من غلط بکنم دست رو تو بلند کنم....
تکان سنگینی خوردم....!
دست کشیدم به گودی گردنم...
هیچی نبود...!
توهم! خیال!!
قلبم ضربان گرفت و نبض گردنم ریز تر و سریع تر نواخت....
لبم را گاز گرفتم... خدای من..... چه فکری کرده بودم.! نفس عمیقی کشیدم... عطر چوب زیر بینی ام جریان گرفت..... برگشتم طرفش که کمی عقب تر، ایستاده و دست هایش را در جیب فرو برده بود.... بلوز خاکستری و ژیله و شلوار مشکی به تن داشت و کتش هم را هم روی مبل انداخته بود و نگاه عمیقش میان لبخند عکس و نقطه ی خاصی از صورت من جریان داشت...
دقیقا می توانستم حدس بزنم به چه چیز، و به کدام تجربه فکر می کند...
بی حرف، کیف و سوییچم را برداشتم و کنار در منتظرش ایستادم.. چند ثانیه مکث کرد و بعد کتش را برداشت و همراهم شد... ساکت بودم، ساکت بود... دست نوازشگرم را روی لبخندش دیده بود و این کلافه ام می کرد.. اولین نفری که فضای خنک آسانسور را ترک کرد، من بودم ! هنوز ایستاده بود در آستانه ی آسانسور تا یک طبقه پایین تر برود. سرایدار برج نزدیکش شد و حرفی زد.... پشت سر گذاشتمش... پا تند کردم... صدایش را شنیدم که حرف سرایدار برج را می برید: خانوم سرشار..!
ایستادم، اما برنگشتم.
- منو می رسونی؟!
نمی توانست رانندگی کند! حاضر بودم قسم بخورم که تحت هیچ شرایطی از این درخواست ها نمی کرد! سوییچ را کف دست عرق کرده ام جا به جا کردم... پا روی قلبم گذاشتم و گفتم: ببخشید من عجله دارم جناب کیانی...!
و مثل باد...
پیچیدم و...
دویدم....
صدای بهت زده اش، چند ثانیه بعد، قدم هایم را بدرقه کرد: مواظب باش...
***
با مهرداد که حرف می زدم، افروز درست رو به رویم نشسته بود! ساپورت شیشه ای و دامنی تنگ و کوتاه به تن داشت ، موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و از همان اول هم که نشست کنار شوهرش، از جایش تکان نخورد. حس خوبی به حضورش نداشتم. بعد از آخرین باری که در طبقات اروس بحث کردیم، رو در رو می شدیم و من از حالت نگاهش خوشم نمی آمد. مثل هر وقت دیگری که زنی به اسم افروز کیانی می شناختم، دوستانه نبود! حتما خیال می کرد دارم برادرش را....
حواسم را دادم به مهرداد و سایه که بردیا، کودک چند ماهه ی افروز را بغل کرده و حالا به بحث آهسته مان اضافه شده بود.. خاله ی نیاز درباره ی خوبی ها و خاطرات خواهرش برای جمع صحبت می کرد و چشم های نیاز پر و خالی می شد... و او.. که انتهای سالن، در زاویه نشسته بود و من سنگینی نگاهش را به خوبی حس می کردم... گوشم به مهرداد بود که هی حرف را از مادر نیاز و خود نیاز و اروس ، می کشید تا آزاد و من هر طور که می توانستم، می پیچاندمش!! لحظه ای از رفتار خودم و مهرداد خنده ام گرفت و ثانیه ای سرم را بالا گرفتم که با سگرمه های درهم آزاد... لب هایم بسته شد! شام که سرو شد و مهمان های غریبه رفتند، خداحافظی کردم و از خانه بیرون آمدم. دلم می خواست بروم دنبال عمه.. احساس تنهایی عجیب و عمیقی داشتم که در عین نیاز به خود تنهایی و خلوت با خودم، از تنها ماندن.. واهمه داشتم....
تا برسم به در حیاط آنقدر فکری بودم که چند دقیقه طول کشید... یادم افتاد که داروهایی که ظهر در راه برگشت برای نیاز گرفته بودم در کیفم جا مانده. راه رفته را برگشتم و به محض اینکه پا داخل ورودی ساختمان گذاشتم، صدای بلند زنی از واحد نیاز بلند شد: نه نه نه !!! نه مادر من! من نمی تونم هیچی بهش نگم!! داره دستی دستی خودشو بدبخت می کنه!
دست خودم نبود....
گوش هایم تیز شد و ستون فقراتم، شق و رق!
صدای افروز بدجور شوکه ام کرده بود!
- آزاد جان، زندگی مشترک با چیزی که الآن داری حس می کنی و تبش گرفتت، زمین تا آسمون فرق می کنه!
صدای حمید بود: افروز!
افروز ملتهب و نگران و عاصی به گوش می رسید: ولم کن حمید! بذار بهش بفهمونم که این تب تند، بدجوری عرق می کنه....
و با تلخی ادامه داد که: عفونتش جوری بدنشو... زندگیشو میگیره که....
آزاد ساکت بود....
چرا صدایش را نمی شنیدم..؟؟!
حمید تند شد: افروز جان آزاد بچه که نیست من و شما واسش تصمیم بگیریم یا چیزی یادش بدیم!!
پاهایم آخرین فاصله ها را طی کرد و... پیشانیم بی اراده، به در چسبید...
حرف بزن آزاد...
حرف بزن...!
نیاز بود: ببخشید افروز جون ولی من سرم درد می...
و جریان ضعیفی از امید..، که از حنجره ی دور و دیر آزاد جان گرفت ، حرف نیاز را قطع کرد و تا گوش های من.. رسید: تب تند نیست افروز... تب تند نیست! خودتم می دونی که نیست!
افروز کلافه شد.. کلافگی اش استرس به جان من و ساختمان، با هم انداخت: وااااای خدای من.... آزاد! به من بگو! پس چیه؟؟ چه مَرَضیه که باعث می شه مدیرعامل شرکت چند ماه گیج و بی حوصله باشه؟؟ تو مگه مسئول چهارصد پونصد نفر آدم نیستی؟؟ اون گندی که باعث شد یه مناقصه رو درست همین ده روز پیش از دست بدیم، چی باعثشه؟؟ آزاد! یه چیز تو این دختر بگو که جذبت کرده! محض رضای خدا آزاد! فقط یک چیز!
آزاد تند شد: داری حوصله مو سر می بری افروز!
افروز خنده ی تلخ و حرص درآری کرد...
من معمولی بودم.. اما خانوم بودم... بی تا می گفت.... گل یخ بودم.. یخ بودم.. آزاد می گفت... یخ بودم؟! آزاد که آن روی دیگر من را نمی شناخت... آزاد که با من زندگی نکرده بود... کسی در ذهنم، زهرخند بدی زد: مگه کامران نکرده بود؟!... نه.. جوابم « نه » ی دهان گشادی بود به ساره ای که حالا دیگر وجود نداشت....
کاش آزاد به افروز جواب می داد! من این سکوت را نمی خواستم!
افروز- موندم از چی اون دختره خوشت اومده! چیش به ما و خونواده مون می خوره؟؟ این همه سال ازدواج نکردی، که حالا یکی مث اونو انتخاب کنی؟؟ تو از زندگیش خبر داری؟؟ اصلا کاری به مطلقه بودنش ندارم. اصلا! من به اتفاقی که باعث شده جدا بشه کار دارم! به تبعاتش! می تونی کنار بیای؟؟ من ندیده و نشناخته، می تونم بهت بگم چه مشکلاتی خواهید داشت! اصلا اینا هم به درک! سبک زندگی خودتو ببین؟؟ تو با امثال این دختر حاجی ها می تونی زندگی کنی؟؟ البته اینو قبول دارم که اون یه طراح خوبه... عرضه داره گلیم زندگی مجردیشو از آب بکشه بیرون... اما اصل، همونه آزاد! اگه شدنی بود که شوهرش، شوهرش مــــی موند! برادر من...! اون فقط برای تو ناشناخته س! از اینکه مث هر دختر دیگه ای دم دستت نیست، خوشت اومده! همین و بـــس آزاد!!
دست چپم را گذاشتم روی گوشم....
آزاد داد می زد: اون مث بقیه نیست ! تو هیچی نمی دونی افروز! دهنتو ببند!
پوزخند افروز .. باور هایم را از وسط... جِر داد: واسه همین گذاشتی رفتی ترکیه؟! واسه همین انقد داغونی؟؟ اصلا تو به درک! فکر کردی چقدر می تونی باهاش دووم بیاری؟ بعد یه مدت که جاذبه هاشو برات از دست داد... وقتی دیدی نمی تونی مثل اون زندگی کنی...، چطوری می خوای بهش بگی؟! می خوای به سرنوشت شوهرش دچار بشی؟؟ می ری مث باقی مردا عشق و حالتو می کنی و اون بدبختم یادت می ره... یا با یه لگد از زندگیت پرتش می کنی بیـــرون!! مگه هنگامه نبود؟؟ مگه پریـــا نبـــــود آزاد؟؟؟ چطور می خوای ولش کنی ؟؟ به من بـــگو..!!
صدای گریه ی ضعیف بچه ی افروز بلند شد...
آزاد عربده کشید: من اگه خیانت و نامردی تو خونم بود الآن اینجا نبـــودم افروز! من اگه بی ناموس بودم و می خواستم استفاده مو بکنم، اون موقع که بی تا آلمان بستری بود و من یه پام اینجا، یه پام آلمان بود، اون موقع که نمی شد به حسابای بابا دست زد و من واسه راه انداختن اون خراب شده به سرمایه احتیاج داشتم، دست پریا رو می گرفتم می رفتم امریکا، از خودش و پولاش استفاده مو می کردم و ولش می کردم!! دِ تو مگه خواهر من نیــــستی لامصب؟؟!!!!
عربده اش، رعشه به اندامم انداخت....
دلم می خواست بکوبم به در.. صدایش کنم و داد بزنم که تو را به خدا اینجوری نکن.... که آزاد.. من تو را می شناسم.. تویی که راستش را می گویی.. توی که خیانت و در راه گذاشتن، در رگ و پی ات نیست.... تویی که خلف بی تا هستی و خون بی تا در رگ های توست.... آزاد....
صدای سرد بی تا را، برای اولین بار شنیدم: تمومش کن افروز!
افروز- اما امامان!!
بی تا- همین که شنیدی! مسایل آزاد به خودش مربوطه! خودش می دونه با زندگیش! درباره ی اون دختر هم درست صحبت کن... من به شما چی یاد دادم؟! توی زندگی هم سرک نکشید و دخالت نکنید!
افروز عصبی و متلاطم بود: من خواهرشم مامان! می فهمی؟؟!!
بی تا... سرد... سنگین... و بُرنده بود: پس به اندازه ی خواهریت، باش! نه کمتر، نه بیشتر!
در با شتاب باز شد و صورت بهت زده و قرمز افروز، در چارچوب جان گرفت....
خیره نگاهش کردم.... نمیتوانستم چشم بردارم... صدای « هین » نیاز را شنیدم.... افروز خودش را عقب کشید... نگاهش رنگی از خشم و دلسوزی، توأمان داشت! نمی دانستم اینکه در خانه درست رو به سالن باز می شود خوشحال کننده است یا ناراحت کننده... تمام نگاهها، خیره و بهت زده، روی من بود..! با چشم هایم گشتم... بی تا روی مبل نشسته بود... نیاز انتهای سالن... حمید بردیا را بغل داشت... و او... چرا پیدایش نمی کردم..؟!..
نیاز سکوت سنگین و ویران کننده ی جمع را، شکست: نرفتی ساره جون؟!
چشم های جستجو گرم را از نیاز گرفتم و... دیدمش! نشسته بود.. آرنج هایش را گذاشته بود روی زانوانش و موهایش را می کشید... سرش را با تأنی بالا آورد. چشم هایش بی اندازه، قرمز بود....
یک قدم رو به جلو برداشتم.. افروز درست مقابلم بود... هر لحظه ممکن بود کیسه ی داروها از دست عرق کرده ام، سُر بخورد... این زن چرا اینطور نگاهم می کرد؟؟ منتظر بود بهش حمله کنم ؟! دقیقا منتظر دفاع و داد و بیداد من بود! چشم هایش این را فریاد می زد! من به هر خواهری که نگران از دست رفتن برادرش می شد، حق می دادم! چرا افروز غیر از این فکر می کرد...؟!
لبخند زدم و کیسه ی داروها را بالا گرفتم: افروز جـــان..؟!
ابروهای افروز از هم فاصله گرفت...
آزاد از جا پرید..
لبخندم را سفت تر کردم و جمله ام را ادامه دادم: می شه اینا رو بدی به نیاز؟! داروهاش تو ماشینم جا مونده بود...
دستش را جلو آورد و با نگاهی گیج و چشم هایی ناراحت، کیسه را ازدستم گرفت...
قلبم می کوبید... اما.. بس بود.... بس..!
لبخند کمرنگی به جمع زدم: عذر می خوام مزاحم شدم. شبتون بخیر.
در چشم های نگران و غصه دار نیاز مکث کردم...
چرخیدم...
و ترکشان گفتم...
صدای کسی از پشت سرم می آمد: ساره !! صبر کن!
صبر نمی کردم.... صبر نمی کردم... فریاد آزاد حیاط را هم پر کرد: حمید زنتو از اینجا بــــبر !!
همه، همه ی آن چه را که سعی در خفه کردنشان داشتم، فهمیده بودند..! آبروی من ریخته شده بود...! صبر نمی کردم....
صبر نمـــی کردم!
حتی مهم نبود چی پشت سر من گفته... مهم بود اما آن لحظه هیچ چیز برای من به اندازه ی خراب نکردن رابطه ی خانوادگی آنها، و هیچ چیز به اندازه ی کنار رفتن تمام پرده هایی که آزاد نمی دید و حالا رو در رویشان می ایستاد، اهمیت نداشت...!
تنها می خواستم لبخند قوی و بی تفاوت گوشه ی لبم را، دیده باشند...
اسم آزاد روی اسکرین گوشی افتاد.. ردش کردم... ماشین را روشن کردم و راه افتادم... صدای غرش و کشیده شدن لاستیک های ماشینش روی اسفالت خیابان، سرعتم را بالا برد... نیاز تماس گرفت.... چرا نگران بودند؟! ... اتفاقی که نیفتاده بود..! من فقط نمی توانستم صحبت کنم... پدال گاز را فشردم و برای نیاز نوشتم: نگران نباش !
و همه چیز ، تمام شد....
***
به من تهمت بزن بانو...
من از بی حرفی می ترسم...
بگو هیچ چیزی حالیم نیست...
بگو اصلا نمی فهمم...
بگو معصومی چشمام.. فقط حربه س.. یه جور دامه...
بگو طعم هزار تا لب... همیشه روی لب هامه....
بگو بانو...
بگو بازم...
بگو که لایقت نیستم....
ولی هرگز.. گلم..! عُمرم..! نگو که عاشقت نیستم....
بگو حرفای من کلا.. دروغن حرفای مفتن..!
گلم.. کوتاه نیای اصلا.. اگه چیزی بهت گفتن...
بگو هر چی بهم گفتی.. همه شهـــرو خبر کردم....
مراعاتم نکن اصلا..!
بگو نامردِ نامردم !
بگو بی رحم و دلسنگم، حسابی بد بگو از من!
بگو.. هر چیزی که نیستم! منو خـورد کن.. منو بشکن!
بزن هر قد که دوس داری واسه این روح ِ سردرگم
واسم اصلا مهم نیس که چه فکری می کنن مردم...
مدادم را روی طرح مقابلم فشردم....
سه هفته بود که همه چیز تمام شده بود...
سه هفته ی غیر قابل تحمل... سه هفته ای که هر روزش شبیه هم می گذشت... سه هفته ای که ...
سه هفته بود که پای آزاد از دل و ذهن و خانه ی من بریده شد و نگاه من، از هر ردی که به او می رسید....
همه چیز را افروز با مهارت تمام برید..
مهارتی که می توانست در وجود هر زنی.. هر خواهری مثل او، باشد!
افروز برید، من دوختم، آزاد در سکوت نگاه کرد و ... به تن کرد!
فشار مداد روی کاغذ بیشتر شد...
افروز...
میدان را، تمام و کمال، به او واگذار کرده بودم! گاهی نیاز می گفت « از بس که خری... »
سه هفته ای گذشته بود، که هر روزش آرزو می کردم ، کاش روز بعد که خورشید می زند، اینقدر دلتنگ نباشم....
معینی کنارم ایستاده بود و آنقدر بوی چوب می داد که اگر چند لحظه ی دیگر به ایراد گرفتنش از طرحم ، آنقدر از نزدیک، ادامه می داد، مجبور می شدم سالن را ترک کنم، بروم اتاق استراحت و ریه هایم را از پنجره بِتکانم.....
- درست شد خانوم سرشار؟؟ یه ساعت دیگه تمومش کن بیار ببینمش..!
نفس حبس شده ام را پرت کردم و میز را پس زدم و به کاغذ سوراخ شده از فشار مداد خیره ماندم!
مهتاب با تعجب نگاهم کرد: چی شد؟؟
میز را رها کردم و از جا بلند شدم: تو هم نسکافه می خوری؟؟
ابروهایش بیشتر بالا پرید: بدم نمیاد...
دکمه ی آسانسور را زدم... طبقه ی پنجم ایستاده بود. نمی آمد.. نمی آمد... از پله ها دویدم. خودم را انداختم داخل اتاق و در را پشت سرم بستم! چشم های را روی هم گذاشتم و تنفسم را عمیق و آرام کردم....
شماره ی خانه ی پدری روی موبایلم نقش بست. گوشی را گرفتم دم گوشم. تنها شماره ای که تحت هر شرایطی، جوابش می دادم..!
- جونم؟
- سلام خانوم.. خوبید شما؟ گوشی دستتون..
صدای حاج خانوم... بدخلق و بی حوصله به گوشم آمد: الو... خو.. بی؟؟
حرف می زد..! خیلی خیلی بهتر از قبل! این را علی می گفت، عمه می گفت، آقاجون می گفت! اما نمی دانم چرا به من که می رسید، گرفتگی کلامش بیشتر می شد و در خرج کردن کلمات، دست و دلبازی نمی کرد....
