وای چقدر شلوغم و نا منظمم من، این مهر که پسره مثل من نیست حالا من این گل سرم رو کجا گذاشتم
-رها پیداش کردی یا نه
-شادی نیست انگار آب شده رفته توی زمین
-خوب موهات باز باشن که خوشگل ترند
-چی میگی تو من دوست دارم اون گل سر رو به موهام بزنم
-می خوای کمکت کنم
-نه ..آره برو مانتومو اتو کن ببرش تو اتاق مهر می بینی که اینجا بازار شامه
-نه من نمیرم تو اتاق مهرداد ممکنه ناراحت شه
-برو ناراحت نمیشه اگه شد با من ،برو تو رو خدا
-باشه فقط.......
-شششششششششششششادی
-باشه رفتم
شادی که رفت به اتاق نگاه کردم همه چیز رو بهم ریخته بودم مامانم حق داشت که همیشه از دستم کلافه باشه
همیشه بهم میگه اگه بخوای توی خونه شوهرت هم اینجوری باشه یه روزه پست میاره
واقعا هم حق داشت
روی زمین نشستم و به اطرافم نگاه انداختم با اینکه این اتاق مشترک من و دختر خاله ام شادیه اما اون همیشه مرتب می کنه و من بهم میریزم الان هم که تمام لباسام روی زمین و تخت پخش شده بودند درای کمد همه بازن و نصف لباسا بین کمد و زمین معطل موندن به میز آرایش نگاه کردم همه ی وسایل شادی رو بهم ریخته بودم
روم رو بر گردوندم و دوباره به تخت نگاه کردم
اوناهاش زیر تخته و من یه ساعته همه جا رو بهم ریختم روی زمین دراز کشیدم و دستم رو زیر تخت گذاشتم
آها گرفتمت بیا آها آفرین
روی زمین نشستم و همونجور که گل سر توی دستم بود شروع کردم باهاش حرف زدن کجا بودی تو مگه نمی بینی من دنبالت می گردم
-باز خل بازیات گل کرد تو
-مهر باز تو در نزده اومدی تو
-مهر و زهرمار هزار بار بهت گفتم من مهردادم
می دونم حرصش میاد که کسی اسمش رو مخفف کنه با این حال همیشه به من این اجازه رو میداد که مهر صداش کنم البته وقتی تنها باشیم
-مهر من نمی خوام این پیرهن رو بپوشم و به پیرهن ارغوانی که روی تخت اشاره کردم
-مگه واسه عروسی امشب نخریدیش
-چرا ولی مامان زورم کرد من دوست دارم بلوز و شلوار بپوشم
-اه اه این امل بازیا چیه ،وقتی میگم خلی همینه دیگه
با عصبانیت ساختگی گفتم مهر درست صحبت کن
-خوب راست میگم الان همه دخترایی که توی این عروسی میان برای پیدا کردن شوهر میان بعد تو می خوای با بلوز و شلوار بری ،جون من یه لباس درست حسابی بپوش بلکه یه احمقی ازت خوشش بیاد و ما از دستت راحت بشیم
چشمام رو ریز کردم و بهش زل زدم
-چرا اینجوری نگاهم می کنی خوب راست میگم ببین حتی شادی هم کلی به خودش رسیده
با خنده گفتم شادی که مال خودته
با خشم گفت صدبار بهت گفتم اینم روش شادی با تو برام فرقی نداره می فهمی من فقط اونو به عنوان یه خواهر دوست دارم فهمیدی
دستم و زیر چونه ام گذاشتم و با لبخند گفتم جوجه رو آخر پاییز می شماریم
سرش رو از روی تاسف تکون داد و گفت بار آخرت باشه شادی رو می فرستی تو اتاق من اتو یا هر کار دیگه ای انجام بده ،فهمیدی
-چشم داداش گلم
-چه قدر زود هم مثل یه مار پوست عوض می کنی ،زود آماده شو مثل اینکه عروسیه پسر عمومون هستش
-باشه اما من پیرهن نمی پوشم
-نپوش تا آخرش رو دستمون بمونی
دمپاییم رو از پام رو در آوردم و به سمتش پرت کردم اما قبل از اینکه بهش بخوره فرار کرد
با لبخند گفتم چه قدر خوبه که مهرداد اخلاقش اینجوریه اون سه سال ازم بزرگتره 26 سالشه و من 23 سال امسال فارغ التحصیل رشته عمران شدم حالا هم دنبال کارای شرکتیم منو چندتا از دخترا می خوایم یه شرکت کوچیک واسه خودمون بزنیم بابا هم گفت من حمایتتون می کنم اولش بابا گفت بیا توی شرکت خودم اما من گفتم نه می خواستم روی پای خودم وایسم آخرش اینقدر به بابا اصرار کردم که قبول کرد
مهرداد هم ارشد روانشناسیه امسال هم اگه توی کنکور دکترا قبول بشه قراره ادامه بده و بشه آق دکی
مهران داداش بزرگمه که 30 سالشه و وکیله مهربونه اما من با مهرداد راحت ترم
مهران ازدواج کرده و زنش سیمین دختر خوبیه البته اگه مادرش بذاره
یه پسر کوچولو به اسم علی دارن که عمه قربونش بشه خیلی باحاله سه سالشه اما وقتی میره جایی اونجا رو طوری بهم میریزه انگار زلزله اومده
مهران همیشه بهم میگه علی به تو رفته که اینقدر شلوغ و بی نظمه و همه جا رو بهم میریزه
من همیشه که این حرف رو میزنه الکی قهر می کنم اونم منو می گیره توی بغلش و بوسم می کنه و بهم می گه خوشگله، بابایی رو می بخشی
اون وقته که مهر می پره وسط و میگه این ده سانت از تو و من کوتاهتره اونوقت تو بابایشی
راست هم می گفت من قدم 175 سانتی متر بود و اونا حدود185 سانت
اصلا از قدم خوشم نمی ومد همیشه میگم یه خورده کمتر بود بهتر بود مثل شادی که 159 سانت اما شادی میگه من دوست دارم قدم یکم دیگه بلندتر می بود
-رها تو که .....رها اینجا چه خبره چرا اینجا رو اینجوری بهم ریختی
ای وای مامان الان پوست از سرم می کنه
-مامان الان جمعشون می کنم دنبال گلسرم می گشتم
-نمی خواد جمعشون کنی زود باش آماده شو دیر شد ناسلامتی دوماد پسر عموته ،اینا رو هم وقتی برگشتی مرتب می کنی
-باشه شما برید من ده دقیقه دیگه پایینم
-باشه پس دیر نکنیا
