و با این جملھ اش منو بھ سمت خودش و کمی بھ سمت بالا کشید. لبھام لرزید و کمیصدام بالا رفت:- میگم ولم کن ... چرا لج می کنی!؟کف دستامو با دلھره بھ قفسھ سینھ اش چسبوندم. ھنوز موشکافانھ نگاھم می کرد، باصدای آروم و لحن بازخواست کننده ای پرسید:- آره؟!چشمھام پراز اشک شد و با لبھایی کھ می لرزید گفتم:- بس کن ... خواھش می کنم.بھ محض شل شدن دستھاش سریع عقب کشیدم و با سرعت بھ سمت پلھ ھا دویدم وکیانمھرِ توی بھت مونده رو رھا کردم و حتی نیم نگاھی بھش ننداختم.رو بھ دربستھ اتاقم با گریھ لب زدم:- آره لعنتی می ترسم! مگھ ترس شاخ و دم داره! تو از ھمھ بدتری ... اگر بقیھ ازحماقتم سوء استفاده کردن تو از ضیعف بودنم استفاده کردی و بدترین ضربھ روزدی. تو باعث شدی بھ خاطر زن بودنم احساس حقارت کنم. تو گند زدی بھ عزتنفسم و در حد یک زن خیابونی بی ارزشم کردی.دستامو فرو کردم توی موھام و وسط اتاق نشستم و از ریشھ کشیدمشون و بھ زمین وزمان فحش دادم. تمام استرس این ھفتھ و نگاه غیر دوستانھ و بدبین سھامدارھا و درآخر تحقیر شدنم بھ خاطر ترس از کیانمھر ھمھ یھ جا ریختن بیرون و اونقدر تویتنھاییم گریھ کردم و بی صدا بھ خودم فحش دادم تا وسط اتاق روی زمین بی حالافتادم.صبح با تنی خشک شده و گلوی دردناک از خواب بیدار شدم. تمام عضلات بدنمخشک شده بودن و بھ طرز آزار دھنده ای درد می کردن. بھ سختی خودم رو بھ حمومرسوندم و بی توجھ بھ ھوای گرم مرداد ماه دوش آب گرم گرفتم اما تاثیر چندانینداشت. حتی آب دھنمو نمی تونستم قورت بدم.داشتم لباس می پوشیدم کھ بھ در اتاق ضربھ خورد و بعدش صدای کیانمھر شنیده شد:- من دارم میرم شرکت، برات صبحونھ آماده کردم. نمی خواد امروز بیای. خودم باسھامدارھا حرف می زنم.در جوابش باشھ ای گفتم و اون ھم لابد گرفتگی صدامو بھ حساب تازه بیدار شدنمگذاشت کھ چیزی نگفت و رفت. از پنجره رفتنش رو تماشا کردم و بعد از اتاق بیرونزدم. مسکن و سرماخوردگی رو از توی کابینت آشپزخونھ برداشتم و ھمزمان ھمراهآب پرتقال خوردم. سرما خوردن توی چلھ ی تابستون ھم نوبره!تا بعدازظھر تنھا بودم. ناھار برای خودم سوپ تند درست کردم و خودمو بستم بھ آبپرتقال. بدترین اتفاق ممکن توی ھوای گرم سرماخوردگیھ. بھ خودم بابت این بیملاحظگی کلی ناسزا گفتم. یک دور ھم بخور دادم و کلی عرق کردم و وقتی از حمومدر اومدم فقط حالم یک مقدار نسبت بھ صبح بھتر شده بود. حداقل از شر گلودرد257وحشتناکم راحت شده بودم و فقط یک مقدار آبریزش بینی داشتم و بعدش ھم از بیحالی بھ خواب رفتم.وقتی از خواب بعدازظھرم بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم ھمزمان در سالن باز شدو وسطای راه پلھ بودم کھ کیانمھر انبوه خرید ھای توی دستش رو روی زمین گذاشتو صورتش دیده شد. قدمھام متوقف شد و با دھن باز بھ چھره جدیدش نگاه کردم.لبخندی از تھ دل روی صورتش نشوند و بعد از فرو بردن دستھاش توی موھایی کھحسابی کوتاه شده بودن با صدای پرانرژی گفت:- چطور شدم؟!دھنم بھ صورت خودکار باز شده بود، دور سرش تا جای ممکن کوتاه شده بود ووسط کمی بلند تر از بغل ھا بود و بھ سمت بالا و عقب، کمی متمایل بھ یک سمتحالت داده شده بود. حالا قیافھ اش بھ سنش می خورد و جوون تراز قبل بھ نظر میرسید.خیلی بی ربط یاد ھرتیک افتادم! البتھ ھیچ شباھتی جز حالت چشم ھا و تیرگیپوستشون نداشتن! ھمھ ی تلاشم برای خودداریم شد لبخند کج و کولھ ام:- سلام ... خیلی بھت میاد!لبخندش عمق گرفت:- چھار پنج سالی بود کھ موھامو تا این حد کوتاه نکرده بودم! مامان کلی خوشحالمیشھ.بھ لحنش موقع ادای جملھ اش خندیدم و قدم ھای بعدیمو بھ سمت پایین برداشتم. بیتوجھ بھ نگاه خیره اش روی لبخندم بھ سمتش رفتم و یھ مقدار از خریدھاشو کھبیشترش ھم مواد خوراکی بودن، از روی زمین برداشتم.- چقدر خرید کردی؟!!بقیھ رو برداشت و پشت سرم راه افتاد:- فقط چیزایی کھ لازم بود خریدم. مایع ظرفشویی ھم دیدم آخراشھ گفتم بخرم خونھباشھ.با کمک ھم خرید ھا رو جابجا کردیم.طی یک قرار نانوشتھ ھیچ کدوم بھ روی خودمون نمی آوردیم چھ اتفاقی دیشبافتاده. آخھ اتفاق مھمی ھم نیفتاده بود، و مھم ترین تاثیرش این بود کھ کیانمھر سعیمی کرد از یک متریم نزدیک تر نیاد!- ناھار سوپ داشتی؟سرمو تکون دادم:- دیشب پتو روم ننداختم، سرما خوردم.اخم کمرنگی کرد:- آماده شو بریم دکتر.آروم خندیدم:258- یھ سرماخوردگی فسقلی دکتر رفتن داره؟!اون ھم بھ لحنم خندید:- در ھر حال تعارف نکن. ھر موقع حس کردی حالت خوب نیست بگو.ای زیر لب جمعش کردم و بھ کارم مشغول شدم. « باشھ » بحث رو ادامھ ندادم و باوقتی دیدم صدایی ازش نمیاد سرمو بالا آوردم و با لبخند شیطونش مواجھ شدم!ابروھامو بالا فرستادم:- بھ چی فکر می کنی؟!دستش رو توی جیب شلوارش برد و سوییچی رو بھ سمتم گرفت کھ یھ پوتینفانتزی فلزی ازش آویزون بود:- می تونی از ماشینت استفاده کنی.اخم کردم و بی اراده لب زدم:- گوسفندش کو؟!- یھ عروسک قدیمی و از مد افتاده ...چشماش ریز شد:- گوسفنده ھدیھ ی کسی بود؟!دستمو بالا بردم کھ سوییچو بگیرم:- من اون عروسکو دوست داشتم.دستشو عقب کشید و مشکوکانھ نگاھم کرد، با حرص صدامو بالا بردم:- مشکلت فقط عروسکھ؟! کل ماشین ھدیھ محمده!دوباره دستم رو جلو بردم کھ کیانمھر با قیافھ برزخی سوییچ رو بھ جیبشبرگردوند:- قضیھ سوار ماشین شدن فعلا منتفیھ!و در برابر چشم ھای بھت زده ام از آشپزخونھ خارج شد. با حرص لبامو بھ ھمفشردم و پامو بھ زمین کوبیدم. آی حرص منو در میاره!!!البتھ فردا ظھر کامل حرصم جاشو بھ بھت و ناباوری داد. صبح کھ کیانمھر ازخونھ می رفت از پنجره دیدم کھ با ماشین من رفت، قبلش ھم با بدعنقی پرسید ماشینچند ماه بیمھ داره و منم بی حوصلھ جواب داده بودم. ظھر وقتی با صورت بشاشوارد خونھ شد و ازم خواست کھ باھاش بھ حیاط برم یک درصد ھم حدس نمی زدمنقره ای اولین سوالی کھ بھ ذھنم رسید رو بھ X چیکار کرده؛ اما با دیدن لیفان 60زبون آوردم:- ماشین خودمو فروختی؟!!!بی حوصلھ جواب داد:- نھ؛ ولی نمی تونستم ھمزمان پشت دو تا ماشین بشینم! بعدا میرم میارمش، فقطصبح بردم کھ روش قیمت بذارم ببینم چقدر می ارزه، طرف گفت با توجھ بھ اینکھدوگانھ سوز ھم نیست می تونھ حدود سی بفروشھ!259دست بھ سینھ شدم و میل شدیدم برای دویدن بھ سمت ماشین رو پس زدم:- الان این ماشین برای منھ؟!اون ھم دست بھ سینھ شد و با لبخند خبیثی گفت:- اگر بقیھ پولشو خودت بدی آره.نتونستم لبخندمو بھ این پررویش کنترل کنم:- اونوقت چقدرشو دادی؟بھ سمت ماشین بھ راه افتاد و گفت:- از نمایشگاه دوستم برداشتم، بیست دادم قرار شد تا آخر ماه بقیھ اش رو بدم. درواقع پول نقد دستم ندارم وگرنھ کامل پرداخت می کردم. با ھم خیلی صمیمی ھستیم.اگر می خوای بھ نام خودت سند بخوره غروب با ھم بریم کھ قولنامھ رو بھ نام خودتتغییر بدیم.وقتی بھ سمتش راه افتادم لبخندش عمق گرفت. در حالی کھ نگاھم بھ ماشین بودگفتم:- آخر ماه یکی از چک ھای فروش خونھ نقد میشھ. می تونم کامل پولشو خودم بدم...بھ سمتش برگشتم و با لحن محکمی گفتم:- قبلی رو بذارش برای فروش.بعد بی توجھ بھ برق چشمھاش قدم ھای بعدیم رو بھ سمت ماشین برداشتم.پشت فرمون کھ جا گرفتم، کیانمھر ھم سمت دیگھ ام نشست. بیشتر از من اون ذوقداشت! با آب و تاب شروع کرد بھ توضیح دادن تمام چیزھایی کھ مطمئنا رفیقشبراش دیکتھ کرده بود. شبیھ فروشنده ھای خودرو حرف می زد و بازارگرمی میکرد! منم با لبخند بھ ظاھری کھ از ترسناکیش کاستھ شده بود، نگاه می کردم. یھوساکت شد و با چشمھای ریز شده نگاھم کرد:- داری بھ چی فکر می کنی؟نتونستم خودداری کنم و با لبخند سوالمو بھ زبون آوردم:- واقعا چی شد کھ موھاتو کوتاه کردی؟!لباشو یھ طرف جمع کرد:- اگھ بگم نمی خندی؟!ابروھامو بھ ھم نزدیک کردم و گفتم:- چرا بخندم؟!دست بھ سینھ شد و نگاھش رو بھ فضای بیرون دوخت:- راستش در مورد مسالھ ای با پدرم بحثم شد ... بعد خیلی بی ربط بھم گفت قیافھات شکل خولی شده!260بھ خاطر حالت بیانش نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیرخنده.خولی! چھ توصیف باحالی از پسرش داشتھ آقای عابدی!! اونقدر خندیدم تا کیانمھری نثارم کرد. البتھ فحشش منو آروم نکرد، بلکھ حالت خاص نگاھش « زھرمار »آرومم کرد!در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم اما قبلش بھ سمتش چرخیدم:- راستی ... این یعنی من می تونم از فردا با این ماشین برم بیرون؟ یعنی خودم برمشرکت؟ابروھاشو با شیطنت بالا فرستاد:- خیر ... یعنی پشت فرمون ماشینت می شینی اما ... شرطمون ھنوز پابرجاست!بنده پشت سرت حرکت می کنم و فقط جایی میری کھ من ھمراھت باشم.نفسمو با حرص فوت کردم و درو بستم. خب انگاری نمیشھ از اخلاق خوبش بھنفع خودم استفاده کنم! مرغ کیانمھر ظاھرا یھ پا بیشتر نداره.این ھدیھ ی بی موقع کھ البتھ دوسوم پولش رو خودم سر ماه پرداخت کردم باعثشد یھ مقدار از موضعم پایین بیام! نھ اینکھ با ابراز احساسات زیرپوستی کیانمھرھمراه بشم و بریم تو فاز عشق و عاشقی اما دیگھ در برابرش جبھھ نمی گرفتم.وقتی سر ماه اولین چک مھسا پاس شد ازم خواست کھ خونھ رو خالی کنم. تویپیامش گفتھ بود کھ این ھفتھ بھ ایران میاد تا بھ کارھاش سر و سامون بده. آخر ھفتھاول شھریور ماه مھسا بھ گوشیم پیام فرستاد کھ یکی دو روز دیگھ میاد بھ خونھ پدرشو می خواد منو ببینھ.شاید مھسا فکر می کرد کھ من ھنوز خونھ ی پدرش زندگی می کنم و جای دیگھای نرفتم!از اونجایی کھ کیانمھر زود تر از خودم پیام ھای گوشیم رو می خوند کامل درجریان قرار گرفت و طبق معمول با قلدری خودشو انداخت وسط و گفت کھ با ھم بھدیدن مھسا میریم.با اینکھ بھ مھسا ھیچ ربطی نداشت اما نمی تونستم خودمو گول بزنم و بگم اصلابرخورد مھسا جلوی کیانمھر برام مھم نیست! نمی دونم ... شاید ھم استرس بیخودیداشتم!پنجشنبھ شب بود و طبق پیامی کھ مھسا داده بود، قرار بود شنبھ ھمدیگھ رو ببینیم.یک ھفتھ ی سخت رو پشت سر گذاشتھ بودیم. استرس اومدن مھسا کمترین سختیشبود. درست زمانی کھ شکایت سھامدارھا از داریوش مطرح شد، یھ پام خونھ بود یھپام اتاق بازجویی! حتی مجبور شدم ایمیل رو ھم نشون بدم، کھ ھمون ایمیل شد بلایجونم و انگار دستاویزی شد کھ تحقیقاتشون رو ول کنن و بچسبن بھ من! و اگرسھامدارھا این موضوع رو مطرح نمی کردن کھ من باھاشون در میون گذاشتم، قطعامنم ھمدست داریوش شناختھ میشدم.261در این مورد باز ھم متشکر کیانمھر شدم کھ حساب شده مطلب رو بھ سھامدار ھادیکتھ کرد. مسلما وقتی داریوش دستگیر میشد این امکان وجود داشت کھ این موضوعرو مطرح کنھ و منو شریک جرمش معرفی کنھ. پس قصھ این بود کھ من سھامدارھارو در جریان گذاشتم ... نھ داریوش!قصھ اونقدر پیچیده شده بود کھ اگر مدیریت کیانمھر نبود بدون شک یھ جایی گندمیزدیم! ھر چی کھ بود حالا از نظر قانون و پلیس من حسابدار امین سھام دار ھا بودمو داریوش بھ اعتماد ھمھ ضربھ زده بود. البتھ از این کھ پلیس ھمھ مارو بھ خاطراعتماد و سکوت ساده لوحانھ مقصر می دونست، نمیشھ گذشت.اما با شناسایی بھ موقع کشوری کھ داریوش در اون اقامت داشت، دست از سرکچل ما برداشتن و تمرکزشون رو بھ داریوش برگردوندن.غروب پنجشنبھ کیانمھر از خونھ بیرون زد و گفت کھ سعی می کنھ زود تر ازساعت ده شب برگرده. مثل ھمیشھ در سالن رو قفل کرد و از خونھ بیرون زد. یکساعتی از رفتنش گذشتھ بود و من ھم روی راحتی ھای داخل سالن نشستھ بودم وبرای آرامش اعصابم سودوکو حل می کردم.تلویزون ھم روشن بود و ھرازگاھی نگاھم رو بھ سمت خودش می کشوند. صدایزنگ در باعث شد جدول رو کنار بذارم و بھ سمت آیفون برم. دیدن مردی کھ لباسنیروی انتظامی بھ تن داشت باعث شد حالت گریھ بھ خودم بگیرم:- باز چیکار دارین آخھ؟!!!و با تمام بی میلی گوشی رو برداشتم:- بلھ بفرمایید.برخلاف تصورم اون ھا برای چیز دیگھ ای توی محل بودن. مرد شروع کرد بھتند و تند حرف زدن:- درھا و پنجره ھای منزلتون رو ببندید و از خونھ خارج نشید. دزد توی محلتونھست و نیروھای ما دارن کل محل رو می گردن.و خیلی سریع ھم از جلوی لنز دوربین کنار رفت. گوشی رو سرجاش برگردوندم وزیر لب گفتم:- خداروشکر بھ ما کاری نداشتن.یعنی دیگھ ھیچ انرژی برای سوال و جواب ھای تکراری نداشتم. گاھی وقت ھامیزد بھ سرم کھ ھر چی می دونم رو اعتراف کنم، اما وقتی می دیدم سھامدارھایی کھبی گناھن دارن بدون غر زدن، بھ خاطر مبرا شدن من ھمکاری می کنن دوباره نیرومی گرفتم و مقاومت می کردم.روی مبل نشستم و دوباره مشغول سودوکو شدم. کدوم در و پنجره رو باید میبستم؟! نھ کھ خیلی کلید داشتم!! یھ در سالن بود کھ کیانمھر قفلش کرده بود دیگھ.262ھمین کھ خودکارو گذاشتم روی کاغذ تا عدد رو بنویسم خونھ توی تاریکی مطلقفرو رفت. اینم شد قوز بالا قوز!مجلھ رو کنارم گذاشتم و از روی راحتی بلند شدم. ھنوز قدمی برنداشتھ بودم کھزانوم بھ گوشھ ی میز خورد و دلم ضعف رفت.- بمیری کیانمھر! یعنی نباید موبایل منو بدی دستم کھ الان بھ دردم بخوره؟!قدم ھامو کوتاه کوتاه برمی داشتم و طی یھ مسیر فرضی بھ طرف آشپزخونھ رفتم.کورمال کورمال مسیر در تا کابینت کنار یخچال رو دنبال کردم و بستھ شمعی کھاونجا بود برداشتم و یکیش رو روشن کردم. کاش دفعھ قبل کھ برق قطع شد ازکیانمھر می پرسیدم کھ مھتابی شارژی یا چراغ قوه کجاست.البتھ خوبی خونھ ھای قدیمی چراغ ھای توریھ کھ بھ دیوار ھای خونھ نصبھ! باشمع بھ طرف چراغ توری رفتم و از شانس قشنگم، چراغ، تورش ریختھ بود!شمع رو روی میز گذاشتم و زیر نور کمش شروع کردم بھ بقیھ حل جدولم. انگارکھ چھ کار مھمی ھم دارم انجام میدم کھ نمی تونم صبرکنم برق بیاد. نھ اینکھ اصلانترسیده باشم، ولی چند سال تنھایی زندگی کردن بھم یاد داده بود در این طور مواقعباید خودمو سرگرم کنم تا ترس ازم دور بشھ.ھنوز دقیقھ ای نگذشتھ بود کھ حس کردم از سمت اتاق زیر راه پلھ صدا اومد. سرمرو عقب برگردوندم و بھ در بستھ ی اتاق نگاه کردم. از روی مبل بلند شدم و بھ سمتاتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم. در قفل بود. خواستم از در فاصلھ بگیرم کھصدا رو واضح تر شنیدم، چیزی تھ دلم پیچ خورد.آب دھنم رو قورت دادم و بھ سمت مبل برگشتم. خواستم روی مبل بشینم امامنصرف شدم.شمع و جدولم رو برداشتم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم. فرض میگیریم کھ دزدوارد خونھ شده باشھ! تنھا اتاقی کھ کلیدشو دارم اتاق خودمھ، بقیھ خونھ رو اصلابزنن منفجر کنن بھ من چھ! ؟وقتی کوچکترین وسیلھ ارتباطی برای من توی خونھ نگذاشتھ کھ بتونم تقاضایکمک کنم، بذار کل خونھ رو از ریشھ بکنن و ببرن!در حالی کھ از پلھ ھا بالا می رفتم، نگاھم بین طبقھ بالا و پایین می چرخید. ھمینکھ بھ پایین نگاه کردم، حس کردم سایھ ای بھ صورت گذرا روی دیوار افتاد!نفسم رو برای ثانیھ ای حبس کردم، بعد با خودم گفتم وقتی شمع دست منھ چطورممکنھ سایھ کسی روی دیوار بیفتھ!؟ اگر بخواد سایھ ای روی دیوار بیفتھ باید شخصجلوی من بایستھ. سرمو بھ چپ و راست تکون دادم. این ترس کمرنگ تھ دلم باعثشده بود توھمی برخورد کنم.ھمین کھ خواستم قدم بعدی رو بردارم، صدای در سالن اومد. چشمامو ریز کردم وبھ دستگیره در سالن چشم دوختم، انگار یکی اون رو بھ سمت پایین خم می کرد.263لعنتی! یھ نفر داشت تلاش می کرد بیاد داخل خونھ و دنبال راه ورودی می گشت.توھمی در کار نبود.سریع قدم ھای بعدی رو برداشتم و خودم رو بھ اتاق رسوندم و خیلی سریع دروقفل کردم و کلید رو ھم برداشتم، ھمین کھ برگشتم دیدم پرده ھای پنجره اتاق تکون میخوره. با دیدن پنجره ھای باز بی اراده شروع کردم بھ جیغ زدن. صدای قدم ھایمحکم از بیرون اتاق می اومد. بھ معنی واقعی داشتم سکتھ می کردم!سعی کردم کلید رو توی قفل بندازم کھ دستھ کلید از توی دستم افتاد روی زمین. بانزدیک شدن صدای قدم ھا بھ در، بی خیال پیدا کردن کلید شدم و خودمو کنج دیوارجمع کردم و شروع کردم بھ جیغ زدن.با بھ خاطر آوردن فاصلھ ی زیاد خونھ تا در باغ، صدای جیغ ھام بالاتر رفت.صدای کوبیده شدن مشتی رو کھ بھ در شنیدم، قلبی کھ می رفت بایستھ با شنیدنصدای کیانمھر آروم گرفت:- غزالھ منم، کیانمھر!انگار جون دوباره گرفتم کھ خم شدم و کلید رو برداشتم و درو باز کردم. بھ محضدیدن کیانمھر پشت در خودمو بھ آغوشش سپردم و تا چند دقیقھ بھ صورت ھیستریکگریھ کردم.اولش با بھت فقط دستاشو از ھم باز کرد، اما بعد از چند لحظھ آروم دست ھاشدورم حلقھ شد و شروع کرد بھ نوازش کردن موھام.- چت شده دختر؟! چرا جیغ می زدی؟بھ صورت بریده بریده سعی کردم براش تعریف کنم ولی نتونستم چیز قابل فھمیبگم! منو بیشتر بھ خودش فشرد:- سسس ... نمی خواد چیزی بگی. آروم ... من اینجام.انگار ھمین چند تا جملھ ی کوتاه بزرگترین تاثیر رو برای آروم شدنم داشتن ... بعدکھ آروم شدم براش تعریف کردم کھ چی شد!حالا کھ آروم شده بودم یادم اومد، خودم غروب پنجره ی اتاقم رو باز کرده بودم.اصلا پنجره ی اتاق من نرده داشت و کسی نمی تونست از اونجا وارد بشھ.وقتی متوجھ سوتیم شدم خنده ام گرفت. کیانمھر ھم از فرصت استفاده کرد و شروعکرد بھ مسخره کردنم. کھ البتھ بیشتر قصد داشت با اینکارش حواسمو پرت کنھ.اونقدر مسخره ام کرد تا از فاز غم و غصھ بیرون اومدم. از اونجایی کھ برقھمچنان قطع بود. دوتایی توی تاریکی روی راحتی ھای سالن نشستیم و شروع کردیمبھ میوه خوردن.- ولی خیلی نامردی!ابروھای کیانمھر بالا پرید. بعد از در آوردن ھستھ گیلاس از توی دھنش، گفت:- چرا!؟لبامو جلو دادم:264- من داشتم از ترس سکتھ می کردم! اگر تلفن داشتم اوضاع خیلی بھتر بود! اگرامشب بھ جای تو ...حرفمو قطع کرد:- خدا نکنھ!- خب این یھ حقیقتھ! اگر بھ جای تو واقعا کس دیگھ ای بود من باید چیکار میکردم؟!با اخم ھای درھم جواب داد:- تو ھیچی! من باید سرمو میذاشتم زمین و میمردم کھ نتونستم امنیت تو رو تویخونھ ام تامین کنم.یھ جایی اون تھ مھای دلم گرم شد ... اما فقط برای چند ثانیھ.- فردا تلفن خونھ رو نصب می کنم.بھ نشانھ قدردانی لبخندی زدم:- ممنون.یھ ابروشو بالا داد:- ولی بد می ترسیا! بھ خدا تا بھ در اتاقت برسم داشتم از وحشت سکتھ می کردم!گفتم حتما یکی توی اتاقتھ.با خجالت لبمو بھ دندون گرفتم:- بیشتر فکرھای خودم ترسناک بودن! تابحال توی چنین شرایطی نبودم.- واقعا؟! مطمئنی؟بھ لحن کنایھ ایش واکنش نشون دادم:- منظورت چیھ؟!سیگاری آتش زد:- خب دزد کھ ھمیشھ از دیوار خونھ ی آدم بالا نمیره! گاھی بھ احساس و اعتمادتپاتک می زنھ! مخصوصا وقتی بھش تکیھ می کنی!دست بھ سینھ شدم و با لحن غمگینی گفتم:- میشھ دست از مرده ی محمد برداری؟!!دود سیگارش رو فوت کرد:- تو کتم نمیره لامصب! ... چرا توجیھم نمی کنی؟!با دلخوری نگاھش کردم. پک دیگھ ای بھ سیگارش زد:- چطوری عاشقش شدی؟ اصلا چطور ممکنھ کھ حتی دلت براش لرزیده باشھ!نگاھمو ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم:- محمد ھمیشھ برام قابل احترام بود ... واقعا دوستم داشت..- احساس تو رو پرسیدم! نھ اونو.265سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و پوزخند غمگینی زدم:- می دونی؟! ... من توی عشق شانس نیاوردم ... ھمھ اش سایھ ی اجبار رویزندگیم بوده!اخم کرد و منتظر موند تا حرفمو ادامھ بدم، اما من سکوت کردم. چی می خواستمبگم؟! بگم محمد منو خفتم کرد و گفت باید با اون باشم چون می خواد خودخواه باشھ؟!- چرا باید برات توضیح بدم؟سیگارش رو لبھ ی پیش دستی خاموش کرد:- می خوام بدونم چی باعث میشھ من کنار اون پیرمرد دیده نشم.دستامو بغل کردم:- خب این قیاس مع الفارقھ! من محمد رو دوست داشتم چون بھترین گزینھ بود واز طرفی تنھا گزینھ! و خب ... اون ھمھ ی تلاشش رو می کرد تا من راضی باشم.- راضی بودی؟خیره بھ چشمھاش کھ انگار می خواستن ذھنمو بخونن جواب دادم:- گذشتھ ھا گذشتھ ... نمی خوام بھش فکر کنم.و در یک حرکت آنی از روی مبل بلند شدم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم.- غزالھ؟صدای آروم و خواھشی کیانمھر باعث شد توی جام متوقف بشم.- چرا بھم فرصت نمیدی؟بدون اینکھ بھ عقب برگردم متوجھ نزدیک شدنش شدم.- نمیخوام دوباره اشتباه کنم!دستش روی بازوم نشست. نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- تو غیرقابل پیش بینی ترین آدمی ھستی کھ توی عمرم دیدم.منو بھ سمت خودش برگردوند. نفس ھاش بوی سیگار می دادن و من این بو رودوست داشتم!- چرا؟!در جواب سوالش پوزخند زدم:- یھ تلنگر برات کافیھ تا دوباره دستات بھ نیت خفھ کردنم دور گلوم حلقھ بشن!لبخند کجی زد و دست دیگھ اش رو ھم بالا آورد. دلم می خواست بھ اتاقم برگردم.سعی کردم عقب برم ولی نگھم داشت.- چرا از من می ترسی؟با ھمھ ی لرزشی کھ توی صدام بود جملھ ام رو کامل کردم:- نمی خوام اتفاقی بینمون بیفتھ!موھامو زد پشت گوشم. چشمامو برای ثانیھ ای بستم و گز گز کردن پوست پشتگوشم رو نادیده گرفتم:266- نمی خوام دوباره اسیر ھوست بشم. جای زخمھایی کھ زدی شاید از تنم رفتھباشن اما از قلبم ...انگشتش رو روی لبم گذاشت.- قول میدم ھمھ ی زخماتو درمان بشم ... بھم این فرصتو بده.توی چشماش زل زدم:- باورت نمی کنم کیانمھر! ... چرا اینھمھ مصری کھ بین من و خودت کششیایجاد کنی؟!لبخند غمگینی زد:- می خوام زندگی کنم ... تو خاصی ... تموم چیزی کھ یھ مرد از ھمسرش میخواد ... زن قانونیمی ! چرا اجازه ندم احساسی بینمون شکل بگیره؟لبامو بھ ھم فشار دادم، گفتنش سخت بود ولی گفتم:- یادم نرفتھ چرا آتیشی شدی ... باور کنم عشقی کھ بھ خاطرش منو تا روی اونکاناپھ کشوندی ...- اون کاناپھ رو آتیش میزنم کھ ھی اسمشو نیاری!لحن عصبیش منو ترسوند، نگاه خشمگینش باعث شد کمی خودمو عقب بکشم کھفشار دستش روی بازوم مانعم شد. منو بیشتر بھ سمت خودش کشید و توی صورتم بالحن آروم تری ادامھ داد:- مرگ ملودی کمرشکن بود ... بھ افسردگی کشوندم بی مھری مھروزی کھ ترکمکرد! اما اون چھ کھ منو از پا در آورد و بھ انزوا کشوند قضاوت مردم بود! حرف وحدیثشون!کاش تمومش می کرد. کاش بی خیال توضیح دادن می شد! لحن حرصیش منو میترسوند و من دلم می خواست بھ اتاقم برگردم. اصلا دزد بیاد بزنھ بھ خونھ و از پنجرهی حفاظ دار اتاق من ھم رد بشھ! اگر دیگھ جیغ زدم!!!- تو ھم ھمون حرف رو زدی ... تو ھم قضاوتم کردی ... سرتق بودی! اون ھمھکتک خوردی اما ھنوز زبون درازی می کردی ...- می خوام برم.لرزش شدید صدام پر از ضعف بود و دلم می خواست بھ خاطر نشون دادن اینضعف مسخره سرمو بھ دیوار بکوبم! برای چند ثانیھ طولانی بھ لبھام خیره شد ووقتی قشنگ یھ سکتھ رو رد کردم بھ چشمام زل زد:- می خوام ببوسمت.لبھام با ترس کش اومد:- خواھش می ...وقتی نفسم بند اومد فھمیدم اون یھ جملھ ی خبری بود ... نھ یھ درخواست!چشمھامو بستم و اشکم از گوشھ ی چشمم راه گرفت ... کاش زن نبودم!267وقتی صورتش رو عقب کشید صدای ھق ھقم اوج گرفت. می خواستم فاصلھ بگیرماما دستشو دور کمرم انداخت و منو بھ خودش نزدیک تر کرد. دستامو مشت شده رویسینھ اش گذاشتم:- خواھش می کنم بذار برم.سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و موھامو از روی صورتم عقب زد:- من فقط بوسیدمت دختر ... ھیچ اتفاقی قرار نیست بیفتھ ... آروم باش ... بھ مننگاه کن ... با توام!صدای بلندش سر جملھ ی آخر باعث شد کمی دست از تقلا بردارم. پوست پیشونیمکھ گرمای لبھاشو حس کرد اھرمی شد برای نگھ داشتنم!- نمیذارم ھیچ وقت آسیب ببینی! از من فرار نکن ... داغونم می کنی.با صدایی کھ انگار از عمق چاه می اومد گفتم:- باشھ ... برم؟!حلقھ ی دستش محکم تر شد:- تا خیالم راحت نشھ کھ آرومی ... جات ھمینجاست.یعنی از اول می تونست مھربون باشھ یا الان داشت نقش بازی می کرد؟! ھر چیکھ بود ... حس بدی بھ این آغوش نداشتم! بعد از چند دقیقھ سکوتو شکست:- آرومی؟ھمونطور کھ توی آغوشش بودم سرم رو تکون دادم. بوسھ ی دیگھ ای روی موھامنشوند و دست ھاش از دور کمرم باز شدن. کمی ازش فاصلھ گرفتم و بھ چشم ھاشزل زدم. حالا نھ پای رفتن داشتم نھ روی موندن. خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستیکرد:- بشینیم؟ی آرومی زیر لب گفتم و بھ سمت راحتی ھا رفتیم. روبروی ھم نشستیم و « باشھ »ھمزمان برق ھم اومد. یھ لحظھ یاد محمد افتادم کھ ھر بار برق وصل میشد با حالتخنده داری شروع می کرد بھ صلوات فرستادن. در واقع ادا در میاورد و من ھم باصدای بلند می خندیدم. لبخند غمگینی روی لبم نشست و بی اراده شروع کردم بھصحبت کردن:- بعد از مرگ محمد ... ھیچ وقت حتی بھ ذھنم خطور نکرد کھ بخوام دوبارهازدواج کنم!این بار بدون اخم بھم نگاه می کرد. لبخند نداشت اما اخم ھم نکرده بود و این خوببود و باعث می شد معذب نباشم.- چرا؟! مگھ موقعیتش پیش اومده بود؟لبامو جمع کردم:268- خب ... کسی نمی دونست کھ من قبلا ازدواج کردم. اگر ھم کسی جلو می اومدفکر می کرد دختر مجردم. من ھم دوست نداشتم دید بقیھ نسبت بھم بد بشھ ... پساصلا اجازه نزدیک شدن نمی دادم.نفس عمیقی گرفت:- منم نمی دونستم ... خب راستش ھمھ جیک و پوک زندگیتو در آورده بودم، ولیاصلا یک درصد ھم بھ چنین مسالھ ای شک نکردم کھ بخوام در موردش تحقیق کنم!ھنوزم درکش برام سختھ!پوزخند غمگینی زدم:- درست نیست پشت سر محمدی کھ از تھ قلبش عاشقم بود حرف بزنم اما ... خیلیزود فھمیدم تصمیمم درست نبوده ... می دونی؟نگاه از چشم ھاش کھ طبق معمول ریز شده بود، گرفتم:- چون، بھ قول محمد اولین و آخرین انتخابم خودش بود و حق انتخابی نداشتم! ازطرفی محمد از ھیچ کاری برای جلب توجھم فروگذار نمی کرد …یھ مرد پا بھ سنگذاشتھ ی جذاب ... دروغھ اگھ بگم توی اون مدت دلبستھ اش نشده بودم.بھ صورتش نگاه کردم. حالا اخم کرده بود. دم عمیقی گرفتم:- وقتی مُرد ... حس کردم پشتم خالی شد! آخھ اونقدر رابطھ ی عمیقی با خدا نداشتمتا توی چنین شرایطی آسیب کمتری ببینم! واسھ ھمین انگار از یھ ارتفاع خیلی بلندپرت شدم پایین ... چند ماه طول کشید تا تونستم خودمو جمع و جور کنم ...خداروشکر محمد با بھ ارث گذاشتن خونھ و شغلش، بعد مرگش ھم زندگی منو تامینکرد.ساکت شدم. چند ثانیھ بھ چشم ھام زل زد ...- ولی من شانس اینو نداشتم کھ کسی عاشقم باشھ ... با این کھ من ...ساکت شد و بھ میز زل زد. آب دھنمو قورت دادم:- منظورت ... مھروزه؟نگاھش رو بھ صورتم دوخت و بعد از یھ مکث طولانی گفت:- فراموش کردن مھروز خیلی راحت تر بود ... این کھ اون ملودی رو بھ منترجیح داد و ترکم کرد باعث میشد راحت تر با مرگش کنار بیام اما ... دلم برایدخترم تنگ شده.چشم ھاش کھ در کسری از ثانیھ پر اشک شدن، چیزی توی دلم تکون خورد.بغض صداش دلمو آشوب می کرد. مگھ کیانمھر ھم گریھ می کنھ!؟باید یھ حرفی می زدم، اما مثل ماست بھ چشم ھاش زل زده بودم. چشم ھاشو تویکاسھ چرخوند تا اشکش رو پس بزنھ. با صدای آرومی گفتم:- چرا باھاش تلفنی صحبت نمی کنی؟انگار ھمین یھ جملھ ام باعث شد خودداریش از بین بره و اشکش روی گونھ اشسُر بخوره.269- من ... حتی نمی دونم قبر کوچولوش کجاست! نمی خوام ھم بدونم! ... شاید بقیھمسخرم کنن ولی ... تلفنی صحبت کردن ... آرومم می کرد.با اینکھ ھیچ وقت ملودی رو ندیده بودم اما دیدن بغض و اشک پدرش باعث شد منھم بغض کنم و تنھا جملھ ای کھ تونستم بگم این بود:- کسی کھ دل داشتھ باشھ ... مسخره ت نمی کنھ!با دستش اشکش رو پاک کرد و سعی کرد لبخند بزنھ:- مثلا من می خواستم تو رو آروم کنم.منم سعی کردم لبخند بزنم:- آرومم دیگھ! ... راه ھای زیادی ھست کھ می تونھ آدمو آروم کنھ.چشماشو با شیطنت درشت کرد:- آره ... منم کلی بلدم!اخم کردم و از روی مبل بلند شدم. با صدا خندید، بھ خنده اش خیره شدم:- کیانمھر؟از شدت خنده اش کم کرد:- جان؟لبم رو بھ دندون گرفتم و وقتی رھاش کردم، گفتم:- تو بابای خوبی ھستی.از پلھ « شب بخیر » لبخندش کمرنگ شد، کاملا غیر ارادی آه کشیدم و بعد از گفتنھا بالا رفتم. عجب شبی بود!شاید وقتش رسیده بود کنار مسائل کاری بھ زندگی شخصی ھم کمی فکر کنم! اگردر کنارش احساس آرامش کردم کھ باھم می مونیم؛ اگر ھم نھ کھ خب ... چیزی ازدست نمی دادم.بھ ھرحال من کھ قرار بود ازش جدا بشم! از اول ھم ھمین قرار بوده! حداقل اینحس خوب توی وجودم در حال رشده کھ یکی بھ خاطر من داره ھمھ تلاششو می کنھ... کسی کھ بھم دروغ نمیگھ.صبح شنبھ بھ ھمراه کیانمھر بھ خونھ ی سابقم رفتیم و قبل از اینکھ مھسا برسھ، تاجایی کھ می تونستم وسایلی کھ مربوط بھ خودم بود رو جمع و جور کردیم. البتھبیشتر لباس ھام و مدارک و وسایل شخصیم بودن. بقیھ وسایل چیزی نبودن کھ بخوامبا خودم ببرم!بعد بھ خونھ ی کیانمھر رفتیم تا وسایل رو اونجا بذاریم. تو راه برگشتن بودیم کھمھسا تماس گرفت، منم گفتم کھ تنھا نیستم.استرس کمرنگی کھ توی دلم داشتم با دیدن چھره مصمم و فوق العاده ریلکسکیانمھر کاملا رنگ باختھ بود. ماشین رو توی کوچھ پارک کرد و بعد از این کھ دکمھزنگ رو فشار دادم، با کلید خودم در رو باز کردم. مھسا و ھمسرش و پسرش روی270ایوون خونھ بھ استقبالمون اومدن. سعی کردم نوع نگاه متعجب مھسا رو بھ کیانمھرندید بگیرم.جلو رفتم و باھم روبوسی کردیم و با شوھرش ھم احوال پرسی کردیم. مھسا طاقتنیآورد بریم داخل و ھمونجا پرسید:- غزالھ جون آقا رو معرفی نمی کنی؟با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.کلمھ ی دوم کافی بود کھ قیافھ ی مھسا وا بره! ھمسرش پیش دستی کرد و بھ داخلدعوتمون کرد.من و کیانمھر روی مبل دونفره کنار ھم نشستیم و مھسا و شوھرش ھم روبرومون.مھسا ھمچنان با بھت بھ کیانمھر خیره شده بود. نمی دونستم اون لحظھ باید بھ مھساحق می دادم یا خودم! خب شاید از دید مھسا سخت باشھ کھ عشق پدرت کھ بھخاطرش حتی تو روی تو وایستاده ... حالا کنار مرد جوونی نشستھ و میگھ ازدواجکرده!کیانمھر با اجازه ای رو بھ من گفت و بعد خطاب بھ مھسا و ھمسرش شروع بھصحبت کرد:- شما ھر وقت بخواین، غزالھ کلید رو بھتون تحویل میده. فقط یک روز مھلتبدین کھ خوب بگرده یھ وقت چیزی جا نمونھ.حرف ھای کیانمھرو کامل کردم:- ھیچ چیز از وسایل خونھ نمی برم. فقط وسایل شخصیم. برای بقیھ اش خودتمختاری کھ ھر تصمیمی می خوای بگیری.مھسا با ابروھای درھم و نگاه غمگین بھم زل زده بود و بھ جاش، شوھرش جوابما رو می داد. آخر سر ھم طاقت نیاورد و وقتی می خواستیم از خونھ بیایم متلکش روانداخت:- خوش بخت بشین، ھر چند ...با اشاره بھ من رو بھ کیانمھر گفت:- غزالھ جان کلا از شوھرشانس میاره! می دونھ کجا بشینھ.ابروھام توی ھم رفت و حسابی بھم برخورد اما کیانمھر با خونسردی جواب داد:- قدر زر، زرگر شناسد! من کھ نوکرشم ھستم.271شوھر مھسا سرزنش آمیز صداش زد و مھسا با صورت برافروختھ شاھد خروجما بود. با اینکھ دفاع کیانمھر دلگرمم کرده بود ولی زشت بودن برخورد مھسافراموش نمی شد. وقتی ماشین حرکت کرد با صدای آرومی گفتم:- ممنون.کیانمھر اما حسابی اخم کرده بود و حرفی نمیزد. وقتی دیدم مسیرمون بھ سمتخونھ نیست پرسیدم:- کجا میریم؟- یھ سر دادسرا ... بھم زنگ زدن کھ برم، بعدش ھم مامان ناھار دعوتمون کرده.سرم رو تکون دادم و بقیھ راه رو سکوت کردم. جلوی دادگستری تو ماشین منتظرموندم تا کیانمھر برگرده؛ وقتی بعد از نیم ساعت دیدمش کھ با انرژی بھ سمت ماشینمیاد با این کھ نمی دونستم چیھ اما قلبم بنای محکم تپیدن گرفت. بھ محض اینکھ سوارماشین شد اجازه نداد بھ خودم زحمت سوال پرسیدن بدم:- مژده بده داریوشو پیدا کردن.چند ثانیھ طول کشید تا مغزم پیامو دریافت کنھ. با گیجی گفتم:- ھا!؟با خوشحالی جملھ اش رو تکرار کرد:- میگم پیداش کردن. بھ زودی دستگیرش می کنن.از شدت خوشحالی بغض کردم و چشم ھام پر از اشک شد:- خدایا شکرت ... چجوری پیداش کردن؟ کجا بوده؟ماشین رو روشن کرد و بھ راه افتاد:- من می دونستم کدوم گوری رفتھ منتھی نمی فھمیدم چرا پلیس نمی تونھ پیداشکنھ! لعنتی واسھ خودش ھویت جعلی درست کرده بوده !با خوشحالی بھ بازوش چنگ انداختم:- کدوم کشوره؟ کی دستگیرش می کنن؟با لبخند جوابمو داد:- استرالیا، عجب جونوریھ این بشر! آخھ تو اونجا چیکار می کنی؟ تا کی میخواستی فرار کنی؟ اونم از دست من؟!!!از تھ دل خندیدم. با ھمھ ی وجودم خوشحال بودم. این بدبین بودن کیانمھر اینجااساسی بھ درد خورد. چون اگر بدبین نبود آدم اجیر نمیکرد دنبال داریوش!سر راه یھ جعبھ شیرینی بھ ھمراه فالوده و بستنی خریدیم و بھ خونھ ی پدرشرفتیم. اونقدر خوشحال بودم کھ متلک مھسا کلا فراموشم شد.حالا کھ رنگ نگاھم بھ کیانمھر عوض شده بود انگار محبت خانواده اش بیشتر بھچشمم می اومد. ھر چھ بود یھ جمع نسبتا صیمانھ داشتن، کھ اسمش خانواده بود!چیزی کھ من تمام عمر ازش محروم بودم.272تموم مدتی کھ اونجا بودیم بھ غیر از وقت غذا کھ کاملیا بچھ رو ازم گرفت، کارنتوی بغلم بود. خیلی خواستنی بود و اگر نگاه ریز بین ثریا خانم نبود، قطعا خودمو بابچھ خفھ می کردم.اونقدر با کارن بازی کردم کھ توی بغلم از خستگی خوابش برد. وقتی بھ کاملیاسپردمش آقای عابدی بھم گفت:- ان شاءلله قسمت خودت.بی حرکت بھش زل زدم. شوھر کاملیا و کیانمھر با صدای بلند زدن زیر خنده. ثریاخانم ھم زیر لب بھ شوھرش غر زد:- مردم آزار!وقتی دیدم ھمھ دارن می خندن، فھمیدم از روی عمد این حرفو زده تا اذیتم کنھ!لبخند خجلی زدم و نگاه ازش گرفتم. کاملیا از اتاق بیرون اومد و کنارم نشست:- دستت درد نکنھ. کارن امروز حسابی بھش خوش گذشت.لبخندی بھ روش زدم:- بچھ ی شیرینیھ.دستم رو گرفت و گفت:- بریم بالا؟و سریع بلند شد و من ھم ایستادم، رو بھ مادرش با صدای آرومی گفت:- نمیای؟- شما برین، اگر خواستم، میام پشت سرتون.کیانمھر بھمون نگاه کرد:- کجا؟ولی نموندیم تا جوابشو بدیم. خب جواب دادن ھم نداشت. از خونھ کھ بیرون نمیرفتیم! بھ ھمراه کاملیا بھ تک اتاقی کھ ده-دوازده تا پلھ از سطح سالن بالاتر بود،رفتیم. بھ محض بستھ شدن در اتاق شروع کرد بھ توضیح دادن:- اینجا اتاق مجردی کیانھ. بعد از مرگ مھروز، خاطراتشو اینجا خاک کرد و کلامامان در اینجا رو قفل کرد، یعنی قفل ھم نباشھ کیان اصلا دیگھ سمت این اتاق نمیاد.ھر دو در بزرگ کمد دیواری رو باز کرد و روبروش ایستاد. من ھم کنارشایستادم. توش پر از عکس ھایی بود کھ روی تختھ شاسی در ابعاد مختلف زده بودن.با یھ نگاه سطحی متوجھ شدم ھمشون عکس ھای مربوط بھ کیانمھر و مھروزن. خمشد و چند تا آلبوم بیرون کشید و من نگاھم مات چھره ی عروسکی دختر کم سن وسال توی عکس روبروم بود.این دختر خواھر من بود؟! کسی کھ اگر یکم سرنوشت تغییر می کرد می تونستنزدیک ترین شخص بھ من باشھ ...273واقعا کی مقصر بود؟ پدرم ... مادرم ... کی؟یعنی مھروز خبر داشت کھ یھ خواھر بزرگتر داره؟ خواھر!!! یھ خواھر واقعیکھ ھیچ وقت ازت دست نمی کشھ! ھیچ وقت محبتش رو از دست نمیدی! تعریفخواھر ھمینھ ... نھ؟دستم رو جلو بردم تا روی صورتش بذارم اما چند سانتیمتر باقیمونده دستم کشیدهشد بھ سمت لبخند مردی کھ دخترو توی آغوش کشیده بود. این لبخند رو بھ ندرت دیدهبودم!- وقتی کیان گفت می خواد با مھروز ازدواج کنھ ھمھ تعجب کردن! آخھ مھروزخیلی کوچیک بود! اختلاف سنیشون ھم زیاد بود.بھ آلبوم ھای توی دستش نگاه کردم. تند و تند دو تا از آلبوم ھا رو ورق زد و کنارگذاشت و آخری رو بھ سمتم گرفت:- اینو ببین. این ملودیھ.کنارش روی زمین نشستم و آلبوم رو از دستش گرفتم. دختر کوچولوی تپلی کھپیراھن کوتاه صورتی تنش بود رو کیانمھر با یک دست بغل گرفتھ بود و دست دیگھاش رو دور شونھ ھای مھروز حلقھ کرده بود.- چی شد کھ مرد؟کاملیا نگاه غمگینش رو از چھره ی ملودی گرفت:- ملودی یا مھروز؟- ملودی.نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد و بعد از یک مکث طولانی گفت:- عموم مراسم داشت، اگر اشتباه نکنم نامزدی دختر کوچیکھ اش بود. میگفتن بچھھا توی حیاط بازی می کردن. خونھ خیلی شلوغ بود ... مردھا توی حیاط جمع بودن... ملودی ھم پیش پدرش بود.چشم ھاش پر از اشک شد.- من ھمراه دخترعموم آرایشگاه رفتھ بودم. دوماد کھ اومد دنبالش تا برن آتلیھ منزودتر برگشتم. وقتی رسیدم کھ ...اشک ھاش راه خودشونو پیش گرفتن.- وقتی رسیدم کھ جلوی در خونھ عمو غلغلھ بود. فقط کیانمھرو دیدم کھ ملودیغرق خونو توی بغلش گرفتھ بود و فریاد میزد و کسی نمی تونست بچھ رو از بغلشبگیره ...دستش رو جلوی دھنش گذاشت و ھق ھقش رو خفھ کرد. بھ نشونھ ی ھمدردیدستم رو روی شونھ اش گذاشتم:- متاسفم.از لرزش صدام تعجب نکردم! مگھ میشھ مثل یک قصھ بھ مرگ یھ دختر کوچولوگوش کرد و عکس العملی نشون نداد؟! شاید اگر من و مھروز مثل دو تا دوست کنار274ھم بودیم وقتی بچھ اش رو از دست داد، می شدم ھمدمش تا سرشو بذاره روی شونھام ...لبخند غمگینی روی لبم نشست و اشکم بھ خاطر خواھر و خواھرزاده ای کھ ھیچوقت ندیدمشون پایین چکید.اشکاشو پاک کرد:- معذرت می خوام ...نفس عمیقی گرفت و با لبخند غمیگینی گفت:- انگاری بچھ ھا قایم موشک بازی می کردن ... ملودی ھم زیر ماشین قایم شدهبوده. خیلی کوچیک بود ... حالیش نمیشده کھ خطرناکھ! بزرگترھا ھم کھ ھر کدومحواسشون گرم یھ کاری و خیالشون راحت کھ بچھ ھا دارن بازی می کنن.ازتصور مرگ دردناک ملودی قلبم فشرده شد. خدا برای ھیچ کس نخواد!بھ در اتاق ضربھ خورد.- غزالھ؟صدای کیانمھر بود.کاملیا سریع خودشو جمع و جور کرد. سریع آلبوم ھا رو توی کمد گذاشتیم و کاملیادرو بست. من ھم در اتاق رو بازکردم و بیرون رفتم:- داشتیم می اومدیم.کیانمھر دستاشو بھ کمرش زده بود و با اخم بھ من و کاملیا کھ از اتاق بیرون اومد،نگاه می کرد. کاملیا کھ ھنوز چشماش قرمز بود، با خیرگی ابروھاشو بالا فرستاد:- نترس! زنتو نخوردم!و آروم منو ھل داد تو بغل کیانمھر کھ باعث شد لبخند کمرنگی بھ لبھای کیانمھربیاد و راھشو گرفت و رفت. کیانمھر بھ رفتنش نگاه کرد و آروم زیر لب زمزمھ کرد:- دیوونھ.بھ سمتم برگشت:- اعتراف کن تو اشک کاملیا رو در آوردی یا اون اشک تو رو؟!