ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
رمان ورود عشق ممنوع
بعد از اینکه یه میدون رد کرد کنار یه پژوه 206 وایستاد و براش بوق زد
چند لحظه بعد دختری از ماشین پیاده شد و به طرف ما امد.
به به جناب سروان چه عجب ما شما رو دیدیم ....ستاره سهیل شدی دیگه کم کم داشتیم فراموش می کردیم شخصی به اسم شهاب احمدی هم وجود داره
شهاب - باز تو منو دیدی شروع کردی .....سلامتم که طبق معمول از گشنگی خوردی
علیک سلام جناب سروان اخمو
ای خدا این دیگه کیه ؟.... چقدر خودمونی با شهاب حرف می زنه
شهاب - رویا باز کارم به تو افتاد تو هم شروع کردی
اه وا شهاب من چی رو شروع کردم
وای بهش شهابم میگه ..نکنه ... نکنه نامزدشه ............وای نه ............اینطوری باشه من که دق می کنم
شهاب - انقدر حرف زدی فراموش کردم خانوم دباغو بهت معرفی کنم
ایشون رویا هستن دختر خاله من
اخیش بخیر گذشت دختر خالشه ............. خله دختر خالش باشه ....مگه نشنیدی میگن عقد پسر خاله و دختر خاله رو تو اسمونا بستن حالا اسمون چندمشو الله و اعلم ...چقد خوشگلم هست
رویا- سلام من رویام از اشنایی با شما خوشوقتم
چه با نمک می خنده منم جای شهاب بودم عاشق همین خند هاش می شدم خر که نیست عاشق سبیلای من بشه
-سلام منم ژاله هستم
رویا - چه اسم قشنگی
-ممنون
شهاب - رویا کارتون چقدر طول میکشه
رویا- فکر نکنم بیشتر از یکی دوساعت طول بکشه
شهاب - پس این خانوم دباغ دوساعت دست شما امانت تا کارتون تموم بشه
رویا- ای به چشم جناب سروان شما جون بخواه کیه که بهت بده
شهاب - رویا حیف عجله دارم و گرنه خودت می دونی نمی زارم بی جواب بمونی
رویا در حالی که می خندید در طرف منو باز کرد
رویا- خوب بنده در خدمتم
با تعجب به شهاب نگاه کردم و سرمو تکون دادم که این چی می گه
شهاب - رویا جون شما برو تا سوار اون غار غارکت بشی خانوم دباغ هم میاد
اینم به چشم به ماشین خوشگل منم توهین نکن و بعد در حالی که برای شهاب شکلک در می یورد به طرف ماشینش رفت
-من باید کجا برم
شهاب - برو خودت می فهمی
-اخه اینجایی که می گه کجاست
شهاب - چرا انقدر ترسیدی دختر به من اعتماد کن به رویا هم بگو دو ساعت دیگه میام اینجا دنبالتون
-اخه
شهاب - برو دیگه منتظرته
با ترس و دودلی از ماشین پیاده شدم و به طرف ماشین رویا رفتم که شهاب برام بوق زد و حرکت و کرد و رفت
رویا- خوب خوب یه بار دیگه سلام این پسر خاله اخموی من که نمی زاره ادم عین ادمیزاد سلام و علیک کنه و دستشو به طرف دراز کرد سلام من رویام خیلی خیلیم از اشنایت خوشوقتم عزیزم
منم اروم بهش دست دادم و با یه لبخند کوچیک
-سلام
رویا- خوب بریم که خیلی کار داریم
-ببخشید می پرسم کجا باید بریم
جوابی نداد و فقط خندید
تا چشم باز کردم دیدم توی ارایشگاهیم
اصلا برای چی اینجایم
رویا با دستاش اروم بازوهامو گرفت
رویا- خوب عزیزم برو اونجا بشین که خانوم رحیمی خوشگلت کنه
-چیکار کنه
رویا- خوشگلت کنه دیگه
-اخه برای چی
رویا- ژاله جون صبر داشته باش می فهمی
-اخه
رویا- عزیزم بشین باور کن این خانوم رحیمی کارش حرف نداره
-اما
دستاشو رو شونه هام گذاشت و با زور منو رو صندلی نشوند
رویا- ببین من مامورم و معذور اگه کارمو درست انجام ندم تو بیخ می شم ....تو که دلت نمی خواد برام چند سال حبس ببرن
با درموندگی به رویا نگاه کردم که با خنده های شیرینش بالای سرم وایستاده بود .
و با یه حرکت مقنعه رو از سرم برداشت
نمی دونم چرا مانعش نشدم شاید بخاطر اینکه تا بحال جرات اینکه با چیزی یا کسی مخالفت کنمو نداشتم .و همیشه دربرابر همه چیز سر تعظیم فرود می اوردم .
