکردم ...یعنی اصلا نمی تونم به شادی به چشم همسرم نگاه کنم
-میشه به این موضوع فکر کنی شاید تونستی امتحان کن شاید چون مادر از بچگیش گفت اون عروس مهرداه تو خواستی این فکر رو نفی کنی و به همه بفهمونی که زنت رو خودت انتخاب می کنی
-نه باور کن این مسئله نیست میدونی که من آدم خودخواهی نیستم
دستاش رو از حصار دستام خارج کرد و به سمت در رفت ،دستش رو که روی دستگیره گذاشت گفتم مهرداد ازت یه خواهشی داشتم
با لبخند به سمتم چرخید و گفت از همون مهرداد گفتنت معلوم بود می خوای خرم کنی
-اا مهر بی ادب نشو
-بگو می خوام برم
کمی مکث کردم و گفتم من به شادی گفتم که فردا برای خرید که می خوایم بریم بیرون تو هم با ما میای
خواست چیزی بگه که پشیمون شد در رو باز کرد خواست خارج بشه که با التماس گفتم میای مگه نه؟
بدون اینکه به سمتم برگرده گفت مگه چاره ی دیگه ای هم دارم

سر میز شام همه دور هم نشسته بودیم امروز برای اولین بار من و مهر بی خیال هم شده بودیم و با هم کل کل نمی کردیم بقیه هم که عادت داشتن موقع خوردن غذا سکوت کنن ،اما فکر کنم از سکوتمون تعجب کرده بودند
من به فکر حرفای مهر بودم که چه جوری باید به شادی بگم مهر رو فراموش کنه ،یا امکان داره که مهر به شادی علاقه من بشه مهر هم که آخرش نگفت کسی رو دوست داره یا نه
با سقلمه ای که به پهلو زده شد سرم رو بالا آوردم فهمیدم که چند دقیقه است فقط دارم با غذام بازی می کنم و حواس همه به من جلب شده
آروم به شادی گفتم نمی تونستی آرومتر بزنی پهلوم رو سوراخ کردی
بابا با خنده گفت چکار داری اون طفلک رو
-هیچی فقط خیلی محکم زد
-اینقدر تو فکرت غرق شده بودی که اینجوری تونست از تو فکر بیارتت بیرون ،حالا تو چه فکری بودی
سرم رو بین بقیه چرخوندم همه ساکت فقط بهم نگاه می کردند و منتظر بودند من حرف بزنم
حالا انگار چیز مهمی قرار بود بگم که همه اینجوری منتظر حرفام بودند
مهر قبل از اینکه من حرف بزنم گفت ولش کنید حتما باز خل بازیش گل کرده و می خواد خودش رو واسه اتون لوس کنه
با این حرفش کفری شدم و گفتم کافر همه رو به کیش خود پندارد
من کی تا حالا لوس بازی در آوردم که این بار دومم باشه ،در ...
مامان-عزیزم ما پشیمون شدیم نمی خوایم چیزی بشنویم همون بهتر که ساکت نشسته بودی
-ااااااااا مامان شما چرا به مهر چیزی نمی گی
مهر-رها من صد بار بهت گفتم اسمم و کامل بگو
-چه فرقی می کنه بالاخره مهری هیچ وقت هم آبان نمیشی
مهر- از خنده دارم میترکم چقدر با مزه ای تو دختر
به بقیه نگاه کردم بابا و بقیه می خندیدند اما مامان فقط داشت نگاهم می کرد انگار که همش تقصیر منه من که میدونم اون مهر رو خیلی دوست داره واسه همین هیچی بهش نمیگه
-مامان چرا اینجوری نگاهم می کنی خوب به مهر یه چیزی بگو ،اون اول شروع کرد
مهر -بی خود مظلوم نمایی نکن که مامان میدونه چه مارمولکی هستی
-مامان
مامان-مهرداد تو هم بهتره بس کنی ،بهتون رو بدم می خواین بشینی تا صبح با هم بحث کنید
از روی صندلی بلند شدم و روبه مامان گفتم
-مامان دستون درد نکنه خوشمزه بود من سیر شدم
مامان -تو که چیزی نخوردی
-سیرم
بعد رو به مهران و سیمین کردم و گفتم من حالم خوب نیست می خوام برم بخوابم شما ببخشید دیگه
سیمین-برو عزیزم راحت باش
می خواستم از آشپزخونه خارج شم که مهران گفت فردا می خوای باهات بیام بریم دنبال کارای شرکت
-اگه پیشنهادت تعارف نبود آره
لبخندی زد و گفت نه تعارف نبود فردا ساعت هشت دم در منتظرتم ،حالا هم برو بخواب
روبه مامان و بابا و شادی کردم و گفتم شب بخیر
************
روی تخت دراز کشیدم نمی تونستم بخوابم ذهنم به همه جا پر می کشید
