آنید : بچه ها شما برید دفتر استاد مرتضوی منم میام . درسا به سرعت دستش را کشید و مانع رفتنش شد و با عجز گفت : کجا میخوای بری؟ من تنهایی نمیتونم برم اتاقش . آنید نگاهی به درسا و پس از آن به دخترها انداخت و گفت : تو چه جوری با وجود سه نفر دورت میگی تنها ؟ رنگ از روی دخترها پرید و مهسا با لکنت گفت : چیزه ... آنید ... من یکی که جرات نمیکنم برم پیش استاد . خوب ... ام ام ... خودت که میدونی چه جوریه ؟ آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : چه جوریه ؟ الناز در حالی که پشت مهسا پنهان شده و با دو دست بازوی مهسا را گرفته بود خم شد و سرش را از پشت مهسا بیرون آورد و با صدای آرامی که به زور شنیده میشد گفت : خوب اون در حالت عادی بد اخلاقه الانم که یه مورد بی انضباطیه خوب اون ... اون ... باید حسابی ... ادامه ی حرفهایش را خورد و با ترس به اطراف نگاه کرد . مریم : قاطی کنه . مریم این جمله را به طور ناگهانی گفت انگار خود به خود از دهانش پریده باشد .بچه ها با ترس به او نگاه کردند. مریم با دست جلوی دهانش را گرفت و وحشت زده به بچه ها چشم دوخت . بعد به طور ناگهانی بر گشت و پشت سرش را نگاه کرد انگار میترسید استاد مرتضوی پشتش باشد و حرفهایش را شنیبده باشد. آنید نفس صدا داری کشید و چشم و ابرویی آمد و گفت : خدای من شما همچین حرف میزنید که یکی ندونه فکر میکنه میخوان ببرنتون زیر گیوتین . بعد صاف ایستاد و گفت : در هر صورت من تا نرم دستشویی جایی نمیام . شما که نمی خواید من بیام جلو استاد هی خمیازه بکشم . دختر ها به سرعت سرهایشان را چند بار به چپ و راست تکان دادند . آنید : خوب پس من میرم دستشویی شمام برید دم دفتر استاد تا من بیام . باشه ؟ باز هم دختر ها با سر تایید کردند . انگار میترسیدند حرف بزنند و اتفاق ناجوری بیفتد. آنید دستی به پشت درسا زد و خودش به سمت دستشویی رفت . آبی به صورتش زد و سرش را بلند کردو در آینه به تصویر خودش نگاه کرد . لبخندی به آنید در آینه زد و با آستین مانتوش صورتش را خشک کرد . یاد مادرش افتاد که اگه آنجا بود حتما" به خاطر این کارش جیغ بنفشی میکشید. سری تکان داد و از دستشویی بیرون آمد . دختر ها پشت در اتاق استاد مرتضوی ایستاده بودند . الناز ناخن هایش را میجوید . مریم هم با بند کیفش بازی میکرد و از روی استرس مدام بند را میکشید جوری که دست خودش حسابی درد گرفته بود . مهسا هم به دیوار تکیه داده بود و لبهایش را میجویید . درسا هم مثل عزیز مرده ها سرش را پایین انداخته بود و بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده و چند قطره ای هم از چشمهایش سرازیر شده بود . جدای از زحمت زیادی که برای تحقیقش کشیده بود و بد اخلاقی استاد . درسا مطمئن بود که استاد مرتضوی اگه دوباره تحقیقش را هم قبول کند محال است که این درس را براش پاس کند و چون این درس مهم و پیشنیاز درسهای دیگرش بود حتما" یک ترم عقب می افتاد . دختر ها در افکارشان غرق بودند که یکدفعه یک سری برگه جلو روی درسا سبز شد . همه سر بلند کرده و به درسا خیره شدند . آنید جلوی درسا ایستاده و تحقیق درسا را به سمتش گرفته بود . درسا : این ... این ... این همون ... آنید : این تحقیقته میتونی امروز ارائه بدی . تو کیفم بود . صبح اولین کاری که بعد بیدار شدن کردم این بود که تحقیق تو رو بزارم تو کیفم . آنید نیشش را تا جای ممکن باز کرد و دو قدم عقب گرد کرد و در حالی که آماده ی فرار بود گفت : تا درسه عبرتی باشه واسه دیگران که دیگه نخوان آنید جون و بترسونن . و با دست به تک تک دوستانش اشاره کرد و بعد بلا فاصله فرار کرد و دختر ها هم که کارد میزدی خونشان در نمی آمد به دنبالش دویدند . مطمئنا" اگه دست هر کدام از آنها در آن لحظه به آنید میرسید آنید یک کتک جانانه نوش جان میکرد . بله مامان ... بله چشم ... یادم میمونه ... مواظبم .... باشه ... سلام برسونید ... خداحافظ ... آنید تلفنش را قطع کرد و به اتاقش نگاه کرد . در مدت دوماه و نیمی که در این خانه بود به این خانه و اتاق و باغ و خانم احتشام وحتی مستخدمین عادت کرده بود . این خانه دیگر جزویی از زندگیش شده بود و در آنجا احساس آرامش میکرد و الان که امتحانات پایان ترمش رو به اتمام بود و باید برای تعطیلات میان ترم به خانه و شهرش میرفت یک جورهایی برای اینجا و آدمهایش احساس دلتنگی میکرد . _ آه فردا آخرین امتحانمم میدم . چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود که من و مهسا با ترس و لرز اومدیم اینجا تا خانم احتشام و ببینیم . با یاد آوری آن روز ناخوداگاه لبخندی به لب آورد . آهی کشید و گفت . _ دنیا همینه آدم خیلی زود به همه چی عادت میکنه . دلم برای طراوت جون تنگ میشه . اما با یاد آورری خواهر زاده ی شیرین و ملوسش قند در دلش آب شد . _ خاله فداش بشه . عسل خاله . تقه ای به در خورد و مهری خانم وارد شد . آنید : سلام مهری خانم . مهری : سلام آنید خانم . ببخشید خانم اومدن . آنید : بله شما تشریف ببرید منم الان میام . مهری : بله خانم . آنید نگاهی دیگر به اتاق انداخت و به راه افتاد . در پاگرد نگاهی به آینه انداخت و به خود لبخندی زد . دستی به موهایش زد و چند تار مزاحم را به پشت گوشهایش فرستاد . با سرعت از پله ها سرازیر شد . خانم احتشام در سالن ورودی ایستاده و مشغول در آوردن پالتوی زمستانه اش بود . با شنیدن صدای پای آنید به پله ها نگاه کرد و با وحشت گفت : چته دختر آروم تر کسی که دنبالت نمیکنه اینجوری از پله ها پایین میای . یه وقت خدای نکرده میوفتی پات میشکنه . آنید بی توجه به نصایح خانم احتشام سه پله ی آخر را پرید و حتی به جیغ کوتاه خانم هم توجهی نکرد پر انرژی سلام ی کرد . آنید : سلام تراوت جون . خوبی؟ استخر خوب بود ؟ بهتون خوش گذشت ؟ خانم : ای خوب بود . اما بدون تو اصلا" لطفی نداره . آنید : اه چرا ؟ پس دوستاتون چی ؟ اونا استخرو براتون پر لطف نمیکنن؟ و نگاه شیطنت آمیزش را به خانم احتشام دوخت . خانم : بابا چه لطفی داره آدم با چهارتا پیر زن که کارشون فقط بدگویی از این و اونه بشینه ؟ خانم لبخندی زد و سرش را نزدیک گوش آنید برد و خیلی آهسته گفت : تو که نباشی تا شیطونی کنی و این زنای غرغرو رو که به عالم و آدم غر میزنن و دست بندازی استخر فایده نداره . آنید نیشش باز شد و گفت: طراوت جون میبینم که من تونستم با موفقیت تمام شما رو هم از راه به در کنم . خانم احتشام صاف ایستاد و دستی به موهایش کشید و گفت : کی میگه من از راه به در شدم ؟ نگاهی به آنید انداخت و گفت : تو هم کم من و دست بنداز دختر جون . و در حالی که به سمت اتاق خود میرفت زیر لب غر میزد . خانم : کی میخواست از راه به در شه ؟ من که همه تلاشمو کردم که تو رو درست کنم اما انگار زور تو بیشتر بود همچین با زبون چرب و نرمش من و مشغول میکنه که کم کم خودمم داره باورم میشه که جونم نه یه زن 76 ساله با بچه و نوه . خدایا به دادم برس . آنید در حالی که نمیتوتنست لبخندش را کنترل کند با فریاد گفت : شما هنوز جونید طراوت جون . آخیش ... راحت شدیم . چه خوب چه بد امتحانا بالاخره تموم شد دیگه استرس ندارم . آنید : مهسا جون شما امتحانم نداشته باشید یه چیزی پیدا میکنی که واسش استرس داشته باشی . مهسا محکم پس کله ی آنید زد و گفت : تو دیگه حرف نزن . خوبه مثل تو باشم ؟ انگار نه انگار که امتحان داره . صبح پا شده اومده ور دل ما نشسته داره با گوشیش بازی میکنه . بیخیال که ما داریم از استرس میمیریم و تند تند جزوه هامون و چک میکنیم . درسا : آنید خداییش خیلی خوندی؟ آنید به زحمت سرش را از روی گوشی بر داشت و نگاه عاقل اندر صفیحی به درسا انداخت و گفت : تو تو زندگیت دیدی من زیاد درس بخونم ؟ من روز روزش به زور جزورو واسه امتحان تموم میکنم چه برسه به الان که شب و روز کار میکنم . الناز: بمیرم برات که از پا در اومدی با این کار کردنت . خانم مثل شازده ها تو خونه نشستن . همه هم گوش به فرمانشون که پرنسس چی فرمایش میکنن . این خانم احتشامم که مثلا" رئیسته مثل موم تو دستته منتظر تو لب تر کنی همون کارو بکنه . مریم ادای خانم احتشام را در آوردو گفت : آنید جون امروز بریم استخر؟ آنید جون امروز بریم باشگاه ؟ آنید جون امروز بریم خرید ؟ آنید جون امروز بریم سینما؟ ... آنید جون کوفت میخوای ؟ آنید جون زهر بدم بهت ؟ ... ای بترکی با این شانست که اگه ما رفته بودیم سر کار هر چی رخت چرک داشتن میدادن ما بشوریم . صبح تا شبم باید زمین میسابیدیم . آنید ژستی گرفت و گفت بس که قدیمی هستین شما پس ماشین لباسشوییو جارو برقی و بخارشور واسه چیه ؟ بعدشم همه این برنامه هایی که واسه تراوت جون ریختم فقط برای اینه که مجبور بشه از خونه بره بیرون و با چهارتا آدم حرف بزنه که دلش وا شه . وگرنه ما تو اون خونه هم استخر داریم هم وسایل ورزشی هم باغ و هم یه تلویزیون که کم از سینما نداره . تازشم من کلی خسته میشم از انجام این همه کار دلم میخواد دو روز کامل تو خونه بشینم و جایی نرم . بعد صدایش را کمی بلند تر کرد و گفت : آرزوی من اینست که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی درسا محکم به پشت آنید زد و خواندنش را متوقف کرد و گفت : خف بابا آبروی خوانندرو بردی با این آواز سر دادنت . بعدشم این آهنگ واسه جای دیگه خوبه نه اینجا . مهسا سریع وسط حرف مریم پرید و گفت : آنید جون قربونت تو اگه از شغلت ناراضی هستی من حاظرم فداکاری کنم جات برم . الناز : منم هستم حتی اگه بهم حقوقم ندن من راضیم . آنید : خاک بر سر بی لیاقتتون کنن همین کارا رو میکنید که ارزشتون میاد پایین . درسا : برو بابا مجانی رفته تو بهشت حالا واسه ما نسخه میپیچه . مهسا : آنید کی میری خونه ؟ من فردا ظهر بلیط دارم . آنید : من بلیطم واسه ساعت یازده و نیمه . خدا کنه خواب نمونم این چند وقته واسه امتحان کلی بیخوابی کشیدم . مهسا : حقته تو باش که دیگه شب امتحانی نباشی . از اول درستو بخون که این جور اذیت نشی . آنید : شما فعلا" صاف وایسید و ژست بگیرید که در حال نظاره شدنید . خطبتونم بعدا" ایراد کنید . مهسا : چی ؟ نظاره گر ؟ کی داره نظاره میکنه ؟ من که کسیو نمی ... وبا سرعت سرش را به اطراف چرخواند تا شخص مورد نظر آنید را ببیند اما با دیدن پسری که روی نیمکتی نشسته و جزوه ها یش را آنقدر بالا گرفته که صورتش را بپوشاند و هر از گاهی از کنار جزوه ها نگاهی شیدا به مهسا میاندازد جمله اش را نیمه تمام رها کرد و با سرعت سرش را به سمت مخالف جایی که پسر نشسته بود چرخواند . دختر ها چهار چشمی پسر را نگاه می کردند . درسا دستش را روی شانه ی آنید گذاشت و به او تکیه کرد و در حالی که از پسر چشم بر نمیداشت گفت : آخی ... نازی این هنوز عاشقه ؟؟؟ ببین چه جوری خودشو سرگرم جزوه ها نشون میده میخواد بگه من غرق مطالعه ام . آنید : آره اما طفلی حواسش نیست که ما آخرین گروه تو آخرین روز امتحانا بودیم . دیگه امتحانی نمونده که ایشون مطالعه کنن . خیلی ناشیه باید براش یه سه واحدی کلاس اختفا بزارم . الناز : الهی ... مهسا گناه داره چرا این بدبخت و تحویل نمیگیری ؟ مریم : این که پسر خوبیه همه ی کلاس دوسش دارن . آزارش به مورچه هم نمیرسه . مهسا که اصرار خاصی داشت که به همه جا الا به جایی که پسر نشسته نگاه کند با دستپاچگی وعصبانیت گفت : بچه ها انقدر تابلو نگاه نکنید زشته . و در حالی که دست آنید و الناز را میکشید و با خود همراه میکرد گفت : بعدشم این آقای محترم هیچ وقت به من حرفی نزدن فقط مثل منگولا نگاه میکنه . آنید که در حال کشیده شدن بود یکدفعه ایستاد و مهسا را هم وادار به ایستادن کرد . نگاه دقیقی به مهسا انداخت و خیلی جدی گفت : یعنی اگه حرفی بزنه تو قبول میکنی؟ مهسا با کلافگی گفت : اون تا حالا که حرفی نزده بعد سه سال هر وقت چیزی گفت من فکرشو میکنم . الانم بیاید بریم من باید وسایلم و جمع کنم . و خود زود تر از همه به راه افتاد . -------------------------------------------------------------------------------- آنید شب گذشته با همه خداحافظی کرده بود و وسایلش را هم جمع و جور کرد تا برای صبح کاری نداشته باشد و با تلاش زیاد موفق شد به میل بیدار ماندن و قدم زدن زیر باران در باغ هم غلبه کند و شب زود بخوابد تا شاید صبح به موقع بیدار باشد . از آنجا که از خانه ی خانم احتشام تا ترمینال یک ساعت و نیم راه بود و آنید باید نیم ساعت زودتر هم در ترمینال میبود باید حدود ساعت هشت و نیم یا نه بیدار میشد . شب گذشته به مهری خانم حسابی سفارش کرده بود که حتما" هر جور شده او را سر ساعت بیدار کند . اما مهری خانم با وجود تلاش زیاد نتوانست آنید را از خواب بیدار کند به ناچار ساعت نه و نیم یک پارچ آب بر سرش خالی کرد تا از خواب بیدار شد و با دیدن ساعت جیغش به هوا رفت . با عجله از رختخواب بلند شد و به سمت دستشویی رفت . آنید : وای مهری خانم چرا زودتر بیدارم نکردید . دیر شد . مهری : دو ساعته دارم صداتون میکنم اما شما پا نمیشید . الانم دیدم خیلی دیر شده مجبور شدم آب بریزم رو سرتون تا بیدار شید . صبحانه پایین حاظره . آنید : نه مرسی . اصلا" نمیرسم صبحونه بخورم . مهری خانم میشه کمک کنید وسایلمو ببرم پایین منم الان حاظر میشم . مهری : چشم خانم . مهری ساک کوچک آنید را از کنار کمد گرفت و با خود برد . آنید هم به سرعت رژی مالید و مقنعه اش را سرش کرد و مانتویش را به دست گرفت تا در راه پایین رفتن بپوشد . به پایین پله ها که رسید ساکش را از مهری خانم گرفت و با تشکر زیاد بار دیگر از او خداحافظی کرد و به سرعت از سالن خارج شد . دم در باغ از عمو جواد هم خداحافظی کرد و از در بیرون رفت . به ساعتش نگاهی کرد . _ وای خدا جون حسابی دیر شده عمرا " به موقع برسم . باید ماشین بگیرم . اما برای گرفتن ماشین هم باید تا سر کوچه میرفت که راه کمی هم نبود . به خاطر باران شب گذشته کوچه خیسو پر آب بود . کوچه ای که منزل خانم احتشام در آن قرار داشت دست کمی از خیابان نداشت آنقدر بزرگ بود که حتی اگر ماشینی در سمتی از کوچه پارک بود دو ماشین دیگر به راحتی از کنار هم میگذشتند . آنید برای اینکه زودتر به محل تاکسی رو برود تصمیم گرفت کل کوچه را بدود . تقریبا" به سر کوچه رسیده بود که ماشینی که از جهت مقابلش وارد کوچه شده بود با سرعت از کنارش گذشت و تمام آبی که درون گودال بود را بر سرش پاشید . آنید ناباورانه در جایش خشک شد و نگاهی به سرتا پایش کرد . از عصبانیت در حال انفجار بود . چیزی که حالش را بدتر می کرد این بود که راننده ی ماشین بدون توجه به کاری که کرده بود به راهش ادامه داده بود . آنید برگشت و به ماشینی که میرفت نگاه کرد و با عصبانیت گفت : مرتیکه ی کور من به این بزرگی و نمیبینه . گند زد به سرو شکلم و رفت حتی وا نستاد عذرخواهی کنه . الهی پنچر بشی . الهی همه چراغات بشکنن الهی به دیوار بخوری . الهی با ماشینت بیوفتی توی جوب آب. آنید در حال نفرین کردن بود که دید ماشین مربوطه پنج متر جلوتر ایستاده و راننده دستش را از پنجره بیرون آورد و به آنید اشاره کرد. آنید فکر کرد که راننده متوجه ی خط و نشان کشیدن او شده است برای همین صورتش را به سمت دیگر چرخواند و به روی خود نیاورد که چراغ ها را دیده است . اما راننده دست بردار نبود وقتی دید آنید به چراغ دادن توجه نمیکند دستش را روی بوق ماشین گذاشت و شروع به بوق زدن کرد . اما باز هم آنید به روی خود نیاورد . راننده که دید آنید اینگونه به او توجه نمیکند دنده عقب گرفت و به سمت آنید آمد جلوی پای آنید که رسید ایستاد و شیشه را پایین کشید و خطاب به آنید گفت : هی خانم اینجا کوچه ی ستاره هست ؟ آنید از عصبانیت در حال انفجار بود . _ مرتیکه پرو اصلا" بروی مبارک نمیاره که چه قیافه ای برا من درست کرده عذرخواهی هم نمیکنه . هی هم باباته بیشعور . نمیکنه یه ببخشیدی بگه مثلا" ازم کمک میخواد . راننده : خانم خانم با شمام خوابت برده دهه . آنید سری خم کرد و گفت : ببخشید چی پرسیدید . راننده : به ... بعد سه ساعت میگه چی گفتی . میگم کوچه ی ستاره همینه ؟ آنید نگاهی به تابلویی که نام کوچه رویش نوشته شده بود کرد . تابلو و نام کوچه که ستاره هم بود پشت درخت بلند سر کوچه مخفی شده بود به گونه ای که کمتر کسی متوجه آن میشد . آنید لبخند شیطانی زد و سرش را خم کرد و نگاهی به داخل ماشین انداخت . روی صندلی عقب پسر جوانی که کلاهی به سر داشت و آن را تا روی چشمهایش کشیده و با لاقیدی لم داده بود . پسر وقتی دید توقفشان طولانی شده کلاهش را کمی بالا داد . نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای گلی آنید انداخت که لج آنید را بیشتر در آورد . بعد با بی تفاوتی رو به راننده کرد و گفت :آقا این خانم انگاری مشکل ذهنی داره از یکی دیگه بپرس . آنید در دل در حال غرغر کردن بود : چی من مشکل ذهنی دارم پسره ی پرو ی بی ادب احمق حالت و میگیرم عوضی . آنید با خونسردی رو به راننده کرد لبخندی زد و گفت : آقا شما کوچه رو اشتباه اومدید . باید برید سه تا کوچه بالاتر سمت چپ . اونجا کوچه ی ستاره است . راننده : آهان . نه تشکری و نه حرف دیگری تنها نگاه تمسخر آمیز پسرک بود که نصیبش شد . راننده بی توجه به آنید دور زد و از کوچه خارج شد . _ آدمای از خود راضی و احمق خوب شد دلم خنک شد حالا که مجبور شدید یکم دور خودتون بچرخید حالتون جا میاد . ها ها اون کوچم اسمش ننوشته . حالا حالا ها باید دنبال آدرس بگردید تا حالتون جا بیاد و بفهمید هر کسی واسه خودش شخصیت داره . وای دیرم شد . آنید به سرعت خود را به سر کوچه رساند و ماشینی گرفت و با تاخیر به ترمینال رسید و خوشبختانه اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود . -------------------------------------------------------------------------------- آنید با تکانهایی از خواب بیدار شد . به زور چشمهایش را باز کرد و سرش را چرخواند . دختر جوانی در کنارش نشسته بود و او را تکان میداد. دختر: خانم خانم پاشو داریم می رسیم کم کم باید پیاده شیم . آنید خمیازه ای کشید و چشمانش را مالید و با تعجب گفت : اه چه زود رسیدیم . دختر در حالی که میخندید گفت : بله از نظر شما زوده چون شما تمام راه و خواب بودید . خسته نباشید . شهر بعدی مقصده . آنید در حالی که لبخندی از شرمساری میزد گفت : آخه دیشب کلی کار کردم حسابی خسته شدم . دختر با کنجکاوی و کمی تعلول گفت : ببخشید که میپرسم بی ادبی نباشه . آنید : خواهش میکنم . بفرمایید . دختر : ببخشید اما میتونم بپرسم چه اتفاقی براتون افتاده ؟ و با کنجکاوی به سر تا پای گلی آنید نگاه کرد . آنید نگاهی به خود انداخت و لبخندی زد و گفت : یه راننده ی مزخرف این بلارو سرم آورد . آب گودالو پاشید روم منم حالشو گرفتم . دختر : چه طور ؟ آنید : آدرس عوضی دادم بهش . حالا باید تا میتونه بگرده دنباله آدرس . دختر پقی زیر خنده زد : واقعا" که آدم جالبی هستی . حالا دیشب چی کار میکردی که انقدر خسته بودی ؟ آنید نگاه دقیقی به دختر کرد و سر و شکل دختر نشان میداد که از خانواده ی مرفهی است و این گونه که به نظر می آمد دل نازکی هم داشت . آنید که حوصله اش هم سر رفته بود تصمیم گرفت کمی سر به سر دختر بگذارد . آنید : راستش من تو یه خونه کار میکنم . سرش را پایین انداخت که مثلا" از بازگو کردن زندگیش شرمسار است . خنده ی دختر متوقف شد . دختر : کار میکنی ؟ چه کاری ؟ آنید : خوب هر کاری که بشه . میدونی اونجا خونه ی بزرگیه منم اونجا خدمتکارم . دختر با ناباوری گفت : آخه چرا ؟ تو چرا باید کار کنی ؟ اونم همچین کاری؟ آنید : بابام چهارتا بچه داره منم بچه بزرگ خانوادم . دانشجو هم هستم . پدرم یه کارگر سادست نمیتونه خرج همه مون و بده اینه که منم کار میکنم تا هم خرج تحصیلم در بیاد هم یه کمک خرجی برا بابام باشم . آنید سر بلند کرد تا تاثیر کلامش را در دختر ببیند . دختر با دلسوزی به او نگاه میکرد و در چشمانش اشک جمع شده بود . با تاسف گفت : آخه تو به این جونی حیفی . اما اصلا" بهت نمیخوره که اینقدر سختی کشیده باشی. آنید نگاهی به سر و شکلش کرد . لباسهایش با اینکه گلی بود اما هیچ کدام کهنه و پاره نبود همه ی لباسهایش خوش دوخت و از بهترین پارچه ها بود .آنید با عجله و دستپاچگی گفت : اونجا که کار میکنم خانم خونه خیلی به سرو وضع خدمتکارا اهمیت میده . میگه اگه شما مثل گدا گشنه ها باشید آبروی خونه ی من میره . واسه همینه که به همه یکی یه دست لباس خوب و آبرو دار داده که بیرون بپوشن . دختر آهی کشیدو گفت : نازی ... طفلکی چقدر سختی کشیدی . آنید سرش را پایین انداخته بود و جرات نمیکرد که بالا بیاورد نه برای اینکه خجالت میکشید بلکه میترسید با دیدن چهره ی دختر که بغض کرده و با تاثر به او نگاه میکند نتواند جلوی خود را بگیرد و بزند زیر خنده . خوشبختانه اتوبوس به مقصد رسیده و ایستاده بود و مسافران در حال پیاده شدن بودند . دختر با سرعت شماره اش را یادداشت کرد و به دست آنید داد و گفت : من اسمم دنیاست . این شماره ی منه داشته باش . هر وقت به کمک احتیاج داری بهم زنگ بزن خوشحال میشم . آنید لبخندی زد و شماره را از دختر گرفت : منم آنیدم . مرسی از همدردیت . فعلا". آنید به سرعت ساکش را برداشت و جلوی اولین تاکسی را گرفت : آقا دربست . آنید همه چشم شده بود و با ولع شهر را نظاره میکرد . _ هر بار که میام ، شهر برام تازه میشه انگار هر بار کلی تغییر میکنه . شایدم واسه دلتنگی باشه . آنید شهرش را خیلی دوست داشت اما تنها به عنوان زادگاه . از همان کودکی همیشه در رویای کودکانه اش برای خود شهرو خانه ای را تصور میکرد که تنها برای خودش است . خانه ای که خود به تنهایی در ان زندگی میکند. هر روز صبح تا شب مشغول کار و شب هم در خانه ی ساکت آرامشی عجیب پیدا میکند . این تنها رویایی بود که آنید در تمام زندگیش داشت و هیچ گاه تغییر نکرده بود . آنید با صدای راننده به خود آمد . راننده : خانم رسیدیم . آنید : بله بله مرسی . آنید کرایه ی راننده را داد و از ماشین پیاده شد . چند قدم مانده به در خانه را به حالت نیمه دویده طی کرد . جلوی در ایستاد و یکی از دستانش را روی دوربین آیفون و دست دیگرش را روی زنگ گذاشت و یکریز زنگ زد . صدای زنی عصبی از آیفون شنیده شد : چه خبره سر آوردید ؟ کیه ؟ چرا دستتو جلوی دوربین گذاشتی ؟ وردار ببینم کیه . آنید بی توجه به صدای مادرش کماکان به کار خود ادامه داد. مادر : بسه دیگه زنگ نزن مردم آزار . ول نمیکنی نه ؟ الان میام دم در به حسابت میرسم . آنید به زور جلوی خود را گرفت که نخندد و خود را لو ندهد . صدای پای مادرش را شنید که تند و تند راه میرفت . آنید خود را پشت دیوار پنهان کرد . مادر با عصبانیت در حیاط را باز کرد و به کوچه نگاه کرد . _ کی بود زنگ زد؟ کجا رفتی پس ؟ ترسیدی ؟ جرات داشتی وا میستادی تا یه جواب درست و حسابی بهت بدم . روانی . آنید از پشت دیوار بیرون پریدو در یک چشم به هم زدن از گردن مادرش آویزان شد . مادر که غالب تهی کرده بود جیغ بلندی کشید و یک متری به هوا پرید و دستهای انید را با تمام زورش از خود جدا کرد و به داخل حیاط رفت و در را بست . حتما" پیش خود فکر کرده بود با دیوانه ی خطرناکی روبه روست که از قضا مهارت زیادی هم در خفه کردن زنان دارد . آنید که از خنده ریسه رفته بود در حالی که به سختی میتوانست حرف بزد گفت : مامان ... مامان درو وا کن منم آنید . مامان ... مادر که پیدا بود با وحشت پشت در پنهان شده است با شک و تردید در را کمی باز کردو از گوشه ی در به دختری که پشت در تا شده بود و میخندید نگاه کرد وقتی که مطمئن شد که او کسی جز دختر خودش نیست با شجاعت در را کامل گشود و بیرون آمدو با دست محکم به شانه ی آنید کوبید و گفت : دختره ی دیوونه من که سکته کردم . بعد دو ماه اومدی خونه خل بازیتو برامون آوردی ؟ حالا اگه من از ترس میموردم چی کار میکردی ؟ آنید که هنوز هم میخندید از گردن مادرش آویزان شدو در میان خنده گفت : قربون مامی خوشگلم برم که وقتی میترسه تو دلبرو تر میشه . آنید فدات شه دلم برات تنگ شده بود . و بوسه ای آبدار از گونه ی مادرش گرفت . مادر که کمی نرم تر و عصبانیتش کمتر شد بود دستش را دور آنید حلقه کردو گفت : کجایی دختر دو ماه میشه که رفتی و اصلا" پیدات نیست دیگه داشت باورم میشد که فرار کردی. آنید : قربونت من کجا دارم برم ؟ دلم کلی براتون تنگ شده بود. مادر : منم همین طور کجا بودی ؟ چیکار کردی با امتحانات ؟ خوب بود ؟ تا کی میمونی ؟ آنید سرش را بلند کرد و گفت : همه رو همین جا دم در جواب بدم ؟ مادر نگاهی کرد و گفت : وای خاک به سرم تو که واسه من حواس نمیزاری . بیا تو دو ساعته دم در وایسادیم . بیا که آبرومون جلو همسایه ها رفت با اون جیغی که من کشیدم . بیا تو . وخود زودتر وارد خانه شدو آنید را بدنبال خود کشید . سه روزی میشد که آنید به خانه آمده بود در این مدت هیچ کجا آرام و قرار نداشت انگار چیزی را گم کرده یا کاری را فراموش کرده است . تنها زمانی که کمی آرامش پیدا میکرد وقتی بود که در اتاقش روی تختش دراز میکشید . تخت و اتاقش آرامشی عجیب به او میداد . دلش برای خانم احتشام و آن خانه تنگ شده بود .صبح اولین روزی که به خانه آمده بود وقتی ساعت یازده صبح مادرش که دو ساعت تلاش کرده بود تا آنید را بیدار کند و هیچ موفقیتی عایدش نشده بود در نهایت مجبور شد با فریاد تکانی به آنید بدهد . آنید که به خیالش در خانه ی خانم احتشام است غلتی در تختخوابش زد و گفت بیدار میشم مهری خانم بذارید یکم دیگه بخوابم بعد بیدار میشم . مادرش بار اول فکر کرده بود که اشتباه شنیده است اما وقتی داد و بیداد بیشتری کرد و باز هم دید که آنید به مهری خانم التماس میکند که اجازه دهد کمی بیشتر بخوابد حسابی کفری و مشکوک شد ودر آخر با کتکی که به آنید زد توانست او را از خواب بیدار کند . مادر: پاشو ببینم . پاشو زود باش بگواین مهری خوانم کیه که هی بهش میگی بزار بیشتر بخوابم . آنید پاشو . آنید برای اینکه از دست ضربات مادرش در امان باشد پتو را روی سرش کشیده بود تا از شدت ضربات وارده بر سرو بدنش کم شود که با شنیدن حرفهای مادرش فهمید که ناخواسته چیزهایی را لو داده است . جرات نمیکرد که از زیر پتو بیرون بیاید . میترسید مادرش با دیدن قیافه اش بفهمد کاسه ای زیر نیم کاسه است . مادرش همچنان فریاد میزد . مادر : آنید میگم این مهری خانم کیه ؟ آنید : کسی نیست مامان شما هم چقدر جیغ میکشید . آروم باشید تا بهتون بگم . مادر : خیله خوب من آرومم یالا زود بگو کیه . آنید : اول شما یکم برید اون ورتر من به شما اطمینان ندارم میترسم بیام بیرون شما بپرید رو سرم منو بزنید . مادر چند قدمی از تخت دور شد و گفت : رفتم عقب حالا پاشو خودتو لوس نکن من منتظرم . آنید خیلی آرام و با احتیاط پتو را کمی پایین کشید . وقتی مطمئن شد که مادرش از تخت فاصله گرفته بلند شد و روی تخت نشست . مادر: خوب مهری کیه ؟ آنید : مهری هم اتاقیمه . مادر: آره جون خودت. تو از کی تا حالا هم اتاقیاتو با پسوند و پیشوند صدا میکنی ؟ آنید : آخه این مهریه بیستو هفت هشت سالشه از ما خیلی بزرگتره . کارشناسی ارشد میخونه . یه چند هفته است که اومده اتاق ما . ما هنوز باهاش رودرواسی داریم . مادر : حالا چرا التماس میکردی که بزاره بخوابی؟ آنید که الان مطمئن شده بود که مادرش حرفش را باور کرده است با اعتماد به نفس بیشتری حرف میزد : آخه این مهریه عادت داره صبح ها زود بیدار شه . وقتی هم که خودش پا میشه بقیه رو هم بیدار میکنه از دست اون ما چند هفته است خواب درست و حسابی نکردیم . مادر: خوبه که این دختره تو اتاقتونه و میتونه شما رو بیدار کنه وگرنه کی از پس شما تنبلا بر میومد . و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : الانم پاشو دیگه لنگ ظهره یه ساعت دیگه همه میان ناهار بخوریم خوب نیست با چشمای پف کرده سر میز بشینی . آنید چشم غلیظی گفت و از جا برخواست . دیگر به آخر تعطیلات چیزی باقی نمانده بود . آنید دو روز قبل با شور و شوق زیاد بلیط برگشت را گرفته بود و روز شماری میکرد تا هر چه زود تر حرکت کند . بنا به دلایلی آنید زیاد خوشش نمیامد که بیشتر از یک هفته در خانه خودشان باشد . بعد از یک هفته در اینجا احساس خفگی میکرد و مثل مرغ سرکنده به هر طرف میپرید . عصر روز قبل از حرکت مادرش او را صدا کرد و گفت : آنید بیا چایی ریختم بیا بشینیم با هم بخوریم . آنید : چشم مامان الان میام . آنید آخرین لباسش را هم در ساکش جا داد و بلند شد کش و قوسی به بدنش داد . _ آخی تموم شد حالا همه چی واسه فردا حاظره . آخ جون دارم میرم . وایییییییی دانشگاه . واییییییییی طراوت جون . وایییییییییی بچه ها . واییییییییی باغ . دلم کلی تنگ شده . آنید از اتاق بیرون رفت و روی مبلی روبه روی مادرش نشست . نگاهی به چهره ی خسته مادرش کرد . و گفت : کی میاد که تو دیگه خسته نباشی . این همه مسئولیت داره تو رو از پا در میاره . چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟ چرا همیشه واسه همه چیز نگرانی . مادر جرعه ای از چایش را نوشید و گفت : تو مادر نشدی که حال منو بفهمی . یه مادر همیشه نگرانه . آنید : آخه واسه چی ؟ واسه ی کی ؟ مادر : واسه ی شما من همیشه نگران شما و آینده ی شمام . آنید : که چی بشه ؟ چه شما نگران باشید چه نباشید ماها بزرگ میشیم . پس غصه خوردنتون واسه چیه ؟ من نگران برادرت نیستم هر چی باشه اون پسره و میتونه تو این جامعه ی مرد سالار گیلیم خودشو از آب بیرون بکشه . اما تو و آنیتا دخترید . آنیتا که ازدواج کرد و سر خونه زندگی خودشه . باز خیال من یکم راحت تره . اما تو چی ؟ اگه تو هم شوهر میکردی من دیگه غمی نداشتم . آنید پوزخندی زد و گفت : حالا کو تا شوهر . مادر که دید آنید آرام است گفت : تو اگه رازی باشی من یه قرار بزارم . آنید ابرویی بالا انداخت و گفت : قراره چی ؟ راستش چند وقته که دوست پدرت آقای نقوی پیغام داده که اگه راضی باشید واسه پسرش بیاد خواستگاری تو . آنید : پسرش؟ کدوم پسرش؟ الان مادر با اشتیاق بیشتری حرف میزد . مادر: حمید و میگم همون که مهندس عمرانه . تو شرکت باباش کار میکنه . خونه و ماشین و همه چیم داره . پسر خوبیه ما ها که راضی هستیم اما خوب تو مهمی باید بپسندی . آنید اخمی کرد و گفت : خوبه دیگه شما که اینقدر شازده رو پسندیدید چرا دیگه به خودتون زحمت دادید به من بگید ؟ خوب خودتون برید زنش بشید دیگه . مادر لبش را گاز گرفت و گفت : خدا مرگم این چه حرفیه زشته . انید : چیش زشته ؟ انگاری شما خیلی خوشتون اومده . من که نمیخوام شوهر کنم . شما که اصرار دارید بابا رو بیخیال شید این و بچسبید . مادر : یعنی چی ؟ هر وقت راجبه یکی باهات حرف میزنم این جوری ادا اصول در میاری . همش میگی نمی خوام . آخه تا کی ؟ کی تو می خوای شوهر کنی . آنید با قاطعیت گفت : تا هیچ وقت . مادر : چرا ؟؟؟ انید : چون من وبال نمی خوام . مادر : کی گفته شوهر وباله ؟ آنید : من. من میگم وباله. دردسره. همش اذیته. من که از زندگی فعلیم راضیم . تو خط ازدواج و اینام نیستم. پس منو بیخیال شو . مادر : یعنی چی این چه وضیه ؟ آنید در حالی که نیم خیز میشد چشم در چشم مادرش کرد و گفت : مادر من، اگه شما تنوع میخوای چرا نمیری واسه گل پسرت زن بگیری ؟ بعد خیلی سریع از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. مادر که حسابی عصبانی بود گفت : کجا من هنوز حرفم تموم نشده . آنید بی توجه به راهش ادامه داد و با خونسردی گفت: ولی من حرفم تموم شده. خوبه من فردا میرم و شما دیگه فرصت نمیکنید رو مخ من راه برید . و وارد اتاقش شد و در را محکم پشت خود بست . آنید برخلاف روزهای دیگر صبح زود از خواب بیدار شد . لباس پوشید و آماده و حاضر در اتاق نشست . بلیطش ساعت نه صبح بود . آنید دو ساعت را با بی صبری پشت سر گذاشت . وقتی که ساعت به هشت و نیم رسید اول شماره ی آژانسی گرفت و بعد ساک بدست از اتاق خارج شد . _ مامان مامان کجایید ؟ من دارم میرم . مادر با شنیدن صدای آنید با تعجب از آشپز خانه بیرون آمد : دختر تو کی بیدار شدی ؟ الان میخواستم بیام بیدارت کنم . آنید : من یه ساعتی هست که بیدارم . نیم ساعت دیگه بلیط دارم . باید برم . مادر : کجا ؟ بابات گفت تو رو میبره ترمینال . آنید : نه مامان خودم میرم . بابا هم الان کار داره خوب نیست بیفته تو زحمت . من آژانس می گیرم میرم . آنید خودش هم میدانست که اینها همه اش بهانه است .او چون مطمئن بود اگر بخواهد منتظر پدرش بماند میبایست کم کم ده دقیقه دیگر در خانه میماند . در حالی که آنید دیگر حتی تحمل یک دقیقه در خانه ماندن را هم نداشت . مادر : وا آنید تو چقدر تعارفی شدی ؟ تو زحمت میفته چیه ؟ وایسا بابات بیاد . آنید در حالی که گونه ی مادرش را میبوسید گفت : نه مامان من زنگ زدم الان آژانس میاد . شمام نمیخواد بیاید دم در من خودم میرم . و به سرعت ساکش را برداشت و از خانه خارج شد . مادر هاج و واج در جایش مانده بود و به رفتن آنید نگاه میکرد . مادر : این دختره چش شده این که این جوری نبود . *** آنید با اشتیاق زنگ خانه ی خانم احتشام را فشرد و به انتظار ایستاد . در کل این روز متفاوت از همه ی روز های آنید بود . بیدار شدن در صبح زود . غلبه بر میل خوابیدن در اتوبوس . تماشای مناظر اطراف جاده از اتوبوس که بدون اغراق اولین بار در طی سه سال گذشته بود زیرا آنید هیچ گاه نتوانسته بود جلوی خود را بگیرد که در اتوبوس در حال حرکت نخوابد . در با صدای تقی باز شد . آنید به داخل باغ رفت و با ولع به گوشه کنار باغ چشم دوخت . _ وای که دلم چقدر واسه اینجا تنگ شده بود . کل راه تا رسیدن به در عمارت را دویید و با هیجان وارد خانه شد و با صدای بلند سلام کرد . _سلام سلام . سلام مهری خانم . سلام اکرم خانم . سلام آقا محمد . سلام همه خوبید ؟ . دلم واستون تنگ شده بود . آنید به سمت مهری خانم و اکرم خانم رفت و آنها را به آغوش کشید . همه از ورود آنید خوشحال بودند . با ورود آنید گویی زندگی دوباره به خانه بازگشته بود .آنید خطاب به مهری گفت : مهری خانم ... خانم احتشام کجاست ؟ مهری خانم :خانم تو کتابخونه هستن . آنید : مهری خانم میشه لطفا" ساک من و ببرید تو اتاقم . من میرم پیش طراوت جون . و منتظر جواب مهری خانم نماند و خود زودتر به سمت کتابخانه دوید . دم در کتابخانه تقه ای به در زد و یک دقیقه منتظر ماند و بعد دستگیره ی در را چرخواند. خانم احتشام در کتاب غرق شده بود و اصلا" متوجه ی ورود آنید نشد . آنید به پشت مبل خانم احتشام رفت و از پشت مبل دست در گردن خانم احتشام انداخت . خانم احتشام حسابی جا خورد و با تعجب سرش را گرداند و با دیدن آنید گل از گلش شکفت : کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود . یه هفته نبودی اما برا من مثل یه سال گذشت . دیگه این خونه بدون تو لطفی نداره . آنید در حالی که مبل را دور میزد تا روبه روی خانم احتشام بایستد گفت : قربونت برم منم دلم برات یه ذره شده بود . نمیدونید چه جوری جیم شدم تا زودتر بیام پیشتون . آنید جلوی خانم احتشام زانو زد . خانم احتشام سر آنید را در بغل گرفت و نوازش کرد . آنید سر بلند کرد و گفت : طراوت جون این چند وقته که من نبودم چیکارا کردید؟ برنامه هاتون و دقیق انجام دادید دیگه ؟ آره ؟ خانم احتشام من و منی کرد و گفت : راستش تو که نبودی دل و دماغ کاری و نداشتم واسه همین صبر کردم تا تو بیای هر جا میخوام برم با تو برم . آنید اخم کوتاهی کرد و گفت : طراوت جون ؟ داشتیم ؟ از زیر کار در میرید ؟ اومدیم و من حالا حالا ها نمیومدم شما نمی خواستید کلاساتون و برید ؟ این بار اشکالی نداره ولی باید قول بدید که دفعه ی بعدی که من رفتم مرخصی شما همه ی کلاساتون و کامل برید . باشه ؟ خانم احتشام با لبخند سری تکان داد . انید هم بار دیگر گونه اش را بوسید . سپس از جا بلند شد و گفت : طراوت جون اگه با من کاری ندارید من برم لباسامو عوض کنم . خانم احتشام : برو عزیزم . من که فعلا" کاری ندارم تو هم خسته ای برو یکم استراحت کن واسه عصرونه بیدارت میکنم . آنید چشمی گفت و از اتاق خارج شد . در حال بالا رفتن از پله ها به سبک خود آواز سر داد . ما دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت نه اهل دل سپردن نه اهل دل شکستن آنید نه ریتم آهنگ را میدانست نه حتی شعر آهنگ را درست و حسابی بلد بود . از آهنگ اصلی یک چیزهایی در ذهنش بود و هر جا را که فراموش میکرد به دلخواه خود کلمه یا جمله ای جایگزین شعر اصلی میکرد . به دلخواهش کلمات را میکشید و چهچه میزد . آنید به در اتاقش رسید در را باز کرد و داخل شد . مقنعه اش را برداشت و روی صندلی پرت کرد مانتویش را در آورد و روی تخت انداخت و همچنان آواز میخواند . ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت جدا موندیم ما از بس رسیدن یادمون رفت نه سلامییییییییییییییی نه کلامییییییییییییییییییییی ییی آنید دو کلمه ی آخر رابه حالت کشیده و جیغ با صدای بلند خواند . یکدفعه در اتاق با صدای مهیبی باز شد آنید با ترس رو برگرداند تا ببیند چه کسی در اتاق را اینگونه باز کرده است . اما وقتی که برگشت و به در نگاه کرد قلبش از منظره ای که میدید از کار ایستاد و با وحشت و تمام قدرت جیغ بلندی کشید . ---------------------------------------------------------------------------------------- فصل سوم جلوی در پسر جوانی با شلوارک سورمه تا روی زانو و بالاتنه ای برهنه و موهایی ژولیده و چشمانی خواب آلود و نیمه باز ایستاده و با اخم و عصبانیت به آنید نگاه میکرد . آنید که در لحظه ی اول مبهوت هیبت پسر شد بود وقتی به خود آمد جیغ بلندی کشید . با صدای جیغ ناگهانی آنید پسر یک متری به هوا پرید و آنقدر ترسید که همراه آنید جیغ کشید . حتما" پیش خود فکر کرد که چیز خطرناکی در اتاق است و برای فرار از آن نود درجه چرخید و قصد فرار کردن داشت که محکم به در خورد . وحشت از صدای آنید و دردی که از برخورد با در اتاق در سر پسر ایجاد شد عصبانیتش را دو چندان کرد و با حرص به طرف آنید برگشت و چشمان خون بارش را به او دوخت . آنید زبانش بند آمده بود و نمی توانست صحبت کند . پسر با عصبانیت فریاد زد : هیچ فکر کردی کدوم جهنمی هستی ؟ اصلا" تو کی هستی ؟ اینجا چی کار میکنی ؟ اگه واسه نظافت اومدی باید بی سرو صدا کارتو بکنی . و وقتی پسر دید که از دیوار صدا آمد اما از آنید نه و جواب تمام سوالات و عصبانیتش تنها نگاه خیره ی آنید است. چند قدمی به داخل اتاق آمد و به سمت آنید رفت . با هر قدم پسر که جلو می آمد آنید که از حضور ناگهانی پسر آن هم به آن شکل خیلی ترسیده بود یک قدم به عقب می رفت . ناگهان پای آنید به لبه ی تخت خورد و تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد . پسر چند قدم باقیمانده تا آنید را با شتاب برداشت و روی تخت خم و با آنید رخ به رخ شد و گفت : خوبی ؟ آنید که در هنگام پرت شدن از ترس چشمانش را بسته بود با شنیدن صدای پسر فورا" چشمانش را باز کرد و وقتی صورت پسر را در فاصله ی کمی از خود بالای سرش دید جیغ بلند دیگری کشید و اولین چیزی که به دستش رسید بالشتش بود که سریع آن را جلو کشید و بین صورت خود و پسر قرار داد و با تمام قدرت پسر را به عقب هول داد . پسر با صدای بلندی از تخت افتاد . و در حالی که باسنش را که از برخورد با زمین حسابی درد گرفته بود میمالید گفت : چته دیوونه چرا همچین کردی؟ اما آنید اصلا" توجهی به پسر و حرفهایش نداشت . تمام ذهنش را متمرکز این کرده بود که چیزی بیابد و آن را به سمت پسر پرت کند . آنید پس از پرت کردن بالشتها و کوسنهای تخت و در آخر رو تختی و ملحفه و خلاصه هر چیز قابل پرت شدن به طرف پسر کمی آرام شد . پسر پس از برخورد دومین بالشت به سرش از جا بلند شد و ایستاد و برای جلوگیری از برخورد اشیای دیگر دستهایش را به حالت ضربدری جلوی صورتش گرفت و تنها وقتی دستهایش را پایین آورد که مطمئن شد آنید دیگر چیزی پرت نمیکند . پسر از عصبانیت در حال انفجار بود . کارد میزدی خونش در نمیامد . تا حالا مطمئن شده بود که با دختر دیوانه ای طرف است . با چشمانی غضبناک که آنید از نگاه کردن به آنها تنش مورمور میشد به آنید خیره شده بود . پس از چند دقیقه در حالی که دستهایش را مشت کرده و دندانهایش را روی هم فشار میداد از میان لبهای بهم فشرده اش گفت : میکشمت . اگه دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم . تو دیگه مردی . و آنچنان با جدیت این حرف ها را زد که قلب آنید ایستاد . آنید مطمئن بود که اگر دست پسر به او برسد حتما" میمیرد . چهار چشمی مواظبش بود و آماده برای نجات دادن جانش. با اولین تکان پسر، آنید برای دفاع از خود سریع کفشهایش را در آورد و به سمت او پرت کرد . پسر سعی کرد جا خالی بدهد اما دومین لنگه کفش محکم به وسط سرش اصابت کرد و دیگر نفهمید که چه میکند . خم شد و کفشها را برداشت و به طرف آنید حمله کرد آنید در حالی که جیغ میکشید از روی تخت پرید و به سمت در دوید و با اینکه محکم به در خورد اما به روی خود نیاورد و با سرعت نور به سمت پله ها رفت . پسر هم در تعقیب او بود . با آخرین سرعتی که در توان داشت از پله ها سرازیر شد . حتی خودش هم نمیفهمید که چگونه پله ها را طی میکند و آیا روی هر پله پا می گذارد یا دو سه پله را یکی میکند و و به گونه ای پرواز کنان از روی پله ها رد میشود . با سرو صدای آنها ده دوازده نفر از خدمتکاران در سالن جمع شده بودند و با تعجب به پله ها نگاه می کردند . مهری خانم هم جزویی از آنها بود . آنید سه پله ی آخر را پرید و در حالی که به سمت خدمتکاران میرفت تا شاید با پنهان شدن بین آنها پسر بیخیال شده و جانش را به او ببخشد با فریاد از مهری خانم پرسید : مهری خانم خانم احتشام کجاست ؟ مهری خانم با دهانی باز از تعجب گفت : تو کتابخونه هستن . آنید پس از چهار پنج دور چرخیدن دور خدمتکارها و رد شدن از بین مبل و صندلیها به سمت کتابخانه فرار کرد . پسر هم به دنبالش میدوید . با خودش غرغر میکرد : ای تو روحت . ول کن دیگه . هر جا میرم میاد . خسته هم نمیشه . خودش و به کتابخانه رسوند و با شتاب در رو باز کرد و با دیدن خانم احتشام تو جای همیشگیش به سمت اون دوید . خانم احتشام که در خیالات خودش سیر میکرد و اصلا" انتظار حضور کسی رو نداشت با باز شدن ناگهانی در با ترس از جاش پرید و ایستاد. آنید خودش و به خانم احتشام رسوند و پشت اون پنهان شد . خانم احتشام با تعجب به حرکاتش نگاه میکرد اما قبل از اینکه فرصت کنه چیزی ازش بپرسه پسر جوون رو دید که خودش و به داخل کتابخانه پرت کرد و به سمت آنید دوید و سعی داشت اون و بگیره . چند دقیقه ای آنید و پسر دور خانم احتشام چرخیدن و کش مکش کردن که در نهایت با فریاد خانم احتشام که میگفت : " بس کنید . با هردوتونم " . آرام شدن . خانم : اینجا چه خبره ؟ آنید ؟ و با نگاه پرسش گرانه ای به آنید نگاه کرد . آنید اشاره ای به پسر کرد و گفت : این میخواد من و بکشه . بهم حمله کرد . خانم احتشام با چشمایی گرد به پسر نگاه کرد و گفت : آره شروین ؟ پسر که آنید فهمیده بود اسمش شروینه خیلی سریع گفت : مامان طراوت این خدمتکار دیوونت بود که به من حمله کرد . و دستهاشو بالا آورد و کفشهای آنید و نشان داد و گفت : ببیند اینا ماله اون دیوونه است . اینا رو تو سر و کله ی من پرت کرده . خانم احتشام نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و گفت : این چه ریختیه ؟ پسر با تعجب گفت : چی ؟ ... و وقتی نگاهی به خودش کرد تازه یادش اومد که آنقدر عصبی بوده که یادش رفته چیزی بپوشه . خانم احتشام: صد بار بهت گفتم اینجا ایرانه . با توجه به این همه آدم که تو این خونه زندگی می کنن باید درست لباس بپوشی پسر: من .. من ... اه همش تقصیر اینه دیگه ، اومده ور دل اتاق من صدای نکرشو گذاشته رو سرش . خانم احتشام که به زور خودش و کنترل میکرد تا نخنده گفت : بسه دیگه مودب باش . من مقصرم . یادم رفت که در مورد تو به آنید بگم . و رو به آنید کرد و گفت : آنید جان این آقایی که جلوی شمان نوه ی من شروین جان هستن . اومدن که یه مدتی پیش ما باشن . آنید دهنش باز مونده بود . باورش نمیشد که این انسان اولیه نوه ی خانم احتشام باشه و از آن گذشته مجبور بود از این به بعد اون و تحمل کنه . خانم احتشام رو به نوه اش کرد و گفت : و این خانم جوان پرستار عزیز منه . باید باهاشون درست رفتار کنی . متوجه شدی ؟ شروین نگاه خبیثی به آنید کرد و با تمسخر به خانم احتشام گفت : ماما من کاری به کلفتاتون ندارم . فقط بهشون بگید به پروپای من نپیچن . و روش و برگردوند و از در خارج شد . خانم احتشام با شرمساری رو به آنید کرد و گفت : من از طرف نوه ام عذرخواهی میکنم . شروین پسر بدی نیست اما نمی دونم که چرا این جوری شده . بنا به دلایلی پدر و مادرش اون و فرستادن پیش من که هم من تنها نباشم هم اون اینجا .... زیاد از دستش ناراحت نشو . الانم میتونی بری استراحت کنی . آنید با تکون سر چشمی گفت و از اتاق خارج شد . چشامو به سختی باز کردم ... سرمو تکون دادم ... کسی کنارم نبود ... نیم خز شدم ... نشستم ... پشتمو به تخت تکیه دادم ... کل بدنم درد میکرد ... چشامو بستمو سرمو تکیه دادم به تخت ... وارسام _ چرا تو بلند شدی ؟چشامو باز کردم ... نشست کنارم و دستامو گرفت توی دستاشو گفت : خوبی ؟سرمو تکون دادم ... منو کشید توی بغلش و موهامو بوسید و گفت : این چه کاری بود کردی ؟ نمیگفتی اگه من بیدار نمیشدم ... اگه دنبالت نمیگشتم چه بلایی سرت میومد ؟ چرا داری هم خودتو اذیت میکنی هم منو ؟! قربونت برم کل مملکت من به پای یه خنده ی تو ... چرا داری اینکارو میکنی ؟!خودمو ازش جدا کردمو با صدای بغض دارم گفتم : الان داری اینا رو میگی ... بعد از یه مدت ازم خسته میشی ...وارسام با بهت گفت : یعنی واقعا درموردم این فکرو کردی ؟!اشکام جاری شدن ... نمیدونستم چه مرگمه ... خوشی زیر دلم زده بود ... وارسام منو گرفت بغلش و گفت : فکر کنم تو ازم خسته شدی ... ولی من به هیچ عنوان از زندگیم خسته نمیشم ...کمی مکث کردو گفت : میریم یه جایی که کسی نباشه ... این جا هم همش مال استیسی ...نگاش کردم ... لبخندی زد ..._ داری چی میگی ؟! میدونی با نبود تو این کشور از هم میپاشه ؟! تو که نمیخوای اون بیچاره ها رو به حال خودشون بزاری ؟وارسام _ نمیخوامم تو رو از دست بدم ...خودمو کمی ازش جدا کردم و گفتم : من میشم همون روبی قبل ...لبخندی اومد روی لبش و دستمو اوردم بالا و گفتم : به یه شرطی ...وارسام _ هرچی باشه قبوله ..._ الکی نگو قبوله ... شرط من اینه ... یه شب پیش استیسی یه شب پیش من ...اخماشو کشید توی هم و گفت : روبی ...دستامو حلقه کردم دور گردنشو گفتم : باشه دیگه ... بخدا اینجوری هیچ مشکلی پیش نمیاد ...وارسام _ من نمیتونم ...نذاشتم حرف بزنه ... لبامو گذاشتم روی لباش ... اولش هنگ کرده بود ولی بعدش آروم با من همراهی میکرد ... یکی از دستامو کردم توی موهاش و اون یکی رو که دور گردنش نگه داشته بودم ... وارسام منو بیشتر به خودش فشرد ... منو خواست بخوابونه روی تخت که ازش جدا کردم خودمو ... چشاشو باز کرد ... سرمو کج کردم و با لبخند گفتم : باش ؟منو کشید توی بغلش و گفت : عاشق همین بی منطق حرف زدناتم ...کمی خودمو عقب کشیدمو با اخم گفتم : کی من بی منطق حرف زدم ؟!وارسام _ الان ..._ نخیرم ... باید شرطمو قبول کنی ...وارسام _ به نطر تو قبول نکنم چیکار کنم ؟! دلم نمیخواد اونجوری باهام قهر کنی دیگه ...دستمو باز حلقه کردم دور گردنشو گفتم : من عاشق همین خر شدناتم ...وارسام _ میزنمتا بچه پررو ..._ راستی وارسام اسبم کو ؟ گفتی بهم اسب میدی ...وارسام _ هروقت خوب شدی میبرمت و نشونش میدم ...راست نشستمو گفتم : من عالی عالی ام ...منو به زور خوابوند روی تخت و خودشم دراز کشید کنارم ... خزیدم توی بغلش و گفتم : فردا شب میری پیشش دیگه ؟وارسام _ باور کن اون فقط ثروت منو میخواد ..._ بهش گفتم که همش راجب اون صحبت میکنی ... اینقدر ذوق کرده بود ...وارسام _ آره جون خودش ...یهو با یه حرکت ناگهانی برگشتم سمتش و گفتم : وارسام راستی کو الیویا و ملکه و پادشاه ؟وارسام _ الیویا ازدواج کرد .... پادشاه و ملکه هم هیزلندن ..._ مگه اینجا هیزلند نیست ؟وارسام _ نه اینجا هیرلنده ... دوقلوی هیزلند ..._ واه به حق چیزای نشنیده ...وارسام _ حالت که زیاد بد نیست ؟!_ نه ... راستی مگه چم بود ؟وارسام _ دیشب یه بارون تند گرفته بود ... حدس زدم باید اونجا باشی ... ولی وقتی اومدم بیهوش بودی ... زیر بارون ..._ ولی من چیزی یادم نیست ... اصلا یادم نیست بارون اومده ...پیشونیمو بوسیدو گفت : یکم استراحت کن عصر ببرمت ... کره تو نشونت بدم ...خودمو بیشتر به وارسام چسبوندمو گفتم : ممنون ...و گرمای تنش خوابو مهمون چشام کرد...
