عمو جان، شما به لوسی اجازه داده بودید که امشب از خانه بیرون رود ؟
- مسلماً خیر .
- او همین حالا از درب پشتی آشپزخانه وارد شد. مطمئنم که به دروازه ی کناری رفته بوده تا با کسی ملاقات کند و فکر می کنم که کار درستی نباشد. ما بایستی او را از این عمل منع کنیم.
- شما یا من باید همین فردا صبح با او در همین رابطه صحبت کنیم. مری، مطمئنی که همه ی درب ها و پنجره ها قفل است ؟
- بله.
- "پس شب به خیر" و من بوسه ای بر رخسار مرمرین زیبایش زدم و به رختخواب رفتم. آقای هلمز، من خواب سنگینی ندارم، به علاوه دلهره ی تاج نیز دلیل دیگری بر سبکی خوابم شده بود.
حدود ساعت دو نیمه شب بود که از صدایی برخواستم.
تصور کردم که صدای بسته شدن یکی از پنجره هاست. گوشهایم را تیز کردم و با دقت بیشتری گوش فرا دادم و ناگاه صدای روی نوکپا راه رفتن را از اتاق کناری شنیدم. از تخت بلند شدم و با اضطراب درب رختکن را گشودم و به داخل نظری افکندم.
از آنچه دیده بودم فریاد کشیدم: آرتور، ای دزد بیشرم با آن تاج چه می کنی ؟
پسرم، تاج دردست، کنار چراغ گازی ایستاده بود. به نظر می رسید با تمام قوا سعی در خم کردن آن دارد و آنگاه که بر سرش فریاد برآوردم، تاج از دستش رها شد و بر زمین افتاد.
چهره اش همانند مردگان، سپید و رنگ پریده شده بود. تاج را از زمین برداشتم و با دقت به آن نگاه کردم. یکی از نوکهای طلایی و سه قطعه الماس سرجایشان نبودند.
از فرط عصبانیت، فریاد کنان گفتم: ای پسر نادان، تو آنرا نابود و خراب کردی! تو برای همیشه مرا شرمنده و شرمسار کردی. جواهراتی را که دزدیده ای کجاست؟
- دزدیده ام ؟
- بله، تو دزدیده ای!
این را گفتم و با شانه هایم به او تنه ای زدم و او را هل دادم.
آرتور گفت: همه اش آنجاست. همه اش باید آنجا باشد.
- سه تا از الماسها نیست و تو میدانی که آنها کجاست. من خودم ترا دیدم که سعی میکردی الماس دیگری از آن برداری .
- شما به حد کافی مرا آزرده اید پدر. من دیگر به این حرفها گوش نخواهم داد و همین فردا صبح خانه ی شما به جستجوی زندگی و سرنوشتم، ترک خواهم کرد.
و من چون دیوانگان با عصبانیت و ناراحتی فریاد زدم: بله تو این خانه را ترک خواهی کرد، اما در دستان پلیس!
- پلیس چیزی از من نخواهد یافت و من دیگر آرتور را چنین عصبانی ندیدم و ادامه داد: اگر میخواهی به پلیس زنگ بزن، اما آنها هیچ چیز پیدا نخواهند کرد.
در این زمان تمام ساکنین خانه از سر و صداها بیدار شده بودند.
مری با عجله داخل اتاق شد، با دیدن تاج و صورت آرتور، به تمام ماجرا پی برد و از شدت شکی که از این صحنه بر او وارد آمده بود، نقش بر زمین شد و از هوش رفت.
من کسی را به دنبال پلیس فرستادم و آنها نیز به سرعت خود را رساندند. آرتور از من خواست که اجازه ندهم پلیس او را با خود ببرد و من نیز در پاسخ گفتم:
این مسئله ای ملی است زیرا که تاج به تمام مردم کشور تعلق دارد.
- اگر اجازه دهید که برای پنج دقیقه خانه را ترک کنم، حتماً آنها را می یابم.
- بله، آن وقت در این پنج دقیقه می گریزی یا شاید آنچه را که دزدیده ای در جایی مخفی می کنی.
