-
به خاطر هیچ
2 آذر 1399 15:47
به خاطر هیچ ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو، بهش گفتم: بخاطر هیچ کس. پرسید: پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو، با یه بغز غمگین بهش گفتم: بخاطر هیچی. ازش پرسیدم: تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر...
-
قلب
2 آذر 1399 15:47
قلب پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم. تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به...
-
عشق واقعی
2 آذر 1399 15:46
عشق واقعی زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش می کنم، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا می شه یواشتر برونی. مرد جوان: مرا...
-
سندرم شکنجه خاموش
2 آذر 1399 15:44
سندرم شکنجه خاموش حتما بخوانید و به دیگران هم سفارش کنید بخوانند: «« زندان بدون دیوار »» بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد: حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده...
-
مطالعه
2 آذر 1399 15:43
مطالعه مهم نیست چقدر پر مشغله ای، باید زمانی برای کتاب خواندن پیدا کنی. مطالعه کتاب، قدرت تفکر، تمرکز و تحلیل انسان را بالا می برد. امروزه با گسترش اینترنت و شبکه های اجتماعی و علی رغم گذراندن وقت بیشتری درخانه رابطه مردم با کتاب کمرنگ شده است و تا حدودی افراد از کتاب خوانی فاصله گرفته اند. در روز یک فرد بالغ به طور...
-
سخن گفتن با زبان توده مردم هزینه دارد!
2 آذر 1399 15:40
سخن گفتن با زبان توده مردم هزینه دارد! سخن گفتن و نوشتن برای خواص و نخبگان به اصطلاح کلاس گوینده و نویسنده را بالا می برد؛ اما پرسش اصلی و تاریخی که معمولا همواره بی پاسخ می ماند، این است که چه قشری از اقشار فکری و فرهنگی جامعه نیازمند ارشاد و ارتقای فرهنگی و اجتماعی هستند؟ تاریخ ما حد اقل در این ۱۵۰ - ۱۰۰ اخیر نشان...
-
استقرار عدالت یا گسترش سخاوت؟!
2 آذر 1399 11:52
استقرار عدالت یا گسترش سخاوت؟! اولین شــــعرم،،ردیفـش درد بود قصـــــه تنهایی یک مـــــــرد بود قصه مـــردی که از شهر سکوت ناله را همـــــراه خـــود آورده بود سخاوت و بخشندگی خصلتی پسندیده و بر عکس بخل و خست صفتی نکوهیده است . نیک اندیشان، سخاوت را تا تا بدان پایه ارج می نهند که در متن جامعه ما ده ها بل صدها جمعیت،...
-
تشخیص خرد جمعی برتر است یا تشخیص باهوشترین فرد ؟
2 آذر 1399 11:50
تشخیص خرد جمعی برتر است یا تشخیص باهوشترین فرد ؟ ذز عزصه اجتماعی معمولا بین اندیشمندان این گفتمان مطرح است که برای اداره هر جامعه نظام دموکراسی بهتر و برتر است یا نظام فردی و سلطنتی؟ برخی از اندیشمندان به ویژه پیشینیان بر این پندار بودند که برای اداره هر جامعه گزینش یک فرد نخبه،زیرک و دانشمند و دادن زمام امور به دست...
-
فساد زاده استبداد است
2 آذر 1399 11:48
آغازین سخن : عزیزانی که مقالات و مطالب این وب نامه را مطالعه می کنند، به خاطر دارند که این نگارنده در چندین مقال بر پیوند مستحکم و ارتباط محکم بین مقوله « فساد » و « استبداد» تاکید ورزیده ام. امروز مقاله ای با قلم آقای محمود قوچانی دیدم که در راستای اثبات همین مقوله با استناد به نظریات زنده یاد جمالزاده نگاشته اند. من...
-
تکرار اشتباه!
2 آذر 1399 11:48
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی می کرد. چاهی داشت پر از آب زلال. زندگیش به راحتی می گذشت با وجود این که در همچین منطقه ای زندگی می کرد. بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد. یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش...
