-
لیلی زیر درخت انار
5 آذر 1399 11:57
لیلی زیر درخت انار لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش...
-
تزریق خون
5 آذر 1399 11:56
تزریق خون سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب...
-
بزرگی عشق
5 آذر 1399 11:54
بزرگی عشق در روزگارهای قدیم، جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش، عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما "عشق" تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره...
-
معجزه عشق
5 آذر 1399 11:53
معجزه عشق سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر...
-
تصمیمات خدا همواره به نفع ماست
5 آذر 1399 11:52
تصمیمات خدا همواره به نفع ماست شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی...
-
جواز ورود به بهشت
5 آذر 1399 09:51
جواز ورود به بهشت روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است . دربان بهشت به مرد گفت : برای ورود به بهشت باید امتیاز کافی را داشته باشید ، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید ، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم . مرد گفت : من با همسرم ازدواج کردم ، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و...
-
ویرانه نشین
5 آذر 1399 09:51
ویرانه نشین بیدلی چنان از خود به در شده بود که به ویرانه ای رفته و بر تل خاکی خفته بود . دلبر به بالینش رفت ، او را خفته دید ، نامه ای نوشت و بر آستین بیدل به خواب رفته بست . سپیده دم که دلداده از خواب چشم گشود ، نامه ای بر آستین خود بسته دید ، آن را گرفت و خواند . نازنین غارتگر دل نوشته بود : ای دلداده ای که خود را...
-
پیرزن و حضرت خضر
5 آذر 1399 09:50
پیرزن و حضرت خضر در زمانهای نه چندان دور ، پیرزنی برای برآورده شدن خواستهاش شب و روز دعا می کرد . تا اینکه از کسی شنید که هر کس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد . او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانهاش را آب و جارو می کرد. پیرزن...
-
مهمان حبیب خدا
5 آذر 1399 09:50
مهمان حبیب خدا تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد درآمدند و به پیامبر(ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند . هر یک از آنان بیدرنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند . اما در آن میان یکی از کافران که...
-
فرو نشاندن شهوت
5 آذر 1399 09:50
فرو نشاندن شهوت گوید : در بغداد آهنگرى را دیدم که دست در میان آتش مى کرد و آهن تفتیده به دست مى گرفت و آن را کار مى فرمود . گفتم : این چه حالت است ؟ گفت : قحط سالى بود ، زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده که کودکان یتیم دارم. گفتم : ندهم تا که با من راست نگردى . آن زن برفت و دیگر روز باز آمد . همان سخن...
-
شکستن عهد و پیمان
5 آذر 1399 09:49
شکستن عهد و پیمان درویشی در کوهساری به دور از خلق می زیست . در آن کوهسار ، درختانِ سیب ، گلابی و انار فراوان یافت می شد و او از آن تغذیه می کرد و در هم آنجا نیز به مراقبه و ذکر و فکر مشغول بود . روزی آن درویش با خدای خود عهد کرد که هرگز میوه ای از درخت نچیند و تنها به میوه هایی بسنده کند که باد از شاخساران بر زمین می...
-
دعا برای روزی
5 آذر 1399 09:49
دعا برای روزی مر دی در زمان حضرت داود(ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد : خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و بدون کار به من عطا فرما . و این مرد سالها در خانه نشسته بود و این دعا را می کرد . مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساس او را می شنیدند مسخره اش می کردند ، ولی او به مسخره کردن دیگران اهمیتی نمی داد و همچنان به...
-
جیرجیرک و خرس
5 آذر 1399 09:49
جیرجیرک و خرس جیرجیرک به خرس گفت : عاشقت شدم . خرس گفت : الان وقت خواب زمستانی است ، وقتی بیدار شدم دربارهاش صحبت می کنیم . وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید . خرس نمی دانست جیرجیرکها سه روز بیشتر عمر نمی کنند .
