-
عطر پاکدامنی
4 آذر 1399 12:26
عطر پاکدامنی نقل شده است: مردی در مدینه بود که همیشه از او بوی خوش به مشام می رسید. روزی شخصی علتش را از او پرسید. گفت: ای مرد! داستان من از اسرار است و باید این سرّ بین من و خدای متعال باقی بماند. آن شخص او را قسم داد و گفت: دست از تو بر نمی دارم تا آن را بیان کنی. گفت: در اول جوانی، بسیار زیبا بودم و شغلم پارچه...
-
حاضر جوابی اصفهانی
4 آذر 1399 12:25
حاضر جوابی اصفهانی معروف است که مردم اصفهان بهترین صنعتگران ایران هستند و از طرفی در صحبت و حاضر جوابی یکه تاز و بی همتایند. حاجی ابراهیم شیرازی قریب به پنج سال در دورهء سلطنت فتحعلیشاه عهده دار مقام صدرات بود (از ۱۲۱۰ هجری قمری تا سال ۱۲۱۵ هجری قمری) و در این مدت برادران و بستگان متعدد خود را متصدی مشاغل مهم مملکتی...
-
استجابت دعا
4 آذر 1399 12:20
استجابت دعا روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود که به کوه نظری انداخت و از اونجا که با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این کوه رو برام تبدیل به طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور بشه هر کسی که از تو کم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.
-
نابینا و ماه
4 آذر 1399 11:01
نابینا و ماه نابینا به ماه گفت: دوستت دارم . ماه گفت: چطوری، تو که نمی بینی ؟ نابینا گفت: چون نمی بینمت، دوستت دارم . ماه گفت: چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم، ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم .
-
تخته سنگ
4 آذر 1399 11:01
تخته سنگ در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و......
-
معجون آرامش
4 آذر 1399 10:59
معجون آرامش کسری انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود، کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان. بدو گفتند: در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت: معجونی ساخته ام از شش جزء و به کار...
-
دو برادر مهربان
4 آذر 1399 10:36
دو برادر مهربان دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم، من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او...
-
نشانه عشق
4 آذر 1399 10:33
نشانه عشق پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز...
-
شوهر
4 آذر 1399 10:15
شیوانا جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند. شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و...
-
ثروت کوروش
4 آذر 1399 10:14
ثروت کوروش زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی . کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و...
-
اعدام بابک خرمدین
4 آذر 1399 10:13
روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنابر نظر یکی از درباریان قرار بر آن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیر کننده بر...
-
کوهنورد
4 آذر 1399 10:12
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا...
-
خانم شما خدا هستید؟
4 آذر 1399 10:11
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش . کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم . کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری.
-
ساحل و صدف
4 آذر 1399 10:06
ساحل و صدف مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین برمیدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر می شود، می بیند مردی بومی صدفهایی که به ساحل می افتد را در آب میاندازد. صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ این صدفها را در...
-
داستان خدا به قدر فهم تو
4 آذر 1399 10:05
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . ملا صدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر...
-
داستان ملکه ای که رستگار شد
4 آذر 1399 09:46
داستان ملکه ای که رستگار شد یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . حضرت سلیمان علیه السلام، در دوران پیامبری و فرمانروائی خود، بعد از اتمام بنای بیت المقدس، با عده ای به زیارت خانه خدا رفت. در راه...
-
داستان حمام زنانه و توبه نصوح
4 آذر 1399 09:45
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمانهای قدیم، مردی به نام نصوح زندگی می کرد که از طریق دلاکی کردن حمام زنانه امرار معاش می کرد. هیات ظاهریِ او مانند زنان بود و از ااینرو مرد بودن خود را از...
-
داستان چت کردن بنده با خدا
4 آذر 1399 09:42
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنده: چقدر احساس تنهایی میکنم خدا : فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. بنده: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم خدا: و اذکر ربک فی نفسک...
-
داستان مهمان و زنِ صاحبخانه
4 آذر 1399 09:41
داستان مهمان و زنِ صاحبخانه یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مهمانی سر زده به خانه ای در آمد . صاحبخانه او را بس گرامی داشت و در میزبانی به اصطلاح معروف (( سنگ تمام گذاشت .)) میزبان به همسرش...
-
داستانهای آموزنده
4 آذر 1399 09:40
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . بنده نوازی و بندگی یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی)...
-
داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان
4 آذر 1399 09:39
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یک خبرچین به خلیفه مصر گفت : شاه موصل با زنی بسیار زیبا دمساز شده است . آن پادشاه کنیزکی در اختیار دارد که در همه جهان معشوقی بدان حد پیدا نمی شود. زیبایی آن...
-
آنچه که میخوری مال توست
3 آذر 1399 17:56
آنچه که میخوری مال توست گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند . او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت . روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت : « از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا...
-
آدمِ کسی نباش!
3 آذر 1399 17:55
آدمِ کسی نباش! #علامه_جعفری میگفت روزی طلبهی فلسفهخوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. دیدم جوان مستعدی است که استاد خوبی نداشته است. ذهنِ نقاد و سوالات بدیع داشت که بیپاسخ مانده بود. پاسخها را که میشنید، مثل تشنهای بود که آب خنکی یافته باشد. خواهش کرد برایش درسی بگویم و من که ارزشِ این آدم را فهمیده بودم،...
