-
اسب بعدی
یکشنبه 2 آذر 1399 10:29
اسب بعدی مرد ثروتمندی در دهکدهای دور زمینهای زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانوادهشان روی این زمینها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بیرحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بیرحمی کارگران و خانوادههای آنها را وادار...
-
چشمان خودت کو
یکشنبه 2 آذر 1399 10:29
چشمان خودت کو یکی از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین بود و سفره دل خود را نزد همه باز میکرد و هیچکس را بد نمیدانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند. روزی شیوانا دید که این شاگرد جوان و ساده با پسر کدخدا و چند نفر دیگر از جوانهای شرور دهکده در...
-
دقایقی از تو برای دیگران
یکشنبه 2 آذر 1399 10:28
دقایقی از تو برای دیگران شیوانا گوشهای از مدرسه نشسته و به کاری مشغول بود و در عین حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش میداد. یکی از شاگردان ده دقیقه یکریز در مورد شاگردی که غایب بود صحبت کرد و راجع به مسایل شخصی فرد غایب حدسیات و برداشتهای متفاوتی بیان کرد. حتی چند دقیقه آخر وقتی حرف کم آورد در مورد خصوصیات شخصی...
-
بترس، اما خودت را ترسو نخوان
یکشنبه 2 آذر 1399 10:28
بترس، اما خودت را ترسو نخوان یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن به تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار میکرد تا بتواند خرج خود و خانوادهاش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و...
-
کار خوب به جای خود، کار بد به جای
یکشنبه 2 آذر 1399 10:28
کار خوب به جای خود، کار بد به جای در دهکده شیوانا مردی چاهکن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر میکرد و بابت این کار دستمزد میگرفت. لازم شد که در مدرسه شیوانا چاه آبی حفر شود. از مرد چاهکن و پسرانش برای این کار دعوت شد در ازا ده سکه، چاه مدرسه را حفر کنند . آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بیاعتنا به حال...
-
هنر ندیدن و نشنیدن
یکشنبه 2 آذر 1399 10:26
هنر ندیدن و نشنیدن شیوانا با شاگردانش در بازار راه میرفت. آنجا عده ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربهسر مرد میوهفروشی میگذارند و در جلوی مردم به او دشنام میدهند. اما مرد میوهفروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمیبیند و نمیشنود. اما ناگهان مرد میوهفروش سرش را بلند کرد و بدون...
-
دریغ خوبی
یکشنبه 2 آذر 1399 10:25
دریغ خوبی یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثهای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود. مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب...
-
شما چگونه طاقت می آورید
یکشنبه 2 آذر 1399 10:25
شما چگونه طاقت می آورید شیوانا در راهی همراه کاروانی ناشناس سفر میکرد. همراهان او تعدادی جوان راحتطلب بودند که زحمت زیادی به خود راه نمیدادند و به محض رسیدن به استراحتگاه فورا روی زمین پهن میشدند و تا ساعتها میخوابیدند. اما برعکس شیوانا یک لحظه از کار و تلاش دست برنمیداشت. حتی وقتی به استراحتگاه میرسیدند سراغ...
-
ببر را در جنگل خودش قضاوت کن
یکشنبه 2 آذر 1399 10:24
ببر را در جنگل خودش قضاوت کن ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دامهای یک مزرعهدار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعهدار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافهای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشهای جمع کرده و حالت تسلیم به خود...
-
سنجاقک به سمت عقب نمی پرد
یکشنبه 2 آذر 1399 10:24
سنجاقک به سمت عقب نمی پرد شیوانا از مسیری عبور میکرد. کنار نهر آب مردی قویهیکل را دید که روی سنگی نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی میکند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: این تصویر شیر را برای چه روی بازویت حک میکنی؟ مرد قویهیکل گفت: برای اینکه دیگران به...
-
فیلتر نوشت
یکشنبه 2 آذر 1399 10:22
فیلتر نوشت گفته اند روزی یکی از آشنایان سقراط فیلسوف به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟ سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از این که چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرانی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند. سقراط ادامه داد : قبل از این که با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که...
-
ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است:
یکشنبه 2 آذر 1399 10:21
ویژگی های بندگان خاص خدا چنین است: 1- بر روی زمین با تواضع حرکت مىکنند. 2- آنگاه که جاهلان اینان را به عتاب خطاب کنند، با سلامت نفس و زبان خطاب کنند، و با سلامت نفس و زبان خوش جواب مىدهند. 3- شبها را با عشق خدا و براى رضایت او به سجده و قیام سپرى مىکنند. 4- دایم با دعا و تضرع مىگویند: «پروردگارا! عذاب جهنم را از...
-
مداد باش!
یکشنبه 2 آذر 1399 10:21
پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهم تر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت :...
-
امیریم یا اسیر؟
یکشنبه 2 آذر 1399 10:19
مورچهاى بر صفحه کاغذى مىرفت. از نقشها و خط هایى که بر آن بود، حیرت کرد. آیا این نقشها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمى بر کاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟...