ھمھ ی حواسم توی اتاق و پیش ملودی بود و بھ این فکر می کردم این مرد چطوربا غم تلخ مرگ دخترش کنار اومده. لبخند غمگینی بھ نگاه منتظرش زدم:- اون.چشماشو درشت کرد:- میرسم بھ حسابش.آروم خندیدیم. بھ سمت پلھ بھ راه افتادم کھ دستم رو گرفت:- غزالھ؟منتظر بھش نگاه کردم. دستم کھ توی دستش بود رو محکم تر کشید، طوری کھ بھسمتش کشیده شدم و سینھ بھ سینھ اش ایستادم. با دلھره بھ پلھ ھا نگاه کردم کھ کسی ما275رو ندیده باشھ. دستش رو کھ پشت کمرم انداخت نگاھم رو بھ صورت خودش دوختم وبا صدای آرومی گفتم:- یھ وقت یکی میاد.چشماشو ریز کرد:- بیاد!و بی توجھ بھ من و استرسی کھ ھر چند کمرنگ اما ھمچنان نسبت بھ نزدیکبودنش توی وجودم حس می شد، دستش رو پشت سرم گذاشت و پیشونیم رو طولانیو محکم بوسید و بعد پیشونیش رو بھ پیشونیم چسبوند:- ھمیشھ مثل امروز لبخند بزن. از تھ دلت ... پرانرژی.لبخند زدم:- نمی دونی چقدر خوشحالم بابت پیدا شدن داریوش! وقتی دستگیر بشھ و پول ھابرگرده ... اون موقع می تونم یھ نفس راحت بکشم.نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و زمزمھ کرد:- می رسھ اون روز ... بھ زودی ...بعد از چند دقیقھ کھ تپش قلبم بھ حالت عادی برگشت و آغوشش دیگھ استرسینداشت، خودش رو عقب کشید و دستم رو گرفت و با ھم رفتیم پیش بقیھ.ھمھ چیز خوب بود ... حداقل بد نبود! روزھای سختی رو پشت سر گذاشتھ بودم.خیلی سخت! شاید بھتره بگم سالھای سخت. از لحظھ تولدم گرفتھ تا مرگ بابا و اولینازدواجم و بعدش مرگ محمد و از دست دادن لیلی و بلاھایی کھ بھ خاطرکلاھبرداریداریوش بھ سرم نازل شد.حق با آقای عابدی بود، کنار ھم قرار گرفتن من و کیانمھر نتیجھ مثبتی داشت.وقتی بعد از یک ماه سخت و پر استرس داریوش دستگیر و بھ ایران منتقل شد انگارخدا روبروم ایستاد و بھم یادآوری کرد وقتی بھ من توکل کنی نتیجھ اش رو ھم میبینی!بازپرس پرونده توی سالن کنفرانس بین جمع سھامدارھا نشستھ بود. کیانمھر دستدور شونھ ھای من انداختھ بود و با غرور و لبخندی از تھ دل بھ ھمھ تبریک می گفت.خانم صامتی و خیلی ھای دیگھ چشم ھاشون ازشوق پر اشک شده بود و شکر خدا اززبونمون نمی افتاد.خیلی دلم می خواست داریوش رو ببینم و از نزدیک و چشم تو چشم باھاش حرفبزنم. شاید ھم حرف نزدم و فقط توی چشماش زل زدم! اونقدر کھ سرشو با خجالتبندازه پایین! اما می دونستم حالا حالاھا این اتفاق نمی افتھ. شاید خیلی زمان می بردتا دادگاھش برگزار بشھ و باید باز ھم صبوری می کردیم تا پول ھا بھ حساببرگردن.کم مبلغی رو از کشور خارج نکرده بود! بھ قول کیانمھر لعنت بھ داریوش کھ ازھر دو تا جملھ اش، یکیش لعنت بھ داریوش بود!276شام رو با کیانمھر توی رستوران خوردیم، تموم مدت روز رو بھ ھمھ لبخند زدهبودم، دیدن نگاه قدردان سھامدار ھا واقعا برام بھترین اتفاق بود.- بھ چی می خندی؟لیوان نوشابھ ام رو روی میز گذاشتم:- ھیچی ... کی بقیھ کارگرھا رو برمی گردونین؟ خطوط دیگھ تولید کی راه اندازیمیشھ؟لبخند گرمی بھ صورتم پاشید:- ھنوز زوده دختر! باید اول پول بھ حسابمون برگرده. بعدش ھم باید سھام داریوشرو بفروشیم. حالا واسھ اینم یھ فکرایی دارم. می خوام بھ سھامدارھا بگم کھ ھر کدومبخوایم می تونیم بھ نسبت درصد سھممون از سھم داریوش بخریم.سرم رو تکون دادم:- فکر خوبیھ. البتھ فکر نمی کنم دیگھ ھیچ کدومشون الان پولی داشتھ باشن! بایدصبر کنی کھ پول برگرده.با لبخند سرشو تکون داد:- آره. جدا از اون فکر کنم چشمشون حسابی ترسیده و گمون نکنم بخوان بیشتر ازاینی کھ الان ھستن سرمایھ گذاری کنن.حق با کیانمھر بود، سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- آره راست میگی! جای سرزنشی ھم براشون نیست! مالشونھ ... اختیارشو دارن.بعد از چند دقیقھ، سکوتو شکست:- تو چی؟سرمو بالا آوردم و با تعجب نگاھش کردم:- من چی؟!- تو نمی خوای سھم بخری؟ چک آخری خونھ ات ھم کھ تا یک ماه دیگھ پاسمیشھ.خندیدم:- چشمت تو این یھ قرون دوزار منھ ھا!با صدا خندید:- بالاخره باید یھ جایی سرمایھ گذاری کنی دیگھ! کجا از محل کارت بھتر؟!لبخندم از بین رفت:- محل کارم؟!خونسردانھ سرشو تکون داد:- آره دیگھ! مگھ محل کارت نیست؟!لبامو بھ ھم فشردم:- یعنی ... من می تونم سر شغلم بمونم؟!277چشماشو درشت کرد:- معلومھ کھ می تونی! حالت خوبھ؟!!لبم رو بھ دندون گرفتم تا ذوقم آبرومو نبره:- آخھ ... فکر می کردم فقط ... تا دستگیری داریوش...- دیوونھ ام مگھ!! کی از تو بھتر؟!لبخندی از تھ دل زدم:- ممنونم.اخم کرد:- موندنت بھ خاطر زحمتھای خودتھ! نمی خواد ممنون من باشی.بقیھ ی غذام رو با اشتھای بیشتری خوردم. تا رسیدن بھ خونھ رویاپردازی کردم.حتی بھ خریدن درصدی از سھام ھم فکرکردم.توی حیاط کھ از ماشین پیاده شدم منتظر نموندم کیانمھر در حیاطو ببنده و بھ سمتخونھ راه افتادم و پشت در سالن ایستادم. کیانمھر خودشو بھم رسوند و درو باز کرد ودر حالی کھ کفشامونو در می آوردیم گفت:- یھ لحظھ صبرکن.کفشامو درآوردم و چند قدمی داخل رفتم و ایستادم. درو بست و روبروم ایستاد.دستش رو توی جیب کتش برد و دستھ کلیدی رو بیرون آورد و بھ دستم داد:- این کلیدای در حیاط و خونھ. اون کلید کوچیکھ ھم مال انباریھ کھ وسایلتو یھ ماهپیش توش گذاشتیم.بعد ازجیب جلوی کتش ھم گوشی منو در آورد:- این ھم موبایلت ... ببخش اگر اذیت شدی.گوشی رو از دستش گرفتم و با لبخند ازش تشکر کردم. خواستم بھ سمت پلھ ھا برمکھ مچ دستم رو چسبید و با اخم گفت:- ھمین؟اخم کردم:- پررو نشو دیگھ!با انگشت بھ گونھ اش زد:- تشکر زبونی بھم نمی چسبھ ... زود!بدجنس! خواستم برم کھ مچ دستم رو محکم تر چسبید. خنده ام گرفت. سریع بھسمتش رفتم و گونھ اش رو تند بوسیدم. خودش ھم بھ عکس العملم خندید.ھمین یھ حرکت بزرگ ھم بھ خاطر پررویی ھای کیانمھر، برام عادی شده بود!روی پلھ ھا بودم کھ با صدای بلند گفت:- در اتاقتو قفل کن و تا صبح بیرون نیا.با تعجب نگاھش کردم:- چرا؟!278با شیطنت و نگاه بی حیا جواب داد:- بھ مناسبت خوشحالی امروزمون ... می خوام تنھایی ضیافت بگیرم!بھش چشم غره رفتم و بی توجھ بھ صدای خنده اش بھ سمت اتاقم رفتمو درو ھمقفل کردم. از این مرد ھیچ چیز بعید نیست!چند ثانیھ ای پشت در اتاق ایستادم و بھ کلید و گوشی توی دستم نگاه کردم. نفسعمیقی گرفتم و با آرامش بازدممو بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.از در فاصلھ گرفتم و بعد از انجام کارھای قبل از خوابم روی تخت دراز کشیدم وبا کلی فکر و خیال و رویاپردازی خوابم برد. خوبی ھوای مھرماه این بود کھ دیگھاحتیاجی بھ کولر نبود، با باز کردن پنجره ھم اتاق خنک میشد.ساعت دور و بر سھ بود کھ از یھ خواب آشفتھ بیدار شدم و بھ کل خواب از سرمپرید. وقتی دیدم ھنوز چند ساعت دیگھ وقت داشتم کھ بخوابم ولی زود بیدار شدم، باحرص نفسمو فوت کردم و از روی تخت بلند شدم.بعد از بیرون اومدن از سرویس بھداشتی با نگرانی بھ در اتاق زل زدم، یعنی الانخوابیده؟بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا خمشدم و بھ پایین نگاه کردم، کیانمھر روی مبل با ھمون لباس ھای بیرون خوابش بردهبود.روی میز ھم اثری از بطری و این طور چیزا نبود. فقط یھ زیر سیگاری بود و چندتا سیگار خاموش شده. از پلھ ھا پایین رفتم با لبخند بھ حالت خوابیدنش نگاه کردم.توی خواب ھم اخم داشت!لبخندم عمق گرفت، کیانمھر تغییری نکرده بود! ھنوز ھمون آدم شکاک و ریز بینبود کھ بھ خاطر بدبینیش ھمھ ی محیط دور و برش رو زیر نظر داشت، ھنوز ھمونآدمی بود کھ تنھا چشم غره اش کافی بود تا آدم ھای معترض اطرافش رو ساکت کنھ!کیانمھر ھمچنان مثل روز اول توی محیط کار کم حرف بود مگر وقتی کھ لازم باشھو با یکی دو جملھ نتیجھ گیری می کرد.ولی برای من تغییر کرده بود ... شاید چون من دیگھ براش فقط دختر ھدایترمضانی نبودم. شاید چون من دیگھ قصد نداشتم انتقام ناحق پدرم رو ازش بگیرم.کیانمھر تغییرکرده بود چون من تغییر کرده بودم. ما ھمون آدم ھا بودیم کھ تغییرنگرشمون بھ ھم، برخورد ھامون رو تغییر داده بود. این کھ کیانمھر دیگھ نسبت بھمن بدبین نبود، باعث شده بود با محبت تر عمل کنھ و این محبتش باعث شده بود منھم دیگھ جبھھ نگیرم.بھ سمتش رفتم و دستم رو روی شونھ اش گذاشتم و تکونش دادم:- کیانمھر؟ چرا اینجا خوابیدی؟279بعد از چند ثانیھ با گیجی چشماشو باز کرد و نگاھی بھ اطرافش انداخت. قامتم روراست کردم و دست بھ سینھ و با لبخند نگاھش کردم. وقتی نگاھش روی من ثابتموند گفتم:- ضیافتت ھمین چند نخ سیگار بودن؟! خوشحالی و ناراحتیت کلا با سیگار رفعمیشھ نھ؟لبخند خواب آلودی بھم زد:- خستھ بودم ... بھ ضیافت نرسیدم.دستش رو بھ سمتم گرفت. دستشو گرفتم و بلند شد؛ خمیازه ی بلندی کشید و بھبدنش کش و قوسی داد و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفت گفت:- میشھ برام یھ لیوان شربتی، آب میوه ای چیزی بیاری؟ دھنم تلخھ.باشھ ای گفتم و بھ سمت آشپزخونھ بھ راه افتادم، نصفھ شبھ برو بخواب دیگھ!تلخی دھنتو چیکار داری؟!لیوانی آب پرتقال ریختم و بھ سمت اتاقش رفتم. ضربھ ای بھ در نیمھ باز زدم ووارد شدم. لباس ھای راحتیشو پوشیده بود و داشت در کمدش رو می بست. نگاھمروی موھای بھ ھم ریختھ اش مونده بود کھ اونو خیلی کم سن و سال تر نشون می داد.بھ سمتم اومد و لیوان رو از دستم گرفت و لبھ ی تخت دو نفره اش نشست و بعد ازتعارف بھ من شروع بھ نوشیدن کرد.بھ در تکیھ دادم کھ لیوان خالی رو بگیرم. ھنوز نصف لیوان رو نخورده بود کھصورتش رو بھ سمتم چرخوند:- تو چرا بیداری؟- خواب بد دیدم.یھ ابروش بالا رفت:- چھ خوابی؟لبامو جلو دادم:- نمی دونم! ولی دیگھ کلا خوابم پرید.دستش رو بھ سمتم دراز کرد کھ بھ سمتش برم. دستشو گرفتم و کنارش نشستم.لیوانش رو بھ لبش رسوند وبقیھمحتویاتش رو خورد و رو عسلی کنار تختش گذاشت:- اولین باریھ کھ اومدی توی اتاقم نھ؟!خنده ام گرفت، نصفھ شبی اینم سوالھ می پرسھ::- نھ، چھار پنج دفعھ ای اومدم. ھمین ھفتھ قبل با ھم توی کمدت دنبال کراوات نقرهایت می گشتیم.چشماشو ریز کرد:- می مردی ضایعم نمی کردی؟ ولی اولین باره کھ روی تختم نشستی.280لبخندمو کمی جمع و جورکردم:- آره. این یکی رو اولین باره.ھمونطور کھ دستش دور شونھ ھام بود بھ پشت خوابید و من ھم ھمراھش کشیدهشدم. سعی کردم بلند بشم:- خُلیا! چرا اینجوری می کنی؟اما فشار محکم بازوش دورشونھ ھام اجازه ی حرکت بیشتر نداد و با چشم ھایبستھ گفت:- دو دقیقھ آروم بگیر ...بی حرکت بھش تکیھ زدم و بھ سقف خیره شدم.- خوشبختیم مگھ نھ؟در جواب سوالش سکوت کردم، ولی لبخند کمرنگی روی لبم نشست. با توجھ بھاون ھمھ اتفاق عجیب و غریب.... آره! من کھ الان خوشبختم.- وقتی داریوش رو ببینم ازش می پرسم چرا اجازه نداد من زودتر خود اصلیتوببینم.دستش رو بھ صورت دورانی بین شونھ ھام حرکت داد، چشمامو با آرامش بستم.- یھ اعترافی بکنم؟با چشمھای بستھ جواب دادم:- ھوم؟نفس عمیقی گرفت:- عاشقت نیستم ولی ... نمی خوام از دستت بدم! می دونم کھ عاشقت میشم.پوزخند عمیقی گوشھ ی لبم نشست:- می دونستم ... اگر توی این مدت کم عاشقم می شدی عجیب بود.آروم و مردونھ خندید:- ولی عاشق درک و شعورتم.منم ریز خندیدم:- الان غنیمت بدونم؟!حرفی نزد و باز ھم بین شونھ ھامو نوازش کرد.- کیانمھر؟!- جانم؟این جوابی کھ انگار از عمق جونش اومد عجیب، دلمو گرم کرد. نفسمو بھ صورتآه بیرون فرستادم:- ھیچی.بعد از چند ثانیھ خودش سکوتو شکست:- امشب فقط سیگار کشیدم و فکر کردم ...خواستم سوالی بپرسم کھ خودش جواب داد:281- فکر بھ تو و آیندمون ... ضیافتمو تکمیل کرد.لبخندی از تھ دل روی لبم نشست و سرمو بلند کردم. توی چشمام خیره شد وموھامو زد پشت گوشم، بعد آروم چونھ ام رو چسبید:- از دستت نمیدم غزالھ ... مال خود خودمی.و منتظر جواب نموند و لبامو بھ ھم دوخت. عجیب نبود کھ ھمراھیش می کردم.صادق بودن کیانمھر و احساسش برام ارزش داشت. اھل دروغ و ظاھر سازی نبود... ھمون چیزی بود کھ نشون میداد.وقتی قصد پیشروی داشت و دست ھاشو چسبیدم، با آرامش بھ نگاه وحشت زده امزل زد و زمزمھ کرد:- ھر جا اذیت شدی دست نگھ می دارم ... قول می دم.صدای گرمش و لحن التماس آمیز ولی محکمش، دست ھامو سست کرد. بھ رگھھای سرخ چشمھاش زل زدم و تن سپردم بھ نوازش ھاش و دل سپردم بھ گرمیوجودش.نور آفتاب کھ بھ داخل اتاق تابید سر روی سینھ اش گذاشتم و بھ اولین تجربھ یکامل و لذت بخشم لبخند زدم.چند بار حالمو پرسید و وقتی مطمئن شد خوبم آروم گرفت. سرمو بھ سینھ اش تکیھدادم و چشمام روی ھم افتادن.وقتی بیدار شدم با دیدن جای خالی کیانمھر سرمو چرخوندم و کنار پنجره ی اتاقدیدمش. بھ دیوار کنارش تکیھ زده بود و نگاھش بھ بیرون بود.بالاتنھ اش برھنھ بود و نور روی برجستگی ھای تنش سایھ ایجاد کرده بود. بایادآوری چند ساعت قبل خون گرمی زیر پوستم جریان پیدا کرد و گونھ ھام از خجالتداغ شد. کاش الان اینجا نبود تا راحت بھ سمت اتاقم می رفتم.با چرخوندن یھویی سرش بھ سمتم، مچ نگاھمو گرفت. چشمھای سرخش باعث شدچیزی تھ دلم فرو بریزه. ملحفھ رو روی خودم محکم نگھ داشتم و نیم خیز شدم.- چی شده؟سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دوباره بھ بیرون زل زد. ھمھ ی حس ھایخوبم پر کشید و نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت.خواستم حرفی بزنم کھ با دیدن چیزی توی دستش ... شبیھ بھ عکس! دھنم خود بھخود بستھ شد. ھمونطور کھ ملحفھ رو دورم نگھ داشتھ بودم بلند شدم و بھ سمتش رفتم.با اینکھ حواسش بھ نزدیک شدن من بود ولی ھمچنان بھ بیرون زل زده بود. خم شدمو عکس رو از بین دستش بیرون کشیدم.فکر نمی کرد من بخوام عکسو از دستش بگیرم کھ ھول زده خواست ازم بگیره امادیر شده بود ... غزالھ ی احمق! لعنتی.282با بغض بھ صورتش زل زدم. اخم کرد:- ببین...دستمو بھ نشونھ ی سکوت جلوی صورتش نگھ داشتم.- ھیچی نگو ...آب دھنش رو با ناراحتی قورت داد. پا چرخوندم سمت در اتاق. بھ بازوم کھ چنگانداخت صدای جیغم بلند شد:- بھ من دست نزن!!با چشم ھای درشت شده دستشو پس کشید:- صبر کن حرف بزنیم.سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و بی توجھ بھ ملحفھ ای کھ مانع حرکت راحتممی شد بھ سمت اتاق خودم دویدم و درو قفل کردم. لعنت بھ من و حماقت ھای تمومنشدنیم!دستمو جلوی دھنم گذاشتم و صدای ھق ھقم رو خفھ کردم. ملحفھ رو انداختم و بھسمت حموم رفتم. من و مغز رشد نکرده ام بھ خاطر یھ ھوس، چند ساعتھ کھ داریمرویا پردازی می کنیم! در حالی کھ کیانمھر عکس عشقشو توی دستش گرفتھ و دارهواسش عزاداری می کنھ.شیر دوشو باز کردم و بھ موھام چنگ انداختم و ھق زدم ... خاک توی سرتغزالھ کھ کیانمھر ھم از حماقتت بھ نفع خودش استفاده کرد. بھت گفتھ بود عاشقتنیست ولی بازم خودتو بھش سپردی!از شدت ضعف سرم گیج رفت و روی زمین نشستم. حس آدمی رو داشتم کھدوباره بھش تجاوز شده ... مگھ تجاوز فقط جسمیھ؟ بھ روحم ... بھ احساساتم تجاوزشده بود.حموم دور سرم می چرخید و دندون ھام از سرمای آب بھ ھم می خورد ... اونقدرشدید کھ صدای مشت ھایی کھ بھ در کوبیده می شدن، بھ سختی شنیده می شد. با وجودآبی کھ از سر و روم پایین می ریخت شوری اشک رو حس می کردم. با حسرت بھدر نیمھ باز حموم نگاه کردم و سعی کردم صدای فریاد ھای کیانمھرو بھ سختیبشنوم، نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا ... امتحانات کی تموم میشھ؟! می ترسم از مشروط شدن ... می ترسم.با دیدن در اتاق کھ با صدای مھیبی بھ دیوار خورد و کیانمھری کھ وحشتزدهنگاھش رو دور اتاق چرخوند و روی من ثابت موند، چشمام روی ھم لغزیدن.- دیوونھ این چھ کاریھ؟با ھمھ ی منگیم نگرانی بیش از حد صداشو تشخیص دادم و سعی کردم لبخند بزنماما بی حس بودم ... گرمای تنش ھم نتونست سرمای وجودمو کم کنھ. روی تخت گرمو نرمم کھ دراز کشیدم، با خیال راحتی کھ نمی دونم ناشی از چی بود! خوابم برد. ..283.... یھ چیزی مثل ساعت توی سرم صدا می داد. فشار محکمی برای چند ثانیھروی قسمت آرنجم آزارم داد و بعد صدای آروم مردی رو شنیدم کھ می گفت:- فشارش پایینھ.و شروع کرد بھ توصیھ کردن ... دلم می خواست بخوابم، سرم ھمچنان درد میکرد. برای لحظاتی سکوت مطلق شد و بعد دست پر محبتی کھ روی موھام کشیده شد،لبخند بھ لبم آورد.لبھای گرمی رو پیشونیم نشست، یعنی کیانمھر بود؟! با بھ یاد آوردن اتفاق تویاتاقش دوباره بغض کردم؛ خدا کنھ ھمھ اش خواب بوده باشھ. من کابوس ھایھمیشگی رو ترجیح میدم ... ولی فقط توی خواب.- مادرت بمیره کھ تو اینقدر سختی نکشی!با ناباوری چشمامو باز کردم و با چشمھای گریون خانم حمیدی روبرو شدم.دوباره خم شد و پیشونیمو بوسید.ھق ھق خفھ اش توی اتاق پیچیده بود. لبھامو بھ ھم فشردم و بھ چشم ھاش خیرهشدم. خواستم سرمو عقب بکشم اما یھ حسی مانع شد.- باھام حرف بزن غزالھ؟ بگو چی شده کھ کیان اینطور دست پاچھ بھم زنگ زدهو گفتھ خودمو برسونم؟! بگو چی اذیتت کرده؟با غم بھ صورتش زل زدم.- اونجوری نگام نکن ... رفیقت کھ می تونم باشم! غزالھ بھ خدا از ھمھ ی دنیا برامعزیزتری ...حس می کردم پلکھام ورم دارن. شاید ورم نداشتن و توھم زده بودم! ولی داغیپشت پلک ھامو حس می کردم. اشکم کھ از گوشھ ی چشمم راه گرفت، لای پلکامآتیش گرفت انگار. دست جلو آورد و اشکمو پاک کرد:- گریھ نکن عزیزم. حرف بزن باھام.بھ سختی لب باز کردم:- خیلی تنھام.ھمین دو کلمھ باعث شد توی آغوش گرمش فرو برم. دل کھ حالیش نیست! گاھیوقتھا می خواد فراموشی بگیره و دل خوش کنھ بھ آغوش مادری کھ ھیچ وقت بالایسرش نبوده!اجازه داشتم گریھ کنم ... بدون اینکھ سرزنش بشم. بدون اینکھ کسی ھی بگھ چرا؟یا کسی مسخره ام کنھ!بعد از دقیقھ ای کھ ھر دو آروم گرفتیم، شربت شیرینی کھ روی عسلی بود رو بھخوردم داد. در حال خوردن شربت بودم کھ چشمم افتاد بھ در اتاق کھ قفلش بھ ھمراهچوب ھمون قسمت شکستھ بود.284خواستم بپرسم کیانمھر کجاست، ولی لب بستم. مگھ مھم بود کھ کجاست؟! اگر اینحالت برعکس می شد، چی کار می کرد؟! با دیدن قامتش کھ توی چارچوب ایستاد وبا نگرانی بھم زل زد، نگاه گرفتم و بھ سمت دیگھ ای چشم دوختم.- بھتری؟از من کھ جوابی نشنید! خانم حمیدی جواب داد:- بد نیست. نمی خوای بگی چی شده؟متوجھ شدم کھ وارد اتاق شد:- از حال رفت ... ھول کردم.- تازه نیم ساعت بود رسیده بودیم خونھ. نفھمیدم خودمو چھ جوری رسوندم ...حتی واینستادم سعید از حموم در بیاد.با مکث ادامھ داد:- اینجا باش، من زنگ بزنم بھش.و بھ دنبال حرفش از اتاق خارج شد. کیانمھر لبھ ی تخت نشست. نگاھش نمیکردم.- نمی خوای منو نگاه کنی؟- نمی خوای منو نگاه کنی؟اخم کردم و لیوان خالی رو روی عسلی گذاشتم و بی حوصلھ گفتم:- می خوام تنھا باشم.دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم، در جا پتو رو برداشت و با ابروھای درھمگفت:- الان یعنی قھری؟ یعنی چی این کارا!نفسمو با حرص فوت کردم، یھ آدم چقدر می تونست پررو باشھ!. پتو رو از تویدستش کشیدم و گفتم:- گفتم می خوام تنھا باشم.دندوناشو بھ ھم فشرد:- بچھ بازی در نیار غزالھ! ما تازه داریم زندگیمونو می سازیم. این کارا چھ معنیمیده؟چند ثانیھ توی چشماش زل زدم و گفتم:- واقعا نمی دونی؟! بعد از این ھمھ مدت کھ با ھم دیگھ کنار اومدیم ... بعد ازاولین تجربھ مون ... بیدار میشم و می بینم عکس مھروزو توی دست گرفتی و داریگریھ می کنی ...- اون ...- توضیح نده! یھ لحظھ تصور کن قضیھ برعکس بود و من عکس محمدو ...285- ببند دھنتو!با خشم روی صورتم خم شد، ناخودآگاه توی خودم جمع شدم.- وقتی حرف می زنی قبلش فکر کن! دفعھ دیگھ دندون سالم تو دھنت نمیذارم.بغض کرده ساکت شدم. با حرص پتو رو روی سرم انداخت و در حالی کھ معلومبود داره از تخت دور میشھ گفت:- بھتره قھر باشی ... وقتی حتی فرصت نمیدی آدم حرف بزنھ.لبامو بھ ھم فشار دادم و با دست اشک ھایی کھ پشت سر ھم می باریدن و پاککردم. از خودم بدم می اومد! چرا اون خودشو محق می دونست وقتی حق با من بود؟!شب موقع شام با غذام درگیر بودم و بھ حرف ھای کیانمھر و خانم حمیدی کھپیرامون اوضاع شرکت بود ھم گوش می دادم. ھر چند دقیقھ دست خانم حمیدی میاومد سمت غذای من و برام گوشت و خورش می گذاشت، یا نوشابھ می ریخت و ھییادآوری می کرد کھ ھیچی نخوردی!کیانمھر ھم کھ انگار براش مھم نبود! ولی سنگینی نگاھش رو حس می کردم. اخمکرده بودم و فکرم بھ ھمھ جا سرک می کشید و ھزار و یک مدل تصمیم برام ردیفمی کرد.ھمھ مشکلات حل شد؟!
- این کھ احتیاج ھست یا نھ رو من تشخیص میدم.داشت باعث شد دوباره بھم یادآوری بشھ کھ دیگھ « من » تاکیدی کھ روی کلمھ یغزالھ قدیم نیستم. دخترخودساختھ و مغروری کھ عزت نفس داشت و توی شرکت وکارخونھ بھ عنوان یھ دختر مقتدر ازش یاد می شد!ھمین کھ آسانسور رسید آقای ضیایی وکیل شرکت ھم از ماشینش پیاده شد و ھمراه ماسوار شد. تا قبل از رفتن داریوش کار آقای ضیایی خیلی کمتر بود و در واقع میشدگفت بیشتر اوقات بیکار بود اما حالا حسابی درگیر بود. یک طبقھ زودتر پیاده شد.- حالا نمی خواد برزخ شی! خبر دارن کھ ازدواج کردیم؟ناخواستھ پوزخند زدم و زیر لب زمزمھ کردم:- ازدواج!و بھ محض باز شدن در خارج شدم و منتظر نموندم تا با اون چشمای گرد شده اشمنو قورت بده! کم قیافھ اش ترسناکھ!!! ھر دقیقھ ھم چشم درشت می کنھ!بھ نسترن و بقیھ کارمندھای توی راھرو سلام کردم و وارد اتاقم شدم. خداروشکرکیانمھر نیومد سراغم تا بقیھ حرفشو بزنھ.نزدیک ظھر بود کھ نسترن ازم خواست بھ دفتر مدیریت برم. با دیدن دو مرد کتشلواری کھ توی اتاق بودن ابروھام توی ھم رفت. ھنوز معرفی نکرده می تونستمحدس بزنم اینجا چھ خبره!کیانمھر معرفیشون کرد فھمیدم مامورن ولی با لباس شخصی اومدن کھ من علتش رونفھمیدم! با دلھره ای کھ دوباره بھ شدت بھ جونم افتاده بود روی راحتی ھایروبروشون نشستم. کیانمھر کنارم قرار گرفت. کسی کھ کیانمھر اونو سرھنگ رحیمیمعرفی کرده بود کمی بھ جلو خم شد و خطاب بھ من گفت:- وقت دارین چند تا سوال ازتون بپرسم؟لبخند دست و پاچھ ای زدم:- بفرمایید.- چھ مدتیھ کھ برای آقای محمودی کار می کردین و چطور با شرکت آشنا شدین؟با کمی مکث جواب دادم:- از سال ھشتاد و ھشت، زمانی کھ من بھ عنوان کارآموز وارد شرکت شدم. پدرایشون رییس شرکت بودن و آقای شیخی مدیرمالی.مرد با چشم ھای ریز شده نگاھم می کرد و این معذبم می کرد:- چی شد کھ شما شدین مدیرمالی؟ اون ھم تو این مدت کم؟نگاه گذرایی بھ کیانمھر انداختم. دستش رو گذاشتھ بود پشت من روی صندلی. یھلحظھ از حس حمایتش دلگرم شدم و بھ صورت جناب سرھنگ نگاه کردم:232- آقای شیخی من رو توی مدت کوتاھی با ھمھ امور آشنا کردن و توی ھمون مدتی کھھمھ با ھم کار می کردیم تونستم اعتمادشون رو جلب کنم. در واقع اقای شیخی کھ منرو بھ عنوان امینشون معرفی کردن باعث شد آقای محمودی ھم بھم اعتماد کنن.- نسبتتون با آقای شیخی چی بود؟دوباره نگاھی بھ کیانمھر انداختم. اخم نامحسوسی روی ابروھاش نشستھ بود. درجواب سرھنگ رحیمی گفتم:- ھمسرم بودن.سرش رو آروم تکون داد و بعد از یادداشت چیزی ادامھ داد:- چقدر روی آقای محمودی ... داریوش محمودی شناخت داشتین؟! شده بود بھرفتارش شک کنید؟لبخند غمگینی زدم:- اون چھ کھ من و بقیھ کارمندھا از ایشون دیدیم تلاششون برای معروف شدنکوھستان بود. رویاھایی کھ برای آینده کارخونھ داشتن اجازه ی شک رو می گرفت!حتی می خواستن در آینده کارخونھ رو گسترش ھم بدن. یعنی جز برنامھ ھای درازمدتشون بود. این اواخر بھ ھم ریختھ و عصبی بودن و تند خویی می کردن. منتھی منھنوز نمی تونم باور کنم چرا باید یھ کارخونھ ای کھ فقط سود داره و ریسک و خطریتھدیدش نمی کنھ رو بھ این روز در بیارن!مرد باز ھم سرش رو بھ نشونھ تایید نمی دونم چھ چیزی تکون داد و باز یادداشتبرداشت و چند تا سوال جزیی ازم پرسید و بعد گفت در دسترس باشم برای سوالاتبعدی. تا رفتنشون ھمونجا موندم.ھمزمان با رفتنشون آقای یعقوبی و خانم فرھمند بھ شرکت اومدن. این روزھا سھامدارھا خیلی بیشتر از گذشتھ بھ شرکت رفت و آمد داشتن و کسی ھم اعتراضی نداشت وبھشون حق می دادیم کھ نگران باشن.کیانمھر ازشون عذرخواھی کرد و ھمراھم بھ اتاقم اومد. ھنوز اون اخم کمرنگ روداشت! در اتاق رو بست و با صدای آرومی گفت:- خوب جواب دادی. تا وقتی نگفتم حرفی از اون ایمیلی کھ برات فرستاده نزن. فکرکنم خودم زودتر از پلیسھا بھ داریوش برسم. فقط برای دستگیری بھ کمکشون نیازدارم.لبخند کم جونی زدم. چند ثانیھ بی حرف نگاھم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:- نمی دونم چھ خبره!نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت. با شک گفتم:- کجا؟!نفسشو کلافھ فوت کرد و زیر لب گفت:- ھیچی.233از اتاق خارج شد. با بھت بھ حالت ھاش فکرکردم. ولی نگرانیم بابت حضور پلیستوی ماجرا اجازه نداد زیاد روی رفتار کیانمھر دقیق بشم. در اتاق رو کامل بازگذاشتم و بھ سمت میزم رفتم....... گاھی وقتھا میشھ کھ زندگیت بھ طرز عجیبی بھ ھم گره خورده و ھمھ جوره ذھنو جسمتو بھ خودش مشغول کرده. یھ لحظھ ھایی حس می کنی بھ بن بست رسیدی وھیچ نور امیدی نیست. بعد یھ اتفاق وسط ھمھ ی این تلخی ھا میفتھ کھ بھ جای امیدوارکردن یا نجات دادنت بھ شدت مضحک بھ نظر میاد!مثل تولد کیانمھر!صبح روز جمعھ، یعنی دو روز بعد از اولین حضور مامورھا توی شرکت، کیانمھرصبح از خونھ بیرون رفت و منو تنھا گذاشت. البتھ اعتراف می کنم از بعد از پیام لیلیو خبر گرفتن یھوییش و اون یھ کوچولو بحثی کھ با کیانمھرداشتم یکم سرسنگین شدهبود. دقیق نمی دونم سرسنگینیش بھ خاطر مسالھ امیرعلی بود یا اون جملھ نامفھومیکھ تو اتاقم گفت و رفت!طبق عادت این مدت کھ تنھا می شدم رفتم سروقت دفاتر و باز شروع کردم بھ زیر ورو کردنش. حسابی غرق کار بودم کھ زنگ خونھ بھ صدا در اومد. با دودلی خودمرو بھ آیفون رسوندم و با دیدن تصویر کاملیا توی مانیتور گوشی رو برداشتم:- سلام.با لحنی جدی جواب داد:- سلام، درو باز کن.نفسمو فوت کردم:- در سالن قفلھ و کلید ھم ندارم، کیانمھر ھم خونھ نیست.- کلید در سالنو دارم، در حیاطو باز کن.بی مکث دکمھ در باز کنو زدم و بھ فاصلھ ی چند قدمی از در سالن ایستادم. برامعجیب بود کھ کاملیا کھ توی ھمون دوسھ برخورد مشخص بود چشم دیدن منو ندارهاینجا چیکار می کنھ! اون ھم وقتی من قبل از ورودش گفتم کیانمھر نیست.با وارد شدنش بھ خونھ بھ سردی بھ ھم دست دادیم و تعارف کردم کھ روی راحتی ھابشینھ. توی ھمون نگاه اول متوجھ نبود کاناپھ بزرگ شد و با تعجب گفت:- این ست قھوه ایھ، دوازده نفره نبود؟خونسردانھ شونھ بالا انداختم و درحالی کھ بھ سمت آشپزخونھ می رفتم جواب دادم:- نمی دونم!در یخچالو باز کردم و پارچ شربت آماده ای کھ شب قبل کیانمھر درست کرده بود روبیرون آوردم. صدای کاملیا از داخل سالن می اومد:- بیا بشین باھات کار دارم. نمی خواد چیزی بیاری.با صدای بلند جواب دادم:- الان میام.234بی توجھ بھ تعارفش چند تا شیرینی خامھ ای توی بشقاب چیدم و بھ اضافھ دو تا لیوانو پارچ شربت بھ سالن برگشتم. شالش رو از سرش در آورده بود، ولی مانتوی لیموییرنگش ھنوز تنش بود. آرایش چندانی نداشت، اما با توجھ بھ برنزه بودن پوستش،ھمون آرایش کم ھم غلیظ بھ نظر می اومد! سینی رو روی میز گذاشتم و روبروشنشستم و با نگرانی تصنعی گفتم:- اتفاقی افتاده؟لبخندی مصنوعی تر از نگرانی من زد:- راستش مامان خواست بیام اینجا ... فردا شب تولد کیانھ.بدون اینکھ تغییری توی ظاھرم بھ وجود بیاد منتظر نگاھش کردم. چند ثانیھ با تعجببھ عکس العمل نداشتھ ام زل زد و بعد در حالی کھ برای خودش شربت می ریختگفت:- سی و پنج سالش کامل میشھ و وارد سی و شش سالگی میشھ.لبخند زدم:- بھ سلامتی.- راستش ... از وقتی مھروز فوت شده کیان دیگھ بھ تاریخ تولد و این طور مسائلاھمیت نمیده. امسال سال مھمی بود ... کیان دوباره بھ کار مشغول شد و بعدش ھمحضور تو ...حرفش رو قطع کردم:- متاسفم وسط حرفت می پرم اما فکر کنم فھمیدم منظورت چیھ.یھ ابروش مثل برادرش بالا رفت و منتظر بھم نگاه کرد. نفسی گرفتم:- از من می خواین کیانمھرو راضی کنم تا توی جشن تولدش شرکت کنھ؟ چون باتوجھ بھ این کھ فردا شب تولدشھ احتمالا ھر کاری لازم بوده انجام دادین و فقط موندهراضی کردن خود کیانمھر تا توی جشنش شرکت کنھ. این طور نیست؟لبخند کجی کنج لبش نشست:- جالبھ!ابرو درھم کشیدم.- چی جالبھ؟!خم شد و لیوان نیمھ خورده اش رو روی میز گذاشت:- ما کیان صداش می زنیم، حتی مامان و بابا و ھمھ ی دوستای صمیمیش. اما تو اونوکامل صدا زدی.عاقل اندر سفیھ نگاھش کردم و جواب دادم:- خب چون من صمیمیتی بھ اونصورت باھاش ندارم کھ بخوام اسمش رو کوتاه کنم.ھر دو ابروشو بالا فرستاد:- مھروز ھم کامل صداش میزد.235بھ پشتی مبل تکیھ دادم و بی حرف بھش نگاه کردم. شالش رو از روی دستھ مبلبرداشت و گفت:- مھمونی شلوغی نیست. خانواده خودمونیم با دو سھ تا از دوستان صمیمیش! سرجمعبیست نفر ھم نمیشیم. نمی خوایم سوپرایزش کنیم چون اصلا واکنش خوبی نشوننمیده! پس سعی کن قانعش کنی کھ یھ مھمونی کوچولو وسط بلبشویی کھ گرفتارشینخیلی لازمھ.بی حوصلھ جواب دادم:- توی شرایطی نیست کھ بتونھ مھمونی شرکت کنھ ... بعدشم من اون گزینھ ای نیستمکھ حرفم روی ... ایشون تاثیری داشتھ باشھ!بلند شد و من ھم ایستادم. لبخند کمرنگی روی لباش نشستھ بود کھ بر خلاف قبلی ھاطعنھ آمیز نبود!- شرکت کنھ نھ! شرکت کنید. مسلما وقتی روحیھ ی خوبی پیدا کنھ خوش اخلاق ترھم میشھ. این بھ نفع خودت ھم ھست.اخم مشکوکی کردم. لبخندش عمق گرفت:- اونقدری با اخلاقش آشنایی دارم کھ می دونم وقتی تحت فشاره تا چھ حد ترسناکمیشھ.بی اراده پوزخند زدم، اما بھ روی خودش نیاورد و خداحافظی کرد. بعد از رفتنشنفسمو فوت کردم و خودمو روی مبل انداختم. زیر لب غر زدم:- فقط تو این شلوغی تولد آقا کیانمھرو کم داریم!!میزو جمع کردم و بعد بھ جای ناھار نیمرو درست کردم و خوردم و وقتی دیدم خبریاز کیانمھر نیست بھ اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقھ چشمامسنگین شد.با صدای بلندی از خواب پریدم. چند ثانیھ گیج بودم اما با تکرار شدن صدا متوجھ شدمیکی داره بھ در اتاق مشت می زنھ. سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجھ بھسرگیجھ ام بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم. در با چنان سرعتی باز شد کھ یھقدم بھ سمت عقب تلو تلو خوردم و قبل از اینکھ بتونم درست بایستم دست کیانمھر دورگلوم حلقھ شد و توی صورتم توپید:- کی اینجا بود؟با مغزی کھ ھنوز کامل ھشیار نشده و سرگیجھ حاصل از یھویی بیدار شدن، یھ دستقدرتمند ھم دور گلوم حلقھ شده بود و با راه نفسی کھ بستھ شده توقع داشت اعترافکنم!!!با کلی تقلا و بین داد و بیدادھاش بالاخره دستشو برداشت و بھ عقب ھُلم داد، طوریکھ روی تخت افتادم. توی جام نشستم، دستم رو بھ گلوم رسوندم و شروع کردم بھسرفھ کردن. لابلای سرفھ ھام جیغ زدم:- عوضیِ ... روا .. نی ... داشتم ... خفھ .. می شدم.236ریشھ ی موھام کھ کشیده شد از درد نالھ کردم. توی صورتم داد زد:- میگی کی اینجا بود یا ھمین جا بھ حسابت برسم؟با صورتی کھ از درد جمع شده بود جیغ زدم:- خواھر میمونت.موھامو رھا کرد. دستامو توی موھام فرو بردم و بدون خجالت زدم زیر گریھ. اخمھاش حسابی توی ھم بود:- چیکار داشت؟!با حرص و گریھ داد زدم:- خبر مرگت می خوان واست جشن تولد بگیرن. میخوام قسمتت نکشھ کھ شرکتکنی.باز زدم زیر گریھ. زانوھامو بالا آوردم و سرمو روشون گذاشتم.تخت تکون خورد؛ کنارم نشست. چند دقیقھ ای در سکوت گریھ کردم تا کمی آرومشدم. سرمو از روی زانوم برداشتم و با دستم موھامو زدم عقب و خم شدم و از جعبھدستمال کاغذی روی عسلی چند برگ بیرون کشیدم و صورتمو پاک کردم.- میمردی ھمون اول کھ می پرسم جواب بدی؟!بدون این کھ نگاھش کنم با صدای تو دماغی جواب دادم:- اصلا فرصت دادی؟!دستش کھ روی بازوم نشست سریع خودمو عقب کشیدم و با غیظ توی چشماش زلزدم. می شد پشیمونی رو توی چشماش دید. لبھاشو بھ ھم فشرد و گفت:- خب ... من اومدم دیدم در خونھ بازه ... ھر چی صدات کردم جواب ندادی!فکرکردم رفتی ... یعنی اونقدر عصبانی شدم کھ وقتی درو ھم باز کردی دیگھ ازعصبانیتم کم نشد.سرمو بھ نشونھ تاسف تکون دادم و نگاه ازش گرفتم.- حالا چی می گفت کاملیا!بینیمو بالا کشیدم:- زنگ بزن از خودش بپرس.خواست حرفی بزنھ کھ با عصبانیت رو بھش گفتم:- اگر تخلیھ احساساتت تموم شد برو بیرون.با دلخوری نگاھم کرد. از روی تخت بلند شدم و بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم ودرو محکم بھ ھم کوبیدم.توی آینھ بھ خودم نگاه کردم. پوست گردنم قرمز شده بود. جدی جدی داشت خفھ ام میکرد! نوک دماغ و چشمھام ھم قرمز بود. رو بھ در بستھ چند تا فوحش پدر و مادر دارنثارش کردم و منتظر موندم تا وقتی کھ صدای بستھ شدن در اتاق رو بشنوم بعد بیامبیرون.237از اتاق بیرون نرفتم تا وقتی کھ صدام کرد و گفت از بیرون غذا گرفتھ و برم برایشام. مطمئنا اگر گرسنگیم اجازه می داد ھمچنان بھ قھرم ادامھ می دادم! ولی خب قھربا کیانمھر ارزش اینو نداشت کھ بھ خودم گشنگی بدم.بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم پشت میز نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. متوجھسنگینی نگاھش شده بودم اما بھ روی خودم نمی آوردم.- متاسفم.دستم نیمھ راه موند و بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی قرمزی گردنم بود.ی زیر لب گفت و ابروھاش بیشتر توی ھم رفت. بی اراده پوزخندی زدم و گفتم: « نچ »- از شما بھ ما زیاد رسیده!بی حرکت بھ چشمھام خیره شد. نفسمو فوت کردم و با طعنھ گفتم:- می خوای فردا شب بری؟- خواستن با ھم بریم.ابروھام بالا رفت:- توقع کھ نداری بیام جشن تولدت؟!!بی حوصلھ جواب داد:- پس نمیرم.شونھ ھامو بالا انداختم:- نرو!و با اشتھای بیشتری کھ ناشی از سوزوندن کیانمھر بود بھ خوردن غذام ادامھ دادم.غذاشو نیمھ خورده رھا کرد و از پشت میز بلند شد و بھ سمت در آشپزخونھ رفت.ھمونطور کھ سرم پایین بود با صدای بلند گفتم:- من میزو جمع نمی کنما!!اونم با لحن خودم جواب داد:- نکن!لبامو دادم جلو و بھ غذا خوردنم ادامھ دادم. بعد از شام بدون اینکھ بھ ظرف ھا دستبزنم از آشپزخونھ خارج شدم. وقتی داشتم از جلوی اتاق کار رد می شدم، چند لحظھبھ چھارچوب در تکیھ دادم و خطاب بھش گفتم:- فردا بریم کارخونھ؟سرش رو بلند کرد و بھم زل زد:- مگھ چھ خبره؟!دست بھ سینھ شدم:- حسابھای شرکت کھ مشکلی ندارن ولی اگر یھ وقت پلیسھا بخوان حساب ھای کلیرو بررسی کنن باید دفتر کارخونھ رو تر و تمیز کنم تا آتویی دستشون نیفتھ.چشماشو ریز کرد و بعد از چند ثانیھ گفت:238- نمیشھ بھ کسی اعتماد کرد. با پولاد و خانم جوادی ھماھنگ می کنم فردا یھ جوریکھ مشکوک نباشھ باید ھمھ مدارک و دفاتر و اسناد رو از اتاق حسابداری کارخونھخارج کنیم.سرم رو بھ نشونھ تایید تکون دادم. ادامھ داد:- حساب ھای داخل نرم افزارھا کھ مشکلی ندارن؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- نھ! اونھا ھمون چیزی ھستن کھ مالیات دیده. باید اسنادی رو توی کمد نگھ داریم کھتوی کامپیوتر ثبتھ. البتھ ھمھ می دونن چنین کارخونھ بزرگی صددرصد زیرآبی ھاییھم داره! منتھی نمی خوام جریان وام لو بره.خودکارش رو توی دست گرفت و در حالی کھ دوباره بھ کاغذھای روی میز چشم میدوخت گفت:- پس، صبح یک ساعتی زودتر بیدار شو.شب بخیری گفتم و بھ سمت اتاقم رفتم. بعد از قفل کردن در و کارھای قبل از خوابمثل مسواک و عوض کردن لباس بھ تختم رفتم. چند دقیقھ ای بھ اتفاق غروب فکرکردم. دلم نمی خواست بھ این نتیجھ برسم اما بھ خودم اعتراف کردم این کیانمھر باکیانمھری کھ ھمیشھ تصور داشتم و بخصوص توی اون سھ روز لعنتی دیدم زمین تاآسمون فرق داشت.این کیانمھر یا کار اشتباه انجام نمی داد یا از کار اشتباھش خجالت می کشید و بھجبران فکر می کرد. محاسبات ذھنیم بازیشون گرفتھ بود! سرم رو بھ چپ و راستتکون دادم. این خوبھ کھ کیانمھر ترسناک نیست! ولی این ترسناکھ کھ کیانمھرخوبھ!!!پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم بھ ھیچ چیز فکر نکنم اما زھی خیال باطل!درست تا دو سھ ساعت بعد، از سیر تا پیاز گذشتھ تا حال رو توی ذھنم بررسی کردمو تھش کھ نتونستم کسی رو مقصر صد در صد بدونم بھ خودم چند تا ناسزا گفتم وبالاخره خوابم برد.صبح زودتر از ھمیشھ از خونھ بیرون زدیم و بھ کارخونھ رفتیم. پولاد و مریم اونجابودن. بھ صورت پولاد کھ اصلا نگاه نکردم. ولی با کمک ھر دو تمام زونکن ھا واسناد و دفاتر و اصلا بھتره بگم ھر چی کاغذ بود بھ ماشین کیانمھر و پولاد منتقلکردیم. وقتی دیدم پولاد سعی می کنھ مریم رو مخاطب قرار بده و مریم بھش محلسگ ھم نمیده، مریمو کنار کشیدم و با صدای آرومی گفتم:- اگر بھ خاطر من داری بھش بی محلی می کنی ...حرفم و قطع کرد و با لحن قاطعی گفت:- بیشتر بھ خاطر خودمھ! اون از من استفاده کرد تا برای صاحبش دم تکون بده! حالاکھ بھ مقصودش رسیده! دلم از این می سوزه کھ من براش چیزی تعریف نکردم تا یکممقصر باشم! خود آقا زحمت فضولی تو اوراقو کشیدن.239نفسمو فوت کردم. خب منم جای مریم بودم بھ پولاد محل نمی دادم. ھمین حالا ھم جایمریم نبودم و تحویلش نمی گرفتم. تا وقتی توی اتاق بودیم، ھر کدوم از اعضای تیمداخل کارخونھ کھ ھیچ کدوم ھنوز رسمی نشده بودن می اومدن، مریم می فرستادشونپی کاری تا ما توی اتاق بھ کارمون برسیم. یکی رو می فرستاد اداره گاز، یکی روبرق، یکی رو دنبال وصول چک و ...نزدیک اذون ظھر بود کھ بالاخره کارمون تموم شد و قرار شد کھ تا فردا اونھایی کھبا کامپیوتر یکی بودن رو بھ کارخونھ برگردونیم و مریم و پولاد ھم آخرشب بیان بھخونھ ی کیانمھر تا کمک کنن. عجب جمع دوستانھ ای!بھ محض رسیدن بھ خونھ و خوردن ناھار با کیانمھر شروع بھ کار کردن کردیم.