-
ایمان واقعی
6 آذر 1399 16:20
ایمان واقعی روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. فکر می کنید آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و...
-
ماهیگیری
6 آذر 1399 16:19
ماهیگیری مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم. بنابراین لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از...
-
تکرار زمانه
6 آذر 1399 16:18
تکرار زمانه مردی 80 ساله با پسر تحصیلکرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت...
-
لباس
6 آذر 1399 16:17
لباس یکی از خلفای بنی عباس دستور داده بود که اکیدا از مردم مالیات گرفته شود. خانواده ای در بلخ توانایی پرداخت مالیات را نداشتند. زن این خانواده که لباس زربافتی داشت، به شوهرش پیشنهاد کرد آن لباس را به جای مالیات بدهد، درحالی که ارزش آن بسیار بسیار بیشتر از مالیات تعیین شده بود. شوهر لباس را به خلیفه رساند. خلیفه وقتی...
-
خرید جهنم
6 آذر 1399 11:33
خرید جهنم در قرون وسطی کشیشان ، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول ، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند . فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد ، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد . به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت :...
-
تنها در جزیره
6 آذر 1399 11:32
تنها در جزیره وقتی چشمانش رو باز کرد هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده ، انگار کوه کنده بود ، بدنش از شدت درد و کوفتگی کرخ شده بود ، اصلا دلش نمیخواست از جاش بلند بشه ، چشماش سنگین بود ولی آب دریا تمام بدنش رو خیس کرده بود و همراه جز و مد دریا نیمه تنه پائین بدنش خیس میشد و با خیس شدن لباسهاش و باد آرومی که کنار ساحل...
-
مدیر و منشی
6 آذر 1399 11:31
مدیر و منشی مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت ، کارهات رو رو براه کن. منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه : من باید با رئیسم برم سفر کاری ، کارهات رو رو براه کن . شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه : زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو رو براه کن . معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه...
-
توهم
6 آذر 1399 11:31
توهم دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل ، جای این که از جاده اصلی بیاد ، یاد باباش افتاده که می گفت ، جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه ! این طوری تعریف میکنه : من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر...
-
سفر لاکپشت ها
6 آذر 1399 11:30
سفر لاکپشت ها یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند . از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند ، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن ! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند . در سال دوم سفرشان ، بالاخره پیداش کردند . برای مدتی...
-
خبر بد
6 آذر 1399 11:30
خبر بد مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید : جرج از خانه چه خبر ؟ خبر خوشی ندارم قربان ، سگ شما مرد . سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟ پرخوری قربان ! پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟ گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد . این همه گوشت اسب...
-
شوخی
6 آذر 1399 11:29
شوخی روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه . شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه . زن جواب میده : ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم ؟ مرد میخنده و میگه : یه دختر ایتالیایی ! زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره . دو...
-
دختر عاشق
6 آذر 1399 11:28
دختر عاشق دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد . پسر قدبلند بود ، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود . دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند ، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دور را دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد . در آن روزها ، حتی یک سلام به یکدیگر ،...
-
نامهء دختر دانشجو به استاد
6 آذر 1399 11:28
نامهء دختر دانشجو به استاد خدمت جناب دکتر زیباییان استاد محترم فارسی : با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما چند پیشنهاد داشتم که امیدوارم مفید واقع شود . درابتدا از روش زیبای تدریس شما بسیار تشکر میکنم : ۱- استاد شما خیلی خمیازه می کشید و این باعث میشود ما همه خوابمان بگیرد . بعضی از دانشجویان با اینکار شما خوابشون می...
-
داستان یک آشنایی و ازدواج اینترنتی
6 آذر 1399 11:27
داستان یک آشنایی و ازدواج اینترنتی من بعد از اینکه درسم تمام شد از طریق یکی از دوستانم با یک شرکت مهندسی آشنا شدم و در آنجا شروع به کار کردم ، اما از آنجا که این شرکت تازه تاسیس شده بود ، هنوز کار خیلی جدی برای انجام دادن نداشتم و اگر هم کاری بود ، وقت چندانی نمی گرفت . من هم برای گذراندن وقت با اینترنت کار می کردم ....
-
زنی خوش سرانجام
6 آذر 1399 11:26
زنی خوش سرانجام فرستاده امام باقر علیه السلام به امر ایشان با کیسهاى پول به سراغ برده فروش آمده است . مى شنود که : تمام بردهها را فروختم ، جز دو کنیز بیمار . کنیز را نشان مى دهد و قیمت را هفتاد دینار اعلام مى کند . فرستاده امام تخفیف مى خواهد . برده فروش نمى پذیرد . فرستاده ، کیسه را به او مى دهد و مى گوید : جز این...
-
رضاخان و سرهنگ مست
6 آذر 1399 11:25
رضاخان و سرهنگ مست میگن رضاخان شبها توی خیابون های طهران می گشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی می کرده. یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو می خوره و راه میره . رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون...