رویا- وای چه موهای بلند و قشنگی داری
انقدر دلهره داشتم که متوجه حرفا و تعریفای رویا نمی شدم اگه دست خودم بود پا می شدم و فرار می کردم یه احساس گنگ و نامفهومی داشتم کمی هم ترسیده بودم
رویا- قربونت خانوم رحیمی دست بجونبون که تا دوساعت دیگه باید یه تیکه ماه تحویل یکی بدم
منظورش از این حرفا چی بود ....تحویل کی؟ تحویل چی؟.... یعنی اینا همش یه تو طعئه خانوادگی بوده
از کار شهاب اصلا خوشم نیومد.... خوب می تونست مثل ادمیزاد بهم بگو برو ارایشگاه به خودت برس حالم بهم خورد بس که این قیافتو دیدم ....به دختر خالش نگاه کردم از نظر قیافه زمین تا اسمون با شهاب فرق داشت
نمی دونم به رویا چی گفته بود که اون مامور انجام اینکار کرده بود .........پس شهابم به من به دید یه ادم زشت نگاه می کنه ...و همه حرفاش شعار بوده ....قبل از اینکه ارایشگر بندو بیاره نزدیک صورتم .....دستشو پس زدم و از جام بلند شدم .
مقنعم که رو دسته صندلی بود و برداشتم و سرم کردم
رویا – چی شد ژاله جون ؟
جوابشو ندادم و از پله های ارایشگاه رفتم بالا
رویا – صبر کن دختر حداقل بگو چی شد.
-شما درباره من چی فکر کردید
رویا – منظورت چیه ؟
-اقای احمدی گفته منو بیاری اینجا .منظورشو از اینکارا نمی فهم
رویا -ببین به من فقط گفته بیام و تو رو بیارم ارایشگاه دیگه هیچی بهم نگفته
-خوب این یعنی چی؟
عزیزم ژاله جون باور کن منم هیچی نمی دونم ولی تنها چیزی که می دونم اینه که شهاب ادمی نیست که بخواد به کسی توهین کنه عزیزم ...باور کن من دیگه هیچی نمی دونم
به صوتش نگاه کردم یعنی اینم فکر می کنه من زشتم پس چرا مثل دیگرون کنار لبش یه نیشخند نیست یا حرفی نمی زنه که مسخرم کنه.
شهاب تو که می گی من زشت نیستم .....پس چرا منو فرستادی اینجا
هزارتا چرای دیگه امد تو ذهنم .
اگه توی شرایط و موقعیت دیگه بودم بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم می رفتمو و به همشون بدو بیراه می گفتم
اما حالا نه..... از ته دلم با خبر بودم . دلم به وجود شهاب عادت کرده بود .دوسش داشت . عاشق لبخنداش بود.عاشق چشای مشکیش
حالا که می دونستم دوسش دارم نمی تونستم راحت بذارم و برم نمی دونستم اون چه احساسی نسبت به من داره.
شاید هدفش از اینکار این بود که ببین من چقدر تغییر می کنم بعد ببینه می تونه دوسم داشته باشه یا نه ؟
نه خره خیلی خودتو تحویل گرفتی
شایدم می خواد بگه من می تونستم زودتر از اینا به خودم برسم ولی اینکارو نکردم .
شایدم.... چه فرقی می کنه که اون چه فکری می کنه من که دوسش دارم چرا به خودم نرسم و به خاطر اونم که شده از این ریخت و قیافه در بیام
هنوز رویا منتظرم و ایستاده بود سرمو پایین انداختم و دوباره وارد ارایشگاه شدم و رویا بدون حرفی دنبالم امد
وقتی بند و نزدیک صورتم اورد چشامو بستم
وای خدا .............جونم در امد فکر نمی کردم انقدر درد داشته باشه
تا ابروهامو برداره فکر کنم نیم کیلویی اشک ریختم
ارایشگر- خانومی می خوای موهاتم کوتاه کنم
رویا - حیف این موهای بلند نیست کوتاه بشن نظرت چیه یکم مرتبشون کنی
فقط سرمو تکون دادم که یعنی باشه
و ارایشگر هم موهامو مرتب کرد و کمی جلوی موهامو حالت داد .
وقتی کارش تموم خودمو تو اینه دیدم
نه باورش سخت بود چقدر عوض شده بودم دیگه اون گربه ای نبودم که می شناختمش
رویا - وای چقدر صورتت روشن شده ژاله جون
ارایشگرر- این ابروهای کشیده با چشای عسلیت صورتت ناز کرده
نمی گم محشر شدم یا یه پری دریایی.... اما اونی نبودم که خودم از دیدنش خجالت می کشیدم
تازه به این سوال رسیده بودم چرا هیچ وقت به ارایشگاه نیومده بودم. شاید برای اینکه می دیدم وجودم برای کسی ارزشی نداره ...پس برای چی اینکارو می کردم .
شاید فکر می کردم نباید قبل از ازدواج اینکارو کنم .
شایدم از ترس حرف مردم که بهم هر عنگی رو نچسبونن شایدم نمی دونم نمی دونم
فقط می دونستم حالا ژاله تو اینه رو بیشتر دوست دارم .
احساس اعتماد به نفس بیشتر .
احساس وجود داشتن .