-
چگونه یک حدیث انیشتین را شگفت زده کرد
5 آذر 1399 09:48
چگونه یک حدیث انیشتین را شگفت زده کرد آلبرت انیشتین فیزیکدان بزرگ معاصر ، در آخرین رساله علمی خود با عنوان «دی ارکلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) که در سال 1954 در آمریکا و به زبان آلمانی نوشت ، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را کاملترین و معقولترین دین دانسته است . این رساله در حقیقت همان...
-
پادشاه و مرگ
5 آذر 1399 09:48
پادشاه و مرگ زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی در اختیار یکی از نویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف از زندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند در طول زندگی چه چیز به دست آورده اند . این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت و تقدیم...
-
از تو حرکت از خدا برکت
4 آذر 1399 21:25
از تو حرکت از خدا برکت یکى از یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله فقیر شد . خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و شرح حال خود را بیان کرد . پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمودند : برو هر چه در منزل دارى اگر چه کم ارزش هم باشد بیاور ! آن مرد انصار رفت و طاقه اى گلیم و کاسه اى را خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آورد ....
-
نشانه های بهشت و جهنم
4 آذر 1399 21:25
نشانه های بهشت و جهنم عابدی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود ، ناگهان تمرکزش با صدای گوشخراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد . پیرمرد ، بهشت و جهنم را به من نشان بده ! عابد به سامورایی نگاهیی کرد و لبخندی زد . سامورایی از اینکه می دید عابد بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند ، برآشفته شد ،...
-
این نیز بگذرد
4 آذر 1399 21:24
این نیز بگذرد بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او میگوید : فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن . دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد ، دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم میآورد و استراحت را بر خود...
-
گناهان یک شهید 16 ساله
4 آذر 1399 21:24
گناهان یک شهید 16 ساله راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود. گناهان یک روز او عبارت بودند از: سجده نماز ظهر طولانی نبود. زیاد خندیدم. هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد. راوی در سطر آخر افزوده...
-
دختر زیبا و شرط مرد بدجنس
4 آذر 1399 21:23
دختر زیبا و شرط مرد بدجنس روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک مرد بدجنس قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی مرد بدجنس طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج...
-
خداوند بنده اش را فراموش نمی کند
4 آذر 1399 21:22
خداوند بنده اش را فراموش نمی کند سخنران درحالی که یک بیست دلاری را بالای سر برده بود از 200 نفر حاضر در سمینار پرسید چه کسی این 20 دلاری را می خواهد؟ همه دستها را بالا بردند. بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت هنوز کسی هست که این 20 دلاری را بخواهد؟ باز همه دستها را بالا بردند. سپس اسکناس را روی زمین انداخت و با پا پول...
-
صبر
4 آذر 1399 21:22
صبر "مصادف و مرازم" که هر دو از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام هستند حکایت می کنند: روزى ابوجعفر منصور دوانیقى حضرت صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده بود. پس از آن که امام صادق علیه السلام از مجلس منصور بیرون آمد و خواست از شهر حیره خارج شود، ما نیز به همراه حضرت حرکت کردیم . اوائل شب بود که به دروازه...
-
عفاف زن علوی
4 آذر 1399 21:22
عفاف زن علوی گروهی از زنگیان و اوباش بصره دختری علوی را گرفتند و خواستند با او بی عفتی کنند. دختر گفت: من دعایی دارم که اگر آن را بخوانید شمشیر بر شما کار گر نیست. برای اینکه سخن مرا آزمایش کنید به هر زوری که دارید شمشیری به من بزنید اگر کارگر نیفتاد بدانید به سبب این دعا است. یکی از آنها شمشیری بر وی زد و دختر روی...
-
دلیل داد زدن
4 آذر 1399 21:21
دلیل داد زدن استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى...
