وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان اشک های خفته قسمت 1

آن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی چشمان چمنی رنگش به اتاق کوچک و پنجره رو به کوچه افتاد، خود به خود نفسی آسوده کشید و از سر شوق خنده ای کرد. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. هوای آزاد و تمیز به درون اتاق نفوذ کرد. اولین فکری که در سرش خطور کرد تمیز کردن و نظافت اتاق بود. عزیز خانم به طرف او رفت و گفت: «به نظر می رسد که از این جا خوشت آمده است.» ساحل کیفش را از روی شانه اش برداشت و گفت: از این جا بهتر و صاحبخانه ای مهربان چون شما فکر نمی کنم دیگر خانه ای پیدا کنم. ـ خدا را شکر که پسندیدی. من هم خوشحالم که دختری خوب و زیبا مثل تو در خانه ام زندگی می کند. من در طبقه بالا زندگی می کنم. بنابراین به این طبقه احتیاجی نداشتم و تو می توانی هر موقع که مایل بودی نزد من بیایی و مرا هم از تنهایی بیرون بیاوری. ساحل با صدای ملیحش پرسید: «شما تک و تنها در این خانه زندگی می کنید؟» عزیز خانم با تبسمی دلنشین سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد گفت: «دخترم همان طور که می بینی این طبقه یک اتاق با حمام، دستشویی و آشپزخانه دارد. البته خط تلفن بالا و پایین جداست و من یک گوشی اضافه دارم که برایت همراه با شماره تلفن می آورم. ـ واقعا از شما سپاسگزارم عزیز خانم، شما زن مهربانی هستید. پیرزن با مهربانی خندید و برای آوردن گوشی تلفن به طبقه بالا رفت. ساحل لباسهایش را در آورد و پیراهن کهنه اش را بر تن کرد تا به تمیز کردن خانه بپردازد. عزیز خانم بعد از دقایقی همراه با گوشی تلفن پایین آمد و آن را به ساحل داد و گفت: من هم کمکت می کنم تا این جا را تمیز کنی و بعد هر دو بالا می رویم و با هم ناهار می خوریم. ساحل وقتی تمایل عزیز خانم را به کمک کردن او دید بی درنگ پیشنهاد وی را پذیرفت و هر دو مشغول بکار شدند. نزدیک ظهر بود که کار آن دو به پایان رسید و همه جا تمیز شد. ساحل چون بیشتر کارها را پذیرفته بود بسیار خسته به نظر می رسید. در آن لحظه فقط یک ناهار داغ می چسبید. آن دو به طبقه بالا رفتند و به اتفاق هم ناهار و چای را صرف کردند و بعد از یک ساعت ساحل از عزیز خانم دو مرتبه تشکر کرد. عزیز خانم صورت او را بوسید و گفت: ساحل جان مرا مثل مادر خودت بدان و اگر مشکلی داشتی حتما مرا در جریان بگذار. ساحل متقابلا صورت عزیز خانم را بوسید و به اتاقش رفت. به حمام رفت و زیر دوش آب گرم کمی به اعصاب خسته اش آرامش داد. بعد از استحمام تلفنی به محل کارش کرد و بعد خوابید. او آنقدر خسته بود که تا هنگام شب در خواب به سر می برد. ساعت از هشت شب می گذشت که ساحل از خواب پرید و بعد از شستن دست و صورتش به سراغ تلفن رفت و شماره ای را گرفت. دختری گوشی را برداشت و گفت: الو، ساحل با خوشحالی گفت: «سلام لاله جان.» دختر با هیجان گفت: سلام ساحل، حالت چطور است! کجا هستی؟ خیلی خوبم لاله، خوشبختانه بخت با من یاری کرد و توانستم مستاجر پیرزن مهربانی که تک و تنها زندگی می کند بشوم. لاله از این خبر خوشحال شد و گفت: خیلی نگرانت بودم ولی حالا خوشحالم. ـ بعد از رفتن من اتفاقی نیفتاد؟ ـ بعد از رفتن تو مادرم هم، آرام گرفت و دیگر حرفی نزد. پدر هم همانطور که می دانی زیر سلطه مادرم قرار گرفته و از او حرف شنوی دارد. ساحل با غمی که در سینه داشت گفت: تو خودت را ناراحت نکن، تو همیشه خواهر خوب و مهربان من هستی. شماره من را یادداشت کن و هر موقع دوست داشتنی برایم تلفن بزن. لاله همین کار را کرد و بعد هر دو از یکدیگر خداحافظی کردند. چند روز از آمدن ساحل به منزل عزیز خانم می گذشت و او زندگی خوب، مستقل و بی دغدغه ای داشت. روزها به سر کار می رفت و از ظهر به بعد در خانه به سر می برد. او دختر پر نشاطی بود ولی از آزادی که داشت هیچ گاه سوءاستفاده نمی کرد. با این که محیطی که او در آن زندگی می کرد ناسالم بود و توسط برخی افراد شده بود ولی با این حال او هیچ وقت به خود اجازه نمی داد تن به ذلت و خواری دهد و مورد سوء استفاده قرار بگیرد. روز جمعه ساحل قرار بود به میهمانی که توسط یکی از همکارانش ترتیب داده بود برود بنابراین پیراهن لیمو رنگی که به تازگی خریده بود بر تن کرد و بعد به حالتی ساده موهایش را شانه کرد و روی شانه های قشنگ و خوش فرمش پریشان کرد. او به عزیز خانم اطلاع داد که از خانه خارج می شود و بعد از ظهر بر می گردد. او دسته گلی برای همکارش خرید و به منزل وی رفت. میهمانان زیادی دعوت شده بودند و معلوم بود که همه شاد و سرمست هستند. همکارش به استقبال ساحل آمد و بعد از خوش آمدگویی او را راهنمایی کرد تا در جایی که مایل است بنشیند. ساحل کنار منشی شرکت جای گرفت و به تماشای کسانی که به رقص و آواز می پرداختند نشست. در مجلس مهمانی همه جور آدم بود. کسانی بی قید و بند هم حضور داشتند که ساحل از دیدن آنان خوشنود نبود. و این را منشی شرکت که دختری جوان و نجیبی بود به خوبی درک می کرد. ساحل بعد از گذشتن دو ساعت برخاست و عزم رفتن کرد. او کیفش را برداشت و بعد از تشکر از همکارش سالن را ترک کرد و به اتاقی رفت که پالتویش در آن جا بود. در آن هنگام دو پسر جوان که مست بودند گستاخانه به دنبال ساحل رفتند و وارد اتاق شدند. ساحل هنوز پالتویش را برنداشته بود که متوجه آن دو شد و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. یکی از آن دو نفر با بی شرمی تمام به سوی ساحل هجوم آورد و او جیغ بلندی کشید و تقلا کرد تا از چنگ آن حیوان پست خود را برهاند. اما او با گستاخی تمام ساحل را به سمت دوستش پرتاب کرد و این عمل زشت را چندبار تکرار کردند. ساحل منقلب شده بود و توانی نداشت که از چنگال آن دو رهایی یابد. وقتی برای بار دیگر آن جوان بی شرم ساحل را به سمت دوستش هل داد، آن یکی جای خالی داد تا ساحل به دیوار برخورد کند اما با ورود پسر جوانی به اتاق، وقتی پسر بی ادب او را پرتاب کرد به آغوش آن پسر جوان افتاد. آن جوان که بسیار با وقار و برومند به نظر می رسید با دیدن وضعیت ساحل او را به کنار زد و با خشم و نفرت تمام کتک مفصلی به هر دوی آنها زد و آن دو پا به فرار گذاشتند. پسر جوان نزدیک ساحل شد و پرسید: شما حالتان خوب است. ساحل در حالی که گریه می کرد گفت: خدای من چقدر وحشتناک بود! من می خواهم از این جا بروم. جوان به ساحل کمک کرد تا پالتویش را بپوشد و بعد او را به منزل عزیز خانم رساند. وقتی عزیز خانم در را گشود و چشمش به حالت آشفته ساحل افتاد با دست بر سرش زد و گفت: «یا امام هشتم چی شده ساحل جان؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟» جوان رو به عزیز خانم کرد و گفت: چیز مهمی نیست خانم. فعلا کمک کنید تا این خانم را به اتاقش برسانیم. آن دو ساحل را به اتاقش هدایت کردند و بعد عزیز پرسید: چه اتفاقی برایش افتاده؟ جوان قضیه را برای عزیز شرح داد و به او تذکر داد که نگذارد ساحل به تنهایی در این مجالس شرکت کند. ـ شما از بستگانش هستید؟ ـ خیر ولی ساحل مثل دختر خودم می ماند و در منزل من زندگی می کند. مرد جوان خیلی متاسف شد و بعد تصمیم به رفتن گرفت. عزیز خانم گفت: جوان خدا عمرت دهد که این دختر بی پناه را نجات دادی. از خدا می خواهم هرچه می خواهی به تو بدهد اگر آدرس یا تلفنی داری به من بده تا به ساحل بدهم تا خودش شخصا از شما تشکر کند. الان حالش مناسب نیست. پسر جوان خندید و گفت: اولا لازم به تشکر نیست. این وظیفه انسانی من بود که حکم می کرد به این خانم کمک کنم و او را نجات دهم. ولی چون شما مایل هستنید، آدرس و شماره تلفن محل کارم را می دهم. پسر جوان نام خودش را بر روی برگه ای همراه با آدرس و شماره تلفن محل کارش نوشت. عزیز خانم با گرفتن کاغذ او را تا کوچه همراهی کرد و آن جوان بعد از خداحافظی با عزیز خانم منزل آنها را ترک کرد. بعد از ساعتی ساحل سر حال آمد ولی هیچ گاه آن حادثه از ذهنش خارج نمی شد. عزیز نزد ساحل بود و مرتب از جوان که نامش حدیث بود تعریف می کرد و از ساحل می خواست که حتما برای تشکر نزد او برود. چهره ی حدیث برای لحظه ای از جلوی چشمان زیبای ساحل دور نمی شد و احساس عجیبی از آن جوان با وقار با چشمانی خاکستری و قامتی ورزیده و بلند داشت و او تصمیم داشت از طریق تلفن از حدیث تشکر کند اما عزیز به او اجازه نمی داد و می گفت: ساحل جان، مادر درست نیست. اگر بروی پیش او حضوری از آن آقا تشکر کنی خیلی بهتر است. ـ می دانید عزیز، من از پشت گوشی راحت تر می توانم از آن جوان تشکر کنم. پس اجازه بده که تلفنی با او صحبت کنم. عزیز خانم در حالی که نخ و سوزن را در دست می گرفت گفت: ساحل، عزیزم اگر این کار را بکنی نهایت بی ادبی تو را می رساند و آن جوان فکر می کند اتفاقی که برای تو رخ داده برایت اصلا اهمیت نداشته است. در حالی که آبرو و حیثیت تو در میان بوده، حالا میل خودت است که چطور عمل کنی. ساحل به اتاقش بازگشت و بعد از کلی فکر کردن بالاخره به این نتیجه رسید که حدیث را ملاقات کند. بنابراین لباس مناسبی بر تن کرد و به عزیز خانم اطلاع داد که به دیدن حدیث می رود. عزیز از تصمیم ساحل خوشحال شد و گفت: می دانستم تصمیم عاقلانه ای می گیری. فقط دسته گل هم فراموشت نشود. ساحل لبخند ملیحی زد و گفت: چشم عزیز خانم. خدانگهدار. ساحل به گل فروشی رفت و دسته گل زیبای خرید و راهی محل کار حدیث شد. حدیث در یک چاپخانه بزرگ مشغول به کار بود و کارش سرپرستی و تعلیم دادن به کارگران و رسیدگی به کار چاپ مجلات و روزنامه ها بود. ساحل به مردی که جلوی در ورودی نشسته بود و به سیگارش پک می زد نزدیک شد و گفت: سلام آقا. مرد با دیدن ساحل یکی از ابروانش را بالا انداخت و گفت: سلام دخترم، کاری داشتی؟ ـ من با آقای حدیث رحیمی که این جا کار می کند عرضی داشتم. شما با ایشان قرار ملاقات دارید؟ ساحل کمی تردید کرد و گفت: خیر ولی با ایشان کار مهمی داشتم. مرد برخاست و سیگارش را زیر پا له کرد و گفت: شما همین جا منتظر باشید تا من به ایشان اطلاع بدهم. ساحل تشکر کرد و در همان جا به انتظار ایستاد. مرد نزد حدیث رفت و او را مشغول تعلیم دادن به یکی از کارگران دید و کمی صبر کرد.حدیث با دیدن مش یعقوب رو به او کرد و پرسید: کاری داری مش یعقوب؟ ـ بله آقا، جلوی در خانم جوان و زیبای با شما کار دارند. حدیث برای چند لحظه کوتاه به نقطه ای خیره شد. بعد از مش یعقوب خواهش کرد که ساحل را به اتاقش راهنمائی کند. مش یعقوب اطاعت کرد و ساحل را به اتاق حدیث راهنمائی کرد. وقتی ساحل وارد اتاق کار حدیث شد حسابی دست و پایش را گم کرده بود و تنها کلماتی که در ذهنش مانده بودند سلام و خسته نباشید بود. حدیث از دیدن ساحل خوشحال شد و از او خواست که بنشیند. ساحل دسته گل را به حدیث تقدیم کرد و گفت: اصلا قابل شما را ندارد. حدیث تبسمی کرد و گفت: مرا با این کارتان شرمنده کردید. ساحل روی صندلی نشست و گفت: گفتم که قابل شما را ندارد. ساحل تمام مدت سرش پایین بود و سعی داشت کلماتی را که از ذهنش فرار کرده بودند، جمع و جور کند. او با کلماتی بریده بریده گفت: راستش... قصدم از آمدن به این جا این بود که... که از شما... بابت کمکی که به من کردید تشکر کنم. حدیث به خوبی متوجه دستپاچگی ساحل شده بود. بنابراین لبخندی زد و گفت: من وظیفه خودم را انجام دادم و این را به عزیز خانم هم گفتم. لازم به نشکر دوباره نبود. ساحل با شنیدن این حرف سوالی در ذهنش بوجود آمد با خودش فکر کرد اگر این حرف صحت دارد پس چرا دوباره آدرس و شماره تلفن داده بود. ساحل بلند شد و به حدیث گفت که قصد رفتن دارد. ولی با ورود مش یعقوب که چای آورده بود منصرف شد. او چای را به آن دو تعارف کرد و با سینی خالی از اتاق خارج شد. حدیث از ساحل پرسید: اگر سوالی از شما بپرسم ناراحت نمی شوید؟ ساحل که اندکی بر خود مسلط شده بود گفت: خیر سوالتان را بفرمایید؟ ـ به مهمانی که شما در آن بودید دعوت شده بودید؟ ـ بله آن مهمانی توسط یکی از همکارانم ترتیب داده شده بود و من هم دعوت بودم. ـ آه که این طور، اتفاقا من هم بطور اتفاقی به این مهمانی دعوت شدم. همکار شما هر میهمانی را که ترتیب می دهد از چاپخانه ما کارت تهیه می کند و این بار مرا هم دعوت کردند. ساحل نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که بر می خواست گفت: خیلی دیر شده، من دیگر رفع زحمت می کنم. حدیث در حالی که ناراحتی از رفتن ساحل توی چشم هایش موح می زد برخاست و گفت: چرا می خواهید به این زودی تشریف ببرید؟ ـ از شما خیلی سپاسگزارم. راستش را بخواهید عزیز منتظرم است و اگر دیر کنم نگران می شود. ـ به هر حال از دیدارتان بسیار خوشنود شدم. راستی من می توانم شماره تلفنی از شما داشته باشم؟ ساحل با تعجب گفت: شماره تلفن برای چه می خواهید؟! حدیث نگاهی به ساحل کرد و گفت: می خواستم در فرصتی معین با شما صحبت کنم. ساحل با این که آشنایی مختصری بین آن دو پیش آمده بود، متوجه شد که حدیث نیت بدی ندارد بنابراین شماره تلفن را به او داد و بعد نگاهی کوتاه که سبب شد با نگاه حدیث در هم آمیخته شود انداخت و بعد با شرم از او خداحافظی کرد و رفت. آن نگاه معنی و مفهموم زیبای را در بر داشت که هیچ کدام از آنها در آن لحظه قادر نبودند که کلامی بر زبان آورند. قلبشان دیوانه وار می تپید. زبان قادر به سخت گفتن نبود اما چشم هایشان با یکدیگر سخن می گفت. شاید این نگاه مبدا یک عشق بی پایان بود که وجود هر دو آنها را لبریز کرده بود. و تمام صورتش از هیجان گل انداخته و عین لبو سرخ شده بود. ساحل خوشحال بود چون تا به حال چنین اتفاقی برایش رخ نداده بود. وقتی به خانه رسید فورا نزد عزیز خانم رفت و تمام جریان را برای وی تعریف کرد. عزیز با زیرکی گفت: کاملا مشخص بود که به تو علاقمند شده و آن تلفن و آدرس هم بهانه ای بیش نبود. او می خواست تو را از نزدیک ببیند و آشنا شود. واقعا او را بخاطر حسن سلیقه ای که دارد تحسین می کنم. ـ شاید هم این طور نباشد و شماره تلفن مرا برای کاری دیگر نیاز دارد. عزیز خانم که پیرزنی دنیا دیده بود با صراحت تمام گفت: من مطمئنم که حدیث به تو علاقه پیدا کرده. خوب خانم خوشگله بگو ببینم تو چه احساسی نسبت به او داری؟ ساحل سرش را به زیر انداخت و با خجالت احساس درونی اش را مخفی کرد و گفت: من هیچ چیز از او نمی دانم و نمی توانم احساسم را بیان کنم. عزیز برخاست و ظرف میوه ای را آورد و گفت: موهای من به همین راحتی سفید نشده. هر تار موی سفید من یک تجربه است. من به خوبی از چهره تو احساست را می خوانم. تو هم به او علاقمند شدی چون با هیجان خاصی صحنه ملاقات خودت را با حدیث تعریف می کردی و این گویای همه چیز است. دخترم دوست داشتن گناه نیست و برای همه این امر پیش می آید. خداوند تمام موجودات زنده را به صورت جفت بر روی زمین آفریده و هر کس باید روزی همدم خود را پیدا کند. از قسمت و سرنوشت نباید گریزان بود. انشاءالله که سفید بخت بشوی دخترم. ساحل در سکوت به نصیحت های عزیز خانم گوش می داد. بعد از مدتی ساحل از عزیز خانم خداحافظی کرد و به اتاق خودش آمد. اما فکر و خیال او را آرام نمی گذاشت. اصلا خواب به چشم هایش نمی آمد و در تمام طول شب به حدیث فکر می کرد. فردای آن روز حدیث به ساحل تلفن کرد و خواستار این بود که او را از نزدیک ملاقات کند ساحل مثل این که منتظر شنیدن این حرف باشد مخالفتی نکرد و قرار شد ساعت سه بعد از ظهر حدیث به منزل عزیز خانم بیاید و همراه ساحل به بیرون بروند. ساعت سه وقتی حدیث به منزل عزیز خانم آمد در توسط عزیز گشوده شد و از دیدار دوباره هم خوشحال شدند. عزیز خانم او را به داخل خانه دعوت کرد و گفت: ساحل در اتاقش است و من از او خواستم در آغاز چند کلامی با شما صحبت کنم. حدیث خندید و گفت: شما خیلی بزرگوار هستید. بفرمائید، من گوش می کنم. ـ می خواستم بدانم آیا به ساحل علاقمند شدی؟ حدیث سرش را پایین انداخت و با خجالت جواب مثبت به سوال عزیز داد و بعد عزیز ادامه داد: می دانستم که به ساحل علاقه پیدا کردی و این را هم بدان او هم به تو علاقه دارد. من تو را مثل پسر خودم می دانم و می دانم بسیار جوانمرد و باوقار هستی. ساحل دختری نیست که از موقعیت خودش سوءاستفاده کند. این را بدان که او به یک هم صحبت و هم راز نیاز دارد. می خواهم بدون هیچ حاشیه ای بگویم که او دختر پاک و نجیبی است. حالا بگو بدانم تو که قصد نداری از تنهایی او سوءاستفاده کنی؟ حدیث بدون هیچ تردیدی و با قاطعیت تمام گفت: به خدا قسم که عشق من به ساحل یک عشق واقعی است و از آن لحظه ای که او را دیدم دگرگون شدم. نه بخاطر زیبای که دارد نه بخاطر آزادی اش و سوءاستفاده از او بلکه بخاطر نجابت و وقار خاصی که من در او دیدم. من تا به حال با هزاران دختر سر و کار داشتم و همه با یکدیگر متفاوت بودند اما ساحل در مقابل چشم من چیز دیگری آمد ساحل همان کسی است که من مدتها به دنبالش می گشتم و او مثل جواهری برای من است و من به هیچ قیمتی نمی خواهم او را از دست بدهم. عزیز خندید و گفت: من به حرفهایت ایمان دارم. ساحل با صدای عزیز خانم از اتاقش خارج شد و بعد از سلام و احوالپرسی کردن با حدیث، با بدرقه عزیز خانم هر دو از خانه خارج شدند و او برایشان آرزوی موفقیت کرد. در داخل ماشین هر دو سکوت کرده بودند و در سکوتشان هزاران حرف ناگفته بود. بعد از مدتی به یک پارک کوچک و زیبای محلی رسیدند. حدیث خیلی سریع در ماشین را برای ساحل باز کرد و بعد هر دو داخل پارک شدند و بعد از کمی قدم زدن و حرفهای جزئی هر دو روی نیمکتی نشستند و حدیث در حالی که با شاخه نازک و کوچکی بازی می کرد گفت: می خواهم از خودتان برایم بگویید تا من بیشتر با زندگی و روحیه شما آشنا شوم. ساحل تبسم ملیحی کرد و گفت: ظاهر و باطن من همین است که می بینی. ـ یعنی دختری خوب، با وقار، صادق، پاک، بی ریا و پر احساس، درست می گویم؟ گونه های زیبای ساحل گل انداخت و گفت: شما غلو می کنید. ـ من که قصد غلو کردن ندارم. واقعیت را می گویم. حالا می خواهم از خودم برایتان بگویم. ـ من سراپا گوشم. بفرمایید. ـ همان طور که می دانید نامم حدیث است و بیست و چهار سال سن دارم. سه سال تمام است که در تهران مشغول به کار هستم و از کارم راضی ام. اهل استان مازندران هستم و تمام خانواده و فامیلم در آن جا زندگی می کنند. در حال حاضر در تهران در خانه ای مثل خودت مستاجر هستم و گاهی اوقات به مازندران می روم و به خانواده ام سر می زنم. ساعت کارم از ظهر تا شب است ولی از هفته آینده صبح تا ظهر به سرکار می روم. تا حدودی از خودم برایت گفتم حالا تو صحبت کن. حدیث خیلی راحت و بی آلایش با ساحل صحبت می کرد و ساحل تحت تاثیر صحبت های او قرار گرفته بود. ساحل گفت: همان طور که شما می دانید تنها زندگی می کنم. من بخاطر مشکلاتی که با زن پدرم داشتم از آنها جدا شدم. وقتی به این حرف رسید بغض راه گلوی ساحل را مسدود کرد و پرده ای از اشک جلوی چشمان او را گرفت. بلند شد و چند قدم از حدیث دور شد. حدیث هم بلند شد و به جانب او رفت و گفت: خیلی معذرت می خواهم. من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. چرا ناراحت شدی؟ حتما زن پدرت خیلی آزارت داده؟ ساحل جسارت پیدا کرد که به سمت حدیث برگردد و در چشمان او نگاه کند و بپرسید: شما چرا به من علاقمند شدید؟ حدیث با صداقت به آن چشمان رنگ و زیبای ساحل نگاه کرد و گفت: چون از همان اول که دیدمت عاشقت شدم و می دانم تو هم همین احساس را نسبت به من داری. ساحل سرش را به زیر انداخت و گفت: درست است ولی باور کنید من لیاقت این همه دوست داشتن را ندارم. حدیث با لحن ملتماسانه ای گفت: خواهش می کنم چنین حرفی را نزن ساحل. ساحل وقتی آن قیافه مهربان و حرفهای دلنشین و بی ریا را می دید و می شنید، هیجان خاصی به او دست می داد. او روی نیمکت نشست و حدیث هم در کنارش جای گرفت و آرام آرام شروع به حرف زدن کرد: آنقدر تنها بودم که می توانستم از آن همه دختر که مرتب برایم خوش رقصی می کردند یکی را انتخاب کنم اما نمی شد و مرتب به خودم محک می زدم که حدیث تو هنوز آن دختری را که می خواهی نیافتی و باید کمی صبر داشته باشی تا این که آن بر حسب اتفاق تو را دیدم و مرتب در فکرت بودم. ساحل هیچ می دانی قلبم را به تسخیر خودت در آوردی؟ ـ قسم می خورم که من هم نسبت به شما چنین احساسی را داشتم. هر دو به روی هم لبخندی با شکوه زدند و حدیث گفت: تو برای همیشه در قلب من جای داری و هیچ کس جز تو مالک قلب من نیست. ساحل هم همین کلمات را برای حدیث ادا کرد و در آن لحظه فراموش نشدنی آن دو پیمان عشقی پاک را با هم بستند. همه چیز برای آمدن دو مهمان ساحل آماده بود و او برای آمدن آن دو دقیقه شماری می کرد. وقتی صدای زنگ خانه به گوش رسید، سریع خودش را به در رساند و در را گشود. او با دیدن خواهرش لاله خود را در آغوش او اند اخت و هر دو یکدیگر را غرق بوسه کردند. بعد ساحل و دوست مشترک آنها که نامش پگاه بود یکدیگر را بغل کردند و در حین احوا لپرسی کردن به اتاق آمدند. لاله و پگاه نگاهی به اطراف اتاق کردند و بعد سلیقه و انتخاب ساحل را تحسین کردند. ساحل مشغول پذیرائی کردن ان دو میهمان عزیزش شد و در عین حال با هم صحبت می کردند. پگاه دختری مودب و با نزاکت بود اهل شمال بود و خانواده اش در شهرستان تنکابن زندگی می کردند اما او دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران بود و در تهران اقامت داشت آنها علاوه بر دوستی چند ساله شان رفت و آمد خانوادگی هم داشتند. پگاه و پسر همسایه شان مدت سه سال بود که یکدیگر را دوست داشتند و بالاخره با موافقت خانوادهایشان موفق شدند به آرزوی خود برسند واکنون پگاه با او نامزد بود. امیر قبل ازنامزدی با پکاه با لاله و ساحل آشنایی کامل پیدا کرده بود و آن دو را برحسب این که خواهری نداشت مثل خواهر خود می دانست. ساحل و امیر از همان زمان آشنایی با هم آبشان در یک جوی نمی رفت و هزار بار اتفاق افتاده بود که آن دو سرکوچکترین مسئله جزئی حرفشان می شد و لاله و پگاه سعیشان بر این می شدکه آن دو را آرام کنند. ساحل از پگاه پرسید: از امیر چه خبر؟ چه کار می کند؟ ‏پگاه بالحن شوخی گفت: چیه دلت برای جروبحث بی موردتان تنگ شده؟ هر سه بلند خندیدند و بعد پگاه گفت: اتفاقأ خیلی سلام رساند وگفت به دیدنت می آید. ‏در آن لحظه آن سه نفر اوقات خوشی را با هم داشتند و ساحل به این لحظات بسیار نیاز داشت. لاله و پگاه قصد داشتند حرفم هایی در مورد اینکه ساحل به خانه برگردد و ... را پیش بکشند اما ساحل اجازه این کار را به آنها نداد وگفت دوست ندارد اوقات خویشان با حرفهای ناراحت کننده و عذاب آور خراب شود. پگاه که شب قبل تا دیر وقت بیدار بود و درس می خواند همان طور که دراز کشیده بود خوابش برد و لاله و ساحل با دیدن او خنده شان گرفت و به آشپزخانه وفتند تا پگاه راحت تر بتواندکمی ‏استراحت کند. ‏ساحل پرسید: با یک فنجان قهوه چطوری؟ ‏لاله روی صندلی نشست وگفت: موافقم، بسیار عالی! ‏ساحل همان طور که مشغول آماده کردن قهوه بود برسید: بالاخره مادر پگاه در مورد خواستگاری تو با مادرت صحبت کرد یا این که تصمیمشان برگشته است؟ ‏- آره، صحبت کرده، ولی من حاضر نیستم زودتر از توکه خواهر بزرگتر من هستی ازدواج کنم. ‏ساحل سینی حاوی دو فنجان قهوه را روی میز گذاشت و با لحن اعتراض آمیزی گفت: لاله خواهش می کنم دیگر این حرفها را نزن. تو فرزند بزرگ مادرت هستی و او آرزو دارد که تو را زودتر در لباس سفید عروسی ببیند. من و تو از دو مادر جدا هستیم ولی یکدیگر را به مانند یک خواهر واقعی دوست می داریم. من تا به حال فرصت نداشتم برادر پگاه را ببینم اما می دانم حتمأ مثل پگاه و خانواده اش پسر خوب و خونگرم و صمیمی است. او را به عنوان همسر آینده ات انتخاب کن و به خواسته مادرت عمل کن. من مطمئنم او خواهر عزیز مرا خوشبخت می کند. ‏لاله گونه هایش سرخ شد وگفت: احساس می کنم برای ازدواج آماد گی ندارم. سا‏حل قهوه لاله را شیرین کرد و خندیدگفت: همه دخترها موقعی که برایشان خواستگار می آید فکر می کند آمادگی ندارند. همه چیز را به خدا ‏بسپار.تو خوشبخت می شویی. ‏لاله کمی از قهوه اش را نوشید و گفت: ساحل تو چرا مردی را برای زندگی مشترک انتخاب نمی کنی؟ الان بیست و یک سال داری و می توانی برای فرار از تنهایی با شخصی ازدواج کنی. تو هم زیبا یی داری و هم نجابت و صداقت. ‏ساحل غمگین شد و پرسید: پس کجاست؟ پس اثرات این همه نجابت و صداقت کجا ست؟ ‏- خواهرجان می دانم که دلت پر است و مادرم تو را خیلی زجر داده ولی توگذشت کن. - مادرت از همان روز اؤل که باپدرم ازدواج کرد با من سر ناسازگاری پیدا کرد در حالی که من سعی می کردم او را مانند مادر واقعی خودم بدانم. خودت شاهد بودی که چطور مرا جلوی همه سکه یک پول می کرد. پدرم را از من دور کرد و او دیگر هیچ توجهی به من نداشت. چه تهمتهایی که به من نزد و چه کارهایی که با من نکرد. خودت که بهتر میدانی. ‏قطرات اشک با یادآوری خاطرات گزشته آرام آرام بر روی گونه هایش چکید و دیگر حرفی نزد. لاله با ناراحتی گفت: می دانم مادرم به تو بدی کرده است و نمی خواهم تو را متهم کنم اما بیشتر فکرکن و به خانه برگرد. خانواده پگاه می دانندکه تو هم با ما زندگی می کنی اگر بفهمندکه تو مستقل شدی، خیلی بد می شود. ‏ساحل دستان لاله را دم دست گرفت و گفت: لاله جان از تو خواهشی ‏داشتم و دوست دارم، یعنی واقعأ از تو چنین توقعی را دارم که به خواهشم توجه کنی. ‏لاله مستقیم به چشمان ساحل نگریست وگفت: حرفت را بزن ساحل جان، من گوش می کنم. - لاله عزیزم اولأ هرگز از من نخواه که به آن خانه بازگردم. چون خودت بهتر می دانی مادرت تا چه حد مرا جلوی همه تحقیر می کرد و حتی چند بار هم جلوی خانواده پگاه این کار راکرد. من نمی خواهم دوباره او با رفتارش مرا تحقیر کند. اگر با برادر پگاه ازدواج کردی ازمن نزد او نامی نبر. چون دیگر نمی خواهم پیش او هم توسط مادرت تحقیر شوم. اوکه تا به حال من را ندیده و نمی شناسد. پس بگذار فکرکند تو خواهری نداری. ‏لاله با تعجب پرسید: مگر چنین چیزی ممکن است! او می داندکه تو با ما زندگی می کنی و حتمأ پگاه از تو پیش او حرف زده، فقط تو را ندیده! - من پگاه را خوب می شناسی. هیچ وقت بدون دلیل از شخصی به شخصی دیگر حرف نمی رند. تازه پگاه مرتب سرگرم مطالعه و نامزدش است و به قول خودش خیلی کم برادرش را می بیند. او تا به حال از برادرش پیش ما حرفی نزده و در این صورت لزومی هم نداردکه از من حرفی زده باشد. لاله با تردید و دودلی خواهش ساحل را قبول کرد و قول داد که طبق خواسته ساحل عمل کند. در آن لحظه پگاه با چشمان خواب آلود وارد اشپزخانه شد وگفت: دو خواهر با هم خلوت کردند. ساحل چه چیزی در چای من ریخته بودی که باعث شد من خوابی ببرد و مزاحم شما نباشم؟ ساحل و لاله از این شوخی پگاه خندیدند و بعد ساحل برای پگاه فنجانی قهوه ریخت وگفت: دوست عزیز ما چیزی در جای تو نریختیم. این گردش رفتنهای از صبح تا شب با امیر است که اجازه درس خواندن را به تو نمی دهد و باعث می شود تو تا دیر وقت برای درس خواندن بیدار بمانی و در وسط روز از فرط خستگی خوا بت ببرد. ‏هر سه خندیدند و بعد پگاه گفت: ساحل خانم بالاخره نوبت خودت هم خوشحال و خندان بودند وگذشته ها را بخاطر می أورند. ساعت شش و نیم عصر، پگاه و لاله عزم رفتن کردند و ساحل را تنها گذاشتند. اتاق ساحل دوباره سوت و کور شد و مثل همیشه احساس دلتنگی کرد. بنابراین بعد از مرتب کردن اتاق و آشپزخانه پیش عزیز خانم که تازه از بیرون آمده بود رفت. عزیز خانم سنگ صبور ساحل شده بود و ساحل هر وقت احساس دلتنگی می کرد، با حرف زدن با عزیز خانم مقداری خودش را تسکین می داد. در راه خانه لاله غمگین بود و به پگاه گفت: پگاه ساحل تصمیم خودش راگرفته و می خواهد ‏تنها به زندگی ادامه دهد. من بر ایش نگرانم. مادرم در حق او بدی کرد و باعث شد او خانه را ترک کند ولی من می خواهم او نزد ما برگردد. ‏- خواهش می کنم به امیر بگو با ساحل صحبت کند و او را راضی به بازگشت کند. ‏- بسیار خوب من به امیر می گویم اقا اگر بی فایده بود چی؟ ‏- أن موقع می فهمم که چقدر در حق ساحل ظلم شده و دیگر مانع از ‏این کارش نمی شوم. ‏ساحل شام را نزد عزیز خانم صرف کرد و برای شستن ظرفها به آشپزخانه رفت. در همان وقت صدای زنگ تلفن عزیز خانی بلند شد، عزیز خانم به طرف تلفن رفت وگوشی را بر داشت وبعد ازسلام و احوال پرسی و چند جمله دیگر ساحل را صدا کرد وگفت: ساحل جان بیا عاشق پاک باخته نگرانت شده است. ساحل نزد عزیز آمد وگوشی را از اوگر فت وگفت: سلام، حالت چطور است؟ ‏- سلام، متشکرم، از احوال پرسی های شما. چند بار بر ایت تلفن زدم اما گوشی را برنمی داشتی بالاخره مزاحم عزیز خانم شدم و ستاره سهیل را پیدا کردم. ‏ساحل خندید وگفت: راستش بعد از رفتن خواهر و دوستم کمی بر ایت دلتنگ شدم و نزد عزیز آمدم. به هر حال معذرت می خواهم. ‏- نیازی به عذر خواهی نیست عزیزم. راستی برای فردا ظهر مهمان نمی خواهی؟ ‏ساحل با لحن دوست داشتنی گفت: تا أن مهمان عزیز چه کسی باشد. هر دو خندیدند و بعد ساحل گفت: فردا ظهر منتظرت هستم فقط این را باید بدانی که نهار را دیر می خوریم چون تا از سرکار برسم دیر می شود. -اشکالی ندارد چون من هم دیر می أیم. ساحل یک ساعت زود تر از اداره بیرون آمد در راه خانه به مغازه گل فر ونسی رفت و دسته گل قشنگ وکوچکی خرید. وقتی به خانه رسید در یک چشم برهم زدن غذای مورد علاقه حدیث را فراهم کرد و همه جا را تمیز و مرتب کرد و دسته گل زیبا یی راکه خریده بود روی میز قرار داد. ساعت یک حدیث سررسید و هر دو از دیدار هم خوشحال شدند. ساحل به آشپزخانه رفت ودو فنجان چای ریخت و به اتاق آمد. حدیث بعداز شستن دست و صورتش با اشتیاق چای را نوشید و از ساحل تشکرکرد. ساحل میز ناهار را آماده کرد و هر دو سر میز حاضر نمودند. ساحل با همان لبخند همیشگی اش گفت: اگر ناهار زیاد خوب نیست یا ایرادی دارد به خوبی و بزرگواری خودت ببخش چون وقت زیادی نداشتم. ‏حدیث با اشتیاق تمام به میز ناهارکه ساده ولی بسیار زیبا بود نگاه کرد وگفت: آنقدر عالی است که زبانی اجازه هیچ نوع انتقادی را به خودش نمی دهد. خیلی زحمت کشیدی. بعد هر دو مشغول صرف غذا شدند و در همان حین حدیث پرسید: به خواهرت در مورد من حرفی زدی؟ ‏- خیر، به هیچ عنوان نمی خواهم با خبر شوند. فقط عزیز بداند بهتر است. حدیث به ساحل نگریست وگفت: خوب عزیز من، اگر من بخواهم از تو خواستگاری کنم باید پیش خانواده ات بروم نه عزیزخانم. ‏ساحل با شنیدن این حرف ازغذا دست کشید وگفت: حرفت را قبول دارم ولی با وضعیتی که من دارم خودت هم با خبری، رفتن به آن جا محال است. - پس می گویی چه بکنیم؟دست روی دست که نمی توان گذاشت. الان یک ماه است که از آشنایی من و توگذشته و من تصمیم گرفتم با خانواده ام صحبت کنم ولی بخاطر تو نمی توانم این کار را بکنم. ‏ساحل از حدیث خواست که بعد از صرف ناهار صحبت کنند. ساحل بعد از آوردن جای ومیوه مقابل حدیث نشست وگفت: بگذارمدتی بگذرد. حدیث چشم در چشم ساحل درخت وگفت هر چه تو بگویی عزیزم. ساحل همیشه با شنیدن کلمه عزیزم از زبان حدیث شرمنده می شد و دلش می خواست همیشه او را همین طور صدا کند. او در این مدت رفتار بدی از حدیث ندیده بود و روز به روز عشقش نسبت به وی بیشتر می شد و حدیث هم به قول عزیز خانم یک عاشق پاک باخته شده بود. حدیث در حین پوست گرفتن میوه اش از ساحل پرسید: اگر حرفی به تو بزنم ناراحت نمی شوی؟ ‏-هر چه می خواهی بگو. برای چه باید ناراحت شوم. ‏- نمی خواهم این موضوع از تو مخفی بماند و صلاح دانستم که تو هم ‏بدانی. در شهری که ما زندگی می کنیم. از همان اول رسم بوده که پدر و مادر، همسری دلخواه خودشان برای پسرشان انتخاب کنند و پسر هیچ حقی در این انتخاب ندارد و نباید در مورد همسر آینده اش نظر دهد. من همیشه دوست داشتم همسر آینده ام را خودم انتخاب کنم و واقعأ او را دوست داشته باشم. بالاخره این اتفاق افتاد و تو به صحنه زندگی من وارد شدی. من می خواهم پدر و مادرم را قانع کنم که از من چشم پوشی کنند و اجازه بدهند باکسی که انتخاب کردم ازدواج کنم. ‏ساحل با شنیدن این جملات نفسش به شماره افتاد و گفت: از دست دادن تو برای من مشکل است و طاقتش را ندارم. ‏حدیث دوبازوی ساحل را با دستان قدرتمند و مهربانش گرفت و به آن چشمان معصوم زیبا خیره شد و گفت: ساحل عزیزم، تو با من هستی و با من خواهی ماند. من بدون تو می میرم. من تمام تلاش خودم را می کنم. اگر آنها قبول کردندکه هیچ، ولی اگر مخالفت کردند بدون توجه به آنها با تو ازدواج می کنم. ‏ساحل از طرفی دلش نمی خواست حدیث را از دست بدهد و از طرفی دیگر راضی نبود او از خانواده اش جدا شود. بنابراین سرش را به علامت منفی تکان داد.گفت: من نمی خواهم بین تو و خانواده ات جد ایی بیفتد. حدیث دستان ساحل را با مهربانی در دست گرفت و گفت: فکرمن را نکن. ساحل او را پناهگاهی برای تمام رنج ها، دردها و غصه هایش میدانست و جد ایی از او برایش أزاردهنده ‏بود. روزها پشت سر هم سپری می شدوزندگی برای ساحل با وجود حدیث رنگ تازه ای گرفته بود. او خود را بعد از آن همه بدبختی، خوشبخت احساس می کرد.گاهی اوقات به این فکر می کردکه اگر خانواده حدیث اجازه ندهندکه با او ازدواج کند او هه کاری از دستش ساخته نیست و ممکن است برای همیشه حدیث را از دست بدهد و این فکر او را ازار میداد. ‏اقا وقتی وجود حدیث را درکنار خود احساس می کرد این تفکرات از ذهنش دور می شد. یک شب پگاه به ساحل تلفن کرد و به او خبر دادکه فردا بعدازظهر همراه امیر به آن جا می آیند. ساحل با خوشحالی پذیرفت و خواهش کرد ‏برای شام بمانند اما پگاه گفت امیر باید فردا شب ساعت هفت و نیم به شمال برود و دعوت او برای شام را ردکرد. بعد از تماس پگاه بلافاصله حدیث تلفن کرد وگفت که فردا صبح به شمال می رود. ‏- چرا زود تر به من نگفتی؟ مگر اتفاقی پیش آمده؟ ‏- خیر، خودت را ناراحت نکن، سرکار بودم که پدرم با من تماس گرفت ‏وگفت هر چه زود تر به شمال بروم چون با من کار مهمی دارد. - حداقل امشب به این جا می آمدی تا تو را ببینم. ‏حدیث خندید وگفت: باورکن خیلی دلم می خواهد به آن جا بیایم ولی چون معلوم نیست چند روز آن جا می مانم باید کارهایم را انجام دهم تا عقب نمانم. ‏ساحل با دلخوری گفت: بسیار خوب برو، ولی سعی کن زود برگردی. حدیث متوجه دلخوری ساحل شد وگفت: ساحل خوبی مطمئن باش من زود برمی گردم. ساحل باگفتن مواظب خودت باش از او خداحافظی کرد. حدیث هم باگفتن دوستت دارم و همیشه و همه جا به یادت هستم خداحافظی کرد وگوشی را قطع کرد. ساحل ناخودآگاه شدیدأ احساس دلتنگی کرد و با خودش گریست. در هنگام صبح نمی خواست در محل کار حاضر شود اما به اجبار لباس پوشیدو راهی شد. در هنگام بازگشت ازمحل کار به فروشگاه رفت و مقداری خرید کرد و به خانه بازگشت و همه چیز را برای آمدن پگاه وامیرمهیا کرد. ساعت سه بعدازظهر آن دو آمدند و ساحل تمام تلاش خود را می کرد که خوشحال باشد زیرا با رفتن حدیث او حوصله ‏هیچکس را نداشت. ساحل شیرینی به آن دو تعارف کرد و مشغول صحبت کردن شدند. امیر مانند حدیث جوانی نیرومند و پرانرژی بود و رفتار و طرز صحبت کردن او بسیار عادی و شوخ طبع بود. امیر سیبی را برداشت و آن را به هوا پرتاب کرد وبا دست دیگرش گرفت و شرع به پوست گرفتن آن کرد و به ساحل گفت: واقعأکه عقلت را اجاره دادی ساحل چرا حاضر شدی به تنهایی در این چهار دیواری خودت را زندانی کنی. نه هم صحبتی، نه تفریحی و نه هیچ چیز دیگر. ساحل از حرف امیر ناراحت شد و زیر چشمی به پگاه نگاه کرد، پگاه متوجه شد و با سرفه ای کوتاه به امیر فهماندکه به حرف هایش ادامه ندهد، اما امیر توجه ای نکرد و ادامه داد: ‏دختر از خر شیطان پایین بیا و به خانه خودت برگرد. انسان باید با مشکلات مبارزه کند. در این جامعه آدم به چشمهایش هم اطمینان ندارد. فقط کافی است، یکی از این مردهای گرگ صفت تو را چند بار تنها ببینند و متوجه شود تو به تنهایی زندگی می کنی آنوقت خدا به دادت برسد و دیگر راه بازگشتی نداری. تو هر چقدر هم دختر پاک و نجیبی باشی وقتی تحت تاثیر محیط قرار بگیری این نجابت و پاکی را از دست می دهی.... ‏حرف هاو امیر توام با طعنه و بسیار غیر قابل تحمل بود ولی ساحل اجازه ندادکه او به حرف هایش ادامه بدهد بنابراین با صدای فریاد گونه ای گفت: بس کن دیگر امیر؛ تو حق ندام ری با کلمات طعنه آمیز مرا متهم کنی. تو سختی و حقارت را نکشیدی و برای خودت راحت زندگی می کنی. پگاه فریاد ساحل را شروع جنگ بین آن دو دانست و خواست آن دو را ‏آرام کند. امیرکه بسیار پسر مستبد و خودخواهی بود و همیشه می خواست معرکه را به نفع خودش تمام کندگفت: صد ایت را برای من بالا نبر. هر جه باشد من دو تا پیراهن از تو بیشتر پاره کردم. من قصد نصیحت کردن تو را دارم ولی تو... ‏ساحل در اوج عصبانیت حرف امیر را قطع کرد و گفت: من به پند و اندرز نیازی ندارم. تو داری مستقیمأ به من توهین می کنی. ‏دعوا به شدت بالاگر فته بود و پگاه فقط هاج و واج به آن دو نگاه می کرد. او دیگر طاقت نیاورد و بر سر آن دو فریاد کشید وگفت: هر دو شما ابله هستید. بس کنید دیگر!آن دو با فریاد پگاه که با جیغی درهم آمیخته شده بود ساکت شدند. پگاه به هر دو آنها گفت: آخر خجالت بکشید. شما دو تا خدای ناکرده تحصیل کرده و فهمیده هستید. چرا بی دلیل با هم یکی به دو می کنید. به خدا قسم شرم آور است این رفتار شما خیلی زننده است مثلا ما به میهمانی امدیم و می خواستیم ساعتی را به خوشی و خرمی درکنار هم باشیم. نیامدیم که جنگ و دعوا به راه اندازیم. شما دو تا هیچ وقت نخواستید درست به حرف ماهی هم گوش کنید. ‏پگاه ناگهان به گریه افتاد و ساحل در حالی که از او عذر خواهی می کرد از او خواست که دیگر گریه نکند. بعد از دقایقی امیر و پگاه قصد رفتن کردند ولی امیر و ساحل از هم عذر خواهی نکردند. بعد از این که آنها وفتند ساحل آنقدر اعصابش داغون شده بود که مجسمه ای را که بر روی تلویزیون بود، با یک حرکت سریع و عصبی بر روی زمین اند اخت و ‏مجسمه سه تکه شد. در ماشین پگاه آنقدر از دست امیر عصبانی بودکه حد و حساب نداست. امیر فرمان را سر پیچ چرخاند وگفت: مگر خودت نگفتی با ساحل صحبت کنم که به خانه شان بازگردد. او دختر لجبازی است و به حرف هیچ کس گوش نمی کند. ‏پگاه با عصبانیت نگاهش را به صورت امیر دواند وگفت: آره من گفتم که با او حرف بزن ولی یادم نیست به توگفته باشم که او را با حرف هایت آزار هم بده. ‏- من هرگز قصد آزار کردن او را نداشتم. - حالا چه خیال آزارکردن او را داشتی یا نداشتی بالاخره کار خودت را ‏کردی. من اصلأفکرش را نمی کردم که تو تا این حد دنبال شر و دعوا باشی و زورت را فقط به دختری بی پناه نشان بدهی. او به اندازه کافی از دست زن پدرش کشیده، بنابراین حاضر نیست که توسط اطرافیانش هم تحقیر و سرزنش شود. من به خواهش لاله از تو خواستم با ساحل صحبت کنی. شاید راهی پیدا کنی که او برگردد اقا تو در عوض این کار جنجالی به پا کردی. امیر خان قبول کن که این بار تو شرع کردی نه او. حتی از او عذر خواهی هم نکردی. ‏امیر پوزخندی زدوگفت:این جزمحالات است که من ازاوعذرخواهی کنم. - واقعأکه!اگر از او عذر خواهی نکنی دیگر حق نداری نام من را به زبان بیاوری. یادت رفته هر وقت حرفتان می شد ساحل پا پیش می گذاشت و عذر خواهی می کرد. ‏آن دو به مقصد رسیدند و امیر ماشین را نگه داشت و رو به پگاه کرد گفت: نه یادم نرفته، بسیار خوب وقتی از شمال آمدم به دیدنش می روم و از او عذر خواهی می کنم. حالا دیگر عصبانی نباش و اخمهایت را بازکن. پگاه اخمهایش را بازکرد و لبخندی زد وگفت: می دانستم آنقدرها هم سنگدل نیستی. *** ساحل هم برای حدیث دلتنگ شده بود و هم با این که یک روز از دعوای او با امیر گذشته بود هنوز پریشان و عصبانی به نظر می رسید. حدیث در دومین روز سفرش به شمال به ساحل تلفن کرد و ساحل که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید پشت سر هم از او حال و احوال می کرد. حدیث از این که صدای ساحل را می شنید خوشحال بود وگفت: ساحل دلمم به اندازه یک دنیا بر ایت تنگ شده و قصد دارم زود برگردم عزیزم. ‏جمله آخر حدیث ساحل را مضطرب کرد زیرا در لحن کلامش غمی نهفته بود و انگار که او را در آن جا زندانی کرده اند و او آرزو دارد به زودی آزاد شود و به تهران بازگردد. ‏ساحل از او پرسید: نمی دانی چه وقت برمی کردی. ‏- راستش خودم هم درست نمی دانم ولی سعی می کنم زود برگردم. الان از منز لمان تماس می گیرم و ممکن است پدرم سر برسد بنابراین فعلأ خداحافظی می کنم بعد اگر وقت مناسبی پیدا کردم بر ایت تلفن می کنم. راستی سلام به عزیز خانم برسان. ‏-بسیار خوب پس منتظر تلفنت هستم. خداحافظ. ‏آن دو از هم خداحافظی کردندو تماس قطع شد. ساحل نمی دانست در شمال خانواده حدیث او را در چه وضعیتی قرار داده اند با خودش گفت احتمالأ او را تحت فشار قرار داده اند. ‏شب گزشته حدیث به پدرو مادرش گفته بودکه می خواهد با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند. ولی آنها به خصوص پدرش حرف او را رد کرده بودند و حرف خودش را به کرسی نشانده بود و این بحث هنوز ادامه داشت. حدیث بعد از تلفنی که به ساحل کرد نزد پدرش رفت و او را در حیاط بزرگ منز لشان مشغول درست کردن موتور تراکتور دید. پدرش با دیدن او دستهای سیاهش راکه روغنی شده بود با دستمال پاک کرد وگفت: بالاخره سر عقل آمدی یا نه؟ فکر می کنم که با حرف های دیشب من و مادرت قانع شده باشی. ‏حدیث پله آخری را پایین آمد وگفت: پدر من نمی خواهر روی حرف شما حرف بزنم ولی می خواهم به عقیده و نظر من هم اهمیت بدهید. این رسم و رسومات شما دیگرکهنه شده است. شماکه نمی خواهی با همسر آینده من زندگی کنید بلکه من می خواهم با او یک عمر زندگی کنم پس نظر من هم مهم است. پدرش عصبانی شد و بر سر او فریاد کشید: پسره ابله، تو داری پا روی رسومات آباء و اجدادی ما می گذاری؟! از وقتی که به شهر رفتی فرهنگ اصیل خودت را فراموش کردی! حدیث با لحنی آرام گفت: پدر جان، شما فقط یک لحظه آن دختری راکه من پسندیدم ببینید اگر خوشتان نیامد من حاضرم که هر کاری شما می گوید انجام دهم. خواهش می کنم پدر. پدر حدیث با همان عصبانیت گفت: این دختر بی سر و پاکیست که این طوری مخ پوک تو را زده و می خواهد تو را به روز سیاه بنشاند. تو باید با این دختری که ما می گویم و بر ایت پسندیده ایم ازدواج کنی و اگر قبول نکنی من هم از ارث محرومت می کنم و در همین خانه تو را زندانی می کنم تا موهایت به مانند دندازهایت سفید شود حالا دیگر خود دانی. ‏حرف زدن حدیث نه تنها بی فایده بود بلکه به ضررش هم تمام می شد. او مانند کلاف سر درگمی شده بود و حتی مادرش هم نمی توانست او را از ترس پدرش یاری دهد. آنها برای حدیث دختری را نشان کرده بودند و می خواستند به خواستگاری آن دختر بروند و او نمی توانست حتی برای یک لحظه هم به این موضوع دردناک فکر کند. اوکم کم داشت قربانی رسم و روسومات اجدادش می شد و راه حل مناسبی هم برای نجاتش پیدا نمی کرد. *** عزیز خانم با ظرفی از شیرینی خانگی وارد اتاق ساحل شد وگفت: یادی از ما نمی کنی دخترم. ساحل عزیز را به داخل اتاق دعوت کرد وگفت: سرم شلوغ است عزیز جان. ‏عزیز خانم با همان زیرکی همیشگی اش پرسید: سرت شلوغ است یا ‏دلتنگ حدیث شدی و حوصله هیچ بنی بشری را نداری هان؟ ‏ساحل سرش را به زیر اند اخت و خندید وگفت: این چه حرفی است. اتفاقأ نیم ساعت قبل حدیث تلفن کرد و سلام به شما رساند. ‏عزیز خانم ظرف شیرینی را به دست ساحل داد وگفت: سلامت باشد. نگفت چه وقت به تهران می آید. دلمان بر ایش تنک شده. ‏- خودش هم دقیقأ نمیدانست چه وقت باز می گردد. شما خانه نبودید!