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و به سمت کمد لباسام رفتم یه شلوار جین برداشتم بهمراه یه تی شرت اونا رو پوشیدم موهام رو بستم و رفتم پایین
روی پله ها که بودم دیدم همه تو سالن نشستن مهران و سیمین ،مهرداد و شادی و بابا و مامان ،علی هم داشت با ماشینش روی کف سالن بازی می کرد
سلام بلند بالایی دادم که باعث شد همه به سمت من برگردند
همه به غیر از مهر با تعجب به من نگاه می کردند
مامان-این چیه پوشیدی پس من اون پیرهن رو واسه کی گرفتم
-مامان
مامان-زود باش برو عوض کن
بابا با خنده گفت دختر این چیه پوشیدی
-بابا من اینجوری راحت ترم
مهر-تو کی مثل آدم بودی که امروز باشی بهتره بریم دیر شدا
مامان-آخه با این لباسا مردم چی میگن
مهران-بذارین ه طور که راحته لباس بپوشه ،خوب اون میگه اینجوری راحت
سیمین -آره مامان جون
مامان نگاهی به من کرد و گفت آخرش تو منو می کشی زود باش مانتوت رو بپوش بریم
همه بلند شدن و به بیرون از سالن رفتن
شادی با لبخند کنارم اومد و گفت بابا تو دیگه کی هستی دختر
تعظیمی کردم و گفتم مخلص شما رها
بعد همدیگر رو در آغوش گرفتیم
مهر دوباره به سالن برگشت و گفت واقعا که هنوز عقلتون بچه است زود باشین می خوایم حرکت کنیم
مانتوم رو پوشیدم و به همراه شادی از سالن خارج شدیم
******************
من و مهر و شادی و بابا و مامان تو ماشین خودمون نشستیم و مهران و سیمین و علی هم توی ماشین خودشون
البته مهر می خواست با ماشینی که بابا به صورت اشتراکی برای من و اون و شادی خریده بود بیاد که بابا
گفت جا هست همه با هم میریم اون هم اجبارا با ما اومد
عمدا گذاشتم شادی وسط بشینه که کنار مهر باشه می دونستم که شادی از مهر خوشش میاد
اما این مهر نمیدونم چشه که همیشه میگه شادی عین خواهرمه
شادی با صورتی سرخ شده از شرم وسط نشسته بود و مهر هم که صورتش رو به شیشه چسبوند و به بیرون خیره شد
بابا و مامان هم که دو تایی داشتن درباره ی اینکه چی به عروس و داماد کادو بدن صحبت می کردند
سکه یا پول
به شادی نگاه کردم در حالی که سرش پایین بود با دستاش بازی می کرد
دستش رو فشار دادم و سرم رو پایین اوردم توی گوشش گفتم خوب حرکتی حرفی می خوای تا برسیم عین مجسمه بشینی
با التماس به من نگاه کرد
دوباره توی گوشش گفتم تو چقدر بی عرضه ای دختر خوب خودت سر صحبت و باهاش باز کن
نمی دونم این حسش واقعا عشق بود یا نه چون همیشه مامان بهش می گفت تو عروس خودمی اون هم این حس توش به وجود
اومده که مهر رو دوست داره
شاید هم هنوز بچه است نوزده سالشه و چهار سال ازم کوچکتره و سال اول دانشگاه رو تموم کرد و الان هم که تابستونه
و سال جدید تحصیلی ترم سوم رو شروع می کنه
خیلی دوسش داشتم برای همدیگه عین خواهر بودیم و من چون از اون بزرگترم همیشه در قبالش احساس مسئولیت می کنم
اون پدر و مادرش رو وقتی چهار سالش بود از دست داد و از اون موقعه به بعد اون که جزء پدر و مادر بزرگ پدریش
کس دیگه ای رو از خانواده پدری نداشت و پدرش تک فرزند بود مامان و بابا تصمیم گرفتن اونو بیارن و خودشون بزرگش کنن
پدربزرگ و مادربزرگش هم چون پیر بودند قبول کردند
از اون موقعه ما با هم ،هم اتاق شدیم ،بابا براش یه تخت خرید و کنار تخت من گذاشت
بعد که بزرگتر شدیم از مامان خواستم تختامون رو عوض کنه و یه تخت دو نفره بگیره چون ما عادت کرده بودیم توی بغل هم بخوابیم
مهر هم اون موقعه با خنده گفت مگه زن و شوهرید
من براش شکلکی درآوردم و مامان چشم غره ای به اون رفت که باعث شد ساکت بشه
اولین بار که شادی بهم گفت مهر رو دوست داره چند ماه پیش بود البته خودم به زور از زیر زبونش کشیدم
از اون به بعد هم اون با من احساس راحتی بیشتری کرد و همیشه از احساسش با من صحبت می کنه
همیشه با خودم میگم خوش به حال پسرا همیشه حق انتخاب با اوناست توی همه چیز هم که حرف اونا خریدار داره
من نمیدونم چه معنی داره که حتما پسرا از دخترا خواستگاری کنن چرا ما دخترا نباید بریم خواستگاری پسرا
خوب مسخره است اما چرا که نه
حالا این شادی به جرم اینکه دختره نمی تونه از علاقه اش با مهرداد صحبت کنه چرا چون میگن این دختر بی حیا شد تموم شد رفت
اما یه پسر هر کاری خواست می تونه بکنه
میره ده تا ده تا دوست دختر دور خودش جمع می کنه اما کسی بهش نمی گه بالا چشمت ابروه اما ما دخترا
وای به حالمون اگه بخوایم با پسری دوست شیم فاتحمون خوندست
آخه چرا
مهر-چی چرا
مثل اینکه بلند حرف زده بودم
به مهر نگاه کردم و با ابرو به سمت شادی اشاره کردم ،ابروهای مهر به نشونه ی اخم گره خوردند و دوباره روش رو به سمت خیابون برگردوند
شادی هنوز هم سرش پایین بود من نمیدونم این دختر چرا اینقدر خجالتی و کم رو هستش ،همیشه خدا هم حقش خورده شده البته من همیشه پشتش هستم و از حقش دفاع می کنم ولی بالاخره باید یاد بگیره یا نه
مثل اینکه مامان و بابا به توافق رسیده بودند و قرار بود سکه ی تمام رو به عنوان کادو به عروس و دوماد بدن
