- حالا علت شام امشب چیھ؟!در حالی کھ برای خودش غذا می کشید گفت:- چند تا دلیل داره، اولین و مھم ترین دلیلش پایان دادن بھ قھر یک ھفتھ ای!لبخند عمیقی روی لبم نشست و حالا کھ دقت می کردم چقدر غذا اشتھا برانگیز بود.با دیدن لبخندم، لحنش صمیمی تر شد:- علت دوم، توی شرکت یکی از دوستام کار گرفتم، بعد از فوت ساره خیلی بھماصرارکرد، کمکش می کردم اما بھش قولی نداده بودم؛ حالا کھ شرایط اینجور شدپیشنھادش رو قبول کردم.بشقاب خودش رو کنار گذاشت و شروع کرد برای من ھم غذا کشیدن.- و سومین دلیل ... خانوم محترم بنده قراره از مھرماه بره دانشگاه.و با لبخند عمیقی بھم زل زد، بعد از چند ثانیھ تازه مغزم پیامو دریافت کرد و باصدای بلندی گفتم:- وای ... قبول شدم؟!!نگاه یھ سری کھ بھ سمتمون جلب شد محمد چشم غره ای بھم رفت کھ باعث شد مودبو ساکت آروم بگیرم.اما ھمچنان ھیجان داشتم. آروم خندید و گفت:- نھ کھ خیلی برای ارشد تلاش کرده بودی! حیف بود اگرقبول نمی شدی.متلکش رو ندید گرفتم و با ذوق شروع کردم بھ غذا خوردن. محمد ھم با لبخند بھ ذوقمن، مشغول شد. بعد از دقیقھ ای با دھن پر پرسیدم:- رتبھ ام چند شد؟- ھفتاد و چھار.با ھمون دھن پر لبخند زدم، کھ محمد با اخمی ساختگی گفت:- دھنتو خالی کن اول!خنده ام شدت گرفت، دستمو جلوی دھنم گرفتم تا کامل لقمھ ام رو قورت بدم و درھمون حال محمد گفت:- رتبھ ی ھفتاد و چھار ذوق داره؟! کلا ھشتاد نفر رو قبول کرده بعد تو واسھ اینرتبھ خوشحال میشی؟!با دلخوری گفتم:- نزن تو ذوقم دیگھ!! مھم اینھ کھ بالای ششصد نفر شرکت کننده بود.نفسش رو فوت کرد و بعد از دقیقھ ای گفت:- با دوستم ... ھمینی کھ حسابداری شرکتش رو گردن گرفتم، صحبت می کنم کھ توھم ...حرفش رو با لبخندی مصنوعی قطع کردم:- من نمیام.113در حالی کھ سرش پایین بود نگاھش رو بالا آورد و من سعی کردم با پایین انداختنسرم بھ خودم مسلط باشم و دست و پامو گم نکنم:- راستش ... بذار خودمو محک بزنم ... قول میدم ھر چھ زودتر سھام دارھا رو درجریان بذاریم. اصلا ھر وقت نوبت پرداخت اقساط شد سھام دارھا رو در جریانمیذارم.دیدم صدایی ازش درنمیاد. سرمو بالا آوردم، متفکرانھ بھم خیره شده بود، بعد از چندثانیھ گفت:- فعلا غذاتو بخور، بعد از شام باھم حرف میزنیم.بھ ناچار سرم رو تکون دادم و شروع کردم بھ بازی کردن با غذام.تمام مدت باقیمونده ی شام رو فکر کردم. بھ جملاتی کھ می خواستم برای راضیکردن محمد بھ کار ببرم. بھ دلایلی کھ می خواستم باھاشون کار خودم و داریوش روموجھ نشون بدم.بعد از شام بنا بھ پیشنھاد محمد قرار شد یکم پیاده روی کنیم. ماشین رو جلوی پارکمحلمون نگھ داشت و ھر دو پیاده شدیم. از ھمون موقع شام کھ حرف از موندنم تویشرکت داریوش زده بودم اخمھاش توی ھم بود.دلم نمی خواست حالا کھ بھ قھر یک ھفتھ ایش خاتمھ داده بود باز کدروت جدید بھوجود بیارم. دستم رو دور بازوش حلقھ کردم و با لبخند بھش زل زدم. لبخند کمرنگیروی لبش نشست و دست دیگھ اش رو روی دستم کھ دور بازوش حلقھ بود گذاشت وشروع کرد بھ نوازش کردن انگشت ھام.چند دقیقھ ای کھ گذشت خودش سر حرفو باز کرد:- چرا می خوای توی شرکت بمونی؟سرم رو بھ شونھ اش تکیھ دادم و گفتم:- می خوام بھ خودم ثابت کنم کھ کم نیستم ...- کی گفتھ کمی؟!