به مامان که یعنی واقعا مهر رو بیشتر از من دوست داره یا این تصور خودمه
شاید هم چون همیشه حس می کنم جامعه رفتارش با پسرا فرق می کنه اینجوری حس می کنم
مامانم بازنشسته آموزش و پرورش هستش دو سال پیش بازنشسته شد الانم که خونه داری می کنه
با اینکه مهربونه اما جدیه و برعکس بابا که اگه اشتباهی بکنیم شاید زود ببخشتمون ،مامان قشنگ حالمون رو می گیره و از اشتباهمون به سادگی نمی گذره و خیلی جاها بهمون سخت گرفته ،خوب اینم به خاطر اینکه مدیر مدرسه بوده و همیشه باید جدی و سخت برخورد کنه
بابا مهندس عمران یه شرکت بزرگ داره که پروژهایی بزرگی رو تا حال در سطح کشو اجرا کرده
حالا که خوب فکر می کنم می بینم که من آدم ناشکری هستم چون خیلیا این چیزایی رو که من دارم ندارن
و دلشون به خاطر یه چیزای دیگه می شکنه
اونوقت من اینجا نشستم می خوام ببینم مامان من رو بیشتر دوست داره یا مهر رو
بقول مهر من واقعا گاهی وقتا خل بازیم گل می کنه

کم کم داشتن پلکام سنگین می شدن که در اتاق باز شد و شادی وارد شد خودم رو به خواب زدم و چشمام رو بستم
چند دقیقه ای منتظر شدم اما اون نیومد که بخوابه آروم چشمام رو باز کردم که دیدم جلوی پنجره ایستاده و داره بیرون رو نگاه می کنه
کنجکاو شدم بدونم داره به چی نگاه می کنه ،اما نمی خواستم بفهمه من هنوز بیدارم ،اما حس کنجکاویم بر من چیره شد
از روی تخت بلند شدم و کنارش ایستادم به مسیر نگاهش که نگاه کردم دیدم که مهر روی یکی ار صندلیهای که کنار استخر گذاشته
بودیم نشسته و به آب خیره شده و هیچ حرکتی نمی کنه
شادی بدون اینکه نگاهش رو از مهر بگیره گفت فکر کردم خوابیدی
-داشتم می خوابیدم که تو تو اومدی
-رها الان مهر تو چه فکریه
-چه میدونم حتما تو فکر درساشه
به سمت من چرخید توی چشمام نگاه کرد ،چشماش غمگین بودند
- رها مطمئنم که مهرداد خودش کسی رو دوست داره
-چرا همچین فکری می کنی
-آخه مهرداد اخلاقش از زمانی عوض شد که خاله به مهرداد گفت مهرداد جان بعد از نتیچه ی کنکورت تو شادی رو نامزد می کنیم از اون روز به بعد مهرداد عوض شد دیگه
باهام سرد برخورد می کنه و دیگه باهام شوخی نمی کنه انگار می خواد بهم بفهمونه که من رو نمی خواد
-بریم بشینیم و باهام حرف بزنیم
کنار هم روی کاناپه نشستیم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم شادی جون به مهر فرصت بده اون تا حالا به تو به چشم یه خواهر نگاه می کرد
اما شاید تونست تو رو به عنوان همسرش بپذیره
با بغض گفت باهاش حرف زدی
-آره
-بهش نگفتی که دوسش دارم
تو دلم گفتم حتی اگه ن نمی گفتم اون از رفتار تو فهمیده بود
- نه بهش نگفتم فقط ازش خواستم روی تو به عنوان یه همسر فکر کنه
بغضش شکست با گریه خودش رو به آغوشم انداخت و گفت رها من بدون مهرداد نمی تونم زندگی کنم
همونجور که کمرش رو نوازش می کردم گفتم یعنی عشق ارزش همه ی این چیزها رو داره
خودش رو از آغوشم بیرون کشید ،اشکاش رو پاک کردم و به چشماش که حالا با نم اشکی که توش اون بود جذابتر شده بودند
نگاه کردم ،چقدر امروز توی نگاهم خواستنی و زیبا میومد
دست چپم رو بین دوتا دستاش قفل کرد و گفت رها امیدوارم یه روزی عاشق بشی اونوقت می فهمی چی میگم فقط برات دعا می کنم عشقت
دو طرفه باشه
لبخندی زدم و گفتم نمی خواد برام از این دعاها بکنی من مطمئنم هیچ وقت عاشق نمیشم تازه حتی اگه شدم
هیچ وقت نمیذارم اشکم به خاطر عشق بریزه چون معتقدم هیچی ارزش اشکهای من رو نداره
آروم به بازوم کوبید و گفت چه خودخواه
-هویییییییییی هنوز اون سقلمه ات رو فراموش نکردم حالا اومدی دستم رو بشکنی
-رها وقتی کنارتم همه ی غمام رو فراموش می کنم کاشکی مهرداد هم مثل تو با من رفتار می کرد
