پیرمرد مثله هر روز دیگر کفش وکلاه کرد و بعد از خداحافظی با عکس همسر مرحومش از خانه به سمت پارک نزدیک خانه اش به راه افتاد. الان ده سال بودکه هر روز صبح اینکار را میکرد و برایش عادت شده بود. برخلاف روزهای قبل که روی نیمکت آبی کنارفواره پارک می نشست امروز تصمیم گرفت به قسمت بازی بچه ها برود. دیدن بازی بچه ها در او احساس زیبا ونابی به وجود می آورد. به یاد نوه هایش می افتاد که سالها آنها را ندیده بود. هر چند از دست بچه هایش هم دلگیر میشد ولی خودش را گول میزد:....حتما گرفتارن....نمیتونن به من سر بزنن.....ولی یه تلفن که میتونن بزنن....ولش کن...روزمو خراب نکنم...
روی نیمکت فلزی زمخت نشست ، عصایش را کنارش گذاشت و به بچه ها نگاه کرد:...بچه ها با ذوق واشتیاق فراوان مشغول بازی بودند و از سر وکله وسایل بازی بالا می رفتند. برای پیرمرد صدای خنده ی بچه ها از هر صدایی زیباتر واز هر آرامبخشی قوی تر بود.ذوق میکرد و او هم مثله آنها بچه میشد. کودک درونش به راه می افتاد واز پله های سرسره بالا میرفت و سر میخورد.تاب بازی میکرد و الاکلنگ سوار میشد و خلاصه خیلی سرحال میآمد.
ناگهان در میان صدای خنده وجیغ وشادی کودکانه بچه ها چشمش به چهره غمبار پسرکی افتاد که با لباسهای رنگ ورو رفته در کناری نشسته بود و با حسرت به بچه ها مینگریست. بادکنکهای رنگی زیادی در دست داشت که هر از چند گاهی یک نفر یک بادکنک رنگی از او میخرید . پسرک هم بلافاصله بادکنک دیگری را از کیف دستی سیاه رنگی که به همراه داشت در میآورد و با تلمبه دستی آنرا باد میکرد و به جمع بادکنکها اضافه می کرد و باز یک مشتری و بادکنکی که در دست کودک شیطان جا میگرفت ....ولی پسربادکنک فروش بیشتر حواسش به بچه ها و بازیشان بود.
پیرمرد برخاست و روی نیمکت کنار پسرک نشست...... سلام....خوبی؟..... چه بادکنکای قشنگی..... پسرک سرد وبی اعتنا جواب داد:....سلام...ممنون....من به زشت یا قشنگیشون چکار دارم؟.... اگه تا ظهر صد تا بادکنک نفروشم.... پدرم خونه رام نمیده..... پیرمرد دلش گرفت:...آخه برای چی؟..... پسرک در حالی که نخی بدور بادکنک قرمز می بست جواب داد:...خب معلومه.... پول دوای ننه ام....اجاره خونه.......یعنی شما نمیدونین زندگی چقدر خرج داره؟....به پیرمرد برخورد ولی بدتر از لحن تند پسرک تلخی نگاهش به زندگی بود که او را رنج میداد. پسرکی به سن و سال او باید بدود.بازی کند وشاد باشد نه اینکه دستفروشی کند و....
پیرمرد پرسید:....مگه بابات نمیره سر کار؟.... پسرک جواب داد:...به آدم معتاد کی کار میده؟... زهر ماری نکشه ، کارکردنش پیشکش.... پیرمرد احساس کرد نفسش تنگ شده و قلبش بدرد آمده بود.با خودش تصمیمی گرفت.
صدای اذان از گلدسته مسجد میامد که پیرمرد از پارک بیرون آمد .کلاه شاپویش را روی سرش گذاشت . قبل از آنکه آرام در امتداد کوچه براه افتد برگشت و نگاهی به بچه ها کرد که همچنان مشغول بازی بودند و در دست هر کدام یک بادکنک رنگی خوشرنگ بود. پسرک هم روی تاب نشسته بود و تنها تاب بازی میکرد وتاب را بالا و بالا تر می برد. انگار میخواست پاهایش را به آسمان برساند. از ته دل خوشحال بود و میخندیدو برای پیرمرد دست تکان داد.پیرمرد لبخند زد و برایش دست تکان داد.احساس عجیبی داشت:...از یک طرف خوشحال بود که تمام بادکنکهای پسرک را خریده بود و بین بچه های پارک تقسیم کرده بود ...ولی از طرف دیگر به فردا ی پسرک فکر میکرد و بادکنکهای رنگی اش...