-
حسودی مردی به همسرش
6 آذر 1399 11:24
حسودی مردی به همسرش مردی از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر می برد ، ناخوش و خسته شده بود و بعلاوه به او حسودیش می شد ، چرا که روز زن از همسرش کلی تعریف و تمجید شده بود و همه به او تبریک می گفتند و برایش آرزوهای بسیار خوبی می کردند . او می خواست به همسرش بفهماند که در طول روز چقدر کار می...
-
شک
6 آذر 1399 11:24
شک هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت . متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند . آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض...
-
چه زود دیر میشود
6 آذر 1399 11:23
چه زود دیر میشود مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن...
-
قوانینی که نیوتن از قلم انداخت
6 آذر 1399 11:22
قوانینی که نیوتن از قلم انداخت قانون صف : اگر شما از یک صف به صف دیگری بروید سرعت صف قبلی بیشتر از صف جدیدتان خواهد شد . قانون تلفن : اگر شماره ای را اشتباه بگیرید آن شماره هیچ گاه اشغال نیست ! قانون تعمیر : بعد از این که دستتان حسابی روغنی شد بینی شما شروع به خارش می کند ! قانون کارگاه : اگر چیزی از دستتان بیفتد قطعا...
-
عیدی برادر
6 آذر 1399 11:22
عیدی برادر پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود . شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد . پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید : این ماشین مال شماست ، آقا ؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت : برادرم...
-
داستان عشقی غم انگیز
6 آذر 1399 11:21
داستان عشقی غم انگیز شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست ، میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه . هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده . داماد سروسیمه پشت در راه میره ، داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه . مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : مریم ، دخترم ، در را باز کن . مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش...
-
آخرین پاییز قرن هم گذشت !
6 آذر 1399 11:15
آخرین پاییز قرن هم گذشت ! قرنی که من نیمی از عمرم را در آن جا گذاشتم . کودکی هایم و جنگ ... نوجوانی و جوانی ام ... با کتابی پر از خاطرات فراموش ناشدنی شاید روزی عینک قطوری بر چشم هایم بزنم و برای نوه نتیجه هایم بگویم که من جنگ ایران و عراق را دیده ام . روزهای آژیر قرمز و شب های هراس را چشیده ام ، من انقلاب پنجاه و هفت...
-
دریا باش
6 آذر 1399 10:49
دریا باش روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یادموندنی بده. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه. شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم بزحمت. استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟ شاگرد پاسخ...
-
روستایی فقیر
6 آذر 1399 10:49
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی...
-
زن زیبا
6 آذر 1399 10:48
زن زیبا یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف، که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است، اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش...
-
بلیت
6 آذر 1399 10:47
بلیت سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانیها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانیها گفت: صبر کن تا نشانت...
-
دزد و عارف
6 آذر 1399 10:46
دزد و عارف دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود. عارف بیدار بود، او جز یک پتو چیزی نداشت. او شبها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید. روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند. عارف پیر دزد را دید و چشمان خود را بست، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد، آن دزد...
-
سرخ پوستها و رئیس جدید
6 آذر 1399 10:44
سرخ پوستها و رئیس جدید اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده: برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید. بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟ پاسخ: اینطور به نظر میاد. پس رییس به مردان قبیله...
-
ماجرای گم شدن پیپ استالین
6 آذر 1399 10:42
ماجرای گم شدن پیپ استالین یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا.گ.ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس کا.گ.ب خواست...
-
ادعای رسالت
6 آذر 1399 10:41
ادعای رسالت شخصی ادعای پیامبری کرد. او را نزد خلیفه اش بردند. از او پرسید: معجزه ات چیست؟ گفت: معجزه ام این است که هر آنچه در دل شما می گذرد، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه شما می گذرد که من دروغ می گویم.
-
آموزش معرفی و ثبت سایت در گوگل , یاهو و بینگ
5 آذر 1399 21:52
موتور جست و جوی بینگ نیز این روزها رو به پیش رفت هستش و سایت های بزرگی نتایجشون رو بر اساس نتایج بینگ نمایش میدن. 1. معرفی سایت به موتور جستجو گوگل google: ابتدا باید سک حساب کاربری برای خود در گوگل ایجاد کنید (جیمیل) اگر هم که قبل ایجاد کردید و در دسترس دارید نیازی به این کار نیست و کفاف کار را می دهد،پس از این عمل...
-
ابلیس
5 آذر 1399 21:33
ابلیس مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طنابها برای چیست؟ جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان، طنابهای کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت...
-
از فرصتها استفاده کنید
5 آذر 1399 21:33
از فرصتها استفاده کنید مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را درجا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و...
-
می توانی او را مادر صدا کنی
5 آذر 1399 21:31
می توانی او را مادر صدا کنی کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید. می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز...
-
پادشاه پیر و امتحان فرزندانش
5 آذر 1399 21:30
پادشاه پیر و امتحان فرزندانش پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند. روزی سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند. شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این...
-
گنجشک و خدا
5 آذر 1399 21:29
گنجشک و خدا روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند: و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و...
-
درس مردانگی در داستان کوروش و پانته آ
5 آذر 1399 21:27
درس مردانگی در داستان کوروش و پانته آ در لغتنامه دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که...