بابام خیلی مهربون من که عاشقشم ولی خوب همیشه با همه ی مهربونیش یه تفاوتی بین دختر و پسر میذاره چه میشه کرد این برای همه ی مردا شده یه عادت که پسر رو با یه چشم دیگه ببینن
ماشین مهران جلوتر از ما حرکت می کرد بالاخره به خیابون خونه ی عمو رسیدیم
عروسی فربد پسرعمو که دومین بچه عمو بود به درخواست عمو توی خونه اشون برگزار می شد
خونهه ی عمو اینا خیلی بزرگ بود یه 1000 متری فکر کنم داشته باشه نصف مساحتش رو هم که باغ تشکیل میداد فکر کنم جای خوبی برای عروسی باشه
-رها
صدای شادی بود که آروم من رو صدا می کرد
به سمتش برگشتم
-چیه عزیزم
-میشه شیشه رو باز کنی گزمم شده
با نگرانی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و گفتم تب که نداری کولر هم که روشنه دیگه واسه چی گرمته
مهر هم با اینکه سعی می کرد نشون بده حواسش به بیرون اما از گوشه چشمش داشت به ما نگاه می کرد
در حالی که شیشه رو پایین می آوردم رو به شادی گفتم اینها رسیدیم الان پیاده میشیم حالت جا میاد
بابا که ماشین رو نگه داشت سریع پیاده شدم تا شادی پیاده شه
دست شادی رو گرفتم و پیاده اش کردم
مهر هم از طرف راست پیاده شد ،نگاهی به ما انداخت و به سمت خونه عمو حرکت کرد
بابا و مامان که پیاده شدند به ما کنار هم ایستاده بودیم نگاهی کردند و گفتن شما نمیاین
-چرا شما برین ما هم الان میام
اونا که رفتن به مسیر رفتنشون نگاه کردم
فریبرز پسر کوچیکه ی عمومه که فکر کنم یه سالی از من بزرگتر باشه دم در بود بهمراه یکی دوتا دیگه از پسرای فامیل
مهر هم کنارشون ایستاد تا به مهمونا خوشامد بگن
به سمت شادی چرخیدم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم چی شده
با صدای بغض آلود گفت من دوسش دارم اما اون انگار از من متنفره
-نه عزیزم فقط چون فهمیده دوسش داری داره ناز می کنه ،تو دیگه بهش محل نذار اگه خودش دو روزه نیومد اعتراف کرد که عاشقته من اسمم رو عوض میکنم
لبخند بی رمقی زد و گفت چی میذاریش
-چی میذارم
دستم رو روی شالم کشیدم و گفتم رهام خوبه
اینبار لبخندش پررنگتر شد
-این که پسرونه است
-وللش بهتره بریم تو شاید یه شوهر خوب برات پیدا کردیم ممکنه آخرش من مجبور بشم تو رو بگیرم تا نترشی
با مظلومیت همونطور که نگاهم می کرد گفت رها
دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم گفتم باشه بهتره بریم تو
دستش رو توی دستم گرفتم و به سمت خونه عمو حرکت کردیم
دم در که رسیدیم فریبرز جلو اومد و با چشمای هیزش بهم زل زد و گفت سلام عرض کردم ،خوبین ،منور کردین مجلس رو ....
اگه همینجور ولش کنم همینجور تخته گاز میده میره جلو،وسط حرفش پریدم و گفتم
-ممنون ،حالا اگه از جلومون کنار برید می خوایم بریم تو
از بین جمعیتی که جلوی در بودند رد شدیم و به داخل رفتیم
وسط باغ ایستادم و دست شادی رو هم که می خواست جلوتر برود گرفتم و گفتم وایسا ببین اینجا چقدر خوشگل شده
شادی کنارم ایستاد و همونطور که به درختا و چراغایی که به اونا آویزون کرده بودند و درختا رو روشن کرده بودند نگاهی انداخت و گفت خوش به حالت رها تو خیلی پر انرژی هستی همه چیز رو هم خوب می بینی و زیاد به خودت سخت نمی گیری
بهش نگاهی انداختم و با اشاره به نیمکتی که وسط باغ بود و از سروصدا بود اشاره کردم و گفتم میای بریم روی اون نیمکت بشینیم و یه خورده از زیبایی اینجا لذت ببریم
شادی با چشمانی گشاد شده از تعجب و نگرانی گفت خاله اگه بفهمه ناراحت میشه
-زیاد نمی شینیم فقط چند دقیقه ببین هوا چقدر خوبه
باشک گفت فقط چند دقیقه
همونطور که دستش رو می کشیدم و به سمت نیمکت حرکت می کردم گفتم باشه تو چقدر ترسویی
هر دوتامون روی نیمکت نشستیم روی نیمکت لم دادم پاهام رو به سمت جلو باز کردم و دستام رو دو طرف نیمکت گذاشتم و سرم رو بالا بردم و به آسمون نگاه کردم چقدر زیبا بود ستارهها انگار چراغهای ریز روشنی بودند که روی یه پارچه سیاه نصب شده باشن
همونجور که به ستاره ها و آسمون نگاه می کردم از گوشه چشم به شادی نگاه کردم آروم بود و سرش پایین بود شاید توی فکر مهرداد بود چشمام رو روی صورتش زوم کردم بینیش قلمی و کشیده بود لبهاش گوشتی و خوش رنگ البته الان که رژ بهشون زده بود، چشماش نه ریز بودند نه درشت معمولی و مشکی بودند ولی جذاب و گیرا بودند طوری که وقتی به چشماش نگاه می کنی نا خودآگاه چند لحظه بهشون خیره میشی پوست صورتش هم بر عکس من که گندمیه اون روشنه فکر نمی کنم چیزی کم داشته باشه که مهرداد اون رو نخواد
به سمتش چرخیدم دستاش رو که توی دستام گرفتم سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد
خدای من چشاش بارونی شده بودند یعنی پسری ارزش این رو داشت که بخاطرش چشاش گریون بشن
اون رو در آغوش کشیدم و گفتم چرا گریه می کنی فدات شم
همونجور که سرش رو روی شونه ام می گذاشتم و اونو رو نوازش می کردم گفت تو عاشق نشدی که بفهمی من چی میگم من بدون مهرداد میمیرم
سعی کردم که به صدام لحن شادی رو بدم سرش رو بلند کردم و صورتش رو توی قاب دستام گرفتم و همونجور که به چشماش نگاه می کرد خوش به حال مهر حالا اگه من بودم حتما می گفتی اگه باهات باشم میمیرم مگه نه