-
چه کسی نابیناست؟
2 آذر 1399 11:30
چه کسی نابیناست؟ مردی نابینا در شبی تاریک چراغی در دست درحالی که کوزهای را بر شانهاش نهاده بود در راهی میرفت. فضولی به او رسید و گفت: «ای نادان! روز و شب که برای تو یکسان است و روشنایی و تاریکی تفاوتی ندارد، پس برای چه این چراغ را دست گرفتهای؟» نابینا خندید و گفت: «این چراغ را برای خود نیاوردهام، بلکه برای...
-
ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ
2 آذر 1399 11:29
ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧ ﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ». ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!...
-
"داستانی کوتاه و پندی بزرگ"
2 آذر 1399 11:28
"داستانی کوتاه و پندی بزرگ" گویند: روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه ای را دید، و گفت: اینجا را ترک نمی کنم تا آن که بلایی بر سر آنان بیاورم. به سوی خیمه رفت و دید گاوی به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می دوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد. با تکان خوردن...
-
حقایق بزرگ در چشمان تنگ
2 آذر 1399 11:28
حقایق بزرگ در چشمان تنگ همسر پادشاه دیوانهی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط میکشید. پرسید: چه میکنی؟ گفت: خانه میسازم… پرسید: این خانه را میفروشی؟ گفت: میفروشم. پرسید: قیمت آن چقدر است؟ دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان...
-
انگشتر اصلی کجاست؟
2 آذر 1399 11:27
انگشتر اصلی کجاست؟ #حتما_بخونید روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر کمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد .آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت کرد .صلاح الدین موقعی که خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید: به...
-
شادی در تنهایی نیست
2 آذر 1399 10:47
شادی در تنهایی نیست ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج. نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید، برخاست و از خانه بیرون آمد، صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید. مبهوت فریادها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت: این...
-
حکمت خدا
2 آذر 1399 10:46
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ، افتاده بود . او هر روز را به امید کشتی نجات ، ساحل را و افق را به تماشا می نشست . سرانجام خسته و ناامید ، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید . اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود ، از دور دید...
-
40 رهنمود راهگشا از امام سجاد (ع)
2 آذر 1399 10:38
قالَ الاِْمامُ السَّجّادُ(علیه السلام) : 1- مقام رضا «الرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ أَرْفَعُ دَرَجاتِ الْیَقینِ.»: خشنودى از پیشامدهاى ناخوشایند، بلندترین درجه یقین است. 2- کرامت نفس «مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیا.»: هر که کرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنیا را پَست انگارد. 3- دنیا مایه...
-
اسب بعدی
2 آذر 1399 10:29
اسب بعدی مرد ثروتمندی در دهکدهای دور زمینهای زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانوادهشان روی این زمینها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بیرحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بیرحمی کارگران و خانوادههای آنها را وادار...
-
چشمان خودت کو
2 آذر 1399 10:29
چشمان خودت کو یکی از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین بود و سفره دل خود را نزد همه باز میکرد و هیچکس را بد نمیدانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند. روزی شیوانا دید که این شاگرد جوان و ساده با پسر کدخدا و چند نفر دیگر از جوانهای شرور دهکده در...
-
دقایقی از تو برای دیگران
2 آذر 1399 10:28
دقایقی از تو برای دیگران شیوانا گوشهای از مدرسه نشسته و به کاری مشغول بود و در عین حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش میداد. یکی از شاگردان ده دقیقه یکریز در مورد شاگردی که غایب بود صحبت کرد و راجع به مسایل شخصی فرد غایب حدسیات و برداشتهای متفاوتی بیان کرد. حتی چند دقیقه آخر وقتی حرف کم آورد در مورد خصوصیات شخصی...
-
بترس، اما خودت را ترسو نخوان
2 آذر 1399 10:28
بترس، اما خودت را ترسو نخوان یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن به تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار میکرد تا بتواند خرج خود و خانوادهاش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و...
