*********
هنوز کلمه بعدی از دهن پونه بیرون نیومده بود که در اتاق وحشیانه باز شد و پارسا داخل اومد...من با تعجب و پونه با ترس نگاه میکرد..پارسا جلو اومد و عصبانی کوبید توی گوش پونه.پونه از درد روی تخت افتاد.گفتم :چی شده؟و خواستم بلند بشم که پارسا محکم توی قفسه سینم کوبید و منو نشوند سرجام..و روبه پونه گفت:تو اون همه سال دوست پسر داشتی؟اون همه سالی که منو و بابا اینا برات تلاش میکردیم..؟تو اون همه سال با یک پسره احمق تر از خودت لاو میترکوندی؟اینو گفت و یکی دیگه بر پشت پونه زد..پون رفت پشت من و باناله گفت:غلط کردم...باور کن غلط کردم..پارسا دستشو برای دوباره زدن بالا اورد که من جلوی پونه ایستادم و گفتم:نزن.پارسا با داد گفت:برو کنار بینم میخوام تکلیفشو مشخص کنم._تو فقط 5سال ازش بزرگتری چی میگی؟اگه کسی بخواد تکلیفشو مشخص کنه باباشه.پونه با حالت زار زدن گفت"بابا بفهمه که منو میکشه.پارسا با داد گفت:قبلش اگه من نکشمت..پارسا صداشوکمی پایین اورد و گفت:دیگه باهم چیکار میکردین؟منم نشستم کنار پونه و اون سرشو یکم بالا اورد و گفت:هیچکار.پارسا گفت:راستشو بگو._فقط همین بوسه.پارسا گفت:لب دادن بوسه است؟منو تیام که اینهمه مدت باهم بودیم یک بار این کار رو نکردیم که تو آشغال کردی!چه دلیلی داشت اینو به پونه بگه..چه دلیلی داشت پونه از روابط ما خبر دار بشه....پونه طوری نگام کرد که حالم از زندگیم بهم خورد.پارسا دوباره خواست توی صورت پونه بکوبونه که من بلند شدم تا دستش رو بگیرم ولی سرعت عمل اون بیشتر بود و دست بزرگش روی صورتم فرود اومد...سوزش....داغی...خشم..حسایی که من داشتم در اون لحظه.پارسا در طول یک روز تونسته بود دستم رو زخمی کنه..و دوبار توی گوشم بزنه..دستم رو روی جایی که زده بود گذاشتم .پارسا که هنوز تو شُک بود گفت:وای چی شد؟و منو توی بغلش گرفت...همونطور صاف توی بغلش بودم سرم روی سینش بود.دستم روی گونم ..و اون دست دیگم پایین..پارسا روبه پونه گفت:الان میام به حساب تو میرسم..باید همه چی رو برای من کامل توضیح بدی و همونطور که من تو بغلش بودم دستش رو روی کمرم گذاشت و به اتاق پارسا باز گشتیم..همین که وارد شدیم..اولین قطره اشک از چشمم اومد.خودمو ازش جدا کردم و رفتم لبه ی تخت..سرم را روی زانوهام گذاشتم و خواستم از دردی که داشتم جیغ بزنم..پارسا اومد کنارم روی تخت نشست خودمو کنار کشیدم.پارسا اروم و با لحن مهربونی گفت:ببخشید .نگاهش نکردم..ببخشید گفتن اون نمیتوست درد من رو خوب بکنه..پارسا خودشو نزدیک تر کرد و گفت:نباید جلوم میومدی؟_امروز 3بار عصبانی شدی و هر 3بار منو زدی!_به خدا نمیخواستم جلوی پونه تورو بزنم._فقط چون جلوی پونه بودیم.پارسا دستشو برد پشت گردنم و سرمو توی سینش فرود اورد و گفت:اگه قول بدم دیگه این کار رو تکرار نکنم.سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش و گفتم:چرا به اون گفتی که ما تا حالا همو بوس نکردیم؟_حواسم نبود عصبانی بودم..._همیشه تو اوج عصبانیت همه چیزای خصوصی تو میگی._نه.اینو گفت و بوسه ای به موهام زد...و با یک لحن مهربونی گفت:برم پیشِ پونه._اگه نمیزنیش برو..اخه دستت خیلی سنگینه.پارسا بلند شد و گفت:بیرون نیا...باشه؟اگه مامان اینا صدات کردن مثلا خوابی._چرا؟
******
_چرا؟_میخوام سورپرایزشون کنم_سورپرایز برای چی؟_براشون کادو خریدم.سرمو تکون دادم .پارسا دستشو روی دست گیره گذاشت._پارسا.چرخید و گفت:بله._فقط باهم حرف بزنید؟خندید و گفت:باشهیکی از کتابامو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و مشغول درس خوندن شدم...نمیدونم این مامانش اینا چرا اینقدر میخوابیدن..ساعت نزدیک 9 بود که پارسا اومد پیشم..یعنی 2ساعت داشت با پونه حرف میزد.درو باز کرد و گفت:خسته شدی؟_نه.اومد کنار تخت نشست و گفت:بازم برای زدن متاسفمو خم شد و گونم رو بوسید..بازم همون نسیم خنک معروف توی دلم پیچید..پارسا بهم قول داد که دیگه دست روم بلند نکنه..درکش سخت بود که این قدر راحت منو زد.پارسا:باورت میشد تو عمرم تا حالا هیچ زنی رو نزده بودم._که با اومدن من این تجربه رو کسب کردی_راستی تو برای مهمونی فرهاد نمیخوای لباس بخری_یک بله برون خودمونیه.._به هر حال باید یک لباس خوشگل بپوشی....زنِ من باید بدرخشه....لبخندمو قورت دادم..پارسا گفت:مامان اینا رفتن بیرون ..تو هم این جا نشین بیا بیرون یک چیزی بخور..پونه هم حالش الان بهتره._چی بهش گفتی؟_اولش دعواش کردم و بعد چیزایی گفتم که بتونه پسر رو فراموش کنه._پارسا _بله.بله گفتناش از صد تا جانم گفتن برام بهتر بود._اگه تو بفهمی من قبلا دوست پسر داشتم بازم اول دعوام میکنی برام حرف میزنی؟_نه._چیکار میکنی._تیام....به شخصیت خوبِ تو نمیخوره اینطوری باشه._دخترای خوبم میتونن دوست داشته باشن..ربطی به این نداره...خیلی از دوستی ها به ازدواج ختم شده.پارسا:اره...خیلی هاش ولی به اینجا ختم نشده .بعدش با 1دونه بچه یا بدون بچه مجبور شدن از هم طلاق بگیرن.خیلی از دختر هاخوبن و گول پسرا رو میخورن و بر عکس._من دوست پسر نداشتم که داری نصیحتم میکنی._نصیحت نیست عزیزم..داریم باهم صحبت میکنیم._حالا تو فکر کن اگه من داشتم چیکار میکردیپارسا کتاب رو از دستم کشید و انداخت اونور و بهم حمله کرد..غلطی زدم ولی بغلم کرد و گفت:اونقدر بهت عشق میورزیدم که فکر اون پسره از ذهنت بره .و بوسه ای به گونم زد..تو خوشی غرق شدم..وای پارسا.صدای بسته شدن در اومد و بعد صدای هستی خانم_بچه ها...کجایین؟چرا خونه اینقدر تاریکه.پارسا از روم بلند شد و گفت:پاشو بریمو دست کرد داخل ساکش و دوتا جعبه کوچیک دراود..منم رژی زدم و لباسامو عوض کردم و خارج شدیم..هستی خانم با دیدنم گفت:صد ماشاا... چه عروسی دارم.از خجالت یا خوشحالی قرمز شدم.
