داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم
دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ
شده این
قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو
میرم
جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم
خداحافظ
شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم ، چه
قدر این لحظه هاسخته
جدایی از تو کابوسه ، شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل
چشمات ، دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست ، تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم ، برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی ، تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو ، شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغض ، دیگه دیره دارم میرم
خداحافظ….
به جلوی دارو خونه رسید و از ماشین پیاده شد که بره داروها رو بگیره
پیاده شد با کوبیدن در برای بستنش تلنگربهم وارد شد و برای اولین بار برای دلم گریه کردم
می دونستم دیگه وجودم براش معنی نداره دیگه براش استفاده ای ندارم پس بهتره برم
اره گربه خانوم تو تا صد ساله دیگه هم بگذره همین گربه ای بودی که هستی
کسی تو رو دوست نداره برو برو پی زندگیت........... خودتم به کسی اویزون نکن
تا حالا هم هر کاری برات کرده از سر ترحم بوده
با بردنت پیش دکتر هم خودش قانع کرده که دیگه باهام کاری نداشته باشه و جبران کارامو بکنه .....اره همینه
کاش مثل مژی و فریده مسخره ام می کرد ولی اینکارو با من نمی کرد.
چرا اینجا نشستم منتظر چیم اینکه بیاد و بگه بیا دباغ اینم قطره هات بزن به چشات که چشات باز تر بشه تا بفهمی هیچ کس تو رو برای خودت نمی خواد .............اخه بد بخت چی داری که بقیه تو رو برای خودت بخوان
بی معرفت تو که می خواستی بیایو بری ....................چرا با من این بازی رو شروع کردی
چه خریم من
اون اگه از من خوشش می مد حداقل یه بار می پرسید لامصب اسم واموندت چیه
که انقدر دباغ دباغ نکنم
اشکایی که از سر و صورتم می بارید با استین مانتوم پاک کردم .....تیکه کاغذی از لایه دفترم کندم
خودکارو تو دستم گرفتم دستام می لرزید می خواستم بنویسم ولی نمی شد انگار جسارت نوشتن هم نداشتم
به در داروخونه نگاه کردم از بیرون هم معلوم بود توش شلوغه..... بینیمو بالا کشیدم و با دستای لرزون شروع به نوشتن کردم
سلام
نمی دونم چطور شروع کنم خودمم نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می دونم که باید بنویسم ...بنویسم که شاید کمی اروم بشم البته شاید
بلد نیستم حرفای خوب و رمانتیک بزنم یا درست و حسابی حرف بزنم حتی یه بیت شعر به درد بخور هم حفظ نیستم ................می دونم جای تاسف داره
ولی خجالت نمی کشم که اینارو برات می نویسم .چون دارم واقعیتو می نویسم .... تو حرفام دروغ نیست همون طور که از روز اول حتی یه دونه دروغم بهت نگفتم.... ولی تو راحت دروغ گفتی از اول تا اخر خیلی راحت بهم دروغ گفتی
تو این 22 سال از زندگیم .....تو تنهایی بزرگ شدم... بدون اینکه بفهم معنیه زندگی چیه..... بدون اینکه بفهم بابا داشتن ،مامان داشتن چه مزه ای داره
همیشه سر خودمو شیره مالوندم که قسمتم همین بوده... صبر داشته باش بلاخره روزای خوش هم میاد خدا هیچ کسو تنها نمی ذاره
اوایل هر وقت کسی منو مسخره می کرد به خدا گله می کردم که مگه چیکار کرده بودم که منو اینطوری افریدی که مورد تمسخره دیگران باشم ..
کم کم گله هامو فراموش کردم برای اینکه فهمیدم کسی دوسم نداره... پس نباید انتظار زیادی داشته باشم.
