وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل هفتم(فصل آخر)

- پیرمرده مرده.
- پیرمرده؟ منظورت عبدالله است؟
صابر با سر تایید کرد و گفت:
- الان دارم از اونجا میام. رفته بودم باهاش صحبت کنم ولی به جاش دخترش رو دیدم که عذاداره. می گفت دیروز عصر که پدرش رو برای خرید نان تنها گذاشته بوده، وقتی برمی گرده می بینه پدرش افتاده تو حوض و خفه شده.
- بازم یه مرگ مشکوک و بدون مدرک.
- بله من مطمئنم که اونا پیرمرد رو تو حوض خفه کردن.
صابر سکوت می کند. سردبیر از پشت میز بلند می شود. و در اتاق قدم می زند. سپس می گوید:
- پیرمرد درست بعد از چهار روز که تو دادگاه شهادت می ده به این طریق از سر راه برداشته می شه. بنابراین نتیجه می گیریم که عضدی قصد داره تمام شواهد را از بین ببره. صابر تو باید مراقب خودت باشی. به خصوص به اون خانم سفارش کن که کاملا از خودش مواظب باشه.
- بله این به ذهن من هم خطور کرد که ممکنه بخوان ما رو از سر راه بردارن.
- پس بیشتر احتیاط کن.
صابر آه می کشد و با تاثر می گوید:
- پیرمرد بیچاره ، قرار بود هفته بعد تو دومین جلسه دادگاه به عنوان شاهد حاضر بشه.
- تا اینجام باز برگ برنده دست عضدیه. در هر صورت ما نباید جانب احتیاط را از دست بدیم. عضدی هرگز دشمنان خودش را فراموش نمی کنه.
- من خودمو مسول مرگ پیرمرد می دونم و از این بابت ناراحتم.
صابر با گفتن این جمله برمی خیزد و ناراحت و عصبی از دفتر سردبیر خارج می شود. ظهر یکی از روزها صابر و ریحانه در کاخ دادگستری شخص قاضی که سردبیر معرفی کرده ملاقات کرده و پس از اتمام مذاکرات هر دو از ساختمان دادگستری خارج می شوند. ریحانه در حین حرکت می گوید:
- قاضی ادم خوبی به نظر میاد.
- بله همین طوره. فعلا که پرونده جهت تحقیقات به اداره آگاهی ارجاع شده، باید منتظر بمونیم و ببینیم چی پیش میاد.
- من زیاد خوشبین نیستم. فقط امیدوارم عضدی تو آگاهی آشنایی نداشته باشه. وگرنه هر چی ما رشته کردیم پنبه می شه.
- اگه می تونستیم به محل مرگ جسد دست پیدا کنیم شاید کورسو امیدی بود.
- من هرگز موفق نشدم تو عالم رویا اون مکان رو شناسایی کنم. می خوام موضوعی رو بهتون بگم. از زمانی که وارد موضوع عضدی شدم دیگه هیچ کابوسی به سراغم نمیاد. البته یه مورد ه اونم خیلی گنگ و مبهمه.
- چطور ؟ در رابطه با عضدی؟
- نه تصور نمی کنم در این رابطه باشه. من سه بار در موقعیت های مختلف شبح زنی رو دیدم که در سانحه اتومبیل تصادف می کنه و کشته می شه و در هر سه مورد چهره زن نامشخص و غیرقابل رویت بود.
- عجیبه زنی بدون چهره.
- من به جز یه اتومبیل و یه زن بدون چهره هیچ چیز دیگه ای ندیدم. حتی مدل اتومبیل و سرنشین اونم نتونستم تشخیص بدم.
- بهتره زیاد به این موضوعات توجه نکنید؟ راستی دانشگاه چطور پیش می ره؟
- بد نیست. سخت مشغول درس خوندن هستم. تو خونه هم کسی کاری به کارم نداره. نادر فکر می کنه من موضوع خوابها رو به کل فراموش کردم و هیچ حرفی در این مورد مطرح نمی شه.
- این به نفع ماست. من مطمئنم اگه نادر تو جریان کارها قرار بگیره ، علناً مخالفت می کنه. اون از جار و جنجال متنفره. خوشبختانه ما تا به حال طوری رفتار نکردیم که باعث ایجاد سوظن بشه.
- من اوایل کمی نگران بودم و فکر می کردم تو روزنامه ها درج بشه و سر و صدا راه می افته.
- تموم سعی ما اینه که تا حصول نتیجه قطعی موضوع را مسکوت بذاریم. تازه اون موقع هم سعی می کنیم از شما حرفی زده نشه چون ممکنه تولید اشکال کنه. من می خواستم ازتون تمنا کنم که بیشتر از گذشته مواظب خودتون باشید.
ریحانه تبسم می کند و می گوید:
- از لطف شما ممنونم. من معمولی جز برای رفتن به دانشکده به ندرت از منزل خارج می شوم. بنابراین جای نگرانی نیست.
صابر و ریحانه به نقطه ای می رسند و هر دو توقف می کنند. ریحانه نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:
- شما برمی گردید به دفتر روزنامه؟
- بله، اما اگه مایل باشید حاضرم شما رو تا دانشکده همراهی کنم.
- تشکر می کنم راضی به زحمت شما نیستم. مسیر شما نزدیکه پس دیگه مزاحمتون نمی شم و زاتون خداحافظی می کنم. سلام منو به اقای سردبیر برسونید.
- متشکرم. حتما
- خدانگهدار
- خداحافظ و به امید دیدار
ریحانه پس از خداحافظی از صابر، از عرض خیابان می گذرد تا به ان سو رفته و سوار تاکسی شود. هنوز نیمی از مسیر را طی نکرده که اتومبیلی با سرعت سرسام آور از دور به او نزدیک شده و قبل از اینکه ریحانه به خود بیاید و راه فرار جوید با شدت با او تصادم کرده، وی را زیر گرفته و با همان سرعت از انجا می گریزد. صابر با شنیدن صدای تصادف به ان سمت می دود. با چشمان خود ان صحنه رقت اور را می بیند. حتی قبل از برخورد اتومبیل فریاد می کشد تا به ریحانه هشدار دهد اما دیگر خیلی دیر شده بود. صابر وقتی وسط خیابان می پرد که اتومبیل دور شده بود....
او به یاد گفته چند لحظه پیش ریحانه می افتد. دوباره خوابی که او در طی چند روز اخیر می دید. شبح زنی بدون چهره که در سانحه اتومبیل جان می بازد...صابر متوجه می شود که اتومبیل مزبور – همان اتومبیلی که ریحانه را زیر گرفت- پلاک ندارد تا او شماره اش را یادداشت کند.
یک اتومبیل سفید رنگ خارجی بدون شماره با یک سرنشین! جمعیت به دور جسد غرق در خون ریحانه حلقه می زنند. صابر کنار جسد خم شده و در حالی که غم و اندوه همراه با اشک از چهره اش می بارد به ریحانه چشم می دوزد و با مشت به پیشانی خود می زند.
ساعتی بعد پیکر نیمه جان و غرق در خون ریحانه را در راهروی بیمارستان روی تخت چرخدار نهاده اند و دوپرستار مرد او را حمل می کنند. صابر هم در کنار انها در حال دویدن است. ریحانه را بی درنگ به اتاق عمل می برند و صابر پشت در اتاق منتظر می ایستد. نیم ساعت بعد دکتر از اتاق عمل بیرون می اید. صابر نزد او می شتابد و می پرسد:
- آقای دکتر حالش چطوره؟
دکتر چشم بر زمین می دوزد و با چهره ای متاثر می گوید:
- متاسفم. خیلی دیر شده بود کاری از دست ما برنمیاد.
در همین موقع در اتاق عمل باز شد و تخت روان حامل جنازه ریحانه از ان خارج می گردد. روی صورت ریحانه را با ملافه پوشانده اند. دکتر به ارامی دور می شود. صابر با دستانی لرزان ملافه را کنار می زند و به محض این که چشمش به ریحانه می افتد فریادی می کشد و به سمت دیوار می رود. و با مشت به دیوار می کوبد. پرستارها ریحانه را دور می سازند و تنها صدای هق هق صابر شنیده می شود.
هنوز شب نشده است که نادر و فرح با چهره ای غمگین و ماتم زده و دیدگانی اشکبار وارد محوطه بیمارستان می شوند. از در اصلی ساختمان گذشته و به طرف اطلاعات می روند. نادر از پشت باجه چند کلامی با مسئول اطلاعات گفت و گو می کند سپس همراه فرح سوار اسانسور شده به طبقه فوقانی می روند...
دو روز بعد از مراسم تدفین، مجلس ختمی در مسجد محل سکونت نادر برگزار می شود که صابر و سردبیر و سایر همکاران مطبوعاتی در ان شرکت و حضور دارند. پدر ریحانه در کنجی نشسته و با صدای بلند گریه می کند. از قسمت زنانه صدای گریه و شیون به طرز رقت باری شنیده می شود. صابر که سر در گریبان دارد از جای برمی خیزد و بدون اینکه کلامی با کسی گفت و گو کند از مسجد بیرون می رود. نادر همراه چند تن از نزدیکان کنار در مسجد ایستاده اند. صابر بی توجه به نادر که پشت به او ایستاده رد می شود و قدم زنان در وای سرد و بارانی پاییز کوچه ها و خیابان ها را طی می کند.
یک ماه از مرگ جانگداز ریحانه می گذرد. در یک شب سرد زمستانی، صابر خسته و ناراحت در حالی که ریش انبوهی چهره اش را پوشانده و یقه پالتوش را بالا اورده به طرف خانه اش حرکت می کند. به دلیل حکومت نظامی، اکثر مردم در ان ساعت از شب به سوی خانه های خود در حرکتند. صابر مقابل خانه اش می رسد و زنک در را به صدا درمی اورد. دو مرد قوی هیکل و درشت اندام که چهره شان را در کلاه و شال گردن پوشانیده اند، گفت و وگو کنان از انتهای کوچه به طرف او در حرکتند.
صابر توجه ای به کسی ندارد. و در افکار تیره و دردناک خود غوطه ور است. مردها لحظه به لحظه به او نزدیکتر می شوند. درست لحظه ای که مقابل صابر میرسند بی سر و صدا به وی حمله برده و با کارد چند ضربه بر بدن او وارد اورده و به سرعت می گریزند. در همین هنگام مادر صابر در را می گشاید و با بدن غرق در خون صابر مواجه می شود. فریاد گوش خراشی می کشد و وحشت زده به داخل منزل می رود تا سایرین را اگاه یازد.
چند روز بعد سردبیر در راهروی بیمارستان قدم می زند و دسته گلی به دست دارد. هنگامی که خانواده صابر از ملاقات او بازمی گردند سردبیر به داخل اتاق می رود. ابر با بدنی پانسمان شده روی تخت دراز کشیده است. چهره اش تکیده و رنگ پریده به نظر می رسد. سردبیر گلها را روی میز می گذارد و می گوید:
- سلام. حال اقای ماجراجوی ما چطوره؟
ابر لبخندی می زند و جواب می دهد:
- متشکرم. می بینی که
- زیادم بد نیستی. لپات گل انداخته.
- جناب عزراییل کارش رو نصفه تموم گذاشت و رفت پی کارش.
- تازه تو این چند روز فهمیدم که چقدر برامون عزیز بودی و ما نمی دونستیم.
- و اگه می مردم بیشتر عزیز می شدم.
- اره دوست عزیز مگه نمی دونی ما ایرانی ها مرده پرستیم.
- بر و بچه ها چطورن؟
- همه خوبن و سلام می رسونن. قرار شده فردا همگی ئسته جمعی بیان عیادتت. اما من تقلب کردم و زودتر خودمو رسوندم. تعریف کن ببینم چطور از عزراییل جون سالم به در بردی؟ شنیدم حسابی لت و پارت کردن!
- خون من که از خون ریحانه رنگین تر نیست.
- وقتی حالت بهتر شد برگشتی سرکار، تصمیم دارم مدتی بهت مرخصی بدم تا بری و اب و هوایی تازه کنی.
صابر اشک چشمانش را با پشت دست پاک کرد و میگوید:
- متشکرم ولی من کارای مهمتری دارم.
سردبیر چند لحظه مکث می کند ان گاه با مهربانی می گوید:
- می خوام دوستانه نصیحتی بهت بکنم. بهتره دور این جریان رو قلم بگیری، متوجه هستی چی می می خوام بگم؟
- از نصیحتت ممنونم ولی من نشده کاری را نیمه رها کنم.
- چرا درک نمی کنی؟ اونا می خواستن تو رو بکشن. بازم می تونن این کار رو بکنن، این قضیه شوخی بردار نیست. کمی بیشتر فکر کن.
- اونا ریحانه رو کشتن. اون دختر هیچ گناهی مرتکب نشده بود. پاک معصوم بود یه خانم تمام عیار بود.
- خواهر منم پاک و معصوم بود. ولی اونا دیگه نیستن در حالی که ما باید زندگی کنیم.
سردبیر نگاهی به ساعتش می اندازد و برمی خیزد
- خب من باید برم. می خوام یه سر برم خونه نادر.
- سلام منو هم برسون.
- باشه تو فقط سعی کن خوب بشی. باشه؟
صابر فقط لبخند می زند اما هنوز اشک بر چشم دارد. سردبیر می افزاید:
- خب خداحافظ. این دفعه که اومدم برات چند سری کتاب می یارم که حولت سر نره. شاید مطالعه افکارت رو عوض کنه.
- ممنونم. خداحافظ
سردبیر از در اتاق خارج می شود. صابر به فکر فرو می رود. به یاد ریحانه می افتد. حادثه تصادف در مقابل دیدگانش ظاهر می شود. اشک در چشمان صابر جمع می شود و فرو می ریزد. به گوشه ملافه چنگ می زند و با دست ان را می فشارد.
روز بیست و هشت بهمن ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. شش روز از پیروزی انقلاب اسلامی گذاشته است. صابر در دفتر روزنامه کنار بخاری نشسته و به ریحانه می اندیشد. در همین هنگام سردبیر وارد دفتر می شود و به او نزدیک می شود.
- صابر یه خبر عجیب و باور نکردنی
صابر با دیدگان نمناکش او را می نگرد. کاملا خونسرد و بی تفاوت است
- چی شده؟
- الان بهم خبر دادن دیشب کمیته ریخته عضدی و راننده اش رو در حال فرار دستگیر کرده.
صابر با شنیدن این سخن از جا می پرد و با هیجان می گوید:
- چی؟ عضدی؟ خب بعد چی شد؟
- برو بچه های کمیته فکر کردن که شاید شخص فراری یکی از اعضای ساواک منحله باشه که به ایست اونا توجه نکرده و قصد فرار داشته به همین خاطر اونا رو به کمیته بردن. بعد از بازجویی و تحقیقات وقتی می فهمن که عضدی نماینده مجلس بوده تصمیم می گیرن ازادش کنند اما ماجرای حیرت انگیز اینجاست که راننده عضدی تو اتاق بازجویی با برادران کمیته درگیر میشه و کارد به زد و خورد می کشه. راننده که از پنجره قصد فرار داشته از ناحیه سینه تیر می خوره و مجروح می شه.
- عجب، پس کمالی مرده؟
- خوشبختانه نه، اون فکر می کرده در حاله مرگه، زبان به اعتراف باز کرده و به مامورانی که داشتن اونو به بیمارستان منتقل می کردن همه چیز رو اعتراف کرده.
- اعتراف کرده؟
- بله. ما بالاخره موفق شدیم. کار عضدی تمومه.
هر دو تبسم می کنند و سردبیر ادامه میدهد:
- می خوام بفرستمت دنبال یه ماموریتو باید بری از برو بچه های کمیته اطلاعات جمع کنی. چند نفری رو اونجا می شناسم. پسر برادر من هم اونجاست. شفارشت رو کردم که باهات همکاری کنن. حالا وقتشه که حقایق رو بشه. دوران عضدی دیگه به سر اومده. اون کفتار خون اشام باید انتقام خواهر بیچاره موم پس بده و همین طور ریحانه و افشار و دیگران.
- حتی اگه عضدی رو اعدام بکنن زخمی که بر دلم نشسته بهبود پیدا نمی کنه.
- منم به اندازه تو از اون مسئله ناراحتم. بهت قول می دم این راز بین خودمون محفوظ بمونه. راستی رابطه ات با نادر هنوز شکرآبه.
- نادر منو مسول مرگ خواهرش می دونه. البته حق هم داره اگه من با اون سماجت احمقانه پیگیرقضیه نمی شدم الان اون خانم زنده بود. چیکار میشه کرد؟ با سرنوشت که نمی شه جنگید..
- بله درسته، در مورد نادر هم نگران نباش. سعی می کنم وسیله اشتی شما دو نفر را فراهم کنم. در چنین موقعیتی کدورت معنا نداره. ما وارد دوره عظیم تاریخ شدیم، ملت ما همه با هم یکپارچه شدن تا کمر ظلم را بشکنن.اونوقت دو تا ادم عاقل و بالغ به خاطر اتفاق نباید با هم خصومت کنن.
- بی فایده است. خودم چند بار سعی کردم به نادر نزدیک بشم و ازش عذرخواهی کنم اما اون حاضر نیست به حرفام گوش بده. بهتره بیشتر از این به جراحتش نمک نپاشیم. این جوری به نفع هر دوی ماست.
- باشه هر جور خودت صلاح می دونی. پس پاشو راه بیفت. دلم می خواد با دست پر برگردی.
- چشم الساعه.
صابر وسایل کارش را برمی دارد و بی درنگ از موسسه خارج می شود. سردبیر کنار پنجره می رود و از انجا خیابان را می نگرد. در خیابان چند جوان مسلح نظم و انتظامات را در دست گرفته اند. تلفن زنگ می زند و سردبیر به طرف تلفن می رود و گوشی را برمی دارد.....
چند روزی گذشته است. تقویم روی میز صابر تاریخ شش اسفند ماه همان سال را نشان می دهد. صابر صفحه روزنامه ای را در دست دارد که با تیتر درشت خبر مربوط به اعدام عضدی و کمالی درج شده است. او با لبانی متبسم روزنامه را برمی دارد، ان را لوله کرده زیر بغل می گذارد و از دفتر روزنامه خارج می شود در حالی که سایر همکاران او سخت مشغول فعالیت و تهیه خبر هستند.
عصر همان روز دسته کلی خریده و وارد گورستان می شود. وقتی به نزدیک مزار ریحانه می رسد مشاهده می کند که خانواده ریحانه – پدر ، مادر، نادر و فرح – همگی بر سر مزارش ایستاده اند. صابر خود را پشت درخت تنومندی و بی شاخ و برگی پنهان می کند و انتظار می کشد. وقتی به خانواده ریحانه دور می شوند او به گور ریحانه زندیک می شود. دسته گل را روی قبر می گذارد. فاتحه ای می خواند و زیر لب می گوید:
- تو باید عروس خونم می شدی نه مهمون خاک
سپس برمی خیزد، ریحانه را به میزبان جدید سپرده و وی را بدرود می گوید. با گام های ارام و چهره ای که حاکی از غم درون اوست از اونجا دور می شود.
پایان

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل ششم

- سلام داداش

نادر به سردی سلامش را پاسخ می دهد. ریحانه بادقت نگاهش می کند و متعجبانه می پرسد:

- چیزی شده؟

- مگه قراره چیزی بشه؟

- ناراحت به نظر می رسی!

- نادر با صدای بلند و اعتراض گونه می گوید:

- فقط یه سوال. اما قول بده بهم صادقانه جواب بدی

- خب بپرس

- می خوام بدونم چه صحبت هایی بین تو و صابر رد و بدل شده. فقط همین.

ریحانه حیرت زده جواب می دهد

- صابر ؟ خب من...

- ازت خواهش کردم با من رو راست باشی.

- کی گفته من با صابر صحبت کردم؟

- یعنی انکار می کنی؟ من خودم از پشت پنجره دفترم شاهد قضیه بودم و دیدم که تو و اون با هم صحبت کردید. بعدشم دوتایی گذاشتین و رفتین. حالا کجا؟ خدا می دونه.

- چرا از خود صابر نمی پرسی؟

- متاسفانه موفق نشدم ببینمش. ولی تصمیم دارم باهاش صحبت کنم.

- معذرت می خوام نادر ولی.... ولی این یه موضوع شخصیه.

نادر که عصبانی شده بود با صدای بلند می گوید:

- با من اینطری حرف نزن تو خواهر منی، و در حال حاضر تو خونه من زندگی می کنی. مسئولیت تو به عهده منه می فهمی؟ من باید کاملا در جریان رفت و آمدهات باشم.

- مطمئن باش رفت و امدهای من حیثیت تو رو خدشه دار نمی کنه. من ماموریتی رو به صابر محول کردم که در اصل وظیفه تو بود که انجام بدی نه اون.

نادر مشتی به پیشانی خود کوبید و وحشت زده می گوید:

- وای خدایا...از همینش می ترسیدم.

اندکی در اتاق قدم می زند و یکباره به طرف او می رود.

- تو موضوع رو بهش گفتی؟

ریحانه با سکوت خود روی گفته برادر صحه می گذارد. نادر با ناراحتی مشتهایش را به دیوار می کوبد و می گوید:

- وای وای، از دست تو و خودسری هات، تو چه جور ادمی هستی!

- این خواست و اراده خداوند بود که من در این مسیر قرار بگیرم.

- خواهش می کنم مزخرف نگو، من اصلا تحمل شنیدن این چرندیات را ندارم.

ریحانه ه کنترل اعصاب خود را از دست داده فریاد می زند:

- این تقصیر من نیست که موضوع از فهم و درک تو خارجه.

- تو نه تنها خودت رو بلکه همه ماها رو بیچاره می کنی.

- مجبور نیستی وجود منو تحمل کنی. چرا بیرونم نمی کنی برم گورمو گم کنم؟ فکر می کنی هنوز یه دختر بچه هفت ساله هستم که بهم امر و نهی می کنی؟

- تو می خوای چه چیزی رو ثابت کنی؟ چیزی رو که وجود نداره؟

- قضاوت رو به عهده زمان بذار، مرور زمان همه چیز رو ثابت می کنه.

- تو دیوونه ای دختر، دیوانه. حالا دیگر شک ندارم که عقلت رو از دست دادی.

- خواهش می کنم نادر، بیا به جای جر و بحث کردن دست به دست هم بدیم و این مشکل رو از سر راه برداریم.

- که چی بشه؟

- که گناهکار به جزای اعمالش برسه.

نادر با صدای بلند می خندد و می گوید:

- نگفتم دیوونه شدی؟ کدام گناهکار؟ کدوم مجازات؟ مگه تو کی هستی؟ مامور جنبش جهانی صلح؟ می خوای اصلاح طلب باشی؟ می خوای مصلح جامعه باشی؟ با کدوم دلیل و برهان، خانم وکیل مدافع حقوق بشر؟ با کدوم مدرک؟

- صابر رو واسه این در نظر گرفتم که دنبال دلیل و مدرک باشه.

- ایا درست بود پای یه غریبه رو وارد زندگی داخلی ما بکنی؟

- این قضیه جنبه شخصی نداره، بلکه به قوانین جامعه مربوط میشه.

- تو با این نبوغت بهتر بود به جای پزشکی می رفتی حقوق می خوندی. آخه دختره ساده لوح حرفای چل من غاز تو به هیچ وجه منطقی و محکمه پسند نیست. به صرف دیدن یه خواب نمی شه مردم رو متهم به قتل کرد. دست از این مسخره بازیا بردار و بیشتر از این دردسر درست نکن. تا اینجاشم کلی ضرر و زیان متحمل شدی. خودت دیدی که چطور نتایج شوم این افکار پوسیده دامنت رو گرفت. از شهر و دیار آواره شدی که هیچ، پدر و مادر بیچارمونو دچار دردسر کردی.

- بهت که گفتم، اگه نمی تونی وجود من رو تحمل کنی می تونی رک و پوست کنده از خونه ات بیرونم کنی.

- اگه خواهرم نبودی حتما این کار رو می کردم ولی حالا وضع فرق می کنه.

- من وقتی کاری رو شروع کنم تا اخر ادامه اش می دم.

- تو نمی فهمی چیکار داری می کنی، اگه نتونی این قضیه رو ثابت کنی اونا بر علیه تو اعاده حیثیت می کنن. تهمت و افترا پیگرد قانونی داره. پای مطبوعات و جراید به زندگی ما کشیده می شه و هزار درد بی درمون دیگه.

نادر در اینجا صدایش را بلندتر کرده و می گوید:

- من بهت اجازه نمی دم هر غلطی که دلت خواست بکنی. از این لحظه به بعد هم حق نداری بدون همراهی من پاتو از خونه بیرون بذاری. دیگه نمی خوام ببینم با صابر یا هر کس دیگه ای تماس داشته باشی، فهمیدی؟

ریحانه پشتش را به او می کند و در پاسخش کلامی نمی گوید. نادر هم با خشم از اتاق بیرون رفته و در را محکم به هم می کوبد. فرح با دیدن او یک استکان چای برایش می ریزد. نادر می نشیند و با خشم چایش را سر می کشد. فرح که زیر چشمی او را تحت نظر دارد با لحنی ملایم و مهربان می گوید:

- انتظار داشتم بیشتر از اینا به خودت مسلط باشی. تو بهم قول دادی که عصبانی نشی ولی قولت رو فراموش کردی.

- چرا درک نمی کنی که من چه حالی دارم.

- من تو رو درک می کنم اما تو چرا ریحانه رو درک نمی کنی؟

- تو داری از چیزی جانب داری می کنی که می دونی درست نیست.

- من از کسی یا از چیزی جانب داری نمی کنم فقط می خوام ازت خواهش کنم که زیاد سخت نگیری. باشه؟

- چطور می تونم خونسرد و بی تفاوت باشم در حالی که می بینم این دختر ناآگاهانه و از روی جهالت تیشه به ریشه خودش و ما می زنه. شامه تو بوی آزاردهنده دردسر و احساس نمی کنه؟ ریحانه خواهرم، حتی اگه یه غریبه هم بود باز وظیفه وجدانی من حکم می کرد نذارم خودش رو دچار مشکل کنه. اصلا خودت بگو. من باید چیکار کنم، هان بگو دیگه.

- والله من عقلم به جایی قد نمی ده. دلم نمی خواد ریحانه تو خونه ما کمبودی احساس کنه. اون مهمون ماست حداقل اینو در نظر بگیر و کمی انعطاف و نرمش نشون بده.

- مهمونه، قدمش رو تخم چشام، نامردم اگه ذره ای برای رفاه و اسایشش کوتاهی کنم ولی این مسائل رو نمی تونم نادیده بگیرم. ازت می خوام بری باهاش صحبت کنی. بهش بگو عواطف بشر دوستانه اش رو واسه خودش نگه داره چون من یکی حوصله دردسر ندارم.

- باشه باهاش صحبت می کنم. بهتره تو خودت رو ناراحت نکنی. ما زنا زبون همدیگر رو بهتر می فهمیم. تو دیگه کوتاه بیا.

نادر سر تکان می دهد و به رغم ناراحتی شدید سعی دارد بر خود مسلط شود. در همان لحظه ریحانه هم در اتاقش نشسته و به اینده می اندیشد. دستهایش را زیر چانه اش نهاده و طرحی که از صورت قاتل کشیده می نگرد و فکرش به دنبال این موضوع است که سرانجام کارش چه خواهد شد.

بح یکی از روزها، صابر در کنار سایر همکاران سرگرم کار خود است که تلفن زنگ می زند. یکی از همکاران گوشی را برداشته و پس از گفت و گوی مختصر رو به صابر کرده و می گوید:

- صابر بیا تلفن.

صابر برخاسته و گوشی را برمی دارد..

- بله؟...سلام تویی؟..... خب چیکار کردی؟....صبر کن تا یادداشت کنم.

خودکاری از روی میز برداشته و چیزهایی یادداشت می کند.

- که این طور!.... اره متوجه شدم. قربون تو. خداحافظ.

صابر گوشی را می گذارد برقی از مسرت در چشمانش می درخشد. کاغذ را به دست گرفته و شتابان به طرف اتاق سردبیر می رود. سردبیر پشت میز خود نشسته و مشغول کار است.

- خسته نباشید.

- صابر تویی، چه به موقع اومدی.

صابر به وی نزدیک شد. سردبیر ورقه ای به دستش می دهد و می گوید:

- این مقاله رو فورا ادیت کن و بفرست حروف چینی.

- باشه منم یه خبر جالب براتون دارم.

- چی هست؟

- فکر می کنم مدرکی به دست اوردم که می تونه عضدی رو بی اعتبار کنه.

- عضدی؟ منظورت مسعود عضدیه؟

- کاملا همین طوره.

سردبیر کاملا هیجان زده می شود و می پرسد:

- متوجه منظورت نشدم. چی می خوای بگی؟

- من تصور می کنم بتونم اونو به قتل متهم کنم.

- قتل؟!

صابر روی صندلی کنار سردبیر می نشیند. سردبیر حیرت زده چشم به دهان او می دوزد. صابر ادامه میدهد:

- جریانش کمی مفصله، ولی من مجبورم براتون توضیح بدم. مردی به نام افشار که از رفقای قدیمی عضدی بود بر اثر موضوعات و مسایلی که پشت پرده وجود داشت با عضدی دچار اختلاف می شه، این موضوع باید خاطرتون باشه درسته؟

- بله یه چیزایی یادم هست، خودمونم یه مقاله در مورد این دو نفر داشتیم. خب ادامه بده.

- حدود هشت سال پیش افشار ناگهان مفقود الاثر می شه، پس از مدتی خانواده اش عضدی رو متهم می کنن که افشار رو سر به نیست کرده، کار حتی به مقامات قضایی هم کشیده می شه اما چون عدله محکمی بر علیه عضدی وجود نداشت اون تبرئه می شه.

- خب تا اینجاش رو که خودمم می دونستم.