خنده ی تلخی کردم:- از وقتی پدرم خودکشی کرد کم شدم ... اونقدر کم کھ اگر تو منو بھ خونھ ات نمیآوردی معلوم نبود چھ آینده ای در انتظارمھ! اون قدر کم کھ ...با لحن تلخی گفت:- کھ یکی ھمسن بابات مجبورت کرد زنش بشی و تو ھیچ مخالفتی نکردی!ایستادم و ناباورانھ بھ صورتش زل زدم. پوزخند تلخی زد و ازم رد شد. خودمو تندبھش رسوندم و با دلخوری گفتم:- ھیچ متوجھی چی داری میگی؟!! مخالفتی نکردم چون نسبت بھت بی میل نبودم!بدون اینکھ چھره اش حالت خاصی رو نشون بده بھ سمتم چرخید و گفت:- مخالفت نکردی چون حس کردی بھم مدیونی!با چشمھای درشت شده گفتم:114- این چھ حرفیھ کھ می زنی محمد!!! من دوسِت دارم.یھ ابروشو بالا برد:- پس بھم ثابت کن.با تعجب گفتم:- چی؟!!دستھاشو از ھم باز کرد و گفت:- من از اون شرکت استعفا دادم چون داریوش بھم بی حرمتی کرد! اگر ذره ای براتاھمیت داشتم بدون لحظھ ای مکث تو ھم بیرون می اومدی!دندونھامو بھ ھم فشار دادم و گفتم:- جواب اون داریوش احمق رو بھ وقتش میدم. ھمونطور کھ این یک ھفتھ ھزار جوربھش سرکوفت زدم اما من احتیاج دارم کھ توی این شرکت بمونم.یھو صداش بالا رفت:- چھ احتیاجی؟! مگھ چی کم گذاشتم؟!خدارو شکر توی قسمتی کھ ما ایستاده بودیم جمعیت زیادی نبود. با صدای آروم ولیلحنی محکم و حرصی گفتم:- من احتیاج دارم اونقدر امین داریوش باشم کھ بشم دست راستش ... اونقدر کھ یھروزی از طریقش وقتی کیانمھرو دیدم بفھمھ دختر ھدایت رمضانی زنده مونده تاتقاص پدرشو بگیره و اونقدر پشتش گرمھ کھ ھیچ طناب داری دور گردنش حلقھنمیشھ.از حرص نفس نفس میزدم و چشمھای محمد ھر لحظھ گشادتر. وقتی حرفام تموم شدچندبار دھنش رو باز و بستھ کرد کھ چیزی بگھ اما منصرف شد و یھو دستم روگرفت و با قدمھای بلند بھ سمت ماشین رفت؛ من ھم پشت سرش می دوئیدم.وقتی بھ ماشین رسیدیم تقریبا منو روی صندلی جلو پرت کرد و بعد خودش سوار شد.متعجب بھ تغییر رفتار یھوییش نگاه می کردم. وقتی روی صندلی راننده نشست بھسمتم چرخید و با حالتی عصبی شروع کرد بھ حرف زدن:- چی توی کلھ ی پوکت می گذره غزالھ؟!!! با اون پسره ی سبک مغز ھمدست شدیکھ یھ روزی خودتو بھ کیانمھر نشون بدی؟!یھو فریاد زد:- می خوام صد سال سیاه نبینیش!!!!با چشم ھای گرد بھ در ماشین چسبیدم. انگشت اشاره اش رو بھ نشونھ ی تھدید گرفتسمتم:115- خوب گوشاتو باز کن غزالھ! برای بار اول و آخر میگم ... اگر یک بار دیگھ، فقطیک بار دیگھ ذھنتو با فکر انتقام و این احمق بازی ھا سیاه کنی و بخوای کارھایخطرناک انجام بدی، ھمھ ی شعارھای روشن فکریمو میذارم کنار و توی خونھحبست می کنم. بلایی بھ سرت میارم ...نمی دونم اون ھمھ شجاعتو از کجا پیدا کردم کھ یھو سینھ سپر کردم:- مگھ می خوام چیکار کنم؟ فقط می خوام بھ یھ جایی برسم کھ اگھ یھ روزی منو ببینھو بفھمھ دختر حسابدار امینشم بفھمھ کھ خدا ھوای بابامو داشتھ و دخترش بھ اینجارسیده.پوزخند عصبی زد و گفت:- چرا نمی فھمی؟! اون قضیھ تموم شد و رفت، ھر چی بود ...صدام بالا رفت:- ھیچ چیز تموم نشده!چشمھاش بھ حالت وحشتناکی درشت شد، اما نتونست منو خفھ کنھ، بغضم دوباره سرو کلھ اش پیدا شد:- تو کھ نمی دونی چھ حالی داشتم؟! توی کھ نمی دونی ھر شب فکر کردن بھ یھ جسدمعلق کھ دست بر قضا عزیزترین شخص زندگیتھ چقدر وحشتناکھ؟!