تا اینکه یکی امد یکی که با دیگران فرق داشت برام احترام قائل می شد . به حرفام گوش می کرد .مسخره ام نمی کرد .فکر کردم بلاخره کسی پیدا شد که ببینه منم وجود دارم و می تونم اسمی به جز اسم دباغ داشته باشم
ولی خیلی خام و ساده بودم مثل همیشه خیلی راحت گول خوردم
مثل همیشه دباغ بازیچه شد .....برای رسیدن دیگران به چیزای دلخواهشون
گله ای نیست اگرم هست از خودمه .....که چرا انتظار زیادی داشتم .
نمی دونم اخرین بار کی منو به اسمم صدا کرد.......... نمی دونم اخرین بار کی بهم گفت چه اسم قشنگی
تنها چیزی که یادم میاد همین بود
دباغ دباغ دباغ
حالم از این کلمه بهم می خوره............ از زندگی.............. از ادما... از خودم............. از زشتیم.......... .از خجالتی بودنم ..............از نفهمیم.......... از همه چیزم
برای اخرین بار بابت همه چیز ممنون............. ممنون جناب سروان شهاب احمدی
برای همیشه خداحافظ
دستوپاچلفتی ترین دختر دنیا
ژاله
*********
برگه رو گذاشتم رو داشبورد و از ماشین پیاده شدم
و فقط این اشک بود که رو صورتم می بارید
دلم می خواست برم یه جا دور دور .....تا بعد از مدتها یه دل سیر گریه کنم
دلم می خواست تنهای تنها باشم
به پشت سرم نگاه نمی کردم .........می ترسیدم........ می ترسیدم که نگاه کنم و باز گول بخورم
خودمو به این کوچه اون کوچه می زدم از خیابونا رد می شدم بدون اینکه بدونم کجا می خوام برم. به اینو اون تنه می زدم و به راهم ادامه می دادم
نمی دونستم باید کجا برم
کجا رو داشتم که برم جز خونه
یعنی دنبالم میاد؟ نه تازه از دستم راحت شده.......... شاید بخواد باز براش کاری کنم نه خونه نمی رم .پس کجا برم
هوا تاریک شده بود و من هنوز داشتم راه می رفتم گشنم بود از صبح تا بحال چیزی نخورده بودم.
به یه مغازه ساندویچی رسیدم کیف پولمو در اوردم کل پولم 6 تومن بود امشبو نمی خواستم برم خونه
با خودم گفتم خوبه هوا سرد نیست
وارد مغازه شدم یه دختر و پسر نشسته بودن و باهم حرف می زدن تا سفارشون اماده بشه
- ببخشید یه ساندویچ کالباس می خواستم
صاحب مغازه که می خورد 20 ساله باشه طور خاصی نگام کردو گفت
پول داری؟
تا این حرفو زد نگام افتاد به اون پسر و دختر که نشسته بودن که با حالت مسخره ای بهم نگاه می کردن و زیرزیرکی بهم می خندیدن
اولین بار بود که خجالت نمی کشیدم نمی دونم چرا.......... با عصبانیت هرچی پول تو کیفم بود در اوردمو پرت کردم طرف پسرک
انتظار چنین حرکتی رو از من نداشت و حسابی جا خورد
- بگیر اگه کمه بازم بده
پسرک- من که چیزی نگفتم خانوم
دست و پاهام می لرزید خشم بود که وجودمو گرفته بود پسر و دختر هم دیگه نگام نمی کردن فقط گاهی زیر چشمی یه نگاهی می کردنو و دوباره با هم حرف می زدن
یاد چند شب پیش افتادم
چه بی خیال دنیا نشسته بودم کنارشو با اشتها ساندویچ می خوردم لبخند تلخی رو لبام نشست.....چقدر زود خوشیام تموم شد.
خانوم ساندویچتونم اماده است
بعد از گرفتن ساندویچ از مغازه زدم بیرون کسایی که از کنارم رد می شدن یا نگام نمی کردن یا انگار اولین باره که یه ادم می بینن
حالا که ساندویچ دستم بود دیگه اشتهایی نداشتم
کم کم به اخر شب نزدیک می شدم و خیابونا خلوتر می شد. به ساعت نگاه کردم 1:30 شده بود .