- جونم حاج خانوم؟ حالتون خوبه؟
- خوبم... کجا.. یی..؟؟ خونه ت..؟؟
روی ضمیر ملکی « ت » ، بدجوری تکیه کرد. از آن جور ها که باعث می شد اخم بنشیند میان ابروهایم و فکر کنم که چه اتفاقی افتاده؟!
- نه شرکتم... کاری داشتید؟ چیزی شده؟
- نه.. شب بیا اینجا... علی.. میاد. با ثر.. ثر.. ثریا...
- ببینم کارم کی تموم می شه. چشم.
- سا.. ره !
- جونم حاج خانوم؟؟
گوشی را بیشتر به گوشم چسباندم. صدایش دلخور بود انگار: بسه.. کار. شب بیا. خداحافظ.
به صفحه ی موبایل نگاه کردم. از این مکلمه خوشم نیامده بود! از خساست حاج خانوم در صرف حروف برای من ! از تکیه روی خانه ام!! سرم را چسباندم به در. مدتی می شد که این زمزمه ها را می شنیدم... حرف های تازه پا گرفته ! « خونه تی؟ تنهایی؟؟ داری چیکار می کنی؟؟ مهمون داری؟؟ » زمزمه های عجیبی می شنیدم... نمی دانم از کی به یاد تنها زندگی کردم من افتاده بودند که پریشب آقاجون سر زده به خانه ام آمد و به دروغ گفت که از این طرف ها رد می شده! نمی فهمیدم چرا اینقدر دیر یاد من افتاده اند.. حتما به خاطر این بود که سر خودم را بیشتر از هر زمان دیگری، با کارهای شرکت شلوغ کرده بودم. زیاد سرشان نمی زدم و دیگر حتی لبخندهای بی دریغم را خرج ثریا هم نمی کردم ! باز به اسم خانه ی پدری نگاه کردم. سه هفته گذشته بود.. این جمله مدام در ذهنم تکرار می شد...
سه هفته گذشته بود و من آزاد را ندیده بودم؟!
ندیده بودم....
این روزها.. علی بیشتر به من سر می زد. یکی دو بار هم با ثریا آمد. چقدر ذوق داشت برای شکم برجسته ی ثریا و من با دیدنشان یک به یک حس های خفته ام، بیدار می شد.... علی بیشتر سر می زد... بیشتر تماس می گرفت و می پرسید « کاری نداری؟ خریدی چیزی؟» و البته که جواب من، منفی بود....
پریشب آقاجون آمده بود.. اتفاقی! و به من می گفت باباجان شب ها از این خانه و تنها، نمی ترسی؟! به من می گفت بیشتر پیش ما بیا باباجان... و من، عجیب سرم را شلوغ کرده بودم و از دیدن حاج خانوم هم، طفره می رفتم... جو خانه ی پدری عجیب غریب و سنگین شده بود... اخم محوی روی پیشانی حاج خانوم می دیدم و مراعات بیشتری که به واسطه ی آن، از جانب آقاجون نصیبم می شد!
نمی فهمیدم!
می فهمیدم اما دلم نمی خواست حتی به چیزی که در سرشان می گذرد، فکر کنم!!
می دیدم که گاهی حرف تا پشت لب هایشان بالا می آید اما بر زبان ها جاری نمی شود..! حس خوبی از این اوضاع نداشتم و از همین بابت ترجیح می دادم چیزی نپرسم!
سر خودم را با شنا و کار و کلاس زبان و اخیرا هم بعضی شب ها با نیاز دویدن، گرم کرده بودم..
یکی دو بار هم پرستار حاج خانوم زنگ زده بود خانه و گفته بود کار خاصی ندارد و حاج خانوم فقط م یخواسته ببیند حالم خوبست یا نه !
سه هفته گذشته بود... نزدیک عید بودیم. همه جا حال و هوای خوبی داشت اما چیزی در روزهای من، کم بود....
نیاز برگشته بود شرکت و کوروش عقیده داشت که این برای حالش بهترست. قرار بود بعد از عید مراسم مختصر و بی سر و صدایی بگیرند و بروند خانه خودشان... این روزها حتی، با نیاز هم کمتر رو به رو می شدم... تمام دیدار های ما خلاصه می شد در دویدن های آخر شب و حرف هایی که زود سر و تهش را جمع می کردیم.... گاهی نیاز وسط دویدن می ایستاد و خیره به مسیر رفتن من، بی هوا، می پرسید: دلت تنگ نشده؟!
من.. می ایستادم... دولا می شدم.. نفس های عمیق و بلند می گرفتم... برمی گشتم طرف نیاز: خیلی تنبلی نیاز! واینستا! یالا!
و می دویدم...
و می دویدم....
« بدون آزاد چطور سپری می شد؟! »
این را روزی هزار بار از خودم می پرسیدم....
و وقتی می پرسیدم، در قلبم احساس درد می کردم....
اما من قول داده بودم. من با خودم ، من با بی تا، قرار گذاشته بودم. چیزی باید ثابت می شد...
برای خودم و مهتاب نسکافه ریختم. من سه هفته بود که از بوی چوب دور افتاده بودم و حالا معینی درست در حلقممی ایستاد و با کش و قوس از ایرادات کارم می گفت! فکر اینکه قبل از پیش من آمدن، با او بوده، با بوی چوبی که فقط مختص اوست، تپش قلب می گرفتم....
برگشتم طبقه ی پایین. سه هفته بود که حتی طبق عادت همیشه، پشت پنجره ی اتاق استراحت نمی ایستادم و به خیابان نگاه نمی کردم..! سه هفته بود که من سرم به کار خودم بود و به هیچ دوربین مدار بسته ای هم نگاه نمی کردم!
سه هفته ای که هر روزش مثل روز قبل بود و.. هنــــوز، خورشید از شرق طلوع می کرد.....
برگشتم پشت میزم.. بینی ام چین خورد.. بو کشیدم.. بوی چوب.. لعنت به معینی! مهتاب رفته بود اتاق پرو. ده دقیقه نکشد که آمد و نسکافه اش را یک جا سرکشید!
- رییس اومده بود پایین!
نسکافه را در دهانم نگه داشتم. به مهتاب و مقصودش ا زبیان این جله خیره ماندم. بی خیال بود! فنجانم را با آرامش روی میز گذاشتم: مگه اینجا کاری داشت؟!
به انتهای سالن و در بسته ی اتاق معینی اشاره کرد: یه دوری اینجا زد، بعد رفت اون تو!
به در اتاق معینی زل زدم. سرانگشت هایم یخ کرد.
- هنوزم اونجاست؟
لبخند زد و فنجان خالی را روی میز گذاشت: نه. رفت!
باز به در نگاه کردم. قلبم در سینه کوبید. دلتنگی با سرعتی باور نکردنی در رگ هایم پمپاژ شد... دست سردم را به گونه ی حرارت زده ام چسباندم. او.. اینجا بوده..؟!
مدادم را برداشتم. من به بی تا قول داده بودم... من به بی تا.... پس چرا پای حرفم نمی ایستادم..؟!
« نشسته بودم پای آینه ی میز توالتم ، پشت تاپم را زده بودم بالا و کتف چپم را طوری گرفته بودم که بتوانم بهتر ببینمش.. ببر گرسنه ای بود.. طرح ظریف دندان هایش را می دیدم.. قوس کمرش را... کمرم را بالا کشیدم... طرح انحنای کمر ببر، درست مثل انحنای کمر من بود...! ناخنم را کشیدم به رنگ سیاه خالکوبی... ظریف بود... تاتو کارش، دختر حرفه ای و خلاقی بود!
چی باعث شد این کار را کنم...؟!
« آش و لاش..... پر از زخم... پر از خون... پر از خراش... پر از... درد.......... رسیده بودم دم خانه ی عمه و به محض باز کردن در، خودم را انداخته بودم توی بغلش....
سنگ کوپ کرده بود....!
چنگ زده بود به قلبش....
جیـــــــــغ کشیده بود: یا امام هشتم!!!!! ســــــــــــــاره!!!!!!
چشم هایم... بسته شده بود......
تنم درد می کرد وقتی درز پلک هایم را... آنجور با درد، باز می کردم...
عمه بالای سرم نشسته بود... درشت درشت اشک می ریخت.. دستمال خیس و بتادین می کشید به صورتم..... دستش را گرفتم... زده بود تخت سینه اش: عمه ت بمیــــــــــره!! دردت به جونم!!! عمرم!!! کی این بلا رو به سرت آورده؟؟؟
دهان باز کردم حرفی بزنم... مهلت نداد.....
- دو ساعته دارم علی رو میگیرم... جواب نمی ده.... خونه تونم کسی جواب نمی ده!! یا الله!! ساره فقط به من بگو کی؟؟؟؟!!!!!!!
سرفه کردم... نیم خیز شدم... خواست نگذارد... خواست استراحت کنم.. خواست... نخواستم......! دستش را محکم تر از قبل گرفتم: به روح پدرت قسم.....، به هیچ کس نگو من اینجام........
و چشم هایم.. برای بار دوم.. و این بار... به مدتی طولانی تر... بسته شده بود....
زن سفیدپوش.. با همان وحشت همیشگی توی چشم های سبزش، وسط خواب های خالی ام... ایستاده بود....
چرا سفید می پوشید؟!
وحشت زده و خیس از عرق...، از کابوس پریده و دست عمه را چنگ زده بودم: منو از اینجا ببر!!! منو از اینجا ببر!!!! »
صدای زنگ در آمد..
تکان خوردم.
به خالکوبی ببر.. خیره ماندم...
هیچ کس نمی دانست...
هیچ کس نمی فهمید...
از جا بلند شدم..... چهار روز از مرافعه ای که خانه ی نیاز شاهدش بودم، از فریاد های افروز و لبخند سفت من، گذشته بود.
می توانستم سه روز مرخصی بگیرم و از آن شهر دور شوم. می توانستم مرخصی بگیرم و به همه مان فرصت فکر کردن بدهم. من اینجوری بودم دیگر! من برای هر فکر کردنی، برای هر واقعه ای، باید دور می شدم..! می توانستم... و او برای من این کار را می کرد! او برگه ی مرخصی بدون حقوق من را با حاشیه های زرشکی رنگ و لوگوی اروس، امضا می کرد! اما من هرگز قصد نداشتم از این همه مهربانی او.. از این « نه نگفتنِ » او، استفاده کنم.
پس... برمی گشتم سر کارم. دور نمی شدم. بچه بازی در نمی آوردم. لبخند سفتم را همچنان حفظ می کردم، و جوری رفتار می کردم که انگار هیـــچ اتفاقی نیفتاده....
تصویر بی تا را که در آیفون دیدم، شوکه شدم!
اینجا چکار می کرد؟؟
فقط رسیدم دکمه را فشار بدهم و هر چیزی که دم دستم می رسد را جمع کنم! دستی به موهایم کشیدم و پشت سرم جمعشان کردم. رژ کمرنگی به لبم زدم و صورتم از بی حالی درآمد. چرا این کارها را می کردم؟!
در را که باز کردم، سبد کوچکی از ارکیده های صورتی دستش بود. صورتش جدی و ملایم به نظر می رسید و لبخند شیکی هم گوشه ی لبش خودنمایی می کرد! سبد را ازش گرفتم. صورتم را بوسید: خوبی خانوم؟!
کنار رفتم تا داخل شود. از آمدنش، گیج بودم.. از این ارکیده ها، گیج تر..
نگاهی کوتاه و اجمالی به خانه ی کوچکم انداخت. تعارفش کردم و مانتو و روسری اش را گرفتم. نشست و من برای بردن نوشیدنی، به آشپزخانه رفتم. اینکه چهار روز قبل بین دختر و پسرش دعوا به راه افتاده بود و من هم به نحوی بانی و شاهدش بودم، باعث نمی شد حس خوبی که از حضورش داشنم، هر چند پر از استرس و سوال، نادیده گرفته شود...
اضطراب داشتم. دلم نمی خواست با هیچ کدام از کیانی ها رو به رو بشوم اما آن عصر دلگیر و آمدن بی تا و تنهایی من... بهترین فنجان ها را انتخاب کردم. با دقت چای ریختم. شکلات و توت خشک برای بی تا. به خودم که آمدم، خم شده بودم رو به رویش و از خودم می پرسیدم: برای چه این همه استرس داری؟
لبخند زده بود: مزاحمت که نشدم؟
حرف های افروز در سرم بود... لبخند زدم: ابدا. خوش اومدین.
و نشستم.. به چایش نگاه کرد.. بعد به تابلو فرش کوچک وان یکاد روی دیوار.. بعد به صورت من..
دستش را روی دستم گذاشت. دستش میانسال و گرم بود... درست حس روزی را داشتم که برای اولین بار، در پله های اروس پیدایش کرده بودم...
- خانومِ ساره..!
دلم رفت...
دلم برای این جور صدا زدنش، رفت....!
سعی کردم تبسم داشته باشم... سعی کردم خوب به نظر برسم... این زن، مادر کسی بود که این روزها حس می کردم دلم برای دیدنش، تنگ می شود... هر چقدر که همه چیز، تمام شده باشد.....
- خوش اومدین بی تا جون. خیلی خوشحالم کردین. اینطور بی خبر. آدرسو...
دستم را فشار داد: از اون پسره گرفتم..
خنده ام گرفت.. پسره.. با من خندید.. پسره؟! بینی ام چین خورد.. دلم، تنگ شد.....
- اما نمی دونه که اومدم اینجا! آدرستو از خیلی قبل تر داشتم.
نگاهی کوتاه به خانه انداخت: خیلی خوش سلیقه ای.
تشکر کردم. بی تا همراه با آرامشی که همیشه به همراه داشت، این بار من را به اضطراب انداخته بود...
آمده بود حق مادری اش را بگیرد؟!
به ارکیده ها نگاه کردم...
فکر می کردند می خواهم پسرشان را از چنگشان دربیاورم؟!
آمده بود حرف های افروز را تکرار کند؟!
به صورت گرمش نگاه کردم.. نه... نه.. بی تا آدم این حرف ها نبود...!
و من ترجیح می دادم کسی که حرف اصلی را شروع می کند، من نباشم !
به فنجانش نگاه می کرد: تو هم بهش نگو که من اومدم اینجا...
- من باهاش حرف نمی زنم که چیزی بگم.
کاملا دفاعی حرف زده بودم! احتمالا از همین بود که لبخند زد... کمی آرام شدم...
صاف نگاهم کرد: ساره ! من متاسف که اون شب اون اتفاق افتاد!
به ریشه های فرش زیر پایم خیره شدم. هیچ کس متاسف نبود... چرا بی تا باشد..؟!
- مهم نیست...
- چرا. هست. من نمی خوام تو به خاطر گناه نکرده، آزرده خاطر بشی جونم.
سکوت کردم. حرفی برای گفتن، نداشتم....
- من هیچ وقت به بچه هام اجازه ندادم تو زندگی هم دخالت کنن. اون شبم افروز...
- من درک می کنم بی تا جون. من خودم برادر دارم.. می فهممش..!
به لبخندِ شـــاید احمقانه ام، خیره ماند...
من هرگز نمی خواستم بی تا ازم عذرخواهی کند! هرگز! این آخرین چیزی بود که ممکن بود در این دنیا بخواهم...!
گوشه ی لبش بالا رفت...
- تو خیلی خانومی..
بازوی برهنه ام را نوازش کرد: من می دونم چرا بچه م از تو خوشش اومده...
دلم می خواست بلـــند بلـــند بخندم..!! چـــرا؟؟ واقعا چرا؟؟ چه جوابی وجود داشت که آن شب من از پسرش، هیچی جز سکوت نشنیدم؟!
رک و تلخ گفتم: اما من نمی دونم.
حرکت دستش متوقف شد. تمام این چهار روز سعی کرده بودم همه چیز را ببرم و حالا اصلا قصد کوتاه آمدن در برابر بی تا را هم، نداشتم! لبخند هم، نزدم: چیزی بین ما وجود نداره بی تا جون. باور کنید. شما که حرف منو قبول می کنید؟! اصلا مساله به اون شدتی که افروز جان فکر می کنن نیست ! یه تصور اشتباهی بود، حل شد! همین!
یک تای ابرویش بالا رفت. حالا شبیه پسرش شده بود!
- مطمئنی؟
نفسم را رها کردم... نه.. نبودم..!
- چرا نمی شینید باهم درست و جدی صحبت کنید؟!
- نمی شه! ما همش داریم با هم دعوا می کنیم!!
و غضبناک به مبل تکیه دادم و دست به سینه شدم! بی تا بلند و کوتاه خندید! قبول داشتم... مثل بچه ها حرف زده بودم...
نا امید نگاهش کردم..
- می دونم.. خنده داره! همه چیزه این رابطه مضحکه!!
- نه.. اصلا مضحک نیست..! ابدا! من دارم به رفتارهاتون فکر می کنم... اینکه چرا یه کدومتون سررشته ی این رابطه رو نمی گیره دستش!
به دهان خوش ترکیبش چشم دوختم.
- من هیچ کدومتونو درک نمی کنم.. نه شما که عاقلی.. تجربه ی زندگی داری... نه اون پسر که من به هوش و درایتش ایمان داشتم! باز اونو می تونم درک کنم. داره بین درست و غلط باورهاش دست و پا می زنه. همه چیز رو آنالیز می کنه. من می فهممش ساره جان. تمام این چند روز خونه ی من بوده و پشت هم سیگار کشیده! نمی خواد با کسی حرف بزنه و وقتی نخواد، هیچ جوره نمی تونی ازش حرف بکشی. به هر حال تا حدی بهش حق می دم. اما شما... شما چرا هیچ کاری نمی کنی..؟!
مردمک های ماتم بین دهان و چشمش، در گردش بود. دقیقا می دانستم از چی حرف می زند اما اینکه چرا بی تا باید از همچین چیزی حرف بزند، شگفت زده ام می کرد!
باز دستش را روی بازویم گذاشت: احساست نسبت به آزاد چیه...؟!