داستان کوتاه:... بادکنک قرمز....
پیرمرد مثله هر روز دیگر کفش وکلاه کرد و بعد از خداحافظی با عکس همسر مرحومش از خانه به سمت پارک نزدیک خانه اش به راه افتاد. الان ده سال بودکه هر روز صبح اینکار را میکرد و برایش عادت شده بود. برخلاف روزهای قبل که روی نیمکت آبی کنارفواره پارک می نشست امروز تصمیم گرفت به قسمت بازی بچه ها برود. دیدن بازی بچه ها در او احساس زیبا ونابی به وجود می آورد. به یاد نوه هایش می افتاد که سالها آنها را ندیده بود. هر چند از دست بچه هایش هم دلگیر میشد ولی خودش را گول میزد:....حتما گرفتارن....نمیتونن به من سر بزنن.....ولی یه تلفن که میتونن بزنن....ولش کن...روزمو خراب نکنم...
روی نیمکت فلزی زمخت نشست ، عصایش را کنارش گذاشت و به بچه ها نگاه کرد:...بچه ها با ذوق واشتیاق فراوان مشغول بازی بودند و از سر وکله وسایل بازی بالا می رفتند. برای پیرمرد صدای خنده ی بچه ها از هر صدایی زیباتر واز هر آرامبخشی قوی تر بود.ذوق میکرد و او هم مثله آنها بچه میشد. کودک درونش به راه می افتاد واز پله های سرسره بالا میرفت و سر میخورد.تاب بازی میکرد و الاکلنگ سوار میشد و خلاصه خیلی سرحال میآمد.
ناگهان در میان صدای خنده وجیغ وشادی کودکانه بچه ها چشمش به چهره غمبار پسرکی افتاد که با لباسهای رنگ ورو رفته در کناری نشسته بود و با حسرت به بچه ها مینگریست. بادکنکهای رنگی زیادی در دست داشت که هر از چند گاهی یک نفر یک بادکنک رنگی از او میخرید . پسرک هم بلافاصله بادکنک دیگری را از کیف دستی سیاه رنگی که به همراه داشت در میآورد و با تلمبه دستی آنرا باد میکرد و به جمع بادکنکها اضافه می کرد و باز یک مشتری و بادکنکی که در دست کودک شیطان جا میگرفت ....ولی پسربادکنک فروش بیشتر حواسش به بچه ها و بازیشان بود.
پیرمرد برخاست و روی نیمکت کنار پسرک نشست...... سلام....خوبی؟..... چه بادکنکای قشنگی..... پسرک سرد وبی اعتنا جواب داد:....سلام...ممنون....من به زشت یا قشنگیشون چکار دارم؟.... اگه تا ظهر صد تا بادکنک نفروشم.... پدرم خونه رام نمیده..... پیرمرد دلش گرفت:...آخه برای چی؟..... پسرک در حالی که نخی بدور بادکنک قرمز می بست جواب داد:...خب معلومه.... پول دوای ننه ام....اجاره خونه.......یعنی شما نمیدونین زندگی چقدر خرج داره؟....به پیرمرد برخورد ولی بدتر از لحن تند پسرک تلخی نگاهش به زندگی بود که او را رنج میداد. پسرکی به سن و سال او باید بدود.بازی کند وشاد باشد نه اینکه دستفروشی کند و....
پیرمرد پرسید:....مگه بابات نمیره سر کار؟.... پسرک جواب داد:...به آدم معتاد کی کار میده؟... زهر ماری نکشه ، کارکردنش پیشکش.... پیرمرد احساس کرد نفسش تنگ شده و قلبش بدرد آمده بود.با خودش تصمیمی گرفت.
صدای اذان از گلدسته مسجد میامد که پیرمرد از پارک بیرون آمد .کلاه شاپویش را روی سرش گذاشت . قبل از آنکه آرام در امتداد کوچه براه افتد برگشت و نگاهی به بچه ها کرد که همچنان مشغول بازی بودند و در دست هر کدام یک بادکنک رنگی خوشرنگ بود. پسرک هم روی تاب نشسته بود و تنها تاب بازی میکرد وتاب را بالا و بالا تر می برد. انگار میخواست پاهایش را به آسمان برساند. از ته دل خوشحال بود و میخندیدو برای پیرمرد دست تکان داد.پیرمرد لبخند زد و برایش دست تکان داد.احساس عجیبی داشت:...از یک طرف خوشحال بود که تمام بادکنکهای پسرک را خریده بود و بین بچه های پارک تقسیم کرده بود ...ولی از طرف دیگر به فردا ی پسرک فکر میکرد و بادکنکهای رنگی اش...