اشکھام روی گونھ ام ریخت:- حق ندارم دنبال اون کثافت باشم تا فقط ازش بپرسم چرا؟!! حق ندارم بخوام بھ جاییبرسم کھ تصویر مرگ پدرم با پیشرفت کردن خودم جلوی چشم قاتلش از ذھنم بره؟!محمد چشمھاشو بست و سعی کرد نفس ھای عمیق بکشھ تا بھ خودش مسلط بشھ. حالابھ ھق ھق افتاده بودم:- مگھ من چی خواستم کھ سرم داد میزنی و تھدیدم می کنی؟ من حتی ازت نخواستمکھ ھمدستم باشی و پشتم رو داشتھ باشی! فقط خواستم بذاری کار خودمو بکنم و بھتاطمینان دادم دست از پا خطا نکنم! تو حتی ... توی بی انصاف نمی دونی کھ منمحتاج لبخندتم و اونوقت ازم میخوای ... ازم میخوای با ترک شرکت بھت ثابت کنمکھ دوسِت دارم؟!رنجیده نگاھم کرد و بعد از فوت کردن نفسش دستش رو بھ سمتم دراز کرد و منو بھآغوش کشید و در حالی کھ دستش رو روی کمرم بھ آرومی حرکت می داد زمزمھوار گفت:- قربونت اشکات برم گریھ نکن. من می دونم کھ ھر چقدر بیشتر از عابدی کینھبگیری خودت اذیت میشی! غزالھ قسم می خورم اذیت شدنت داغونم میکنھ ... بھ منمیگی بی انصاف؟ خودم داشتم دق میکردم دختر!و چقدر آرامش بخشھ گریھ کردن توی آغوش مردی کھ با ھمھ ی وجودت باور دارینگرانتھ و براش مھمی!در سکوت اشک می ریختم و بھ محمد اجازه میدادم ھر جور میخواد آرومم کنھ:116- حتی اگر تو ازم نخوای ھمھ جوره پشتتم و ھر جا بخوای کج بری جلوتو می گیرم.اما بھت اجازه نمیدم فکر انتقام حتی برای یک لحظھ توی اون ذھن کوچولوت وولبخوره . یھ چیزو ھیچ وقت یادت نره ... برای قضاوت کردن باید حرف ھر دو طرفدعوا رو شنید... یھ طرفھ بھ قاضی رفتن یا آخرش میرسھ بھ دادگاه الھی یا شرمندگیو تقاص پس دادن توی ھمین دنیا ... اگر یھ روزی کیانمھر عابدی رو دیدی! ازشولی آینده ات رو تباه نکن کھ انتقام پدری رو بگیری کھ راضی بھ ؟« چرا » بپرسخراب شدن حتی یک ثانیھ از عمرت نبود!*** خرداد / ١٣٩٣پوست گوشھ ی ناخنم کھ راست شده بود رو بھ دندون گرفتم و ھمچنان نگاھم رویچھره متفکر داریوش ثابت بود.خیر سرمون خوشحال بودیم کھ آخرین مبلغ قسط وام پرداخت شد و میشھ بھ ھمینزودی بھ فکر گسترش خط تولید بود.نفسش رو با قدرت فوت کرد و باز رفت توی فکر! بی خیال پوست گوشھ ی ناخنمشدم و با بی حوصلگی گفتم:- امروز آقای عابدی نمیخوان بیان؟!لباشو جلو داد و گفت:- نمی دونم!آروم بھ سمتم چرخید و گفت:- چطور؟پوزخندی زدم:- آخھ الان یک ربعھ کھ من و شما توی اتاق بنده ھستیم و در ھم بستھ اس!خنده ی خستھ ای کرد و گفت:- کیانو کجای دلم بذارم؟! کم مونده شب بیاد توی تختم کنارم بخوابھ! باید یھ جلسھبذاریم و سھامدارھارو در جریان قضیھ ی وام بذاریم تا خیال کیان ھم راحت بشھ.نفس عمیقی کشیدم و برای یھ لحظھ ذھنم پر کشید سمت محمد و توی دلم بھش گفتم:- دیدی ظاھرش رو ھم داریم درست می کنیم و بی خودی استرس داشتی؟!اما دیدن چھره ی مغموم داریوش بدرقمھ روی اعصابم بود. کمی روی میزم خم شدمو گفتم:- آقای محمودی فکر نمی کنین بھتره پلیس رو در جریان بذارین؟برای چند ثانیھ بھ صورتم خیره شد و گفت:- بابت کیف قاپی امروز صبح میگین؟سرم رو تکون دادم و خواستم ادامھ بدم کھ گفت:- چیز خاصی توش نبود! بابت دستھ چک ھم سریع بھ بانک اطلاع دادم.نفسمو فوت کردم و گفتم:117- پس چرا اینقدر توی فکرین؟!