ساعت نزدیک شش بود کھ پدرش سرزده بھ دیدنمون اومد. تا قبل از اون بھ کل یادمرفتھ بود کھ امشب تولد کیانمھره!آقای عابدی با ھمون ظاھر مقتدرش اومد توی اتاق و یک ربعی بالای سرمون نشستو کیانمھر با حوصلھ ھمھ چیزو توضیح داد. جالب بود پدرش ماجرای وام رو ھم میدونست! یکم بابت این موضوع خجالت کشیدم اما بھ روی خودم نیاوردم.بعد از یک ربع دستاشو بھ زانوھاش زد و خونسردانھ گفت:- خب دیگھ. اینا رو ھمینجا بذارید شب کھ برگشتیم، خودم ھم میام کھ کمکتون کنم.کیانمھر با تعجب گفت:- از کجا برگشتیم؟!!ابروھای آقای عابدی بالا رفت و بعد از نگاه گذرایی بھ من متوجھ شد کھ نتونستمکاری بکنم. لابد اگر می فھمید کھ من چھ تلاش خالصانھ ای کردم!!!! خیلی متاثر میشد.- میریم خونھ. یکی دو ساعتی ھمھ دور ھمیم. بعد برگردین تا صبح بشینین با اینکاغذا بازی کنید.کیانمھر نگاه بی حوصلھ ای بھ من انداخت و منم شونھ ھامو بالا انداختم و خودمومشغول نشون دادم:- با شما دو نفرم! ثریا، مادرت تھیھ دیده! بلند میشین یا مثل بچھ ھا ...کیانمھر غر زد:- بابا وضعیت ما رو نمی بینین؟ الان وقت تولد گرفتنھ؟ مگھ من بچھ ام!!وقتی دیدم صدایی ازشون نمیاد سرمو بالا آوردم و دیدم ھر دو دارن منو نگاه میکنن. با تعجب بھشون نگاه کردم. کیانمھر نفسشو فوت کرد:- غزالھ نمیاد.- آره؟!!در جواب سوال آقای عابدی با اون لحن ترسناکش سرمو بھ چپ و راست تکون دادمو بی اراده گفتم:- من میام!240لبھای آقای عابدی بھ لبخندی از ھم باز شد و کیانمھر با خیال راحت نفسشو بیرونفرستاد. لبامو جلو دادم و با درموندگی گفتم:- نمیشھ نیام؟!آقای عابدی سرشو بھ چپ و راست تکون داد:- نھ، دوستای کیان اونجان و ھمھ می خوان تو رو ببینن. زودتر بریم تا مھمون ھانرسیدن.من نمی دونم وقتی قراره دیر یا زود جدا بشیم واسھ چی تو بوق و کرنا کردن!!! البتھخب می دونم این ظاھر معمولی و برخورد راحت و عادی با مسالھ ازدواجمونتضمینیھ برای زندگی آینده ھر کدوممون تا اجتماع دید بدی بھمون نداشتھ باشھ! وگرنھازدواجم با محمد ھم کاملا رسمی بود! ولی اون پنھان کاری حالا فاش شدنش ھزاربرابر سخت تر از فاش شدن توی زمان خودشھ!دوباره نالیدم:- من ھیچ لباسی با خودم نیاوردم اینجا!- تو آماده شو. سرراه میریم خونھ ی خودت تا چند دست لباس برداری. خونھ بابا اینابا حوصلھ یکیشو انتخاب کن.بھ کیانمھرکھ این پیشنھادو داده بود چند ثانیھ خیره شدم بعد با بی حوصلگی از جامبلند شدم و بھ اتاقم رفتم. خیلی سریع یھ دوش کوتاه گرفتم و بیرون اومدم. با حولھ نمموھامو گرفتم و بدون این کھ خشکشون کنم، روی صندلی نشستم و شروع کردم بھآرایش کردن. چون نمی دونستم قراره کدوم لباسمو بپوشم پشت چشمھامو فقط کمی« ھمسر » دودی کردم. آرایش چندانی نداشتم ولی از ھر کدوم یھ ذره زدم تا بھ عنوانکیانمھر بی رنگ و رو جلوه نکنم!موھامو با گیره ساده، پشت سرم جمع کردم و شال نازک سفیدم رو روی سرم انداختم.کنارش شال قرمز و طوسی طرحدارم رو ھم بھ اضافھ ی رژ لب گل بھی برای تمدیداحتمالی بعد از شام، داخل کیفم گذاشتم.وقت از اتاق بیرون اومدم، از بالای پلھ ھا کیانمھرو داخل کت و شلوار مشکی باپیراھن سفید،نزدیک در ورودی کنار پدرش دیدم. نمردیم و دیدیم این بچھ پیراھن سفیدپوشید، انصافا بھش میومد!خودمو بھشون رسوندم و آقای عابدی وقتی خیالش راحت شد کھ اومدنمون قطعیھ ازما جدا شد و من و کیانمھر بھ سمت خونھ ی من کھ حالا مال مھسا شده بود حرکتکردیم. بین راه بھ پولاد و مریم ھم زنگ زد و گفت کھ داریم میریم جایی و ھر وقتبرگشتیم بھشون خبر میدیم کھ بیان.برخلاف تصورم از ماشین پیاده شد و ھمراھم بھ داخل خونھ اومد. با اینکھ دلمنمیخواست بیاد اما مخالفتی نکردم و بی توجھ بھ حضورش بھ سمت اتاقم رفتم وشروع کردم بھ گشتن بین لباس ھا.241تقھ ی آرومی بھ در زد و وارد شد. چیزی نگفتم و دو سھ دست از لباس ھای پوشیده امرو بیرون آوردم. خم شدم توی کشو، دنبال جوراب شلواریم و شال ھای ست لباسھایی کھ برداشتھ بودم. کنارم ایستاده بود و نگاھش بھ جایی بود کھ ندیده می دونستمکجاست!بعد از برداشتن لباسھام سرپا ایستادم و قاب عکس کوچکی کھ جاش روی میز آرایشبود رو از دستش گرفتم و سرجاش گذاشتم و بھ سمت در رفتم:- بریم؟بعد از چند ثانیھ تاخیر کھ بھ نظر طولانی می اومد بالاخره نگاه از عکس گرفت و بھسمتم برگشت:- بریم.و پشت سرم راه افتاد. از داخل کمد کفش ھای کنار در ھم کفش ورنی پاشھ بلند مشکیمرو کھ بھ ھر سھ دست لباسی کھ برداشتھ بودم می اومد، برداشتم و با ھم از خونھخارج شدیم. چند دقیقھ بعد از حرکت بھ حرف اومد.- عکس مال کِی بود؟اخم کردم:- اولین روز ماه عسلمون.منقبض شدن فکش رو کھ دیدم اخمم غلیظ تر شد و بی اراده پرسیدم:- چطور؟پوزخند زد:- بھ نظر خیلی خوشحال می اومدی!اشاره بھ عکسی کرد کھ من و محمد سوار قایق گرفتھ بودیم. لحن حرصیش جرقھ ایشد برای روشن کردن لامپ بالای سرم و با لحن مشکوکی جواب دادم:- اون برای خوشحال کردنم از ھیچی کم نمیذاشت و منم دوستش داش...- یھ پیرمردو؟!!!کامل بھ سمتم برگشت و این سوالو پرسید. جرقھ زیادی قوی بود لامپ بالای سرمترکید! بھ صندلیم تکیھ دادم و با لحنی وارفتھ جواب دادم:- دیگھ نمی خوام درموردش حرف بزنم.بھ بیرون زل زدم و مغزم مثل تپھ خاک از ھم وا رفت!- تابحال با دقت خودتو باھاش مقایسھ کردی؟ تو جای دخترش بودی! چطور می تونیاین قدر راحت از دوست داشتنش و از خود خواه بودن اون حرف بزنی؟بی حوصلھ گفتم:- بس کن! من مجبور نیستم در این مورد بھ تو یکی جواب پس بدم.صداش داشت بالا می رفت:242- چرا نمی خوای در موردش حرف بزنی؟! شنیدنش از زبون یکی دیگھ سختھ نھ؟! تواز حرف مردم می ترسی کھ پنھونش کردی! می ترسی از قضاوت شدن! چطورراضی شدی با یھ پیرمرد ازدواج ...- سگ اون پیرمرد شرف داشت بھ صد تا جوون مثل تو کھ بھ خاطر یھ حرف یھ زنوبی عفت می کنن.صدام اونقدر بلند بود کھ خودم ھم جا خوردم چھ برسھ بھ کیانمھر! البتھ محمد دیگھاون محمدی نبود کھ ارزش دفاع کردن و صدا بالا بردن داشتھ باشھ اما غرورم باعثشد محمدو چماغ کنم و بکوبم توی سر کیانمھر.چند بار عمیق و پر حرص نفس کشید و بعد از سرعتش کم کرد و آرومتر بھ سمتخونھ ی پدرش روند. اونقدر عصبی بودم و فکرم آشفتھ بود کھ زیبایی و رنگپردازی دلنشین خونھ ھم نتونست آرومم کنھ و بھ ھمراه کاملیا بھ سمت یکی از اتاق ھارفتم تا لباسمو عوض کنم. وقتی لباس ھامو روی تخت انداختم کاملیا با دھن نیمھ بازبھ کت و شلوار، کت و دامن و پیراھن ماکسیم نگاھی کرد و نالید:- از اینا پوشیده تر نداشتی؟ناراحتی کھ کیان باعث و بانیش بود باعث شد جواب طعنھ کاملیا رو بھ سردی بدم:- توی مھمونی مختلط تیپم ھمینھ. تازه موھامو ھم می پوشونم.قیافھ اش نالان تر شد و با لبھای جلو داده از اتاق خارج شد. اونقدر بی حوصلھ وداغون بودم کھ دلم می خواست ھمون لحظھ از اتاق برم بیرون و برگردم بھ ھمونخراب شده و تا صبح سرمو فرو کنم توی حساب کتاب و احدی بھ کارم کار نداشتھباشھ.اما متاسفانھ حالا اینجا بودم و تا چند دقیقھ ی دیگھ مھمون ھا می رسیدن. و مھمونیمتعلق بھ کسی بود کھ چند دقیقھ ی پیش با جرقھ ھاش توی ذھنم آتیش بازی بھ پا کردهبود!بی حوصلھ نگاه گذرایی بھ لباسھام انداختم و کت و شلوار شکلاتی سیرم رو برداشتمو با یادآوری لباس ولنگ و باز کاملیا دوباره روی تخت رھاش کردم.اگر بعد از حضورم توی خونھ محمد و ساره خانم تغییر رویھ نمی دادم، الان لباس مناز لباس کاملیا باز تر بود! ماکس مشکی رو از روی تخت برداشتم و بدوندرنظرگرفتن چیز دیگھ ای پوشیدمش.فقط امشب تموم بشھ! دیگھ جواب سلام کیانمھرو ھم نمی دم! واقعا پیش خودش چیفکر کرده کھ بھ خودش اجازه میده در مورد من و محمد اظھار نظر کنھ؟! یادش رفتھخودش با من چیکار کرد و چھ تحقیر وحشتناکی رو تجربھ کردم؟! محمد با ھمھنامردی کھ در حقم کرد، زمانی باھام وارد رابطھ شد کھ خودم رضایت قلبی داشتم وشرعا و قانونا زنش بودم.- آماده شدی؟243الان حتی شنیدن صداش از پشت در بستھ ھم آزارم می داد. دلم می خواست وقتیداشت توی ماشین یھ نفس حرف می زد توی صورتش داد بزنم و بگم آره می دونممردم چی میگن! مردم فکر می کنن من بھ خاطر پول محمد زنش شدم! از کجا معلوممن ساره خانم رو چیزخورش نکرده باشم؟موھامو یھ طرف شونھ ام ریختم و پشت بھ آیینھ قدی اتاق ایستادم و زیپ لباسم رو بھسختی تا انتھا بالا کشیدم:- بیام تو؟!بی توجھ بھ سوالش رو بھ آیینھ ایستادم و لباس رو توی تنم مرتب کردم. لباس با ھمھپوشیده بودنش خیلی روی تنم می نشست. حریر مشکی با نگین ھای خیلی ریز وفاصلھ دار توی پیراھنی بھ ظاھر ساده اما پر برش خودش رو بھ خوبی نشون می دادو طوری بود کھ مشکی بودن لباس توی ذوق نمی زد.متوجھ باز شدن در و ورود کیانمھر بھ اتاق شدم. لبھ ی مثلثی آستین بلند لباس روصاف کردم و بعد از پوشیدن کفش ھای مشکیم کھ پاشنھ پانزده سانتیش باعث میشدخیلی بلند تر بھ نظر برسم، دنبالھ ی لباس رو کھ بیست سانتی میشد، مرتب کردم ورو بھ کیانمھر چرخیدم. نگاھش حالت خاصی داشت کھ من دلم نمی خواست اینطورباشھ.بھ سمت تخت رفتم و گیره موھام رو برداشتم و پشت سرم جمعشون کردم و بعد شالنازک مشکیم رو ھم برداشتم و روی سرم انداختم.- ھمیشھ لباس ھات باحجابن؟بھ خاطر تنگی دامن روی قسمت رانم کھ از اونجا بھ بعد نیلوفری می شد، مجبوربودم باطمانینھ قدم بردارم. کنار در ایستادم:- وقتی مردھا ھم حضور دارن ... آره.لبخند کمرنگ اما از تھ دلی روی لبش نشست و بی معطلی بھ سمتم اومد و با ھم ازاتاق خارج شدیم. با وجود پاشنھ بلند کفشم ھنوز چند سانتی جا داشت تا باھاش ھم قدبشم. ھر چند کھ خودم ھم با وجود قد صد و ھفتاد جز خانم ھای قد بلند بھ حساب میاومدم!با ورودمون بھ سالن اصلی خونھ بالاخره بعد از گذشت بیشتر از دو ھفتھ مادرکیانمھرو دیدم. لحظھ ورود نبود و نمی دونم کجا مشغول بود کھ ندیدمش. بھ رسم ادبنزدیکش رفتم و باھاش دست دادم. لبخند بی روحی زد و دستم رو بھ سردی فشرد.کنار کیانمھر روی یکی از مبل ھا نشستم و با دیدن پسر کوچولویی کھ با صورتشکلاتی تاتی کنان بھ سمتمون می اومد دلم ضعف رفت. کیانمھر براش دستھاشو بازکرد و بچھ با ذوق بیشتری چند قدم باقیمونده رو طی کرد. ناخودآگاه پرسیدم:- کیھ؟چشمای عسلی و درشتش رو بھ من دوختھ بود و بھ خاطر قلقلک ھای ریز کیان آروممی خندید اما چشم از من برنمی داشت.244- پسر کاملیا ... کارن.دلم می خواست بغلش کنم ... اگر اون لحظھ توی اون خونھ نبودم و اون بچھ ... بچھی این خانواده نبود! با ھمھ اینا وقتی کارن با خجالت سرشو توی سینھ ی کیانمھر قایمکرد و صورت شکلاتیشو بھ کت کیانمھر مالید. نتونستم خودمو کنترل کنم و بی توجھبھ غر غرھای کیانمھر مبنی بر کثیف شدن لباسش بچھ رو از بغلش بیرون کشیدم و تاوقتی کسی حواسش بھ من نبود قشنگ چلوندمش.با شنیدن صدای زنگ کاملیا بھ سمتم اومد و با لبخندی کھ این بار دوستانھ تر بودگفت:- مھمونای کیان اومدن. بھتره بدی بھ من این وروجکو کھ صورتشو بشورم.کارن رو بھ کاملیا سپردم و خودم ھم با چند قدم بلند بھ سمت کیانمھر رفتم و کنارشایستادم. دو زوج جوان با ھم وارد شدن و ھر دو تا خانم با من روبوسی کردن وتبریک گفتن و البتھ ھر دو ھم بھ کیانمھر دست دادن. فکر کنم ظاھر من تا حدیگویای افکارم بود کھ مردھاشون بھ مکالمھ اکتفا کردن.کیانمھر ھم با غرور دستش رو پشت کمرم گذاشتھ بود و ژست قدرتمندانھ اش طوریبود کھ یھ لحظھ حس اموالش بودن بھم دست داد و باز حرفھای توی ماشین و فکرھاماومدن توی ذھنم. ناخودآگاه یھ نیروی دافعھ باعث شد کمی تند تر قدم بردارم تا دستشاز پشت کمرم برداشتھ بشھ!نیم ساعت بعد سھ زوج دیگھ ھم اومدن و انگار مھمان ھا ھمینا بودن. برخلافتصورم اونقدرھا ھم مھمونی بدی نبود!یعنی اصلا مھمونی بدی نبود. با خانم ھا گرم گرفتھ بودم و در مورد ھمھ چیز حرفمی زدیم. متوجھ شده بودم مادر کیانمھر کلا زن کم حرفیھ، چرا کھ با بقیھ ھم زیادحرف نمی زد. جز چند جملھ کوتاه. یکی دوباری ھم وقتی سر میز شام داشت با دقتنگاھم می کرد مچش رو گرفتم، توی نگاھش حسی بود کھ نمی تونستم تشخیص بدم واین کلافھ ام می کرد.خدا روشکر رسم باز کردن کادو نداشتن و کادوھاشون رو موقع رفتن می دادن وتبریک می گفتن. کلا مھمونی بیشتر شبیھ یھ دورھمی دوستانھ بود تا جشن تولد.خبری ھم از بریدن کیک و فوت کردن شمع نبود!ساعت دوازده شب بود کھ بالاخره مھمونی تموم شد و قصد برگشت کردیم. بدوناینکھ لباسمو عوض کنم مانتومو روش پوشیدم و بعد از برداشتن لباس ھای دیگھ امسوار ماشین کیانمھر شدم.توی سکوت بھ بیرون زل زده بودم کھ کیانمھر سکوتو شکست:- شخصیت قابل تحسینی داری!بھ سمتش چرخیدم و با پوزخند منتظر موندم جملھ اش رو کامل کنھ.- برام جالبھ بعضی رفتارھات! یھ آدم با یھ گذشتھ عجیب کھ دیگران رو وادار بھقضاوت بد می کنھ با روحیاتی قابل ستایش مثل حیا و حریمت و ایمانت!245دوباره بھ بیرون زل زدم و طعنھ زدم:- چرا رک حرفتو نمی زنی؟ چرا نمی گی چھ قضاوتی کردی؟ چرا نمیگی تو ھم فکرمی کنی من بھ خاطر ثروت محمد زنش شدم!صداش باز ھم حرصی بود:- کی باور می کنھ؟! کی می تونھ قبول کنھ کھ یھ پیرمرد شصت سالھ بتونھ یھ دخترجوونو راضی نگھ داره.بھ سمتش برگشتم:- اولا شصت نبود و پنجاه سالش بود! دوما برام باور ھیچ کس مھم نیست!ضربھ ی محکمی بھ فرمان ماشین زد کھ توی جام تکون خوردم. بلافاصلھ ماشین روزد کنار و بعد از چند بار نفس عمیق و دست کشیدن لای موھاش با چشمھایی کھ میرفتن از حرص و عصبانیت قرمز بشن بھم زل زد:- چرا خودت رو می زنی بھ ندیدن! بھ نشنیدن! نمی فھمی با خودم درگیرم؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و با کلافگی گفتم:- چرا فکر می کنی اونقدر مھمی کھ بھ خود درگیریت فکر کنم؟!ضربھ محکمتری بھ فرمان ماشین زد و من غیر ارادی کمی عقب کشیدم، صداش بالارفتھ بود:- لعنتی من ھمھ جوره از اون شیخی خرفت سرم! چطور اون مردکو می دیدی واینطور از مرده اش کھ فھمیدی در حقت خیانت کرده دفاع می کنی اما منو نمی بینی؟!نباید اجازه میدادم اعتراف کنھ. نباید کار بھ اینجا می کشید کھ این ھمھ پررو بشھ!بغضمو قورت دادم و با ھمھ ی غمی کھ می تونستم توی چشمھام جا بدم نگاھش کردمو با صدایی کھ خودم ھم بھ زور می شنیدم جواب دادم:- نمی بینمت چون ... یھ کاناپھ ی سھ نفره ی قھوه ای سوختھ ... گوشھ ی یھ سالنبزرگ ... زیر راه پلھ ... جلوی دیدمو می گیره!بھ وضوح تار شدن چشمھاشو دیدم و چیزی کھ توی نگاھش فرو ریخت. نگاه ازشگرفتم و وقتی بھ پیاده رو زل زدم بھ اشکم اجازه باریدن دادم و با صدای بی نھایتلرزون زمزمھ کردم:- بریم ... کلی کاغذ بازی منتظرمونھ!نگاھش رو از من گرفت و بعد از چند بار نفس عمیق بھ راه افتاد. دستم رو بھ لبمرسوندم و بی اراده پوست لبمو می کندم. نباید این اتفاق می افتاد! این اعتراف اولینقدم برای پررو شدن بود. و ھمین طور ھم شد! چون خود داری کیانمھر فقط ھمونشب بود!بھ محض رسیدن از شر آرایش و لباس راحت شدم و نمازم رو کھ حالا قضا شده بودخوندم و کمتر از نیم ساعت بعد، ھم آقای عابدی، ھم پولاد و مریم اومدن. بی شکاگر آقای عابدی نبود مریم پولاد رو بھ باد کتک می گرفت. ھمینجوریش ھم کلیخیطش کرد. طوری کھ دل من ھم بھ حال پولاد سوخت!246تقریبا ساعت پنج صبح بود کھ دست از کار کشیدیم و من و مریم بھ اتاقم رفتیم. البتھقبل از ورود بھ اتاق، کیانمھر خونسردانھ از مریم خواست موبایلش رو خاموش کنھ وتحویل بده و مریم ھم گوش کرد.یھ لحظھ حس سالن امتحانات بھم دست داد کھ قبل از ورود موبایل ھامون رو تحویلمی دادیم!یکی دو ساعت بعد کیانمھر و پولاد اسناد رو بھ کارخونھ بردن تا جابجا کنند. ساعتده ھم مریم از خواب بیدار شد و بعد از صبحانھ خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتن مریم بھ اتاق مھمان کھ حالا آقای عابدی اونجا خوابیده بود رفتم تا بیدارشکنم، ولی قبل از اینکھ بھ اتاق برسم در باز شد و بیرون اومد.با دیدنش لبخندی زدم:- داشتم میومدم بیدارتون کنم.متقابلا بھ روم لبخندی زد و گفت:- کیان ھنوز برنگشتھ؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم.- تا یھ لیوان چای بریزی منم آبی بھ دست و صورتم بزنم و میام ... البتھ اگر زحمتینیست.ابروھامو بالا دادم:- چھ زحمتی! بھ روی چشم.یی کھ گف، بھ نمایش گذاشتم و بھ « چشمت بی بلا » و سی و دو تا دندونم رو در جوابسمت آشپزخونھ رفتم. اعتراف می کنم دیگھ ازش نمی ترسیدم. البتھ تا وقتی مثلدیشب یھو چشم غره نره! خب یھ مرد حدودا شصت سالھ کھ ھیکل درشتی داره باموھای کاملا سفید، پوستش سبزه باشھ و چشمھاش سبز روشن، ترسناک نیست؟!خوشتیپ ھست ... ولی ترسناک ھم ھست دیگھ!- کیان کھ اذیتت نمی کنھ؟!سرم رو بھ سمت در برگردوندم و در حالی کھ لیوان چای رو روی میز می گذاشتمجواب دادم:- نھ.با یادآوری صحبت ھای دیشب توی ماشین کمی صورتم توی ھم رفت کھ از دیدتیزبین آقای عابدی دور نموند!- اتفاقی افتاده؟!باید می گفتم؟! اگر می گفتم خوشحال می شد یا ناراحت؟ اگر موافق قضیھ بود چھاتفاقی می افتاد؟نفس عمیقی گرفتم و زیر لب آھستھ تر زمزمھ کردم:- نھ.247پشت میز نشست و اشاره کرد کھ بشینم. بھ حرفش گوش کردم. طوری منتظر نگاھممی کرد کھ انگار داشت ذھنم رو می خوند ... درست مثل کیانمھر، اون اوایل کھ بھشرکت اومده بود!آب دھنم رو قورت دادم و تعارف زدم کھ صبحانھ اش رو بخوره. لبخند محوی زد:- می خورم. تو حرفتو بزن.لبامو یھ طرف جمع کردم و سرم رو پایین انداختم. چی باید می گفتم اصلا؟! بگمپسرت غیر مستقیم بھ من ابراز علاقھ کرد و بھ شوھر سابقم کھ مُرده حسادت؟! بھآقای عابدی بگم؟!! کسی کھ از گذشتھ ی من و پدرم و مادرم کاملا خبر داره!- نمی خوای بگی این چیھ کھ این طور تو رو توی فکر برده؟!غمگین نگاھش کردم و با صدای آرومی گفتم:- من دختر ھدایت رمضانی ام کھ آینده شغلی پسرتون رو نابود کرد ...بی توجھ بھ ابروھاش کھ توی ھم می رفتن ادامھ دادم:- چطور باور کنم براتون ناراحتی من مھمھ؟! ...نفس عمیقی گرفتم تا لرزش صدامو پشتش پنھان کنم:- شما تعریف کنید!لیوان شیری کھ کنار چای گذاشتھ بودم رو برداشت و کمی نوشید و بعد با ابروھاییکھ ھمچنان توی ھم بود گفت:- توقع داری بھ گناه پدرت تو رو مجازات کنم؟!بی حرف نگاھش کردم. نگاه ازم گرفت.- من بھ تو بابت یھ عشق دروغی ... بدھکارم.بعد از چند ثانیھ ی کوتاه ذھنم مطلب رو گرفت و با یادآوری امیرعلی ابروھام تویھم رفت.دست ھاش رو روی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد:- البتھ من نمی خواستم بینتون اتفاق احساسی بیفتھ! من فقط می خواستم امیرعلی روبفرستم سمتت تا ...دستم رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آوردم و بی توجھ بھ بغض خفھ کننده ام گفتم:- امیر تعریف کرد ... می دونم قرار بود از طریق من بھ پدرم فشار بیارید ... خواھشمی کنم تکرارش نکنید ... اذیت می شم.سرش رو با ناراحتی تکون داد و بی مقدمھ گفت:- برام مھمی چون برای پسرم مھمی.با ناباوری نگاھش کردم. با لحن محکمی ادامھ داد:- حتی یھ غریبھ ھم می تونست دیشب نگاه کیان رو معنی کنھ ... توی چشمھاشچراغونی بود!انگشت ھامو بھ بازی گرفتم:248- بھتون حرفی زده؟لبخندی روی لبش نشست:- این بچھ ھیچ وقت نتونست تودار بودن رو یاد بگیره! نھ ناراحتیش نھ خوشحالیش،نھ خشمش و نھ بیان احساساتش! خیلی راحت علاقھ یا تنفرش رو بھ زبون میاره.نگاھش رنگ غم گرفت:- برخلاف ظاھرش کھ شاید از نظر دیگران مرموز بھ نظر برسھ متاسفانھ یاخوشبختانھ ظاھر و باطنش یکیھ! یعنی اگر ازش توی یھ لحظھ ترسیدی مطمئن باشحست درستھ و باید توی اون لحظھ بترسی! یا وقتی بھت ابراز علاقھ می کنھ خیالتراحت باشھ کھ حرف دلش رو می زنھ و اھل تظاھر نیست!دست ھامو بغل کردم:- اما قرارمون این نبوده!چشماشو ریزکرد:- پس پیش خودت ھم گفتھ! بھش گفتھ بودم یھ مدت دست نگھ داره تا ھر دوتون بتونید...حرفش رو قطع کردم:- باھاش صحبت کنید تا قانع بشھ کھ کار درستی نمی کنھ.نگاھش سرد شد:- این حق اونھ کھ ھر کیو می خواد دوست داشتھ باشھ و یا برعکس! از من می خوایقانعش کنم تا با خودش رو راست نباشھ؟!کلافھ بودم و نمی تونستم درست فکر کنم. اخمم غلیظ تر شد:- ولی من نمی تونم ... یعنی الان ... ھنوز کھ این علاقھ شدت نگرفتھ بھتره کھ ...دردمندانھ بھش زل زدم تا خودش بقیھ مطلبو بگیره. چھره اش دیگھ گرمای چند دقیقھقبل رو نداشت و حسابی گرفتھ شده بود.- حتی نمی خوای بھش فرصت بدی؟! گذشتھ ی شما پر از سوتفاھمھ و دردھایمشترکتون میتونھ نقطھ اتصال خوبی باشھ. نمی خوام از پسرم تعریف بیخود کنم!سکوت کرد. مسیر ادامھ صحبتش رو تغییر داد:- من بھ تصمیم کیان احترام میذارم.نمی خواستم تلخ باشم اما نمی شد کھ لبخند بزنم و با آقای عابدی ھمفکری کنم!- ھر کس تصمیمش برای خودش محترمھ! ولی از نظر من این ازدواج یھ قرار کاریبوده کھ با نجات شرکت اولین کاری کھ می کنم اقدام بھ جداییھ! فکر کنم با توجھ بھحق طلاق کھ با منھ زیاد معطل ھم نشم!پوزخندی کنج لبش نشست و با صدای آرومی گفت:- اگر پسر منھ کھ اون حقی کھ ازش حرف می زنی دیگھ بھ کارت نمیاد!ابروھام بالا رفت:- منو تھدید کردین الان؟!249یھو از لاک سردش بیرون اومد و با صدا خندید:خبر داره! « خودش » - نھ دخترم! فقط ... کی از فردایاز روی صندلی بلند شد و کمی بھ سمتم خم شد:- چون پسر من کارش درستھ!شاید اون لحظھ درست منظورش رو نفھمیدم! اما وقتی رفت و کیانمھر برگشت دقیقا«. کارش درستھ » ! متوجھ منظور آقای عابدی شدم....- مناسبتش چیھ؟و نگاھم رو از دست کیانمھر کھ روبروی صورتم نگھ داشتھ شده بود گرفتم و بھچشمھای بی نھایت خستھ اش دوختم. لبخند زد:- بھ مناسبت این کھ دیشب اومدی تولدم ... میدونم دلت نمی خواست شرکت کنی.دوباره بھ جعبھ ی کادوپیچ شده نگاه کردم و یادم اومد ھمین نیم ساعت قبل پدرش سرمیز صبحانھ با خنده بھم با زبون بی زبونی اخطار داد کھ مراقب دل خودم باشم کھ واندم چون پسرش کارشو بلده!ابرو تو ھم کشیدم و پشت بھش بھ سمت اتاق چرخیدم. ولی طی یک تصمیم آنی چندقدم رفتھ رو برگشتم و بدون در نظر گرفتن قیافھ ی آویزونش جعبھ رو از دستشگرفتم. و باز ھم بی توجھ بھ چشمھایی کھ درخشید پا چرخوندم و بھ سمت اتاق رفتم وبا صدای بلند گفتم:- این آخرین بارت باشھ!و در اتاق رو بستم. صداشو شنیدم کھ با لحن شیطونی گفت:- خیلی رو داری کھ جلوی من زبون درازی می کنیا!لبخند کجی زدم و بعد از قفل کردن در روی تخت نشستم و بستھ رو باز کردم. با دیدنچیزی کھ توی بستھ بود دندونامو با حرص بھ ھم فشردم.با صدای بمش کھ خنده چاشنیش شده بود، چسبیده بھ در شروع کرد بھ حرف زدن:- میخ ھم گوشھ جعبھ گذاشتم. اگر این مدل رو نمی پسندی مدل ھای دیگھ در اندازهھای مختلف ھم دارم ... ولی اینو بھت دادم چون خودم توش قشنگ تر افتادم.قاب عکس کوچیک رو توی دستم فشردم و با صدای بلند گفتم:- خیلی شوخی بی مزه ای بود!- باشھ بیا از توی اتاق یھ دونھ بامزه اش رو بردار ... ولی بھت قول میدم دوبارهھمینو برمیداری چون تو بقیھ زیاد قشنگ نیفتادی!و با خنده از در اتاق دور شد. نگاھی بھ قاب عکس انداختم کھ مربوط بھ روز عقدمونو توی محضر بود. خودم کلا یادم رفتھ بود کھ شوھر کاملیا ازمون چند تا عکسگرفت! ھرکاری کردم نتونستم لبخندم رو بھ خاطر شیطونی کیانمھر کنترل کنم. زیرلب زمزمھ کردم:- خل و چل!250قاب عکس رو بھ گلدون کریستال کوچیک روی عسلی تکیھ دادم و جعبھ رو ھم کنارتخت روی زمین گذاشتم.اون لحظھ فقط برام این تغییر یھویی کیانمھر جالب بود. البتھ حواسم بود کھ نبایدجلوش بخندم تا پررو نشھ! ولی خب فکر نمی کردم کھ این روند ادامھ پیدا کنھ!ھمونطور کھ فکر می کردیم تحقیقات پلیس بھ چک کردن حساب ھای شرکت وکارخونھ ھم رسید. از تک تک سھامدارھا بازجویی شد. طبق آخرین خبرھایکیانمھر، پروازھای داریوش بھ دستور پلیس چک شده بود و آخرین کشوری کھ توشاقامت داشتھ سوئد بوده، کیانمھر ھم اون چیزی کھ می دونست رو در اختیار پلیسقرار داده بود تا بھ روند تحقیقات سرعت ببخشھ.یک ھفتھ ی سخت و استرس آور چک کردن حساب ھا تموم شد و خوشبختانھ چیزیبھ ضرر تیم حسابداری پیدا نشد. الحق پولاد خیلی کمک کرد کھ ظاھر تیم آروم باشھو بچھ ھا خیلی طبیعی برخورد کنن. چون اگر بھ مریم بود ھمون ساعت اول ھمھ رولو می داد! بس کھ قیافھ اش تابلو بود و مجبور شدیم بفرستیمش اون یھ ھفتھ رو برهآزمایشگاه و بھ بھونھ کمک بھ آقای حبیبی، کارخونھ نباشھ.کیانمھر بھ صورت واضح با من در مورد داریوش و اطلاعاتی کھ بھ دست آوردهبودن صحبت نمی کرد. اما با توجھ بھ اخلاقش کھ روز بھ روز بھتر می شد میتونستم بفھمم اتفاق ھای خوب در حال وقوعھ.جمعھ شب دوباره ھمھ ی سھامدارھا رو بھ خونھ دعوت کرد و دقیقا رسیدیم بھ قسمتسخت ماجرا کھ کیانمھر کامل بھ عھده خودم گذاشتھ بود!بعد از شام و وقتی کھ ھمھ دور ھم جمع شده بودن و صحبت ھای کاری رو از سرگرفتھ بودن وقت اون رسیده بود کھ من ھمھ رو در جریان وام بذارم. تمام این یکھفتھ کیانمھر راھکار داده بود بھم تا طوری برخورد کنیم کھ کسی از من شکایتنکنھ!- اگر قبول کردن کھ ھیچی! ... اگر ھم قبول نکردن و خواستن شکایت کنن؛ یھ راهدیگھ پیدا می کنیم. فعلا این بھترین راھھ!سرمو بالا آوردم و بھ نگاه گرمش چشم دوختم. خواستم حرفی بزنم کھ دستش روروی دستم گذاشت:- بیا بیرون، الان بھترین موقعیتھ.بعد از مکثی طولانی، نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و بلند شدم و بھ ھمراهکیانمھر از آشپزخونھ بیرون اومدم.با کیانمھر روی راحتی دو نفره نشستیم و بلافاصلھ دستش رو دور شونھ ھام انداخت.اولین تماس جدی و بی نھایت نزدیکش بود، البتھ بھ غیر از وحشی بازی ھاش!!ناخودآگاه توی خودم جمع شدم، اما اون لحظھ اونقدر بھ دلگرمی و حمایتش نیاز داشتمکھ دیگھ عکس العملی نشون ندم. آقای طارمی با خوشرویی بھ حالت نشستن من و251کیانمھر نگاه کرد و بعد از تشکر بابت شام (کھ البتھ ھمش از بیرون بود و من فقطسالاد درست کرده بودم!) رو بھ کیانمھر گفت:- خب آقای عابدی آیا این دعوت علت خاصی داره؟کیانمھر نگاه آرامش بخشی بھ من کرد و رو بھ آقای طارمی گفت:- شاید بھ زودی بھ داریوش و پول ھا برسیم.زمزمھ ھا و لبخند ھا شروع شد و تا چند لحظھ ھر کس عکس العمل خاصی نشونداد!- اما یھ مطلبی ھست ...ھمھ ساکت شدن. دیدن نگرانی، بعد از یھ شادی لحظھ ای توی چشم ھاشون، باعث شداز خودم بدم بیاد!- غزالھ جان؟!بھ کیانمھر کھ منو صدا زده بود زل زدم. اشاره کرد شروع کنم؛ نفس عمیقی گرفتم ورو بھ جمعیت گفتم:- ھمھ ی پول شما اون حسابی نبود کھ خالی شد.خب شاید جملھ ی خوبی رو برای شروع انتخاب نکرده بودم چون قیافھ ھمھ شونشبیھ علامت تعجب شد! اجازه سوال پرسیدن ندادم.- با توجھ بھ اینکھ بھ آقای محمودی نزدیکیم و شاید بھ زودی بھ پولتون برسید، بھترهدر جریان حسابی کھ فقط من ازش خبر دارم ھم باشید تا بتونید پولتون رو پس بگیرید!- میشھ واضح تر صحبت کنید؟رو بھ آقای کامرانی کھ این سوالو پرسیده بود گفتم:- چند سال قبل آقای محمودی در مورد توسعھ خط تولید کارخونھ با من حرف زد کھالبتھ این موضوع رو بھ پلیس ھم گفتم. قرار بود محصولات جدید تولید بشھ،محصولاتی غیر از لبنیات!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون با فروش بخشی از سھامشون و جورکردن یھ حساب درشت تونستن یھ وامبزرگ بگیرن!خب ... رسیده بودم بھ قسمت سخت ماجرا! جایی کھ نمی دونستم با چھ عکس العملیروبرو میشم! چشمامو برای ثانیھ ای بستم و باز کردم...- کھ قسط ھاشو با پول شما پرداخت کردیم.اولین واکنش رو خانم فرھمند نشون داد:- چی؟!!! بدون این کھ بھ خودمون بگید؟!!بی اراده کمی خودمو بھ کیان نزدیک تر کردم و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- خانم فرھمند انگار بھ اول حرف ھای من گوش نکردید! من تنھا شاھد این قضیھ ام!آقای رحمانی ھم بھ حرف اومد:- تا کی می خواستین این حقیقت رو از ما مخفی کنید؟252لحنش طوری بود کھ معذبم کرد ... رنگ نگاه ھمھ بھم تغییر کرده بود. نگاه دودلی بھکیانمھر انداختم کھ با لبخند پر غرور و عجیبی بھ جمع خیره شده بود. چرا ازم دفاعنمی کرد؟با اخم نگاھمو ازش گرفتم و رو بھ آقای رحمانی گفتم:- قرار بود قبل از رفتنش بھ دبی بگھ! اما ھمھ چیز بھ ھم ریخت! ماجرای سوء قصدو دزدی و چھ می دونم ... کارکنان شرکت شاھد بھم ریختگی اوضاع بودن! من نھچیزی بھ دست آوردم و نھ چیزی رو با خالی شدن حساب ھا از دست دادم!- از کجا معلوم با ایشون ھم دست نبوده باشین؟!با اخم رو بھ خانم فرھمند گفتم:- من خونھ ام رو بھ خاطر بدھی شرکت فروختم! اگر سھام شما ھدیھ یپدرشوھرتونھ! من برای بالا رفتن این شرکت و کارخونھ زحمت کشیدم!باید یکی این زن پررو رو سرجاش می نشوند! انگار آقای یعقوبی از جوابم بھعروسش لذت برد کھ با لحن بھتری نسبت بھ بقیھ، رو بھم گفت:- مبلغ چقدره؟نفس عمیقی گرفتم:- تمامی قسط ھای وام ... ریزش رو محاسبھ کردم و براتون آماده کردم.سرش رو تکون داد:- ما باید چی کار کنیم؟!کمی بھ جلو خم شدم:- باید از آقای محمودی شکایت کنید، شما از طریق من خبردار شده بودین و آقایمحمودی ھنوز بھ شما توضیح کاملی ارائھ نداده بودن نسبت بھ برنامھ ھای آینده. ازطرفی بھ وعده وفا نکردن و بھ مبلغ وام ھم رحم نکردن! البتھ مبلغ قسط رو خودتوندستی می دادین و از حسابتون کسر نمی شده.خانم فرھمند با لحن مشکوک ولی صدای آرومی گفت:- چرا باید اینکارو کنیم؟خیلی جدی جواب دادم:- چون اگر بفھمن چنین مبلغی از سود توی دفاتر گزارش نمی شده مشمول کلی مالیاتو جریمھ می شیم و بازکلی باید از جیبتون بره!سکوت مطلق برای چند ثانیھ ای روی جمع حاکم شد و این بار کیانمھر برای شکستنسکوت داوطلب شد:- منم اولش کھ فھمیدم خیلی عصبانی شدم و واکنش خوبی نشون ندادم! ولی الان کھخوب دقت می کنم می بینم وقتی داریوش گیر بیفتھ علاوه بر پولی کھ ازش باخبرم یھمبلغ درشت دیگھ ھم گیرم میاد! انگار کھ یکی بھ جای من با پولم برای خودم پسانداز کرده!خانم صامتی طعنھ زد:253- شما اگر از خانومتون دفاع نکنید، کی این کارو بکنھ؟کیانمھر پوزخند زد:- ھیچ کس شما رو مجبور نمی کنھ کاری خلاف میلتون انجام بدین! شما می تونید ازغزالھ شکایت کنید!با این کھ ترس توی دلم لونھ کرد اما ظاھرم رو از دست ندادم و منتظر شدم حرفاشونادامھ پیدا کنھ . خانم صامتی با ابروھای بالا رفتھ گفت:- معلومھ کھ شکایت می کنیم!آقای یعقوبی مداخلھ کرد:- خانم محترم لطفا این رفتار بچگانھ رو کنار بذارید! شکایت از خانم رمضانیاحمقانھ ترین کاره!اوه اوه! این دیگھ چھ برخوردی بود؟! دھن خانم صامتی باز موند. کیانمھر کھ بھ زورخنده اش رو نگھ داشتھ بود ضربھ ای با نوک انگشت بھ بازوم زد. خانم صامتیخودشو جمع کرد و رو بھ آقای یعقوبی گفت:- از اعتمادمون سوء استفاده شده و بدون اجازه از پولمون برداشتن! شما با این مسالھمشکلی ندارین؟! می خواین ساده لوحانھ بھ برنامھ ھاشون عمل کنید! از کجا معلومباز نقشھ جدیدی در کار نباشھ!؟کیانمھر با لحن نھ چندان دوستانھ ای گفت:- خانم محترم! لطفا قبل از حرف زدن کمی فکر کنید! شما دست بھ سینھ منتظرید یکیحقتونو بگیره و این منم کھ برخلاف اعتماد شما کھ از روی تنبلی و خوش خیالی بوده،سگ دو زدم و ردی از داریوش پیدا کردم! می تونید ھمین الان از اینجا برید وشکایت کنید اما یھ چیزی رو در نظر داشتھ باشید.و خطاب بھ کل جمع ادامھ داد:- ھر مدلی کھ شکایت کنید، وقتی داریوش برگرده بھ پولتون می رسید اما ... وقتیشرکت متضرر بشھ بھ نسبت درصد سھامتون ھمگی موظف بھ پرداخت جریمھ اید!دقیقا تمام این پنج- شش سالی کھ سودھا گزارش نشده!آقای رحمانی با اخم گفت:- ولی این ما نبودیم کھ سود رو گزارش نکردیم!!کیانمھر ابروھاشو بالا فرستاد:- اما ھم شما و ھم مشاورین مالیتون با خبرین کھ مالیات رو دور زدیم!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!- خانم رمضانی؟!254بھ آقای طارمی نگاه کردم کھ صدام زده بود:- بلھ؟- چی شد کھ الان این موضوع رو گفتین؟! بھ قول خودتون شما تنھا شاھد این ماجرابودین و می تونستید ساکت بمونید و آب از آب تکون نخوره!نفس عمیقی گرفتم و با ناراحتی کھ اصلا تظاھر نبود گفتم:- من ھم از اعتمادم ضربھ خوردم ... برنامھ ھای آقای محمودی خیلی رویایی وقشنگ بودن و من ھم کم سن و سال و بلند پرواز! اگر خط تولید کارخونھ زمانمدیریت مالی من توسعھ پیدا می کرد برای من یک موفقیت بزرگ محسوب می شد!اشتباه من این بود کھ خودمو زیادی باور داشتم و بھ نصیحت ھای آقای شیخی توجھینکردم.با ھمین چند جملھ یکم .. فقط یکم رنگ نگاھشون تغییر کرد. آقای محمدی رو بھکیانمھر گفت:- من مشکلی با این قضیھ ندارم اما ... ترجیح میدم بیشتر توجیھ بشم و کامل درجریانقرار بگیرم. ھیچ دلم نمی خواد بعدھا منم متھم بھ ھمکاری بشم!پیش قدم شدن آقای محمدی بھ ھمکاری، بقیھ رو ھم بھ تکاپو انداخت. آقای طارمی ھمبا ابروھای در ھم گفت:- اگر اشکالی نداشتھ باشھ من اول با مشاورم مشورت کنم اگر از نظر ایشون مشکلینداشتھ باشھ، من تابع جمعم.خانم صامتی ھم نگاه اخموش رو از کیانمھر گرفت و رو بھ من گفت:- باید ھمسرم رو در جریان بذارم، بعد نظرمو میگم.بقیھ ھم ھرکدوم یھ شکلی نظرشون رو گفتن و در آخر وقتی خداحافظی می کردن یھجورایی مشخص بود کھ قصد ھمکاری دارن، انگاری اون تھدید کیانمھر در رابطھ باسھیم شدن توی جریمھ ھا حسابی تاثیر گذاشتھ بود! آقای یعقوبی و عروسش دیرتر ازبقیھ رفتن، بالاخره ھر چی نبود بعد از کیانمھر و داریوش آقای یعقوبی بیشترین سھمرو داشت. کیانمھر براش کامل شرح داد و منم ریز مبلغ رو در اختیارش گذاشتم وکمی خیال خانم فرھمند ھم راحت کردیم و بالاخره اون ھا ھم رفتن.- امشب خیلی خوب ظاھر شدی.در حالی کھ آشغال پیشدستی ھا رو توی سطل خالی کردم جواب کیانمھرو با لبخنددادم:- جونم بالا اومد! تو چرا ساکت بودی؟آستین ھاشو بالا زد و شروع کرد بھ چیدن ظرف ھا توی ماشین ظرفشویی. لبخندھنوز روی لبھاش بود:- ساکت بودم و فقط یک کلمھ حرف زدم، نسبت دادن بھ اینکھ زن منی! اگر دفاع میکردم کھ می گفتن منم باھاتون ھم دست بودم!لبامو جلو دادم و غیرارادی بھ زبونم اومد:255- بھ نظرت من احمقم؟!دست ھاش نیمھ راه متوقف شد و با تعجب بھ سمتم برگشت:- چی؟لبامو با ناراحتی بھ ھم فشار دادم و سرمو پایین انداختم:- احمقم کھ ھمھ ازم استفاده کردن؟!- چرا این فکرو می کنی؟!با ناراحتی بھ چشمھای نگرانش زل زدم:- من ھیچ وقت نمی خواستم این ھمھ بد باشم! فقط زیادی بھ خودم مطمئن بودم ...یعنی ھر کس کھ می خواست ازم استفاده کنھ از مھارت ھام تعریف می کرد و بعد بھنفع خودش گولم می زد.با ناراحتی زمزمھ کردم:- مثل روباه و کلاغ!ظرف ھا رو روی میز رھا کردم و بھ سمت در آشپزخونھ قدم برداشتم. ھمین چند تاجملھ ای کھ بھ زبون آوردم انگار کل حقیقت زندگیم بود! تلخ تر از زھر!ھنوز قدمی از آشپزخانھ فاصلھ نگرفتھ بودم کھ بازوھام توی دستھای کیانمھر اسیرشد و صداش در گوشم زمزمھ شد:- کاری با نظر بقیھ ندارم! اما من بھت اجازه نمیدم کھ خودتو احمق بدونی!بھ سمتش برگشتم و ھمراه تلاش کم جونم برای رھا شدن بازوھام بھ چشم ھاش خیرهشدم و زمزمھ کردم:- خودت در موردم چی فکر می کنی؟حلقھ ی پنجھ ھاشو دور بازوھام محکم تر کرد:- از نظر من تو یھ دختر شجاع و ریسک پذیری! فقط باید با آگاھی قدم برداری تا بھبن بست نخوری!بغض ناشی از ترسم رو قورت دادم و آروم گفتم:- دستامو ول کن.چشماشو ریز کرد:- من فقط دست ھاتو چسبیدم ... از چی می ترسی؟!صدام رنگ التماس گرفت:- خواھش می کنم ... دارم اذیت میشم.لعنتی ... اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!