-مهر رو ولش تو فکر کن من مهرم ،شادی جون حالا اگه من پسر بودم عاشقم می شدی
یه خورده فکر کرد و گفت با اینکه مطمئنم اگه پسر می شدی از مهرداد جذابتر بودی اما متاسفم آقا من کسی رو نمی تونم جایگزین مهر کنم
بعد با دستش عدد یک رو نشون داد و گفت خدا یکی عشق یکی ،مهرداد عشق اول و آخرمه
نمیدونم چرا وقتی این حرف رو زد دمغ شدم ،خوب به من چه بده دختری اینجوری عاشق برادرمه
آخه می ترسم شادی صدمه ببینه
به خودم دروغ که نمی تونستم بگم دلیلم این نبود ،دوست داشتم شادی مال من باشه دوست نداشتم کسی اونو از من بگیره
و جایگاهم رو توی ذهن ودلش کمرنگ کنه
-شادی من خوابم میاد شب بخیر
-ناراحت شدی
-مگه واقعا من پسرم که ناراحت بشم
عادت داشتم همیشه با یه شلوار راحتی و تی شرت که تنگ نباشه می خوابیدم اما امشب اصلا حوصله بدون تعویض لباس روی تخت
دراز کشیدم
شادی هم بلند شد رفت سمت کمد و تاپ و شلوارکی خارج کرد و شروع به تعویض لباس کرد
یه لحظه چشمم که به بدنش افتاد داغ شدم دوشت داشتم بلند شم و اون رو توی آغوش بگیرم
نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو توی بالش فرو کردم چرا من اینجوری می شدم دارم دیوونه میشم
بدون اینکه دوباره نگاهم رو به سمتش برگردونم به پهلو و پشت به شادی خوابیدم
اون هم اومد روی تخت دراز کشید پتو رو روی هردومون کشید و خودش رو به من نزدیک کرد و از پشت دستش رو دور کمرم حلقه کرد
بدنش که به من نزدیک شد ،گرمای بدنش حتی از زیر لباس به بدنم سرایت کرد و باعث بدن من هم گرم بشه
دوست داشتم برگردم و اون رو در آغوش بگیرم اما می ترسیدم از احساسی که تو وجودم بود می ترسیدم

نمی خواستم به این فکر کنم که من از دختر خاله ام خوشم میاد و دوست داشتم باهاش باشم
دستش رو از روی کمرم برداشتم و از روی تخت بلند شدم ..رو به شادی کردم و گفتم من میرم آب می خورم
سرش رو تکون داد و چشماش رو بست
از اتاق که خارج شدم چند نفس عمیق کشیدم و به سمت دستشویی رفتم
امروز برای دومین بار به خودم توی آیینه نگاه کردم سرم رو زیر آب گرفتم
خدایا این چه حسی خدایا نخواه که رسوا بشم ،این حس رو از من دور کن
من یه دخترم چطور ممکنه از یه دختره دیگه خوشم بیاد
بغضی توی گلوم گیر کرده بود دستی به گردنم کشیدم
پس چرا این بغض لعنتی نمی شکست ،حتما از بس ناشکری کردم خدا همچین بلایی رو سرم نازل کرد
دستم رو به سمت پایین تر به سمت یقه ام کشیدم حس می کردم دارم خفه میشم
شقیقه هام رو فشار دادم و گفتم رها تو چته خیالاتی شدی این افکار چیه
من مطمئنم این مجازاتم چون نگاهم به شادی فرق کرده خدا می خواد منو مجازات کنه
شیر آب رو بستم چند دقیقه است و من فراموش کردم اون رو ببندم
موهام رو جلوی صورتم ریختم اونا رو جمع کردم و آبشون رو گرفتم
اینا هم چقدر بلند شدن خسته شدم همین فردا میرم کوتاهشون می کنم
فردا که کار دارم پس فردا میرم کوتاهشون می کنم
آره بهتره کوتاهشون کنم من برای چی دارم مو بلند می کنم مگه حتما دخترا باید موهاشون بلند باشه
از دستشویی خارج شدم رفتم توی سالن و روی کاناپه نشستم ،سرم رو تکیه دادم به پشتی کاناپه و چشمام رو بستم
حس کردم حالم بهتر شده ......به سمت اتاق رفتم و بدون اینکه موهام رو خشک کنم یا حوله رو دور موهام بپیچم همونطور با موهای خیس زیر پتو رفتم
مثل اکثر مواقع که سردم باشه به حالت جنینی خودم رو جمع کردم و خوابیدم
مامانم همیشه بهم می گفت اینجوری نخواب
منم بهش می گفتم من که همیشه اینجوری نمی خوابم فقط وقتی که خیلی سردم باشه اینجوری می خوابم اونم ممکنه یه بار
در ماه پیش بیاد پس مشکلی نیست ،تازه لازمه آدم گاهی وقتا حالت خوابش رو تغیر بده