- حالا از اینجا به بعدش رو گوش کنید. از هشت سال پیش تا این تاریخ هیچ کس از افشار کمترین نشانه ای به دست نیاورده. من سه روی پیش خانمی رو ملاقات کردم، این خانم یک وضعیت کاملا استثنایی داره، یعنی کسی که حوادث گذشته و اینده بهش الهام میشه. نمی خوام لفظ پیشگو رو به کار ببرم، همون الهام اسمش رو بذاریم بهتره. این خانم در رویاهاش عضدی رو می بینه که به اتفاق راننده اش مردی رو در بیابون به قتل می رسونن و همونجا هم دفنش می کنن. جالبتر از همه این که این خانم سه روز پیش، یعنی چند ساعتی قبل از ملاقات با من، با عضدی و راننده اش بصورت اتفاقی برخورد می کند در حالی که در تمام عمرش نه اونو دیده و نه از اسم و رسمش اگاه بود. فقط به دلیل حافظه قوی خودش حدس می زنه که این شخص همون قاتلیه که تو خواب دیده. اون فقط می تونه شماره اتومبیلش رو یادداشت کنه.

- این خانم حدس می زنه یا اطمینان داره؟

- خودش صریحا و قاطعانه می گه که اطمینان داره اینا همون افرادی هستن که اون تو الهاماتش دیده.

- موضوع جالب و در عین حال باور نکردنیه. خب ادامه بده.

- این خانم یکی از اشنایان منه و من مایل نیستم به هیچ وجه پاش به این ماجرا کشیده بشه یا اسمی ازش برده بشه از من می خواد که قاتل رو از روی شماره ماشینش شناسایی کنم. من با کمک افرادی که در خارج از موسسه می شناسم و از رفقای قابل اعتمادم هستن تونستم به این اطلاعات دسترسی پیدا کنم. شماره اتومبیل از چهارسال پیش به این طرف فقط در اختیار اونه. وقتی که فهمیدم اون صاحب اتومبیله یه دفعه ذهنم به مساله افشار متمرکز شد و احساس کردم رابطه بین عضدی و مفقودالاثر شدن افشار و کابوس این خانم وجود داره.

- تو گفتی این خانم رو خوب می شناسی. درسته؟

- متاسفانه من به درستی این خانم رو نمی شناسم.

- مگه تو نگفتی که از اشنایان شماست؟

- آشنا نه به اون صورت. اون خواهر یکی از رفقاست. اما من در صحت گفته هاش تردید ندارم. اول این که خانم چند هفته است که از روستا به تهران امده، و دوم این که هیچ اشنایی و سابقه دوستی و معاشرت با عضدی رو نداره و شاید اصلا اطلاع نداشته که صاحب اتومبیل عضدی نامی باشه. و سوم این که سنش این قدر نیست که ماجرای هشت سال پیش رو به خاطر داشته باشه.

- درسته ولی ما باید احتمالات رو در نظر بگیریم. فرض اول این که ممکنه این خانم با خانواده افشار در ارتباط باشه اما از تو کتمان کرده باشه. چه بسا از بستگان دور انها باشه. فرض دوم، ممکنه به روزنامه و مقاله های هشت سال پیش دسترسی پیدا کرده باشه. تو باید از این جهات کاملا مطمئن باشی.

- به جرات می تونم قسم بخورم که هیچ کدوم از فرضیه های شما در مورد این خانم صادق نیست.

سردبیر به فکر فرو می رود و پس از لختی می گوید:

- موضوع خیلی پیچیده تر از اونیه که فکر می کردم. گیریم که همه گفته های تو و اون خانم حقیقت داشته باشه، چه طوری می تونیم اتهام خودمون رو ثابت کنیم؟ تو می دونی که من کینه و عداوت دیرینه ای با عضدی دارم و بیشتر از هر کسی مایلم اونو رسوا کنم ولی بدون دلیل و مدرک کافی امکان پذیر نیست.

- شاید من بتونم دلیل و مدرک به دست بیارم.

- کار خطرناکیه، می دونی اگه موفق نشی، چه بلایی سرت میاد؟ عضدی مرد بانفوذ و پر قدرتیه. این کار مثل بازی کردن با دینامیته.

- سعی می کنم راه حلش و پیدا کنم. مگه شما همین رو نمی خواین؟

- این وسط چی گیر تو میاد؟

- فرض کنین من برای ارضا روح ماجراجوی خودم وارد این معرکه بشم.

- هیچ ادم عاقلی بی گدار به اب نمی زنه.

- سعی می کنم بی گدار به اب نزنم اما حاضرم ریسک کنم.

- سعی کن تا دلیل و مدرک کافی به دست نیاوردی قضیه جایی درز پیدا نکنه.

صابر بلند می شود و می گوید:

- پس من میرم و روی این قضیه کار کنم. ترتیب اینو هم میدم.

اشاره به کاغذی که سردبیر جهت ادیت و حروف چینی به او داده بود می ند و از اتاق خارج می شود و سردبیر خودکارش را لای دندان فشرده و به فکر فرو می رود.

عصر یکی از روزها ریحانه و صابر پشت میز کافه رستوران نشسته اند و بستنی می خورند. ریحانه پس از شنیدن توضیحات صابر می پرسد:

- عضدی چه انگیزه ای برای این قتل داشته؟

- عضدی هر چی که داشته و داره از افشاره. عضدی و پدرش نسل اندر نسل روستا زاده بودن اما افشار از تجار معروف تهرون بود. پدر عضدی در منزل پدر افشار باغبون بوده. عضدی با همت و پشتکار به تحصیلاتش ادامه میده و به تهرون میاد تا کاری واسه خودش دست و پا کنه. افشار دست دوستی عضدی رو رد نمی کنه و کم کم معاشرت دائمی اونا باعث ایجاد صمیمت می شه. عضدی داتا ادم جاه طلبی بوده و دلش......

می خواسته سری تو سرا دربیاره. دفتر وکالتی تو تهران باز می کنه و چون رشته اش حقوق بوده رسما به دعاوی می پردازه. افشار از لحاظ مادی تنها تکیه گاهش به حساب می اومده و همین افشار بود که سرمایه هنگفتی در اختیار عضدی قرار می ده تا در انتخابات مجلس شورا به عنوان نماینده کاندید بشه.

ریحانه که با دقت به سخنان او گوش می داد می پرسد:

- برای چی عضدی باید مورد توجه افشار قرار بگیره؟ دوستی ارباب و رعیت زاده کمی سوال برانگیزه.

- افشار خواهری داشته که از هر دو تا افلیج بوده و خیلی هم زشت بوده. با وجود ثروت هنگفت پدر، کسی حاضر نمی شده باهاش ازدواج کنه. این دختر که یگانه خواهر افشار به حساب می اومده سالها دل در گرو عضدی داده بود و عضدی که ادم قدرت طلب و پول پرستی بوده برای رسیدن به مقاصدش به افشار وعده می ده که خواهرش رو به همسری خودش دربیاره. البته زمانی که در تهرا دفتر وکالت باز می کنه به وعده اش وفا می کنه و با خواهر افشار ازدواج می کنه.

صابر مکثی کرده و پس از نوشیدن جرعه ای آب ادامه می دهد:

- افشار به خاطر خواهرش از هیچ کمک مالی مضایقه نمی کند. اما هرگز هم جانب احتیاط رو از دست نمی ده و هر زمانی که به عضدی وامی پرداخت می کنه ازش سفته و چک و اوراق امضا شده می گیره که بعدها بتونه طلبشو وصول کنه. همسر عضدی دو سه سال بعد از ازدواج از دنیا میره. بعد از مرگ اون افشار همچنان به کمک هاش ادامه میده تا اینکه عضدی همسر دیگه ای اختیار می کنه و پس از مدت کوتاهی به نمایندگی مجلس شورا انتخاب میشه. ظاهرا عضدی در زندگی زناشویی ادم ناموفقی بوده چون پس از چهارسال، همسر دومش هم به خاطر سورفتار عضدی و افراط در نوشیدن مشروبات الکلی و عیاشی و قمار ازش تقاضای طلاق می کنه اما قبل از اینکه حکم طلاق صادر بشه همسر عضدی به طرز فجیعی کشته میشه.

- عجب سرگذشتی، بله می فرمودید؟!

- بله عرض می کردم خانواده همسرش با تمام تلاشی که انجام دادن نتونستند مرگ دخترشان را به عنوان قتل به عضدی نسبت بدن. عضدی شواهد و مدارکی داشته که در شب حادثه در نزد دوستانش به سر می برده بنابراین تبرئه میشه. از طرفی قبل از حادثه، زن ناشناسی تلفنی به افشار اطلاع میده که خواهر مرحومش به مرگ طبیعی از دنیا نرفته بلکه عضدی اونو به قتل رسونده و هیچ ردی از خودش به جا نذاشته.

- لابد این زن ناشناس زن دوم عضدی بود. این طور نیست؟

- بله حدس شما کاملا درسته. با اینکه این موضوع هیچ وقت ثابت نشد اما به احتمال قریب به یقین کار خودش بوده. به هر حال افشار به این نتیجه می رسه که باید انتقام خواهرش رو از عضدی بگیره. بنابراین عضدی رو تحت فشار قرار میده تا دیون خودش رو پرداخت کنه. شاید به این دلیل بود که عضدی در صدد قتل افشار براومده.

- موضوع بسیار پیچیده و بغرنجه.

- بله همین طوره.

- سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا عضدی شخصاً مبادرت به قتل کرده اونم به وسیله راننده اش؟ در حالی ه با نفوذ و قدرت مالی که داشته می تونسته از عوامل خارجی و ناشناس کمک بگیره مثل ارازل و اوباش و غیره....

- پاسخ این سوال رو من به درستی نمی دونم. شاید به این دلیل که به کسی اعتماد نداشته. شایدم دلیل دیگه ای وجود داشته باشه.

- یه سوال دیگه، گفتید سردبیرتون حاضر شده با ما مساعدت کنه، می خواستم بپرسم چرا؟

صابر ابتدا لبخند زد و سپس جواب می دهد:

- شما ادم موشکاف و نکته سنجی هستید، سردبیر هم به نوعی در این قضیه ذیربط.

- موضوع تسویه حساب شخصیه؟

- دقیقا، چون همسر دوم عضدی خواهر متوفای سردبیر من بود.

ریحانه تعجب زده می گوید:

- عجب، چقدر تاسف آوره! حالا می رسیم به راه حل موضوع و اینکه چطور می تونیم عضدی رو متهم و وادار به اعتراف کنیم.

- اساسی ترین مشکل ما همین جاست. متاسفانه ما هیچ مدرکی علیه عضدی نداریم به جز اون چیزایی که شما در عالم رویا دیدید که این هم نمی تونه مدرک به حساب بیاد.

- یعنی ما هیچ اقدامی نمی تونیم صورت بدیم؟

- ما باید تلاش خودمون رو بکنیم. نباید مایوس بود. راستی مثل اینکه اقا نادر زیاد از این مسئله راضی نیست؟

- بله، ایشون نظر مساعدی درباره عقاید من نداره، امروز هم به دلیل شرکت در کنکور تونستم از منزل خارج بشم. اگر اون می فهمید که با شما قرار دارم و هر دو پیگیر این مسئله هستیم مسلما و قعطا مانع خروجم از منزل می شد. به هرجهت من نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم. همین قدر که به خاطر من این مسولیت خطیر رو پذیرفتید جای تشکر داره.

- استدعا می کنم. من کاری نکردم.

- خب من با اجازه تون باید رفع زحمت کنم.

- تمنا می کنم. اجازه می دین من شما رو برسونم؟

- نه متشرم. بهتره من تنها بازگردم منزل. از بابت همه چیز ممنونم. امیدوارم منو در جریان اقدامات خودتون بذارید.

هر دو از پشت میز برمی خیزند و صابر می گوید:

- مطمئن باشید شما اولین کسی هستید که از نتیجه کارها آگاه می شین.

- خب خدانگهدارتون و موفق باشید.

- خدانگهدارتون.

ریحانه پس از خداحافظی از رستوران خارج می شود. در نیمه شب یکی از شبها، ریحانه در اتاق خود روی تخت خوابیده است. ساعت دیواری دو نصفه شب را نشان می دهد. ریحانه در خواب حرکت مضطربانه ای را نشان می دهد. چهره اش غرق در عرق است. خواب می بیند که یک شبح سفید پوش در حال دویدن است و اتومبیلی در تعقیبش است. شبح، زنی است که چهره اش قابل رویت نیست و ریحانه نمی تواند او را شناسایی کند. اتومبیل شبح را زیر می گیرد و دور می شود. ریحانه سراسیمع و وحشت زده از خواب می پرد و روی تخت می نشیند و نفس نفس می زند.

پس از چند روز از این جریانات صابر، سردبیر را در اتاق ملاقات می کند. سردبیر پس از مدتی تفکر می پرسد:

- صابر تو دنبال چی هستی؟

- خودمم نمی دونم دنبال چی هستم. مثل اینکه به بن بست رسیدم.

- من که از اولش گفتم بی نتیجه است. مبارزه با دست خالی بی معنیه.

- کاش می شد به طریقی راننده عضدی رو به حرف اورد.

- کسی که خودش شریک جرمه هیچ وقت به قتلی اعتراف نمی کنه. وانگهی، این اقای راننده از هر نظر تامینه. حتی با پول کلون هم نمیشه اون رو خرید.

- پس چاره چیه؟

- چاره اینه که موضوع رو فراموش کنیم.

- فراموش کنیم؟

- جایی که خانواده افشار هم نتونستند عضدی را متهم کنند تو با دست خالی چه کاری از دستت برمی آد؟

- برای اینکه اونا مطمئن نبودند عضدی به قتل رسونده، چون که جسدی کشف نشده، اما ما که به اصل ماجرا اگاهیم.

- بله اما مدرک نداریم. جسد را هم نتونستیم کشف کنیم.

- نظر شما با مشاوره با یه قاضی چیه؟

سردبیر مدتی در اتاق قدم می زند و ان گاه پاسخ می دهد:

- با این که می دونم بی نتیجه است ولی حاضرم فرد مورد اعتمادی بهت معرفی کنم. اما مطمئن باش اونم نیم تونه کمکی بهمون بکنه.

در همین هنگام یکی از همکاران وارد اتاق سردبیر شد و خطاب به صابر می گوید:

- صابر تلفن تو رو می خواد.

- اومدم.

مرد بیرون می رود صابر برمی خیزد و به سردبیر می گوید:

- بعد می بینمتون.

سردبیر سرش را تکان می دهد و در سکوت به نقطه ای خیره می ماند. صابر بیرون رفته و وارد دفتر خود می شود و گوشی را برمی دارد:

- بله؟

او با دقت به سخنان مخاطب خاص او گوش داده سپس مطالبی را یادداشت می کند. ان گاه گوشی را می گذارد و شتابان به اتاق سردبیر می رود. چهره اش شادمان و خرسند استو سردبیر می گوید:

- فکر نمی کردم به این زودی برگردی.

- مثل اینکه شانس بهمون رو کرده.

- چطور؟ چیزی شده؟

- آقای سردبیر اجازه می دین یکی دو ساعت از ماشین شما استفاده کنم؟

- خب اگه قول بدی زود برگردی و درست رانندگی کنی اشکالی نداره؟ ببینم چیزی شده؟

- فکر می کنم سرنخی پیدا کرده باشم. من عجله دارم بعدا براتون توضیح میدم.

- باشه بیا اینم سوییچ، ولی قبل از ساعت چهار اینجا باش.

- مطمئن باشید. خداحافظ و ممنونم

صابر سوییچ را برداشته و شتابان از در بیرون می رود.در خیابان ها با سرعت اتومبیل می راند و به تدریج هب نقاط جنوبی شهر نزدیک می شود. به محله ای می رسد که خانه های ان قدیمی و اکثراً مخروبه و فقیرنشین است. نگاهی به ادرسی که دارد می اندازد و خانه مورد نظر را می یابد.

مقابل در منزل پارک کرده و پیاده می شود. اتومبیل را قفل کرده و اطراف ان را می نگرد، سپس در خانه را به صدا در می اورد. لحظاتی بعد او در اتاق، کنار پیرمردی نشسته است. پیرمرد زندگی فقیرانه ای دارد و بسیار نحیف و رنجور به نظر می رسد. وی به شرح ووقایع گذشته می پردازد و می گوید:

- من 15 ساله واسه عضدی خدمت کردم. در واقع خونه زاد بودم و نزدیک به ارباب. اونا وقتا عضدی مثل حالا این همه کبکبه و دبدبه نداشت. ادم عیاش و خوش گذرونی بود. هر وقت تو قمار مبلغ زیادی از دست می داد من رو می فرستاد پیش افشار که ازش مقداری پول بگیرم. افشار ادم دست و دلبازی بود اما همیشه جانب احتیاط را رعایت می کرد و در ازای گرفتن مدرک، پول خرج می کرد. من مدارک امضا شده عضدی رو تحویلش می دادم و پول می گرفتم.

بعدها عضدی با خواهر افشار ازدواج کرد. خدا رحمتش کنه خانم رو زن نازنینی بود. عضدی خیلی ناراحتش می کرد و همیشه با هم بگو و مگو داشتند. حتی اقا کتکش هم می زد. من چند بار خانم را از پشت پنجره می دیدم که داره گریه می کنه و اشک می ریزه اما کاری از دست من ساخته نبود. او خیلی به شوهرش علاقه داشت هرگز از اختلاف بین خودش و شوهرش به برادرش چیزی نمی گفت. خدابیامرز وقتی که مرد من خیلی ناراحت شدم و اشک ریختم.

- من شنیدم که خانم افشار به مرگ طبیعی نمرده. شما در این باره چی می دونی؟

- والله چی بگم. الله و اعلم! فقط خدا که اون بالاست ناظر اعمال بشره، خانم افشار قبل از مرگش اظهار کسالت می کرد. دکتر اغلب به دیدن خانم می اومد و براش دارو می اورد. وقتی خانم فوت کرد هیچ کس فکر نمی کرد که خانم به مرگ غیرطبیعی یا مشکوک از دنیا رفته باشه.

- طبیب علت مرگ رو چی تشخیص داد؟؟

- سکته! اما من فکر می کنم خانم بیچاره از غصه دق کرد. بعدها که عضدی با همسر دومش ازدواج کرد من جسته و گریخته چیزهایی مشکوک شنیدم. یه شب شاهد درگیری زن و شوهر بودم و از پشت در با گوش های خودم شنیدم که خانم، عضدی رو تهدید می کرد که جریان رو به پلیس خبر بده. خانم فریاد می کشید و می گفت تو همسر اولتو مسموم کردی و اونو از بین بردی و ..چیزایی از این قبیل.

- عکس العمل عضدی چی بود؟

- عضدی معمولا خونسرد بود و جواب همسرش رو نمی داد وقتی هم عصبانی می شد اونو به شدت کتک می زد. حتی یه بار اگه من به داد خانم نمی رسیدم عضدی داشت خفه اش می رد. یه روز خانم به من گفت عبدالله اخرش این مرد منو هم مثل زن اولش سر به نیست می کنه . اون در عرض چندماه ذره ذره زنشو مسموم کرده و اخرش باعث مرگش شد و اخرش می خواد منو هم از سر راهش برداره.

خانم خیلی می ترسید و همش فکر می کرد مسموم شده ولی من دلداریش می دادم که دچار بدبینی شده. بهش می گفتم اگه اقا همسر اولش رو مسموم کرده بود دکترا حتما اینو می فهمیدند اما اون می گفت عضدی دکتر رو هم با پول خریده تا دهنش بسته بمونه و حالا می خواد منو مسموم کنه. ولی خانم برخلاف تصور و توهماتش در اثر یک حادثه رانندگی که گویا ترمز ماشین بریده بود از دنیا رفت.

- در مورد اون شبی که عضدی خونه افشار مهمون بود یعنی اخرین شبی که افشار دیده شد چی خاطرتون هست؟

پیرمرد مکثی کرد و دستی به محاسن خود کشید و در حالی که زیر لب استغفار می کرد می گوید:

- خدا همه ما رو ببخشه و از سر تقصیراتمون بگذره. عصر همون روز که برا اقا چایی می بردم از پشت در شنیدم که اقا به راننده اش می گفت همین امشب باید کار رو تموم کنیم. و راننده اش جواب داد که مطمئن باشید من ترتیبش رو می دم. گویا اون شب قرار بود که افشار کلیه مدارک اقا رو تحویل بده و طلب هاشو وصول کنه. ساعت هشت شب یه آژانس افشار رو دم در پیاده کرد.

- آژانس؟ افشار اتومبیل شخصی نداشت؟

- چرا اما اعصاب رانندگی کردن نداشت. مدتها بود که از ماشینش استفاده نمی کرد، حتی راننده اش رو جواب کرده بودو بیشتر از آژانس استفاده می کرد. خودم اون شب در رو برای افشار باز کردم.

دم در کمی با من خوش و بش کرد و حالم رو پرسید. اون اغلب نسبت به زیر دستاش مهربون بود. اونو به داخل ساختمون راهنمایی کردم و رفتم دنبال کارم. گاهی وقتا می اومدم براشون چایی یا اب میوه می اوردم. حتی میز شام رو هم خودم چیدم.

بعد از شام عضدی بهم گفت که دیگه کاری با هام نداره و می تونم برم بخوابم. منم به اتاق خودم که گوشه حیاط بود رفتم. اون روزا زن خدابیامرزمم سخت مریض بود و دخترم ازش مراقبت می کرد. من می دونستم که عضدی و راننده اش قصد سربه نیست کردن افشار رو دارن، حتی وقتی در رو برای افشار باز کردم قصد کردم بهش بگم ولی خب راستش رو بخواید ترسیدم. عضدی ارباب من بود و من نوکرش. می دونستم ادم کینه ای و انتقام جوییه. به همین خاطر خودم رو وارد جریان نکردم اما تا نصفه شب دلم شور می زد و نگران بودم. زن و دخترم خواب بودن اما من تو تاریکی نشسته بودم و ساختمان رو زیرنظر داشتم. یه دفعه دیدم کمالی ، راننده عضدی اومد بیرون و رفت به طرف حیاط و بیل و کلنگ رو برداشت و اروم بی سر و صدا اونا رو تو صندوق عقب ماشین گذاشت و دوباره رفت داخل ساختمون. حدود ساعت یک نصفه شب که کمالی ماشین رو روشن کرد و عضدی به همراه افشار اومدن بیرون و سوار ماشین شدن و ماشین از خونه بیرون رفت. من همش فکر می کردم عضدی قصد داره افشار رو تو خونه از بین ببره اما وقتی دیدم دو نفری شنگول و سرحال سوار ماشین شدن و با هم گفت و گو کردند خیالم راحت شد و فکر کردم ماجرا به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرده و همه چیز حل شده.

پیرمرد سکوت می کند و صابر می پرسد:

- اونا کی برگشتن؟

- وقتی اونا رفتن منم با خیال اسوده رفتم و خوابیدم. اما ساعت چهار صبح بود که با سر و صدای باز کردن در و اومدن ماشین به داخل حیاط بیدار شدم. از پنجره نگاه کردم دیدم عضدی رفت داخل ساختمون. منم دوباره گرفتم خوابیدم.

- شما کی متوجه شدی که افشار گم و گور شده؟

- یک هفته بعد شنیدم که اقا رو برای استنطاق به دادگاه خواستن. گویا زن افشار از عضدی شکایت کرده بود که شوهرش رو بی سر و صدا از بین برده ولی هیچ کس مدرکی بر علیه عضدی نداشت و هیچ نشونه ای هم از افشار به دست نیومد.

- شما چی؟ شما ماجرای اون شب رو به پلیس گزارش نکردی؟

پیرمرد پوزخند می زند و جواب می دهد:

- اقا سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندم؟ من که چیزی ندیدم. همش حدس و گمان بود. تازه کی به حرف من توجه می کرد؟ از اون گذشته، من تو خونه عضدی نون و نمک خورده بودم اگه لب تر می کردم زن و بچه ام هم به سرنوشت افشار گرفتار می شدن.

- ولی حالا چی؟ حالا شما داری این موضوع رو برای من تعریف می کنی.

- الان فرق می کنه. اون روزا تو خونه عضدی کار می کردم. بعدشم زیاد مطمئن نبودم گم شدن افشار زیر سر عضدی باشه ولی یکی دو سال بعد که آبها از آسیاب افتاد و آقا با راننده اش راجع به اون شب صحبت می کردند فهمیدم که اونا افشار رو به قتل رسوندن. تازه اون موقع هم از ترس جونم نتونستم حرفی بزنم.

- حالا چی؟ حالا حاضری این حرف ها رو تو دادگاه بزنی؟

- من الان پام لبه گوره، هفت هشت ساله که این موضوع رو وجدانم سنگینی می کنه،اگه بدونم که با حرفام حق به حق دار می رسه حاضرم هر جایی که بشه حرف دلم رو بزنم. نمی خوام اخر عمری با وجدان ناراحت از دنیا برم.

صابر نگاهی به ساعتش انداخته و در جا نیم خیز می شود:

- ممنونم که به من اعتماد کردی. من باید رفع زحمت کنم اما بازم بهت سر می زنم. ممکنه دادگاه بخواد حرفای شما رو بشنوه.

- من در خدمت شما هستم.

صابر برمی خیزد و با پیرمرد از اتاق بیرون می رود. از خانه وی که خارج می شود. با سرعت خود را به دفتر روزنامه می رساند تا اطلاعات به دست امده را به گوش سردبیر برساند. و در حالی که سیگار دود می ند به نقطه ای خیره می شود. صابر اهی می کشد و در خاتمه می افزاید:

- خلاصه این بود مطالبی که من از پیرمرد شنیدم.

- متاسفانه پیرمرد هم چیزی رو به عینه مشاهده نکرده. نه صحنه قتل و نه محل درگیری و دفن جسد رو. بازم حدس و احتمالات....

- من زیاد مایوس نیستم. هر چی جلوتر می ریم سرنخ های بیشتری دستمون می یاد.

- این سرنخ هایی که تو دنبالشون هستی هیچ کدومش واسه قاضی دلیل و مدرک نمی شه. تا اینجای بازی هنوز عضدی فاتح است و ما مغلوب

- ما باید از خانواده افشار بخوایم که دوباره پرونده رو به جریان بندازن. خوشبختانه دو سال فرصت داریم تا پرونده شامل مرور زمان بشه پس باید تلاش خودمونو بکنیم.

- تو می خوای تو دادگاه چه افرادی رو به عنوان گواه معرفی کنی؟

- اون خانم و عبدالله مستخدم سابق عضدی. شاید تا روز دادرسی گشایشی تو کارها حاصل بشه.

- من مثل تو خوشبین نیستم. وقتی شواهد کافی وجود نداره همه این چیزا بی معنیه. به هر حال من باید با ورثه افشار مشورت کنم. باید ببینم اونا اصلا راضی هستند بر سر این موضوع جنجال راه بیفته یا نه.

صابر بلند می شود تا نزدیک در می رود و می گوید:

- پس تا دیرنشده اقدام کنین.

صابر خارج می شود. سر دبیر لحظاتی فکر می کند. سپس گوشی را برمی دارد و شماره ای را می گیرد...صبح بکی از روزها، راس ساعت هشت و سی دقیقه صابر از اداره روزنامه برای ریحانه زنگ می زند. دستش را طوری روی گوشی قرار داده که صدایش به گوش کسی نرسد.

- صبح دوشنبه محاکمه عضدی شروع میشه. البته جلسه غیرعلنی برگزار می شه.

- ما چند درصد شانس موفقیت داریم؟

- با خداست. همه چیز بستگی به لطف پروردگار و نظر قاضی داره که از چه بعدی به قضیه نگاه کنه. ضمناً وجود شما هم در جلسه الزامیه.

- سعی می کنم به هر طریقی که شده خودمو به اونجا برسونم.

- تو خونه که مشکلی ندارین؟

- خوشبختانه تا این لحظه کسی در جریان اقدامات ما قرار نگرفته. اونا ظاهرا قضیه رو فراموش کردن، منو به حال خودم گذاشتن.

- تا روشن شدن قضیه موضوع باید مسکوت بمونه. به هر حال من صبح دوشنبه خودم شخصاً میام دنبالتون. شماکه نگران نیستین؟

- چرا، یه کمی.

- صبور باشین. سعی کنین به اعصابتون مسلط باشید. من مراقب اوضاع هستم.

- متشکرم. سعی می کنم به توصیه تون عمل کنم.

- منم متشکرم. فعلا خداحافظ

- خدانگهدارتون.

صابر پس از گذاشتن گوشی، از پشت میز بلند می شود. در حال عبور از اتاق به فرح برخورد می کند.

- سلام خسته نباشی.

- سلام آقا ابر، کم پیدایی؟!

- سخت گرفتار تهیه گزارش هستم. چه خبر؟

- هیچی مثل همیشه. توچی؟

صابر لبخندی می زند و در جوابش می گوید:

- هی یه خبرایی هست؟

- مثلاً؟

- بعداً می فهمی

- امروز چقدر مرموز شدی!

- تصمیم دارم به زودی ازدواج کنم.

- خب تبریک می گم، این که دیگه رمز و راز نمی خواد!

- و شما خانم محترم باید بهم کمک کنی و واسطه بشی.

- من؟ چرا من؟!

صابر می خندد و با لحن مخصوص می گوید:

- اگه کمی فکر کنی جوابش رو پیدا می کنی.

. پس از ادای این سخن دور می شود. فرح حیرت زده بر جای می ماند و لحظاتی فکر می کند تا شاید منظور او را دریابد اما وقتی به نتیجه نمی رسد شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال کار خود می رود.