-
مراجعه به خدا
3 آذر 1399 17:40
مراجعه به خدا مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آن ها در گرفت. آن ها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا...
-
ما نجار زندگی خود هستیم:
3 آذر 1399 17:37
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش...
-
چند دقیقه شادی
3 آذر 1399 17:29
چند دقیقه شادی روزی در پارک شهر، زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت: پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود، پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت: او هم پسر من است و به کودکی که تاب بازی می کرد اشاره کرد. مرد...
-
خورشید و باد
3 آذر 1399 17:29
خورشید و باد روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟ دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از...
-
زخم
3 آذر 1399 17:28
زخم در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسربچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد . روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که...
-
خانم نظافتچی
3 آذر 1399 17:27
خانم نظافتچی در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟ سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود ؟...
-
چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم
3 آذر 1399 17:26
چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور...
-
اشک مادر
3 آذر 1399 17:23
اشک مادر یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم. پسربچه گفت: من نمیفهمم. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بیدلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و...
-
فاجعه جهل مقدس
3 آذر 1399 10:53
چکیدهای از کتاب : فاجعه جهل مقدس علامه مصطفی محقق داماد ۴۱۱ سال پیش، در روز ۱۷ فوریه سـال ۱۶۰۰ میلادی، "جوردانو برونو" فیلسوف ایتالیایی پس از گذراندن ۸ سـال در سیاهچال های خوفناک دادگاه انگیزاسیون (تفتیش عقاید) در میدان کامپودی فیوری شـهر رم زنده زنده در آتش سـوزانده شد. برونو کسی بود که از حق تمام...
-
فضیلت میهمان بر میزبان
3 آذر 1399 10:44
فضیلت میهمان بر میزبان محمّد بن قیس حکایت کند: روزى در محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام نام گروهى از مسلمانان به میان آمد و من گفتم: سوگند به خدا، من شب ها شام نمى خورم، مگر آن که دو یا سه نفر از این افراد با من باشند، و من آن ها را دعوت مى کنم و مى آیند در منزل ما غذا مى خورند. امام صادق علیه السلام به من خطاب...
-
استراتژی اشتباه
3 آذر 1399 10:42
استراتژی اشتباه روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سر نهاد. همین که به خواب رفت سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفشها از زیر سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها را برداشت و برد. وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید...
-
ارزش مرض برای مومن
3 آذر 1399 10:41
ارزش مرض برای مومن حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام حکایت فرماید: روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى کرد. یکى از افرادى که در آن جمع حضور داشت از آن حضرت سؤال کرد: یا رسول اللّه، امروز شما را دیدم که سر خود را به سوى آسمان بلند کردى و تبسّم نمودى؟! حضرت رسول...
-
تولد
3 آذر 1399 10:40
تولد ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی. فقط خواستم بگم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل...
-
هدیه ای برای مادر
3 آذر 1399 10:39
هدیه ای برای مادر چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن، صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم. دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصدهزار دلاری در...
-
یک شاخه گل
3 آذر 1399 10:37
یک شاخه گل مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دخترخوب چرا گریه می کنی؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم...
-
سیگار
3 آذر 1399 10:37
قسم خوردم که بابت حقارتی که جلو دوستانم نصیبم کرده بود از او انتقام بگیرم. تنها کاری هم که از دستم برمی آمد این بود که جیـبش را بزنم. خیلی وقت بود که این کار را می کردم. هر بار که مادرم حالم را می گرفت با برداشتن پول از جیبش تلافی می کردم. پس این بار که مادر به خاطر یک سیگار کشیدن ساده آن طور جلو دوستانم به من...
-
نوشته روی دیوار
3 آذر 1399 10:36
نوشته روی دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان! مامان! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار...
-
سنگتراش
3 آذر 1399 10:33
سنگتراش روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا...
-
شانس
3 آذر 1399 10:32
شانس کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. هسایه ها در خانه اش جمع شدند و به خاطر بدشانسی اش به همدردی او پرداختند. کشاورز به آن ها گفت: شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند. یک هفته بعد،اسب کشاورز با یک...
-
کوزه شکسته
3 آذر 1399 10:31
کوزه شکسته یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد. یکی از این کوزه ها ترک داشت، درحالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه می داشت. هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها، راه دراز جویبار تا...
-
فوت
2 آذر 1399 18:10
فوت داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد. گفتم بفرمایید. الو... فقط فوت کرد. گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن، اگه می خوای با من دوست بشی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد. گفتم اگه زشتی یه فوت کن، اگه خوشگلی دو تا فوت کن. دوتا فوت کرد! گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن، اگه هستی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد! گفتم من...
-
سم
2 آذر 1399 18:09
سم دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش کشته شود، همه به او شک...
-
داداشی
2 آذر 1399 18:05
داداشی وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کمی جلوتر از من نشسته بود. اون منو داداشی صدا میکرد. تمام فکرم متوجه اون چشم های معصومش بود و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم...
-
بیسکوئیت
2 آذر 1399 18:04
بیسکوئیت زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد . مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان...
-
فقر
2 آذر 1399 18:03
فقر روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر. پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟...
-
رنگ عشق
2 آذر 1399 15:49
رنگ عشق دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت ، دلداده اش را و با او چنین گفته بود اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشم های خودش را به دختر...
-
مارمولک
2 آذر 1399 15:48
مارمولک شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد!...