پاهام درد می کرد گشنم بود ولی میلم به خوردن نمی کشید نمی دونم کجا بودم
خسته بودم دلم می خواست بخوابم
بهتره برم خونه اگه هم به خونه سر زده باشه مطمئنا تا الان رفته
باید یه ماشین می گرفتم و تا خونه می رفتم اینطوری تا خود صبح هم به خونه نمی رسم
اما دیگه پولی برام نمونده
گربه جون برای یه بارم که شده خودتو بزن به بی خیالی
تو که چیزی برای ازدست دادن نداری
بعد از کمی گشتن بلاخره یه اژانس پیدا کردم
- اقا ماشین دارید؟
کجا می رید؟
بهش ادرسو دادم
- بفرماید سوار شید الان راننده میاد
تو ماشین که نشستم سرمو تکیه دادم به شیشه
خوابم میومد می خواستم همه چی رو فراموش کنم همه چی رو....... کار ..........بایگانی............ قفسه ها .....زونکنا ....مژی ... شرکت ... فلش مموری ... اقا خسرو.... خونه... اخر ماه ..تخلیه خونه...اطلاعات مرکزی........رئیس ...سبیلام .........عینکم .........دکتر ..... لیزیک ...به دستم نگاه کردم هنوز ساندویچ تو دستم بود
چشامو رو هم گذاشتم
*******
خانوم خانوم بیدار شید رسیدیم
چشامو باز کردم درست دم در خونه بودیم .چقدر زود رسیده بودیم
چقدر شد اقا؟
15 تومن
کیفمو نگاه کردم 2 تومن توش بیشتر نبود ......تازه یادم امد پول دیگه ای ندارم
وای الان بفهمه پول ندارم کل محلو رو سرم خراب می کنه
خوبه به بهانه پول اوردن برم خونه........ بعدشم هر چی در زد درو براش باز نمی کنم
خوب بعدش چی؟
بعدشو نمی دونم
راسته که می گن خنگی
خوب چیکار کنم پول دیگه ای ندارم شاید تو خونه جایی پول گذاشته باشم
شاید ولی نه دیروز هر چی بودو برداشتم
برم از نرگس خانوم قرض بگیرم
نه بابا این موقعه شب اون که خوابه...... تازه هم بیدار باشه مگه اون خسیس به من پول می ده
راننده با متلک .........چی شد خانوم نکنه کیف پولتونو زدن
- نخیر پول همراه هست ولی کافی نیست اجازه بدید برم داخل خونه الان براتون میارم
راننده - پس سریعتر من تا برگردم خیلی طول میکشه
- الان میارم صبر کنید
ای خدا حالا چیکارش کنم مجبوری بودی اژانس بگیری همین دیگه می خوای غلطای گنده کنی که بهت نمیاد اخرشم اینطوری عین خر می مونی تو گل
از ماشین پیاده شدم دو قدمی خونه ساندویچو پرت کردم گوشه ی دیوار
کلیدو در اوردم خواستم دروباز کنم
چه عجب خانوم بلاخره تشریف اوردن
به پشت سر م نگاه کردم شهاب بود نا خود اگاه لبخند به لبم نشست ولی با یاد آوری ظهور دوباره دپرس شدم و اخم کردم
و بدون توجه به حضورش درو باز کردم
شهاب - قبلا جواب سلاممو می دادی
- قبلا فکر می کردم باهام رو راستی
شهاب - چیکار کردم که دیگه فکر می کنی باهات رو راست نیستم
- مثل اینکه تو هم مثل بقیه فهمیدی من یه خنگم نه....تو توی تمام این مدت منو به بازی گرفتی
شهاب - ولی داری اشتباه می کنی
- من دیگه با شما حرفی ندارم
شهاب - ولی من باهات حرف دارم
- لطفا مزاحم نشید
راننده اژانس- خانوم این پول من چی شد نکنه باید تا صبح منتظر باشم
به راننده نگاه کردم ...پول این ایکبیری رو از کجا بیارم
- الان میارم اقا
شهاب - اقا حساب خانوم چقدر میشه