احساس نفس کشیدن
قبل از هر حرفی رویا پول ارایشگاهو حساب کرد و باهم امدیدم بیرون
رویا- خوب بدو بریم که اگه دو دقیقه دیگه دیر برسیم پوست سر دوتامون کنده است
با خنده ها و شوخی های رویا سوار ماشین شدیم
حالا دوست داشتم سرمو بالا بگیرم و بگم منم هستم
رویا- چرا انقدر کم حرفی
- اخه حرفی برای گفتن ندارم
رویا- البته تقصیر تو هم نیستا من زیاد وراجی می کنم
-نه اتفاقا اصلا ادم وقتی پیشته به چیز دیگه فکر نمی کنه
راستی شما نامزد اقای احمدی هستی
رویا- من ؟
- اره؟
بلند خندید ....یه دفعه این حرفا رو جلوی شوهرم نزنیا
شوهرت؟
رویا- عزیزم من ازدواج کردم.... دو ساله ....
اه ...با این حرفش انقدر خوشحال شدم که نزدیک بود از خوشی زیاد بلند بخندم
رویا حرف می زد و می خندید و من از خوشی زیاد داشتم با دم نداشتم گردوها رو یکی یکی می شکستم
انقدر این ارایشگاه و اصلاح کردنم برای من انی و یهو شد که به کل مهمونی رو فراموش کرده بودم .
به میدون مورد نظر رسیدیم هنوز شهاب نیومده بود .
رویا شمارشو روی برگه نوشت
رویا- بیا این شماره منه
خوشحال می شم منو مثل دوست خودت بدونی و هروقت مشکلی داشتی یا اینکه دلت خواست یکی مختو بخوره باهام تماس بگیر
برگه رو از دستش گرفتم
رویا- تو شماره داری؟
-نه من ندارمم
رویا- شماره خونه چی؟
-خونمون تلفن نداره
یه نگاهی کرد خواست چیزی بگه که ماشین شهابو انور میدون دید و براش بوق زد و اون میدونو دور زد و کنار ماشین رویا وایستاد
رویا- خوب عزیزم خیلی خوشحال شدم دیدمت حتما یه بار بگو شهاب بیارتت خونمون
- ممنون خیلی امروز زحمتت دادم
رویا- نه عزیزم چه زحمتی تا باشه از این زحمتا یادت نره تونستی باهام تماس بگیر
- باشه
از ماشین پیاده شدم نمی دونم چی دم گوش هم پچ پچ می کردن که نیش شهاب تا بنا گوشش باز بود
همین طور وایستاده بود و داشتم نگاشون می کردم که یادم امد باید الان برم و سوار ماشین شهاب بشم
وای خدا جون با این صورت من الان از خجالت اب می شم .....اصلا روم نمی شه ... مقنعمو کمی کشیدم جلو و سعی در مخفی کردن صورتم می کردم رویا بعد از اینکه از شهاب خداحافظی کرد برای منم دست تکون داد و با ماشینش رفت .
حالا با چه رویی برم بشینم می دونستم از خجالت حسابی سرخ کردم اروم در جلو رو باز کردم و نشستم
انقدر هول بودم که حتی یه سلام کوچولو هم نکردم و سریع رومو کردم طرف شیشه و ساکت شدم .....اونم حرفی نزد
تا منو برسونه خونه شب شده بود .
جلوی در خونه ماشینو نگه داشت و پیاده شد تا وسایلو بیاره پایین
منم کمکش کردم بدون کوچیکترین حرف
هنوز سرم پایین بود و روم نمی شد بهش نگاه کنم در حالی که گاهی سنگینی نگاشو رو خودم احساس می کردم
.وقتی اخرین بسته رو هم به دست داد .....جرات کردم و اروم بهش گفتم
- اصلا کار خوبی نکردید
صبر کردم ببینم چیزی می گه یا نه.... ولی چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت و ماشینو روشن کرد و دنده عقب گرفت و منم به رفتنش نگاه کردم...... به انتهای کوچه که رسید برام چراغ زد .
فکر کردم داره خداحافظی می کنه ولی دیدم مدام داره برام چراغ می زنه و اخرم با دست بهم اشاره کرد که طرفش برم
. باز کمی مقنعه رو کمی جلو کشیدم و به طرفش رفتم و دستمو گذاشتم رو سقف ماشین و به طرف پنجره ماشین خم شدم ببینم چی می گه
شهاب- پس فردا کمی زودتر میام دنبالت تا....ادامه جملشو نگفت و بهم نگام کرد تا منم مثلا یه چیزی بنالم ولی من چیزی نگفتم
شهاب- کاری نداری
با صدایی که از ته چاه در می یو مد . نه خداحافظ
خداحافظ
و سر جام وایستادم که بره.... کمی عقب رفت ولی وایستاد دوباره با ماشین به طرف امد و در حالی که کمی می خندید
دوباره خم شدم که ببینم باز چی می خواد بگه
شهاب – ژاله
وقتی اسممو گفت گر گرفتم و بهش خیره شدم
شهاب - خیلی قشنگ شدی
و با گفتن این حرف بدون اینکه مجالی بهم بده با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه زد بیرون
شاید این بهترین جمله ای بود که تو تمام این سالا کسی می تونست بهم بگه و چقدر برام دلچسب و شیرین بود .
