-
[ بدون عنوان ]
29 خرداد 1405 10:48
کسی هست میخوام وبلاگ رو بهش بدم پیام بدید
-
[ بدون عنوان ]
18 اسفند 1404 18:39
اصن حوصله نوشتم ندارم بعد چند سال اومدم وبلاگ دیدم چقدر نظر دادین بچه ها
-
[ بدون عنوان ]
25 دی 1404 21:28
عه اومدم دوباره
-
قسمت آخر و چهاردهم - عشق توت فرنگی نیست
26 بهمن 1399 22:04
دستمو نوازش کرد : همه آفریده های خدا زیباست...البته تو از بقیه آفریده ها زیباتری! چون خدا تو رو فقط برای من خلق کرده، واسه این که مال من باشی. پلک هام سنگین بود: واسه این که دوستم داشته باشی. صداش مثل ترنم آبشار لطیف بود: دوستت دارم واسه تموم عمرم. حوصله شماتت و سرزنش نداشتم؛نخواستم بدونی چون دوست نداشتم بلایی سرت...
-
عشق توت فرنگی نیست | سیزدهم
26 بهمن 1399 22:02
-تو نمی بایست نوضوع به این مهمی رو از من پنهون می کردی اگه روز اول می فهمیدم خسرو داره مزاحمت ایجاد میکنه کاری می کردم به این مرحله نرسه به مرحله ای که به خودش اجازه بده تو خیابون مزاحمت بشه ... رگهای گردن پارسا بر امده شده بود و صورتش قرمز بود:هیچ دلم نمی خواد چیزی ازم مخفی بمونه مخصوصا مسیله به لین مهمی و با اهمیتی....
-
عشق توت فرنگی نیست | دوازدهم
26 بهمن 1399 22:01
حرفاش مثل مرهم بود اما نوازش دارویی موقت! چیزی که من احتیاج داشتم یه خبر از پارسا بود ...حتی یک عکس ازش نداشتم که وقتی دلم تنگ شد نگاش کنم.عاشقی ام بد دردیه ها! اونم درد بی درمون... خدا وقتی دردی میده کاش درمونش هم زود بده. ملکه اخلاق شب بخیر گفت و رفت اتاقشون! هر قدر می خواستیم به اسم خودش صداش بزنیم نمی شد که نمی...
-
عشق توت فرنگی نیست | یازدهم
26 بهمن 1399 21:59
کتاباشو دسته کرد و گذاشت یه گوشه: راست می گی برم بخوابم. نرگس با سینی چایی اومد تو : کجا به سلامتی؟ - با اجازه تون لالا! - برو بخواب منم نهایتا نیم ساعت دیگه طاقت بیارم و بخونم از جا که پا شد، پرسید: پارسا کی می آد؟ ماجرا را برایش توضیح دادم، دوزاریش افتاد: منم میرم به مامان بگم جلوی مهمونها حرفی از پارسا نزنه. بهش...
-
عشق توت فرنگی نیست | دهم
26 بهمن 1399 21:59
یه ذره هوای من بیچاره رو ندارین. منو تنها گذاشتین با اون کلئوپاترا!- آره دیگه اسم اون خانومه اس، من روش گذاشتم. به خاطر اینکه دماغش مثل دماغ کلئوپاترا خمیدگی داره! هم خودش رو ملکه دو تا جهان تصور می کنه.شونه بالا انداخت: اینم از شانس ماس دیگه. حالا پاشین بریم. وسط حرفش پریدم ! مواظب حرف زدنت باش .پوزخند زد : خوشم اومد...
-
عشق توت فرنگی نیست | نهم
26 بهمن 1399 21:58
عشق توت فرنگی نیست | نهم یه قدم به طرفش برگشتم : به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی ؟ اصلا تو کی هستی ؟گوشه سبیلشو جوید ، دلم آشوب شد ابروهاشو برد بالا : زبون درآوردی ؟- داشتم ولی تو لیاقت جواب دادنم نداری .دورم چرخید : خوبه خوبه ! ببین دختره ... هرچی گفتم شهریه اش یه قرون و دو زار که نیست، گوش نکرد، گفت: تو به این...