-
وعده لباس گرم
یکشنبه 2 آذر 1399 10:19
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد . به او گفت: آیا سردت نیست ؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه ! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: اشکالی ندارد من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا بیاورند. نگهبان ذوق...
-
آرامش
یکشنبه 2 آذر 1399 10:18
آرامش حاکمی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک میدویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . حاکم تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما...
-
حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ...
یکشنبه 2 آذر 1399 10:18
حتمابخوانید: یک ٍ E- mail از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا...
-
عشق دستمال کاغذی به اشک !
یکشنبه 2 آذر 1399 10:16
عشق دستمال کاغذی به اشک ! دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم ! با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش!...
-
بهلول و دزد
یکشنبه 2 آذر 1399 10:16
در کتاب لطیفه ها و حکایات شیرین بهلول در حکایتی با عنوان عاقبت دزد آمده است: بهلول در خرابه ای مسکن داشت، نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به خرابه باز کرده بود. بهلول چند درهمی داشت و آن پول ها را زیر خاک در همان خرابه پنهان کرده بود. روزی بهلول به پول احتیاج داشت ، همان جایی که پول ها را دفن...
-
کتاب کهنه به ز رفیق شفیق
یکشنبه 2 آذر 1399 10:15
کتاب کهنه به ز رفیق شفیق خاطرهای از دوران کودکی در ذهنم مانده است. آن زمان هنوز آب لولهکشی در شهر نبود و ناچار یا از سردابها آب میآوردیم و گاه هم سقا و میرابی به منزل آب میرساند. نزدیک خانه ما سرداب بزرگی بود. یک روز مردی میخ طویلهای در زمین کوبید تا مردم موقع برداشتن آب از سرداب آن را تکیهگاه دست خود کنند. چند...
-
برای ایرانی ها جوک هم ساختهاند
یکشنبه 2 آذر 1399 10:14
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سال ها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی...
-
فقط حساب دستت باشد!
یکشنبه 2 آذر 1399 10:13
فقط حساب دستت باشد! در یک دشت بزرگ و بیانتها، بازاری شلوغ و پرغوغا برپا شده است. وسط دشت، تپهای است. من نفسنفس زنان دارم از تپه بالا میروم. بالای تپه معبدی است. در معبد را باز میکنم. داخل معبد متروک، بوی کهنگی میآید. روی دیوارها شمایلهایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است... شمایلها را یکییکی...
-
عشق وعبادت
شنبه 1 آذر 1399 18:15
چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید : " راه رسیدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسید : " هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟؟ " سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ،...
-
حقه یا حماقت (عبرت آموز) !!!!
شنبه 1 آذر 1399 18:13
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را...
-
هزینه عشق واقعی
شنبه 1 آذر 1399 18:11
هزینه عشق واقعی شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود. دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود: صورت حساب خرید خانه 1000 تومان مرتب کردن اتاق خوابم 1000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 1500تومان بیرون بردن سطل زبا له 1000تومان نمره ریاضی...
-
دیوانه عاقل
شنبه 1 آذر 1399 18:11
دیوانه عاقل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد . هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را...
-
در محضر بزرگان
شنبه 1 آذر 1399 18:10
در محضر بزرگان دو نعمت است که قدر آن را نداند مگر کسی که از دستشان دهد ، جوانی و تندرستی . سعادت انسان در کار ، تفکر و سعی درحفظ شرافت و تقوی است . امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان . حقایق را بپذیرید و در موارد ی که حقیقت ممکن است برایتان ناخوشایند باشد ، از آن نگریزید . خداوند متعال تا وقتی که...
-
پیرمرد بامرام
شنبه 1 آذر 1399 18:06
پیرمرد بامرام پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید ، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه . پیرمرد غمگین...
-
مجازاتی مشابه
شنبه 1 آذر 1399 18:03
مجازاتی مشابه شیوانا با چند نفر از شاگردان بعد از روزها سفر وارد دهکدهای غریب شدند. غروب نزدیک بود و هیچکس آنها را نمیشناخت، به همین خاطر در کنار چشمه زیر درختی اطراق کردند و به استراحت پرداختند. کنار چشمه مرد جوانی خسته و زخمی سر و صورت خود را میشست. آن مرد وقتی شیوانا را دید از او پرسید: سوالی دارم! در این دهکده...
-
آرامش سنگ یا برگ
شنبه 1 آذر 1399 18:03
آرامش سنگ یا برگ مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟...
-
فقط خوش بدرخش
شنبه 1 آذر 1399 18:03
فقط خوش بدرخش روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد. او در کار خود بسیار ماهر بود و میتوانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند. در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت. دلیل این عدم استقبال مردم از او ،...
-
یکی از پسرانش
شنبه 1 آذر 1399 18:02
یکی از پسرانش شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی میگذشت. نزدیک دروازه یک شهر با ردیفی از فروشندگان دورهگرد روبهرو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه میفروختند. شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوههای خود را در سبد مقابل خود چیده و به خاطر قیمت مناسب و...