حال خودمو نمی دونستم یا می خواست اشکم در بیاد یا می خواستم بخندم هنوز به انتهای کوچه نگاه می کردم شاید باز ببینمش ولی اون رفته بود و با حرفش منو برده بود تو ابرا
اروم به طرف در رفتم قبل از وارد شدن به حیاط دستمو به چارچوب در تکیه دادم و دوباره به ته کوچه نگاه کردم . احساس می کردم هنوز اونجاست نا خوداگاه لبخندی به لبام نشست . و با دست دیگم دستی به صورتم کشیدم تا باورم بشه دیگه خبری از اون گربه همیشگی نیست .
استرس دارم ...حالت تهوع شدید......سردرد .....احساس می کنم خون به مغزم نمی رسه ......نه شام خوردم نه صبحونه.......هر 15 دقیقه فشارم میفته و منم مدام با اب قند در حال پیدا کردن این فشار خون بد مصبم .........نا خون تمام انگشتامو هر کدومو 10 بار خوردم ......از صبح تا حالا دو بار دوش گرفتم .......از دیروز تا حالا چیزی قریب به ده هزار بار همه لباسامو پوشیدمو و جلوی اینه رژه رفتم ....... زمان داره برام به اندازه سرعت نور می گذره ..............می خوام فرار کنم ................ولی می دونم عرضه این کارو هم ندارم.........می خوام یکی کنارم باشه ولی خبری از هیچ موجود زنده ای نیست ..............می خوام خودمو اروم کنم پس هی ایت الکرسی می خونم و لی تا نصفش نمی تونم بیشتر بخونم.......اخه تا همون نصفه بیشتر حفظ نیستم .........
دیروز دوباره کیوان پسر صاحب خونه امد و یاد اوری کرد که خونه رو تا اخر ماه باید خالی کنم .
نگرانی مهمونی کم بود این بد بختی هم به بد بختیام اضافه شد .
***
لباسامو پوشیدم..... تو حیاط رو پله در حالی که زانوهامو بغل کردم و چونمو گذاشتم روشون و خودمو عقب جلو می کنم نشستم و منتظر امدن شهابم .
تا اینکه صدای بوق ماشینشو می شنوم . سریع بلند شدم و وسایلمو برداشتم
نفس حبس شده تو سینمو می دم بیرون و درو باز می کنم
تا دروباز کردم شهابو دیدم که پشت در منتظرمه ... خوشتیب تر از همیشه است . بهش خیره شدم و اونم با یه لبخند بهم نگاه کرد
تو دلم گفتم کاش مال من بودی
شهاب سلام
با کمی شرم ...سلام
شهاب -همه چیتو برداشتی
اره
وسایل تو دسمو ازم گرفت و برد گذاشت صندلی عقب و در جلو رو برام باز کرد و خودشم رفت سوار شد
-میگم چیزه
شهاب – چیه؟
- میگم به نظرت امدن من واجبه.... میشه من نیام ...من حتی نمی دونم چطور می خوام به تو کمک کنم
با خنده گفت امدنت که واجب کفایی....در ثانی حتما باید بیای .... بعدشم نگران نباش به موقعش می فهمی چطور می تونی بهم کمک کنی
-حالا چرا انقدر زود امدی دنبالم نکنه می خوای زودتر از همه بری اونجا
شهاب - نه همچین زودم نیست تا تو بری ارایشگاه و بیای فکر کنم دیرم بشه
ارایشگاه ؟
اره
دوباره برای چی؟ من که .....
شهاب - ای بابا همینطوری که نمی شه امد مهمونی اونم این مهمونی ...رویا از ارایشگاه برات وقت گرفته
-رویا هم میاد؟
شهاب - نه
تا رسیدن به ارایشگاه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد
کمی می ترسیدم نمی دونم این ترس لعنتی چی بود که عین خوره افتاده بود به جونم هر کاری که می خواستم بکنم این ترس بود که اول میومد جلو و تمام وجودمو می لرزوند.بعدم تا نیششو نمی زد گورشو گم نمی کرد که نمی کرد
پس بهترین کار اینکه نترسی ....نترس دختر قوی باش....اره قوی مثل کوه قوی باش
و بعد در حالی که نفسمو با غم می دادم بیرون گفتم زرشک..... اگه تو مثل کوه قوی بشی ....شانس بیار خودتو تا اونجا خیس نکنی کلی هنر کردی دخی
به شهاب نگاه کردم چقدر اروم بود و مطمئن .... انگار می دونست امشب به هدفش می رسه ....کاش منم مثل اون دل شیر داشتم
که چی بشه دل شیر داشته باشی ...لابد می خواستی با دل شیریت بری به جنگ مژی و فریده.....چه می دونم الان مخم هنگیده.....اخه کی مخت فعال بوده که حالا بهنگه ...
