داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد
عشق خون اشام پست سوم بهشت تاریک روی صندلی فست فود سابوی(sub way)نشسته بودم و همبرگرو سیب زمینی های سرخ کرده ام را می خوردم از خواب که بیدار شده بودم فورا وسایلم را از پیکاپم به کلبه آوردم بعدا فکری برای مرتب کردنشان می کردم ،در یخچال را باز کردم تمیز و خالی بود روشنش کردم، لباسم را پوشیدم و به این رستوران کوچک آمدم در نگاه اول یک بار دیده میشد ولی وقتی بیشتر دقت میکردی به یک مینی رستوران شباهت داشت باید به مرکز خرید می رفتم و مواد غذایی مورد نیازم را می خریدم به ساعتم نگاه کردم 4بود غذایم که تمام شد پولش را روی میز گذاشتم در راه از چند نفر سوال کردم تا بالاخره سوپر مارکت را پیدا کردم ،لیستی را که تهیه کرده بودم از کیفم در اوردم بین سوپر مارکت ها می گشتم و وسایل مورد نیازم را پیدا میکردم که چشمم به پسر جوانی افتاد که چند کنسرو را درون کافشنش جاسازی می کرد به من نگاه کرد و رنگَش پرید انگشتش را به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت ,,من ساکتم ولی اینجا دوربین مدار بسته داره مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟,, یکی از دوربین ها را نشانش دادم به آن نگاه کرد و به نشانه موافقت چند بار سرش را گیج وارانه تکان داد و کنسرو ها را درون قفسه گذاشت ,,ممنونم,, لبخند زدم و سرگرم کار خودم شدم بعد از اینکه خرید هایم تمام شد به کلبه رفتم و آن ها را درون آشپزخانه گذاشتم و وسایل بهداشتی را به سرویس بهداشتی بردم از بین وسایل بهم ریخته ام حوله ام را پیدا کردم واقعا از صاحب خانه ممنون بودم چون آب گرم بود فکر همه چیز را کرده بود بعد از حمام کوتاهی حوله را دورم پیچیدم و به اتاق خواب رفتم و آماده رفتن به کالج شدم حس عجیبی داشتم بعد از چندین سال اولین باری بود که به یک محیط آموزشی میرفتم و خدا میدانست که استرس تمام وجودم را گرفته بود ،موهای طلایی و بلندم را دور شانه ام رها کردم برق لب با طعم پرتغال زدم و با ریمیل موژه هایم را پر رنگ تر کردم یک شلوار جین و بلوز زرد روشن و کافشن نارجی رنگی پوشیدم و کلاه سبز تیره ام را روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم سوار پیکاپ قدیمی ام شدم و به سمت کالج راندم از روی نقشه نگاه میکردم و بعد از 20دقیقه جلوی کالج بهشت تاریک ایستاده بودم برای کالج بودن آن هم برای شهری که جمعیتش بزور به 2000نفر می رسید زیادی بزرگ و باشکوه بود حیاط بزرگی داشت ولی هیچ کس در حیاط نبود نیم ساعتی میشد که خورشید غروب کرده بود و مطمئنا حالا همه در کلاس هایشان بودند ساختمان کالج کاملا از سنگ بود حیاط بزرگی داشت که چندین نیمکت در گوشه و کنار ان دیده می شد و دور تا دور کالج با درخت های بلند حصار شده بود ساختمان اصلی شبیه یکی از برج های قدیمی ترسناک بود مرا یاد قلعه بری پامبری در انگلستان می انداخت گویادر دوران تودورها ساخته شده بود کمی بخاطر سکوت فضا ترسیده بودم اصلا شبیه کالج هایی که در تلویزیون دیده بودم نبود دانشجویانی که مدام کلاس ها را میپیچاندن و در حیاط مشغول لاس زدن با دوست دختر ها و دوست پسر هایشان میشدن به داخل سالن رفتم از بیرون قدیمی بنظر میرسیدولی وقتی واردشدم متوجه شدم طبق جدید ترین متد روز بازسازی شده ، از تو در تو بودن راهرو ها گیج شده بودم باید خودم را به مسئول کالج معرفی می کردم و برنامه کلاسی ام را میگرفتم همینطور که در راهرو ها میچرخیدم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم رویم را برگرداندم و از دیدن مرد میانسالی که روبرویم بود دستم را از ترس جلوی دهانم گذاشتم ان مرد ترسناک نبود برعکس شبیه هنرپیشه های میانسال هالیوودی بود چشم های مشکی و تیره ای داشت درون چشم هایش یک چیز ترسناک بود که باعث ترسم میشد