- ما یھ ھدف مشترک داریم ... سر پا نگھ داشتن کوھستان! ... الان بھم ریختھ امولی ...چرا بھم فرصت نمیدی؟!خم شد و لیوان شربتش رو برداشت.- موندگاری کارخونھ و شرکت بھ یھ تار مو بنده! نمی خوام با اعتماد دوباره امبھت ھمھ چیز نیست و نابود بشھ. خودت کھ شاھد بودی امشب با چھ مکافاتیراضیشون کردم کھ نقدینگی رو تامین کنن؟! البتھ حق ھم دارن! ھمھ داریم سراموالمون ریسک می کنیم.لبھامو بھ ھم فشردم ... داریوش لعنتی! چرا نمی تونستم ذھنم رو از گذشتھ ھابگیرم؟! بقیھ برن بھ جھنم ... از محمد انتظار نداشتم!- از طرفی می دونم کھ ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حساب ھا دانا نیست ... اما نمیخوام دوباره ...با جملھ اش حواسم بھ زمان حال برگشت، حرفشو قطع کردم:- می تونی یکی از افراد قابل اعتمادتو توی شرکت کنارم بذاری ... من مشکلی باکنترل شدن ندارم.چند ثانیھ مشکوکانھ نگاھم کرد، بعد انگار توی ذھنش بھ نتیجھ ای برسھ اخمھاشاز ھم باز شد:- اگر این ایمیل ھم نقشھ باشھ چی؟صدامو بالا بردم:- خواھش می کنم بس کن! من اگر با اون عوضی ھم دست بودم الان اینجا چھغلطی می کردم؟!!لیوانش رو یک نفس سر کشید و دست بھ سینھ شد:- یعنی می خوای بگی حمید رو ندیدی کھ وقتی از خونھ ام رفتی دنبالتھ؟!خب اگر غیر از این بود عجیب بود! لبھامو بھ ھم فشردم و ساکت موندم ... لیوانشرو توی سینی گذاشت و بھ جلو خم شد و گفت:- فقط در یک صورت بھت اعتماد می کنم.چشمامو ریز کردم ... این ژستی کھ گرفتھ بود کمی آدمو می ترسوند!- بیای توی خونھ ی من ... موبایلت رو بدی بھ من! و با خودم بھ شرکت بری وبیای ... البتھ قبل از ھمھ ی اینھا مالیات و جریمھ اش رو بپردازی تا من ھم سفتھ ھاتوبھت برگردونم!از جملھ ی اولش یخ زدم ... عملا می خواست تک تک لحظھ ھامو کنترل کنھ؟!اون وقت ... یعنی باید دوباره باھاش زیر یک سقف تنھا می شدم؟!!برای یک لحظھ مطمئنم کھ قدرت تکلمم رو از دست دادم! انگار متوجھ حالتعصبیم شد. نگاھی بھ سرتاپام انداخت و گفت:- قول میدم اتفاقی کھ افتاد دیگھ تکرار نمیشھ. فقط تا پایان نجات ...دستم رو بالا آوردم:- میشھ واضح صحبت کنید؟مھم نبود کھ چقدر صدام موقع ادای جملھ ام لرزید! خوب بود کھ بدونھ چقدر رومتاثیر منفی گذاشتھ. نفسش رو فوت کرد:- بھتره بری استراحت کنی ... تا آخر ھفتھ فرصت داری مبلغی کھ با امور مالیاتیطی کردی رو آماده کنی ... اگر تا اون موقع ھمچنان دلت خواست کھ توی نجاتشرکت و کارخونھ سھمی داشتھ باشی، با ھم حرف می زنیم.و بلند شد و بدون ھیچ حرف دیگھ ای بھ سمت در سالن رفت و بعد از گفتنآرومی خارج شد. بھ محض بستھ شدن در سالن، مریم از اتاق بیرون دوید « خداحافظ »و بھ سمتم اومد:- چی شد؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- باید ھر چھ زودتر خونھ رو بفروشم.بھ محض ورودم بھ اتاق درو قفل کردم و خودمو روی تخت انداختم. لعنتی ... حتییوزر و پسوورد ایمیلم رو ازم گرفت! مطمئن بودم کھ قبول می کنم اما خودم چی؟!من کنارش دووم نمی آوردم! دلم نمی خواست بھ اون خونھ ی لعنتی برگردم. دلم نمیخواست دوباره چشمم بھ اون سالن بزرگ و اون کاناپھ ی خراب شده بیفتھ.توی خودم مچالھ شدم ... انگار قرار نبود ھیچ وقت اون تصاویر کمرنگ بشن.لعنتی ... درد داشت! دست ھاش بیش از حد قوی بودن وقتی بھ بدنم چنگ میانداخت! اشکم بھ روی گونھ ام سر خورد ... احتیاج داشتم از ھمھ چیز دور باشم! مگھچند روز گذشتھ بود؟ ھمھ اش دو روز! وحشت داشتم بھ بدنم نگاه کنم. حتی وقتتعویض لباس بھ بدنم نگاه نمی کردم.توی اون ھوای گرم لرز بھ بدنم نشست و پتو رو روی سرم کشیدم. کاش ھمھ یاینا یھ کابوس باشھ ... اما نبود و ذھن بھ ھم ریختھ و قلب ترسیده ام اجازه نمی دادنبرای لحظھ ای چشمامو روی ھم بذارم!بعد از کلی کلنجار رفتن، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مریم تویآشپزخونھ داشت سحری درست می کرد. تلفن رو برداشتم و شروع کردم بھ شمارهگرفتن.مریم با تعجب نزدیکم اومد:- بھ کی زنگ می زنی؟ ساعت دو نصفھ شبھ!!در حالی کھ بھ صدای بوق گوش می دادم گفتم:- بھ مھسا ... با توجھ بھ اختلاف زمانیمون الان سر ظھره!سرش رو تکون داد و بھ آشپزخونھ برگشت. با اینکھ برام سخت بود، ھمھ ی ماجرارو براش تعریف کردم. خب معلوم بود کھ مھسا خونھ رو می خواد اما از شانس گندم191اونقدری پول نقد نداشت! گفت می تونھ تا چند روز آینده مبلغی رو برام بفرستھ و بقیھپول خونھ رو چک بده.دست خودم نبود ولی حس می کردم مھسا خوشحالھ از این کھ بھ این روز افتادم !اما برام مھم نبود! چون زاویھ دید من درست صد و ھشتاد درجھ با مھسا فرق داشت!از نظر اون من کسی بودم کھ زیر پای پدرش نشستھ؛ اما واقعیت اینھ کھ پدرش زیرپای من نشستھ بود!بھ اندازه کافی زندگیم سیاه شده بود. ھمین کھ تصویر مادر و پدرم پیش چشمامخراب شده بود کافی بود! چرا باید برای مھسا ھم ھمھ حقیقت رو تعریف می کردم؟!بعد از این کھ تلفن رو قطع کردم بی توجھ بھ نگاه غمگین مریم بھ سمت اتاق کارمحمد رفتم و گاوصندوق رو باز کردم. ھمھ ی دفترچھ ھای حساب بانکیم رو برداشتمو پشت میز داخل اتاق نشستم و شروع کردم بھ جمع زدن. با این کھ مثل یھ ربات کارمی کردم اما از زمانی کھ کیانمھر اون چند تا جملھ رو راجع بھ رفتن گفتھ بود، ذھنمآشفتھ بود و فکرم نسبت بھ ھمیشھ بھ ھم ریختھ تر!مریم بھ در تکیھ زد:- مطمئنی میخوای اینجا رو بفروشی؟ بعدش چی کار می کنی؟در حالی کھ سرم پایین بود جواب دادم:- فعلا مھم اینھ کھ سفتھ ھا رو پس بگیرم! بعد وقتی چک مھسا وصول شد می تونمیھ جای کوچیکتر بخرم!- چقدر بھش قیمت گفتی؟در حالی کھ سود آخرین دفترچھ رو ھم حساب و بھ مبالغ قبلی اضافھ می کردمگفتم:- فردا صبح اول وقت از خونھ فیلم می گیرم و بھ چند تا بنگاه دیگھ نشون میدم وقیمت رو بھ مھسا میگم.ساکت موند. نفسمو فوت کردم. با دویست تومن پول نقدی کھ خودم داشتم و پولیکھ مھسا می داد می تونستم بدھی رو بپردازم.تا موقعی کھ چک ھاش نقد بشن ھم ... حتی فکر کردن بھ اینکھ برم پیش کیانمھرباعث می شد چھارستون بدنم بلرزه.ھر چند مھسا فعلا خونھ رو نمی خواست و مجبور نبودم خالیش کنم ولی اگر میخواستم بھ پیشنھاد کیانمھر فکر کنم دیگھ مھم نبود کھ این خونھ باشھ یا نھ! شاید ھم یھراه دیگھ باشھ! راھی جز قبول کردن پیشنھاد کیانمھر...حداقل یک ماه احتیاج بھ استراحت داشتم تا شرایط روحیم مساعد بشھ اما با توجھبھ شرایط فعلیم فعلا نباید بھ زندگی نکبتی کھ داشتم زیاد فکر می کردم!طبق برنامھ روز بعد رفتم بھ بنگاه ھا سر زدم و وقتی سر ظھر بھ خونھ بر گشتمحمید رو سرکوچھ دیدم، از دور برام سری بھ نشونھ ی سلام تکون داد کھ بی توجھبھش وارد خونھ شدم. بنگاه ھا قیمت ھای متفاوتی برای خونھ در نظر گرفتن و192بالاترینش یک و پونصد بود ... با توجھ بھ زندگی و جوونیم احتیاج بھ از خودگذشتگی نبود! پس بھ مھسا بالاترین قیمت رو گفتم و اون ھم گفت کھ تا فردا پونصدمیلیون بھ حسابم می ریزه و برای بقیھ اش سھ فقره چک میده. باید بھ ایران می اومد وزمین ھایی کھ پدرش براش ارث گذاشتھ بود رو می فروخت تا بتونھ بقیھ پول روجور کنھ.روز بعد بھ ھمراه وکیل مھسا بھ محضر رفتیم و خونھ رو قولنامھ کردیم و پول وچک ھا رو گرفتم و بلافاصلھ ھم بھ کیانمھر پیام دادم و در جریان گذاشتمش!خب ... انگار کیانمھر برعکس آدمھایی کھ بھ زندگیم اومده بودن کمی .... فقطکمی انسانیت سرش می شد! کھ البتھ با یھ نگاه کوچولو بھ اتفاق توی خونھ اش حرفموپس می گیرم. بھ محض اینکھ گره مالیاتی حل شد سفتھ ھامو بھم برگردوند و خواستکھ شناسنامھ ام رو بھش بدم.اون شب وقتی بھم گفت کھ برم بھ خونھ اش حرفی از عقد نزده بود! حالا بعد ازگذشت دو سھ روز این پیشنھاد رو می داد. حضور من توی خونھ اش اون ھم بھ مدتنامعلوم باید از لحاظ قانونی توجیھ می شد! وقتی شناسنامھ ام رو بھش دادم و رفت،مریم بدون اینکھ ذره ای خودش رو کنترل کنھ با صدای بلند گریھ می کرد. اگر لیلیاینجا بود بھ جز گریھ کردن کار دیگھ ای ھم از دستش بر می اومد! .... مثلا بھمناسزا می گفت و آخر ھم بغلم می کرد.دور و بر ساعت دو بعد از ظھر بود کھ مریم بالاخره ساکت شد. خودم وضعیتمخیلی بدتر بود، فقط ... دیگھ گریھ نمی کردم!روی راحتی توی ھال نشستھ بودم و بھ صدای قار و قور شکمم گوش می دادم ودلم می خواست ھمون لحظھ دنیا بھ آخر می رسید.- می دونی داری چیکار می کنی غزالھ؟بھ مریم کھ برای بار ھزارم این سوالو پرسیده بود نگاه بی رمقی انداختم و بعددرحالی کھ دوباره بھ گلدون کریستال روی میز خیره می شدم جواب دادم:- گفت فقط تا پایان نجات کوھستان.باز زد زیر گریھ:- کوھستان بره بھ درک! اونقدر مھمھ کھ تو بھ خاطرش خودتو بدبخت کنی؟پوزخند زدم:- الان خیلی خوشبختم؟!- حداقل الان خانم خودتی! و سرور خودت! نھ اینکھ یکی کنارت باشھ ھمھ یحرکاتتو کنترل کنھ. غزالھ دست و پاتو می بنده ... داغون میشی! تو رو خدا بیاخودتو ھمین جا کنار بکش. تو کھ بدھیتو دادی و سفتھ ھاتو گرفتی! توروخدا بی خیالکوھستان و داریوش و کیانمھر و ھمھ چیز شو. بذار زندگیت روی آرامشو ببینھ.193با ناراحتی بھ صورت مریم زل زدم:- یعنی کنار وایستم و ببینم چیزی کھ این ھمھ براش زحمت کشیدم بھ ھمین راحتیاز دست میره؟صداشو بالا برد:- از دست نمیره! کیانمھر نجاتش میده. بعدش ھم فکر می کنی اگر نجات پیدا کنھکیانمھر تو رو نگھ میداره تو شرکت؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم:- حداقل من یھ حسابدار بد نام نیستم! اون موقع ھمھ نمی گن این دختر بھ سرنوشتپدرش دچار شد! مریم حسی دارم کھ نمی تونم توصیف کنم و حتی اگر بگم ھم نمیتونی درک کنی! می خوام جبران کنم ... کل راھو اشتباه رفتم و حالا می خوام کمککنم.مریم با کلافگی نگاھشو گرفت و بھ یھ نقطھ دیگھ دوخت. دوباره بھ گلدون چشمدوختم و گفتم:- فکر می کنی برای من راحتھ؟! بھ قرآن کھ نیست! دارم ھمھ ی سعیمو می کنم کھبھ چیزی فکر نکنم. گاھی وقت ھا فکر می کنم فقط یک قدم تا سکتھ فاصلھ دارم ...بغض بھ گلوم چنگ انداخت. نگاھمو بالا آوردم:- نمی خوام عذاب وجدان بیکار شدن کلی کارگرو تا آخر عمر روی دوشم حسکنم. نمی خوام خودمو تا ھمیشھ مقصر بدونم ..- تو مقصر نیس...صدامو بالا بردم:- مقصرم! من بھ خاطر حماقت ھام مقصرم! من بھ خاطر خودخواھی ھام مقصرم!من بھ خاطر سکوتم گناھکارم! نمی خوام تا آخر عمر سرخورده باشم و اون دنیا ھمنتونم سرمو بالا بگیرم! بسھ تا اینجا ھر چقدر دیگران برام تصمیم گرفتن! ھر چقدربھ جام فکر کردن و ...دوباره سکوت ھمھ ی اطرافیانم مثل دیوار جلوی چشمم قد کشید. بی اراده زدم زیرگریھ:- فکر می کنی اگر نرم شرکت جایی بھم کار میدن؟! نھ! تا وقتی ازخودم رفع اتھامنکنم و قدمی برای کوھستان بر ندارم ھیچ کس دوباره بھم اعتماد نمی کنھ! من کھ ھمھجوره شکستم! من کھ ھمھ جوره ضربھ خوردم اینم روش! بھ جھنم کھ شناسنامھ امدوباره سیاه میشھ! بھ گور سیاه کھ بعد از چند وقت دوباره مھر بیوه بودن می خوره بھپیشونیم! نفست از جای گرم در میاد مریم! من بھ آخر خط رسیدم! نمی خوام توی اینرکودی کھ خودم ساختم بمیرم!مریم بھ سمتم اومد:- آروم باش غزالم ... ببخش ... بخدا نگرانتم اگر حرفی می زنم.و با دست بھ دھنش ضربھ زد:194- من غلط کنم اگر دیگھ دخالت کنم. ببخش غزالھ ... آروم باش.ھمین کھ خواست منو در آغوش بکشھ صدای زنگ در حیاط مانع شد. مریم سرشوپایین انداخت:- فکر کنم خانم حمیدیھ!با خشم بھش زل زدم، دختره ی احمق باز سرخود خانم حمیدی رو خبر کرده بود.دستھاشو بھ ھم پیچید و نگاھش رو بھ در سالن دوخت. من نمی دونم چرا ھمھ برایمن میشن دایھ عزیز تر از مادر! از روی مبل بلند شدم و در حالی کھ غر می زدم بھسمت در باز کن رفتم:- برای چی اومده اینجا؟! زمانی بھ درد می خورد کھ می تونست سفتھ ھا رو ازکیانمھربگیره! حالا واسھ چی اومده؟توی مانیتور دیدمش و دکمھ رو زدم و بعد در سالن رو بازکردم و ھمونجا ایستادم.با غیظ وارد حیاط شد و با قدم ھای بلند خودش رو بھم رسوند. چشماش داشت ازحدقھ در می اومد:- تو چی کار کردی؟! تو و اون کیان احمق دارین چی کار می کنین؟!مطمئنم اگر یھ جملھ دیگھ می گفت قلبش می ایستاد. دست بھ سینھ شدم و باابروھای در ھم جواب دادم:- یھ مسئلھ اس بین من و کیانمھر!بھ چشمھام خیره بود. می دونستم فھمیده کھ ورم چشمھام بھ خاطر گریھ و بیتابیمھ. دندون ھاشو بھ ھم فشرد:- نمیذارم این اتفاق بیفتھ!بینیمو بالا کشیدم:- میشھ بپرسم شما اختیار دار من ھستین یا آقای عابدی؟!ابروھاش توی ھم رفت و لبھاش لرزید:- نمی ذارم خودتو بدبخت کنی!پوزخند زدم:- شاید بھتر باشھ چشمھاتونو باز کنید و دقیق بھ وضعیت الانم نگاه کنید! بعد ازاون ھمھ دوندگی و یھ زندگی نکبتی حالا روی نقطھ ای ایستادم کھ نھ سرمایھ ای دارمو نھ خونھ و زندگی و نھ حتی شغل و یا ھمراه و ھمدمی!با دست بھ سینھ اش ضربھ زد:- ھمھ رو برات جبران می کنم ... اینجوری با آینده ات بازی نکن!بی اراده خندیدم. انگار فھمید حرفاش ذره ای تاثیر نمیذارن. زد زیر گریھ:- اون دنیا جلوی پدر بی وجدانتو می گیرم.خنده از لبم رفت ...- ازش می پرسم وقتی نوزاد یک روزه ام رو از بغلم گرفت و منو مثل یھ تیکھآشغال از خونھ اش پرت کرد بیرون چی توی ذھنش گذشتھ بود!
اخم کردم:- ادامھ نده!مریم ھم کنارم قرار گرفت ... خانم حمیدی روسریش از سرش افتاده بود و بیتوجھ بھ من انگار عقده ھاش سر باز کرده بودن:- اون دنیا جلوشو می گیرم و ازش می پرسم وقتی دختر خودم بعد از بیست وھشت سال جلوم ایستاد و من و غریبھ تر از ھمھ دونست چھ حسی داشتی ... وقتیحس من بھ ھمھ چیز شباھت پیدا کرد جز مادری چھ حسی داشتی؟!!!روی زمین نشست. با بی حالی تکرار کردم:- ادامھ نده ... چیزی نگو ...- مجبور شدم دوباره ازدواج کنم ... مجبور شدم بھ خاطر شوھر جدیدم مادر بشم... من فرصت نداشتم حتی یک روز برای تو مادری کنم! ... ولی بھ خداوندی خداقسم ھیچ وقت بی خیالت نشدم! ھمیشھ حواسم بھت بود.بھ صورتش سیلی زد:- من بدبخت فکر می کردم زندگی خوبی داری ... من چھ می دونستم اون شیخیگور بھ گور شده چھ نقشھ ای داره ... من چھ می دونستم تو این ھمھ مشکل داری؟!حاضر بودم اونقدر خوشبخت باشی و تو خوشی غرق باشی و من ھیچ وقت خودموبھت نشون ندم. ھمین کھ می شنیدم موفقی و آینده روشنی داری برای منی کھ مادریبرات نکره بودم خودش یھ دنیا بود ...سرم گیج رفت و بھ دستگیره در چنگ انداختم:- از اینجا برو ...رنگش حسابی پرسیده بود ... مریم بھ کمکش رفت. ھنوز ھم حرف داشت:- می خوای خودت تصمیم بگیری؟! میخوای زن کیان بشی؟! بشو ... اما نمی تونیمنو رد کنی! دیگھ ساکت نمی مونم! ھیچ کس نمی تونھ منو ازت دور نگھ داره! دیگھاون پدر آشغالت ...صدامو بالا بردم:- پدرم آشغال ... پدرم بد ... حروم خور و عوضی ... ولی حق نداری بھش بد وبیراه بگی ...زدم زیر گریھ:- لعنتیا بابام بوده ... چطور می تونین انقدر راحت جلوی روی من بھش ناسزابگین؟!و با گریھ نگاه از صورت بھت زده اش گرفتم و خودمو بھ اتاق رسوندم. عین بچھھای بھونھ گیر شده بودم ... ولی حق نداشتم؟!! حقیقت این بود کھ تا این جا ھم زیادیسرپا مونده بودم! کاش زود تر ھمھ ی این جریان ھا بگذره! کاش آخر قصھ خوبباشھ!196ھمین کھ روی تخت دراز کشیدم. صدای بوق پیام گوشیم بلند شد. با بی حالیخودمو بھش رسوندم و پیام رو باز کردم:- از محضر نامھ گرفتم. فردا کھ تعطیل رسمیھ، پس فردا صبح برای آزمایش خونآماده باش.با گوشی محکم توی سرم کوبیدم:- خدایا چرا منو نمی کشی آخھ؟!و با دستھام صورتمو پوشوندم و ھق ھقم رو خفھ کردم.ای کاش از این ھمھ گریھ نتیجھ ای ھم می گرفتم! اما بھ جز ورم کردن چشم ھام ودردناک شدن گلوم ھیچ دستاوردی نداشت.خانم حمیدی ھمون موقع کھ بھ اتاق رفتم از خونھ رفتھ بود و مریم ھم ساعتی بعدگفت بھ خونھ خودشون سر می زنھ و بر می گرده. بیشتر از ھر لحظھ ای سردرگم وآشفتھ بودم و جز توکل کردن ھیچ کار دیگھ ای از دستم بر نمی اومد.با ھمھ شک و تردیدھا و استرسم گوشی تلفن رو برداشتم. انگشتم روی شماره ھالغزید ... تعداد بوق ھا اونقدر زیاد شد و درست زمانی کھ قصد داشتم قطع کنم، صدایپر از بغض و غمش توی تلفن پیچید:- بلھ؟صحنھ ھای چند روز پیش توی حیاط جلوی چشمم جون گرفت و بعد محبت ھاییکھ این دختر ھمھ جوره در حقم ادا کرده بود ... صدام لرزید:- سلام ... خوبی لیلی؟جز صدای آھش چیزی نشنیدم و دلم بیشتر گرفت:- دختر نازت بھ دنیا اومد نھ؟! ... خوبھ کھ خالھ ی بی معرفتش رو ندیده ... لیلی؟... من خواھرت بودم مگھ نھ؟!- چرا بھم نگفتھ بودی غزالھ؟صدای بغض آلودش دلم رو آشوب تر کرد و اشکم رو جاری!- لیلی .... بھ خدا از اعتمادت سوء استفاده نکردم ...- می دونم.انگار یک لیوان آب سرد رو لاجرعھ سر کشیدم کھ اینطور قلبم آروم گرفت!- امیرعلی ھمھ چیزو گفت ... ولی کاش بھم گفتھ بودی!بینیمو بالا کشیدم:- نمیخواستم از دستت بدم ... من جز برادری حس دیگھ ای بھ امیرعلی نداشتم و بھخاک محمد قسم می خورم تمام این مدت ھیچ وقت خطایی نھ از من و نھ از شوھرتسر نزد! مثل برادر بھ من محبت کرد!197یکی دو تا دروغ کوچیک و مصلحتی کھ اشکال نداشت! نھ؟ ھیچ کس کھ نمیفھمید من یھ وقتھایی حسودی می کردم! لیلی کھ نمی دونست دیگھ خاک محمد اونارزش سابق رو برام نداره! لیلی اون قدر ارزش داشت کھ بھ خاطرش ھرکاری کنم.- امیرعلی تعریف کرد کھ اون روز چھ وضعیتی داشتی ... بھ من حق بده.ھمراه اشک لبخند زدم:- بھت حق می دادم کھ حتی جلو بیای و منو بزنی ... این روزھا نبودت بیشتر ازھر چیزی آزارم میده.دوباره سکوت کرد. نمی خواستم بھ سکوتش ادامھ بده:- دخترت خوبھ؟- آره ... خیلی کوچیکھ.صدادار خندیدم:- وای عزیزم!- غزالھ؟لحن غمگینش ساکتم کرد ...- خودت می دونی کھ چقدر دوسِت داشتم .... اما بھم حق بده کھ دیگھ نخوام ببینمت...لبھام بھ ھم دوختھ شد:- بھم حق بده کھ نخوام با امیر روبرو بشی ...اشک آروم از گوشھ چشمم راه گرفت.- زمان می بره تا دوباره با امیر مثل سابق بشم ... دلم ازش خیلی گرفتھ ... بھم حقبده نتونم مثل گذشتھ باھات در تماس باشم.من جز دردسر چیزی برای لیلی نداشتم؛ اگر محبتی بوده، ھمیشھ از جانب اونبوده!- غزالھ؟- جانم؟خودم ھم از لرزش عجیب صدام تعجب کردم!- می دونی چقدر دوسِت دارم؟ ... ممنونم کھ ... ممنونم کھ بھم خیانت نکردی ...ممنون کھ در حقم خواھری کردی. شاید ھر کس دیگھ ای جای تو بود ...حرفشو قطع کردم:- ھیچ کس مثل من اونقدر خوش شانس نیست کھ فرشتھ ای مثل تو رو تویزندگیش داشتھ باشھ.ساکت شد. نفس عمیقی گرفتم:- بھت بابت ھمھ نگرانی ھات حق میدم ... فقط خواستم مطمئن بشم سلامتی ...دخترتو ببوس. و البتھ یھ خبر ھم می خواستم بھت بدم. من ...دوباره اشک بھ چشمھام ھجوم آورد:198- دارم ازدواج می کنم.نتونست واکنش نشون نده:- غزالھ؟!!!لبخند اشک آلودی زدم:- با کیانمھر عابدی ...- واااای!!! غزال؟!!بی توجھ بھ بھتش گفتم:- برام دعا کن ... دعا کن کھ موفق باشم. خداحافظ.و گوشی تلفن رو سرجاش گذاشتم. نمی دونی کھ این روزا چھ بارونی تو چشمامھ... ھنوزم عطر دست تو ... رفیق خوب دستامھ!با دست اشکمو پاک کردم و لبخندی غمگین اما عمیق روی لبھام نشست ... لیلیمنو بخشیده بود! نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.اما حضور یھ حفره عمیق رو توی قلبم حس می کردم ... کم چیزی نبود! لیلی رواز دست داده بودم ....سر زدن کوتاه مریم بھ خونشون تا ساعت ده شب طول کشید و با شام برگشت. منکھ موقع افطار خودمو تا حدی سیر کرده بودم بی میل بھ طرف اتاقم رفتم ولی مریمکنھ تر از این حرفھا بود و انگار با این دوری چند ساعتھ و رفتن بھ خونھ ی خودشونانرژی مضاعف گرفتھ بود کھ بره روی اعصاب من!برام شام کشید و لیوانم رو پر از نوشابھ کرد و ھمزمان کھ خودش ھم مشغولخوردن شده بود، شروع کرد بھ حرف زدن:- خانم فرھمند بھ موبایلم زنگ زده بود ... آقای یعقوبی رو از بیمارستان مرخصکردن.لبخند کم جونی روی لبم نشست و بی اراده دستم بھ سمت قاشقم رفت:- خب خداروشکر! دیگھ چھ خبر؟لبخند مریم عمیق تر شد:- اون ھا ھم قبول کردن کھ سرمایھ گذاری مجدد انجام بدن. کجا از اینجا بھتر؟! امااین بار ھمھ می خوان حضور داشتھ باشن. مشاور ھای مالیشون ھم توی تیم حاضرمیشن.ابرو در ھم کشیدم ... چھ ھمھمھ ای!- البتھ این موقتیھ! یھ جورایی ھمھ انگار مطمئنن کھ کیانمھر دستش خالی نیست!نمی دونم روی چھ حسابی! ولی خودمم حس می کنم داریوش نمیتونھ قِسِر در بره!پوزخند زدم ... خب خودم ھم چنین حسی بھ کیانمھر داشتم! ھر چند شاید احمقانھبھ نظر بیاد اعتماد بھ کیانمھر با اون وجھھ ای کھ من ازش دیده بودم!199- راستش غزالھ من یھ پیشنھادی دارم.نگاھمو تا صورتش بالا آوردم. بھ نظر دست پاچھ می اومد:- تو ... تصمیمت واسھ عقد ... قطعیھ؟ یعنی امکان نداره یھ راه دیگھ ای ...با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم:- پیشنھاد بھتری داری مریم؟!لباشو جلو داد:- چی بگم والا! خب ... حالا باز قاطی نکنی؟! میخوام دو کلوم حرف بزنم!خنده ام گرفت:- مگھ من روانی ام بیشعور!انگار از خنده ام انرژی گرفت:- کم ھم نھ! حالا بذار بگم ...اخمی مصنوعی کردم. اگر من روانی ام کیانمھر چیھ؟ جانی؟!- امکان داره حل شدن مشکلات شرکت در عرض چند ھفتھ و یا چند ماه طولبکشھ ... امکان ھم داره خیلی طولانی تر بشھ و مثلا بھ سال برسھ! کاری با اتفاقاتبعد از طلاقتون ندارم. کاری با ھدفت ندارم! ولی بھ این فکر کن کھ امکان داره ھراتفاقی بینتون بیفتھ!ناخودگاه پشتم لرزید:- چھ اتفاقی؟!مریم متعجب از حالت عصبی من شونھ بالا انداخت:- بالاخره زنشی ... یعنی قانونا زنش میشی! اگر ... اگر بخواد کاری کنھ و تو مانعبشی ... خب اون می تونھ مجبور بھ تمکین ...ابرو در ھم کشیدم:- تمکین بھ چی؟!مریم مشکوکانھ نگاھم کرد. با این کھ بھ ھمھ این چیزھا فکر کرده بودم اما انگارشنیدنش از زبون یکی دیگھ ترسناک تر بود. با ھمھ خودداریم دستپاچھ بھ نظر میرسیدم و این از دید مریم دور نموند. برام لیوان آبی ریخت و در سکوت بھم خیره شد.با نوک انگشت ھام شروع کردم بھ ماساژ دادن پیشونیم.- غزالھ؟!لحن مشکوکش آزارم میداد ...- توی ... توی اون دوسھ روزی کھ خونھ اش بودی! ... فقط کتکت زد؟!لبھامو بھ ھم فشردم. انگار مریم جوابی کھ می خواست رو از این حالتم گرفت کھصداش یھو بالا رفت:- دیوونھ شدی؟! بھت دست درازی کرده و تو ھیچی نمیگی؟ ساکت موندی کھ چیبشھ؟! وای خدایا!!!از روی صندلی بلند شد و شروع کرد بھ راه رفتن:200- تازه می خوای عقدش بشی؟! سرت بھ جایی نخورده احیانا؟!سرش رو با دستھاش چسبید:- باید ازش شکایت کنی ... با خودش چی فکر کرده؟ ھان!یک ربع کامل راه رفت و حرف زد و ایده داد و آخرش ھم جلوی پام زانو زد:- غزالھ نگو کھ حرفام بی تاثیره! می خوای بری خونھ اش؟ ھنوزم ...نگاھمو از صورت ملتمسش گرفتم و گفتم:- اگر جایی درز کنھ ... مخصوصا اگر بھ گوش خانم حمیدی برسھ ...توی صورتش زل زدم:- می کشمت!مریم لباشو بھ ھم فشرد و سرش رو بھ نشونھ ی تاسف تکون داد:- ساکت بشین تا ھر بلایی کھ می خواد سرت بیاره! تو خل شدی.از روی صندلی بلند شدم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- نگران نباش ... بھ قول تو ... زن قانونیشم دیگھ!از پشت سرم با صدای بلند گفت:- زن قانونی؟! یعنی اگر ازت خواستھ ای داشت اجابت می کنی؟! تو الان با دو تاجملھ من حالت از این رو بھ اون رو شد! اون موقع تو می تونی واقعا کاری انجامبدی؟!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم و در حالی کھ از لابلای لباس ھای توی کشوبرای خودم لباس تمیز جدا می کردم با صدای بلند جواب دادم:- حداقل اون موقع میگن تو خونھ ی شوھرش، در حال نجات شرکت و آبرومندانھجون داد!ساکت شد. حولھ ام رو ھم برداشتم و بھ سمت در رفتم. با قیافھ ماتم زده بھچارچوب تکیھ داده بود:- دشمنات بمیرن دختر! چرا اینقدر نا امید!پوزخند زدم:- در حقیقت کاری کھ دارم می کنم از سر امیدواریھ! وگرنھ مغز خر نخوردم کھبرم با یھ آدم روانی مثل کیانمھر ھمخونھ بشم.خواست حرفی بزنھ کھ گفتم:- میتونی کمکم کنی بدون اینکھ آب بھ صورتم بخوره سرمو بشورم؟سرش رو تکون داد و ھمراھم اومد. توی حموم ھم تا وقتی کھ بندازمش بیرونمغز منو خورد.- بھ نظرم حالا کھ دیگھ قراره ھر کاری دلت می خواد بکنی و یھ ذره ھم بھ حرفمن گوش نمیدی حداقل یھ شرطی بذار یکم زبونش کوتاه بشھ! بفھمھ تو ھم شخصیتخودت رو داری و حق نداره نگاه ابزاری بھت داشتھ باشھ!201با این جملھ ھا یھ نور امید کوچیکی توی دلم روشن کرد و وقتی کھ از حموم دراومدم برای کیانمھر پیام فرستادم:- شرط من اینھ کھ حق طلاق با من باشھ.بدون ھیچ مقدمھ و حتی سلامی! البتھ کھ کیانمھر جوابی نداد! اما خب وقتی بھمریم پیامی کھ فرستادمو نشون دادم و گردنمو قشنگ از ذوقش شکوند کمی دلم آرومگرفت!شب ھای قدر بود و حس و حال عجیب اون شب ھا و حال درونی خودم باعث شدتا سحر بیدار باشم و دعا بخونم و ھی گذشتھ ھا رو شخم بزنم و از ترس آینده نامعلوممگریھ کنم!روز بعد یعنی، بیست و نھم تیرماه بھ ھمراه مریم بھ بیمارستان رفتم و بدون ھیچحرفی جز سلام و خداحافظ با کیانمھر برخوردی نداشتم و بعد از آزمایش خون از ھمجدا شدیم و بھ ھمراه مریم بھ مطب رفتیم و گچ بینیم رو بعد از پنج روز باز کردم.یک لحظھ شک کردم کھ اصلا پیام من بھ دست کیانمھر رسیده یا نھ کھ با پیامی کھفردا صبح فرستاد فھمیدم پیام رو خونده و بھش فکر کرده:- سلام، جواب رو گرفتم و برای محضر ھم نوبت گرفتم. در مورد شرطت مشکلیبا این قضیھ ندارم ولی من ھم شرط ھای خودم رو دارم! ساعت چھار آماده باش میامدنبالت. اگر خواستی خانم جوادی رو ھم با خودت بیار.نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم. موبایل رو روی میز آرایشم گذاشتم و از اتاقبیرون رفتم، ھنوز مریم خواب بود. بھ سمت اتاق کار محمد رفتم و گاوصندوق روباز کردم.قاب شیشھ ای حلقھ ام رو توی دستم گرفتم ...- دیگھ حسودی کردنات فایده نداره محمد! دستت برام رو شده!من تو رو اشتباھی گرفتم ... با کسی کھ ھمھ زندگیمھ؛ با کسی کھ مثل یھ نوازشتوی آرامش من سھیمھ!- خیلی سختھ کھ ھمھ باورھات فرو بریزن و یھو ببینی جایی ایستادی کھ دستت بھھیچ چیز بند نیست! بد کردی محمدم! خیلی بد کردی ...من تو رو اشتباھی گرفتم مثل یھ شاخھ از صخره ای سرد ...انگشتر رو از قاب در آوردم و بھ لبھام رسوندم و بوسھ ای روش نشوندم ...کھ نجاتم نداد از سقوط و ھی ترک خورد و زخمی ترم کرد!- من ھنوز ھمون غزالم. یکی یک دونھ ی ھدایت رمضانی. فقط یکم زیادی بختمسیاھھ!انگشترو بھ گاوصندوق برگردوندم و نگاھم رو دورتادور اتاق چرخوندم ... اینخونھ برام پر از خاطره اس ... ھمھ جای این خونھ پر از محمدیھ کھ یھ روزی برامبُت بود.202لبھامو بھ ھم فشردم و اشکم از گوشھ چشمم راه گرفت ...تو رفتی و ... من موندمو ... یھ خاطره!خودمو بغل کردم و ھق زدم ... محالھ این روزای بد ... یھ لحظھ ھم یادم بره!روی زمین نشستم و زانوھامو بغل کردم.- محمد این روزامو می بینی؟! کجا بودم و بھ کجا رسیدم! کاش ھیچ وقت پشتمونمی گرفتی ... کاش خیال اون بھ اصطلاح مادر راحت نمیشد کھ جام امنھ ... بھاعتمادم خیانت کردی محمدم! ... منکھ دوستت داشتم بی انصاف!تو رفتی و ... من موندمو ... یھ قاب عکس ...تصور نبودنت ... منو شکست!- حقت نیست بذارم برم و پشت کنم بھ ھمھ خاطرات با ھم بودنمون؟! حقت نیستکھ کنارت بذارم؟ کلاھتو قاضی کن پشت و پناھم! کلاھتو قاضی کن و بگو چی کارکنم! بگو چھ جوری از محبتی کھ در اصل خیانت بھ اعتمادم بود چشم پوشی کنم؟!یھ خونھ و ... یھ دلھره! تو نیستی و ... دلم پره.- وقتی حتی دستم بھت نمیرسھ کھ مشت بھ سینھ ات بزنم و تو روت شکایت کنم ازبی مھریت ... خودت قضاوت کن چھ جوری خودمو آروم کنم؟!یھ خونھ و ... یھ حادثھ! یھ دستی کھ بھ عکست ھم نمی رسھ!سرمو روی زانوھام گذاشتم و بی ملاحظھ از تھ دل گریھ کردم. دلم سبک شدن میخواست ... برای ھمھ سالھایی کھ دروغ شنیده بود!اگر با این ھمھ دل پری می رفتم پیش خدا ... بھ خداوندی خدا کھ با ھمھ گناھکاربودنم، فقط آھم برای بھ پا کردن یک جھنم کافی بود!مگھ یھ نوزاد تازه بدنیا اومده چھ گناھی کرده؟! مگھ من از اول این ھمھ بد بودم؟!پدری کھ ھمھ عمر بھم دروغ گفت و امیرعلی کھ با دروغ جلو اومد و محمدی کھ بادروغ نگھم داشت!- غزالھ جون؟سر از روی زانو برداشتم و با دست اشکامو پاک کردم. مریم بین در ایستاده بود،خنده ام گرفت:- تو این قدر گریھ کردی اشکات تموم نشد مریم؟بینیشو بالا کشید:- مگھ مال تو تموم شد!لبخند کجی زدم:- اگر ھمین چھار تا دونھ اشک ھم نریزم کھ دق می کنم!دستگیره در رو ول کرد و بھ سمتم اومد:- دشمنات دق کنن غزالم!کنارم نشست و بوسھ ای روی موھام نشوند:- اون عنتر آقا جواب نداد؟!203چشمام گرد شد و ناخودآگاه زدم زیر خنده! کنار ھم قرار دادن کیانمھر و عنتر آقاواقعا چیز شگفت انگیزی می شد. مریم با آرنج بھ بازوم زد:- ھمیشھ بخندی! جلو خودش جرات نمی کنم بگم پشت سرش کھ می تونم!در حالی کھ از شدت خنده ام کم می کردم، سرمو تکون دادم:- آره جواب داد ... امروز بعد از ظھر وقت محضر گرفتھ و گفت شرطمو ھم قبولمی کنھ.نفسشو با آرامش بیرون فرستاد:- بس کھ آقاست.کنایھ زدم:- کی؟ عنترآقا؟!و ھر دو خندیدیم. ھر چقدر ھم کھ این خنده ھا از تھ دل نباشھ اما گاھی لازمھ حتیشده بھ ظاھر! خوش بود.یھویی بلند شد و سرپا ایستاد:- امروز بعد از ظھر عقدتھ و تو نشستی داری گریھ می کنی؟ نباید جلوش زرد وزار باشی!بی حوصلھ نفسمو فوت کردم:- بی خیال مریم! من کھ واقعا نمی خوام ازدواج کنم! موقتیھ! فقط بھ خاطر ...دستشو بھ کمر زد و حرفمو قطع کرد:- اسمش ھر چی می خواد باشھ! تو باید مثل گذشتھ شیک پوش باشی. باید ظاھرتاقتدارت رو نشون بده. نشون بده کھ محکمی و میشھ بھت اعتماد کرد!یھ طرف لبم بھ نشونھ لبخند بالا رفت. مریم کھ دید داره کم کم تاثیر می ذاره گفت:- من کھ نمی گم بری موھاتو رنگ کنی و لباس ھای رنگ و وارنگ بپوشی وساز و دھل راه بندازی! فقط میگم تمیز و مرتب باش و ھر دقیقھ ھم ماتم نگیر و نزنزیر گریھ! از ھمین اول محکم بایست تا محدوده خودشو بدونھ و دستش نقطھ ضعفندی.بھ روی مریم لبخند زدم. اخم کرد:- چرا اینجوری نگاه می کنی؟! مسخره ام می کنی آره؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- ھر چند کھ خودتو بھ زور انداختی توی خونھ ام ولی ... ممنون کھ اینجایی.و قبل از اینکھ باز بزنھ زیر گریھ و بچسبھ بھم و تف مالیم کنھ از روی زمین بلندشدم و بھ سمت در رفتم:- باید یھ سری از لباسامو بردارم برای زمانی کھ توی خونھ ی اونم! زیر ابروھاممباید تمیز کنم.پشت سرم راه افتاد:204- ایول ھمینھ! من ھمیشھ عاشق روحیھ ات بودم.تا بعد از ظھر ھمھ ی کارھایی کھ لازم بود رو بھ ھمراه مریم انجام دادیم و حتیچمدون ھام رو ھم بستیم کھ ھر وقت کیانمھر گفت بھ خونھ اش نقل مکان کنم. ساعتنزدیک سھ بود کھ مامان مریم اومد و در کمال تعجب برام چادر رنگی خیلی قشنگیبھ عنوان ھدیھ آورد و کلی برام دعای خیر کرد!ھر چند کھ مریم نتونستھ بود جلوی زبونش رو بگیره! اما باز ھم جای شکرشباقی بود کھ مامانش فقط می دونست من دارم ازدواج می کنم و از ھیچ چیز دیگھ ایخبر نداشت!البتھ قرار نبود مسالھ ی عقد من و کیانمھر مخفی بمونھ ولی این کھ مامان مریمبخواد بیاد بھ دیدنم برام غیر منتظره بود و من این اتفاق رو ھر چند کھ پیش بینی نشدهبود! بھ فال نیک گرفتم.ھر چند کھ مضحک ترین کار سر کردن چادر رنگی برای عقد با کیانمھر بود ومن بھ سر کردن یھ شال لیمویی اکتفا کردم.راس ساعت چھار بھ گوشیم زنگ زد و گفت کھ دم دره و بر خلاف تصورم تاپایان عقد خبری از خانم حمیدی نشد! و در کمال تعجب دیدم کاملیا و ھمسرش بھھمراه پدر و مادر کیانمھر ھم اومدن محضر.حالا کھ فھمیده بودم پدرم مقصر بوده ناخودآگاه از دیدن خانواده ی کیانمھر دلملرزید. ھمون طور کھ انتظار می رفت ھیچ کس تا پایان عقد تحویلم نگرفت جز مریم« عروس خانم » کھ کنار گوشم یھ نفس وز وز کرد و عاقد کھ ھر بار بھم می گفتانگار یکی با چکش می کوبید تو سرم!برام جالب بود کھ چطور راضی شدن توی عقد پسرشون شرکت کنن! اون ھموقتی می دونن شرایط چیھ!- بعد از اینجا بریم خونھ ات کھ وسایلت رو برداری.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. وقتی خودشو عقب کشید و روی صندلیشصاف نشست، نفسم رو بیرون فرستادم. باید عادت می کردم، حالا کھ قرار بود برمخونھ اش باید خودم رو عادت می دادم تا ھر بار کھ باھام ھم کلام میشھ اینطور بھ ھمنریزم و اون اتفاق احمقانھ پیش چشمم جون نگیره.ھمون بار اول کھ عاقد ازم اجازه خواست بلھ رو گفتم! مسخره اس ولی ... واقعاروی دلم مونده بود کھ یکی در جواب عاقد بگھ عروس رفتھ گل بچینھ و از این قبیلجملھ ھا! سر عقد با محمد ھم بار اول بلھ گفتھ بودم.گرمای دست کیان کھ دستم رو احاطھ کرد باعث شد ناخودآگاه پوست تنم دون دونبشھ، ولی جلوی خودمو گرفتم و منتظر موندم تا حلقھ ی طلا سفید رو توی انگشتحلقھ ام بندازه.205بعد از مراسم خانواده کیانمھر خیلی عادی خداحافظی کردن ... البتھ بھ غیر ازپدرش کھ روبروم ایستاد و در حالی کھ درشتی ھیکلش و صلابت وجودیش رو بھ رخمی کشید گفت:- باید با ھم حرف بزنیم.دست کیانمھر دور بازوم حلقھ شد و رو بھ پدرش گفت:- پدر من و شما قبلا با ھم اتمام حجت کردیم!پدرش دستش رو بھ نشونھ ی سکوت جلوی سینھ ی کیانمھر نگھ داشت:- من و تو بلھ! اما با ھمسرت حرف دارم!ابروھام توی ھم رفت، ھر چند کھ ھیچ کنایھ ای از « ھمسر » بھ خاطر شنیدن کلمھکلام آقای عابدی حس نکردم! کیانمھر کمی خودش رو جلو کشید:- خب بفرمایید.یک ابروی آقای عابدی بالا رفت:- خصوصی ... فقط چند دقیقھ.یک چیزی بین این پدر و پسر بھ وضوح نسبت خونیشون رو فریاد می زنھ و اونالقا کردن حس ترس بھ طرف مقابلھ!کیانمھر بھ سمتم چرخید و برای چند ثانیھ بھ صورتم نگاه کرد. نگاه ازش گرفتم وبازوم رو از دستش خارج کردم و رو بھ آقای عابدی گفتم:- در خدمتم.از کیانمھر فاصلھ گرفتیم و بھ سمت بیرون محضر راه افتادیم. آقای عابدی من روبھ سمت ماشینش ھدایت کرد و برام درو باز نگھ داشت تا سوار بشم و بعد خودشسوار شد. بھ مریم و کیانمھر کھ با نگرانی بھ ما دو نفر نگاه می کردن نگاھی انداختمو بعد نگاھم کشیده شد بھ اخم ھای در ھم کاملیا و مادرش کھ سوار ماشین شوھرکاملیا شدن.- روزه ای؟نگاه از بیرون گرفتم و بھ سمتش چرخیدم:- بلھ.بھ نشونھ ی تایید نمی دونم چھ چیزی سرش رو تکون داد و ماشین رو بھ حرکتدر آورد. سعی کردم خونسرد بھ نظر برسم:- کجا میریم؟با لبخند کمرنگی جواب داد:- میریم خونھ ات کھ وسایلت رو جمع کنی بعد میریم خونھ کیان.سرم رو تکون دادم.- داریوش می گفت اصلا شبیھ پدرت نیستی!پوزخند زدم:206- پس بھ ھمین خاطر بود کھ بھ اعتمادم خیانت کرد؟!ابروھاشو بالا فرستاد:- اگر بھ شیطان وجودیمون بھا بدیم، اوضاع واقعا غیرقابل کنترل میشھ ...منظورم داریوشھ!البتھ کھ اصلا منظورش بھ پدر من نبود! لعنتی.- من ھمیشھ بھ تصمیمات کیان احترام می گذاشتم و مطمئنم کھ الان ھم تصمیمدرستی گرفتھ ... خودت چی فکر می کنی؟نفسمو بیرون فرستادم:- در مورد چی؟!- ھر دوتون از اعتمادتون ضربھ خوردین ... کیان بیشتر! من دلایل پسرمو نسبتبھ این ازدواج موقت شنیدم ... می خوام بدونم نظر تو چیھ؟!با بی حوصلگی گفتم:- من می خواستم بھ نجات شرکت کمک کنم تا ھم وجھھ اجتماعیم درست بشھ و ھمدینم رو ادا کرده باشم. از پسرتون خواستم کھ این اجازه رو بھ من بده و ایشون ھمچنین شرطی گذاشت!سرش رو تکون داد:- پس فقط بھ بعد مادیش فکر کردی!اخم کردم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!ماشین رو وارد خیابون اصلی کرد:- خب دلایل کیان موجھ تر بود!یھ ابروم بالا رفت:- چھ دلایلی؟!لبخند خبیثی زد:- یھ صحبت خصوصی بود بین من و پسرم.ناخودآگاه خنده ام گرفت! بر خلاف ظاھرش کھ از کیانمھر وحشتناک تربود، حالتصحبت کردنش طوری بود کھ دیگھ اون ترس اولیھ رو نداشتم.بعد از چند دقیقھ، ماشین رو وارد کوچھ کرد و در حالی کھ برای پارک کردنراھنما می زد گفت:- پسر من آدم بدی نیست ... قبل از ھر چیزی کھ بھ ثروت و سرپا کردن اونشرکت مربوط میشھ بھ فکر آبروی تو بود. می تونست بھ صورت محضری و بدونثبت توی شناسنامھ ھاتون و بدون اطلاع دادن بھ احدی بھ صیغھ محرمیت اکتفا کنھ!ھزار و یک راه دیگھ وجود داشت کھ بھ عقد نیازی نباشھ! اما کیان آدم نامردی نیستکھ فقط بھ فکر منافع خودش باشھ!مشکوکانھ اخم کردم و خواستم حرفی بزنم کھ در خونھ رو اشاره کرد و گفت:207- منتظرت می مونم تا وسایلت رو جمع کنی.با دو دلی از ماشین پیاده شدم. بھ فاصلھ چند متری ماشین کیانمھر ھم متوقف شد.آقای عابدی پیاده شد و رو بھ کیانمھر با خنده گفت:- یعنی بھ منم اعتماد نداری دیگھ!کیانمھر ھم پیاده شد و با خنده گفت:- ھدف رسوندن خانم جوادی بود وگرنھ ما کھ کوچیک شماییم.مریم بھ سمتم اومد و دوتایی وارد خونھ شدیم. آروم کنار گوشم گفت:- چھ قربون صدقھ ھم میرن! ببینمت!و بھ حالت نمایشی چونھ من رو چسبید و بھ صورتم نگاه کرد. خنده ام گرفت:- چیکار میکنی دیوونھ؟!نفسش رو فوت کرد:- معلوم شد بچھ ھای سیاه سوختھ اش بھ کی رفتن! من فکر می کردم کیانمھروحشتناکھ! وووی باباش دیگھ چی بود!!!در سالن رو باز کردم و با صدا خندیدم. مریم یک راست بھ سمت اتاقی کھ وسایلشاونجا بود رفت و گفت:- پسرش کھ منو رو ھوا رسوند! معلوم بود باباش از اون با جذبھ ھاست! حالا چیامیگفت؟من کھ وسایلم رو قبلا جمع کرده بودم زود تر بھ سالن برگشتم:- می خواست بدونھ چرا قبول کردم کھ با کیان عقد کنم.در حالی کھ نزدیکم می اومد با لبخند خبیثی گفت:- ماشالھ چھ زود از کیانمھر بھ کیان تغییر نام داد!با صدا خندیدم:- خب باباش اینجوری صداش می زد.مریم فقط یک کیف کوچیک داشت، خم شد و چمدون کوچیک من رو ھم گرفت:- خودت اون یکیو رو بیار. من میرم بیرون ... راستی.جلوی در سالن بھ سمتم برگشت:- دقت کردی ھمشون چشم رنگی بودن؟! ... البتھ بھ غیر از شوھر دخترشون.سرم رو تکون دادم:- خب معمولا وقتی پدر و مادر چشم رنگی باشن بچھ ھاشونم میشن.سرش رو تکون داد و گفت:- خدا کنھ بچھ ات بھ مادر شوھرت بره بقیھ شون سیاھن.چشمام گرد شد، با صدای بلند خندید و از سالن خارج شد. زیر لب غر زدم:- دختره ی بی عقل!208خم شدم و چمدون رو از روی زمین برداشتم و بعد نگاھم بھ جای خالی قاب عکسمحمد افتاد. پوزخند عمیقی زدم و بھ سمت در سالن رفتم ... خدا حافط ... خداحافظ ...تموم خاطرات من!درو قفل کردم و نگاھمو دور حیاط چرخوندم. حرومم خاطرات تو ... حلالتخاطرات من!با نفس عمیقی بغضم رو پس زدم. راه سختی در پیش داشتم و نباید خودمو ضعیفمی گرفتم. بھ سمت در حیاط رفتم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و در حیاطرو قفل کردم.کیانمھر با دیدنم گفت:- من خانم جوادی رو می رسونم. تو با بابا برو.سرم رو تکون دادم و از مریم ھم بھ خاطر این مدت تشکر کردم. مریم رو بھکیانمھر گفت:- می گم ... من ھر وقت بخوام میتونم بیام دیدن غزال؟کیانمھر چشماشو درشت کرد:- البتھ!مریم نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و چشمکی نامحسوس بھم زد و خداحافظیکرد. آقای عابدی خم شد و چمدون رو از دستم گرفت و پشت ماشینش گذاشت.وقتی سوار شدم بی مقدمھ گفتم:- می شھ بپرسم چطور شما راضی بھ این وصلت ... حتی بھ صورت موقتشدین؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد:- شاید اگر کیان با دختر خانم حمیدی ازدواج نمی کرد پدرت ھم اون کارو نمیکرد؛ کسی چھ می دونھ! شاید باید ھمھ این اتفاق ھا می افتاده!من چی پرسیدم و چی جوابمو داد!- وقتی دو سھ شب پیش با من و مادرش در مورد این موضوع صحبت کرد ازشخواستیم منصرف بشھ ولی وقتی دلایلش رو گفت بھش احترام گذاشتیم ... خب ...شرایط زندگیش طوری بود کھ تقریبا قطع امید کرده بودیم بتونھ بھ زندگی عادیبرگرده! خداروشکر کھ از لحاظ کاری دوباره سرپا ایستاد ولی از نظر احساسی ...!ی زیر لب گفت و نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد: « نچ »- این کھ دوباره کنار یک زن قرار بگیره ... یھ روزنھ ی امیدیھ برای من ومادرش! حالا ھر دلیل و ھر اسمی کھ می خواد داشتھ باشھ!