روی مبل و رو در روی هم نشستند.آقای مجد به صندلی تکیه داد و گفت:
-می دونید که تو خونه ما تغییری به وجود اومده.دوست عزیز من،برای ادامه معالجاتش به اروپا سفر کرده و دختر یکی یکدونه اش رو به من سپرده.می دونید اون چرا از بین همه من رو واسه این کار انتخاب کرده؟چون می دونسته من بهترینم.
سعید زیر چشمی به برادش نگاه کرد.وحید متفکرانه سر به زیر انداخته بود.آقای مجد گفت:
-اون به من گفت چون مطمئن بود اگه اتفاقی براش بیفته جای دخترش پیش من امنه،از من خواسته تا مراقب نازنین باشم.
کمی روی صندلی اش جابه جا شد.سرفه ای کرد و ادامه داد:
-از شما خواستم بیایید این جا تا قبل از رفتن به خونه مسائلی رو بهتون گوشزد کنم.
سعید گفت:
-فکر می کنم ما این قدر بزرگ شدیم که نیاز به نصیحت نداشته باشیم.
-در این مورد نیاز به نصیحت دارید،حتی تهدید.خوب گوش کنید.کوچک ترین بی حرمتی به این دختر رو نمی تونم بپذیرم.احترام اون سر جاش محفوظه،باید با اون مثل خواهر خودتون رفتار کنید.اخم و تخم،بد خلقی،اذیت و آزار اون ممنوع.متوجه که هستی سعید؟
-بله پدر.
-نگاه هاتون پاک و رفتارتون متین باشه.باید کاری کنید که این مدتی که پیش ماست بهش خوش بگذره و جای خالی پدر و مادرش رو احساس نکنه.اون باید از هر نظر تو رفاه باشه.وای به حالتون اگه رفتارتون با اون درست نباشه،متوجه که هستی سعید؟
-بله پدر!
-اون باید تو خونه ما احساس راحتی و آرامش داشته باشه.دیگه مثل گذشته ها نیست،هر وقت دلتون خواست برید،هر وقت دلتون خواست بیایید،هر کاری دلتون خواست تو خونه بکنید.دوست و رفیق بازی ممنوع،رفت و آمد بی جا ممنوع،حرف های ناجور زدن تو خونه ممنوع.متوجه هستی که سعید؟
-ای بابا مگه من تنها پسر اون خونه هستم؟
-وحید به اندازه خودش عاقل و متین هست.متوجه که هستی؟
-بله پدر.
-در یک جمله خلاصه اش می کنم،می خوام روزی که کمال برگشت،نازنین رو عین همین امروز ببینه،روزی که به من تحویل داد.متوجه شدین؟
-چه عجب!
-بله.
-حالا می تونید برید.
بلند شدند.اقای مجد گفت:
-تو بمون،باید به حسابای شرکت برسیم.
و با سر به وحید اشاره کرد.سعید گفت:
-کارت که تموم شد می بینمت،فعلا.
آقای مجد غرید:
-تو آدم بشو نیستی.
و سعید انگار که حرف او را نشنیده از در بیرون رفت و در را پشت سرش به شدت به هم کوبید.
فصل چهارم
وحید برای چندمین بار چشمان نگران خود را به صفحه ساعتش دوخت و مثل هر بار نگاه از ساعت برگرفت و لبخندی تصنعی به شهریار زد.سعید که متوجه نگرانی او شده بود پرسید:
-جایی کار داری؟
-نه،چطور مگه؟
شهریار خندید و گفت:
-اون قدر به ساعت نگاه می کنی که منم شک کردم.
-نه،اصلا.
شهریار چشمکی به سعید زد و گفت:
-نکنه بعد از پوریا نوبت توئه که خر بشی.
وحید خندید و گفت:
-نه،به هیچ وجه.
و سر به زیر انداخت.سعید گفت:
-من و داداشم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم،مگه نه وحید؟
و به او خیره شد.وحید به سنگینی سر تکان داد.شهریار خندید و گفت:
-خدای من،شعار نده سعید،همه بچه های کافی شاپ گوششون از شعار های تو پره.
-این حقیقت داره،بهت قول می دم.
-باید خدا رو شکر کنی که منا اینجا نیست.