عضله ی بازویم منقبض شد! اصلا ساده نبود نشستن برابر مادر کسی که دلتنگش می شوی، و از این حرف ها زدن...
آن هم برای منی که هرگز!! نه با عاطفه.. نه مادر خودم. نه روشنک... حتی با خود شوهرم! این طور بی پرده حرف نزده بودم....!
- بی تا جون...
- جونم... مامان جان... بگو به من... یکم منو کمک کن بفهمم چه خبره...
مامان جان که می گفت.. دیگر اختیار دلم دست خودم نبود... دلم می خواست تا آخر دنیــــا مامان جانِ من باشد....!
همه ی عمر در خدمت حاج خانوم می ماندم.. اول و آخر مادر من بود.. اما این تصور که اگر بی تا مادر من بود، من حالا چطور بودم.... حسرت زده ام می کرد....
بی تا همه ی آن چیزی بود که من یک عمر می خواستم باشم....
کاش آزاد این را بداند..!
- بینتون اتفاقی افتاده؟!
گرمم شد. حتی مژه هم نزدم. آن لحظه زن بودنم، بیشتر از هر زمانی، پررنگ بود..!
سر تکان دادم: نه. هیچی.
دروغ گفتم...
- میوه بیارم براتون.
نگهم داشت و جلوی فرارم را گرفت: بشین اینجا! من چیزی نمیخوام.
کمی به سکوت گذشت. بالاخره به حرف آمد: آزاد خیلی قاطیه ساره. اصلا نمی شه طرفش رفت. اسم افروزو میارم، از اختیارم خارج می شه! اگه الآن اینجام. اگه امروز اومدم...
حرفش را بریدم: بی تا جون... خواهش می کنم با من رک باشید. من تحمل هر چیزی رو دارم! به من بگید لطفا... از من چی می خواید؟ اگه صحبتای افروز جونه که من پامو بکشم کنار، به خـــدا قسم که پای من وسط نیست! من که گفتم.. یه چیزی بود، تموم شد رفت! من الآن چهار روزه با آزاد حرف هم نزدم!
چند لحظه در سکوت گذشت. سرش را پایین انداخت و با فنجانش گرم کرد. درست لحظه ای که می خواستم سکوت را بشکنم، زمزمه کرد: من تسلط زیادی روی بچه هام داشتم اما آزاد همیشه یه جور دیگه بود. تا حد زیادی از دست من خارج بود... تو مسایل اعتقادی از خونواده ی پدرش تاثیر زیادی می گرفت. من هم هرگز چیزی رو به بچه هام تحمیل نکردم... هر چی می دونستم و بلد بودم رو یادشون دادم. هر چیزی که باید می دونستن! اما آزادشون گذاشتم تا خودشون همه چیزو تجربه کنن... هیچ وقت تحت فشارشون نذاشتم. علی الخصوص آزاد رو که به خاطر کارکتر مبارز و بی بند و قانونش، نمی تونستم محدودش کنم.
ترجیح دادم رک باشم.. ذهنم جای خوبی نمی رفت و من باید حرفم را می زدم: می خواید از من برای عوض شدنش استفاده کنید؟! که بشه اون چیزی که شما می خواستید و نشده؟! نه بی تا جون... من یک بار این راهو رفتم... یک بار حماقت محض کردم و خواستم رو کسی تاثیر بذارم... یه باره دیگه همچین اشتباهی نمی کنم...
انگشت اشاره اش را بالا گرفت و ابروهای پهنش را بالا فرستاد: هرگز از شما همچین چیزی نمی خوام خانوم.. هرگز ! من خودم دختر دارم... من یه زنم... هیچ وقت از کسی برای تاثیر گذاشتن رو پسرم استفاده نمی کنم. اگر می خواستم، وقتی تو سنی بود که پذیرای باورهای من باشه، اینکارو می کردم.
سکوت کردم.
پس بی تا چه می خواست...
با آرامشی که از چشم ها.. و تمام وجودش جریان می گرفت، گفت: می دونم که قبلا هم دانشکده ای بودید. آزاد خیلی اجمالی یه چیزایی برام تعریف کرده. درست همون روزهایی که شما تازه رفته بودی اروس برای طرح چادرهات...
کمرم صاف شد. دلم می خواست بدانم.. آزاد چی گفته.. چی گفته....
- از اون روز تا به این لحظه، اولین خانومی هستی که آزاد با من ازش حرف زده...
قلبم به تپش افتاد...
شیرین بود...
همه ی این کلمات کنار هم، شیرین بودند...
نمی توانستم انکار کنم...
نمی خواستم....
- اما از یه تاریخی به بعد.. دیگه حرفی از شما نشد. حافظه ی خوبی ندارم ، اونم با این همه دارو دوایی که من مصرف می کنم... تا همین یک ماه و خرده ای قبل.. هر وقت اسم شما اومد، یه لبخندم گوشه لبش بود! اما اخیرا....
نفس عمیقی کشید و ادامه ی حرف قبلی اش را گرفت: چند سال جسته گریخته با پدربزرگش زندگی کرد... نه که من یا پدرش بگیم. اصلا! خودش خواست. پدربزرگشو خیلی دوست داشت و همیشه می گه اونقدری که از اون خدابیامرز چیز یاد گرفته، از هیچ کس نگرفته... می دونی.. تجربه های تلخ و متفاوت زیاد داشت. یه دوره ی بد دانشجویی تو تبریز داشت که هنوز که هنوزه با کسی ازش حرف نمی زنه... بعد فوت پدرش....
دستش را گذاشت روی قلبش و چند نفس عمیق کشید. دلواپس شدم.
ادامه داد: من خیلی اذیتش کردم.. همیشه شرمنده شم... به خاطر من خیلی سختی کشید... حرف زیاد شنید.. تلاش کرد... وقتی می خواست اروس رو تاسیس کنه احتیاج به پول داشت. اون موقع تازه پدرش فوت شده بود و من هم که حالم گفتن نداشت... تا زمانی هم که به حساب کتابای شرکت پدرش رسیدگی نمی شد، حق دست زدن به حسابارو نداشتیم... یه سری مشکلات هم اونجا بود... تو همون گیر و دار مساله ی ازدواج افروز پیش اومد. حمید از دوستای خانوادگی بود. آزاد قبولش داشت. من خوشم می اومد ازش. افروز اما هیچ وقت نفهمیدم چی می خواد! هیچ وقت از ازدواجش راضی نبود! اغلب هم مینداخت گردن آزاد....
نفس عمیقی کشید: به هر حال... تو همه ی اون شرایط سخت... که هر کدومش به تنهایی برای یه آدم بسه، آزاد ایستاد و جنگید..!
صاف و مستقیم.. به من نگاه کرد: و این چیزیه که من از تو می خوام !
باورم نمی شد...
باورم نمی شد که روزی بنشینم در برابر مادر آزاد و از ماندن و جنگیدن، بشنوم!
بهت زده بودم... بی تا .. بی تا... نمی شناسمت... نمی شناسمت....
لب هایم بهم خورد: بی تا جون...
انگشت اشاره اش را روی لبم گذاشت: هیس! به من گوش بده! بمون! و مبارزه کن! پس تو تو یک سال و خرده ای زندگی زناشوییت چی یاد گرفتی دختر؟!! من رو تو جور دیگه ای حساب باز می کردم! چرا نشسته ای؟! می خوای همه چیزو دو دستی تقدیم کنی؟؟ عقب نشینی؟! متاسفم خانوم ساره... اینجوری بخوای پیش بری، تا آخر عمرت همه سوارت می شن و باید عذاب بکشی...! تو اینو می خوای؟!
رک و بی پرده بود..
نفسم حبس شد..
بی تا..!
با متانت و جدیت خاص خودش حرف می زد: خوب به من گوش کن! اول بشین با خودت فکر کن. ببین قراره چجوری زندگی کنی. ببین از آزاد خوشت میاد؟ تاکید یم کنم. پسر من نه! شخصی به اسم آزاد کیانی! با همه ی اون چه که هست! ببین دلت می خواد باهاش باشی؟ ببین دوست داری باقی زندگیتو... با کسی مث اون بگذرونی؟! ببین از بودن کنارش لذت می بری؟! وقتی باهاش هستی احساس خوبی داری؟ وقتی بهش فکر می کنی، قلبت گرم می شه؟! بعد که به یه نتیجه ی موجه رسیدی، نتیجه ای که به دور از منفی بافی باشه خانوم ساره. یک لحظه به هیچ کدوم از تفاوت ها و سنگ های سر راهت فکر نکن! ببین دلت... چی می خواد..؟!
وقتی به اون نتیجه ای که قلبت می گه رسیدی، حالا خوب چشماتو باز کن. با دید باز مشکلت سر راهتو ببین. ببین آدم رو به روت، چقـــدرارزش جنگیدن داره؟! ببین آدم رو به روت، اونقدری ارزش داره که پاش وایستی؟ بودن باهاش انقدری خوب هست که بخوای یکم زخمی بشی و برای نگه داشتنش، زحمت بکشی؟! این حرف هارو به پسر خودم هم می زنم. به هر کدومتون، جدا جدا. اول به شما می گم. بشین خوب فکر کن خانوم ساره. ببین دلت می خواد باقی زندگیت رو، چجوری بگذرونی...
صدایش.. لحنش.. تلخ شد...
سرش را پایین انداخت...
من به بغض سنگین و با وقار صدایش، ایـــمان داشتم...!
- خدا برای هیچ بنده ایش تنهایی نخواد...
مکث کرد. دلم می خواست بغلش کنم... حرف هایش ذره ذره در جانم می نشست.... و من.. به وضوح می دیدم که سرچشمه ی نور آزاد، از کجاست.....
صدایش را صاف کرد و نفس عمیقی کشیدو به چشمانم خیره ماند: می دونم که خیلی تلخه.. می دونم که خیلی درد داره... می دونم خیلی ضربه داره.. اما.. همیشه هم آسمون و زمین بودن، بد نیست..! گرچه... من اصلا فکر نمیکنم شما دو نفر آسمون و زمین باشید... فقط احتیاح به زمان، درایت، و دوست داشتن دارید!
به هیچ چیز تشویقت نمی کنم. تو می تونی بری با کسی که شبیه خودته... می تونی یه ازدواج هم کفو داشته باشی. اما آیا این همه آدم شبیه به هم که ازدواج کردن، زندگی های موفقی داشتن؟! کمی فکر کن.. زندگی زناشویی رو با هیچ سندی.. نمی شه تضمین کرد... من تنها ازت می خوام که ببینی.. با چشمهای باز. بشناسی. بعد اگر خواستی، پاش بایستی!
دست چپش را بالا گرفت.. انگشت سبابه اش را گذاشت روی حلقه ی پهن ازدواجش: اینو می بینی..؟! هزار بار دیگه هم بخوام زندگی کنم، این حلقه تا ابد تو دست من می مونه.. الآنمو می بینی؟! تنهایی..! تلخ ترین واژه ایه که به عمرم شنیدم ساره! نمی دونی چطور می تونه آدم رو از پا دربیاره... زنی مث من... که هر صبحش با قربون صدقه های شوهرش شروع می شد... یک عمر پشتیبان و تکیه گاه داشت.. کنارش قوی شد... پا گرفت.. جون گرفت... حالا.. می تونی درک کنی از دست دادن تمام اون چیزهایی که یک عــــمر بهشون تکیه کردی، چه طور معنی می ده...؟!
صدای اذان می آمد...
صدای ضعیف اذان از طبقه ی بالا....
دستی به صورتش کشید... نگاه فندقی و گرمش را به من سپرد.. و مادرانه ترین لبخندی را زد، که به عمرم دیده بودم...
- تنها نباش... تنها نمون..! از آزاد حرف نمی زنم. از زن بودن تو حرف می زنم.....
خدا بزرگتر است... خدا بزگتر است.. خدا.. بزرگتر است.....
کیفش را برداشت و ایستاد...
ایستادم...
- بمونید.
از ته ته قلبم بود...
اما نگاهش می گفت که نمی ماند.. برای آوردن لباس هایش دور شدم. وقتی برمی گشتم، چیزی در نگاهش بود. حسی متفاوت! لباس هایش را پوشید... باز گفتم: می موندید.
دستش را گذاشت پشت کتف چپم....
مو به تنم راست شد..!
من تاپ تنم بود!
من خالکوبی داشتم!
من ببر داشتم!
وای خدای من!!
انگشت هایش را آرام لغزاند و.... نوازشم داد...
بی تا می دانست... بی تا خیلی بیشتر از من، من را می شناخت... بی تا این خالکوبی را.. ساره ی مرده ی قبل را.... بی تا....
نگاهش.. عمیق بود... جریانی از حروف که از مردمک هایش می آمد و به کتف چپم می خورد و در زنانگی ام می پیچید....
- مواظب همه چیز باش.
نشستم...
روی مبلی که بی تا نشسته بود...
خشک شده بودم...
خدا بزرگتر است... خدا بزرگتر است...
قطره های اشک دلتنگ پشت چشمم را پاک کردم....
این همه آدم خوب به خانه ی من پا می گذاشت و من... چقدر ناشکر بودم.....
باید هزار باره حرف های بی تا را دوره می کردم... همه چیز از دور قشنگ به نظر می رسید..! یادآوری دست بی تا روی کتفم، هزار فکر در سرم ریخت... پشت پنجره ایستادم.. اذان می گفتند... هوا تاریک بود... اولین غریبه ای که ببر من را دید... اولین غریبه ای که ببر من را شناخت...!
« سرم درد می کرد... صدای موزیک در سرم می پیچید... صدای جیغ.. سوت... و بوی دود مشامم را پر کرده بود... پسری که مقابلم ایستاده بود را هل دادم... صدای شکستن شیشه پیچید.. صدای عربده ی دو مرد... حتما این یکی شیشه هم عوض می شد. درست مثل شیشه ی شکسته ی پنجره ی اتاق که عوض شده بود.. خانه ی ناجی بودم. خانه ی دوستی که حتی نمی شناختمش! صدای موزیک روی مغزم بود.. نورهای رنگی لیزر... فلاش مزخرفی که چشمم را می زد... گیج بودم... کسی هی بهم نزدیک و.. دور می شد... هلش دادم... کسی در سرم داد می زد: فرار کن!
دویدم.. پایم گیر کرد لبه ی فرش و با صورت زمین خوردم... کسی از پشت مچ پایم را کشید.. از حالت حرف زدنش چندشم می شد.. از نفس تند و الکلی اش... جیغ زدم... صدایم نمی رسید.. این دوست ناجی، کـــدام گوری بود؟؟؟ ناخن هایم را کشیدم کف پارکت... چانه ام با تکه ای از گیلاس شکسته شده خراشید... لعنت به تمام مردانگی ها... جیغ زدم... پایم رها شد و وحشت زده خیز برداشتم و به طرف اتاق رو به رویی دویدم... مانتو.. شالم کو؟؟ خدااا... چرا پیدایشان نمی کردم؟؟؟... کسی از پشت سر موهایم را کشید... موزیک روی مخم بود... به قفسه ی سینه اش کوبیدم...
- پدر سگ !!
یک طرف صورتم بی حس شد...
کشیده اش هوش از سرم پراند..!
نفسم خس خس می کرد... داشت نزدیک می شد... دویدم... به هر کسی سر راهم بود تنه زدم... دویدم... دویدم... صدای متعفن « سلیته » گویانش می آمد.. لعنت به من... لعنت به من که پا گذاشتم خانه ی کسی که نمی شناختم... لعنت به من که ده روز کشیدم و نوشیدم و حالا هزار خیال برشان داشته و من را هم در پیچیدن میان دست و پای مهمانان پارتی که نه، کثافت کاریشان!! ، سهیم می کنند....
لعنت به تو روشنک.. لعنت به تو کامران.. لعنت به من و هر چی مرد ست...
دویده بودم...
اشک هایم می ریخت...
پول نداشتم...
سوز می زد و تمام صورتم می سوخت...
خودم را مقابل اولین تاکسی زردی که دیدم، انداختم...
آدرس خانه ی عمه را داده و فقط گفته بودم: برو...!! »
صدای مهتاب تکانم داد: خانوم سرشار، خانوم ملک با شمان!
به خودم آمدم. به تلفن توی دستش اشاره می کرد. عینکم را زدم بالای مقنعه ام و گوشی را گرفتم: جانم...
- ساره خیلی خری به خدا..! کجا غیبت زد یهو؟؟
صدایش آهسته بود و مخلوطی از نگرانی و خنده داشت!
- من؟؟ هیچی فقط یه سر رفتم نسکافه درست کنم. چه خبر شده؟؟
پچ پچ کرد: من این دیوونه رو چطوری جمعش کنم؟!! بعد عمری یه سر اومدیم پایین... کلی زور زدم یه بهانه جور کردم، بکشمش پایین، خیلی شیک گذاشتی رفتی؟؟؟
به مهتاب نگاه کردم که زل زده بود به دهان من..! صندلی گردانم را چرخاندم و پشتم را کردم بهش!
سه هفته گذشته بود...
سه هفته می شد که او را نمی دیدم...
لحظه لحظه ی این سه هفته، مثل سرماخوردگی بدی به جانم افتاده بود.. انگار چیزی گم کرده بودم... انگار بهانه ی تمام لبخند هایم، روز ها را به شب رساندن هایم، تمام بودنم، گم شده بود.... سالن چند صد متری اروس را می رفتم و برمی گشتم... اتاق نور و پرو را متر می کردم.. با خیاط و طراح سر و کله می زدم.. طراحی می کردم.. سوزن می زدم... لبخند های ساده و بی تکلف می زدم.. به جوک های بی مزه ی مهتاب می خندیدم... اما به دوربین هایی که قاعدتا مسئول خودش را داشت نه آزاد، به نوشته ی حک شده گوشه ی دکمه ی ششم آسانسور که : « مدیریت » ، نگاه نمی کردم....
من به بی تا قول داده بودم فکر کنم... تصمیم بگیرم... و تمام این سه هفته، انگار که در خواب قدم زده بودم... بنسبت به همه چیز تردید داشتم.. حرف های افروز مثل پتک بود و عین حقیقت، و حرف های بی تا، عین دلگرمی و آرامش و چشم های باز....