اخم کردم:- فکر می کنم شما اشتباه ..دستش رو بھ نشونھ سکوت بالا گرفت:- اجازه بده حرفامو بزنم!209ساکت موندم. نفس عمیقی گرفت و ادامھ داد:- اگر واقعا ھدفتون ساختن چیزھاییھ کھ داریوش خراب کرده ... بھ عنوان دوستکنار ھم باشین. دیدت رو نسبت بھ کیان خوب کن تا روی دیگھ ای رو ازش ببینی.لبامو با ناراحتی بھ ھم فشردم و بھ بیرون چشم دوختم. تا رسیدن بھ خونھ یکیانمھر دیگھ حرفی بینمون رد و بدل نشد.وقتی رسیدیم چند دقیقھ ای توی ماشین منتظر موندیم تا کیانمھر برسھ و بعد ازتحویل گرفتن چمدون ھا از پدرش خداحافظی کردیم و وارد خونھ شدیم. با دیدنماشینم توی باغ با اخم بھ سمت کیانمھر برگشتم. یھ ابروشو بالا فرستاد:- فرصت نشده بود پسش بدم!سرمو با کلافگی بالا و پایین بردم. فقط فرصت کرده بود بره رو اعصاب من!موبایلش شروع کرد بھ زنگ خوردن، بعد از نگاھی بھ صفحھ اش دستھ کلیدی بھسمتم گرفت و گفت:- تو برو داخل منم الان میام.خواستم بپرسم کدوم کلیده کھ بھ تماسش جواب داد و ازم دور شد:- باز چیھ؟! کچلم کردی!شونھ ای بالا انداختم و بھ سمت خونھ رفتم. حالا کھ از بیرون می دیدمش بھ نظرمخیلی بزرگ تر بود! و مطمئنا شب ھای ترسناکی داشت. نفسمو فوت کردم و پشت درایستادم. کیانمھر حالا تقریبا داشت داد می زد:- کھ چی بشھ؟! بھ چھ زبونی بگم تو زندگی شخصی من دخالت نکن؟ابروھام بالا رفت؛ برام جالب بود بدونم کی اینطور رفتھ رو اعصابش!بعد از امتحان کردن سومین کلید در باز شد. نفسمو حبس کردم و وارد خونھ شدم.موندن کیانمھر توی حیاط فرصت مناسبی بود کھ عکس العملم رو کنترل کنم. بھکاناپھ زل زدم ... لعنتی! حس می کردم انگار ھمین چند دقیقھ قبل اون تحقیروحشتناک رو تجربھ کردم.بغض شور و دردناکی بھ گلوم چنگ انداخت و دوباره اون صحنھ ھا پیش چشممجون گرفت. بھ دستھ کلید توی دستم نگاه کردم ... اگر اون روز در قفل نبود میتونستم فرار کنم!دوباره بھ کاناپھ چشم دوختم و صدای جیغ ھام توی سرم پیچید. بھ خاطر چی ایناتفاق افتاده بود؟! فقط بھ خاطر یھ جملھ کھ اعصاب کیانمھرو تحریک کرده بود؟! منکھ نمی دونستم چھ اتفاقی برای زن و بچھ اش افتاده! لازم بود اونجوری دھنمو ببنده؟!- چرا اینجا ایستادی؟210بھ وضوح جا خوردم و بھ کیانمھر کھ پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. نگاھش بااخم بین من و کاناپھ چرخید. سریع خم شدم و دستھ ی چمدون کوچکتر رو توی دستگرفتم و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفتم گفتم:- کدوم اتاق برم؟با تاخیر جواب داد:- خودم میام بھت نشون بدم.و خم شد و چمدون دیگھ ام رو برداشت و پشت سرم راه افتاد. خداروشکر کھ بھاون اتاق قبلی نرفتیم. آخرین اتاق برای من بود. یھ اتاق راحت با امکانات لازم مثلتخت و میز مطالعھ و البتھ با سرویس بھداشتی داخل خودش کھ بزرگترین حسنش بود.بعد از گذاشتن چمدونم روی زمین، کمد دیواری رو نشون داد:- وسایلت رو می تونی اونجا بذاری. من ناھار نخوردم. زنگ میزنم رستورانبرامون غذا بیارن. چی می خوری؟لبھ ی تخت نشستم:- روزه ام.چند ثانیھ ی طولانی نگاھم کرد و بعد گفت:- بھتره استراحت کنی. بعد از شام یھ برنامھ کلی می ریزیم برای کارھایی کھ بایدانجام بدیم.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. از اتاق بیرون رفت و بین در ایستاد. باتعجب نگاھش کردم. انگار می خواست چیزی بگھ. اخم کردم:- چیزی شده؟حرفش رو مزه مزه کرد:- ھمیشھ ... روزه می گرفتی؟این سوال اینقدر فکر کردن داشت؟! اخم کردم و جوابی ندادم. چند ثانیھ صبر کردو وقتی فھمید نمی خوام جواب بدم، درو بست و رفت. لازم بود بگم از وقتی محمدمرده نماز روزه ام رو مرتب می خونم و میگیرم؟بعد از رفتنش یھ مقدار از وسایلم رو جابجا کردم ولی چون گشنگی بھم فشار آوردهبود، بی خیالش شدم و خوابیدم.نمی دونم چندساعت خوابیده بودم کھ با شنیدن سر و صدایی از طبقھ پایین ازخواب بیدار شدم. تاپی کھ تنم بود رو با یھ تونیک کوتاه نخی عوض کردم و یھ شالنازک ھم روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا کمی خم شدم تاببینم پایین چھ خبره و در کمال تعجب دیدم کھ دو نفر دارن کاناپھ بزرگ رو از درخونھ خارج می کنن.با تعجب بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم و بھ طبقھ پایین رفتم. کیانمھر ھم بھھمراھشون بیرون رفت و بعد از دقیقھ ای کھ ھنوز کنار راه پلھ ایستاده بودم بھ خونھبرگشت. قبل از اینکھ سوالی بپرسم خودش بھ حرف اومد:211- بردمش انباری، می خوام تا وقتی اینجا ھستی چیزی اذیتت نکنھ.ناخودآگاه پوزخند زدم. یھ نفر باید بھ خودش می گفت آزاردھنده ترین چیز ممکنحضور خودشھ!آشپزخونھ رو اشاره کرد:- اذون گفتن. برای تو ھم غذا گرفتم. بھتره بری افطار کنی.بھ سمت آشپزخونھ رفتم. « ممنون » سرم رو تکون دادم و بعد از گفتناین مھربونی یھوییش اذیتم می کرد. ھمیشھ سعی می کردم از این دست آدمھادوری کنم، آدمھایی کھ اول قضاوت می کنن و حکم میدن بعد کھ می فھمن اشتباهکردن درصدد جبران بر میان.ھر چند خودمم دچار این اشتباه شده بودم و فکر می کردم زن و بچھ اش ترکشکردن ولی جریان ما دو تا کاملا از ھم جدا بود! چون من از روی صحبت ھایخودش چنین برداشتی کردم ولی اون ...نفس عمیقی کشیدم و با تکون دادن سرم سعی کردم افکار منفی رو از خودم دورکنم.بعد از اینکھ سیر شدم ظرف ھا رو شستم و از آشپزخونھ خارج شدم. کیانمھر روییکی از راحتی ھای داخل سالن نشستھ بود. دستام رو با لبھ تونیکم خشک کردم و بھسمتش قدم برداشتم. لپ تاپش روی میز بود و کلی ھم دفتر دستک دور و برش. بادیدن من نفسش رو کلافھ فوت کرد و بھ پشتی مبل تکیھ داد:- جون من خودت از اینا سر در میاری؟! ھمش کلاه نقی بر سر تقیھ!لبخند کم جونی روی لبم نشست:- چی شده؟دفاتر سال قبل رو جلوم گذاشت و گفت:- می خوام برآورد ھزینھ کنم. بھ یھ مدیریت کامل و جامع و بدون ایراد برایھزینھ ھا نیاز داریم. اما با توجھ بھ فاکتور ھای مخفی کھ خانم جوادی بھمون دادهاصلا سر در نمیارم مخارج واقعی چقدره!و شروع کرد بھ توضیح دادن جاھایی کھ براش ابھام بود و من ھم با حوصلھ ھمھچیزو شرح دادم. بماند کھ وقتی فھمید کلی از فاکتور ھا و یا حتی ثبت ھا غیرواقعیھستن چقدر حرص خورد!تقریبا ساعت نزدیک دو نیمھ شب بود کھ برای بار نمی دونم چندم از داخل فلاسکآب جوش ریختم و یدونھ دیگھ از بستھ ھای تک نفره کافی میکس رو توش خالیکردم.دستی پشت گردنش کشید و خودکارش رو روی میز انداخت:- برای منم یکی بریز بی زحمت.لیوانش رو برداشتم و گفتم:212- بھتر نیست بخوابی؟ می تونیم فردا صبح ادامھ بدیم.در حالی کھ نگاھش بھ کاغذ روبروش بود گفت:- ھمین طوریش ھم کلی عقب افتادیم. اون داریوش بی پدر داره اون ور آب باپولای ما خوش می گذرونھ! ما اینجا داریم ...حرفش رو نصفھ رھا کرد. خجالت زده سرم رو پایین انداختم. سکوت من باعثھمھ ی این بدبختی ھا بود! با قاشق کنار سینی محتویات لیوانش رو ھم زدم و دستشدادم.- نمی خوای سحری بخوری؟لیوانم رو دستم گرفتم و گفتم:- زوده. نزدیک اذان می خورم.سرش رو تکون داد و بعد از چند ثانیھ گفت:- می تونی فردا بیای کارخونھ؟!اخمی سوالی کردم:- چرا؟- برای کارگرھا صحبت کنی. ھر چی باشھ اونا تو رو بیشتر از من میشناسن وقبولت دارن. یھ جوری باید براشون حرف بزنیم کھ متوجھ رفتن داریوش نشن و ازطرفی ھم یکم بھ صبر دعوت بشن.لیوان رو توی سینی گذاشتم و گفتم:- صبر برای چی؟کمی بھ جلو خم شد:- فردا سی ام ماھھ! دو سھ روز دیگھ سر و صداشون در میاد! باید آماده بشن کھاین ماه حقوق کمتری می گیرن. باید آماده بشن کھ ممکنھ یھ سری از خط ھای تولیدمتوقف بشن.مغموم توی مبل فرو رفتم. خدا لعنتت کنھ داریوش! کی روش میشھ تو چشم اونھمھ آدم نگاه کنھ و ازشون بخواد صبر کنن! اون ھم وقتی می دونھ ھمشون بھ اینپول احتیاج دارن!- من نظرم اینھ کھ برای اولین مرحلھ قسمت خامھ ھای طعم دار متوقف بشھ.دستم رو بالا آوردم:- نھ! ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش و دبی سود خوبی بابت اون قسمتبرامون داشتن. می تونیم برای این کھ اون قسمت نخوابھ از ھتل ھای طرف قراردادمون بخوایم ھزینھ کامل رو ھمین اول بدن! و مطمئن باشید اینکارو می کنن.ریسک پذیرترین قسمت تولید ما لبنیات معمولی ھستن کھ مشتری خاص ندارن!و شروع کردم بھ توضیح دادن ایده ھام و کیانمھر یکی یکی یادداشت می کرد و درانتھا با شنیدن صدای اذان از گوشیم آه از نھادم بلند شد. بدون سحری روزه گرفتنتوی این روزھا زیر این ھمھ فشار و ناراحتی و توی ھوای گرم تابستون واقعا از213توانم خارج بود! مخصوصا کھ قرار بود صبح برم بھ کارخونھ و یھ سخنرانی سخت ودر عین حال امیدوارکننده داشتھ باشم.کیانمھر کھ قیافھ ی درھم منو دید گفت:- بھتره بری بخوابی. صبح زود میریم کارخونھ و بعد برگرد خونھ و تا موقعافطار استراحت کن.سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھصداش متوقفم کرد:- در ضمن ...بھ سمتش چرخیدم.- موبایلت.و دستش رو بھ سمتم دراز کرد. چند ثانیھ تعلل کردم. وقتی دید دودلم نفسش روفوت کرد:- بدون اطلاعت بھش دست نمیزنم.گوشی رو بھ دستش دادم و با مِن و من گفتم:- فقط ... اگر زنگ خورد یا ...- باشھ صدات می کنم.بھ سمت راه پلھ رفتم. « فعلا » نفس عمیقی گرفتم و بعد از گفتنصبح روز بعد بھ ھمراه کیانمھر بھ کارخونھ رفتم و با کمک خودش برای کارگرھاسخنرانی کردیم.البتھ کھ کلی ھم بدوبیراه نصیبمون شد! بالاخره حق داشتن. چون اونھا کھ نمیدونستن چھ بلایی سر شرکت و سھامش اومده! در نظر اون ھا یھ سری مرفھین بیدرد دور ھم جمع شدن و بدون در نظر گرفتن منافع این ھمھ آدم برای خودشونتصمیمات عجیب گرفتن!وقتی خط تولید محصولات کم فروشمون متوقف شد بغض بھ گلوم ھجوم آورد وباعث شد نتونم تا موقعی کھ از کارخونھ خارج میشیم حرفی بزنم! حق با کیانمھر بود؛در موقعیتی نبودیم کھ بخوایم ھمھ چیزو با ھم در نظر بگیریم.باید تولیداتی رو ادامھ می دادیم کھ پولشون رو پیش پیش می گرفتیم و طرفحسابمون اشخاص حقوقی بودن و از طرفی ذره ای از کیفیت کار کم نمی شد تامشتری ھا رو از دست ندیم! شرکت ھا و اداره ھایی کھ طرف قراردادمون بودن ومی دونستیم ریسک از بین رفتن پولمون تقریبا صفره!دو سھ روزی فقط بھ کارخونھ رفت و آمد داشتم، اونھم فقط در حضور کیانمھر. باخودش می رفتم و با خودش ھم بر می گشتم. تنھا وقتی کھ ولم می کرد وقت خواببود و یا زمانی کھ از سرویس بھداشتی استفاده می کردم، حتی وقتی بھ بانک برایاطلاع ندادن خالی شدن حساب شرکت شکایت کردیم ھم باھم بودیم.214روز چھارم باھم بھ شرکت رفتیم و ھمین باھم بودنمون توی اون اوضاع بھ ھمریختھ باعث پچ پچ کارکنان شد.وقتی دیدم کیانمھر خونسردانھ بھ کارش مشغول شد و اھمیتی نداد من ھم بھ اتاقمرفتم. ھر چند کھ با گذشت یکی دو روز دیگھ، یعنی فردای تعطیلات دو روزه یعیدفطر، تقریبا ھمھ فھمیدن یھ خبرایی ھست و کیانمھر ھم در کمال بھت و ناباوریمن بھ ھمھ گفت کھ من ھمسرشم و آقا رضا رو فرستاد تا برای ھمھ شیرینی بخره!بھ قول معروف اونقدر سمن داشتم کھ یاسمن توش گم بود! فقط توی دلم حرصخوردم و بی خیال اعتراض شدم. کاری بود کھ شده!ده روز از عقدمون می گذشت و بھ این نتیجھ رسیده بودم کیانمھر بھ اونوحشتناکی کھ تصور می کردم نیست! خداروشکر توی این مدت حتی برای یک لحظھھم حریم ھا رو زیر پا نگذاشت. با اینکھ من درست از روز بعد از عقد توی خونھروسری سرم نمی کردم و راحت می گشتم! البتھ لباس آزاد و لختی نمی پوشیدم ولیھمچین چادر و چاقچور ھم نمی کردم.توی اتاقم سخت مشغول بودم و کرامتی و طالبی -از بچھ ھای تیم حسابداری- ھموردستم کمک می کردن. نسترن وارد اتاق شد و گفت کھ عرفان صدری اینجاست ومیخواد منو ببینھ. با یادآوری اون تلفن بی موقع کھ منجر بھ خرد شدن استخون بینیمشد ابرو در ھم کشیدم و اجازه ورود دادم.- سلام خستھ نباشید.نگاھم کشیده شد بھ قامت بلند عرفان صدری کھ پیراھن سفید و شلوار کرم اونو دربر گرفتھ بود. عینک دودیش رو ھم روی موھاش زده بود و مثل ھمیشھ صورتش ازصافی شش تیغھ بودن برق می زد! با ھمون اخم جواب دادم:- سلام. بفرمایید.بر عکس ھمیشھ ھیچ نرمشی توی رفتارم نبود. سیما کرامتی و محمود طالبی کھمی شناختنش باھاش سلام و احوال پرسی کردن. صدری کھ ھنوز سرپا ایستاده بودگفت:- می تونم چند دقیقھ وقتتون رو بگیرم؟سیما و طالبی بلند شدن و بھ بھونھ چای خوردن از اتاق رفتن. صدری ھم بدونرودربایستی بھ سمت در رفت و در اتاقو بست. اخمم غلظت گرفت:- امرتون؟نفسش رو فوت کرد و روی یکی از راحتی ھا نشست:- چھ خبر؟دست بھ سینھ شدم:- شما کھ منبع خبریتون آنلاینھ! از من می پرسی؟کنایھ ام رو گرفت:- پس بھ خاطر اون قضیھ ناراحتی! خب بھم حق بده!215حرفشو قطع کردم:- حق؟ از کدوم حق حرف می زنید! بھ شما اصلا ربطی نداشت کھ بری و آمارمالیات مارو دربیاری و بعد در کمال پررویی زنگ بزنی قیل و قال کنی!دستاش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا برد و با تعجب گفت:- من فکر نمی کردم اینقدر باعث عصبانیتت شده باشم! دو سھ روز قبل وقتیفھمیدم گره مالیاتی حل شده برای دلجویی بھ گوشیت زنگ زدم کھ جواب ندادی! باورکن اونقدر ترسیده بودم کھ نمی دونستم کار درست و غلط چیھ! بھ ھم خوردن روابطما با شرکت شما یعنی ...دلم نمی خواست حرفای تکراریشو بشنوم و در عوض دندون ھامو از حرص بھھم فشردم. صدری بھ موبایل من زنگ زده بود و کیانمھر یک کلمھ ھم بھ من نگفتھبود! ھمین کھ دھن باز کردم تا حرفشو قطع کنم در اتاق بدون در زدن باز شد و کیانخان وارد شدن!صدری اول نگاه کلافھ ای بھ من کرد و بعد بھ احترام کیانمھر بلند شد. کیانمھر بعداز نگاه خشکی بھ من با اکراه بھ صدری دست داد و ھمونجور مثل جلاد دست بھ سینھشد:- در خدمتم!ابروھای صدری بالا رفت:- شرمنده من ... بھ جا نیاوردم!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون آقای عابدی ھستن. نائب رییس ھیات مدیره بودن و در حال حاضر و درنبود آقای محمودی، رییس شرکت.لبخند کم جونی روی لبھای صدری نشست و عذرخواھی کرد:- معذرت می خوام تا بحال سعادت زیارت شما رو نداشتم. راستش بابت مسالھ ایمزاحم خانم رمضانی شده بودم ...- چھ مسالھ ای؟!از این ھمھ خشکی نھفتھ تو کلام کیانمھر و جبھھ گیریش مقابل صدری دھنم بازموند! ولی تصمیم گرفتم مداخلھ نکنم. صدری با تعجب گفت:- در مورد یھ مسالھ مالی بود!کیانمھر با ابرو بھ در اشاره کرد:- و احتیاجی بود کھ در اتاق بستھ باشھ؟!صدری نگاه سردرگمش رو بین ما چرخوند. پسره ی روانی حسابی بنده خدا رومعذب کرده بود! ھر چند کھ دلم خنک شد ولی باز ھم رفتار درستی نبود.- من متوجھ منظورتون نمیشم.کیانمھر سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:216- واسم جالبھ حسابدار یکی از شرکت ھای طرف قراردادمون کھ از لحاظ جایگاهو بھ نام بودن رقیب ما محسوب میشھ زود تر از خود ما از ماجرای مالیات و جریمھبا خبر میشھ و بعد میاد بھ شرکت و بھ ھمراه مدیرمالی کھ توی مسالھ مالیات خطاکاراصلی بوده توی اتاق در بستھ پیرامون مسالھ مالی صحبت می کنھ!از توھین آشکار کیانمھر ابروھام توی ھم رفت و بی صدا روی صندلیم نشستم.انگار برای لحظھ ای یادم رفتھ بود کیانمھر توی مسائل کاری چقدر بھ دیگران بدبینھ... مخصوصا بھ من!- جناب عابدی حواستون ھست ھمین الان منو متھم کردین؟با دلھره نگاھمو بین کیانمھر و عرفان صدری چرخوندم.- من ظاھر قضیھ رو نشون دادم. علاقمندم اگر بحثی مربوط بھ شرکت ھست درجریان قرار بگیرم و اگر مسالھ شخصی تره باز ھم بھ عنوان ھمسر خانم رمضانیاین حقو دارم کھ بخوام آگاه بشم.ابروھای صدری اتوماتیک وار بالا رفت و گردنش بھ سمتم چرخید:- ازدواج کردین؟لبم رو با زبون تر کردم و کلافھ بھ ھر دو نگاه کردم. کاش قدرت اینو داشتم جیغبزنم! بھ جای من کیانمھر با کنایھ جواب داد:- با اجازتون بلھ.دلخور بھ کیانمھر نگاه کردم. حس بدی کھ از برخوردش پیدا کرده بودم آزارم میداد. صدری خم شد و کیفش رو از روی صندلی برداشت و رو بھ من گفت:- تبریک میگم ... چند روز دیگھ باھاتون تماس می گیریم برای قرار داد جدید.ابروھام توی ھم رفتھ بود. از روی صندلیم بلند شدم:- ممنونم. منتظر تماستون ھستم.بھ سمت در رفت و دستش رو بھ سمت کیانمھر دراز کرد:- نمی خواستم سوتفاھم پیش بیاد. بالاخره من ھم با توجھ بھ شغلم مجبورم یھ مقداردر مورد شرکت ھای مورد معاملھ تحقیق کنم و از طرفی توی ھر نھادی آشنایخودمو دارم! خیالتون ھم راحت باشھ کھ صحبت ھای ما فقط و فقط کاری بود.کیانمھر دستش رو فشرد و گفت:- لطفا توی دفتر مدیریت منتظر باشید باید موضوعی رو بھتون بگم ... راجع بھقرارداد جدید.صدری با مکثی نسبتا طولانی اوکی داد و بعد از خداحافظی از من، از اتاق خارجشد.کیانمھر چند ثانیھ ھمونجا ایستاد و بھ بیرون نگاه کرد. احتمالا داشت مطمئن میشدکھ صدری توی اتاقش رفتھ! بعد نگاھشو سمت من چرخوند؛ در اتاق رو بست و بھسمتم اومد:217- چی می گفت؟شدت اخمم بیشتر شد:- مگھ قرار نبود منو در جریان تماس ھای تلفنیم بذاری؟چھره اش غضبناک تر شد و شمرده شمرده گفت:- میگم چی گفت؟!نفسمو با حرص فوت کردم:- اومده بود برای اون تماسش کھ خبر داده بود جریمھ شدیم و لحنش بد بودعذرخواھی کنھ!- خیلی بیجا کرد!بھ جواب درجاش فکر کردم و با دلخوری گفتم:- چرا بھم نگفتی زنگ زده؟!بھ سمتم خم شد و رخ بھ رخم گفت:- این من نیستم کھ برای کارھام باید بھ تو جواب پس بدم ... یک بار دیگھ ... فقطیک بار دیگھ در این اتاق بستھ بشھ ... کسی بیاد ملاقاتت و من بی خبر باشم! اونموقع برخوردی بھ مراتب بدتر ازم می بینی!خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستی کرد و انگشت اشاره اش رو بھ سمتم گرفت:- یادت ھست شرایطمون چی بود یا باید دوباره تکرار کنم؟!دلم گرفتھ بود، از وقتی قبول کردم کوتاه بیام تصمیم گرفتھ بودم صبر و تحملموبالاتر ببرم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم:- با توجھ بھ این کھ تلفن رو از روی میزم برداشتی گمون کنم باید بھ نسترنبسپریم کھ زود بھت خبر بده.از اینکھ دیگھ مقابلش جبھھ نگرفتم کمی جا خورد ولی خودشو نباخت و قامتش روراست کرد و با ھمون لحن محکم ادامھ داد:- ترجیح میدم خودت بیای توی اتاقم و خبر بدی. تا یھ پیش زمینھ ای ھم ازمھمونت در اختیارم بذاری.سرم رو تکون دادم و بھ خارج شدنش از اتاق زل زدم. چند تا نفس عمیق کشیدم وبغضم رو پس زدم و خطاب بھ خودم زمزمھ کردم:- اتفاق خاصی نیفتاد کھ! صدری ناراحت شد کھ شد! بھت دوباره تھمت زد کھ زد!مگھ آماده ی اتفاقات بدتر از این نبودی؟!اما ھیچ کدوم از جملھ ھام تاثیری نداشت و قطره اشکی آروم از گوشھ چشمم راهگرفت. سریع با دستم پاکش کردم و خودم رو با کاغذای روی میزم سرگرم کردم تایک ساعت بعد کھ کیانمھر اومد و خواست ھمراھش برم بانک.شاید حق داشت ھمچنان بھم شک داشتھ باشھ ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم!بالاخره از سنگ کھ نبودم؛ بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم وسایلمو جمع کردم و218باھاش بھ سمت پارکینگ رفتم. توی ماشین ھم متوجھ سنگینی نگاھش شدم ولی ھیچکدوم سکوت رو نشکستیم.مستقیم بھ دیدن رییس بانک رفتیم و با دیدن احترامی کھ از ھمیشھ بیشتر نصیبمونشد ابروھام با تعجب بالا رفت. بعد از سلام و احول پرسی کیانمھر زود تر شروع بھصحبت کرد:- گفتین مسالھ مھمی ھست کھ باید بیایم اینجا!آقای رفیعی سرش رو با ناراحت تکون داد و گفت:- نیروی نفوذی کھ ازش حرف زدین ... متاسفانھ از کارکنان بانک بوده.ھمھ تنم گوش و چشم شد و زل زدم بھ آقای رفیعی. کیانمھر با لحنی حرصی گفت:- اسمش؟رفیعی نفس عمیقی کشید:- خودش رو بازخرید کرد. و با توجھ بھ تاریخ خالی شدن حساب ... دقیقا آخرینروز کاریش ھمون روز بود. خیلی وقت بود کھ دنبال کارھای بازنشستگی زودتر ازموعدش بود.بھ حرف اومدم:- شما از خالی شدن حساب اطلاع داشتین؟رفیعی سر تکون داد:- البتھ کھ اطلاع داشتیم! کم مبلغی نبوده کھ بشھ بھ راحتی ازش گذشت. ولی وظیفھھماھنگی با صاحبان حساب بھ عھده اون آقا بود کھ ... در کارش خیانت کرد.- مرد ناحسابی! صحبت از میلیون نیست! کلاھبرداری میلیاردی بوده و زندگیبیش از ھزار نفر بھش وابستھ اس! اون وقت شما راحت نشستی و از خیانت کارمندتحرف می زنی؟بھ سمت کیانمھر برگشتم. چشمھاش قرمز بود و مشخص بود بھ سختی دارهخودشو کنترل می کنھ. رفیعی با شرمندگی گفت:- حق میدم عصبانی باشید. سھل انگاری از جانب ما بوده. باید برای چنین مبلغیاطمینان بیشتری حاصل می کردیم ... اما با توجھ بھ شرایط خاص پیشنھاد می کنمشکایت کنید. من یھ پیگیری کوچک انجام دادم و متوجھ شدم کارمند سابق ما بھ ھمراهخانواده اش از کشور خارج شدن.نگاھم روی دست مشت شده ی کیانمھر ثابت موند. رفیعی کمی بھ جلو خم شد:- شما می تونید از ما ھم شکایت کنید اما، در نظر داشتھ باشید کھ امضای رییسھیات مدیره، نائب رییس و مدیرمالی رو برای درخواست انتقال داشتیم و ھمینطورتماس تلفنی از شخص آقای محمودی.کیانمھر ھنوز ھم عصبانی بود. سریع پرسیدم:219- آقای محمودی کی باھاتون تماس گرفت:- صبح انتقال حساب.بھ سمت کیانمھر چرخیدم. با حالت خاصی داشت نگاھم می کرد و بی شک اون ھمداشت بھ ھمون چیزی کھ من فکر می کردم فکر می کرد! زود تر از من بھ زبوناومد:- از کجا باھاتون تماس گرفت و بھ کجا حساب رو منتقل کردین؟رفیعی کھ انگار از این بحث داشت خوشش می اومد سریع تلفن روی میزش روبرداشت و بعد از تماس با شخصی رو بھ ما گفت:- از سوئد تماس گرفت. مبلغ چند شاخھ شد و بھ چند بانک خصوصی داخلی منتقلشد. می تونم پیگیری کنم کھ بعد از اونجا بھ کجا رفتھ. ولی قبل از ھمھ اینھا ... نمیخواین از طریق قانون اقدام کنید؟ حضور قانون در این مواقع بھ تحقیقات سرعتبیشتری می بخشھ.ترس توی دلم نشست ولی جرات نکردم بھ کیانمھر نگاه کنم. اگر شکایت می کردنپای منم گیر بود؟! نفھمیدم چقدر اونجا موندیم. اونقدر ذھنم درگیر شد کھ تا وقتی بھخونھ برسیم ھیچ حرفی نزدم. کیانمھر ھم بی توجھ بھ حضور من بھ چند نفر زنگ زدو یھ سری صحبت ھایی کرد کھ من ازشون ھیچ سر در نیاوردم!وقتی ماشین رو توی حیاط پارک کرد، صدای بوقی از پشت در باعث شد دوبارهبھ سمت در حیاط بره و وقتی درو باز کرد با دیدن ماشین آشنا ابروھام توی ھم رفت.کیانمھر در حیاطو کامل باز کرد و دقایقی بعد خانم حمیدی چمدون بھ دست بھ سمتمن اومد. بھ سردی جواب احوال پرسی گرمش رو دادم و ھمراه ھم وارد خونھ شدیم.اصلا حس خوبی بھ اون چمدون کوچکی کھ ھمراھش بود نداشتم.بھ کیانمھر نگاه کردم کھ کلافھ تر از من بود. با ورودمون بھ خونھ، خانم حمیدیخیلی راحت بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. بھ سمت کیانمھر برگشتم و با صدایآرومی گفتم:- نگو کھ می خواد اینجا بمونھ!نفسش رو فوت کرد:- نمی تونم بیرونش کنم کھ! نمی دونم قصدش موندنھ یا نھ!- ماجرای کارخونھ بھ کجا رسید؟ھر دو بھ طرف خانم حمیدی برگشتیم کھ داشت از پلھ ھا پایین می اومد.- ھنوزم نمی خواین اعلام ورشکستگی کنید؟جواب دادم:- فعلا کھ از ورشکستگی نجات پیدا کرده. فقط مونده زنده کردن پولی کھ داریوشبالا کشیده.لبخند گرمی بھ روم پاشید:- خب خدارو شکر. خودت چطوری؟220پرروییش عذابم میداد. بھ ھیچ عنوان نمی تونستم حس خاصی نسبت بھش داشتھباشم. کیانمھر کتش رو در آورد و رو بھ خانم حمیدی گفت:- راحت باش نرگس جان، میرم شربت درست کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد و بھ رفتن کیانمھر نگاه کرد و بعد بھ سمتمچرخید:- ھنوز ازم دلگیری؟پوزخند زدم:- مھم نیست.نگاھش رنگ غم گرفت:- برای منم مھم نیست!ابروھام بالا رفت. ادامھ داد:- فعلا برام مھمھ کھ تو مشکلی نداشتھ باشی. ازت تقاضای بخشش ندارم، یھچیزایی جز وظیفمھ کھ تا الان اونو روی دوش بقیھ انداختھ بودم. حالا می خوام تاجای ممکن جبران کنم کھ اون دنیا پیش وجدانم شرمنده نباشم.این بار پوزخند نزدم ولی نگاه ازش دزدیدم و بھ کیانمھر چشم دوختم کھ سینی بھدست از آشپزخونھ خارج شد.- سعید آقا خوبھ؟ چی شده چمدون بستی!؟ قھر کردی؟خانم حمیدی آروم خندید:- می خوام برم کیش. سعید پروژه ی جدید برداشتھ، خودش دیروز رفت، منم چندروز دیگھ میرم.بھ سمت من چرخید و با لبخندی گفت:- یکی دو روزی مھمونتون ھستم.بھ سختی لبخند زدم. یھ چیزی اون تھ مھای قلبم اجازه نمیداد توی زمان حال وروی راحتی ھای سالن خونھ کیانمھر بمونم ... یھ سری حقایق تلخ باعث میشدن پدریرو تصور کنم کھ توی یھ خونھ بزرگ بدون حضور ھیچ کس خودشو دار زد!از روی مبل بلند شدم و وقتی نگاھشون بھ سمتم کشیده شد آروم گفتم:- با اجازتون میرم یکم استراحت کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد ولی کیانمھر ابرو توی ھم کشید و لیوان شربترو اشاره کرد:- خب اول شربتتو بخور!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم. نمی دونم چھچیزی توی گذشتھ اتفاق افتاده، چقدر پدرم مقصر بوده و چقدر حرفای خانم حمیدیراستھ ولی یھ چیزی رو خوب می دونم! من توی بی انصافیشون سوختم!221وضعیتی کھ الان توش گرفتارم و زندگی خیلی ھا رو بھ این نقطھ رسونده حاصلندونستن حقایقھ! کسایی کھ بھ نوعی برای منافع خودشون یا بھ نوعی بھ صلاحم، اونھم از دید خودشون سکوت کردن و حرفی از حقیقت نزدن!مانتوم رو از تنم خارج کردم و روی تخت دراز کشیدم و ھمونطور مقنعھ ام رو ازسرم خارج کردم و بھ سقف خیره شدم.لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمھ کردم:- کی فکرشو میکرد قصھ بھ اینجا برسھ؟!چشمامو بستم .........دستی بھ شال کرم رنگم کشیدمو روی سرم مرتبش کردم. خواستم دیس شیرینی ھارو بردارم کھ دست کیانمھر از کنارم رد شد و در حالی کھ دیسو بر می داشت خطاببھ من با صدای آرومی گفت:- خودم می برم.خانم حمیدی با سینی خالی شده از لیوان ھای شربت برگشت و در حالی کھ باقیلیوان ھای رو در سینی می گذاشت خطاب بھم گفت:- حسابی خستھ شدی! ھم مسائل کاری و ھم پذیرایی از مھمونا.لبخند کم جونی زدم:- زحمت کجا بود! مگھ تنھا بودم؟!و اشاره بھ خودش کردم. لبخند گرمی بھ روم پاشید و از آشپزخونھ بیرون رفت. بھجای خالیش زل زدم و لبخند از روی لبھام رفت. حضور دو روزه اش توی این خونھخیلی چیزھا رو تغییر داده بود! از جملھ جایگاھش رو توی قلب من! نھ این کھ قبولشکرده باشم! حالا بھ ھر اسمی ... ولی دیگھ ازش متنفر نبودم ... کوتاھی کرده بوددرست! اما با ھمھ زن بودنش اونقدر مردونگی داشت کھ پای کوتاھیش ایستاده بود ومی خواست برام جای خالی یک دوست رو پر کنھ!مگھ قبل از اینکھ بفھمم زمانی مادرم بوده برام چھ جایگاھی داشت جز یک دوستغیر صمیمی؟! حالا نمی شد مثل یک دوست خانوادگی بھ حضورش فکر کنم؟! اینکھنمی خواست بیش از اندازه صمیمی بشھ و بھ خاطر من کمی کیانمھرو می سوزوندباعث میشد باھاش کمی راحت تر برخورد کنم. رفتارش با کیانمھر برام جالب بود.بدون شک اگر از گذشتھ و نسبت سابقشون خبر نداشتم فکر می کردم کھ دو تا دوستصمیمی ھستن کھ گاھی سر ھم داد می کشیدن و بحث می کردن گاھی باھم شوخی یاھم دیگھ رو نصیحت می کردن.- نمیای بیرون؟بھ سر کیانمھر کھ از لای در آشپزخونھ داخل شده بود خیره شدم و قدمی بھ سمتشبرداشتم:- چرا! بریم.222و با ھم ھمقدم شدیم و بھ سالن برگشتیم. حضور پدر کیانمھر و لبخندھای دلگرمکننده اش واسم پر از انرژی مثبت بود. کنار خودش رو اشاره کرد. از کیانمھر جداشدم و بھ سمتش رفتم.آقای یعقوبی کھ روبروی ما نشستھ بود با لبخندی تشکر کرد و رو بھ کیانمھر گفت:- پس نظر شما ھم اینھ کھ شکایت کنیم؟کیانمھر سرش رو بھ نشونھ تایید تکون داد و گفت:- تا الان ھم اگر شکایت نکردیم بھ خاطر این بوده کھ می ترسیدیم شرکت ھایطرف قرار دادمون پا پس بکشن! حالا کھ قرارداد ھا بستھ شدن و پول رو ھم گرفتیممی تونیم شکایت کنیم.دل و روده ام بھ ھم می پیچید؛ اصلا اسم شکایت کھ میومد وسط یھ جوری میشدم.- نگران نباش، پسرم کارش درستھ.بھ سمت آقای عابدی برگشتم کھ سرش رو نزدیک آورده بود و طوری کھ بقیھنفھمن این جملھ رو بھم گفتھ بود. خواستم لبخند بزنم اما دلھره ام مانع شد. انگارمتوجھ حال خرابم شد کھ لبخند گرمی بھ صورتم پاشید و گفت:- اسمش ھر چی می خواد باشھ ... موقتی یا دائم! ازدواج یا ھمکاری ... تو الانعروس این خانواده ای و آبروی ما! نمی ذاریم آبرومون بھ خطر بیفتھ.گرم شدن قلبم رو حس کردم. ناخواستھ بغض بھ گلوم نشست و قدردان نگاھشکردم.- نظر تو چیھ غزالھ؟!با گیجی بھ کیانمھر کھ این سوالو پرسید نگاه کردم. صدای خنده خانم فرھمند بلندشد کھ خطاب بھ کیانمھر گفت:- آقای عابدی چیکار بھ گفتمان عروس و پدرشوھر دارین؟!بقیھ ھم بھ دنبال حرف خانم فرھمند خندیدن. لب زیرینم و گاز گرفتم و با خجالت بھکیانمھر زل زدم کھ اون ھم روی لبش طرحی از لبخند داشت. با تکیھ بھ حرفھایدلگرم کننده ی آقای عابدی نفس عمیقی گرفتم و گفتم:- من ھم موافقم کھ زودتر شکایت کنید تا بشھ ردی از آقای محمودی پیدا کرد. شایدامیدی باشھ!کیانمھر صورتش جدی شد و بعد از تکون دادن سرش گفت:- نمی خوام زیادی امیدوارتون کنم اما ...بعد از نگاه کردن بھ صورت تک تک افراد حاضر در جمع گفت:- من مثل شما نسبت بھ این رفتن خوش خیال نبودم! یھ جورایی میشھ گفت بیخیالش نشدم.نگاه آقای عابدی بھ پسرش رنگ تحسین گرفت و آقای طارمی با شک پرسید:223- خبر دارین کجاست؟کیانمھر نفس رو فوت کرد:- دقیق نھ! می تونم پیداش کنم، فقط ... زمان می بره.نفسی کھ از سینھ ی ھمھ با آرامش بیرون فرستاده شد لبخند محوی روی لبم نشوند.ساعت از یازده شب گذشتھ بود کھ خانم حمیدی بلند شد و گفت ساعت دوازدهپرواز داره و ھمزمان با این حرفش کم کم بقیھ ھم عزم رفتن کردن. آقای عابدیماشین نیاورده بود و از کیان خواست برسوندش.وقتی ھمھ از خونھ بیرون رفتن و صدای چرخش کلید رو توی قفل در سالن شنیدمدوباره ناراحتی بھ قلبم برگشت. کیانمھری کھ بھ من اعتماد نداره چھ طور می خوادتوی قضیھ شکایت از داریوش ھوامو داشتھ باشھ؟بھ اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم بھ سالن برگشتم، با ناراحتی مشغول جمعکردن ظرف ھا شدم. ظرفھای شام رو کھ داخل ماشین ظرفشویی جابجا کردم متوجھبرگشتن کیانمھر شدم.خودم رو بھ در آشپزخونھ رسوندم و بھ ورودش زل زدم. نگاھش رو دور خونھچرخوند و بعد روی من برای ثانیھ ای مکث کرد. در حالی کھ کتش رو از تنش درمی آورد گفت:- دستت درد نکنھ بابت امشب.فقط سرمو تکون دادم:- خواھش می کنم.مشکوک نگاھم کرد:- چیزی شده؟!نفسمو فوت کردمو بھ آشپزخونھ برگشتم:- بابات مرد محترمیھ.- می دونم.صداشو کھ نزدیک بھ خودم شنیدم تکون خوردم. بھ یکی از صندلی ھای پشت میزتکیھ زد:- اتفاقی افتاده؟ ھمھ ش تو فکری!یکی از صندلی ھا رو بیرون کشیدم و نشستم:- می گم ... این کھ می خواین شکایت کنین...حرفم رو نیمھ کاره رھا کردم و بھش زل زدم. چند ثانیھ با چشمھای ریز شدهنگاھم کرد و بعد در حالی کھ بھ سمت در می رفت، پوزخندی زد و گفت:- ھر کی خربزه می خوره پای لرزش ھم می شینھ اینطور نیست؟!با بھت بھ رفتنش چشم دوختم. ھمین؟! مغموم سرمو پایین انداختم.- پاشو برو بخواب بقیھ رو خودم جمع می کنم.224بی توجھ بھ صداش کھ نسبتا دور بود بھ روبروم زل زدم و نفسمو با کلافگی فوتکردم.- بعدا کھ خواستم بندازمت زندون تو سرم نکوبی کھ برات ظرف جمع کردم!با غیظ بھ سمتش برگشتم، روی پلھ ھا ایستاد. با دیدنم با شیطنت ابروھاشو بالاانداخت و بقیھ پلھ ھا رو طی کرد. زیر لب غر زدم:- بدجنس!بلافاصلھ بعد از رفتنش من ھم بھ اتاقم رفتم. حالا کھ خودش پیشنھاد داده خودش ھمبره ظرفاشو جمع و جور کنھ! کلفتش کھ نیستم!!وقتی روی تخت دراز کشیدم، اونقدر خستھ بودم کھ سرم بھ بالش نرسیده خوابمبرد. برقرار کردن جلسھ سھامدارھا توی خونھ بھ نظر من اصلا ایده خوبی نبود. شایدامنیتش بیشتر بود ولی کلی خستھ ام کرد.نصفھ شب با حس گرمای وحشتناکی از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بخوابم وچشمھام بھ زور باز می شد اما گرمای اتاق باعث می شد نتونم بی خیال بشم. خیس ازعرق بودم و موھام بھ گردنم چسبیده بودن. بھ سختی از روی تخت بلند شدم و بھسمت اسپیلت کوچیک توی اتاق رفتم. خاموش بود!کلید برقو زدم و وقتی عکس العملی ندیدم پی بھ قطعی برق بردم. نمی تونستم تاصبح با این گرمای وحشتناک مرداد ماه سر کنم. از اتاق خارج شدم و بھ سمت اتاقکیانمھررفتم. احتمال می دادم کنتور پریده باشھ. بھ در اتاق ضربھ زدم و صدایینشنیدم.وقتی لب از لب باز کردم تا صداش کنم خود بھ خود دھنم بستھ شد. چی باید صداشمی زدم؟ آقای عابدی یا کیانمھر؟! تمام این روزھا کھ عقد کرده بودیم بھ اسم صداشنزده بودم. چون مثل کنھ بھم چسبیده بود! توی شرکت ھم بھ فامیلیش صداش می زدم.مسخره بود کھ این موقع شب بھش بگم آقای عابدی؟!!نفسمو فوت کردم و صداش زدم:- کیانمھر؟ آقا کیانمھر؟صدایی ازش نمی اومد. با دودلی دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم و قدمی بھداخل اتاق گذاشتم. با چشمایی کھ کمی بھ تاریکی عادت کرده بودن نگاھمو دور اتاقچرخوندم. کسی داخل اتاق نبود ھمین کھ خواستم برگردم باھاش سینھ بھ سینھ شدم وجیغ خفیفی کشیدم. سریع قدمی بھ عقب گذاشت.دستمو روی سینھ ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:- ترسوندیم!225با وجود تاریکی سنگینی نگاھش بھ وضوح حس می شد. بدون اینکھ بھ خودم نگاهکنم یادم اومد وضع لباسم چندان مناسب نیست. دستامو بغل کردم و طوری کھ ترسمضایع نباشھ موھامو با سر انگشتام بھ جلو ھدایت کردم تا بازی یقھ ام رو بپوشونم.متوجھ شد نگاھش معذبم کرده کھ بھ زبون اومد:- فکر کردم کنتور پریده ولی انگار برق منطقھ قطعھ.سرم رو با گیجی بالا و پایین بردم و از جلوش گذشتم و با قدم ھای بلند بھ سمتاتاقم رفتم. تا لحظھ ای کھ پامو توی اتاق بذارم سنگینی نگاھشو حس می کردم. بھمحض ورودم بھ اتاق کلید رو توی قفل چرخوندم. اجازه نمی دادم اتفاق شب عیدم بامحمد دوباره تکرار بشھ. اجازه نمی دادم دوباره ھوس روی زندگیم سایھ بندازه!بھ سمت پنجره اتاق رفتم و بازش کردم. ھوا راکد بود و بی نھایت گرم! کوچکتریننسیمی نمی اومد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمھ کردم:- خدا کنھ زود برق بیاد. اینجوری تا صبح خفھ میشیم کھ!بی توجھ بھ فکرھای آشفتھ بھ سمت حموم رفتم و کمی دست و پامو آب سرد زدم وبعد روی تخت دراز کشیدم.صبح توی خونھ موندم و کیانمھر و سھامدارھا رفتن و از داریوش شکایت کردن.تا ساعت دو بعد از ظھر خونھ تنھا بودم و برام جالب بود کھ بدونم یھ شکایت چقدرمگھ طول می کشھ! برای خودمشوید پلو درست کردم با گوشت ماھیچھ. مشغول سالاد درست کردن بودم کھصدای در سالن اومد و بھ دنبالش کیانمھر وارد آشپزخونھ شد.با دلھره ای کھ از چند روز قبل توی دلم لونھ کرده بود و حالا شدت گرفتھ بودبھش سلام کردم و منتظر نگاھش کردم. بی توجھ بھ نگرانی من روی قابلمھ غذا خمشد:- علیک سلام. چی درست کردی؟خیاری برداشتم و در حالی کھ پوست می گرفتم جواب دادم:- شوید پلو و ماھیچھ، چھ خبر؟بھ سمت شیر آب رفت و مشغول شستن دستاش شد:- سلامتی، بھ منم می رسھ یا فقط برای خودت تنھا درست کردی؟وقتی دید جوابشو نمیدم بھ سمتم برگشت و بھ قیافھ ی درھمم لبخندی زد و گفت:- فقط برای خالی شدن نقدینگی شرکت شکایت کردیم. کسی در مورد وام چیزینمی دونھ! کسی ھم جز من و تو و پولاد و خانم جوادی از بھ ھم ریختگی حساب ھاخبر نداره! پس فعلا نمی خواد نگران این چیزا باشی. حواستو کامل بده بھ حساب وکتاب ھای فعلی شرکت. حقوق تیرماه کھ بھ خیر گذشت! یھ فکری باید بھ حال مردادکنیم. سھامدارھا ھم حق دارن نگران باشن!غمگین سرمو پایین انداختم. دست انداخت و یکی از خیارھا رو برداشت:- دیشب کھ خیلی گرمت نشد؟!226نگاه عاقل اندر سفیھی بھش انداختم:- گرمم نشد؟! پختم! خونھ بھ این بزرگی یعنی ھیچ فکری برای زمان قطعی برقشنکردی؟خرسند از این کھ حواسمو تا حدی پرت کرده لبخندی زد و گفت:- خونھ قدیمی ساختھ، بابام بھم تقریبا ده سال پیش ھدیھ داد. قبلا خودشون اینجازندگی می کردن.بی ملاحظھ گفتم:- واسھ عروسیت؟دستش کھ داشت خیارو بھ سمت دھنش می برد دم دھنش خشک شد. بھم زل زد؛درستھ گند زده بودم ولی شاید فرصت خوبی بود کھ گند قبلی رو جبران کنم. لب ھاموبھ ھم فشردم و با مکث گفتم:- من یھ عذرخواھی بھت بدھکارم.خیار گاز نزده رو از دھنش خارج کرد و ابروھاش توی ھم رفت. آب دھنموقورت دادم:- بابت حرف نابجایی کھ اون روز زدم ... من ... من فکر می کردم کھ خانومت ...آخھ خودم از بین حرفای تو و داریوش شنیده بودم کھ مھروز رفتھ ... اون روز زودقضاوت کردم ...ولی بعد از حرفای خانم حمیدی ...دیگھ دھنمو بستم. در واقع قیافھ ی خشمگینش دھنمو بست! یکی نیست بھ من بگھآخھ عقل تو کلھ ی تو نیست؟! نمی بینی تو این خونھ با این دیوونھ تنھایی؟ اگر بازمثل اون روز خفتت کنھ چی؟!- ھھ! ..پوزخند صدا دارش حواسمو بھش جلب کرد. خیار دست نخورده اش رو داخلسینک پرت کرد و در حالی کھ نگاھش بھ یھ نقطھ نامعلوم بود گفت:- تو ھم فکر می کنی من دیوونھ ام؟! حالا کھ حقیقتو فھمیدی؟با اینکھ مثل سگ ترسیده بودم ولی لبخند کج و کولھ ای زدم:- خب چون دوسش داشتی طبیعیھ ... تقریبا!دستھاشو لبھ ی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد. ناخودآگاه کمی بھ سمت عقب متمایلشدم. رخ بھ رخم ایستاد:- بھ نظر تو ... اگر دوستم داشت ترکم می کرد؟با ھمھ ی ترسناکی حالتش ... غم تھ نگاھش بیداد می کرد. بی اراده اون یکمی کھعقب رفتھ بودم و سرجام برگشتم. فاصلھ ی صورت ھامون کمتر شد ولی نمی دونماون ھمھ شجاعتو از کجا آوردم!- درستھ عاشقا خودخواه میشن ولی درک کن عشق مادر و فرزندی چیزیھ کھ نمیتونی حتی تصورشو کنی ... البتھ در اکثر موارد!227نگاھش با تعجب حاکی از این نزدیکی بی سابقھ روی اجزای صورتم چرخید و بعدبا ابروھای درھم بھ چشمام خیره شد:- تجربھ کردی این خودخواھیو؟