به شهاب و راننده نگاه کردم نمی تونستم مانعش بشم چون پولی نداشتم
جالب بود بعد ظهری اصلا دلم نمی خواست ببینمش ولی حالا فقط می خواستم بشینم و یه دل سیر ببینمش
راننده که پولشو گرفت دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد حالا من مونده بودم اون
پامو گذاشتم تو حیاط و درو بستم
و به در تکیه دادم
شهاب - این مسخره بازیا یعنی چی؟
شهاب - خوب می خواستی از روز اول که امدم بگم ببخشید من فلانی هستم برای انجام ماموریتی امدم اگه میشه لطف کنید و بهم کمک کنید...اره؟......خودت فکر کن خنده دار نیست
با خودم گفتم اره خنده داره که از یه خنگ هم برای رسیدن به اهدافت کمک گرفتی
شهاب - برای چی جوابمو نمی دی
چند بار به در ضربه زد ولی باز نکردم
شهاب - درو باز کن
تو دلم گفتم نه باز نمی کنم
شهاب - باز کن وگرنه مجبور میشم از بالای در بیام تو
بازم با خودم گفتم از تو بعید نیست روی میمونم بردی جونم
شهاب - صدای منو انقدر بالا نبر
بازم با خودم گفتم بالا هست جناب سروان من توی تن صدات کاره ای نیستم
اون بد بخت پشت در زجه می زد و فریاد ....منم با خودم حرف می زدم
یعنی از بالای در میاد تو چه خوب میشه مثل این فیلما
یعنی براش مهم بودم که تا الان منتظرم بود
نه دیونه ترسیده که بری کاراشو به بقیه لو بدی
اره همینه
شهاب - تا سه می شمرم باز کردی که کردی باز نکنی از یه راه دیگه میام
به درک برام مهم نیست چرا مهم هستا ولی دوست دارم بدونم می خواد چیکار کنه
پس چرا نمی شمره حتما داره تو دلش می شمره منم می شمرم
1.... 2....2.25.....2.5.....2.75.....
شهاب - تو که پشت در نشستی چرا درو باز نمی کنی
-وای تو از کجا پیدات شد
شهاب - گفتم که دروباز نکنی از بالای در میام
- تو با چه اجازه ای وارد خونه ی من شدی
درو باز کردم
- برو بیرون وگرنه داد و بیداد می کنم مردم بریزن اینجا
شهاب - خوب داد بزن
- داد می زنما
شهاب - بزن ....کی رو می ترسومی ....هان؟ ....مگه خودت نگفتی ادمای اینجا خیلی زود برای ادم حرف در میارن
شهاب - اره داد بزن بذار همه بیان بعد منو اینجا تو خونت ببین
شهاب - بعدش اولین چیزی که می گن چیه؟خوب فکر کن
شهاب - این کیه؟..................... اینجا..... تو خونه تو........ داد بزن............. داد بزن دیگه
درو محکم بستم و دوباره پشت در نشستم
- باشه داد نمی زنم فقط برو
شهاب - تو چرا نمی خوای به حرفای من گوش کنی
- شما که فلشو به دست اوردی دیگه با من کاری نداری.... نگران نباشید به کسی نمی گم چیکاره ای
دستاشو کرد تو جیب شلوارش و تو حیاط کمی راه رفت بعد اروم امد کنار من نشست
شهاب - شاید باید زودتر ازاینا بهت می گفتم ولی باور کن نمی تونستم با هزار بد بختی وارد شرکت شدم .
شهاب - نمی تونستم به خاطر یه اشتباه کوچیک همه چی رو خراب کنم
- گفتن اینکه شما چیکاره ای یه اشتباه بود؟
شهاب - تو کار من اره .... نه اینکه بهت اعتماد نداشته باشم ولی شرایط طوری بود که نمی تونستم به کسی اعتماد کنم.
- من که با اینکه نمی دونستم کی هستی هر کاری هم که کردی به کسی چیزی نگفتم.