بح روز دوشنبه دادگاه عضدی با حضور خانواده افشار و وکیلشان، وکیل عضدی و خود عضدی، راننده اش، صابر و ریحانه و عبدالله مستخدم سابق عضدی و قاضی اغاز می شود. عضدی برای دفاع از خود در برابر میز قاضی می ایستد و می گوید:

- آقای دادستان در حیرتم که چرا باید وقت ارزشمند خودتون صرف گوش دادن به سخنان سراسر کذب و افتراها نامربوط این افراد مجهول الهویه بکنین؟ من ادم نیک نام و خوش سابقه ای هستم و تحت هیچ شرایطی نمی تونم چنین اتهامات ننگین و شرم اوری رو تحمل کنم. کاملا واضح و اشاره این خانم رو(اشاره به ریحانه) به طریقی تطمیع کردن تا بر علیه من شهادت دروغ بدن، و عبدالله پیشخدمت سابق من هم در اثر هولت سن دچار اختلال حواس و جنون شده و اکاذیبی به زبون میاره که باور کردنش از عقل سلیم به دوره. خصوصا اظهارات مضحک و خنده آور این خانم اینا در نهایت بی شرمی و رذالت قصد دارن حسن شهرت و اعتبار اجتماعی منو مخدوش کنن. اقای دادستان من تسلیم قانون هستم. اگه مدارکی علیه من وجود داشته باشه و به ثبوت برسه که در جریان مفقود یا به قتل رسیدن احتمالی اقای افشار نقشی داشته ام حاضرم طبق موازین قانونی با من رفتار بشه در غیر این صورت علیه این افراد معلوم الحال تقاضای اعاده حیثیت دارم.

عضدی سرجایش نشست و نجوا کنان با وکیلش صحبت می کند. قاضی در خاتمه جلسه که سه ساعت به طول می انجامد، جهت تشکیل دادرسی بعدی، تاریخی را مشخص می کند و به عضدی و سایرین اعلام می دارد. عضدی اولین فردی است که به همراه وکیلش دادگاه را ترک می کند و راننده اش نیز در پی انها روان است.

چند روزی از این جریان می گذرد. ظهر یکی از رویها که کارکنان اداره و رونامه سرگرم کارهای خود هستند، درِ دفتر باز می شود و صابر نگران و پریشان وارد می شود. بدون لحظه ای درنگ مستقیم به اتاق سردبیر می رود.

- سلام.

سردبیر متعجبانه نگاهش می کند.

- سلام چیزی شده؟ خیلی پریشانی!

صابر خود را روی صندلی می اندازد و صورتش را لای دستهایش پنهان می کند و با اندوه می گوید:

- دیگه بدتر از این نمیشه.

سکوت می کند . سردبیر به او خیره می شود. پس از مکثی طولانی می افزاید:

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل پنجم

ریحانه گوشی را می گذارد و به جانب نادر برمی گردد.

- مامان عذرخواهی کرد که نتونست باهات حرف بزنه.

- مگه شما خانمها به ادم مجال حرف زدن می دید؟ حالشون چطور بود؟

- همه شون خوب بودن.

فرح با سینی چای وارد می شود. سینی را روی زمین می گذارد و می گوید:

- خب ریحانه جون چشمت روشن،اینم از مامان خانمت. حالا بیا و چایی تو بخور.

ریحانه تبسم کنان به جانب انها رفته و کنارشان می نشیند. روز بعد ریحانه در حالی از تاب فروشی خارج می شود که چند جلد کتاب خریداری کرده است. در حاشیه خیابان می ایستد و پس از دقایقی سوار تاکسی می شود. چند خیابان را که طی می کند به موسسه اطلاعات می رسد. وقتی از تاکسی پیاده می شود ناظر و شاهد تظاهرات عده ای از مردم انقلابی است که در خیابان به طور منظم راه رفته و شعار مرگ بر شاه می دهند.

ریحانه بی درنگ وارد موسسه می شود . از سالن عبور کرده و مستقیما وارد اتاقی می شود که فرح و نادر انجا مشغول کار هستند.

- سلام بچه ها خسته نباشید.

فرح سرش را بالا می گیرد و با دیدن او از پشت میز برمی خیزد و می گوید:

- سلام تو کجا؟ اینجا کجا؟

- رسون پرسون اینجا رو پیدا کردم.

نادر تبسم می کند و می گوید

- پس بالاخره تصمیم گرفتی از چار دیواری بیای بیرون.

ریحانه می خندد. روی یکی از صندلی می نشیند و نگاهی به اطراف می اندازد و می گوید:

- خیلی دلم می خواست محل کارتون رو از نزیک ببینم.

- پس کنجکاوی تو رو به اینجا کشوند.

- رفته بودم خرید.

- خب چی خریدی؟

- چند جلد کتاب، راستی مزاحمتون که نیستم.

- نه چه مزاحمتی، چایی می خوری؟

- نه متشکرم.هوا خیلی گرمه. چای حرارت بدن رو زیاد می کنه.

نادر نوشته هایش را برمی دارد و بلند می شود.

- تا شماها گپ بزنین من می رم و زود برمی گرددم.

نادر از دفتر خارج می شود. فرح ورق کاغذی را که در دست دارد به طرف ریحانه می گیرد و می گوید:

- این ترجمه ای از کارمه. ببین چطوره؟

ریحانه دقایقی را مطالعه می کند و می گوید:

- خیلی جالبه. همیشه از طرفداران مقاله های پزشکی هستم. حالا اینو چیکارش می کنی؟

- اول می ره ویراستاری و بعد حروف چینی و چاپ.

ریحانه مقاله را به دست او می دهد و می پرسد:

- شغل جالبیه مگه نه؟

- اره، البته اگه دردسرش رو نادیده بگیری.

نادر وارد اتاق می شود. چهره اش درهم رفته و پکر به نظر می رسد. فرح می پرسد:

- چی شد؟

- هیچی باید عوضش کنمو

- ایراد گرفتن؟

- اره. مهم نیست. بعد ترتیبش رو می دم. خب ریحانه دیگه تعریف کن.

- والله چی بگم؟ خبرا که دست شماست!

نادر نگاهی به ساعتش می اندازد. مقاله را روی میز می گذارد و می گوید:

- بچه ها وقت نهاره، من که خیلی گرسنه هستم. بهتره بریم بیرون و یه چیزی بخوریم.

- آره منم گرسنه هستم. ریحانه تو چی؟

- نه زیاد ولی خب دعوتتونو رد نمی کنم.

- بد نیست یه روزم از رستوران فقرا دیدن کنی.

هر سه می خندند و عازم رفتن می شوند. در رستوران جایی برای نشستن یافته و پس از سفارش غذا مشغول صرف نهار می شوند. ریحانه چند قاشق می خورد و می گوید:

- غذایش بد نیست.

نادر جواب می دهد:

- اکثر بروبچه های روزنامه ناهارشون رو اینجا می خورن. هم نسبت به جاهای دیگه ارزونتره و هم نزدیک خودمونه.

در همین لحظه پسر جوانی از کنار میز انها عبور کرده و به نادر و فرح سلام می کند. نادر از جا برمیخیزد و با او دست می دهد:

- صابرجان بفرمایید.

- متشکرم مزاحم نمی شم.

- بیا بشن پسر تعارف نکن.

صابر روی یکی از صندلی کنار نادر می نشیند و فرح می گوید:

- اقا صابر این روزا کمتر می بینمت.

صابر با اندکی بی حوصلگی و به طنز پاسخ می دهد:

- دنبال نخود سیاه هستم، یکی مل شما پشت میز می شینه و هی مقاله های خارجی به خورد مردم می ده، یکی مثل من باید تو خیابونا دنبال گزارش سگ دو بزنه و عرق مفت بریزه!

- عوضش با چارتا ادم حسابی برخورد می کنی و دلت وا می شه. ما که دور و برمون ادم حسابی نمی بینیم.

فرح رو به صابر کرده و می گوید:

- به دل نگیر، مقاله اش رو رد کردند دلخوره.

صابر به شوخی می گوید:

- اقا نادر من حاضرم جامو باهات عوض کنم.

- هر کی نکنه!

صابر با صدای بلند می خندد و یک باره نگاهش را به ریحانه می دوزد. فرح که متوجه نگاه او می شود لبخند می زند و خطاب به ریحانه می گوید:

- راستش معرفی نکردم. ایشون که اقا صابر همکار محترم ما، ایشون هم خانم خردمند خواهرشوهر عزیز بنده.

- خوشوقتم خانم.

- منم همین طور اقا صابر.

نادر خطاب به صابر می پرسد:

- یه فنجون قهوه می خوری؟

- نه متشکرم باید برم دفتر.

از جا برمی خیزد و نادر می گوید:

- پس تو تحریریه می بینمت.

- منتظرت هستم. خب خانمها با اجازه تون. خدانگهدار و روز خوش.

فرح و ریحانه هم به نوبه خود از او خداحافظی می کند و صابر دور می شود. نادر با چشم او را دنبال می کند و می گوید:

- بهتره ما هم راه بیفتیم ، خب خانمها موافقن؟

- اره داداش ولی من همین جا ازتون خداحافظی می کنم.

- می خوای برگردی خونه؟

- اره کمی به کارام می رسم.

- می خوای برسونمت؟

- نه ممنون. مطمئن باش راه رو گم نمی کنم.

فرح نگاهی به ساعت مچی خود می اندازد و می گوید:

- اگه بمونی تا یکی دو ساعت دیگه با هم برمی گردیم خونه.

- نه دیگه بهتره برم. از بح خیلی پیاده روی کردم. پاهام دیگه جون ندارن. ضمنا از ناهارتونم متشکرم.

خانمها از رستوران بیرون می روند و نادر پس از پرداختن صورت حساب به انها ملحق می شود و از ریحانه می پرسد:

- پس با ما نمیای؟

- نه ممنونم.

- لااقل بذار برات تاکسی بگیرم.

- خودم می تونم این کار رو بکنم داداش، ناسلامتی دیگه بزرگ شدم. بهتره شماها هم برین نمی خوام دیرتون بشه.

ریحانه با انها خداحافظی کرده و به راه می افتد. فرح و نادر هم به سمت ساختمان روزنامه حرکت می کنند. ریحانه تاکسی می گیرد و نیم ساعت بعد نزدیک منزل پیاده می شود. کرایه اش را حساب می کند و تاکسی دور می شود. چادرش را مرتب کرده و چند قدم تا منزل را پیاده طی می کند. کنار منزل می ایستد، کلید را از کیفش بیرون اورده و در را می گشاید و وارد می شود.

به مجرد این که ریحانه وارد حیاط می شود یک باره خود را در بیابانی خلوت و دور افتاده می بیند. پیرامون او تا انجا که چشم کار می کند بیابان خشک و بی اب و علف است. در مقابلش اتومبیلی شیک و خارجی پارک شده است. سه مرد کنار اتومبیل ایستاده اند. و در حال گفت و گو هستند. ریحانه صدای انها را نمی شوند اما چهره انان را به وضوح می بیند. دو مرد، ظاهری اراسته دارند و مرد سوم اندامی فربه و هیکل درشتی دارد. ریحانه به انها نزدیک می شود. هیچ کدام از انها حضور وی را احساس نمی کنند.

ناگهان مرد قوی هیکل از صندوق عقب میله ای اهنی خارج کرده و از ....

پشت چند ضربه ای به سر و گردن یکی از مردان وارد می اورد. مرد روی زمین در می غلتد و از حال می رود. ریحانه کاملا مقابل انهاست و همه چیز را به خوبی رویت می کند. قاتل لحظاتی بعد گودالی حفر می کند و جنازه مقتول را درون ان انداخته و گودال را با خاک می پوشاند.

در تمام این مدت مرد دیگر که گویا سمت ارباب او را دارد نهایت خونسردی گوشه ای به نظاره ایستاده و پیپ خود را دود می کند. قاتل میله را در صندوق عقب نهاده، در اتومبیل را برای مرد می گشاید. مرد درون اتومبیل می نشیند و قاتل بعد از مرتب کردن لباس هایش پشت فرمان قرار گرفته، اتومبیل را به حرکت درمی اورد و دور می شود. ریحانه چنان وحشت زده است که زبانش بند می اید . ناگهان ترس و وحشت بر وجودش مستولی می شود و در بیابان بنای دویدن می گذارد...

صدای زنگ تلفن ریحانه را به خود می اورد. نگاهی به اطراف می اندازد و خود را درون اتاق می بیند. هیچ به خاطر ندارد که از حیاط چگونه گذشته و وارد ساختمان شده است. پیشاپیش عرق کرده و رنگش پریده است. صدای ممتد زنگ تلفن همچنان ادامه دارد. ریحانه به قدری وحشت زده است که برای برداشتن گوشی هیچ اقدامی نمی کند. دقایقی بعد صدای تلفن قطع می شود. او به طرف دستشویی رفته و آبی به صورت خود می زند و در اینه به چهره رنگ پریده خود می نگرد.

دو شب بعد، همگی سر سفره شام نشسته اند و مشغول صرف غذا هستند. ریحانه چهره گرفته ای دارد و با بی میلی غذا می خورد. رادیو روشن است و اخبار پخش می شود. در همین اثنا گوینده اخبار اعلام می دارد که یک هواپیمای مسافربری انگلیسی با صد و بیست و شش سرنشین که از لندن عازم جامائیکا بود بر فراز اقیانوس اطلس دچار نقص فنی و اتش سوزی گشته و بدون این که موفق به فرود گردد در ابهای اقیانوس سقوط می کند و کلیه خدمه و سرنشینان هواپیما از بین می روند.

فرح و ریحانه نگاه حیرت زده ای بینشان رد و بدل می شود. ریحانه پس از استماع خبر غذایش را نیکه کارها رها کرده و به اتاق خود می رود. فرح حیران و شگفت زده به نادر می نگرد و نادر می پرسد:

- چیزی شده؟

- نمی دونم. سر درنمیارم.

- موضوع چیه؟

- ممکنه بهم بخندی ولی اون روز جمعه یادته که من و تو ریحانه رفته بودیم پارک جنگلی؟

نادر قاشقی غذا به دهان می گذارد و جواب می دهد:

- اره چطور مگه؟

- اون روز وقتی من و ریحانه رفتیم کمی قدم بزنیم اون این صحنه رو پیشگویی کرده بود.

- کدوم صحنه؟

- همین جریان سقوط هواپیما، مگه به اخبار گوش نمی دادی؟

- چرا شنیدم، خب که چی؟

- منظورت چیه که می گی خبکه چی؟

- تو می خوای چی بگی؟

- گفتم که.. ریحانه این جریانو تو رویا دیده بود.

نادر جرعه ای اب می نوشد و می گوید:

- خانم مثل اینکه شما هم خیالاتی شدی! پیشگویی چیه؟ رویا و الهام چه معنی داره؟ این که موضوع بدیعی نیست، در هفته یکی دو مورد سانحه هوایی تو هر مملکتی رخ می ده.

- ولی ریحانه عین این صحنه رو مو به مو و با تمام جزییاتش برام شرح داده بود. اونم دو هفته قبل از وقوع حادثه. به نظر تو عجیب نیست؟

- ممکنه خوب بعضی چیزها به بعضی ادمها الهام بشه. ریحانه هم جز یکی از همین ادم هاست.

- باید قضیه جدی تر از این حرفها باشه.

- گیریم که اینطور باشه. از دست من و تو چه کاری ساخته است؟

فرح شانه هایش را بالا می اندازد و جواب می دهد:

- نمی دونم والله، پدیده عجیبیه!

در یکی از روزها که ریحانه در خانه تنهاست وبرای مادرش نامه می نویسد. ناگهان افکار دیگری به مغزش هجوم می اورد و دستش از نوشتن باز می ماند. بار دیگر صحنه ان قتل مرموز در مقابل دیدگان وحشت زده اش ظاهر می شود. قلم را رها کرده و از جا برمی خیزد. هراسان در اتاق قدم می زند و با خود می گوید:

- خدایا چکار کنم؟ چطور می تونم از این کابوس لعنتی خوددم را رها کنم؟ این افکار جهنمی چرا دست از سرم برنمی داره؟ دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. دارم کم کم مشاعرم رو از دست می دم.

بار دیگر می نشیند و نامه را به کناری نهاده و قلم و کاغذ در دست می گیرد و چهره هر سه مرد را تا انجا که حافظه اش یاری می کند با دقت و وسواس روی کاغذ ترسیم می کند. چهره ها کاملا واضح و اشکار است. نقاشی را در دست گرفته و لحظاتی به ان خیره می شود....

یک روز صبح ریانه خود را به دفتر روزنامه می رساند. فرح و نادر سرگرم کارهای خود بودند که او از راه می رسد. نادر که قرار است او را همراهی کند در حال اتمام مقاله اش است. ریحانه بی صبرانه می گوید:

- داداش عجله کن ممکنه دیر بشه.

نادر برمی خیزد و در حالی که دست نوشته ها را روی میز مرتب می کند می گوید:

- اومدم بابا چرا اینقدر عجله می کنی.

فرح نگاهش را به انها می دوزد و می گوید:

- وقتی کارتون تموم شد برگردین همین جا، می خوام ببینم چکار کردین.

نادر لبخندی زده و پاسخ می دهد:

- چیکار می خوایم بکنیم؟ یه کارت ورود به جلسه می گیریم و زود برمی گردیم.

ریحانه چادرش را مرتب کرده و می گوید:

- فکر نکنم زیاد طول بکشه، خب ما رفتیم دیگه خداحافظ.

- برین به سلامت.

ریحانه و نادر از دفتر روزنامه خارج می شوند و فرح به ادامه کار خود می پردازد. ساعتی بعد نادر به نرده های دانگشاه تکیه داده و سیگار دود می کند. زمانی که نگاهی به ساعتش می اندازد و صدای ریحانه را می شنود که به او نزدیک می شود. ریحانه با چهره خندان و پیروزمندانه ای می گوید:

- بالاخره گرفتم داداش

- خب مبارک باشه

- متشکرم، حسابی معطل شدی نه؟

- مهم نیست.

- وقتی که صبح می گفتم عجله کن به خاطر همین بود که زیاد معطل نشیم.

نادر نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:

- زیادم دیر نشده، ساعت تازه یازده است.

- پس بریم سوار تاکسی بشیم که فرح منتظرمونه.

هر دو به ان سوی خیابان می روند. بی درنگ تاکسی گرفته و به سوی مقصد حرکت می کنند. ترافیک سنگینی بر سر تا سر خیابان حاکم است. و رفت و امد اتومبیل ها به کندی صورت می گیرد. نادر می گوید:

- پس با این حساب چهار روز دیگه کنکور شروع می شه.

- اره داداش. من که دل تو دلم نیست، از حالا باید لحظه شماری کنم.

- به قدری زود می گذره که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شی.

نگاهی به اطرافش می اندازد و با بی حوصلگی می گوید:

- عجب ترافیکی، پیاده می رفتیم زودتر می رسیدیم.

ریحانه با گوشه چادرش خود را باد می زند و جواب می دهد:

- گرما هم آدمو کلافه می کنه.

- اره، به خصوص که ادم گرسنه هم باشه. تو چطور؟ گرسنه نیستی؟

- نه زیاد.

ریحانه از شیشه تاکسی نگاهی به اطراف می اندازد . اتومبیل بنز سیاه رنگی که دو سرنشین دارد و کنار انها ایستاده توجه او را به خود جلب می کند. مردی در عقب اتومبیل به صندلی تکیه داده و ظاهری اراسته و با تشخص دارد. ریحانه نگاه از او برمی گیرد و به نقاط دیگر می نگرد. تاکسی چند متر حرکت کرده سپس دوباره پشت انبوه اتومبیل ها توقف می کند. اتومبیل بنز بار دیگر کنار انها متوقف می شود. این بار وقتی ریحانه به چهره سرنشین اتومبیل می نگرد احساس می کند که سابق بر این وی را در جایی دیده است. چهره مرد برایش اشنا جلوه می کند. نادر غرولند کنان می گوید:

- این بر پدر این ترافیک لعنت.

ریحانه لبخندزنان جواب می دهد:

- به اعصابت مسلط باش. تو که باید به این وضع عادت کرده باشی.

- بی خودی وقتمون داره تلف میشه.

- اغلب مردم وقت تلف شده زیاد دارن ولی کی به این چیزا اهمیت می ده. جمله وقت طلاست فقط یه شعاره.

نادر از جیب خود ورق کاغذی بیرون اورده و با ان خود را باد می زند. ریحانه بار دیگر متوجه اتومبیل بنز می شود. این بار چهره راننده را زیر نظر می گذراند. چهره او در نظرش اشناست. هر چه به ذهن خود فشار می اورد نمی داند که ان دو مرد را کجا دیده است. دقایقی بعد نادر از گرما کلافه شده به سمت خواهرش برمی گردد و می گوید:

- موافقی کمی پیاده روی کنیم؟ با این وضعیت تا شب هم نمی رسیم.

- باشه من حرفی ندارم.

نادر خطاب به راننده می گوید:

- داداش می شه ما همین جا پیاده شیم.

- پیاده می شین؟

- اگه اشکالی نداره.

- نه چه اشکالی. بفرما

نادر اسکناس به طرف راننده گرفته و پیاده می شود. ریحانه هم پشت سر او پیاده می شود و در را می بندد. نادر می رود تا بقیه پولش را از راننده بگیرد. ریحانه نگاه دقیقی به راننده بنز می اندازد . مرد هم برای لحظه ای به او چشم می دوزد. یک باره بدن ریحانه مرتعش شده و رنگ از چهره اش می پرد. نادر می گوید:

- تا ماشینا حرکت نکردن بیا بریم پیاده رو.

ریحانه همچنان ایستاده و حیرت زده مرد را نگاه می کند. مرد از نگاه خیره او تعجب کرده و با بی اعتنایی رویش را برمی گرداند. نادر می پرسد:

- به چی زل زدی؟ چرا حرکت نمی کنی؟

ریحانه چند گام به طرف برادرش که در حال عبور از لابه لای اتومبیل هاست برمی دارد. برای لحظه ای درنگ کرده و به اتومبیل مزبور خیره می شود. اکنون به طور کامل یقین دارد که ان دو مرد را در کابوسهایش دیده است. اتومبیل ها چند متری حرکت می کنند و جلوتر می روند. نادر از همان فاصله با صدای بلند می پرسد:

- چی شده؟ پس چرا نمیای؟

ریحانه شتابان به جانب برادر می رود. گاه به او و گاه به بنز که اکنون مسافتی از وی دور شده می نگرد. نادر بار دیگر می پرسد:

- دنبال چی می گردی؟ چرا رنگت پریده؟ حتما گرما زده شدی.

- نادر من باید مطلبی رو بهت بگم. اون ماشین بنز رو می بینی؟

نادر به محلی که او اشاره می کند می نگرد و جواب می دهد:

- آره. خوب؟

- خواهش می کنم به حرفام دقت کن. نمی دونم چطوری بگم . من قبلا این دو نفر رو در حین ارتکاب به قتل دیدم.

نادر با تمسخر می خندد و می گوید:

- چه می گویی دختر.

- باور کن جدی می گم.

- یعنی تو قبلا با اینا برخورد داشتی؟

- برخورد که نه... من.. من اونا رو تو کابوسم دیدم. اونا مردی رو کشتن و جسدشو تو بیابون دفن کردند.

- مثل اینکه واقعا گرما زده شدی!

- نادر حرفامو باور کن.

- ببین ریحانه من به قدری خسته و گرسنه هستم که حال و حوصله شنیدن داستان و قصه را ندارم. بهتره عجله کنی/

- ولی حرفای من داستان و قصه نیست حقیقت محضه.

- تو رو خدا دست بردار.

- ببین نادر ممکنه تو حرفامو باور نداشته باشی ولی به خدا قسم تا به حال هر اتفاقی که تو عالم رویا بهم الهام شده در واقعیت رخ داده، تو نباید نسبت به گفته هام تردید داشته باشی.

نادر با بی حولگی دستش را تکان می دهد و می گوید:

- باشه. باشه. گیریم که حق با توئه. خب حالا می گی چی؟ اونا قاتل هستن؟ خب باشن، به من و تو چه ارتباطی داره؟

نادر چند قدم برمی دارد و از ریحانه دور می شود. ریحانه به دنبالش می رود و بانگ برمی دارد:

- نادر صبر کن.

نادر از سرعت قدم هایش می کاهد تا ریحانه به او برسد.

- نادر ما باید یه کاری کنیم.

- چیکار کنیم؟

- خواهش می کنم تا دیر نشده شماره ماشین رو یادداشت کن.

- که چی بشه؟

- ببین من وقت ندارم برات توضیح بدم.فقط خواهش می کنم هر کاری بهت میگم انجام بده.

نادر بی اعتنا به او راهش را می گیرد و می رود:

- بیا بریم دختر مثل اینکه زده به سرت.

ریحانه قلم و کاغذ را از کیفش درمی اورد و به سمت ماشین می رود و از پشت سر اتومبیل شماره را یادداشت می کند . سپس به دنبال نادر راه می افتد. چند گامی که برمی دارد به او می رسد. هر دو در سکوت راه می روند. نادر حسابی عصبانی به نظر می رسد. پس از عبور از چند کوچه، سکوت را می شکند و می گوید:

- بهتره تو برگردی بری خونه.

- نه می خوام با تو بیام دفتر روزنامه.

نادر می ایستد و به جانب او برمی گردد:

- ببین ریحانه اگه تو دنبال دردسر می گردی من حال و حوصله اش رو ندارم. بهتره هر چی شنیدی و دیدی همین جا فراموشش کنی. نمی خوام کسی از این ماجرا باخبر بشه. فهمیدی؟

- حتی فرح؟

- منظورم غریبه هاه بود.

ریحانه فقط سر تکان می دهد و باز هم به راه خود ادامه می دهد. لحظاتی بعد هر دو با اعابی داغون به اداره روزنامه می رسند. نادر پشت میزش می نشیند و اخم هایش را درهم می کند. ریحانه و فرح هم در گوشه ای سر در گوش هم نهاده اند و درباره ان موضوع بحث می کنند. فرح با دقت به سخنان ریحانه گوش می دهد و می پرسد:

- حالا تو مطمئنی اونا همون افرادی بودند که تو دیدی؟

- بله کاملا یقین دارم. بدون ذره ای تردید.

- ولی ما اونا رو نمی شناسیم. نمی تونیم به هیچ طریقی اثبات کنیم که اونا...شاید اصلا قتلی اتفاق نیافتاده باشه، می دونی چی می خوام بگم؟ تو معمولا چیزایی می بینی که قراره در اینده اتفاق بیفته نه در گذشته، مگه نه؟

- بله درسته ولی این قضیه فرق داره. من کابوس مربوط به قتل ها رو بارها و بارها تو ذهنم مرور کردم. حتی تصویری از چهره اونا کشیدم که الان خونه است و حاضرم اونو بهت نشون بدم. عجیب اینه که در لحظه وقوع حادثه، این افراد چند سالی جوون تر به نظر می رسیدند و این نشون می ده که قتل سابق بر این اتفاق افتاده.

- من در صحت گفته هات کمترین تردیدی ندارم. موضوع هواپیما بهم ثابت کرد که تو قادری اتفاقات رو قبل از وقوع اون ببینی، اما نکته مهم و ...

قابل بحث اینجاست که چطور می خوای این موضوع رو به اثبات برسونی؟

- اول باید به هر طریقی که شده اونا رو شناسایی کنم و بعد...

نادر که تا ان لحظه سکوت کرده بود مداخله می کند و با کنایه می گوید:

- بعد می ری و به پلیس می گی که بیان و دستگیرش کنن، درسته؟

ریحانه سر به زیر می اندازد و سکوت می کند. نادر برمی خیزد و با ناراحتی و خشم اتاق را ترک می کند. لحظاتی در سکوت سپری می شود. فرح شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:

- والله نمی دونم چی بگم. به عقیده من صلاح نیست بیشتر از این خودتو وارد جریان کنی. تو باید خیلی چیزا رو در نظر بگیری. موقعیت خودتو، من و نادر و بقیه اعضا خانواده رو.

فرح نگاهی به ساعتش می اندازد. ریحانه بلند می شود و بدون ادای کلامی به جانب در می رود. فرح می پرسد:

- کجا می ری ریحانه؟

- نمی دونم می رم کمی قدم بزنم و فکر کنم.

- نمی خوای با ما نهار بخوری؟

- نه متشکرم. گرسنه نیستم.

- از حرفام که ناراحت نشدی؟

ریحانه نیشخندی می زند و جواب می دهد:

- نه به هیچ وجه.

سپس دردفتر را می گشاید و خارج می شود. چنان مغموم و افسرده است که دلش می خواهد گوشه ای بنشیند و ساعتی گریه کند تا از غم و غصه تخلیه شود. به مجرد این که از دفتر روزنامه بیرون می اید و قدم به خیابان می گذارد با ابر مواجه می شود که قصد وارد شدن به داخل موسسه را دارد. صابر به او مودبانه سلام می کند و رد می شود. ریحانه چند قدم دور شده، ناگهان توقف می کند. گویی فکری به ذهنش خطور کرده است. به جانب صابر برمی گردد و می گوید:

- اقا صابر عذر می خوام.

صابر توقف کرده و به سمت او می اید:

- خواهش می کنم امر بفرمایید.

- می بخشین می خواستم اگه امکان داره چند لحظه وقت شما رو بگیرم. اجازه می دین؟

- استدعا می کنم من در خدمت شما هستم.

- ممکنه قدم بزنیم؟ البته اگه مزاحم نباشم.

- تمنا می کنم. من وقتم در اختیار شماست.

هر دو در پیاده قدم می زنند. ریحانه ضمن گفت و گو با او از حوالی موسسه دور می شود. در همان لحظه نادر از پشت پنجره اداره روزنامه چشمش به او میافتد و حیرت زده دور شدن ان دو را می نگرد و عصبی و ناراحت است. نیم ساعت بعد ریحانه و ابر پشت میز رستورانی نشسته اند. ریحانه پس از شرح ما وقع می گوید:

- من حقیقتا دچار استیصال شدم. اصلا تکلیف خودم رو نمی فهمم. از یه طرف می خوام خودم رو از این ماجرا بکشم کنار، از طرفی می بینم یه وظیفه وجدانی انسانی رو دوشم سنگینی می کنه. چرا باید از بین این همه ادم من انتخاب بشم.