-
وقتی اول و دوم فرقی نمی کند
شنبه 1 آذر 1399 18:02
وقتی اول و دوم فرقی نمی کند شیوانا در بازار دهکده راه میرفت. متوجه شد یکی از شاگردانش که اتفاقا فردی مودب بود با یکی از جوانان شرور دهکده در حال بحث و گفتوگو با صدای بلند است. مردم هم دور آنها جمع شده بودند و به دعوای لفظی آن دو گوش میکردند. وقتی کار بحث و مجادله بالا گرفت، جوان شرور کلام زشتی بر زبان راند و شروع...
-
ببین آخرش چقدر گیرت می آید
شنبه 1 آذر 1399 18:01
ببین آخرش چقدر گیرت می آید شیوانا در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزیفروشش نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازهکار بود به شیوانا گفت: به نظر من این دوست شما دارد ضرر میکند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست میکند. ده نفر را هم اجیر...
-
نقابی برای پنهان کردن
شنبه 1 آذر 1399 18:00
نقابی برای پنهان کردن یک عده رزمیکار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رئیس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمیکارها با یکدیگر سنجیده شود. وقتی زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمیکاران غریبه به صورت خود نقاب زده و...
-
چون تو خوبی
شنبه 1 آذر 1399 17:59
چون تو خوبی مرد پارچهفروشی نزد شیوانا آمد و با ناراحتی به او گفت: من در بازار پارچهفروشها مغازهای دارم. هفتهای یکبار پسر کدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع میشوند و روی پارچههای من که جلوی مغازه میچینم خاک و گل میریزند و در حالی که از کار خود شاد و خرسندند پی کار خود میروند. نمیدانم با آنها چه...
-
همدردی
شنبه 1 آذر 1399 17:59
همدردی شیوانا با چند تن از شاگردانش همراه کاروانی راه میسپردند. در این کاروان یک زوج جوان بودند و یک زوج پیر و میانسال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سالها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهرهشان پاشیده شده بود. در یکی از استراحتگاهها زن جوان به همراه بانوی پیر به همراه زنان دیگری از...
-
نقطه ضعف شکارچی
شنبه 1 آذر 1399 17:58
نقطه ضعف شکارچی جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: در مدرسهای که درس میخوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز میداند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بیقید و شرط میکنند. البته انکار نمیکنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بیآبرو کردن و خراب کردن بقیه بچهها استفاده...
-
امید به زندگی
شنبه 1 آذر 1399 16:27
امید به زندگی سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند. به هر سه دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند، به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد، در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد. آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده...
-
به خاطر خودت عاشق باش
شنبه 1 آذر 1399 16:22
به خاطر خودت عاشق باش مردی جوان، پریشان و آشفته نزد شیوانا آمد و با حالتی زار و به هم ریخته گفت: به هر کسی محبت می کنم جوابم را با گستاخی و بی احترامی می دهد و از مهربانی من سوءاستفاده می کند و نمک می خورد و نمکدان می شکند. شما بگویید چه کنم! آیا طریق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بی رحم و خودپرست شوم...
-
رسم تعظیم مقابل خوبی ها
شنبه 1 آذر 1399 16:22
مرد جاافتاده که اخلاق و رفتار سالمی داشت و جزو شاگردان شیوانا بود، با حالتی مردد نزد شیوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت: من همیشه سعی کرده ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردی و انسانی را رعایت کنم و به سمت کارهای ناپسند نروم. اتفاقی برای من و خانواده ام رخ داده که من را در تصمیمی که می خواهم بگیرم دچار تردید ساخته...
-
داستان اسکندر و پادشاه چین
شنبه 1 آذر 1399 15:57
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در...
-
داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان
شنبه 1 آذر 1399 15:55
داستان تفاوت شهوت خلیفه و پهلوان یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . یک خبرچین به خلیفه مصر گفت : شاه موصل با زنی بسیار زیبا دمساز شده است . آن پادشاه کنیزکی در اختیار دارد که در همه جهان معشوقی...
-
داستان پیامبر و مرد شکمباره
شنبه 1 آذر 1399 15:53
داستان پیامبر و مرد شکمباره یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد در آمدند و به پیامبر(ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحاب خود کرد و...
-
داستان حاکم و مردِ یاغی
شنبه 1 آذر 1399 15:52
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . روایتی است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فیروز ) که زمانی که حاکم کل کرمان و اطراف بود؛ یکی از یاغیان بلوچ ( سردار حسین خان) را دستگیر کرده؛ در...
-
داستانهای کوتاه و پند آموز
شنبه 1 آذر 1399 15:51
داستانهای کوتاه و پند آموز یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان درویش و افراد کشتی درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و...
-
داستان مردی که روزی بی زحمت می خواست
شنبه 1 آذر 1399 15:51
یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . مردی در زمان حضرت داود(ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد: خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و بدون کار به من عطا فرما . و این مرد سالها در خانه نشسته بود و این دعا را...