-
امید
5 آذر 1399 21:27
امید چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچکس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد، فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد...
-
مزاح پیامبر و حضرت علی(ع)
5 آذر 1399 21:25
مزاح پیامبر و حضرت علی(ع) روزی حضرت رسول صلّی الله علیه و آله با امیرالمؤمنین علیه السّلام نشسته بودند و با یکدیگر خرما می خوردند. هر خرما که آن حضرت میخورد به دور از چشم حضرت امیر علیه السّلام دانه آن را نزد او میگذارد. وقتی خرماها تمام شد، هستههای او بیشتر شده بود و در نزد آن حضرت هیچ هستهای نبود. پس...
-
دختر کوچولو
5 آذر 1399 21:24
دختر کوچولو دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختربچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت، مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان...
-
حضرت خضر
5 آذر 1399 19:02
حضرت خضر حضرت رسول اکرم (ص) روزی برای اصحاب خود به بیان داستانی از حضرت خضر پیامبر پرداخت و فرمود : جناب خضر روزی در یکی از بازارهای بنی اسرائیل راه می رفت که چشم فقیری به او افتاد و چون او را نمی شناخت از او چیزی طلبید . حضرت خضر فرمود : چیزی در دست ندارم که به تو عنایت کنم . فقیر عرض کرد : تو را به آبروی خدا سوگند...
-
آزمون زندگی
5 آذر 1399 19:01
آزمون زندگی تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده ای که شایسته داشتن چنین شرایطی باشی یا ، چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای تو اتفاق بیفتد . هر مسئله ای را می توان از چند جهت تحلیل کرد . این یکی را امتحان کنید : دختری با غصه از مادرش پرسید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود ، مثلاً او در امتحان پایان...
-
قبر و قرآن
5 آذر 1399 19:00
قبر و قرآن حضرت حاج آقاى هاشم زاده فرمودند : یک قبر کنى در تخت فولاد اصفهان قبرکنى مى کرد . یک روز یک بنده خدایى مى میرد و وصیت مى کند که اگر مُردم قبر مرا در پیاده رو و جاده قرار دهید تا مردم از روى قبر من رد شوند و فاتحه اى نثارم نمایند. قبرکن زمینى را شروع به کندن مى کند یک وقت متوجه مى شود قبرى ظاهر شد . داخل قبر...
-
تقدس
5 آذر 1399 19:00
تقدس روزی روزگاری در سرزمینی دوردست ، دو برادر زندگی میکردند . این دو برادر ، با وجود اینکه انسانهای خوبی بودند ، ولی عادت بسیار زشتی داشتند که از اموال مردم ، دزدی میکردند و این کار را آنقدر ادامه دادند تا اینکه یک روز که داشتند گوسفندان یکی از کشاورزان محلی را میدزدیدند ، توسط آن کشاورز دستگیر شدند . مردم محل ،...
-
دست نوازش
5 آذر 1399 18:59
دست نوازش روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند . او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد . او تصویر یک دست را...
-
نیکی به مورچه
5 آذر 1399 18:58
نیکی به مورچه حاج آقا مجتهدى یک اربعین در کوه خضر ریاضت کشیدند . کوه خضر بالاى مسجد جمکران است که بیشتر اولیا خدا در این کوه ریاضت میکشند ، آقاى مجتهدى هم چند تا ریاضت هایش را در آنجا کشیدند و یک مدتى در قم بودند . مى گفت : ایشان وقتى اربعینش تمام شد بنا شد به منزل ما بیاید . ما رفتیم ایشان را آوردیم . وقتى منزل آمدند...
-
آلزایمر
5 آذر 1399 18:58
آلزایمر همه جا رو تمیز کرد ، بهترین میوه های فصل رو خرید ، توی سبد بزرگی چید ، یک جعبه بزرگ پر از نون خامه ای هم گرفت ، آخه بچه ها خیلی نون خامه ای دوست دارند ، چند ساعت از ظهر گذشته بود که تقریبا همه چیز آماده بود . اتاق را نیمه گرم کرد که کسی سرما نخورَد ، چراغها را روشن کرد ، نمی دانست غذای مورد علاقهء هر کس چیست ،...
-
پولک گم شده
5 آذر 1399 18:57
پولک گم شده وقتی که از خواب بیدار شد دید که یکی از پولک هایش نیست . شروع کرد به گریه کردن ، درخت لب حوض گفت : ماهی کوچولو چرا گریه می کنی ؟ ماهی گفت : وقتی که از خواب بیدار شدم ، دیدم که یکی از پولکام نیست . درخت گفت : ماهی کوچولو گریه نکن ، من یکی از برگ هایم را به تو می دهم تا به جای پولکت بگذاری . ماهی کوچولو برگ...
-
تنها شمع خاموش
5 آذر 1399 18:57
تنها شمع خاموش مردی که همسرش را از دست داده بود ، دختر سه سالهاش را بسیار دوست میداشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی خود را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ، ولی یبماری جان دخترک را گرفت . پدر گوشهگیر شد با هیچ کس صحبت نمیکرد و سرِ کار نمیرفت ....