******
نشستیم روی مبل های کِرمی که انجا بود...اقا شایان هم خرید هایی که دستش بود رو داخل اشپزخونه برد و پارسا کنار من روی مبل نشست.اقا شایان کتشو دراورد و گذاشت روی لبه ی مبل و نشست و بلند گفت:پونه بابا...بیا دخترم.به یک ثانیه نرسید که پونه از اتاقش خارج شد به باباش سلام کرد و اومد کنارم نشست و دستمو گرفت تو دستش.دستش یخ زده بودهستی خانم داخل اشپزخونه رفت و بهعد از چند دقیقه همراه با اسپند اومد ودورِ سرما میگردوند و گفت:بزار بچرخونم عروسم چشم نخوره.پارسا گفت:مامان شما که خرافاتی نبودیهستی خانم وقتی داشت اسپند را بالای سر من میگرداند عمیق بهم خیره بود و ناگهان اسپند را به دست پونه داد و گفت:اِ لبت چی شده؟دستمو روی گوشه لبم که زخمی شده بود گذاشتم و گفتم:هیچی._هیچی زخمی شده؟سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم...هستی خانم گفت:صبح که اومدی اینجوری نبود...و کمی سکوت کرد که اقا شایان بلند گفت:پارسا.پارسا تند گفت:بله بابا.اقا شایان :چرا اینجوری شده صورتش؟گفتم:به پارسا ربطی نداره درو که باز کردم خورد تو صورتم.هستی خانم کنجکاوانه گفت:کدوم در؟_درِ درِ دستشویی.هستی خانم لبخند تلخی زد و اسپند رو از پونه گرفت وگفت:مواصب باش دخترم_چشم..هستی خانم اسپند رو بالای سرِ همه چرخوند..پارسا اروم زیر گوشم گفت:ممنون.لبخندی زدم که هستی خانم نشست سرِ جاش و گفت:خب ما رو بله برون دعوت نمیکنی؟_ای وای.مامانم بهم گفته بود یادم رفت..حتما باید بیاین...یک بلیت بگیرین._شوخی کردم._ولی مامان خیلی اصرار کرد و گفت :حتما بیاین وگرنه ناراحت میشه.هستی خانم نگاهی به اقا شایان کرد و گفت:بریم شایان؟شایان:هر چی خانم امر کنه...صحبت به همه جا کشیده شد و بعدش هستی خانم زنگ زد از بیرون غذا بیارن و بخوریم...پارسا کادو رو به هستی خانم و اقا شایان داد و اوناهم خیلی خوشحال شدن..و یک عالمه تشکر کردنبعدش هر کی به اتاقش رفت..پارسا گفت:ممنون تیامی.خندیدم و گوشه ی تخت نشستم.ولی پارسا دراز کشید و دستاشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و منو از پشت کشید تو بغلش و اروم زیر گوشم گفت:تیاممن بلد نبودم مثل اون (بله ) ای بگم که قلبش را به اتش بکشد._جانم.موهام روی صورتش بود و لباش دقیقا پشت گردنم._اون روز که بامامان اینا تلفنی حرف میزدم هم امروز میگفتن که بهتره عروسی رو زودتر بگیریم
************
قسمت 34سریع از جا پریدم و گفتم:چی؟پارسا تو چشام خیره شد و گفت:عروسی بگیریم نکنه تو از ازدواج با من منصرف شدی؟_الان؟الان خیلی زوده...برای من برای تو..قرار ما بود بعد کنکور._الان الان که نگفتم حالا در تعطیلات عید..کاملا اخم کرده بودم و گفتم:حرفشم نزن من تا وقتی نتایج کنکورم نیاد عروسی نمیگیرم.پارسا گفت:تا کی باید صبر کنم..الان تقریبا 2 ماه از نامزدیمون گذشته؟دستمو توی هوای تکون میدادم:_این خیلی کمه..همه 3یا 4 سال تو عقد میمونن حداقل 1سال..حالا تو میخوای من تو سن 17 سالگی عروسی کنم..این سنِ خیلی کمیه برای یک دختر..خیلی کم.پارسا دستشو روی شقیقه هاش گذاشت و گفت:حالا چی میشه عروسی بگیریم وبریم سرِ خونه زندگیمون و تو درس بخونی؟_عقدمون اسمت نرفت توی شناسنامم ولی برای عروسی حتما باید بره..اینطوری سالِ دیگه که مهم ترین ساله دبیرستان خوب ثبت نامم نمیکنن...تنها این مشکل نیست و هزار تا مشکل دیگه هم هست._تو دانش اموز خوبی هستی...اونا مگه عقلشون رو از دست دادن که تو رو از دست بدن._پارسا تو درک نمیکنی من الان نمیتونم ازدواج کنم_مگه ما میخوایم فردای عروسیمون بچه دار بشیم که میگی نمیتونیم ازدواج کنیم._از تو بعید نیست.پارس با صدای بلند گفت:پس خانم به من اعتماد نداره.دستمو کشید و منو خوابوند روی تخت...و خودش مثل مار روم چنبره زد و گفت: من همین الان میتونم اون چیزی که ازش میترسی رو سرت بیارم..نفسم بالا نمیومد..اونقدر حالم بد بود و از هر حرکت پارسا میترسیدم که رنگ چشاشو نمیتونستم تشخیص بدم..با صدای بلندی گفت:میخوای دیگه یک دختر 17 ساله نباشی؟صداشو پایین اورد و سرش رو جلو اورد و گفت:میخوای یک زنِ 17 ساله باشی؟دستم رو روی قفسه سینش گذاشتم و خواستم هلش بدم عقب که مقاومت کرد و سرش رو جلو تر اورد..اروم گفتم:پارسا.اشکم داشت درمیومد....پارسا نه تنها از روم بلند نمیشد بلکه فاصلش رو کم و کم تر میکرد که دیگه تقریبا بهم چسبیده بودیم..اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:اگه دوسم داری بهم دست نزن.پارسا یکدفعگی از روم بلند شد و به سمت در اتاق رفت و اونو قفل کرد و برق رو خاموش کرد و اومد لبه ی تخت نشست و بی توجه به من با فاصله دراز کشید..پتو رو کشیدم روم...میخواستم هق هق نکنم ولی نمیشد..پارسا اروم گفت:تیام..من هیچ کاری با تو نداشتم..اونقدر دوست دارم که کاری بهت نداشته باشم..نه به خاطر اینکه یک دبیرستانی هستی..نه به خاطر اینکه کم سنی بلکه چون دوست دارم و نمیخوام کاری انجام بدم که دوست نداشته باشی.اروم غلط زدم به سمتش و نگاهش کردم..پارسا اروم گفت:خواستم بهت بگم..میتونم بهت دست درازی کنم ولی نمیکنم.خفه گفتم:سرم منت میذازی...مرد بودنت روبه رخم میکشی یا زن بودنم رو؟.پارسا دستامو که یخ کرده بود از زیر پتو گرفت..دستای او داغ بود داغِ داغِاروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت
********
اروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت.پارسای من کاشکی همون اولش میگفتی که این فقط یک مانور بود تا من نترسم..تا من لحظه ای رنگ چشاتو از یادنبرم..تا قبلم نریزه و تا هزار تا حس دیگه که نمیدونستم چیه....پارسا فشار ارومی به دستم داد و گفت:خوابیدی؟نخوابیده بودم و بیدار بیدار بودم..فقط چشام بسته بود....ولی چیزی نگفتم..حرفی نزدم و گذاشتم فکر کنه خوابیدم..اروم دستمو بوسید و گفت:شب به خیرو روشو کرد اونطرف....دیگه هیچی نگفت ...صبح با صدای دخترونه ای بیدار شدم._عروسم اینقده خوابالو...پاشو دخمل خوبو بعد نوازشی رو روی صورتم حس کردم.چشام رو باز کردم که نگاهم افتاد روی پونه._سلام.پونه سریع گفت:سلام...ساعت خواب.پتو رو کنار دادم...و نشستم سر جان و خوابا لو پونه رو نگاه میکردم...به شونم زد و گفت:چشاتو واسم خمار نکن.پونه هم اول صبحی دیوانه شده بود..از جا بلند شدم و به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم.. و همونطور که خشکش میکردم گفتم:مامانت اینا کوشن؟_بابا رفت بیرون..مامان هم تو اشپزخونه است.._پارسا کجاست؟_اونم رفته بیرون...نگاهی به خودم توی اینه کردم و گفتم:کجا؟؟_نمیدونم..خیلی اخلاقش از دیروز با من خوبه که حالا بازپرسیشم بکنم.بُرِسم رو از داخل کیفم برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم...پونه گفت:موهات نریزه که پارسا بدش میاد..باتعجب به پونه نگاه کردم و گفتم:بدش میاد؟از چی بدش میاد_اینکه مو روی زمین ریخته باشه._موهای من ریزش نداره._میدونم عزیزم ولی یک تارِ موهم بیوفته بدش میاداروم گفتم:چه وسواسی.صدای هستی خانم از داخل اشپزخونه میومد که میگفت:دخترا صبحونه.پونه بلند شد و گفت:اومدیم و از اتاق خارج شد.یک تی شرت سفید که روش گنده عکس یک قلب کشیده بود و داخلش با یک خط ناخوانایی نوشته بود(لاو)پوشیدم و از اتاق خارج شدم..یک میز مفصل صبحونه در اشپزخونه بود.._سلام صبح بخیر.هستی خانم چرخی زد و گفت:سلام دخترم صبح به خیر..خوب خوابیدی؟_بله ممنون._بشین بخور..دیشب که زیاد شام نخوردی_چرا باور کنید داشتم میترکیدم...نشستیم سرِمسز و مشغول خوردن شدیم که هستی خانم گفت:تیام جان!_جان_دخترم،من به پارسا گفتم.به تو هم میگم،بهتره عروسیتون رو زودتر بگیرید.نمیخوام با خودت فکر کنی که چه مادر شوهری داری هست که تو زندگیم دخالت میکنه.ولی عزیزم من میخوام زودتر عروسی تون رو ببینیم.یاد حرفهای پارسا درباره مریضی هستی جون افتادم.دقیقا یادم نیست چی گفت فقط یادمه گفت زیاد نمیتونه زنده بمونه.پونه گفت:مامان برای چی داری گریه میکنی؟چی شده؟سرمو اوردم بالا و به چشم های قرمز شدش نگاه کردم..انگار پونه از مسئله خبری نداشت.هستی خانم گفت:نه دخترم چیزی نیست.و از جا بلند شد و گفت:من الا میام.پونه دستمو گرفت و گفت:چی شده؟_بهتره از خود هستی جون بپرسی.طرز رفتار و حرف زدن من نشون نمیداد که من از پونه 3سال کوچکترم و بالعکس نشان میداد من از اون بزرگترم..دیگه حرفی از عروسی نشد بعد از خوردن صبحانه.یک گپ خودمونی زدیم و هستی جون یکم از خاطرات کوچیکی پارسا و پونه گفت..اینکه پونه عاشق ارایشگری بوده و همیشه مدل موها رو روی سر پارسا امتحان میکرده و پارسا هم برای تلافی تموم عروسکای پونه رو خراب میکرده.اینکه پارسا و پونه کم کتک نخوردن از دست پژمان..اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم..چند ساعتی درس خوندم و همراه هستی جون ناهار درست کردیم و میز چیندیم.تا اومدن اون ها دوباره درس خوندم و با شنیدم صدای ماشین از اتاق خارج شدم.هستی خانم دمِ در ایستاده بود و منم برای اینکه نقش یک خانمِ خوب روبازی کنم.رفتم دمِ در..اقا شایان وارد شد خرید ها رو از دستش گرفتم و گوشه ای گذاشت بعدش پارسا اومد...عرق روی پیشونیش نشسته بود و دستاش پر بود...و یک خنده کوچولو روی لباش چه قدر اون لحظه خواستنی شده بود..چشمای عسلیش برق میزدن._سلام_بَه سلام..تیام خانم...دستمو برای گرفتن پلاستیک ها جلو بردم و گفتم:بزار کمکن کنم.پارسا بدو بدو به سمت اشپزخونه رفت و گفت:نه نه سنگینه.اومدم برگردم پیش پونه که :_سلام زن عموبرگشتم...پریسا...اخمام غیر ارادی رفت تو هَم.بعد از اینکه از بغل هستی جون دراومد._سلام پریسا جانسلامی نکرد فقط سرش رو برام تکون داد.بعدش هم برادرش امیر وارد شد..اون باز کمی مودب تر بود و سلامی کرد..اون ها برای عوض کردن لباس ها رفتن..منم که مثلا الان زنِ خوبی بودنم گل کرده بود رفتم داخل اتاقی که پارسا داشت لباساشو عوض میکرد..تقه ای به در زدم._بفرماییددرو باز کردم..طفلک فکر کرده بود کیه که روشو انطرف کرده بود و لباس میپوشید._منم.پارسا برگشت و پیراهنش رو که مشغول باز کردن دکمه هاش بود رو در اورد و یک لباس تو خونه پوشید.نشستم لبه تخت و گفتم:کجا بودی ؟_با بابا رفتیم بیرون یکم خرید کنیم برای خونه..
