ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
- نه اقا من خبری از عکس داخل پوشه ندارم
دادگر- شما که اینجا کار می کنید باید از جیک و پوک پرونده ها خبر داشته باشید
- هی هی چه خبرته؟ برای من از روز اول رئیس بازی در نیاریا که یهمو کلامون تو هم می ره
دادگر- ای بابا خانوم من کی رئیس بازی در اوردم
د همینه دیگه برای چی انقدر منو سوال پیچ می کنی من تازه امروز این پرونده رو می بینم پس انتظار نداشته باشید از محتویات توش خبری داشته باشم
دادگر- شما از اینترنت هم استفاده می کنید ؟
اینترنت ... چی هست این اینترنت
دادگر- یه چیزی مثل خوراکی
-اه چه جالب........ حالا طعمش چطوریه؟
دادگر- بعضی وقتا خوشمزه است و بعضی وقتا تلخ و بعضی وقتا حال بهم زن
سرمو مثل فیلسوفا تکونی دادم
-پس باید چیز به درد بخوری باشه
چه جمله قشنگی گفت یادم باشه پشت اون کتاب رمان جدیدم بنویسم
حرف عارفانه ای بود به به
در حال کار کردن با سیتسم یهو سرشو برد و به مانیتور چسبوند از جام بلند شدم و به طرفش خم شدم
یهو سرشو اورد بالا و منم از ترس سریع سیخ وایستادم
دادگر- چیزی شده خانوم دباغ
-نه نه اصلا ابدا
دادگر- پس برای چی وایستادید؟
-برای هوا خوری........... این بالا هوا عالیه
به بالا سرش نگاهی کرد و بعد اروم بهم خیر شد
-چرا اونطوری نگاه می کنید
دادگر- من طوری نگاتون نمی کنم
-چرا دیگه انگار می خواید مچ بگیرید
دادگر- مگه شما کاری کردید که من مچ بگیرم
-نمی دونم از خودتون بپرسید که از صبح تا به الان یا سوال پیچم می کنید یا عین کارگاهها نگام می کنید
دادگر- من؟
در حالی که لبامو تو هم جمع کرده بودم با تکون سر گفتم اره
بازم یه لبخند و دوباره مشغول ور رفتن با کامپیوتر شد .
منم دوباره اروم داشتم می نشستم سر جام
دادگر- وای وای وای
دو متر پریدم بالا
-چی شد چی شد
دیدم دستاشو گذاشته رو صورتش
با یه حرکت خودمو رسوندم طرفش
- چی شده چی شده چرا اینطوری می کنید
دادگر- اینو ببندش ببندش زود زود
دستامو از هم باز کرده بودم و درحالی که عکسش هنوز تو دستم بود تکونشون می دادم می پرسیدم چی رو چی رو
دادگر- اون هیولا رو می گم
-هیولا؟
سریع به مونیتور خیر ه شدم
وای خداااااااااااا ی من .... یکی منو بگیره
مژی الهی بلاهای دنیا رو سرت نازل بشه.... من که یه همجنستم کم اوردم این بیچاره که جای خود داره معلوم نیست الان تو دلش چی می گذره
دادگر- بستیش ؟
-نه لطفا اروم باشید و به خودتون کاملا مسلط باشید ارمشتونو حفظ کنید و همین طور چشاتونو ببنید
دادگر- باشه فقط زود باش
-باشه باشه
دادگر- بستش ؟
-هنوز نه
دادگر- چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
-چون موس نیست
با سرعت به طرف بر گشت و دستاشو از روی صورتش برداشت خواست بگه موس
که چشمش افتاد به تصور فجیح مژی
دادگر- وای خدا تو روجون جدت ببندش
دنبال موس گشتم دیدم زیر پرونده هاست اخیش پیداش کردم
دادگر- بستیش؟
تازه فهمیدم ایدیو رو تو مسنجر ذخیره کردم که با خاموش کردن بازم بالا امده و مژی دوباره برای خودنمایی و عرض اندام خوش تراشش یه عکس دیگه فرستاده و من تو فاصله ای که با دادگر حرف می زدم اون داشته فایل عکسو باز می کرده