پسرم این واقعیت را قبول کن که پای تو به این مسئله کشیده شده و تو در این قضیه درگیر شده ای و هیچ چیز نمی تواند وضعیت را برای تو از این بدتر کند. اگر همین حالا بگویی که الماسها را کجا گذاشته ای من هم همه چیز را فراموش می کنم و ترا می بخشم.
- من از شما نمیخواهم که مرا ببخشید.
آرتور این حرف ها را گفت و به اتاقش رفت. من نیز پلیس را فرا خواندم و آنها را به اتاق آرتور بردم و اجازه دادم که او را دستگیر کنند. پلیس نیز آرتور، اتاقش و تمام خانه را گشت اما چیزی نیافت.
همین صبح نیز او را به اداره ی پلیس بردند و من نیز با عجله به نزد شما آمدم تا از شما طلب کمک کنم.
هرچه که پول بخواهید به شما خواهم داد. همین حالا نیز جایزه ای هزار پوندی برای یابنده ی الماسها گذاشته ام. خدای من چه باید انجام دهم؟ من نام و اعتبارم، جواهرات با ارزش ملی و پسرم را در یک شب از دست داده ام. آه خدایا چه می توانم بکنم؟
شرلوک هلمز چند دقیقه خیره به آتش شومینه نگاه کرد و آرام و ساکت نشست.
آنگاه گفت:
آیا مهمانان زیادی به خانه ی شما رفت و آمد می کنند ؟
- خیر. بغیر از شرکای تجاری و خانواده هایشان و گاه گاهی دوستان آرتور مخصوصاً سر جرج برنول که اخیراً زیاد رفت و آمد داشته، شخص دیگری نیست.
- بیرون چطور؟ آیا شما زیاد به بیرون از خانه می روید؟
- آرتور چرا، اما من و مری بیشتر در خانه می مانیم.
- این گوشه گیری برای دوشیزه ای جوان غیر عادی است .
- مری دختر آرام و ساکت است. البته زیاد هم جوان نیست. او بیست و چهار سالش است.
- آیا این واقعه شک بزرگی به او وارد کرد ؟
- بله البته. شکی بسیار وحشتناک.
- و هردوی شما معتقدید که آرتور مقصر است ؟
- من با چشمان خود آرتور را دیدم که تاج را در دستانش گرفته بود.
- البته این چیزی را ثابت نمی کند. آیا جای دیگری از تاج آسیب دیده و غر شده؟
- بله
- گمان نمی کنید که شاید آرتور قصد ترمیم تاج را داشته و می خواسته آنرا به صورت اولش در بیاورد؟
- آقای هلمز از شما بسیار سپاسگذارم که قصد دارید به آرتور و من کمک کنید. اما او آنجا چه می کرده؟ و اگر هم دلیل خوبی دارد برای چه سکوت اختیار کرده و چیزی نمیگوید
- آفرین! و اگر گناهکار است چرا دروغی نمی گوید؟ و برای چه ساکت مانده؟ در این پرونده چند مورد گیج کننده وجود دارد. پلیس درباره ی صداهایی که شما در خواب شنیدید چه نظری دارد؟
- آنها معتقدند که صدا ممکن است از درب اتاق خواب آرتور باشد .
- به نظر درست نمی آید. او اگر واقعاً قصد دزدیدن تاج را داشته، سر و صدایی ایجاد نمی کرد. و نظر پلیس درباره ی ناپدید شدن الماسها چیست؟
- پلیس هنوز درحال گشتن زیر کف و داخل اثاثیه منزل است .
- آیا آنها خارج خانه را هم گشته اند ؟
- بله تمام باغ را زیر و رو کرده اند .
- آقای عزیز، این موضوع از آنچه که شما و پلیس فکر می کنید پیچیده تر است.