*******
خواستم بگم که پریسا اینا هم از توی خریدتون خریدین ولی شاید این سوال سراغاز یک دعوا بود.تیام یک روز با صلح زندگی کن.پارسا توی اینه دستی به موهاش کشید و گفت:شما چیکار کردین از صبح؟ _هیچی صبحونه خوردیم..درس خوندم..با هستی جون اینا حرف زدیم و ناهار درست کردیم. _پس چه ناهاری باشه امروز من از همین الان گشنمه. لبخندی زدم و گفتم:چرا صبح منو بیدار نکردی؟ _سلاعت 6 و 7 رفتیم گفتم شاید بخوای استراحت کنی. ساعت 6 و 7 کدوم فروشگاهی بازه اخه.پارسا که اینو از نگاهم خونده بود گفت:اولش رفتیم چند تا اداره وشرکت بابا کار داشت بعد رفتیم خرید.اونجا هم پریسا اینا رو دیدیم.بابا هم تعارفشون کرد که بیان خونه ی ما.. صدای هستی جون از بیرون میومد. _پارسا..کجایی؟بیا بیرون کارت دارم.. پارسا نگاهی به من کرد و با یک لحن خنده داری گفت:خوبه من اومدم وگرنه همه ی کارای فنی شون میموند... خندم گرفته بود. پارسا از اتاق خارج شد ولی هنوز 1قدم بیرون نرفته بود که برگشت و به من نگاه کرد و گفت:تعارف نکنید شما هم بیاین بیرون دنبال سر پارسا از اتاق خارج شدم.پونه و پریسا روی مبل نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودن.پارسا رفت به اشپزخونه و منم رفتم پیش دخترا. پونه روبه من گفت:تیام جون..من چاق شدم؟ نگاهی به هیکل پونه کردم و گفتم:نه تو تکون نخوردی پونه نگاهی بد به پریسا کرد و گفت:دیدی پریسا خانم من کجام چاق شده اخه. پریسا گفت:پهلو دراوردی پونه و بعد نگاهی به من کرد و گفت:شما هم یک کوچولو تپل شدی! با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:من؟ پریسا گفت:بله شما بهتره رژیم بگیری...من یک دکترخوب سراغ دارم..ولی نه تو که مشهدی . و ریز ریز خندید..چیزی نگفتم..و به روبه رو خیره شدم..بعد از چند ثانیه سکوت وقتی پریسا خواست دوباره صحبت رو شروع کنه از جام بلند شدم و گفتم:منم میرم به هستی جون کمک کنم.. انگار لامپشون سوخته بود و مشغول عوض کردنش بودن.پارسا رفته بود بالای یک صندلی و داشت تعویض میکرد. امیر صندلی رو نگه داشته بود و هستی خانم با دست به پارسا فرمان میداد که دقیقا چیکار کنه. امیر یک لحظه دستش رو برداشت و پارسا هم حواسش نمیدونم پرتِ چی شد.تند گفتم:نیوفتی پارسا. پارسا برگشت و به من نگاهی کرد و گفت:حواسم هست.بعد از اینکار ها همه به سر میز رفتیم.پارسا کنار من و پونه روبه روی من و پریسا روبه روی پارسا..اخه ادم قحطی بود که تو بیای جلوی پارسا.من دیگه به پارسا مطمئن شده بودم و میدونستم اگه با پریسا یا سپیده یا هر کس دیگه ای گرم بگیره اخر اخرش خودم مالِ خودشم. _تیام همون ظرف سالاد رو میدی... ظرف سالاد مقابل پونه بود...خم شدم که بَرش دارم که دستی زودتر از من ان را برداشت و ان هم دست پریسا بود... پریسا که انگا راصلا دست منو ندیده که به ان سمت رفته .ظرف را به سمت پارسا گرفت و گفت:بیا پارسا جان. جان؟این (جان)اخرش دیگه چه صیغه ای بود که اضافه شده بود.. پارسا ظرف رو گرفت و گفت:ممنون _خواهش میکنم...خانمت ندادمن دادم.. نگاهی به پریسا انداختم و خواستم چیزی بگم ولی باز هم سکوت..برای اینکه هستی خانم فکر نکنه که چه عروسِ حاضر جوابی داره... قاشقم را اروم توی ظرف گذاشتم و خیره شدم به ظرفم..به ظرفم که هنوز نصفه بود...میخواستم از اون جمع دوری کنم..لحظه ای تنها باشم.فقط چند ثانیه. صدای اقا شایان که مخاطبش پونه بود من رو به خودم اورد _پونه باباهمون پارچ نوشابه رو از داخل یخچال میاری. پونه خواست بلند بشه که من سریع ت ربلند شدم و گفتم:من میارم وبه اشپزخانه رفتم.در یخچال رو باز رکدم و پارچ نوشابه رو برداشتم....چند تا نفس عمیق کشیدم..برای ارامشم یک صلوات توی دلم فرستادمو و به هال رفتم و پارچ رو روی میز گذاشتم. پریسا:طول دادی تیام جون. _داشتم دنبالش میگشتم. _پارچ داخلِ یخچاله تو کجا دنبالش میگشتی تو جا کفشی؟ خنده تمسخر امیزی زدم و باهم چیزی نگفتم و به غذام مشغول شدم بعد از خوردن غذا ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی چیندیم همراه با پونه و دوباره به هال برگشتیم... امیر رو به پریسا گفت:بهتره بریم خونه پریسا. پریسا چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:الان زوده..زن عمو فکر میکنه ما فقط اومده بودیم ناهار بخوریم. پونه از خدا خواسته گفت:نه پریساباور کن ما ناراحت نمیشیم اگه کار دارید برین. پونه گفت:دو رو ز اومدم پسرعموم رو ببینیم اگه گذاشتین و به پارسا خیره شد. اون موقع واقعا به خونِ پریسا تشنه شده بودم.
***********
فرداشنبه ساعت 5بعد از ظهر بلیت داشتیم.تا عصری که پریسا اینا ول کن ما نبودند و بعدش رفتندهستی جون بعد از بدرقه انها وقتی به داخل میومد گفت:شایان،چه قدر این بچه های برادرت قِر و فِر دارنپونه:اره بابا خیلی هم رواعصابن و سریشو نگاهی به من کرد که مثلا منم باهاش موافقت کنم ولی من چیزی نگفتم..اقا شایان گتف:زشته پونه.هستی جون نشست روی مبل و گفت:حالا باز امیر خوبه این پریسا که برای ادم...استغفرا...این رو گفت و بلند شد وبه اشپزخونه رفت و گفت:شایان بیا شبِ اخری بچه ها رو ببریم بیرون یک هوایی به سر و کلشون بخوره._من که از خدامه فقط زنگ بزن که پژمان اینا هم بیان.هستی جون تلفن رو از روی عسلی کنار میز برداشت و گفت:چشم الان.و مشغول شماره گرفتن شد..پونه با اعتراض گفت:اخه بابا اونا بیان که چی....هیچکدومشون به دلِ ادم نمیچسبن...فربد که یک پسر بچه شیطونه و اعصاب نمیذاره..فریبا و پژمانم که چسبیدن به هم.پارسا گفت:نکنه پونه خانوم ماهم دوروز دیگه بریم سرِ زندگیمون همین حرفا رو میزنی؟پونه با خنده گفت:نه بابا شما فرق دارین.پارسا :چه فرقی؟پونه نگاهی به من کرد و گفت:هردوتون به دل میشینین مخصوصا تیام.همون موقع هستی خانم وارد هال شد و گفت:الان میان پاشین حاضر شین.به اتاق ها رفتیم و حاضر شدیم..یک مانتوی معمولی پوشیدم که هستی جون اینا ندیده بودن ولی پارسا دیده بود..به یاد حرفهای مادر و دلِ خودم یک خطِ چشم و رژم زدم که به صورتم رنگ بده..به نظرم خیلی بهم میومد ولی پارسا معتقد بود که بدون ارایش خوشگلترم..پارسا یک پیرهن اسپرت سفید جذب پوشید و 2دکمه اولش رو باز گذاشت...کیفم رو برداشتم و داشتیم از اتاق خارج میشدیم که پارسا گفت:تیامچرخیدم به سمتش و گفتم:بله.یکم جلو اومد و گفت:خیلی ممنون به خاطر رفتار امشبت...نمیدونستم اینقده خانومی.لبخند کوچیکی زدم و گفتم:راست میگی.با انگشتش نوک بینیم رو فشار داد و گفت:دروغم کجا بود!_پارسا_جــــــــــان..ای به فدای جان گفتن تو.._تو خیلی از من سَرتری؟پارسا نگاهی یه تیپ و قیافه من و بعد به خودش کرد و گفت:کی این دروغ بزرگ به تو گفته؟_پریسا میگه تو خیلی از من بهتری از همه لحاظ..تازه میگه من چاقم شدم..پارسا با جمله اخری زد زیر خنده و گفت:اگه تو چاقی پس اون بُشکه است..ول کن این حرفا رو بیا بریم..از اتاق خارج شدیم..پونه شال صورتی بی حالی انداخته بود و موهای فِرشو از زیر شالش روی شونه هاش گذاشته بوده..یک مانتو سبز کمرنگ که کمرش با یک کمربند سیاه سفت شده بود وبلندیش تا رونش بود پوشیده بودو مشغول تجدید ارایش زیادش داخل اینه کوچیکی که دستش بود .پارسا گفت:این چه طرزشه دیگه؟پونه سرشو بالا اورد و گفت:بامنی؟_بله باشمام..پاشو موهاتو ببند یعنی چی اونطوری ریختی دورت._خوبه که پارساگیر نده._یعنی چی خوبه؟میگم پاشو یک چیز درست تن و سرت کن.پونه با غر غربلند شد و گفت:خوبهپارسا عصبی نگاهش کرد و گفت:گفتم عوض کن.پونه به اتاقش رفت.چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:چرا اینقدر به این طفل معصوم گیر میدی._گیر نیست که باید حواسم بهش باشه._یعنی یک روزم ممکنه به من گیر بدی؟پارسا خیره تو چشام هیچی نگفت که صدای هستی خانم گفت:بچه ها پژمان اومد بدویین.منتظر جواب سوالم بود که پارسا دستمو کشید و گفت:بیا بریم..اونها دمِ در بودند.باهمشون سلام و احوال پرسی کردیم و سوار ماشین ها شدیم و پیش به سوی یک رستوران خوب****بعد از خوردن یک شام خوشمزه و مفصل راهی خونه شدیم.از فریبا اینا خداحافظی کردیم ..یک خداحافظی گرم با طعم گریه فریبا.وقتی در را باز کردیم.پونه شال مشکی که به اصرار پارسا سرش کرده بود رو روی مبل انداخت و گفت:تاحالا اسنقدر مضحک نشده بودم.اینو گفت و به اتاق رفت.هستی جون گفت:نمیدونم با این پونه چیکار کنم.از پَسِش برنمیام.