- این یه موهبت خداییه.

- اما برای من جز دردسر و بدختی ارمغان دیگری نداشته.

- من قلبا امیدوارم بتونم در این زمینه مفید و مثمر باشم و ازتون می خوام که رو کمکهای من حساب کنین.

- از لطف شما ممنونم. شاید من این حق رو نداشته باشم که شما رو درگیر مشکلات خودم بکنم. ولی وقتی با شما برخورد کردم یه حس غریب و ناشناخته بهم نهیب زد که شما می تونین مشکل گشا باشین.

- امیدوارم که اینطور باشه. حالا باید موضوعات رو نار هم قرار بدیم و اونا رو جمع بندی کنیم تا به نتیجه برسیم. اولین اقدام ما شناسایی این افراده، خوشبختانه سرنخ دست ماست و ما باید سرنخ رو بگیریم تا به تدریج به انتهای ماجرا نزدیک بشیم.

- منظور شما از سرنخ شماره اتومبیله؟

- بله کاملا. اول باید صاحب ماشین شناسایی بشه. من احتمال می دم صاحب ماشین همون مردیه که شما امروز دیدین. و باز احتمال می دم که باید شخص مهم و با نفوذی باشه به این دلیل که این گونه اتومبیل ها مختص افراد خاص جامعه هستن و احتمال سوم این که از زمان قتل باید مدت زیادی گذشته باشه چون شما در رویاتون اونارو از زان فعلی جوون تر دیدین. پس ما باید پس از شناسایی اونا دنبال مدارک و شواهد باشیم.

ریحانه از کیفش کاغذی را که شماره اتومبیل روی ان یادداشت شده بیرون می اورد و ان را به دست صابر می سپارد. صابر نگاهی به ان می اندازد و می گوید:

- از امروز سعی می کنم کارمو شروع کنم. شما رو مرحله به مرحله در جریان می ذارم.

- صمیمانه ازتون سپاسگزارم. شماره تلفن منزل برادرمو بهتون می دم که اگه ضرورت ایجاب کرد باهام تماس بگیرید. بهتره مواقعی تماس بگیرین که کسی منزل نباشه تا من بتونم راحتتر صحبت کنم.

- متشکرم. حتما.

ریحانه به نقطه ای خیره می شود و لبخنددی می زند. از چهره اش پیداست که به موقعیت خود ایمان دادر. ساعتی بعد ریحانه پس از ترک صابر سوار تاکسی شده و حوالی منزل پیاده می شود و به جانب خانه می رود. به محض اینکه در را می گشاید پاکتی را زیر پای خود مشاهد می کند. پاکت را برمی دارد و نگاهی به پشت ان می اندازد و تبسمی بر لبانش می نشیند. از حیاط عبور کرده و وارد منزل می شود. از هال گذشته، به طرف اتاق خود می رود. در را می گشاید، چادرش را برمی دارد. روی لبه تخت می نشیند و پاکت را می گشاید. نامه از راضیه است. ریحانه با دقت نامه را می خواند و سپس با چهره ای متبسم کنار پنجره می رود و به خیابان خیره می شود. عصر همان روز فرح و نادر در هال را گشوده و وارد می شوند. چهره هر دو ناراحت و برافروخته است. نادر کتش را بیرون اورده و همراه با کیفش گوشه ای می گذارد. فرح او را زیر نظر دارد و نگران است. نادر بدون هیچ حرفی به طرف اتاق ریحانه می رود. ضربه ای به در زده و ان را می گشاید. ریحانه که مشغول کشیدن طرحی است بلند می شود.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل سوم

امیر داخل شده و در را می گشاید. راضیه و ریحانه وارد شده و سایرین هم با احتیاط وارد می شوند. ریحانه در هال بی توجه به سایر اتاقها عبور می کند. بقیه هم به دنبالش در حرکتند. تمام وسایل خانه با تزئیناتش برای ریحانه اشنا است. خردمند خطاب به همسرش می پرسد: - کجا داره می ره؟ پاک زده به سرش. همسر خردمند دستهایش را به سوی اسمان بلند کرده و می گوید: - خدایا خودت به خیر بگذرون. ریحانه مقابل همان اتاقی می ایستد که در خواب دیده بود. در را می گشاید و وارد می شود. پیرزن دقیقا به همان صورتی که او را در خواب دیده بود روی تخت افتاده و با صدای ضعیفی ناله می کند. ریحانه به او نزدیک می شود. راضیه با دیدگانی سرشار از حیرت و شگفتی زیر لب می گوید: - خدایا بارو کردنی نیست. ریحانه نبض پیرزن را می گیرد و می گوید: - هنوز زنده است باید عجله کنیم. همگی وارد اتاف می شوند و به این صحنه می نگرند. ریحانه به جانب پدر می آید. چشمان خردمند از شگفتی و بهت گرد شده است. ریحانه به پدر می گوید: - بابا او هنوز زنده است باید برسونیمش بیمارستان و گرنه ممکنه بمیره. پدر انگشت حیرت به دهان می گیرد و می گوید: - من کاملا گیج شدم. نمی دونم باید چیکار کنم. ما باید به پلیس خبر بدیم یا لااقل با اورژانس تماس بگیریم.. - ولی تا اون موقع خیلی دیر شده خودمون می بریمش بیمارستان. نباید وقت رو تلف کنیم. عمو به حرف درامده و اظهار می دارد: - شماها اینجا بمونید خودم می برمش. ریحانه شتاب زده می گوید: - منم با شما میام، کمک کنین ببریمش تو ماشین. راضیه و پدر و مادرش در همان منزل می مانند و ریحانه همراه عمو و زن عمو و امیر میروند که پیرزن را بلند کرده و داخل اتومبیل بگذارند. خردمند از همسرش می پرسد: - حالا تکلیف ما چیه؟ صلاح نیست در این مکان دیده بشیم. ممکنه یکی از ساکنین منزل سر برسه. عمو که در حال حرکت بود سر برمی گرداند و پاسخ می دهد: - به محض اینکه پیرزن رو رسوندم بیمارستان برمی گردم و شما رو از این خونه لعنتی می برم. - تا اون موقع ما همین جا بمونیم؟ - اگه کسی اومد و از شما توضیح خواست یه چیزی بهش بگین دیگع. عمو به دنبال بقیه از اتاق و سپس از ویلا خارج شد. پشت فرمان اتومبیل نشسته و امیر هم در کنارش قرار می گیرد. ریحانه و زن عمو و پیرزن بیمار در عقب اتومبیل می نشینند. اتومبیل به سرعت جاده را می شکافد و پیش می رود. ریحانه گاه به چهره بی روح پیرزن می نگرد و گاه چشم بر جاده دارد. زیر لب می گوید: - خدا کنه بتونیم به موقع برسیم. عمو که صدای او را شنید می گوید: - من سعی خودمو می کنم، دارم با اخرین سرعت رانندگی می کنم. فاصله زیادی با بیمارستان نداریم. در همان لحظه همسر خردمند در ویلا روی یکی از مبل ها نشسته و با نگرانی به شوهرش که در حال قدم زدن است نگاه می کند. راضیه در کنار مادر ایستاده و با تحیر به اشبا قیمتی سالن می نگرد . پدر می گوید: - هیچ سر درنمیارم، یکی بهم بگه موضوع از چه قراره؟ به خدا دارم دیونه می شم. نکنه دارم خواب می بینم. نکنه ریحانه قبلا به اینجا اومده باشه؟ نکنه پیرزن رو از قبل می شناخته؟ همسرش در پاسخش می گوید: - خودت می دونی که اینطور نیست. - اخه اصلا با عقل جور درنمیاد. پس اون از کجا می دونست تو این ویلا پیرزن تنهایی در حال مرگه؟ اون تموم سوراخ سمبه های اینجا وارد بوده، اگه کسی قبلا جایی نرفته باشه از کجا می تونه چشم بسته تموم خونه رو بلد باشه، نکنه دختر شما علم غیب داره و ما خبر نداریم! سپس به سمت راضیه می نگرد و طرز مشکوکی نگاهش می کند. - تو می دونی، من مطمئنم که تو یه چیزایی می دونی به ما بگو جریان چیه؟ مادر هم اضافه می کند: - شما دو تا خواهد نباید چیزی رو از ما پنهون کنید. راضیه سرش را تکان داده و با بی حوصلگی عنوان می کند: - باشه باشه بهتون می گم ولی اگه باور نکردین دیگه تقصیر من نیست. ریحانه مدت هاست که از حوادث و اتفاقات اینده اگاه می شه. اون حوادثی رو تو عالم رویا مشاهده می کنه که بعدها با همون اتفاقات تو واقعیت رخ می ده. فقط همین! خانم خردمند با سردرگمی می پرسد: - این یعنی چی؟ من که هیچی نفهمیدم! - بهتون که گفتم، هضمش کمی دشواره. به هر حال منم بیشتر از چیزی نمی دونم. پدر با نگرانی به اطراف می نگرد و می گوید: - اگر کسی از بستگان پیرزن همین حالا سر زده وارد بشه و ماها رو اینجا ببینه چی بهش بگیم؟ اگه پیرزن بمیره و پای پلیس به میان بیاد چه جوابی به اونا بدیم؟ بگیم دخترمون خواب نما شده که یه پیرزن تو این خونه داره می میره و ما هم بر اساس گفته های اون خودمون رو وارد ماجرا کردیم؟ لعنت به این شانس! کاش هرگز پامونو تو این منطقه نیم گذشاتیم. مثلا اومدیم یکی دو روز خوش باشیم و تفریح کنیم! ساعتی بعد در بیمارستان پرستارها پیرزن را به اتاق مخصوص مراقبتهای ویژه می برند. ریحانه و خانواده عمو همگی در راهرو قدم می زنند. عمو نگاهی به ساعت می اندازد و چون حوصله اش سر رفته می گوید: - بیا بریم دخترم ما کارمونو انجام دادیم از این به بعد وظیفه دکترهاست که مواظب پیرزن باشند. - عمو جان شما و زن عمو برین، من اینجا می مونم تا با دکترش صحبت کنم. - پدر و مادرت تو اون ویلا منتظرمون هستند. موندن تو چیزی رو حل نمی کنه. می تونی شب دوباره به پیرزن سر بزنی، خودم می یارمت بیمارستان، حتی می تونی تلفنی حالش رو بپرسیم ولی حالا دیگه باید بریم. ریحانه به ناچار می پذیرد و همراه ان ها راه می افتد. بعدازظهر همان روز هر دو خانواده در نقطه ای از پارک جنگلی مشغول صرف میوه و چای هستند. کمی بالاتر از انها رودخانه باریکی درگذر است. راضیه و ریحانه در حال شستن ظروف غذای ظهر در لب رودخانه هستند. راضیه با ناباوری می گوید: - چیز غریبیه. هیچ کس نمی تونه این جریان رو باور کنه. - تو چی؟ بالاخره باور کردی>؟ - چطور ممکنه ادم چیزی رو که با دو تا چشماش دیده باور نداشته باشه؟ ریحانه تبسم می کند و می گوید: - خوشحالم که بالاخره با من هم عقیده شدی. هیچ دوست ندارم که اطرفیانم فکر کنند که من مشاعرم رو از دست دادم. در همان لحظه که دو خواهر در حال مباحثه هستند، عمو سر در گوش همسرش می گذارد و با او نجواکنان سخن می گوید: - فکر کنم الان وقتش باشه. تو زن داداش رو سرگزم کنی تا منم برم و با داداش صحبت کنم. - می خوای راجع به خواستگاری صحبت کنی؟ - اره دیگه مگه همین رو نمی خواستی؟ - نه فکر کنم بهتره یه مدت دست نگه داریم. - چرا؟ تغییر عقیده دادی؟- با اتفاقی که امروز افتاد راستش رو بخوای کمی ترس برم داشته. به نظر تو موضوع کمی عجیب نیست؟ عو جهت تایید سر تکان می دهد و اظهار می دارد: - چرا منم حسابی جا خوردم. هر چی فکر می کنم عقلم قد نمی ده. الا نمی تونم صبح رو باور کنم. - من دلم نمی خواد اخر عمری با جادو جنبل سر کار داشته باشم. شوهرش حیرت زده نگاهش می کند و با تردید می پرسد: - یعنی می خوای بگی؟؟ - اره، غلط نکنم این دختره با خودش سحر و جادو داره، لابد واسه همینه که امیر کشته مرده خودش کرده. به دلم برات شده که این دختره قدم نحسی داره. شایدم با جن و پری در تماس باشه! خردمند که از دقایقی پیش زن و شوهر را زیر نظر دارد خطاب به انها می پرسد: - چی شده؟ چرا با هم در گوشی حرف می زنین؟ نکنه ما نامحرم هستیم. عمو یکباره به خود آمده می خندد و جواب می دهد: - نه چیز مهمی نیست. داشتم با عیال راجع به موضوعی مشورت می کردم. می دونی، اخه به ریحانه قول دادم که امشب اونو به بیمارستان ببرم تا از پیرزن عیادت کنه نمی دونم کار درستی کردم یا نه؟ نظر خودت چیه؟ خردمند مکثی کرده و با تردید پاسخ داد: - والا نمی دونم چی بگم؟ سپس رو به همسرش می کند و از وی می پرسد: - تو چی می گی خانم؟ - به نظر من بهتره اجازه بدی که بره. ضرری هم نداره. اصلا چطوره خودمون هم باهاش بریم و حال پیرزن رو بپرسیم. - نمی دونم، هر کاری خودتون صلاح می دونید بکنید. من ریش و قیچی رو می دم دست شماها. همسرش سر در گوش او نهاده و نجواکنان می گوید: - حتم دارم داشتن در مورد ریحانه صحبت می ردن. این موضوع اونا رو هم اندازه ما گیج کرده. می ترسم جریانو اونقدر بزرگ کنن که پیراهن عثمان بشه. - کاری نمی شه کرد خانم، بذار هر جور دلشون می خواد قضاوت کنن ما که نمی تونیم دهن کسی رو مهر و موم کنیم. این بار عمو من باب شوهی و مزاح می گوید: - حالا نوبت شما دو تا شد که در گوشی حرف بزنید. به جز امیر همگی خندیدند و او مات و مبهون به ریحانه که همراه راضیه در حال بازگشت بودند چشم دوخته و در گفت و گوها شرکت نمی کند....شب که می شود همگی به طرف بیمارستان حرکت می کنند. عمو اتومبیل را مقابل در پارک می کند و همراه ریحانه داخل بیمارستان می رود. امیر و خردمند طبق معمول جلو نشسته اند و راضیه و مادرش و زن عمو هم چشم به در دوخته و انتظار می کشند. تا بازگشت انها، هیچ کس کلامی بر زبان نمی اورد و همگی غرق در افکار خود هستند. سی دقیقه بعد عمو و ریحانه از دور نمایان می شوند و نزدیک اتومبیل می آیند. عمو پشت فرمان می نشیند و ریحانه کنار راضیه که برایش جا باز کرده قرار می گیرد. پدر ریحانه می پرسد: - چی شد؟ عمو اینه را صاف کرده و جواب می دهد: - متاسفانه شماها نمی تونین برین تو، گفتن وقت ملاقات فرداست. خود ما رو هم با صد تا خواهش و التماس راه دادن. یه ساعت فقط داشتیم چونه می زدیم. ریحانه چادرش را مرتب کرده و می گوید: - فقط به من اجازه دادن چند دقیقه از پشت شیشه ببنمش. مادر پس از چند سرفه پیاپی می پرسد: - حالش چطور بود؟ - پرستار می گفت خط رفع شده ولی باید چند روزی تو بیمارستان تحت مراقبت باشد. - نپرسیدی مریضیش چیه؟ - چرا پرسیدم. گفتن سکته ناقص کرده. اگه ما به موقع نرسیده بودیم پیرزن بیچاره الان تو این دنیا نبود. عمو اتومبیل را به حرکت دراورد. مادر ریحانه مجددا می پرسد: - خانواده اش چی؟ بهشون اطلاع دادن؟ - ظاهرا وقتی به هوش اومده پرستار چند کلمه ای باهاش حرف زده. پیرزن بهش گفته که پسرش تو تهرون زندگی می کنه. شماره تلفن پسرش به پرستار داده که اونا بهش خبر بدن. پدر خطاب به دخترش می پرسد: - پس کار ما دیگه اینجا تموم شده درسته؟ - بله پدر، فقط می خواستم مطمئن بشم که کارمو درست انجام دادم. حالا خیالم راخته و احساس خوشحالی می کنم که انسانی رو از مرگ حتمی نجات دادم. پدر اهی می کشد دور لبش را پاک می کند و می گوید: - من فردا صبح باید برگردم خونه، نمی تونم کار مردم رو عقب بندازم. همسرش فوری اضافه می کند: - خردمند اگه راضی باشی ما هم باهات بیایم. عمو در حین رانندگی با تعجب می پرسد: - چرا به این زودی؟ ما که هنوز همدیگه رو سیر ندیدیم. زن داداش شما چرا واسه رفتن عجله می کنی، بذار داداش بره به کارش برسه، شما هم چند روزی بهتون بد بگذره. - خیلی ممنون. به اندازه کافی بهتون زحمت دادیم. هنوز تازه اول تابستونه. تا اخر تابستون بازم مزاحمتون می شیم. - به هر حال من باهاتون تعارفی ندارم. اینجا منزل خودتونه. امیر با ناراحتی به طرف مادر ریحانه برمی گردد و میگوید: - زن عمو چرا می خواین برین، هنوز خیلی جاها مونده که به شما نشون ندادم. وقتش که شد خودم شما رو می برم صحیح و سالم دست عموجون تحویل می دم. مادرش به او چشم غره می رود و امیر سرش را پایین انداخته و به اجبار سکوت می کند. خانم خردمند جواب می دهد: - گفتم که وقت بسیاره. بقیه رو می ذاریم واسه یه وقت دیگه. دیگر کسی از این مقوله سخن نمی گوید و اتومبیل راه خود را در پیش می گیرد و جلو می رود. صبح روز بعد خردمند از برادر و همسرش تشکر می کند و خداحافظی کرده و همراه همسر و دخترهایش به طرف گاراژ حرکت می کنند و درست در لحظه حرکت اتوبوس به انجا می رسند. خردمند شتابان بلیط گرفته و همراهان خود را سوار کرده و دقایقی بعد اتوبوس به راه می افتد. پس از رفتن خردمند و سایرین، عمو در گوشه ای از اتاق می نشیند و چای می نوشد. امیر که پکر و گرفته است کنار پنجره ایستاده و خارج را نگاه می کند و با خشم ناخن هایش را می جود. مادرش در حال جارو کردن اتاق است. عمو برمی خیزد و غرولندکنان می گوید: - چه قدر گرد و خاک می کنی زن! نذاشتی یه چای زهرمار کنیم. زن عمو رو ترش کرد و با اوقات تلخی می گوید: - کارامو انجام ندم که تو می خوای چای بخوری؟ مهمون داری ریخت و پاش هم داره دیگه. اصلا کی گفته ور دل من بشینی. پاشو برو یه سری به باغ بزن تا منم به کارم برسم. عمو از اتاق بیرون می رود. به محض اینکه او خارج می شود امیر با مشت به لبه پنجره می کوبد و سپس به مادرش می گوید: - چرا گذاشتی اونا برن؟ چرا جلوشونو نگرفتی؟ حتی یه تعارف خشک و خالی هم بهشون نزدی. - وا! خل شدی؟! خودشون می خواستن برن من که نمی تونستم غل و زنجیر به پاشون ببندم. - چرا با عمو صحبت نکردین؟ چرا از ریحانه خواستگاری نکردین؟ - بی خودی صداتو برای من بلند نکن. بابات باهاشون صحبت کرد ولی.....مگه به خرجشون رفت! زن عموت با صدتا فیس و افاده گفت که دخترمو به کس کسونش نمی دم به همه کسونش نمی دم. اصلا می دونی چیه؟ این دختره وصله تن ما نیست. بهتره دندون طمع ات رو بکنی و دور بندازی. امیر لجوجانه پا به زمین می کوید و می گوید: - من این حرفا سرم نمی شعو شما باید هر جور شده اوو به عقد من در بیارین. زن عمو جا رو به نشانه تهدید در هوا تکان می دهد و می گوید: - زیادی داری حرف می زنی. بهت که گفتم، اونا قبول نکردن. زوری که نمی شه . دختره پایین پایینا جاش نیست بالا بالاها راش نیست. مگه نوبرشو اوردن. این نشد یکی دیگع. خودم یکی دو تا دختر خوب برات سراغ دارم. همین روزا می ریم و.... - من فقط ریحانه رو می خوام. خواستگاری هیچ دختری هم نمی رم. اگه ریحانه رو واسم نگیرین می رم خودمو سر به نیست می کنم. زن عمو مقابلش می استد و با چشمانی دریده وی را می نگرد و با خشم داد می زند: - واسه من دم دراوردی. تو رو چه به این غلطا. سپس با جارو به پشت او می کوبد و ضمن راندن وی از در می گوید: - برو تو باغ به بابات کمک کن. پسره دهنش بوی شیر می ده تو روی من وامی سته که چی؟ برام زن بگیرین. یه الف بچه رو باش.... ده روز بعد ریحانه دوستش را در حیاط مدرسه ملاقات می کند. اغلب دختران دبیرستانی جهت اخذ نتیجه امتحانات در محوطه دبیرستان اجتماع کرده اند. ریحانه و منیژه هم یک ورقه ای در دست دارند که سرنوشت امتحانات و حاصل ماهها تلاش و کوشش در ان رقم خورده است. منیژه با شادمانی دست ریحانه را می فشارد و اشک شوق از دیدگانش جاریست. با مسرت خطاب به وی می گوید: - خدارو شکر. باور نمی کردم که بدون تجدید قبول بشم. واسه تابستون دو سه تایی کنار گذاشته بودم. - خوشحالم منیژه. از صمیم قلب خوشحالم. - متشکرم. بیا زودتر بریم. باید برم از داداشم مژدگانی بگیرم. هر دو به سمت در خروجی حرکت می کنند. از در که خارج می شوند منیژه می گوید: - داداشم قراره هفته دیگه برای دیدن نامزدش بره تهرون. بهم قول داده اگه یه ضرب قبل بشم منم با خودش ببره. اخه من تا حالا تهرون نرفتم. - نامزد تهرونه و خودش اینجا؟ جالبه. - نازمدش ریبه نیست دختر داییمه. چند ساله که تو تهرون زندگی می کنن. پارسال عید که داییم اینا اومدن پیش ما عید دیدنی اون دو تا یه دل نه صد دل عاشق هم شدنو داییم اصلا مخالفت نکرد فقط گفت بذار سربازی داوود تموم شه یه عروسی بگیرن. الان دو ماهه که داداشم از سربازی برگشته. قراره بره تهرون همون جا پیش داییم کار کنه. - قراره عروسی کی هست؟ - اخر همین تابستون. عقد کنون رو تهرون منزل عروس می گیرن و بعد یه هفته مراسم عروسی همین جا انجام می شه. اخر بیشتر فامیلای ما اینجا هستن. - مبارک باشه. ما رو که دعوت می کنی؟ - البته. چرا که نه؟ تو بهترین دوست من هستی. بدون تو اصلا بهم خوش نیم گذره. راضیه رو هم با خودت بیارو مطمئنم که با شیطنت ها و شوخی هاش حسابی مجلس رو گرم می کنه. ریحانه با صدای بلند می خندد و می گوید: - باشه حتما. اگه بشنوه با کله میاد. اون عاشق مهمونی و بریز و بپاشه. آن سر دو راهی می رسند. منیژه می گوید: - خب من دیگه باید برم. تا داداشم در نرفتته برم مژدگونی رو شفاهی از چنگش دربیارم. - تو که گفتی هفته دیگه می خواد بره تهروم؟ - تهرون که نمی گم. عصری قراره با یکی از دوستاش بره دریا. با هم مسابقه قایق سواری گذاشتن. اگر دیر برسم مژدگونی می پر. تا تنور داغه باید نون رو بچسبونم. تو که راضی به ضرر من نیستی؟ چشمکی به او می زند و ریحانه در جوابش می گوید: - پس مزاحمت نمی شوم. بعد می بینمت. - وعده ما جمعه کنار رودخانه. یکی دو تا از بچه ها هم قول دادن که بیان. فکر می کنم خوش بگذره. یادت نره خوراکی هر چی دم دستت بود وردار بیار. ریحانه چادرش را مرتب می کند و جواب می دهد: - باشه پس تا جمعه خداحافظ. - خداحافظ سلام منو به مامانت برسون. - تو هم همین طور. هر دو به راهی رفته و دور می شوند. بعدازظهر همان روز مادر ریحانه کنار چرخ خیاطی نشسته و در حال دوختن پارچه هاست. ریحانه هم کنار مادر چمباته زده و جزوه هاش را می خواند. راضیه از اشپزخانه بیرون می اید. دستهای خیسش را به دامنش می مالد و می گوید: - ظرفا رو شستم مامان. کار دیگه ای نداری؟ - نه مادرجون دستت درد نکنه. راضیه کنار مادر می نشیند و می پرسد: - این چیه؟ داری واسه من لباس می دوزی؟ مادر می خندد و جواب می دهد: - لباس چیه؟ پرده است. راضیه اهی می کشد و با کنایه می گوید: - خوش به حال در و پنجره ها. وضعشون از من بهتره! اونا لباس نو می پوشن من باید با این کهنه ها سر کنم. مادر دست از کار می کشد، نگاه سرزنش باری به راضیه می اندازد و اعتراض کنان می گوید: - باز تو غر ز دی؟ کدوم لباست کهنه است. اینا رو که من تازه واست دوختم. هنوز دو دفعه هم شسته نشده. ببین ریحانه اصلا صداش درنمیاد. لباساش از مال تو هم کهنه تره. راضیه صورت مادر را می بوسد و می گوید: - شوخی کردم مامان به دل نگیر. راستی واسه خانم نعمتی اینا مهمون اومده. دیدم دارن یه خروس زیر پاشون می کشت. - از کجا دیدی؟ - وقتی داشتم ظرف می شستم از پنجره اشپزخونه دیدم. سه نفر بودن عروس و پسرخانم نعمتی به همراه بچه شون. - خوب همه جا رو زیر نظر گرفتی؟ اخه مگه تو کلانتری؟ - خدا جشم رو داده واسه دیدن دیگه. ریحانه جزوه هایش را جمع کرد و برمی خیزد. راضیه ضمن گفتن این کلام چشمکی به خواهرش می زند. ریحانه می گوید: - من می رم تو اتاقم اگه کاری داشتین صدام کنین. مادر که مشغول دوخت و دوز است می گوید: - برو مادر جان/ - راضیه این بار با لحنی شوخ اضافه می کند: - اره برو ابجی جون. جایی که بنده هستم نیازی به حضور شما نیست. خودم یه تنه همه رو حریفم. ریحانه اخم کرده می گوید: - وای از دست اون زبونت که دنیا رو به اتیش می کشه. - پس تا به اتیش زبونم نسوختی زودتر به دیرت پناه ببر و مشغول عبادت شو که از قافله کنکور عقب نمونی. ریحانه به طرف اتاقش می رود و در را می بندد. مادر از روی اعتراض اما با لحنی ملایم می گوید: - این قدر سر به سرش نذار دختر. مظلوم گیر اوردی؟ تو یکی رو می خواستی لنگه خودت که از پس زبونت بربیاد و باهات دهن به دهن بشه. - مادر جون خودتون منو اینجوری زائیدین، ناراحتی برگردم سرجای اولم. خانم خردمند با صدای بلند می خندد و می گوید: - اگه می شد که خوب بود. می ترسم اخرشم تو رو به خاطر این زبون درازت چشم بزنن. - نگران نباش مادر بادمجون بم افت نداره. ریحانه پشت میز تحریرش در اتاق نشسته و مشغول مطالعه است که راضیه با لیوانی شربت سکنجبین وارد می شود. شربت را روی میز می گذارد و با لودگی می پرسد: - چطوری خانم دکتر؟ ریحانه شربت را برمی دارد و با تبسم پاسخ می دهد: - دستت درد نکنه چه به موقع اوردی! راضیه برمی خیزد و به طرف در می رود و می گوید: - ما اینیم دیگه. باز بگو به درد هیچ کاری نمی خورم. - بدجنس من کی چنین حرفی زدم. - سرت به کارت باشه. یه وقت از چیزی نترسی ها. من تو اتاق بغلی هستم. اگه لولو مولو اومد سراغت قورا خبرم کن. و با صدای بلند می خندد و در را می بندد. ریحان هم خنده اش می گیرد. جرعه ای از شربتش را می نوشد و لیوان را روی میز نهاده و مشغول و مطالعه می شود. لحظه ای بعد به صندلی تکیه می زند و لیوان شربت را به دست می گیرد. نگاهش در ان خیره می ماند...اب لیوان وسعت می گیرد و گسترش می یابد. دریایی ظار می شود. دریایی مواج که دقایقی در ان شناور است.قایق دستخوش امواج طوفانی و پرتلاطم دریاست و هر لحظه در میانامواج بالا و پایین می رود. مرد جوانی یکه و تنها در قایق مشغول پاروزدن است. ابرهای سیاه سطح اسمان را پوشانده اند و رعد می غرد و برق چشم را کور می کند. مرد قایقران سعی دارد خود را به سحال برساند اما امواج بلند و سرکش قایقش را به بازی گرفته اند. قایقی یکباره واژگون شده و قایق ران را به زیر اب فرو می برد. لحظاتی بعد قایق و پاروها در سطح اب دیده می شوند اما از مرد پارو زن خبری نیست. دریا او را بلعیده و طعمه ماهی ساخته است.... ریحانه چشمان خود را می مالد و وحشت زده لیوان شربت را روی میز می کوبد . از پشت صندلی برخاسته و کنار پنجره می رود و به اسمان می نگرد. اسمان صاف و افتابی است. کنار میز برمی گردد و با دستمال کاغذی عرق روی پیشانیش را پاک می کندن. ارام و قرار ندارد. کمی در اتاق قدم می زند و دوباره پشت میزش می نشیند. سعی می کند افکار خود را به نقطه ای متمرکز کند. مداد را برمی دارد و مشاهداتش در رویا را به روی کاغذ پیاده می کند. قایقی در دریای توفانی...هنوز کارش به پایان نرسیده که به یاد مطلبی می افتد و بانگ برمی اورد: - آه، نه این نمی تونه حقیقت داشته باشه. مداد را روی کاغذ رها می کند از جا می جهد به طوری که صندلی اش واژگون می شود. بدون اتلاف وقت از اتاق بیرون می رود. مادر و خواهرش در حال اندازه گیری پرده بر روی پنجره هستند. انها خروج ناگهانی و شتاب زده ریحانه را مشاهده می کنند و هر دو بهت زده به یک دیگر می نگرند. مادر که هاج و واج مانده می گوید: - باز این دختره چش شده؟ راضیه هم در حالی که نگاهش را به در دوخته می گوید: - خیلی عجیبه. یعنی با این سرعت کجا رفت؟ ریحانه در حال دویدن به طرف در حیاط است. مادر و خواهرش از پشت پنجره با نگاه تعقیبش می کنند. ریحانه بی انقطاع در کوچه و خیابان و سپس در گندم زارها در حال دویدن است. بدون لحظه ای توقف ان قدر می دود تا به در خانه منیژه می رسد. کنار در دقایقی می ایستد و نفس تازه می کند. در حالی که هم چنان نفس نفس می زند و عرق از سر و صورتش جاری است چکش در را به صدا درمی اورد. دقایقی نه چندان طولانی، پسر بچه ای در را می گشاید. - بله؟ - منیژه خونه است؟ - بله. - بهش بگو ریحانه اومده کارش داره، عجله کن پسرجون. پسر ابتدا با تردید سر تا پایش را برانداز کرده و انگاه وارد منزل می شود. ریحانه پشت در به انتظار می ایستد و زیرلب با خود می گوید: - باید سعی کنم خونسردی مو حفظ کنم، شاید هنوز دیر نشده باشه. صدایی پایی شنیده می شود و سپس سرو کله منیژه در استانه در ظاهر می گردد: - اوا تویی؟ سلام داداشم گفت ریحانه دم دره باور نکردم. خب چه خبر؟ بیا تو. - نه مزاحم نمی شم. - چی شده؟ مثل اینکه دویدی؟ - اره تموم راهو دویدم. - حالا چرا دم در وایستادی؟ بیا تو. - نه باید برم. خونه نگفتم که کجا می رم. نگران می شن. منیژه به او خیره شد و می پرسد: - چیزی شده؟ - ببین منیژه من نمی تونم برات توضیح بدم. فقط می خواستم ازت خواهش کنم کاری کنی که داداشت از رفتن به قایق سواری منصرف بشه. فقط همین. منیژه با شگفتی می پرسد: - منظورت چیه؟ چرا؟ - خواهش می کنم سوال نکن چون هیچ توضیحی براش ندارم. فقط سعی کن مانع رفتنش بشی. - ولی...اخه چرا؟ من نمی فهمم چی داری می گی. نکنه شوخیت گرفته؟ - تو منو خوب می شناسی منیژه. می دونی که هیچ وقت حرف بی ربط نمی زنم. الان هم وقت شوخی کردن نیست. - چرا داداشم نباید بره؟ من نباید بدونم موضوع چیه؟ - ازم نپرس از کجا موضوع رو فهمیدم فقط بهت می گم که جون برادرت در خطره. - چی؟ - دریا می خواد اونو ببلعه. فهمیدی؟ - نه نمی فهمم. اصلا نمی فهمم چی می گی؟! سپس می خندد و می افزاید: - مثل اینکه تو حالت خوب نیست ریحانه، بهتره بری خونه و کمی استراحت کنی. - چرا متوجه نیستی منیژه. من دیدمش، تو دریا بود، دریا توفانی بود و اون داشت برای نجات خودش تقلا می کرد اما یه دفعه دریا اونو بلعید و تو خودش غرق کرد. منیژه در سکوت خیره خیره نگاهش کرد. دهانش از حیرت باز مانده است. ریحانه ادامه می دهد: - بهش بگو از این مسافرت صرف نظر کنه. - بی فایده است ریحانه، اون الان چند ساعته که رفته. ریحانه وحشت زده فریاد زد: - چی؟ رفته؟ ولی.... - قرار بود عصر راه بیفتن ولی دوستاش بعد از نهار اومدن و بردنش. ریحانه به حالت التماس دستهای او را می گیرد و می گوید: - شماها باید برید دنبالش. باید هر جور شده برش گردونین. - ریحانه هیچ می فهمی چی داری می گی؟ آن گاه می خندد و اضافه می کند: - تا اونجا سه ساعت راهه، ریحانه جون نگران نباش داداشم مواظب خودش هست. بیا بریم یه گلویی تازه کن تا حالت جا بیاد، بعدش برو خونه و کمی بخواب. ریحانه سرش را به علامت منفی حرکت می دهد. سپس عقب گرد کرده و ....و دور می شود. منیژه با دلسوزی توام با حیرت می پرسد: - کجا می ری؟ ریحانه با تو هستم. ریحانه بی توجه به او به راهش ادامه می دهد. منیژه لحظه ای در بهت و حیرت نگاهش می کند سپس در را می بندد و وارد منزلش می شود. ریحانه شتاب زده به منزل برمی گردد و یک راست به اتاقش می رود. راضیه و مادرش هیچ پرسشی از وی نمی کنند و او هم توضیحی برایشان ندارد. نیمه شب همان روز دخترها در اتاق خواب خود بسر می برند. راضیه به خواب فرو رفته ولی ریحانه در اتاق قدم می زند. چندبار اب می نوشد ولی نگرانی رهایش نمی کند. با تصور دریای طوفانی که خود کشیده و روی میزش قرار دارد می نگرد. تصویر در برابرش جان می گیرد و صحنه دریای طوفانی و قایق در حال غرق شدن دوباره در برابر دیدگانش ظاهر می شود. ریحانه می خواهد فریاد بزند اما مقابل دهانش را می گیرد. چشمانش از حدقه درامده و وحشت زده است. نقاشی را مچاله کرده و دور می اندازد و با دست شقیقه هایش را می فشارد. خود را روی تخت می اندازد و با دست شقیقه هایش را می فشارد. خود را روی تخت می اندازد و از حال می رود. صبح روز بعد ریحانه زنبیل خرید را در دست گرفته و از بازار به سمت خانه در حرکت است. نزدیک منزل یکباره چشمش به چند زن و مرد می افتد. زن و مردی جوان همراه با کودکی در حال سوار شدن به اتومبیلشان هستند. در همان لحظه خانم و اقای نعمتی همسایه ریحانه هم از منزلشان خارج می شوند که سوار اتومبیل شوند. ریحانه بهت زده از کنار انها می گذرد. اتومبیل دور می شود و ریحانه بهت زده از کنار انها می گذرد. اتومبیل دور می شود. ریحانه به یاد رویای خود می افتد. زنی که کودکش را تاب می داد و سقوط کودک از روی تاب....ریحانه با پریشانی به منزل باز می گردد. عصر روز بعد ریحانه در حال شستن سبزی در اشپزخانه است. در همین حال نگاهش را از پنجره به بیرون می اندازد. همان اتومبیل مقابل منزل نعمتی متوقف می کند و سرنشینان ان پیاده شده و به داخل منزل می روند. از اتاق مجاور صدای گفت و گوی راضیه و مادرش شنیده می شود. ریحانه سبزی ها را شسته و در سبد می ریزد. دستهایش را خشک می کند و لحظاتی با تردید وسط اشپزخانه می ایستد و به کوکت کف ان خیره می شود. سرانجام تصمیم نهایی را گرفته و از اشپزخانه بیرون می رود. می خواهد از در خارج شود که مادر نگاهش می کند و می پرسد: - ریحانه جایی می خوای بری؟ - اره مادر، دم در هستم زود برمی گردم. ریحانه چادرش را به سر می کشد و از در بیرون می رود. راضیه با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد و خطاب به مادر می گوید: - از کاراش نمی شه سر دراورد! چند روزه که رفتارش مرموز شده. - کنکور فکرش رو پریشون کرده. خیلی درس می خونه. می ترسم خدای نکرده مریض بشه. راضیه به طرف اشپزخانه می رود. از پنجره بیرون را نگاه می کند و حیرت زده می بیند که ریحانه با سرعت به طرف منزل نعمتی می رود. چند لحظه بعد مشاهده می کند که خانم نعمتی از منزل بیروت امده و در استانه در با او گفت و گو می کند. سپس عروس نعمتی همراه کودکش دم در می ایند. عروس نعمتی هم با ریحانه صحبت می کند. انگاه دست بچه اش را گرفته با عصبانیت داخل منزل رفته و در را می بندد. ریحانه لحظه ای پشت در ایستاده و با صدای بلند چیزی را ادا می کند که صدایش به گوش راضیه نمی رسد. ریحانه عاقبت با ناامیدی به سوی منزل باز می گردد. راضیه از اشپزخانه بیرون می اید و کنار مادرش می نشیندن و روزنامه می خواند. ریحانه با رنگ و رویی برافروخته به داخل اتاق می رود و بدون این که با سی سخت بگوید چادر را به گوشه ای انداخته و به طرف اتاقش می رود. نگاهی بین مادر و دختر رد و بدل می شود.... شب که می شود ریحانه و راضیه به اتاق خواب خود می روند وو اماده خواب می شوند. راضیه که موضوعی فکرش را مشغول کرده روی تخت دراز می کشد و از خواهرش می پرسد: - ریحانه یه چیزی ازت بپرسم راستش رو بهم می گی؟ - بپرس. - امروز عصر واسه چی رفته بودی دم خونه خانم نعمتی؟ چی به اونا گفتی؟ - تو از کجا فهمیدی؟ - از پنجره اشپزخانه دیدمت. ریحانه سکوت می کند و پاسخی نمی دهد. راضیه دوباره می پرسد: - نمی خوای چیزی بگی؟ نکنه دیگه بهم اعتماد نداری؟ - یادته بهت گفته بودم بچه ای رو دیدم که از تاب سقوط می کنه؟ - اره یادمه. خب؟ - اون بچه نوه همسایه مون بود. - و تو رفتی که اینو بهشون بگی؟ خب اونا چی گفتن؟ - فکر می کنی عکس العملشون چی بود؟ اولش بهم خندیدن و مسخره ام کردن. بعدش مادر بچه عصبانی شد و بهم پرخاش کرد. - تو داری به خودت لطمه می زنی، اخه چرا دشمن تراشی می کنی؟ فکر می کنی اونا حرفاتو باور می کنن؟ نباید چنین انتظاری داشته باشی. تو چیزهایی رو می بنیی که دیگرون فاقد اون حس هستند. بنابراین ممکنه فکر کنن خدای نکرده دیوونه شدی. - اصلا برام مهم نیست که دیگرون چه نظری نسبت به من داشته باشن. من فقط می خوام اونا رو از خطری که در کمینشون نشسته اگاه کنم. دیروز تو کابوسم دیدم که برادر منیژه تو دریا غرق شد. وقتی بهش گفتم بهم خندید ولی برام مهم نیست. مهم اینه که جلوی حوادث رو بگیرم. - پاک منو از خودت دلسرد کردی ریحانه، اخهچرا دست از این کارات برنمی داری؟ - من نمی تونم دست رو دست بذارم. شاهد نابودی کسانی باشم که می تونم بهشون کمک کنم و از مرگ نجاتشون بدم. - مشروط بر اینکه اونا هم حرفاتو باور کنن. ریحانه کمی عاقلانه فکر کن. من به تو حق می دم که نگران سرنوشت اونایی باشی که به نحوی با رویای او ارتباط دارن ولی تو نمی تونی کمکشون کنی مگه اینکه همه جا جار بزنی و وضعیت فعلی خودتو براشون توصیف کنی. شاید اون موقع یه عده بهت معتقد بشن و حرفاتو باور کنن. تو داری خودتو تو دردسر بزرگی می ندازی. من نمی خوام خواهرم مضحکه دست مردم بشه. نمی خوام انگشت نمای خاص و عام بشی. - تو می گی من چیکار کنم؟ - بهتره رویاهات رو برای خودت نگه داری و در صندوقچه سینه مثل یه راز سر به مهر حبسشون کنی. این بهترین کاریه که می تونی بکنی. هر دو سکوت کردند. ریحانه پشتش به خواهر بود و به ارامی اشک می ریخت و راضیه هم خیلی زود خوابش برد. دو روز بعد دخترها وقتی همراه مادرشان از خرید بازمی گردند چشمشان به چند زن سیاه پوشت می افتد که از مقابلشان می ایندن. زنها وقتی نزدیک می شوند، خانم خردمند با یکی از انها سلام و احوال پرسی می کند. زن سیاه پوش به او می گوید که پسر همسایه شان در دریا غرق شده و انها قصد دارند برای گفتن تسلیت و سرسلامتی به منزل انها بروند. ریحانه به محض شنیدن نام خانوادگی منیژه ناراحت شده و بی اختیار به گریه می افتد. همراه خواهر و مادر به منزل باز می گردد. همان لحظه لباس مشکی به تن کرده و هماهر راضیه که او نیز لباس عزا پوشیده است به سوی منزل منیژه حرکت می کند. بر سر در خانه منِزه پرچم سیاهی اویزان است. عکس برادر فوت شده او رو حجله دیده می شود. از داخل خانه صدای شیون و زاری به گوش می رسدو زنها در اتاق اجتماع کرده و گریان و نالان بر سر و سینه می کوبند. راضیه و ریحانه وارد می شوند و قصد دارند در گوشه ای از سالن بنشینند. به محض اینکه منیژه چشمش به ریحانه می افتد به جانب او می اید و با خشم و عتاب به او می گوید: - تو اینجا چیکار می کنی؟ واسه چی اومدی؟ ریحانه با تاثر سرش را پایین می اندازد و می گوید: - منیژه جون بهت تسلیت می گم، واقعا از این حادثه متاسفم. منیژه با همان لحن پاسخ می دهد: - من احتیاجی به اظهار تاسف تو ندارم. بهم اثبات شده که تو دختر شوم و بدقدمی هستی. دیگه نمی خوام چشمم به چشمت بیفته. از اینجا برو بیورن. چند نفری سعی در ارام کردنش دارند اما او دست خود را از میان باوزان انها می کشد و ادامه می دهد: - برو بیرون. برو گمشو. نفرین شده هستی. تو و اون سق سیاهت. همه نگاهها به ریحانه خیره می ماند. راضیه دست ریحانه را گرفته و او را از مجلس خارج می کند. ریحانه با دلی شکسته و غروری جریحه دار شده بغضش را رها کرده و هق هق کنان چهره اش را با دست می پوشاند. چند قدم بالاتر روی سکوی در منزل می نشیند و به شدت گریه می کند. راضیه هم کنار او ایستاده و گریان و متاثر است. چند روز بعد از این واقعه، خانه جو ناارمی دارد. راضیه کنار مادرش نشسته و زانوی غم بغل گرفته. ریحانه هم وسط اتاق رو به انها نشسته و به ارامی گریه می کند. پدرش با عصبانیت در اتاق راه می رود و غرولند می کند. - من نمی فهمم، واسه چی این الم شنگه رو راه انداختی؟ اخه تو چت شده دختر؟ زده به سرت؟ کنار او می ایستد و به جانبش خم می شود. - با حرفایی که زدی یه شهر رو اشفته کردی.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل چهارم