آروم به بازوم زد و گفت رها چرا تو هیچی رو جدی نمی گیری
ابام و غنچه کردم و گفتم باشه ازا این به بعد جدی می گیرم حالا بلند شو بریم مردم ببینیم وقتی رفتیم خونه باهم حرف میزنیم
دستش رو گرفتم و از روی نیمکت بلند شدیم
کم کم که به جمعیت میرسیدیم صدای آهنگ و سوت و کل بیشتر به گوش میرسید
عروسی مخطلط بود یعنی زن و مرد با هم بودند به جمعیتی که وسط در حال رقص بودند نگاه کردم و رو به شادی گفتم همون بهتر که اون پیرهن رو نپوشیدم اصلا خوشم نمیاد با ان لباس میومدم جلوی این همه مردم
شادی لبخندی زد و به فریبرز که توی حلقه رقص در حال قر دادن بود اشاره کرد و گفت خواستگار پروپاقرصت رو نگاه داره اون وسط قر میده
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و گفتم مرده شور خودش و قرش ببره ]بریم توی ساختمون مانتوهامون رو دربیاریم
وارد ساختمون که شدم یه سری از دخترا توی سالن نشسته بودند و داشتن تجدید آرایش می کردند چشمام رو دور سالن چرخوندم اکثر وسایل رو برداشته بودند مطمئن بودم این کار رو می کنن چون زن عمو نسبت به وسایلش خیلی حساس بود و دوست نداشت یه خط روشون بیفته
همونجور که داشتم سالن و دخترا رو دید میزدم فریده دختر عمو که بچه ی بزرگ و مثل من تک دختر عمو بود جلومون سبز شد
-به به شادی و رهای گل
-سلام مبارک باشه
-سلام از طرف منم تبریک
-ممنون شادی جان
به من نگاه کرد و گفت کم پیدایی رها جان
-این روزا دنبال کارای شرکتم ،ببخشید فریده جان کجا می تونیم لباسامون رو عوض کنیم
دستش رو رو ی شونه ام گذاشت و گفت اتاق فریبرز کسی نیست برید اونجا لباساتون رو عوض کنید
بعد از در آوردن مانتوهامون اونا رو روی جالباسی آویزون کردیم شادی می خواست بیرون بره که بهش گفتم وایسا یه خورده اینجا رو دید بزنم بعد
-رها چرا همیشه تو همه چیز فوضولی می کنی
بالاقیدی شونه هام رو بالا انداختم و گفتم اتاق پسر عمومه غریبه که نیست
اول یه دور توی اتاق چرخیدم و به همه جا نگاه کردم دیوارای اتاق پر از پوسترهای از انریکو و یه سری از فوتبالیستهای مورد علاقه اش بودند ،یه چند تا از عکسای خودش رو هم که با ژستایی به قول خودش آرتیستی گرفته بود پوستر کرده بود و زده بود بالای تختش
در حالی که به دو تا عکسش که بالای تخت زده بود نگاه می کردم صورتم رو به سمت شادی چرخوندم و گفتم این فریبرز چقدر عاشق خودشه
-رها دیگه بسه بیا بریم
-چی چی رو بسه بذار یه خورده کشوهای میز رو هم نگاه کنم
-رها اگه کسی بیاد بد میشه
همونجور که کشوها رو باز می کردم گفتم کسی نمیاد تو اینقدر ترسو نباش
چیز خاصی پیدا نکردم به سمت شادی چرخیدم اما از چیزی که دیدم خشکم زد فریبز توی چارچوب در ایستاده بود و شادی خجالت زده سرش رو انداخته بود پایین
از صورت فریبرز هیچی معلوم نبود نه خشم نه بی تفاوتی نفهمیدم الان چه حسی داره فقط از خجالت دوست داشتم آب بشم
به خودم اومدم و گفتم نباید در مقابل فریبرز کم بیارم
-اومم ..من داشتم دنبال خودکار می گشتم
لبخندی روی لباش نشست .جلوتر آمد و گفت واقعا
از لبخندش خوشم نیومد چندشم شد و حس کردم بدنم مور مور شد
دوباره ادامه داد بعد خودکار رو واسه چی می خواستی
-خوب..خوب لازمش داشتم
بعد به سمت شادی که هنوز سرش پایین بود چرخیدم و گفتم ما باید بریم
فریبرز دستش رو جلوم گذاشت و گفت شادی خانم یه چند دقیقه ما رو تنها میزارین
شادی به من نگاه کرد با سر بهش اشاره کردم که بره
فریبرز-در رو هم لطفا ببندین
شادی که رفت بیرون به فریبرز نگاه کردم و گفتم خوب حرفت رو بزن
می خواست دستش رو روی شونه ام بذاره که محکم پسش زدم
-حرفت رو بزن می خوام برم
-رها، مثل اسمت رها و آزادی ،هنوز نظرت در موردم عوض نشده
-من کلا از همه ی مردا بدم میاد پس فرقی نمی کنه که تو باشی یا کسی دیگه
بهم نزدیکتر شد و گفت با من باش نظرت عوض میشه
این چقدر عوضی بود آخه من دختر عموشم یعنی حرمت این رو هم نگه نمیداره
خواست دستش رو روی گونه ام بذاره که محکم روی صورتش کوبیدم دستش توی هوا معلق موند و با تعجب بهم نگاه می کرد بدون اینکه درنگ کنم از اتاق خاج شدم
چند تا نفش عمیق کشیدم و به سمت راه پله حرکت کردم شادی روی پلاه ها نشسته بود و منتظرم بود
-چرا اینجا نشستی تو
-چی کارت داشت
-ولش من مگه نمی دونی چه آدم بی شعوریه بهتره بریم پیش مامان بشینیم
شادی نگاهی به من کرد و گفت با این لباسا بیشتر شبیه یه پسری تا دختر به نظرم اگه پسر می شدی خیلی جذاب و باحال بودی
بالبخند گفتم پس تو هم بلدی از این حرفا بزنی
-مگه من چشمه
-عزیزم تو چت نیست خجالتی نیستی که هستی
وسط حرفام پرید و گفت اما من که باهات راحتم
-با من آره اما با بقیه نه
چشمکی زدم و گفتم مهم من نیستم مهم یکی دیگه است
************
موقع شام کنار مادر نشستیم
شام رو به صورت سلف داده بودند
همه برای کشیدن غذا دور میز چند متری که غذاها روش بود جمع شده بودند