به قهقه خندید و خنده اش،وحید را هم به خنده انداخت.سعید تشر زد:
-بهتره بره به جهنم.
-تو حیفت نمی آد.
-پیشکش آقا،قابل شما رو نداره.
-می دونی سعید از پسرایی مثل تو خوشم می آد.
-ممنون.
-مخصوصا وقتی کنف می شن.
وحید خندید و گفت:
-امروز روز شانس تو نیست سعید.
فکر کنم حق با تو باشه.
-پوریا می گفت از کارش تو شرکت شما راضیه.
وحید حالتی جدی به خود گرفت و گفت:
-خوشحالم که این طوره.
-می گفت می خواید دست خانمش رو هم تو شرکتتون بند کنید؟
-تو فکرش هستم.
-تو هم دنبال کار می گردی؟
-نه سعید جان،قربون دستت،من سر وکله زدن با دایی ام رو به رو در رو شدن با بابای تو ترجیح می دم.
-بابا این پوریا خیلی فضوله.
-هنوز صورتش تو مهمونی که داده بودین یادمه.نیاز به تعریف پوریا نیست.
سعید با خنده ای تلخ گفت:
-تازگیا ندیدیش،هیبتی شده واسه خودش.
وحید تشر زد:
-سعید!
سعید دست هایش را بالا برد و گفت:
-کسی پشت سر آقا جون شما بد نمی گه.
در کافی شاپ باز شد و مهیار سلانه سلانه وارد کافی شاپ شد.شهریار گفت:
-مهیارم اومد.
و دستش را در هوا تکان داد.مهیار لبخندی زد و به طرف میز آنها رفت.سلام کرد و دست همه را فشرد.
-آقایون،می بینم که چرخ این کافی شاپ هنوز با پولای شما می چرخه.
وحید صندلی ای تعارف کرد و مهیار روی صندلی نشست و گفت:
-مهمون کی هستیم؟
شهریار جواب داد:
-وحید حساب می کنه،رودروایستی نکن هر چی خواستی سفارش بده.
-خب،وجدانم راحت شد.
سعید گفت:
-حرفای تازه می شنوم.
مهیار با حاضر جوابی گفت:
-تازه خریدم به جون شما،همینه که هر جا می رم پوزشو می دم...پوریا رو نمی بینم.
وحید گفت:
-اون دیگه مرد خانواده اس.
-اوه،پسر یادم نبود زن گرفته،اوضاع و احوالش چطوره؟شهریار گفت:
-اگرم بد باشه چیزی نمی گه.
-می گفتین بیاد تعریف کنه،اگه خوبه ما هم خر بشیم.
سعید گفت:
-می گم حرفای تازه می شنوم.خر بشی؟
-خر بودنم که به خاطر مجالست با توئه،خر تر بشم.
وحید دوباره به ساعتش نگاه کرد مهیار گفت:
-حتی فکرشم نکن.من هنوز چیزی سفارش ندادم.
شهریار به جای وحید جواب داد:
-تو نگران چیزی نباش،وحید از وقتی که اومده حواسش به ساعته.
مهیار خندید و گفت:
-بوی الرحمانش بلند شده.
پیشخدمت به آنها نزدیک شد.مهیار گفت:
-یه قهوه،با شیر و شکر و کیک و اونی که از همه بهتره،به سلیقه خودت،آقایون...
شهریار گفت:
-نسکافه،با کیک.از همونی که واسه آقا می آری.
سعید گفت:
-قهوه تلخ،با کیک،مثل آقایون.
وحید غرید:
-مرده خوارا،قهوه تلخ و کیک.
مهیار به صندلی تکیه داد و گفت:
-تعریف کنید؟چه خبرا؟!
سعید گفت:
-تو تعریف کن،چه خبر؟
مهیار نگاهی به اطراف چرخاند و گفت:
-منا رو نمی بینم.
وچشمکی به شهریار زد.شهریار با شیطنت گفت:
-بیچاره مریض شده.
وحید خندید و سعید تشر زد:
-هی،بهتره آدم باشید.
مهیار خندید و گفت:
-جوش نیار،شوخی کردم.