پارسا:خودم درستش میکنمو خواست به اتاق پونه بره که بازوشو کشیدم عقب و گفتم:پارسا این روز اخری رو ولش کن.امروز و فردا به حرفت گوش میکنه.وقتی بریم جز یک خاطره بد چیزی یادش نمیمونه.پارسا نگاهی به هستی خانم کرد که ملتمسانه به اپن اشپزخونه تکیه داده بود.پارسا یا باید منو انتخاب میکرد و نمیرفت یا مادرش رو و ومیرفت.نگاهی به من کرد و گفت:توبرو منم الان میام.و بازوشو از میان دستم کشید بیرون.نگاهی به هستی خانم کردم.زنی که برایم مهربان بود ولی حالا لبخند صلح امیزی میزد.باورم نمیشد این همون زنی باشه که چند شب پیش برام اسپند دود کرده بود.به هر حال مادر شوهر است..پسرشو دوست داره.با سرعت به سمت اتاق رفتن.درو بستم و به پشتش تکیه دادم و نشستم و خودمو توی بغلم جمع کردم و سرمو انداختم پایین.اینجا اومدنمون دعوای روز اولمون..اولین کتک زندگیم از دست پارسا و عروسی زود هنگام و حتی همین الان همش به خاطر هستی خانم بود.هستی خانمی که دیگه هستی جون نبود.کتابمو از گوشه ی تخت برداشتم و مشغول خوندن شدم.شاید اینطوری فکرم ازاد تر میشد.تقریبا به وسطای کتاب رسیده بودم که دستگیره در به ارامی فشرده شد ولی چون من پشتش بودم در باز نشد.خودمو بیشتر به در فشردم تا باز نشه.صدای اروم هستی امد که گفت:تیام جان.از جا بلند شدم .لباسامو مرتب کردم و در رو باز کردم و گفتم:بله.لبخند کمرنگی زد و به دستم اشاره کرد و گفت:درس میخوندی؟_بله!_عزیزم پارسا که داره با پونه حرف میزنه گفت همونجا میخوابه اگه میشه همون بالشت و پتوش رو بده.چی؟پارسا نمیخواست به اتاق برگرده یعنی اینقدر ازم خسته شده بود..اینقدر غیر قابل تحمل شده بودم..تنها پتویی که روی تخت بود و بالشت رو به هستی خانم دادم و درو بستم ودوباره پشتش نشستم.سردی در به من منتقل شد.ماه دی بود و خونه کلا سرد .کتاب رو داخل دستام گرفتم و خوندم و بعد کتاب امتحان بعدی اونقدر خونده بودم که حالم از هرچی درس خوندن بود داشت بهم میخورد.نمیدونم ساعت چند بود که بلند شدم و از ساعتی که بالای تخت بود نگاه کردم3و نیم.گوشه ی تخت نشستم و چشم دوختم به دیوار.سردم شده بود ولی پتویی نبود.در یکدفعگی باز شد اونم ساعت 3 و نیم.پارسا بود نگاهی به من کرد و گفت:هنوز بیداری؟و جلو اومد و لبه ی تخت با فاصله کمی نشست و گفت:چرا نخوابیدی؟خودمو داخل اغوشش انداختم .گرم بود هم سینه اش هم بازوانش زیر لب زمزمه کردم:خیلی سرده.پارسا سرشو به طرف لبم مایل کرد و گفت:چی سردته؟سرمو تکون دادم..منو بیشتر توی بغلش فشرد ..بزار هر چی دوست داره فکر کنه.بزار فکر کنه از دستی خودمو داخل بغلش انداختم بزار فکر کنه که سردی بهونه اشت ..هر چی دوست داره فکر کنه.وقتی یکم گرم شدم سرمو اوردم بالا و زل زدم تو چشاش و گفتم:چرا اونجا نخوابیدی؟_حرف زدن با پونه بهونه بود ...مامان باهام کار داشت...و اون خواست که شب تو هال بخوابم.خودمو از پارسا جدا کردم و گفتم:بَردار.پارسا با تعجب گفت :چی؟_همونی که برای برداشتنش داخل اتاق اومدی._من روی مبل خوابم نبرد اومدم سرجام بخوابم._پس توبیا روی تخت بخواب من میرم روی مبل.و از جام بلند شدم و اومدم برم که پارسا مچ دستمو کشید و گفت:کجا؟_میرم روی مبل بخوابم..نگران نباش بالشت و پتوتو میارم.پارسا روبه روم ایستاد و گفت:این مسخره بازیا چیه؟سرمو انداختم پایین و برای اثبات افکار داخل مغزم گفتم:مامانت چی گفت؟_درباره پونه بود و دانشگاه._خب چی گفت؟_گفت بهتره تعطیلات میان ترم و روزایی که چند روز تعطیلم رو بیام تهران._همینه_چی همینه؟_مامانت میخواد ما رو از هم جدا کنه...میخواد تو با من نباشی ..اون از من خسته شده.پارسا خواست بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم و گفتم:غیر از اینه؟پارسا خیره تو چشام گفت:اون خودش تورو انتخاب کرده._شاید الان ازم خسته شده..شاید از من بدش میاد..ندیدی چه طوری با فریبا حرفت میزد اون وقت بامن...!نگاهم رو دوختم به فرش زیر تخت .پارسا اومد حرفی بزنه که سرم رو بالا اوردم و گفتم:باشه پارسا خان به خاطر مادرت، به خاطر خودت ..میزارم ازم دوری کنی.پارسا دستشو زیر چونم برد و صورتم رو بالا اورد و گفت:چرا بچه بازی درمیاری؟_اره من بچم..من خیلی بچم..کار بچگانه ای کردم که باتو ازدواج کردم.نشستم لبه ی تخت و دستمو جلوی چشام گرفتم تا قطره ی اشکی که در حال اومدن بود نریزه ..حداقل جلوی پارسا نریزه.منتظر بودم پارسا عکس العملی نشون بده که برق اتاق خاموش روشن شد و بعد صدای هستی خانم پیچید:_چرا اینقدر سر و صدا میکنید؟پارسا :چیزی نیست مامان.هستی خانم:تیام.سرمو اوردم بالا و خیره شدم به هستی خانم.جلو اومد و گفت:چی شده دخترم؟پارسا که از حرکت غیر قابل پیش بینی من میترسید جلوی مامانش رو گرفت و گفت:هیچی مامان..برو بخوابهستی خانم جلوتر اومد و گفت:چیزی شده تیام جان؟چرا گریه میکنی؟ ********با اصرارهای پارسا هستی خانم بیرون رفت.پارسا کنار من نشست یک نفس عمیق کشید و بعد گفت:(تیام،درباره ی هر کسی..هر فکری دوست داری بکن ،هر یک از اعضای خونوادم،دوستام و هر کسی که به من مربوط میشه ولی درباره ی مامانم نباید فکر اشتباه بکنی.فکر میکردم تا الان شناخته باشیش که اون یک زنِ مهربونه.مامان من یک مادر ساده نیست اون فرشته است درک کن!این زیاده خواهی کسی که تا چند وقت دیگه زنده نیست میخواد اوقاتشو با پسرش بگذرونه...این زیاده خواهی که میخواد مطمئن باشه دخترش ایندش تامینه و به منجلاب کشیده نمیشه..مامانم خیلی گناه داره تیام،..اینکه تو این سن و سال از یک بیماری رنج ببره...اون ارزوش بود که عروسی پونه رو ببره...عروسی تک دخترشو..ولی نمیشه..فرصت نمیشه..اون میخواست که نوشو ببینه..فربد پسره اون میخواد دختر ببینه..نوه دختر شو..اون شب و روز گریه میکنه برای سرنوشتش..اون وقت تو اینطوری حسودی میکنی...فکر میکردم تو با بقیه دخترا فرق داری)سرمو اوردم بالا و نگاهم قفل شد با نگاه عسلی پارسا...با نگاهی غمگین پارسا ..اروم گفتم:ببخشید._ببخشید تو چیزی رو حل نمیکنه ..اخه عزیز من بهتره اینقدر بچگونه فکر نکنی.از اینکه پارسا اون وقت صبح برام توضیح میداد خوشحال بودم...بلند شد و از اتاق رفت بیرون پتو و بالشت رو اورد..در کمد هم باز کرد و یک پتو دیگه دراورد وگفت:بهتره بخوابی.من زیر پتویی که پارسا داده بود و اون زیر پتویی که خودش برداشته بود خوابیدیم.با احساس خوردن چیزی توی کمرم چشامو باز کردم.زانو پارسا بود که داشت فرو میشد تو کمرم.سریع سر جان نیم خیز شدم و بعد بلند شدم..چه بد میخوابه این بشر....حموم رفتم..موهامو شونه کردم و لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم..هستی خانم روی مبل نشسته بود و در حال خوندن چیزی بود باید از دلش درمیاوردم._سلام مامان هستی.سرشو بالا اورد و به من نگاه کرد و گفت:سلام .نشستم کنارش و گفتم:میتونم بهتون بگم مامان هستی؟اروم سرم بوسید و گفت:معلومه .نگاهی به جلد کتاب کردم و گفتم:چی میخونید؟_یک رمان قدیمی مالِ دوران جونی...خیلی دوست داشتم یک بار دیگه بخونمش.لبخندی زدم و گفتم:دیشب یک خواب بد دیدم..ناراحت بودم..یک وقت شما فکر بد نکنید._نه عزیزم..الان خوبه که خوبی....و بعد نگاهی به کتاب انداخت و سریع بستش و گفت:بیا بریم یک چیزی بخوریم دخترم.و مچ دستم و گرفت و بلندم کرد و وارد اشپزخونه شدیم میز رو چینده بود..باهم دیگه صبحونه خوردیم گاهی اون حرف میزد.گاهی من..اون میگفت و من میگفتم...تا اینکه بحث رسید به بیماری._تیام جون.سرمو بالا اوردم و خیره شدم توچشایی که پارسا ازش ارث برده بود و گفتم:جان؟_میخوام درباره ی بیماریم باهات صحبت کنم.دستمو تو هم قلاب کردم و گذاشتم روی پام و گفتم:بفرمایید._احتمالا پارسا بهت گفته که من یک مشکل قلبی دارم و هر نوع شُکی برام سَمه..ولی دکترا بهم امیدوارن..همین چند روز پیش قبل اینکه شما بیاین نتایج رو پیش دکترم بردم..یک قلپ از چاییش خورد .ادامه داد:دکتره که دید خیلی راحت و صریح گفت فقط 4ماه دیگه زنده ام.هستی خانم دستشو بالا اورد و با انگشتاش مشغول شمردن شد ***********سرمو انداختم پایین که گفت:میخواستم پارسا این 4ماه پیشم باشه...ولی فکرامو که کردم دیدم این بدتره....میخواستم عروسیتون رو زودتر بگیرید که بازم تو موافق نیستی....من هزار چیزه دیگه میخواستم که نشد..._هستی جون گاهی دکترا هم اشتباه میکنن._5تا دکتر باهم اشتباه میکنن؟