مامانم هم که میدونست وقتی کاری رو بخوام می کنم چیزی نگفت و من از بچگی این عادت رو با خودم دارم که وقتی خیلی سردم
باشه اینجوری می خوابم و حس می کنم گرمم میشه
***********************
حس می کردم توی جایی هستم که اصلا اونجا برام آشنا نیست به هر طرف که نگاه می کردم کسی رو نمیدیدم
شبیه یه بیابون که یه طرفش جنگل بود
از دور دیدم کسی از جنگل داره به طرفم میاد
حس کردم اون شخص توی اون مکان برام یه نقطه ی امیده
کم کم تونستم چهره اش رو تشخیص بدم بابا بزرگم بود
بهم که رسید لبخندی بهم زد و گفت میدونستم که میای تا منو ببینی
با تعجب بهش نگاه کردم اما من که برای دیدنش نیومده بودم اصلا من نمی دونم چه جوری از اینجا سر درآوردم
چیزی توی دستش بود اونو به سمتم گرفت و گفت قدرش رو بدون
با تردید دستم رو به سمتش دراز کردم چیزی توی دستم قرار داد و دستم رو مچ کرد
سرم رو که بلند کردم پدربزرگ نبود و خبری از اون جنگل سبز هم نبود به اطراف نگاه کردم من توی این بیابون تک تنها دووم نمیارم
مچ دستم رو باز کردم نوری به صورتم خورد
-رها بلند شو ،رها حالت خوبه
چشمام رو که باز کردم شادی رو دیدم که بالای سرم نشسته و به من نگاه می کنه
دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت تب داری
احساس می کردم خسته ام و تموم بدنم کوبیده شده ،می خواستم بلند شم که دردی توی تموم بدنم پیچید
-بگیر بخواب
خواستم حرفی بزنم که حس کردم گلوم بسته شده و نمی تونم حرف بزنم
-نمی خواد چیزی بگم برم به مهران بگم منتظرت نمونه الان یه ساعته که منتظره تو بیدار شی
به شادی نگاه کردم امروز چطور شد که زود بیدار شده
شادی از اتاق خارج شد

چند دقیقه بعد مامان و مهران بهمراه شادی وارد اتاق شدند
مامان کنارم روی تخت نشست ...دستش رو روی پیشونیم کشید
مامان-تبت بالاست بهتره ببرمت دکتر
مهران-آماده اش کنید من می برمش
بزور دهنم رو باز کردم و با صدایی گرفته گفتم لازم نیست
مامان -چطور لازم نیست
سرم رو که درد می کرد فشار دادم و رو به مهران گفتم کارای شرکت
مهران-یه روزه دیگه میریم انجامشون میدیم ،مامان آماده اش کنید می برمش دکتر
و از اتاق خارج شد
شادی به سمت کمد رفت و مانتو شلوار و شالی رو برام آورد و بهمراه مامان شروع به تعویض لباسم کردند
بعد از تعویض لباسام مامان گفت همینجا باش تا برم آماده شم
دستش رو گرفتم و گفتم نمی خواد مهران هست
شادی رو به مامان کرد و گفت خاله من باهاش میرم
بعد از اینکه شادی آماده شد من در حالی که به شادی تکیه داده بودم از اتاق خارج شدیم
آشپزخونه امون اپن بود وقتی به نزدیک آشپزخونه رسیدیم مهران از پشت میز بلند شد و به سمتون اومد
بابا هم گفت چی شده دخترم
-هیچی موهام خیس بودند و رفتم زیر کولر خوابیدم این شد
مامان روی صورتش زد و گفت دختر تو چقدر بی ملاحظه ای آخه آدم با موهای خیس زیر کولر می خوابه
مهر وسط حرف مامان پرید و گفت مامان جون شما می گید آدم رها که آدم نیست
حیف که حالم بد بود و نمی تونستم وابش رو بدم
بعد رو به من کرد و گفت رها صدات عالی شده بهتره بری خواننده شی
لبام رو کج کردم و روم رو ازش گرفتم
مهران-شادی جان کمکش کن بهتره بریم
بعد خودش بازوم رو گرفت و با هم از خونه خارج شدیم
***************
به مطب نزدیکرین پزشک عمومی رفتیم با اینکه هنوز اول صبح بود اما مطبش شلوغ بود
وارد مطب که شدیم و جمعیت منتظر رو که دیدم آهی کشیدم
مهران به اطراف نگاه کرد تا صندلی خالی پیدا کند اما همه ی صندلیها پر شده بودند و عده ای ایستاده منتظر بودند
رو به مهران کردم و گفتم مهران بهتره بریم خونه من نمی تونم اینجوری منتظر بمونم
-نمیشه عزیزم حالت بدتر میشه