چه ادم فضولی حقش بوده تا اون باشه که فضولی نکن
سریع ایدیو رو حذف کردم و صفحه رو بستم
دادگر- چیکار می کنی دباغ
- دارم می بندمش
دادگر- چشامو باز کنم
اره جناب پاستو ریزه باز کن
دادگر- اوه ممنون
یعنی می خوای باور کنم تو از دیدن این تصویر انقدر منقلب شدی
دادگر- تو درباره من چطور فکر می کنی
-هیچی؟
دادگر- نه حرفتو بزن
خوب چی بگم........ رک بگم یا با رو دبایستی بگم
با تعجب و سر درگمی گفت رک بگو
-خوب رکش اینطوری میشه که
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه تازه حسابی هم لذت می بره
دادگر- خوب با رودربایستی چی میشه
در این صورت باید بگم
تا حالا ندیدم مردی از دیدن این عکسا فرار کنه
دادگر- دباغ این چه فرقی با جمله قبلی داشت؟
- د همین دیگه شما با اینکه دیپلم داری ولی از ادبیات سر در نمیاری
ابروهاشو بالا انداخت
-ببینید من اخر جمله رو حذف کردم بهش نگام کردم هنوز با چشای گشاد بهم خیر بود
بابا منظورم (تا زه حسابی هم لذت می بره ) بود
دادگر- دباغ تو با این همه استعداد چطور هنوز اینجایی
دست چپمو به میز تکیه دادم و با ذوق زیاد
خوب کار روزگاره دیگه می دونی من ادم قانعی هستم و خیلی از هنرامو بروز نمی دم
دادگر- دباغ می ترسم اینطوری پیش بره تو حیف بشی
-اره خودمم همین طوری فکر می کنم باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکن
دادگر- -اره موافقم حتما به فکر باش
در حالی که دست راستمو تو هوا تکون می دادم و با حرکت دست عکس دادگررو هم تکون می دادم شروع کردم از بقیه محسناتم برای دادگر صحبت کردن
دادگر که رو صندلی چرخدارش لم داده بود و دست به سینه به سخنرانی من گوش می داد.
سرسشو اروم تکون می داد و حرفایی که من تو صحت درستیشون 100 شک داشتم تصدیق می کرد
وقتی حرفام تموم شد یه لبخند عریض زدم
دادگر- واقعا سخنران خوبی هستی حالا لطف می کنی اون عکس منو بیاری بهم بدی بزارم لایه پرونده
ای قیافم دیدن داشت بدجوری مچمو گرفته بود
-عکس شما؟
دادگر- نگو اونی که تو دستته عکس من نیست
-نه می خواستم بگم هست ولی نمی دونم چرا تو دستمه
دادگر- دباغ دباغ
-چرا چرا البته که می دونم ولی نمی تونم الان حرفی بزنم
دادگر- اوه خدایا یعنی من باید با این کار کنم
بعد با خنده گفت خوب اگه دوست داری پیشت باشه بگو یکی دیگه برات بیارم
- یعنی چی اقا فکر کردی خیلی خوشگلی نه جونم خودتو خیلی تحویل گرفتی همچین اش دهن سوزی هم نیستی
عکسو محکم رو میزش کوبیدم
- شما حق ندارید به من توهین کنید
دادگر- دباغ چت شو یهو ......اخه دیدم از همون اول که امدم با هزار جور کلک عکسو برداشتی و بوشم در نمیاری برای همین گفتم
-شما بی خود فکر کردید
دادگر- چشم دیگه فکر نمی کنم
- ایول خوشم میاد ادم حرف گوش کنی هستی
دادگر- خواهش... حالا اجازه می دی به کارمون برسیم
-کی جلوتونو گرفته؟بفرماید به کاراتون برسید
دادگر- راستی یه خواهش
-هان؟
دادگر- هان نه بله
- خوب هان بگو
دادگر- اگه جواب خواهشم مثل بله گفتنته نگم
-حالا تو بگو
دادگر- -خواهشا دیگه سر جای من نشین و از سیستمم هم استفاده نکن
-دیگه؟
دادگر- - دیگه همین ...در ضمن دباغ جان این جا محل کارته نه محل چت کردن و سرکار گذاشتن مردم