-
عشق توت فرنگی نیست | هشتم
26 بهمن 1399 21:58
اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد. می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش. ساغر گفت : بس...
-
عشق توت فرنگی نیست | هفتم
26 بهمن 1399 21:57
بهنوش گفت : دست و پا چلفتی شست پات نره تو چشمت! ساغر با اخم گفت : صد بار گفتم بده این شلوار رو کوتاه کنن ، آخر کار دستت می ده ها . ولی مگه به خرجش می ره ، می گه تا می زتن درست می شه ولی همیشه م تاش باز می شه. شاداب گفت : فضول رو... مثل بچه های پنج ساله ای . بهنوش با غرغر وسایلشو چید توی کمد : قول دادی فردا درموردش حرف...
-
عشق توت فرنگی نیست | ششم
26 بهمن 1399 21:56
بی حوصله گفتم: چه می دونم، خوب پوست پیازیه، من که می گم چشام خوب نمی بینه. - باشه می خوابیم، ولی یادت باشه چه فیلمی واسه من اجرا می کنی ها! من دلم می خواد یه ساعت اینا رو تماشا کنم. شاداب حاضر شده بود از ساغر و بقیه خداحافظی کردیم و سوار رنوی بهنوش شدیم. ضبط رو که روشن کرد گفت : سر راه اومدن به اینجا رفتم یه نوار قشنگ...
-
عشق توت فرنگی نیست | پنجم
26 بهمن 1399 21:55
یه روسری برداشتم و سر کردم اول چمدونمو گذاشتم جلوی در و بعد ساکم رو . عجب روزگاری داشتم در عرض پنج ماه این بار سوم بود که ساک و چمدونمو می نداختم رو دوشم و می رفتم یه خونه جدید . آه کشیدم . تف به این روزگار ! عجب، عجب! صدای زنگ تلفن ما رو از جا پروند ولی قبل از این که بتونیم از تو اتاق بیاییم بیرون ماکه اخلاق مثل...
-
عشق توت فرنگی نیست | چهارم
26 بهمن 1399 21:54
ای داد بیداد خواهر! دوره آخر الزمون شده... چشماتو بنداز پایین دختره ورپریده، پاشو پاشو، به جای این که بشینی زیر چونه دو تا بزرگتر تا چشم و گوشت واشه، سه تا چایی بریز بیار.... با همون حالت دست گذاشت روی زانوش و خودشو به جلو و عقب تکون داد: فوری تنها لیوان سینی رو برداشتم :این یکی به من می رسه. ساغر زد رو پام:لیوان منو...
-
عشق توت فرنگی نیست | سوم
26 بهمن 1399 21:53
!حالا خوبه عروس خانم غریبه نیست و دختر دایی خودته! -صد رحمت به هفت پشت غریبه! ساغر سینی رو با سرو صدا گذاشت وسط :اینم چایی ...به به! بوی بابامو می داد و چقدر دلم براش تنگ شده بود. زن عمو با مهربونی صورتم را بوسید و احوالپرسی کرد. بهنام چه قدی کشیده بود، بهش گفتم: واسه خودت مردی شدی ها! دفعه قبل این قدری بودی. بعد با...
-
عشق توت فرنگی نیست | دوم
26 بهمن 1399 21:51
-باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم. زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم، بالاخره غائله ختم به خیر شد. سعی می کردم زیاد دم پر خانوم ناظم نرم. یه ماه بعدش زنگ تفریح وسط حیاط جلوی همه بچه ها آلبوم به دست اومد...
-
عشق توت فرنگی نیست - اول
26 بهمن 1399 21:51
اومدم یه چیری بگم که انگشت گذاشت روی بینی اش: هیس. حالا برو سر کلاست. صورتشو بوسیدم: بابا خیلی خوبی. -خانوم ناظم کوتاه نمی اومد. برو دعا به حون مدیر و درس خوبت بکن... برو سر کلاست که دیر شد. صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم :وای...