چشامو باز کردم ... وارسام کنارم نبود ... بلند شدمو کشو قوسی به بدنم دادم ... بدنم درد میکرد ولی مشکلی نبود ... لباسمو عوض کردمو اومدم از اتاق بیرون ... از یکی از خدمتکارا پرسیدم اصطبل کجاست ... اونم برای راهنمایی ام اومد ... پشت سرش راه میرفتم ... حالا که توجه میکردم اینجا کوچیکتر از قلعه هیزلند بود ... با صدای خدمتکاره به خودم اومدم : بانوی من اینجاست ...
ازش تشکر کردم و مرخصش کردم ... رفتم سمت اصطبل ... صدای شیهه اسب ها رو میشنیدم ... در اصطبلو باز کردم ... رفتم داخل ... رفتم طرف اسب سفیدی ... خیلی قشنگ بود ... دستمو با ترس بردم نزدیک ... به اسبه نرسیده با صدای یکی از جام پریدم : ولی بانوی من نمیشه ...
برگشتم ... صدا از آخر اصطبل میومد ... خواستم برم نزدیکتر تا درست بشنوم ولی کمی رفتم عقب تر ... یه جا واسه قایم شدن میخواستم ... چشامو بستمو در اتاقکی که اسب سفیده توش بود رو باز کردم و رفتم توش ... در اتاقکو بستم ... یکم مونده بودم تا به اسبه بچسبم ... خدایا خودت به منه جوون رحم کن ...
دوباره اون صدا _ بانو شما میدونید چه درخواستی از من دارید ؟
صدای یه زن بلند شد : آره میدونم ... من میخوام شر اون از سرمون کم بشه ...
صدای همون مرد _ ولی بانو من نمیتونم ببخشید ...
و صدای قدمهای یه نفرو شنیدم ... از جداره نگاه کردم ... اینکه جرج بود ... با دیدنش باز یاده کیان افتادم ... بغض گلومو گرفت ... جرج از اصطبل رفت بیرون ... صدای جیغ مانند یه زن ... اومد نزدیکتر ... اینکه ملکه اول جان بود ... یاده فیلمای کره ای افتادم ... معمولا میرفتن جایی که خیلی خلوته و میخواستن توطئه بچینن ... ای خدا یعنی اینام میخواستن این کارو بکنن ... ؟! خنده ام گرفت ... ملکه جان رفت بیرون ... نگاهی به اسبه کردم که داشت نگام میکرد ...
_ من خیلی دوستت دارما ...
آروم از اتاقکش اومدم بیرون ... درو بستم ... نفسی از سر آسودگی کشیدم ... از اصطبل اومدم بیرون ... بابا چقدر اینجا کسل آوره ... حوصله ام سر رفته ... وارسامم معلوم نیست کجا رفته ... رفتم توی اتاقم ... اینقدر نشستم که حوصله ام سر رفت ... باز اومدم بیرون ... شب شده بود ... خبری از وارسام نبود ... از چند نفر پرسیدم ازش خبر نداشتن ... شام خوردمو برگشتم توی اتاقم ... روی تخت دراز کشیدم ... به لحظه نکشیده خوابم برد ...
چشامو باز کردم ... برگشتم سمت وارسام ... نیومده بود ... با حرص پتو رو کشیدم روی سرم ... نمیخواستم فکر کنم که رفته پیش استیسی ... بغض گلومو گرفت ...
تا شب هم خبری ازش نشد ... از اتاقم جم نخوردم ... خدمتکارا غذا میوردن توی اتاقم ... شب استیسی اومد توی اتاقم ...
استیسی _ دیدم نیومدی پایین ... فکر کردم حالت خوب نیست ... اومدم بهت سر بزنم ...
نگاش کردم ... بغضمو فروخوردمو گفتم : میدونید وارسام کجاست ؟
استیسی _ عزیزم بهت نگفته ؟!
منتظر نگاش کردم ... لبخندی زدو گفت : رفتن شکار ...
_ آها ...
استیسی که زهر خودشو ریخته بود رفت ... اشکام جاری شدن ... بهم قول داده بود دیروز عصر بریم اسبمو نشونم بده ... زد زیر قولش ... بغضم ترکید ... سرمو بردم زیر پتو ... به من چه که رفته بود شکار ... به من چه که به استیسی خبر داده بود ... به من چه ...
روز بعدشم ازش خبری نشد ... دیگه داشتم نگران میشدم ... فقط توی اتاقم قدم میزدم ... احتمالا چارلی هم باهاش رفته ... یکی از خدمتکارا رو فرستادم دنبال سوفی ولی سوفی رو پیدا نکرده بود ... جرج ... شاید اون بدونه ... فرستادم دنبالش ... بعد از چند دقیقه اومد ... از سرجام بلند شدم ... اومد داخل ... تعظیم کرد ... سرمو کمی تکون دادم و با نگرانی گفتم : تو میدونی وارسام کجاست ؟
جرج _ من خبری ندارم ولی شنیدم رفتن شکار ...
_ آخه فکر کنم سه روزه رفته .......
با صدای در ساکت شدم ... کمی رفتم جلوتر ... وارسام بود ... نیشم باز شد ... داشتم از خوشحالی بال درمیوردم ... جرج یه تعطیم کردو گفت : سرورم ...
وارسام _ برو بیرون ...
نگاش کردم ... عصبانی بود ... خیلی هم عصبانی بود ... جرج سریع رفت بیرون ... درو هم پشت سرش بست ... نگاهمو به وارسام دوختم ... برای عوض کردن جو لبخند زدمو رفتم نزدیک و گفتم : رسیدن بخیر ...
وارسام تقریبا داد زد : این پسره اینجا چی میخواست ؟
کپ کردم ... همونجا سرجام ایستادم ... این چرا اینجوری کرد ؟! اومد نزدیکتر و گفت : گفتم این اینجا چی میخواست ؟
_ هیچی ...
وارسام پوزخندی زدوگفت : هیچی نه ؟! خوب چشم منو دور دیدی با این پسره تنها میشی ...
چشام گرد شد ... ای داشت چی میگفت ... ؟!
_ وارسام ...
حرفمو قطع کرد ... منو هل داد سمت تخت و خودشو کشید روم ... دستمو گذاشتم روی سینه اش و هل دادم عقب ... ولی تکونی نخورد ... منو محکمتر گرفتو گفت : پس بگو چرا اینهمه میترسیدی ...
یخ کردم ... داشت چی میگفت ؟!
صورتشو اورد نزدیک صورتم و با خشم گفت : نشونت میدم ...
و با خشونت لباشو گذاشت روی لبم ... چنان محکم منو میبوسید که بغضم ترکید ... دردم گرفت ... با انزجار پسش زدمو با بغض داد زدم : چته تو ؟
وارسام پوزخندی زدو گفت : هیچیم نیست ... دارم زنمو میبوسم ...
خودمو خواستم ازش جدا کنم که محکمتر منو گرفت و گفت : من باید تکلیفمو با تو مشخص کنم ...
_ آخه لعنتی بگو چیکارت کردم که اینجوری میکنی ... ؟
وارسام _ تو کاری نکردی ؟
_ نه .
وارسام _ استیسی همه چیزو بهم گفته ... میدونم با جرج رابطه داری ..
خشکم زد ... با عصبانیت کنارش زدم ... از تخت اومدم پایین ... با بغض داد زدم : اون لعنتی یه چیزی گفته ... تو هم فقط منتظر حرف اون بودی ...
سرم تکون دادم و گفتم : متاسفم واسه خودم ...
اشکمو پاک کردم ...
_ سه روزه رفتی ... بدون اینکه به من چیزی بگی ... از هرکسی میپرسم نمیدونن کجایی بعد تو ...
دوباره اشکام جاری شدن ... همونجور روی تخت نشسته بود ... با بغض فریاد زدم : حالا هم برو پیش همون کسی که حرفاشو باور داری ...
نگام کرد .. خواست حرفی بزنه که چشامو بستمو داد زدم : یا تو برو بیرون یا من میرم ...
چند لحظه طول کشید ... صدای بازو بسته شدن درو شنیدم ... رفت به همین راحتی ... منو متهم کردو رفت ... زانو زدم روی زمین ... اون منو به خیانت متهم کرد ... خیانت با برادرم ... ؟! اشکام جاری شدن ... نه نباید گریه میکردم ... داشتم دست استیسی نقطه ضعف بدم ... رفتم سمت اتاق لباسام ... درشو باز کردم ... بهترین لباسمو دراوردم ... یه دکولته بلند یشمی رنگ بود ... پارچه لطیفی داشت ... پوشیدمش ... موهامم درست کردم ... از اتاقم اومدم بیرون ... نفس عمیقی کشیدم ... وارد یه جنگ شده بودم ... یه جنگ نابرابر ... رفتم سمت سالنی که توش غذا میخوردیم ... به خدمتکارا دستور دادم واسم غذا بیارن ... باید مثل یه ملکه رفتار میکردم ... غذامو آروم خوردم ... بعد از غذا از سرجام بلند شدم ... باید چیکار میکردم ... هوس کرده بودم یکم بگردم ... به یکی از خدمتکارا گفتم وسایلامو جمع کنه ... دلم میخواست یه مدت از اینجا دور شم ...
***
شنلمو بستم ... داشتم میرفتم سمت در که در باز شد ... وارسام بود ... با دیدنم گفت : کجا میری ؟
_ واسه چند روزی میرم پیش الیویا ...
وارسام یه قدم اومد نزدیکتر و گفت : من باید از خدمتکارا بشنوم ؟
_ وقت نکردم خبرتون کنم ...
موهامو بسته شدمو از زیر شنل بیرون اوردمو نگاش کردم ... نگاش روم ثابت مونده بود ... انگار تعجب کرده بود لباس اینجوری بپوشم ... لبخندی زدمو گفتم : سلامتو میرسونم ...
رفتم سمت در ... هنوز یه قدم هم از کنار وارسام دور نشده بودم که بازومو گرفت ... ایستادم ... آروم گفت : من بهت اجازه دادم بری ؟
با خونسردی دستشو از دور بازوم باز کردمو گفتم : من به اجازه شما احتیاجی ندارم ...
روبروم ایستاد ... با عصبانیت گفت : تا من بهت اجازه ندم تو نمیتونی از اینجا پاتو بیرون بزاری ...
نگاهمو دوختم بهش ... با خم گفتم : ببین آقا ... اون موقع که بهت تهمت زدی همه نسبتا بین منو تو از بین رفت ... دیگه هیچ کس من نیستی بهم امرو نهی کنی ...
از کنارش رد شدمو از اتاق اومدم بیرون ... داشتم با قدمهای محکم از قصر میرفتم ... ولی دستام میلرزید ... قلبم میلرزید ... داشتم ازش برای چند روز جدا میشدم ولی هیچ کدوم باهم درست خداحافظی نکردیم ... از خداحافظی گذشتم ... رفتارمون ... چرا اینجری شد ؟! من داشتم لجبازی میکردم ؟! نه ... این جدایی لازم بود ... برای هردومون ... سوار کالسکه شدم ... فقط چند روزه ...