-
کار خوب به جای خود، کار بد به جای
2 آذر 1399 10:28
کار خوب به جای خود، کار بد به جای در دهکده شیوانا مردی چاهکن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر میکرد و بابت این کار دستمزد میگرفت. لازم شد که در مدرسه شیوانا چاه آبی حفر شود. از مرد چاهکن و پسرانش برای این کار دعوت شد در ازا ده سکه، چاه مدرسه را حفر کنند . آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بیاعتنا به حال...
-
هنر ندیدن و نشنیدن
2 آذر 1399 10:26
هنر ندیدن و نشنیدن شیوانا با شاگردانش در بازار راه میرفت. آنجا عده ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربهسر مرد میوهفروشی میگذارند و در جلوی مردم به او دشنام میدهند. اما مرد میوهفروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمیبیند و نمیشنود. اما ناگهان مرد میوهفروش سرش را بلند کرد و بدون...
-
دریغ خوبی
2 آذر 1399 10:25
دریغ خوبی یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثهای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود. مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب...
-
شما چگونه طاقت می آورید
2 آذر 1399 10:25
شما چگونه طاقت می آورید شیوانا در راهی همراه کاروانی ناشناس سفر میکرد. همراهان او تعدادی جوان راحتطلب بودند که زحمت زیادی به خود راه نمیدادند و به محض رسیدن به استراحتگاه فورا روی زمین پهن میشدند و تا ساعتها میخوابیدند. اما برعکس شیوانا یک لحظه از کار و تلاش دست برنمیداشت. حتی وقتی به استراحتگاه میرسیدند سراغ...
-
ببر را در جنگل خودش قضاوت کن
2 آذر 1399 10:24
ببر را در جنگل خودش قضاوت کن ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دامهای یک مزرعهدار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعهدار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافهای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشهای جمع کرده و حالت تسلیم به خود...
-
سنجاقک به سمت عقب نمی پرد
2 آذر 1399 10:24
سنجاقک به سمت عقب نمی پرد شیوانا از مسیری عبور میکرد. کنار نهر آب مردی قویهیکل را دید که روی سنگی نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی میکند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: این تصویر شیر را برای چه روی بازویت حک میکنی؟ مرد قویهیکل گفت: برای اینکه دیگران به...
-
فیلتر نوشت
2 آذر 1399 10:22
فیلتر نوشت گفته اند روزی یکی از آشنایان سقراط فیلسوف به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟ سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از این که چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند. سقراط ادامه داد : قبل از این که با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که...
-
ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است:
2 آذر 1399 10:21
ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است: 1- بر روی زمین با تواضع حرکت مىکنند. 2- آنگاه که جاهلان اینان را به عتاب خطاب کنند، با سلامت نفس و زبان خطاب کنند، و با سلامت نفس و زبان خوش جواب مىدهند. 3- شبها را با عشق خدا و براى رضایت او به سجده و قیام سپرى مىکنند. 4- دایم با دعا و تضرع مىگویند: «پروردگارا! عذاب جهنم را از...
-
مداد باش!
2 آذر 1399 10:21
پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهم تر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت :...
-
امیریم یا اسیر؟
2 آذر 1399 10:19
مورچهاى بر صفحه کاغذى مىرفت. از نقشها و خط هایى که بر آن بود، حیرت کرد. آیا این نقشها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمى بر کاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟...
-
وعده لباس گرم
2 آذر 1399 10:19
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد . به او گفت: آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه ! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: اشکالی ندارد من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا بیاورند. نگهبان ذوق...
-
آرامش
2 آذر 1399 10:18
آرامش حاکمی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک میدویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . حاکم تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما...
-
حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ...
2 آذر 1399 10:18
حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا...
-
عشق دستمال کاغذی به اشک !
2 آذر 1399 10:16
عشق دستمال کاغذی به اشک ! دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم ! با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش!...