حالا، نیاز زنگ می زد که آزاد را کشانده پایین، معینی بوی چوب می داد، و من هم به بی تا قول داده بودم که مواظب همه چیز باشم !
- الآن می خوای بیام بالا ببوسمش، از دلش دربیارم؟؟
عاقل اندر سفیه گفته بودم! نیاز ادا درآورد: نخیر! طبق معمول خودم باید اخم و تخمشو جمع کنم! تو هم این دست و دل بازی هاتو واسه خودت نگه دار!! شب دارم با کوروش می رم بیرون. تنها برو بدو! فعلا!
خنده ام گرفت... گوشی را گذاشتم و به مهتاب نگاه کردم. تنها بدوم؟! خیلی کسالت آور بود...
- به چی نگاه می کنی؟؟
- مشکوک می زنی!
یک تای ابرویم را فرستادم بالا و عینکم را روی بینی ام هدایت کردم: حرف نباشه!
دلم تنگ بود... سه هفته بود ازش خبر نداشتم.. گاهی در این تردید که چرا کاری نمی کند، ایمان می آوردم که افروز اثر خودش را گذاشته...
***
باز نیاز پشت خط بود. مانکن را رها کردم و تلفن را برداشتم: بـــله خانوم ملک!؟
تند تند گفت: یه دقه پاشو بیا بالا. کارت دارم!
- چی شده نیاز؟
- هیچی می خوام طرحامو بهت بدم. ریختمشون رو فلش.
حس خوبی به این طرح جدید و رفتن به طبقه ی ششم نداشتم. جوری که ناراحت نشود، گفتم: آخر وقت میام میبینم نیاز جون. باشه؟
کفری شد و قطع کرد.
بیست دقیقه گذشت. دلم نمی آمد نیاز را برنجانم. میز را عقب زدم. مهتاب سرش را بالا گرفت: کجا؟
لابی شلوغ را رد کردم و دکمه ی طبقه ششم را زدم. شماره ی نیاز را گرفتم ، برنداشت. با اضطراب به موزیک لایتی که از آسانسور پخش می شد گوش کردم و به بالا رفتن طبقات چشم دوختم. سه هفته می شد که ندیده بودمش...
قدم هایم دل دل می کرد... وارد سالن شدم. نیاز پشت میزش نبود. به در نیمه باز اتاق آزاد زل زدم... بی اختیار کمی جلو رفتم. دقیقا نمیدانستم هیجان دارم، استرس، یا دلشوره..! همزمان شماره ی نیاز را گرفتم و چند قدمی اتاق ایستادم.. صدای پچ پچ ضعیفی شنیده می شد... دستم روی اسکرین گوشی، ثابت ماند.. تا آمدم صدا را تحلیل کنم، لحن التماسی بلند و زنانه ای از دیوار و در گذشت و سالن را پر کرد...
- آزاد خواهش می کنم...
حتی نمی توانستم پلک بزنم..
باز صدای « آزاد» گفتنِ کِشدار و خنده هایی بلند اما مضطرب...
سه روز پشت در نشسته بودم و حلقه ی دوتایی آغشته به خون خشک شده و عرق، در مشتم بود....
دستم را گرفتم به دیوار...
احساس مرگ، تنها احساسی بود که تمام وجودم را تسخیر کرد......
***
باید می رفتم.. باید می رفتم و پشت سرم را هم نگاه نمی کردم.. خشم خونم را تغلیظ کرد و پلک هایم داغ شد و قلبم، آنقــــدر محکم در سینه ام کوفت.. باید از این خراب شده فرار می کردم..! خـــدا.. صدا نزدیک شد.. تند برگشتم بروم. مفصل زانویم ناگهانی و به شدت قفل کرد و باعث شد از درد خم بشوم.. تا به خودم بیایم و بجنبم، صدای دختر بلند تر شد...
کمرم را راست کردم..
که راست نمی شد...
کاش پایم شکسته بود.. کاش نیاز وسوسه ام نمی کرد.. کاش... پلک هایم را بهم فشار دادم. صدای خنده ی ناگهانی و بی دلیل دختر روی اعصابم بود. صدای قلب شکسته ی خودم هم...! خدا را صدا زدم.. یا این بار، یا هیچ وقت دیگری! در کسری از ثانیه با تمام احساس مرگی که داشتم، چرخیدم و خودم را تا در اتاق آزاد کشاندم و....
تق..!
در را با یک فشار باز کردم!
اولین چیزی که دیدم، موهای سیاه و آشفته ی دختری با پالتوی فیلی رنگ بود که پشتش به من بود و صورتش مشخص نبود. دست هایش را گذاشته بود دو طرف صورت آزاد و من نمی دیدم چه حالی ست... سر آزاد با یک حرکت بالا آمد و چشم های عصبی و آشفته اش در چشم هایم قفل شد! احساس کذایی مرگ...
دختر برگشت. و اولین چیزی که دیدم، یقه ی باز پالتو و تخت سینه ی صافش بود...
احساس می کردم که یک به یک علایم حیاتی ام را، از دست می دهم....
با حس مـــرگ..، سر بلند کردم و به صورتش خیره شدم..
موهای سیاه و ساده اش دورش رها بود. رژ لب صورتی ماتی داشت و چشم هایش... ساده و قهوه ای.
دستم روی دستگیره خشک شده بود. نفس آزاد تند و بلند بود. فقط نگاهش کردم... فقط.... صدای نیاز از پشت سر آمد: چی شده....
صدای زنانه و پرخاشگرش، تحریکم کرد: به کارمندات یاد ندادی در بزنن؟؟ اینجا هر کسی می تونه سرشو بندازه پایینو بیاد تو؟؟
کاش صدای آزاد را نشنوم....
نیاز همان طور که دست هایش را با دستمال کاغذی خشک می کرد، نزدیکم ایستاد. آزاد که دست هایش را به کمرش زده بود، نگاه تندی به دختر انداخت. نیاز بلند گفت: چیزی شده ؟!
با ناباوری نگاهش کردم... حالم را دید... جدی و سرد پرسید: مهمون داشتید جناب کیانی؟ من متوجهشون نشدم!
دستم هنوز روی دستگیره بود...
صدای زنانه عصبانی و مضطرب بود: حالا که متوجه شدید! بفرمایید بیرون و درو هم پشت سرتون ببندید!
آزاد دختر را دور زد و دو قدم جلو آمد: می شه بعدا صحبت کنیم؟! ده دقیقه دیگه!
نگاهم را از دختر گرفتم و... با تاسف.. به او دوختم...
قلبم کند و بی اعتقاد می زد... صدایم... خش دار بود: صحبتی نمونده..
دستگیره را رها کردم. صدای بلندش در اتاق طنین انداخت: ساره !
چرخیدم. نیاز با قدم هایی سنگین که پژواک خشمش در سالن می پیچید، به طرف میزش رفت: خانوم سرشار فلشتون اینجاست. بفرمایید.
- ساره؟؟ آزاد؟ میشه ایشونو به من معرفی کنی؟!!!
چه تعجب و خشمی در صدایش بود. قدم بلندی برداشت و به آزاد رسید. دستش را از مچ گرفت و کشید. نگاهم روی قفل دست هاشان، ثابت ماند. فقط دلم می خواست که تمام اروس روی سر صاحبانش، خراب شود..
باز با صدایی جیغ دار و عصبی گفت: آزاد؟ من اینو می شناسم؟
« اینو؟؟ » با صورتی سخت و انعطاف ناپذیر، به طرفشان برگشتم.
صدای بلند آزاد، تند و خشن بود!
- پگاه!
و مُچش را از دست او کشید و با کلافگی، عقب رفت.
« پگاه؟! » هنوز یادم بود که چطور پای تلفن گریه می کرد.. و چطور مجبورش کرد از خانه ی من خداحافظی کند و، برای آرام کردن او برود....
با همان صورت سفت و سخت... در حالیکه حتی به زدن قلبم هم شک داشتم، جلو رفتم: البته که معرفی می کنم...
دستم را جلو بردم: شما منو نمی شناسید...
با تردید نگاهم می کرد. سنگینی نگاه آزاد را حس می کردم.
نوک انگشتانش را با شک، در دستم انداخت: ساره سرشار هستم. خوشوقتم.
اخم داشت. دستم را به نرمی بیرون کشیدم...
- ساره سرشار! چی باعث می شه سرتو بندازی پایین و بیای تو اتاق رییست؟؟
خون به صورتم پاشید. گرمم بود.. گرمم شد... از آزاد متنفر بودم... از خودم..، بیشتر از همه...!
آزاد جلو آمد: پگاه بس می کنی یا نه؟! ادبت کجا رفته؟!
ادب... نگاهش کردم... با هر چی که توی نگاهم بود و من... حتی جانِ اسم گذاشتن رویشان را هم نداشتم....
لب هایم را بهم زدم تا حرفی بزنم..، که دستش را انداخت دور بازوی آزاد..
- باشه... عصبانی نشو.. من فقط می خوام بدونم چیِ سرشار بودن! با عث می شه که...
قلبم سوخت...
بی تا گفته بود ببین وقتی بهش فکر می کنی، در قلبت احساس گرما می کنی..؟!
باید برای بی تا می نوشتم.. که حالا.. و این لحظه.. تنها در قلبم احساس درد می کنم....
چشم های خسته از خیانتم را از صورت پگاه و بازوی تحت تصرف او گرفتم.. روی صورت آزاد.. روی چشم هایش.. چرخاندم... سردم شد... لب هایم را با زبان تر کردم...
- دیگه هیچی...
پشتم را کردم و سالن را ترک گفتم...
داشت اسمم را بلند صدا می زد.
چه اهمیتی داشت؟!
شش طبقه را یک نفس دویدم. وسط لابی شلوغ ایستادم. روز پر مشغله ای بود.. چلچراغ های بزرگ لابی پر نور بود و چشمم را می زد. پناه بردم به دستشویی. سرم را گرفتم بالا که اشک هایم نریزد... بیست و یک روز ندیدمش.. بیست یک روز؟! زمان خوبی بود برای ترک عادت...! عادتی بودم که...، ترکم کرده بود...؟! سرم را بیشتر بالا گرفتم و پلک زدم و نفس های عمیق و کشدار کشیدم... نه.. گریه نمی کردم.. بس بود.. فقط زنگ می زدم به بی تا و بهش می گفتم من مرد میدان کامران ها، نیستم..!
ملودی آرام موبایلم پیچید. باز پلک زدم.. دل تنگ شده ام زد.. نبضم زد.. آزاد..
بی آنکه شماره را نگاه کنم، چسباندمش به گوشم.
- ساره یه دقه بیا بالا صحبت کنیم لطفا.
تماس را قطع کردم. تند بود اما سعی می کرد آرام صحبت کند. برگشتم پشت میزم. تصویر ساره ای که سه روز پشت در نشسته بود، احساس مرگ، و تمام آن حس هایی که آن سه روز پشت در برج پاسداران داشتم، خون را در رگ هایم یخ می بست و لحظه ای ازم دور نمی شد.
مهتاب گوشی را به طرفم گرفت: نیازه.
بی حرف، گرفتمش: ساره جان..
ساره جان...
لب هایم را از بغض بهم فشردم..
تلفن را دادم دست مهتاب و بلند شدم: صدای کلفت مردونه رو با نیاز تشخیص نمی دی؟؟!!!
مات نگاهم کرد: به خدا نیاز بود....
***
پر گاز از پارکینگ اروس بیرون آمدم. آزاد.. آزاد.. آزاد..!! چـــرا؟؟
اسمش روی موبایلم افتاد. جواب ندادم. عصبانی بودم.. ، از پگاه و آزاد! و احساس ترس می کردم... در عین ناباوری..، از حضور دوست دختر قبلی کیانی، احساس ترس می کردم...
بعد از سه هفته، درست وقتی که می خواستم تصمیمی برای حرف های بی تا بگیرم، درست زمانی که به خودم می باوراندم سکوت بیست و یک روزه ی آزاد عادی ست، که باید به این بی تفاوتی خاتمه بدهم، سر و کله ی پگاه با آن افتضاح پیدا می شد!
پشت دستم را کشیدم به گونه ام..
آزاد همیشه راستش را می گفت.. اما این بار، قلبم به تلاطم افتاده بود..! حسی که هرگز نداشتم.. هیچ وقت! چه تمام چند سالی که می شناختمش تا همین اواخر، چه روزی که گفت دختری را از خانه اش بیرون انداخته ! آن روز به اندازه ی امروز، قلبم نلرزیده و ... نترسیده بود!
ماشین را در پارکینگ رها کردم و دویدم طرف خانه. حالم خوب نبود.. حالم خوب نبود و فقط به سکوت احتیاج داشتم. احتیاج به اینکه بروم به غار تنهایی خودم، روی تخت خواب دو نفره ام بنشینم، بالشم را بغل بگیرم و هِــــی تکان تکان بخورم..
هوا ابر بود اما سوز نداشت. تا نیمه های شب نشستم روی تخت سفیدم و تمام آنچه را که دیده بودم، هزار باره دوره کردم... قلبم سنگین بود.. دلم، سنگین بود.. دلم می خواست با آزاد حرف بزنم و دلم نمی خواست ! رعد زد...
از جا بلند شدم و با تاپ دو بنده و دامن کوتاه خواب، پشت پنجره ی اتاقم ایستادم.. پرده را زدم کنار.. موهای آشفته ام را یک طرفم ریختم... به زن آشفته ی میان شیشه، خیره شدم.. من حتی نمی دانستم دقیقا چه حسی به او دارم ! و این انتهای بیچارگی من بود...!!
افروز راست می گفت!
افروز همه چیز را بهتر از ما می دانست! ببین چطور سر ماه نشده، گند همه چیزمان در آمد آزاد؟!
بعد از افتضاحی که خانه ی نیاز شد.. بعد از آن همه احساس شکستن... شکسته بودم... نه جلوی چشم یکی دو نفر... حالا..، دیگر همه می دانستند.. همه فهمیده بودند... بی تا، افروز، حمید، نیاز، کوروش و... افروز راست می گفت! افروز می دانست..! می دانست که می گفت تو به خاطر در دسترس نبودن ساره، ازش خوشت آمده.. افروز راست می گفت..؟! من از چشم های آزاد این را می خواندم...؟!
پوزخند زدم...
اصلا مگر من بلد بودم که از چشم ها چیزی بخوانم...؟!
بعد از سه میس کالی که در شرکت داشتم، دیگر تماس نگرفته بود.. حتی دم خانه ام هم نیامده بود! مشت گره شده ام را به شیشه ی سرد چسباندم... نیامده بود!
باید می آمد؟! می خواستم بیاید؟ پگاه؟ دست هایش روی صورت آزاد؟ روشنک؟ حلقه ی دوتایی به خون نشسته؟ کاپیتان خوش پوش و دهان پر کن؟ جیغ صورتی پوش ؟!
گلویم از بغضی که نمی ترکید، در گرفته بود...
من آزاد را می خواستم؟! من خودم را می خواستم؟! من چه می خواستم....؟!
داشتم گریه می کردم.. گونه هایم خیس بود اما.. چرا گلویم آرام نمی گرفت؟! چرا به خاطر « هیچی » ، این همه احساس درد می کردم؟!
پیشانی ام را چسباندم به پنجره ی سرد.. از خودم بیزار بودم.. از خودی که بی جا قضاوت کرده بود.. از خودی که می گفت « نمی خواهم » ، اما از دیدن پگاه ناراحت می شد..!! از خودی که نمی دانست چه می خواهد.. از خودی که آزاد را آزار می داد... از خودی که دلش برای خودِ خودش..، تنگ بود.....
از این همه دست و پا زدن، بیزار بودم.....!
چطور می شد که کسی که به اسم من با خانواده اش بحث می کرد، پس کثافت کاری ، ان هم جایی که صد و هشتاد درجه با آدم بیرون از اروس فرق داشت، برود...؟! نمی شد!! نمی شد!! خدایا... چطور می شد که به همه چیز بی اعتماد بودم، از خودم بیزار، و سردرگم میان پشیمانی و پریشانی !
سردم بود...دست هایم را به دورم پیچیدم.. این اواخر فقط کافی بود نگاهم کند، تا گرم شوم... بغضم گرفت... دویدم روی تختم و نوار سبز موبایلم را کشیدم. هیچی! چرا زنگ نمی زد؟! چرا رهایم کرده بود؟! نمی دانست زن ها وقتی می گویند « برو » ، یعنی تا آخرین نفس « بمان » ؟!
مگر می شد از بودنش ناراحت شوم؟ مگر می شد از نبودنش راحت باشم..؟ من که می دانستم با پگاه کات کرده... مگر می شد آدمی که با من حرف از ماساژورش می زد، پشت سرم کثافت کاری کند؟!
چطور می شد که می گفتم « نه... » ، و این همه احساس خطر می کردم؟!
مگر می شد مرا ببوسد ، تمام حس هایم را بیدار کند، و من این همه به انتظار تماسش بنشینم...؟!
از این حس، از این فکر، گرم شدم... صورتم گرم شد... انگشتم را روی لبم کشیدم.. گناه بود.. احساس گناه داشتم.. همه وقت... از خدا شرمنده بودم.. اما طعم گسی که دهانم را پر می کرد، گاه تمام این حس گناه را می پوشاند...! اما.. خوب بود.. بوسه اش خوب بود... تمام درهایی که رو به من گشوده بود، خوب بود و نبود...! خدایا...! بیست و یک روز گذشته بود و من...، دلم تنگش می شد...!
هیچ وقت ازش متنفر نبودم! حتی وقتی که تمام طول راهرو را با همه ی دخترهای دانشکده، دست می داد...! حتی وقتی که خودکارم را پس نداد!
آزاد؟!
زنگ بزن!
به خودم که آمدم، اذان صبح بود... با خیال اینکه فردا جمعه است و نمی روم اروس، بی خوابی ام را توجیه کردم... سجاده ام را انداختم.. سرم را گذاشتم روی مهر و از خدا همه ی آن نور سبز خانه ی پدری را خواستم... اشک های بلاتکلیفم، اشک های درمانده ام، مهر را خیس کرد.... « أمَن یُجیب المضطر اِذا دعاهُ و یکشفُ السوء ...؟! »
...