-
اختیار انسان
26 بهمن 1399 19:06
اختیار انسان اختیار انسان (1) با نگاهی اجمالی به قرآن کریم، درمییابیم که به نظر قرآن، انسان موجودی مختار است. اصولاً آمدن پیامبران و نزول کتابهای آسمانی، بیآنکه انسان مختار باشد، کاری بیهوده است. بنابراین، همین امر دلالت دارد بر اینکه خدا و پیامبران، آدمی را مختار میدانند. نشانههای اختیار در آیات قرآن 1. ابتلا و...
-
مشیّت الهی
26 بهمن 1399 19:06
مشیّت الهی از نظر قرآن کریم تمام موجودات جهان هستی پس از مشیت الهی تحقق پیدا میکنند. هرچه در جهان موجود است از مشیت و اراده خداوندی سرچشمه گرفته و هیچ پدیده و رویدادی بدون اذن و مشیت الهی تحقق پیدا نمیکند. مشیّت الهی مشیّت الهی نویسنده: عبدالله نصری از نظر قرآن کریم تمام موجودات جهان هستی پس از مشیت الهی تحقق پیدا...
-
روشهای رشد دادنِ انسان
26 بهمن 1399 19:05
انسان و رابطههایش نویسنده: عبدالله نصری در این گفتار سخن از روابطی است که انسان دارد و یا میتواند داشته باشد: رابطه انسان با خود، رابطه انسان با دیگران، رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با طبیعت، رابطه انسان با جامعه، رابطه انسان با تاریخ و رابطه انسان با شیطان. و اکنون توضیح و تفسیر هریک از این روابط از دیدگاه قرآن....
-
راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن
26 بهمن 1399 19:02
راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن نویسنده: عبدالله نصری انسان از دیدگاه قرآن نه تنها هدف رشد و تکاملش مشخص و معین است که راه و مسیر رشدش را نیز خداوند به او نشان داده است. قرآن کریم از راه رشد تعبیر به صراط مستقیم کرده است. چنان که میگوید: «وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ...
-
ناتاشا | قسمت آخر و 5
26 بهمن 1399 18:58
من هنوز ارزو دارم.. اینا رو میگفت و پشت سر من با ترس میومد .... یه گارد با حال گرفتم اومدم حمله کنم سمت بوته که یهو سرهنگ امینی ظاهر شد .. _سرهنگ شما نیوشا_ علیییی سرهنگ باخنده . _سلام به سروانای نترس ارتش...عجب جای دنجی خلوت کردین . بابا کجایین شما ،کلی گشتم تا پیداتون کنم ... چپکی به نیوشا نگاه کردم که یعنی این...
-
ناتاشا | قسمت 4
26 بهمن 1399 18:58
تندتر پشت سرم میدویید . دوباره نزدیک بود منو بگیره که صدایی شنیدم_ناتاششششاااااااااااااااناتا ..ناتاشا جونم ....قربونت برم...برگشتم سمت صدا ،خدا جونم نیوشا بود ...سرهنگ امینی و فرزام و چند نفر دیگه هم پشت سرش بودند ...چنان پریدیم همیدگه رو تو بغل گرفتیم و غرق بوسه کردیم که یادمون رفت کجاییم .... با صدای سرفه سرهنگ به...
-
ناتاشا | قسمت 3
26 بهمن 1399 18:57
. هم جای شوهرمون میشه هم بابای بی عاطفمون...بالشت رو تخت باخنده پرت کردم سمتش_گم شو دیوونه ..نیوشا_خاک تو گورت لیاقت نداری _ارزونی خودت نیوشا _باشه خودم تنها صیغه اش میشم ،ولی بعد پشیمون نشی ..._بگیر بکپ که دارم از خواب میمیرم ...اینقدر خسته بودیم که تا سرمون گذاشتیم رو بالشت خوابمون برد . _ناتاشا، ناتا، ااااا بلند...
-
ناتاشا | قسمت 2
26 بهمن 1399 18:57
میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم . با قدرت دستاموگرفت. _بهت گفتم از...