‏کجا رفته بودید: - به منزل پسرم رفته بودم و چون صبح زود حرکت کردم تو خواب بودی من نمی خواستم بیدارث کنم این شیرینی ها را هم عروس خوبم پخته و خوشمزه است، فکرکردم برای تو هم مقداری بیاورم. - ظاهرکه هم خوش بو هستند و هم خوشمزه. الان چای می آورم تا اینها را با جای بخوریم. ‏وقتی ساحل جای آورد درکنار عزیز نشست و بعد عزیزگفت: ساحل جان، من نوه ام را به این جا آورده ام. او پسر جوان و خوبی است و تنها نوزده سال دارد. قصدم از آوردن او به منزلم این است که در تنهایی کمی فکرکند و روحیه اش تغییرکند. ‏- مگر خدایی ناکرده نوه شما بیمار است. ‏- عزیز خانم با تاسف سرش را تکان داد. گفت: ناراحتی معده دارد و ‏مرتب به این بیمارستان و آن بیمارستان می رود. خبلی ضعیف و لاغر شده و بیما ریش تاثیر بدی در روحیه اش گذاشته است. پسر و عروسم او را خیلی دوست دارند. ولی او این را درک نمی کند و فکر می کند آنها می خواهند به او ترحم کنند. ‏ساحل باگفته های عزیز خانم مشتاق شدکه نوه او را ببیند و به عزیز خانم گفت که تا یک ساعت دیگر به طبقه بالا نزد آنها می آید. ساحل کارهایش را تمام کردو برای دیدن نوه عزیز پیش آنها رفت. ظاهرأ که پسر خوبی بود و خیلی آرام به نظر می رسید. نگاهی به ساحل کردگفت: من پرهام هستم و از دیدن شما خوشبختم. ‏ساحل لبخندی از سر مهربانی بر لب آورد وگفت من هم ساحل هستم. ‏عزیز خانم در حال پذیرا یی کردن بودکه ساحل از او پرسید: آقا برهام ‏نوه بزرگتان هستند؟ ‏- بله عزیزم ، پرهام گلم نوه بزرگ من است. پرهام رو به ساحل کرد و پرسید: شما تنها زندگی می کنید؟ ساحل نگاهی به عزیز اند اخت و بعد لبخندی زد وگفت: بله، تنها زندگی می کنم. پرهام آهی کشید وگفت:کاش من هم مثل شما تنها زندگی می کردم. - تنهایی آنقدم ها هم که فکر می کنی برای انسان خوب نیست چون زیان آور است فقط در بعضی مواقع تنهایی به درد آدم می خورد نه این که بی مورد باشد. ‏عزیز خانم گفت: پرهام به تنهایی احتیاج دار دکه به خوبی فکرکند ‏ساحل حدود یک ساعتی نزد عزیز خانم و پرهام ماند وکلی با هم صحبت کردند و بعد قصد رفتن کرد. پرهام از اوخواست که در هنگام عصر به اتفاق هم بیرون بروند. ساحل باکمال میل پذیرفت و به اتاقش رفت. ظاهرأ پیدا بود که پرهام از ساحل بخاطر رفتار و حرف هایش خوشش أمده و علاقمند است که با او بیشتر صحبت کند. ساعت چهار بعدازظهر پرهام به همراه ساحل از خانه خارج شد. در راه ساحل خرید کوچکی کرد و هر دو به پارکی رفتند. پرهام گفت: از این که مزاحم شما شدم بسیار شرمنده ام. ‏- اتفاقأ خودم هم قصد بیرون آمدن داشتم حالا چه بهترکه با شما همراه شدم. اصلأ مزاحمتی در آن نیست و فکرش را نکنید. ‏برهام سر صحبت را بازکرد وگفت: یک سال تمام است که من باکسی درد و دل نکردم و تمام حرفهایم مثل یک غده بزرگ شده و بر دلم مانده است. ‏ساحل که دوست داشت حرف های پرهام را بشنود گفت: حرف بزن شاید کمی سبک شوی. - من وقتی شما را دیدم احساس کردم شما هم تنها هستید و من همدرد خود را یافته ام. ‏- من خوشحال می شوم که تو حرف هایت را بزنی و افتخار می کنم که شنونده شخصی محترم مثل تو باشم. ‏- پارسال من بیماری زخم معده گرفتم و پشت سر هم در بیمارستان بودم. دیگر خسته شدم و این مریضی تا الان گریبان گیرم شده و انگار روز به روز بدتر می شود. دختر عمویی به اسم پونه دارم که الان هجاه سالش است. من و او مدت سه سال است که یکدیگر را دوست داریم. با وجود این بیماری لعتنی علاقه او نسبت به من کم شد و این ضربه محکمی به من زد ‏- یعنی او دیگر تو را دوست ندارد؟ بیماری تو آنقدر هم وخیم و خوب نشدنی نیست. - وقتی أنها از بیماری من مطلع شدند مرتب دل به حال من می سوزاندند ولی من از این کار بیزار بودم. یک روز پونه به تنهایی خانه ما أمد و مرتب به من دلداری می داد و حرف هایش ترحم آمیز بود. من بخاطر این که انتظار چنین کاری را از او نداشتم ازکوره در رفتم و بر سرش فریاد کشیدم وگفتم مرا تنها بگذار واز اتاق بیرون برو. او با چشمان اشک آلود از اتاق بیرون رفت و دیگر به دیدن من نیامد. ‏- پرهام به وضوح مشنص است که علت این کار پونه خودت هستی. او بی تقصیر است و من مطمئنم او هنوز تو را دوست دارد. پرهام برخاست و به درختی تکیه کرد وگفت: پس چرا دیگر به سراغم نیامد. ‏- این حرف توکا ملآ غیر منطقی است. ببینم اصلأ چرا خودت از او خبری نگرفتی؟ ‏- چون فکر می کردم او دیگر نسبت به من سرد و بی تفاوت شده است و به این خاطر غرورم اجازهندادکه سرا غش بروم. من دیگر از همه چیز و ‏همه کس خسته شدم. می خواهم تنهای تنها باشم. ساحل بر خاست و مقابل او ایستاد وگفت: این حرف تو عاقلانه نیست، تو نمی خواهی تنها باشی بلکه می خواهی از خودت و دیگران فرارکنی و اگر انسانی دست به چنین کاری بزند مطمئنأ انسان ضعیف النفسی می باشد و قادر نیست در برابر مشکلات ایستادگی کند و از پا می افتد. تو در حال حاضر زندگی شیرین خود را به کامت تلخ کردی و نسبت به دیگران بدبین شدی و فکر می کنی دختری راکه دوست داری نسبت به تو بی علاقه شده است. پرهام خندید و به ساحل نگاه کرد وگغت: تو چرا این حرف ها را به خودت نمی زنی؟ من در خانه از تو سؤال کردم چرا تنها زندگی می کنی اما جوابی به من ندادی. ‏ساحل به نقطه ای دور خیره شد وگفت: من با عقل و منطق از خانواده ام جدا شدم و عزیز این را به خوبی میداند... ‏ساحل به پرهام نگریست و ادامه داد: پرهام، تنهایی برای من مانند غولی بزرگ است ولی چه کنم که مجبورم تنها باشم و چاره دیگری هم ندارم. تو اکنون خیلی جوانی و نباید به بیماری خودت فکرکنی، چون می دانم به زودی سلامت و تندرست می شوی. آن طور که شنیدم پدر و مادرت تو را خیلی دوست دارند و این را بدان پدر و مادر خوب برای فرزند نعمت بزرگی است. این پرده سیاه بدبینی را از جلوی چشمانت دورکن. گاهی آدمی باید غرور خودش را بشکند، چون با شکستن به موقع غرور، انسان گاهی بزرگ به سوی خوشبختی و تکامل برمی دارد. به دیدن پونه برو و نگذار از تو دلگیر باشد. ‏ساحل با نصایح معقول و منطقی خودش پرهام را سر عقل آورد و خوشحال بود از این که این پسر جوان و ناامید حرف های او را پذیرفته و تصمیم خودش واگرفته اهت. ‏هر دو خوشحال و سرحال به خانه برگشتند و پرهام به عزیز گف که تصمیم دارد به خانه برگردد و در فرصتی مناسب به دیدار پونه برود. پرهام وقتی ان خانه عزیز رفت از ساحل تشکر فراوان کرد و عزیز صدها بار ساحل را بوسیدکه توانسته بود پرهام را به زندگی و اطرافیانش امیدوار کند. ساحل خسته ازکار روزانه به خانه بازگشت و بعد از خوردن مختصرو غذا، به خوابی عمیق فرو رفت. با صدای زنگ خانه او از خواب چند ساعته پرید و با چشمانی خواب آلود جلوی در رفت و آن راگشود. امیر پشت در بود و ساحل از دیدن او تعجب کرد و بعد از سلام و احوال پرسی کردن او را به داخل اتاق دعوت کرد. ساحل هنوز از امیر دلخور بود و بنای کم محلی را با اوگذاشت. امیر از او پرسید: خواب بودی؟ ‏ساحل موهایش را جمع کرد وگفت: خسته بودم بنابراین خوابیدم. ‏- خوب شدکه بیدارت کردم چون زیاد خوابیدن هم زیاد خوب نیست. ساحل آبی به صورتش زدو سماور را برای هم مهیاکردن چای روشن کرد و ‏نزد امیر آمد. امیر پاکتی را جلوی ساحل گذاشت وگفت: از شمال بر ایت ‏کلوچه آوردم. چون می دانستم کلوچه های شمال را خیلی دوست داری. ببینم توکه از من دلخور نیستی؟ ‏ساحل تبسمی کرد وگفت: فرامو شش کن امیر. از بابت کلوچه ها متشکرم. پگاه چطور است؟ ‏- خیلی سلام رساند. تا یادم نرفته، پگاه پیغام دادکه فردا شب به منزل پدرت بیایی زیرا فردا شب خانواده پگاه به خواستگاری لاله می روند. او خواست که تو هم حضور داشته باشی. ساحل از شنیدن این خبر خوشحال شد وگفت: پس بالاخره آنها تصمیم خود راگرفتند و لاله عروس آنها می شود. به پگاه از جانب من تبریک بگو و از او بخواه که عذر خواهی مرا بپذیرد چون اگر من در مجلس نباشم بهتر است. ‏امیر نفس عمیقی کشید وگفت: تو خواهر بزرگ لاله هستی و باید در مراسم خواستگاری شرکت داشته باشی. تو هنوز شوهر خواهر آینده ات را ندیده ای و باید تو هم نظرت را بگویی. ‏ساحل پوزخندی زد وگفت: نظر من چه اهمیتی دارد امیر؟ اگر من نباشم آنها راحت تر هستند، به خصوص زن پدرم. ‏امیر اخمی کرد وگفت: تو داری از چه کسی فرار می کنی ساحل؟ - من از کسی فرار نمی کنم، فقط چون میدانم زن پدرم نظر خوشی نسبت به من ندارد و با دیدن من دوباره حرف هایش را شروع می کند. ترجیح می دهم فردا شب در آن جا نباشم. ‏اگر صدای زنگ تلفن بلند نمی شد دوباره امیر و ساحل جر و بحثشان ‏شری می شد. ساحل گوشی را برداشت و پشت خط صدای پگاه را شنید و بعد ازکلی صحبت کردن ساحل او را راضی کردکه اگر به منزل پدرش نیاید، بهتر است. امیر هم با پگاه صحبت کوتاهی کرد و بعد از لحظاتی ساحل را ترک کرد. ‏ساحل مشغول انجام دادن کارهای اداری اش شد و آهنگ ملایمی را در ضبط گذاشت که روح اورا آرامش می داد. او در این فکربود که روزی هم می رسدکه حدیث عزیز اوبه خواستگاری اش می آید و بعد از ازدواج زندگی خوب و پرسعادتی را درکنارهم آغاز می کنند و بعد خوشبختی أنها با وجود فرزندانشان کامل می شود. رویای شیرین با حدیث بودن، ساحل را آنقدر به زندگی امیدوار می کرد که حاضر نبود به هیچ قیمتی از این رؤیا خارج شود. حدیث برای او به مانند فرشته نجاتی بود که از دور دستها آمده بود و می خواست او را با خود به شهر قشنگ پری ها ببرد. صدای زنگ تلفن ساحل را از رؤیای شیرینش بیرون آورد وگوشی را برداشت. ‏- سلام عزیزم، حالت چطور است؟ ‏ساحل با شنیدن صدای حدیث بال درآورد وگفت: سلام حدیث، من خوبی، تو چطوری؟ ‏-من هم خوب و سلامت هستم. می خواستم بگویم پس فردا صبح به ‏تهران می أیم. ‏ساحل با خوشحالی گفت: راست می گویی؟ پس من به سرکار نمی روم ‏و خواهش می کنم ناهار بیا این جا. حدیث خندید وگفت: من نمی خواهم بخاطر من سرکار نروی عزیزم. - مهم مو نیست حدیث. دیدار یک عزیز به هرکاری می ارزد. ‏آن دو نیم ساعت تمام با هم صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند. هر دو برای دید ار هم لحظه شماری می کردند. ساحل نزد عزیز خانم رفت و خبر آمدن حدیث را به او داد. عزیز گفت: در این چند روز خیلی دلتان برای هم تنگ شده، درست است؟ ‏- بله، فکر می کنم دراین چندروزکه اونبودعلاقه ام نسبت به ‏او بیشتر شده. - خوب این خاصیت آدم هاست که وقتی از هم دور هستند قدر هم را بهتر می دانند. ساحل به عزیز نگاه کرد وگفت: عزیز شما فکر می کنید من و حدیث با هم ازدواج می کنیم. عزیز خندید وگفت: البته که ازدواج می کنید و من مطمئنم خوشبخت هم می شوید. ساحل چند بار طول و عرض اتاق را طی کرد و به ساعت دیواری نگاه می کرد. با صدای زنگ خانه او به سمت در دوید و آن را گشود و با دیدن حدیث با خوشحالی به او سلام کرد. حدیث دست گلی را به دست ساحل داد و لبخندی زد و هر دو داخل اتاق شدند. ساحل در حین پذیرائی کردن از حدیث سؤالات متعددی می کرد و حدیث با اشتیاق به او پاسخ می داد. ساحل درکنار حدیث نشست و حدیث دست او را هر دستش گرفت وگفت: نمیدانی از دیدنت چقدر خوشحالم. ‏- خوشحالی من از دیدن تو دو چندان است. در این چند روز، حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداشتم. برای آمدن تو لحظه شماری می کردم. - حداقل تو عزیز را داشتی که با او در موردمن حرف بزنی. ولی من چه؟ هیح کس راجع به تو چیزی نمی داندکه من بر ایش درد و دل کنم. ‏عزیز خانم برای دیدار حدیث به طبقه پایین آمد و حدیث با دیدن او خوشحال شد و به احترام عزیز خانم از جایش بلند شد و به او سلام کرد. آنها لحظاتی درکنار هم به گفتگو نشستند. ساحل برای آماده کردن وسایل ناهار به آشپزخانه رفت و با رفتن او عزیز از فرصت استفاده کرد و از حدیث پرسید: پسرم در این مدت که نزد خانواده ات بودی، در مورد ساحل با آنها صحبت کردی؟ ‏این سؤال برای حدیث خیلی غیر منتظره بود. بنابراین گفت: عزیز خانم من برای انجام کاری به شمال رفتم و به درخواست پدرم عاز شدم. اصلأ فرصتی پیش نیامد که در مورد ساحل صحبت کنم. حدیث وادار شد که این دروغ را بگوید چون نمی خواست فعلأ حرفی به عزیز بزند. عزیز با تعجب به اوگفت: من فکرکردم تو در مورد ازدواج با ساحل حتما با والدینت صحبت می کنی! ‏- باید در وقت مناسبی با آنها صحبت کنم و قبل از آن با ساحل حرف بزنم. درضمن من مشکلاتی دارم که باید آنها را با خانواده ام برطرف کنم بعد حرف ازدواج را بزنم. ‏ساحل باگفتن ناهار آماده است صحبت آن دو را قطع کرد. هر سه نفر پشت میز غذا نشستند و ازکارهایی که دراین مدت انجام داده بودند برای هم تعریف کردند. بعد از چند ساعتی ساحل دوباره تنها شد. پگاه از دانشگاه با او تلفنی تماس گرفت و نتیجه خواستگاری دیشب را به ساحل داد. از حرف های پگاه معلوم بودکه همه چیز به خوبی و خوشی صورت گرفته و قرار است سه روز دیگر جشن نامزدی و شیرینی خوردن برپا کنند تا بعد آن دو به عقد رسمی همدیگر درآیند. - ساحل در این جشن حتمأ حضور داشته باش چون برادرم خیلی مایل است تو را ببیند. در این مدت که ما با هم رفت و آمد داشتیم یا بخاطر سربازی و یا بخاطرکارش فرصت نداشت تو را ببیند. هر دو شما هنوز یکدیگر را ندیدید. اگر یادت باشد یکبار به منزل شما آمد اما تو نبودی. ‏ساحل خندید وگفت: پگاه جان دیدار من با برادرت هیچ موقع دیر نمی شود. درضمن شاید برای جشن نامزدی آمدم. ‏پگاه جیغ نسبتأ بلندی کشید وکفت: اگر بیایی همه ما را خوشحال می کنی. ‏صحبت آن دو تمام شد و ساحل در فکر فرو رفت و در دلش می گفت: اگر من در حضور زن پدرم با شوهر لاله روبرو شوم او مرا سبک و تحقیر می کند.درضمن من از لاله خواستم که حرفی ازمن نزد شوهرش نزند پس بنابر این دورادور شاهد خوشبختی او می شوم. *** باران طراوت خاصی را به درختان سر به فلک کشیده داده بود و هوا بسیار پاک و دلنشین بود. برگ های زرد درختان که بر روی زمین پخش شده بودند در اثر باریدن باران خیس شده بودند و دیگر زیر پای عابران آن موسیقی زیبای خش خش را نمی نواختند. ساحل و حدیث در هوای مطبوع شانه به شانه هم در پیاده رو قدم می زدند و صحبت می کردند. ساحل برای رفتن به جشن نامزدی لاله به همفکری با حدیث نیاز داشت. حدیث نظر خود را به ساحل گفت: به عقیده من برای این که خواهرت ناراحت نشود تو باید در جشن نامزدی اش شرکت کنی. تو مجبور نیستی ‏خودت را به زن پدرت نشان دهی. ‏ساحل کنار تیر برقی ایستاد وگفت: او چه از یک متری و چه از صد متری زهر خود را به من می ریزد. می ترسم آخر مرا جلوی میهمانان سنگ روی یخ کند. ‏حدیث به چهره زیبای ساحل خیره شد وگفت: ساحل عزیزم این موضوع را اینقدر برای خودت سخت نگیر و به آن فکر نکن. فردا به آن جا برو وسعی کن خیلی عادی رفتارکنی واگر رفتار بد و ناشایستی از زن پدرت دیدی خیلی سریع به خانه بازکرد. ‏سپس آن دو شروع به حرکت کردند و ساحل گفت: هرچه می خواهم فکر فردا را از سرم بیرون کنم نمی توانم. دلم خیلی شور می زند و احساس می کنم فردأ ممکن است اتفاقی رخ دهد. ‏حدیث خنده بلندی سرداد و دست ساحل راگرفت وگفت: عزیز دلم تا این حد حساس نباش. این افکار پوچ را از ذهنت پاک کن. ساحل خندید و به ظاهر نشان دادکه فکر فردا را نمی کند در حالی که این فکر مثل خوره به جانش افتاده بود و او را آزار می داد. درهنگام شب بخاطر پریشان بودن فکر و حواسش خوابش نمی برد و مجبور شد از قرص خواب آور استفاده کند. بعد از مدت کوتاهی کوکی آرام شد و دیده برهم گذاشت و تا ساعت نه صبح خوا بید. تلفن برای پنجمین بار صدایش برخاست و ساحل از خواب بلند شد وگوشی را برداشت. ‏- بله بفرمائید؟ ‏- سلام، صبح بخیر، از صد ایت پیداست که هنوز خواب بودی. - آه، حدیث تو هستی، سلام، صبح تو هم بخیر. ‏ساحل با کشیدن خمیازه ای کلامش را برید و بعد ادامه داد: فکر می کردم تو جمعه ها تا ظهر می خوابی. ‏حدیث خنده کوتاهی کرد وگفت: درست است، من جمعه ها زیاد می خوابی ولی امروز صبح زود بلند شدم. صدای حدیث مثل همیشه آن شادابی خاص را نداشت و انگار از چیزی افسرده و ناراحت بود. ساحل متوجه شد و پرسید: حدیث کسالتی پیدا کردی که صد ایت گرفته است؟ ‏حدیث از سر تظاهر خندید و وانمودکردکه حالش خوب است و خیال ساحل را آسوده کرد. ‏ساحل بعد از قطع تلفن به کارهایش رسیدگی کرد و نزد عزیز خانم رفت و ناهار را درکنار هم صرف کردند و تا ساعت پنج عصر با هم حرف های زیادی زدند. ساحل به قصد آماده کردن خود برای سراسر نامزدی عزیز را ترک کرد و برای رفتن به خانه پدرش لباس پوشید. هنگام خداحافظی او از ‏عزیز خواست که بر ایش دعا کند و اراده خود را راسخ کرد و براه افتاد. وقتی به خانه پدرش رسید به ساختمان خانه خیره شد و آهی کشید و با خود گفت: وقتی نگاهم به این خانه می افتد احساس می کنم به مرگ نزدیک می شوم. ‏در آن لحظه امیر از خانه آنها بیرون آمد و با ساحل روبرو شد. هر دو به یکدیگر سلام کردند و امیرکه خیلی عجله داشت به ساحل گفت: خیلی خوب کردی که آمدی ساحل. با آمدنت نشان دادی که ضعیف نیستی. امیر پشت فرمان اتومبیل خود نشست و ساحل هنگامی که این شتابزدگی امیر را در هنگام خرج او از خانه دید تعجب کرد و پرسید: حالا این همه عجله برای چیست؟ ‏امیر نگاهی به ساحل کرد وگفت: جایی کار دارم و باید زود بروم. ساحل تبسمی کرد و با جواب امیر قانع شد و به داخل خانه رفت. صدای گفتگوی چند نفر از درون اتاق توجه ساحل را به خود جلب کرد و او را وادار ساخت که آن گفتگو راگوش کند. مردی که لهجه مازندرانی داشت خطاب به چند نفر دیگر با حالت عصبی گفت: این پسره ابله، پاک عقلش را از دست داده و معلوم نیست در مغز پوکش چه می گذرد. خدا کند سر عقل بیاید وکرنه وای به حا لش. ‏صدای زنی که ساحل به خوبی او را می شناخت بلند شد وگفت: شما خودتان را ناراحت نکنید. امیر آقا هر طور شده او را با خود می آورد... مردی دیگر با همان لهجه شمالی،کلام زن پدر ساحل را پرید وگفت: بله درست است. خان داداش شما خودتان را ناراحت نکنید. چرا سریع عصبی می شوید، بالاخره او سر عقل می آ ید و سرش به سنگ می خورد و می فهمد که پدرش صلاحش را می خواهد. ساحل به خود نهیبی زدکه دیگر استراق سمع نکند و به طبقه بالا برود. موضوع حرف آنها بسیار جدی به نظر می رسید و ساحل را در فکر فرو برده بودکه چه اتفاقی رخ داده و دلش می خواست از این موضمن سردربیاورد. در یکی از اتاق ها چند زن و دختر جوان مشغول آراستن خود بودند و ساحل هیچ کدام آنها را نمی شناخت. بنابراین وارد اتاق نشد و به اتاق مجاور رفت و آن را گشود. پگاه و لاله به همراه خواهر بزرگ پگاه داخل اتاق بودند و با دیدن ساحل خوشحال شدند. ساحل صورت لاله را بوسید وگفت: مبارک باشد لاله جان. ‏با گفتن این حرف یک مرتبه لاله شروع به گریستن کرد و خنده را از لبان ساحل دور ساخت. ساحل متحیر به لاله نگاه کرد وگفت: لاله، عزیزم چرا کریه می کنی؟ تو را به خدا حرف بزن! پگاه و خواهرش وقتی این صحنه را دیدند با دستپاچگی تظاهر به خندیدن کردند وگفتند: این گریه خوشحالی است و از طرف دیگر لاله از آمدن تو خوشحال شده است. ساحل حرف آن دو را با تردید پذیرفت و خواهر پگاه مشغول آراستن لاله شد. ساحل به چهره لاله نگاه کرد و نمی دانست چرا لاله غمگین است. ساعت هفت همه میهما نان در سالن پذیرا یی حاضر شدند و جشن آغاز شد. زن پدر ساحل با وی روبرو شده بود. ولی او هیچ توجه ای به ساحل نداشت و این برای ساحل بهتر بود. غم و اندوه هنوز در چهره لاله به خوبی ‏مشاهده می شد و این برای ساحل سؤال برانگیز بود. ساحل مدتی درکنار لاله ماند و بعد به گوشه ای رفت و نشست و لیوان شربتی را نوشید. درمیان میهما نان از امیر و نامزد لاله خبری نبود و ساحل در اولین فرصت که پگاه را دید درکنار او رفت و برسید: پگاه جان چرا امیر و برادرت در جمع نیستند؟ چرا هنوز نیامدند؟ ‏پگاه که خودش هم منتظر آمدن آن دو بود گفت: پیدایشان می شود. پگاه نزد میهما نان رفت و از آنها پذیرایی کرد، در همان هنگام سر و کله امیر وآقا داماد هم پیدا شد ومیهما نان همگی شروع به کف زدن کردند و بر سر عروس و داماد نقل ریختند. با ایستادن چند نفر جلوی دید ساحل گرفته شده بود و اوداماد را به خوبی نمیدید بنابراین با قیافه ای خندان و چهره ای گشاده برخاست تا آن دو را با هم مشاهده کند. او با دیدن لاله شادمان شد وبعد به نامزد اونگاه کرد. ساحل وقتی نامزد لاله را دید لرزه ای بر بدنش افتاد و زمین را زیر پای خود خالی دید. انگار که زمین و زمان برهم ریخته وهمه چیز تیره و تارشده بود.کاخ کوچک آرزوهای ساحل به یکباره بر سرش ویران شد و همه چیز را تمام شده دید. شوری خون که از لب پایین ساحل جاری شده بود باعث شد ساحل به خود بیاید و هر چه سریع تر خود را از آن جمع دور سازد. او چنان لبش راگزیده بود که خودش متوجه نشده بود. در آن لحظه امیر از پذیرائی خارج شد و ساحل را دید و با مشاهده لب خون آلود او پرسید: ساحل چه اتفاقی افتاده، از لبت خون ساحل با وحشت به امیر نگاه کرد و با کلماتی بریده گفت: بله... می دانم... حالا می خواهم... آن را بشویم. ‏امیر حرف او را تصدیق کرد و گغت: بسیار خوب، پس زود تر برو آن را بشور و نزد ما بیا. ساحل سرش را تکان داد و به محض این که امیر رفت، از خانه پدرش خاج شد و اصلأ متوجه نشدکه چطور به خانه عزیز رسید. آن صحنه وحشتناک از جلوی چشمان ساحل هرگز دور نمی شد و این بدترین اتفاقی بودکه برای ساحل خ میداد. او جلوی أینه دستشویی ایستاد و با وحشت به خودش نگاه کرد و با صدایی لرزان آرام نام حدیث را بر لب آورد. او سرش را زیر شیر آب سرد برد و سردی آب او را به نفس زدن واداشت و بعد دوباره چشمش به آینه افتاد و شروع به جیغ کشیدن کرد و به داخل اتاق رفت و همان طور که جیغ می کشید دستانش را جلوی صورتش گرفت و مرتب نام حدیث را بر زبان می آورد. عزیز خانم با جیغ های پی در پی ساحل خود را به اتاق او رساند و با دیدن ساحل هراسان شد. ساحل در آن موقع بی هوش نقش بر زمین شد و عزیز خانم با کشیدن فریادی او را در آغوش گرفت. پیکر ساحل مانند بید می لرز ید و در همان حال در آغوش عزیز کاملأ از حال رفت *** ساحل پلک هایش راکه سنگین شده بود بلند کرد و خود را روی تخت بیمارستان دید و عزیز خانم را با چشمانی اشکبار کنار خود یافت. ساحل دست خود را به طرف عزیز پیش برد. عزیز در حالی که دست اورا می گرفت به او نگاه کرد وگفت: دختر خوبی حالت چطور است؟ بالاخره بیدار شدی؟ جایی از بدنت درد نمی کند؟ ‏ساحل تبسمی تلخ بر لب آورد و سکوت کرده بود. سکوتِ ساحل برای عزیز عذاب آور بود. پرستاری داخل اتاق شد و از عزیز خواست که آن جا را ترک کند و برای دیدن بیمارش فردا صبح بیاید. عزیز دلش نمی امدکه ساحل را تنها بگذارد و از پرستار خواست که نزد ساحل بماند اما پرستار قبول نکرد وگفت بیمار به استراحت احتیاج دارد. ‏عزیز مجبور شد ساحل را تنها بگذارد و با پریشانی به خانه برود. او به حال ساحل اشک می ریخت و می خواست حدیث را مطلع کند اما هر چه شماره منزل حدیث را می گرفت کسی گوشی را برنمیداشت. او تا صبح چشم برهم نگذاشت و از فکر ساحل خارج نمی شد. ساعت هفت و نیم صبح عزیز بعد ازگذراندن یک شب سخت و طاقت فرسا با عجله به محل کار حدیث تلفن کرد و همه چیز را مو به مو برای او تعریف کرد. حدیث از شنیدن این خبر عرق سردی بر تنش نشست و به عزیزگفت در اولین فرصت خود را به بیمارستان می رساند. عزیز به بیمارستان رفت و ساحل را سرحا‏ل تر از روز قبل دید. او خبر آمدن حدیث را به ساحل داد ولی ساحل با شنیدن نام حدیث دستان عزیز ذاگرفت و با التماس به اوگفت: عزیز تو را به جان بچه هایتان قسم اجازه ندهید حدیث به این جا بیاید، من نمیخواهم او را ببینم. عزیز با حیرت و ناباوری برسید: آخر برای چه نمی خواهی او را ببینی؟! - اگراین کار را برای من انجام دهید همه چیز را برایتان می گویم. عزیز خانم قبول کرد و از اتاق خارج شد و هنگامی که حدیث را سراسیمه دید نزد او رفت. حدیث با عجله گفت: سلام عزیز. ساحل کجا ست؟ ‏عزیز به حدیث نگاه کرد وگفت: حدیث، پسرم، او از من خواست که به دیدنش نروی. حدیث با تعجب و نگرانی پرسید: چه دلیلی دارد که او نمی خواهد مرا ببیند؟ ‏- من هم دلیل این کارش را نمی دانم. حتمأ نمی خواهد در بیمارستان او را ببینی. ‏حدیث سرش را به دیوار تکیه داد وگغت: عزیز، من مطمئنم در خانه پدرش اتفاقی برای ساحل رخ داده که این بلا به سرش آمده. ولی من به او تذکر دادم که اگر حرکت بدی از زن پدرش دید زود به خانه بازگردد یعنی چه اتفاقی افتاده؟: ‏- من هم مثل تو هزاران سوال بی جواب دارم. حدیث تو به سرکارت بازگرد و بعدأ من خبرت می کنم. تا دو ساعت دیگر ساحل مرخص می شود و من او را به خانه می برم. تا خبرت نکردم هرگز به آن جا نیا. ‏حدیث کلافه شد وگفت: عزیز خانم، من به هیح وجه دستم بکار نمی رود. یعنی من نباید بدانم چه بر سر ساحل آمده؟ ‏حدیث راضی به رفتن نمی شد اما به اصرار عزیز آن جا را ترک کرد. عزیز و ساحل بعد از دو ساعت به خانه رفتند و عزیز برای ساحل غذا آماده ‏کرد و بعد از خوردن غذا، داروهای او را داد و منتظر حرف های ساحل شد. ساحل اشک ریخت و آنچه را که در منزل پدرش دیده بود برای عزیز تعریف کرد و آنقدرگریست که چشمه اشکش خشک شد و عزیز در حالی که بهت تمام چهره اش را پرکرده بود به ساحل بیچاره نگاه می کرد. او از درک حرف های ساحل عاجز مانده بود. ساحل خودش را در أغوش عزیز اند اخت وگفت: بعد از چند سال بدبختی و فلاکت وقتی حدیث وارد زندگیم شد خود را برای اولین بار خوشبخت احساس کردم و با خودم عهدکردم هر طور شده باید این عشق را حفظ کنم و او را از دست ندهم، اما حالا...کلام ساحل دوباره با هق هق گریه قطع شد و شروع به نالیدن کرد. عزیزگفت: دخترم، تو واقعأ مطمئنی که حدیث نامزد خواهرت است؟ اگر این طور است تو چطور زود تر از این موضوع باخبر نشدی؟ ‏- من حدیث را اگر از فرسنگ ها راه دور هم بیاید می شناسم. من اصلأ نام برادر پگاه را به درستی نمی دانستم. عزیز، او خیلی غمگین بود و تا به حال او را این چنین ندیده بودم. حدیث هیچ حرفی به من نزده بود. چطور بدون اطلآع من ازدواج کرد. او رفتارش خبلی عادی بود. فقط صبح روز جشن وقتی با من تماس گرفت صدایش کرفته و افسرده بود. - با آن چیزها یی که تو در خانه پدرت دیده و شنیده بودی، یعنی حرف هایی که بین آن دو مرد و زن پدرت رد و بدل می شد و شتابزدگی امیر، وگریه وناراحتی ناگهانی لاله آن هم در روز مراسم نامزدیش، معلوم می شود حدیث به اجبار پدرش تن به این ازدواج داده است و همه این را میدانند. ‏- ساحل حالا چه تصمیمی داری؟