با ناراحتی سرش رو پایین انداخت:- یک ھفتھ اس کھ مزاحم بھ گوشیم زنگ میزنھ و چرت و پرت میگھ و حرف ازانتقام میزنھ!یھ ابروم بالا رفت و داریوش ادامھ داد:- من آزارم بھ یھ مورچھ ھم نرسیده و واقعا منظورش رو متوجھ نمیشم!خودکارم رو توی دستم گرفتم و گفتم:- فکر نمی کنین بھ ماجرای پارکینگ ربط داشتھ باشھ؟مصمم گفت:- بلھ کھ ربط داره! حاضرم قسم بخورم موتور امروز صبح ھمون موتوری بود کھاون روز با باز شدن در وارد پارکینگ شد! اگر آقا رضا داد نمیزد معلوم نبود تا کجامی خواست چاقوش رو فرو کنھ!ناباورانھ بھش زل زده بودم، وقتی حرف ھاش تموم شد گفتم:- آقای محمودی مطمئنین سرتون بھ جایی نخورده؟!!ابروھاش رو بالا داد و با تعجب گفت:- بلھ؟!!خودکار رو روی میز انداختم و گفتم:- میخواین خدایی نکرده بفرستتون اون دنیا بعد بھ فکر بیفتین؟! من دیگھ صلاح نمیدونم این قضیھ مخفی بمونھ! بھتره حتما پلیس رو در جریان بذاریم.سرش رو با دودلی بھ معنای تایید تکون داد و گفت:- فکر کنم باید ھمین کارو کنم. معلوم نیست قدم بعدیشون چیھ!بعد از روی مبل بلند شد و گفت:- فقط ... فعلا شکایت نمی کنم! شاید خودم این دفعھ برم واسھ بستن قرارداد دبی،وقتی کھ برگشتم اقدام می کنم.سرم رو تکون دادم و گفتم:- تا یک ماه دیگھ ھم خدا بزرگھ.از اتاق خارج شد. پسره ی بی فکر یھ ذره عقل تو سرش نبود! « فعلا » و بعد از گفتننمی دونستم باید این موضوع رو بھ کیانمھر می گفتم یا خودم رو کنار می کشیدم و!؟ « بھ من ربطی نداره » می گفتمحدودا دو ساعت بعد صدای داد و فریاد داریوش کل سالن شرکت رو پر کرده بود کھیک نفس من رو صدا می زد! سریع از پشت میز بلند شدم و خودم رو بھ سالنرسوندم. اکثرا خودشون رو جلوی در اتاق ھا رسونده بودن و نسترن با چشمھایترسون سرش رو بین من و داریوش بھ گردش در آورده بود.با تعجب بھ سمت داریوش قدم برداشتم و گفتم:- اتفاقی افتاده؟!118نسترن با ھول گفت:- آقای داوودی ...داریوش با لحن خشکی رو بھ من گفت:- بفرمایید داخل، بنده توضیح میدم!سعی کردم ظاھر جدی ام رو حفظ کنم و با قدم ھای بلند خودم رو بھ داخل اتاقداریوش رسوندم. داوودی، ھمون کارگری کھ یک ماه پیش بیمھ اش بھ مشکل خوردهبود و براش درست کردم، اونجا بود.داریوش بھ داوودی اشاره کرد و گفت:- شما کھ گفتین مشکل بیمھ ی ایشون حل شده؟!سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم:- ھنوز ھم میگم! خودم براشون حل کردم.داوودی نگاه از من می دزدید و داریوش برگھ ای رو بھ سمتم گرفت و گفت:- پس شکایت ایشون برای چیھ؟!دلم می خواست پنج تا انگشتمو کنم تو حلق داریوش کھ جلوی داوودی داشت منو متھممی کرد! بدون اینکھ بھ کاغذ نگاھی بندازم، رو بھ داوودی ولی خطاب بھ داریوشگفتم:- من اونچھ کھ حقشون بود محاسبھ کردم، اینکھ ایشون بیشتر از حقشون می خوانمسالھ دیگھ ایھ!یھو داوودی بلند شد و با صدای بلند گفت:- خانوم مھندس چرا تھمت می زنین؟! من توی کارخونھ ی شما دستم عیب کرد!معلوم نیست بتونم باز ھم کار کنم یا نھ! خرج زندگی دو تا خونواده رو دارم باکارگری میدم.باز داشت شلوغش می کرد و ھمون حرفھای تکراری!! با عصبانیت گفتم:- صداتونو بیخود بالا نبرین! غیر از این بوده کھ خرج بیمارستان رو پرداخت کردیمالان ھم کھ دارین