وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

داستان کوتاه: غرور و قضاوت

مرد سوار بر ماشین آخرین مدلش از خانه بیرون آمد. عینک دودی قهوه ای رنگش را به چشمانش زد و وقتی مطمئن شد که درب پارکینگ بسته شده است براه افتاد که صدای ضربه ای به شیشه پنجره ماشین توجهش را جلب کرد. رفتگر پیر محله بود. حرفهایی می زد ولی مرد نمی شنید. با خودش گفت:...ای بابا..... مش ماشاا...... هفته پیش شارژتو دادم ....


سرش را به نشانه کلافگی تکان داد....ولی رفتگر پیر دست بردار نبود....مرد ناچار شد شیشه ی ماشین را پایین بدهد:....سلام مش ماشاا....چی شده؟...پول شارژتو که هفته پیش دادم....و دست کرد از داخل داشبورد یک اسکناس دو هزار تومانی برداشت ودر کف دست پیرمرد گذاشت. پیرمرد خشکش زد و مات ومتحیر نگاه کرد و چیزی نگفت.


مرد با غرور هر چه تمام تر یک اسکناس دو هزاری دیگر را اضافه کرد و گفت:...شارژو ماهیانه میدن نه هفته ای.... اجازه ی مرخصی میدین؟....و بدون آنکه منتظر جواب یا تشکر پیرمرد بماند خواست ماشین را به حرکت در آورد که پیرمرد گفت:....آقای نامداری ببخشین مزاحمتون شدم....مرد که حسابی کلافه شده بود گفت:....آقا ماشاا....میزاری به کار وزندگیمون برسیم....دیگه چیه؟.......


پیرمرد دست کرد از جیبش یک کیف پول چرمی در آورد و گفت:.... این کیفتون دیروز از جیبتون افتاد....تا اومدم بهتون بدم رفته بودین....بازم شرمنده اگه وقتتونو گرفتم....


عرق سردی بر پیشانی مرد نشست. قبل از آنکه کلامی برای عذرخواهی بگوید پیرمرد اسکناسها را جلوی ماشین گذاشت و رفت.


مرد کیف پولش را باز کرد:... همه چیز سر جایش بود.ردیفی از اسکناسها ، تراولها ،دسته چکها و... از آینه پیرمرد رفتگر را دید که با قامت خم آرام آرام دور میشد.احساس کرد که در درونش چیزی درهم شکست .تا حالا در عمرش اینقدر کوچک نشده بود.