از کالسکه اومدم پایین ... الیویا و شوهرش که یه نجیب زاده بود ازم به خوبی استقبال کردن ... یه جورایی که خودم شرمنده شدم ...
چشامو بسته بودم که با صدای خدمتکار چشامو باز کردم ... تعظیمی کردو گفت : بانو کارتون دارن ...
بلند شدمو گفتم : کجا ؟
خدمتکار _ راهنماییتون میکنم
_ خودم میرم ..
خدمتکار _ توی باغن ...
لباسمو مرتب کردمو رفتم سمت در پشتی ... توی آینه خودمو نگاه کردم ... خوب به نظر میرسیدم ... البته با اون لباس صورتی قشنگتر شده بودم ... سریع برگشتم سمت در ... برگشتن من همانا شد با باز شدن در و خوردن من به کسی ... چشام بسته شد ... دستی دور کمرم حلقه شده بود ... امنیت برقرار بود ... چشامو آروم باز کردم ... نگاهم به نگاه مشتاق وارسام گره خورد ...
وارسام _ سلام ...
قلبم فروریخت ... سه روز بود ندیده بودمش ... سه روز بود اینجا بودم ... بغض گلومو گرفت ... ولی نباید الان خودمو میباختم ... خواستم از توی بغلش بیام بیرون که منو محکمتر گرفتو گفتو آروم گفت : دلم برات تنگ شده بود ...
دلم هزار تیکه شد ... نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ... فرو ریختن ... همین به وارسام جرئت داد که منو بکشه توی بغلش ... منو به خودش چسبوند و موهامو بوسیدو گفت : خیلی بی معرفتی ...
بغض داشت خفه ام میکرد ... هیچ حرکتی نمیکردم ولی تشنه آغوشش بودم ... تشنه گرمای آغوشش ... ولی حرفی که زده بود ... داشت مثل یه رادیو که همش یه چیزو تکرار میکنه توی ذهنم تکرار میشدن ... خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون و گفتم : من بی معرفتم ؟!
نفس عمیقی کشیدم تا بغضمو بدم پایین ولی این کارم باعث شد اشکام جاری شن ... وارسام یه قدم اومد جلو و گفت : روبی ؟ ببخشید ... خودمم نفهمیدم چجوری اون حرفا رو زدم ...
_ تو بهم شک کردی ... بحث اینجاست ...
دستمو گرفتو آروم گفت : میدونم اشتباه کردم ...
خنده عصبی ای کردمو دستمو از توی دستش بیرون کشیدمو گفتم : نه تروخدا حالا هم ندون کار اشتباهی کردی ...
وارسام با کلافگی گفت : روبی ...
چشامو بستمو گفتم : چیه ؟
اومد جلو ... روبروم ایستاد ... دستشو حلقه کرد دور کمرم ... منو به خودش نزدیک کرد ...
وارسام _ برگردیم هیرلند ...
چشامو باز کردم ... زل زدم بهش ... میتونستم حرفاشو از ذهنم بیرون کنم ... با قهرم میدونو واسه استیسی باز میکردم ... نباید اینجوری میشد ... لبخند محوی زدمو خودمو توی آغوشش رها کردم ... منو محکم تر به خودش فشار داد ... دوسش داشتم ... اینو میدونستم ولی داشتم با بچه بازی هام از دستش میدادم ...
الیویا از دیدن وارسام خیلی خوشحال شد ... بیچاره از خوشحالی گریه اش گرفته بود ... ولی وارسام نموند ... گفت که باید برگردیم ... باهاش مخالفتی نکردم ... خودمم میخواستم برگردم ...
دستشو انداخت دور کمرم و منو نشوند روی پاش ... نگاهشو دوخت بهم و گفت : تو میخوای منو دیوونه کنی ؟
نگاش کردم ... با تعجب ... لبخندی زد ... منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت : نمیدونی با پوشیدن این لباسا ...
حرفشو ادامه نداد ... دستمو انداختم دور گردنش و خودمو بهش نزدیکتر کردمو گفتم : قرار بود اون روز عصر بهم کره مو نشون بدیا ...
لبخند زدو گفت : باشه ... برسیم ... نشونت میدم ...
سرشو اورد نزدیکتر ... فاصله رو از بین بردم ... لبمو گذاشتم روی لبش ... اونم همراهیم میکرد ... حتی تکونهای کالسکه هم باعث نشد منو رها کنه ...
***
از کالسکه اومدیم پایین ... دستمو دور بازوی وارسام حلقه کردمو گفتم : قولت یادت نره ...
نگام کرد ...
وارسام _ چه قولی ؟
_ نرفتی پیشش که این دردسرو به وجود اورد ... اگه بری چیزی نمیشه ...
هیچی نگفت ... ولی اخماشو کشیده بود توی هم ... نفس عمیقی کشیدم ... داشتم عشقمو از خودم میروندم تا به یکی دیگه نزدیک شه ... تا جنگی درنگیره ... میترسیدم اگه به خاطر من اتفاقی بیفته ...
***
دو ماه بعد
دستمو بالا بردم ... خدمتکارو مرخص کردم ... دستمو به تخت گرفتم ... خواستم بلند شم ولی رمقی توی بدنم نبود ... نمیتونستم حتی دیگه دستمم تکون بدم ... بغض گلوم داشت خفه ام میکرد ...
_ چته ؟! اتفاقی که نیفتاده ... فقط هووت ...
نتونستم ادامه بدم ... اشکام جاری شدن ... باورم نمیشد ... نه شاید خدمتکارش اشتباه کرده ... لبخند کمرنگی زدم ... آره اشتباه کرده ...
***
دستی به لباسم کشیدم ... نگاهمو توی آینه به چشمای قرمزم دوختم ... چشامم همرنگ لباس بلندم شده بود ... دست بردم طرف ظرفی که توش رنگ قرمزی بود ... رنگی که ازش به عنوان رژلب استفاده میکردن ... کشیدمش به لبم ... من باید امشب به بهترین نحو حاضر میشدم توی جشن ... جشن حامله شدن هووی عزیزم ... لبخندی زدمو رفتم سمت در ... بازش کردم ... صدای موسیقی میومد ... آهنگ قشنگی بود ... قدمهامو محکم برداشتم ... من باید محکم میبودم ... نباید بهش نقطه ضعف میدادم ... از پله ها رفتم پایین ... چند نفری منو دیدن ... تعظیم میکردن ... با خوشرویی جوابشون رو دادم ... رفتم سمت میزی که پشتش وارسام و استیسی نشسته بودن ... بدون توجه به نگاه وارسام نشستم سمت راستش ... لبخند روی لبم بود ... از این بابت خوشحال بودم ... دستم داغ شد ... نگاهمو چرخوندم سمت دستم ... صدای وارسامو کنار گوشم شنیدم : شانس بیار امشب تنها گیرت نیارم ...
و گردنمو بوسید ... هیچی نگفتم ... سرمو چرخوندم سمت کسایی که میرقصیدن ... چقدر خوشحال بودن ... چرا خوشحال بودن ؟! یعنی اونا غمی نداشتن ؟! یعنی همشون زندگی راحتی داشتن ... زندگی ای بدون مشکل ... شاید ... چرا من مثل اونا نباشم ... منم باید میخندیدم ... منم باید خوشحال میشدم ... دستم رها شد ... نگاهم چرخید به سمت استیسی و وارسام که رفتن وسط ... استیسی دستاشو حلقه کرد دور گردن وارسام ... دست وارسام حلقه شد دور کمرش ... بهم نزدیک شدن ... بغض من بزرگتر شد ...
_ بانو ؟
سرمو چرخوندم سمت کسی که صدام زد ... نمیشناختمش ... کی بود ؟! دستشو سمتم گرفت و گفت : غصه نخورید ...
و لبخندی زد ... یه لبخند جذاب ... نگاهم کشیده شد سمت وارسام ... حواسش نبود ... دستمو توی دستش گذاشتم ... بلند شدم ... رفتیم وسط ... روبروم ایستاد ... دستش حلقه شد دور کمرم ... بهم نزدیکتر شد ... و من از اینهمه نزدیکی حالم بد شد ... دستمو دور گرنش برد ... بهش نزدیکتر شدم ... شورع به حرکت کرد ... آروم کنار گوشم زمزمه کرد : وارسام اینقدر دوستتون داره که بهتون خیانت نمیکنه ...
نگاش کردم ... اشکام جاری شدن ... نگاهم کشیده شد سمت وارسام ... با بغض گفتم : شما خیانتو توی چی میبینید ؟
نتونستم تحمل کنم ... با گفتن ببخشید ازش جدا شدم ... از سالن زدم بیرون ... نمیتونستم نفس بکشم ... داشت خفه میشدم ... به هوا احتیاج داشتم ... توی حیاط قصر هوا بود ... نفس عمیقی کشیدم ولی باعث شد بغضم بترکه ... نشستم روی یه سکو ... سردم بود ... گریه میکردم ولی خودمم دلیلیشو نمیدونستم ... مگه انتظارشو نداشتم ؟! نه نداشتم ... فکر نمیکردم وارسام بهم خیانت کنه ... بهت خیانت نکرده ... زن شرعی شه ... ولی من نمیخواستم ...
گرم شدم ... برگشتم سمت کسی که نشست کنارم ... همون پسره بود ... شالو سفت چسبیدم .. خودمو کمی ازش دورتر کردمو گفتم : ممنون ...
دستاشو بهم کشیدو به تاریکی شب چشم دوختو گفت : خیلی سخته نه ؟
نگاش کردم ... نگاهشو دوخت بهم و با لبخند گفت : آرمین الیاسی هستم که اینجا بهم میگن جان
خشکم زد ... آرمین الیاسی ؟! این یعنی ...
سرشو تکون دادو گفت : آره منم از ایران اومدم ...
فکر کنم چشمم داشت از حدقه میزد بیرون ... نگاهشو دوخت به روبرو و گفت : ده سال قبل اومدم اینجا ... وقتی که 17 سالم بود ... با دوتا پسر دیگه ... یکیشون ژاپنی بود و یکیشونم آلمانی ... اومدم اینجا ... بهمون ماموریت دادن ... انجام دادیم ... ولی من همش خرابکاری میکردم ... استاد یه دخترو گذاشته بود بالای سرم .... روی کارام نطارت میکرد ... یه دختر 10 ساله ... همش ازم ایراد میگرفت ... بخاطر اون نتونستم برگردم ... با اینکه کارامو درست انجام میدادم ولی بازم ازم ایراد میگرفت ... یه سال اینجا بودم ... دیگه باهام خوب شده بود ولی بازم نمیتونستم نظرشو جلب کنم ... دلم برای خونواده ام تنگ شده بود .... استاد بهم یه ماموریتو داد تا بریم ... اگه میتونستم یه گل رو که بالای یه قله بود رو بیارم میتونستم برگردم به زمان خودمون ... با دختره رفتم ... دختر خوبی بود ولی خیلی بهم گیر میداد ... دلمو بهش باخته بودم ... جوری که حتی فکرشم نمیکردم ... رفتیم بالای قله ... گل رو اوردم ... ولی نتونستم برگردم .... نمیتونستم ازش دل بکنم ... موندم ... الان ده ساله موندم ...
_ دختره چی ؟
آرمین نفس عمیقی کشیدو گفت : هشت ساله کشته شده
سرمو انداختم پایین و گفتم : متاسفم ...
هیچی نگفت ...
_ چرا پس اینجا موندید ؟
آرمین _ نمی تونستم ازش دل بکنم ...
لبخندی زدم ... به این میگفتن عاشق ...
_ یعنی دلتون واسه خونواده تون ...
با صدای وارسام حرفم نیمه کاره موند ... نمیدونم چرا با ترس بلند شدم ... وارسام اومد جلوتر ... داشت از عصبانیت میلرزید ... آرمین بلند شدو تعظیمی کردو گفت : سروروم ...