ریحانه گریه کنان پاسخ داد: - پدر من کاری نکردم که مستحق سرزنش باشم. - دیگه می خواستی چیکار کنی؟ کاش بودی و می دیدی مردم پشت سرت چیا می گن! بابای منیژه یه عده رو دنبال خودش راه انداخته بود. توپش اونقدر پر بود که من نزدیک بود سکته کنم. می گفت می رم از دست دخترت شکایت کنم. خانم خردمند با عصبانیت گفت: - غلط کرده . مگه ریحانه چیکار کرده؟ - می گفت دختر تو یا جادوگره و یا این که تو توطئه قتل پسرم دست داشته! هر چی بهش گفتم باباجون دختر من خواب نما شده، می گفت من این حرفا سرم نمی شه باید بره پاسگاه و اینو ثابت کنه. می گفت اصلا مرگ پسر من عمدی بوده نه یه اتفاق! می گفت حتما یه عده می خواستن پسرمو از بین ببرن لابد دختر تو هم در جریان بوده، خلاصه کلی منو تهدید مرد و بعد گذاشت و رفت! خردمند بار دیگر به قدم زدن می پردازد و اضافه می کند: - هنوز لرز از تنم بیرون نرفته بود که خانم نعمتی و فک و فامیلاش ریختن سرم. می گفتن سق دخترت سیاهه! می گفتن اون شومه! ازشون پرسیدم جریان چیه؟ گفتن تو به اونا گفته بودی بچه ممکنه بمیره، اونا می گفتن بچه بچه از روی تاب پرت شده پایین، خوشبختانه نمرده ولی دستش شکسته و گچ گرفتن. می خواستن بریزن اینجا به خدمتت برسن اما من بیچاره کلی قربون صدقه شون رفتم تا راهشونو کشیدن و رفتن. خدا می دونه فردا و پس فردا چه افرادی رو می خوای بفرستی سراغمون! اخه دختر تو سرِ پیازی؟ ته پیازی؟ به تو چه مربوط که سر مردم چی می یاد؟ حالا برو درستش کن. به مردم چی می خوای بگی؟ راضیه به شدت ناراحت است و مادر ضمن تکان دادن سر خود به ارامی اشک می ریزد. ریحانه اشکهایش را پاک کرده و عاجزانه می نالد. - من فقط بهشون هشدار دادم پدر فقط همین. - تو حق نداری تو زندگی مردم دخالت کنی. می فهمی؟ حق نداری. ریحانه بلند می شود و با گریه اتاق را ترک می کند. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم می شود. پس از لختی، راضیه به حرف امده و می گوید: - پدر شما نباید با ریحانه تندی کنین. اون تحت تاثیر یه ندای باطنی ناشناخته، واقعیتهایی رو می بینه که کسی قادر به دیدنش نیست. - من کاری به این حرفا ندارم. می بینه؟ خب ببینه ولی حق نداره و نباید موضوع رو با مردم مطرح کنه. شماها چرا نمی خواین بفهمین؟ مردم هزار جور حرف برامون درمی یارن. برای یه مشت ادم خرافاتی از ندای درونی حرف زدن بی معنیه. راضیه برمی خیزد که به اتاقش برود. پدر انگشتش را به نشانه تهدید تکان می دهد و می گوید: - برو بهش بگو اگه دست از این مسخره بازی برنداره مجبور می شم تو خونه حبسش کنم. اون وقت کنکور بی کنکور . فهمیدی؟ راضیه با ناراحتی اتاق را ترک می کند. خردمند که کف بر لب اورده بود. کنجی می نشیند و با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کند و به فکر فرو می رود. همسرش پس از سکوتی طولانی می گوید: - من تو رو درک می کنم و بهت حق می دم. اما فکر نمی کنی کمی زیاده روی کردی؟ - هر کس دیگه ای جای من بود خودشو به اتیش می کشید. نمی دونی امروز چقدر جلوی مردم خار و خفیف شدم. صد دفعه بیشتر به خودم لعنت فرستادم که چرا چند سال پیش از این ده نرفتم. با این چند کلاس سوادی که داشتم می تونستم دستمو به جایی بند کنم. اینجا موندگار شدم که خودم و زن و بچه مو مضحکه دست این ادما کنم. - مشکل ما مهاجرت نیست خردمند، ریحانه باید معالجه بشه. - تو فکر می کنی اون مریضه؟ - مریضه نه به اون شکلی که رایجه. می دونی منم با این ته سوادم بالاخره چهارتا کتاب خوندم و چند تا مطلب پزشکی از رادیو و تلویزیون شنیدم، به نظرم روان ریحانه باید درمون بشه، می فهمی چی می خوام بگم؟ خردمند سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. در همان زمان راضیه و ریحانه در اتاق خود روی لبه تخت نشسته اند. ریحانه سرش را به شانه راضیه نهاده و هق هق گریه می کند. راضیه یه تابلویی که بر روی دیوار نصب است می نگرد و به ارامی اشک می ریزد.... در روزهای اتی ریحانه به هر جایی که پا می گذارد عده ای او را با انگشت به یک دیگر نشان می دهند. بعضی ها لبخند تمسخر بر لب دارند. بعضی ها با انزجار و اکراه از وی کناره می گیرند. یک روز که ریحانه پیاده به سمت رودخانه می رسد تنی چند از دختران روستا کنار رودخانه مشغول گفت و گو هستند. منیژه هم در میانشان دیده می شود. به مجرد اینکه ریحانه به انها نزدیک می شود، منیژه نگاه زهر اگینی به او می اندازد و تکه سنگی را از زمین برمی دارد. ریحانه تبسم کنان به او نزدیک می شود اما دست منیژه ناگهان بلند می شود و سنگ را به طرف او پرت می کند. سنگ، پیشانی ریحانه را می شکافد و خون از ان بیرون می زند. ریحانه همان طور که دست به پیشانی دارد با تضرع می گوید: - خواهش می کنم منیژه بذار برات توضیح بدم. دخترها همگی یک صدا به ریحانه می خندند و منیژه خطاب به انها می گوید: - بچه ها اجازه ندین این دختره جادوگر به شماها نزدیک بشه. ازش دوری کنین و گرنه همه تون به لعن و نفرین شیطان گرفتار می شین. دخترها به تبعیت از منیژه مشتی خاک برمی دارن و بر سر و روی ریحانه می پاشند. ریحانه با ناچاری با سر و روی خونین و خاکی از انجا می گریزد و افتان و خیزان به خانه می رود. مادر با دیدن صورت خونین او بر سر خود می کوبد. پدر که چای می نوشد، استکان را زمین نهاده و با نگرانی از جا می جهد و به ریحانه کمک می کند تا بنشیند. ریحانه می نشیند و با خونسردی خطاب به مادر که پریشان است می گوید: - چیز مهمی نیست مادر نترسین. چند لحظه بعد مادر زخم های صورت و پیشانی اش را شستشو داده و پانسمان می کند. پدر پشت به انها رو به پنجره می ایستد و با خشم سبیلهایش را می جوید و مشت هایش را به هم می کوبد. راضیه کنار مادر می نشیند و در سکوت انها را می نگرد. ریحانه سعی دارد درد ناشی از زخم ها را از او پنهان کند.به اختصار جریان را شرح می دهد. پدر می گوید: - دیگه نمی شه این وضع را تحمل کرد. باید یه فکری کرد. کسی پاسخش را نمی هد. خانم خردمند فقط نگاهش می کند. او می افزاید: - باید ریحانه را از اینجا دور کنیم. ممکنه بلایی سرش بیارن. حتی ممکنه.... خردمند از گفتن باز می ایستد و به جانب زنش برمی گردد تا بداند او معنی حرفایش را فهمیده یا نه. خانم خردمند لبش را چنان به دندان می گزد که خردمند از ادامه بحث خودداری می کند. مادر می پرسد: - می گی چیکار کنیم؟ - می برمش تهران. شاید خودمونم بعد از یه مدتی از اینجا رفتیم. دیگه نمی تونم سرمو جلو مردم بلند کنم. مردم دیگه می ترسن بهم کار بدن. در عوض این دو سه هفته مغازه ام خالی شده. از گوشه و کنار شنیدم که می گن ما جنّی شدیم. راضیه اب دهانش را فرو داده و با ناراحتی می گوید: - مردم غلط می کنن، شما نباید ضعف نشون بدی بابا، ادم که با این مزخرفات میدون رو خالی نمی کنه. - می گی چیکار کنم دخترم؟ اسلحه دستم بگیرم برم باهاشون بجنگم؟ من بیشتر از هر چیزی نگران سلامتی شما هستم. نگاه کن ببین چه به روز خواهرت اوردن؟ می ترسم سر تو و مادرت هم عین همین بلا رو بیارن. خانم خردمند که چشم به سقف دارد، سرش را با تحسر حرکت می دهد و می گوید: - من یکی که جرات نمی کنم پامو از در بذارم بیرون. تا چشمشون به من می افته یا در گوشی پچ پچ می کنن، یا منو می کشن زیر سوال که چه بلایی سر ریحانه اومده؟ یکی می گه بی وقتی شده، یکی می گه ببرش پیش دعانویس، اون یکی می گه اگه شوهرش بدی حتما خوب می شه. یکی می گه باید حجامت بشه تا بخارای سرش بیاد بیرون. راضیه اعتراض کنان می گوید: - چه مزخرفاتی! حجامت چه ربطی به بخار سر داره. خدایا این مردم کی می خوان عاقل بشن؟ چه وقت می خوان بفهمن؟! ریحانه ناله کنان می گوید: - همش تقصیر منه، از همه تون معذرت می خوام که شماها رو تو دردسر انداختم. حق با باباست. من باید از اینجا برم. اونا با شماها کاری ندارن، وقتی من از اینجا دور بشم قضیه کم کم فراموش می شه. اصلا می تونین به همه بگین که من دیوونه شدم و منو بردین تیمارستان. خانم خردمند گوشه لبش را چنگ می زند و می گوید: - خدا اون روز رو نیاره مادر جون این حرفا چیه می زنی؟ خردمند وسط کلمه نیمه تاسش را می خاراند و می گوید: - عر می رم مخابرات یه زنگی به نادر می زنم و بهش می گم ما داریم می یایم. فردا صبح با ریحانه حرکت می کنم. صبح کله سحر می ریم که چشممون به اینا نیفته تا بازمز لیچار بارمون کنن. خانم شما هم همین امشب وسایل ریحانه رو جمع و جور کن که صبح معطل نشیم. خانم خردمند سرش را به علامت تصدیق تکان می دهد. ریحانه به راضیه می نگرد. همگی پریشان و نگرانند و به اینده می اندیشند. همان شب خانم خردمند پس از شام به اتاق دخترها می رود. ریحانه وسایلش را کنار می گذارد و مادر انها را با دقت مرتب می کند و درون چمدان جای می دهد. وسایل ریحانه شامل چمدانی لباس و ساکی پر از کتاب و جزوه و دفتر است. راضیه روی صندلی پشت میز می نشیند و با اندوه به این منظره می نگرد. خانم خردمند می گوید: - ریحانه جون هفته ای یه بار می رم مخابرات و بهت زنگ می زنم. هر وقت فرصتی داشتی برامون نامه بده تا از حالت باخبر بشیم. ریحانه سر تکان می دهد. مادر بغض در گلو دارد و صدایش می لرزد. راضیه می گوید: - به محض اینکه تو کنکور قبول شدی خبرش رو بهمون بده. من واست نذر کردم که قبول بشی. غصه نخور. ریحانه علیرغم فشار عصبی لبخندی می زند و می گوید: - نگران نباشین. پیش نادر و فرح هیچ وقت به ادم بد نمی گذره. منم سعی می کنم هفته ای یه بار براتون نامه بدم. مگه می خوام برم ابرقو که همه تون ماتم گرفتین؟ خانم خردمند با پشت دست اشکش را پاک می کند و می گوید: - دلم می خواد حسابی از خودت مواظبت کنی. هر وقت پولی چیزی خواستی تو نامه برام بنویس. هنوز هیچی نشده از دل شوره و نگرانی دارم پس می افتم. - خودتو ناراحت نکن مادر بهت قول می دم اونجا بیشتر بهم خوش بگذره. - خدا کنه. خانم خردمند بعد از بکار بردن این کلمات به کار خود مشغول شد. راضیه به روزهای اتی می اندیشد که باید دور از خواهر باید اوقات خود را بگذراند. صبح روز بعد اتوبوس جاده های سرسبز شمال را طی می کند. ریحانه و پدرش در صندلی تعیین شده نشسته اند. پدر سرش را به صندلی تکیه داده و به خواب رفته است. ریحانه از شیشه غبار گرفته اتوبوس جاده را می نگرد و در فکر است. برای اینکه افکار پریش را از خود دور کند، سعی می کند دیگر به گذشته ها نیاندیشد. چشمانش را می بندد و در حال چرت زدن به خواب عمیقی فرو می رود. وقتی چشم می گشاید که میدان شهیاد( ازادی فعلی) از دور دیده می شود. هنگامی که اتوبوس به میدان می رسد، راننده توقف می کند، او و پدرش به اتفاق چند تنی از مسافران همان جا پیاده می شوند.خردمند ساک ها را از کمک راننده تحویل می گیرد و اتوبوس حرکت می کند. آنها در گوشه ای به انتظار می ایستند. چند دقیقه بعد یک تاکسی از راه می رسد و انها پس از گفتن مسیر و چک و چانه زدن با راننده سرانجام سوار می شوند. تاکسی چند خیابان را طی کرده، سپس در جایی متوقف می شود. خردمند و درخترش پیاده شده کرایه شان را پرداخت می کنند و به راه می افتند. ساک در دست ریحانه چمدان را پدرش حمل می کند. مقابل خانه ای می ایستند و زنگ در را صدا درمی اورند. دقایقی بعد در گشوده شده و نادر با شادمانی پدر را در اغوش می گیرد. - سلام بابا. - سلام پسرم. - حال شما چطوره؟ - خوبم الحمدالله. - سلام داداش. - سلام خانم خانما! حالت چطوره؟ - ممنونم داداش. - بیاین تو، من و فرح از دو سه ساعت پیش پشت پنجره داریم انتظار می کشیم. دیر کردین، داشتم نگران می شدم. در همان حال انها نیز همراه نادر وارد خانه شدند. پدر جواب می دهد: - ساعت پنج صبح بلیط داشتم باید زودتر از اینا می رسیدیم ولی اتوبوس تو راه پنچر کرد، کلی طول کشید تا راه افتادیم. راننده شم خیلی بی رمق بود. اون قدر شل شل اومد تا صدای همه رو دراورد. - مهم نیست پدر، عوضش صحیح و سلامت رسیدین. دو ساعت دیرتر رسیدن بهتر از خدای نکرده هرگز نرسیدنه. همگی از حیاط عبور می کنند. خردمند نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد: - فرح جان کجاست؟ حالش چطوره؟ هنوز کلام خردمند به انتها نرسیده بود که در ساختمان اصلی گشوده شد و فرح از ان خارج می شود.. نادر می گوید: - بفرما پدر اینم فرح خانم که سراغشو می گرفتین. فرح با خوشحالی به استقبالشون می شتابد. - سلام اقاجون. سلام ریحانه جون. خیلی خوش اومدین. فرح ابتدا ریحانه را که به او نزدیک تر است به اغوش می کشد و او را می بوسد و بعد خردمند پیشانی عروسش را می بوسد و می گوید: - حال عروس گلم چطوره؟ شنیدم از مرگ ما بیزاری؟ فرح می خندد و جواب می دهد: - البته اقاجون. این که پرسیدن نداره! همگی وارد اتاق می شوند. فرح انها را به سمت اتاق پذیرایی هدایت می کند. روی زمین می نشینند و به پشتی تکیه می دهند. فرح می پرسد: - حال مامان اینا چطوره؟ - بد نیستن، سلام رسوندن. - سلامت باشند. من می رم شربت بیارم تا گلویی تر کنین. فرح بلند می شود و دور می گردد. نادر می پرسد: - خب بابا از خودتون بگین، از خونه، از مادر و راضیه، چیکار می کنین؟ - هی..... گفتنی زیاده بذار عرقم خشک بشه تا همه چیز واست تعریف کنم. - ریحانه تو چرا ساتی؟ از تهرون خوشت اومد؟ - زیاد دقت نکردم. به نظر من هر کجا که بری اسمون همین رنگه. - بله درسته، خب شیرینی دیپلمتو کی می دی؟ خردمند می خندد و به جای دخترش جواب می دهد: - قراره با شیرینی کنکورش یک دفعه بده. - ایشاالله.فرح با سینی شربت نزد آنها برمی گردد. به همه یک لیوان شربت تعارف می کند سپس کنار آنها می نشیند و می گوید: - قرار بود امسال تابستون من و نادر بیایم شمال تا هم به شماها سر بزنیم و هم بریم دریا. خردمند چند جرعه از شربتش را سر می کشد و می گوید: - ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. تابستون که هنوز تموم نشده. فرح با قاشق یخ داخل شربت را به هم زده و می گوید: - بله ولی گرفتار کارمون هستیم. فکر نمی کنم امسال فرصت مسافرت داشته باشیم. دلم خیلی واسه مامان و راضیه تنگ شده، نمی شد او نا رو هم چند روزی با خودتون می آوردین؟ خردمند می خندد و شوخی کنان می گوید: - خودمونم اینجا زیادی هستیم. - اوا اقا جون این چه فرمایشیه؟ اینجا خونه خودتونه! ممکنه بهتون بد بگذره و یا نتونیم اون جور که باید و شاید ازتون پذیرایی کنیم ولی قلبا خوشحالیم که پس از یک سال دوباره شما رو می بینیم. - دلخور نشو عروس عزیزم. باهات شوخی می کنم. والله اونام خیلی دلشون می خواست بیان ولی خب نشد دیگه. منم باید زود برم، نمی تونم اونا رو تنها بذارم. نادر به شوخی به پدر چشمکی می زند و می گوید: - بله مرد خونه نباشه خونه از رونق می افته! همگی می خندند و فرح می پرسد: - گرسنه که نیستید؟ ناهار خوردید؟ - آره دخترم غذا تو راه خوردیم اونم چه غذایی! جاتون خالی نباشه افتضاح بود! فرح برمی خیزد و از روی میز غذاخوری ظرف میوه و پیش دستی و کارد و چنگال را مقابل انها می گذراد. - پس میوه میل کنین، ریحانه جون می یای بریم اتاقتو نشونت بدم یا اول میوه می خوری؟ ریحانه بلند می شود. چین های دامنش را صاف و مرتب می کند و می گوید: - اگه زحمتی نیست اول بریم اتاقو ببینم و لباسامو عوض کنم. - باشه بریم. آن دو از مردها جدا شده و وارد اتاق دیگری می شوند. اتاق کوچکیاست که یک تخت در کنار پنجره آن قرار دارد با تزئیناتی جزیی، فرح می گوید: - به خانه ات خوش آمدی، هر چند که اینجا خیلی برای پذیرایی ازت مناسب نیست ولی خب امیدوارم بضاعت اندک ما رو ببخشی. - تو رو خدا نگو این چه حرفیه؟ اتاق قشنگیه ممنونم. ریحانه کنار پنجره می رود و نگاهی به بیرون می اندازد، سپس بر می گردد و روی لبه تخت می نشیند و می گوید: - دلم نمی خواست هیچ وقت مزاحمتون بشم، حالا هم نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم. - دیگه از این حرفا نزن، من تو رو مثل خواهر خودم می دونم و از اومدنت هم خیلی خوشالم، سعی می کنم اینجا از هر نظر بهت خوش بگذره. - خودتو به زحمت ننداز من اهل تشریفات نیستم. یه چار دیواری که بشه توش مطالعه کرد برام کافیه. - الان می رم ساکت رو می یارم که بتونی لباسات رو عوض کی. - ممنونم زحمت نکش خودم میارم. فرح به طرف در اتاق می رود و می گوید: - نه زحمتی نیست. اگه خسته هستی می تونی یه چرت بخوابی، الان برمی گردم. فرح از اتاق بیرون می رود و ریحانه دوباره کنار پنجره رفته و از انجا نگاهی به بیرون می اندازد...روز بعد خردمند و نادر راهی ترمینال می شوند. خردمند در گوشه ای می ایستد و رفت و امد مردم را می نگرد. در همان لحظه نادر در حالی که بلیطی در دست دارد از دور به او نزدیک می شود و می گوید: - بالاخره تونستم براتون بلیط بگیرم. اتوبوس نیم ساعت دیگه حرکت می کنه. - دستت درد نکنه پدرجان، حسابی به زحمت افتادی. - این حرفا چیه اقاجون. چه زحمتی، ما دلمون می خواست شما بیشتر از این پیش ما بمونی. - منم خیلی دلم می خواست ولی بر و بچه ها رو تنها گذاشتم. به مادر گفتم زودتر برمی گردم و می ترسم نگران بشه. اخلاقش رو که می دونی، با کوچکترین چیزی دلشوره و نگرانی می شه. هر دو به طرف محل توقف اتوبوسها حرکت می کنند. خردمند اضافه می کند: - می خوام بهت سفارش کنم که مواظب خواهرت باشی. می ترسم اینجا هم دچار مشکل بشه. - نگران نباش پدر خودم مراقبش هستم. از وقتی جریان رو برام تعریف کردید حسابی نگران شدم. - شاید منم خونه زندگی رو فروختم و تصمیم گرفتم بیام تهروون. - نه پدر من چنین چیزی رو توصیه نمی کنم. اوضاع اینجا زیاد مساعد نیست. سر در گوش پدر می گذارد و می گوید: - مگه نشنیدین که سر و صدای مردم دراومده؟ وضع خیلی خرابه، مردم شورش کردن، همه جا اعتصابه. روزا تو خیابونا تظاهرات به پاست. خلاصه در وضعیت فعلی بهتره هیچ اقدامی نکنید. - والله منم یه چیزهایی دیددم و شنیدم اما اونقدر درگیر بدبختی های خودم هستم که به موضوعات دور و برم دیگه توجه ندارم. اتوبوس آماده حرکت می شود. مسافران یکی یکی سوار می شوند. خردمند و نادر با یک دیگر روبوسی کرده و خردمند پس از خداحافظی سوار می شود. روی صندلی خود می نشیند و شیشه را باز می کند. نادر می گوید: - به مادر اینا سلام برسون. - باشه، سعی می کنم براتون تلفن بزنم. اتوبوس حرکت می کند. نادر تا هنگامی که اتوبوس از نظر دور می شود هم چنان می ایستد و نظاره می کند. آن گاه به راه خود می رود....عصر روز جمعه ریحانه به اتفاق برادر و همسر برادرش در پارکی خارج از شهر روز .....جمعه خود را می گذراند. هر سه نفر روی پتو نشسته اند و هندوانه می خورند. ریحانه با شادابی می گوید: - امروز خیلی بهم خوش گذشت، روز خوبی بود از هر دو تاتون ممنونم. فرح با تبسم جواب داد: - خوشحالم که می بینم راضی هستی. تو اون قدر تو خودتی که من همیشه فکر می کردم اون طور که باید و شاید نتونستم وسایل راحتی تو و آسایشتو فراهم کنیم و از این بابت خودمو ملامت می کردم. - فرح تو خیلی خوبی، اون قدر مهربون و خوبی که آدم اگه تو جهنم هم باشه در کنار تو اونجا رو بهشت می بیه. امیدوارم یه روزی بتونم همه این خوبیها را جبران کنم. - خوبی از خودته من که کاری نکردم. دلم می خواد تو از هر جهت اینجا راحت و اسوده باشی اگه یه روز تصمیم بگیری از پیش ما بری من یکی که خیلی غصه دار می شم. نادر به عنووان شوخی و مزاح می گوید: - شما دو تا چقدر باهم تعارف تیکه پاره می کنین، نمی خواین برین این اطراف گشتی بزنینی؟ - چرا، پیشنهاد خوبیه. - خب پس معطل چی هستید؟ پاشین برین دیگه. - مگه تو با ما نمیای؟ - اگه ناراحت نمی شه من می خوام یه چرت کوچولو بزنم. شما دو تا برین بگردین و از بابت من هم نگران نباشید. هیچ کس جرات نمی کنه منو بدزده. برین شاید یه سوژه جالب پیدا کردین. فرح نگاهی به ریحانه می اندازد و می پرسد: - نظر تو چیه؟ - موافقم. فرح از جا بلند شد و به شوهرش می گوید: - خب اقا نادر ما رفتیم. شما هم بگیر بخواب. فقط می ترسم خوابت اینقدر سنگین باشه که اقا دزده بیاد دار و ندارمونو کول کنه و ببره. - نترس خانم مگه این که خیلی ناشی باشه که بخوااد به کاهدون بزنه. چار تا بشقاب و دو تا قابلمه به درد هیچ کس نمی خوره. - ریحانه جون پاشو بریم. ریحانه هم بلند شد و هر دو قدم زنان دور می شوند. نادر با صدای بلند می گوید: - اگر گرگی چیزی بهتون حمله کرد فورا ادرس منو بهش بدین، می دونم چه جوری ازش پذیرایی کنم. دخترها می خندند و از وی فاصله می گیرند. به طوری که دیگر صدای خنده شان به گوش نادر نمی رسد. فرح می گوید: - گاهی وقتا بد نیست جمعه ها گریزی بزنیم و بیایم اکسیژن گیری. - مخصوصا واسه من خیلی مفیده، هر چی باشه من بچه روستا هستم و به این جور مناظر عادت دارم. - دلت حتما واسه خونه تنگ شده. مگه نه؟ - آره به خصوص واسه مامان، بابا و راضیه هم که جای خود دارن. این اولین باره که مدتی ازشون دور می شم. - به هر حال وقتی که می خوای خانم دکتر بشی باید پیه این چیزارو به تنت بمالی. بیا بریم اون قسمتو تماشا کنیم. خیلی با صفاست. ان دو قدم زنان پیش می روند. با لذت اطراف را می نگرند. ریحانه احساس عجیبی دارد. احساس می کند از دنیای واقعی فاصله می گیرد. صداس غرش هواپیما در اسمان به گوش می رسد. سر به آسمال بلند کرده و در لابه لای ابرها به جست و جو می پردازد. یک باره چشمش به منظره عجیبی می افتد. هوای غول پیکری در اسمان در حال پرواز است و اتش به طرز مهیبی از بدنه آهنین ان زبانه می کشد . ریحانه دست فرح را می فشارد و وحشت زده فریاد می زند. - فرح اونجا رو نگاه کن. فرح حیرت زده آسمان را می نگرد و جز پروانه چند پرنده چیزی نمی بیند. - کجا رو می گی؟ - نگاه کن اون هواپیما رو می بینی؟ فرح که یک دم نگاه از اسمان برنمی دارد. می پرسد: - هواپیما؟ کدام هواپیما؟ - نگاه کن درست بالای سر ماست، آتیش گرفته، داره می سوزهو - ولی من که هواپیمایی نمی بینم. کو؟ کجاست؟ ریحانه کاملا هیجان زده است. با نگاه هواپیما را تعقیب می کند. زیر پای او دریای ژرفی دیده می شود. هواپیمای مشتعل در میان ابها سقوط می کند. ریحانه فریادی می زند و چشمانش را با دست می پوشاند. - خدایا چه قدر وحشتناکه. اون سقوط کرد. - ریحانه حالت خوبه؟ - فرح دیدی چطور تو دریا سقوط کرد؟ - از چی داری حرف می زنی؟ هواپیما چیه؟ دریا کدومه؟ - این امکان نداره تو باید هواپیما رو دیده باشی. - ولی من چیزی ندیدم. چی شده ریحانه حالت خوب نیست؟ رنگت خیلی پریده، بیا برگردیم. - پس تو هواپیما رو ندیدی؟ خدایا لابد باز اون کابوس لعنتی اومده سراغم. حتی اینجا هم منو رها نمی کنه. خم می شود و شقیقه هایش را با انگشت می فشارد. فرح زیر بازویش را می گیرد و با مهربانی می پرسد: - عزیزم موضوع چیه؟ می تونم کمکت کنم؟ - نه فراموش کن چیز مهمی نیست. بهتره برگردیم پیش نادر. ریحانه ضمن بیان این کلمات بازویش را رها می کند و جلوتر از فرح به راه می افتد. فرح با کنجکاوی نگاهش می کند اما چیزی نمی گوید. نیمه شب فرح در اتاق خواب خود سرگرم مرتب کردن مقاله های خود است. نادر در بستر خود به خواب رفته است، فرح پس از اتمام کار، کاغذها را دسته کرده و در کیف دستی خود جای می دهد. سپس نگاهی به ساعت دیواری می اندازد. ساعت یک و سی دقیقه بامداد را نشان می دهد. چراغ مطالعه را خاموش کرده و به ارامی از اتاق خواب بیرون می رود. در داخل هال چشمش به اتاق ریحانه می افتد و متوجه می شود که چراغ او روشن است. به ان سمت رفته و ضربه ای به در می زند. - ریحانه جان اجازه هست؟ - بیا تو. فرح دستگیره را چرخانده و وارد اتاق می شود. ریحانه روی تخت دراز کشیده و کتاب می خواند. - شب بخیر. ریحانه لبخند می زند، می نشیند و کتاب را کنار خود می گذراند. - شب به خیر. فرح جلوتر می اید و می پرسد: - هنوز نخوابیدی؟ - نه داشتم مطالعه می کردم. - مزاحم که نیستم؟ - نه به هیچ وجه. فرح کنار او روی لبه تخت می نشیند و نگاهش را از پنچره باز به اسمان می دوزد. - امشب هوا خیلی خنکه. مگه نه؟ - اره، تو چرا نخوابیدی؟ - داشتم مقاله های فردا رو مرتب می کردم. فرح با دقت به او چشم می دوزد و سکوت می کند. ریحانه می پرسد: - چیزی شده؟ - نه فقط می خوام مطمئن بشم که حالت خوبه. ریحانه خنده کوتاهی کرد و جواب داد : - من چیزیم نیست. - ولی امروز عصر مصل این که کمی کسالت داشتی. - نمی شه گفت کسالت. در واقع نوعی تغییرات روحیه. - متوجه منظورت نشدم؟ - بهتره فراموشش کنی، گاهی وقتا به سرم می زنه فقط همین. - ریحانه می تونم کمکت کنم؟ - گفتم که نه. مشکلی نیست. - من نمی خوام کنجکاوی بی مورد نشون بدم. اما حس می کنم تو مشغله ای داری که آزارت می ده. ریحانه پوزخندی می زند و می گوید: - مگه ادم بی مشغله هم پیدا می شه؟ - نمی خوای به من واقعیت رو بگی؟ ریحانه مکث می کند و سپس با تردید می گوید: - نمی خواستم موضوع کش پیدا کنه. با خودم فکر می کردم اگه محیطم عوض بشه این کابوس دست از سرم برمی داره ولی متاسفانه این طور نشد. برمی خیزد و به کنار پنجره می رود. سرش را بیرون برده و نفس عیقی می کشد و می افزاید: - حالا که دلت می خواد همه چیز رو بدونی پس خوب گوش کن. سپس به شرح کابوس های خود می پردازد. در تمام این مدت فرح با دهانی باز و حیران به او می نگرد. پس از این که ریحانه به شرح ماوقع می پردازد اهی می کشد و به فرح چشم می دوزد. فرح ناباورانه می گوید: - که این طور! باور کردنش بعیده! - بله ولی حقیقت داره. ظاهرا راهی برای رهایی از این وضع وجود نداره، من نمی دونم باید چیکار کنم.- تو نباید افکارتو واسه کسی بازگو کنی. افشای این راز موقعیت اجتماعی تو رو به مخاطره می ندازه. - بله می دونم. پس تو معتقدی که من این پدیده خدا داده رو در نطفه خفه کنم؟ - چاره دیگری هم داری؟ ریحانه اهی می کشد و جواب می دهد: - نمی دونم. هیچی نمی دونم. - بهتره کم کم موضوع را فراموش کنی. تو حتی یه لحظه هم نباید با افکارت تنها باشی. توصیه من اینه که به چیزای خوب فکر کنی. برمی خیزد و اماده رفتن می شود و می پرسد: - من می رم که بخوابم، تو کاری با من نداری؟ - نه متشکرم. - شب به خیر، امیدوارم خوب بخوابی. ریحانه تبسم می کند و با او تا دم در همراه می شود. - شب بخیر. فرح از اتاق بیرون می رود و ریحانه به جای خود بازمی گردد، بار دیگر کتاب را در دست گرفته و مشغول مطالعه می شود. عصر یکی از روزها ریحانه و فرح و نادر مشغول صرف میوه هستند. ریحانه روزنامه ای در دست گرفته و با دقت سرگرم خواندن ان است. ان گاه سرش را به جانب نادر می چرخاند و می گوید: - این مقاله خیلی عالی نوشته شده. نادر لبخندی می زند و ژستی می گیرد: - ما اینیم دیگه. فرح دور لبش را با دستمال پاک می کند و می گوید: - البته فراموش نکن که این مقاله از هفت خوان گذشته و ده بار وصله پینه و رفو کاری شده تا به این وضع دراومده. ریحانه با تعجب پرسید: - چطور؟ - همیشه همین طوره. به خصو با وقایع و دگرگونی اخیر جامعه، ما نویسنده ها بار عظیمی دوش مون سنگینی می کنه، از یه طرف بنا به شرافت و وجدان کاری مجبوریم واقعیت ها رو منعکس کمیم، از سوی دیگه با مسئله سانسور مواجه هستیم. نادر خطاب به همسرش می گوید: - خانم دیوار موش داره، بهتره به جای این حرفا ما رو به یه فنجون چای مهمون کنی. فرح برمی خیزد و با تبسم جواب می دهد: - ای به چشم. به مجرد این که کلام از زبان فرح جاری می شود زنگ تلفن به صدا درمی اید. فرح خود را به تلفن رسانده و گوشی را برمی دارد. - بله بفرمایین. - الو، منزل اقای خردمند؟ - بله. شما؟ - فرح جان تویی؟ فرح که صدای مادر را شناخته است با شادمانی می گوید: - سلام مادر. حال شما چطوره؟ می بخشین که صداتون رو نشناختم. - سلام دخترم. حالت چطوره؟ خوب و سلامتی؟ - متشکرم ما خوبیم. چه عجب یادی از ما کردین. فرح دستش را روی دهنی می گذارد و خطاب به ریحانه و نادر می گوید: - بچه ها مامانه. ریحانه بلند می شود و به جانب فرح می رود. فرح خطاب به مادر نادر می پرسد: - اقاجون و راضیه خوبن؟ - خوبن سلام دارن. بچه ها جان؟ - همین جا هستن. گوشی دستتون باشه با ریحانه صحبت کنید. من ازتون خداحافظی می کنم. ریحانه گوشی را به دست می گیرد و با اشتیاق می گوید: - سلام مامان. حالتون چطوره؟ خانم خردمند با لحنی بغض الود می گوید: - سلام دختر نازم، تو خوبی؟ خوشی مادر، کسالتی نداری؟ - من خوبِ خوبم مادر. خانم خردمند به گریه می افتد و می افزاید: - دلمون خیلی برات تنگ شده، همش نگرانت هستم، شبا خوابتو می بینم و روزا هی اشک می ریزم. - مادر خواهش می کنم گریه نکن. نگران من نباشین اینجا بهم خیلی خوش می گذره. جام از هر لحظا که بگی راحته. خونه غریبه که نیستم. - شنیدم همه جا شلوغ شده، تو رو خدا مواظب خودت باش. - من که از صبح تا شب از خونه بیرون نمی رم، هر جا هم که برم نادر و فرح جون همراهم هستن. راستی بابا و راضیه چزورن؟ - همه شون خوبن، نامه ام به دستت رسید؟ - نه کی برام نامه دادین؟ - یه هفته ای می شه. - پس همین روزا به دستم می رسه. - کنکورت چی شد؟ - فعلا دارم می خونم. یه ماه و نیم دیگه ازمون سراسری شروع می شه. - من شب و روز دعا می کنم که موفق بشی. - متشکرم مامان، از خونه چه خبر؟ - هیچی، مثل سابق می گذره. - خوشحالم کردین که برام زنگ زدین. دلم برارتون یه ذره شده بود. - می خواستم زودتر از اینا زنگ بزنم ولی گرفتار بودم. - می دونم مادر، درک می کنم. منم اینجا همش به شما فکر می کنم. - خب مادرجون من دیگه باید خداحافظی کنم. مواظب خودت باش و برام نامه بنویس. - چشم مادر، شما هم مراقب خودتون باشید و به همه سلام برسونید. - قربون تو برم، از نادر عذرخواهی کن که نتونستم باهاش حرف بزنم، دیگه کاری نداری مادرجون؟ - نه مادرجون. خداحافظ. - خداحافظ عزیز دلم.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل دوم