هلمز ادامه داد : شما گمان می کنید که پسرتان از اتاق خوابش به رختکن شما آمده، درب کمد دیواری را گشوده، تاج را برداشته،قسمت کوچکی از آنرا شکسته، به جای دیگری برده و سه قطعه از سی و نه قطعه الماس را مخفی کرده، و دوباره با سی و شش قطعه الماس دیگر به اتاق شما بازگشته؟
- خب به نظر شما داستان از چه قرار است؟ اگر او گناهکار نیست برای چه سکوت اختیار کرده؟
- یافتن پاسخ این پرسش ها وظیفه ی ماست. آقای هولدر، بهتر است حالا همگی با هم به استریتهام برویم و ساعتی را به جستجوی دقیق اطراف صرف کنیم تا جزئیات بیشتری بر ما روشن شود.
دوستم هلمز از من تقاضا کرد تا به آنها بپیوندم و در این سفر همراهشان باشم. من نیز که بسیار مشتاق بودم بلافاصله پذیرفتم و همگی به راه افتادیم. به نظر من آرتور، پسر آقای هولدر می بایست که گناهکار باشد، اما همیشه شرلوک هلمز عقاید و نظرات درستی دارد.
هلمز در تمام طول راه بسیار کم، لب به سخن گشود و در حالی که چانه اش را به روی سینه اش و کلاهش را تا روی چشمانش کشیده بود، عمیقاً می اندیشید. آقای هولدر خوشحال از امید تازه ای که به روحش دمیده شده بود حتی پیرامون کار و تجارت با من صحبت نمود.
هنگامی که به نزدیکی فیربنک، خانه ی بانکدار بزرگ رسیدیم، رفتار هلمز عوض شد. در جایش جابجا شد و با دقت و علاقه ای وصف ناپذیر به مشاهده پرداخت.
فیربنک خانه ای نسبتاً بزرگ با نمایی از سنگ سفید بود. دروازه ای بزرگ برای عبور کالسکه داشت که به باغی پوشیده از برف و دروازه ی آهنی دیگری منتهی می شد.
در سمت راست، راه باریکی وجود داشت که به آشپزخانه می رسید و در سمت چپ، راه کوتاه دیگری بود که به انتهای خانه ختم می شد. درست جایی که اسبها را نگهداری می کردند. این مسیر برای استفاده ی همه ی ساکنان خانه بود اما با این وجود چندان مورد بهره برداری قرار نگرفته بود.
هلمز با آرامش خاص همیشگی اش دور تا دور خانه را قدم زنان طی کرد. جلوی ساختمان، در راههای باریک کنار ساختمان، و اطراف باغ را گشت.
من و آقای هولدر نیز تا بازگشت هلمز به اتاق ناهار خوری رفتیم و در جلوی آتش منتظر ایستادیم.
همانطور در سکوت منتظر ورود هلمز بودیم که درب اتاق گشوده شد و دوشیزه ی جوانی وارد شد .
قدش کمی بلندتر از قد متوسط بود و موهایی روشن و چشمانی آبی داشت که بر اثر گریه کردن همچون کاسه ای از خون، قرمز و سرخ فام شده بودند. صورتش رنگ پریده بود و لبانش نیز بسیار روشن و بدون رنگ می نمود.
ظاهرش از قیافه ی بانکداری که صبح هنگام در خیابان بیکر دیده بودم بسیار غمگین تر بود.
مستقیماً به پیش آمد و به سمت عمویش رفت و گفت:
- آیا شما دستور دادید که آرتور را آزاد کنند یا هنوز خیر ؟
- نه. نه دخترم. پلیس باید از بی گناهی او مطمئن شود .
- اما من مطمئنم که او کار بدی انجام نداده است.
- پس اگر بیگناه است، چرا حرفی نمی زند و ساکت مانده ؟
- چه کسی میداند؟ شاید از شک و تردیدی که شما به او کرده اید دلخور و عصبانی است .
- چگونه میتوانم به اینکه او تاج را در دستانش داشته فکر نکنم ؟
- آه خدای من. اما او تنها برای دیدن، آنرا برداشته است. به من اعتماد کنید، او بیگناه است. این بسیار دهشتناک و هول انگیز است که آرتور عزیزمان در زندان باشد.