-کی گفته من مردمو سرکار گذاشتم
دادگر- خداروشکر منکر چت کردنت نمی شی
-من گفتم چت کردم؟
با حالتی حیرون بهم نگاه کرد
-خوب باشه باشه اونطوری نگام نکن.............. باور کن من از اینکارا نمی کنم
دیدم دستاشو گذاشته زیر چونش و با شوق به حرفام گوش می ده
- ولی برای تلافی کار کسی بود برای همین سرکارش گذاشتم
دادگر- خوب می تونی بیرون و رو در رو این کارو کنی
- نه بابا جدی گفتی دیگه..... خوب اگه می تونستم اینکارو می کردم
دادگر- یعنی طرف انقدر زورش از تو بیشتره
- زورش که نه به احتمال زیاد من زورم از اون بیشتره
دادگر- خوب جالب شد پس چرا نمی تونی رو درو حالشو بگیری
با عجز بهش نگاه کردم
- شما یه لطف کن و تو این کارا دخالت نکن خوب
و خودمو با چندتا برگه به درد نخور رو میزم سرگرم کردم
وای فکرشو کنید بهش بگم چون خجالتی تر و ترسو تر از من وجود نداره برای همین نمی تونم رو درو حالشو بگیرم
دادگر- باشه هر جور راحتی فکر کردم می تونم کمکت کنم
- واقعا
دادگر- اهم
- حالا باید درباش فکر کنم
دادگر- بازم هر جور تو بخوای
-خوب بسه بسه به کارات برس با این حرفا نمی تونی از زیر کار در بری
با حالتی با مزه ای سرشو تکون داد
دادگر- چشم بازم هرچی شما بگید.
چند روز بود که مشغول به کار شده بود مثل بقیه نبود و اولین موجودی وای ببخشید اولین نفری بود که تا بحالا به جز دباغ چیز دیگه ای بهم نگفته بود.
خوب خره بذار یکم بگذره اونم با محیط و بقیه اشنا بشه به لقب گربه اتم می رسه
خوب برسه چیز غیر عادی نیست که
وای دلم لک زده برای سیستمش
چرا دیر کرده یعنی اینم نمی خواد دیگه بیاد
وای وای چقدر حرفای مزخرف می زنی مگه هرکی دیر کرد یعنی اینکه دیگه نمی خواد بیاد .
از تنهایی چقدر اراجیف سر هم می کنم
اینم مثل حیدریه تا میگن فلان چیزو ببر دفتر ریاست انگار بهشتو بهش می دن .
کاش منم یه بار می رفتم می دیدم اونجا چه خبره
وای از مژی خبری ندارم نکنه دادگرو تا بحال دیده باشه
نه اگه دیده بود که گندش در میومد
از بیکاری دست چپمو گذاشتم زیر چونم و با دست دیگه شروع کردم به ضرب زدن روی میز
این اهنگو دیروز تو اون ماشین سواری خوشگله شنیدم
عشق من، برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من، رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالای لالای لالالالالای
عشق من دل به دل عاشق بی نوات ببر
جای دوری نمی ره یه دفعه واسه ما بخند
ما زمین خورده عشقتیم،هلاکتیم ببین
جون هر چی عاشقه، ،جون هر چی عاشقه،جون هر چی عاشقه
یه لحظه پیش ما بمون
عشق من برق چشای دلربات کشته منو
تا نگام می کنی تو ،وا می کنه مشت منو
عشق من رنگ صدات،جادو رو جادو می کنه
بوی عطر نفست دنیا رو خوش بو می کنه
لالالالای لالالالای
احساس کردم بوی خوبی میاد
-وای چه بوی خوبی داره میاد انگار بوی عطر نفساش واقعا داره میاد به به
عشق من بوی عطر نفسات دنیای بی بخار اینجارو خفن خوشبو می کنه
لا لالا لای عشق منی لالای عشق منی لالای
دادگر - خوشبحال طرفت چه عاشق سینه چاکی داره
وای این کی امد دو متر پریدم رو هوا همزمان صندلی هم افتاد
-س س س لام
دادگر - علیک سلام خانوم دباغ
-شما کی امدید؟
دادگر - مگه فرقی می کنه کی امده باشم