جونی حدودا سی دو سه ساله از روی صندلی خودش بلند شد و روبه مهران گفت آقا مثل اینکه حال خانومتون بده بفرماید بذارید اینجا بشینه
مهران-ممنون خواهرم هستن
-بله عذر می خوام
و با دستش به صندلی اشاره کرد
شادی من رو به سمت صندلی برد
روی صندلی که نشستم چشمام رو بستم شادی هم کنارم ایستاد و مهران هم بهکنار میز منشی رفت
چشمام رو که باز کردم دیدم همون جوون روبروم ایستاده و بهم زل زده
آخه این قیافه دیدن داره که بهم زل زدی
نگاهی اجمالی بهش انداختم
تقریبا همقد مهران بود کت اسپرت و شلوار جینی پوشیده بود و توی دستش یک کیف سامسونت بود
به نظر شخصیت مهمی میومد خصوصا با اون ژستی که اون گرفته بود
مهران به کنارم اومد و گفت با منشی صحبت کردم قبول کرد تو رو بعد یکی دو نفر بفرسته تو
بالاخره نوبت من رسید .من و شادی وارد اتاق دکتر شدیم
دکتر زن جوانی بود که از همون لحظه ورود لبخندی روی لباش بود
خودم رو روی صندلی کنار دکتر ولو کردم شادی هم روی صندلیه کناریم نشست
دکتر شروع به معاینه ام کرد فشارم رو گرفت و بعد هم شروع به نوشتن یه سری دارو توی دفترچه کرد
رو به من کرد و با همون لبخندی که هنوز روی لبهاش بود گفت خوب خانم شما که از آمپول نمی ترسین
فکر کنم این مسخره ترین سوالی بود که تا حالا کسی ازم پرسیده آخه من با اون قد و قواره و سن باید از یه آمپول بترسم
همزمان با اینکه من و شادی می خواستیم از اتاق خارج بشیم اون جوون هم وارد اتاق شد و در رو بست
روبروم ایستاد و کارتی رو به سمت من گرفت و گفت میشه اینو بگیرین
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم این دیگه چه جورش بود
به دکتر نگاه کردم اون هم با تعجب به ما نگاه می کرد
دستش رو پس زدم و به شادی گفتم بریم
دوباره جلوم ایستاد و گفت خواهش می کنم ،شما این کارت رو به این عنوان بگیرید که می خوام برای خودم تبلیغ کنم
کارت رو گرفتم متخصص جراح بود بدون اینکه اسمش رو بخونم یا نگاهش کنم کارت رو انداختم توی جیب مانتوم و از اتاق دکتر خارج شدیم
*******************
روی تخت دراز کشیده بودم الان سه روزه که کار من شده فقط استراحت
هربار که شادی میومد کنارم نمی تونستم احساستم رو کنترل کنم حضورش در کنار من باعث عذابم میشد اما باز هم دوست داشتم
که کنارم باشه نوازشم کنه در آغوشم بگیره ،کم کم داره باورم میشه که من یه همجنس گرام آخه چرا
الان که به گذشته فکر می کنم می بینم که من همیشه رابطم با دخترا خوب بوده و همبازی خوبی برای اونا بودم
اما از پسرا به غیر از برادرام از بقیه بیزار بودم
خدایا جواب خونواده ام رو چی بدم کمکم کن ،نمی خوام انگشت نمای مردم شم
توی افکار خودم بودم که شادی با سینی غذا وارد اتاق شد
حضورش همراه با عذابی که به من وارد می کرد آرامشی بهم میداد که نمی تونستم انکارش کنم
لبخندی زد و سینی را روی زمین گذاشت به سمتم آمد بازوم رو گرفت و گفت بلند شو خانم تنبل ،بلند شو ناهار بخوریم
خودم و احساساتم رو کنترل کردم و بدون اینکه نگاهش کنم از روی تخت بلند شدم
روی زمین کنار هم که نشستیم
غذا رو توی بشقاب برام کشید و جلوم گرفت
-بگیر بخور رها جون
قاشق و چنگال رو برداشتم و شروع به تیکه تیکه کردند کباب شدم
در حال خوردن غذا بودیم که شادی گفت رها امروز یه مجله گرفته بودم بعد یه جا در مورد یه نفر نوشته بود که مرد بوده بعد با عمل خودشو زن کرده
به نظر من که کار مزخرفیه ،اینقدر بدم اومد آخه این یعنی چی،بعد که می خوان کارشون رو توجیه کنن می گن ما دوجنسیتی هستیم
نمیدونم از بچگی دوست داشتم دختر باشم با پسرا بهتر رابطه برقرار می کرد
دیگه حرفاش رو نمی شنیدم فقط به جرقه ای که توی ذهنم زده شد فکر می کردم