از دور دیدم که مهر داره میاد طرفمون
-مامان دخترا چی می خورین براتون بیارم
-من که هر چی دوست داشتی برام بیار فرقی نمی کنه
مامان هم گفت من جوجه می خورم
شادی-منم فرقی نمی کنه
مهر خواست بره که صداش کردم
-چیه چکار داری
سقلمه ای به شادی زدمو گفتم شادی من خسته ام تو بلند شو به مهرداد کمک کن غذاها رو بیارین
مهردا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه که بهش اشاره کردم ساکت شه
شادی هم هنوز سر جاش نشسته بود
-شادی جان بلندشو برو مهرداد منتظره
بالاخره بلند شد و به همراه مهر به سمت میز غذا رفتن
من نمیدونم این دختر کی می خواد جرات بیان احساساتش رو بدست بیاره
وای خسته شدم حالا خوب شد من کاری نکرده بودم و فقط نشسته بودم
داشتم لباسام رو عوض می کردم که شادی در نزده اومد تو
شلوارم رو بالا کشیدم و گفتم تو بلد نیستی در بزنی
-تو هم همیشه همینجوری میای تو
به سمت تخت رفتم و زیر پتو خزیدم چون کولر روشن بود هوا سرد شده بود
-من فرق می کنم
داشت تاپی که تو دستش بود رو می پوشید به سمت من چرخید و گفت چه فرقی
-من بزرگترم
-با مزه بود
پتو رو کنار زد و کنارم دراز کشید به پشت خوابیده بود اون هم به پشت خوابید
در حالی که هردومون به سقف خیره شده بودیم گفت رها
بدون اینکه نگاهم رو از سقف بی رنگ و سادهی اتاقمون بگیرم گفتم جونم
-تو فکر می کنی مهرداد دوستم داره
نمی دونستم چی بهش بگم هنوز بچه بود و دوست نداشتم دلش بشکنه
من دیگه داشتم مطمئن می شدم که مهردا واقعا شادی رو نمی خواد اما نمی تونستم راحت این حرف رو بهش بزنم
-شادی تو چقدر مهرداد رو دوست داری
-اونقدر که اگه یه روز نبینمش انگار یه چیز همی رو گم کردم
با خنده همونطور که هنوز به سقف خیره شده بودم گفتم ناقلا پس من چی
به آغوشم خزید و گفت اگه تو رو که نداشتم می مردم
اونو به خودم فشردم و گفتم آره جون خودت
-رها آرومتر استخونام شکست
ولش کردم و بالش رو از زیر سرم برداشتم و روی سرش زدم
در حالی که سرش رو می خاروند گفت رها سرم درد گرفت
-خوب تو هم بزنه یاد بگیر حقت رو بگیری
-باشه
بالشتش رو برداشت و شروع کردیم به کوبید بالشتها به همدیگه صدای خنده امون هم که فضای اتاق رو پر کرده بود
که در اتاق با عصبانیت باز شد
مهر بود شادی که تاپ و شلوارک پوشیده بود سریع رفت زیر پتو مهر هم سرش رو انداخت پایین و گفت
خجالت نمی کشین ساعت دو نصفه شبه می خوایم بخوابیم شما دوتا تازه یاد بچگیاتون افتادین
گونه ام رو خاروندم و گفتم ببخشید
سرش رو تکون داد و خواست در رو ببنده که گفتم آخرین بارت باشه در نزده میای تو
-روتو برم من
-همینه که هست
در اتاق رو بست و رفت
پتو رو از روی شادی کنار زدم و دوباره شروع به خندیدن کردیم که دوباره صدای مهر از بیرون اتاق میومد که می گفت می خوابین یا بفرستمتون توی حیاط بازی کنید
جلوی دهنمون رو گرفتیم و زیر پتو رفتیم
***************
صبح با صدای مامان که می گفت دخترا بلندشید چشمام رو باز کردم منو شادی توی آغوش هم بودیم
با چشمهای نیمه باز به مامان نگاه کردم
-بلند شو مگه نمی خوای بری دنبال کارای شرکت
موهام رو از روی چشمم کنار زدم و گفتم مامان امروز جمعه است
-خوب بلند شو صحبونت رو بخور توی کارای خونه کمک کن ،پس فردا نمی خوای ازدواج کنی یعنی نمی خوای کاری یاد بگیری
-باشه مامان شما برو من میام
مامان که از اتاق بیرون رفتم دوباره چشمام رو بستم اما دیگه خواب از سرم پریده بود
سر شادی که روی دستم بود رو روی بالش گذاشتم
بعد طبق عادت همیشگیم کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم
دوباره به شادی نگاه کردم برعکس من اون خوابش سنگین بود فکر کنم گلوله هم کنار گوشش در کنن بیدار نمیشه همیشه صبح بیدار کردنش یه خورده سخته
بدون اینکه بیدارش کنم رفتم تا لباسام رو عوض کنم
دست و صورتم رو که شستم ،وارد آشپزخونه شدم همه اونجا جمع بودند حتی مهران و سیمین البته هر جمعه حتما مهران و زنش اینجان من فکر کردم این هفته می خوان استراحت کنن که مثل اینکه اینطور نبود
صدام رو بالا بردم و گفتم سلام صبح همگی بخیر
بابا با لبخند گفت صبح بخیر بیا دختر گلم بشین کنارم
میز رو کنار کشیدم و کنار بابا نشستم
رو به مهران و سیمین کردم و گفتم خوبین شما
سیمین-ممنون خوبیم
علی تو بغل سیمین داشت وول می خورد
-سیمین خوشگل عمه رو بده که دلم ضعف کرد براش دوست دارم گازش بگیرم
مهر-مگه تو نقطه چینی که گاز می گیری
-نقطه چین خودتی بی تربیت
بعد بی توجه به بقیه علی رو روی پاهام نشوندم و شروع کردم به بوس گرفتن از هر دوتا گونه هاش اینقدر بوسیدمش که جیغش دراومد
مهر-ولش کن بچه رو تف مالیش کردی
-فوضولی هر وقت بچه دار شدی بچه ات رو نمی بوسم
-پسرم این افتخار رو بهت نمیده که ببوسیش
-حالا از کجا میدونی پسره
مهر-فرقی نمی کنه مهم اینه که بچه ی من واسه تو تره هم خورد نمی کنه
-اولل کی میره این همه راه رو حالا کی قراره بچه ات رو تحویل بگیره مطمئنم گوشتش مثل خودت تلخه
مهر-ببین کی این حرف رو میزنه...