و با ابرو به وحید که متفکر و مغموم نشسته بود اشاره کرد و زیر لب پرسید:
-چشه؟
سعید با صدای بلندی گفت:
-امروز رئیس ما رو به دفترشون بردن و پاره ای توضیحات در مورد برخی مسائل بهمون دادن.فکر کنم حرفای رئیس رو داداش من خیلی اثر گذاشته.
وحید به خود آمد و جواب داد:
-نه،این طور نیست.
مهیار گفت:
-مشکوک شدین،یاا..تخلیه اطلاعاتی.
سعید روی صندلی جابه جا شد و گفت:
-واسه ما مهمون اومده.
وحید غرید:
-حرف نزن.
مهیارگفت:
-خب؟
-رئیس امر فرمودن،مهمون ماست و حواستون رو جمع کنید.
شهریار خندید و گفت:
-پدر سوخته رو ببین،راست می گه صدای باباش همین جوریه.
وحید دوباره غرید:
-سعید،بسه.
مهیار گفت:
-مگه مهمونتون کیه؟
وحید گفت:
-سعید!
و سعید بی توجه به او جواب داد:
-دختر یکی از دوستای بابا.
مهیار سوتی کشید و گفت:
-خدا،پس چرا نشستین؟
وحید گفت:
-مواظب حرف زدنت باش.
-هی شوخی کردم.
سعید گفت:
-اون مهمون ماست،فقط مهمون.
-مهمون الان و...
شهریار خندید و گفت:
-بادا بادا مبارک بادا.
وحید گفت:
-با هر دو تونم.
سعید چهره درهم کشید و گفت:
-اصلا از این خبرا نیست.تا یک ماه دیگه پدر و مادرش برمی گردن و اون رو با خودشون می برن.
مهیار گفت:
-تو این یک ماهه یه مهمون دیگه نمی خواین؟
سعید خندید و وحید به تندی به مهیار نگاه کرد.شهریار گفت:
-پس به خاطر حرفای آقای مجده که وحید پکره؟
-اصلا به خاطر کارای شرکته.
-شهریار بحث رو عوض نکن.داشتین از مهمونتون می گفتین.
سعید گفت:
-دیگه روت رو زیاد نکن،درسته من ازش خوشم نمی آد اما تا وقتی تو خونه ماست مثل ناموس ماست.
-البته من درکت می کنم.
-خودت رو لوس نکن مهیار.
-هی،عالیه!سفارشمون رسید.
پیشخدمت سفارش هر کس را در مقابلش روی میز گذاشت.مهیار دست هایش را به هم مالید و گفت:
-مشغول شیم که وحید زیادتر از این ولخرجی نمی کنه.
سعید پایش را از روی پدال گاز برداشت.صدای پخش را کم کرد و پرسید:
-حالت خوبه؟
-آره خوبم.
-از وقتی از پیش بچه ها اومدیم حرفی نزدی.
-یه کم بی حوصله ام.
-می تونم بپرسم چرا؟
وحید به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و جواب داد:
-به خاطر کارای شرکته.
-کارای شرکت همیشه بوده داداشی!
-تو دنبال چی هستی؟
-هیچی،فقط می بینم که کارای شرکت از دیروز تا حالا زیادتر شده.
-سعید من حوصله ندارم.
سعید اتومبیل را کنار خیابان متوقف کرد و گفت:
-من نمی خوام تو رو از دست بدم.
وحید چشم باز کرد.آن دو همیشه با هم بودند.از کودکی،همبازی،همدرس،هم...و رفتار سختگیرانه پدر مزید بر علت شده بود تا آنها را بیشتر و بیشتر به هم نزدیک کند.وارد دانشگاه که شده بود سعید پرسیده بود؛ ((دخترای دانشگاه که دلت رو نمی برن؟)) و اون جواب داده بود؛ ((دو سال دیگه تو دانشگاه می بینمت)) و فارغ التحصیل که می شد به سعید گفته بود؛ ((دخترای دانشگاه دلت رو نبردن؟)) و سعید جواب داده بود؛ ((بیرون از دانشگاه می بینمت)) می دانست چنین روزی پیش خواهد آمد اما به این زودی منتظرش نبود.سعید برادر کوچکترش بود و او امیدوار بود پیش از رسیدن یه چنین روزی سعید آنقدر پختگی فکری پیدا کرده باشد که از وابستگی عاطفی اش به او کم شده باشد.