یعنی ممکنه منم مثل این مرد باشم
منم از دختر بودنم بیزارم ،هیچ وقت دوست نداشتم لباس دخترونه بپوشم
رو به شادی که غذاش رو تموم کرده بود و داشت آب می خورد گفتم شادی این مجله که گفتی رو، برام بیار می خوام بخونم
-باشه ،تو هم بدت اومد من که چندشم شد
دیگه نمی تونستم افکارم رو روی حرفای شادی متمرکز کنم فقط به خودم و اتفاقاتی که ممکن بود بیفته فکر می کردم
**************
خوندمش حرفای اون مرد که حالا یه زن شده بود رو خوندم
برام غیرقابل باور بود که من هم ممکنه دوجنسیتی باشم
همیشه از این کلمه بدم میومد
گیج شده بودم توی مردابی از شک و تردید شناور شده بودم ،انگار هویتم رو از دست داده بودم
اگه واقعا من یه دوجنسه باشم پس هویتم چیه ،رها دختری که بیست و سه سال از عمرش رو با دختر بودنش گذروند
یا پسری که معلوم نیست از پسر بودن چی داره
من از پسر بودن چی دارم جزء یه احساس ،احساسی که معلوم نبود درست باشه یا غلط
اگه من پسر بشم خونواده ام چی می گن
شادی حتما از من متنفر میشه خودش تازه گفت چندش آوره این کار
شادی با سینی که دو لیوان چای توش بود وارد اتاق شد مجله رو روی تخت پرت کردم و به دیوار تکیه کردم
پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به شادی زل زدم
زیبا بود و خواستنی ،دختری که می تونه آرزوی هر مردی باشه
به خودم خندیدم حالا انگار من مردم
پس چرا تا به حال در مورد شادی این احساس بهم دست نداده بود چرا حالا بعد از این همه سال
دوباره نگاهی به شادی انداختم روی کاناپه نشست و لیوان چایش رو توی دست گرفت و به من گفت میای یا برات بیارمش
-بیارش
لیوان چای رو به دستم داد و دوباره رفت روی کاناپه نشست
و من دوباره غرق افکارم شدم

از فکر کردن خسته شدم زیر پتو رفتم تا بخوابم ،پتو رو روی سرم کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد
صبح با کش و قوسی به بدنم از تخت بلند شدم به سمت دستشویی رفتم
چند مشت آب به صورتم زدم و به صورت خودم توی آیینه نگاه کردم
دست که روی صورتم کشیدم حس کردم زبر شده
صورتم چرا اینجوری شده حس کردم موهای صورتم یه شبه رشد کردند و دارن زبرتر میشن
بی خیال شدم و دهنم و شستم چند روزه دندونام رو مسواک نکردم
مسواک رو برداشتم و دندونام رو مسواک زدم
آها حالا خوب شد ،با دستمال صورتم و خشک کردم و دستمال رو توی سطل انداختم و از دستشویی خارج شدم
به سمت آشپزخونه راه افتادم مامان توی آشپزخونه در حال آماده کردند صبحونه بود
با دیدن من گفت صبح بخیر
صبح بخیر کمک نمی خوای
با تعجب نگاهم کرد و گفت چه عجب یه روز زود بیدار شدی بعد هم دوست داری کمک کنی
با اخم گفتم مامان من که هر وقت خواستین کمکتون کردم
مامان با خنده ظرف کره رو به دستم داد و گفت باشه اخم نکن اینو هم بذار روی میز
ظرف روی میز گذاشتم و خودم هم روی صندلی نشستم
مامان فنجونها رو روی میز چید و گفت تو که نشستی
-مامان من گشنه امه
-خوب شروع کن
دستام رو دور میز حلقه کردم و گفتم آخه هنوز بابا نیومده
-بخور بابات مشکلی نداره
قوری رو برداشتم و فنجونم رو پر چای کردم
یه تیکه نون برداشتم و خامه و مربا رو برداشتم و نون رو به اونا آغشته کردم
در حال خوردن اولین لقمه ام بودم که بابا وارد آشپزخونه شد
موهام و با دستش بهم ریخت و گفت شکمو
-بابا من کی شکمو بودم
کنارم نشست و گفت امروز چون حتی سلامت رو خوردی
پیشونیم رو خاروندم و گفتم ببخشید یادم رفت
مامان هم کنارمون نشست و هر سه مشغول خوردن صبحونه شدیم بابا رو به من کرد و گفت چی شد پس کی دنبال کارای شرکت میری
دهنم پر بود همونجور که سعی می کردم لقمه رو قورت بدم گفتم فعلا یه مدت می خوام اگه بشه منو مهر و شادی بریم مسافرت..