_بهتره خودتون رو نبازید._دیگه از این حرفها گذشته..امیدوارم با پارسا زندگی خوبی داشته باشید...امیدوارم خوشبخت بشین...امیدوارم من رو به خاطر این ازدواج زوری که مجبورتون کردم ببخشید.بلند شدم و رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و دستش و گرفتم و گفتم:هستی جون..من اگه 100بار دیگه متولد شم..انتخابی که شما برام کردید رو انتخاب میکنم...سرمو روی زانوش گذاشتم و گفتم:شما نباید برید._کار خداست...منم نمیخوام از زندگی و بچه هام جدا بشم._دلتون میخواد این 4ماه رو پارسا تهران بمونه.هستی خانم که انگار امادگی جواب این سوال رو داشت گفت:نه..نه اینطوری از دانشگاهش عقب میوفته...میخوام تو درس پیشرفت کنه.همون موقع صدای پونه اومد داخل اشپزخونه..._مامان.و بعد خمیازه ای کشید.هستی جون گفت:بله...من اینجام..قدم هاش نزدیک تر شد و با تعجب گفت:تیام!سرم را اوردم بالا و نگاهش کردم بعد بلند شدم..پونه گفت:گریه کردی؟سرمو به علامت نه تکون دادم و خواستم به اتاق برگردم که هستی جون دستمو کشید و گفت:تیام جان.برگشتم و گفتم:بله._من ازت یک خواسته دارم_شما جون بخواین._همین الان به پونه بگو قضیه رو.پونه با تعجب گفت:چی رو مامان.هستی خانم گفت:این اخرین خواسته من از توست تیام جان._من بگم؟..اخه چرا من؟_چون خودم جون گفتنش رو ندارم..پونه دست من ومی کشید و به اتاقش میبرد و میگفت:چی رو میخوای بهم بگی؟تو رو خدا زودتر بگو..راجع به چی؟بگو دیگه.در اتاقش رو باز کرد و رفتیم داخل..نشستم لبه ی تختش ...یکم فکر کردم..یک مقدمه چینی کردم و با چشای بسته همه چی رو بهش گفتم..همین که حرفام تموم شد از اتاق رفتم بیرون..شاید تنها بودن براش خوب بود. *********با دیدن تابلو اعلانات که پرواز مشهد رو اعلان میکرد .پارسا از جا بلند شد و منم همراهش بلند شدم..هستی خانم رو بوسیدم و به خودم فشردمش حالا که فکر میکردم چه قدر دوستش داشتم...پونه نیومده بود فرودگاه هنوز شک زده بود..هنوز وقت برای گریه کردنم نداشت..اگه میتونستم میموندم کنارش تا بهش کمک کنم ولی نمیشد..اقا شایان فقط یک خداحافظی ساده کرد..قول دادن برای بله برون فرهاد که 4 شنبه بود بیان.سوار هواپیما شدیم..از اینکه پارسا الان کنار من بود و کنار خونوادش نبود احساس بدی داشتم..یک جور عذاب وجدان بیخودی..هیچ کدوممون حالمون خوب نبود..حتی اگه من موافقتم میکردم که عروسی بگیریم..بدترین مهمونی بود که داشتم چون هر لحظه که یادم میومد این مهمونی برای چی یک حس بد سراغم میومد.وقتی پرواز نشست...وقتی باهم پیاده شدیم وقتی فقط مثل دوتا ادم غریبه کنار هم راه میرفتیم..وقتی پارسا دستشوبرای گرفتن ماشین تکون داد و من مثل یک مجسمه کنارش ایستادم.وقتی پارسا جلو نشست و من عقب.وقتی پارسا من رو جلوی خونمون پیاده کرد ..اونم ساعت 8بعداز ظهر و من بدون یک خداحافظی از ماشین خارج شدم و راهی خونه...زنگ در را اروم زدم _بله._تیامم.در باز شد و من وارد شدم..چه قدر هوا گرفته بود..چه بغض بدی داخل گلوم بود..مامان مقابل پله ها ایستاده بود کفشام را دراوردم برای سلام کردن پیش دستی نکردم..خود مامان سلام کرد:_سلام جوابش واجب بود_سلام.مامان ساک رو از دستم گرفت و گفت:خوبی ؟سرمو به علامت نه تکون دادم و بدون زدن حرف اضافی ساک رو از دست مامان گرفم و به اتاقم رفتم..نشستم لبه ی تخت و سرمو گذاشتم روی زانوهام و تا جایی که میتونستم اشک بی صدا ریختم....در زده شد و بعد سایه ای افتاد داخل و بعدش فرهاد وارد شد._سلام اباجی گلم..چطوری خواهری؟نگاهش نکردم..سلامم نکردم..اصلا حوصلشو نداشتم._جواب نمیدی؟نکنه با پارسا دعوات شده؟سرد نگاهش کردم و سردتر گفتم:میشه تنهام بزاری؟به حرفم اعتنایی نکرد و جلو اومد و نشست کنارم و گفت:چیزی شده تیام؟بازم چیزی نگفتم..دستمو گرفت و گفت:تیام....چی شده؟سرمو به علامت هیچی تکون دادم که فرهاد از جا بلند شد و گفت:تو حرف نمیزنی میرم به پارسا زنگ بزنم.تند سرم رو بالا اوردم و گفتم:نه زنگ نزن.نگاهی بهم کرد و گفت:درباره ی پارساست؟بازم سرمو به علامت نه تکون دادم._پس چرا داری گریه میکنی؟یکدفعگی میای میری تو اتاقت و گریه میکنی؟تیام...نگاهی بهش کردم و گفتم:درباره ی پارسا نیست..اونکاری نکرده نگران نباشین...فرهاد دستی لای موهاش کرد و نشست کنارم و گفت:مامان اینطور فکر نمیکنه..حالا بگو چی شده؟_مامانش تا چند ماه دیگه .._کشتی منو تو..چند ماه دیگه چی؟_تا چند ماه دیگه زنده نیست!صورتمو با دستام پوشوندم که فرهاد خیلی عادی گفت:خب!تو چرا به عزا نشستی بچه های اون باید گریه کنن نه تو._تو یعنی یکمم ناراحت نشدی؟_ادمیزاد دیر یا زود میمیره دیگه.سرد نگاهش کردم و گفتم:متاسفم برات...فرهاد بلند شد و گفت:منو باش که چه فکرایی باخودم میکردم...فرهاد رفت..اون هیچ احساسی نداشت...اگه هستی جون بمیره...حال پارسا بد میشه...حال همه بد میشه..پارسا باید بره تهران پیش بقیه خونوادش...اگه هستی جون نباشه یک تیکه بزرگ از قلب پارسا کنده میشه..اگه هستی جون نباشه..هستی جونی که مثل مامان خودمه..اگه ما الانم عروسی بگیریم بعد از رفتن اون همه چی بهمون زهر میشه...روی تخت دراز کشیدم و چشامو بستم...****نگاهی به تونیک قرمز رنگ چسبی که تا روی رونم بود و استین هاش سه ربع بود کردم و کنارش یک شلوار مشکی جذب..مامان گفت بهتره لباس مجلسی برای نامزدی بپوشم و امشب زیاد چیزه خاصی نپوشم..ارایشگاه رفته بودم و پشت موهام رو برام مدل داده بود..حسابی خوشگل شده بودم.خونه عمو اینا بودیم چون مجلس اونجا بود..ساعت 4بعد از ظهر بودم/و هنوز مجلس که مثل یک مهمونی بود شروع نشده بود..لباسام رو پوشیدم..ارایش کردم و حسابی خوشگل شده بودم...مروارید هنوز ارایشگاه بود..فرهاد و مهدی توی خونه میچرخیدند و کار ها رو انجام میدادند..عزیز به خاطر پادرد گوشه ای نشسته بود و بقیه رو نگاه میکرد..بعضی از فامیل های پری خانم اینا هم اومده بودند...پری خانم همش اینور و اونور میرفت..مامانم کار میکرد..امشب تموم دعواها رو کنار گذاشته بودند و باهم خوب بودند..منم هرکاری از دستم بر میومد انجام میدادم..مهدی و فرهاد مشغول جا به جا کردن میز هاشدن..فرهاد با یک دست میز رو گرفته بود وبادست دیگش داشت دنبال گوشیش که تو جیبش مشغول زنگ خوردن بود میگشت..منم گوشه ای ایستاده بودم و به کارای اون میخندیدم . ************مهدی گفت:تیام خانم به جای خندیدن بیا کمک.نگاهی به مهدی کردم و گفتم:من؟_په نه په من بیا دیگه.فرهاد هنوز درگیر بود جلو رفتم و زیر لب گفتم:اخه من با این لباسا.فرهاد میز رو به دست من سپرد.ولی میز اونقدر سنگین بود که یکدفعگی دستم به سمت پایین مایل شد و خم شدم روی زمین.مهدی:تو که از اون شُل تری._ اِ خوب سنگینه..میز رو وقتی تونستم بگیرم مهدی گفت:خب مجبوری لباس اونقدر تنگ بپوشی که نتونی راه بری.نگاهی به مهدی کردم و گفتم:میز رو ول میکنم رو پات ها؟حواست باشه.مهدی یک لبخند بی روح زد و گفت:تیام منو نترسون قلبم ضعیفه._سن ننه بزرگ منو داری میخوای قلبت ضعیف نباشه.مهدی نگاهش سرد و همون لبخندی که داشت هم محو شد..میز را به طرفم هل داد..فکر کنم زیاده روی کرده بودم در حرف زدن..میز رو روی زمین گذاشتیم که گفتم:منظوری نداشتم !مهدی یک نگاه به من کرد و چیزی نگفت..یکم جلو رفتم و از نزدیک بهش خیره شدم و گفتم:ناراحت که نشدی؟سرشو اورد بالا یک لبخند شیطون روی لباش بود...گفتم:چیه؟دستشو برای گرفتنم بالا اورد که جیغی کشیدم و از دستش فرار کردم و رفتم به طرف عزیز و نشستم کنارش و دست عزیز رو گذاشتم روی پام.مهدی گفت:تا اخر عمرت که اونجا نمیمونی...سرمو به علامت اره تکون دادم که مهدی جلو اومد منم از پیش عزیز بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که زنگ ایفون به صدا دراومد...مهدی نگاهی به ایفون و بعد به من کرد و گفت:الان میام...وقتی رفت اونجا منم داشتم میرفتم داخل اشپزخونه که مهدی گفت:خب سن من زیاده پس اره؟نگاهی بهش کردم و دوباره با یک جیغ خفیف سمت در دوییدم که در یکدفعه باز شد و من در جا افتادم بغلِ.....بغلِ کی افتادم.خودمو کشیدم بیرون و نگاهی به پارسا که داخل بغلش افتاده بودم کردم وگفتم:سلام.هنوز جوابمو نداده بود و عصبی نگاهم میکرد که صدای هستی خانم اومد:سلام تیام جان.از جلوی پارسا کنارم اومدم و هستی خانم رو بغل کردم.بعد از سلام و احوال پرسی با هستی خانم دستشون رو گرفتم و گفتم:بیاین بریم اتاق رو نشونتون بدم.