-
زن و مرد
4 آذر 1399 21:20
زن و مرد مرد از راه می رسه، ناراحت و عبوس زن: چی شده؟ مرد: هیچی(و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست. بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه زن اما می فهمه مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست تلفن زنگ می زنه، دوست زن پشت خطه، ازش می خواد...
-
مصیبت من از یعقوب مهمتر بود
4 آذر 1399 21:20
مصیبت من از یعقوب مهمتر بود اسماعیل بن منصور که یکى از راویان حدیث است، حکایت کند: امام سجّاد، حضرت زین العابدین(ع) پس از جریان دلخراش و دلسوز عاشورا بیش از حدّ بى تابى و گریه مى نمود. روزى یکى از دوستان حضرت اظهار داشت: یابن رسول اللّه! شما با این وضعیّت و حالتى که دارید، خود را از بین مى برید، آیا این گریه و اندوه...
-
جوان بوالهوس
4 آذر 1399 21:20
جوان بوالهوس مفضل بن بشیر می گوید: همراه قافله ای به سفر حج می رفتیم. در راه به قبیله ای از اعراب چادرنشین رسیدیم. ضمن بحث و گفت و گو دربارهء آن قبیله ، شخصی گفت: در این قبیله، زنی است که در زیبایی و جمال، نظیر ندارد و در معالجه و درمان مارگزیدگی، مهارتی عجیب دارد. ما به فکر افتادیم که آن زن را از نزدیک ببینیم و برای...
-
عدالت جنسیتی یا تساوی جنسیتی ؟!؟!
4 آذر 1399 18:52
جنس و جنسیت توجه به جنسیت و تحلیل جنسیتی یکی از شاخص های توسعه در جامعه امروز است. ابتدا لازم است از جنس (sex) و جنسیت (gender) تعریفی ارائه شود. در برخی متون مربوط به توسعه، این کلمات به صورت مترادف به کار رفته است، درحالی که مفاهیم کاملاً متفاوت دارند. «جنس به خصوصیات بیولوژیک فرد اشاره می کند، درحالی که جنسیت، به...
-
انسان معنوی
4 آذر 1399 18:50
انسان معنوی معنویت حالت مشترک همه انسان هایی است که بی توجه به دین و مذهب خاص، سطح علمی خاص و نظام های اجتماعی معین، کم یا بیش و با اختلاف مرتبه، به شادی، امید و آرامش (سه مولفه یک روح ) دست پیدا کردهاند. مولفه های معنویت چیست و انسان معنوی کیست؟ ۱) از لحاظ وجود شناختی معتقد است جهان بسیار فراخ تر از این جهان مادی...
-
آب و آتش
4 آذر 1399 18:49
آب و آتش مولوی، عارف نازک اندیش و دوربین خودمان مثلی بسیار عالی دارد راجع به تأثیر حریم و حائل میان زن و مرد در افزایش قدرت و محبوبیت زن و در بالا بردن مقام او و در گداختن مرد در آتش عشق و سوز، آنها را به آب و آتش تشبیه می کند، می گوید : مَثَل مرد، مثل آب است و مَثَل زن، مثل آتش، اگر حائل از میان آب و آتش برداشته شود...
-
یادگیری
4 آذر 1399 18:47
یادگیری روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پرشتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه...
-
پری دریایی
4 آذر 1399 18:46
پری دریایی دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه های نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود. در یکی از روزها دخترک از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی میفروخت، داستانی در مورد پری دریایی شنید. از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که...
-
بازی با تسبیح
4 آذر 1399 18:45
بازی با تسبیح روزی سید جمال الدین اسد آبادی در حضور سلطان عبدالحمید، پادشاه عثمانی نشسته بود و با دانههای تسبیح خود بازی می کرد. وقتی از محضر سلطان خارج شد درباریان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبیح بازی می کردی؟ سید با نهایت بی اعتنایی گفت: چطور به کسانی که با سرنوشت میلیونها نفر بازی می کنند و به افراد نالایق...
-
تصمیم گیری
4 آذر 1399 18:45
تصمیم گیری دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط...