مامان وسط بحثون اومد و گفت بسه شما دوتا اول صبحی باز شروع کردین
به چهره مامان نگاه کردیم دیدیم جدی این حرف رو زد پس هر دو تامون ساکت شدیم
همونطور که از پشت میز بلند می شدم گفتم مامان اگه کاری نداری می خوام برم اتاقم رو مرتب کنم
مهر-می خوای از زیر کار در بری اونوقت میگی اگه کاری نداری
مامان-مثل اینکه شما دوتا یه روز نمی تونید مثل دو تا آدم عاقل باهم رفتار کنید برو کمکت رو نخواستم فقط اتاقت رو مرتب کن
سیمین و مامان مشغول جمع کردند میز شدند مهر هم که هنوز داشت چای می خوردند بابا و مهران هم که رفته بودند و توی هال نشسته بودند
وارد اتاقم که شدم تازه بهم ریختگی اتاق رو دیدم
رها تو چکار کردی ببین همه جا رو چه جوری بهم ریختی ای وای نگاهی به شادی کردم هنوز غرق خواب بود
به سمت کامپیوترم رفتم پوشه آهنگهای شادمهر رو باز کردم روشون پلی کردم
صداش رو بالا بردم و به سمت کمد رفتم درش رو باز کردم و لباسایی رو که دیشب همینجوری توش جا داده بودم بیرون آوردم
شروع به تا کردن لباسا شدم تقریبا کار لباسا تموم شده بود که شادی کنارم نشست
-به به شاهزاده خانم چه عجب بیدار شدی
سرش رو روی شونه ام تکیه داد و در حالی که خمیازه می کشید گفت خوابم میاد
سرش رو از روی شونه ام برداشتم و گفتم روت رو برم ،حالا مگه کسی بیدارت کرد برو بخواب
به کامپیوتر اشاره کرد و گفت صدای این نمیذاره
-شادمهر رو میگی میدونی که من با صداش چقدر حال می کنم تازه می خواستم انریکو هم بذارم بعدش تو توپ هم کنار گوشت در کنن بیدار نمی شی چی شد بیدار شدی
در ضمن من اصلا خوشم نمیاد زن داداشم اینقدر تنبل باشه
الان که دیگه کاملا خواب از سرش پریده بود با لبخند نگاهم کرد و گفت واقعا
-نیشتو ببند دختره ی بی حیا اسم شوهر که اومد نیشش باز شد خواب هم از سرش پرید بلند شو برو دست و صورتت رو بشور صبحونت رو بخور
بعد بیا اینجا برای کمک اینجا اتاق تو هم هست
-خوب بذار بعدا خودم مرتب می کنم
پس گردنش زدمو گفتم مظلوم بازی درنیار بلندشو
خواست از اتاق خارج بشه که با اشاره به لباسش گفتم اینجوری می خوای بری با تاپ و شلوارک
-ای وای حواسم نبود و به سمت کمد اومد و شروع به تعویض لباساش کرد
کار لباسا تموم شد بلند شدم روی میز کامپیوتر رو مرتب کنم دوباره شادی اومد کنارم وایساد
-تو هنوز نرفتی
-چرا صورتم رو شستم اما صبحونه نمی خورم ساعت دوازده است دیگه وقته ناهاره
به تخت که نامرتب بود اشاره کردم و گفتم برو تخت رو مرتب کن بعد هم اتاق رو جارو بکش بدو
کارم که تموم شد روی صندلی مقابل کامپیوتر نشستم شادی هم داشت اتاق رو جارو می کشید
به اتاق نگاه کردم واقعا فرق کرد چی بود و چی شد
من آدم شلوغی بودم یعنی اول همه چیز رو بهم می ریختم بعد دوباره شروع می کردند به مرتب کردنشون
وارد مای کامپیوترم شدم و رفتم یه رمان باز کردم تا بخونم
شادی هم کارش تموم شده بود و داشت جارو برقی رو می برد میذاشت گوشه ی اتاق
همونطور که داشتم رمان می خوندم حس کردم شادی کنارم ایستاد
دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت رها قرص مسکن نداری
-نه واسه چی می خوای
همونطور که شکمش رو فشار میداد گفت پریود شدم
-نه ولی صبر کن الان میرم از پایین برات میارم
سریع بدو به سمت آشپزخونه رفتم فقط مامان و سیمین اونجا بودند
مامان داشت ظرف برای ناهار آماده می کرد سیمین هم داشت سالاد رو درست می کرد
-مامان قرص مسکن داریم
-واسه چی می خوای
-معمولا واسه چی قرص مسکن رو می خوام
-دردت زیاده فدات شم
مامان من طفلی نمی دونست من تا حالا یه بار هم پریود نشدم
-مامان داریمیا نه
-آره
بعد بسته ی قرصی رو به دستم داد
سریع از آشپزخونه خارج شدم و بدو به سمت اتاق رفتم
شادی روی تخت نشسته بود
روی پیشونیم زدمو گفتم ای وای آب یادم رفت قرص رو به دستش دادم این رو بگیر تا برم آب بیارم و بیام
-نمی خواد همینجوری می خورمش
-اینو بگیر الان زود میام
مامان که دید دوباره بدو وارد آشپزخونه شدم گفت دختر اینقدر ندو برات خوب نیست
-یادم رفت آب ببرم
سیمین -می گفتی من برات می آوردم
-مرسی سیمین جون ،خودم اومدم دیگه لیوان رو پر آب کردم و از آشپزخونه خارج شدم البته دیگه این بار ندویدم
چون می ترسیدم آب بریزه
آب رو که بدست شادی دادم قرص رو خورد و لیوان رو روی عسلی گذاشت و دوباره شکمش رو فشار داد
-خیلی درد داری
-آره