-
ناتاشا | قسمت 1
26 بهمن 1399 18:56
میدونستم داره پشت سرم میاد.نفسم بالا نمیومد اما دیگه چیزی نمونده بود به ساختمون خوابگاه برسم .یهو پام به سنگی گیر کرد، افتادم .سینه هام بد جوری درد گرفت ،تا بلند شدم و خواستم بدوم دستای قوی دور بدنم تنیده شد از وحشت جیغ زدم ،چشمامو بستمو با مشت به سینه پهن و عضله ای مرد کوبیدم . نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره...
-
قسمت 5 و آخر | میراث
26 بهمن 1399 18:56
اومد داخل نشست لبه ی تخت و نگاهم کرد خیلی اذیت بودم کلا وقتی یکی نگاهم میکرد عصبی میشدم یذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس کردم که اروم روی صورتم کشیده میشد سپس پیشونیمو بوسید و رفت بیرون از جام پا شدمو دستمو رو پیشونیم گذاشتم گرم گرم بود سمیرا ...سمیرا...خواهش میکنم صبر کن ...صبرکن با عصبانیت صبر کردمو و...
-
قسمت 4 | میراث
26 بهمن 1399 18:55
پندار سعی کرد نیشخند نامردانه خودشو نشون نده و گفت: استاد من هیچ مشکلی با این خانم ندارم استاد همک گفت: پس حل شد تا آخر این ماه تحقیقتونو ارائه میدید - استاد.... ولی او دور شده صدای پندارو کنار گوشم شنیدم که با لبخندی پیروزمند گفت: نترس به سامان چیزی نمیگم وخنده کنان دور شد. روی مبل نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چجوری...
-
قسمت 3 | میراث
26 بهمن 1399 18:55
سهند طبق معمول با پویا مشغول خراب کاری بود سهیل داشت کارهارو راست و ریست میکرد با دیدن داداش گلم تو لباس مشکی بی اختیار گفتم: الهی قربون اون قدو بالات سامان نگاهمو دنبال کردو گفت: کیو میگی؟ گفتم: داداشمو دیگه صدایی از پشت سرم گفت: منو میگی دیگه ؟؟؟ سرمو که برگردوندم یکی محکم منو تو بغلش گرفت ای خدا.....سعید بود اشکم...
-
قسمت 2 | میراث
26 بهمن 1399 18:54
با کنجکاوی پرسیدم :چی؟گفت: بعدا بهت مگم و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید خداحافظی کردم و با سامان رفتیمبیرونتو ماشین ساکت بود به قدری که من صدام در اومد- سامان.....جوابی نداددوباره گفتم: سامانگفت: سمیرا هیچی نگوبرسیم خونه حسابی ادبت میکنم تا دیگه حرف بی جا نزنی یه دفعه عصبانی شدم با خشم گفتم: تو بی جا میکنی دست روی من...
-
قسمت 1 | میراث
26 بهمن 1399 18:53
دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای این که برای کارهایش سرپوشی گذاشته باشد! در این یکسال ماجراهایی برای این زوج اتفاق می افتد که سراسر ماجراهای بامزه ای است … - ازت بدم میاد تو چشمام زل زد و گفت: چه خوب اتفاقا منم همین نظرو در مورد تو داشتم...
-
نوولی نوشتم به نام زندان
26 بهمن 1399 16:53
نوولی نوشتم به نام زندان نوولی نوشتم به نام زندان : زندان به سحر نزدیک بودم ، که از بی خوابی سر گذاشتم به کوچه های تاریک تا هوایی به سربزنم و بلکه از این فکر سیاه بگریزم ! هنوز همه جا تاریک بود ، آنقدر که چشم چشم را نمی دید ، به زحمت با نور همراهم جلویم را روشن می کردم تا یه وقت درخت ها به اشتباه من را بجای سایه های...
-
خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید
26 بهمن 1399 16:53
خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید خوزستان ، هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید / حق داری که حالا خون سرخ بخواهی آه ای اسماعیل ،ای دوزخی سر سرخ کرده در تابه ِی وحشت / دوزخ به اضافه ی کلمه یعنی شاعر ... سرت چه پرچم خونینی بود که در خیابان ها می تاخت ... من وتو اینک بر گوش ابوالهولی نشسته ایم و خدایان را تماشا...
-
اشو زرتشت اولین ابر قهرمان و ابرانسان تاریخ
26 بهمن 1399 16:52
اشو زرتشت اولین ابر قهرمان و ابرانسان تاریخ اشو زرتشت اندیشمند، فیلسوف و پیامبر باستانی ایران زمین اولین کسی بود که اخلاق را در قالب نبرد بین نیک و بد ((اهورا مزدا و اهرمن)) به مثابه علت و نیروی اصلی در عالم می دانست. پس او باید اولین کسی بوده باشد که اخلاق را شناخته است. در آموزش های او راستگویی و دلیری از بزرگترین...
-
شعری به یاد حسین پناهی
26 بهمن 1399 16:52
شعری به یاد حسین پناهی سایه ی ِ خیال « دو مرغابی در مه » گم شده بود یکی مال دلاین دژکوب یکی ولایت ما بود یک مرد صبور غم های پارسی نیامده پیش تر رفته بود تا پیشقراول قوافل فاصله الهی ، اهوارا مزدا انشاءالله مارا ببخشاید آنقدر بدیم که ندانستیم « معلومی چون ریگ مجهولی چون راز » در زده بود زهر خندیده بود به نوعی طنازی مثل...
-
قسمت هفتم و آخر زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:46
-تمنا...از قضیه آشنایی و دوستی ما فقط من می دونم و تو و عمه و خدا...بقیه فکر می کنن من تو رو جلو آموزشگاه زبان دیدم و پسندیم... سر سفره ی هفت سین به اتفاقاتی که تو این مدت برام اُفتاده بود فکر می کردم...از تابستون پارسال تا ...و حالا که شروع سال جدیدی بود...آه می کشم...تموم این 18 سال عمرم یه طرف...این یک سال و یک ماه...
-
قسمت ششم زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:46
د از نشون دادن خریدهامون به مادر جون و مامان به اتاقم می رم...اما فکر 3تا پسر نمی ذاره روی درسم تمرکز داشته باشم...فرزاد و میلاد یه طرف...غلی طرف دیگه*** ظعصر می شه...دخترا میان خونه...شهره با نامردی تمام همه چیز رو براشون تعریف می کنه...و من در مقابل چشمای سرزنش گر اونا خورد میشم...شکسته می شم...هر کدوم چیزی می...
-
قسمت پنجم زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:44
خیلی عصبی شدم وقتی فهمیدم با کسی غیر از کسایی که من بهت اجازه دادم ارتباط داریمنو رها می کنه و دوباره مشغول قدم زدن می شه:- تو اینقدر غرق افکار خودت بودی که متوجه من که تو ماشینم در کمینت نشسته بودم نشدی. هی پریا؟!=هان؟!-چه مرگته؟!ناراحتی؟!=نمی دونم...فقط می دونم حالم خوب نیس-نکنه واسه خاطر اینکه داشتیم گیر می...
-
قسمت چهارم زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:43
یه نگاه به ساعت مچی ام می اندازم...5عصر رو نشون میده...یه دونه برف ستاره ای شکل می شینه رو صفحه ی ساعت...از زیباییش یه لبخند می زنم...خیلی از خونه دور شدم...امروز ازمریضی شهره سوءاستفاده کردم و از خونه زدم بیرون...هوا خیلی سرده...پنجه ی پاهام یخ کرده... کنار خیابون می ایستم منتظر تاکسی...یه ماشین شخصی جلو پام ترمز می...
-
قسمت سوم زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:42
قسمت سوم زندگی تمنا میز شام چیده می شه...صادقی بدجوری به ما دخترا چشم دوخته...چندشم میشه...هیــــــز... بعد از شام شهره از ما می خواد که به اتاق بریم تا با صادقی خصوصی صحبت کنه... خسته و کوفته خودمو روی مبل رها می کنم و با یه دست مشغول باز کردن دکمه های مانتو م می شم...بی اراده یه لبخند پت و پهن می شینه رو لبام!!...
-
قسمت دوم زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:42
نزدیک ظهره...خستم و گرسنه...حتی یه ریال هم از پولم باقی نمونده.پشت شمشاد ها روی چمن دراز میکشم...خدایا حالا چیکار کنم؟! ساعت 3نیمه شبه و من هنوز بیدارم...وسایلمو شب قبل آماده کردم و تو کوله پشتی مدرسه ام گذاشتم ...چند تیکه لباس با 15 تومن پول همین!!!!!! پا می شم و از تو کمد چوبی مانتو ترانه رو بر می دارم... نو و...
-
قسمت اول زندگی تمنا
26 بهمن 1399 16:41
قسمت اول زندگی تمنا تازه هر چی سنش بیشتر باشه به نفع توئه...فرداپس فردا می اُفته می میره همه ی دار و ندارش مال تو می شه... بچه هم که نداره بخواد ادعای ارث و میراث کنه از وقتی چشم باز کردم خودمو میون چند بچه قد و نیم قد و توی یه خانواده فقیر و محتاج به نون شب پیدا کردم. سومین فرزند خونواده بودم و2 برادرقبل از خودم...
-
شهر توریستی اسکاگن ؛ شمالی ترین شهر دانمارک است . . .
26 بهمن 1399 09:49
محل رخداد این زیبایی ، شهر توریستی اسکاگن ؛ شمالی ترین شهر دانمارک است . . . جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم می پیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابراین این حائل به وجود می آید In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of...
-
جملات مذهبی کوتاه تکان دهنده
26 بهمن 1399 09:45
خواندن جملات مذهبی تحولی در انسان شکل می دهد. این جملات انسان بودن را به او یادآوری میکند، چیزی که خیلی از انسان ها آن را فراموش کرده اند. این جملات می توانند دوباره مسیر حقیقی بندگی را به ما یادآور شوند تا در آن قدم گذارده و به خدا نزدیک و نزدیک تر شویم. جملات مذهبی کوتاه برای خدا وقتی همه درها به رویت بسته شد، نگران...
-
جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد
26 بهمن 1399 09:44
جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد: تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و کرم. *************** جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد: تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و...
-
جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد
26 بهمن 1399 09:44
جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد: تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و کرم. *************** جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد جملاتی مذهبی که برای بیو تلگرام کاربرد دارد: تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم، این هم جواب آن همه آقایی و...
-
درمان بیماران کرونایی
25 بهمن 1399 22:06
درمان بیماران کرونایی داروهایی که در بیمارستان های ایزوله برای بیماران کرونایی انجام می شود 1. ویتامین C-1000 2. ویتامین E (E) 3. از (10 تا 11) ساعت ، 15-20 دقیقه در آفتاب بنشینید. 4. یک بار وعده غذایی تخم مرغ (مصرف کنید). 5- حداقل 7 تا 8 ساعت استراحت کنیم / بخوابیم. 6. روزانه 1.5 لیتر آب می نوشیم. 7. همه وعده های...
-
فقر خواست خدا نیست !
25 بهمن 1399 22:06
فقر خواست خدا نیست ! ✍غلامرضا مصدق
-
آشنایی با قانون جدید چک
25 بهمن 1399 22:06
آشنایی با قانون جدید چک یکی از نیازهای امروز در مبادلات تجاری، خرید نسیه و مدت دار است. در این فرایند فرد با اتکا به درآمدهای آینده اقدام به تأمین نیازهای امروز می کند. در کشور ما چک اصلیترین ابزار معاملهای است که چنین کارکردی را برای فعالان اقتصادی ایجاد می کند. طبق آمارهای رسمی کشور، حجم زیادی از تراکنشهای...
-
حاکم مستبد علاوه بر اختیارات مطلق پاسخگو هم نیست
25 بهمن 1399 22:05
حاکم مستبد علاوه بر اختیارات مطلق پاسخگو هم نیست ✍️محمد سروش محلاتی البته هسته استبداد دینی مهم تر از ظاهر استبدادی است، چون برخی حاکمان هسته استبداد را حفظ می کنند اما با ظاهری متقی و پرهیزکار و متواضع و نرم با مردم برخورد می کنند اما در باطن استبداد وجود دارد و اصل همان استبداد درونی است. حاکم مستبد ممکن است ادبیات...