که پارسادستمو گرفت و گفت:شما بیا خودشون پیدا میکنن.هستی جون گفت:اره دخترم.پارسا گفت:یک دقیقه میای بیرون؟مهدی هم که یک ساعت مثل وزغ به ما زل زده بود گفت:تیام..مشکلی پیش اومده؟نگاهی به چشم های عصبی پارسا کردم و گفتم:نه...نه چیزی نیست.استرس گرفته بودم از حرکت بعدی پارسا میترسیدم ..از اینکه بخواد دعوام کنه ولی من که کاری نکرده بودم..پارسا نگاهی به مهدی کرد و گفت:کاری دارین؟مهدی بی توجه به پارسا خیره شد به من و گفت:چیزی شد صدام کن.میخواستم هلش بدم بگم خیله خب تو برو فقط.پارسا منو کشید توی حیاط نگاهی به لباسام کرد و گفت:قشنگه.سرم پایین بود ...پارسا گفت:نمیدونستم سلیقت اینقدر خوبه....سرمو اوردم بالا و گفتم:پارسا ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم.._کسی دیگه ای هم هست داخل خونه؟_اره مامان و پری خانم و _نه منظورم پسره._فقط مهدی و فرهادم رفت._تیام نمیخوام بهت چیزی بگم..ولی من از این پسره زیاد خوشم نمیاد..میتونی درک کنی منو؟سرم و تکون دادمو گفتم:اره اره._نمیخوام الان سرت داد بکشم و بگم مگه چیکار میکردین که یک دفعگی پریدی بغل من و چرا باهم اینقدر صمیمی هستین._خب بزار بگم._نه نه ..نمیخوام ازت توضیح تیام چون من به تو اعتماد دارم و نمیخوام فکر کنی من بهت شک دارم و اینجور چیزا.دوباره سرم رو از این همه مهربونیش انداختم بالا و گفتم:نمیای داخل خونه؟_فعلا که مجلس زنونه است..شب که مردا اومدن میام..خیره شدم تو چشای رنگ عسلش و گفتم:باشه.دستشو اورد بالا و گفت:فعلا .و داشت به سمت در میرفت که دوییدم سمتش و گفتم:پارسا.چرخید به سمتم و گفت:هوم؟سریع یک بوسه به گونش زدم و گفتم:خیلی دوسِت دارم._ما بیشتر .خندیدم و رفت...منم رفتم داخل.مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم. **********
قسمت 35مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن .صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم.مروارید یک پیراهن زمردی که کوتاهیش تا روی زانواش بود و دارای دو بند نازک و یک یقه هفت داشت پوشیده بود روی لباسشم سنگ هایی هنرنگ زمرد بود کار شده بود البته سرویس جواهرش زمرد بود و موهاش هم نسکافه ای کرده بود.سایه ای سبزی که به پشت چشای عسلیش زده بود چشماش درخشان کرده بود.زیادی خوشگل شده بود..فرهادم که یک کت و شلوار زغال سنگی پوشیده بود...داداشم که از خجالت عرق کرده بود،نمردیم و خجالت فرهاد هم دیدیم.مجلس زنانه تا ساعت 8 بود و بعدش مردها اومدن .باداخل اومدن مردها که نفر اولشون بابا بود همه از جا بلند شدند.چه قدر بابا در نوبه ی خودش زیبا شده بود..موهای سفیدش را که مرتب کرده بود و کت و شلوار مشکی اش خیلی بهش میومد.عمو سعید که دیگه خارجی ترین لباساش را پوشیده بود..از زن عمو پری کسی با کلاس تر داخل مجلس نبود...لباسای اون و نگاه اتشین مامان به لباساش من و حرص میداد.بااومدن مردا یک شال روی سرم انداختم و گوشه ای ایستادم.بابا بعد از سلام و احوال پرسی با مهمون ها به کنار من اومد و گفت:میبینیم که دختر بابا امشب خیلی خوشگل شده!نگاهی از سر خجالت به بابا کردم و چیزی نگفتم.بابا گفت:بیرون سرده ...خیلی سرده.گفتم:خب!_بیرون سرده..پارسا هم هنوز بیرون ایستاده همراه پدرش._ اِ برای چی؟_میگن داخل شلوغه بهتره تو بری تعارفشون کنی._وقتی به حرف شما گوش نکردن به حرف من گوش کنن؟بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و اروم به سمت جلو هلم داد و گفت:بهتره بگی بیان داخل._چشماز سالن رفتم بیرون.داخل حیاط زیادی شلوغ بود .پارسا و اقا شایان رو که گوشه ی ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودن رو دیدم.شالم رو جلوتر کشیدم و رفتم جلو .چه قدر پارسا خوشگل و جذاب و خلاصه همه چی تموم شده بود.کت و شلوار مشکی رنگش و کروات ستش و پیراهن زیرش و کفاش و همه چیش و همه چیش زیبا و شیک بود...انقدر حواسم به پارسا بود که اصلا لباس اقاشایان رو ندیدم._سلام اقا شایان.اقا شایان سرش را به طرف من چرخوند و گفت:سلام دخترم خوبی ؟_خیلی ممنون...سلام اقا پارسا.پارسا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:سلام خسته نباشی.دوباره نگاهم را به اقاشایان دوختم و گفتم:بفرمایید داخل خواهش میکنم.اقا شایان:من بیرون راحت ترم دخترم._ بابا و مامان و عمو و خلاصه همه اصرار میکنن که بیاین داخل.._تعارف ندارم که دخترم.دستم را به سمت خودم گرفتم و گفتم:به خاطر من.نگاهی به پارسا کرد و گفت:بهتره بریم تو پارسا.لبخندی زد و دنبال من وارد خونه شدند.پدرش که رفت کنار هستی خانم و پارسا کنار من گوشه ای ایستاد..پارسا اروم گفت:کی میخوان عروسی بگیرن؟_اونطور که مامان اینا میگفتن تابستون.._تابستون؟یکم زود نیست؟چرخیدم و خیره شدم داخل چشمای پارسا و گفتم:زود؟نه زود نیست.پارسا با لحن مسخره ای گفت:مثلا بهتر نیست بزارن 2یا 3 سال دیگه ..حداقل 1سال دیگه._ادای من رو درمیاری ؟_نه من کی باشم ادای شما رو دربیارم..دارم جدی حرف میزنم._وقتی مشکلی ندارن و از همه لحاظ امادن برای چی نگیرن._فرهاد کار داره؟فرهاد سربازی رفته؟فرهاد خونه داره؟فرهاد سرمایه داره برای زندگی.با تعجب گفتم:این حرفا چیه پارسا!_سواله!_خب مروارید فرهاد را باهمین شرایط قبول کرده._تو هم بودی قبول میکردی؟_اره..یعنی نه..یعنی نمیدونم._تو حاضر بودی با پسری که نه کار داره نه تکلیف ایندش معلوم نیست ازدواج کنی و زود عروسی بگیری ولی من که از هر لحاظ امادم نمیخوای عروسی کنی.اخم کوچکی کردم و گفتم:حرفات واقعا بی معنیه.و نگاهم و ازش گرفتم و به جمع نگاه کردم به پچ پچ های مامان دمِ گوش فرهاد.عصبی بودم و پامو محکم تند تند روی پارکت میکوبیدم که صدایی مردانه از کنارم اومد._به به تیام خانم.چرخیدم و نگاهم به بهروز که با فاصله ی کمی از من ایستاده بود خیره شدم و با من من گفتم:سَـ ...سلام._خوبی؟_ممنون...شما هنوز برنگشتین؟_بعد از چند سال اومدم مشهد کجا بخوام برم اخه._اهان._چه خبر؟پات که خوب شده؟نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
***
نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
اصلا حوصله ی حرف زدن با بهروز را نداشتم.ببخشیدی گفتم و ازش جدا شدم و به کنار مروارید اینا رفتم و اون رو با پارسا تنها گذاشتم.طفلک پارسا،بهروز از 100تا خاله زنک وراج بدتر بود.البته این پرحرفیش هم مالِ دخترا بود.
مروارید با خجالت نشسته بود و دستشو روی دست فرهاد گذاشته بود و لبخند میزد..جلو رفتم و روی مبل کناریش نشستم و گفتم:چه قرمزم شده.
مروارید سرش را بالا اورد و به من خیره شد و گفت:چی؟
_میگم چه خجالتیم میکشه این عروس ما.
_وای تیام سر عروسیم چیکار کنم؟خیلی سخته.
_سخت چی دختر جان الان باید باهمه بگی و بخندی و سعی کنی خودتو تو دل من که خواهر شوهرتم جا کنی.
_یعنی جا ندارم؟
مشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چه عروس پرویی.
_تیام تو و اقا پارسا زودتر مجلستون رو بگیرن تا نوبت ما بشه.
دیگه همینم مونده بود مروارید بگه..
کمی فکرام را روی هم گذاشتم..میخواستم تو همون لحظه تصمیم گیری کنم...من پارسا را دوست داشتم..هستی خانمم دوست داشتم..از زندگی ایندم با پارسا هم نمیترسیدم...من درس خون بودم و هر جا که باشم میتونم درس بخونم و نتیجه قابل قبول بگیرم...من باید به خاطر خودم و پارسا و همه و همه عروسی میکردم
_اتفاقا ماعروسیمون عیده.
_چی؟
_وای گوشات مشکل داره،میگم ما عروسیمون عیده.
_جون من؟
_جون تو.
لبخندی زد وبا هیجانی که توی لحنش معلوم بود گفت:مرسی مرسی تیام مرسی.
_چرا تشکر میکنی.
فرهاد که صحبتش با پسری که کنارش بود تموم شد و گفت:چی شد که زن ما را اینقدر خوشحال کردی؟
مروارید با ذوق گفت:تیام اینا عید عروسی میگیرن!
فرهاد از تعجب بالا رفت و گفت:چه بی خبر !
گفتم:اره دیگه یکدفعگی شد.
فرهاد خندید و گفت:ما که تصمیمون برای تابستون قطعیه
_انشاا...
باید این خبر را به پارسا میگفتم تا سوتی ندیم.بهتر بود بهش فکر نکنم من برای خوشحالی اون ها این تصمیم رو گرفته بودم.
از جام بلند شدم و رفتم کنار پارسا که با بهروز گرم صحبت بودند البته معلوم بود که هیچ کدومشون علاقه ای به حرف زدن باهم نداشتن..با نزدیک رفتن من لبخندی روی صورت بهروز نقش بست و گفت:جان؟
پارسا که نه چیزی گفت نه لبخندی نه اخمی خشک یک نگاه بهم کرد .