پوزخند غمگینی زدم:- اون بھ جای ھردومون خودخواه بود.بھت کمرنگی توی چشماش نشست. برای کی عجیب نبود داستان عشق محمدخودخواھم؟! پوزخند غمگینم عمق گرفت و سرمو عقب کشیدم و از روی صندلی بلندشدم. بی ھدف بھ سمت قابلمھ غذا رفتم و آبِ گوشت رو چک کردم. وقتی برگشتم تویآشپزخونھ نبود. زیر لب زمزمھ کردم:- خوب شد کھ رفتی... اونقدری تجربھ دارم کھ حضور شیطانو حس کنم!دوباره روی صندلی نشستم و بی حوصلھ مشغول سالاد درست کردن شدم وناھارو ھم درتنھایی خوردم. ولی براش بشقاب و قاشق و لیوان روی میز گذاشتم کھاگر خواست بعدا بیاد و بخوره. احتمالا بھ این تنھایی نیاز داشت!بعد از شستن ظرف ھا بھ اتاق کار رفتم و طبق خواستھ کیانمھر شروع کردم بھحساب و کتاب و تاحدی سر و سامون دادن بھ وضعیت حقوق و دستمزد. یھ سریلیست ھا رو آماده کردم. خیلی وقت بود دستی حساب نکرده بودم. ھمیشھ این کارو بھاعضای تیم می سپردم و آخرش فقط چک می کردم.حالا اونقدر درگیر حساب ھا شده بودم کھ ... مادر بِگِرید!ھمونطورکھ فکر می کردم کیانمھر بعد از ساعتی از اتاقش در اومد و بھ سمتآشپزخونھ رفت. بی اراده لبخندی روی لبم نشست کھ خودم ھم علتشو نفھمیدم!غروب ھم نمی دونم کی باھاش تماس گرفت کھ از خونھ رفت بیرون و ساعت یکشب برگشت! وقتی برگشت من ھنوز بیدار بودم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم کھمتوجھ بیداریم بشھ و متوجھ ھم شد!- چرا نخوابیدی؟بھ چھارچوب تکیھ دادم:- اونجوری رفتی استرس گرفتم. خبری شده؟بھ نرده ھا تکیھ داد:- یھ خبری از داریوش بود ... میشھ گفت یھ نور امید.لبھام بھ لبخند از ھم باز شد و خواستم ذوقمو بیرون بریزم کھ با دیدن قیافھ درھمش گفتم:- ھمھ اش ھمین نیست! مگھ نھ؟سرش رو بھ نشونھ آره تکون داد و گفت:- چرا! ھمینھ فقط ...منتظر نگاھش کردم. دستی پشت گردنش کشید:228- در مورد حرفھای توی آشپزخونھ ... شاید اولش عصبانی شده بودم و اون حرکتاشتباھو انجام دادم ولی ... وقتی فھمیدم کھ قبلا ازدواج کردی و تصور من اشتباھھ،بخشیده بودم ... راستش ھر دو دچار سوتفاھم شده بودیم!انگار می دونستم می خواد بھ کجا برسونھ حرفاشو کھ پوزخند روی لبم نشستھ بود.- بابت اتفاقی کھ افتاد ... من ... من واقعا تو حال خودم نبودم ... می دونی یھ ... یھحس بدی کھ ...- نمی خوام در موردش حرف بزنیم.دھنش ھمونطور نیمھ باز موند. چند بار نفس عمیق کشیدم و بھ خودم مسلط شدم:- شب بخیر.و بھ داخل اتاق اومدم و قبل از بستن در گفتم:- ممنون بابت خبر خوشی کھ دادی.خواستم درو ببندم وقتی دیدم بستھ نمیشھ با وحشت بھ دست کیانمھر کھ روی دربود زل زدم.- چی کار می کنی؟دست دیگھ اش رو بھ نشونھ تسلیم بالا گرفت:- بذار برات توضیح بدم ...چند بار پیاپی نفس کشیدم:- دستتو بردار!نگاھش رنگ تعجب گرفت. صدام بالا رفت:- میگم دستتو بردار!بی مکث دستش رو برداشت و منم درو بھ ھم کوبیدم و در جا کلید رو توی قفلچرخوندم. با حرص مشتی بھ در زدم و از در فاصلھ گرفتم. لعنتی ... برای یھ لحظھتصویر محمد و اون شب اومد توی نظرم. قطره اشکی ازگوشھ چشمم چکید!روی تخت نشستم و بازوھامو بغل کردم. صدای کیانمھر از پشت در بستھ قلبموناآروم تر می کرد.- معذرت می خوام نمی خواستم بترسونمت. انگار وقت درستی رو برای صحبتانتخاب نکردم! فقط خواستم ... از دلت در آورده باشم. این کھ کسی کنارم باشھ و حسنا امنی کنھ آزارم میده ... فقط ھمین!و با صدای آرومتری ادامھ داد:- شبت بخیر.صدای دور شدن قدم ھاشو کھ شنیدم، بی حس و حال روی تخت دراز کشیدم. بدوناین کھ سر روی بالش بذارم یا پتو روم بندازم بھ سقف زل زدم.یکم تند رفتھ بودم! حالا کیانمھر پیش خودش فکر می کنھ من وحشی ام! بذار فکرکنھ ... اولا خودش باعث این ترس شده بود. دوما ... خب من از این بستھ نشدن در229خاطره ی خوبی نداشتم. با ھمھ علاقھ ای کھ بھ محمد داشتم اون شب ترس بدی روتجربھ کرده بودم.نفسمو فوت کردم و خودمو بالا کشیدم و سرم رو بھ بالش رسوندم. کاش موبایلمدستم بود تا بھ لیلی پیام بدم، لبخند غمگینی زدم و از ذھنم گذشت:- خوبھ کھ گوشیم دستم نیست. اگر پیام می دادم و لیلی جوابمو نمی داد غصھ امھزار برابر میشد.ولی انگاری دل بھ دل راه داره! صبح کھ حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم تا بھھمراه کیانمھر بریم شرکت موبایلمو سمتم گرفت:- دیشب برات پیام اومد.گوشی رو ازش گرفتم. اینکھ پیام ھامو می خوند با ھمھ ناخوشایندیش عادتم شدهبود. بھ محض دیدن اسم لیلی چشمام پر از اشک شد و با ھیجان پیامشو باز کردم:- سلام خوبی؟ خدا بگم چیکارت نکنھ کھ یھ کلمھ گفتی منو آتیشم زدی و قطعکردی. کلی با خودم کلنجار رفتم و دیدم نمی تونم بھت اس ندم. فقط بگو حالت خوبھ یانھ.بی اراده گوشی رو گذاشتم روی قلبم و اشکم روی گونھ ام راه گرفت ... خواھریمھربونم.کیھ؟ « آجی » -بینیمو بالا کشیدم و در حالی کھ بھ سمت در سالن قدم بر می داشتم جواب دادم:- لیلیھ. خودش شمارشو بھ این اسم تو گوشیم سیو کرده.باھام ھمقدم شد:- زن امیرعلی تابان؟ابروھام توی ھم رفت:- آره.بھ سمت در حیاط رفت و درو باز کرد و ھمزمان کھ دزدگیر ماشینو می زد گفت:- اون وقت چرا نباید اس میداده؟!سوار ماشینش شدم و وقتی کنارم قرار گرفت گفتم:- یھ ناراحتی بینمون پیش اومده بود. قرار بود بنا بھ مصلحت دیگھ با ھم تماسینداشتھ باشیم.ماشین رو روشن کرد و طعنھ زد:- احیانا بعد از اینکھ با شوھرش از خونھ من رفتین این ناراحتیھ پیش نیومد؟!با خشم نگاھش کردم. شونھ ھاشو بالا انداخت:- آخھ دقیقا تا قبل از اینکھ با شوھرش تماس بگیرم و بگم بیاد دنبالت یھ نفس اسمشروی گوشیت بود.با دلخوری نگاه ازش گرفتم و بھ صفحھ گوشیم چشم دوختم. از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو پشت سرمون بست و بعد از گذشت چند لحظھ از سوار شدنش پرسید:230- حدسم درستھ نھ؟! آجیت نمی دونستھ قبلا عشق شوھرش بودی!دندون ھامو با حرص بھ ھم فشردم. انگار قصد بی خیال شدن نداشت!- اون روز کھ از اینجا رفتی حال خوبی نداشتی و احتمالا لیلیت دیده کھ مجنونتبغلت زده ...صدام بالا رفت و رو بھش داد زدم:- بس کن!چشماش درشت شد، نفس ھام از عصبانیت تند شده بود:- چی گیرت میاد از اینکھ اینھمھ اذیتم می کنی؟! می خوای چی بشنوی؟ آره ...اون آشغال با وجود زنش و بچھ ای کھ توی راه بود ھنوز بھ من علاقھ داشت. ھمینومی خواستی بشنوی؟ حالا ولم کن ...بھ بیرون خیره شدم و اشک سمج گوشھ ی چشممو با سرانگشتم گرفتم و زیر لبزمزمھ کردم:- بھ خدا دردای خودم برام بسھ! دیگھ تو زخم زبون نزن.وقتی ماشین توی پارکینگ توقف کرد و خواستم پیاد بشم با کشیده شدن بازومتوسط کیانمھر با ترس بھش زل زدم. ابروھاش حسابی توی ھم بود. بھ دست دیگھ اماشاره کرد:- جوابشو میخوای بدی بده، گوشی رو برگردون.سرم رو با گیجی تکون دادم و بعد از چند ثانیھ مکث، گوشی رو بالا آوردم و برایلیلی تایپ کردم:- سلام عزیزم. نی نی خوبھ؟ ممنونم کھ حالمو پرسیدی، آره خوبم. نیازی نیستخودتو اذیت کنی. این روزا موبایلم دستم نیست! فعلا.پیام رو ارسال کردم و گوشی رو سمتش گرفتم. ھنوز بازوم توی دستش بود و مندلم می خواست ھر جور شده از اون فضا دور بشم. گوشی رو از دستم گرفت.خواستم درو باز کنم کھ صداش مانع شد:- صبر کن.تحکم توی صداش ترس اعصاب خرد کنم رو بیشتر کرد.- این دو ھفتھ ای کھ گوشیت دستم بوده، امیرعلی چند بار زنگ زده.صورتم از ناراحتی درھم شد. ادامھ داد:- این بار زنگ بزنھ جوابش رو میدم و از سرت بازش می کنم.اخم کردم:- احتیاجی بھ این کار نیست.دستم رو ول کرد:- پیاده شو.نفسمو بیرون فرستادم و پیاده شدم. با ھم بھ سمت آسانسور رفتیم. کنارم قرار گرفتو در حالیکھ منتظر بودیم آسانسور برسھ کنار گوشم زمزمھ کرد:
نگاھی بھ من انداخت و بعد بی تفاوت یھ قلوپ دیگھ از بطریش نوشید. نفس حبس شدهام رو رھا کردم و نگاھم رو دوختم بھ در بزرگی کھ بی شک در خروجی بود ودوباره نگاھمو بھ کیانمھر دوختم.دیگھ اونقدر خنگ نبودم کھ نفھمم بھ شدت مستھ! در عرض ھمین دو سھ ساعت!یعنی بھ خاطر حرف من؟ بدون شک رفتن زنش خیلی براش گرون تموم شده بود کھاین طور داره خودشو نابود می کنھ تا حرف منو فراموش کنھ!قدمی بھ سمت در برداشتم و دوباره بھ کیانمھر نگاه کردم. ھیچ عکس العملی نشوننداد. فقط نگاھش یک دور بین در و من گردش کرد و دوباره روی من ثابت موند ویک پک عمیق بھ سیگارش زد.کمی شجاع شدم و قدم بعدی رو برداشتم و با دیدن ھمون عکس العمل تکراری قدمبعدیمو سریع تر برداشتم. وقتی دیدم خم شد تا بطریشو روی عسلی کنار مبل بذاره باسرعت بیشتری بھ سمت در رفتم و دستگیره رو چرخوندم ... قفل بود.با وحشت بھ پشت سرم نگاه کردم. داشت از روی مبل بلند می شد. بی اراده زدمزیرگریھ و شروع کردم بھ بالا و پایین کردن دستگیره در. سیگارشو توی زیرسیگاری روی میز خاموش کرد و قدم ھای تقریبا نامنظمش بھ سمت من شروع بھحرکت کردن.قلبم بھ طرز وحشتناکی خودشو بھ در و دیوار سینھ ام می کوبید. نمی تونستم کنار درقفل شده بمونم تا بھم برسھ. با یک تصمیم آنی شروع کردم بھ دویدن، اونھم بھ سمتراه پلھ. موندن توی یک اتاق با در قفل بھتر از مواجھ شدن با کیانمھریھ کھ قصدجونمو کرده.با دیدن مسیرش کھ بھ سمت من کج شد و قدم ھایی کھ سرعت گرفتن ناخودآگاه جیغبلندی کشیدم و قدمی مونده بھ راه پلھ دستش دور کمرم پیچید و بلندترین جیغی کھ میتونستم رو کشیدم و شروع کردم بھ تقلا کردن.دستش رو روی دھنم محکم نگھ داشت و با یک پاش کھ دور پاھام پیچید جلوی تقلاکردنمو گرفت؛ لبھاشو چسبوند بھ گوشم و زمزمھ کرد:- من و تو یھ خرده حسابی با ھم داریم ... بذار یھ معاملھ شیرین داشتھ باشیم.انگار توی گلوش کوره روشن بود کھ نفسش اینطور گوشمو سوزوند! با این جملھ اشترسم بیشتر شد و اشکھام روون شدن. پاھامو آزاد کرد و دستش رو از روی دھنمبرداشت اما ھمون طور کھ ھنوز کمرمو محکم نگھ داشتھ بود بھ سمت راحتی حرکتکرد. وقت گستاخی نبود! بھ التماس افتادم:- ببخشید ... عصبی بودم یھ چیزی گفتم. می تونم جلوی جریمھ رو بگیرم ... قول میدمھمکاری کنم.اما انگار حرفام رو نمی شنید . بھ ضرب منو روی راحتی انداخت. درد توی کمرمپیچید اما ساکت ننشستم:- باھم حرف می زنیم. یھ لحظھ صبر کن!153یک پاشو لبھ ی مبل گذاشت و در حالی کھ سعی می کرد خودش رو ثابت نگھ دارهیک دستش رو بھ سرم نزدیک کرد و شالم رو از روی سرم کشید.بھ گریھ افتاده بودم و ھمچنان التماس می کردم، اما انگار تاثیری نداشت ... لگدپرونی ھام و مشت زدن ھام اونقدر بی تاثیر بودن کھ کیانمھر بی توجھ خم بشھ و با یھحرکت مسیر دکمھ ای مانتوم رو باز کنھ ... وقتی صدای پاره شدن جا دکمھ ھا روشنیدم وحشتم ده برابر شد.زیر لب ھر ذکری کھ بلد بودمو بھ زبون آوردم و انگار ... انگار وقتش بود کھ ادببشم!!! ...نھ صدای جیغ ھای گوش خراشم تاثیری روش داشتن ... نھ گریھ ھام ... نھ التماس ھام... نھ حتی وقتی نالھ ھای بی حال و بی رمقم از گلوم خارج می شدن.وقتی دست ازم کشید ھمھ جای بدنم درد می کرد ... پھلوھام ... پاھام ... کمرم ... جایبوسھ ھا و گازھایی کھ گرفتھ بود!حاضرم قسم بخورم دردی کھ تحمل کردم از اولین بارم با محمد ھزار برابر بیشتربود. وقتی از روم کنار رفت توی خودم مچالھ شدم ... بی حال کنار مبل افتاد. صداییشبیھ خِر خر از سینھ ام خارج میشد و چھ چیزی جز مردن می تونست آرومم کنھ؟!یشتر از دردی کھ توی بدنم پیچیده بود جملھ ای بود کھ مدام در گوشم تکرار کرده بودلبھامو بھ ھم فشردم و اشکھام از ... « من از گل کمتر بھ مھروزم نگفتھ بودم » ...گوشھ ی چشمم راه گرفتن. یعنی اگر یکی در مورد من حرفی می زد ... کسی بود کھطرفو بشونھ سر جاش؟!صورتم رو توی کوسن روی مبل فرو بردم. دیگھ ھیچ چیز برای از دست دادن نداشتم... مھم نیست کھ دختر نبودم! مھم اون عزت نفسی بود کھ کیانمھر ھمھ جوره بھ لجنکشیده بودش! اونقدر احساس بی ارزشی می کردم کھ با اون وضع افتضاح روی مبلافتاده بودم و ھیچ تلاشی برای پوشوندن خودم نمی کردم!بی اراده صدای ھق ھقم بلند شد. دیگھ ھیچ چیزی مھم نبود . حتی دیگھ نمی خواستماز دستش فرار کنم. فقط دلم می خواست بمیرم. اونقدر گریھ کردم تا از حال رفتم.وقتی چشمھامو باز کردم یھ ملحفھ ی نازک روی تنم انداختھ شده بود. چشمھام بھسختی باز می شد. بھ دردھای قبلی صورتم سوزش لبھام ھم اضافھ شده بود. زیر لبزمزمھ کردم:- وحشی!ملحفھ رو روی سینھ ام با دستم نگھ داشتم و بھ سختی روی مبل نشستم. کمرم تیرکشید و دوباره چشمھ ی اشکم جوشید. حالا کھ بھوش اومده بودم باز ھم دلم میخواست از اینجا برم. حتی اگر قرار بود بمیرم دلم نمی خواست توی این خونھ بمیرم.با دیدنش کھ از جایی - بھ نظر آشپزخونھ بود- بیرون اومد و بھم نزدیک شد، خودموبھ پشتی راحتی فشردم. می تونستم سفتھ ھای کذایی رو توی دستش تشخیص بدم. سفتھھا رو روی میز گذاشت و روان نویسش رو بھ سمتم گرفت:154- امضاش کن.با بغض بھ صورتش نگاه کردم. بھم نگاه نمی کرد و اخم کرده بود. با دستھای لرزونروان نویسو از دستش گرفتم و ھر جا لازم بود امضا کردم. بعد از اینکھ امضا زدنسفتھ ھا تموم شد. شروع کرد بھ جمع کردن لباس ھام از روی زمین و ھمھ رو نزدیکمنگھ داشت و گفت:- بگیر بپوش.با دیدن لباس زیرم کھ از دستش آویزون بود با حرص لباس ھا رو از دستش کشیدم.باز ھم نگاھم نکرد و بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. با بدنی پر از درد و بھ سختیشروع بھ پوشیدن لباس ھام کردم.صدای زنگ آیفون توی خونھ پیچید. کیانمھر در حالی کھ کیف من توی دستش بود ازاتاق خارج شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ ی در باز کن رو زد. از ھمون فاصلھ بھصورتم نگاه کرد و گفت:- می تونی بری.و کیفم رو ھمونجا کنار در گذاشت و بعد قفل در بزرگ رو باز کرد. داشت دوباره برمی گشت بھ سمت اتاقش. یک لحظھ مکث کرد و بدون اینکھ نگاھم کنھ گفت:- حالا می فھمم چرا اینقدر بھ داریوش وفادار بودی!نگاھی بھم انداخت و گفت:خانوم. !« دختر » - شرفتو ارزون فروختیوارد اتاق شد و در رو بست. دچار سوتفاھم شده بود ... فھمیده بود کھ اولین بارم نبودو فکر می کرد کھ پای داریوش وسط بوده. ذره ای طرز تفکرش برام مھم نبود کھبخوام براش توضیح بدم. خواستم از روی مبل بلند بشم اما ھمھ ی جونم درد می کرد.باز زدم زیر گریھ. ھمون موقع در خونھ باز شد و امیرعلی سراسیمھ وارد خونھ شد وبعد از چرخوندن سرش با دیدن من چشمھاش گرد شد.مھم نبود کھ اون لحظھ امیرعلی چطور اینجا رو پیدا کرده و در جریان قرار گرفتھ.مھم این بود کھ حکم فرشتھ ی نجات رو داشت. با دیدنش گریھ ام شدت گرفت:- امیر!!!بھ سمتم دوید و صداش لرزی:- جون امیر!و قبل از ھر عکس العملی جلوی مبل زانو زد و منو سخت در آغوش گرفت و شروعکرد بھ قربون صدقھ رفتنم:- کی این بلا رو بھ سرت آورده غزالم؟!حتی با اون وضعیت ھم چھره ی لیلی جلوی نظرم بود. دستامو روی سینھ اش گذاشتمو کمی از خودم فاصلھ دادمش و با ھق ھق گفتم:- فقط ... منو ... ببر.155متوجھ بی میلی من نسبت بھ آغوشش شد اما ظاھرش رو حفظ کرد و در حالی کھ بلندمی شد گفت:- باشھ عزیز. بلند شو بریم.و زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم. نالھ ام رو توی گلوم خفھ کردم.آروم گفت:- خودش کدوم گوریھ؟!اتاق رو اشاره کردم و زیر لب گفتم:- فقط منو از اینجا ببر.سرش رو تکون داد و کمک کرد تا نزدیکی در برم. ھمون موقع در اتاق باز شد وکیانمھر خارج شد. با ترس بھ پیراھن امیرعلی چنگ انداختم. امیرعلی با حرص گفت:- قصد جونشو کرده بودی آشغال؟!کیانمھر با بی حوصلگی گفت:- وقت واسھ خوش خدمتی زیاده! فعلا از اینجا ببرش تا توی خونھ ی من نمرده!امیرعلی دندوناشو بھ ھم فشرد و گفت:- من ھنوز با تو کار دارم!و صدای کیانمھر کلافھ بود:- با بچھ ھا کاری ندارم!امیرعلی باز ھم دندوناشو بھ ھم فشرد و خواست جوابی بده کھ با بغض زیر گوششگفتم:- بریم.نگاھی بھ من انداخت و نفسش رو از راه بینیش بیرون فرستاد و کمکم کرد تا از درخارج بشیم؛ قبل از خروج بھ کیفم اشاره کردم و اون ھم برداشت. وقتی روی صندلیقسمت شاگرد جا گرفتم، خم شد تا کمربندم رو ببنده کھ مانع شدم، نیازی بود بگم سینھھام بھ طرز دردناکی لھ شدن!؟انگار فھمید حال جسمیم اصلا مساعد نیست کھ مخالفتی نکرد و پشت فرمون جاگرفت. وقتی از اون باغ نفرین شده خارج شدیم نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم وباز زدم زیر گریھ و تا رسیدن بھ خونھ فقط صدای ھق ھق من توی ماشین شنیده میشد.ماشین رو جلوی در خونھ ام نگھ داشت، کلیدو بھ دستش دادم و سریع پیاده شد و درحیاط رو باز کرد و ماشین رو داخل برد. تا وقتی کھ از ماشین پیاده بشھ و در حیاطرو ببنده من ھم کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.156چند قدم برداشتم و یھو ایستادم. انگار حالا کھ بھ آزادی رسیده بودم می تونستم فکرکنم! بھ سمتش چرخیدم. در رو بستھ بود و داشت بھ سمتم می اومد. با دیدن نگاهبرآشفتھ من ایستاد. چشمامو ریز کردم:- تو و کیانمھر ھمو می شناختین نھ؟!نگاھش رنگ ترس گرفت. ذھنم شروع بھ پردازش کرد و ھمزمان حرفھایی کھ بھذھنم می رسید رو گفتم:- وقتی گوشیم دستش بود و تو زنگ زده بودی شناختھ بودت! بھت گفت سگ پاچھخوار .... آدرس خونھ ی اونو از کجا داشتی؟ .... انگار منتظرت بود کھ با شنیدنصدای زنگ ...بعد ترسان بھش زل زدم:- چند وقتھ ھمو می شناسین؟!!قدمی بھ سمتم برداشت:- غزالھ جان بذار توضیح بدم.دستمو بالا آوردم و با صدای بلندی گفتم:- وایستا! از ھمون جا بگو.دستھاشو بھ نشونھ ی تسلیم بالا آورد و ایستاد:- باشھ ...لبھاشو بھ ھم فشرد:- من کارمند پدر کیانمھر بودم ... شعبھ ی اصفھان! ... قبل از اینکھ انتقالی بگیرم.ذھنم رفت بھ ھفت- ھشت سال قبل ... زمانی کھ امیرعلی تازه وارد دانشگاه شده بود...- پدر کیانمھر بھم وعده ی پست مھم تر رو داد و در عوضش ازم کاری خواست ...خواست یھ نفرو زیر نظر داشتھ باشم، دختر حسابدار شرکت پسرش رو ... توی اینشھر!... امیرعلی از ھمون روز اول بھ من توجھ ویژه داشت، یھ پسر خوش چھره و خوشتیپ کھ از ھمون اول چشمش دنبال من بود نھ دخترھایی کھ بدون شک از من سرتربودن! ....- علتش ھم این بود کھ اتفاقی افتاده بود کھ از جانب اون حسابدار احساس خطر میکردن. من فقط قرار بود نزدیکت باشم تا یھ اھرمی باشم کھ اگر پدرت خواست کاریبر علیھ اون ھا کنھ، بتونن از طریق من جلوشو بگیرن.... امیرعلی دوستم داشت ... ھمھ جوره ازم دفاع می کرد ... یعنی فقط می خواست ازمن استفاده کنھ؟! ...- اما نتونستم غزالھ ... چون عاشقت شده بودم! نتونستم سر قولم بمونم و از شرکتآقای عابدی زدم بیرون و گفتم دیگھ ادامھ نمی دم ... یادتھ گفتم از کارم اومدم بیرون؟!بھ خاطر تو اومدم چون بھت ...157جیغ زدم:- دھنتو ببند.ساکت شد. ھمھ ی باورھام فرو ریختھ بود، چشمھ ی اشکم جوشیدن گرفت و با صدایآرومی زمزمھ کردم:- خیلی پستی امیر ... تمام این سالھا عذاب وجدان دل شکستھ ات رو داشتم ... خیلیرذلی ...ذھنم مثل پرده سینما شروع کرده بود بھ مرور ھر چی کھ بینمون گذشتھ بود! بارھاوقتی کنار محمد بودم دلم پیش امیر بود. ھر بار زمین خوردم فکر می کردم آهامیرعلی منو گرفتھ. دلم می خواست دھنمو باز کنم و ھر چی می تونم بارش کنم ولیفقط نگاھش می کردم. بھ کی می تونستم اعتماد کنم؟! واقعا بھ کی؟!قدمی بھ سمتم برداشت و گفت:- قسم می خورم ھیچ وقت ذره ای از عشقی کھ بھت داشتم کم نشد. حتی وقتی ازدواجکردم ...بھم رسیده بود. داشتن لیلی و قلب مھربونش لیاقت می خواست و حالا امیرعلی باوقاحت می گفت در کنار لیلی ھم دلش با من بوده!! شاید سکوت منو طور دیگھ ایتعبیر کرد کھ وقتی بھ یک قدمیم رسید دست ھاشو از ھم باز کرد. ولی من برای اولینبار عکس العمل درست رو نشون دادم ... دست راستمو بالا بردم و با تموم قدرت تویصورتش کوبیدم. صورتش بھ یک سمت خم شد ... دلم خنک نشد! سیلی بعدی رومحکم تر زدم.- تو یھ کثافتی امیر ... امروز- فردا پدر میشی آشغال! می خوای منو بغل کنی؟!!!و سیلی بعدی ... اشکش راه گرفت و ھیچ تلاشی نکرد تا مانعم بشھ. کیفم رو رویزمین رھا کردم و با ھمھ ی بیحالیم دو دستی افتادم بھ جونش. شاید اگر کسی شاھدماجرا باشھ با خودش بگھ داشتم عقده ی کیانمھرو ھم سر امیرعلی خالی می کردمولی این طور نبود! گناه امیر علی بھ تنھایی کافی بود!مچ ھر دو دستم رو چسبید، ھق می زد:- فکر می کنی برای من راحت بود؟! راحت بود کھ تو منو بھ یھ پیرمرد فروختی؟!جیغ زدم:- سگ اون پیرمرد بھ تو شرف داشت! حداقل بھ من وفادار بود ... حداقل با دروغ بھمنزدیک نشد! اما تو چی داری برای دفاع از خودت بگی؟! عاشقم شدی؟ من علاقھ ترو نمی خوام؟! حیف لیلی برای تو! تو لیاقت نفس کشیدن نداری ... چھ برسھ بھداشتن لیلی!دندوناشو بھ ھم فشرد و بر خلاف تصورم کھ فکر کردم با این حرفم غیرتشو قلقلکدادم! محکم منو بغل کرد. فقط برای یک ثانیھ تو بھت بودم و بعد شروع کردم بھ تقلاکردن. ولی امیرمحکم منو چسبیده بود:158- فراموش کردنت بھ اندازه کافی سخت بود ... چھ برسھ بھ اینکھ ھر ھفتھ ببینمت وھمیشھ حرفت توی خونھ بھ راه باشھ! تو جای من نیستی غزالھ! حتی نمی تونیتصور کنی کھ چقدر دوسِت ...- امیر؟!!!برای ثانیھ ای نفسم رفت ولی از بھت امیرعلی استفاده کردم و خودمو از آغوششبیرون کشیدم.لیلی با دھن نیمھ باز در حالی کھ کلید خونھ دستش بود جلوی در ایستاده بود و بھ من وامیرعلی نگاه می کرد... لعنتی! گفتھ بود کھ از روی کلیدھای خونھ ام ساختھ ...دستھامو توی موھای جلوی سرم فرو بردم. چھ فاجعھ ای بدتر از این می تونست رخبده؟دیدن اشک لیلی کھ آروم از چشمش لغزید و روی گونھ اش راه گرفت دلمو آتیش زد.امیرعلی مثل ماست وایستاده بود و ھیچ عکس العملی نشون نمی داد. لبامو بھ ھمفشردم و بعد قدمی بھ سمت لیلی برداشتم. آخرین اتفاقی کھ توی دنیا دلم می خواستبیفتھ بھ ھم خوردن زندگی لیلی بود! وگرنھ امیرعلی حقش بود. با صدای لرزونیگفتم:- من برات توضیح میدم لیلی ...نگاه اشکیش رو از امیرعلی گرفت و با خشم رو بھ من گفت:- نزدیکم نیا!ایستادم. دستش رو بھ سینھ اش زد:- مث خواھرم بودی غزالھ!بھ گریھ افتادم:- غیر از این نیست لیلی!اون ھم بھ گریھ افتاد و امیرعلی رو نشون داد:- توی بغل شوھرم بودی! ...و رو بھ امیرعلی ادامھ داد:- عوضی ... بی لیاقت!و بھ سرعت از در خونھ خارج شد. با شتاب بھ سمت امیرعلی برگشتم:- برو دنبالش.ھنوز ھمونجا ایستاده بود. صدام بالا رفت:؟!! میگم گمشو!
- دو سالھ کھ محمد فوت شده، تا ھمیشھ کھ نباید عزادارش باشی. از اون خونھ کھبری فکرت آزادتر میشھ و بھ امید خدا اگر یھ روزی کسی خواست وارد زندگیت بشھ...حرفشو با بی حوصلگی قطع کردم:- کی بھ ازدواج فکر می کنھ؟!با دلخوری گفت:- چتھ کھ فکر نکنی؟ ھم خوشگلی ھم شاغلی، ھم ...کامل بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- بی خیال لیلی، دلت خوشھ!با اخم گفت:- غزالھ تو ھمش بیست و ھفت سالتھ. منو نگاه کن! تا چند ماه دیگھ بچھ دارمیشم.خدا محمدو بیامرزه اما بھ خدا اونم راضی نیست...دیگھ بقیھ حرفاش مھم نبود ... چشمامو بستم تا نگاه حسرت بارمو نبینھ. آره لیلی تاچند ماه دیگھ بچھ اش بھ دنیا می اومد چون سال ھشتاد و ھفت، یھ دختری بھ خاطرخودکشی پدرش از امیرعلی فاصلھ گرفت. فاصلھ گرفت چون می ترسید اگر باامیرعلی ازدواج کنھ بعد از یھ مدت عشقشون فروکش کنھ و حقایق تلخ زندگی مثلپتک بھ سرش کوبیده بشن.ترسید بعد از یھ مدت منطق جای احساس بشینھ و حرف اطرافیان روی زندگیش باامیرعلی سایھ بندازه و تنھا بمونھ. ترسید و حالا ... ترسیدم و حالا لیلی روبروم نشستھو شوھر و بچھ اش رو بھ رخم می کشھ تا نصیحتم کنھ.ساعت دو بود کھ بالاخره لیلی رضایت داد کھ بخوابھ و منو با رویای شب عیدمراحت بذاره.وقتی دلت گرفتھ باشھ فرقی نمی کنھ کھ تنھا باشی یا یھ لشکر آدم دور و برتباشھ! دلت کھ بگیره گلایھ ھات ردیف میشن و خاطره ھا مثل فیلم ھی مرور میشن تااز پا در بیارنت!*** فروردین/ ١٣٨٩جلوی آینھ ایستادم و برای بار آخر خودم رو نگاه کردم. رژ پوست پیازیم روبرداشتم و دوباره روی لبم کشیدم. بھ پوست سفیدم خیلی می اومد. شال صورتیم رو بھصورت شُل روی سرم انداختم و برای خودم جلوی آینھ ژست گرفتم.ھنوز صدای صحبت عمو از توی سالن می اومد. این دم آخری ھم دست ازموبایلش نمی کشید.دل توی دلم نبود کھ کادوش رو کھ یھ گوی شیشھ ای و برفی بود، بھش بدم.72بعد از چند دقیقھ قید نگاه کردن بھ جعبھ ی کادوپیچ شده ی روی میزمو زدم و ازاتاق خارج شدم. بالاخره موبایلش رو کنار گذاشتھ بود و بھ تلویزیون چشم دوختھ بود.کنار میز پایھ کوتاه وسط مبل ھا روی زمین نشستم و بھ تنگ ماھی چشم دوختم.از گوشھ چشم نگاھی بھم انداخت و با لبخند گفت:- منتظری ماھی بھ زبون بیاد؟با بی حوصلگی ساختگی گفتم:- شنیدم ماھی لحظھ تحویل سال صاف و بی حرکت می ایستھ، می خوام ببینمراستھ یا نھ.آروم خندید و بعد خم شد و از لبھ ی میز قرآن رو برداشت و بعد از کم کردنصدای تلویزیون شروع بھ خوندن قرآن کرد.یکی دو دقیقھ مونده بود کھ سال تحویل بشھ قرآن رو بھ سمتم گرفت و گفت:- بلند شو و از صاحب قرآن بخواه کھ ازت حفاظت کنھ.لبخند کجی زدم و گفتم:- نخوام ھم حفاظت می کنھ.سرش رو تکون داد و گفت:- ولی اگر خودت بخوای یھ چیز دیگھ اس!از کنار میز بلند شدم و روی مبل نشستم و قرآن رو از دستش گرفتم و شروع کردمبھ خوندن. با شنیدن شماره معکوس از تلویزیون قرآن رو بوسیدم و کنار ھفت سینگذاشتم و بھ ماھی ھا چشم دوختم. درست بود! ماھی ھا برای لحظھ ای مثل عکسثابت و بی حرکت موندن و بعد از ثانیھ ای دوباره جنب و جوششون رو از سرگرفتن.عمو ھم کھ انگار با حرف من کنجکاو شده بود با دیدن ماھی ھا لبخندی روی لبشنشست و بعد رو بھ من با لبخند عمیقی گفت:- عیدت مبارک غزالھ جان.من ھم با لبخندی تبریک گفتم. خیلی سریع ھر دو لبخندمون از بین رفت، نبودنساره خانم کنار سفره عید بدجور توی چشم میزد. پارسال چنین لحظھ ای من براینبودن پدرم گریھ می کردم و ساره خانم بھم دلداری می داد و حالا عمو حسابی تویفکره و من حرفی ندارم کھ بزنم!با بھ خاطر آوردن کادویی کھ برای عمو گرفتھ بودم دوباره لبخند روی لبم نشستو سریع بلند شدم و بھ سمت اتاقم رفتم. ھمون لحظھ تلفن خونھ زنگ خورد و عموجواب داد متوجھ شدم کھ مھسا تماس گرفتھ.جعبھ ی کادوپیچ شده رو از جلوی آینھ گرفتم و ھمین کھ در اتاق رو باز کردمصدای بغض دارشو شنیدم کھ داشت با مھسا حرف میزد و سعی داشت آرومش کنھ،وقتی عمو روی مبل نشست و دستش رو بھ طرف صورتش برد، سریع نگاھمو ازشگرفتم و بھ اتاق برگشتم. آخرین چیزی کھ می خواستم توی دنیا ببینم شکستن عمو بود.73روی تخت نشستم و منتظر موندم تلفنش تموم بشھ. مثلا سال جدید یعنی سال ھشتادونھ شروع شده بود! برای من چھ فرقی می کرد؟ مسلمھ کھ ھیچ سالی، عید معنیخاصی برام نداشت جز اینکھ بابا بیشتر توی خونھ می موند و وقتش برای باھمبودنمون آزادتر بود، البتھ عید دو سال قبل خیلی خاص بود، چون امیرعلی توی قلب وذھنم وجود داشت.برای منی کھ تموم عمر تنھا بودم و تعداد آدمھای دور و برم انگشت شمار بودن،طبیعیھ کھ دلم بخواد ھر کس سمتم می اومد رو با چنگ و دندون نگھ دارم. حالا ھمحاضر بودم ھر کاری کنم تا عمو شاد باشھ چون در حال حاضر تنھا کسیھ کھ براممونده.توی فکر و خیالات خودم بودم کھ بھ در اتاق ضربھ ای خورد و بعد عمو صدامزد، کادو رو پشتم نگھ داشتم، درو باز کردم و یبن در قرار گرفتم، در کمال تعجبدیدم کتش رو پوشیده و سوییچ ماشین تو دستشھ.با ابروھای درھم گفت:- دارم میرم خونھ مادرم، تو کھ نمیای!ناخواستھ لبامو جلو دادم:- نھ ممنون.تعارف دیگھ ای نکرد و بھ سمت در رفت. قرار ھم نبود کھ برم، تعارف الکی بود!من چھ سنخیتی با خانواده ی عمو داشتم کھ برم دید و بازدید! با شونھ ھای افتاده کادورو دوباره روی میز گذاشتم و بھ سالن برگشتم.روی راحتی نشستم و تا موقع برگشتنش آجیل خوردم و تلویزیون دیدم. عمو کھبرگشت جز خانواده ی خواھرش و یکی از برادرھاش کسی دیگھ نیومد و ساعتدوازده بود کھ بالاخره لامپ سالن رو خاموش کردم.عمو بھ اتاقش رفتھ بود، من ھم بعد از سرویس بھداشتی بھ اتاقم رفتم و ھمین کھنگاھم بھ کادوی عمو افتاد با اخم اون رو از جلوی آینھ برداشتم و توی کشو انداختم،تا دستم رو بھ سمت شالم بردم کھ بردارمش، با صدای عمو بی حرکت ایستادم:- غزالھ جان یھ لحظھ بیا.بھ سمت در رفتم، اما قبل از بازکردنش با قدم بلندی بھ سمت میز آرایشم رفتم وکادو رو از داخل کشو برداشتم و بعد از اتاق خارج شدم. شاید بالاخره قسمت میشدھدیھ اش رو بدم!!!عمو روی تختش نشستھ بود، با دیدنم لبخند کم جونی زد و کنارش رو اشاره کرد:- بیا اینجا ببینم. نمی خوای عیدیتو بگیری؟چھ عجب بالاخره یادش افتاد! با وارد شدنم بھ اتاق کادو رو دستم دید و ابروھاشبالا رفت:- بھ بھ! بوی عیدی میاد.نیشم باز شد و بھ فاصلھ ی یک نفر کنارش نشستم.74اون ھم یھ جعبھ ی کادو پیچ شده ی پھن و کم قطر توی دستش بود، بھ جعبھ یتوی دست من نگاه کرد و گفت:- اول عیدی منو بده.جعبھ رو بھ سمتش دراز کردم:- قابلی ھم نداره.از دستم گرفت و در حالی کھ با لبخند ھی بھ من نگاه می کرد و ھی بھ جعبھ، کادورو باز کرد و با دیدن گوی شیشھ ای لبخند عمیقی زد:- خوشگلھ.از دستش گرفتم و پیچ تھش رو چرخوندم و از جلوی عمو خم شدم و روی عسلیگذاشتمش و گوی در حالی کھ داشت روی پایھ اش می چرخید شروع بھ پخش آھنگیآرامش بخش کرد.وقتی سر جام برگشتم متوجھ شدم عمو چشمھاشو بستھ و لبخند ھم دیگھ رویلبھاش نیست، خواستم صداش بزنم کھ با صدای آروم گفت:- چھ عطر خوش بویی!نفسم حبس شد؛ گاھی وقت ھا بی ملاحظھ می شدم و یادم می رفت کھ عمو مَرده وتوی خونھ تنھاییم. باید بیشتر مراقب باشم، مخصوصا کھ حمیده خانم رفتھ بود خونھ یدخترش! نھ اینکھ آرایش کردم و بی توجھ بھ نامحرم بودن عمو از روش خم شدم و... واقعا احمق بھ کی میگن؟!!مرتب نشستم و منتظر موندم خودش سکوت رو بشکنھ، با نفس عمیقی گفت:- نمی خوای عیدیتو بگیری؟بھتر بود من ھم بھ روی خودم نمی آوردم، سعی کردم لبخند بزنم و خودم رو باانرژی نشون بدم:- چی برام خریدین؟!و قبل از اینکھ کاری کنھ خودم جعبھ رو از روی پاش برداشتم و شروع کردم بھباز کردنشدر جعبھ ی و دیدن گردنبند طلا سفید با پلاک قلبی شکل پر نگین روی جیرسورمھ ای رنگ کھ می درخشید، دوباره لبخندم از بین رفت.نمی دونستم چی باید بگم! ھر جور کھ می خواستم خودمو بزنم بھ خنگی و مطلبرو نگیرم نمی شد! مطمئنم عمو یھ فکرایی توی سرش بود کھ حتی تصور کردنشلرزه بھ بدنم می انداخت.- بده برات بندازمش.ممنون خودم می » یھ مغز سالم چنین لحظھ ای باید فرمان بده عقب بکشم و بگماما فقط با نگاھم دستھاشو دنبال کردم کھ گردنبند رو از قاب برداشت و کمی « تونمخودش رو عقب کشید تا پشتم قرار بگیره.75نمی دونم ھوای اتاق گرم بود یا دمای بدن من بالا بود کھ داشتم احساس خفگی میکردم. باید بلند می شدم و بھ اتاقم می رفتم ... با ھمھ ی بی قیدی و سست ایمانیمحضور شیطان رو توی اتاق حس می کردم.قاعدتا بستن یھ گردنبند کمتر از یک دقیقھ طول می کشید ... پس من چرا ھنوزحضور دستھای عمو رو دور گردنم حس می کردم؟- اینجوری درست نیست!زمزمھ ی آرومش رو کھ درست کنار گوشم شنیدم تیره ی پشتم لرزید. بھ سختیلب از لب باز کردم:- چی ... درست ... نیست؟!دستی روی بازوم نشست:- نمی تونم نامحرم بودنت رو تحمل کنم.مگر اینکھ کر باشی تا ندونی منظور از این حرف چیھ! یھ حس احمقانھ اون تھ تھدلم می خواست عمو دستش رو بالاتر بیاره و روی شونھ ام بذاره و یھ صدای محکمھم با تمام قوا داد میزد:- بلند شو از اتاق برو بیرون.نفس عمیقی کشیدم و در یک حرکت از روی تخت بلند شدم. بدون نگاه کردن بھصورت عمو گفتم:- ممنون خیلی قشنگھ.و سریع از اتاق خارج شدم و تقریبا بھ سمت اتاق خودم دویدم. اما وقتی در رو بھھم کوبیدم و در بستھ نشد فھمیدم امشب بھ سلامت سحر نمیشھ.دستم رو بھ سمت یقھ ی سھ سانتی بلوز سوسنی رنگم بردم و رو بھ عمو کھ لایدر ایستاده بود و مانع بستھ شدن در می شد، لبخند کج و کولھ ای زدم:- بلھ؟ چیزی شده؟سفیدی چشمھاش کھ قرمز شده بودن نوید خوبی نمی داد، من این حالت رو یک باردر امیر علی دیده بودم، چند باری ھم توی این مدت برای خود عمو دیده بودم اما بھروی خودم نمی آوردم؛ حضور ھمیشگی حمیده خانم توی خونھ شجاعم کرده بود وحالا ھمھ ی شجاعتم رفتھ بود.عمو وارد اتاق شد و با صدای دورگھ گفت:- مطمئنم کھ از حسم خبر داری غزالھ.ھوا وحشتناک گرم بود، اونقدری عقب رفتم کھ بھ دیوار خوردم، عمو سینھ بھ سینھام ایستاد و کمی سرش رو خم کرد:- نادیده گرفتنت غیرممکنھ دختر! بگو کھ تو ھم نسبت بھ من بی میل نیستی.مغزم مثل سی دی خط دار قفل کرده بود و قدرت پردازش نداشت، حس می کردمتب دارم و صدای منطقی مغزم ھر لحظھ ضعیف تر می شد. مثل آدم ھای گیج و منگ76بھ دستش نگاه کردم کھ کنار سرم بھ دیوار تکیھ زده شد و بعد گرمای دست دیگھ اشرو دور کمرم حس کردم؛ چرا عقب نمی کشیدم؟ چرا مخالفتی نمی کردم؟!اگر عقب می کشیدم غرور عمو خرد می شد؟! دلش می شکست؟! اینا توجیھ بودن... خودم خوب می دونستم ... عقب نمی کشیدم چون خودداری توی چنین شرایطیسخت بود ... چون ..- بذار ھمھ فکر کنن خودخواھم ...بھ چشمھای آماده بھ گریھ اش زل زدم، چشمھاشو بست و ادامھ داد:- بذار بگن سر پیری معرکھ گرفتھ ... بذار بگن تو از سرم زیادی ...چشماشو باز کرد و بھ لبھام خیره شد:- می خوام خودخواه باشم ... حق انتخاب دیگھ ای نداری ... انتخاب اول و آخرتمنم.باید ناراحت می شدم و اعتراض می کردم کھ از موقعیتم سوءاستفاده می کنھ اما ...انگار یکی با ملایمت تھ دلمو قلقلک داد.ھا چیھ؟! بھ من چھ! مگھ من گفتم غزالھ بره خونھ ممد شیخی زندگی کنھ؟! مگھمن خواستم زنش بمیره؟ مگھ من گفتم حمیده خانوم بره مرخصی کھ این دو تا تنھاباشن؟!!! اصلا مگھ بھ من چیزی می رسھ؟!!!!! من نازی رو طلاق نمیدمسرش رو کھ بھ سمت لبھام خم کرد، حس کردم بین زمین و آسمون معلقم! شایدمثل جسد آویزون بابا وقتی خودش رو دار زده بود ... ھمون بابایی کھ از ترسش نمیذاشتم امیرعلی ماشینشو بیاره توی کوچھ! حالا ھیچ کس نبود کھ جلومونو بگیره جز...من، آدم بی دین! من سست عنصر و بی قید! من اصلا رانده شده! من ھیچی ...عمو تو کھ رو بھ خدا می ایستی و صدای قرآن خوندن شبونھ ات از اتاق بیرون میاد... تو دیگھ چرا!تھ مونده ی منطقم فرمان داد دستم رو بالا بیارم و بین لبھامون بذارم کھ ھنوز بھھم نرسیده بودن. صدای بازدم حرصیش رو شنیدم و بعد صدای خش دارش:- می خوای جلومو بگیری؟این جملھ ی سوالی، نظرخواھی نبود! بیشتر بھ یھ تھدید شبیھ بود کھ جوابش ازلابلای خود سوال مشخصھ! آب دھنم رو قورت دادم:- کارمون ... درست نیست.حلقھ ی دستش دور کمرم تنگ تر شد:- کجای کارمون درست نیست ... از من بدت میاد؟77بھ ھیچ عنوان منظورم این نبود کھ از عمو بدم بیاد! برای دختری با شرایط من کیبھتر از عمو! کی پیدا می شد مثل عمو کھ بتونم با تموم وجودم بھ پشتوانھ بودنشاعتماد کنم؟!بھ موھای کوتاھش کھ پر شده بود از تار موھای خاکستری زل زدم و زمزمھکردم:- نامحرمیم.من کھ مانعی جلوی راھم نیست » انگاری بھ آخرین امیدم چنگ زدم! با خودم گفتم... پیش خدا روسیاه تر از این حرفام! اما عمو کھ از خدا می ترسھ با این حرفم پساما برقی کھ توی چشمھای عمو درخشید « می کشھ و بھ ھر دومون فرصت میدهحرف دیگھ ای می زد!لحظاتی بعد کھ از روی نوشتھ ھای داخل مفاتیح بھش محرم شدم، نھ تنھا احساسدست