من غلط بکنم دست رو تو بلند کنم....
تکان سنگینی خوردم....!
دست کشیدم به گودی گردنم...
هیچی نبود...!
توهم! خیال!!
قلبم ضربان گرفت و نبض گردنم ریز تر و سریع تر نواخت....
لبم را گاز گرفتم... خدای من..... چه فکری کرده بودم.! نفس عمیقی کشیدم... عطر چوب زیر بینی ام جریان گرفت..... برگشتم طرفش که کمی عقب تر، ایستاده و دست هایش را در جیب فرو برده بود.... بلوز خاکستری و ژیله و شلوار مشکی به تن داشت و کتش هم را هم روی مبل انداخته بود و نگاه عمیقش میان لبخند عکس و نقطه ی خاصی از صورت من جریان داشت...
دقیقا می توانستم حدس بزنم به چه چیز، و به کدام تجربه فکر می کند...
بی حرف، کیف و سوییچم را برداشتم و کنار در منتظرش ایستادم.. چند ثانیه مکث کرد و بعد کتش را برداشت و همراهم شد... ساکت بودم، ساکت بود... دست نوازشگرم را روی لبخندش دیده بود و این کلافه ام می کرد.. اولین نفری که فضای خنک آسانسور را ترک کرد، من بودم ! هنوز ایستاده بود در آستانه ی آسانسور تا یک طبقه پایین تر برود. سرایدار برج نزدیکش شد و حرفی زد.... پشت سر گذاشتمش... پا تند کردم... صدایش را شنیدم که حرف سرایدار برج را می برید: خانوم سرشار..!
ایستادم، اما برنگشتم.
- منو می رسونی؟!
نمی توانست رانندگی کند! حاضر بودم قسم بخورم که تحت هیچ شرایطی از این درخواست ها نمی کرد! سوییچ را کف دست عرق کرده ام جا به جا کردم... پا روی قلبم گذاشتم و گفتم: ببخشید من عجله دارم جناب کیانی...!
و مثل باد...
پیچیدم و...
دویدم....
صدای بهت زده اش، چند ثانیه بعد، قدم هایم را بدرقه کرد: مواظب باش...
***
با مهرداد که حرف می زدم، افروز درست رو به رویم نشسته بود! ساپورت شیشه ای و دامنی تنگ و کوتاه به تن داشت ، موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و از همان اول هم که نشست کنار شوهرش، از جایش تکان نخورد. حس خوبی به حضورش نداشتم. بعد از آخرین باری که در طبقات اروس بحث کردیم، رو در رو می شدیم و من از حالت نگاهش خوشم نمی آمد. مثل هر وقت دیگری که زنی به اسم افروز کیانی می شناختم، دوستانه نبود! حتما خیال می کرد دارم برادرش را....
حواسم را دادم به مهرداد و سایه که بردیا، کودک چند ماهه ی افروز را بغل کرده و حالا به بحث آهسته مان اضافه شده بود.. خاله ی نیاز درباره ی خوبی ها و خاطرات خواهرش برای جمع صحبت می کرد و چشم های نیاز پر و خالی می شد... و او.. که انتهای سالن، در زاویه نشسته بود و من سنگینی نگاهش را به خوبی حس می کردم... گوشم به مهرداد بود که هی حرف را از مادر نیاز و خود نیاز و اروس ، می کشید تا آزاد و من هر طور که می توانستم، می پیچاندمش!! لحظه ای از رفتار خودم و مهرداد خنده ام گرفت و ثانیه ای سرم را بالا گرفتم که با سگرمه های درهم آزاد... لب هایم بسته شد! شام که سرو شد و مهمان های غریبه رفتند، خداحافظی کردم و از خانه بیرون آمدم. دلم می خواست بروم دنبال عمه.. احساس تنهایی عجیب و عمیقی داشتم که در عین نیاز به خود تنهایی و خلوت با خودم، از تنها ماندن.. واهمه داشتم....
تا برسم به در حیاط آنقدر فکری بودم که چند دقیقه طول کشید... یادم افتاد که داروهایی که ظهر در راه برگشت برای نیاز گرفته بودم در کیفم جا مانده. راه رفته را برگشتم و به محض اینکه پا داخل ورودی ساختمان گذاشتم، صدای بلند زنی از واحد نیاز بلند شد: نه نه نه !!! نه مادر من! من نمی تونم هیچی بهش نگم!! داره دستی دستی خودشو بدبخت می کنه!
دست خودم نبود....
گوش هایم تیز شد و ستون فقراتم، شق و رق!
صدای افروز بدجور شوکه ام کرده بود!
- آزاد جان، زندگی مشترک با چیزی که الآن داری حس می کنی و تبش گرفتت، زمین تا آسمون فرق می کنه!
صدای حمید بود: افروز!
افروز ملتهب و نگران و عاصی به گوش می رسید: ولم کن حمید! بذار بهش بفهمونم که این تب تند، بدجوری عرق می کنه....
و با تلخی ادامه داد که: عفونتش جوری بدنشو... زندگیشو میگیره که....
آزاد ساکت بود....
چرا صدایش را نمی شنیدم..؟؟!
حمید تند شد: افروز جان آزاد بچه که نیست من و شما واسش تصمیم بگیریم یا چیزی یادش بدیم!!
پاهایم آخرین فاصله ها را طی کرد و... پیشانیم بی اراده، به در چسبید...
حرف بزن آزاد...
حرف بزن...!
نیاز بود: ببخشید افروز جون ولی من سرم درد می...
و جریان ضعیفی از امید..، که از حنجره ی دور و دیر آزاد جان گرفت ، حرف نیاز را قطع کرد و تا گوش های من.. رسید: تب تند نیست افروز... تب تند نیست! خودتم می دونی که نیست!
افروز کلافه شد.. کلافگی اش استرس به جان من و ساختمان، با هم انداخت: وااااای خدای من.... آزاد! به من بگو! پس چیه؟؟ چه مَرَضیه که باعث می شه مدیرعامل شرکت چند ماه گیج و بی حوصله باشه؟؟ تو مگه مسئول چهارصد پونصد نفر آدم نیستی؟؟ اون گندی که باعث شد یه مناقصه رو درست همین ده روز پیش از دست بدیم، چی باعثشه؟؟ آزاد! یه چیز تو این دختر بگو که جذبت کرده! محض رضای خدا آزاد! فقط یک چیز!
آزاد تند شد: داری حوصله مو سر می بری افروز!
افروز خنده ی تلخ و حرص درآری کرد...
من معمولی بودم.. اما خانوم بودم... بی تا می گفت.... گل یخ بودم.. یخ بودم.. آزاد می گفت... یخ بودم؟! آزاد که آن روی دیگر من را نمی شناخت... آزاد که با من زندگی نکرده بود... کسی در ذهنم، زهرخند بدی زد: مگه کامران نکرده بود؟!... نه.. جوابم « نه » ی دهان گشادی بود به ساره ای که حالا دیگر وجود نداشت....
کاش آزاد به افروز جواب می داد! من این سکوت را نمی خواستم!
افروز- موندم از چی اون دختره خوشت اومده! چیش به ما و خونواده مون می خوره؟؟ این همه سال ازدواج نکردی، که حالا یکی مث اونو انتخاب کنی؟؟ تو از زندگیش خبر داری؟؟ اصلا کاری به مطلقه بودنش ندارم. اصلا! من به اتفاقی که باعث شده جدا بشه کار دارم! به تبعاتش! می تونی کنار بیای؟؟ من ندیده و نشناخته، می تونم بهت بگم چه مشکلاتی خواهید داشت! اصلا اینا هم به درک! سبک زندگی خودتو ببین؟؟ تو با امثال این دختر حاجی ها می تونی زندگی کنی؟؟ البته اینو قبول دارم که اون یه طراح خوبه... عرضه داره گلیم زندگی مجردیشو از آب بکشه بیرون... اما اصل، همونه آزاد! اگه شدنی بود که شوهرش، شوهرش مــــی موند! برادر من...! اون فقط برای تو ناشناخته س! از اینکه مث هر دختر دیگه ای دم دستت نیست، خوشت اومده! همین و بـــس آزاد!!
دست چپم را گذاشتم روی گوشم....
آزاد داد می زد: اون مث بقیه نیست ! تو هیچی نمی دونی افروز! دهنتو ببند!
پوزخند افروز .. باور هایم را از وسط... جِر داد: واسه همین گذاشتی رفتی ترکیه؟! واسه همین انقد داغونی؟؟ اصلا تو به درک! فکر کردی چقدر می تونی باهاش دووم بیاری؟ بعد یه مدت که جاذبه هاشو برات از دست داد... وقتی دیدی نمی تونی مثل اون زندگی کنی...، چطوری می خوای بهش بگی؟! می خوای به سرنوشت شوهرش دچار بشی؟؟ می ری مث باقی مردا عشق و حالتو می کنی و اون بدبختم یادت می ره... یا با یه لگد از زندگیت پرتش می کنی بیـــرون!! مگه هنگامه نبود؟؟ مگه پریـــا نبـــــود آزاد؟؟؟ چطور می خوای ولش کنی ؟؟ به من بـــگو..!!
صدای گریه ی ضعیف بچه ی افروز بلند شد...
آزاد عربده کشید: من اگه خیانت و نامردی تو خونم بود الآن اینجا نبـــودم افروز! من اگه بی ناموس بودم و می خواستم استفاده مو بکنم، اون موقع که بی تا آلمان بستری بود و من یه پام اینجا، یه پام آلمان بود، اون موقع که نمی شد به حسابای بابا دست زد و من واسه راه انداختن اون خراب شده به سرمایه احتیاج داشتم، دست پریا رو می گرفتم می رفتم امریکا، از خودش و پولاش استفاده مو می کردم و ولش می کردم!! دِ تو مگه خواهر من نیــــستی لامصب؟؟!!!!
عربده اش، رعشه به اندامم انداخت....
دلم می خواست بکوبم به در.. صدایش کنم و داد بزنم که تو را به خدا اینجوری نکن.... که آزاد.. من تو را می شناسم.. تویی که راستش را می گویی.. توی که خیانت و در راه گذاشتن، در رگ و پی ات نیست.... تویی که خلف بی تا هستی و خون بی تا در رگ های توست.... آزاد....
صدای سرد بی تا را، برای اولین بار شنیدم: تمومش کن افروز!
افروز- اما امامان!!
بی تا- همین که شنیدی! مسایل آزاد به خودش مربوطه! خودش می دونه با زندگیش! درباره ی اون دختر هم درست صحبت کن... من به شما چی یاد دادم؟! توی زندگی هم سرک نکشید و دخالت نکنید!
افروز عصبی و متلاطم بود: من خواهرشم مامان! می فهمی؟؟!!
بی تا... سرد... سنگین... و بُرنده بود: پس به اندازه ی خواهریت، باش! نه کمتر، نه بیشتر!
در با شتاب باز شد و صورت بهت زده و قرمز افروز، در چارچوب جان گرفت....
خیره نگاهش کردم.... نمیتوانستم چشم بردارم... صدای « هین » نیاز را شنیدم.... افروز خودش را عقب کشید... نگاهش رنگی از خشم و دلسوزی، توأمان داشت! نمی دانستم اینکه در خانه درست رو به سالن باز می شود خوشحال کننده است یا ناراحت کننده... تمام نگاهها، خیره و بهت زده، روی من بود..! با چشم هایم گشتم... بی تا روی مبل نشسته بود... نیاز انتهای سالن... حمید بردیا را بغل داشت... و او... چرا پیدایش نمی کردم..؟!..
نیاز سکوت سنگین و ویران کننده ی جمع را، شکست: نرفتی ساره جون؟!
چشم های جستجو گرم را از نیاز گرفتم و... دیدمش! نشسته بود.. آرنج هایش را گذاشته بود روی زانوانش و موهایش را می کشید... سرش را با تأنی بالا آورد. چشم هایش بی اندازه، قرمز بود....
یک قدم رو به جلو برداشتم.. افروز درست مقابلم بود... هر لحظه ممکن بود کیسه ی داروها از دست عرق کرده ام، سُر بخورد... این زن چرا اینطور نگاهم می کرد؟؟ منتظر بود بهش حمله کنم ؟! دقیقا منتظر دفاع و داد و بیداد من بود! چشم هایش این را فریاد می زد! من به هر خواهری که نگران از دست رفتن برادرش می شد، حق می دادم! چرا افروز غیر از این فکر می کرد...؟!
لبخند زدم و کیسه ی داروها را بالا گرفتم: افروز جـــان..؟!
ابروهای افروز از هم فاصله گرفت...
آزاد از جا پرید..
لبخندم را سفت تر کردم و جمله ام را ادامه دادم: می شه اینا رو بدی به نیاز؟! داروهاش تو ماشینم جا مونده بود...
دستش را جلو آورد و با نگاهی گیج و چشم هایی ناراحت، کیسه را ازدستم گرفت...
قلبم می کوبید... اما.. بس بود.... بس..!
لبخند کمرنگی به جمع زدم: عذر می خوام مزاحم شدم. شبتون بخیر.
در چشم های نگران و غصه دار نیاز مکث کردم...
چرخیدم...
و ترکشان گفتم...
صدای کسی از پشت سرم می آمد: ساره !! صبر کن!
صبر نمی کردم.... صبر نمی کردم... فریاد آزاد حیاط را هم پر کرد: حمید زنتو از اینجا بــــبر !!
همه، همه ی آن چه را که سعی در خفه کردنشان داشتم، فهمیده بودند..! آبروی من ریخته شده بود...! صبر نمی کردم....
صبر نمـــی کردم!
حتی مهم نبود چی پشت سر من گفته... مهم بود اما آن لحظه هیچ چیز برای من به اندازه ی خراب نکردن رابطه ی خانوادگی آنها، و هیچ چیز به اندازه ی کنار رفتن تمام پرده هایی که آزاد نمی دید و حالا رو در رویشان می ایستاد، اهمیت نداشت...!
تنها می خواستم لبخند قوی و بی تفاوت گوشه ی لبم را، دیده باشند...
اسم آزاد روی اسکرین گوشی افتاد.. ردش کردم... ماشین را روشن کردم و راه افتادم... صدای غرش و کشیده شدن لاستیک های ماشینش روی اسفالت خیابان، سرعتم را بالا برد... نیاز تماس گرفت.... چرا نگران بودند؟! ... اتفاقی که نیفتاده بود..! من فقط نمی توانستم صحبت کنم... پدال گاز را فشردم و برای نیاز نوشتم: نگران نباش !
و همه چیز ، تمام شد....
***
به من تهمت بزن بانو...
من از بی حرفی می ترسم...
بگو هیچ چیزی حالیم نیست...
بگو اصلا نمی فهمم...
بگو معصومی چشمام.. فقط حربه س.. یه جور دامه...
بگو طعم هزار تا لب... همیشه روی لب هامه....
بگو بانو...
بگو بازم...
بگو که لایقت نیستم....
ولی هرگز.. گلم..! عُمرم..! نگو که عاشقت نیستم....
بگو حرفای من کلا.. دروغن حرفای مفتن..!
گلم.. کوتاه نیای اصلا.. اگه چیزی بهت گفتن...
بگو هر چی بهم گفتی.. همه شهـــرو خبر کردم....
مراعاتم نکن اصلا..!
بگو نامردِ نامردم !
بگو بی رحم و دلسنگم، حسابی بد بگو از من!
بگو.. هر چیزی که نیستم! منو خـورد کن.. منو بشکن!
بزن هر قد که دوس داری واسه این روح ِ سردرگم
واسم اصلا مهم نیس که چه فکری می کنن مردم...
مدادم را روی طرح مقابلم فشردم....
سه هفته بود که همه چیز تمام شده بود...
سه هفته ی غیر قابل تحمل... سه هفته ای که هر روزش شبیه هم می گذشت... سه هفته ای که ...
سه هفته بود که پای آزاد از دل و ذهن و خانه ی من بریده شد و نگاه من، از هر ردی که به او می رسید....
همه چیز را افروز با مهارت تمام برید..
مهارتی که می توانست در وجود هر زنی.. هر خواهری مثل او، باشد!
افروز برید، من دوختم، آزاد در سکوت نگاه کرد و ... به تن کرد!
فشار مداد روی کاغذ بیشتر شد...
افروز...
میدان را، تمام و کمال، به او واگذار کرده بودم! گاهی نیاز می گفت « از بس که خری... »
سه هفته ای گذشته بود، که هر روزش آرزو می کردم ، کاش روز بعد که خورشید می زند، اینقدر دلتنگ نباشم....
معینی کنارم ایستاده بود و آنقدر بوی چوب می داد که اگر چند لحظه ی دیگر به ایراد گرفتنش از طرحم ، آنقدر از نزدیک، ادامه می داد، مجبور می شدم سالن را ترک کنم، بروم اتاق استراحت و ریه هایم را از پنجره بِتکانم.....
- درست شد خانوم سرشار؟؟ یه ساعت دیگه تمومش کن بیار ببینمش..!
نفس حبس شده ام را پرت کردم و میز را پس زدم و به کاغذ سوراخ شده از فشار مداد خیره ماندم!
مهتاب با تعجب نگاهم کرد: چی شد؟؟
میز را رها کردم و از جا بلند شدم: تو هم نسکافه می خوری؟؟
ابروهایش بیشتر بالا پرید: بدم نمیاد...
دکمه ی آسانسور را زدم... طبقه ی پنجم ایستاده بود. نمی آمد.. نمی آمد... از پله ها دویدم. خودم را انداختم داخل اتاق و در را پشت سرم بستم! چشم های را روی هم گذاشتم و تنفسم را عمیق و آرام کردم....
شماره ی خانه ی پدری روی موبایلم نقش بست. گوشی را گرفتم دم گوشم. تنها شماره ای که تحت هر شرایطی، جوابش می دادم..!
- جونم؟
- سلام خانوم.. خوبید شما؟ گوشی دستتون..
صدای حاج خانوم... بدخلق و بی حوصله به گوشم آمد: الو... خو.. بی؟؟
حرف می زد..! خیلی خیلی بهتر از قبل! این را علی می گفت، عمه می گفت، آقاجون می گفت! اما نمی دانم چرا به من که می رسید، گرفتگی کلامش بیشتر می شد و در خرج کردن کلمات، دست و دلبازی نمی کرد....