- دخترکم مری، تا زمانی که الماسها پیدا نشده است، نمیتوانم او را آزاد کنم. من کاراگاهی را از لندن آورده ام تا به ما در حل این معما کمک کند.
و در حالی که به من نگاه می کرد گفت: ایشان هستند ؟
- نه خیر. این آقا دوستشان هستند. او از ما خواست که تنهایش بگذاریم و حالا در راه کناری بیرون از خانه مشغول است.
- در راه کناری؟ به امید یافتن چه چیز بدانجا رفته است ؟
و در حالی که هلمز وارد شد ادامه داد: آه. فکر میکنم ایشان هستند. آقا امیدوارم که شما بی گناهی عموزاده ام را اثبات کنید
- من نیز با شما هم عقیده ام. باید بیگناهی آرتور را ثابت کنیم! مطمئناً شما دوشیزه مری هولدر هستید. میتوانم از شما چند سوال بپرسم؟
- اگر این سوالات کمکی به حل این معما می کنند، خواهش می کنم بفرمایید .
- شما دیشب صدایی نشنیدید؟
- نه هیچ صدایی نشنیدم تا اینکه از صدای فریادهای عمویم از خواب پریدم .
- شما تمامی دربها و پنجره ها را دیشب بستید و قفل کردید ؟
- بلی
- آیا تمام آنها امروز صبح نیز بسته بودند ؟
- بلی
- آیا شما خدمتکاری در خانه دارید که دوست پسری دارد؟ به گمانم شما به عمویتان گفته اید که دیشب برای دیدن دوستش به بیرون از خانه رفته؟
- بله، لوسی پر. ممکن است که او صحبت های عمو را پیرامون تاج شنیده باشد .
- منظورتان این است که از خانه خارج شده و در این باره با دوستش صحبت کرده و با هم نقشه ی دزدیدن تاج را کشیده اند ؟
در همین حین بانکدار فریاد کشید و گفت: اما من به شما گفتم که تاج را در دستان آرتور دیدم.
و هلمز پاسخ داد: آقای هولدر کمی صبر پیشه کنید. ما باید به این موضوع نیز بپردازیم. دوشیزه هولدر آیا شما دخترک خدمتکار را دیدید که از درب پشتی آشپزخانه وارد شود؟
-بله. من رفته بودم تا درب آنجا را بررسی کنم که او وارد شد. همچنین در تاریکی مردی را نیز بیرون از ساختمان دیدم .
- آیا آن مرد را می شناسید ؟
- بله البته. او برایمان سبزیجات می آورد و اسمش فرانسیس پراسپر است .
- و دیشب در سمت چپ درب ایستاده بود ؟
- بله. دقیقاً همانجا بود .
- فرانسیس یکی از پاهایش چوبی است ؟
ترس و دلهره ای در چشمان دخترک ظاهر شد، لبخندی زد و گفت: شما چطور تمام این موارد را می دانید؟
اما هیچ لبخندی در صورت لاغر هلمز ظاهر نشد.
هلمز گفت: همین حالا می بایست به طبقه ی بالا برویم. مایلم که دوباره نگاهی به بیرون خانه بیاندازم. شاید بهتر است که پنجره های طبقه ی پایین را پیش از هر کار دیگری بررسی کنم.
او به سرعت چرخی زد و پنجره ها را یک به یک وارسی کرد، فقط کنار پنجره ی بزرگی که از هال به راه کناری ساختمان مشرف بود اندکی صبر کرد. پنجره را گشود و با دقت بیشتری به مشاهده و آزمایش پرداخت. و عاقبت گفت:حالا بهتر است که به طبقه ی بالا برویم.
اتاق رختکن تا حدودی کوچک و نقلی بود و تنها یک میز توالت، یک آینه ی بزرگ و فرشی خاکستری رنگ به همراه کمدی دیواری آنجا بود. در ابتدا هلمز به سمت کمد رفت و با دقت زیاد به قفل نگاه کرد . پرسید:با کدامین کلید درب کمد گشوده شده است؟
- همان کلید اتاق نشیمن که پسرم درباره اش صحبت کرده بود .