- احتیاج به نظر نیست. من دخترم رو خوب می شناسم.
- من می رم نمازم رو بخونم. بعدشم می رم مغازه.
خردمند از اشپزخانه بیرون می رود و عمسرش بلند شده و به ادامه کارهایش می پردازد. چند روز بعد ریحانه در راهروی دبیرستانی که محل برگزاری امتحانات نهایی است به همراه سایر همکلاسهایش روی صندلی مخصوص امتحان نشسته اندن و هر کدام با جدیت مشغول نوشتن پاسخ سوالات امتحانی هستند. منیژه اولین کسی است که برگه اش را تحویل می دهد و از راهرو به سمت حیاط می رود. پس از او هم چند نفری ورقه هایشان را به خانم ممتحن داده و خارج می شوندن. عاقبت ریحانه هم برمی خیزد. ورقه اش را داده و بیرون می رود.
منیژه که در حیاط به گوشه دیوار تکیه داده به مجرد دیدن ریحانه پیش او می رود و می پرسد:
- چطور بود خوب دادی؟
- اره خیلی اسون بود. تو چطور؟
- زیاد خوب نبود. بعضی سوالها رو نتونستم جواب بدم.
- پس چرا زودتر از همه ورقه ات رو دادی؟
- خب وقتی هر چی فکر کردم و چیزی به ذهنم نرسید دیدم بهتره بیشتر از این خودمو خسته نکنم. من که نمی خوام مثل تو خانم دکتر بشم. همین دیپلم رنگ و رو رفته واسه هفت پشتم بسته.
- من می خوام برم خونه. تو نمیای بریم؟
- چرا بریم. منم دیگه کاری اینجا ندارم.
هر دو از دبیرستان خارج می شوند و وارد خیابان می گردند. پس از طی مسافتی به محل ایستگاه مینی بوس می رسند. چند نفری در صف ایستاده اند، انها هم در نوبت می ایستند. منیژه در حالی که عرق پیشانیش را پاک می کند می گوید:
- امسال چقدر هوا زود گرم شده.
- اره خیلی گرمه.
- خوشحالم که تابستون داره از راه می رسه. این امتحان اخری خیلی خسته ام کرده. همش امتحان، امتحان. یه بار تو کلاس یه بارم اینجا. این معلما یه ذره به فکر ما نیستن. مگه این چند گرم مغز چقدر کشش داره که این همه ازش کار می کشن. خوشحالم که تعطیل شدیم. حالا وقتشه که بگم خداحافظ مدرسه.
- برعکس، من که واقعا از تعطیل شدن مدرسه متاسفم. این دوران واهس خودش عالمی داره. پدر و مادرم جفتشون تحصیلات ابتدایی دارن، گاهی وقتا از ته دل افسوس می خورن که درس شونو نیمه کاره رها کردن و دیگه ادامه ندادن. ادم همیشه نمی تونه فرصت های از دست رفته رو جبران کنه. بیا مینی بوس هم رسید.
منیژه به سمتی می نگرد که ریحانه اشاره کرد. مینی بوس از راه رسید و همه مسافران سوار شدند منیژه و ریحانه هر کدام روی صندلی خالی می نشینند و مینی بوس به راه می افتد. ریحانه می گوید:
- تو تعطیلات دیگه نمی تونیم بچه ها رو ببینیم. جدا دلم واسه همه شون تنگ می شه.
- غصه شو نخور. ما باز هم می تونیم تو اوقات بیکاری به هم سر بزنیم. بعضی از بر و بچه ها خونشون به هم نزدیکه، اگه قصد مسافرت نداشته باشن می تونیم باهاشون قرار بگذاریم که حداقل هفته ای یک روز هم دیگر رو ببینیم. می ریم کوه، می ریم کنار دریا و پیک و نیک. تو که پدر و مادرت مخالفتی ندارن؟
- نه بابا. خوشبختانه پدر و مادر خوب و روشنفکری دارم. در هر صورت باهات موافقم. تعطیلات نباید ماها رو از هم جدا کنه.
- تو داری خودت رو واسه کنکور اماده می کنی؟
- اره، اوایل شهریور باید برم تهران تو کنکور شرکت کنم. اگه قبول بشم همون جا پیش داداش و زن داداش می مونم. اونا چفتشون تو اداره روزنامه کار می کنن. صبح می رن و عصر می یان و کاری به کارم ندارن. می تونم در سکوت و ارامش درس بخونم.
- پس بچه هاشون چی؟ سر و صدای بچه ها مانع درس خوندنت نمی شه؟
- داداشم اینا بچه ندارن. هفت ساله که ازدواج کردن ولی خب خدا هنوز بهشون بچه نداده.
- پس حسابی بهت خوش می گذره. ما که دور و برمون پر از بچه ایت. پنج تا بچه قد و نیم قد تو خونه داریم که سر و صداشون ادمو کلافه می کنه. گاهی وقتا دلم می خواد از خونه بزنم بیرون و به جنگلی پناه ببرم. یکی نیست به مادرم بگه اخه پدر امرزیده هفت تا بچه می خواستی چیکار؟ اگه هوسه یکی دو تا بسه نه هفت تا!
- خب قدیمی ها اینطورن دیگه. اما حالا دوره زمونه عوض شده....
ریحانه پس از گفتن این جمله از پنجره بیرون را نگاه می کند و هر دو در سکوت فرو می وند. ریحانه برای لحظاتی چشمانش را روی هم می گذارد تا چرتی بزند.... در همان حال خود را در جنگل انبوهی مشاهده می کند که لباس سفید بلندی بر تن کرده است و چند شاخه گل صحرایی در دست دارد. از جنگل گذشته و به محوطه سرسبزی می رسد. جایی همانند گندم زارها....
افتاب درخشندگی خاصی دارد، پرندگان اواز می خوانند و پروانه ها در اطرافش پرواز می کنند. در محوطه، عده ای از جوانان مشغول بازی فوتبال هستند. ریحانه از کنارشان عبور می کند. به نقطه دیگری می رسد که خانواده در زیر سایه درخت فرشی گسترده و سرگرم خوردن میوه و تنقلات هستند. انها پشتشان به ریحانه است و چهره هایشان قابل رویت نیست. چند قدم دورتر زنی جوان، تابی به درخت بسته و پسر بچه خردسالش را روی تاب نشانده و او را تاب می دهد. کودک با صدای بلند می خندد و زن لحظه به لحظه به سرعت تاب می افزاید. ریحانه به زن نزدیک می شود. زن به او می خندد و برایش دستی تکان می دهد اما در همان لحظه کودک دستش را از طناب تاب رها کرده و روی زمین سقوط می کند. ریحانه با صدای بلند فریاد می کشد....
منیژه با دست شانه های او را تکان می دهد و می گوید:
- ریحانه، ریحانه چی شده؟
ریحانه به خود می اید و چشمانش را می گشاید. از صدای فریاد او همه مسافران حیرت زده به جانب او برمی گردند و هر کس زمزمه کنان از بغل دستی خود می پرسد چی شده است. منیژه با نگرانی می گوید:
- ریحانه حالت خوب نیست؟
- من...من...آخ خدایا! دارم دیوانه می شم!
مینی بوس توقف می کند. منیژه دست او را می گیرد:
- پاشو ریحانه، پاشو رسیدیم. اقای راننده ما پیاده می شیم. بریم ریحانه جون فکر کنم گرما زده شدی. شایدم خستگی امتحان باشه.
هر دو پیاده شدند و مینی بوس حرکت کرد. ریحانه رنگ به چهره نارد. نگاهش وحشت زده است.
- چت شده ریحانه؟ می خوای ببرمت درمانگاه؟
ریحانه که اندکی به خود مسلط گشته تبسم می کند:
- نه حالم خوبه متشکرم. کمی بهتر شدم.
- اخه چی شد؟ چرا یه دفعه حالت بد شد؟ تو که حسابی منو ترسوندی!
- خودمم نفهمیدم چی شد. یه لحظه خوابم برد، داشتم کابوس می دیدم.
- تو باید بیشتر استراحت کنی. لابد دیشب تا صبح بیدار موندی و درس خوندی. حتما جزوه های کنکور رو هم مطالعه می کنی. درسته؟
ریحانه با تکان سر تایید می کند. مقداری که راه می روند بر سر دو راهی می رسند. این جا همان مکانی است که ان دو باید از هم جدا شوند. منیژه هنگام خداحافظی باز می پرسد:
- می خوای تا دم خونه باهات بیام؟
- نه حالم خوبه نگران نباش.
- ولی هنوز رنگت پریده. نکنه تو راه ضعف کنی؟
- متشکرم. گفتم که بهتر شدم. بهتره تو بری ممکنه دیرت بشه.
- ده روزه دیگه نتیجه امتحانا رو اعلام می کنن پس تا اون موقع خداحافظ.
ریحانه لبخند می زند و پاسخ می دهد:
- باشه می بینمت.
- رفتی خونه حتما استراحت کن.