اوه چقدر دارم چرت و پرت می گم..... خدا روشکر که نمی تونه مخمو بخونه وگرنه اصلا بهم محل سگم نمیداد با این مغز بکرم
شهاب - خوب خانومی من یه ساعت دیگه میام اینجا دنبالت
-ببین میشه یه چیز بگم
شهاب - باز چی شده....خواستم دهن باز کنم که ..... فقط نگو نمیام و بی خیال مهمونی شو تو برو منم بای که جون تو اصلا راه نداره
-اصلا
شهاب - اصلا
-خیل خوب پس تا یه ساعت دیگه
با خنده یه ساعت دیگه
نه .......اینم نمی دونم خروسشه... مرغشه .... هنوز یه پا داره و از خر شیطون پایین امدنی هم نیست.
خوب با اطمینان می تونم بگم این دفعه که رفتم ارایشگاه نه ترسی داشتم که به جونم بیفته و نه خجالتی که از سرو روم بباره و از همه مهمتر دیگه قرار نبود درد بند انداختنو تحمل کنم.
بعد از کار ارایشگر نگاهی به خودم انداختم با ارایشی که رو صورتم انجام داده بود چهره ام کمی تغییر کرد . و به قول خانوم رحیمی با نمک شده بودم
البته ازش خواسته بودم ارایشمو زیاد غلیظ نکنه که زیاد تو ذوق بزنه
کارم بیشتر از یک ساعت طول کشیده بود وقتی از ارایشگاه امدم بیرون شهابو دیدم که منتظرمه
-سلام ببخش دیر شد
(در حالی که نگام می کرد) سلام منم تازه امدم زیاد منتظر نشدم
بعد از گذشت 10 دقیقه
-راستی ادرس داری؟
شهاب - پس دارم کجا میرم
-خوب پرسیدم اخه تو که ادرس مهمونی رو نداشتی
شهاب - دباغ کار منم پیدا کردن همین چیزای مجهوله
-چه خوب پس واقعا کار درستی
شهاب - تازه فهمیدی
-نه تازه نفهمیدم ولی هنوز یه سوال تو ذهنم هست
شهاب - چی؟
- تو که کارت پیدا کردن چیزای مجهوله یه لطفی کن و این سوال مجهول منو هم جواب بده
شهاب - باشه اگه بتونم چرا که نه
چطوره که تو همه کار می تونی بکنی هرجایی که بخوای می تونی بری ...ولی نمی تونی بدون بلیت سوار اتوبوسای واحد بشی....
در حالی که چونمو می خاروندم....... باور کن هر چی فکر می کنم به جواب قانع کننده ای نمی رسم
دیدم که سریع گوشه خیابون پارک کرد و به طرف من برگشت
شهاب - ژاله تو مشکلت با این بلیت اتوبوسای واحد چیه ؟
-هیچی بخدا
شهاب - پس چرا به این بلیت گیر دادی
اب دهنمو قورت دادم ...فقط سوال بود به جون تو ....باشه دیگه نمی پرسم
با نگاهی که توش هم خنده هم جدیت موج می زد به هم نگاه کرد
-دیر می شه ها نمی ری
چیزی نمونده بود که از خلی زیاد من سرشو بکوبه به فرمون ولی به همون لبخند همیشگیش اکتفا کرد و راه افتاد
تا به عمرم چنین خونه ای ندیده بودم از نمای بیرون که داد می زد توش باید چه خبر باشه باید بگم این خونه چیزی کمتر از کاخا نداشت
شهاب ماشینو نزدیکای خونه جناب رئیس متوقف کرد .
یه عالمه ماشین مدل بالا که حتی اسم یکیشونم نمی دونستم پارک شده بود
با هم پیاده شدیم من که از همون اول شروع کرده بودم به لرزیدن با قدمای اهسته دنبال شهاب راه افتادم .
نزدیک دم ورودی وایستادم شهاب متوجه نشده بود و همین طور داشت می رفت .
نه ژاله تو متعلق به اینجا نیستی... تو رو چه به اینجا ها برگرد. می خواستم برگردم باید از غفلت شهاب استفاده می کردم هنوز متوجه من نشده بود سرییع پشتمو کردم به طرفش و به طرف خیابون اصلی رفتم که شاید اونجا ماشینی گیرم بیادو و فلنگ ببندم .
ترس، دلهره و اضطراب داشتن به جونم چنگ می نداختن ..
اخه تا حالا اینجور جاها نیومده بودم مخصوصا اینجا که باید حسابی هم شلوغ باشه
داشتم به خیابون اصلی نزدیک می شدم که یکی از پشت بازومو گرفت
شهاب – تو داری کجا می ری؟
-من نمی تونم .........می ترسم ........من هیچ وقت اینجور جاهاد نبودم... انقدر دستپاچلوفتیم که همه کارای تو رو هم خراب می کنم..... تازه حتما ابروتم می برم ....بذار برم .
وقتی این حرفو زدم با دستی که بازومو گرفته بود به طرفی هلم داد و باعث شد چند قدمی به عقب پرت بشم و کیفم از دستم بیفته
شهاب – تو همیشه انقدر ترسویی.