هنوز جمله ام تموم نشده بود که مهر وارد آشپزخونه شد و گفت بی خود من با شما بهشت هم نمیرم چه برسه به مسافرت
روی صندلی مقابلم نشست و به من گفت یه چایی بریز عجله دارم
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یا کاری کنم مامان فنجونش رو پر چای کرد و جلوش گذاشت
باز هم تبعیض جنسیتی شداااااا
بابا به مهر نگاه کرد و گفت چرا خوب باهاشون برو خودت هم یه حال و هوایی عوض می کنی
مهر-بابا جون من این دوتا رو می شناسم نمیذارن بهم خوش بگذره پس همون بهتر که نرم
به مهر نگاه کردم و گفتم من قول میدم بهت خوش بگذره
مهر سریع چایش رو خورد و گفت نچ نمیام
مامان لقمه ای برای مهر گرفت و گفت بگیر اینو بخور تو که صبحونه نخوردی تا ظهر ضعف می کنی
مهر لقمه رو از دست مامان گرفت و گفت ممنون مامان جان ،خداحافظ من رفتم
-مهر بیا دیگه باور کن خوش می گذره(چون مطمئن بودم اگه مرد همراهمون نباشه نمیذارن بریم مجبور شدم به مهر التماس کنم)

-نه خواهر گلم دو تایی برین هم برای شما بهتره هم برای خودم
به بابا نگاه کردم تا ببینم نظر اون چیه اما اون سکوت کرده بود
می خواستم بپرسم می تونیم یا نه ؟
که بابا گفت مهرداد اگه می تونی باهاشون برو چون اگه تو همراهشون نباشی اونا نمی تونن راحت باشن
این یعنی اینکه باید منت این مهر رو بکشم که راضی بشه باهامون بیاد
مهر-حال ببینم اگه کاری برام پیش نیاد شاید اومدم
-ممنون مهرداد جان
مهر-خواهش می کنم
اه اه اه من نمیدونم چرا دو تا دختر نمی تونن تنهایی برن مسافرت ..مگه یه پسر چیکار می کنه که ما نمی تونیم
خوب راست می گن دیگه ...چرا تو همیشه ساز مخالف میزنی رها
****************
بالاخره مهر قبول کرد که باهامون بیاد مسافرت الان برم به شادی خبر بدم
-شادی شادی کجایی
-اینجام
به کنار کمد نگاه کردم تقریبا نیم تنه اش داخل کمد بود
-چکار می کنی اون تو
دارم دنبال تی شرت نارنجیم می گردم که عکس یه یه دختر روش بود
-نمی دونم کدوم و می گی...حالا برای چی می خوایش
-می خوام بپوشمش
-یعنی لباس دیگه ای نداری که داری دنبال همون تی شرت می گردی
کنار کمد نشست و گفت خوب خیلی وقته نپوشیدمش
-حالا اینو ولش کن ...یه خبر خوب دارم برات
-چه خبری
-قراره من و تو مهر باهام بریم مسافرت
با شادی دستاش رو بهم زد و گفت آخ جون حالا کجا میریم
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم هنوز بهش فکر نکردم
نگاهی به من کرد و گفت یعنی چی می خوایم بریم مسافرت اما هنوز نمی دونیم کجا بریم
روی تخت نشستم ..پاهام رو جمع کردم و گفتم خوب نمی دونم تو میگی کجا بریم
-مسافرت چند روزه میریم
-دو سه روزه
-بریم مشهد
کمی فکر کردم و گفتم خوب اونجا هم خوبه
-با چی میریم
-خوب معلومه با ماشین
***************
امروز قراره من و مهر و شادی با هم با ماشین به سمت مشهد حرکت کنیم
اوایل مسیر قرار بود من رانندگی کنم بعد هم مهر
من و مهر جلو نشستیم شادی هم صندلی عقب
وارد اتوبان که شدیم پخش ماشین رو روشن کردم
آهنگ حالم عوض میشه شادمهر بود
صداش رو بلند کردم و شروع کردم به زمزمه کردن آهنگ
از آیینه نگاهی به شادی کردم ...حواسش به مهرداد بود .مهر هم سرش رو به پشتی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود
دوباره از آیینه به شادی نگاه کردم و گفتم شادی جان از همکلاسیت چه خبر همون که می خواد بیاد خواستگاریت
به مهر نگاه کردم می خواستم عکس العملش رو ببینم اما اون حتی تکون نخورد ....شادی هم با تعجب نگاهم می کرد چشمکی زدم و به مهر اشاره کردم اونم گرفت منظورم چیه
-خوب نگفتی کی قراره بیاد خواستگاری
-هنوز که چیزی معلوم نیست
-حالا نظر خودت چیه
با التماس نگاهم کرد و گفت من خودم ..
