هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود کهموبایل کوروش زنگ زد .
از راننده تاکسی خواستم که نگه داره تا پیاده بشم ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم .
گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دکمهپاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد.
_ الو چرا جواب نمیدی.؟ قربونت بشم من الهی ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردی . ببخشید ظهر باهات تند حرف زدم . کپل خودمی ........ با من قهری ؟ چرا حرف نمیزنی؟ آشتی دیگه .. خوب؟
خیلی جدی گفتم : من کپلت نیستم ...شما/؟
کمی جا خورد و گفت : تو کی هستی؟ سینا کجاست ؟گوشیش دست تو چیکار میکنه؟
گفتم : من که معلوم هست کیم ولی تو کی هستی؟
گفت :« به تو چه ربطی داره ایکبیری که .من کیم . معلومه دیگه من زنشم .
گفتم : ااااااا.......اگه زنشی کپلت الان پیش من چیکار میکرد ؟ تو چه زنی هستی که نمیدونی شوهرت کجاست ؟ منم زنشم
گفت : میام چشاتو از کاسه در میارما سینا کجاست ؟ تو نمیتونی زنش باشی چون زنش چند روز پیش رفته سفر خودم راهیش کردم آمریکا .... نکنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزیزم .... پس بیشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل یک خرس خوابیده . باهم نهار خوردیم موبایلشم داده به من هر وقت کاری داشتم بهش زنگ بزنم یا اینکه اون بهم زنگ بزنه ....آخه میدونی دلش مثل یه گنجیشک کوچیکه زود زود دلش برام تنگ میشه .... دیگه هم مزاحمم نشو شاید پشت خط باشه نمی خوام معطل بشه..
می خواست چیزی بگه که گوشی رو قطع کردم.
و بلند بلند شروع کردم به خندیدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو این خانمو قانع کن.
گوشی موبایل مرتب زنگ می خورد . این کار برام هیجان داشت . توی یه پارک نشسته بودم و تماسهارو جواب میدادم.
اینبار کوروش بود
- الو ، واسه چی اون گوشی و برداشتی ، من بیشتر از جونم اون گوشی و دوست دارم کلی می ارزه . پولامو نمی خوام ولی اون گوشیو بر گردون.
گفتم : خوراک زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس میکنی سر راهت اتو سوار کنی ؟ حیف شد بیشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشی و که گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .
گفتم : آه ، خسته ام کردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت کنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود که اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا کجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ک غرب توی کوچه...........
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیکی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس که خونه منه
بعد با جیغ بلند و کلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو کی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور کنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع کردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ....
و گوشیو قطع کردم و سیم کارتو از گوشی در آوردم و به شکستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این کوروش ، کاش بیشتر ازش کف رفته بودم .
حوالی عصر شده بود و باز باید فکر یک جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یک آژانس مسکن برم و ببینم میتونم با این پولی که دارم یک سوئیت اجاره کنم یا نه
وارد آژانس که شدم اینقدر شلوغ بود که هیچکس متوجه ورودم نشد .
کمی خودمو جمع و جور کردم و به سمت قسمتی رفتم که مربوط به اجاره بود .
یک آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم کمکتون کنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یک سوئیت کو چیک هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یک معضل ... چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
کمی تعجب کرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : 200 تا 300 تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ که خیلی کمه دخترم یک سوئیت خیلی شیک و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی 700 تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشکر کردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فکر میکردم که الان 450000 تومان پول دارم اگر توی یک آرایشگاه هم کار کنم شاید بتونم ماهی 200 تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمکو از کجا بیارم .
در همین افکار غرق بودم که دیدم از پشت سرم کسی منو صدا میکنه
- خانم خانم
- برگشتم و دیدم یک پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست که حدودا 28 ساله هست .
گفت : سلام خانم ، من میتونم کمکتون کنم ، من توی همین بنگاهی کار میکنم که الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میکنید ولی من پول زیادی ندارما ...
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یک آپارتمان 6 طبقه بود که طبقه همکف و پارکینگ بصورت دو تا سوئیت کوچیک و جمع و جور وشیک بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم که خوشتون اومده راستش این آپارتمان کلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیکنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میکنم . از اینکه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید که اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میکردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی که شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا کنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر کنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم که باهم کنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میکشه تا پولتونو جور کنم .
خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینکه تونسته بودم یک جایی پیدا کنم که شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم ... راه می رفتم ومیگفتم ....باورم نمیشه اینجا خونه منه
از فردای اون روز شروع کردم بدنبال کار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرک میخواستن و مدرک من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از کلید خونه اش یکی به من یدکی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تک تک خاطراتی که باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشک در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم که سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم که برای اینکه مواد بهم برسه باید منت هر کس و ناکسی رو میکشیدم .
و به یاد این افتادم که آخرین بار که چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میکردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم که بعد از اینکه خواسته شومشو اجاره کرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی که تا چند ساعت قبلش داشت مثل یک زباله با من برخورد میکرد.
دلم گرفت و احساس کردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عکس شقایق روی میز افتاد بلند کردم و با تمام حرصم کوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه کردم .
یک چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع کردم و چندتا از لباسهای شقایق و که همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرک آرایشگری هم برداشتم . توی کمدها مقداری پول پیدا کردم که میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی کیفم گذاشتم .
و یک آژانس گرفتم و راهی خونه کوچیک خودم شدم.
با سعید کم کم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر کمکی به من دریغ نمیکرد .
توی یک آرایشگاه کار پیدا کرد م و مشغول کار شدم .
یه روز که حسابی خمار بودم بعد از کارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه که دیدم دم در خونه یک خانم نشسته .
نزدیکتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با کسی کار دارید
از چهره دختر معلوم بود که بشدت کتک خورده یک عینک آفتابیهم زده بود تا چشمان کبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید کار دارم ولی انگار خونه نیستن
کمی تعجب کردم و گفتم : باهاشون چیکار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا.... ببخشید بجا نیوردم شمارو ... آقا سعید رفتن سفر نمیدونم کی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من کجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میکنم .
تشکر کرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من که دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع کردم به کشیدن همش خدا خدا میکرد که این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.
بعد از اینکه کارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینکشو در آورده و اشک میریزه و زیر چشماش کبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سکوت کرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یک لیوان شربت براش اوردم
کمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سکوت سنگینی بین ما حکمفرما بود و این سکوتو هیچ جور نمیشد شکست . شب که شد منتظر بودم که خداحافظی کنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم کسی و ندارم اونم که نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من که دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم ... حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعکس زندگی من .
نشستم کنارش و گفتم : کی این بلارو سرت اورده ؟ کی اینطوری کتکت زده ؟
بغضش دوباره ترکید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری کتکت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت کنم
گفتم : نه بگو خیلی کنجکاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : 8 سال پیش توی دانشگاه عاشق یکی از همکلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینکه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن که من برای اولین بار در زندگیم با یک پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم کم کم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی که احساس میکردم با یک دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی کنجکاو شدم وتلفنهاشو کنترل کردم و ایمیلهاشو کنترل کردم و دیدم بله ..........
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود که ببینم یک رقیب پیدا کردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انکار کرد و گفت که عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
4 سال دوستی یک عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی که نمیتونستم فراموششون کنم کارم به قرص اعصاب کشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول کشید توی این دوسال هر کس یه چیزی میگفت . یکی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا کنی . یکی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج کن خاطرات اونو فراموش کن و................
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میکردم و ساعتها زول میزدم به عکسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم که چه بر من گذشته و خواستم ازش که باهم باشیم و منو ترک نکنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیکردم و برای اینکه طرف دختر دیگه ای نره تک تک نیازهاشو برآورد ه میکردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میکرد و میگفت تو تنها دختری هستی که من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود که در حد یک زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میکرد و گاهی هم که باهم حرفمون میشد منو به باد کتک میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت که از رضا جدا بشم . چون دیگه کاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نکنه دیگه باید یک عمر با سر افکندگی زندگی میکردم .
به رضا فشار آوردم ....از ش خواهش کردم که بیاد باهم ازدواج کنیم ..... ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یکی از دوستهای مشترکمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد که ما با هم ازدواج کنیم ولی من همیشه احساس میکردم که رضا دلش بحال من سوخته که اینکارو کرد .
همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یک هفته بیشتر طول نکشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیکردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشکوکش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول کردن .
راهی برگشتی نداشتم ..... پدرم که فوت کرد احساس کردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم که از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم که پی کارهای خودش بود .
اول سعی کردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر......
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی .... اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ..... من دلم برات سوخت که تورو گرفتم چون دیگه کسی با تو ازدواج نمیکرد با اون وضعی که داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر کاری که خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم کنی ؟
می گفت : دختری که قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم که با تو ازدواج کردم ... اصلا از کجا معلوم با کس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با کمر بند به جونم می افتاد
در صورتیکه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچکس دیگه ای فکر نکردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم که همسایه ها از زیر مشت و لگد منو کشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ..... میگه مهرتو ببخش .....برو هر جهنمی که می خوای بری...... حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه .....و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فکر کردم عجب دختر زجر کشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ....
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می کردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به کی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میکرد ....
تا صبح راه رفتم و سیگار کشیدم و فکر کردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم...
با این فکر به نزدیکهای صبح بود که به خواب رفتم
صبح با صدای بسیاروحشتناکی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فکر کردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناکی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و کاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شکسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م که شروع به جیغ زدن کردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی کشیدیمک بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . ........ ساناز رگ دستشو زده بود و خودکشی کرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیکر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا کرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم که چرا باید اینقدر ضعیف باشه که نتونه در برابر مشکلات طاقت بیاره و بخواد خودکشی کنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دکترها با عجله از یک اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم کرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یک همراه داشتم . کاش سعید تهران بود.
دکتر شیفت از اتاقی که ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع کرد به دادن یکسری سفارشات به یک پرستار خودمو به دکتر رسوندم و
گفتم : آقای دکتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دکتر نیم نگاهی به من کرد و گفت : اون خانم خودکشی کردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محکم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی کردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر کنید .
در حالیکه اشک از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دکتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دکتر کمی عینکشو جابجا کرد و گفت : به خدا تو کل کنید . امیدوارم خدا کمکش کنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یک نیمکت در گوشه راهرو نشستم و به فکر فرو رفتم و حرفهای دکتر رو در ذهنم مرور کردم ( بخدا توکل کن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش کرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن که به خودشون اجازه میدن که با یک دختر معصوم اینطور برخورد کننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیک ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه که با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی که عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود . اشتباهی که من هم مرتکب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .
فرم مربوط به رضایت عملو امضا کردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا کشنده بود . بعد از 2 ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دکتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دکتر سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی ............
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دکتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به کما فرو رفته نمیدنم کی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم..............هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر کنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یک احساس پاک دخترونه ، یک عشق بی ریا و عمیق بود که امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میکردم خیلی کار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید .....
با کوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشک پاسخ هر کدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم که چشمم به یک تکه کاغذ افتاد که ساناز کنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :
خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
کاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم کاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش ...
من در برزطخ زندگی میکردم و حالا خوشحالم که دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میکنم .
خواهش میکنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا که این نامه رو می خونی دستم از این دنیا کوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا کنید که خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم که دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه کنم و زخمهایی که هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل کنم
مارال من سالهاست که آرزو میکردم : کاش هیچوقت یک زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز
ادامه دارد...