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به من نگاه کرد گفت رها یعنی تو تا حالا پریود نشدی
خیلی راحت گفتم نه
-ولی این که خوب نیست به خاله گفتی
-نه واسه ی چی بگم
-دکتر هم نرفتی
-نه نرفتم واسه ی چی برم ،حالا خدا یه لطفی کرده و مشکلاتم رو کم کرده مگه مرض دارم برم کاری بکنم که دوباره این مشکل بر من نازل بشه و ماهی
یه هفته درد بکشم
-ولی اگه پریود نشی نمی تونی بچه دار شی
لبخندر زدم و گفتم حرفای بالای هیجده میزنی بهتره دراز بکشی و استراحت کنی
شادی هم دیگه چیزی نگفت و روی تخت دراز کشید من هم دوباره رو به روی کامپیوتر نشستم اما این بار با ذهنی نا آرام و مشوش
چشمام به مانیتور بود اما ذهنم جای دیگه ای بود
واقعا چرا من هیچ وقت پریود نشدم الان بیست و سه سالمه اما من .........چرا به مامان نگفتم ...اصلا چرا خودم نرفتم پیش یه دکتر
همه ی این چراها توی ذهنم می چرخید و خودم هنوز براشون جوابی پیدا نکرده شده بود
شاید چون می ترسیدم بهم بگن من یه دختره ناقصم هیچ وقت نخواستم کسی بفهمه
شادی راست میگه اگه من پریود نشم که هیچ وقت نمی تونم بچه دار شم
اما من که دوست ندارم ازدواج کنم
خودمم نمی دونستم دلیل اینکه همه ی خواستگارام رو رد می کردم این مشکلم بود یا اینکه از ازدواج بدم میومد
شاید من غیر طبیعیم اما هیچ وقت نتونستم از پسری خوشم بیاد اصلا نمی تونستم حضور مردی رو به عنوان شوهر در کنارم قبول کنم
روم رو به سمت شادی برگردوندم چشماش رو بسته بود
دوباره سرم رو به سمت مانیتور برگردوندم
چرا هیچ وقت نخواستم به این موضوع فکر کنم و خیلی ساده از کنارش گذشتم به خودم نگاه کردم
اندامم خوب بودند لاغر مردنی نبودم اما چرا هیکلم دخترونه نبود،چرا با دخترا فرق می کردم
شاید هم چون اندامم رشد نکرده بودند پریود نمی شدم
اه من چه میدونم دلیلش چیه
ای کاش یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم تا راحت باهاش مشورت می کردم
شادی کوچکتر از منه و خودش به کسی احتیاج داره که خیلی از مسائل رو بهش یاد بده
چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم رفتم روی دنده ی بی خیالی و با خودم گفتم حتما قرار بوده پسر بشم
بعد خدا پشیمون شده دخترم کرده از این فکر خنده ام گرفت
واقعا اگه من پسر می شدم چی میشد
نور علی نور می شد
رها تو هم چقدر دیوونه اییحتما اگه پسر می شدم اسمم رو میذاشتن مهراب
نه من از اسم رهام خوشم میاد شبیه رها هم هست
حالا انگار قراره پسر بشم که دارم اسم انتخاب می کنم
صدایی تقه هایی که به در می خورد جلوی پیشروی افکارم رو گرفت
-بفرمایید
در که باز شد سیمین بود که توی چارچوب در ایستاده بود
-رها جان ناهار میاید پایین یا اگه نمی تونی براتون بیارم همینجا
به شادی نگاهی کردم که چشماش بسته بودند این دختره انگار نه انگار تازه بیدار شده
خوب حتما درد داره تو چون نمیدونی چه حوریه این حرف رو میزنی
به سیمین نگاه کردم و گفتم اگه برات زحمتی نیست برای منو شادی ناهار رو همینجا بیار
-باشه عزیزم
و در رو بست رفت
رفتم روی تخت کنار شادی نشستم و پاهام رو روی زمین گذاشتم
-شادی جان بیدار نمی شی
این دختر انگار وقتی خواب گوشاش رو با یه قفل یزرگ می بنده
روی صورتش خم شدم کونه اش رو بوسیدم و کنار گوشش گفتم شادی جون بلند شو
اصلا انگار صدام رو نمی شنید
آروم تکونش دادم و دوباره صداش کردم
چشاش رو باز کرد
با خنده گفتم تو چقدر می خوابی مثل اینکه تازه بیدار شده بودیا
روی تخت نشست و به دیوار تکیه داد
-دردت بهتر شد
-آره الان بهتر شدم
-الان سیمین ناهار رو میاره همینجا می شینیم با هم می خوریم
تو همون لحظه در باز شد و سیمین با سینی غذا وارد شد
-ببخشید در نزده وارد شدم سینی دستم بود نمی تونستم در رو بزنم
سینی رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم اشکالی نداره بابت ناهار هم دست درد نکنه
-خواهش می کنم ،چیز دیگه ای نمی خواین براتون بیارم
-نه ممنون
سیمین در رو بست و رفت سینی غذا رو روی زمین گذاشتم
و رو به شادی گفتم شادی میای پایین یا بذارم روی تخت
-نه ،اولین بارم که نیست دیگه به این درد عادت کردم ،روی زمین خوبه
به سینی غذا نگاه کردم به به قورمه سبزی عاشق این غذا بودم
روبروی هم دور سینی نشستیم
همراه غذا نوشابه هم بود
-شادی جان طبق اطلاعاتم فکر کنم چیزای سرد نباید بخوری درسته
-آره بعد با خنده اضافه کرد حالا خوبه تا حالا پریود نشدی و این همه اطلاعات داری