-
دشت گل سرخ
4 آذر 1399 18:40
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید: چرا می گریی؟ - چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف...
-
گریه های حسن آقا
4 آذر 1399 18:39
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریهاش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه میکنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند شب دیگردیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند: حسن آقا دیگر چه شده؟حالا که شغل پیدا کردی گفت: شما همه منزل و...
-
چند لطیفۀ شیرین
4 آذر 1399 18:35
چند لطیفۀ شیرین پلیسا دوست دارن ما جرم کنیم! دکترا دوست دارن ما مریض بشیم! دندون پزشکا دوست دارن دندونای ما فاسد بشه! مکانیکا دوست دارن ماشینامون خراب بشه! فقط این دزدا هستن که آرزوی یه زندگی پر پول و موفق و خوب برامون دارن! خدا نگهدارشون باشه!! ********************** : بعضیا تو اتوبان وقتی به دوربین میرسن یه جور ریزی...
-
داستان زنجیره عشق
4 آذر 1399 18:29
داستان زنجیره عشق یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او...
-
داستان آیا شیطان وجود دارد؟
4 آذر 1399 18:26
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . آیا شیطان وجود دارد؟ و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟...
-
داستان ببخشید شما ثروتمندید؟
4 آذر 1399 18:24
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم!...
-
داستان پیرمرد
4 آذر 1399 18:22
داستان پیرمرد یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . پیری، بیماری ، درد و دل مردگی چنان مرا فرا گرفته بود که خدا داند، که تنها امیدم فقط او (خدا)بود. به گذشته نگریستم مرا خطایی نبود ، با خود گفتم...
-
داستان شیخ بهایی و شاه عباس
4 آذر 1399 18:22
داستان شیخ بهایی و شاه عباس یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى...
-
داستان مرد آرایشگر و مشتری
4 آذر 1399 18:21
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست. مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته...
-
داستان امام صادق و طبیب هندی
4 آذر 1399 18:20
داستان امام صادق و طبیب هندی یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روزى طبیبی هندى در مجلس منصور کتاب طب مى خواند، در حالى که امام صادق علیه السّلام در آنجا حضور داشت. چون از قرائت مسائل طب فراغت...
-
داستان گفتگو با خداوند
4 آذر 1399 18:19
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی. هراسان پرسیدم:...
-
راز پیراهن تیم یوونتوس
4 آذر 1399 18:17
از سال 1897 که باشگاه یوونتوس تأسیس شد، پیراهن بازیکنان این تیم به رنگ صورتی روشن بود تا اینکه در سال 1903، مدیر این تیم، تعدادی پیراهن جدید به یک کارگاه پوشاک در انگلیس سفارش داد. همزمان با این قرارداد، تیم فوتبالی در یکی از زندانهای انگلیس نیز تشکیل شد و رؤسای این زندان به همین تولیدی، سفارش پیراهنهای راه راه سفید و...
-
رازنگهدار باشیم
4 آذر 1399 18:16
رازنگهدار باشیم در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که این دو نفر با هم برادرند، با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج...
-
هدیه مرا پس ندهید
4 آذر 1399 18:15
هدیه مرا پس ندهید با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا می باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من نه سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف روز قالی بافی می روم. مادرم کار می کند. ما پنج...
-
تابوت
4 آذر 1399 18:11
تابوت قاضی شهر فوت کرد و جمعیت انبوهی به تشییع آمده بودند . کسی بهلول را گفت: زمان تشییع جنازه بهتر است آدم در جلوی تابوت قرار گیرد یا عقب تابوت؟ بهلول گفت: جلو یا عقب تابوت فرقی ندارد، باید سعی کرد: توی تابوت قرار نگرفت.
-
دل سوختن عزرائیل
4 آذر 1399 12:28
دل سوختن عزرائیل روزی رسول خدا(صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت: ۱- روزی دریایی طوفانی شد و...