- آنرا اینجا دارید ؟
- همانی است که بر روی میز است .
شرلوک هلمز به سرعت آنرا برداشت و درب کمد را گشود.
- قفل آرامی است. جای تعجب نیست که هنگام باز شدن، شما را بیدار نکرده است. اگر اشتباه نکرده باشم تاج درون این کیف است. بیایید نگاهی به آن بیفکنیم.
سپس هلمز کیف را گشود و آن جواهر بی نظیر را برداشت. تاج بسیار زیبایی بود و با مهارت فوق العاده ای بر رویش کار شده بود.
سی و شش قطعه سنگ جواهر، زیباترین جواهری را شکل میداد که تاکنون دیده بودم. در یک سمت تاج خمی ایجاد شده بود و یکی از لبه هایش نیز شکسته شده بود و گوشه ای از آن هم با سه قطعه الماس کنده شده بود.
- آقای هولدر حالا از شما می خواهم که گوشه ی سالم دیگر تاج را بشکنید !
بانکدار یک قدم به عقب رفت و گفت: فکر چنین کاری را هم نخواهم کرد، چه برسد به انجامش.
-" پس چاره ای نیست جز آنکه خود این کار را انجام دهم" به ناگاه هلمز با تمام توان سعی در شکستن گوشه ی دیگر کرد، اما تلاش هایش هیچ نتیجه ای در پی نداشت. آنگاه گفت: فکر می کنم با وجود چنین انگشتان قوی و نیرومندی توانسته باشم قدری آن را جابجا کنم. یک مرد معمولی هرگز نمی تواند چنین کاری انجام دهد.
و ادامه داد: حال اگر من آنرا بشکنم، آقای هولدر به نظر شما چه صدایی ایجاد خواهد شد؟ بله صدایی مانند شلیک اسلحه. و آیا این شما نبودید که به من گفتید که این اتفاق فقط چند پا آن طرف تر از تختخواب تان رخ داده و شما هم چیزی نشنیده ای؟
- نمیدانم چه بگویم !
- آیا زمانی که پسرتان را دیدید کفشی به پا داشت ؟
-نه. او تنها یکلباس و شلوار به تن داشت .
- متشکرم. به گمانم خیلی خوش شانس هستیم. و اگر نتوانیم این مسئله را حل کنیم خطایی نابخشودنی انجام داده ایم. با اجازه ی شما، آقای هولدر دوباره باید به بیرون از ساختمان بروم.
و هلمز به تنهایی رفت تا نگاهی به بیرون بیاندازد و توضیح داد که بهتر است بقیه در خانه بمانند تا با ایجاد جای پاهای اضافی کار او دشوارتر نشود. او برای حدود یک ساعت یا بیشتر در بیرون ساختمان مشغول مشاهده بود. و هنگامی که بازگشت گفت:
آقای هولدر، فکر می کنم حالا همه چیز را دیده ام و تنها می خواهم به دفتر خودم در خیابان بیکر برگردم .
- اما آقای هلمز بر سر الماس ها چه آمده؟ آنها کجا هستند ؟
- من چیزی نمیدانم .
بانکدار فریادکشان گفت: آیا می توانم امیدوار باشم که دوباره آنها را ببینم؟ و نیز پسرم آرتور را؟ آیا می توانید چراغ امیدی را در درون تاریکم روشن کنید؟
- عقیده ی من عوض نشده است .
- پس دیشب در این خانه چه گذشته است؟
- اگر شما فردا صبح بین ساعت نه تا ده، به دفترم بیایید سعی می کنم که همه چیز را برایتان به روشنی شرح دهم و یک نکته دیگر، آیا اجازه دارم که هرکار ممکنی را برای بدست آوردن الماسها انجام دهم و آیا دست من در مخارج مادی باز است؟
- تمام هزینه ها را برای بازپس گرفتن الماسها با جان و دل قبول می کنم.
- بسیار خوب است. خدانگهدار آقای هولدر، و یک سوال دیگر، آیا می توانم یک مرتبه ی دیگر قبل از غروب به اینجا بیایم ؟