ایا باید بهروز را ضایع میکردم؟اما با این نگاهی که پارسا بهم کرد بیشتر دلم خواست پارسا ر ضایع کنم ولی من فعلا با پارسا کار داشتم حالا وقت زیاد بود.
_با پارسا کار داشتم..یک لحظه.
لبخند بهروز بیچاره ماسید و پارسا باهمون لحن خشکش گفت:خب بگو
ای بابا هی من نمیخوام این بهروز را ضایع کنم اینا مگه میزارن.
_خصوصیه.
این را گفتم و گوشه کتش را کشیدم .
پارسا کتش را از دستم جلوی بهروز بیرون کشید و باهم به سمت دیگری رفتیم..این رفتارش دیگه غیر قابل تحمل بود ولی بازم دهنم را بستم و اعتراضی نکردم.
_چیه؟
_من موافقم که عروسی را عید بگیریم.
اولش همونطور مات نگاهم کرد و بعد گفت:میدونستم قبول میکنی.
ناراحت گفتم:یعنی خوشحال نشدی؟
_اخرش که باید قبول میکردی
دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم..دیگه تحملم تموم شده بود این چه وضع حرف زدن بود.
_پارسا نمیخوای به هستی جون بگی اون حتما خوشحال میشه!
با این حرف لبخندی زدم که پارسا گفت:من قبلا به اونا اکی داده بودم.
_بدون اینکه موافقت من رو بدونی.
_میشه با من یکی به دو نکنی.
دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.
*
دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.چرا اینطوری کرد..این رفتارش یعنی چی.؟شاید به خاطر مریضی هستی جون بود..خب شایدواقعا پارسا حق داشت.تا بعد از شام من پارسا رو ندیدم..بعدش هم هنگام خداحافظی دیدمش.همراه هستی خانم و اقا شایان..مثل یک مرد معمولی که هیچ نسبتی با من نداره ازم خداحافظی کرد..پارسا دلم را شکوندی .....*********3هفته از اون ماجرا گذشت اواخر بهمن بود کارنامم را دادن 19 و 38 شده بودم.به نظرم برای من عالی بود.این 3هفته پارسا را ندیده بودم...تا اینکه همینطور روز 5شنبه داشتم داخل خونه درس میخوندم و کسی نبود که تلفن زنگ خورد ..سریع از جا پریدم و رفتم با دیدن شماره پارسا ذوق زده شدم و بعداز کشیدن یک نفس و عمیق گوشی را برداشتم._سلام._سلام تیام خانم ._خوبی؟_شما چطوری؟اینکه مهربون شده بود ...من همینو میخوام نزنی کانال دیگه پارسا._مرسی من خوبم..سکوتی بینمون برقرار شد گفتم:کاری داشتی؟_بله ..راستش میخواستم ببینم شما حالت خوبه!_اذیت نکن دیگه._باشه ،فردا شب میخواستم دعوتتون کنم خونمون._منو؟_نه فرهاد رو خب تو رو دیگه.تو دلم کلی ذوق کردم ولی گفتم:حالا ببینم._حالا ببینم نداریم..نیای میام میبینمت._خب اونجا چه خبره؟_دل تنگی دلیل میخواد!_باشه حالا بهش فکر میکنم._باید بهش عمل کنی نه فکر..خب من کار دارم تا فردا._خداحافظ_فعلاتلفن را قطع کردم..چرا من یکدفعگی ذوق کردم مگه دفعه اولم بود باهاش حرف میزدم..ولی بعد از این همه مدت این خیلی خوب بود..کتابمو پرت کردم اونطرف و رفتم سر کمد لباسام..خب چی بپوشم...نگاهی به لباسام کردم..یک لباس پوشیده یا؟نگاهی به لباسام کردم ،هیچ کدومشون خوب نبود.اصلا چرا حساسیت نشون میدادم،مثل همون دویا سه دفعه قبل باید لباس میپوشیدم دیگه.یک تی شرت یقه کج(تقریبا قایقی) سفید ساده دیدم.ته کمدم بود عجیب بود که یادم نمیومد چه زمانی و چه کسی برام خیره.خلاصه از سادگیش خوشم اومد و دنبال شلوارشتم.خیلی کم شلوار داشتم.1شلوار لی و 1شلوار مشکی جذب چسب..کل کمدم را زیر رو روکردم تا یک شلوار سفید دیدم چه قدر ازش خوشم میومد ولی فکر میکنم برام کوچیک شده باشه..صندل هام هم گذاشتم روی لباسام و نگاهی به خودم داخل اینم کردم..پارسا گفت صورت ساده ی من را بیشتر دوست داره.همین صورت معمولی که هیچ نقطه زیبا و خیره کننده ای نداره..همین چشمای مشکی که نه ابی هستن نه سبز نه عسلی..نه اونقدر درشت هستن که نصف صورتم را بگیرن..نه سگ دارن که هر ادمی را جذب کند.همین لبایی که نه قلوه ای هستن..نه برجسته..همین صورتی که اونقدر سفید نیست که خیره کننده باشه.پارسا از همین ابروهای متوسط برنداشته ی من خوشش اومده بود..همین ابروهایی که دیر یا زود باید برش میداشتم.با صدای بابا و مامان چشمم را از اینه شکستم گرفتم .بابا گفت:دختر بابا داره درس میخونه که کتاباش این وسطه؟سریع از جا بلند شدم و به هال رفتم و گفتم: اِ اومدین؟بابا گفت:سلامتم که خوردی؟_اخ ببخشید سلام.مامان گفت:کتابت را چرا پخش و پلا کردی؟کتاب را برداشتم و گفتم:از دستم افتاد.مامان ابروهاش از تعجب بالا رفت و گفت:مگه تو چلاقی دختر._ اِ مامان.بابا به سمت اتاقش رفت گفتم:خب تلفن زنگ زد حواسم پرت شد.مامان مشغول دراوردن لباساش شد و گفت:حتما پارسا بوده._از کجا فهمیدین؟_غیر از اون کی میتونه حواست را پرت کنه.خنده ای از سرخجالت کردم و با اتاقم به اتاقم رفتم.با این نمره کارنامم یک جور احساس غرور میکردم..و فکر میکردم خیلی بلدم،یک جورایی به خودم مطئمن شده بودم.تاشب درس خوندم و شب قرار بود مروارید و فرهاد برای شام بیان خونمون،مامان گفته بود که پارسا هم دعوت کنم ولی من برای اینکه مروارید معذب نشه این کار را نکردم***قسمت 36ساعت 9 شب بود که زنگ خونه به صدا دراومد و بعدش صدای شاد و سرزنده فرهاد.._سلام بر اهل منزلاز اتاق خارج شدم و گفتم:نگفتیم زن بگیری خونوادت را از یاد ببریو با لبخندی مروارید را در اغوش گرفتم و گفتم:چطوری زن داداش؟مروارید خندید و گفت:سلام.جواب سلام من را مامان که با خوشحالی داشت میومد داد و گفت:سلام به روی ماهت دخترم...خوش اومدی قربونت برم بیا داخل.فرهاد گفت:مامان پسرتون چی؟مامان بدون محلِ به فرهاد گفت:وقتی عروس به این خوبی دارم دیگه توئه خرس گنده را میخوام چیکارو دست مروارید را گرفت و روی مبل نشاند.نشستم کنار مروارید و فرهاد.فرهاد با خنده گفت:هِی..یادش به خیر تو این عَرج و قُربی داشتیم.چه قدر محترم بودیم..همین دختره تیام ..هی جلومون دولا راست میشد._برادر عزیز توهم زدی.فرهاد نگاهی به مروارید کرد و گفت:منو این همه خوشبختی محاله..وقتی اینهمه همه چیز هوبه توهم میزنم دیگه.مروارید ریز ریز میخندید.روبه مروارید گفتم:مرواریدد،ما اینو دادیم دست تو که درستش کنی...اینکه دیوانه شده.مروارید اروم گفت:کار سختیه...فرهاد صداش را شنید و گفت:مروارید فکر نمیکردم که تو با اون هم با اون جادوگر باشی..دفعه اخرت باشه با تیام حرف میزنی.چشام از تعجب گرد شد و با لحن کشداری گفتم:فرهاد***فرهاد و مروارید زدن زیر خنده و همون موقع مامان من را صدا کرد.به اشپزخونه رفتم و سینی چای را اوردم.بعد از تعارف کردن به انها ،به اتاق بابا رفتم که ببینم برای چی بابا بیرون نمیاد.در را زدم و وارد شدم._اجازه هست؟بابا سرش را از کیفش بیرون کشید و گفت:بله بفرمایید._چرا نمیاید بیرون زشته ها._الان میام دارم دنبال گردنبندی میگردم که خریدم.نشستم گوشه تخت و گفتم:گردنبد؟برای کی؟_مروارید...تازه عروسه گفتم یک چیزی خریده باشیم..اولین باره اومده خونمون._اولین بار نیست بابا که..مروارید همش اینجاست._اولین بار هست که به عنوان عروس در این خونه حاضر میشه._خدا شانس بده..پس چرا خونواده پارسا اینکارا رو نکردند؟بابا همراه گردنبد بلند شد و گفت:اینها پیداش کردم.و بدون اینکه جواب سوال من را بده از اتاق خارج شد.نشستم روی تخت..واقعا چرا؟چرا به این فکر نکرده بودم که همه به تازه عروسا کادو میدن ولی من؟یعنی من براشون مهم نبودم...پس چرا حداقل یک بار به من کادو ندادند.ازرده خاطر از اتاق خارج شدم و رفتم بیرون.فرهاد که روانشناسی خونده بود گفت:چیه درهمی؟_هیچی._حالا ناراحت نباش میتونی دو کلمه با مروارید حرف بزنیلبخند تلخی زدم..شام اورده شد و با شوخی های فرهاد خورده شد.نمیدونم چرا ولی همه ی هیجانی که برای فردا داشتم رفت.فرهاد شب خونه عمو اینا میخوابید...***_وای مامان ساعت 5شد._دیر نیست که دختر زود باش.موهای خیسم را با سشوار خوش کردم..حتما باید برای خودم یک اتو مو میخریدم..موهام که خشک شد را با یک کلیپس شل بستم ،لباسام را تنم کردم ورژم را داخل کیفم گذاشتم..مامان اصرار کرد ارایش کنم ولی پارسا همینطوری دوست داشت.از خونه خارج شدم و سوار اتوبوس..انگار بار اولم بود که میخواستم پارسا را ببینم..زنگ خونش را فشردم.1ثانیه و دو ثانیه.و در باز شد..و من وارد شدم..قلبم تند تند میزد نمیدونم چه هیجانی برای دیدن پارسا داشتم..برای دیدن پارسا بعد از 3هفته.