شهاب - می دونم
- می دونستی و ازم سوء استفاده کردی
شهاب - من از تو سوء استفاده نکردم چطور بهت حالی کنم
- باشه باور کردم حالا برو بیرون خوابم میاد می خوام بخوابم
شهاب - یعنی داری بیرونم می کنی ؟
- اره یه همچین چیزی
شهاب - اگه نخوام برم چی
- خوب نرو منم می رم تو اتاق درو قفل می کنم و راحت می خوابم شما هم تا هر وقت دلت خواست بمون
بلند شدم و به طرف پله ها رفتم از پشت بازومو گرفت و منو به طرف خودش کشید به چشام خیره شد و منم بهش خیره شدم
همونطور که خیره بودم با خودم گفتم قربون اون چشات گردنم درد گرفت انقدر بالا رو نگاه کردم تو چرا انقدر قد بلندی
حالا چرا حرف نمی زنی زود باش یه چیز بگو دیگه ......دارم از بی خوابی و پا درد می میرم
نخیر این خیره شدنش تموم شدنی نیست که نیست
-ببخشید دستم دیگه داره بی حس می شه میشه دستمو ول کنی
اما حرفی نزد
نمی دونم چی می خواست بگه که هی سر زبونش میومد و دوباره قورتش می داد
نفسشو داد تو و دوباره داد بیرون
شهاب - من فردا نمیام
ای مرض این که انقدر نگاه کردن و بی جون کردن دستمو نداشت
- خوب نیا چیکار کنم
چشاشو بستو باز کرد
شهاب - پس فردا منتظر باش بیام دنبالت باهم بریم دکتر
- من دیگه دکتر نمیام
شهاب - انقدر رو حرف من حرف نزن
- اهان چون سروانی نباید رو حرفتون حرفی بزنم
شهاب - نه
- پس چی
شهاب - تو چرا انقدر بر خلاف قیافت لجبازی
چیزی نگفتم
شهاب - پس من پس فردا میام دنبالت
دستمو به زور از دستش کشیدم بیرون
- باشه اگه بگم باشه ولم می کنی ..... من پس فردا منتظر شما هستم حالا با خیال راحت و وجدانی اروم برید بذارید منم راحت برم کپه مرگمو بذارم زمین
شهاب - چرا اینطوری حرف می زنی
- من همیشه همین طوری حرف می زنم
با ناراحتی بهم شب بخیر ی گفتو به طرف در رفت
قبل از بیرون رفتن برگشت و بهم نگام کرد
-باشه باشه می دونم درارو هم قفل می کنم که خدایی نکرده کسی پیدا نشه یه گربه رو بدوزده
ولی اون هنوز خیره بود
وا چرا انقدر بد نگاه می کنه خوب حرف دلشو زدم دیگه.... مگه نمی خواست همینو بهم بگه من که کارشو راحت کردم
شاید م از اینکه گفتم کپه مرگمو می خوام بزارم زمین ناراحت شد.... من که کپه اونو نگفتم کپه خودمو گفتم
خوب وقتی می خوای بخوابی کسی نیست بوست کنه........... کسی نیست نوازشت کنه ....حتی کس نیست بهت یه شب بخیر ساده بگه میشه کپه مرگ دیگه
یعنی اینم نمی فهمه
هنوز نگاش می کردم که بدون هیچ حرف دیگه ای رفت(
امروز تنهام با اینکه چشم دیدنشو ندارم ولی دلم می خواست اینجا بود.
هنوز وقت اداری تموم نشده بود و من داشتم وسایلمو جمع می کردم
هی هی دباغ
فریده بود که داشت صدام می کرد
چیه؟
سرشو از لایه در اورد تو .....عادت همیشگیش بود هیچ وقت وارد اتاق نمیشه فقط سرشو مثل غاز این ورو اونور می کرد
فریده - می دونستی اخر این هفته ... همه مهمونی اقای رئیس دعوتیم
- وای راست می گی یعنی منم دعوتم
فریده - تو نه
- چرا؟