دستم بدجور می سوخت و آستین لباسم اذیتم می کرد. اما چاره چیھ؟! پماد سوختگیزدم و روش رو ھم باندپیچی کردم کھ با کشیده شدن آستینم روی جای سوختگی بیشتراذیت نشم.با باز کردن در خونھ و برفی کھ توی حیاط و روی ماشین نشستھ بود مثل بچھ ھابغض کردم. نھ از خوشی ھا! چون می دونستم چھ اتفاقی افتاده! وقتی توی ماشیننشستم و ھر چی استارت زدم روشن نشد، بھ یقین رسیدم امروز یک روز گَنده!با آژانش تماس گرفتم و با یک ربع تاخیر خودمو بھ شرکت رسوندم.وقتی پامو از آسانسور بیرون گذاشتم صدای داریوش کل طبقھ رو برداشتھ بود. باورود بھ سالن متوجھ شدم بچھ ھای طبقھ پایین ھم اونجا ھستن. داریوش کھ روی تکپلھ ی جلوی اتاق کارگزینی ایستاده بود زودتر از ھمھ متوجھ من شد و از ھمونفاصلھ گفت:- خوبھ من بھ شما گفتھ بودم امروز زودتر بیاین.بلندی گفتم و در حالی « سلام » و درجا ھمھ ی سرھا بھ عقب برگشت. با خونسردیکھ بھ سمت اتاقم می رفتم خطاب بھ داریوش گفتم:- الان میرسم خدمتتون.وسایلم رو روی میز گذاشتم و در حالی کھ کلاھمو از روی سرم بر می داشتممتوجھ شدم کسی وارد اتاق شد، با برگردوندن سرم در کمال تعجب کیانمھر رو دیدم.کنار در ایستاد و گفت:- سلام، اجازه ھست؟این وقت صبح اینجا چی کار می کرد؟!! سرمو کمی خم کردم و گفتم:- سلام، البتھ! بفرمایید.در اتاق رو با آرامش بست و قدمی بھ سمت راحتی ھا برداشت و گفت:- حالتون خوبھ؟و نگاھش مستقیم بھ چشمھام بود. شال گردنم رو از دور گردنم باز کردم و گفتم:- حس می کنم دارم سرما می خورم.نگاه عاقل اندر سفیھی بھم انداخت کھ مشخص بود باور نکرده و ذره ای ھم براممھم نبود. صدای سخنرانی عصبی داریوش می اومد. اشاره ای بھ در بستھ ی اتاقکرد و گفت:- ھمیشھ اینقدر بد با کارمندھا حرف میزنھ؟!مثلا الان می خواست من زیرآب رییسمو بزنم؟! اونم جلوی اون کھ چشم دیدنشوندارم! ابروھامو بالا فرستادم و گفتم:33- آخر سالھ و فشار کار رومون زیاده، بعضی از کارمندھا معنی آخر سال رودرک نمی کنن و خیلی دل بھ کار نمی دن، بنابراین لازمھ کھ گاھی بھشون تذکریداده بشھ.پوزخندی زد و گفت:- داریوش در مورد رفت و آمدم بھ کارخونھ بھت گفت؟چھ زود مفرد شدم! دستی بھ مقنعھ ام کشیدم و در حالی کھ مرتبش میکردم، پشتمیزم قرار گرفتم و گفتم:- خوب بود ھمون ھفتھ پیش کھ اومدین کارخونھ بھم می گفتین تا من ھم برخوردمناسب تری نشون می دادم.پاھاشو روی ھم انداخت و گفت:- حتی اگر نائب رییس ھم نبودم شما ...حرفش رو با حرص قطع کردم:- نمی فھمم چرا دنبال این ھستین کھ مقابل من بایستین؟!یھو سرپا ایستاد و در کسری از ثانیھ روی میز من خم شد کھ باعث شد از ترسھینی بکشم و بھ پشتی صندلیم بچسبم. با نگاه خشمگینی گفت:- چون دختر ھدایت رمضانی ھستی؛ واسم فرق نمی کنھ کھ کارآموز شیخی باشییا ھر کس دیگھ! مطمئنم خون پدر ھفت خطت اونقدر توی رگت ھست کھ یھ جاییظاھر اصلیت رو نشون بدی. نمی خوام بھ خاطر اعتمادم بھ یھ رمضانی دیگھ دوبارهبھ پیسی بخورم و دار و ندارم رو از دست بدم!از خشم دندونھامو بھ ھم فشار می دادم. صندلی چرخ دارم رو عقب دادم و ایستادم،در حالی کھ سرم رو تا جای ممکن بالا گرفتھ بودم گفتم:- اونقدر رابطھ ی کاری بین شما و پدرم برام بی ارزشھ کھ حتی گاھی اوقات یادممیره نقش شما قبلا چقدر توی زندگی مادی من پررنگ بوده!و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- طرف حساب من آقای محمودیھ! شما ھم قراره مثل بقیھ سھام دارھا سود پولتونرو بگیرین. ھر سوالی داشتین بنده در خدمتم بھ شرطی کھ دخالت بی جا نکنید.لبخند کمرنگی روی لبش نشست و در حالی کھ کمرش رو صاف می کرد گفت:- البتھ! کمی خیالم راحت شد.ھر چند کھ مشخص بود معنی جملھ اش درست خلاف چیزیھ کھ گفتھ و حساسیتشرو بیشتر می کنھ. آروم بھ سمت در اتاق عقب گرد کرد و دستش رو روی دستگیرهقرار داد و با پوزخندی گفت:- در ضمن ... شاید قراره سرما بخورین اما اینو خوب می دونم کھ ورم چشمھاتونبھ خاطر اون نیست.و خیلی سریع از اتاق خارج شد. نگاھمو دور اتاق چرخوندم و چند تا نفس عمیقکشیدم تا بغض احتمالی رو پس بزنم. بھ خودم دلگرمی دادم:34- آروم باش، ماتحتش سوختھ کھ اعتبارش رو توی بازار از دست داده و حالامجبوره بھ جای رییس شرکت، نائب رییس ھیات مدیره باشھ! داره ناراحتیشو سر توخالی میکنھ. بھ حرفھاش فکر نکن. ھمھ چیز درست میشھ.اما نمی شد بھ حرفھاش فکر نکرد، بھم توھین کرد!!! طوری منو دختر بابام خوندکھ انگار بابای من بدنام ترین و خلاف کار ترین آدم دنیا بوده!!!لعنت بھت کیانمھر ... لعنت بھت.وقتی از اتاق خارج شدم کھ ھمھ سر کارھاشون برگشتھ بودن. بھ سمت اتاقداریوش رفتم و بعد از ھماھنگی نسترن وارد اتاق شدم. بی توجھ بھ حضور کیانمھر وھمین طور اخم ھای درھم داریوش شروع بھ صحبت کردم:- فردا مھمون داریم. از مرکز واسھ سرکشی میان. ناھار رو با رستوران ھماھنگکنم یا...داریوش با کلافگی دستش رو تکون داد و گفت:- ھر کاری می کنی خودت انجام بده.با اینکھ بھم برخورده بود ولی اھمیت ندادم و سرمو تکون دادم و عقبگرد کردم،صدای فوت کردن نفسش رو شنیدم:- چرا امروز دیر اومدین؟!و این جمع بستن یعنی فھمیده منو ناراحت کرده. کنار در بھ سمتش برگشتم وجواب دادم:- ماشینم روشن نمی شد، با آژانس تماس گرفتم تا ماشینش بیاد طول کشید.مستقیم بھ چشمھام نگاه کرد و کاملا محسوس ورم چشمھام رو اشاره کرد و گفت:- خوبین؟!ای زیر لب گفتم و از اتاق بیرون رفتم. « با اجازه » ، سرم رو چند بار تکون دادمدر تمام مدت پوزخند گوشھ ی لب کیانمھر روی اعصابم بود. فقط ھمین مونده بودداریوش ھم بفھمھ ما دیشب چھار قطره اشک ریختیم!پشت در خطاب بھ نسترن گفتم:- با رستوران ھماھنگ کن برای ناھار فردا. بگو یا مھمونامون رو می بریم اونجایا غذا رو تحویل می گیریم ازشون.سرش رو تکون داد و گفت:- برای چند نفر؟کمی فکر کردم و گفتم:- فعلا آمار ده نفرو بده، اضافی بیاد بھتر از اینھ کھ کم باشھ.ای زیر لب گفت. بھ سمت اتاقم رفتم و تا پایان ساعت کاری از اتاقم خارج « باشھ »نشدم و بیشتر وقتم با تلفن زدن و ھماھنگ کردن گذشت. حتی موقع جلسھ سھامدارانھم خانم کرامتی بھ جام رفت و توضیحات لازم رو داد. جلسھ مھمی نبود کھ احتیاجباشھ خودم برم، یھ جورایی تجدید دیدار بود! تنھا اتفاق مھمش ھم انتخاب کیانمھر بھ35عنوان نائب رییس بود کھ مجبور شدم چند دقیقھ ای بھ سالن کنفرانس برم تا بعداداریوش سرم غر نزنھ!سر ظھر ھم مریم با دفاتر پلمپ شده اومد و دفاتر مربوط بھ شرکت رو تحویلم دادو دفاتر مربوط بھ کارخونھ رو با خودش برد.ظھر بی حواس بھ سمت پارکینگ رفتم و با دیدن جای خالی ماشینم بھ خاطر آوردمکھ صبح بدون ماشین اومدم.از در پارکینگ خارج شدم و بھ سمت خیابون رفتم کھ تاکسی بگیرم اما با دیدنماشین امیرعلی کھ سمت دیگھ ی خیابون با دیدنم توقف کرد نفسی از سر آسودگیکشیدم، از ھمون فاصلھ برای ھم سری بھ نشونھ ی سلام تکون دادیم و بعد از عرضخیابون رد شدم و سوار ماشین شدم.- سلام خوبی؟ اینجا چیکار می کنی؟ماشین رو بھ حرکت در آورد و گفت:- مرکز خرید سلطانی کار داشتم. اتفاقی دیدمت. ماشینت کو؟کیفم رو توی بغلم گرفتم و گفتم:- صبح روشن نشد. از آژانس ماشین گرفتم.با ابروھای بالا داده گفت:- یکم سشوارو روی کاربراتو نگھ میداشتی سریع روشن می شد. یا بھ من زنگمیزدی!شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- دیگھ وقت این کارا رو نداشتم.با نگاه بھ مسیر گفتم:- داریم کجا میریم؟با لبخندی گفت:- بھ لیلی بگم سوار ماشینم بودی و رسوندمت خونھ ی خودت منو راه نمیده. پسناھار در خدمتت ھستیم، بعدازظھر ھم کھ میخواین برید خرید، با ماشین من برید.لبخندی زدم و مخالفتی نکردم. خب خودمم حسابی خستھ بودم و اصلا دلم نمیخواست با این ھمھ خستگی، یک ساعت ھم برم پای گاز وایستم.نگاه کوتاھی بھ نیمرخ امیرعلی انداختم و دوباره بھ بیرون خیره شدم. یھ قسمتھایی از سرنوشت ھست کھ ھر کار کنی نمیشھ تغییرش داد، مثل ھمین حضورامیرعلی توی زندگی من!پنج سال قبل دوست پسرم بود و در آستانھ ازدواج بودیم، ولی با مرگ پدرم ووضعیت بد اجتماعیم از امیر فاصلھ گرفتم، اما دوباره بھ عنوان شوھر دوستم باھاشروبرو شدم! حالا ھم کھ مثل خواھر و برادر ھمراھم ھستن و جز تنھا کسانی ھستنکھ از دلتنگی ھای من و بلاھایی کھ سرم اومده باخبرن!36البتھ لیلی فقط می دونھ کھ من و شوھرش ھمکلاسی بودیم نھ چیز دیگھ ای!شاید تھ تھ دلم دوست دارم زمان برگرده عقب و با امیرعلی بھ ھم نزنم و با ھرسختی کھ ھست بھش برسم اما وقتی توی ھمین لحظھ بھش فکر می کنم می بینم نمیشھچیزی رو عوض کرد و بھتره بھ عنوان برادر و شوھر دوستم بپذیرمش.با توقف ماشین توی پارکینگ تشکری کردم و پیاده شدم. زودتر از امیر واردآسانسور شدم. اما فکری کھ دوباره درگیر گذشتھ ھای شیرین و غیرقابل برگشت شدهبود رو نمیشد ندید گرفت!*** تیرماه/ ١٣٨٨با ناراحتی بھ گریھ مظلومانھ ساره خانم نگاه می کردم. اونقدر ضعیف شده بود کھحتی نمی تونست بھ راحتی گریھ کنھ.از وقتی از مطب دکترش برگشتھ بودن، عمو محمدرضا رفتھ بود توی اتاقش وساره خانم ھم گریھ می کرد. سرطان سینھ اش بھ مرحلھ پیشرفتھ ای رسیده بود و بقیھی اعضای بدنش از جملھ کبد و ریھ ھاشو درگیر کرده بود و دیگھ درمان رو پاسخنمیداد.بھ قول خودش سایھ مرگ بالای سرش دیده میشد. با دست بھم اشاره کرد کنارشبشینم. من ھم از آشپزخونھ فاصلھ گرفتم و بھ سمتش رفتم.وقتی کنارش نشستم بھ گرمی دستم رو گرفت و با چشم ھای اشکی توی چشام نگاهکرد:- من زیاد زنده نمی مونم ... نمی دونم می تونم قبل از مردنم مھسامو ببینم یا نھ.وقتی مردم و ...با ناراحتی حرفشو قطع کردم:- توروخدا نزنین این حرفو.سرشو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- من اینا رو بگم یا نھ مرگ دست نگھ نمیداره ... بھ دخترم دلگرمی بده.شاید یک ربع تمام وصیت دخترشو کرد و من ھم ھمھ ی حواسم بھ این بود کھ عموبا ناراحتی رفتھ توی اتاقش و برای آروم کردن اون چیکار باید کنم؟!وقتی کھ دیگھ مطمئن شدم ساره خانم حرفی در رابطھ با شوھرش نمی خواد بزنھ،نگاھمو از در اتاق عمو گرفتم و رو بھش گفتم:- عمو خیلی بھم ریختھ. چرا آرومش نمی کنین؟با غم بھ در اتاق نگاه کرد و گفت:- چند سالھ کھ درگیر این بیماری ام و خیلی وقتھ کھ از ھم فاصلھ گرفتیم.با حالت بی نھایت غمگینی سرشو پایین انداخت و گفت:- خوبھ کھ اینجایی.37یھ حس گذرا با تمام سرعت از قلبم عبور کرد و بدنم مور مور شد. دوباره بھ دراتاق چشم دوختم و ھر چھ کردم نتونستم جملھ ی ساره خانم رو معنی کنم. حتی لحنشرو ھم نتونستم تشخیص بدم.***اسفند/ ١٣٩٢لیلی با صدای بلند خندید و من با دیدن نگاه ھیز فروشنده بھ لیلی چشم غره رفتم وزیر لب غر زدم:- کوفت!و دستش رو گرفتم و از بوتیک بیرون زدیم. بھ بازوم ضربھ ای زد و گفت:- وای غزال تو ھمچنان تخس و بداخلاقی، من واقعا بھ خاطر چی با تو دوستشدم؟اخمی مصنوعی کردم و گفتم:- خیلی نامردی لیلی! واسھ ھر کی بداخلاق بودم واسھ تو نبودم.چشمکی زد و گفت:- اون کھ بلھ! ھنوز یادم نرفتھ سر کلاس ھای دکتر رامین فر منو بھ خنده میانداختی و خودت نمی خندیدی و استاد ھمھ ش بھ من تذکر می داد!با یادآوری قیافھ ی استاد لبخند پھنی روی لبم نشست و سرم رو تکون دادم. از ذوقجیغ کشید:- وای اون سر ھمی قرمزه رو نگاه کن!!!و پلاستیک ھای خریدشو توی بغل من چپوند و بھ سمت ویترین لباس ھای نوزادیرفت. با خنده دنبالش رفتم. چسبیده بود بھ شیشھ و با خودش حرف می زد:- مامان قربون اون لُپای گُلیت بشھ خوجلی موجلی.رو تُرش کردم:- زشتھ لیلی، مثل بچھ آدم برو لباسو قیمت کن و اگھ می خوای بخرش، چرا ایناداھا رو از خودت در میاری؟!چپ چپ نگاھم کرد و غر زد:- ایش! بی ذوق!ازم رو گرفت و وارد مغازه شد. با لبخند غمگینی بھ رفتنش نگاه کردم، من بیذوق نبودم! فقط ذوق بعضی چیزھا قرار بود روی دلم بمونھ. نفسم رو بھ صورت آهبیرون فرستادم و دنبالش بھ داخل مغازه رفتم.یک ساعت بعد دو تایی در حالی کھ کلی وسایل توی بغلمون بود بھ سمت ماشینامیر رفتیم. صدای آه و نالھ لیلی ھم بلند شده بود. با غر غر سوار ماشین شد:- وای خدا مُردم! از کمر و پا افتادم.38در صندوق عقبو بعد از جابجا کردن وسایل بستم و سوار شدم.- عزیز دلم کسی مجبورمون نکرده بود ھمھ خریدامونو ھمین امروز انجام بدیم!شالش رو مرتب کرد و جواب داد:- عمرا اگر بشھ تو رو واسھ یھ روز دیگھ گیر آورد!ماشین رو بھ حرکت در آوردم و با قرار گرفتن توی مسیر خونھ با لبخند قدردانیگفتم:- ممنونم خواھری، اگر تو نبودی مطمئنا وقتی برای خرید کردن واسھ خودمنمیذاشتم.سرش رو بھ نشونھ ی دونستن تکون داد و گفت:- می دونم شعور نداری! خودم برات سبزه سبز می کنم. امیر ھم برات آجیل ومیوه میخره کھ ما اومدیم عید دیدنی از خجالتمون دربیای.آروم خندیدم. خدا با حضور لیلی توی زندگیم بھم لطف بزرگی کرده بود. توی حجمکاری این روزھا واقعا بھ یھ تفریح برای تمدد اعصاب نیاز داشتم. مخصوصا فرداصبح کھ قرار بود نتیجھ ی یک سال حساب و کتابم تایید بشھ.صبح زود من و مریم با دفتر و دستک مربوط بھ کارخونھ و شرکت و آقای امینیو اسناد مربوط بھ آزمایشگاه، حاضر و آماده منتظر بازرسی بودیم، البتھ با ھماھنگیھای لازم رستوران و پذیرایی! داریوش ھم ھر ده دقیقھ سرک می کشید و رواعصاب من یورتمھ می رفت.خودش ھم دقیق نمی دونست چی می خواد! دست آخر کشیدمش کنار و با حرصگفتم:- چیھ آقای محمودی؟! بھ کار من اطمینان ندارین؟لبخند گیجی زد و گفت:- از شما خیالم راحتھ، می دونم مثل قبل سربلندم می کنین.ابروھامو تو ھم کشیدم:- پس مشکل چیھ؟نفسش رو فوت کرد و در حالی کھ بھ سمت اتاقش می رفت گفت:- ھیچی!با اخم بھ رفتنش نگاه کردم، اینم یھ چیزیش می شدھا!! تنش بھ تن پسرعمھ اشخورده از حالت عادی خارج شده.با یادآوری کیانمھر نفس عمیقی کشیدم. خدارو شکر امروز نیومده بود. ھمیننیومدنش باعث شد با فکر آسوده تری از مھمونام پذیرایی کنم و اگر عیب و ایرادکوچیکی ھم وجود داشت بین خودمون حل کنیم و قضیھ بازرسی ھم ختم بخیر بشھ.و البتھ داریوش ھم حالت عادیشو بھ دست آورد و بالاخره یھ لبخند و یھ خستھنباشید با انرژی تقدیم من و مریم و آقای امینی کرد.39وقتی پنج سال قبل آقای شیخی و محمودی بزرگ، من و داریوش رو کنار ھم قراردادن تا ھمکاری کنیم، حتی یک درصد ھم احتمال نمی دادم بتونم باھاش کنار بیام.چرا کھ اون ھم مثل کیانمھر من رو کپی برابر اصل بابام می دید. البتھ یھ فرق ھاییھم بین اون و کیانمھر بود، اما نمی دونم چرا محمد از ھمون اول حد و حدود تعیینکرد!!!*** شھریور/ ١٣٨٨با ناراحتی گوشی تلفن رو سر جاش گذاشتم. داریوش کھ تا اون لحظھ بھ در اتاقتکیھ داده بود، تکیھ اش رو برداشت و بھ من و پدرش نزدیک شد. آقای محمودی باناراحتی گفت:- اینطور کھ من از صحبت ھات متوجھ شدم اثری از بھبودی نیست!سرمو بھ نشونھ ی آره تکون دادم. داریوش یک قدمی صندلی پدرش ایستاد و بھمن کھ مقابلشون ایستاده بودم زل زد و گفت:- این ھمھ دکتر توی این کشوره! چھ اصراری ھست کھ بره کانادا!!دستامو بھ ھم پیچیدم:- دخترشون اونجا زندگی می کنھ. بیشتر خود خانم شیخی اصرار داشت کھ برن.ناخودآگاه بغض کردم و نتونستم حرف دیگھ ای بزنم. اخم داریوش شدیدتر شد وآقای محمودی سرش رو پایین انداخت.ای زیر لب گفتم و از اتاق ریاست خارج شدم. صدای غمگین عمو « با اجازه »بیشتر از بیماری ساره خانم آزارم میداد، حتی اگر با چند ثانیھ تاخیر می اومد.نمی خواستم ساره خانم بمیره! دلم نمی خواست تنھا حامیان زندگیمو از دست بدم.اون ھم حالا کھ دوباره داشتم سرپا می ایستادم!بھ اتاقم رفتم و در رو بستم. با قدم ھای بلند خودمو بھ میز عمو رسوندم و رویصندلی نشستم. اشکھام خیلی سریع جاری شدن. خدایا ساره خانم خوب بشھ.ھنوز حالم جا نیومده بود کھ بھ در اتاق ضربھ ای خورد و بعدش داریوش وارداتاق شد. سریع اشکامو پاک کردم. از حضور یھوییش متعجب بودم.یاد حرفای عمو افتادم کھ قبل از رفتنش می گفت حواسم بھ داریوش باشھ. میگفتاین پسر مثل پدرش صاف و صادق نیست و فکرھای ترسناکی تو سرشھ! اما من حسخوبی بھش داشتم. بارزترین صفتش بلند پروازیش بود؛ از معدود صفت ھایی کھباعث میشد من یک شخص رو تحسین کنم!با قدم ھای آروم بھ میز نزدیک شد و گفت:- برای ھمسر دوست پدرتون گریھ می کنین؟!بینیمو بالا کشیدم و گفتم:- چیزی بیشتر از نسبتیھ کھ گفتین! من بھ این زن و شوھر مدیونم.سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:40- حضور شما قوت قلب منھ ... پس حداقل ظاھرتون رو قوی نگھ دارین.ناخودآگاه تک خنده ای کردم و گفتم:- منم در اتاق رو بستھ بودم کھ ظاھرم حفظ بشھ!با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- پدر من و استاد شما دیگھ وقت بازنشستھ شدنشونھ! من و شما در آینده ای نزدیکقراره ھمکار رسمی ھم باشیم.از تصور یھ آینده ی روشن و یک زندگی مستقل لبخندی روی لبم نشست و گفتم:- بلھ ... آقای شیخی در این مورد باھام حرف زده.با دست بھ راحتی ھا اشاره کردم:- بفرمایید.سرش رو بھ نشونھ ی نھ تکون داد و قدمی بھ عقب برداشت و گفت:- فقط می خواستم مطمئن بشم ھمکار آینده ام حالش خوبھ و قرار نیست بھ راحتیاز پا در بیاد.لبخند کجی گوشھ ی لبم نشوندم و بھ رفتنش خیره موندم. واضح بود اونچھ کھ برایداریوش مھمھ آینده ی شغلی خودشھ و بیماری ساره خانم و یا ناراحتی من ذره ایبراش اھمیت نداره. بھ قول معروف اومده بود دَم منو ببینھ. خیلی دلم می خواستبدونم چھ برنامھ ھایی داره.با ھمین چند جملھ ای کھ گفت حواس منو از ناراحتیم پرت کرد و یھ اعتماد بھ نفسکاذب بھم تزریق کرد کھ باعث شد تا پایان ساعت کاری خودمو مشغول کنم، تا کمترضعیف بھ نظر بیام!اما ھمھ ی اون ظاھرسازی فقط تا رسیدن بھ خونھ ادامھ داشت. بھ محض اینکھتوی اون چھاردیواری تنھا می شدم، وحشت تنھایی و بی کسی مثل خوره می افتاد بھجونم و تا وقتی گریھ نمیکردم، آروم نمی شدم.یک ھفتھ ی تمام بھ ھمین وضع گذشت، ناراحتی ھا و گریھ ھای توی خونھ ورفتار خوب و محترمانھ داریوش توی شرکت تکرار می شد تا اینکھ عمو با تلفن خونھتماس گرفت و خبری کھ ازش می ترسیدم رو بھم داد.دست تقدیر یکی دیگھ از عزیزانمو ازم گرفتھ بود و حالا حامی زندگیم، ھمسفرزندگیش رو از دست داده بود.با ھمھ ی تنھاییم بعد از چند ساعت گریھ و بی تابی خودمو جمع و جور کردم وشروع کردم بھ سر و سامون دادن بھ وضعیت خونھ و ھماھنگی ھای لازم برایبرگشتن عمو بدون ساره خانم! و مھسا و شوھرش.صبح عمو با تلفن خونھ تماس گرفت و گفت کھ ایرانن و کارھا و ھماھنگی ھایلازم برای انتقال ساره خانم رو دارن انجام میدن. بھ کمک حمیده خونھ رو مرتب41کردیم و بقیھ آشنایان عمو ھم کھ خبردار شده بودن بھ اونجا اومدن و در حینعزاداری ھماھنگی ھای مربوط بھ قبرستون و رستوران برای روز سوم و .... انجامدادند.مثل یھ ربات کارھایی کھ بھم محول می شد رو انجام می دادم. ذھنم می رفت بھھفت ماه قبل و مرگ پدرم؛ انگار روی زخمی رو کنده باشی و دوباره دردش رو حسکنی دردش تازه شده بود!ساعت سھ بعدازظھر بود کھ بالاخره عمو و دختر و دومادش رسیدن. خونھ غلغلھشد. دلم بیشتر از قبل گرفت، من حتی یک روز ھم نتونستم برای پدرم عزاداری کنم.امیرعلی ھم بھ روم آورده بود کھ حتی یھ پارچھ مشکی بھ دیوار نصب نکردیم.فقط عمو یھ بار بھ خاطر دل من پول داد بیرون و غذا پختن و خیرات کردن. ھمونھم دستش درد نکنھ، ازش توقعی نداشتم!گریھ ھای مھسا دل آدم رو ریش می کرد، طوری کھ غریبھ تر ھا ھم براش اشکمی ریختن، عمو اما سرش بھ زیر افتاده بود و از کسانی کھ بھش تسلیت می گفتنتشکر می کرد، نیم ساعت بعد ھم، ھمھ حاضر و آماده برای مراسم خاک سپاریرفتیم.آخر شب کھ مھمان ھا یکی یکی می رفتن، داشتم بھ حمیده برای خشک کردنظرفھا کمک می کردم کھ مھسا با چشم ھای پف کرده وارد آشپزخونھ شد و تلو تلوخوران بھ سمت یخچال رفت و لیوان آبی پر کرد و در حالی کھ پشت میز می نشسترو بھ حمیده گفت:- یھ مسکن بھم میدی؟حمیده خانم از آشپزخونھ خارج شد. بھ مھسا کھ نگاھم می کرد لبخند کم جونی زدمو بھ کارم ادامھ دادم.- مامانم خیلی درد کشید؟بھ سمتش برگشتم و بغض کرده سرم رو تکون دادم. قطره اشکی از چشمش چکیدو رو بھم گفت:- شنیدن صداش ھر روزه از پشت تلفن برای یک روز کامل بھم انرژی می داد ...این چند وقت کھ پیشم بود ...لبھاشو بھ ھم فشرد و نگاھش رو بھ نقطھ ای دیگھ دوخت. خواستم حرفی بزنم کھبا صدای بی نھایت لرزونی گفت:- چجوری با غم پدرت کنار اومدی؟با غم نگاھش کردم و بعد از چند ثانیھ نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم،پارچھ ی توی دستمو روی سنگ کابینت گذاشتم و بھ سمت میز رفتم و روبروشنشستم و با لبخند کجی گفتم:- کنار نیومدم ... خدا ساره خانم رو بیامرزه ... دلت برای مادرت تنگ میشھ اما باخیال راحت براش فاتحھ می خونی و از کسی برای مرگش گلھ نمی کنی.42دست ھامو جلو بردم و روی دستھاش گذاشتم:- اما من تنھا انگیزه ام برای ادامھ زندگی اینھ کھ رییس شرکت پدرم رو پیدا کنم وازش بخوام برام توضیح بده.قطره اشکی روی گونھ ام چکید، پاکش کردم و با لبخندی ادامھ دادم:- خدا بخواد خودت در آینده بچھ دار میشی و یھ عالمھ خاطرات خوب از مادرتداری کھ براش تعریف کنی ... اما من ...حرفمو نیمھ رھا کردم، نفس عمیقی کشید و لبخند زد. سرش رو تکون داد:- خدا رو شکر کھ اینجایی، بابا حاضر نمیشھ بیاد پیش من زندگی کنھ، فکر نکنمخودم ھم بھ این زودی بتونم بیام ایران! شوھرم تازه کارش گرفتھ.ناخواستھ دندونامو بھ ھم فشردم. علنا داشت پدرش رو بھ من می سپرد! چرا اینقدردر نظر اونھا تنھا حامی زندگی من ضعیف بود کھ بشھ بھ یھ موجود بی دست و پامثل من سپرده بشھ!حمیده خانم بالاخره با یھ بستھ قرص برگشت و مھسا بعد از خوردن قرصشآشپزخونھ رو ترک کرد. تھ مونده انرژیم ھم تحلیل رفتھ بود. ناچارا بھ حمیده شب بھخیری گفتم و بھ اتاقم برگشتم.خدا رو شکر مھسا ازم نخواستھ بود کھ توی اتاق مجردی ھاش بمونھ و با شوھرشبھ اتاق میھمان رفتھ بودن.با خستگی خودم رو روی تخت انداختم. قرار بود مراسم سوم رو فردا برگزارکنیم.دلم می خواست برم پیش عمو و دلداریش بدم. بھش بگم گریھ کن، اگر گریھ کنیسبک میشی. اما می دونستم عمو الان بداخلاق تر از ھر زمانیھ. با یادآوری شونھھای افتاده اش و بغض توی صداش قلبم فشرده شد و دوباره اشکھام جاری شد.***اسفند/ ١٣٩٢ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. در حینی کھ بھ سمت دفتر می رفتم بھ کارگرھاسلام دادم؛ اونقدر ذھنم بھ خاطر حسابھای آخر سال بھ ھم ریختھ بود کھ حواسم نبوددر بزنم و بدون در زدن وارد دفتر شدم.چند ثانیھ با تعجب بھ پولاد کھ با دیدنم از روی میز مریم پایین اومد و سرپا ایستادو بعد بھ مریم کھ در حال مرتب کردن شالش بود نگاه کردم؛ خیلی سریع خودمو جمعکردم و ابروھامو درھم کشیدم و خیلی جدی بھشون سلام کردم و بھ اتاق خودم رفتم.قبل از بستن در صدای آروم مریمو شنیدم کھ خطاب بھ پولاد گفت:- وای آبروم رفت.در اتاق رو بستم و بھ سمت میزم رفتم، دختره یک ذره عقل تو سرش نیست! حالابھ فرض بگیریم چیزی ھم بینتون ھست! جا قحطھ؟! حالا درستھ کھ کار خاصی انجامنمی دادن ولی اگر جز من کسی دیگھ درو باز می کرد و اون فاصلھ ی نزدیک رومی دید با خودش چھ فکری می کرد؟43بھ در ضربھ خورد و بعد مریم وارد اتاق شد. گونھ ھاش گل انداختھ بودن. بھروش نیاوردم کھ پولاد رو در حالی کھ دستاش زیر شال مریم بوده دیدم!! پالتومودرآوردم و روی پشتی صندلیم انداختم و در ھمون حال تند تند صحبت کردم:- لیست حقوق و دستمزد ھا آماده اس؟!مریم ھم طوطی وار جواب می داد:- بلھ.- عیدی و سنوات ھا رو چی؟- بلھ.- پاداش اون دو تا کارگرھایی کھ رضاییان گفتھ بود؟- اونم محاسبھ شده.- سندھا و ضمایم آماده اس؟با زونکنی کھ دستش بود بھ سمتم اومد و گفت:- میخوای خودت ھم یھ نگاه بنداز، آقای اشرفی و محمدی کامل چک کردن، خودمھم یھ نگاه انداختم، امضا کن تا بدم اشرفی تو سیستم ثبت کنھ.سرم رو تکون دادم و زونکن رو ازش گرفتم و گفتم:- فیش ھا رو ھم آماده کن، ظھر میرم شرکت امضای آقای محمودی و آقای عابدیرو ھم روی سندھا می گیرم کھ تا آخر ھفتھ حقوق کارگرھا رو بریزیم.چشمی گفت و بھ سمت در رفت، قبل از خروجش بھ سمتم برگشت و با سر بھ زیرافتاده گفت:- غزالھ راجع بھ پولاد ...حرفش رو قطع کردم و گفتم:- راستی گفتی پولاد! می خوام اشرفی رو ببرم توی تیم حسابداری شرکت، با آقایمحمودی صحبت کردم و گفتھ می تونیم نیرو بگیریم. با توجھ بھ اینکھ پولاد پیش منو تو دوره گذرونده و روش حسابداریش با ما یکیھ و بچھ ی باھوشیھ ترجیح میدماولین گزینھ ام باشھ.لبخندی کل صورتش رو پوشوند:- من بھش بگم؟در حالی کھ زونکن رو باز می کردم گفتم:- بھش بگو و اگر موافق بود با حراست و گزینش ھم ھماھنگ می کنم برایمصاحبھ.سرش رو تکون داد و خواست در رو باز کنھ کھ با لحن محکم گفتم:- در ضمن...بھ سمتم برگشت. خودکارم رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- یھ مقدار مراعات کنید. امینی –حراست- آدم زیر آب زنیھ.ی بیرون رفت. « چشم » سرش رو با خجالت پایین انداخت و بعد از گفتن44مریم وقتی بھ تیم اضافھ شد کھ محمد ھنوز بود، دختر خوب و پرکاری بود. تویکارش خیلی مصمم بود و قابل اعتماد؛ اما خیلی دلرحم بود و ھمین تنھا و بزرگتریننقطھ ضعفش بود. شاید آوردن پولاد بھ تیم کار درستی بود، چون پولاد برعکس مریمخیلی خلق و خوی جدی ای داشت و مکمل خوبی برای ھم محسوب میشدن.سرم رو با لبخندی تکون دادم و شروع کردم بھ چک کردن لیست ھا و امضاکردنشون تقریبا آخرای کار بود کھ موبایلم زنگ خورد. شماره ی عرفان صدری بود،رییس حسابداری شرکتی کھ بزرگترین خریدار محصولات ما محسوب می شدن. منکھ می دونستم درد این بشر چیھ کھ دقیقا آخر سال یاد من می افتھ و مھربونیش میزنھبالا.لبخندی روی لب نشوندم و بھ تماسش جواب دادم:- سلام عرض شد جناب آقای صدری.صدای خنده ی بلندش توی گوشی پیچید:- سلام علیکم خانم رمضانی، از نوع سلام کردنت مشخصھ می دونی واسھ چیزنگ زدم!با اینکھ می دونستم منو نمی بینھ سرمو تکون دادم و گفتم:- صد البتھ. ولی شرمندتم! تا دو سھ روز دیگھ تک تک نیروھامو لازم دارم وبعدش ھم کھ ھمھ میرن مرخصی تعطیلات!انگار کھ اصلا نفھمیده من چی گفتم، جواب داد:- فقط دو تا از کارآموز ممتازھاتو بفرست برای چک کردن، شما کھ از سرتونگذشت! ما این ھفتھ بازرسی داریم، با رییس ھم صحبت کردم و بھشون حق الزحمھھم میدم.نفسمو فوت کردم و گفتم:- میگم نیروھامو لازم دارم، تازه کم ھم دارم و ...با لحن خبیثی حرفمو قطع کرد:- خانم خانما یادت نره کھ سر معاملات فصلی کارت پیش من گیره ھا!یھ ابرومو بالا دادم:- الان تھدید کردی دیگھ؟!باز ھم با صدای بلند خندید:- فقط خواستم بھت یادآوری کنم نیمھ ی اول فروردین دوباره بھ ھم می رسیم.لبھامو با لبخند بھ ھم فشردم و گفتم:- تاکی شرکتین؟- آ باریکلا دختر خوب! روزھای آخره و تا ھشت شب ھستم.با خودکارم روی میز شکلی فرضی کشیدم و با چند ثانیھ تاخیر و بعد از اینکھ یکموضعیت رو بالا و پایین کردم جواب دادم:45- بعد از ظھر دو نفر می فرستم. دو تا خانم احتمالا.قدردان تشکر کرد:- ممنونم خانم. پس منتظر تماست ھستم.- باشھ، فعلا.و بھ تماس خاتمھ دادم، لبخندم از بین رفت و ذھنم کشیده شد بھ معاملات فصلی کھصدری بھش اشاره کرده بود. موضوعی کھ من می خواستم از طریق اون یھ ضررکوچیک بھ شرکت وارد کنم. البتھ اسمش کوچیک بود و اگر سازمان مالیات بو میبرد کھ سالھای پیش ھم دورشون می زدیم جریمھ ی ھنگفتی برامون می بریدن.نفسمو بیرون فرستادم و آخرین لیست رو ھم امضا کردم و زونکن رو بستم.خودکارو سر جاش گذاشتم و تصمیم گرفتم فعلا اقدامی نکنم. اینجوری اعتبار کاریخودم می رفت زیر سوال و کسی کیانمھر رو مقصر نمی دونست!سرم رو بھ پشتی صندلی تکیھ دادم و چشم ھامو بستم. تا وقتی بابا دست بھخودکشی نزده بود، با اینکھ ھمیشھ بد و بیراه نثار کیانمھر و آبا و اجدادش می کردھیچ وقت اون رو دشمن خودمون نمی دونستم.چرا کھ تا حدی در جریان بودم کھ بابا قبل از این با کیان دستش توی یک کاسھبوده. اما این کھ کیانمھر پشت بابا رو خالی کرد و ھمھ ی کاسھ کوزه ھا سر باباشکست، با مرگ تلخ بابا شد ھدفم واسھ زندگی.اون موقع ھا کھ تازه توی شرکت پا گرفتھ بودم و محمد عملا خونھ نشین شده بودھمزمان کھ خودمو توی کار غرق می کردم جستھ و گریختھ از داریوش ھم اطلاعاتمی گرفتم ...***آبان/ ١٣٨٨داریوش دستش رو دور لیوان چاییش حلقھ کرد و با لبخندی روی لبش گفت:- من رسما پیشنھادمو پس می گیرم، جون ھر کی دوست دارین بھ آقای شیخیبگین برگرده سر کارش.لبامو جلو دادم:- دست شما درد نکنھ! یھ سوال پرسیدما!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- بلھ ... اما بعدش رگبار سوالاتتون شروع میشھ.چشمامو مظلوم کردم و گفتم:- خودتونو بذارین جای من ...یھ دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا گرفت و گفت:- خیلی خب! می گم ...چند ثانیھ چشماشو مثلا بھ نشونھ ی فکر کردن چرخوند و گفت:46- کیانمھر شم اقتصادی بالایی داشت و ھمینطور ھوش زیاد. پدرت ھم ھمین طورو صفت مشترک جفتشون زیاده خواھیشون بود.خب این صفت پدرم بھ من ھم رسیده بود و من ھم دلم می خواست ھر چھ زودتربھ ھمھ چی برسم اما خب با توجھ بھ وضعیتم یھ مقدار محافظھ کار بودم. با یھناراحتی غیرارادی منتظر بودم داریوش بھ حرف ھاش ادامھ بده:- اونطور کھ من در جریان بودم کیانمھر و آقای رمضانی با ھم دستی ھم قسمتیاز سود سھام دارھا رو بدون اینکھ بفھمن کسر می کردن و بنا بھ دلایلی برمیداشتن.این رقم کھ در برابر رقم اصلی خیلی جزیی بوده اصلا بھ چشم نمی اومده.ابرو درھم کشیدم و گفتم:- پس چطور فھمیدن؟!کمی از چاییش خورد و گفت:- برای کیانمھر مشکلی پیش اومد کھ مدتی از شرکت دور موند، یھ ... مشکلشخصی.سرمو تکون دادم و داریوش ادامھ داد:- ھنوز کیان با مشکلش درگیر بود کھ متوجھ شدیم شرکت در حال فروپاشیھ وسھامدارھا ھم از صاحب شرکت شکایت کردن. پدر کیان ... یعنی شوھر عمھ ام با یھوکالت نامھ از طرف کیان افتاد دنبال کارھاش و پدرت و وکیل اصلی کیان مقصرشناختھ شدن ... شاید اگر اون دو نفر پشت ھمو داشتن ، منظورم پدرت و وکیل کیانھ،کسی نمی تونست جرمشون رو ثابت کنھ اما اون ھا خودشون رو مبرا و ھمدیگھ رولو دادن.ابروھام درھم رفت و گفتم:- چطور شد کھ کیانمھر مقصر شناختھ نشد و ھمھ تقصیرھا افتاد گردن بابای من؟لیوانش رو روی میز گذاشت و کمی بھ جلو خم شد:- پدرت تنھا نھ ... وکیلھ ھم مقصر بود. خدا پدرت رو بیامرزه، ایشون کھ فوتشدن ولی وکلیھ الان زندونھ.و دستھاشو تابی داد و گفت:- من ھمینقدر بیشتر نمی دونم! شاید پدر کیان با ثروتش تونستھ پول سھامدارھا روپس بده کھ دیگھ از کیان شکایتی نشده! شاید ھم وکیل جدید پدر کیان کار درست تربوده!ھر دو چند ثانیھ در سکوت بھ ھم نگاه کردیم و داریوش با صدای آرومی سکوترو شکست:- علتی کھ گفتم کیان و پدرت از سود سھامدارھا کسر میکردن رو نمیخوایبدونی؟با گیجی نگاھش کردم و آروم گفتم:- بگین.47صداش حالت مرموزتری بھ خودش گرفت و گفت:- من می خوام کارخونھ رو توسعھ بدم و شعبھ بزنم.ھر چند کھ نمی فھمیدم حرفش چھ ربطی بھ علت کار کیانمھر و بابا داره ولی بھکل یادم رفت بحثمون چی بود. با ذوق گفتم:- این کھ خیلی خوبھ! می دونین چقدر سود توشھ؟!دستش رو خیلی سریع بھ نشونھ ی کم کردن صدام تکون داد و گفت:- آروم تر خانم! یھ بار دیگھ اینطور داد بکشین ھمھ می فھمن.لبمو بھ دندون گرفتم و با صدای آرومی گفتم:- ببخشین. ادامھ بدید.نفس عمیقی گرفت و گفت:- این کار نیاز بھ سرمایھ ی زیاد داره و با اینکھ سود خوبی توشھ ولی ریسکپذیره؛ این مبلغ توی دست ھیچ کدوم نیست و سھامدارھا حاضر نیستن سرمایھ جدیدبدن.با شک گفتم:- چرا ریسک پذیر؟!! محصولات ما دارن جھانی میشن و ھمین کھ قابلیت ثبتاختراع داشتیم یعنی یھ امتیاز بزرگ و خواه ناخواه ریسک توی کارمون خیلی کمھ.سرشو چند بار تکون داد و گفت:- منظورم اضافھ کردن محصول جدید با برند کوھستانھ، محصولی غیر از لبنیات.ابروھام بالا رفت و در سکوت منتظر شدم حرفش رو ادامھ بده:- خودم چنین سرمایھ ای ندارم و می دونم اگر بھ پدرم بگم حمایتم نمی کنھ،سھامدارھا ھم راضی نمیشن. می خوام باھم ھمکاری کنیم تا موقعی کھ سرمایھ جوربشھ.با شک گفتم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!دست بھ سینھ شد و گفت:- کاری مشابھ کار کیان، اون ھم ھمین قصد رو داشت کھ وسط کار ھمھ چیز بھ ھمریخت.اخم کردم و گفتم:- خوردن مال سھامدارھا؟!!سرشو سریع بھ نشونھ ی نھ تکون داد و دوباره بھ جلو خم شد:- نھ اینطور نیست! مبلغ خیلی جزییھ! الان ھیچ جوره نمی تونیم قانعشون کنیم،ولی وقتی مجوز رو گرفتیم و کار شروع شد متوجھ میشن سھامدار محصول وکارخونھ ی جدید ھم ھستن و خیلی ھم ممنونمون میشن.با لبھای جلو داده نگاھش می کردم، من رو کھ نرمتر دید ادامھ داد:48- وام می گیریم و قسطھاش رو از ھمون مبلغی کھ از سود سھامدارھا کسر میکنیم می پردازیم. یادتون نره کھ من ھم جز سھام دارھام و پول خودم از ھمھ بیشتراین وسط درگیره.ھمون طور کھ متفکرانھ نگاھش می کردم پرسیدم:- کدوم بانک حاضر میشھ چنین مبلغی رو وام بده؟!با لبخند حق بھ جانبی گفت:- کدوم بانک مشتری از ما خوش حساب تر پیدا می کنھ کھ بخواد وام نده؟! ازطرفی ... بھ نام خودم می گیرم نھ شرکت کھ کسی ھم بو نبره.یھ ابرومو بالا دادم:- کدوم بانک بھ شما وام میده؟لبخندش عمیق تر شد و گفت:- شما اوکی رو بده، اونش با من.شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- نمی دونم چی بگم والا! کار خطرناک اما پر سودیھ و آینده ی روشنی داره ...اجازه بدین فکر کنم ببینم بھ ریسکش می ارزه یا نھ.چشمھاش از خوشحالی برق زد:- فقط اگر میشھ این موضوع رو بھ آقای شیخی نگید، چون مطمئنا کف دست پدرممیذاره و پدرم ھم مانعم میشھ.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم و داریوش کمی سرش رو کج کرد و گفت:- اگر این اتفاق بیفتھ و بھ سوددھی برسیم قول میدم شما ھم میشین جز سھام دارھا.لبخند کجی زدم و گفتم:- اجازه بدین فکر کنم.سرش رو جلو آورد و با مکث گفت:- پس ھر وقت فکراتون رو کردین و موافق بودین، پیشنھاد بدین کھ از کجا شروعکنیم.سرم رو تکون دادم و در سکوت با فکری کھ درست از ھمون لحظھ در حالمحاسبھ و تصور فرداھای روشن بود لیوان چای رو برداشتم و نوشیدم.تا پایان ساعت کاری ھمچنان در حال پیدا کردن یک راه حل خوب و ھوشمندانھبودم، فکر کنم داریوش از نگاھم خونده بود کھ جوابم مثبتھ! مگھ میشد مثبت نباشھ؟!یھ قدم رو بھ جلو بود ... اون ھم بھ این بزرگی!ظھر طبق معمول این مدت کھ عمو سر کار نمی اومد، بچھ ھای حسابداریمشکلاتشون رو کھ نمی شد تلفنی حل کرد توی کاغذ نوشتن و بھ ھمراه سندھا وفاکتور ھای مشکل دار ریختن توی پاکت و دادن دستم.موقع رفتن ھم، امید شریفی کھ از کارکنان بخش بازاریابی و فروش بود، منو تانزدیکی خونھ رسوند. با ورودم بھ خونھ بوی قورمھ سبزی بینیمو پر کرد، چند تا نفس49عمیق کشیدم تا ذھنم پر بشھ از قورمھ سبزی و یھ وقت بھ جای سلام گفتن حرف ازتوسعھ خط تولید نزنم!آخھ چند بار این اتفاق افتاده بود کھ، یھ چیزی کھ خیلی ذھنم رو مشغول می کردیھویی بھ زبونم ھم جاری می شد.از ھمون وسط سالن با صدای بلند گفتم:- بھ بھ حمیده خانم! چھ کردی بانو؟چند لحظھ بعد ھیکل تپلی و گردش توی چارچوب در آشپزخونھ ظاھر شد:- سلام، خستھ نباشی غزالھ جان. دانشگاه بودی؟با خنده گفتم:- علیک سلام. خانوم جون ھفتھ ای ھفت روز از من ساعت کلاس ھامو می پرسیو من ھم ھی میگم سھ روز اول ھفتھ اون ھم بعدازظھرھا کلاس دارم بھ اضافھ ی پنجشنبھ صبح! و الان ساعت دو بعدازظھر چھارشنبھ اس کھ جز ھیچ کدوم بھ حسابنمیاد.- باز این دختر اومد و خونھ رو گذاشت رو سرش.با لبخند بھ سمت عمو برگشتم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم، تیکھ انداختم:- عموی تارک الدنیای خودم چطوره؟پشت سرم بھ سمت اتاق اومد و جلوی در ایستاد؛ وسایلم رو روی میز تحریرگذاشتم و بھ سمتش برگشتم:- سلام، خوبین؟سرش رو تکون داد و گفت:- سلام، از شرکت چھ خبر؟با پررویی ابرو بالا انداختم و گفتم:- ھر کی طالب خبره خودش ھم میاد شرکت خبر می گیره.اخمی مصنوعی کرد و گفت:- واسھ من زبون نریز بچھ پررو! مثلا استادتم ھا!لبخند عمیقی زدم و گفتم:- بر منکرش لعنت ... امروز لیست ھای حقوق و دستمزد رو در آوردیم، یھ سریسوال ھم برامون پیش اومد کھ ھمراه خودم آوردمشون.و بالاخره موفق شدم حرفی از پیشنھاد داریوش نزنم. عمو از در فاصلھ گرفت،بیرون رفت و گفت:- بعد از ناھار بیا تو اتاقم سوالاتت رو بپرس.ی گفتم و بعد از رفتنش در اتاقو بستم و لباسمو عوض کردم. « چشم »تا وقتی ساره خانم زنده بود برام ثابت شده بود کھ عمو علاقھ ای بھش نداره، یااونقدر عمیق نیست! اما بعد از مرگش واقعا درھم شکست! قد بلند عمو و شونھ ھای50محکم و صافش یھو فرو ریخت و سنش رو کھ نزدیک پنجاه بود، بیشتر از اونچھ کھبود بھ نمایش گذاشت.بعد از تعویض لباسم و شستن دست و صورتم بھ سمت آشپزخونھ رفتم و سھ تاییدر سکوت ناھارمون رو خوردیم؛ عمو طبق معمول خیلی زود میز رو ترک کرد وبھ اتاقش رفت.من ھم بعد از تشکر از حمیده خانم بھ اتاقم رفتم و پاکت رو برداشتم و بھ اتاق عمورفتم. روی تختش دراز کشیده بود و با باز شدن یھویی در توسط من، نیم خیز شد و باخنده گفت:- تو تا منو سکتھ ندی یاد نمی گیری در بزنی، نھ؟!در رو بستم و بھ داخل رفتم و روی فرش دو در سھ وسط اتاق نشستم و با قیافھ یحق بھ جانبی گفتم:- خودتون گفتھ بودین بعد از ناھار بیام پس احتیاج بھ در زدن نبود، بعدش ھم باشکم پر نباید دراز کشید.آروم خودش رو از روی تخت پایین کشید و روبروم نشست و در حالی کھ عینکشرو از روی عسلی برمی داشت و بھ چشمھاش می زد، گفت:- چشم خانم دکتر ... خب رو کن ببینم چی داری؟پاکت رو روی فرش خالی کردم و یکی یکی سوال ھامو پرسیدم.عمو ھم با حوصلھ بھ ھمھ جواب داد و خیلی ھاش اصلا مشکل بزرگی نبودن و بایھ کم دقت حل میشدن. بعد از نیم ساعتی کھ عمو خودکارش رو زمین گذاشت وصاف نشست، با لبخندی گفتم:- عمو چرا نمیای شرکت؟دست بھ سینھ شد و گفت:- برات لازمھ کھ من یکسره بالای سرت نباشم. تا یکی دو ماه دیگھ کھ من بیام توکامل ھمھ چیز رو یاد گرفتی.لبخندم وسعت گرفت و گفتم:- پس قصد دارین برگردین؟!سرش رو تکون داد. دلم میخواست حالا کھ بحث برگشتن بھ سر کار رو پیشکشیدم، بھش بگم کھ ریش ھاشو بزنھ. آخھ تا قبل از فوت ساره خانم عمو خیلی خوشتیپ بود! حالا درستھ کھ با گذشت دو ماه از فوت ھمسرش دیگھ لباس سیاه نمی پوشیداما صورتش رو ھم کامل صاف نمی کرد و تھ ریش رو باقی میذاشت.یھ ابروشو بالا داد و گفت:- باز چی تو فکرت میگذره کھ میخ شدی روی صورت من؟!ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز شد:- قبلاًھا خوشتیپ تر بودینا؟!51انگار منظورمو متوجھ شد کھ اخمی مصنوعی کرد و بھ سمت جلو خم شد تاکاغذھامو جمع کنھ، اما من بھ صورت غیر ارادی حالت دفاعی گرفتم! حالا نھ اینکھحدس بزنم بخواد منو بزنھ چھ بھ شوخی یا چھ جدی! فقط حرکتم غیر ارادی بود کھدستامو بالا آوردم.و بالا اومدن دستھای من ھمانا و خوردن خودکار توی دستم بھ صورت عمو و دراومدن آخش ھمانا! یھو چشمش رو چسبید و سرش رو عقب کشید. با ترس زدم رویپام:- خاک تو سرم! خورد تو چشمتون؟شروع کرد بھ ماساژ دادن چشمش:- نھ بابا! حواست کجاست تو؟!با نگرانی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:- دستتونو بردارین ببینم!دستش رو آروم برداشت، پشت چشمش خط کشیده شده بود. با ناراحتی گفتم:- ببخشید، وای! اگر بھ چشمتون می خورد چی؟اما عمو ساکت بود، نگاھم رو کمی بھ اندازه کمتر از یک سانت پایین آوردم ونگاھم تو نگاھش گره خورد. با ناراحتی نگاھش رو گرفت و گفت:- اگر دیگھ سوالی نداری برو بیرون یکم استراحت کنم.من ھم با لبھای جلو داده شروع کردم بھ جمع کردن وسایلم. دست خودم نبود!طاقت نداشتم عمو باھام جدی حرف بزنھ، اون ھم با ناراحتی! خیلی وقت ھا شده بودکھ موقع درس خوندن حتی سرم داد کشیده بود اما اینجوری کھ تو نگاھش غم باشھ وبخواد باھام سرد رفتار کنھ دلمو بھ درد می آورد.زیر لبی تشکری کردم و از اتاق خارج شدم.