- باشه خداحافظ.
ریحانه به راه می افتد اما منیژه مدتی می ایستد و حیرت زده او را می نگرد. سپس شانه هایش را بالا می اندازد و به راه خود می رود. ریحانه وقتی وارد منزل می شود عمویش نیز در اتاق حضور دارد. او به پشتی تکیه داده می چای می نوشد.
- سلام عمو جون، حال شما چطوره؟
- سلام دخترم، خوبی ریحانه جون؟
ریحانه کنار عمو می نشیند و پاسخ می دهد:
- ممنونم عمو جون، کی اومدین؟
- یه ساعتی می شه.
خردمند از دخترش می پرسد:
- امتحان چطور بود دخترم؟
- خوب بود بابا.
- از رنگ و روت پیداست که سحابی خسته شدی، خانم بی زحمت یه چایی واسه دخترمون بریز که خستگیش در بره.
- ای به چشم.
- نه مادر زحمت نکش، از راه رسیدم گرممه. می رم یه لیوان اب خنک بخورم.
راضیه برخاسته می گوید:
- تو بشین واست می یارم.
راضیه به اشپزخانه می رود. مادر با دقت ریحانه را نگاه می کند و لبخند می زند و به او می گوید"
- عموجون ما رو به منزل جدیدشون دعوت کردن.
عمو می خندد و می گوید:
- فکر می کنم بهتون خوش بگذره. جای خوش اب و هوائیه، من و بچه ها که راضی هستیم.
خانم خردمند می گوید:
- حتما خوش می گذره.
پدر ریحانه رو به برادر کرده و می گوید:
- تعجب می کنم! چطور می تونی هر سال تو یه منطقه زندگی کنی! من که حاضر نیستم یه ساعتم از این محله و خونه رو ول کنم و برم یه جای دیگه. مگه این ه خدای نکرده تحت فشار باشم و مجبور بشم.
- اگه خدا بخواد این دفعه دیگه موندنی هستیم. ولی خب این دفعه وضع فرق داره. یه خونه و یه باغ بزرگ خریدم که برو بچه ها بتونن توش کار کنن. تا حالا هر چی واسه مردم کار کردم دیگه بسه. می خوام نوکر خودم و ارباب خودم باشم.
راضیه باز می گردد و لیوان اب را به دست ریحانه می دهد. ریحانه لبخند تشکر امیزی می زند و اب را می نوشد. در تایید گفته های برادر سر تکان می دهد و می گوید:
- اره داداش این جوری خیلی بهتره.
سپس همسرش را مخاطب قرار می دهد:
- خانم ناهار حاضره؟
- بله حاضره.
- پس وردار بیار که از گشنگی ضعف کردم.
خانم خردمند بلند می شود و به اشپزخانه می رود. راضیه رو به ریحانه کرده و می پرسد:
- لباساتو عوض نمی کنی؟
- چرا دارم می رم.
ریحانه بلند می شود و به طرف اتاقش می رود. خانم خردمند از اشپزخانه بیرون می رود و با راضیه مشغول انداختن سفره می شود. پس از صرف نهار همه اعضا خانواده در اتاق مشغول خوردن میوه می شوند. عمو می پرسد:
- خب داداش قرارمون کی شد؟
- ایشالا جمعه شب، البته من باید جمعه برگردم یا نهایتا صبح شنبه.
- چرا این قدر زود؟ می ترسی بهت بد بگذره؟
- چند تا کار سفارشی دارم می ترسم کارای مردم عقب بمونه.
خانم خردمند در حالی که حبه های انگور را به دهان فرو می برد از شوهرش می پرسد:
- مگه کارگرات نیستن؟
- چرا ولی بعضی کارا رو خودم باید انجام بدم. شماها رو اونجا می ذارم و خودم برمی گردم. هر قدر که دلتون خواست بمونین و بعد برگردین.
عمو می گوید:
- خودم برشون می گردونم نگران نباش.
- دستت درد نکنه . اگه زحمت بکشی ممنون می شم.
- پس من بهت ادرس می دم، وقتی که اونجا رسیدی از هر کی بپرسی خونه رو نشونت می ده.
خردمند رو به دخترش کرده و می گوید:
- راضیه جون یه قلم و کاغذ بیار ادرسی که عموجون می گن یادداشت کن. مواظب باش اشتباه ننویسی.
- چشم بابا.
عمو اضافه می کند:
- پس ما جمعه شب منتظرتون هستیم.
- به امید خدا.
همان شب راضیه و ریحانه در اتاق خود روی تخت دراز کشیده اند. ریحانه به سقف زل زده و مدام اه می کشد. راضیه به جانب او برمی گردد و می پرسد:
- چته؟ چرا نمی خوابی؟
- تو چرا نمی خوابی؟
- می خوام بخوابم ولی وقتی می بینم تو تو فکری و هی اه می کشی خوابم نمی بره.
- معذرت می خوام که مزاحم خوابیدنت شدم.
- نه این طور نیست. به چی داری فکر می کنی؟
- به اون پیرزن...
- پیرزن، کدوم پیرزن؟
- و به اون زن و کودکش.
- چی داری می گی ریحانه؟ حالت خوبه؟ راجع به کی حرف می زنی؟
- چهره هاشونو کاملا به خاطر دارم اما می تونم به جرات قسم بخورم که تو عمرم هرگز اونا رو ندیده بودم.
راضیه بلند شده و می نشیند و زانوهایش را بغل می گیرد.
- می شه یه جوری حرف بزنی که منم بفهمم!
- پیرزن تو ویلاش تک و تنها در بستر مرگ افتاده بود و با نگاش ازم می خواست کمکش کنم. بعدش اون زن و بچه اش...زنه جوون بود، داشت بچه اش رو تاب می داد که بچه از تاب پرت شد پایین. راضیه خیلی وحشتناکه! مطمئنم اتفاقی قراره بیفته ولی نمی دونم کی و کجا.
- این قدر خودت رو عذاب نده ریحانه، بهت اطمینان می دم که هیچ اتفاقی نمی افته، اینا فقط مربوط به رویاهاته.
- رویایی که بالاخره دیر یا زود به حقیقت می پیونده.
- تو نمی تونی هیچ مشکلی رو حل ککنی.
- چرا، اگه این افراد رو شناسایی کنم شاید بتونم از وقوع فاجعه جلوگیری کنم.
- به نظر من تو به استراحت کافی نیاز داری. تو این مدت که درس می خوندی فکرت حسابی خسته شده، تو داری کم کم منو هم نگران می کنی. اگه می خوای تو کنکور قبول بشی باید این افکار بچه گانه رو دور بریزی در غیر اینصورت هیچ وقت موفق نمی شی با افکار مغشوش و پریشون سد کنکور رو بشکنی.
راضیه دراز می کشد، ملافه را روی خود می اندازد و پشتش را به او می کند.
- حالا دیگه بهتره بخوابی، من که خیلی خوابم میاد. شب به خیر.
راضیه پس از یک دهان دره طویل و پر سر و صدا خیلی زود به خواب می رود اما ریحانه در سکوت هم چنان به گوشه ای از اتاق خیره می ماند و فکر می کند....عصر روز پنج شنبه ریحانه جزوه اش را در دست گرفته و مشغول مطالعه ان است. راضیه و مادرش لباس پوشیده و اماده حرکت هستند. خردمند از اتاق دیگر خارج شده و نگاهی به اطرافیان می اندازد و خطاب به ریحانه می گوید:
- دختر خانم اگه ممکنه اون کتاب لعنتی رو کنار بذارین و راه بیفتین که داره دیر می شه و ممکنه به اتوبوس نرسیم.
مادر غرولند کنان می گوی:
- حتی این لحظه هم دست بردار نیست.
ریحانه جزوه ها را درون کیف دستی اش می گذارد و می گوید:
- چشم بابا حلضر شدم.
پدر در حال حرکت اضافه می کند:
- زود باشید اگه دیر به اتوبوس برسیم واویلاست.
همگی اماده حرکت می شوند. خانم خردمند چادرش را به سر می کشد و همراه راضیه از در بیرون می رود. ریحانه هم دقایقی بعد به دنبالشان خارج می شود. خردمند اخرین نفر است که ساک لباسها را برداشته و از در بیرون می رود. در را قفل کرده و به دنبال انها حرکت می کند. چند دقیقه بعد وارد جاده می شوند. راضیه و ریحانه جلوتر از همه حرکت کرده و سرگرم صحبت کردن هستند. در همین لحظه ها حاج رسولی و پسرش- همان پسری که همیشه در تعقیب ریحانه است – از خم کوچه ای پیچیده و به سوی انها می آیند.
رسولی مقابل خردمند می ایستد به سردی سلام کرده و برخلاف همیشه ه با وی به گفت و گو می پرداخت، بی اعتنا به او رد می شود. وقتی مقداری دور می شوند پسر رسولی برمی گردد تا نگاهی به انه بیندازد اما پدرش با خشونت استینش را می کشد و با این عمل او را وامی دارد که به راه خود ادامه دهد. خردمند خطاب به همسرش می گوید:
- از روزی که به حاج اقا جواب رد دادم باهام سرسنگین شده. ئیگه حتی جواب سلاممو هم نمیده.
- به جهنم! مگه نون ما رو می ده؟ زور که نیست.
- واسه طبقه بالای خونه شون سفارش در و پنجره داده بود ولی بعد از اون جریان اومد و سفارششو پس گرفت. بعدشم شنیدم رفته از جای دیگه در و پنجره ساز اورده.
- به درک! چه اهمیتی داره؟ خوبه که روزی ما دست خداست، هنوز هیچی نشده خودشون رو نشون دادند. کی به این جور ادما دختر می ده؟
انها از چند جاده و خیابان گذشتند و وارد گاراژ شدند. خردمند همسر و دخترانش را تنها گذاشته و به طرف باجه بلیط فروشی می رود و لحظاتی بعد همراه با بلیط برمی گردد و می گوید:
- اتوبوس تا نیم ساعت دیگه حرکت می کنه. راضیه جون ادرس رو ورداشتی؟
- بله بابا تو کیفمه.
- خوبه، بدون ادرس ممکنه سرگردون بشیم.
همگی روی نیمکت می نشیند و به رفت و امد مسافران می نگرند. چهل دقیقه بعد با اشاره کمک راننده برخاسته و به جانب اتوبوس می روند. پس از سوار شدن چند مسافر، انها هم به درون اتوبوس رفته و پس از یافتن صندلیهای خود دو به دو می نشینند. ریحانه و راضیه در یک ردیف و خردمند و همسرش در سمت دیگر انها می نشینند. اتوبوس پس از اماده شدن حرکت می کند...
ساعتهاست که اتوبوس در جاده در حرکت است. در داخل اتوبوس، راضیه چشمانش را بسته و چرت می زند ریحانه در حال مطالعه جزوه اش می باشد و خانم و اقای خردمند هم سر در وش هم نهاده و به اهستگی با هم صحبت می کنند. خانم خردمند می پرسد:
- تو فکر نمی کنی دعوت داداشت اینا یه بهونه باشه؟
- بهونه؟ چه بهونه ای؟
- که به این وسیله صحبت خواستگاری رو پیش بکشن؟
خردمند اندکی فکر می کند و سپس شانه هایش را بالا می اندادز:
- نمی دونم شاید.
- ولی من تقریبا مطمئنم. زن داداشت زمستون که پیش ما بود با ایما و اشاره گفت که وقتی ریحانه دیپلمشو گرفت باید بشینیم و راجع به اینده این دو تا جوون حرف بزنیم.
- تو که راضی نبودی چرا همون موقع جوابش نکردی؟
- راستش رو بخوای من تو لفافه منظورمو حالی کردم ولی خب این تویی که باید قائله رو ختم کنی. اگه من حرف بزنم ممکنه کدورتی ایجاد بشه. تو یه جوری بهشون حالی کن که بهشون برنخوره. بگو دختره می خواد بره تهرون و درس بخونه . خلاصه طوری حرف بزن که پیگیر قضیه نشن.
خدمند لبخندزنان جواب می دهد:
- من هیچ وقت تو زندگیم با نظرت مخالف نبودم. این بار هم خیال ندارم این کار رو بکنم.
خانم خردمند با رضایت مندی می گوید:
- تو بهترین شوهر دنیاییو من ازت راضیم و امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه. دلم می خواد مردی به خوبی و مهربونی تو گیر دخترام بیفته. مردی که از صمیم قلب دوسشون داشته باشه.
- با این حرفات داری خرم می کنی ها.
- استغفرالله این حرفا چیه که می زنی.
- تو هم واسه من زن خوبی بودی. همیشه با بد و خوبم ساختی و دم نزدی. بچه هام خوب و نجابت رو از تو به ارث بردن. من یه موی تو رو با یه دنیا عوض نمی کنم.
خانم خردمند از پنجره اتوبوس به جاده نگاه می کند و می گوید:
- خدا از سر تصیرات همه بگذره و سایه تو رو هم از سر ما کم نکنه.
هوا کم کم رو به تاریکی می رود که اتوبوس مسافران را در مقصد پیاده می نماید . خردمند به تنهایی نزدیک قهوه خانه ای که در مسیر قرار دارد می رود و از مردی که کنار در قهوه خانه ایستاده ادرس برادرش را می پرسد. مرد با اشاره دست او را به سمتی راهنمایی می کند. خردمند تشکر کرده و باز می گردد.
- بچه ها بریم که دیگه چیزی نمونده برسیم.
همگی به راه می افتند. از کوچه اول عبور می کنند و در کوچه دوم، امیر پسر عموی دخترها روی سکوی در خانه نشسته است. به محض اینکه از دور چشمش به انها می افتد شتابان و شادمان به استقبالشان می رود.
- سلام عمو جان. سلام زن عمو.
- سلام پسر گلم. حالت چطوره عمو جون؟
- خوبم عمو جون.
امیر نگاهی به دخترها می اندازد و با شرمساری سر به زیر می افکند.
- سلام دخترعموها خوش اومدین.
راضیه و ریحانه هم سلام او را پاسخ می گویند. خردمند می پرسد:
- بابات هست؟
- بله عمو جون، از بعدازظهر تا حالا چشم به راه بودیم.
دم در که می رسند امیر در را به داخل هل داده و خود کنار می ایستد.
- بفرما عمو جون.
- یاالله
خردمند داخل شده و پس از او سایرین هم وارد می شوند. امیر اخرین فردی است که به درون رفته و در را می بندد. به مجرد این که خردمند و بقیه وارد خانه می شوند، عمو و زن عمو از در اتاق بیرون امده و به استقبالشان می روند. خردمند همراه همسر و دخترانش در صدر اتاق می نشیند و خان عمو هم در کنارشان قرار می گیرد. امیر به اشپزخانه می رود و خود را انجا پنهان می سازد . زن عمو که سر پا ایستاده می گوید:
- خیلی خوش اومدین، واقعا قدم رو چشم ما گذاشتین.
خردمند عرق روی پیشانی و پشت لبش را با دستمال پاک کرده و به عنوان مزاح می گوید:
- زن داداش از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا! ما که غریبه نیستیم. به جای تعارف کردن اب خنک بیار که از تشنگی دارم له له می زنم.
- به روی چشم. همین الان.
زن عمو به اشپزخانه می رود و عمو از برادرش می پرسد:
- خب دیگه تعریف کن، راستی چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
- خیلی خب، اصلا مشکل نبود.
- بهت که گفته بودم جاش سر راسته. خب زن داداش شما چطوری؟ این دختر خانمای گل چطورن؟
همسر خردمند پاسخ می دهد:
- به لطف شما بد نیستیم.
و راضیه اضافه می کند:
- قربون عموجون برم. فقط به ما بگین کی می ریم این اطراف یه گشتی بزنیم که دلم واسه یه پیک نیک لک زده.
خانم خردمند رو ترش می کند و می گوید:
- اوا دختر یه دقیقه زبون به دهن بگیر. هنوز از راه نرسیده هوایی شده؟
عمو با دای بلند خندید و اظهار می دادر:
- زن داداش چیکارش داری بذار راحت باشه.
و خطاب به راضیه می افزاید:
- دخترم اینجا مثل خونه خودته. دلم می خواد این چند روزه حسابی بهتون خوش بگذره. از فردا صبح خودم می برمتون گردش و همه جای دیدنی رو نشونتون می دم.
امیر با سینی پارچ و لیوان وارد اتاق می شود. سینی را مقابل عمو می گذارد و زود از اتاق بیرون می رود. خردمند برای خود اب می ریزد و پس از تعارف به دیگران ان را جرعه جرعه می نوشد. امیر کنار در اتاق ایستاده و بدون ان که دیده شود دزدانه ریحانه را می نگرد. مادرش او را د ران حال غافلگیر می کند.
- چشم چرونی نکن پسر، دختره مال خودمونه غصه نخور. بهتره تو این میوه ها رو ببری تا منم چای بیارم. دیگه هم فرار نکن. همون جا باش تا من بیام.
امیر ظرف میوه را گرفته و دوباره پا به درون اتاق می گذارد. نزدیک در سکندری می خورد اما زود تعادل خود را حفظ می کند. راضیه دزدانه می خندد و دستش را جلوی دهانش می گیرد تا لبخند تمسخرامیزش اشکار نگردد. ریحانه به او چشم غره می رود و راضیه خود را جمع و جور می کند.
لحظاتی بعد زن عمو هم به انها ملحق شده، همگی دور هم می نشینند و چای و میوه صرف می کنند. خردمند با چشم اطراف را می کاود و به عمو می گوید:
- خونه تو پسندیدم داداش، خیلی قشنگ و بزرگه. مبارکتون باشه.
عمو تبسم کنان جواب می دهد:
- وقتی تو بپسندی کار تمومه.
زن عمو که از این تعریف و تمجید خوشحال شده می گوید:
- چشمتون قشنگ می بینه. والله دیگه از خونه به دوشی خسته شدیم. وقتی اینجا رو دیدیم یه دفعه مهرش به دلم افتاد. به داداشت گفتم هر جوری که شده باید اینجا رو بخری. چند تا از اتاقاش هنوز فرش نشده، گذاشتم واسه امیرجون که ایشالا وقتی عروسی کرد با خانمش اونجا رو فرش کنه.
زن عمو حین گفتن این جملات به ریحانه می نگرد. بین خردمند و همسرش نگاهی رد و بدل می شد و خردمند می گوید:
- ایشالا.
عمو رو به برادر کرده و می گوید:
- الان شبه، فردا صبح می برمت تا همه جای خونه و باغ رو از نزدیک ببینی.
راضیه می پرسد:
- عموجون درخت میوه هم دارین؟
- اره دخترم درخت میوه هم داریم، درخت سیب، گیلاس، انبه، انجیر و توت.
امیر به میان حرف پدر می دود و می گوید:
- درخت خیار و خربزه هم کاشتیم.
جملگی به حرف او می خندند. امیر خجالت زده سرش را پایین می اندازد و راضیه متعجبانه می پرسد:
- درخت خیار و خربزه.
عمو تک سرفه ای کرده و در حالی که به امیر اخم می کند می افزاید:
- منظور امیر جان اینه که بوته های خیار و خربزه هم رسیدن. اخه ما تو یه قسمت از باغ صیفی جات هم کاشتیم.
زن عمو ادامه می دهد:
- سبزیجات هم همین طور.
- پس حسابی خودکفا شدین.
- بله دیگه. وقتی زمینش هست باید استفاده رد.
عمو خطاب به زنش می گوید:
- خب خانم اگه گفتی وقته چیه؟
- بله فهمیدم وقت شامه. من برم شام رو بکشم و بیارم.
سپس برمی خیزد و به راه می افتد. عمو با حرکت سر گفته اش را تصدیق می کند و می گوید:
- اره خانم برو. ما همگی گرسنه هستیم.
پس از صرف شام و چای و میوه، ساعتی را به گفت و شنودهای معمولی گذراندند تا این که هنگام خواب فرا رسید. نیمه شب خردمند و همسرش به همراه دو دخترشان در اتاق خوابی که عمو و همسرش برایشان در نظر گرفته اند خوابیده اند. تنها کسی که بیدار مانده و چشم بر سقف دارد ریحانه است. جیرجیرکی در دل شب اواز می خواند. و هلال ماه از پنجره اتاف خواب هویداست.
در اتاق دیگر، زن عمو رختخواب شوهرش را بر زمین می گستراند. عمو خمیازه ای کشیده و جورابهایش را درمی اورد. همسرش می گوید:
- فردا صبح باید موضوع را به داداشت بگی. این پسره داره دق مرگ می شه. ندیدی امشب چطوری دست و پاشو گم کرده بود.
عمو وارد بستر شده و می نشیند و می گوید:
- امان از دست تو و اون پسرت! خانم جان این پسره هنوز بچه است، دهنش بوی شیر می ده، می خوای منو جلوی داداشم سنگ رو یخ کنی؟ ریحانه باسواده، تحصیل کرده است ولی پسر ما فقط تحصیلات ابتدایی داره، داداشم راضی نمی شه، تازه نظر خود دختره هم شرطه.
زن عمو غرولند کنان می گوید:
- وا چه حرفا می زنی؟! خیلی دلشون بخواد، درسته که امیر درس نخونده ولی عوضش نجیب و چشم و دل پاکه، زن نگه دار و خانواده دوسته. اگه تو پا پیش نذاری خودم از ریحانه خواتسگاری می کنم. من از بچگی اونو واسه امیر نشون کردم. پسره هم دلش ضعف می ره، پاک زده تو سرش. تو که نمی خوای بچه ام از دست بره. خلاصه هر جوری شده داداشت رو راضی کن. وادارش کن با ما راه بیاد. بگوشش دونگ سند زمین رو پشت قباله ریحانه می ندازیم. هر چی بخوان واسه دختره می خریم. کاری کن با این چیزا دهنشون بسته شه.
عمو دراز می کشد و با اوقات تلخی می گوید:
- تو هم وقت گیر اوردی. الان خسته ام بعدا در موردش صحبت می کنیم.
- جلو اونا که نمی شه حرف زد. فردا برو یه ماشین کرایه کن، دسته جمعی می ریم جنگل. تو باید داداشت رو ببری یه جای خلوت و تا رضایتش رو نگرفتی برنمی گردی. نباید فرصت را هدر داد.
- حالا تا فردا خدا بزرگه. فعلا می خوام بخوابم تو هم بگیر بخواب. اگه قسمت باشه خدا خودش جور می کنه. اگرم قسمت نباشه از دست من و تو کاری ساخته نیست.
ملافه را روی خودش می کشد و چشمانش رو می بندد و می افزاید:
- پاشو اون چراغ رو خاموش کن.
زن عمو برمی خیزد و چراغ اتاق را خاموش کی کند و وارد بسترش می شود. روز بعد اتومبیل پیکان از مناطق سرسبز و خوش منظهر در حال عبور است. عمو پشت فرمان نشسته و رانندگی را بر عهده دارد. کنار او امیر و خردمند نشسته اند. در صندلی عقب هم زن عمو، همسر خردمند و راضیه و ریحانه قرار دارند. انها در حال صحبت کردن هستند و تنها فردی که در این مباحثه شرکت ندارد ریحانه است. که اط پنجره مناظر زیبای بیرون را می نگد و غرق در افکار خود می باشد.
اتومبیل وارد جاده ای می شود که طرفین ان مشجر است. ریحانه چنان محو زیبایی و جذابیت محیط شده که اعتنایی به سایرین ندارد. با این که تاکنون یه ان مناطق قدم ننهاده ولی احساس می ند به نحوی با این منطقه ارتباط داشته و هر چه اتومبیل دل جاده را می شکافد و پیش می رود این حس در وی قدرت می گیرد که قبلا انجا را از نزدیک دیده است.
یکباره صدای ناله پیرزنی در گوشش می پیچد. با دقت گوش فرا داده و اطراف را می نگرد. ساختمان ویلا از دور مقابل دیدگانش ظاهر می شود. ریحانه شک ندارد که این ویلا همان مکانی است که او در رویای خود دیده است. وقتی به نزدیکی ویلا می رسند صدای ناله را به وضوح بیشتری می شنود. اتومبیلی چند متری از ویلا دور می شود که ناگهان ریحانه فریاد می زد:
- عمو جون نگهدار. خواهش می کنم نگهدار.
از فریاد ناگهانی او همه متحیر می شوند و عمو پا را روی پدال ترمز می فشارد. اتومبیل اندکی ناله کنان و جیغ کشان توقف می کمد. همه به او خیره می شوند.
عمو می پرسد:
- چی شده ریحانه جان؟ اتفاقی افتاده؟
ریحانه پشت سر را می نگرد و می گوید:
- عموجون لطفا بده دنده عقب، خواهش می کنم عجله کنین.
پدر می پرسد:
- دخترم اتفاقی افتاده؟ اشنایی چیزی دیدی؟
ریحانه بدون اینکه پاسخ او را بدهد خطاب به عمو می گوید:
- خواهش می کنم عموجون عجله کنید بعدا توضیح میدم. زود عموجون زود.
عمو در میان بهت و حیرت سایرین سرنشینان اتومبیل، دنده عقب گرفته و راضیه سر در گوس خواهر می گذارد و می پرسد:
- ریحانه چی دیدی؟ می شه به منم بگی چی شده؟
ریحانه خطاب به عمو اضافه می کند:
- لطفا جلوی ویلا نگه دارین.
سپس رو به راضیه کرده و می افزاید:
- این همون ویلاییه که بهت گفته بودم. من باید اون پیرزن رو نجات بدم.
- ریحانه می خوای چیکار کنی؟
- من می تونم نجاتش بدم. ما باید بهش کمک کنیم. می فهمی؟
- نه من نمی فهمم، خواهش می کنم دست بردار ریحانه.
عمو مقابل ویلا توقف کرد و در حالت بلاتکلیفی به خردمند و ریحانه نگاه می کند. پدر می پرسد:
- جریان چیه بابا؟
مادر هم بی درنگ پرسید:
- پیرزن کیه؟ تو کسی رو اینجا می شناسی؟
ریحانه بدون اینکه پاسخی به کسی بدهد در اتوموبیل را می گشاید. راضیه به استینش چنگ می زند تا مانع رفتن او بشود اما ریحانه دست خود را به شدت می کشد و فریاد می زند:
- ولم کن راضیه، من باید برم، باید نجاتش بدم. چرا وایستادین؟ بیاین کمک کنین.
همگی با بهت و حیرت به هم دیگر می نگرند. سپس یکی پس از دیگری پیاده می شود. خردمند مقابل ریحانه ایستاده و راه را بر وی سد می کند و با اندکی خشونت می پرسد:
- نمی خوای بگی موضوع چیه؟
ریحانه به در فشار می اورد در بسته است. محکم ان را هل می دهد و با شانه به در می کوید و به پدر جواب می دهد:
- بابا وقت نیست براتون توضیح بدم. یه پیرزن تو اون خونه در حال مرگه. باید نجاتش بدیم.
همسر خردمند بازوی دخترش را می گیرد و به اعتراض می گوید:
- ریحانه چی داری می گی؟ مگه دیونه شدی دختر! منظورت از این کارا چیه؟
خردمند این بار با ملاطفت و انعطاف می پرسد:
- ریحانه جون حالت خوب نیست دخترم؟ تو چت شده؟ ببین چه جوری داری می لرزی؟ رنگتم پریده، بیا سوار شو و با ارامش برامون بگو چی شده.
ریحانه با بی قراری صدایش را بلند می کند:
- وقت داره می گذره چرا متوجه نیستین؟
خردمند که کنترل خود را از دست داده بود بدون اینکه بر اعصابش مسلط باشد با خشم بازوی او را کشیده و با تحکم می گوید:
- تو چت شده دختر چرا ابروریزی می کنی؟ یه ساعته ما و الاف کردی اخرشم نفهمیدیم موضوع چیه؟ الا بگو ببینم مگه تو قبلا به اینجا اومده بودی؟
- پدر من و خواب این خونه رو دیدم. یه پیرزن تنها و بی کس تو یکی از اتاقای ویلا در حال مرگه، ما باید نجاتش بدیم. بهتون ثابت می کنم که نه جن زده شدم و نه قصد دارم وقتتون رو بگیرم.
پدر با همان لحن خشم الود و اندکی متحیر و حیران جواب می دهد:
- هیچ سر درنمیارم. این مسخره بازیا چیه که دراوردی! خواب کدومه این حرفا چیه؟ ما رو دست انداختی؟
- به جای جر و بحث کردن با من یکی این در لعنتی رو باز کنه.
ریحانه تقلا می کندن که در را بگشاید و در حالی که عرق از ورتش می چکد عاجرانه به تک تک انها می نگردو می گوید:
- خواهش می کنم بهم اعتماد کنین من به شماها دروغ نمی گم.
عمو و زن عمو سرگردان و مبهوت این منظره را می نگرند و در گوشی با هم پچ پچ می کنند. امیر جلوتر می اید . ریحانه تا چشمش به او می افتد فورا استین لباسش را می کشد و می گوید:
- پسر عمو خواهش می کنم از نرده برو بالا و در رو باز کن.
- والله من...من....
خردمند با کف دست به ارامی به پیشانی اش می کوبد و با نگرانی می گوید:
- ریحانه این کار درستی نیست. اینجا خونه مردمه. اگه کسی ما رو ببینه یا صاحبخونه متوجه بشه که از دیوار خونه اش بالا رفتیم افتضاح می شه. ازمون شکایت می کنند و رسوایی به بار می یاد.
- تو اون خونه به غیر از پیرزن کس دیگه ای خونه نیست. شما می دونین که من هیچ وقت بی گدار به اب نمی زنم. وقتی همه چیز رو با چشمهاتون دیدین حرفامو باور می کنین. پدر یه کاری بکنین داره دیر می شه.
- اخه...
- راضیه تو یه چیزی بهش بگو. بهشون بگو که من دروغ نمی گم.
راضیه رو به پدر کرد و گفت:
- بابا لطفا به حرفهاش گوش بدین. ممکنه حق با اون باشه.
خردمند مستاصل و پریشان به گوشه ای می رود.
- خدایا چیکار کنم؟ نمی دونم چی بگم... هر کاری دلتون می خواد بکنین.
امیر بی معطلی از نرده ها بالا رفته و ان سو فرود می اید و دقایقی بعد در ار می گشاید. ریحانه خود را به درون می اندازد و به جانب در اصلی ساختمان می رود. ان هم در بسته است. با اشاره ریحانه، ایمر شیشه پنجره ای را که مشرف به حیاط ویلا و کنار در اصلی قرار دارد می شکند و سعی دارد از ان وارد خانه شود. راضیه کنار ریحانه رسیده و در دیدگانش چشم می دوزد و می پرسد:
- ریحانه هیچ می فهمی داری چیکار می کنی؟ اگه اشتباه کنی چی؟
- من اشتباه نمی کنم. مطمئن باش.