داخل اسانسور رژرا به لبام زدم... و کلیپس موهام را باز کردم.(طبقه دوم)با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.ولی صدایی نشنیدم.لباسام را عوض کردم و وارد خونه شدم.------با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.ولی صدایی نشنیدم.وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم قدم میزدم ولی انگار واقعا هیچ کس نبود.دوباره اروم گفتم:پارسا.که دیدم دوتا دست توی تاریکی 2تا شمع را روشن کردند ..واقعا تاریک بود..با روشن شدن شمع ها پشتش دوتا چشم عسلی هم برق میزد با خنده گفتم:اونجایی؟و خواستم دست به کلید ببرم که گفت:بیا جلوخندیدم و رفتم جلو و اروم گفتم:سلام.یک میز بزرگ بود با نزدیک شدنم تونستم خوب میز را ببینم..یک میز بزرگ شام و میوه و خلاصه همه چی.حواسم به میز بود که اول دستای پارسا دور کمرم حلقه ش و بعد برق روشن شد و پارسا از پشت من را بوسید وگفت:تولدت مبارکو خودش را ازم جدا کرد.چرخیدم به سمتش و گفتم:چی؟_تولدت مبارک عزیزم.خندیدم و دستم را جلوی دهنم گرفتم و به میز نگاه کردم..یک کیک بزرگ خوشگل وسط میز بود باورم نمیشد..یکدفعگی از داخل اتاق کناری همه بیرون اومدن انگار قایم شده بودن.مامان و بابا و عمه سمیرا و شوهرش.خاله زیبا ،عمو و زن عمو و مهدی و مروارید و فرهاد و عزیز ،همه بودن با خوشحالی همشون خوندن :تولدت مبارک.هم تعجب کرده بودم هم شگفت زده شده بودم..گفتم:من باروم نمیشه.فرهاد با خنده جلوی صورتم بشکن زد و گفت:واقعیته..دوتا پلک پشت سرهم زدم و پارسا با برداشتن کنترل صدای ضبط را زیاد کرد و گفت:خب تا اخر که نمیخواین همینطوری باشین.و دست مرا گرفت و پشت میز نشوند وگفت:خب من اینجا یکم تقلب کردم و سال تولدت را از زری خانم پرسیدم.فرهاد با خنده گفت:به افتخارش.و همه با خنده برای مامان دست زدن..پارسا گفت:تولد 18 سالگی...تیامِ من وارد 18سالش تموم میشه و وارد 19 میشه..حالا میتونیم بهش بگیم 18 ساله.فرهاد گفت:اون هشتش اضافه است پارسا جان اگه برش داری ممنون میشماخمی همراه با خنده کردم و گفتم:اِ فرهادلبخندی زد .شمع ها جلوم گذاشته شد.خیره شدم بهشون...به کیک بزرگ مقابلم.لبام را برای فوت کردنش غنچه کردم.که صدای بلند مهدی او مد:ارزو یادت رفت.نگاهی بهش کردم و گفتم:اره..چشام را بستم و تو دلم ارزو کردم که پارسا تا اخر برای من باشه..ارزو کردم حالِ هستی خانم خوب بشه و ارزو کردم که زندگیم بهم نخوره.فرهاد گفت:ای بابا خواهر توچه قدر ارزو داری فوت کن بره دیگه.چشام و باز کردم و نگاهی همراه با خنده و عشق به چشمای شیطون پارسا کردم و با یک با بازدمم شمع ها را خاموش کردم.فرهاد و بقیه شروع کردن به دست زدنن..همه تبریک میگفتن..و من لبخند میزدم...و تشکر میکردم.لباس هام را عوض کرده بودم.اگه به من میگفتن که مهمونی اونطوری حتما یک لباس بهتر میپوشیدم و ارایش میکردم.نوبت کادو هاشد.مامان اولین کسی بود که کادو میداد همراه بابا برام گوشواره خریده بودند..برلیان..خیلی ازش تشکر کردم نباید اینقدر زحمت میکشیدن..فرهاد و مروارید هم با هم دیگه یک ساعت با بند چرم کادو دادند.پارسا با خنده گفت:این حساب نیست..فرهاد باید هم به عنوان برادر و هم به عنوان نامزد دختر عمو کادو بده.فرهاد هم در جواب گفت:من که اصلا یادم نبود همینم مروارید خریدم.چشم غره ا ی حواله فرهاد که دروغ میگفت کردم و از مروارید تشکر کردم.عزیز و عمو اینا برام لباس اورده بودند.عمه سمیرا یک وسیله تزئینی.پارسا که فکر میکرد کادو ها تموم شده جلو اومد و گفت:حالا میرسیم به کادو من..امیدوارم خوشش بیادفرهاد گفت:باز کن دیگه.نگاهی به پارسا کردم و گفتم:باز کنم؟پارسا لبخندی زد و گفت:اره زود باشو با شوق مشغول نگاه کردن من شد.کاغذ کادو را از دورِ جعبه باز کردم و با دیدن چیزی که دستم بود میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم..همه دهنشون باز مونده بود این کم کمش با این گرونی 2یا 3 میلیون بود.روبه پارسا گفتم:تو چیکار کردی؟فرهاد گفت:پارسا جان میدونستی خیلی دوست دارم و تولدم نزدیکه.با این حرف همه خندیدن.من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم.. یکی از بهترین موبایل ها..-------من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم.میخواستم پارسا را بغل کنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم ولی دهانم را بستم و چیزی نگفتم...بعد از خوردن شام.بابا اینا هنگام رفتن روبه من گفتند:ماداریم میریم حاضر شو بیا.پاسا سریع جلو اومد و گفت:میشه تیام امشب اینجا بمونه.متعجب پارسا را نگاه کردم.بابا اروم گفت:فردا مدرسه داره!خودم هم ا زخدام بود که انجا بمانم و به مدرسه نروم..پیش پارسا بمانم و نروم.پارسا گفت:اگه خودش راضی باشه یک روز که به جایی برنمیخوره.بابا نگاهی به من کرد و گفت:میمونی؟من که از خدام بود ولی از خجالت سر پایین انداختم و گفتم:نمیدونم.فرهاد که همزمان هم با مهدی حرف میزد هم حرفهای مارا میشنید گفت:نمیدونم یعنی اره.پارسا لبخند محوی زد که بابا دست پارسا را گرفت و گفت:یک دقیقه بیا پسرم.و اورا به اتاق برد.بابا چه کاری میتوانست با پارسا داشته باشد.نگاهی پر تعجب به مامان کردم و گفتم:بابا چیکارش داشت؟مامان گفت:درباره امشب._امشب؟مامان سعی داشت با اشاره چشم به من بفهماند ولی من گفتم:امشب چی؟_که زیاده خواهی و زیاده روی نکنه و اینجور چیزا._مامان من و پارسا 3روز تهران بودیم بابا هیچی نگفت حالا امشب؟یکم زشت نیست؟مامان گفت:بابات هر شبی که قرار بود تو با پارسا باشی بهش تذکر میداد.گفتم:بابا به من شک داشت یا پارسا؟_هیچ کدوم دختر اینقدر غر نزنبا لحن کشداری گفتم:ماااااااامان.بابا از اتاق خارج شد صورت پارسا درهم بود ولی لبخند نمایشی میزد بعد از تشکراز همه و خداحافظیپارسا نشست پشت صندلی و گفت:یک طوری با ادم حرف میزنن انگار._بابت موبایل ممنون.پارسا زیر لب چیزی نگفت و به گلدان روی میز خیره بود..پارسا زیر لب گفت:کاش میزاشتم بری.شنیدم چی گفت ولی باز هم گفتم:چی؟پارسا عصبی نگاهم کرد و گفت:برو ببین اگه هنوز نرفتن برومنم نشستم پشت صندلی و گفتم:چرا؟پارسا خواست چیزی بگوید ولی بجایش پوفی کشید._بابام چی گفت؟پارسا عصبی نفسش را بیرون پرتاب کرد و گفت:قبل از عروسی کار دست خودتون ندین.بدون فکر گفتم:یعنی چی؟پارسا چپ چپ نگاهم کرد..کمی فکر کردم و منظور را فهمیدم..با تته پته گفتم:خب بابادیگه.پارسا دوباره نگاهم کرد و چیزی نگفت.نگاهی به دور و بر کردم و گفتم:بهتره اینجاهارو تمیز کنیم نه؟پارسا شانه ای بالا انداخت ،بلند شدم و گفتم:پاشو پاشو..راستی مرسی پارسا امشب بهترین تولد عمرم بود.پارسا خندید و باهم مشغول تمیز کردن شدیم.پارسا گفت:تیام...تو از ته دلت برای عروسی راضی هستی؟_اره چطور؟_همینطوری._تو چی؟امادگیشو داری؟_اره اره...کسی شمارت را نگرفت.._نگرفت ولی گفتن بهشون زنگ بزنم تا شمارم بیوفته.پارسا چیزی که دستش بود را سر جایش گذاشت و گفت:کی؟_فرهاد_خب._مروارید و عمه سمیرا._خب.کمی فکر کردم و گفتم:مهدی!_چـــــــــــــی؟ مهدی؟_اره خب._چرا به اون دادی؟_خب پسر عمومه نباید میدادم.پارسا نگاهم کرد و گفت:بهش زنگ و اس نمیدیچشام وریز کردم و گفتم:چرا؟_چند بار بگم از اون پسره خوشم نمیاد.رفتم دقیقا جلوی پارسا ایستادم و خیره شدم داخل یک ظرف عسل و گفتم:بگو به من اعتماد نداری.پارسا سرش را به سمتم پایین اورد و گفت:به اون پسره اعتماد ندارم.خندیدم و ظرف هارا به اشپزخانه بردم********قسمت 37بعد از جمع کردن همه چی،پارسا داخل هال ایستاد و با حالت مسخره ای گفت:میخواستم امشب خوش بگذره ولی پدرتون اجازه ندادن...بهتره بری تو اتاق بخوابی و منم تو هال بخوابمو با قیافه ای ناراحت روی مبل دراز کشید.منم چرخیدم به سمت اتاق ولی راه نرفتم....و دوباره برگشتم به سمت پارسا،بالای سرش ایستادم و نگاهی بهش کردم.مثل این پسربچه تخس ها بود،موهاش روی صورتش ریخته بود.با کف دستم موهای روی صورتش را کنار زدم و خم شدم روی صورتش ولی باهم فاصله داشتیم.یک لبخند نشست گوشه لبش._وای نمیدونستم پسرا اینقدر لوس باشن.پارسا چشاشو باز کرد و گفت:واقعا بهت خوش گذشت؟سرمو به علامت اره تکون دادم.