***اسفند/ ١٣٩٢شال گردنم رو دور گردنم محکمتر کردم و بھ تریلی ھای آماده حرکت چشم دوختم.لبخندم وسعت می گرفت وقتی فکر می کردم چقدر بھ ھدفمون نزدیکیم و تا چند سالدیگھ محصولات کارخونھ ھای جدیدمون رو ھم بھ نقاط مختلف کشور ارسال میکنیم.مسلمھ کھ من جایگاھم بیشتر و مھمتر از یک حسابدار و مدیرمالی معمولیھ! منمحرم اسرار رییسم! و در آینده یکی از سھامداران کارخونھ ی جدید!ھرچند محمد ھمیشھ می گفت یھ حسابدار موفق باید ھمیشھ قانع باشھ اما من اینطورنیستم. من دلم می خواد خوب زندگی کنم، با بھترین امکانات!مثلا چرا باید یکی مثل کیانمھر ماشین چند صد میلیونی سوار بشھ و من دویست وشش؟!52خب مسلمھ کھ اون نمی خواستھ مثل یک حسابدار معمولی قانع باشھ! من ھم دلممی خواد پلھ ھای ترقی رو پشت سر ھم طی کنم و سری تو سرھا در بیارم!با شنیدن صدای مریم از پشت سرم، جا خوردم:- اینجا ایستادی؟!بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- ھوای توی دفتر خفھ بود، گفتم بیام اینجا رو نگاه کنم و یھ ھوایی ھم بخورم.ھمون لحظھ رو بھ امیری(سرکارگر) کھ با دو بھ سمت پارکینگ می رفت، باگفتم. و بعد بھ ھمراه مریم بھ داخل برگشتیم. « خستھ نباشید » صدای بلندمریم کھ دستھاشو بھ ھم پیچیده بود نگاھی بھ پشت سر و مسیر تریلی ھا انداخت وگفت:- مقصد آخرشون کجاست؟- ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش.سرش رو تکون داد و بعد با لبخند گفت:- راستی مژگان و مینا رضوی کھ فرستادیشون پیش آقای صدری امروز تماسگرفتن.با اشتیاق گفتم:- خب؟ چی می گفتن؟قھقھھ ای زد و گفت:- مینا می گفت اگر باز ھم آقای صدری نیرو خواست بفرستیمشون. خیلی بھشونخوش گذشتھ.لبخندی کل صورتم رو پوشوند و سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- وقتی مینا این حرفو بزنھ یعنی صدری سنگ تموم گذاشتھ، بعدا از خودش ھمخبر می گیرم ببینم اوضاع کاری این دو تا خواھر چطور بوده!مریم ھم سرش رو تکون داد و دوتایی بھ سمت دفتر راھمون رو کج کردیم. تاپایان ساعت کار کارخونھ توی دفتر بودم و با شنیدن صدای خاموش شدن دستگاه ھابھ سمت در رفتم و جلوی دفتر ایستادم.یھ حس خوبی ھست کھ اگر بخوام از دید یک حسابدار ارزیابیش کنم بی معنیھ!وقتی آخر سال می رسید، توی تموم این مدتی کھ شده بودم حسابدار ارشد و بعدمدیرمالی روز آخر کاری می اومدم کارخونھ و بھ تعطیل شدنش نگاه می کردم. بھرفتن کارگرھا و تبریک ھای عیدشون بھ ھمدیگھ. محیط اینجا خیلی صمیمی تر وخاکی تر از محیط خود شرکت بود.توی شرکت ھم دوست داشتم ھم پای منشی یا آبدارچی تا آخرین لحظھ صبر کنم کھلامپ ھای اتاق ھا خاموش بشھ و ھرکس قبل از خروجش با صدای بلند رو بھ جمعبگھ:- سال نوی ھمگی پیشاپیش مبارک.53لبخندی روی لبم نشست و رو بھ کارگری کھ برام دست تکون داد، لبخندی زدم. باصدای بلند گفت:- خانم مھندس سال خوبی داشتھ باشی.لبخندم عمیق تر شد و با صدای بلند گفتم:- ھمچنین. عیدتون ھم مبارک.چند نفر پشت سرش ھم متعاقبا جواب دادن و رفتن. بھ دفترم برگشتم و بعد ازمشکی bmw x برداشتن وسایلم و قفل کردن در بھ سمت پارکینگ رفتم. با دیدن 6پوزخندی عصبی گوشھ ی لبم نشست و با دیدن جای خالی راننده اش سرم روچرخوندم و کنار درِ بین پارکینگ و مسیر کارخونھ دیدمش کھ داشت بھ سمتم میاومد.با چند تا نفس عمیق بھ خودم مسلط شدم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم. چندقدم مونده بود بھم برسھ با لحن نیش داری گفت:- خستھ نباشید خانم مھندس!!رو طوری گفت کھ یقین پیدا کردم خداحافظی من و کارگرھا رو دیده. « مھندس » وپوزخندم عمیق تر شد و گفتم:- سلامت باشید.تقریبا یک قدمیم ایستاد، خواست حرفی بزنھ کھ پیش دستی کردم:- چرا نیومدین دفتر، قھوه ای نسکافھ ای در خدمتتون باشیم!دست بھ سینھ شد و گفت:- پیش آقای رضاییان چای خوردم!بعد با لحن مشکوکی گفت:- تا این ساعت کار داشتین؟سوییچ ماشین رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- ھم آره، ھم نھ.و بعد بھ سمت ماشینم راھمو کج کردم و گفتم:- با اجازه.اما با صدای محکمش قدم بعدیم خشک شد و توی جام ایستادم:- فعالیت شما و دقتتون توی انجام کار قابل تحسینھ و من ھمھ ی تلاشم رو می کنمکھ شمارو فقط بھ عنوان کارآموز آقای شیخی ببینم نھ کسی دیگھ!دندون ھامو فشردم و بھ سمتش برگشتم، یک ابروشو بالا داد و گفت:- اما یھ چیزی این وسط درست نیست! مسوولیت شما و قدرت نفوذتون رویکارکنان خیلی بیشتر از یھ حسابدار و مدیرمالیھ!اخم کردم و گفتم:- حرفتونو بزنید. دقیقا چی می خواین بگین؟54یک قدم دیگھ برداشت و سینھ بھ سینھ ام شد و در حالی کھ نگاھش میخ چشمھامبود گفت:- بھتون مشکوکم، و شدیدا حس می کنم شَکم بھ جاست!نگاھم رو ازش گرفتم و با قدمھای محکم، طوری کھ صدای پاشنھ ی کفشم تویپارکینگ می پیچید، بھ سمت ماشینم رفتم و در ھمون حال با صدای بلند گفتم:- خیلی دلم میخواد بھتون اطمینان بدم کھ شکتون بی پایھ و اساسھ، اما گمون نمیکنم حرف من روی شما تاثیری داشتھ باشھ!صداش رو از پشت سرم می شنیدم:- بھم حق بدین خانوم رمضانی من یک بار بھ پدرتون ...خصمانھ بھ سمتش چرخیدم:- برای بار آخر بھتون ھشدار میدم آقای عابدی ... پدرم فوت شده و درست نیستپشت سرش حرف بزنین.ناخودآگاه سینھ ام از خشم بالا و پایین می رفت. با تعجب نگاھی بھ حالت عصبی ولرزون بدن من انداخت و منتظر موند کھ من ادامھ بدم:- شما طوری برخورد می کنید کھ انگار خودتون بی گناه بودین و ھمھ تقصیرھاگردن پدر منھ!ابروھاش توی ھم رفت و با دقت بھ حرفھام گوش میداد و من ادامھ دادم:- یھ حسابدار ھر چقدر ھم کھ اھل دوز و کلک باشھ اگر رییسش باھاش ھمکارینکنھ حرکت چندان بزرگی نمی تونھ انجام بده! پس شما ھم بی تقصیر نیستین، بعدشھم نھ من پدرم ھستم و نھ شما رییس من.نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- برای آخرین بار بھتون میگم ... من کاری نمی کنم کھ بھ ضرر ثروت شما و بقیھسھامداران باشھ. چرا از پسرداییتون نمی خواین کھ شکتون رو از بین ببره.اما انگار کیانمھر اون لحظھ اصلا توی پارکینگ و روبروی من نبود! اخمھاشتوی ھم بود و حسابی غرق فکر بود. با تعجب گفتم:- آقای عابدی با شما ھستم! چرا از پسرداییتون ...با گیجی گفت:- باشھ! ببخشید مزاحمتون شدم.و پا چرخوند و بھ سمت ماشینش رفت. دو طرف لبم بھ طرف پایین رفت و زمزمھکردم:- قاطی داره بابا!من ھم سوار ماشینم شدم و بعد از اون، از پارکینگ خارج شدم. برای چند دقیقھ ایذھنم پیش کیانمھر و برخورد عجیبش بود کھ یھو عصبانیتش فروکش کرد و رفت تویفکر!55دیگھ آدم کور ھم متوجھ میشھ یھ چیزی از بین حرفھای من ذھنش رو درگیر کرده!و قطع بھ یقین حرفھام در مورد پدرم باعثش شده بود!موبایلم کھ شروع کرد بھ زنگ خوردن، با دیدن اسم لیلی از فکر بھ کیانمھر خارجشدم و در حالی کھ با یک دستم رانندگی می کردم بھ تماسش جواب دادم:- سلام لیلی جان.صدای شاد و پر انرژیش توی تلفن پیچید:- سلام خانم، خستھ نباشی! کجایی؟دنده رو عوض کردم و گفتم:- از کارخونھ راه افتادم بھ طرف خونھ. چھ خبر؟- امیر ماھی خریده برای شب عید. دارم تمیز می کنم، می خواستم بگم آخر ھفتھبیای اینجا دور ھم باشیم.می دونستم بھ خاطر من نمیرن خونھ ی مادرھای خودشون، پس انصاف نبود کھسرش ناز کنم! لبخندی زدم و گفتم:- چشم گلم. دستت درد نکنھ.ذوقش رو می شد توی صداش تشخیص داد:- مرسی عزیزم. امیر برات آجیل ھم خریده، میاره برات.ازش تشکر کردم و بھ تماس خاتمھ دادم.باید ھمین روزھا با مھسا تماس می گرفتم. درستھ کھ ھر دو سھ ھفتھ با ایمیل درارتباط بودیم اما می دونستم الان و این روزھای آخر سال بیشتر از ھر وقتی دلشھوای پدر و مادرش رو کرده، بد دردیھ وقتی دلت کسی رو بخواد و ھیچ راھی نباشھکھ اونو کنارت داشتھ باشی!بغضی کھ داشت دوباره تو گلوم جا خوش می کرد رو پس زدم و پیش خودماعتراف کردم اونقدری کھ دلم برای محمد تنگ میشد، برای پدرم تنگ نمیشد.پدرم تبدیل شده بود بھ یھ تصویر وحشتناک کھ حاضر بودم ھر کاری کنم تا اونتصویر بره، حداقل من مسبب رفتنش نبودم، اما محمد ...***آذر/ ١٣٨٨نگاھم بھ استاد حسابداری پیشرفتھ دو بود و دستھام بھ صورت خودکار زیر میزپیامی رو برای داریوش تایپ می کردن:- سلام آقای محمودی، می تونم بپرسم اسم وکیل پسرعمھ تون کھ الان زندانھ چیبود؟یھ لحظھ گوشی رو بالا آوردم تا از درست تایپ کردن پیامم مطمئن بشم بعد دوبارهدستم رو بھ زیر میز بردم و پیام رو ارسال کردم.نگاھم بھ موبایلم بود تا داریوش جواب بده کھ با صدای استاد توی جام پریدم:56- خانم رمضانی ثبت کاربرگی سال ھشتاد و یک رو بگو.ھمھ سرھا برگشتھ بود و بھ من نگاه میکردن. استاد ھم مثل صیاد در کمین نشستھبود کھ من نتونم جواب بدم و عذرم رو بخواد. نگاھی بھ بورد و صورت مسالھ انداختمو با اعتماد بھ نفس گفتم:- در قسمت اول، حذف فروش فیمابین رو ثبت می کنیم، فروش فرعی و اصلیبدھکار میشن و بھای تمام شده شون ھم بھ ھمون مبلغ بستانکار.با سوظن پرسید:- بھ چھ مبلغی؟بورد و جدول دومی رو اشاره کردم و گفتم:- بھ ھمون مبلغی کھ زیر ستون سال ھشتاد و یک روبروی فروش اصلی بھ فرعیو فرعی بھ اصلی نوشتھ شده.استاد خواست یھ سوال دیگھ بپرسھ کھ یکی از پسرھا از وسط کلاس گفت:- استاد، خانوم کاردرستھ بابا!نیشم تا بناگوش باز شد، استاد ھم لبخند محوی روی لبش نشست و در حالی کھدوباره بھ سمت وایت بورد برمیگشت گفت:- حواستون اینجا باشھ خانم رمضانی، موبایلتون رو ھم بذارید کنار.ی زیر لب گفتم و نگاھم کشیده شد بھ صفحھ ی موبایلم کھ بھ خاطر پیام « چشم »جدید روشن شده بود. سریع پیام رو باز کردم، داریوش بود:- سلام، اطلاعی ندارم؛ کیان ھم توی شرایطی نیست کھ ازش بپرسم، زیاد با ھمصمیمی نیستیم.اونقدر دلیل آورده بود کھ دیگھ سوال و اصرار نکنم. گوشی رو بھ داخل کیفمانداختم و سعی کردم بھ درس گوش بدم.مطمئنا از طریق داریوش نمی تونستم چیزی بفھمم. کیانمھر ھم کھ اگر قرار بودباشھ اصلا گم و گور نمی شد! عمو ھم کھ اگر می فھمید من افتادم دنبال کشف ماجرا،حسابی از دستم کفری می شد! پس فقط می موند وکیل کیانمھر کھ حالا داریوش قطعامیدم کرد.با لبھای جلو داده بھ استاد نگاه کردم و ھمھ حواسم رفت دنبال پیدا کردن یک راهدیگھ.مرجان کھ کنارم نشستھ بود با صدای آرومی گفت:- چی شد؟ طرف زد تو پرت! خاصیت پسرا اینھ بابا تحویل نگیر.و دوباره نگاھشو بھ استاد دوخت. با تعجب نگاھش کردم، فکر من کجا بود و اونبھ چی فکر می کرد! مرجان یکی از بچھ ھای قدیم بود کھ تا ترم نُھ مونده بود و حالابا ھم ھمکلاس شده بودیم.57یھ سری دیگھ از بچھ ھای ورودی ما ھم بودن و نبود امیرعلی سر کلاس ھا واقعاحس می شد. روزھای اول ھمھ فکر می کردن ھنوز من و امیر با ھمیم و خیلی وقتھا بعضی پسرھای کلاس خبر امیرو از من می گرفتن.اما بعد از یھ مدت دیگھ کم کم از سرشون افتاد و بی خیال شدن و از این بابتخدارو شکر می کردم.بعد از کلاس بھ شرکت رفتم و چون آخر وقت بود فقط اشکالات بچھ ھایحسابداری رو ازشون گرفتم و بھ ھمراه سندھا و فاکتورھای مربوط با آژانس بھ خونھرفتم.وقتی توی حیاط رسیدم با دیدن یھ پژوی دویست و شش آلبالویی، کنار ماشین عموابروھام توی ھم کشیده شد. مھمون داشتیم؟!برخلاف ھمیشھ بدون سر و صدای اضافی وارد خونھ شدم و در کمال تعجب دیدمکسی توی سالن نیست. بھ سمت آشپزخونھ رفتم و حمیده خانم رو مثل ھمیشھ مشغولکار دیدم. بھ در تکیھ دادم و گفتم:- سلام بانو خستھ نباشی.بھ سمتم برگشت و با لبخندی گفت:- سلام دخترم، شما خستھ نباشی، چھ بی صدا اومدی!نگاھمو دور تا دور خونھ چرخوندم و گفتم:- مھمون داریم؟در حالی کھ دوباره مشغول شده بود گفت:- نھ دختر! برو تو اتاق آقا کارت داره.و بعد برگشت و لبخند عجیبی تحویلم داد. با تعجب ابروھامو بالا فرستادم و بھسمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم و جابجا کردن وسایلم بھ سمت اتاق عمورفتم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم.عمو با لباس مرتب و عجیب تر، با صورت صاف و صوف پشت میزش نشستھبود و با دیدن من لبخندی از تھ دل زد و گفت:- خستھ نباشی غزالھ جان. کلاس چطور بود؟ناراحتیم بھ خاطر پیام داریوش رو پس زدم و دوباره روحیھ شیطونم برگشت:- امروز داشتم با گوشیم ور می رفتم، استاد مثلا می خواست مچ بگیره، یھو ازمسوال پرسید منم درجا جواب دادم، آی ضایع شد!و خودم خندیدم. عمو ھم لبخندی زد و گفت:- خیال کرده! نمی دونھ دختر ما حسابدار ارشد شرکتھ!بھ خاطر شنیدن این اصطلاح از زبون عمو کھ بیشتر برای زیاد کردن اعتماد بھنفس من گفتھ بود نیشم تا بناگوش باز شد، عمو یھو اخم کمرنگی کرد و گفت:58- سر کلاس موبایل دستت بود؟لبامو جمع کردم و با ابروھای بالا رفتھ گفتم:- ھوم؟!اخمش عمیق تر شد و گفت:- دیگھ نشنوم سر بھ ھوا بازی در بیاریا!مظلومانھ لبخندی زدم و گفتم:- چشم، ببخشید.لبخند رضایتمندی زد و گفت:- آ باریکلا! حالا چشماتو ببند می خوام یھ چیزی بھت بدم.ابروھام بالا رفت و با لحن خبیثی گفتم:- عمو این کارا از شما بعیده ھا! دو روز با حمیده خانم تنھاتون گذاشتم، خرابتکرد.و خودم بھ حرفم قھقھھ زدم، عمو ضربھ ای با انگشتش بھ نوک دماغم زد و گفت:- پررو نشو بچھ. چشاتو ببند میگم.چشمامو بستم و منتظر موندم، صدای جرینگی اومد و ھزار و یک حدس تو ذھنمشکل گرفت و بعد با صدای عمو چشمامو باز کردم و سوییچ ماشین رو کھ یھ گوسفندخپل قھوه ای ھم ازش آویزون بود جلوی چشم ھام دیدم. با تعجب عمو رو نگاه کردم،لبخند گرمی زد و گفت:- مال دویست شیشیھ کھ توی حیاط پارک بود، دیگھ با آژانس یا ماشین ھمکارھارفت و آمد نکن.حسی کھ اون لحظھ داشتم واقعا غیرقابل توصیف بود. دلم می خواست بپرم بغلشیا حداقل گونھ اشو ببوسم. اما فقط تونستم دوسھ بار توی جام بپرم و با ذوق بگم:- عاشقتم عمو.لبخند عمو از حالت شادش بھ غمگین تغییر کرد و سرش رو پایین انداخت:- برو سوارش بشو، اگر ھم دیدی زیاد مسلط نیستی چند جلسھ کلاس آزاد بگیر تاراه بیفتی.بھ سمت در رفتم و قدمی مونده کھ بھ در برسم دوباره برگشتم، ای کاش عمویواقعیم بود تا می تونستم بھش نشون بدم چقدر اینکارش خوشحالم کرده!با تعجب نگاھم کرد و من با نیش تا بناگوش باز شده دلم می خواست یھ چیزی بگماما اُسکل وار فقط نگاش کردم و بعد لبای گوسفند آویزون بھ سوییچو بوسیدم و بعدچسبوندمش بھ صورت عمو و محکم فشارش دادم کھ صدای خنده ی عمو بلند شد وبالاخره رضایت دادم کھ با حالت دو از اتاق خارج بشم و بھ سمت حیاط برم.*** اسفند/ ١٣٩٢نسترن با دیدن من کھ دوباره وارد شرکت شدم با تعجب ایستاد و گفت:59- چیزی شده؟بھ سمت اتاقم رفتم و گفتم:- موبایلمو جا گذاشتم.با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- من دارم میرم، آقای رییس با جناب عابدی ھنوز توی شرکتن. البتھ من بھ آقارضا میگم درو قفل نکنھ ولی محض احتیاط شما ھم موقع رفتن یادآوری کنید.باشھ ای گفتم و بعد از روبوسی و تبریک عید وارد اتاقم شدم و شروع کردم بھگشتن دنبال موبایلم.صدای بستھ شدن در واحد نشون از رفتن نسترن می داد. بالاخره موبایلمو از تویکشوی اول میزم پیدا کردم.حرصم گرفتھ بود کھ موبایل اونجا بود! امون از حواس پرت من کھ وقتی فشارکار روم زیاد میشد غیرقابل کنترل میشد. از اتاق خارج شدم و در رو قفل کردم و باخودم گفتم قبل از خارج شدنم از شرکت یھ خداحافظی چاپلوسانھ ھم از داریوش کنم،بنابراین بھ سمت اتاقش رفتم، ولی قبل از اینکھ در بزنم با شنیدن صدای مکاملھ شوناز سر کنجکاوی صبر کردم:- کیان تو نمی دونی با خودت چند چندی! فکر کردی من حالیم نیست؟! چرا دوبارهبھ خودت فرصت نمیدی؟کیانمھر با حرص جواب داد:- اصلا میدونی چی میگی؟! پدر این دختر یھ بار پنج-شش سال پیش گند زد بھثروت من، اونم سر یھ لجبازی احمقانھ!با اخم گوشم رو بھ لبھ ی در چسبوندم! قطع بھ یقین داشتن در مورد من حرفمیزدن.داریوش بھ حالت مسخره خندید:- آھان! پس این زاغ سیاه چوب زدنو با ماشین افتادن دنبالش ھم از سر کنترلکردن اموالتھ، ھا؟!صدایی از کیانمھر نیومد و داریوش با لحنی جدی گفت:- خودتو سیاه کن برادر من!کیانمھر با صدای آرومتری یھ چیزی گفت کھ داریوش جواب داد:- چند دقیقھ پیش رفت.حتما منظورشون نسترن بود. داریوش کھ انگار از سکوت کیانمھر جرات گرفتھبود گفت:60- اون دختر ھم از مرگ دردناک پدرش کم ضربھ نخورده. چرا بھش از نظرعاطفی نزدیک نمیشی تا خیال خودت ھم راحت بشھ؟!دندونامو از حرص بھ ھم فشردم. دلم می خواست گردن داریوش رو با این پیشنھاداحمقانھ بشکنم.جملھ اش رو ادامھ داد:- وقتی بھ یھ شخص دیگھ اجازه بدی وارد زندگیت بشھ، اون ھم یھ دختر موفق وجدی مثل غزالھ! راحت تر می تونی با نبودن مھروز و ملودی کنار بیای!کیانمھر با لحن خشکی گفت:- مھروزی در کار نیست، اصلا نبودنش برام مھم نیست! فقط ملودی.صدایی از داریوش در نیومد. ھر دو ساکت شدن؛ ترسیدم کھ یھ وقت حضور منوحس کرده باشن! قدمی بھ عقب برداشتم. صدای داریوش با تاخیر شنیده شد:- چی بگم بھت! با ملودی کاری ندارم، تصمیم با خودتھ، ولی بھ این دختره ...کیانمھر حرفشو قطع کرد:- بسھ داریوش ... من نمی فھمم چرا بھ جای چیزی کھ ازت خواستم ھی حرفعوض می کنی؟پا چرخوندم و بھ سمت در رفتم و درو ھم با صدا بستم و وقتی داشتم از جلویاتاقک آقا رضا رد می شدم با صدای بلند گفتم:- شرکت خالیھ حاجی.و بھ سمت ماشینم رفتم، صدای آقا رضا رو از داخل اتاقکش شنیدم:- مطمئنی دخترم؟!در ماشین رو باز کردم و گفتم:- آره.و سوار شدم. با حرص ماشین رو از پارکینگ درآوردم. عصبانی بودم! بیشتر ازھمیشھ.داریوش آشغال منو بھ پسرعمھ ی روانیش پیشکش میکرد. خوبھ خودش میدونست چھ ضربھ ای از این شازده خورده بودم!بعد اون کیانمھر چلغوز سیاه سوختھ ی دیو ھیکل با اون موھای بی ریختش! منورد میکنھ. با حرص شروع کردم حرف زدن:- خاک تو سرت... حالیت نیست! اونقدر عوضی بودی کھ زنت ھم ولت کردهرفتھ! بعد تو منو پس میزنی؟ خبر نداری بیچاره! من حالم ازت بھ ھم میخوره.با کف دست بھ فرمون ضربھ زدم و سرعتم رو بیشتر کردم و در حالی کھدندونھامو بھ ھم می فشردم زیر لب شروع کردم بھ بد و بیراه گفتن:- آخ داریوش از دست تو! کاش درو باز می کردم چھار تا درشت بار ھر دوتونمی کردم دلم یھ کم خنک بشھ.دستم رو مشت شده جلوی دھنم گرفتم و گفتم:61- اِ اِ اِ! دیدی چطوری آخرین روز کاریمو گند زدن؟! وای چھ حرصی دارممیخورم! من ... من!!! منی کھ یھ عمر تو ناز و نعمت بزرگ شدم و بعد از بابام ھمزیر نظر محمد درسمو خوندم و ھیچ وقت توی زندگیم کم نداشتم حالا شدم نقل دھن دوتا مرد کھ از یکیشون در حد مرگ بیزارم. ... داریوش احمق بی شعور، تو دیگھچرا؟!!بھ سمت خونھ ی خودم روندم. آخ چھ حالی می کنم الان آقا رضا درو قفل میکنھ ویھ چند ساعتی توی شرکت بمونن!بعد یھو مغزم شروع کرد بھ فعالیت، با کف دست زدم بھ پیشونیم؛ خاک تو سرم!اگر بعدا از آقا رضا بپرسن میگھ من گفتم دیگھ! تازه دوربینِ توی سالن ھم ھست.یھ مشت دیگھ بھ فرمون زدم و با صدای بلند گفتم:- بھ جھنم! نھایتش بفھمن حرفاشونو شنیدم! اگر بھ روم بیارن می دونم چی بگم.در واقع چی می تونستم بگم؟! مثلا بگم داریوش غلط کردی منو بھ پسرعمھ اتمعرفی کردی؟ تو کھ نمی دونی چھ عشق نابی نصیبم شده بوده!! کیانمھر برای قلبمن کمھ ... حالا حالا ھا بھ گذشتھ ام وفادارم ...اشک بھ چشمھام ھجوم آورد. با پشت دست اشکامو پاک کردم و وقتی واردخیابون خودمون شدم ریموت رو برداشتم و در پارکینگ رو باز کردم و وارد حیاطشدم. بعد از پارک کردن ماشین و بستھ شدن در حیاط مقاومتم شکست و سر رویفرمون ماشین گذاشتم:- دلم گرفتھ بابا ... دلم گرفتھ محمد ... امسال دومین سالیھ کھ تک و تنھا باید سالوتحویل کنم ... خدایا خودت یھ فکری برام بکن ... کاش بفھمم حکمتت چیھ خدا !!!!بعد از این کھ کمی سبک شدم از ماشین پیاده شدم و با بی حالی بھ سمت خونھرفتم. سھ روز بیشتر بھ عید نمونده بود و من ھیچ کاری جز خرید لباس اون ھم بھاجبار لیلی، نکرده بودم.بھترین کار برای اینکھ فکرم بھ اون دو منحوس توی شرکت نیفتھ این بود کھخودمو با تمیز کردن خونھ سرگرم کنم. لباسمو عوض کردم و بعد از جابجا کردنوسایلم و خوردن ناھار دست بھ کار شدم.اول از سالن خونھ شروع کردم، چون اگر از آشپزخونھ یا اتاق خودم شروع میکردم اونقدر کثیف بودن کھ زود منصرف بشم. وسایل روی مبل ھا رو برداشتم و بعدجارو برقی رو از انباری بیرون آوردم اما ھمین کھ خواستم دوشاخش رو بھ پریزبزنم موبایلم شروع کرد بھ زنگ خوردن.با دیدن اسم داریوش اخمی کردم و جواب دادم. صدای خنده اش توی گوشی پیچید:- احوال خانم رمضانی عزیز! ھنوز سھ روز بھ عید مونده ھا!اخمم عمیق تر شد:- سلام! متوجھ نمیشم!62خنده اش شدت گرفت:- عیدیتون از سر ما زیاد بود خانم! نیم ساعت حبس شدن توی شرکت و خبر کردنآقا رضا واقعا ھیجان بھ جایی برای آخر سال نود و دو بود.ناخودآگاه لبام بھ لبخند از ھم باز شد، لبمو بھ دندون گرفتم، خواستم حاشا کنم کھ بالحنی نسبتا جدی گفت:- از من بھ دل نگیرین خانم رمضانی. فقط می خواستم ازش اعتراف بگیرم کھفکر نکنھ چیزی بارم نیست وگرنھ قصد جسارت و توھین بھ شما رو نداشتم ... بعد ازشنیدن صدای در شرکت از دوربین خارجی شرکت دیدمتون کھ بھ سمت پارکینگ میرفتین.لبامو برای چند ثانیھ ای بھ ھم فشار دادم و بعد گفتم:- خواھش می کنم برای اعتراف گرفتن از پسرعمھ تون از ترفندھای دیگھ ایاستفاده کنید. بھ حد کافی بین من و ایشون بھونھ ھست برای درگیر شدن.تک خنده ای کرد و گفت:- نگید این حرفارو! برای سر پا موندن نام برندمون احتیاج بھ وحدت قوی بینکارکنان داریم. من چھار سالھ کھ دیگھ سھامدار ارشد نیستم، تا قبل از کیان خانمحمیدی بود و حالا خودش، سھام اون خیلی تاثیر داره ...حرفش رو قطع کردم:- متوجھم. برای حبس شدنتون ھم عذر می خوام. برای یھ لحظھ اونقدر اعصابم بھھم ریخت کھ یادم رفت شما ھنوز اونجایید.با لحن شیطونی گفت:- یادتون رفت یا ...با خنده حرفشو قطع کردم:- خب حالا!باز ھم خندید و بعد از تبریک ھزارمین باره ی سال نو قطع کرد. یعنی از اولاسفند ھی ما بھ ھم تبریک گفتیم و مطمئنا تا یھ ھفتھ بعد از تعطیلات ھم این تبریکاتادامھ داشت!حالا کھ عذرخواھی کرده بود یکم اعصابم آروم تر شده بود. ھر چند کھ یھ مقدارذھنم درگیر این شده بود کھ حالا کیانمھر ھم فھمیده من بھ آقا رضا گفتم درھا رو قفلکنھ.ی گفتم و دوشاخھ جاروبرقی رو بھ « بھ جھنم » شونھ ھامو بالا انداختم و زیر لبپریز زدم و شروع کردم بھ جارو کردن خونھ و تا ساعت ده شب حموم و دستشوییرو ھم شستم و تمیز کردن اتاقم و آشپزخونھ رو بھ فردا موکول کردم. بقیھ اتاق ھا کھدرھاشون قفل بود و احتیاجی ھم بھ تمیزکاری نداشتن.تلفن خونھ رو برداشتم و از روی دفترچھ تلفن شروع بھ شماره گیری کردم، بعد ازدوسھ بار تماس گرفتن بالاخره مھسا جواب داد و چند دقیقھ ای با ھم حرف زدیم و63گفت کھ برای عید نمی تونھ بیاد اما تابستون حتما میاد. گوشی رو کنار دھن پسر یکسالھ اش محمد ھم نگھ داشت تا بھ صدای جیغ ھاش گوش بدم.بعد از قطع شدن تماس با بغض بھ عکس محمد نگاه کردم، حتی نموند کھ نوه اشرو ببینھ. گوشی تلفن رو سرجاش قرار دادم و با شونھ ھای افتاده بھ سمت اتاقم رفتم وروی تخت بزرگم دراز کشیدم.اونقدر خودمو خستھ کرده بودم کھ با توجھ بھ تعطیلی فردا می تونستم چشم ھاموروی ھم بذارم و ساعت ھا بخوابم ... اما دلتنگی مثل ھمیشھ دستھاشو دور گلومانداخت و اونقدر گلومو فشرد کھ اشکم در اومد و بھ ھق ھق افتادم.از کمد زیر عسلی کنار تخت سررسید نود و سھ کھ مال خود شرکت بود بیرونآوردم و برای اینکھ چشمھامو خستھ کنم شروع کردم بھ نگاه کردن مناسبت ھا.خودکارو ھم برداشتم و مثل ھمیشھ شروع کردم بھ نوشتن.اول فروردین ... اولین بار(بھار ھشتاد و نھ ...) تولد محمد(متولد سی و نھ)لبخند محوی روی لبم نشست. زیر لب زمزمھ کردم:- متوجھ نیستی می خوام حواسمو پرت کنم! چرا ھی میای تو ذھنم؟ ھیچ اتفاقیقرار نیست بیفتھ! شنیدی کھ؟!داریوش گفت می خواستھ از کیانمھر اعتراف بگیره وھدف دیگھ ای نداشتھ!با شیطنت گفتم:- حسودی کردی عمو؟!توی ذھنم با ھمون اخم عمیق بھم تشر زد:- کوفت و عمو!مثل دیوونھ ھا با خودم خندیدم، اونقدر کھ قطره اشکی از کنار چشمم راه گرفت وسر رسید رو بستم.- نوشتن مناسبت ھا باشھ واسھ یھ وقت دیگھ. امشب می خوام بھ خودت فکر کنم.***بھمن/ ١٣٨٨با قدم ھای بلند خودم رو بھ خروجی رسوندم و بھ محض اینکھ پامو از حوزهامتحانی کھ دانشگاه آزاد مرکز استان بود بیرون گذاشتم، چشمھامو بستم و چند تا نفسعمیق کشیدم و بعد بھ راه افتادم و توی کوچھ ی کناری دانشگاه خودمو بھ ماشین عمورسوندم.طبق معمول در حال تلفن صحبت کردن بود. یعنی نمی شد دو دقیقھ یھ جا بیکارمنتظر باشھ و تلفن رو دستش نگیره! مخصوصا این روزھا کھ دوباره بھ کار مشغولشده بود و ھفتھ ای یکی دو روز بھ شرکت سر می زد. بیشتر دوست داشت من تویمحیط کار تنھا باشم تا مسوولیت پذیری رو یاد بگیرم.واقعا مدیونش بودم، قطعا اگر عمو نبود، بعد از مرگ بابا آینده ی روشنی درانتظارم نبود؛ ھرچند، تصویر بدی کھ از مرگ بابا توی ذھنم شکل گرفتھ بود ھیچ64جوره پاک نمیشد اما ھمین کھ تونستھ بودم با غمش تا حدی کنار بیام، معجزه عموبود.دو ھفتھ قبل سالگرد بابا بود کھ چون درگیر درسم بودم با پیشنھاد عمو مبلغی ازحقوق خودم رو خیرات کردم و یک ساعتی ھم سر خاکش نشستم. حالا ھم کھ تموممدتی کھ سر جلسھ کنکور دولتی ارشد بودم، توی ماشینش منتظرم نشستھ بود. مطمئنااگر پدر خودم زنده بود الان باید با دوستانم ھماھنگ می کردم و میومدم اینجا.لبخندی روی لب نشوندم و سوار ماشین شدم. در حالی کھ ھمچنان با موبایلشحرف می زد با حرکت دست پرسید چھ خبر؟ من ھم دستم رو مشت کرده بالا آوردم وبھ نشونھ ی موفقیت تکون دادم. لبخند عمیقی روی لبش نشست و در حالی کھ ازمخاطبش خداحافظی می کرد برام چشمک زد کھ باعث شد بی ملاحظھ بخندم.موبایلش رو روی صندلی عقب پرت کرد و گفت:- خستھ نباشی، راضی بودی؟سرم رو کمی خم کردم و گفتم:- با توجھ بھ حدی کھ خونده بودم آره.چشماشو ریز کرد و گفت:- یعنی چقدر؟نیشم تا بناگوش باز شد و با انرژی گفتم:- افتضاح!لبخندش در جا خشک شد و رفتھ رفتھ بھ اخم تبدیل شد، من ھم خودمو جمع و جورکردم و با دستپاچگی گفتم:- خب عمو خودتون قضاوت کنید، من شرکت می رفتم، سر کلاس می رفتم ...تازه ...با قیافھ برزخی منتظر ادامھ حرفام بود کھ آخرش احتمالا یھ داد وحشتناک بزنھ.منم سرمو پایین انداختم و گفتم:- تازه غصھ شمارو ھم می خوردم.- غصھ منو؟بھ خاطر لحنش کھ کمی خنده چاشنیش شده بود سریع سرمو بالا آوردم. لبخندش روبھ زور نگھ داشتھ بود، انرژی گرفتم و سریع لبخند زدم:- خب شما سر کار نمی رفتین، بد اخلاق شده بودین ... غصھ می خوردم دیگھ!یھ ابروشو داد بالا و گفت:- فعلا کاری باھات ندارم، نتایج اعلام بشھ و تو قبول نشده باشی اون موقع خونتومی ریزم.سی و دو تا دندونو بھ نمایش گذاشتم و مثل بچھ ھای خیره سر گفتم:- پس فعلا خدارو شکر. حالا بریم یھ چیزی بخوریم کھ خیلی گشنمھ.در حالی کھ ماشین رو بھ حرکت در می آورد گفت:65- چی می خوری؟بی معطلی گفتم:- بستنی.با تعجب گفت:- ھوای بھ این سردی ...حرفشو قطع کردم:- بریم دیگھ عمو!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دیگھ چیزی نگفت و دقایقی بعد دو تاییتوی ماشینی کھ کنار خیابون پارک شده بود در حال خوردن بستنی قیفی بودیم.البتھ اونقدر عمو غر زد کھ انگار زھرمار خوردم. حالا من دوست داشتم بستنیبخورم، می خوام بدونم کی اصرار کرد برای خودش ھم بگیره کھ غُرش رو سر منمیزنھ:- ببین کارمون بھ کجا کشیده! با پنجاه سال سن نشستم بستنی قیفی می خورم!ده ثانیھ بعد:- خدا رو شکر شھر خودمون نیستیم! وگرنھ یکی می دید چی فکر می کرد؟!یک دقیقھ بعد:- کدوم آدم عاقل سر سیاه زمستون بستنی میخوره!!و لحظاتی بعد:- خجالت ھم نمیکشھ دختر خرس گنده ...دیگھ طاقت نیاوردم و صدام بالا رفت:- ای بابا! خب نخورین اصلا!و در یک حرکت خم شدم، بستنیش رو از دستش بیرون کشیدم و از ماشین بیرونانداختم. وقتی در ماشین رو بستم و بھ سمتش برگشتم دیدم با چشمای گرد شده ومتعجب داره بھم نگاه میکنھ، بعد از لحظاتی زیر لب زمزمھ کرد:- واقعا انداختیش بیرون؟! می خواستم بخورم!یھ لحظھ دلم سوخت، البتھ بھ زور خنده ام رو نگھ داشتم. در حالی کھ لبھامو بھ ھممی رسوندم کھ از خنده نترکم الکی بستنیمو بھش تعارف زدم، اما قبل از اینکھ دستمرو عقب بکشم خم شد و یھ لیس بزرگ بھ بستنیم زد.لبخندم از بین رفت و با تعجب بھ عمو نگاه کردم کھ با لبخند از بھت من استفادهکرد و بقیھ بستنیمو ھم خورد! وقتی ماشین رو بھ حرکت درآورد در حالی کھ بادستمال دور لبشو تمیز می کرد گفت:- چیھ! دھنت باز موند؟66نفسی گرفتم و بھ خودم مسلط شدم و در حالی کھ کمربندم رو می بستم فقط تونستمبا صدای آرومی بگم:- دھنی بود!آروم و مردونھ خندید:- بی خیال دختر! راحت باش.ناخودآگاه آب دھنم رو قورت دادم و بھ بیرون زل زدم. خدایا من واقعا بستنیخورده بودم؟! واقعا اون روز نیمھ ی بھمن ماه بود؟ پس چرا ذره ای احساس سردینمی کردم؟!نھ اینکھ دختر چشم و گوش بستھ ای باشم! من دختری بودم کھ با امیرعلی تویدوران دوستیمون بارھا از یھ بطری دھنی آب خورده بودیم یا از قاشق ھم استفادهکرده بودیم و حتی ھمو بوسیده بودیم! اما این حرکت از عمو محمد کھ توی ذھن وزندگی جدیدم شخصیت برجستھ و مھمی بود، بعید بود.تموم یک ساعت مسیر رو نھ من حرف زدم، نھ عمو! فکر کنم خودش ھم فھمیداین حرکتش خارج از محدوده بود! شاید ھم از نظرش ھیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ومن داشتم برای خودم زیادی بزرگش می کردم!اما تصورم اشتباه بود و انگار از نظر عمو ھم یک اتفاق خاص بود! و شاید ھم ازروی عمد! چون موارد مشابھش ھم روزھای بعد اتفاق افتاد.مثلا پوشیدن تاپ، وقت ھایی کھ حمیده خانم خونھ نبود، یا خوندن آواز با صدایبلند توی حموم! حتی مسخره کردن رنگ رژ لب من!!! یعنی این یکی واقعا ازعجایب بود! طوری کھ تا چند دقیقھ با دھن باز بھش نگاه کردم تا فھمیدم چی گفتھ.ھیجان انگیز ترین تغییرش این بود کھ یک ھفتھ مونده بھ عید خودش پیشنھاد دادکھ بریم خرید! من ھم از خدا خواستھ با کلھ قبول کردم. البتھ من از این مھربونشدنش شدیدا استقبال می کردم ... ھرچند کھ عجیب بود. مخصوصا اون روزھا کھزیر زیرکی با داریوش برای جورکردن یھ حساب پولی تپل برنامھ می ریختیم وداشتیم بھ نتایجی ھم می رسیدیم!تموم یک ھفتھ ی باقیمونده ی آخر سال رو در کنار حجم سنگین کار شرکت، باعمو گشتیم و خرید کردیم. از خرید لباس و وسایل شخصی گرفتھ تا آجیل و شیرینی وشکلات و تزیینات سفره ھفت سین و ماھی برای شام شب عید و الی آخر.روز جمعھ ھم با کمک ھم اتاقش رو تمیز کردیم، بقیھ خونھ رو حمیده خانم تمیزکرده بود، اتاق نبود کھ! بازار شام بود. شب ھم از خستگی ھر کدوم بھ اتاق خودمونرفتیم و تا فردا ظھرش خوابیدیم.لحظھ سال تحویل ساعت نھ شب بود و بقیھ روز رو بھ آماده شدن و چیدن سفره درکنار ھم پرداختیم.*** اسفند/ ١٣٩٢67قاشقم رو توی بشقاب گذاشتم و رو بھ لیلی لبخند زدم:- دستت درد نکنھ عزیزم، عالی بود.لیلی با اخم گفت:- نھ کھ چیزی ھم خوردی!امیرعلی زیر لب غر زد:- این چیش مثل آدمیزاد بوده کھ غذا خوردنش باشھ؟!نفسمو فوت کردم:- خیر سرم منت گذاشتم سرتون تشکرکردم!! ماھیش خیلی شور بود!! ھمین قدشھم بھ زور آب و ماست و نوشابھ خوردم!چشمای لیلی گرد شد و رو بھ امیرعلی گفت:- آره امیر!!! شور بود غذام؟؟امیرعلی بھ من چشم غره ای رفت و زیر لب بد و بیراھی نثارم کرد کھ باعث شدبخندم. لیلی کھ فھمید دست انداختمش ضربھ ای بھ بازوم زد:- خیلی بدجنسی! دلم ریخت.بھ رسم ادب میزو ترک نکردم و خودم رو با خوردن بقیھ ی نوشابھ ام سرگرمکردم.چند دقیقھ ی بعد بھ کمک ھم میز رو جمع کردیم و بعد سھ تایی روی راحتی ھایداخل ھال نشستیم.من و لیلی سرگرم صحبت شدیم و امیرعلی ھم شبکھ ھای تلویزیون رو بالا و پایینمی کرد. بعد از چند دقیقھ امیرعلی رو بھ من گفت:- جریان عابدی رو بھ کجا رسوندی؟پیش دستی میوه ام رو روی میز گذاشتم و گفتم:- کاری ھنور انجام ندادم ... می دونی چیھ؟و منتظر نموندم کھ جوابی بده و ادامھ دادم:- ھر جور فکر می کنم می بینم شغل خودم مھم تر از قضیھ گرفتن حال کیانمھر واین حرفاست.لبخند تحسین آمیزی روی لب امیرنشست کھ با جملھ ی بعدیم از بین رفت:- یھ تیری دارم کھ تا وقتی پا رو دمم نذاره شلیک نمی کنم.و قاچی از سیب توی پیش دستیم برداشتم و توی دھنم گذاشتم. لیلی ھم با دھن پرتحسینم کرد:- آفرین تیرش بزن.امیرعلی کلافھ کنترل رو روی مبل پرت کرد و بعد از اینکھ بھ لیلی اخم غلیظیکرد رو بھ من گفت:- من واقعا نمی فھمم ...68حرفش رو با خونسردی قطع کردم:- گفتم تا وقتی اذیتم نکنھ و تو دست و پام نپیچھ کاری بھش ندارم ...شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- مگھ ھمینو نمی خواستی؟! میگم کاری بھش ندارم دیگھ!دست بھ سینھ شد و با ابروھای درھم بھم خیره شد. بعد از دقیقھ ای کھ اخمشصدای غرغر لیلی رو ھم درآورد گفت:- حالا چھ نقشھ ای تو سرتھ؟دستامو با دستمال تمیز کردم و گفتم:- سر معاملات فصلی گزارش رو کمتر رد می کنم.یھ ابروش بالا رفت:- کُشتی خودتو!!انگار خیالش راحت شد کھ کار بزرگی نمی خوام انجام بدم. لبخندی زدم و گفتم:- وقتی جریمھ بشیم با توجھ بھ اینکھ سھم کیانمھر از ھمھ بالاتره، بیشتر مبلغجریمھ ھم از جیب اون میره.یھو انگار شاخکاش تکون خورد:- جریمھ چرا؟! خب مالیات میبُرن و می پردازین دیگھ! حالا یھ مقدار از دفعاتقبل کمتر یا بیشتر!لبخند خبیثی زدم و گفتم:- یھ مقدار نھ و چیزی نزدیک بھ سھ برابر ... از طرفی ھم بھ نظر خودت شکبرانگیز نیست کھ از فصل قبل تا فصل بعد یھو میزان فروش ما سھ برابر بشھ؟! اگرتو جای سازمان مالیاتی باشی مشکوک نمیشی و نگاھی بھ اظھارنامھ ھای فصل ھا وسالھای قبل نمی اندازی؟ابروھای امیرعلی ھر لحظھ بیشتر توی ھم می رفت. لیلی با خنده ای شیطانیدستھاشو بھ ھم کوبید:- و وقتی جریان لو بره با توجھ بھ میزان فروش بالاتون یھ جریمھ ی تپل میلیاردیمیره تو پاچھ شرکت!امیر با لحنی خشک و جدی بھ لیلی گفت:- ھی پَر بھ پر این نده فکر می کنھ خبریھ.بعد رو بھ من توپید:- ھیچ می فھمی داری چیکار می کنی؟ تو با کیانمھر لجی! با اینکار بقیھسھامدارھا ھم باید ضرر بدن.لیلی بھ جای من با اخم گفت:- خب بدن! اون ھمھ ثروت رو با سلام و صلوات کھ رو ھم نذاشتن! چطور وقتیغزالھ حسابھا رو کم گزارش میکنھ و از مالیات کم میشھ کارش غیرانسانی نیست!حالا کھ میخواد دو قرون از جیبشون بره، بده؟! اصلا بھ توچھ کھ ناراحت میشی؟69با دلخوری گفتم:- طرف منی یا اون مرتیکھ؟امیرعلی با صدای بلندی گفت:- اون آشغال بره بھ جھنم! حرف من توی احمقی! حرف من اون آدمھایی ھستن کھتوی دعوای بین تو و عابدی ھیچ نقشی ندارن و تو میخوای بھ اونھا ھم ضربھ واردکنی.از روی مبل بلند شدم و گفتم:- اگر قصد داشتی با حرفات وجدانمو قلقلک بدی باید بگم تلاشت بیھوده اس! اولاکھ گفتم فعلا کاری بھش ندارم، بعدش ھم اگر اونقدر پاشو رو گلوم فشار بده کھ بخوامقید کار توی شرکتو بزنم، ھمھ رو با خودم پایین می کشم .امیرعلی دندوناشو با خشم بھ ھم فشرد. بھ سمت جالباسی رفتم، لیلی دنبالم اومد:- کجا میری غزالھ؟!کیفم رو برداشتم و درحال پوشیدن مانتو با صدای بلند گفتم:- مثلا دوستای منین؟!رو بھ امیرعلی گفتم:- حالیت نمیشھ میگم شغلم برام مھمھ نھ؟! میگم کاری بھش ندارم و آینده کاریخودمو در نظر دارم... تو فقط می خوای بری روی اعصاب من! ناراحتی بگو نیاچرا پای دیگرانو میکشی وسط؟امیرعلی صورتشو جمع کرد:- چرت و پرت نگو! من چی میگم تو چی میگی؟!بھ سمت در رفتم و لیلی با ناراحتی امیرعلی رو صدا زد کھ جلومو بگیره. دستمرو روی دستگیره گذاشتم و دوباره بھ سمت امیرعلی برگشتم:- ممنون از مھمان نوازیت آقای انسان دوست و دلرحم!!امیر نفسشو کلافھ فوت کرد و نگاھشو دور خونھ چرخوند. لیلی با بغض گفت:- غزالھ چرا یھو خر میشی آخھ؟!غر زدم:- غزالھ از ازل خر بود.و دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم ... در باز نشد؛ دوباره و سھ باره. با حرصگفتم:- درو باز کن لیلی.لیلی با تعجب بھ سمت امیرعلی برگشت و گفت:- امیر تو درو قفل کردی؟70امیرعلی ھم با خونسردی سرشو بھ نشونھ ی آره تکون داد. چشمامو با حرصروی ھم فشار دادم و گفتم:- بیا این درو باز کن، اعصابم داغونھ یھ چیزی بھت میگما!در حالی کھ بھ سمت دیگھ ای می رفت گفت:- امشب دور ھم می مونیم، جنابعالی ھم ھیچ جا نمیری.لیلی دوباره نیشش باز شد و چشماش برق زد و در حالی کھ از من فاصلھ میگرفت با صدای بلند گفت:- قربون شوھر خوشتیپم برم.مشتی بھ در کوبیدم:- بیا درو باز کن کلی کار دارم خونھ!امیر جلوی در دستشویی ایستاد و با دھن کجی ادامو درآورد:وای محمدم این » ؟ - چھ کاری داری خونھ؟ می خوای بری باز تجدید خاطرات کنی«! دومین سالیھ کھ ور دل من نیستیو وارد دستشویی شد. با حالتی مصنوعی نالھ کردم:- امیرعلی!!از پشت در بستھ داد زد:- مرض!!لیلی قاه قاه خندید و من ھم دست از پا درازتر، در حالی کھ زیر لب آبا و اجدادامیرعلی و لیلی رو مورد عنایت قرار می دادم مانتوم رو از تنم درآوردم و بھ سمتراحتی ھا رفتم.وقتی امیرعلی بیرون اومد دیگھ بھ بحث قبلی ھیچ اشاره ای نکردیم، کمی پیشموننشست و بعد رفت خوابید؛لیلی ھم تا نیمھ ی شب منو بیدار نگھ داشت، اول اینکھ بھ زور با رنگی کھ برامخریده بود موھامو شرابی رنگ کرد و ابروھام رو ھم تمیز کرد و بعد سر درد دلشباز شد و مغز منو خورد!توی رخت خوابم دراز کشیده بودم و بھ سقف زل زده بودم، لیلی ھم سمت چپم بودو یک دستش رو تکیھ گاه سرش کرده بود:- غزال قصد نداری خونھ رو بفروشی؟نفسمو فوت کردم:- چرا!- خب ... واسھ یھ نفر بزرگھ. نمی ترسی تنھایی؟سرم رو بھ سمتش چرخوندم:- اون خونھ، خونھ ی امید مھساست، خونھ ی خاطرات خودمھ.لیلی با ناراحتی گفت: