-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 اسفند 1403 21:57
سلام من و دوباره اومدم
-
قسمت چهارم | محکومه شب پر گناه
سهشنبه 28 بهمن 1399 10:28
سریع قرصشو از تو جیبش پیدا کردم و انداختم تو دهنش... دستشو گرفتم تو دستم... هنوز مى لرزید... رو کردم به چند نفرى که جمع شده بودن و بجاى کمک تو گوش هم پچ پچ مى کردن: برین رد کارتون... یه پسره که به لهجه شون نمى خورد مال اصفهان باشه با پر رویى گفت: چیه؟! دوست پسرت مریض از آب در اومده؟ حس کردم دست تیرداد با بى حالى مشت...
-
قسمت سوم | محکومه شب پر گناه
سهشنبه 28 بهمن 1399 10:27
سرشو چرخوند سمت ساعت... منم همین کارو تکرار کردم... ساعت چهار بود... تیرداد: هرچند دیر شده ولى پاشو بریم ناهار بخوریم تا من تو رو جاش نخوردم... یرداد تلفنو برداشت: چى مى خورى؟! یکم فکر کردم: پیتزا با دوغ... خندید و سفارش داد... واسه خودشم مثل من! سر کردم و لباسمو مرتب کردم و نشستم روى یه مبل... خندید: چرا شالتو...
-
قسمت دوم | محکومه شب پر گناه
سهشنبه 28 بهمن 1399 10:25
همین برام بس بود... مهم نبود نوازشم کنه یا نه... دوست داشتم پیشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتیاج داشتم... آروم روى موهام دست کشید... نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد... و این آرامش واسم یه دنیا مى ارزید... حتى تو خندیدنش هم غم بود! خنگ بودم؟! نبودم! ولى داشتم مى شدم! داشتم دیوونه مى شدم! - تیرداد؟!...
-
قسمت اول | محکومه شب پر گناه
سهشنبه 28 بهمن 1399 10:24
همین برام بس بود... مهم نبود نوازشم کنه یا نه... دوست داشتم پیشش باشم... اون موقع و تو اون لحظه بهش احتیاج داشتم... آروم روى موهام دست کشید... نوازش دستاش روى موهام بهم آرامش مى داد... و این آرامش واسم یه دنیا مى ارزید... - چیکار مى کنى؟! - پیاده مى شم... عینک دودى شو زد بالاى سرش رو موهای بالا داده ش: واسه چى؟! درو...
-
افسونگر قسمت سوم
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:32
دنیل زد روی صندلی کناریش و گفت:- یه کم پیشمون بشین، ما که اصلاً فرصت نمی کنیم ببینیمت. با تصمیم قبلی رفتم به طرفش یکی از دستامو گذاشتم روی رون پاش خم شدم و در گوشش با صدای آروم و کشداری گفتم:- هر موقع یاد گرفتی دخترت رو هی توی خونه تنها نذاری ... دنیل زد روی صندلی کناریش و گفت:- یه کم پیشمون بشین، ما که اصلاً فرصت نمی...
-
افسونگر قسمت دوم
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:31
دختره رفت و دوروثی رو به من گفت:- من اینو می خوام، توام هر کدوم رو که می خوای بردار.دنیل هم کنجکاوانه نگام کرد. حقیقتاً هیچ کدوم رو دوست نداشتم! گذاشتم اون فروشنده هه برگرده ، تا چیزی بگم چند تا مدل جدید تر برام بیاره. دختره رفت و دوروثی رو به من گفت:- من اینو می خوام، توام هر کدوم رو که می خوای بردار.دنیل هم...
-
افسونگر قسمت اول
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:31
با یه حرکت سریع منو کشید توی بغلش، شروع کردم به دست و پا زدن، یکی از دستاش رو ملایم گذاشت روی پهلوم که توی اون لگد زدنا زخمش سر باز نکنه و با دست دیگه اش منو مهار کرد و محکم توی بغلش نگه داشت، عین یه بچه جوجه می لرزیدم، بغض لعنتیم سر باز نمی کرد ... با یه حرکت سریع منو کشید توی بغلش، شروع کردم به دست و پا زدن، یکی از...
-
آرزوی سیاه | قسمت سوم و آخر
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:26
وﻗﺘﯽ درو ﺑﺴﺘﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪی از ﺳﺮ آراﻣﺶ زدم ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺑﻮدم اوﻧﯽ ﮐﻪ دوﺳﺘﺶ داﺷﺘﻢ دوﺳﺘﻢ داﺷﺖ دروغ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ اﺣﺴﺎﺳﻢﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ او را دﻓﻦ ﮐﻨﻢ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺪوﻧﻪ ﻣﻦ آﺳﻮن ﺑﻪ دﺳﺘﺶ ﻧﺮﺳﯿﺪم ﺧﺪاﯾﺎ ﺷﮑﺮتدوﺳﺘﺖ دارم . وﻗﺘﯽ درو ﺑﺴﺘﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪی از ﺳﺮ آراﻣﺶ زدم ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺑﻮدم اوﻧﯽ ﮐﻪ دوﺳﺘﺶ داﺷﺘﻢ دوﺳﺘﻢ داﺷﺖ دروغ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ اﺣﺴﺎﺳﻢﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ او را دﻓﻦ...
-
آرزوی سیاه | قسمت دوم
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:26
از ذوﻗﻢ ﯾﻪ دﻓﻌﻪ ﭼﺎی ﭘﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﮔﻠﻮم و ﺑﻪ ﺳﺮﻓﻪ اﻓﺘﺎدم، اﻣﯿﺮ ﺑﺎ ﺿﺮﺑﺎت ارام ﺷﺮوع ﮐﺮد روی ﮐﻤﺮم زدن ﺗﺎ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ اوﻣﺪ،اروم اروم ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺎﻻ اوردم ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎی ﻗﺸﻨﮕﺶ ﻧﮑﺎه ﮐﺮدم و ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ اره ﺗﮑﻮن دادم... روی ﯾﮏ ﻧﯿﻤﮑﺖﺗﻮی ﭘﺎرک ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺳﺮم رو ﺗﻮی دﺳﺘﺎم ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺧﺪاﯾﺎ دوﺑﺎره اﯾﻦ ﺳﺮدرد ﺳﺮاﻏﻢ اوﻣﺪ اﻣﯿﺪﺑﺎ ﻧﮕﺮان ﮐﻨﺎرم ﻧﺸﺴﺖ و دﺳﺘﺎﺷﻮ دورم...
-
آرزوی سیاه | قسمت اول
دوشنبه 27 بهمن 1399 17:25
اﻣﯿﺮ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﮔﻔﺖ: از ﻫﺮﭼﯽ دﺧﺘﺮ ﺧﻮﺷﮑﻠﻪ ﺑﺪم ﻣﯿﺎد اﺻﻼ از ﻫﺮﭼﯽ دﺧﺘﺮ و زﻧﻪ ﻣﺘﻨﻔﺮم ﭼﻪ زﺷﺘﺶ ﭼﻪ ﺧﻮﺷﮑﻠﺶ اونﺟﻮﻧﻮرا ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪن ﺑﺎ اﺣﺴﺎﺳﺎت ﻣﺎ ﺑﺎزی ﮐﻨﻦ اﻣﯿﺮ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﮔﻔﺖ: از ﻫﺮﭼﯽ دﺧﺘﺮ ﺧﻮﺷﮑﻠﻪ ﺑﺪم ﻣﯿﺎد اﺻﻼ از ﻫﺮﭼﯽ دﺧﺘﺮ و زﻧﻪ ﻣﺘﻨﻔﺮم ﭼﻪ زﺷﺘﺶ ﭼﻪ ﺧﻮﺷﮑﻠﺶ اونﺟﻮﻧﻮرا ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪن ﺑﺎ اﺣﺴﺎﺳﺎت ﻣﺎ ﺑﺎزی ﮐﻨﻦ ﺻﺪای ﺿﺮﺑﺎن ﻗﻠﺒﻢ را ﻣﯿﺸﻨﯿﺪم. ﭼﺮا اﯾﻦ ﮐﺎر را...
-
اسرار حسن عاقبت سوء
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:42
اسرار حسن عاقبت سوء مفهوم شناسی و کاربرد واژه های سوءعاقبت و حسن عاقبت معنای لغوی واژه حسن عاقبت و سوء عاقبت کاملا روشن است. اما مراد از آن، در این بحث اخلاقی و کاربردهای آن، جای بررسی جدی دارد. کاربرد واژه سوءعاقبت، درباره مسلمانی که کافر شود و کافر بمیرد یقینا درست است و درستی کاربرد این واژه، درباره شیعه ای که قبل...
-
معنای عرفی حسن و سوءعاقبت
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:41
معنای عرفی حسن و سوءعاقبت سوء عاقبت و حسن عاقبت، در واژه عاقبت مشترکند. مراد از عاقبت در اینجا، قطعا پایان زندگی دنیوی و آغاز حیات اخروی است. زیرا، این دو واژه، از واژه های اخلاقی است که به زندگی معنوی انسان مربوط است که در جهان آخرت تبلور می یابد. واژه های اختصاصی این دو عبارت، حسن (یاخیر) و سوء است، مراد از، سوء و...
-
اسرار حسن عاقبت و سوء عاقبت
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:41
اسرار حسن عاقبت و سوء عاقبت مفهوم آیات فوق، این است که وقتی بلاها هم نتواند ستمکاران را از غفلت خارج سازد و به تضرع وادارد و از منجلاب پلیدی های گناه رها سازد، در واقع آنها، شایستگی خود را برای رحمت الهی اثبات کرده اند یعنی، به روشنی نشان داده اند که بیماری های نفسانی و اخلاقی آنها، بسیار عمیق تر از این است که...
-
مقدمه ای بر بهینه سازی وب سایت در موتورهای جستجوگر
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:34
مقدمه ای بر بهینه سازی وب سایت در موتورهای جستجوگر امروزه تنها داشتن یک وب سایت اهمیت چندانی ندارد , بلکه این مهم و یا این سوال مطرح است : ▪ آیا وب سایت من اهداف و نیازهای مرا برطرف کرده , آیا این وب سایت تاثیری بر تجارت من داشته است و ... ؟ " پس اگر هدف شما فقط داشتن یک وب سایت و یا داشتن یک نام در اینترنت می...
-
قسمت دوازده و آخر | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:24
-خب من مهمونم مثلا ، دوست داری مهمونتون آواره و سرگردون تو شهر غریب تنها و بی کس.... -خیلی خب، خیلی خب، یادداشت کن من وقت ندارم. میخنده و میگه-اوه اوه... چه عصبی... شمارم و بهش میگم و با سرعت به شرکت میرم، هنوز یه ربع تا جلسه مونده. 20 پارسا لبخندی میزنه و میگه .-فکر نمیکردم از پسش برمیایم .رو به همه ی کارمند ها به...
-
قسمت یازدهم | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:23
اووووووووف... خدا یا گفتم نفهمه ولی نه دیگه اینجوری ، ولی بهتره همین جوری فکر کنه تا اینکه بفهمه بچه آرتامه.سرم و پایین میندازم و به ظاهر که مچم و گرفته میگم.-خب...خب راستش.کیانا سرش و با دستش میگیره و به علامت سکوت دستش و تکون میده و ازم دور میشه.خدایا ، عاقبتم و به خیر کن، این تازه اولشه...*** 19 به آرومی تو خونه...
-
قسمت نهم | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:22
با خونسردی به ادامه ی فیلم میپردازم و جوابش و نمیدم.ک2ادامه میده-آقاتون رفتن ، تو فکر تجدید فراش نیستی؟دستام و مشت میکنم اما همچنان روند بیخیالی طی میکنم.با پوزخند میگه-بالخره که مال خودم میشی، نازاتم خریدارم خانــــــــــوم... !نفس عمیقی میکشم و از رو مبل بلند میشم، تا میام برم اتاق که مچ دستم و میگیره و من و به سمت...
-
قسمت هشتم | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:22
سپیده لبخندد مصنوعی میکنه و به سردی دستش و به سمتم دراز میکنه و میگه.-خوشبختم.منم به همین خوشبختم اکتفا میکنم، دختره ی نچسب، فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.به پارسا میگم.-جناب پیردوست، باید زحمت و کم کنم ، از قول من به دوستتونم سلام برسونید ، خدانگهدار.لبخندی میزنه و میگه.-از دیدنتون خوشحال شدم، خدا حافظ. از دیدن دوباره...
-
قسمت هفتم | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:21
-کمتر چرت و پرت بگید، خب، حالا کجا بریم؟الی-بریم پاساژ (...)گاز میدم و میرم سمت پاساژ، تند تند ویراژ میدم و سبقت میگیرم، از بچگی عشق رالی و مسابقه و گاز و ویراژ بودم.کنار ما یک سورنتو ی مشکی که توش چند تا پسر سوسول بودن حرکت میکرذن ، یکیشون برداشت گفت.-خانوم خوشگله افتخار آشنایی میدی؟ سرعت و بیشتر کردم تا شرشون کم...
-
قسمت ششم وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:21
میخنده و میگه-برادر و شوهر توه، از من میپرسی؟شونه ای بالا میندازم و بلند میشم و سمت آشپز خونه میرم. جفتشون و میبینم که کنار قابلمه ی بزرگ پشت به من نشستن و دارن پچ پچ میکنن.آرتام-خب حالا چیکار کنیم؟ آخه دیوونه، تو که بلد نیستی آشپزی کنی چرا هم 10 همچین شرطی گذاشتی؟ آخه ابله، کی جای نمک شکر میریزه تو برنج؟ تازه، برنج و...
-
قسمت پنجم وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:20
؟رومو بر میگردونم که علیرضا، نامزد الی و میبینم، ایول پس بالخره وارد عمل شدن اینا.من در حالی که سعی میکردم خودمو هول نشون بدم گفتم.-اِ...اِ ... داداش شما اینجا چیکار میکنید.علیرضا یه نگاه خم آلود به من و یه نگاه وحشتناکی به محمد مهدی میکنه که شک دارم خودشو قهوه ای نکرده باشه.محمد مهدی-سـ...سـ ... سلام... 8 علیرضا یقش...
-
قسمت چهارم وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:19
همه دوره میزن و دارن صبحونه میخورن. مامان-چرا انقدر دیر کردین؟ پس آرتام کوش؟ -از حموم اومد داره لباساشو عوض میکنه. بعد از خوردن صبحونه و حرفای متفرقه همه میرن و منم ساعت 2 تا 5 کلاس دارم، کلاسای صبحمو که وقت نشد برم لااقل اینو که برم. لباس میپوشم و بدون توجه به آرتام سوار ماشین میشم و راهی دانشگاه. ***** یک ماهی از...
-
قسمت سوم وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:19
بالاخره انتظار به پایان میرسه ، و خونواده زند تشریف فرما میشن همونجور که جلو در واستادن و دارن احوال پرسی میکنن ، بالاخره ملکه الیزابت (خودم) وارد میشم ، مثه پرنسس ها از پله ها میام پایین ، یه آقای 50 و خوردی ساله ، با یه خانوم 45،6 ساله میبینم و یه دختر خوشگل ، پس پسرشون کو؟؟ نکنه این آقاهه س؟ همشون با تعجب و شمای...
-
قسمت دوم وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:18
میام یه چیزی بگم که دزدگیر فِراری ی مشکیشو میزنه با سرعت از کنارم دور میشه. با حرص یه لگد به تایر ماشین میزنم و میگم (رونیا نیستم اگه آدمت نکنم مردک چلغوز) با حرص پامو رو پدال گاز فشار میدم و ماشین با سرعت از جاش کنده میشه. رسیدم خونه انقدر تند رانندگی کردم که مسیر یه ربعی و تو 5 دقیقه رسیدم، در خونه و باز کردم ، خونه...
-
قسمت اول | وصیت نامه
دوشنبه 27 بهمن 1399 16:18
اگر رونیا و یا ارتام ( بزرگترین نوه ی پسری ) قصد این ازدواج را ندشته باشند ثروت فخرالسادات به آنان تعلق نمیگیرد. با این ازدواج اجباری مسیر زندگی این دو فرد تغییر میکند …!!! - از ماشین پیاده میشم و دزدگیر و میزنم، به سمت خونه میرم . دستمو رو دوربین آیفون میذارم و زنگ و میزنم ، رامش جواب میده : -بلـــــــه؟! در حالیکه...
-
قسمت 5 و آخر - عشق دردناک
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:51
رفتم تو ماشین وسایل رو جمع کرد و تو ماشین گذاشت . صندلی ماشینو خوابوندکه موهام معلوم نباشه . نزدیک جنگل یه سری معازه بود که وسایل خوراکی و تفریحی می فروختن ... مدتی تنهام گذاشت و رفت ... یه کلاه بزرگ خریده بود حصیری .. نه ... چیزی نیست .... بی توجه از کنار من رد شد و رفت بالا ! چه احساسات قابل توجهی از خودش بروز داد...
-
قسمت 4 - عشق دردناک
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:51
سیما زن منه ... اینو تو گوشتون فرو کنید یه تار گندیدشو با صد تای امثال آنوشا عوض نمی کنم . خودتونم خوب می دونین و آنوشا بینمون چیزی نبوده که با اومدن سیما به هم بخوره ... من هیچ وقت دنبال همچین دختری نبودم و نیستم عمه خانم . بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت : یعنی اینقدر ترسناکم ؟ حرفی نزدم . اونم ساکت بود . پشتم بهش بود و...
-
قسمت سه - عشق دردناک
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:50
خواب از سرم پریده بود اما سرم هنوز درد می کرد. دوش آب سرد سریعی گرفتم . لباسام رو که توی رختکن گذاشته بودم پوشیدم . حوصله نداشتم موهام رو خشک کنم . حوله م رو دورشون پیچیدم و اومدم بیرون . لباساش رو عوض کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود. نشست سرجاش و با جذبه گفت :اهان حالا شد .... بزور لقمه ی دیگری رو به دهانم حواله...
-
قسمت 2 - عشق دردناک
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:50
به زور یه لقمه گرفتم ، گذاشتم دهنم ، یه قطره اشک از چشمم سرازیر شد. به زور شروع کردم خوردن . پشتم و کردم به اون که صورتم رو نبینه. چند دقیقه ای بود که از اتاق بیرون رفته بود و من همین طور به یه نقطه خیره شده بودم . سکوت مطلق بر فضا حاکم بود. احساس واقعا بدی داشتم. دستام ، اونجایی که با طناب بسته بودنش دردناک شده بود....
-
قسمت یک - عشق دردناک
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:49
از شنیدن اسمش ناخوداگاه به خنده افتادم حالا نخند کی بخند اصلا موقعیتم یادم رفت اما چنان فریادی بر سرم زد که فکر کنم دیگه تا عمر دارم نخندم هندز فری رو از تو گوشام درآوردم...صدای داد و فریاد جواد و بابا فک کنم تا ده کوچه اونور ترم می رفت...دیگه تو این خونه داشتم جون به لب می شدم...همه چی شده بود پول...همه چی شده بود...
-
شعر؛رجز خوانی در عرصه عشق
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:24
شعر؛رجز خوانی در عرصه عشق شعر؛رجز خوانی در عرصه عشق ما مرد میدان بلا و کربلاییم لب تشنگان وادی قالوا بلیٰ ییم ما پیروان انقلاب سرخ نوریم ما رهروان نهضت خون خداییم ما از قیام کربلا الگو بگیریم ما از حسین بن علی نیرو بگیریم شعر؛رجز خوانی در عرصه عشق شعر؛رجز خوانی در عرصه عشق ما مرد میدان بلا و کربلاییم لب تشنگان وادی...
-
شعر در پرتو سایه ی عشق
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:23
شعر در پرتو سایه ی عشق خیز تا عافیت خویش به میدان ببریم کشتی از ساحل جان جانب توفان ببریم تا بگیرد دل و جان عطر حسینی یاران شعر در پرتو سایه ی عشق شعر در پرتو سایه ی عشق خیز تا عافیت خویش به میدان ببریم کشتی از ساحل جان جانب توفان ببریم تا بگیرد دل و جان عطر حسینی یاران شبنم از چهره ی گلبرگ شهیدان ببریم سر نخواهیم که...
-
شعر در مقام پدر شهداء
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:20
شعر در مقام پدر شهداء شعر در مقام پدر شهداء روییدن آفتاب را باور داشت پیراهن سرخ عشق را در بر داشت بردند اگر به سوی جنّت او را بر سینه مدال لاله ی پرپر داشت شعر در مقام پدر شهداء شعر در مقام پدر شهداء روییدن آفتاب را باور داشت پیراهن سرخ عشق را در بر داشت بردند اگر به سوی جنّت او را بر سینه مدال لاله ی پرپر داشت خون...
-
پیامک ویژه شهادت امام هادی(ع)
دوشنبه 27 بهمن 1399 09:16
او چراغ فروزان هدایت بود و یاور و راهنمای همیشه امت؛ کتاب دانایی و پارسایی و زهد را به هم درآمیخته بود و از مدینه تا سامرا، نور و روشنایی ریخته بود. شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت باد پیامک ویژه شهادت امام هادی(ع) او چراغ فروزان هدایت بود و یاور و راهنمای همیشه امت؛ کتاب دانایی و پارسایی و زهد را به هم درآمیخته بود...
-
قسمت آخر و چهاردهم - عشق توت فرنگی نیست
یکشنبه 26 بهمن 1399 22:04
دستمو نوازش کرد : همه آفریده های خدا زیباست...البته تو از بقیه آفریده ها زیباتری! چون خدا تو رو فقط برای من خلق کرده، واسه این که مال من باشی. پلک هام سنگین بود: واسه این که دوستم داشته باشی. صداش مثل ترنم آبشار لطیف بود: دوستت دارم واسه تموم عمرم. حوصله شماتت و سرزنش نداشتم؛نخواستم بدونی چون دوست نداشتم بلایی سرت...
-
عشق توت فرنگی نیست | سیزدهم
یکشنبه 26 بهمن 1399 22:02
-تو نمی بایست نوضوع به این مهمی رو از من پنهون می کردی اگه روز اول می فهمیدم خسرو داره مزاحمت ایجاد میکنه کاری می کردم به این مرحله نرسه به مرحله ای که به خودش اجازه بده تو خیابون مزاحمت بشه ... رگهای گردن پارسا بر امده شده بود و صورتش قرمز بود:هیچ دلم نمی خواد چیزی ازم مخفی بمونه مخصوصا مسیله به لین مهمی و با اهمیتی....
-
عشق توت فرنگی نیست | دوازدهم
یکشنبه 26 بهمن 1399 22:01
حرفاش مثل مرهم بود اما نوازش دارویی موقت! چیزی که من احتیاج داشتم یه خبر از پارسا بود ...حتی یک عکس ازش نداشتم که وقتی دلم تنگ شد نگاش کنم.عاشقی ام بد دردیه ها! اونم درد بی درمون... خدا وقتی دردی میده کاش درمونش هم زود بده. ملکه اخلاق شب بخیر گفت و رفت اتاقشون! هر قدر می خواستیم به اسم خودش صداش بزنیم نمی شد که نمی...
-
عشق توت فرنگی نیست | یازدهم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:59
کتاباشو دسته کرد و گذاشت یه گوشه: راست می گی برم بخوابم. نرگس با سینی چایی اومد تو : کجا به سلامتی؟ - با اجازه تون لالا! - برو بخواب منم نهایتا نیم ساعت دیگه طاقت بیارم و بخونم از جا که پا شد، پرسید: پارسا کی می آد؟ ماجرا را برایش توضیح دادم، دوزاریش افتاد: منم میرم به مامان بگم جلوی مهمونها حرفی از پارسا نزنه. بهش...
-
عشق توت فرنگی نیست | دهم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:59
یه ذره هوای من بیچاره رو ندارین. منو تنها گذاشتین با اون کلئوپاترا!- آره دیگه اسم اون خانومه اس، من روش گذاشتم. به خاطر اینکه دماغش مثل دماغ کلئوپاترا خمیدگی داره! هم خودش رو ملکه دو تا جهان تصور می کنه.شونه بالا انداخت: اینم از شانس ماس دیگه. حالا پاشین بریم. وسط حرفش پریدم ! مواظب حرف زدنت باش .پوزخند زد : خوشم اومد...
-
عشق توت فرنگی نیست | نهم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:58
عشق توت فرنگی نیست | نهم یه قدم به طرفش برگشتم : به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی ؟ اصلا تو کی هستی ؟گوشه سبیلشو جوید ، دلم آشوب شد ابروهاشو برد بالا : زبون درآوردی ؟- داشتم ولی تو لیاقت جواب دادنم نداری .دورم چرخید : خوبه خوبه ! ببین دختره ... هرچی گفتم شهریه اش یه قرون و دو زار که نیست، گوش نکرد، گفت: تو به این...
-
عشق توت فرنگی نیست | هشتم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:58
اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد. می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش. ساغر گفت : بس...
-
عشق توت فرنگی نیست | هفتم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:57
بهنوش گفت : دست و پا چلفتی شست پات نره تو چشمت! ساغر با اخم گفت : صد بار گفتم بده این شلوار رو کوتاه کنن ، آخر کار دستت می ده ها . ولی مگه به خرجش می ره ، می گه تا می زتن درست می شه ولی همیشه م تاش باز می شه. شاداب گفت : فضول رو... مثل بچه های پنج ساله ای . بهنوش با غرغر وسایلشو چید توی کمد : قول دادی فردا درموردش حرف...
-
عشق توت فرنگی نیست | ششم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:56
بی حوصله گفتم: چه می دونم، خوب پوست پیازیه، من که می گم چشام خوب نمی بینه. - باشه می خوابیم، ولی یادت باشه چه فیلمی واسه من اجرا می کنی ها! من دلم می خواد یه ساعت اینا رو تماشا کنم. شاداب حاضر شده بود از ساغر و بقیه خداحافظی کردیم و سوار رنوی بهنوش شدیم. ضبط رو که روشن کرد گفت : سر راه اومدن به اینجا رفتم یه نوار قشنگ...
-
عشق توت فرنگی نیست | پنجم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:55
یه روسری برداشتم و سر کردم اول چمدونمو گذاشتم جلوی در و بعد ساکم رو . عجب روزگاری داشتم در عرض پنج ماه این بار سوم بود که ساک و چمدونمو می نداختم رو دوشم و می رفتم یه خونه جدید . آه کشیدم . تف به این روزگار ! عجب، عجب! صدای زنگ تلفن ما رو از جا پروند ولی قبل از این که بتونیم از تو اتاق بیاییم بیرون ماکه اخلاق مثل...
-
عشق توت فرنگی نیست | چهارم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:54
ای داد بیداد خواهر! دوره آخر الزمون شده... چشماتو بنداز پایین دختره ورپریده، پاشو پاشو، به جای این که بشینی زیر چونه دو تا بزرگتر تا چشم و گوشت واشه، سه تا چایی بریز بیار.... با همون حالت دست گذاشت روی زانوش و خودشو به جلو و عقب تکون داد: فوری تنها لیوان سینی رو برداشتم :این یکی به من می رسه. ساغر زد رو پام:لیوان منو...
-
عشق توت فرنگی نیست | سوم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:53
!حالا خوبه عروس خانم غریبه نیست و دختر دایی خودته! -صد رحمت به هفت پشت غریبه! ساغر سینی رو با سرو صدا گذاشت وسط :اینم چایی ...به به! بوی بابامو می داد و چقدر دلم براش تنگ شده بود. زن عمو با مهربونی صورتم را بوسید و احوالپرسی کرد. بهنام چه قدی کشیده بود، بهش گفتم: واسه خودت مردی شدی ها! دفعه قبل این قدری بودی. بعد با...
-
عشق توت فرنگی نیست | دوم
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:51
-باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم. زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم، بالاخره غائله ختم به خیر شد. سعی می کردم زیاد دم پر خانوم ناظم نرم. یه ماه بعدش زنگ تفریح وسط حیاط جلوی همه بچه ها آلبوم به دست اومد...
-
عشق توت فرنگی نیست - اول
یکشنبه 26 بهمن 1399 21:51
اومدم یه چیری بگم که انگشت گذاشت روی بینی اش: هیس. حالا برو سر کلاست. صورتشو بوسیدم: بابا خیلی خوبی. -خانوم ناظم کوتاه نمی اومد. برو دعا به حون مدیر و درس خوبت بکن... برو سر کلاست که دیر شد. صورت مهربون مامانو چند بار پشت سر هم بوسیدم .اون قدر گریه کرده بود که چشم هاش ریزریز شده بود,دستم رو در شونه اش حلقه کردم :وای...
-
اختیار انسان
یکشنبه 26 بهمن 1399 19:06
اختیار انسان اختیار انسان (1) با نگاهی اجمالی به قرآن کریم، درمییابیم که به نظر قرآن، انسان موجودی مختار است. اصولاً آمدن پیامبران و نزول کتابهای آسمانی، بیآنکه انسان مختار باشد، کاری بیهوده است. بنابراین، همین امر دلالت دارد بر اینکه خدا و پیامبران، آدمی را مختار میدانند. نشانههای اختیار در آیات قرآن 1. ابتلا و...