- جونم حاج خانوم؟ حالتون خوبه؟
- خوبم... کجا.. یی..؟؟ خونه ت..؟؟
روی ضمیر ملکی « ت » ، بدجوری تکیه کرد. از آن جور ها که باعث می شد اخم بنشیند میان ابروهایم و فکر کنم که چه اتفاقی افتاده؟!
- نه شرکتم... کاری داشتید؟ چیزی شده؟
- نه.. شب بیا اینجا... علی.. میاد. با ثر.. ثر.. ثریا...
- ببینم کارم کی تموم می شه. چشم.
- سا.. ره !
- جونم حاج خانوم؟؟
گوشی را بیشتر به گوشم چسباندم. صدایش دلخور بود انگار: بسه.. کار. شب بیا. خداحافظ.
به صفحه ی موبایل نگاه کردم. از این مکلمه خوشم نیامده بود! از خساست حاج خانوم در صرف حروف برای من ! از تکیه روی خانه ام!! سرم را چسباندم به در. مدتی می شد که این زمزمه ها را می شنیدم... حرف های تازه پا گرفته ! « خونه تی؟ تنهایی؟؟ داری چیکار می کنی؟؟ مهمون داری؟؟ » زمزمه های عجیبی می شنیدم... نمی دانم از کی به یاد تنها زندگی کردم من افتاده بودند که پریشب آقاجون سر زده به خانه ام آمد و به دروغ گفت که از این طرف ها رد می شده! نمی فهمیدم چرا اینقدر دیر یاد من افتاده اند.. حتما به خاطر این بود که سر خودم را بیشتر از هر زمان دیگری، با کارهای شرکت شلوغ کرده بودم. زیاد سرشان نمی زدم و دیگر حتی لبخندهای بی دریغم را خرج ثریا هم نمی کردم ! باز به اسم خانه ی پدری نگاه کردم. سه هفته گذشته بود.. این جمله مدام در ذهنم تکرار می شد...
سه هفته گذشته بود و من آزاد را ندیده بودم؟!
ندیده بودم....
این روزها.. علی بیشتر به من سر می زد. یکی دو بار هم با ثریا آمد. چقدر ذوق داشت برای شکم برجسته ی ثریا و من با دیدنشان یک به یک حس های خفته ام، بیدار می شد.... علی بیشتر سر می زد... بیشتر تماس می گرفت و می پرسید « کاری نداری؟ خریدی چیزی؟» و البته که جواب من، منفی بود....
پریشب آقاجون آمده بود.. اتفاقی! و به من می گفت باباجان شب ها از این خانه و تنها، نمی ترسی؟! به من می گفت بیشتر پیش ما بیا باباجان... و من، عجیب سرم را شلوغ کرده بودم و از دیدن حاج خانوم هم، طفره می رفتم... جو خانه ی پدری عجیب غریب و سنگین شده بود... اخم محوی روی پیشانی حاج خانوم می دیدم و مراعات بیشتری که به واسطه ی آن، از جانب آقاجون نصیبم می شد!
نمی فهمیدم!
می فهمیدم اما دلم نمی خواست حتی به چیزی که در سرشان می گذرد، فکر کنم!!
می دیدم که گاهی حرف تا پشت لب هایشان بالا می آید اما بر زبان ها جاری نمی شود..! حس خوبی از این اوضاع نداشتم و از همین بابت ترجیح می دادم چیزی نپرسم!
سر خودم را با شنا و کار و کلاس زبان و اخیرا هم بعضی شب ها با نیاز دویدن، گرم کرده بودم..
یکی دو بار هم پرستار حاج خانوم زنگ زده بود خانه و گفته بود کار خاصی ندارد و حاج خانوم فقط م یخواسته ببیند حالم خوبست یا نه !
سه هفته گذشته بود... نزدیک عید بودیم. همه جا حال و هوای خوبی داشت اما چیزی در روزهای من، کم بود....
نیاز برگشته بود شرکت و کوروش عقیده داشت که این برای حالش بهترست. قرار بود بعد از عید مراسم مختصر و بی سر و صدایی بگیرند و بروند خانه خودشان... این روزها حتی، با نیاز هم کمتر رو به رو می شدم... تمام دیدار های ما خلاصه می شد در دویدن های آخر شب و حرف هایی که زود سر و تهش را جمع می کردیم.... گاهی نیاز وسط دویدن می ایستاد و خیره به مسیر رفتن من، بی هوا، می پرسید: دلت تنگ نشده؟!
من.. می ایستادم... دولا می شدم.. نفس های عمیق و بلند می گرفتم... برمی گشتم طرف نیاز: خیلی تنبلی نیاز! واینستا! یالا!
و می دویدم...
و می دویدم....
« بدون آزاد چطور سپری می شد؟! »
این را روزی هزار بار از خودم می پرسیدم....
و وقتی می پرسیدم، در قلبم احساس درد می کردم....
اما من قول داده بودم. من با خودم ، من با بی تا، قرار گذاشته بودم. چیزی باید ثابت می شد...
برای خودم و مهتاب نسکافه ریختم. من سه هفته بود که از بوی چوب دور افتاده بودم و حالا معینی درست در حلقممی ایستاد و با کش و قوس از ایرادات کارم می گفت! فکر اینکه قبل از پیش من آمدن، با او بوده، با بوی چوبی که فقط مختص اوست، تپش قلب می گرفتم....
برگشتم طبقه ی پایین. سه هفته بود که حتی طبق عادت همیشه، پشت پنجره ی اتاق استراحت نمی ایستادم و به خیابان نگاه نمی کردم..! سه هفته بود که من سرم به کار خودم بود و به هیچ دوربین مدار بسته ای هم نگاه نمی کردم!
سه هفته ای که هر روزش مثل روز قبل بود و.. هنــــوز، خورشید از شرق طلوع می کرد.....
برگشتم پشت میزم.. بینی ام چین خورد.. بو کشیدم.. بوی چوب.. لعنت به معینی! مهتاب رفته بود اتاق پرو. ده دقیقه نکشد که آمد و نسکافه اش را یک جا سرکشید!
- رییس اومده بود پایین!
نسکافه را در دهانم نگه داشتم. به مهتاب و مقصودش ا زبیان این جله خیره ماندم. بی خیال بود! فنجانم را با آرامش روی میز گذاشتم: مگه اینجا کاری داشت؟!
به انتهای سالن و در بسته ی اتاق معینی اشاره کرد: یه دوری اینجا زد، بعد رفت اون تو!
به در اتاق معینی زل زدم. سرانگشت هایم یخ کرد.
- هنوزم اونجاست؟
لبخند زد و فنجان خالی را روی میز گذاشت: نه. رفت!
باز به در نگاه کردم. قلبم در سینه کوبید. دلتنگی با سرعتی باور نکردنی در رگ هایم پمپاژ شد... دست سردم را به گونه ی حرارت زده ام چسباندم. او.. اینجا بوده..؟!
مدادم را برداشتم. من به بی تا قول داده بودم... من به بی تا.... پس چرا پای حرفم نمی ایستادم..؟!
« نشسته بودم پای آینه ی میز توالتم ، پشت تاپم را زده بودم بالا و کتف چپم را طوری گرفته بودم که بتوانم بهتر ببینمش.. ببر گرسنه ای بود.. طرح ظریف دندان هایش را می دیدم.. قوس کمرش را... کمرم را بالا کشیدم... طرح انحنای کمر ببر، درست مثل انحنای کمر من بود...! ناخنم را کشیدم به رنگ سیاه خالکوبی... ظریف بود... تاتو کارش، دختر حرفه ای و خلاقی بود!
چی باعث شد این کار را کنم...؟!
« آش و لاش..... پر از زخم... پر از خون... پر از خراش... پر از... درد.......... رسیده بودم دم خانه ی عمه و به محض باز کردن در، خودم را انداخته بودم توی بغلش....
سنگ کوپ کرده بود....!
چنگ زده بود به قلبش....
جیـــــــــغ کشیده بود: یا امام هشتم!!!!! ســــــــــــــاره!!!!!!
چشم هایم... بسته شده بود......
تنم درد می کرد وقتی درز پلک هایم را... آنجور با درد، باز می کردم...
عمه بالای سرم نشسته بود... درشت درشت اشک می ریخت.. دستمال خیس و بتادین می کشید به صورتم..... دستش را گرفتم... زده بود تخت سینه اش: عمه ت بمیــــــــــره!! دردت به جونم!!! عمرم!!! کی این بلا رو به سرت آورده؟؟؟
دهان باز کردم حرفی بزنم... مهلت نداد.....
- دو ساعته دارم علی رو میگیرم... جواب نمی ده.... خونه تونم کسی جواب نمی ده!! یا الله!! ساره فقط به من بگو کی؟؟؟؟!!!!!!!
سرفه کردم... نیم خیز شدم... خواست نگذارد... خواست استراحت کنم.. خواست... نخواستم......! دستش را محکم تر از قبل گرفتم: به روح پدرت قسم.....، به هیچ کس نگو من اینجام........
و چشم هایم.. برای بار دوم.. و این بار... به مدتی طولانی تر... بسته شده بود....
زن سفیدپوش.. با همان وحشت همیشگی توی چشم های سبزش، وسط خواب های خالی ام... ایستاده بود....
چرا سفید می پوشید؟!
وحشت زده و خیس از عرق...، از کابوس پریده و دست عمه را چنگ زده بودم: منو از اینجا ببر!!! منو از اینجا ببر!!!! »
صدای زنگ در آمد..
تکان خوردم.
به خالکوبی ببر.. خیره ماندم...
هیچ کس نمی دانست...
هیچ کس نمی فهمید...
از جا بلند شدم..... چهار روز از مرافعه ای که خانه ی نیاز شاهدش بودم، از فریاد های افروز و لبخند سفت من، گذشته بود.
می توانستم سه روز مرخصی بگیرم و از آن شهر دور شوم. می توانستم مرخصی بگیرم و به همه مان فرصت فکر کردن بدهم. من اینجوری بودم دیگر! من برای هر فکر کردنی، برای هر واقعه ای، باید دور می شدم..! می توانستم... و او برای من این کار را می کرد! او برگه ی مرخصی بدون حقوق من را با حاشیه های زرشکی رنگ و لوگوی اروس، امضا می کرد! اما من هرگز قصد نداشتم از این همه مهربانی او.. از این « نه نگفتنِ » او، استفاده کنم.
پس... برمی گشتم سر کارم. دور نمی شدم. بچه بازی در نمی آوردم. لبخند سفتم را همچنان حفظ می کردم، و جوری رفتار می کردم که انگار هیـــچ اتفاقی نیفتاده....
تصویر بی تا را که در آیفون دیدم، شوکه شدم!
اینجا چکار می کرد؟؟
فقط رسیدم دکمه را فشار بدهم و هر چیزی که دم دستم می رسد را جمع کنم! دستی به موهایم کشیدم و پشت سرم جمعشان کردم. رژ کمرنگی به لبم زدم و صورتم از بی حالی درآمد. چرا این کارها را می کردم؟!
در را که باز کردم، سبد کوچکی از ارکیده های صورتی دستش بود. صورتش جدی و ملایم به نظر می رسید و لبخند شیکی هم گوشه ی لبش خودنمایی می کرد! سبد را ازش گرفتم. صورتم را بوسید: خوبی خانوم؟!
کنار رفتم تا داخل شود. از آمدنش، گیج بودم.. از این ارکیده ها، گیج تر..
نگاهی کوتاه و اجمالی به خانه ی کوچکم انداخت. تعارفش کردم و مانتو و روسری اش را گرفتم. نشست و من برای بردن نوشیدنی، به آشپزخانه رفتم. اینکه چهار روز قبل بین دختر و پسرش دعوا به راه افتاده بود و من هم به نحوی بانی و شاهدش بودم، باعث نمی شد حس خوبی که از حضورش داشنم، هر چند پر از استرس و سوال، نادیده گرفته شود...
اضطراب داشتم. دلم نمی خواست با هیچ کدام از کیانی ها رو به رو بشوم اما آن عصر دلگیر و آمدن بی تا و تنهایی من... بهترین فنجان ها را انتخاب کردم. با دقت چای ریختم. شکلات و توت خشک برای بی تا. به خودم که آمدم، خم شده بودم رو به رویش و از خودم می پرسیدم: برای چه این همه استرس داری؟
لبخند زده بود: مزاحمت که نشدم؟
حرف های افروز در سرم بود... لبخند زدم: ابدا. خوش اومدین.
و نشستم.. به چایش نگاه کرد.. بعد به تابلو فرش کوچک وان یکاد روی دیوار.. بعد به صورت من..
دستش را روی دستم گذاشت. دستش میانسال و گرم بود... درست حس روزی را داشتم که برای اولین بار، در پله های اروس پیدایش کرده بودم...
- خانومِ ساره..!
دلم رفت...
دلم برای این جور صدا زدنش، رفت....!
سعی کردم تبسم داشته باشم... سعی کردم خوب به نظر برسم... این زن، مادر کسی بود که این روزها حس می کردم دلم برای دیدنش، تنگ می شود... هر چقدر که همه چیز، تمام شده باشد.....
- خوش اومدین بی تا جون. خیلی خوشحالم کردین. اینطور بی خبر. آدرسو...
دستم را فشار داد: از اون پسره گرفتم..
خنده ام گرفت.. پسره.. با من خندید.. پسره؟! بینی ام چین خورد.. دلم، تنگ شد.....
- اما نمی دونه که اومدم اینجا! آدرستو از خیلی قبل تر داشتم.
نگاهی کوتاه به خانه انداخت: خیلی خوش سلیقه ای.
تشکر کردم. بی تا همراه با آرامشی که همیشه به همراه داشت، این بار من را به اضطراب انداخته بود...
آمده بود حق مادری اش را بگیرد؟!
به ارکیده ها نگاه کردم...
فکر می کردند می خواهم پسرشان را از چنگشان دربیاورم؟!
آمده بود حرف های افروز را تکرار کند؟!
به صورت گرمش نگاه کردم.. نه... نه.. بی تا آدم این حرف ها نبود...!
و من ترجیح می دادم کسی که حرف اصلی را شروع می کند، من نباشم !
به فنجانش نگاه می کرد: تو هم بهش نگو که من اومدم اینجا...
- من باهاش حرف نمی زنم که چیزی بگم.
کاملا دفاعی حرف زده بودم! احتمالا از همین بود که لبخند زد... کمی آرام شدم...
صاف نگاهم کرد: ساره ! من متاسف که اون شب اون اتفاق افتاد!
به ریشه های فرش زیر پایم خیره شدم. هیچ کس متاسف نبود... چرا بی تا باشد..؟!
- مهم نیست...
- چرا. هست. من نمی خوام تو به خاطر گناه نکرده، آزرده خاطر بشی جونم.
سکوت کردم. حرفی برای گفتن، نداشتم....
- من هیچ وقت به بچه هام اجازه ندادم تو زندگی هم دخالت کنن. اون شبم افروز...
- من درک می کنم بی تا جون. من خودم برادر دارم.. می فهممش..!
به لبخندِ شـــاید احمقانه ام، خیره ماند...
من هرگز نمی خواستم بی تا ازم عذرخواهی کند! هرگز! این آخرین چیزی بود که ممکن بود در این دنیا بخواهم...!
گوشه ی لبش بالا رفت...
- تو خیلی خانومی..
بازوی برهنه ام را نوازش کرد: من می دونم چرا بچه م از تو خوشش اومده...
دلم می خواست بلـــند بلـــند بخندم..!! چـــرا؟؟ واقعا چرا؟؟ چه جوابی وجود داشت که آن شب من از پسرش، هیچی جز سکوت نشنیدم؟!
رک و تلخ گفتم: اما من نمی دونم.
حرکت دستش متوقف شد. تمام این چهار روز سعی کرده بودم همه چیز را ببرم و حالا اصلا قصد کوتاه آمدن در برابر بی تا را هم، نداشتم! لبخند هم، نزدم: چیزی بین ما وجود نداره بی تا جون. باور کنید. شما که حرف منو قبول می کنید؟! اصلا مساله به اون شدتی که افروز جان فکر می کنن نیست ! یه تصور اشتباهی بود، حل شد! همین!
یک تای ابرویش بالا رفت. حالا شبیه پسرش شده بود!
- مطمئنی؟
نفسم را رها کردم... نه.. نبودم..!
- چرا نمی شینید باهم درست و جدی صحبت کنید؟!
- نمی شه! ما همش داریم با هم دعوا می کنیم!!
و غضبناک به مبل تکیه دادم و دست به سینه شدم! بی تا بلند و کوتاه خندید! قبول داشتم... مثل بچه ها حرف زده بودم...
نا امید نگاهش کردم..
- می دونم.. خنده داره! همه چیزه این رابطه مضحکه!!
- نه.. اصلا مضحک نیست..! ابدا! من دارم به رفتارهاتون فکر می کنم... اینکه چرا یه کدومتون سررشته ی این رابطه رو نمی گیره دستش!
به دهان خوش ترکیبش چشم دوختم.
- من هیچ کدومتونو درک نمی کنم.. نه شما که عاقلی.. تجربه ی زندگی داری... نه اون پسر که من به هوش و درایتش ایمان داشتم! باز اونو می تونم درک کنم. داره بین درست و غلط باورهاش دست و پا می زنه. همه چیز رو آنالیز می کنه. من می فهممش ساره جان. تمام این چند روز خونه ی من بوده و پشت هم سیگار کشیده! نمی خواد با کسی حرف بزنه و وقتی نخواد، هیچ جوره نمی تونی ازش حرف بکشی. به هر حال تا حدی بهش حق می دم. اما شما... شما چرا هیچ کاری نمی کنی..؟!
مردمک های ماتم بین دهان و چشمش، در گردش بود. دقیقا می دانستم از چی حرف می زند اما اینکه چرا بی تا باید از همچین چیزی حرف بزند، شگفت زده ام می کرد!
باز دستش را روی بازویم گذاشت: احساست نسبت به آزاد چیه...؟!