- من..
شهاب – لازم نیست چیزی بگی برو ... از اولم باید می دونستم که تو نمی تونی
ولی گفتم شاید باید یکی هلت بده تا راه بیفتی.... ولی نه کاملا اشتباه فکر می کردم تو ترسوتر بی جربزه تر از این حرفایی .
برو برو برگرد به همون زندگی قبلی خودت ..... مثل همیشه بذار همه به کارات بخندن و تو هم تو سکوت بهشون نگاه کنی و با سکوتت به همشون بگو اره حق باشماست من یه ادم ترسو، بی عرضه دستو پاچلفتیم
فکر می کردم شاید اعتماد به نفست به خاطر چهرهته که انقدر پایینه ولی وجود تو خالی از اعتماد به نفسه.......... برو.......... اره برو
برو تا امثال مزژگانا و فریده ها به خودت و اعتمادت به نفس بخندن .. لایق بیشتر از اینا نیستی ژاله .... برو با رفتنت ثابت کن حرفام درسته برو
این شهاب بود که با من اینطوری حرف می زد . قبلم از درد فشرده شد .
-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی
شهاب - چرا ندارم.... پس چرا بقیه حق دارن هر جور دوست دارن باهات حرف بزن و برخورد کنن.... منم که چیزی از اون جماعت کم ندارم .....
پس هرچی بگم حق دارم و حقته
-من ترسو نیستم
شهاب –هستی.....با فرارت داری ثابت می کنی که هستی ..من از ادمای ترسو بدم میاد.......... از ادمایی که حتی جرات گفتن یه نه ساده رو هم ندارن بدم میاد............ از ادمایی که حتی سعی نمی کن یکم خودشون عوض کنن بدم میاد .
شهاب - برو من بدون تو هم می تونم کارامو پیش ببرم
- ولی اگه من نبودم اون اطلاعاتو هم به دست نمی یوردی
شهاب - اره شاید ولی بلاخره دیر یا زود که به دست می یوردم.... یادت باشه بهت گفته بودم که من چیکارم پس مطمئن باش تو هم نبودی اون اطلاعاتو به دست میوردم .
-اما من... من
شهاب - تو چی.... حرفتو بزن ....حرفی هم داری بزنی؟.... جز اینکه چرا من زشتم زشتم زشتم .............تو این چند وقته چیز دیگه ای هم به من گفتی
چونم می لرزید شهاب حرفاشو زده بود احساس خرد شدن می کردم چرا باید من اینطوری می بودم که شهاب این حرفا رو بهم بزنه کسی که دوسش داشتم
نمی دونستم چی باید بگم
چیزی هم نداشتم که بگم به چهرش نگاه کردم ... نمی خواستم از دستش بدم
یعنی حالا که کسی رو پیدا کرده بودم که بهم ثابت کرده بود منم وجود دارم ....نه نباید از دستش می دادم حتی اگه اون به منم فکر نکنه.... حتی برای یه مدت کوتاه حداقل تا اخر کار
کیفمو از روی زمین برداشتم و به طرف خونه رئیس رفت در حالی که از کنارش رد می شدم بدون اینکه بهش نگاه کنم
دیگه با من اینطوری حرف نزن
غرور نداشتم جریحه دار شده بود و باید به کسی که از صمیم قلب دوسش داشتم ثابت می کردم که تمام حرفای درستش غلطه
یعنی حالا باید ثابت می کردم که من می تونم عوض بشم اونم فقط به خاطر تو.... اره فقط به خاطر تو شهاب ...
پس باید خودمو برای هر برخوردی و اتفاقی اماده می کردم
****
با هم وارد باغ شدیم
- نگفتی چطوری خودتو دعوت کردی؟
شهاب - خودمو نه خودمونو .... تو این مهمونیا انقدر سر همه شلوغه که چندان دقتی نمی کنن که کیا امدن و کیا نیومدن مخوصا ما که کارمندای جزئیم .....کسی به وجودمون اهمیت نمی ده
- مژی و فریده که اهمیت می دن ....چون از نظر اونا این مهمونی نشون برتری اونا نسبت به منه
شهاب - تو نیازی نداری به کسی در باره حضورت تو این مهمونی تو ضیح بدی
..راستی سعی کن از جلوی چشمم دور نشی این خونه خیلی بزرگه ...فکر کنم برای پیدا کردن سوئیچ حسابی باید وقت بذارم .
- نگفتی من چطور می تونم کمکت کنم
شهاب - فعلا صبر کن کمی از مهمونی بگذره و من تمام موقعیتا رو بسنجم تا هر موقعه ازت کاری رو که خواستم انجام بدی
- الان کجا می ریم
با خنده.... الانم می ریم تو ساختمونو کمی از مهمونی لذت می بریم چطوره؟
شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم این از منم مشنگتره.... ولی قد یه دنیا دوسش دارم
بوی دود سیگار و ادکلون تو هوا پیچیده... همه دارن تو هم می لولند
از بودن تو این جمع باز وجودمو ترس گرفته ولی به خودم قوت قلب می دم
هی اروم باش دختر اروم......تو تنها نیستی شهاب اینجاست.... تو تنها نیستی
جلوی در ورودی خدمتکاری کیف و مانتومو ازم گرفت و منو شهاب وارد سالن شدیم
سر چرخودندم تا ببینم اشنایی می بینم یا کسی که چهرش برام اشنا باشه
بعضی از کارمندارو که می شناختم امده بودن .