-
بهلول و دزد
2 آذر 1399 10:16
در کتاب لطیفه ها و حکایات شیرین بهلول در حکایتی با عنوان عاقبت دزد آمده است: بهلول در خرابه ای مسکن داشت، نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به خرابه باز کرده بود. بهلول چند درهمی داشت و آن پول ها را زیر خاک در همان خرابه پنهان کرده بود. روزی بهلول به پول احتیاج داشت ، همان جایی که پول ها را دفن...
-
کتاب کهنه به ز رفیق شفیق
2 آذر 1399 10:15
کتاب کهنه به ز رفیق شفیق خاطرهای از دوران کودکی در ذهنم مانده است. آن زمان هنوز آب لولهکشی در شهر نبود و ناچار یا از سردابها آب میآوردیم و گاه هم سقا و میرابی به منزل آب میرساند. نزدیک خانه ما سرداب بزرگی بود. یک روز مردی میخ طویلهای در زمین کوبید تا مردم موقع برداشتن آب از سرداب آن را تکیهگاه دست خود کنند. چند...
-
برای ایرانی ها جوک هم ساختهاند
2 آذر 1399 10:14
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سال ها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی...
-
فقط حساب دستت باشد!
2 آذر 1399 10:13
فقط حساب دستت باشد! در یک دشت بزرگ و بیانتها، بازاری شلوغ و پرغوغا برپا شده است. وسط دشت، تپهای است. من نفسنفس زنان دارم از تپه بالا میروم. بالای تپه معبدی است. در معبد را باز میکنم. داخل معبد متروک، بوی کهنگی میآید. روی دیوارها شمایلهایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است... شمایلها را یکییکی...
-
عشق وعبادت
1 آذر 1399 18:15
چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید : " راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید : " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ " سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ،...
-
حقه یا حماقت (عبرت آموز) !!!!
1 آذر 1399 18:13
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را...
-
هزینه عشق واقعی
1 آذر 1399 18:11
هزینه عشق واقعی شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود. دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود: صورت حساب خرید خانه 1000 تومان مرتب کردن اتاق خوابم 1000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 1500تومان بیرون بردن سطل زبا له 1000تومان نمره ریاضی...
-
دیوانه عاقل
1 آذر 1399 18:11
دیوانه عاقل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را...
-
در محضر بزرگان
1 آذر 1399 18:10
در محضر بزرگان دو نعمت است که قدر آن را نداند مگر کسی که از دستشان دهد ، جوانی و تندرستی . سعادت انسان در کار ، تفکر و سعی درحفظ شرافت و تقوی است . امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان . حقایق را بپذیرید و در موارد ی که حقیقت ممکن است برایتان ناخوشایند باشد ، از آن نگریزید . خداوند متعال تا وقتی که...
-
پیرمرد بامرام
1 آذر 1399 18:06
پیرمرد بامرام پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید ، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه . پیرمرد غمگین...
-
مجازاتی مشابه
1 آذر 1399 18:03
مجازاتی مشابه شیوانا با چند نفر از شاگردان بعد از روزها سفر وارد دهکدهای غریب شدند. غروب نزدیک بود و هیچکس آنها را نمیشناخت، به همین خاطر در کنار چشمه زیر درختی اطراق کردند و به استراحت پرداختند. کنار چشمه مرد جوانی خسته و زخمی سر و صورت خود را میشست. آن مرد وقتی شیوانا را دید از او پرسید: سوالی دارم! در این دهکده...
-
آرامش سنگ یا برگ
1 آذر 1399 18:03
آرامش سنگ یا برگ مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟...
-
فقط خوش بدرخش
1 آذر 1399 18:03
فقط خوش بدرخش روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد. او در کار خود بسیار ماهر بود و میتوانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند. در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت. دلیل این عدم استقبال مردم از او ،...
-
یکی از پسرانش
1 آذر 1399 18:02
یکی از پسرانش شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی میگذشت. نزدیک دروازه یک شهر با ردیفی از فروشندگان دورهگرد روبهرو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه میفروختند. شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوههای خود را در سبد مقابل خود چیده و به خاطر قیمت مناسب و...