عضله ی بازویم منقبض شد! اصلا ساده نبود نشستن برابر مادر کسی که دلتنگش می شوی، و از این حرف ها زدن...
آن هم برای منی که هرگز!! نه با عاطفه.. نه مادر خودم. نه روشنک... حتی با خود شوهرم! این طور بی پرده حرف نزده بودم....!
- بی تا جون...
- جونم... مامان جان... بگو به من... یکم منو کمک کن بفهمم چه خبره...
مامان جان که می گفت.. دیگر اختیار دلم دست خودم نبود... دلم می خواست تا آخر دنیــــا مامان جانِ من باشد....!
همه ی عمر در خدمت حاج خانوم می ماندم.. اول و آخر مادر من بود.. اما این تصور که اگر بی تا مادر من بود، من حالا چطور بودم.... حسرت زده ام می کرد....
بی تا همه ی آن چیزی بود که من یک عمر می خواستم باشم....
کاش آزاد این را بداند..!
- بینتون اتفاقی افتاده؟!
گرمم شد. حتی مژه هم نزدم. آن لحظه زن بودنم، بیشتر از هر زمانی، پررنگ بود..!
سر تکان دادم: نه. هیچی.
دروغ گفتم...
- میوه بیارم براتون.
نگهم داشت و جلوی فرارم را گرفت: بشین اینجا! من چیزی نمیخوام.
کمی به سکوت گذشت. بالاخره به حرف آمد: آزاد خیلی قاطیه ساره. اصلا نمی شه طرفش رفت. اسم افروزو میارم، از اختیارم خارج می شه! اگه الآن اینجام. اگه امروز اومدم...
حرفش را بریدم: بی تا جون... خواهش می کنم با من رک باشید. من تحمل هر چیزی رو دارم! به من بگید لطفا... از من چی می خواید؟ اگه صحبتای افروز جونه که من پامو بکشم کنار، به خـــدا قسم که پای من وسط نیست! من که گفتم.. یه چیزی بود، تموم شد رفت! من الآن چهار روزه با آزاد حرف هم نزدم!
چند لحظه در سکوت گذشت. سرش را پایین انداخت و با فنجانش گرم کرد. درست لحظه ای که می خواستم سکوت را بشکنم، زمزمه کرد: من تسلط زیادی روی بچه هام داشتم اما آزاد همیشه یه جور دیگه بود. تا حد زیادی از دست من خارج بود... تو مسایل اعتقادی از خونواده ی پدرش تاثیر زیادی می گرفت. من هم هرگز چیزی رو به بچه هام تحمیل نکردم... هر چی می دونستم و بلد بودم رو یادشون دادم. هر چیزی که باید می دونستن! اما آزادشون گذاشتم تا خودشون همه چیزو تجربه کنن... هیچ وقت تحت فشارشون نذاشتم. علی الخصوص آزاد رو که به خاطر کارکتر مبارز و بی بند و قانونش، نمی تونستم محدودش کنم.
ترجیح دادم رک باشم.. ذهنم جای خوبی نمی رفت و من باید حرفم را می زدم: می خواید از من برای عوض شدنش استفاده کنید؟! که بشه اون چیزی که شما می خواستید و نشده؟! نه بی تا جون... من یک بار این راهو رفتم... یک بار حماقت محض کردم و خواستم رو کسی تاثیر بذارم... یه باره دیگه همچین اشتباهی نمی کنم...
انگشت اشاره اش را بالا گرفت و ابروهای پهنش را بالا فرستاد: هرگز از شما همچین چیزی نمی خوام خانوم.. هرگز ! من خودم دختر دارم... من یه زنم... هیچ وقت از کسی برای تاثیر گذاشتن رو پسرم استفاده نمی کنم. اگر می خواستم، وقتی تو سنی بود که پذیرای باورهای من باشه، اینکارو می کردم.
سکوت کردم.
پس بی تا چه می خواست...
با آرامشی که از چشم ها.. و تمام وجودش جریان می گرفت، گفت: می دونم که قبلا هم دانشکده ای بودید. آزاد خیلی اجمالی یه چیزایی برام تعریف کرده. درست همون روزهایی که شما تازه رفته بودی اروس برای طرح چادرهات...
کمرم صاف شد. دلم می خواست بدانم.. آزاد چی گفته.. چی گفته....
- از اون روز تا به این لحظه، اولین خانومی هستی که آزاد با من ازش حرف زده...
قلبم به تپش افتاد...
شیرین بود...
همه ی این کلمات کنار هم، شیرین بودند...
نمی توانستم انکار کنم...
نمی خواستم....
- اما از یه تاریخی به بعد.. دیگه حرفی از شما نشد. حافظه ی خوبی ندارم ، اونم با این همه دارو دوایی که من مصرف می کنم... تا همین یک ماه و خرده ای قبل.. هر وقت اسم شما اومد، یه لبخندم گوشه لبش بود! اما اخیرا....
نفس عمیقی کشید و ادامه ی حرف قبلی اش را گرفت: چند سال جسته گریخته با پدربزرگش زندگی کرد... نه که من یا پدرش بگیم. اصلا! خودش خواست. پدربزرگشو خیلی دوست داشت و همیشه می گه اونقدری که از اون خدابیامرز چیز یاد گرفته، از هیچ کس نگرفته... می دونی.. تجربه های تلخ و متفاوت زیاد داشت. یه دوره ی بد دانشجویی تو تبریز داشت که هنوز که هنوزه با کسی ازش حرف نمی زنه... بعد فوت پدرش....
دستش را گذاشت روی قلبش و چند نفس عمیق کشید. دلواپس شدم.
ادامه داد: من خیلی اذیتش کردم.. همیشه شرمنده شم... به خاطر من خیلی سختی کشید... حرف زیاد شنید.. تلاش کرد... وقتی می خواست اروس رو تاسیس کنه احتیاج به پول داشت. اون موقع تازه پدرش فوت شده بود و من هم که حالم گفتن نداشت... تا زمانی هم که به حساب کتابای شرکت پدرش رسیدگی نمی شد، حق دست زدن به حسابارو نداشتیم... یه سری مشکلات هم اونجا بود... تو همون گیر و دار مساله ی ازدواج افروز پیش اومد. حمید از دوستای خانوادگی بود. آزاد قبولش داشت. من خوشم می اومد ازش. افروز اما هیچ وقت نفهمیدم چی می خواد! هیچ وقت از ازدواجش راضی نبود! اغلب هم مینداخت گردن آزاد....
نفس عمیقی کشید: به هر حال... تو همه ی اون شرایط سخت... که هر کدومش به تنهایی برای یه آدم بسه، آزاد ایستاد و جنگید..!
صاف و مستقیم.. به من نگاه کرد: و این چیزیه که من از تو می خوام !
باورم نمی شد...
باورم نمی شد که روزی بنشینم در برابر مادر آزاد و از ماندن و جنگیدن، بشنوم!
بهت زده بودم... بی تا .. بی تا... نمی شناسمت... نمی شناسمت....
لب هایم بهم خورد: بی تا جون...
انگشت اشاره اش را روی لبم گذاشت: هیس! به من گوش بده! بمون! و مبارزه کن! پس تو تو یک سال و خرده ای زندگی زناشوییت چی یاد گرفتی دختر؟!! من رو تو جور دیگه ای حساب باز می کردم! چرا نشسته ای؟! می خوای همه چیزو دو دستی تقدیم کنی؟؟ عقب نشینی؟! متاسفم خانوم ساره... اینجوری بخوای پیش بری، تا آخر عمرت همه سوارت می شن و باید عذاب بکشی...! تو اینو می خوای؟!
رک و بی پرده بود..
نفسم حبس شد..
بی تا..!
با متانت و جدیت خاص خودش حرف می زد: خوب به من گوش کن! اول بشین با خودت فکر کن. ببین قراره چجوری زندگی کنی. ببین از آزاد خوشت میاد؟ تاکید یم کنم. پسر من نه! شخصی به اسم آزاد کیانی! با همه ی اون چه که هست! ببین دلت می خواد باهاش باشی؟ ببین دوست داری باقی زندگیتو... با کسی مث اون بگذرونی؟! ببین از بودن کنارش لذت می بری؟! وقتی باهاش هستی احساس خوبی داری؟ وقتی بهش فکر می کنی، قلبت گرم می شه؟! بعد که به یه نتیجه ی موجه رسیدی، نتیجه ای که به دور از منفی بافی باشه خانوم ساره. یک لحظه به هیچ کدوم از تفاوت ها و سنگ های سر راهت فکر نکن! ببین دلت... چی می خواد..؟!
وقتی به اون نتیجه ای که قلبت می گه رسیدی، حالا خوب چشماتو باز کن. با دید باز مشکلت سر راهتو ببین. ببین آدم رو به روت، چقـــدرارزش جنگیدن داره؟! ببین آدم رو به روت، اونقدری ارزش داره که پاش وایستی؟ بودن باهاش انقدری خوب هست که بخوای یکم زخمی بشی و برای نگه داشتنش، زحمت بکشی؟! این حرف هارو به پسر خودم هم می زنم. به هر کدومتون، جدا جدا. اول به شما می گم. بشین خوب فکر کن خانوم ساره. ببین دلت می خواد باقی زندگیت رو، چجوری بگذرونی...
صدایش.. لحنش.. تلخ شد...
سرش را پایین انداخت...
من به بغض سنگین و با وقار صدایش، ایـــمان داشتم...!
- خدا برای هیچ بنده ایش تنهایی نخواد...
مکث کرد. دلم می خواست بغلش کنم... حرف هایش ذره ذره در جانم می نشست.... و من.. به وضوح می دیدم که سرچشمه ی نور آزاد، از کجاست.....
صدایش را صاف کرد و نفس عمیقی کشیدو به چشمانم خیره ماند: می دونم که خیلی تلخه.. می دونم که خیلی درد داره... می دونم خیلی ضربه داره.. اما.. همیشه هم آسمون و زمین بودن، بد نیست..! گرچه... من اصلا فکر نمیکنم شما دو نفر آسمون و زمین باشید... فقط احتیاح به زمان، درایت، و دوست داشتن دارید!
به هیچ چیز تشویقت نمی کنم. تو می تونی بری با کسی که شبیه خودته... می تونی یه ازدواج هم کفو داشته باشی. اما آیا این همه آدم شبیه به هم که ازدواج کردن، زندگی های موفقی داشتن؟! کمی فکر کن.. زندگی زناشویی رو با هیچ سندی.. نمی شه تضمین کرد... من تنها ازت می خوام که ببینی.. با چشمهای باز. بشناسی. بعد اگر خواستی، پاش بایستی!
دست چپش را بالا گرفت.. انگشت سبابه اش را گذاشت روی حلقه ی پهن ازدواجش: اینو می بینی..؟! هزار بار دیگه هم بخوام زندگی کنم، این حلقه تا ابد تو دست من می مونه.. الآنمو می بینی؟! تنهایی..! تلخ ترین واژه ایه که به عمرم شنیدم ساره! نمی دونی چطور می تونه آدم رو از پا دربیاره... زنی مث من... که هر صبحش با قربون صدقه های شوهرش شروع می شد... یک عمر پشتیبان و تکیه گاه داشت.. کنارش قوی شد... پا گرفت.. جون گرفت... حالا.. می تونی درک کنی از دست دادن تمام اون چیزهایی که یک عــــمر بهشون تکیه کردی، چه طور معنی می ده...؟!
صدای اذان می آمد...
صدای ضعیف اذان از طبقه ی بالا....
دستی به صورتش کشید... نگاه فندقی و گرمش را به من سپرد.. و مادرانه ترین لبخندی را زد، که به عمرم دیده بودم...
- تنها نباش... تنها نمون..! از آزاد حرف نمی زنم. از زن بودن تو حرف می زنم.....
خدا بزرگتر است... خدا بزگتر است.. خدا.. بزرگتر است.....
کیفش را برداشت و ایستاد...
ایستادم...
- بمونید.
از ته ته قلبم بود...
اما نگاهش می گفت که نمی ماند.. برای آوردن لباس هایش دور شدم. وقتی برمی گشتم، چیزی در نگاهش بود. حسی متفاوت! لباس هایش را پوشید... باز گفتم: می موندید.
دستش را گذاشت پشت کتف چپم....
مو به تنم راست شد..!
من تاپ تنم بود!
من خالکوبی داشتم!
من ببر داشتم!
وای خدای من!!
انگشت هایش را آرام لغزاند و.... نوازشم داد...
بی تا می دانست... بی تا خیلی بیشتر از من، من را می شناخت... بی تا این خالکوبی را.. ساره ی مرده ی قبل را.... بی تا....
نگاهش.. عمیق بود... جریانی از حروف که از مردمک هایش می آمد و به کتف چپم می خورد و در زنانگی ام می پیچید....
- مواظب همه چیز باش.
نشستم...
روی مبلی که بی تا نشسته بود...
خشک شده بودم...
خدا بزرگتر است... خدا بزرگتر است...
قطره های اشک دلتنگ پشت چشمم را پاک کردم....
این همه آدم خوب به خانه ی من پا می گذاشت و من... چقدر ناشکر بودم.....
باید هزار باره حرف های بی تا را دوره می کردم... همه چیز از دور قشنگ به نظر می رسید..! یادآوری دست بی تا روی کتفم، هزار فکر در سرم ریخت... پشت پنجره ایستادم.. اذان می گفتند... هوا تاریک بود... اولین غریبه ای که ببر من را دید... اولین غریبه ای که ببر من را شناخت...!
« سرم درد می کرد... صدای موزیک در سرم می پیچید... صدای جیغ.. سوت... و بوی دود مشامم را پر کرده بود... پسری که مقابلم ایستاده بود را هل دادم... صدای شکستن شیشه پیچید.. صدای عربده ی دو مرد... حتما این یکی شیشه هم عوض می شد. درست مثل شیشه ی شکسته ی پنجره ی اتاق که عوض شده بود.. خانه ی ناجی بودم. خانه ی دوستی که حتی نمی شناختمش! صدای موزیک روی مغزم بود.. نورهای رنگی لیزر... فلاش مزخرفی که چشمم را می زد... گیج بودم... کسی هی بهم نزدیک و.. دور می شد... هلش دادم... کسی در سرم داد می زد: فرار کن!
دویدم.. پایم گیر کرد لبه ی فرش و با صورت زمین خوردم... کسی از پشت مچ پایم را کشید.. از حالت حرف زدنش چندشم می شد.. از نفس تند و الکلی اش... جیغ زدم... صدایم نمی رسید.. این دوست ناجی، کـــدام گوری بود؟؟؟ ناخن هایم را کشیدم کف پارکت... چانه ام با تکه ای از گیلاس شکسته شده خراشید... لعنت به تمام مردانگی ها... جیغ زدم... پایم رها شد و وحشت زده خیز برداشتم و به طرف اتاق رو به رویی دویدم... مانتو.. شالم کو؟؟ خدااا... چرا پیدایشان نمی کردم؟؟؟... کسی از پشت سر موهایم را کشید... موزیک روی مخم بود... به قفسه ی سینه اش کوبیدم...
- پدر سگ !!
یک طرف صورتم بی حس شد...
کشیده اش هوش از سرم پراند..!
نفسم خس خس می کرد... داشت نزدیک می شد... دویدم... به هر کسی سر راهم بود تنه زدم... دویدم... دویدم... صدای متعفن « سلیته » گویانش می آمد.. لعنت به من... لعنت به من که پا گذاشتم خانه ی کسی که نمی شناختم... لعنت به من که ده روز کشیدم و نوشیدم و حالا هزار خیال برشان داشته و من را هم در پیچیدن میان دست و پای مهمانان پارتی که نه، کثافت کاریشان!! ، سهیم می کنند....
لعنت به تو روشنک.. لعنت به تو کامران.. لعنت به من و هر چی مرد ست...
دویده بودم...
اشک هایم می ریخت...
پول نداشتم...
سوز می زد و تمام صورتم می سوخت...
خودم را مقابل اولین تاکسی زردی که دیدم، انداختم...
آدرس خانه ی عمه را داده و فقط گفته بودم: برو...!! »
صدای مهتاب تکانم داد: خانوم سرشار، خانوم ملک با شمان!
به خودم آمدم. به تلفن توی دستش اشاره می کرد. عینکم را زدم بالای مقنعه ام و گوشی را گرفتم: جانم...
- ساره خیلی خری به خدا..! کجا غیبت زد یهو؟؟
صدایش آهسته بود و مخلوطی از نگرانی و خنده داشت!
- من؟؟ هیچی فقط یه سر رفتم نسکافه درست کنم. چه خبر شده؟؟
پچ پچ کرد: من این دیوونه رو چطوری جمعش کنم؟!! بعد عمری یه سر اومدیم پایین... کلی زور زدم یه بهانه جور کردم، بکشمش پایین، خیلی شیک گذاشتی رفتی؟؟؟
به مهتاب نگاه کردم که زل زده بود به دهان من..! صندلی گردانم را چرخاندم و پشتم را کردم بهش!
سه هفته گذشته بود...
سه هفته می شد که او را نمی دیدم...
لحظه لحظه ی این سه هفته، مثل سرماخوردگی بدی به جانم افتاده بود.. انگار چیزی گم کرده بودم... انگار بهانه ی تمام لبخند هایم، روز ها را به شب رساندن هایم، تمام بودنم، گم شده بود.... سالن چند صد متری اروس را می رفتم و برمی گشتم... اتاق نور و پرو را متر می کردم.. با خیاط و طراح سر و کله می زدم.. طراحی می کردم.. سوزن می زدم... لبخند های ساده و بی تکلف می زدم.. به جوک های بی مزه ی مهتاب می خندیدم... اما به دوربین هایی که قاعدتا مسئول خودش را داشت نه آزاد، به نوشته ی حک شده گوشه ی دکمه ی ششم آسانسور که : « مدیریت » ، نگاه نمی کردم....
من به بی تا قول داده بودم فکر کنم... تصمیم بگیرم... و تمام این سه هفته، انگار که در خواب قدم زده بودم... بنسبت به همه چیز تردید داشتم.. حرف های افروز مثل پتک بود و عین حقیقت، و حرف های بی تا، عین دلگرمی و آرامش و چشم های باز....