دستم رو روی پیشونیم به عنوان سلام نظامی قرار دادم و گفتم ما اینیم دیگه در هر مبحثی باید اطلاعات داشته باشیم تا هیچ وقت دچار فقر اطلاعات نشیم
بدون حرف دیگه ای هردومون مشغول خوردن غذا شدیم
یه دفعه یاد دیشب افتادم یادم رفته بود از شادی بپرسم وقتی رفتین شام رو بیارین چی شد
-شادی
سرش رو بلند کرد و قاشقی که می خواست توی دهنش بذاره زو جلوی لبهاش نگه داشت و گفت چیه؟
-دیشب وقتی تو مهر رفتین غذا رو بیارین چی شد ،دیشب کلا یادم رفت بپرسم
اخمهاش بوی هم رفتن و قاشق پر غذا که نزدیک لبهاش بود رو دوباره توی بشقاب گذاشت و گفت هیچی
-یعنی چی هیچی؟
-خوب نه من حرفی زدم نه مهرداد فقط رفتیم کنار میز ازم پرسید نوشابه می خورم یا دوغ
با تعجب گفتم همین
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت همین ،رها من می ترسم اون یکی دیگه رو دوست داشته باشه
نچی کردم و گفتم اگه کسی رو دوست داشت به من می گفت اون با من راحته
با شک گفت ممکنه بهت نگفته چون می دونسته تو به من میگی
توی فکر رفتم یعنی واقعا امکان داره که مهر کسی رو دوست داشته باشه و به من نگفته
اگه واقعا مهر خودش عاشق باشه اون وقت چه بلایی سر شادی میاد
-رها کجایی ناهار سرد شد
-هیچی فقط داشتم فکر می کردم کارای شرکت جور میشه یا نه
-چند نفرین شما
-منو لیلا و یاسی من هم چون بیشتر سرمایه رو بابام میده رئیس شرکتم
-خوش به حالت
با خنده گفتم دوست داری بیا منشی شرکتمون شو
دستاش رو بهم زد و گفت واقعا
-اگه مامان و بابا اجازه بدن من مشکلی ندارم لیلا و یاسی هم مطمئنم مشکلی ندارن
-فردا میرید دنبال کارای شرکت
در حالی که سبزی رو به دهانم میذاشتم سرم رو به علامت آره تکون دادم
-میشه من هم فردا باهات بیام
-نه عزیزم ، اما اگه دلت بخواد می تونیم فردا عصر با هم بریم خرید چطوره
-خوبه
به غذا اشاره کردم و گفتم اگه سیر شدی برمش پایین
-من می برم
-بشیت سر جات خودم می برمش فقط بلند شو در رو باز کن
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم گفتم شادی من می خوام برای خودم چایی بیارم می خوری برات بیارم
-ولی تازه ناهار خوردیم اینجوری آهن جذب بدنت نمیشه
-منو که می شناسی همیشه عاشق چای بعد ناهارم حالا بیارم یا نه
-خوب پس برای من هم بیار
*****************
ظرفا رو توی سینک ظرفشویی گذاشتم و به سمت چای شاز رفتم چای آماده بود دوتا لیوان برداشتم که مهر وارد آشپزخونه شد
بشقابهایی که دستش بود رو روی سینک گذاشت و گفت برای من هم بریز
-خودت بریز
-رها چقدر لجبازی تو خوب بریز دیگه ،تا من برم بقیه ظرفا رو بیارم لیوان چاییم روی میز باشه
-به همین خیال باش مگه خودت دست نداری چایی بریزی
دو تا لیوان چای رو توی سینی گذاشتم کابینت رو باز کردم و یه مشت شکلات از شکلات خوری برداشتم و در کابینت رو بستم
می خواستم بدون اینکه برای مهر چایی بریزم برم بعد گفتم گناه داره بذار براش بریزم
لیوان دیگه ای برداشتم و توش چای ریختم ،لیوان رو روی میز گذاشتم که مهر اومد توی آشپزخونه
لیوان چایی رو که دید گفت قربون دستت برای بقیه هم بریز
سینی چای رو برداشتم و شکلکی براش در آوردم و گفتم مگه خودت چلاقی خودت بریز ببر
-تو دختری
-دختر و پسر نداریم کار برای همه است
لیوان چاییش رو از روی میز برداشت و گفت نه اینکه حالا تو خیلی کار می کنی
-به تو چه
و از آشپزخونه خارج شدم
به اتاق که رسیدم شادی پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت رپ گوش میداد
-این چیه گوش میدی آدم بهتر از این گیر نیوردی نشستی صداش رو گوش میدی
-خوب صداش قشنگه ،من چکار کنم تو هر رپی رو گوش نمیدی و فقط رپ یکی دو تا خواننده رو گوش میدی
خوب برای اینکه بعضیا چرت و پرت می خونن اسمش رو هم میذارن آهنگ رپ ،فقط مخ جوونا رو خراب می کنن
حالا هم بیا چاییت رو بخور که گرم شی
اومدم کنارم روی کاناپه ای که گوشه اتاق گذاشته بودیم نشست لیوان رو به دستش دادم
توی یه لحظه دستم که به دستش خورد لرزیدم انگار بهم برق وصل کرده باشن ،ضربان قلبم هم برای یه لحظه بالا رفت
چرا من اینجوری شدم مگه اولین باره که دستش به من می خوره ما که همیشه کنار همیم
پس چم شد من
-رها
سرم رو در حالی که هنوز گیج بودم به سمتش برگردوندم و گفتم چیه
-میشه فردا به مهرداد هم بگی باهامون بیاد بریم خرید
در حالی که هنوز توی فکر حالت چند لحظه پیش خودم بودم گفتم باشه و سرم رو با لیوان چای گرم کردم.