ولی وارسام اجازه نداد حرفشو کامل کنه ... یقه شو گرفتو کوبوندش به دیوار ... با ترس یه قدم رفتم جلو ... وارسام داد زد : به چه حقی با زن من ...
آرمین نذاشت ادمه بده ... آروم و با لبخند گفت : من کاری باهاش نداشتم ... یه هموطن پیدا کردم ... دو کلوم باهاش حرف میزدم ... اونقدر نیستم که خیانت کنم ...
و دست وارسامو از یقه اش پایین اورد و رو به من گفت : خوشحال شدم که به حرفام گوش دادید بانو ...
و تعظیمی کردو رفت ... با خشم برگشتم سمت وارسام ... سرش پایین بود ... نمی تونستم صدامو پایین بیارم ...
_ باز اون گفته من با یکی دارم حرف میزنم نه ؟! خوشم میاد حرفشو خوب قبول میکنی ... حتی اگه بگه من توی بغل یکی ام هم راحت قبول میکنی ولی ...
صدام اومد پایین تر ... اشکام جاری شده بودن ... ادامه دادم : اینهمه که حرفای اونو قبول داری حرف منو قبول داری ؟
یه قدم رفتم نزدیکترش و گفتم : برات متاسفم ... نه چرا برای تو متاسف باشم ... برای خودم متاسفم که فکر میکردم میشه با ملایمت باهاش رفتار کرد ...
آروم تر ادامه دادم : بفهم ... بفهم وارسام ... بفهم که منم ادمم ...
با بغض ازش فاصله گرفتم ... به سرعت رفتم سمت اصطبل ... دلم نمیخواست توی این قصر لعنتی باشم ... سوار اسبی که یک ماهی بود صاحبش شده بدم شدم و از قصر زدم بیرون ... با اینکه دلم میخواست برم سمت دریاچه ولی نرفتم ... از وسط جنگل گذشتم ... نمیدونم چرا هوس کرده بودم برم پیش استاد ... نمیدونم ... دلم میخواست باهاش حرف بزنم ... راهو پیش گرفتم ... دیگه بغضی توی گلوم نبود ولی اشکام جاری میشدن ...
از دور چادرا رو دیدم ... نمیدونستم چرا اومدم ولی نیاز داشتم با استاد حرف بزنم ... اسب رو نگه داشتم ... پریدم پایین ... فارکیل با دیدنم با حیرت گفت : روبی ؟
_ سلام ...
فارکیل _ اتفاقی افتاده ؟! وارسام ...
_ چیزی نیست ... اومدم استادو ببینم ..
فارکیل _ برو توی اون چادر استاد الان میاد ...
_ ممنون ...
رفتم طرف چادری که گفته بود ... رفتم توش ... نشستم روی یکی از صندلی ها ... میخواستم با استاد حرف بزنم ولی چجوری ؟! واسه چی ؟!
با صدای استاد از جام بلند شدم ... لبخندی به روم زد و گفت : خوش اومدی ... منتظرت بودم
لبخندی زدم ... تعجب کرده بودم ولی میدونستم که به احتمال زیاد باز پیش گویی کرده ... بهم اشاره کرد و نشستم ...
با لبخند نشست روبروم ... نگاهی بهم کردو گفت : زودتر از اینا انتظارتو میکشیدم ...
نتونستم دووم بیارم : شما میدونستید من میام ؟
استاد نگاهشو ازم گرفتو گفت : میدونستم با وارسام به مشکل برمیخوری ...
نگاهش کردم ... لبخندی تلخی زدمو خواستم یه چیزی بگم که استاد گفت : بعد از رفتن تو وارسام اومد پیشم ... اصرار میکرد که میخواد بیاد زمان شما ... برای یه مدت کوتاه ... من بهش گفتم میتونه تو رو داشته باشه ولی درعوضش باید همه چیشو فدا کنه
_ اون گفت شما بهش گفتید که اون کسی که منو فرستاد اینجا بچه ماست ، درسته ؟
استاد _ من به وارسام فقط گفتم که میتونه تو رو داشته باشه ولی با فدا کردن همه زندگیش ...
_ یعنی ...
استاد _ بله ... درست فکر کردی ... او بچه درصورتی مال شما میشه که وارسام از زندگیش بگذره ...
_ ولی با رها کردن تاجو تخت که ...
استاد _ آره . مردم زیادی جونشون رو مدیون وارسام ... الانم خیلی ها هستن برای زندگی کردن به وارسام احتیاج دارن ...
_ تنها دلیلی که باعث میشه همه چی بریزه بهم منم ؟ ولی جان یا آرمین هم مونده این زمان ...
استاد _ جان که میخواست با اون دختره بمونه ... اون ، دختر یه اصطبل دار بود ... اون موقع که جان اومد پدرش مرد ... یعنی چیزی نداشت که فدا کنه ... راحت میتونست همه چیو بزاره و بره
بغضمو قورت دادمو گفتم : ولی وارسام ...
نگاش کردم ... شاید میخواستم یه راه حلی بزاره جلوم ... استاد لب باز کردو گفت : انتخاب با خودتونه ... ولی اینو بدون سرنوشت عوض نمیشه ... شاید مکان یا زمان اتفاقا عوض بشه ولی تغییر کلی نمیکنه
بی اختیار از جام بلند شدمو گفتم : یعنی برای اینکه سرنوشت این آدما خراب نشه من باید ...
ادامه ندادم ... فکرشم عذاب آور بود ... نگاه اشکیمو به استاد دوختم ... سرشو تکون داد ... زدم بیرون ... با قدمهای لرزون رفتم سمت اسبم ... سوار شدم ... برش گردوندم ... افتادم توی راهی که اومده بودم ... اشکام جاری شدن ... وارسام درصورتی میتونه با من زندگی کنه که از حکومتش بگذره ... این جمله توی ذهنم اکو میشد ... باید یه کاری میکردم
اسبمو گذاشتم توی اصطبل ... رفتم داخل ... مهمویشون تموم شده بود ... رفتم سمت اتاقم ... درشو باز کردمو رفتم داخل ... سرمو بلند کردم ... وارسام دراز کشیده بود روی تختم ... با صدای من چشاشو باز کرد ... نشست ...
وارسام _ کجا بودی ؟
موهامو باز کردمو گیره هایی که باهاش بسته بودم موهامو ، گذاشتم روی میز ... موهامو رها کردم ... بلند شد ... اومد سمتم ... پشت سرم ایستاد ... دستشو حلقه کرد دور شکمم و سرشو فرو برد توی موهام ... نفس عمیقی شکیدو گفت : معذرت میخوام ...
دستشو از دور کمرم باز کردم ... رفتم سمت کمد لباسام ... از توش یه بلوز شلوار بیرون اوردم ... وارسام کنار تخت ایستاده بود و منو نگاه میکرد ... از اتاق اومدم بیرون ... توی یکی از اتاقا رفتمو لباسمو عوض کردم و برگشتم توی اتاق خودم ... بی توجه به وارسام دراز کشیدم روی تخت و پتو رو کشیدم روم ... چشامو بستم ... صدای نفس کشیدن عصبی شو میشنیدم ... طاقت نیورد و گفت : روبی ؟
چشامو باز کردم ... لبخندی زدمو گفتم : اسم من کیانائه
جا خورد ... ولی نشست کنارمو گفت : باشه ... کیانا ... میدونم اشتباه کردم ...
پوزخندی رو لبم جا خوش کرد ... وارسام کلافه دست توی موهاش کردو گفت : قسم میخورم نمیدونم چرا اون حرفا رو زدم ... ولی اون نشسته بود کنار تو و داشتید حرف میزدید ... عصبانیم کرد ... تو باید مال من باشی ...
نشستم ... با حرص گفتم : اولا من کالا نیستم که مال تو باشم ... بعدشم مگه نیستم ؟
وارسام _ نه ... نیستی ...
تازه فهمیدم منظورش چیه ... داشتم از خجالت آب میشدم ولی با حرص گفتم : این دلیل نمیشه تو به من تهمت بزنی ...
وارسام _ باشه ... من تهمت زدم ... ولی تو چرا با اون گرم گرفته بودی ؟!
_ بیا یه چیزیم باید بدیم آقا ناراحت نشه ... اون موقع که جنابعالی داشتی با نادر بچه ات میرقصیدی من باید چیکار میکردم ... رفتم بیرون ... اون اومد ...
وارسام دستمو گرفت و آروم گفت : روب ... کیانا ... عزیزم میدونم دارم خودخواهی میکنم ولی من هنوز میترسم ... میترسم بری ...
_ به نظرت الان نمیرم ؟
نگاهشو دوخت بهم ... با صدای گرفته ای گفت : تروخدا از این شوخی ها باهام نکن ...
لبخندی زدمو گفتم : میبینی چجوری ناراحت میشه آدم ... منم همینجوری ناراحت میشم وقتی بهم تهمت میزنی ...
دستشو اورد نزدیک و منو کشید توی بغلش ... هیچی نگفتم ... خودمم دلم میخواست توی بغلش باشم ... موهامو بوسیدو گفت : نمیخوام از دستت بدم ...
آروم همراه با من دراز کشید رو تخت ... منو گرفت توی بغلش و گفت : حاضرم هرکاری بکنم ...
بغض گلومو گرفت ... تباید هرکاری میکرد ... نباید بخاطر من زندگی این آدما رو خراب میکرد ... از تصمیمم میترسیدم ... نمیخواستم تا وقتی تصمیمم رو عملی کردم چیزی بدونه ... چشامو بستم ... این چند روز باید بهترین روزام باشن ...
***
نگاهی به دستبند کردم ... باید لمسش میکردم تا برگردم ... من نباید اینجا باشم ... این تقدیر من نبود ... درو آروم بستم ... رفتم وسط باغ ... زانو زدم روی زمین ... صدای وارسامو میشنیدم ...
وارسام _ کیانا ؟
لبخندی زدم ... از وقتی عصبانی شده بودم منو کیانا صدا میزد ... پشت در ایستاد ... با دیدنم لبخندی زدو گفت : تو اینجایی ؟!
رفتم جلو ... نگاش کردم ... روی پنجه پا بلند شدم ... از بین نرده ها گردنشو گرفتم و اوردم جلو ... لبمو گذاشتم روی لبش ... محکم بوسیدمش ... ازش جدا شدم ... لبخندی زدو با شیطنت گفت : درو باز کن بیام داخل خدمتت برسم ...
لبخندی زدم ... درحالی که میرفتم عقب گفتم : بهترین روزای عمرم توی اینجا بود ... ببخش که این مدت اذیتت کردم ...
اشکام جاری شدن ... با بهت داشت نگام میکرد ... لبخند روی لبش ماسیده بود ... دستشو به نرده گرفتو گفت : داری چی میگی ؟
_ توی تقدیر من نبود اینجا باشم ... با بودنم سرزمینت بهم میخوره ...
وارسام درو محکم تکون دادو گفت : این لعنتی رو باز کن ... تو داری چی میگی ؟!
بغضمو فرو دادم ...
_ استاد همه چیو بهم گفت ... بهت گفته بود باید برای رسیدن به من از همه زندگیت بگذری ...
داشت محکمتر از قبل درو تکون میداد ... میدونستم با نیرویی که داره میتونه درو بشکنه ... لبخندی زدم ... در شکسته شد ... سریع اومد داخل ...
_ خداحافظ عشق من ...
و دستمو روی دستبند گذاشتم ...
صدای فریادش بلند شد ...
وارسام _ نهههههههه
چشام بسته شد ... دیگه چیزی نفهمیدم ...
***
با صدای مامان چشامو باز کردم ...
_ کیانا ؟
با حرص بالشتو گذاشتم روی سرم و داد زدم : ول کن تروخدا مامان ...
ساکت شدن ... لبخندی روی لبم نشست ... چشمام گرم شد ... نمیدونم چقدر گذشت که یهو سرد شدم ... نفس کم اوردم ... صدای خنده کیان پیچید توی اتاق ... با خشم داد زدم : کیان شانس بیار نگیرمت ...
پایان