حالا، نیاز زنگ می زد که آزاد را کشانده پایین، معینی بوی چوب می داد، و من هم به بی تا قول داده بودم که مواظب همه چیز باشم !
- الآن می خوای بیام بالا ببوسمش، از دلش دربیارم؟؟
عاقل اندر سفیه گفته بودم! نیاز ادا درآورد: نخیر! طبق معمول خودم باید اخم و تخمشو جمع کنم! تو هم این دست و دل بازی هاتو واسه خودت نگه دار!! شب دارم با کوروش می رم بیرون. تنها برو بدو! فعلا!
خنده ام گرفت... گوشی را گذاشتم و به مهتاب نگاه کردم. تنها بدوم؟! خیلی کسالت آور بود...
- به چی نگاه می کنی؟؟
- مشکوک می زنی!
یک تای ابرویم را فرستادم بالا و عینکم را روی بینی ام هدایت کردم: حرف نباشه!
دلم تنگ بود... سه هفته بود ازش خبر نداشتم.. گاهی در این تردید که چرا کاری نمی کند، ایمان می آوردم که افروز اثر خودش را گذاشته...
***
باز نیاز پشت خط بود. مانکن را رها کردم و تلفن را برداشتم: بـــله خانوم ملک!؟
تند تند گفت: یه دقه پاشو بیا بالا. کارت دارم!
- چی شده نیاز؟
- هیچی می خوام طرحامو بهت بدم. ریختمشون رو فلش.
حس خوبی به این طرح جدید و رفتن به طبقه ی ششم نداشتم. جوری که ناراحت نشود، گفتم: آخر وقت میام میبینم نیاز جون. باشه؟
کفری شد و قطع کرد.
بیست دقیقه گذشت. دلم نمی آمد نیاز را برنجانم. میز را عقب زدم. مهتاب سرش را بالا گرفت: کجا؟
لابی شلوغ را رد کردم و دکمه ی طبقه ششم را زدم. شماره ی نیاز را گرفتم ، برنداشت. با اضطراب به موزیک لایتی که از آسانسور پخش می شد گوش کردم و به بالا رفتن طبقات چشم دوختم. سه هفته می شد که ندیده بودمش...
قدم هایم دل دل می کرد... وارد سالن شدم. نیاز پشت میزش نبود. به در نیمه باز اتاق آزاد زل زدم... بی اختیار کمی جلو رفتم. دقیقا نمیدانستم هیجان دارم، استرس، یا دلشوره..! همزمان شماره ی نیاز را گرفتم و چند قدمی اتاق ایستادم.. صدای پچ پچ ضعیفی شنیده می شد... دستم روی اسکرین گوشی، ثابت ماند.. تا آمدم صدا را تحلیل کنم، لحن التماسی بلند و زنانه ای از دیوار و در گذشت و سالن را پر کرد...
- آزاد خواهش می کنم...
حتی نمی توانستم پلک بزنم..
باز صدای « آزاد» گفتنِ کِشدار و خنده هایی بلند اما مضطرب...
سه روز پشت در نشسته بودم و حلقه ی دوتایی آغشته به خون خشک شده و عرق، در مشتم بود....
دستم را گرفتم به دیوار...
احساس مرگ، تنها احساسی بود که تمام وجودم را تسخیر کرد......
***
باید می رفتم.. باید می رفتم و پشت سرم را هم نگاه نمی کردم.. خشم خونم را تغلیظ کرد و پلک هایم داغ شد و قلبم، آنقــــدر محکم در سینه ام کوفت.. باید از این خراب شده فرار می کردم..! خـــدا.. صدا نزدیک شد.. تند برگشتم بروم. مفصل زانویم ناگهانی و به شدت قفل کرد و باعث شد از درد خم بشوم.. تا به خودم بیایم و بجنبم، صدای دختر بلند تر شد...
کمرم را راست کردم..
که راست نمی شد...
کاش پایم شکسته بود.. کاش نیاز وسوسه ام نمی کرد.. کاش... پلک هایم را بهم فشار دادم. صدای خنده ی ناگهانی و بی دلیل دختر روی اعصابم بود. صدای قلب شکسته ی خودم هم...! خدا را صدا زدم.. یا این بار، یا هیچ وقت دیگری! در کسری از ثانیه با تمام احساس مرگی که داشتم، چرخیدم و خودم را تا در اتاق آزاد کشاندم و....
تق..!
در را با یک فشار باز کردم!
اولین چیزی که دیدم، موهای سیاه و آشفته ی دختری با پالتوی فیلی رنگ بود که پشتش به من بود و صورتش مشخص نبود. دست هایش را گذاشته بود دو طرف صورت آزاد و من نمی دیدم چه حالی ست... سر آزاد با یک حرکت بالا آمد و چشم های عصبی و آشفته اش در چشم هایم قفل شد! احساس کذایی مرگ...
دختر برگشت. و اولین چیزی که دیدم، یقه ی باز پالتو و تخت سینه ی صافش بود...
احساس می کردم که یک به یک علایم حیاتی ام را، از دست می دهم....
با حس مـــرگ..، سر بلند کردم و به صورتش خیره شدم..
موهای سیاه و ساده اش دورش رها بود. رژ لب صورتی ماتی داشت و چشم هایش... ساده و قهوه ای.
دستم روی دستگیره خشک شده بود. نفس آزاد تند و بلند بود. فقط نگاهش کردم... فقط.... صدای نیاز از پشت سر آمد: چی شده....
صدای زنانه و پرخاشگرش، تحریکم کرد: به کارمندات یاد ندادی در بزنن؟؟ اینجا هر کسی می تونه سرشو بندازه پایینو بیاد تو؟؟
کاش صدای آزاد را نشنوم....
نیاز همان طور که دست هایش را با دستمال کاغذی خشک می کرد، نزدیکم ایستاد. آزاد که دست هایش را به کمرش زده بود، نگاه تندی به دختر انداخت. نیاز بلند گفت: چیزی شده ؟!
با ناباوری نگاهش کردم... حالم را دید... جدی و سرد پرسید: مهمون داشتید جناب کیانی؟ من متوجهشون نشدم!
دستم هنوز روی دستگیره بود...
صدای زنانه عصبانی و مضطرب بود: حالا که متوجه شدید! بفرمایید بیرون و درو هم پشت سرتون ببندید!
آزاد دختر را دور زد و دو قدم جلو آمد: می شه بعدا صحبت کنیم؟! ده دقیقه دیگه!
نگاهم را از دختر گرفتم و... با تاسف.. به او دوختم...
قلبم کند و بی اعتقاد می زد... صدایم... خش دار بود: صحبتی نمونده..
دستگیره را رها کردم. صدای بلندش در اتاق طنین انداخت: ساره !
چرخیدم. نیاز با قدم هایی سنگین که پژواک خشمش در سالن می پیچید، به طرف میزش رفت: خانوم سرشار فلشتون اینجاست. بفرمایید.
- ساره؟؟ آزاد؟ میشه ایشونو به من معرفی کنی؟!!!
چه تعجب و خشمی در صدایش بود. قدم بلندی برداشت و به آزاد رسید. دستش را از مچ گرفت و کشید. نگاهم روی قفل دست هاشان، ثابت ماند. فقط دلم می خواست که تمام اروس روی سر صاحبانش، خراب شود..
باز با صدایی جیغ دار و عصبی گفت: آزاد؟ من اینو می شناسم؟
« اینو؟؟ » با صورتی سخت و انعطاف ناپذیر، به طرفشان برگشتم.
صدای بلند آزاد، تند و خشن بود!
- پگاه!
و مُچش را از دست او کشید و با کلافگی، عقب رفت.
« پگاه؟! » هنوز یادم بود که چطور پای تلفن گریه می کرد.. و چطور مجبورش کرد از خانه ی من خداحافظی کند و، برای آرام کردن او برود....
با همان صورت سفت و سخت... در حالیکه حتی به زدن قلبم هم شک داشتم، جلو رفتم: البته که معرفی می کنم...
دستم را جلو بردم: شما منو نمی شناسید...
با تردید نگاهم می کرد. سنگینی نگاه آزاد را حس می کردم.
نوک انگشتانش را با شک، در دستم انداخت: ساره سرشار هستم. خوشوقتم.
اخم داشت. دستم را به نرمی بیرون کشیدم...
- ساره سرشار! چی باعث می شه سرتو بندازی پایین و بیای تو اتاق رییست؟؟
خون به صورتم پاشید. گرمم بود.. گرمم شد... از آزاد متنفر بودم... از خودم..، بیشتر از همه...!
آزاد جلو آمد: پگاه بس می کنی یا نه؟! ادبت کجا رفته؟!
ادب... نگاهش کردم... با هر چی که توی نگاهم بود و من... حتی جانِ اسم گذاشتن رویشان را هم نداشتم....
لب هایم را بهم زدم تا حرفی بزنم..، که دستش را انداخت دور بازوی آزاد..
- باشه... عصبانی نشو.. من فقط می خوام بدونم چیِ سرشار بودن! با عث می شه که...
قلبم سوخت...
بی تا گفته بود ببین وقتی بهش فکر می کنی، در قلبت احساس گرما می کنی..؟!
باید برای بی تا می نوشتم.. که حالا.. و این لحظه.. تنها در قلبم احساس درد می کنم....
چشم های خسته از خیانتم را از صورت پگاه و بازوی تحت تصرف او گرفتم.. روی صورت آزاد.. روی چشم هایش.. چرخاندم... سردم شد... لب هایم را با زبان تر کردم...
- دیگه هیچی...
پشتم را کردم و سالن را ترک گفتم...
داشت اسمم را بلند صدا می زد.
چه اهمیتی داشت؟!
شش طبقه را یک نفس دویدم. وسط لابی شلوغ ایستادم. روز پر مشغله ای بود.. چلچراغ های بزرگ لابی پر نور بود و چشمم را می زد. پناه بردم به دستشویی. سرم را گرفتم بالا که اشک هایم نریزد... بیست و یک روز ندیدمش.. بیست یک روز؟! زمان خوبی بود برای ترک عادت...! عادتی بودم که...، ترکم کرده بود...؟! سرم را بیشتر بالا گرفتم و پلک زدم و نفس های عمیق و کشدار کشیدم... نه.. گریه نمی کردم.. بس بود.. فقط زنگ می زدم به بی تا و بهش می گفتم من مرد میدان کامران ها، نیستم..!
ملودی آرام موبایلم پیچید. باز پلک زدم.. دل تنگ شده ام زد.. نبضم زد.. آزاد..
بی آنکه شماره را نگاه کنم، چسباندمش به گوشم.
- ساره یه دقه بیا بالا صحبت کنیم لطفا.
تماس را قطع کردم. تند بود اما سعی می کرد آرام صحبت کند. برگشتم پشت میزم. تصویر ساره ای که سه روز پشت در نشسته بود، احساس مرگ، و تمام آن حس هایی که آن سه روز پشت در برج پاسداران داشتم، خون را در رگ هایم یخ می بست و لحظه ای ازم دور نمی شد.
مهتاب گوشی را به طرفم گرفت: نیازه.
بی حرف، گرفتمش: ساره جان..
ساره جان...
لب هایم را از بغض بهم فشردم..
تلفن را دادم دست مهتاب و بلند شدم: صدای کلفت مردونه رو با نیاز تشخیص نمی دی؟؟!!!
مات نگاهم کرد: به خدا نیاز بود....
***
پر گاز از پارکینگ اروس بیرون آمدم. آزاد.. آزاد.. آزاد..!! چـــرا؟؟
اسمش روی موبایلم افتاد. جواب ندادم. عصبانی بودم.. ، از پگاه و آزاد! و احساس ترس می کردم... در عین ناباوری..، از حضور دوست دختر قبلی کیانی، احساس ترس می کردم...
بعد از سه هفته، درست وقتی که می خواستم تصمیمی برای حرف های بی تا بگیرم، درست زمانی که به خودم می باوراندم سکوت بیست و یک روزه ی آزاد عادی ست، که باید به این بی تفاوتی خاتمه بدهم، سر و کله ی پگاه با آن افتضاح پیدا می شد!
پشت دستم را کشیدم به گونه ام..
آزاد همیشه راستش را می گفت.. اما این بار، قلبم به تلاطم افتاده بود..! حسی که هرگز نداشتم.. هیچ وقت! چه تمام چند سالی که می شناختمش تا همین اواخر، چه روزی که گفت دختری را از خانه اش بیرون انداخته ! آن روز به اندازه ی امروز، قلبم نلرزیده و ... نترسیده بود!
ماشین را در پارکینگ رها کردم و دویدم طرف خانه. حالم خوب نبود.. حالم خوب نبود و فقط به سکوت احتیاج داشتم. احتیاج به اینکه بروم به غار تنهایی خودم، روی تخت خواب دو نفره ام بنشینم، بالشم را بغل بگیرم و هِــــی تکان تکان بخورم..
هوا ابر بود اما سوز نداشت. تا نیمه های شب نشستم روی تخت سفیدم و تمام آنچه را که دیده بودم، هزار باره دوره کردم... قلبم سنگین بود.. دلم، سنگین بود.. دلم می خواست با آزاد حرف بزنم و دلم نمی خواست ! رعد زد...
از جا بلند شدم و با تاپ دو بنده و دامن کوتاه خواب، پشت پنجره ی اتاقم ایستادم.. پرده را زدم کنار.. موهای آشفته ام را یک طرفم ریختم... به زن آشفته ی میان شیشه، خیره شدم.. من حتی نمی دانستم دقیقا چه حسی به او دارم ! و این انتهای بیچارگی من بود...!!
افروز راست می گفت!
افروز همه چیز را بهتر از ما می دانست! ببین چطور سر ماه نشده، گند همه چیزمان در آمد آزاد؟!
بعد از افتضاحی که خانه ی نیاز شد.. بعد از آن همه احساس شکستن... شکسته بودم... نه جلوی چشم یکی دو نفر... حالا..، دیگر همه می دانستند.. همه فهمیده بودند... بی تا، افروز، حمید، نیاز، کوروش و... افروز راست می گفت! افروز می دانست..! می دانست که می گفت تو به خاطر در دسترس نبودن ساره، ازش خوشت آمده.. افروز راست می گفت..؟! من از چشم های آزاد این را می خواندم...؟!
پوزخند زدم...
اصلا مگر من بلد بودم که از چشم ها چیزی بخوانم...؟!
بعد از سه میس کالی که در شرکت داشتم، دیگر تماس نگرفته بود.. حتی دم خانه ام هم نیامده بود! مشت گره شده ام را به شیشه ی سرد چسباندم... نیامده بود!
باید می آمد؟! می خواستم بیاید؟ پگاه؟ دست هایش روی صورت آزاد؟ روشنک؟ حلقه ی دوتایی به خون نشسته؟ کاپیتان خوش پوش و دهان پر کن؟ جیغ صورتی پوش ؟!
گلویم از بغضی که نمی ترکید، در گرفته بود...
من آزاد را می خواستم؟! من خودم را می خواستم؟! من چه می خواستم....؟!
داشتم گریه می کردم.. گونه هایم خیس بود اما.. چرا گلویم آرام نمی گرفت؟! چرا به خاطر « هیچی » ، این همه احساس درد می کردم؟!
پیشانی ام را چسباندم به پنجره ی سرد.. از خودم بیزار بودم.. از خودی که بی جا قضاوت کرده بود.. از خودی که می گفت « نمی خواهم » ، اما از دیدن پگاه ناراحت می شد..!! از خودی که نمی دانست چه می خواهد.. از خودی که آزاد را آزار می داد... از خودی که دلش برای خودِ خودش..، تنگ بود.....
از این همه دست و پا زدن، بیزار بودم.....!
چطور می شد که کسی که به اسم من با خانواده اش بحث می کرد، پس کثافت کاری ، ان هم جایی که صد و هشتاد درجه با آدم بیرون از اروس فرق داشت، برود...؟! نمی شد!! نمی شد!! خدایا... چطور می شد که به همه چیز بی اعتماد بودم، از خودم بیزار، و سردرگم میان پشیمانی و پریشانی !
سردم بود...دست هایم را به دورم پیچیدم.. این اواخر فقط کافی بود نگاهم کند، تا گرم شوم... بغضم گرفت... دویدم روی تختم و نوار سبز موبایلم را کشیدم. هیچی! چرا زنگ نمی زد؟! چرا رهایم کرده بود؟! نمی دانست زن ها وقتی می گویند « برو » ، یعنی تا آخرین نفس « بمان » ؟!
مگر می شد از بودنش ناراحت شوم؟ مگر می شد از نبودنش راحت باشم..؟ من که می دانستم با پگاه کات کرده... مگر می شد آدمی که با من حرف از ماساژورش می زد، پشت سرم کثافت کاری کند؟!
چطور می شد که می گفتم « نه... » ، و این همه احساس خطر می کردم؟!
مگر می شد مرا ببوسد ، تمام حس هایم را بیدار کند، و من این همه به انتظار تماسش بنشینم...؟!
از این حس، از این فکر، گرم شدم... صورتم گرم شد... انگشتم را روی لبم کشیدم.. گناه بود.. احساس گناه داشتم.. همه وقت... از خدا شرمنده بودم.. اما طعم گسی که دهانم را پر می کرد، گاه تمام این حس گناه را می پوشاند...! اما.. خوب بود.. بوسه اش خوب بود... تمام درهایی که رو به من گشوده بود، خوب بود و نبود...! خدایا...! بیست و یک روز گذشته بود و من...، دلم تنگش می شد...!
هیچ وقت ازش متنفر نبودم! حتی وقتی که تمام طول راهرو را با همه ی دخترهای دانشکده، دست می داد...! حتی وقتی که خودکارم را پس نداد!
آزاد؟!
زنگ بزن!
به خودم که آمدم، اذان صبح بود... با خیال اینکه فردا جمعه است و نمی روم اروس، بی خوابی ام را توجیه کردم... سجاده ام را انداختم.. سرم را گذاشتم روی مهر و از خدا همه ی آن نور سبز خانه ی پدری را خواستم... اشک های بلاتکلیفم، اشک های درمانده ام، مهر را خیس کرد.... « أمَن یُجیب المضطر اِذا دعاهُ و یکشفُ السوء ...؟! »
...