-نه...... یعنی اره قبل از اهنگ امدی وسطاش امدی یا تهش؟
اهان بذار ببینم بعد با خنده
دادگر - از اونجا یی کی اون عاشقه می گفت عشق من برق چشای دلربات کشته منو
-وای یعنی همشو شنیدی
دادگر - اگه اون اولشه اره
نفسمو با ناراحتی بیرون دادم و صندلی رو که افتاده بود دوباره درستش کردم
چرا صندلیم مثل اون چرخ دار نیست منم چرخدار دوست دارم هر چی خوبه برای از ما بهترونه
نگاش کن تا میاد میره پشت سیستمش منم مثل این زندونیا باید بیگاری کنم
دستمو دوباره گذاشتم زیر چونم پنجره که نداشتیم مجبور شدم به در خیره بشم
وای معرکه است فکرشو کن بخوای حالو هوات عوض بشه به در نگاه می کنی اخرش فقط یه دیوار می بینی ...........این اخر خوش شانسیه
دادگر - چته دباغ باز حالت گرفته است
عینکو کمی بالا کشیدم
- نه چیزی نیست
دادگر - پس لطف می کنی برام پرونده های 85 تا 89 برام بیاری
-خوب خودت بیار
دادگر - چی ؟
- هیچی گفتم خودم الان براتون میارم
دادگر - منم ازتون همینو خواستم
با بی قیدی از جام بلند شدم و وارد اتاق بایگانی شدم
اینم از دستور دادن خوشش میاد
ماشالله جونی و پر بنیه پاشو خودت کارتو بکن لااقل اون چربیای شکمتو اب کنی
بیچاره که شکم نداره
خوب چربیای دستاشو اب کنه
دستشم که چاق نیست
وای چقدر بیکاره 85 تا 89
اصلا اینو چطور راه دادن اینجا از اون روز که امده فقط داره از لایه پرونده ها برگه بر می داره یا کپی می گیره......... انقدر براش کپی گرفتم که نزدیکه اشتباهی دست خودمو هم کپی بگیرم
دادگر - از اینکه کپی می کنی ناراحتی؟
- وای چرا اینطوری می کنی؟
دادگر - چطوری؟
-هی قایمکی میای
دادگر - ببخشید نمی خواستم بترسونمت
-حالا که ترسوندی ..... دیدم باز داره می خنده
دادگر - تو جز خندیدن کار دیگه ای بلد نیستی
دادگر - دباغ چند وقته اینجا کار می کنی ؟
- چه فرقی می کنه تو فکر کن 10 سال 5 سال 3 سال ولی همون 3 سالو در نظر بگیر
دادگر - تو چرا وقتی می خوای جواب بدی ادمو جون به سر می کنی
مکثی کردم و همینطوری که پرونده سال 87 دستم بود بهش خیره شدم
دادگر - خوب ببخشید
پرونده رو انداختم تو بغلش
- فعلا اینو بگیر من برم بقیه شو بیارم
دادگر - تو از چی ناراحتی؟چرا هرچی می گم می خوای خفم کنی ؟
-مگه برات مهمه؟
دادگر - اره
-انوقت برای چی؟
دادگر - چون همکارمی
-اوه چه حرف قشنگی زدی
نشستم تا زونکن سال 85 رو بردارم که فریده از لای در صدام کرد
فریده - هی هی کجایی؟.....دباغی کجایی؟
- چیه چیکار داری؟
فریده - بیا اینا رو برام کپی کن
-مگه خودتون تو اتاق دستگاه کپی نداری
فریده - چرا داریم ولی برگها زیاده من وقتشو ندارم انقدر حرف نزن بیا بگیر ........زودی برام کپی کن
- بزار رو میز م الان میام
فریده - فقط زودا دوباره لفتش ندی
جوابشو ندادم و مشغول در اوردن پرونده شدم
دیدم دادگر حرفی نمی زنه و ساکته همونطوری که نشسته بودم به طرفش چرخیدم
- چرا ساکتی تا الان که داشتید حرف می زدید
دادگر - همیشه همینطوری صدات می کنه
- صدام نمی کنه صدام می کنن
دادگر - چرا؟
-چی چرا؟
دادگر - چرا بهت می گه هی یا دباغی
- عجله نداشته باش اینجا همه منو اینطوری صدا می کنن
دادگر - برای چی؟
- نمی دونم از اولش اینطوری بوده
دادگر - تو هم چیزی نمی گی ؟
- نه چی بگم
دادگر - یعنی برات مهم نیست درست و حسابی صدات کنن
از ته دلم ناراحت بودم ولی لزومی نداشت جلوی یه تازه وارد خودمو ناراحت کنم پس سرمو انداختم پایین و مشغول گشتن شدم
که دیدم پروندهایی که تو بغلش گذاشته بودم با شدت به زمین کوبید و به سمت در رفت
- هی کجا؟
جوابمو نداد
به سرعت به طرفش دویدم
- میگم کجا می ری ؟
جوابمو نداد و برگهایی رو که فریده اورده بود از روی میز برداشت و به طرف در رفت
- اقای دادگر چیکار می کنی ؟
اونا هم اینجا کار می کنن........ چرا تو باید کار اونا روهم انجام بدی
- بابا مگه چندتا برگه است کار دو دقیقه است
دادگر - دباغ چرا نمی فهمی چه یه دقیقه چه یه ساعت هر کس باید کار خودشو بکنه
-حالا می خوای چیکار کنی؟
دادگر - هیچی فقط می خوام برگه ها رو ببرم تا خودش کارشو کنه
تازه فهمیدم که می خواد بره پیش فریده هم اتاقی مژی
- وایییییییییییییی نریا
دادگر - تو چرا یهو برق می گیرتت
-تو رو خدا نری
دادگر - انقدر ازشون می ترسی دباغ؟
-نه
دادگر - پس چی
- راستش راستش من یه گندی زدم
دادگر - بهشون بدهکاری یا مدیون؟
-هیچکدوم
دادگر - وای خوب حرف بزن
-چطور بگم
دادگر - میشه دو دقیقه بشینی من تمرکز کنم
با بی صبری رو صندلی نشست
-حالا نمیشه بی خیال برگه ها بشی و به کارمون برسیم
از جاش بلند شد
دادگر - اینارو می خواستی بگی
- نه نه تو نه شما بشین
دادگر - بفرماید خوب بگو
-راستش چطور بگم اونروزی که تازه امده بودی یادته
دادگر - اره ...خوب
-خوب یادته من پشت سیستم نشسته بودم
دادگر - خوب
- خوب به جمالت
دادگر - دباغ جونمو اوردی بالا د یالا حرف بزن
- اخه قابل گفتن نیست
دادگر - یعنی چی که نیست
- یعنی همین
با عصبانیت بلند شد که بره به سرعت جلوش پریدم
- باشه باشه می گم
با عصبانیت بهم خیره شد
یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم
و با با بیشترین سرعت ممکن شروع کردم به حرف زدن
- هیچی دیگه می خواستم حال مژی رو بگیرم می دونی چرا ؟
چون باعث شده بود جلوی دیگرون بیفتم و بقیه بهم بخندن می دونی چطور؟
با پوست مز
فکرشو کن باید چطور افتاده باشم .اوه تا چند روز از کمرد درد داشتم میمردم
تنها راهی که می تونستم حالشو بگیرم همین بود که از طریق چت مسخرش کنم و سر کارش بزارم اون فکر می کنه من یه پسرم و ازم عکس خواست منم دنبال عکش گشتم عکس تو دم دست بود منم براش فرستادم الانم منتظره من از سفر کاری برگردم و به دیدنش برم
چشامو باز کردم و در حال نفس زدن گفتم همش همین بود حالا دیگه نمی ری دیگه مگه نه
دادگر - تو عکس منو براس فرستادی؟
درحالی که با ناخونام بازی می کردم سرمو تکون دارم
دادگر - الانم من برم تو اتاق منو می شناسه
بازم سرمو تکون دادم
دادگر - دباغ می دونستی تو اخرشی
سرمو به طرف راست ک ج کردم و شونه هامو بالا انداختم
-حالا اون برگه ها رو به من می دید
دادگر - یعنی می خوای تا اخر منو قایم کنی؟ بلاخره که منو می بینیه دباغ
- خوب می گی چیکار کنم
دادگر - اولا تو نباید اینکارو می کردی
با ناراحتی گفتم حالا که کردم
دادگر - پس برگه ها رو خودت ببر
-نههههههههههه
دادگر - چرا نه
-راستش..... راستش