بی جهت همش دنبال فریده و مژی بودم ولی هرچی چشم چرخوندم ندیدمشون ............ شاید هنوز نیومدم
شهاب -بیا بریم انور .........هم می تونیم از اونجا همه رو ببینیم...... هم جای نشستن هم هست.
-ببین تو می تونی راحت نفس بکشی
شهاب -اره چطور
-احساس می کنم نفسم بالا نمیاد
شهاب -نگران نباش به خاطر بوی سیگاره الان عادت می کنی
- اگه نکردم چی
شهاب - اینکه پرسیدن نداره می ری بیرونو و نفس تازه می کنی و بر می گردی
- چه خوب شد گفتی ........با خودم گفتم نکنه باید تا اخر مهمونی همینجا بشینم
شهاب -گفتم از جلوی چشام دور نشو ولی نگفتم فقط یه جا بشین دختر خوب
-اوه خدا خیرت بده ها کم کم داشتم می ترسیدم که اگه کار لازم شدم باید چه غلطی کنم... که با این حرفت خیالمو راحت کردی
شهاب - دباغ تو روخدا یه امشبی رو منو به خنده ننداز
-حرفم انقدر خنده داربود؟
بهش نگاه کردم در حالی که داشت به جای دیگه نگاه می کرد می خندید
خدمتکاری با سینی که توش دوتا جام پایه بلند بود نزدیکمون شد و بهمون تعارف کرد .
هوای گرفته اونجا داشت خفم می کرد سریع دست دراز کردم و یکی برداشتم
به شهاب نگاه کردم که داشت نگام می کرد
- بردار تشنت نیست........ تازه می خواستم برم دنبال اب ....که این اقا زحمتشو کشید و برامون شربت اورد....... بردار این بره معلوم نیست حالا حالا ها کسی برامون شربت بیاره ها...بردار دیگه
خدمتکار- اقا شما بر نمی دارید
شهاب - نه ممنون
- چرا بر نداشتی
شهاب جامو از دستم گرفت... ادم هرچیزی که بهش دادنو می خوره؟
-این که هر چیزی نیست شربته منم حسابی گلوم خشکه
شهاب -تو به این می گی شربت
-رنگش که به شربت می خوره
دیدم جامو توی گلدونی که کنارش بود سر و ته کرد
- وا چرا اینکارو کردی من تشنمه
با دست به یکی از خدمتکار اشاره کرد که به طرفمون بیاد
لطفا یه لیوان اب خنک برامون بیارید
چشم الان
شهاب -دباغ این شربت نیست لطفا حواست باشه لب به این چیزا نزنی
-خوب بزنم چی میشه منفجر که نمی شم
اره خودت منفجر نمی شه ولی شاید مخت کنجایش نداشته باشه و مخت منفجر بشه
بیا خیر سرمون امدیم مهمونی که خوش بگذرونیم . شیرم کرد که بیام تو .......حالا هی برام اقا بالاسر بازی در میاریه
من که محو مهمونا ی وسط سالن بودم که داشتن قره کمرشونو تخلیه می کردن
ولی شهاب چهارچشمی داشت همه جا رو نگاه می کرد و اصلا به چیزیایی که من توجه می کردم نگاه نمی کرد .
همونطور که داشتم به این ور اونور نگاه می کردم مژی و فریده رو دیدم که وارد شدن
من نمی دونم این دوتا درباره خودشون چی فکر می کنن... انگار الان تو ناف لس انجلسن
نگاه کن تورخد ا اینا چیه که پوشیدن با ورودشون اکثر چشای هیزو به خودشون جلب کردن
قربون خدا برم انگار موقعه افرینش فریده هرچی خاک اضافه بوده تو وجود این موجود جا داده که انقدر دنبه اضافه داره
حالا مجبوری با این هیکلت انقدر لباس تنگ بپوشی که موقعه راه رفتن هر کدوم از دنبه هات یه طرفت بیفتن
هنوز متوجه من نشدن شایدم چون چهرهم عوض شده نفهمیدن که منم امدم
مژی هم که طبق معمول از اون لباسای جلف همیشگی پوشیده
از شانس منم دقیقا امدن کنار ما نشستن سعی می کنم زیاد بهشون نگاه نکنم
-ببین من سرو وضعم درسته
شهاب سر تا پامو نگاه کرد و اروم سرشو تکون دادکه یعنی اره
و زود سرش اور جلو و به بغل دست من نگاه کرد .و در همون حال به من نگاه کرد و دوباره به مژی نگاه کرد
شهاب - به به خانوم فردوسی شما هم تشریف اوردید
ای لال بشی شهاب من خودمو با هزار بدبختی قایم کرده بودم این چه کاری بود که کردی اخه
مژی تا مارو دید حسابی قرمز کرد
فریده - اه شما هم دعوتید فکر نمی کردم شما هم باشید
فریده و مژی هنوز نمی دونستن من کیم و طرف صحبتشون با شهاب بود .