رمان بسیار زیبای گمشده در غبار فصل اول

کتاب از یاد رفته از خانم نسرین ثامنی.
نشر چکاوک
چاپ اول:1377
شابک: 3-14-6043-964

کتاب دو قسمته:
1- سفر زندگی
2- گمشده در غبار
گمشده در غبار
لحظاتی بعد از اینکه زنگ دبیرستان به صدا در می اید، دانش اموزان وارد کلاسهای خود شده و هر یک سر جای خود می نشینند. هنوز چند نفری وسط کلاس ایستاده و سرگرم بگومگو هستند که در کلاس گشوده می شود و خانم دبیر وراد می شود. دخترها به احترام او برمی خیزند و کلاس در سکوت فرو می رود.
دبیرها به طرف میزش می رود، با لبخند به دخترها نگاه می کند و با حرکت دست انها را دعوت به نشستن می کند. انگاه پشت میزش می نشیند و اوراق امتحانی بچه ها را زیر و رو می کند. به خاطرش می اید که ورقه ها امتحانی در دفتر جا گذاشته است. ریحانه، دختر قد بلند و باریک اندامی است که در ردیف اول در مقابل خانم دبیر نشسته، مورد خطاب وی قرار می گیرد.
- خردمند لطفا برو برگه های امتحانی رو از دفتر بیار. رو میز معاون کنار تلفن می تونی پیداشون کنی.
- چشم خانم.
ریحانه برمی خیزد و به سمت در کلاس می رود. ان را گشوده و خارج می شود...به مجرد اینکه پایش را بیرون می گذارد، یک باره به جای راهروی دبیرستان خود را در مکان دیگری می یابد. اینجا یک منطقه زیبا و مصفااست. ریحانه حیرت زده و سرگردان نگاهی به اطراف خود می اندازد تا موقعیت خود را شناسایی کند.
جاده ای ساکت و خلوت پیش روی دارد که هیچ کس به غیر از خود او در ان حوالی دیده نمی شود و تنها چیزی که به گوش می رسد، صدای اواز پرندگان است. او بی اختیار جاده پوشیده از درخت را پیش گرفته و جلو می رود. یقین دارد که در تمام عمرش تاکنون به ان منطقه گام ننهاده است. در حالی که مسحو ان مناطق دلپذیر و رویاییست، یکباره دای ناله زنانه ای به گوشش می رسد. با دقت اطرافش را نگاه می کند و هم چنان به راه خود ادامه می دهد.
در تمام طول مسیر حتی یک ساختمان مسکونی هم وجود ندارد. صدای ناله بیشتر و بیشتر می شود. بر سرعت گام هایش می افزاید. پس از مدتی پیاده روی، خانه ای ویلایی مقابل دیدگانش ظاهر می گردد. هرچه جلوتر می رود صدای ناله با وضوح بیشتری شنیده می شود. مقابل در ورودی ویلا می ایستد و نگاهش را به اطراف می چرخاند. در تصمیم گیری مردد است. صدای ناله لحظه ای قطع نمی شود. عاقبت تصمیم نهایی را می گیرد. در را با فشار دست گشوده می گردد. اهسته پا به درون گذاشته و در را می ببندد.
از نرده های در ورودی تا در اصلی ساختمان راه زیادی نیست و در اصلی ساختمان هم نیمه باز است. داخل می شود و با چشم همه جا را می کاود. تزئینات ویلا لوکس و اشرافی است و اشیا قیمتی و نفیس در گوشه و کنار چشم می خورد. این بار صدای ناله به طور اشکار است. با وجود نگرانی و تشویش جلوتر می رود. در اطراف هال چند اتاق با درهای بسته قرار دارد. ریحانه با احتیاط درها را گشوده و به داخل هر کدام سرک می کشد. اما کسی را در انجا مشاهده نمی کند. به سمت اتاقی که در انتهای هال قرار دارد پیش می رود. در را باز کرده و داخل می شود.
بعد از ورود به اتاق با نگاه کنجکاوش اطراف را از نظر می گذراند.
مقابل دیدگانش تخت خواب بزرگی قرار دارد. بدان سمت حرکت میکند. روی تخت پیرزنی رنجور که چهره ای بیمار گونه دارد به خوابیده و ملافه سفیدی رویش کشیده شده است. پیرزنی رنجور که چهره ای بیمارگونه دارد به خوابیده و ملافه سفیدی رویش کشیده شده است. پیرزن هم چنان ناله سر می دهد.
ریحانه کنار او می ایستد و با دقت نگاهش می کند. سایه اش روی صورت پیرزن می افتد و سبب می گردد که او دیدگانش را گشوده و به ریحانه تبسم کند. ریحانه دستهای چروکیده و لرزان پیرزن را در دست گرفته و ان را به ارامی می فشارد. پیرزن قد دارد چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نمی شود. ناگاه دچار تشنج شدید می شود. ریحانه با دستپاچگی به این سو و ان سوی اتاق می رود و چون وسیله ای جهت یاری رساندن به پیرزن نمی کند از ویلا بیرون دویده و خود را به جاده می رساند.
هم چنان بی هدف می دود تا شاید به فرد یا افرادی برخورد کرده و از انها مدد بگیرد. در همین لحظه خود را در مقابل یک دروازه بلند می یابد. به همه جای ان دست می کشد تا روزنه ای جهت عبور بیابد، با مشت به دروازه می کوبد و طلب کمک می کند. می پندارد که شاید کسی از پشت دروازه صدایش را بشنود. همان طور که در حال کوبیدن در است ناگهان در باز می شود...
ریحانه در را باز کرده و خود را داخل کلاس می بیند. چنان مات و مبهوت است که همان جا در استانه در کلاس خشکش میزند. خانم دبیر با باز شدن در به ان سو می نگرد و می گوید:
- خردمند بیا تو.
ریحانه به خود می اید. نگاهی به دستهایش می اندازد. ورقه های امتحانی در دستش قرار دارد. با گیجی و سردرگمی جلوتر رفته انها را روی میز خانم دبیر می گذارد.
- متشکرم می تونی بشینی.
ریحانه سرجای خود می نشیند. هنوز از بهت و حیرت خارج نشده است. سردرگوش دختر بغل دستی خود نهاده و نجواکنان می پرسد:
- منیژه از وقتی که از کلاس رفتم بیرون تا حالا چه قدر طول کشید؟
منیژه نگاهی به او می اندازد و می گوید:
- چیزی در حدود پنج دقیقه. چطور مگه؟
ریحانه پاسخش را نمی دهد. فقط پنج دقیقه.... در حالی که او تصور می کرد بازگشتش ساعتی به طول انجامیده است. هیچ نمی داند این زمان گم شده را چگونه برای خود توجیه کند. صدای خانم دبیر که اسامی شاگردان را از روی ورقه می خواند به گوش می رسدو اما ریحانه پریشان خاطر است و توجهی به محیط کلاس ندارد...
ظهر بعد از تعطیل شدن دبیرستان ریحانه همراه منیژه از مدرسه به طرف خانه می رود. در فاصله کمی دورتر، پسر جوانی بدون جلب توجه سایرین در تعقیب انهاست. ریحانه و منیژه انقدر می روند تا این که به سمت چپ می پیچد. ریحانه هم از سمت راست حرکت می کند. وارد جاده خاکی می شود. در دو طرف جاده مزارع و گندم زار دیده می شود. پسر جوان در تعقیب اوست ..
پدر ریحانه، اقای خردمند در کارگاه نجاری خود سرگرم است. در گوشه ای از کارگاه دو جوان کارگر مشغول انجام کارهای خود هستند. خردمند در این لحظه دست از کار کشیده و به کارگرها می گوید:
- بچه ها وقت نهاره. کار رو تعطیل می کنیم.
یکی دیگر از کارگرها که هنوز کارش را به پایان نرسانده جواب می دهد:
- اوستا شما برین خونه من وقتی کارم تموم شد مغازه رو قفل می کنم.
خردمند با حرکت سر به او پاسخ مثبت می دهد و می افزاید:
- باشه پس من کلید رو واست می ذارم. ساعت چهار اینجا باش.
- چشم اوستا خیالتون راحت باشه.
خردمند اماده رفتن است که در کارگاه گشوده شده و پیرمرد مسنی وارد می گردد و به جانب او می اید.
- سلام علیکم مشدی، خدا قوت.
- سلام از بنده است حاج اقا، حال شما؟
- الحمدالله، شما چطوری؟
- به لطف شما بد نیستم. امری باشه در خدمتم.
- داشتم رد می شدم گفتم یه سری هم به شما بزنم. هم از حال شریف باخبر بشم و هم این که...
پیرمرد سکوت کرد و خدمند می گوید:
- اختیار دارین درخدمتم.
- مثل اینکه داشتین تشریف می بردین. این طور نیست؟
- بله برای ناهار می رفتم.
- پس به اتفاق هم می ریم که هم قدمی زده باشیم و هم این که تو راه چند کلمه ای باهاتون صحبت کنم.
- خواهش می کنم. بفرمایین.
خردمند و پیرمرد از در بیرون می روند. وقت ناهار، ریحانه به همراه اعضا خانواده اش که شامل پدر و مادر و خواهر کوچکترش راضیه هستند بر سر سفره نشسته اند و مشغول خوردن غذا می باشند. ریحانه سخت در فکر است و با غذایش بازی می کند. راضیه لقمه اش را قورت می دهد و خطاب به خواهرش می گوید:
- ریحانه امروز باید باهام یه کمی حساب کار کنی. فردا امتحان ریاضی دارم.
ریحانه پاسخی به او نمی دهد. در واقع چنان در افکار خود غوطه ور است که صدایی نمی شنود. راضیه با ارنج به پهلوی او می زند:
- با تو هستم حواست کجاست؟
ریحانه به خود می اید و با لکنت زبان می گوید:
- هان...چی گفتی؟....
- می گم فردا امتحان دارم. کمکم می کنی؟
ریحانه با تکان دادن سر به او پاسخ مثبت می دهد. مادر متعجبانه نگاهش می کند و می پرسد:
- مثل اینکه حالت خوب نیست. مریضی؟
ریحانه لبخند زورکی می زند.
- نه مادر حالم خوبه.
- پس چرا تو فکری؟ اصلا دست به غذا نزدی!
- دارم می خورم مادر شما غذاتو بخور.
خردمند رو به ریحانه کرده و می پرسد:
- امتحانات کی شروع می شه؟
- دو روز دیگه بابا.
- اهان. خوبه.
- بابا در مورد دانشگاه فکراتون رو کردین؟
- ریحانه باز شروع کردی پدرجان؟
- ولی شما قول داده بودی بابا، یادتون نیست؟
- چرا یادمه ولی... خودت می دونی که دست و بالم تنگه.
- می دونم بابا. من دلم نمی خواد به شما فشار بیارم یا به خاطر من دچار زحمت بشین.
- پس پول دانشگاهت چی می شه؟
- تازه مجبورم برای شرکت در کنکور برم تهرون اخه دانشگاه اینجا رشته پزشکی نداره.
- دیگه بدتر! اونجا هزینه ات چند برابره.

- از لحاظ جا و مکان که مشکلی نیست، می رم پیش نادر و فرح، البته نه اینکه فکر کنین می خوام برم سربار اونا بشم نه، نادر می تونه برام کار پیدا کنه، یه کار ابرومندانه که خرج تحصیلم تامین بشه. می رم تو یه بیمارستان کار می گیرم. شیفت شب کار می کنم که روز بتونم درس بخونم. بابا خواهش می کنم قبول کنین.
خردمند رو به همسرش کرده و می پرسد:
- خانم نظر شما چیه؟
- والله اگه پیش فرح و نادر باشه خیالم از هر نظر راحته. ما هم بالاخره می تونیم یه کمکی بکنیم.
خردمند اه می کشد و می گوید:
- باز به نفع بچه هات رای دادی و سر من بیچاره بی کلاه موند!
خانم خردمند به شوخی می گوید:
- سرت سلامت باشه کلاه می خوای چیکار، عوضش یه خانم دکتر تحویل جامعه می دی که همه بهش افتخار می کنن.
راضیه می خندد و به شوخی می گوید:
- خدا می دونه چند تا مریض رو می خواد راهی اون دنیا کنه. اونم بدونم غسل و کفن.
مادر گره ای به ابرو می اندازد و می گوید:
- باز این زبون تو به چرخش افتاد؟ زبون که نیست دوک نخ ریسیه!
پدر بلافاصله اضافه کرد:
- ماشالا هیچ وقت هم کم نمیاره.
ریحانه خنده کنان می گوید:
- کاریش نداشته باشین اون از هفت دولت ازاده. خب بابا بالاخره نتیجه چی شد؟ اوکی؟!
- من اوکی موکی نمی فهمم، حالا که مادرت مثل یه ستون بتونی، سفت و سخت پشت شما رو گرفته منم حرفی ندارم خانم دکتر! ما که تو جهنم هستیم یه پله هم پایین تر.
راضیه باز به سخن می اید و می گوید:
- فقط مرد و مردونه قول بده که وقتی دکتر شدی این خانم باجی رو با یه نسخه بفرستی اون دنیا که ازشرش خلاص بشیم.
مادر حیرت زده نگاهش می کند و می پرسد:
- خانم باجی؟ چرا اون؟ پیرزن بیچاره که ازارش به یه مورچه هم نمی رسه.
- واسه این که هر وقت منو می بینه می گه یه روز عروس خودم می شی. اونم با اون پسر خل و دیوونه اش.
مادر با صدای بلند می خندد و می گوید:
- اونقدر سر مردم عیب می ذاری تا اخرش یه شوهر عتیقه گیرت می افته که عالم و ادم بهت بخندن و مثل خودت واست ساز کوک کنن.
ریحانه خطاب به پدرش می گوید:
- ممنون که قبول کردین.. هیچ وقت این محبت شما رو فراموش نمی کمن.
سپس از کنار سفره بلند می شود و خطاب به راضیه می گوید:
- وقتی غذاتو خوردی زودی بیا.
ریحانه به طرف اتاقش می رود و مادر می گوید:
- از بس ذوق کرده غذاشو تموم نکرد! اما خودمونیم خردمند،دکتری هم بهش میاد ها. مگه نه؟
- مامانو باش! تا گوساله گاو شود دل صاحبش لب شود!
راضیه که این کلام را بر زبان اورده با صدای بلند از گفته خودش خنده اش می گیرد. مادر به طعنه می گوید:
- اگر نمردیم مال تو رو هم می بینیم.
- دکتر شدن واسه من اش دهن سوزی نیست.
- پس تو می خوای چیکاره بشی؟
- می خوام خلبان بشم.
مادر شگفت زده می گوید
- به حق چیزای نشنیده.
خردمند سر تکان می دهد و می گوید:
- آرزوهاتم ورای ادمیزاده دختر جون. خلبان؟ اونم یه زن؟
راضیه می خندد و غذا خوردن را ادامه می دهد. ریحانه وقتی وارد اتاقش می شود کنار پنجره رفته پرده را کنار می زند و از انجا بیرون را نگاه می کند. دستش را ستون زیر چانه اش می کند و به فکر فرو می رود. در همین هنگام راضیه وارد اتاق شده و یکسره به طرف او می اید:
- این قدر فکر نکن زود پیر می شی ها.
ریحانه به طرف او برمی گردد و تبسم می کند. راضیه کتاب و دفترش را روی میز می گذارد و ریحانه به طعنه می گوید:
- شکم خانم وقتی که سیر شد اونوقت زبونش به کار می افته. درست مثل اینکه زبونت رو روغن کاری کرده باشن.
- این هنرم نمی تونی به ما ببینی؟ مگه نمی دونی زبون من شمشیرمه. راستش ریحانه تازگی ها خیلی تو خودتی. من کم کم دارم بهت مشکوک می شم.
ریحانه مقابلش روی صندلی می نشیند و با حیرت می پرسد:
- مشکوک می شی؟ به چی؟
- فقط ادمای عاشق این همه تو فکر فرو می رن. لابد توهم گلوت گیر کرده که همش در عالم خلسه فرو می ری. راستش رو بخوای تصمیم گرفتم برات یه کاراگاه خصوصی استخدام کنم.
ریحانه با لحنی جدی می گوید:
- سرتو بنداز پایین و کارت رو بکن بچه.
- بله نفهمیدم چی گفتی؟ مثل اینکه سرکار خانم یادش رفته که من پونزده سال و چهار ماه و بیست و شش روز از سنم می گذره. جناب عالی وقتی به سن و سال من بودی ادعای پروفسوری می کردی.
- چیه حسودیت شد!
- در استعداد ژرف و خداداده شما شکی نیست اما دلیل نمی شه که به من بگی بچه.
- خیلی خب مادربزرگ حرفم رو پس می گیرم. حالا راضی شدی؟ زود باش کتابت رو باز کن که خودم صدتا کار دارم.
راضیه ضمن گشودن کتابش می گوید:
- نکنه به جناب امیر اتابک خان فکر می کنی؟
ریحانه سر بلند کرده و به او می نگرد و با حیرت می پرسد:
- امیر اتابک خان کیه دیگه؟
- پسر عموی گرامی را عرض می کنم. اگه واقعا حدسم درست باشه باید بگم که اصلا سلیقه ات رو نمی پسندم. کی حاضره زن یه پسر دست و پا چلفتی و خل مثل اون بشه! قسم می خورم که فرق بین سوسک و شامپانزه رو ندونه. هنوز دست چپ و راستشو بلد نیست!
ریحانه با حالتی عصبی کتاب را از دست او می کشد.
- خیلی داری وراجی می کنی، حوصلمو سر بردی دخختر. اگر خواهرت رو خوب می شناختی این حرفا رو نمی زدی.
- خوبه خوبه! لازم نکرده واسه من قیافه بگیری. معلم به این بداخلاقی نوبره والله.
ریحانه ناگهان از کوره در می رود. کتاب را روی میز پرت می کند و از جا برمی خیزد.
- بس کن دیگه. چرا چرت و پرت می گی. اعصاب رو خورد کردی.
با خشم به کنار پنجره رفته و پشت به خواهرش می ایستد و بیرون را نگاه می کند. راضیه کاملا غافلگیر شده است. مدتی در بهت و حیرت نگاهش می کند سپس بلند شده به کنار ریحانه می رود و از پشت او را بغل می کند.
- معذرت می خوام ریحانه، به خدا منظور بدی نداشتم. نمی خواستم ناراحتت کنم.
ریحانه به جانب او برمی گردد و گلایه کنان می گوید:
- این عادت خوبی نیست که ادم سر به سر کسی بذاره که حال و حوصله درست و حسابی نداره. تو اصلا ادمو درک نمی کنی.
- معذرت می خوام اشتباه کردم.
اشک در دیدگانش حلقه می زند. پشتش را به ریحانه کرده و به وسط اتاق می رود.

می خواستم کمی باهات شوخی کنم. تو سابق بر این، این طوری نبود، با همه می گفتی و می خندیدی ولی تازگی ها دیگه حتی باهام حرف هم نمی زنی. خب منم فکر کردم شاید دیگه دوستمت نداشته باشی. می خواستی علت این کم اعتنایی رو بفهمم، درس خووندن هم بهونه ای بود که باهات حرف بزنم.
راضیه به گریه می افتد. ریحانه به او نزدیک شده شانه اش را از پشت می گیرد و وی را به طرف خود می کشد. راضیخ بدون مقاومت سرش را به سینه او می چسباند. ریحانه با ملایمت می گوید:
- چه قدر نازک نارنجی شدی دختر، معذرت می خوام که عصبانی شدم. اخه کی گفته من نسبت به تو بی توجه هستم.
- پس چرا دیگه بهم محل نمی ذاری؟ به خصوص امروز، وقتی از مدرسه اومدم هر چی باهات حرف زدم سرسنگین جواب دادی.
ریحانه او را نوازش می کند و می گوید:
- به هیچ وجه اینطور نیست. تو برای خیلی عزیزی.
او را رها کرده و پشت میز می نشیند و ادامه می دهد:
- گاهی وقتا لازمه ادم کمی تو خودش باشه و فکر کنه.
راضیه نیز روی صندلی مقابل خواهرش می نشیند و می پرسد:
- به چی فکر کنه؟
- به گذشته، ادم اگه فکر نکنه مغزش زنگ می زنه و می پوسه.
- من نگرانت هستم. حس می کنم تو یه مشکلی داری ولی نمی خوای حرف دلت رو با کسی در میون بذاری. من اینو خوب می فهمم.
- نه اشتباه می کنی. باور کن من چیزی رو ازت مخفی نمی کنم. ببین راضیه گفتنش اسون نیست. من...من باز دچار کابوس شدم. همون کابوس های همیشگی مدتی بود که داشتم راحت و بی دغدغه زندگی می کردم. تصورم این بود که کابوس برطرفشده ولی بعد از چند ماه دوباره همه چیز شروع شد. خب بهم حق بده که نگران باشم. کاشکی می فهمیدی درون من چی می گذره.
- بالاخره هر مشکلی یه چاره ای داره. تو باید یه کاری واسه خودت بکنی. به یه دکتر روان شناس مراجعه کن. تا کی می خوای خودتو اسیر اوهام و تصورات خیالی کنی.
ریحانه در حالی که با خودکارش بازی می کرد جواب بدهد:
- به دکتر چی بگم؟ بگم از بعد مکان و زمان فراتر می رم و با حوادثی روبرو می شم که در اینده قراره اتفاق بیافته؟ بگم من پیشگو هستم و اینده رو مثل گذشته می تونم ببینم. فکر می کنی کسی حرفم رو باور می کنه؟ فکر می کنی بیماری من چندتا کپسول و درمان می تونه داشته باشه؟
ریحانه از پشت میز برخاسته و در اتاق قدم می زند. لحظاتی مکث می کند سپس با پریشانی اضافه می کند:
- راضیه من خیلی می ترسم. از اینده نگرانم.
- تو می تونی و در قبال این رویداد خونسردی باشی و به این توهمات توجهی نکنی.
ریحانه به او نزدیک شده و روی صندلیش خم می شود:
- من می توانم از وقوع حوادث شوم جلوگیری کنم به شرط اینکه حرفمو باور کنن. وقتی می بینم کسی داره تو دردسر می افته یا دچار حادثه ناگواری می شه نمی تونم خون سرد و بی تفاوت از جریان بگذرم. پارسال یادته؟ خجسته و رضا همسایه مون قرار بود بعد از عروسی برن ماه عسل، یه هفته قبلش من از دروازه زمان عبور کردم. دیدم اونا تو جاده دچار حادثه شدن و مردن. تو اولین کسی بودی که من رویامو براش تعریف کردم. بعدش دیدی چی شد؟ اون حادثه اتفاق افتاد. درست مثل همون کابوسی که برات شرح داده بودم. من می تونستم از وقوع این حادثه جلوگیری کنم. اگه بهشون گفته بودم شاید تن به این مسافرت نمی دادند یا وسیله دیگری غیر از ماشین برای خودشون در نظر می گرفتن.
- ولی اون حادثه فقط یه اتفاق بود. یه حادثه کاملا تصادفی که شاید اصلا ربطی به کابوس تو نداشت.
- نمی تونه یه تصادف باشه. اگه فقط همین یه مورد بود حرفاتو قبول داشتم ولی سقوط فلانی از بالای درخت، اتش سوزی منزل ایکس، فلان حادثه برا ایگرگ و چندین مورد مشابه این نمی تونه همش تصادفی باشه. اولین بار تو پانزده سالگی دچار این حالت شدم. اون موقع تو دبستان بودی. دیدم که مامور ساواک ریختن تو مدرسه تون و معلم تون رو دستگیر کردند و با خودشون بردند. تو بهم خندیدی ولی بعدش خودت شاهد بودی که چطور اون بیچاره رو گرفتن و بردن. یکی دو بار هم چیزای جزیی دیدم که کاملا مثل خودش اتفاق افتاد. حالا چرا من؟ چرا باید من قاصد شوم مرگ باشم؟ چرا همه حوادث ناگوار باید واسه من به تصویر کشیده بشه؟
ریحانه به سمت دیگر میز می رود. پشتش را به لبه ان تکیه می دهد و می افزاید:
- چند ماهی وضع به حالت عادی برمی گرده و دوباره این حالت می یاد سراغم . خدا خودش به خیر بگذرونه.. کاش راهی وجود داشت...
راضیه در سکوت نگاهش می کند قلبا سخنانش را قبول دارد . در دیدگانش اثار نگرانی مشهود است. ریحانه به دور دستها خیره می شود و دیگر حرفی نمی زند. در لحظه ای که دو خواهر در اتاق گرم گفتگو هستند مادر ریحانه در اشپزخانه مشغول شستن ظروف غذای ظهر است. خردمند روی کف اشپزخانه نشسته و چای می نوشد. او با خونسردی رو به همسرش کرده و می گوید:
- باید راجع به موضوعی باهات حرف بزنم.
- بگو من گوشم با شماست.
- یه نفر از ریحانه خواتسگاری کرده؟
- کی ؟ من می شناسمش؟
- اره بابا، حاج اقا رسولی واسه پسرش.
- خاک عالم! مگه دخترمو از سر راه اوردم.
- پسره اونقدرام بد نیست که تو این جور وحشت کردی.
خانم خردمند با ناراحتی ظرفها را رها کرده و به جانب او می اید:
- نکنه بهش جواب مثبت داده باشی؟
- نه بابا، حاج اقا گفتم باید با خودت مشورت کنم.
همسرش با حالت سرزنش امیزی می گوید:
- اخه مرد تو چرا اینقدر ساده ای مگه هر کی از راه رسید ادم دخترشو دو دستی تقدیمش می کنه.
- حاج رسول ادم بدی نیست. چند ساله که می شناسمش.
- مگه می خوای دخترتو به اون بدی؟ خوبه، واسه خودش خوبه. پسره بی کار و بی عاره، تازه سواد درست و حسابی هم که نداره.
خانم خردمند می اید و کنار شوهرش می نشیند و اضافه می کند.
- از همه این حرفا گذشته مگه می شه با مادرش کنار اومد؟ من دخترمو تو دهن یه گرگ نمی اندازم. بیچاره عروسش از دست این پیرزن خون گریه می کنه. عروس کوچیکه پارسال دو دفعه فرار کرد و رفت پیش ننه باباش! یه بارم می خواست خودکشی کنه که به دادش رسیدن.
- تو بالاخره باید رو هر کسی یه عیب و ایرادی بذاری. راضیه هم به تو رفته. حالا این هیچی، پسر برادر من چه عیبی داره که تو راضی نمی شی؟
- دخترت راضی نمی شه. حق هم داره. اونا اصلا به تیپ هم نمی خورن. پسره فقط چهار کلاس سواد داره، اگر بهت برنخوره باید بگم کمی هم خل و چل تشریف داره. ریحانه امسال دیپلمش رو می گیره، بعدشم اگه خدا یاری کنه و تو کنکور قبول بشه واسه خودش میشه یه خانم دکتر و سری تو سرا در میاره. حتی ممکنه خواستگار دکتر و مهندس داشته باشه. نه خیر اقای خردمند اگه منو بکشن بازم راضی نمی شم دختخ نازنین ام حروم کنم.
- باشه خانم هر چی شما بگی همون قبوله.
- به رسولی بگو دخترمون می خواد دکتر بشه و حالا حالاها خیال شوهر کردن نداره.
خردمند ازجا بلند می شود و می پرسد:
- نمی خوای نظر دخترتو بدونی؟