-تو چی؟
-من کسی رو دوست دارم و نفس حبس شده اش رو بیرون داد
اینبار حس کردم که حالت چهره ی مهر عوض شد اما چشماش رو باز کرد
-حالا اینی که دوست داری من می شناسمش یا نه؟
-رها بس کن لطفا
-چرا شادی جون
با سرش به مهر اشاره کرد و ملتسمانه نگاهم کرد
دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم برای همین بحث رو عوض کردم و گفتم شادی یه چیپس باز کن بخوریم
چیپس سرکه ای رو باز کرد و بدستم داد اونو گرفتم و گفتم تو چی؟
-دارم ...من فلفلی می خورم
چیپس رو به سمت مهر گرفتم و صداش کردم
-مهرداد بلند شو الان که وقت خواب نیست
چشماش رو فشار داد و گفت اگه گذاشتی یه دقیقه استراحت کنم
-مگه کوه کندی بعد هم به چیپس اشاره کردم و گفتم بردار
پاکت رو از دستم گرفت و یه مشت چیپس برداشت
پاکت رو ازش گرفتم و گفتم حالا خوبه خواب بودی و اشتهات اینقدر زیاده دوما من گفتم بردار نگفتم همه اش رو بردار
مهر-خسیس
-خودتی

مهر خوابید می گفت از صبخح تا حالا دنبال کارای مراجعینم بودم خسته ام
شادی هم انگار دوشت داشت بخوابه نگاش کردم و گفتم اگه دوست داری تو هم بخواب
-ناراحت نمیشی
-نه برای چی ناراحت شم...راحت باش
دستم رو زیر شالم بردم و به موهام دستی کشیدم امروز صبح کوتاهشون کرده بودم و مامان هنوز خبر نداشت
چون پسرونه اشون کرده بودم نخواستم نشونش بدم چون مطمئنم دعوای شدیدی در انتظارم بود
به شادی و مهر نگاه کردم
هر دوشون به خواب عمیقی فرو رفته بودند
چون عصر حرکت کرده بودیم و من سعی می کردم با احتیاط رانندگی کنم ...هوا تاریک شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم
نمیدونم چی شد فقط یهو یه ماشین دیدم که توقف کرده قبل از اینکه بتونم پام رو روی ترمز بذارم به ماشین بر خورد کردیم
*********
دو تا ماشین کاملا آتیش گرفته بودند مامورای آتیش نشانی و آمبولانس هنوز نرسیده بودند
به جوانی که روی آسفالت بود و مردم دورش بودند نگاه کردم بلند شدم
یه نفر گفت آقا بشین ممکنه جایت شکسته باشه
بی توجه به اون بلند شدم سرم گیج میرفتم و جمجمه سرم درد می کرد به طرف جمعیت رفتم
مردم رو کنار زدم ...به صورتش که نگاه کردم برام آشنا بود اما نمیدونم چرا چیزی یادم نمیاد
یه نفر دیگه هم که فکر کنم پاش شکسته بود و داشت ناله می کرد هم کنار اون جوون نشسته بود
یهو چشمم به دخترکی افتاد که خودشو کاملا جمع کرده بود و روی زمین نشسته بود و داشت اشک میریخت
دو تا خانم هم کنارش نشسته بودند و سعی داشتن آرومش کنن
اما اون فقط می گفت مهرداد مرده ...تورو خدا بگین نمرده ...دختر خاله ام کجاست نکنه توی ماشین گیر کرده باشه و سوخته..و در ادامه حرفاش
ضجه های گوش خراشی میزد
به کنارش که رسیدم گفتم خانم شما میدونی چه اتفاقی افتاده
گریه اش قطع شد سرش زو بلند کرد و گفت شما بهمون زدین
-نه
به طرفم حمله کرد و شروع کرد به کوبیدن مشتهاش به سینه ام ...اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم کاری بکنم ...به سینه ام مشت
می کوبید و می گفت تو کشتیشون توی لعنتی
اون دو تا خانم دستاش رو گرفتن و اون رو از من دور کردن
اصلا نمیدونم چرا در موردم این فکر رو می کرد
بالاخره آمبولانس و ماشین آتش نشانی رسید
یه حسی منو به سمت اون جوون که بیهوش بود می کشید به کنارش رفتم دکتر معاینه اش کرد و گفت نبضش میزنه اما خیلی ضعیفه
اون یکی هم که پاش شکسته بود ...دختره هم سالم بود
یکی از مردمی که اون اطراف بود به یکی از مامورین آمبولانس گفت آقا این یکی رو هم معاینه کنید
به سمتم اومد و گفت جاییتون شکسته
-نه
-درد ندارین
-فقط توی سرم...آقا من هنوز نفهمیدم اینجا چه خبره
با تعجب نگاهم کرد و گفت اسمتون چیه
با تعجب نگاهش کردم سرم رو فشار دادم و گفتم نمیدونم