مژی در حین حرف زدن به من هم نگاه می کرد
فکر کنم به این فکر می کرد که چقدر چهرم براش اشناست
فریده- اقای دادگر نمی خواید ما رو با دوستتون اشنا کنید
انگارکه فریده حرف دل مژی رو زده باشه با دوتا چشمش بهمون خیره شد
شهاب - اوه بله باید ببخشید ایشون خانوم ژاله دباغ ......نازمرد بنده هستن
یا خدا این چی گفت نامزد ش .... من...............من که حالت طبیعی نداشتم و چشام به جای چهارتا 10 تا شده بود..... بنده خدا ها مژی و فریده اونا که چشاشون 20 تا شده بود.
فریده با ناباوری............ هی دباغ خودتی
به طرفشون برگشتم و دست راستمو کمی بالا بردمو و انگشتامو تکون دادم و با یه لبخند عریض
هی سلا م بچه ها
بیچاره ها با چشای گشادشون لال شده بودن واقعا باورش براشون سخت بود که این منم و شهاب منو به عنوان نامزدش معرفی کرده
راستشو بخواید مغز خودمم فعلا دیگه کار نمی کنه هنوز تو کف حرف شهاب بودم
مژی و فریده که سعی کردن لب و لوچه اویزونشونو یه جوری جمع کنن و چیز دیگه ای هم نگفتن
- چرا این حرفو زدی
شهاب - ببخش معذرت می خوام مجبور شدم ....نمی دونم چرا حوس کردم این مژگانو یه بار دیگه بچزونمش
تو دلم گفتم چزوندنشو که خوب چزوندی ولی منو بیچاره خفن چزوندی که گفتی مجبور شدی این حرفو بزنی .. ای بترکی که چزوندنتم دو طرفه است
دباغ همین جا باش من زودی بر می گردم
باشه
از نگاه کردن خسته شده بودم رئیس شرکتو دیدم که کت و شلوار سفیدی پوشیده بود و مدام سیگار می کشه و گاهی هم با صدای بلند می خنده
بعضی از خانومها هم براش عشوه خرکی میومدن
هی دباغ فریده بود
چطور خودتو قالبش کردی...بهت نمیاد انقدر اب زیر کاه باشی
مژی- اره فریده جون اب نیست وگرنه به پاش برسه بعضیا شنا گرایی قحاری هستن
توجهی به حرفشون نکردم و با خودم گفتم خوب که حالا چی می خواید با این حرفا منو بچزونید عمرا
حالا حالا ها باید بسوزید دماغ سوخته ها ........ناراحت نبودم که چرا جوابشونو ندادم چون می دونستم دارن می سوزن که این حرفا رو می زنن
هنوز اون وسط می رقصیدن و تو هم وول می خوردن
مژی و فریده رو دیدم که به طرف وسط سالن رفتن ....حتما رفتن که هنر مایی کنن.
دست به سینه نشستم و به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردم
به اندام فریده نگاه کردم .......... چطور پائین تنشو تو این لباس جا داده یعنی اگه خم بشه احتمال باز شدن درز لباس هست
باز بلند گفته بودم
شهاب- باز شدن چی دباغ
-بازم شنیدی
شهاب- خوب چیکار کنم من خیلی وقته اینجام ولی تو اصلا متوجه من نشدی......حالا به کجا داری نگاه می کنی
-هان به .......به هیچی
شهاب- مطمئنی
-به چی؟
شهاب- به اینکه به جایی نگاه نمی کنی
-خوب دارم اون وسطو نگاه می کنم راستش یکم نگران لباس کسی هستم
شهاب- کی؟
-نه نگاه نکن
شهاب- والا اونطوری که تو داری بهش نگاه می کنی ادم می فهمه نگران لباس فریده ای
-واقعا
شهاب- نگران نباش اگر هم درزش پاره بشه ابروی تو نمی ره ابروی خودش می ره
هنوز نگام به وسط سالن بود و بدون اینکه به شهاب نگاه کنم شروع کردم به حرف زدن
-کجا بودی؟
شهاب- از هر طرفی می رم خدمتکارا هستن ....رفتن اون بالا خیلی سخته
-راستی تو هم بلدی برقصی؟
شهاب- من؟
-اره....... بلد نیستی؟
شهاب- دباغ بهم میاد
-نه نمیاد ......برای همین پرسیدم که مطمئن بشم
شهاب- تو چی تا حالا رقصیدی ؟
-نه.....دقت کردی
شهاب- به چی ؟
مژی چه قری میاد با محاسباتی که کردم لرزش اندامش از ویبره موبایلتم بیشتره
هنوز داشتم وسطو نگاه می کردم و اصلا به شهاب نگاه نمی کردم