ساعتها در تنهایی اون جاده گریه کردم . به حال خودمبه کار بچگانه ای که انجام داده بودم و به خدا کلی گله و شکایت کردم و از خدا کمک خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم خسته و نالان با قامتی شکسته به را ه افتادم تا به یک آبادی برسم یک ساعت تمام راه رفتم تا به یک رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا کارت تلفنی پیدا کنم ولی فقط یک چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامک . همون صندوقدار رستوران که برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها کسی بود که توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یک تلفن بزنم
مغازه دار که حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید کمکتون کنم . و میخواست بازوی منو بگیره که با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یک تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیکه خیلی کنجکاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامک و گرفتم سیامک خیلی خوشحال شد ازش خواهش کردم که بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامک خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام کیانا چت شده چرا اینقدر خاکی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف کردی؟
در حالیکه تمام بدنم درد میکرد با بغض گفتم :سیامک من اینجا به غیر از تو هیچکس و ندارم تو رو خداکمکم کن
سیامک کمکم کرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامک نگاهی به من کرد
گفت : خوب ، برام تعریف کن چه بر سرت اومده
و بغض من ترکید وبلند بلند شروع کردم به گریه کردن
سیامک اشکامو پاک کرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف کن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامک چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامک منو به آرامش دعوت کرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میکردم در تمام طول مسیر بین من و سیامک حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یک درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یک سرم بهم وصل کردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی که مثل کابوس بود
وقتی چشمامو باز کردم ساعتها گذشته بود و سیامک بالای سرم بود :کیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا کسی رو داری که شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچکس و ندارم یعنی هیچ کجای این کره خاکی هیچکس و ندارم
و پتورو کشیدم روی سرم و زار زار گریه کردم
سیامک خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود که من هیچکس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف کردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه که بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامک و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف کردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای کمک چمدان و پولهامو دزدید و رفت
سیامک مکثی کرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش کنن
خیلی پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینکارو بکنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی که یه دختر بدبختو تو کوچه می زاری و میری
سیامک انگار کمی نرم شده بود که گفت :" چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم کمکت کرده باشم
نمیدونستم باید به سیامک چی بگم ولی میدونستم اگر به کلانتری میرفتم حتما می فهمیدن که من از خانه فرار کردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مکانی که لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فکر نکرده بودم
من در فکر بودم که سیامک دم یک پاساژ شیک پارک کرد و گفت : "چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه کار کوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تکان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه کسی اعتماد کنم و به چه کسی اعتماد نکنم از حرفها و لحن کلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاکسی که چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامک هم حتما یکی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز کردم که پیاده بشم و سیامک و ترک کنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت کردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یک ذره خرت وپرت برات خریدم ......
و با لحن شیطنت باری گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشک و تردید چیزهایی که سیامک برام خریده بودو نگاه کردم فوق العاده شیک و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیک نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول کنم حتما سیامک دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامک با دلخوری گفت :" اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشکالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :" ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول کنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هدیه است بابت هدیه هم که از کسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من یا قبول نمیکنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم که دلت بخواد برام بسوزه
سیامک دیگه از کل کل کردن با من کلافه شده بود گفت:" من منظور بدی نداشتم قبول برو سر کار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر که حسابی از کتو کول افتادم
هدیه ها رو قبول کردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میکردم یک تشکر زیر لفظی کردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامک دوباره پرسید :" مارال تو واقعا کسی رو نداری ؟
گفتم :" راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون کشته شدن فقط من موندم
سیامک با لحن بسیار ناراحتی گفت :" واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی که خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :" من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر کسی بگم
سیامک پرسید :" پس اینجا حتما کسی رو داری که اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میکردم و میگفتم خیلی زیرکانه و ماهرانه احساس میکردم پا به دنیایی گذاشتم که برای اینکه بتونم با اطرافیانم کنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینکه دیگران منو قبول کنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان کنم و از اینکه میتونستم با دروغهام سیامکو رام کنم لذت میبردم میدونستم که برای اینکار باید از حربه های زنانه هم کمی استفاده کنم . من که دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامکو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سیامک کمکم کن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی که من تا حالا دیدم سیامک جان تو تنها کسی هستی که فکر میکنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامک دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :"روی من حساب کن نمیزارم هیچکس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یک آپارتمان کوچیک دارم برای خودم که هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینکه میدیدم سیامک چه دلسوزانه حرفهای منو باور میکنه و از اینکه تونسته بودم برای خودم جا و مکان پیدا کنم خیلی خوشحال بودم
سیامک دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :" من اینجا یک عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میکردن اینقدر آزارم دادن که مجبور شدم از خانه شون فرار کنم
سیامک با شدت ترمز کرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار کردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود که دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز کردم و فریاد زدم :"تو داری زود قضاوت میکنی من بهت اجازه نمیدم که اینطوری با من صحبت کنی تو فکر کردی من کی هستم ؟کاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیکردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامک مچ دستمو خیلی محکم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تکرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی کنم احساس کمبود محبت شدیدی میکردم
سیامک با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیک و رستوران بهم ثابت کرده بود که پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میکردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یک مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق که وقتی یک دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی که باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامک گفتم :" من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میکردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی که داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فکر میکردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یک تکیه گاه بودن برای من که همیشه حافظم بودن
تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میکنه و مرتب منوکتک میزد و جلوی همه خوارم میکرد
عموی من ادمه هرزه ای بود که مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود که یک روز که زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل کرد و برای نیت پلیدش شروع کرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل کردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممکن بود منم وسایلمو جمع کردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار کردم
حالا سیامک می خوام منصفانه قضاوت کنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟.....
سیامک حیران نگاهم میکرد و پشت سر هم سیگار میکشید ...ادامه دارد.................